a
b
c
d
e
f
g
h
i
j
k
l
m
n
o
p
q
r
s
t
u
v
w
x
y
z


English_WordFarsi_Word
O پانزدهمين‌ حرف‌ الفباي‌ انگليسي‌.
O'clock (مخفف‌kcolc eht fo) ساعت‌، از روي‌ ساعت‌.
O'er revo =.
Oaf بچه‌اي‌ كه‌ پريان‌ بجاي‌ بچه‌ حقيقي‌ بگذارند، بچه‌ ناقص‌
Oaf الخلقه‌، ساده‌ لوح‌.
Oak (گ‌.ش‌.) بلوط‌، چوب‌ بلوط‌.
Oak Apple (گ‌.ش‌.) مازو.
Oaken ساخته‌ شده‌ از چوب‌ بلوط‌، بلوط‌ي‌.
Oakum الياف‌ قيراندود كنف‌ مخصوص‌ درزگيري‌.
Oar پارو، پارو زدن‌.
Oarsman پارو زن‌، پارو زن‌ مسابقات‌ قايقراني‌.
Oasis واحه‌، ابادي‌ يا مرغزار ميان‌ كوير.
Oat جو دو سر، جو صحرايي‌، يولاف‌، شوفان‌، جو دادن‌.
Oaten مركب‌ از دانه‌هاي‌ جو.
Oath پيمان‌، سوگند، قسم‌ خوردن‌.
Oatmeal ارد جو دوسر، شورباي‌ ارد جو دوسر.
Obduracy سخت‌ دلي‌، لجاجت‌.
Obdurate سخت‌ دل‌، بي‌ عاط‌فه‌، سرخت‌، لجوج‌، سنگدل‌.
Obedience اط‌اعت‌، فرمانبرداري‌، حرف‌ شنوي‌، رامي‌.
Obedient فرمانبردار، مط‌يع‌، حرف‌ شنو، رام‌.
Obeisance كرنش‌، احترام‌، تواضع‌، تعظ‌يم‌.
Obelisk ستون‌ هرمي‌ شكل‌ سنگي‌.
Obelize با اين‌ علامت‌'-' نشان‌ گذاردن‌.
Obelus نشاني‌ بدين‌ شكل‌'-'.
Oberon (درافسانه‌هاي‌ بين‌النهرين‌) پادشاه‌ پريان‌.
Obese فربه‌، گوشتالو، چاق‌.
Obesity مرض‌ چاقي‌، فربهي‌.
Obey اط‌اعت‌ كردن‌، فرمانبرداري‌ كردن‌، حرف‌ شنوي‌ كردن‌،
Obey موافقت‌ كردن‌، تسليم‌ شدن‌.
Obfuscate گيج‌ كردن‌، مبهم‌ و تاريك‌ كردن‌.
Obfuscation مبهم‌ و تاريك‌ كردن‌.
Obit مرگ‌، وفات‌، مجلس‌ ترحيم‌.
Obiter Dictum (حق.) بيان‌ ضمني‌ و تصادفي‌.
Obituary اگهي‌ در گذشت‌، وابسته‌به‌ وفات‌.
Objcetionable مورد ايراد، قبيح‌، ناشيسته‌.
Object چيز، شيي‌، موضوع‌، منظ‌ره‌، هدف‌، مفعول‌، كالا، اعتراض‌
Object كردن‌، مخالفت‌ كردن‌.
Object مقصود، شي‌ء.
Object Code برنامه‌ مقصود، دستورالعمل‌هاي‌ مقصود.
Object Computer كامپيوتر مقصود.
Object Deck دسته‌ كارت‌ مقصود.
Object Language زبان‌ مقصود.
Object Machine ماشين‌ مقصود.
Object Module واحد مقصود.
Object Program برنامه‌ مقصود.
Object Routin روال‌ مقصود.
Objectify خاصيت‌ و ماهيت‌ چيزي‌ رامعين‌ كردن‌، بنظ‌ر اوردن‌، بصورت‌
Objectify مادي‌ و خارجي‌ مجسم‌ كردن‌.
Objection ايراد، اعتراض‌، مخالفت‌، استدلال‌ مخالف‌.
Objective مفعولي‌، بروني‌، عيني‌، هدف‌، منظ‌ور.
Objective قابل‌ مشاهده‌، بي‌ ط‌رف‌، علمي‌ و بدون‌ نظ‌ر خصوصي‌، حالت‌
Objective مقصود، هدف‌، عيني‌، معقول‌.
Objective Complement مكمل‌ موضوع‌.
Objective Complement (د.) اسم‌ يا صفت‌ يا ضميرمكمل‌ صفت‌ موضحه‌ در مسنداليه‌،
Objectivism برون‌ گرايي‌، عين‌ گرايي‌ فلسفه‌ مادي‌، ادبيات‌ و هنر
Objectivism مادي‌، مادي‌ گرايي‌.
Objectivity عيني‌ بودن‌، ماديت‌، هستي‌، واقعيت‌، بيط‌رفي‌ و بي‌ نظ‌ري‌.
Objurgate تقبيح‌ كردن‌، سخت‌ مورد انتقاد قرار دادن‌.
Oblate پهن‌ شده‌ در قط‌بين‌، پخت‌.
Oblation خيرات‌، اهدا نان‌.
Obligate در محظ‌ور قرار دادن‌، متعهد و ملتزم‌ كردن‌، ضامن‌
Obligate سپردن‌، ضروري‌.
Obligation التزام‌، محظ‌ور، وظ‌يفه‌.
Obligatory الزامي‌، فرضي‌، واجب‌، (حق.) لازم‌، الزام‌ اور.
Oblige لط‌ف‌ كردن‌.
Oblige مجبور كردن‌، وادار كردن‌، مرهون‌ ساختن‌، متعهد شدن‌،
Obligee متعهدله‌، بستانكار، راهن‌.
Obliging اماده‌ خدمت‌، حاضر خدمات‌، مهربان‌، اجباري‌، الزامي‌.
Obligor بدهكار، متعهد، مقروض‌.
Oblique اريب‌، مايل‌، غير مستقيم‌، منحرف‌، حاده‌ يا منفرجه‌.
Oblique مايل‌، مورب‌.
Oblique Angle زاويه‌ تند (حاده‌) يا باز (منفرجه‌).
Obliquity انحراف‌ اخلاقي‌، گمراهي‌، كجي‌.
Obliterate ستردن‌، محو كردن‌، زدودن‌، پاك‌ كردن‌، معدوم‌ كردن‌.
Oblivion فراموشي‌، نسيان‌، از خاط‌ر زدايي‌، گمنامي‌.
Oblivious فراموشكار، بي‌ توجه‌.
Oblong مستط‌يل‌، دراز، دوك‌ مانند، كشيده‌، نگاه‌ ممتد.
Obloquy بدگويي‌، ناسزاگويي‌، سرزنش‌، افترا.
Obnoxious گزنداور، مضر، زيان‌ بخش‌، نفرت‌ انگيز، منفور.
Obnubilate در زير ابر پوشاندن‌، ابري‌ كردن‌، تخدير شدن‌.
Oboe (مو.) قره‌ني‌.
Oboeist (tsiobo) قره‌ني‌ زن‌، فلوت‌ زن‌.
Oboist (tsieobo) قره‌ني‌ زن‌، فلوت‌ زن‌.
Obovate بشكل‌ تخم‌ مرغ‌ وارونه‌.
Obscene زشت‌ و وقيح‌، كريه‌، ناپسند، موهن‌، شهوت‌ انگيز.
Obscenity وقاحت‌، قباحت‌، زشتي‌.
Obscurant نامفهوم‌، پيچيده‌، بغرنج‌، مخالف‌ اصلاحات‌.
Obscurantism معرفت‌، كهنه‌ پرستي‌، سبك‌ نگارش‌ مبهم‌.
Obscurantism تاريك‌ انديشي‌، مخالفت‌ با روشنفكري‌، مخالفت‌ با علم‌ و
Obscure تاريك‌ كردن‌، مبهم‌ كردن‌، گمنام‌ كردن‌.
Obscure تيره‌، تار، محو، مبهم‌، نامفهوم‌، گمنام‌، تيره‌ كردن‌،
Obscurity تيرگي‌، تاري‌، ابهام‌، گمنامي‌.
Obsequious چاپلوس‌، متملق‌، سبزي‌ پاك‌ كن‌، فرمانبردار.
Obsequy مجلس‌ ترحيم‌ يا تجليل‌ متوفي‌، فرمانبرداري‌.
Observable قابل‌ مراعات‌، قابل‌ مشاهده‌، قابل‌ گفتن‌.
Observance رعايت‌.
Observant مراعات‌ كننده‌، مراقب‌، هوشيار.
Observation مشاهده‌، ملاحظ‌ه‌، نظ‌ر.
Observatory رصد خانه‌، زيچ‌.
Observe رعايت‌ كردن‌، مراعات‌ كردن‌، مشاهده‌ كردن‌، ملاحظ‌ه‌ كردن‌،
Observe ديدن‌، گفتن‌، برپاداشتن‌(جشن‌ و غيره‌).
Observer مشاهده‌ كننده‌، مراقب‌، پيرو رسوم‌ خاص‌.
Obsess ازار كردن‌، ايجاد عقده‌ روحي‌ كردن‌.
Obsession عقده‌ روحي‌، فكر دائم‌، وسواس‌.
Obsessive عقده‌اي‌، دستخوش‌ يك‌ فكر يا ميل‌ قوي‌.
Obsolesce كهنه‌شدن‌، منسوخ‌ شدن‌، از رواج‌ افتادن‌.
Obsolescence كهنگي‌، منسوخي‌، متروكي‌، از رواج‌ افتادگي‌.
Obsolescent كهنه‌، منسوخ‌.
Obsolete منسوخ‌، مهجور، متروكه‌، كهنه‌، از كار افتاده‌.
Obsolete مهجور، غيرمتداول‌، متروك‌.
Obstacle گير، مانع‌، رداع‌، سد جلو راه‌، محظ‌ور، پاگير.
Obstetric زايماني‌.
Obstetrician ماما، متخصص‌ زايمان‌، قابله‌، پزشك‌ متخصص‌ زايمان‌.
Obstinacy خيره‌ سري‌، سرسختي‌، لجاجت‌.
Obstinate كله‌ شق‌، لجوج‌، سرسخت‌، خود راي‌، خيره‌سر.
Obstreperous غوغايي‌، پرهياهو، پر سر و صدا، لجوج‌، دعوايي‌.
Obstruct مسدود كردن‌، جلو چيزي‌ را گرفتن‌، مانع‌ شدن‌، ايجاد
Obstruct مانع‌ كردن‌، اشكالتراشي‌ كردن‌.
Obstruction انسداد، منع‌، جلو گيري‌، گرفتگي‌.
Obstructionism اشكالتراشي‌، خرابكاري‌.
Obstructive مسدود كننده‌، اشكاتراش‌.
Obtain بدست‌ اوردن‌، فراهم‌ كردن‌، گرفتن‌.
Obtain بدست‌ اوردن‌.
Obtainable بدست‌ اوردني‌، قابل‌ حصول‌.
Obtest التماس‌ كردن‌، بشهادت‌ ط‌لبيدن‌، اعتراض‌ كردن‌.
Obtrude بدون‌ تقاضا چيزي‌ را مط‌رح‌ كردن‌، مزاحم‌ شدن‌، متحمل‌
Obtrude شدن‌ بر، جسارت‌ كردن‌.
Obtruder (evisurtbo) مزاحم‌، فضول‌.
Obtrusive (redurtbo) مزاحم‌، فضول‌.
Obturate مسدود كردن‌، بستن‌، مانع‌ شدن‌، گرفتن‌.
Obtuse بيحس‌، كند ذهن‌، منفرجه‌، زاويه‌ 09 تا 081 درجه‌.
Obverse (من.) قضيه‌ تالي‌، معكوس‌.
Obverse روي‌ سكه‌، روي‌ اسكناس‌، روي‌ هر چيزي‌، ط‌رف‌ مقابل‌،
Obviate مرتفع‌ كردن‌، رفع‌ كردن‌، رفع‌ نياز كردن‌.
Obviation رفع‌، از بين‌ بردن‌.
Obvious اشكار، هويدا، معلوم‌، واضح‌، بديهي‌، مريي‌، مشهود.
Obvolute رويهم‌ افتاده‌، منقض‌ شده‌.
Ocarina (مو.) نوعي‌ الت‌ موسيقي‌ شبيه‌ ناي‌.
Occasion موقع‌، مورد، وهله‌، فرصت‌ مناسب‌، موقعيت‌، تصادف‌، باعث‌
Occasion شدن‌، انگيختن‌.
Occasional وابسته‌ به‌ فرصت‌ يا موقعيت‌، مربوط‌ به‌ بعضي‌ از مواقع‌
Occasional يا گاه‌ و بيگاه‌.
Occasionally گهگاه‌، گاه‌ و بيگاه‌، بعضي‌ از اوقات‌.
Occident باختر، غرب‌، مغرب‌، مغرب‌ زمين‌، اروپا، باختري‌.
Occidentalism پيروي‌ از فرهنگ‌ و تمدن‌ باختري‌.
Occipital Bone (تش‌.) استخوان‌ قمحدوه‌.
Occiput (تش‌.) استخوان‌ قمحدوه‌، استخوان‌ پس‌ سر.
Occlude بستن‌، مسدود كردن‌، خوردن‌.
Occlusion انسداد، بسته‌ شدگي‌، جفت‌ شدگي‌(دندانها).
Occult رمزي‌، مكتوم‌، اسرار اميز، مستتر كردن‌.
Occult از نظ‌ر پنهان‌ كردن‌، مخفي‌ كردن‌، پوشيده‌، نهاني‌، سري‌،
Occultism روش‌ يا فلسفه‌ رمز وسر.
Occupancy اشغال‌، تصرف‌، سكني‌، سكونت‌، اشغال‌ مال‌.
Occupant ساكن‌، مستاجر، اشغال‌ كننده‌.
Occupation شغل‌، پيشه‌، مربوط‌ به‌ حرفه‌، اشغال‌، تصرف‌.
Occupation اشغال‌، تصرف‌، حرفه‌.
Occupational Therapy درمان‌ بوسيله‌ اشتغال‌ بكار، كاردرماني‌.
Occupier اشغال‌ كننده‌، ساكن‌.
Occupy اشغال‌ كردن‌، سرگرم‌ كردن‌، مشغول‌ داشتن‌.
Occupy اشغال‌ كردن‌، تصرف‌ كرد.
Occur رخ‌ دادن‌، اتفاق‌ افتادن‌، خط‌ور كردن‌.
Occur رخ‌ دادن‌، واقع‌ شدن‌، اتفاق‌ افتادن‌.
Occurrence رخداد، وقوع‌، اتفاق‌، تصادف‌، رويداد، پيشامد، واقعه‌.
Occurrence رويداد، خط‌ور.
Ocean اقيانوس‌.
Oceangoing اقيانوس‌ پيما.
Oceania اقيانوسيه‌.
Oceanic اقيانوسي‌.
Oceanid حوري‌ دريايي‌.
Oceanographer اقيانوس‌ شناس‌.
Oceanographic مربوط‌ به‌ اقيانوس‌ شناسي‌.
Oceanography شرح‌ اقيانوس‌ ها، شرح‌ درياها، اقيانس‌ شناسي‌.
Oceanus (افسانه‌ يونان‌) خداي‌ دريا، خداي‌ اقيانوس‌.
Ocellate رنگارنگي‌.
Ocellate (detalleco) ريز چشم‌، داراي‌ چشمها يا خالهاي‌
Ocellated (etalleco) ريز چشم‌، داراي‌ چشمها يا خالهاي‌ رنگارنگي‌
Ocelot (ج‌.ش‌.) پلنگ‌ راه‌ راه‌ امريكايي‌(siladrap sileF).
Ocher (erhco) خاك‌ سرخ‌، گل‌ اخري‌، با گل‌ اخري‌ رنگ‌ كردن‌.
Ochlocracy حكومت‌ توده‌ خلق‌.
Ochre (rehco) خاك‌ سرخ‌، گل‌ اخري‌، با گل‌ اخري‌ رنگ‌ كردن‌.
Ochrea (aerco) (گ‌.ش‌.) نيام‌كامل‌ در قاعده‌ دمبرگ‌، نيام‌.
Ocrea (aerhco) (گ‌.ش‌.) نيام‌كامل‌ در قاعده‌ دمبرگ‌، نيام‌.
Octagon هشت‌ وجهي‌، هشت‌ گونه‌، چيز هشت‌ گوشه‌.
Octahedral داراي‌ هشت‌ سط‌ح‌.
Octahedron جسم‌ هشت‌ سط‌حي‌.
Octal هشت‌ هشتي‌.
Octal Digit رقم‌ هشت‌ هشتي‌.
Octal Notation نشان‌ گذاري‌ هشت‌ هشتي‌.
Octal Number عدد هشت‌ هشتي‌.
Octal Numeral رقم‌ هشت‌ هشتي‌.
Octamerous هشت‌ عضوي‌، هشت‌ گانه‌، هشت‌ عددي‌.
Octameter هشت‌ وتدي‌، (بديع‌) داراي‌ هشت‌ وتد يا وزن‌.
Octane (ش‌.) هيدروكربن‌ هاي‌ مايع‌ و پارافيني‌ ايزومريك‌
Octane بفرومول‌ 81H8C، سوخت‌ ماشيني‌.
Octant يك‌ هشتم‌.
Octave (مو.) شعر هشت‌ هجايي‌، نت‌ هاي‌ هشتگانه‌ موسيقي‌.
Octavo ورق‌ بزرگ‌ كاغذ هشت‌ برگي‌.
Octet اهنگ‌ يا نوت‌ اكتاو.
Octet هشتگانه‌، دسته‌ خوانندگان‌ يا نوازندگان‌ هشت‌ نفري‌،
Octet هشتايي‌.
October ماه‌ اكتبر.
Octodecillion عدد يك‌ با 801 صفر.
Octogenarian هشتاد ساله‌، وابسته‌ به‌ ادم‌ 08 ساله‌.
Octoploid هشت‌ لا، هشت‌ گانه‌.
Octopus (ج‌.ش‌.) چرتنه‌، روده‌ پاي‌، هشت‌ پا، هشت‌ پايك‌، اختپوس‌.
Octosyllabic هشت‌ هجايي‌، داراي‌ هشت‌ هجا.
Ocular چشمي‌، بصري‌، باصره‌اي‌، وابسته‌ به‌ ديد چشم‌، فط‌ري‌.
Oculist چشم‌ پزشك‌، عينك‌ ساز.
Od سوگند ملايم‌، بخدا.
Odd عجيب‌ و غريب‌، ادم‌ عجيب‌، نخاله‌.
Odd (.jretni):سوگند ملايم‌، بخدا، (.jda): ط‌اق‌، تك‌، فرد،
Odd فرد، عجيب‌.
Odd Even Check مقابله‌ فرد و زوج‌.
Odd Parity توازن‌ فرد.
Odd Parity Check بررسي‌ توازن‌ فرد.
Oddball عجيب‌ و غريب‌.
Oddity چيز عجيب‌ و غريب‌، غرابت‌.
Oddment چيزهاي‌ متفرقه‌، تكه‌ و پاره‌، چيز باقيمانده‌.
Odds نابرابري‌، فرق‌، احتمال‌ و وقوع‌، تمايل‌ بيك‌ سو،
Odds احتمالات‌، شانس‌، عدم‌ توافق‌، مغايرت‌.
Odds And Ends خرت‌ و پرت‌، تكه‌ وپاره‌، چيز، باقيمانده‌.
Oddson بيشتر محتمل‌، محتمل‌ به‌ برد يا موفقيت‌.
Ode قط‌عه‌ شعر بزمي‌، غزل‌، چكامه‌، قصيده‌.
Odin (افسانه‌ اسكانديناوي‌) خداي‌ خدايان‌.
Odious كراهت‌ اور، نفرت‌ انگيز.
Odium نفرت‌، دشمني‌، عداوت‌، رسوايي‌، زشتي‌، بدنامي‌.
Odometer كيلومتر شماراتومبيل‌ و غيره‌.
Odontoblast سلول‌ هاي‌ عاج‌ ساز، سلول‌ دنداني‌.
Odontoglssum (گ‌.ش‌.) جنسي‌ از ثعلب‌ هاي‌ امريكايي‌.
Odontoid مانند دندان‌، وابسته‌ به‌ زائده‌ دنداني‌.
Odontologist دندان‌ شناس‌.
Odontology مبحث‌ دندان‌، دندان‌ شناسي‌، دندان‌ پزشكي‌.
Odor (ruodo) بو، رايحه‌، عط‌ر، عط‌ر و بوي‌، ط‌عم‌، شهرت‌.
Odorant معط‌ر، چيز خوشبو.
Odoriferous بدبو، زننده‌، بودار، داراي‌ بو.
Odorize معط‌ر و خوشبو ساختن‌.
Odorless بي‌بو.
Odorous بودار، بدبو، متعفن‌.
Odour (rodo) بو، رايحه‌، عط‌ر، عط‌ر و بوي‌، ط‌عم‌، شهرت‌.
Odyssey قط‌عه‌ منظ‌وم‌ رزمي‌ منسوب‌ به‌ هومر شاعر يوناني‌ حاوي‌
Odyssey شرح‌ مسافرتهاي‌ پر حادثه‌ 'اديسه‌'.
Oedipal بوالدين‌ جنس‌ مخالف‌ خود.
Oedipal وابسته‌ به‌ احساسات‌ و علائق‌ كودكان‌ 3 تا 6 ساله‌ نسبت‌
Oedipus (افسانه‌ يونان‌) 'اديپوس‌'.
Oedipus Complex مخالف‌ خود.
Oedipus Complex (ر.ش‌.) احساسات‌ محبت‌ اميز بچه‌ نسبت‌ به‌ والدين‌ جنس‌
Oeuvre كار عمده‌، كار حياتي‌، اثرادبي‌.
Of از، از مبدا، از منشا، از ط‌رف‌، از لحاظ‌، در جهت‌، در
Of سوي‌، درباره‌، بسبب‌، بوسيله‌.
Ofentimes غالب‌ اوقات‌.
Off يك‌ سو، از كنار، از روي‌، از كنار، خارج‌ از، مقابل‌،
Off عازم‌، تمام‌، كساد، بيموقع‌، غير صحيح‌، مختلف‌.
Off از محلي‌ بخارج‌، بسوي‌ (خارج‌)، عازم‌ بسوي‌، دورتر، از
Off قط‌ع‌، خاموش‌، ملغي‌، پرت‌، دور.
Off And On تناوب‌، بط‌ور متناوب‌، گاهي‌.
Off Center خارج‌ از مركز.
Off Color (deroloc ffo) داراي‌ رنگ‌ ناجور، داراي‌ رنگ‌ مغاير، خل‌
Off Colored (roloc ffo) داراي‌ رنگ‌ ناجور، داراي‌ رنگ‌ مغاير، خل‌.
Off Duty خارج‌ از خدمت‌.
Off Hook قط‌ع‌ شده‌، رها شده‌.
Off Of ffo=.
Off Side (دربازي‌ فوتبال‌ و غيره‌) خارج‌ از خط‌.
Off The Record محرمانه‌ و خصوصي‌ (نه‌ براي‌ انتشار).
Off Time وقت‌ ازاد، مرخصي‌.
Off White رنگ‌ زرد كمرنگ‌ يا كرم‌ نزديك‌ رنگ‌ سفيد.
Off Year سال‌ كم‌ محصول‌، سال‌ كم‌ فعاليت‌، سال‌ كسادي‌.
Offal اشغال‌، اخال‌، كف‌، مواد زائد، لاشه‌.
Offbeat قط‌عه‌ موسيقي‌ ناهماهنگ‌، مغاير، خل‌.
Offence توهين‌، دلخوري‌، رنجش‌، تجاوز، قانون‌ شكني‌- بزه‌.
Offence (esneffo) گناه‌، تقصير، حمله‌، يورش‌، هجوم‌، اهانت‌،
Offend زدن‌، دلخور كردن‌.
Offend تخط‌ي‌ كردن‌، رنجاندن‌، متغير كردن‌، اذيت‌ كردن‌، صدمه‌
Offender متخلف‌، تخط‌ي‌ كننده‌، متجاوز.
Offense (ecneffo) گناه‌، تقصير، حمله‌، يورش‌، هجوم‌، اهانت‌،
Offense توهين‌، دلخوري‌، رنجش‌، تجاوز، قانون‌ شكني‌، بزه‌.
Offensive مهاجم‌، متجاوز، اهنانت‌ اور، رنجاننده‌، كريه‌، زشت‌،
Offensive يورش‌، حمله‌.
Offer تقديم‌ داشتن‌، پيشكش‌ كردن‌، عرضه‌، پيشنهاد كردن‌،
Offer پيشنهاد، تقديم‌، پيشكش‌، ارائه‌.
Offering پيشكش‌، ارائه‌.
Offertory كليسا.
Offertory سيني‌ محتوي‌ پول‌ يا پول‌ جمع‌ اوري‌ شده‌ از حضار در
Offhand بي‌ تامل‌، بداهه‌، بدون‌ مقدمه‌، بدون‌ تهيه‌.
Office شغل‌، مقام‌، مسئوليت‌، احرازمقام‌، اشتغال‌، كار، وظ‌يفه‌،
Office خدمت‌، محل‌ كار، اداره‌، دفتر كار.
Office دفتر، اداره‌، منصب‌.
Office Boy پيشخدمت‌، فراش‌.
Office Hours ساعات‌ اداري‌.
Officeholder شاغل‌ مقام‌.
Officer افسر، صاحب‌ منصب‌، مامور، متصدي‌، افسر معين‌ كردن‌،
Officer فرماندهي‌ كردن‌، فرمان‌ دادن‌.
Official صاحب‌ منصب‌، عاليرتبه‌، رسمي‌، موثق‌ و رسمي‌.
Officialdom قاط‌به‌ مامورين‌، سيستم‌ اداري‌.
Officialism سيستم‌ اداري‌، رسميت‌، مقررات‌ اداري‌.
Officiant كشيش‌ شاغل‌ و مسئول‌ مجلس‌ روحاني‌.
Officiary صاحب‌ منصب‌، مامور رسمي‌، مقام‌ رسمي‌.
Officiate مسابقات‌ را اداره‌ كردن‌.
Officiate مراسمي‌ را بجا اوردن‌، اداره‌ كردن‌، بعنوان‌ داور
Officious فضول‌، مداخله‌ كن‌، فضولانه‌، ناخواسته‌.
Offing اب‌ ساحلي‌، در اينده‌ نزديك‌، در ان‌ نزديكي‌ ها.
Offish منزوي‌، خشن‌.
Offline برون‌ خط‌ي‌.
Offline Operation عمل‌ برون‌ خط‌ي‌.
Offline Storage انباره‌ برون‌ خط‌ي‌.
Offprint مقاله‌ نقل‌ شده‌ از روزنامه‌ يا مجله‌.
Offscouring چيز تسويه‌ شده‌، كثافت‌ و اشغال‌ بيرون‌ انداخته‌.
Offset چاپ‌ افست‌، جابجاسازي‌، مبدا، نقط‌ه‌ شروع‌ مسابقه‌، چين‌،
Offset متعادل‌ كردن‌، جبران‌ كردن‌، خنثي‌ كردن‌، چاپ‌ افست‌ كردن‌.
Offset خميدگي‌، انحراف‌، وزنه‌ متعادل‌، رقم‌ متعادل‌ كننده‌،
Offset جبران‌ كردن‌، افست‌.
Offshoot شاخه‌ نورسته‌، جوانه‌، تركه‌، فرع‌، انشعاب‌، شعبه‌، مشتق‌.
Offshore از جانب‌ ساحل‌، دور از ساحل‌، قسمت‌ ساحلي‌ دريا.
Offspring زادو ولد، فرزند، اولاد، مبدا، منشا.
Offstage خارج‌ از صحنه‌ نمايش‌، درزندگي‌ خصوصي‌.
Oft بارها، بسيار رخ‌ دهنده‌، كثير الوقوع‌، غالبا.
Often بارها، خيلي‌ اوقات‌، بسي‌، كرارا، بكرات‌، غالب‌ اوقات‌.
Ofttimes (netfo=) غالب‌ اوقات‌.
Ogive ط‌اق‌ رومي‌، نوك‌ تيز، پرتابه‌ يا موشك‌.
Ogle چشم‌ چراني‌ كردن‌، چشم‌ چراني‌، نگاه‌ عاشقانه‌ كردن‌، با
Ogle چشم‌ غمزه‌ كردن‌، عشوه‌.
Ogre غول‌، ادم‌ موحش‌.
Ogreish غول‌ اسا.
Oh (.jretni) ها، به‌، وه‌(علامت‌ تعجب‌ و اندوه‌).(.n) علامت‌
Oh صفر، عددصفر.
Ohm (برق‌) واحد مقاومت‌ برق‌ در سلسله‌.S.K.M.
Ohm اهم‌.
Ohmage مقاومت‌ هادي‌ برق‌.
Ohmic اهمي‌.
Ohmmeter اهم‌ سنج‌.
Oil نقاشي‌ با رنگ‌ روغني‌، روغن‌ زدن‌ به‌، روغن‌ كاري‌ كردن‌،
Oil روغن‌ ساختن‌.
Oil روغن‌، چربي‌، مرهم‌، نفت‌، مواد نفتي‌، رنگ‌ روغني‌،
Oil Color رنگ‌ روغني‌، روغن‌ مخصوص‌ نقاشي‌.
Oil Paint رنگ‌ روغني‌.
Oil Painting نقاشي‌ بارنگ‌، روغني‌.
Oilcloth پارچه‌ مشمع‌، پارچه‌ برزنت‌.
Oiler روغن‌ كار، گريس‌ كار، تانكر نفت‌.
Oilseed بذرها و دانه‌هاي‌ روغني‌.
Oilskin پارچه‌برزنت‌، پارچه‌ مشمع‌، كت‌ باراني‌.
Oilstone سنگ‌ چاقو تيز كني‌.
Oily چرب‌، روغني‌.
Ointment روغن‌، مرهم‌، پماد.
Ok موافقت‌ كردن‌، اجازه‌، تصويب‌.
Ok (yako) صحيح‌ است‌، خوب‌، بسيار خوب‌، تصويب‌ كردن‌،
Okapi (ج‌.ش‌.) كاپي‌، جانور پستانداري‌ شبيه‌ زرافه‌.
Okay (ko) صحيح‌ است‌، خوب‌، بسيار خوب‌، تصويب‌ كردن‌، موافقت‌
Okay كردن‌، اجازه‌، تصويب‌.
Okra (orko) (گ‌.ش‌.) باميه‌، باميا.
Okro (arko) (گ‌.ش‌.) باميه‌، باميا.
Old ني‌.
Old قديمي‌، كهنه‌ كار، پيرانه‌، كهنه‌، گذشته‌، سابقي‌، باستا
Old پير، سالخورده‌، كهن‌ سال‌، مسن‌، فرسوده‌، ديرينه‌،
Old Country وط‌ن‌ اصلي‌ مهاجرين‌ امريكايي‌ (يعني‌ اروپا).
Old English زبان‌ انگليسي‌ قديم‌.
Old Fashioned از مد افتاده‌، كهنه‌ پرست‌، محافظ‌ه‌ كار.
Old Guard محافظ‌ه‌ كار سياسي‌، صنوف‌ صاحب‌ اعتبار قديم‌.
Old Hand ادم‌ با سابقه‌ و مجرب‌.
Old Line داراي‌ قدرت‌ در اثر ارشديت‌، ارشد، محافظ‌ه‌ كار.
Old Maid دختر خانه‌ مانده‌، اخمو و غرولندو، دمامه‌.
Old Testament پيمان‌ يا وصيت‌ قديم‌، كتب‌ عهد عتيق‌.
Old Time قديمي‌.
Old Timer كهنه‌ كار، قديمي‌.
Old World دنياي‌ قديم‌ (يعني‌ اروپا و اسيا).
Olden كهنه‌، كهن‌، قديمي‌، پيشين‌، سابق‌، زمان‌ پيش‌.
Oldish پير مانند، نسبتا پير.
Oldster ادم‌ كار كشته‌ كه‌ چهار سال‌ در نيروي‌ دريايي‌ كار كرده‌
Oldster باشد، پير مرد، پير.
Oldwife زن‌ پير وغرولندو، عجوزه‌.
Ole Glory (ز.ع‌.، امر.) پرچم‌ ايالات‌ متحده‌.
Oleaginous شبيه‌ روغن‌، داراي‌ خواص‌ روغن‌، روغني‌.
Oleander (گ‌.ش‌.) وردالحمار، سم‌الحمار، خرزهره‌.
Oleaster (گ‌.ش‌.) زيتون‌ بري‌.
Oleate (ش‌.) نمك‌ الي‌ اسيد اولئيك‌، مايع‌ روغني‌.
Oleic (ش‌.) وابسته‌ بروغن‌، روغني‌.
Olein (ش‌.) نمك‌ الي‌ گليسرول‌ و اسيد اولئيك‌.
Oleograph عكس‌ باسمه‌اي‌ روغني‌، عكس‌ رنگي‌.
Olericulture سبزيكاري‌، سبزي‌ فروشي‌، فراوردن‌ و نگاهداري‌ سبزيجات‌.
Olfaction حس‌ بويايي‌، حس‌ شامه‌، بويايي‌، استشمام‌.
Olfactory وابسته‌ بحس‌ بويايي‌.
Olfactory Nerve (تش‌.) عصب‌ شامه‌، پي‌ بويايي‌.
Olfactory Organ (تش‌.) عضو بويايي‌، اندام‌ بويايي‌.
Oligarch عضو دسته‌ يا حزب‌ ط‌رفدار حكومت‌ عده‌ معدود.
Oligarchy حكومت‌ معدودي‌ از اغنيا و ثروتمندان‌.
Oligophagous (درمورد بغضي‌ حشرات‌) تغذيه‌ كننده‌ از گياهان‌ معدود و
Oligophagous خاصي‌.
Oligopoly (دربازرگاني‌) توليد كالا توسط‌ افراد يا شركتهاي‌
Oligopoly معدودي‌.
Olio شلوغ‌، درهم‌ و برهم‌، مخلوط‌، چيزدرهم‌ ريخته‌.
Olivaceous زيتوني‌، سبز زيتوني‌، سبز مايل‌ بزرد.
Olive زيتون‌، درخت‌ زيتون‌، رنگ‌ زيتوني‌.
Olive Drab سبز زيتوني‌.
Olive Gray رنگ‌ سبز مايل‌ بزرد خاكستري‌.
Olive Green رنگ‌ سبز زيتوني‌ روشن‌.
Oliver درخت‌ زيتون‌، اسم‌ خاص‌ مذكر، چكش‌ كوچك‌، پتك‌ ميخ‌ سازي‌.
Olympiad اسماني‌، بهشتي‌، جشن‌ ها و مسابقات‌ قديم‌ يونان‌،
Olympiad مسابقات‌ المپيك‌.
Olympian وابسته‌ بمسابقات‌ المپيك‌.
Olympian وابسته‌ بكوه‌ المپ‌، اسماني‌، وابسته‌ بخدايان‌ كوه‌ المپ‌،
Olympic مربوط‌ به‌ مسابقات‌ المپيك‌.
Olympus كوه‌ المپ‌ در مقدونيه‌، اسمان‌، بهشت‌.
Omber (erbmoh=) نوعي‌ بازي‌ ورق‌ سه‌ نفري‌ اسپانيولي‌.
Ombre (rebmoh=) نوعي‌ بازي‌ ورق‌ سه‌ نفري‌ اسپانيولي‌.
Omega امگا، اخرين‌ حرف‌ الفباي‌ يوناني‌، نهايت‌.
Omelet (ettelemo) املت‌، خاگينه‌، كوكوي‌ گوجه‌ فرنگي‌.
Omelette (telemo) املت‌، خاگينه‌، كوكوي‌ گوجه‌ فرنگي‌.
Omen فال‌، نشانه‌، پيشگويي‌، بفال‌ نيك‌ گرفتن‌.
Ominous بدشگون‌، ناميمون‌، شوم‌، بديمن‌.
Ominscience همه‌ چيز داني‌، دانش‌ بي‌ پايان‌، علم‌ لايتناهي‌.
Omissible قابل‌ حذف‌.
Omission از قلم‌ افتادگي‌، حذف‌، فروگذاري‌، غفلت‌.
Omission از قلم‌ افتادگي‌.
Omissive حذفي‌.
Omit انداختن‌، حذف‌ كردن‌، از قلم‌ انداختن‌.
Omit از قلم‌ انداختن‌.
Omnibus اتوبوس‌، توده‌ مردم‌، عامه‌.
Omnidirectional گيرنده‌ يا فرستنده‌ امواج‌ در جهت‌ مناسب‌.
Omnifarious همه‌ جور، جوربجور، متنوع‌، رنگارنگ‌.
Omnificent داراي‌ قدرت‌ خلاقه‌، خالق‌ كل‌.
Omnipotence قدرت‌ تام‌، قدرت‌ مط‌لق‌، قادر مط‌لق‌، همه‌ توانا.
Omnipotent قادر مط‌لق‌، قادر متعال‌.
Omnipresence حضور در همه‌ جا در ان‌ واحد (درمورد خدا).
Omnipresent حاضر در همه‌ جا.
Omniscient واقف‌ بهمه‌ چيز.
Omnium Gatherum مجموعه‌ اشيا، مجموعه‌ اشخاص‌.
Omnivora (ج‌.ش‌.) جانوران‌ همه‌ چيز خوار مانند خوك‌ و اسب‌ ابي‌.
Omnivore جانور همه‌ چيز خوار.
Omnivorous همه‌ چيز خور، وابسته‌ بجانوران‌ همه‌ چيز خور.
On برتن‌، به‌پيش‌، به‌ جلو، همواره‌، بخرج‌.
On روي‌، در روي‌، برروي‌، بر، بالاي‌، در باره‌، راجع‌ به‌،
On در مسير، عمده‌، باعتبار، به‌، بعلت‌، بط‌رف‌، در بر،
On وصل‌، روشن‌، برقرار.
On Duty سر خدمت‌.
On Hook وصل‌ شده‌، قلاب‌ شده‌.
On Off Switch گزينه‌ قط‌ع‌ و وصل‌.
On Side (درفوتبال‌) در داخل‌ خط‌، خارج‌ نشده‌(ازخط‌).
On Stream درحال‌ فعاليت‌، در حال‌ عمل‌، درعمل‌.
Onager (ج‌.ش‌.) گورخر كوچك‌.
Onagism درمالي‌، جلق‌، هوسراني‌.
Once يكمرتبه‌، يكبار ديگر، فقط‌ يكبار، يكوقتي‌، سابقا.
Once Over مرور، نظ‌راجمالي‌.
Oncologic وابسته‌ به‌ غده‌ شناسي‌.
Oncology (ط‌ب‌) غده‌ شناسي‌، تومور شناسي‌.
Oncoming روي‌ دهنده‌، پيشامد كننده‌، اينده‌، جلو رونده‌.
Ond Shot يكجا، يكمرتبه‌، بيك‌ حمله‌، دريك‌ حمله‌.
One يك‌، تك‌، واحد، شخص‌، ادم‌، كسي‌، شخصي‌، يك‌ واحد، يگانه‌،
One منحصر، عين‌ همان‌، يكي‌، يكي‌ از همان‌، متحد، عدد يك‌،
One يك‌ عدد، شماره‌ يك‌.
One Address با يك‌ نشانه‌.
One And Half Pass يك‌ و نيم‌ گذري‌.
One Another هر يك‌، يكديگر، بايكديگر.
One Dimentional يك‌ بعدي‌، تك‌ بعدي‌.
One Horse يك‌ اسبه‌، مخصوص‌ يك‌ اسب‌، بي‌ مايه‌، بدتبار.
One Pass تك‌ گذري‌، يك‌ گذري‌.
One Pass Assemler همگذار تك‌ گذري‌.
One Shot يك‌ باره‌اي‌.
One Shot Multivibrator نوسانساز يكباره‌اي‌.
One Sided يكط‌رفه‌، مغرضانه‌.
One Sided يك‌ پهلو، يك‌ ط‌رفه‌، يك‌ جانبه‌، مغرضانه‌.
One Step Operation عمل‌ تك‌ مرحله‌.
One To One يك‌ بيك‌.
One To One يك‌ بيك‌، عينا مثل‌ هم‌، عينا مساوي‌ و مرتبط‌ با يكديگر.
One Track كوتاه‌ فكر، يك‌ راهه‌، فاقد قوه‌ ارتجاعي‌، فقط‌ در يك‌
One Track وهله‌.
One Upmanship دست‌ پيش‌ گيري‌.
One Upmanship سبقت‌ يا جلو افتادگي‌ از حريق‌ يا رقيب‌، يك‌ قدم‌ سبقت‌،
One Way يك‌ راهه‌، يك‌ ط‌رفه‌ (مثل‌ خيابان‌)، يك‌ جانبه‌.
One Way يكراهه‌، يكط‌رفه‌.
One's Complement متمم‌ نسبت‌ به‌ يك‌.
One's Self (fleseno) خود، خود شخص‌، نفس‌، در حال‌ عادي‌.
Oneiromancy تفال‌ و پيشگويي‌ از روي‌ خواب‌.
Oneness يكتايي‌، يگانگي‌، برابري‌، وحدت‌، يكي‌ بودن‌.
Onerous سنگين‌، گران‌، شاق‌، دشوار، ط‌اقت‌ فرسا.
Onery (yranro، yrenro=) عادي‌، معمولي‌، اذيت‌ كننده‌، بدخلق‌.
Oneself (fles s'eno) خود، خود شخص‌، نفس‌، در حال‌ عادي‌.
Onetime يك‌ زماني‌، يكوقتي‌، سابقا.
Ongoing درحال‌ پيشرفت‌، مداوم‌.
Onion (گ‌.ش‌.) پياز.
Onionskin پوست‌ پياز، كاغذ نازك‌ زرورق‌.
Online درون‌ خط‌ي‌.
Online Operation عمل‌ درون‌ خط‌ي‌.
Online Storage انباره‌ درون‌ خط‌ي‌.
Onlooker ناظ‌ر، تماشاچي‌، مراقب‌، تماشاگر.
Only فقط‌، تنها، محض‌، بس‌، بيگانه‌، عمده‌، صرفا، منحصرا،
Only يگانه‌، فقط‌ بخاط‌ر.
Onomastic وابسته‌ به‌ اسم‌، اسمي‌، مركب‌ از اسم‌، كينه‌.
Onomastics علم‌ اشتقاق‌ لغات‌ و ط‌رز استعمال‌ انها، علم‌ اللغات‌،
Onomastics علم‌ اشتقاق‌ اسامي‌، دانش‌ نام‌.
Onomatopoeia تسميه‌ صوفي‌، تسميه‌ تقليدي‌، صداواژه‌.
Onrush حمله‌، پيشروي‌، يورش‌.
Onset تاخت‌ و تاز، حمله‌، هجوم‌، اصابت‌، وهله‌، شروع‌.
Onshore واقع‌در ساحل‌، روي‌ ساحل‌، متوجه‌ بط‌رف‌ ساحل‌، رو بساحل‌.
Onslaught يورش‌، حمله‌.
Ontogenetic وابسته‌ به‌ رشد شناسي‌.
Ontogeny فرد بالش‌، رشد شناسي‌، تاريخچه‌ رشد و رويش‌ موجودات‌.
Ontological وابسته‌ به‌ هستي‌ شناسي‌.
Ontologist هستي‌ شناس‌.
Ontology هستي‌ شناسي‌، علم‌ موجودات‌.
Onus بار، تعهد، مسئوليت‌.
Onward بسوي‌ جلو، به‌ پيش‌، بجلو.
Onyx عقيق‌ رنگارنگ‌، عقيق‌ سليماني‌، سنگ‌ باباقوري‌، (ط‌ب‌)
Onyx تاريكي‌ پايين‌ قرنيه‌.
Oodles (snildoo) فراوان‌، خيلي‌ زياد، توده‌، انباشته‌.
Oodlins (seldoo) فراوان‌، خيلي‌ زياد، توده‌، انباشته‌.
Oogamete (ج‌.ش‌.) سلول‌ جنسي‌ ماده‌، ياخته‌ جنسي‌ ماده‌.
Oogamous تخمگان‌، (درلقاح‌ جنسي‌) داراي‌ ياخته‌ جنسي‌ نر كوچك‌ و
Oogamous متحرك‌ و ياخته‌ ماده‌ بزرگ‌و غير متحرك‌.
Oogenesis تشكيل‌ و تكامل‌ تخم‌.
Oogonium (درقارچها و خزه‌ ها) عضو مادگي‌.
Oologist خبره‌ در تخم‌ پرنده‌ شناسي‌.
Oology تخم‌پرندگان‌.
Oology تخم‌ پرنده‌ شناسي‌، تخم‌ شناسي‌، بررسي‌ و جمع‌اوري‌
Oomph چاذبه‌ شخصي‌، دلربايي‌.
Oosperm تخم‌ لقاح‌ شده‌، تخم‌.
Ootheca محفظ‌ه‌ تخم‌، تخمدان‌ سوسك‌، هاگذان‌.
Ooze شيره‌، شهد، چكيده‌، جريان‌، جاري‌، رسوخ‌، لجنزار، بستر
Ooze دريا، تراوش‌ كردن‌، اهسته‌ جريان‌ يافتن‌، بيرون‌ دادن‌،
Ooze لاي‌.
Oozy لجنزار، پرلجن‌، لجن‌ الود، تراوش‌ كننده‌.
Op Code (edocpo) رمزالعمل‌.
Opacity كدري‌، تاري‌، حاجب‌ ماورايي‌، ايهام‌.
Opal (مع.) عين‌الشمس‌، عين‌الهر، شيشه‌ شيري‌ رنگ‌.
Opalescence كدري‌، شيري‌ رنگي‌، عين‌ الشمس‌، تابش‌ قوس‌ و قزحي‌.
Opalescent شيري‌ رنگ‌، كدري‌.
Opalline شيشه‌ مات‌، شيري‌ رنگ‌، برنگ‌ عين‌ الشمس‌.
Opaque مات‌، غير شفاف‌، مبهم‌، كدر، شيشه‌ يا رنگ‌ مات‌.
Opcode Decoder رمزالعمل‌ گشا، رمزالعمل‌ شناس‌.
Open باز، ازاد، اشكار، باز كردن‌، باز شدن‌.
Open مفتوح‌ شدن‌، شكفتن‌، روشن‌ شدن‌، خوشحال‌ شدن‌.
Open گشودن‌، گشادن‌، افتتاح‌كردن‌، اشكاركردن‌بسط‌ دادن‌،
Open ازاد، اشكار، بي‌الايش‌، مهربان‌، رك‌ گو، صريح‌، درمعرض‌،
Open (.jda):باز، مفتوح‌، گشوده‌، سرگشاده‌، داير، روباز،
Open بي‌ پناه‌، بي‌ابر، واريز نشده‌، (.iv.tv)بازكردن‌،
Open Air در هواي‌ ازاد.
Open And Shut خيلي‌ سهل‌، كاملا، ساده‌، واضح‌، اشكار.
Open Circuit مدار باز، اتصال‌ باز.
Open Ended بي‌ انتها.
Open Hearth كوره‌ فولاد سازي‌ دهان‌ باز.
Open Hearth Process ذوب‌ اهن‌ در كوره‌ رو باز و تبديل‌ ان‌ بفولاد.
Open House پذيرايي‌ از مهمان‌، جشن‌ عمومي‌.
Open Letter نامه‌ سر گشاده‌.
Open Loop Gain بهره‌ تقويت‌ در حلقه‌ باز.
Open Minded روشنفكر.
Open Sesame سحر، مفتاح‌ رمز، مشكل‌ گشا.
Open Shot سيستم‌ باز، با كاركرد ازاد.
Open Subroutine زيرروال‌ باز.
Open Wire سيم‌ لخت‌، سيم‌ هوايي‌.
Open Wire Line خط‌ سيمي‌ لخت‌، خط‌ سيمي‌ هوايي‌.
Opener باز كننده‌، گشاينده‌، افتتاح‌ كننده‌، مفتاح‌، باز كن‌.
Openhanded گشاده‌ دست‌، سخاوتمند، بخشنده‌، علني‌.
Opening دهانه‌، چشمه‌، جاي‌ خالي‌، سوراخ‌، سراغاز، افتتاح‌،
Opening گشايش‌.
Openmouthed دهان‌ باز، حيرت‌ زده‌، متعجب‌ و متحير.
Oper Eyed مراقب‌، هوشيار.
Opera اپرا، تماشاخانه‌، اهنگ‌ اپرا.
Opera Glass دوربين‌ مخصوص‌ اپرا.
Opera House تماشاخانه‌، اپرا.
Operable عمل‌ كردني‌، عملي‌، (ط‌ب‌) قابل‌ علاج‌ و درمان‌.
Operable عمل‌ پذير، داير.
Operant موثر، عامل‌، كار كننده‌، فعاليت‌ كننده‌.
Operate كردن‌، راه‌ انداختن‌، داير بودن‌، عمل‌ جراحي‌ كردن‌.
Operate بفعاليت‌ واداشتن‌، بكار انداختن‌، گرداندن‌، اداره‌
Operate عمل‌ كردن‌، بكار انداختن‌، بهره‌برداري‌ كردن‌.
Operatic مربوط‌ به‌ اپرا.
Operating عامل‌، عملياتي‌.
Operating Speed سرعت‌ عملياتي‌.
Operating Staff كارمندان‌ عملياتي‌، متصديان‌.
Operating System (so) سيستم‌ عامل‌.
Operating Temperature دماي‌ عملياتي‌.
Operation عمل‌، عملكرد، بهره‌برداري‌.
Operation اداره‌، گرداندن‌، عمل‌ جراحي‌، عمل‌، گردش‌، وابسته‌ به‌
Operation عمل‌.
Operation Analysis تحليل‌ عملكرد، عمل‌ كاوي‌.
Operation Code رمزالعمل‌.
Operation Decoder عمل‌ گشا، عمل‌ شناس‌.
Operation Manager مدير عمليات‌.
Operation Research پژوهش‌ عملياتي‌، تحقيق‌ در عمليات‌.
Operational قابل‌ استفاده‌، موثر، داير.
Operational Amplifier تقويت‌ كننده‌ محاسباتي‌.
Operationalism (msinoitarepo) مكتب‌ عملي‌.
Operationism (msilanoitarepo) مكتب‌ عملي‌.
Operative عملي‌، كارگر، موثر، عامل‌، عمل‌ كننده‌.
Operative قابل‌ استفاده‌، موثر، داير.
Operator متصدي‌، عمگر.
Operator گرداننده‌، عمل‌ كننده‌، تلفن‌ چي‌.
Operator Command فرمان‌ متصدي‌.
Operator Console پيشانه‌ متصدي‌.
Operetta اپراي‌ كوچك‌.
Operous پرزحمت‌، پركار، دشوار.
Ophidian شبيه‌ مار، وابسته‌ بمار، ماري‌.
Ophiology مبحث‌ مارشناسي‌.
Ophite (مع.) مرمرمصري‌، حجرالحيه‌.
Ophitic شبيه‌ مار.
Ophthalmia چشم‌.
Ophthalmia (ط‌ب‌) چشم‌ درد، اماس‌ چشم‌، رمد، التهاب‌، ملتحمه‌ كره‌
Ophthalmologist چشم‌ پزشك‌، ويژه‌ گر چشم‌ پزشكي‌.
Ophthalmology چشم‌ پزشكي‌، كحالي‌.
Ophthalmoscope (ط‌ب‌) اسباب‌ معاينه‌ ته‌ چشم‌، ته‌ چشم‌ بين‌.
Ophthalmoscopy (ط‌ب‌) معاينه‌ چشم‌ و شبكيه‌.
Opiate افيون‌ دار، خواب‌ اور، مخدر، تكسين‌ دهنده‌.
Opine نظ‌ر يا عقيده‌ خود را اظ‌هار داشتن‌، اظ‌هار نظ‌ر كردن‌،
Opine نظ‌ريه‌دادن‌.
Opinion نظ‌ريه‌، عقيده‌، نظ‌ر، راي‌، انديشه‌، فكر، گمان‌.
Opinionated خود راي‌، مستبد، خود سر.
Opium افيون‌، ترياك‌.
Opossum (ج‌.ش‌.) صاريغ‌.
Opponent مخالف‌، ضد، معارض‌، حريف‌، ط‌رف‌، خصم‌.
Opportune بجا، بموقع‌، بهنگام‌، درخور، مناسب‌.
Opportunism فرصت‌ ط‌لبي‌.
Opportunist فرصت‌ ط‌لب‌، نان‌ بنرخ‌ روز خور.
Opportunity فرصت‌، مجال‌، دست‌ يافت‌، فراغت‌.
Opposable مخالفت‌ كردني‌.
Oppose در افتادن‌، ضديت‌ كردن‌، مخالفت‌ كردن‌، مصاف‌ دادن‌.
Opposeless بي‌ مخالفت‌.
Opposite روبرو، مقابل‌، ضد، وارونه‌، از روبرو، عكس‌ قضيه‌.
Opposition ضديت‌، مخالفت‌، مقاومت‌، تضاد، مقابله‌.
Oppress ذليل‌ كردن‌، ستم‌ كردن‌ بر، كوفتن‌، تعدي‌ كردن‌، درمضيقه‌
Oppress قرار دادن‌، پريشان‌ كردن‌.
Oppression ستم‌، بيداد، جور، تعدي‌، فشار، افسردگي‌.
Oppressive ستم‌ پيشه‌، خورد كننده‌، ناراحت‌ كننده‌، غم‌ افزا.
Oppressor ستمگر.
Opprobrious رسوا، ننگ‌ اور.
Opprobrium رسوايي‌، ننگ‌، خفت‌، زشتي‌، ناسزايي‌.
Oppugn دعوا كردن‌، بمبارزه‌ ط‌لبيدن‌.
Oppugn مخالفت‌ كردن‌ با، مورد بحث‌ قراردادن‌، مبارزه‌ كردن‌ با،
Oprand عملوند.
Opt برگزيدن‌، انتخاب‌ كردن‌.
Optative ارزويي‌، تمنايي‌، وابسته‌ به‌ط‌لب‌ و تمنا.
Optic وابسته‌ به‌ بينايي‌، چشمي‌، بصري‌، شيشه‌ عينك‌، چشم‌.
Optic Disk (تش‌.) نقط‌ه‌ كور.
Optic Nerve (تش‌.) عصب‌ باصره‌.
Optical نوري‌، بصري‌.
Optical Character دخشه‌ نوري‌.
Optical Scanner پوينده‌ نوري‌.
Optician عينك‌ ساز، عينك‌ فروش‌، دوربين‌ ساز، دوربين‌ فروش‌.
Optics علم‌ روشنايي‌، علم‌ بينايي‌، فيزيك‌ نور.
Optics نورشناسي‌.
Optimal بهين‌.
Optimal مربوط‌ به‌ كمال‌ مط‌لوب‌.
Optimality بهينگي‌.
Optimism فلسفه‌ خوش‌ بيني‌، نيك‌ بيني‌.
Optimist خوش‌ بين‌.
Optimistic خوش‌ بين‌، خوش‌ بينانه‌.
Optimization بهينه‌سازي‌.
Optimize بهينه‌ساختن‌.
Optimize خوش‌ بين‌ بودن‌، بهين‌ ساختن‌.
Optimized بهينه‌، بهينه‌ شده‌.
Optimm Programming برنامه‌نويسي‌ بهينه‌.
Optimum بهينه‌.
Optimum بهينه‌، مقدار مط‌لوب‌، حالت‌ مط‌لوب‌، درجه‌ لازم‌.
Optimum Code برنامه‌ بهينه‌، دستورالعمل‌هاي‌ بهينه‌.
Optimum Coding برنامه‌نويسي‌ بهينه‌.
Option اختيار، انتخاب‌، خصيصه‌ اختياري‌.
Option خيار فسخ‌، خيار، اختيار، ازادي‌، اظ‌هار ميل‌.
Optional اختياري‌، انتخابي‌.
Optional Feature خصيصه‌ اختياري‌.
Optometric وابسته‌ به‌ ميزان‌ ديد و عينك‌ سازي‌.
Optometrist عينك‌ ساز.
Optometry فروشي‌.
Optometry ديد سنجي‌، تعيين‌ ميزان‌ ديد چشم‌، عينك‌ سازي‌، عينك‌
Opulence توانگري‌، دولتمندي‌، وفور، سرشار.
Opulent وافر.
Opuntia (گ‌.ش‌.) انجير هندي‌.
Opus اثر، كار، نوشته‌، قط‌عه‌ موسيقي‌.
Opuscule اثر جزئي‌، چيز بي‌ اهميت‌.
Opusculum اثريا نوشته‌ بي‌ اهميت‌، اثر ادبي‌ ناچيز.
Or يا، يا اينكه‌، يا انكه‌، خواه‌، چه‌.
Or يا.
Or Gate دريچه‌ يا.
Or Operation عمل‌ يا.
Orach (گ‌.ش‌.) اسفناج‌ دشتي‌(xelpirtA).
Oracle سروش‌، الهام‌ الهي‌، وحي‌، پيشگويي‌، دانشمند.
Oracular سروشي‌، وابسته‌ به‌ غيبگويي‌، الهامي‌، وابسته‌ به‌ وحي‌.
Oral زباني‌، شفاهي‌، دهاني‌، از راه‌ دهان‌.
Orange پرتقال‌، نارنج‌، مركبات‌، نارنجي‌، پرتقالي‌.
Orange Pekoe چاي‌ زرين‌ اعلي‌، چاي‌ زرين‌.
Orangeade شربت‌ نارنج‌، اب‌ پرتقال‌.
Orangery نارنجستان‌، مركبات‌.
Orangoutang ميمون‌ درختي‌ برنئو سوماترا.
Orangoutang (natugnaro) (ج‌.ش‌.) اورانگوتان‌، بوزينه‌ دست‌ دراز،
Orangutan (gnatuognaro) (ج‌.ش‌.) اورانگوتان‌، بوزينه‌ دست‌ دراز،
Orangutan ميمون‌ درختي‌ برنئو سوماترا.
Orate سخنراني‌ كردن‌، نط‌ق‌ كردن‌، خواندن‌.
Oration نط‌ق‌، سخنراني‌، فصاحت‌ و بلاغت‌، خط‌ابه‌.
Orator سخن‌ پرداز، سخنران‌، ناط‌ق‌، خط‌يب‌، مستدعي‌.
Oratorical وابسته‌ به‌ سخنراني‌.
Oratorio قط‌عه‌ موسيقي‌ و اواز همراه‌ با گفتار.
Oratory شيوه‌سخنراني‌، فن‌ خط‌ابه‌، سخن‌ پردازي‌.
Orb جسم‌ كروي‌، گوي‌، عالم‌، احاط‌ه‌ كردن‌، بدور چيزي‌ گشتن‌،
Orb بدور مدار معيني‌ گشتن‌، كروي‌ شدن‌.
Orbicular گرد، چرخي‌، كروي‌، مدور، كامل‌.
Orbiculate حلقوي‌، كروي‌، چرخي‌، دايره‌ وار.
Orbit حدقه‌، مدار، فلك‌، مسير، دور، حدود فعاليت‌، قلمرو،
Orbit بدور مداري‌ گشتن‌، دايره‌ وار حركت‌ كردن‌.
Orbit مدار، مسير دوران‌، دور زدن‌.
Orchardist (namdrahcro) متصدي‌ باغ‌ ميوه‌، باغدار.
Orchardman (tsidrahcro) متصدي‌ باغ‌ ميوه‌، باغدار.
Orchestra اركست‌، دسته‌ نوازندگان‌، جايگاه‌اركست‌.
Orchestrate هماهنگ‌ و موزون‌ كردن‌، اركست‌ تهيه‌ كردن‌، بصورت‌ اركست‌
Orchestrate دراوردن‌.
Orchid (گ‌.ش‌.) ثعلب‌، رنگ‌ ارغواني‌ روشن‌.
Ordain دادن‌.
Ordain ترتيب‌ دادن‌، مقدر كردن‌، وضع‌ كردن‌، امر كردن‌، فرمان‌
Ordeal امتحان‌ سخت‌ براي‌ اثبات‌ بيگناهاي‌، كار شاق‌.
Order انتظ‌ام‌، ارايش‌، رسم‌، ايين‌، مقام‌، مرتبه‌، سبك‌، ط‌رز،
Order مرحله‌، نوع‌، دستور، امر، درمان‌، امريه‌، فرمايش‌،
Order دسته‌، ط‌بقه‌، زمره‌، صنف‌، ايين‌ومراسم‌، فرقه‌ياجماعت‌
Order تنظ‌يم‌كردن‌.
Order مذهبي‌، گروه‌خاصي‌، انجمن‌، دسته‌ اجتماعي‌، سامان‌، نظ‌م‌،
Order حواله‌، برات‌(.iv.tv)دستوردادن‌، منظ‌م‌كردن‌، سفارش‌دادن‌،
Order ترتيب‌، رتبه‌، دستور، سفارش‌، مرتب‌ كردن‌.
Order Code رمز دستور.
Order Format قالب‌ دستور، قالب‌ سفارش‌.
Ordered مرتب‌، سفارش‌ داده‌ شده‌.
Ordered فرموده‌، منظ‌م‌، مرتب‌، داراي‌ نظ‌م‌ و ترتيب‌.
Ordered Pair جفت‌ مرتب‌.
Ordering ترتيب‌، مرتب‌ سازي‌، سفارش‌ دهي‌.
Orderly بيمارستان‌.
Orderly منظ‌م‌، مرتب‌، باانضباط‌، (نظ‌.) گماشته‌، مصدر، خدمتكار
Ordinal ترتيبي‌، وصفي‌، عدد وصفي‌ يا ترتيبي‌.
Ordinal ترتيبي‌، وصفي‌.
Ordinance فرمان‌، امر، حكم‌، مشيت‌، تقدير، ايين‌.
Ordinary معمولي‌، عادي‌، متداول‌، پيش‌ پا افتاده‌.
Ordinary عادي‌، معمولي‌.
Ordinate عرض‌، بعد قائم‌.
Ordination انتصاب‌، برگماري‌، دسته‌ بندي‌، سنخيت‌.
Ordnance (نظ‌.) توپ‌، توپخانه‌، مهمات‌، ساز وبرگ‌.
Ordonnance ترتيب‌، وضع‌، حكم‌، فرمان‌، سبك‌ معماري‌.
Ordure نحاست‌، براز، زباله‌.
Ore سنگ‌ معدن‌، سنگ‌ داراي‌ فلز.
Oregano (گ‌.ش‌.) پونه‌ كوهي‌.
Oregano (munagiro) (گ‌.ش‌.) پونه‌ كوهي‌ (eragluV.O).
Oreide (edioro) مط‌لا يا زر بدلي‌.
Orestes كوهستاني‌، (افسانه‌ يونان‌) فرزند اگاممنون‌.
Organ ارگ‌، ارغنون‌، عضو، اندام‌، الت‌، وسيله‌.
Organ عضو، الت‌، ارگان‌.
Organ Grinder (مو.) نوازنده‌ سيار ارگ‌ دستي‌.
Organdie (ydnagro) پارچه‌ ارگاندي‌.
Organdy (eidnagro) پارچه‌ ارگاندي‌.
Organic شيمي‌ الي‌، وابسته‌ به‌ موجود الي‌.
Organic اساسي‌، اصلي‌، ذاتي‌، بنياني‌، حيواني‌، الي‌، وابسته‌ به‌
Organic عضوي‌، ساختماني‌، موثر درساختمان‌ اندام‌، اندام‌ دار،
Organism اندامگان‌، سازواره‌، تركيب‌ موجود زنده‌، سازمان‌.
Organist نوازنده‌ ارگ‌.
Organizable قابل‌ تشكيلات‌ دادن‌، سر و صورت‌ دادني‌.
Organization سازمان‌، تشكيلات‌.
Organization سازمان‌، سازماندهي‌.
Organization Chart نمودار سازماني‌.
Organize سازمان‌ دادن‌، متشكل‌ كردن‌.
Organize سازمان‌ دادن‌، تشكيلات‌ دادن‌، درست‌ كردن‌، سرو صورت‌ دادن‌
Organized سازمان‌ يافته‌، متشكل‌.
Organography عضو شناسي‌، اندام‌ شناسي‌.
Organology اندام‌ شناسي‌، مبحث‌ ساختمان‌ موجودات‌ الي‌.
Organon عضو بدن‌، وسيله‌ كسب‌ معرفت‌، سبك‌ علمي‌، مجموعه‌اي‌ از
Organon عقايدعلمي‌ و مدون‌.
Organzine ابريشم‌ تابيده‌، قيط‌ان‌ ابريشمي‌، ابريشم‌ باقي‌.
Orgasm شور و هيجان‌، شور شهواني‌، اوج‌ لذت‌ جنسي‌، حالت‌ انزال‌
Orgasm در مقاربت‌.
Orgiastic ميگساري‌، خماري‌.
Orgy خدايان‌، ميگساري‌ عياشي‌.
Orgy (روم‌ و يونان‌ قديم‌) مجالس‌ عياشي‌ و ميگساري‌ بافتخار
Orient خاور، كشورهاي‌ خاوري‌، درخشندگي‌ بسيار، مشرق‌ زمين‌،
Orient شرق‌، بط‌رف‌ خاور رفتن‌، جهت‌ يابي‌ كردن‌، بجهت‌ معيني‌
Orient راهنمايي‌ كردن‌، ميزان‌ كردن‌.
Oriental شرقي‌، مشرقي‌، اسيايي‌، خاوري‌.
Orientalism عقايد يا سياست‌ شرقي‌.
Orientalist خاور شناس‌، مستشرق‌.
Orientate جهت‌ يابي‌، راهنمايي‌، توجه‌ بسوي‌ خاور، اشناسازي‌.
Orientation اشنايي‌، راهنمايي‌، جهت‌ يابي‌.
Orientation گرايش‌، جهت‌، جهتيابي‌.
Oriented گرويده‌، متمايل‌ به‌، جهت‌ دار.
Orifice روزنه‌، سوراخ‌.
Oriflamme شعله‌ زرين‌، قوت‌ قلب‌، چيز برجسته‌، پرچم‌، درفش‌.
Origanum (onagero) (گ‌.ش‌.) پونه‌ كوهي‌ (eragluV.O).
Origin خاستگاه‌، اصل‌ بنياد، منشا، مبدا، سرچشمه‌، علت‌.
Origin مبدا، اصل‌، سرچشمه‌.
Original اصيل‌، اصلي‌، اصل‌، مبتكر، ابتكاري‌.
Original اصلي‌، بكر، بديع‌، منبع‌، سرچشمه‌.
Original Language زبان‌ اصلي‌.
Original Sin نخستين‌ گناه‌ ادم‌ ابوالبشر.
Originality ابتكار، اصالت‌.
Originality اصالت‌، ابتكار.
Originate سرچشمه‌ گرفتن‌، موجب‌ شدن‌.
Originate سرچشمه‌ گرفتن‌ - ناشي‌ شدن‌، اغاز شدن‌ يا كردن‌.
Originator مبتكر، موسس‌، بنيانگذار.
Oriole (ج‌.ش‌.) پري‌ شاهرخ‌ ط‌لايي‌، مرغ‌ انجير خوار.
Orion (نج.) منظ‌ومه‌ جبار يا النسق‌، شكارچي‌ ماهر.
Orison نيايش‌، ستايش‌، دعا، تضرع‌.
Orkney Lslands جزيره‌ اوركني‌ درشمال‌ اسكاتلند.
Orlop Deck عرشه‌ زيرين‌ كشتي‌ جنگي‌.
Ormolu مفرغ‌ زرنما، برنزط‌لايي‌.
Ornament پيرايه‌، زيور، زينت‌، اراستن‌، ارايش‌، تزئين‌ كردن‌.
Ornamentation تزئين‌، ارايش‌، پيرايش‌.
Ornary (yreno، yrenro=) عادي‌، معمولي‌، اذيت‌ كننده‌، بدخلق‌.
Ornate بيش‌ ازحد اراسته‌، مزين‌، مصنوع‌، پر اب‌ و تاب‌.
Ornery (yranro، yreno=) عادي‌، معمولي‌، اذيت‌ كننده‌، بدخلق‌.
Ornithologic وابسته‌ به‌پرنده‌شناسي‌.
Ornithologist پرنده‌ شناس‌.
Ornithology مبحث‌ پرنده‌ شناسي‌.
Orogenesis (ynegoro) ايجاد كوه‌، تشكيل‌ كوه‌.
Orogeny (sisenegoro) ايجاد كوه‌، تشكيل‌ كوه‌.
Orographic وابسته‌ به‌ كوه‌ شناسي‌.
Orography مبحث‌ كوه‌ شناسي‌.
Oroide (ediero) مط‌لا يا زر بدلي‌.
Orotund نيرومند، (درمورد صدا) قوي‌ و واضح‌، پرصدا، بلند صدا،
Orotund رسا.
Orphan ط‌فل‌ يتيم‌، بي‌ پدر و مادر، يتيم‌ كردن‌.
Orphanage پرورشگاه‌ يتيمان‌، دارالايتام‌، يتيم‌ خانه‌.
Orpheus (افسانه‌ يونان‌) ارفيوس‌ موسيقي‌ دادن‌ و شاعر.
Orphic دلكش‌، دلنواز، مرموز، اسراراميز.
Orpine (گ‌.ش‌.) ابرون‌ ريشه‌دار.
Orrery جهان‌ نما، افلاك‌ نما.
Orris (گ‌.ش‌.) زنبق‌ زرد (naitnerolf sirI).
Ort تكه‌، باقيمانده‌ غذا، پس‌ مانده‌ غذا.
Orthocephalic داراي‌ سر نسبتا كوتاه‌ و صورت‌ پهن‌.
Orthochromatic رنگ‌ ط‌بيعي‌، شبيه‌ عكس‌ هاي‌ رنگي‌ ط‌بيعي‌.
Orthodontia (scitnodohtro) مبحث‌ اصلاح‌ دندانهاي‌ كج‌ و معوج‌ در
Orthodontia دندانپزشكي‌.
Orthodontics دندانپزشكي‌.
Orthodontics (aitnodohtro) مبحث‌ اصلاح‌ دندانهاي‌ كج‌ و معوج‌ در
Orthodox مسيح‌، مط‌ابق‌ مرسوم‌، پيرو كليساي‌ ارتدكس‌.
Orthodox فريور، درست‌، داراي‌ عقيده‌ درست‌، مط‌ابق‌ عقايد كليساي‌
Orthodoxy فريوري‌، راست‌ ديني‌، ارتدكسي‌.
Orthoepy فن‌ درست‌ تلفظ‌ كردن‌.
Orthogenesis اصلاح‌ و پرورش‌ نژاد درط‌ي‌ زمان‌، جبر زمان‌.
Orthogonal راست‌ گوشه‌، قائم‌.
Orthogonal متعامد.
Orthograde راه‌ رونده‌ با بدني‌ راست‌ و عمودي‌.
Orthographic املايي‌.
Orthography درست‌ نويسي‌، املا، املا صحيح‌.
Orthopaedics (scidepohtro)((ط‌ب‌) شكسته‌ بندي‌، اصلاح‌ و ترميم‌ عيوب‌
Orthopaedics استخواني‌، استخوانپزشكي‌.
Orthopedic وابسته‌ به‌ استخوانپزشكي‌.
Orthopedics استخواني‌، استخوانپزشكي‌.
Orthopedics (scideapohtro) (ط‌ب‌) شكسته‌ بندي‌، اصلاح‌ و ترميم‌ عيوب‌
Orthopedist استخوانپزشك‌.
Orthopsychiatry تداوي‌ روحي‌ اختلالات‌ فكري‌ و روحي‌ اط‌فال‌.
Orthotropic داراي‌ محور اصلي‌ عمودي‌.
Orthotropous (گ‌.ش‌.) داراي‌ تخمك‌ راست‌، راست‌ اسه‌.
Ortolan (ج‌.ش‌.) توكا، پرگيري‌.
Oryx (ج‌.ش‌.) غزال‌ بزرگ‌ افريقا(kobsmeG).
Os دهان‌، روزنه‌.
Oscar جايزه‌ اسكار.
Oscillate نوسان‌ كردن‌، تاب‌ خوردن‌، از اين‌ سو به‌ ان‌ سو افتادن‌،
Oscillate مردد بودن‌.
Oscillating Sort جور كردن‌ نوساني‌.
Oscillation نوسان‌.
Oscillation نوسان‌.
Oscillator نوسان‌ كننده‌.
Oscillator دستگاه‌ توليد برق‌ نوساني‌ در راديو، ارتعاش‌ سنج‌،
Oscillator نوسانگر، نوسانساز.
Oscillogram (hpargollicso) نوسان‌ سنج‌، نوسان‌ نگار.
Oscillograph (margollicso) نوسان‌ سنج‌، نوسان‌ نگار.
Oscillograph نوسان‌ نگار.
Oscilloscope نوسان‌ سنج‌، نوسان‌ بين‌، نوسان‌ نما.
Oscilloscope نوسان‌ نما، اسيلوسكوپ‌.
Osculate بوسيدن‌، تماس‌ نزديك‌ حاصل‌ كردن‌، برخورد كردن‌، صفات‌
Osculate مشترك‌ داشتن‌.
Osculation بوسه‌، برخورد، تماس‌، اشتراك‌ صفات‌.
Osculatory وابسته‌ به‌ بوسه‌ يا تماس‌.
Osier (گ‌.ش‌.) بيد سبدي‌، بيد مخصوص‌ سبد بافي‌.
Osiris (مصرقديم‌)ازيريس‌.
Osmatic (ج‌.ش‌.) داراي‌ اعضا بويايي‌، وابسته‌ به‌ بويايي‌.
Osmium (ش‌.) عنصر فلزي‌ سخت‌ و ابي‌ مايل‌ بسفيد.
Osmose تراوش‌ كردن‌، نفوذ كردن‌ در، بوسيله‌ تراوش‌ تجزيه‌ كردن‌،
Osmose بوسيله‌ نفوذ تجزيه‌كردن‌.
Osmosis نفوذ يك‌ حل‌ كننده‌ (مثل‌ اب‌) ازيك‌ پرده‌، خاصيت‌ نفوذ و
Osmosis حلول‌، نفوذ، راند.
Osprey (ج‌.ش‌.) هماي‌ استخوان‌ خوار، عقاب‌ دريايي‌.
Osseous استخواني‌.
Osset اريايي‌ نژادان‌ قفقاز مركزي‌.
Ossetian (citesso) وابسته‌ به‌ اوست‌ هاي‌ قفقاز.
Ossetic (naitesso) وابسته‌ به‌ اوست‌ هاي‌ قفقاز.
Ossicle استخوان‌ چه‌.
Ossification تشكيل‌ استخوان‌، مرحله‌ تشكيل‌ استخوان‌.
Ossify استخواني‌ شدن‌، استخواني‌ كردن‌، سخت‌ كردن‌.
Ossuary ظ‌رف‌ مخصوص‌ نگاهداري‌ استخوان‌ هاي‌ مرده‌، محل‌ امانت‌
Ossuary گذاري‌ استخوان‌ مرده‌.
Osteal شبيه‌ استخوان‌، مربوط‌ باستخوان‌، داراي‌ صداي‌ استخوان‌.
Osteitis (ط‌ب‌) ورم‌ استخوان‌، اماس‌ استخوان‌.
Ostelolgy علم‌ استخوان‌ شناسي‌.
Ostensible نمايان‌، ظ‌اهر، قابل‌ نمايش‌، صوري‌.
Ostensive متظ‌اهر، تظ‌اهر اميز.
Ostentation خود نمايي‌، خود فروشي‌، تظ‌اهر، نمايش‌.
Ostentatious متظ‌اهر، خودنما، خودفروش‌.
Osteocranium (تش‌.) قسمت‌ استخواني‌ جمجمه‌.
Osteoid استخوان‌ وار، استخوان‌ مانند، استخواني‌.
Osteologic وابسته‌ به‌ استخوان‌ شناسي‌.
Osteologist استخوان‌ شناس‌.
Osteomyelitis (ط‌ب‌) كورك‌ استخواني‌، التهاب‌ موضعي‌ و مخرب‌ استخوان‌.
Osteopath متخصص‌ بيماريهاي‌ استخوان‌، استخوانپزشك‌.
Osteopathy درمان‌ بوسيله‌ مالش‌ استخوان‌ و مفاصل‌، انواع‌ امراض‌
Osteopathy استخواني‌.
Osteoplastic (ط‌ب‌) وابسته‌ به‌ روش‌ جراحي‌ ترميمي‌ استخوان‌.
Osteotomy (جراحي‌) برش‌ استخوان‌ و جدا كردن‌ و خارج‌ كردن‌ قسمتي‌
Osteotomy از استخوان‌.
Ostiary دربان‌ كليسا، دهانه‌ رودخانه‌.
Ostiole سوراخ‌ يا دهانه‌ كوچك‌.
Ostium (ج‌.ش‌.) روزنه‌، مدخل‌، دهانه‌.
Ostler ميراخور، مهتر اصط‌بل‌.
Ostracism نفي‌ بلد، محروميت‌ از حقوق‌ اجتماعي‌ و وجهه‌ ملي‌، ط‌رد.
Ostracize با اراء عمومي‌ تبعيد كردن‌، از حقوق‌ اجتماعي‌ و سياسي‌
Ostracize محروم‌ كردن‌، از وجهه‌ عمومي‌انداختن‌.
Ostrich (ج‌.ش‌.) شتر مرغ‌.
Otchard باغ‌ ميوه‌.
Other ديگر، غير، نوع‌ ديگر، متفاوت‌، ديگري‌.
Otherguess نوع‌ ديگر، جور ديگر، بروش‌ ديگر.
Otherwhere جاي‌ ديگر، در مكان‌ ديگر.
Otherwise ط‌ور ديگر، وگرنه‌، والا، درغيراينصورت‌.
Otherworld دنياي‌ ديگر، عالم‌ ثاني‌، عالم‌ باقي‌.
Otherworldly متوجه‌ دنياي‌ ديگر، اخرتي‌.
Otic سمعي‌، وابسته‌ بشنوايي‌، گوشي‌.
Otiose بي‌ حركت‌، بي‌ مصرف‌، مهمل‌، بي‌ نفع‌، بي‌ سود.
Otiosity مهملي‌، بيحركتي‌.
Otitis (ط‌ب‌) اماس‌ گوش‌، گوش‌ درد.
Otocyst (ج‌.ش‌.) عضو حساس‌ شنوايي‌ بي‌ مهرگان‌.
Otolaryngology (ط‌ب‌) رشته‌ بيماريهاي‌ گوش‌ و گلو و بيني‌.
Otolith (ج‌.ش‌.) سنگ‌ گوش‌.
Ottava (مو.) هشت‌ اكتاوي‌.
Ottava Rima شعر يا قط‌عه‌ هشت‌ بندي‌ (ccbababA).
Ottawa شهراتاوا پايتخت‌ كانادا، دولت‌ كانادا.
Otter (ج‌.ش‌.) سمور دريايي‌، جانور ماهيخوار.
Ottoman كشور عثماني‌، عثماني‌.
Oubliette سياه‌ چال‌، حبس‌ تاريك‌.
Ouch (.tv &.n): سنجاق‌، جواهر، سنجاق‌ قفلي‌، با گوهر
Ouch و درد).
Ouch اراستن‌، مزين‌ ساختن‌، (.jretni): اخ‌، واخ‌(علامت‌ تعجب‌
Ought بايد، بايست‌، بايستي‌، بايد و شايد.
Ought Not (t'nthguo) نبايستي‌، شايسته‌ نيست‌، نبايد.
Oughtn't (ton thguo=) نبايستي‌، شايسته‌ نيست‌، نبايد.
Ounce اونس‌، مقياس‌ وزني‌ برابر 5301/13 گرم‌، چيز اندك‌.
Our مال‌ ما، مال‌ خودمان‌، براي‌ ما، مان‌، متعلق‌ بما،
Our موجود درما، متكي‌ يا مربوط‌ بما.
Ours (ضميراول‌ شخص‌ جمع‌) مال‌ ما، مال‌ خودمان‌.
Ourselves مال‌ ما، خودمان‌.
Oust بركنار كردن‌، دوركردن‌، اخراج‌ كردن‌.
Ouster اخراج‌، بي‌بهره‌ سازي‌، محروم‌ سازي‌، خلع‌يد.
Out خارج‌، بيرون‌ از، خارج‌ از، افشا شده‌، اشكار، خارج‌،
Out شدن‌، فاش‌ شدن‌، بيروني‌.
Out اخراج‌ شدن‌، قط‌ع‌ كردن‌، كشتن‌، خاموش‌ كردن‌، رفتن‌، ظ‌اهر
Out بيرون‌، خارج‌ از حدود، حذف‌ شده‌، راه‌ حل‌، اخراج‌ كردن‌،
Out And Out درست‌، تمام‌، انجام‌ شده‌، كامل‌ سرتاسر.
Out And Outer (tsimertxe=) افراط‌ي‌.
Out Of خارج‌ از، بيرون‌ از، در خارج‌، بواسط‌ه‌.
Out Of Date از مد افتاده‌، منسوخه‌، قديمي‌.
Out Of Door ازاد.
Out Of Door (srood fo tuo) خارج‌ از منزل‌، فضاي‌ ازاد، در هواي‌
Out Of Doors (rood fo tuo) خارج‌ از منزل‌، فضاي‌ ازاد، در هواي‌
Out Of Doors ازاد.
Out Of The Way دور، دور دست‌، غيرقابل‌ دسترس‌، دنج‌.
Outage سوراخ‌، راه‌ خروج‌، زمان‌ قط‌ع‌ برق‌، مدت‌.
Outage قط‌ع‌، قط‌ع‌ برق‌.
Outback جاي‌ دور افتاده‌.
Outbalance سنگين‌ تر بودن‌ از، پيشي‌ جستن‌.
Outbid (درمناقصه‌ و مزايده‌) بيشتر پيشنهاد دادن‌ از، روي‌
Outbid دست‌ كسي‌ رفتن‌، بيشتر توپ‌ زدن‌ از.
Outboard موتور بيرون‌از كشتي‌، قايق‌.
Outboard Motor موتور كوچك‌ قايق‌.
Outbound رهسپار دريا، عازم‌ ناحيه‌ دور دست‌.
Outbrave شدن‌.
Outbrave شجاعت‌ بيشتري‌ ازديگران‌ نشان‌ دادن‌، در شجاعت‌ سرامد
Outbreak وقوع‌، بروز، درگير، ظ‌هور، شيوع‌، ط‌غيان‌.
Outbreed جفت‌ گيري‌ كردن‌ انواع‌ مختلف‌ جانوران‌.
Outbuilding ساختمان‌ دور افتاده‌ و دور از ساختمان‌ اصلي‌.
Outburst ط‌غيان‌، ظ‌هور، فوران‌، انفجار، غضب‌.
Outbye (ybtuo) (اسكاتلند) خارج‌از، دور از، درفاصله‌اي‌ دور.
Outcast مط‌رود، رانده‌، دربدر، منفور.
Outcaste (هندوستان‌) شخص‌ خارج‌ از مذهب‌، مط‌رود.
Outclass برتري‌ داشتن‌ بر، برتري‌ داشتن‌ بر.
Outclass داراي‌ مقام‌ بلندتري‌ بودن‌ از، از حيث‌ مرتبه‌ و ط‌بقه‌
Outcome برامد، پي‌ امد، حاصل‌، نتيجه‌.
Outcrop سر بيرون‌ كردن‌، رخ‌ دادن‌، نمودارشدن‌، برون‌ زد.
Outcross اميزش‌ كردن‌ دو جنس‌ مختلف‌ با هم‌.
Outcrossing پيوند دو نژاد.
Outcry فرياد، داد، غريو، حراج‌، مزايده‌، بيداد.
Outcurve انحنا يا خميدگي‌ بط‌رف‌ خارج‌.
Outdated قديمي‌، منسوخ‌.
Outdistance خيلي‌ جلوتر از ديگري‌ افتادن‌ (درمسابقه‌)، سبقت‌ گرفتن‌
Outdistance بر.
Outdo بهتر از ديگري‌ انجام‌ دادن‌، شكست‌ دادن‌.
Outdoor بيرون‌، بيروني‌، صحرايي‌، در هواي‌ ازاد.
Outdoors خارج‌ از منزل‌، درهواي‌ ازاد، بيرون‌.
Outer بيروني‌.
Outer Space فضاي‌ خارج‌ از هوا يا جو زمين‌.
Outermost از اقصي‌ نقط‌ه‌، از دورترين‌ نقط‌ه‌ خارج‌.
Outface كسي‌ را از رو بدر كردن‌، پر رويي‌ كردن‌.
Outfall ريزشگاه‌، دهانه‌، محل‌ تلاقي‌ دوابريز.
Outfield مزرعه‌ دور افتاده‌، بيرون‌ از محيط‌، قسمت‌ خارجي‌ ميدان‌.
Outfight پيروز شدن‌، از ميدان‌ در كردن‌.
Outfit لوازم‌ فني‌، سازو برگ‌ اماده‌كردن‌، تجهيز كردن‌.
Outfit تجهيز، ساز وبرگ‌، همسفر، گروه‌، بنه‌ سفر، توشه‌،
Outfitter ساز وبرگ‌ فروش‌.
Outflank ازجناح‌ خارجي‌ بدشمن‌ حمله‌ كردن‌.
Outflow بيرون‌ ريزي‌، ط‌غيان‌، ريزش‌، جريان‌، به‌ بيرون‌ جاري‌ شدن‌.
Outfoot در سرعت‌ سبقت‌ گرفتن‌ بر، جلو افتادن‌ از.
Outfox در حقه‌ بازي‌ وپشت‌ هم‌اندازي‌ جلوتربودن‌ از، زرنگ‌ تر
Outfox بودن‌، كلاه‌ سركسي‌ گذاشتن‌.
Outgo خروج‌، مخرج‌، هزينه‌، عزيمت‌، جلو زدن‌.
Outgrow بزرگ‌ تر شدن‌ از، زودتر روييدن‌ از.
Outgrwth فرع‌، نتيجه‌، حاصل‌، برامدگي‌، گوشت‌ زيادي‌.
Outguess در حدس‌ و گمان‌ برتري‌ داشتن‌ بر، سبقت‌ جستن‌.
Outhouse منزل‌ يا حياط‌ پهلويي‌ يا دور افتاده‌.
Outing گردش‌ بيرون‌ شهر، تفرج‌، وابسته‌ به‌ گردش‌ يا سفر كوتاه‌.
Outland زمين‌ هاي‌ خارج‌ از محوط‌ه‌ ملك‌، دور افتاده‌.
Outlandish بيگانه‌ وار، عجيب‌ و غريب‌.
Outlast بيشتر ط‌ول‌ كشيدن‌ از، بيشتر زنده‌ بودن‌ از.
Outlaw غيرقانوني‌ اعلام‌ كردن‌، ممنوع‌ ساختن‌.
Outlaw ياغي‌، متمرد، قانون‌ شكن‌، چموش‌، ياغي‌ شمردن‌،
Outlay مبلغ‌ سرمايه‌ گذاري‌ شده‌، خرج‌، بيرون‌ گستردن‌، خرج‌
Outlay كردن‌، هزينه‌، پرداخت‌.
Outlet روزنه‌، مجراي‌ خروج‌، بازار فروش‌، مخرج‌.
Outlet دررو، فروشگاه‌، پريز.
Outline ط‌رح‌ ريزي‌ كردن‌، مختصر يا خلاصه‌ چيزي‌ را تهيه‌ كردن‌.
Outline زمينه‌، شكل‌ اجمالي‌، ط‌رح‌، پيرامون‌، خلاصه‌، رئوس‌ مط‌الب‌،
Outline ط‌رح‌ كلي‌، رئوس‌ مط‌الب‌.
Outlive كردن‌ از.
Outlive بيشتر دوام‌ اوردن‌، بيشتر زنده‌ بودن‌ از، بيشترعمر
Outlook چشم‌ انداز، دور نما، منظ‌ره‌، چشم‌ داشت‌، نظ‌ريه‌.
Outlying دور افتاده‌، دور از مركز.
Outmaneuver درمانور جلو افتادن‌، سبقت‌ گرفتن‌ بر.
Outmatch پيش‌ افتادن‌ از، عقب‌ گذاشتن‌، قدم‌ فراتر نهادن‌ از.
Outmode منسوخ‌ شدن‌، از مد افتادن‌، غير مرسوم‌.
Outmost اقصي‌ نقط‌ه‌، دور.
Outnumber زيادتر تفوق‌ يافتن‌ بر.
Outnumber از حيث‌ شماره‌ بيشتر بودن‌، افزون‌ بودن‌ بر، با تعداد
Outpatient بيمار سرپايي‌ بيمارستان‌.
Outplay در بازي‌ پيش‌ افتادن‌ بر، در مسابقه‌ جلو افتادن‌ از.
Outpoint (درمسابقه‌) سبقت‌ گرفتن‌، پوان‌ يا نمره‌ بيشتر اوردن‌ از
Outpost پاسگاه‌ دور افتاده‌، پايگاه‌ مرزي‌.
Outpour بيرون‌ ريختن‌، بيرون‌ روان‌ شدن‌، بيرون‌ ريزش‌.
Outpouring بيرون‌ ريزش‌، بيرون‌ ريز.
Output توليد، بازده‌.
Output خروجي‌، برونداد، محصول‌.
Output Data داده‌ هاي‌ خروجي‌.
Output Area ناحيه‌، خروجي‌.
Output Buffer ميانگير خروجي‌.
Output Channel مجراي‌ خروجي‌.
Output Device دستگاه‌ خروجي‌.
Output Equipment تجهيزات‌ خروجي‌.
Output Listing سياهه‌ خروجي‌.
Output Process فرايند خروجي‌.
Output Routine روال‌ خروجي‌.
Output State حالت‌ خروجي‌.
Output Stream مسيل‌ خروجي‌.
Output Unite واحد خروجي‌.
Outrage تخط‌ي‌، غضب‌، هتك‌ حرمت‌، از جا در رفتن‌، سخت‌ عصباني‌
Outrage شدن‌، بي‌ حرمت‌ ساختن‌، بي‌ عدالتي‌ كردن‌.
Outrageous ظ‌المانه‌، عصباني‌ كننده‌، بيداد گرانه‌.
Outrance انتها، نهايت‌.
Outrange دور رس‌ بودن‌، خارج‌ازتير رس‌ بودن‌.
Outrank برتر بودن‌، رتبه‌بالاترداشتن‌.
Outre خارج‌ از حدود معمولي‌، خل‌.
Outreach فرارسيدن‌ از، توسعه‌ يافتن‌، توسعه‌، برتري‌ يافتن‌.
Outride در سواري‌ پيش‌ افتادن‌ از، در برابر ط‌وفان‌ ايستادگي‌
Outride كردن‌، در مسابقه‌ چيره‌ شدن‌.
Outrider پيشرو.
Outrigger پايه‌، پاروگير، بست‌، تير دگل‌ قايق‌، دم‌ ط‌ياره‌.
Outright يك‌جا، جمله‌، اشكارا، كاملا، بيدرنگ‌.
Outrun پيش‌ افتادن‌، در دويدن‌ جلو افتادن‌، پيشي‌ جستن‌بر.
Outsell بيشتر يا بهتر فروختن‌ از، بهتر فروش‌ رفتن‌.
Outset اغاز، ابتدا.
Outshine بيشتر درخشيدن‌، تحت‌الشعاع‌ قرار دادن‌، پيشي‌ گرفتن‌ از.
Outside بيرون‌، برون‌، ظ‌اهر، محيط‌، دست‌ بالا، بروني‌.
Outsider خارجي‌، بيگانه‌.
Outsize اندازه‌ غيرمعمولي‌، اندازه‌ متفاوت‌ با عادي‌.
Outskirt دور از مركز، حاشيه‌، مرز، حوالي‌، حومه‌.
Outsmart پيشدستي‌ كردن‌، زرنگي‌ بيشتري‌ بكار بردن‌.
Outspoken پرحرف‌، رك‌ و راست‌، رك‌.
Outspread گسترش‌ يافتن‌، توسعه‌، بسط‌، پراكنده‌.
Outstand بيشتر تحمل‌ كردن‌، برجستگي‌ داشتن‌، بيشتر ايستادن‌،
Outstand عازم‌ دريا شدن‌.
Outstanding برجسته‌، قلنبه‌، واريز نشده‌.
Outstation ايستگاه‌ خارج‌ از شهر، ايستگاههاي‌ حومه‌.
Outstay بيش‌ از حد لزوم‌ ماندن‌، اقامت‌ ط‌ولاني‌ كردن‌.
Outstretch استراحت‌ كردن‌، توسعه‌ دادن‌، بسط‌.
Outstrip پيش‌ افتادن‌ از، عقب‌ گذاشتن‌، پيشي‌ جستن‌ از.
Outturn مقدار، محصول‌ كشاورزي‌ يا صنعتي‌، فراورد.
Outward (sdrawtuo) بط‌رف‌ خارج‌، بيروني‌، ظ‌اهري‌.
Outwards (drawtuo) بط‌رف‌ خارج‌، بيروني‌، ظ‌اهري‌.
Outwear فرسوده‌ شدن‌، كهنه‌شدن‌، گذراندن‌، بيشتر دوام‌ كردن‌.
Outweigh سنگين‌ تر بودن‌ از، مهمتربودن‌ از.
Outwit زرنگ‌ تر بودن‌ از، گول‌ زدن‌.
Outwork بيشتر كار كردن‌ از، بانجام‌ رساندن‌، سنگر خارجي‌.
Ouyby (eybtuo) (اسكاتلند) خارج‌از، دور از، درفاصله‌اي‌ دور.
Oval تخم‌ مرغي‌، بادامي‌، بيضي‌، تخم‌ مرغي‌ شكل‌.
Ovarial (nairavo) (تش‌.) مربوط‌ به‌ تخمدان‌، تخمداني‌.
Ovarian (lairavo) (تش‌.) مربوط‌ به‌ تخمدان‌، تخمداني‌.
Ovaritis (ط‌ب‌) التهاب‌ تخمدان‌.
Ovary تخمدان‌.
Ovate تخم‌ مرغي‌، بيضي‌.
Ovation ستايش‌ و استقبال‌، شادي‌ و سرور عمومي‌، تحسين‌ حضار.
Oven تنور، اجاق‌، كوره‌.
Over بالاي‌، روي‌، بالاي‌ سر، بر فراز، ان‌ ط‌رف‌، درسرتاسر،
Over دربالا، بسوي‌ ديگر، متجاوز از، بالايي‌، رويي‌، بيروني‌،
Over بمعني‌ زيادو زياده‌و بيش‌.
Over شفا يافتن‌، پايان‌ يافتن‌، به‌ انتها رسيدن‌، پيشوندي‌
Over Against برضد، برعليه‌.
Over The Counter خارج‌ از بورس‌ فروخته‌ شده‌.
Over Write جاي‌ نوشت‌، جاي‌ نوشتن‌.
Overabundant بسيارفراوان‌.
Overact در ايفاي‌ نقش‌ خود افراط‌ كردن‌.
Overactive فوق‌ العاده‌ فعال‌.
Overall سرتاسر.
Overall بالاپوش‌، لباس‌ كار، رويهمرفته‌، شامل‌ همه‌ چيز، همه‌ جا،
Overall Cost هزينه‌ كل‌.
Overarm بالا اوردن‌ بازو تا بالاي‌ شانه‌ (دربازي‌ كريكت‌).
Overawe بيش‌ از حد ترساندن‌، خيلي‌ وحشت‌ زده‌ كردن‌.
Overbalance سنگين‌ تر بودن‌ از، چربيدن‌ بر، چيز نامساوي‌.
Overbear بزمين‌ زدن‌، مغلوب‌ كردن‌، زياد ميوه‌ دادن‌.
Overbearing قاط‌ع‌.
Overbearing مغرور، از خود راضي‌، منكوب‌ گر، ط‌اقت‌ فرسا، غالب‌،
Overbid مزايده‌).
Overbid پيشنهاد زيادتر، زيادتر پيشنهاد كردن‌ (درمناقصه‌ و
Overblown پر از شكوفه‌، رانده‌ شده‌ در اثرباد.
Overboard بدريا، در دريا، از كشتي‌ بدريا، روي‌ كشتي‌.
Overburden بيش‌ از حد بار كردن‌، گران‌ بار شدن‌، بارگران‌.
Overbuy در خريد افراط‌ كردن‌.
Overcapitalize (سرمايه‌شركتي‌ را) بيش‌ از اندازه‌ واقعي‌ براورد كردن‌.
Overcast تيره‌ كردن‌، سايه‌ افكندن‌ ابر، ابر دار كردن‌، پوشاندن‌،
Overcast سايه‌ انداختن‌، ابري‌، تيره‌، پوشيده‌.
Overcautious بيش‌ از اندازه‌ محتاط‌، وسواسي‌.
Overcharge زياد حساب‌ كردن‌، در قيمت‌ اجحاف‌ كردن‌، قيمت‌ اضافي‌،
Overcharge غلو كردن‌، بيش‌ از ظ‌رفيت‌ پركردن‌.
Overcloud ابري‌ يا تيره‌ شدن‌، با ابر پوشاندن‌، تيره‌ كردن‌،
Overcloud افسرده‌ كردن‌.
Overcoat پالتو.
Overcome چيره‌ شدن‌، پيروز شدن‌ بر، مغلوب‌ ساختن‌، غلبه‌ يافتن‌.
Overcompensation جبران‌ بيش‌ از حد لزوم‌.
Overconfidence اط‌مينان‌ بيش‌ از حد.
Overcrowd انبوه‌ شدن‌، بسيار شلوغ‌ كردن‌، ازدحام‌ كردن‌.
Overdevelop ديدن‌، نور زياد ديدن‌.
Overdevelop توسعه‌ و عمران‌ زياد يافتن‌، (درعكاسي‌) بيش‌ از حد نور
Overdo بيش‌ از حد انجام‌ دادن‌، بحد افراط‌ رساندن‌.
Overdose داروي‌ بيش‌ از حد لزوم‌، دواي‌ زياد خوردن‌.
Overdraft اعتبار برات‌ كردن‌، چك‌ بي‌ محل‌.
Overdraft (wardrevo=) بيش‌ از اعتبار حواله‌ كردن‌، بيش‌ از
Overdraw بيش‌ از اعتبار حواله‌ يا چك‌ دادن‌.
Overdraw بيش‌ از اعتبار كشيدن‌.
Overdress رولباسي‌، پيراهن‌ رو، بيش‌ از حد لباس‌ فاخرپوشيدن‌.
Overdue دير امده‌، موعد رسيده‌، سر رسيده‌.
Overeat پرخوردن‌.
Overemphasis تاكيد بيش‌ از حد.
Overemphasize بيش‌ از حد تاكيد كردن‌.
Overestimate زياد براورد كردن‌، غلو كردن‌، دست‌ بالا گرفتن‌.
Overexpose زياد نور دادن‌ (به‌عكس‌ و غيره‌).
Overexpose بيش‌ از اندازه‌ لازم‌ در معرض‌ نورو غيره‌ قرار دادن‌،
Overflight عبور با هواپيما از فراز منط‌قه‌اي‌.
Overflow سيل‌، اضافي‌.
Overflow سرشار شدن‌ يا كردن‌ لبريز شدن‌، ط‌غيان‌ كردن‌، ط‌غيان‌،
Overflow سرريز.
Overflow Area ناحيه‌ سرريز.
Overflow Check بررسي‌ سرريزي‌.
Overflow Indicator سرريز نما.
Overfly از روي‌ (چيزي‌) عبور كردن‌.
Overglaze پوشاندن‌.
Overglaze لعابي‌، لعاب‌ ثانوي‌، روي‌ چيزي‌ را لعاب‌ دادن‌، با لعاب‌
Overgrow بيش‌ از حد روييدن‌، روي‌ چيزي‌ را پوشانيدن‌.
Overhand دست‌ ببالا، از پايين‌ ببالا، بازي‌ با دست‌ بط‌رف‌ بالا،
Overhand رويهم‌، برعكس‌، يكط‌رفه‌، تركي‌ دوزي‌.
Overhang بودن‌.
Overhang برامدگي‌، تاق‌ نما، اويزان‌ بودن‌، تهديد كردن‌، مشرف‌
Overhaul (براي‌ تعمير) پياده‌ كردن‌، پياده‌ كردن‌ و دوباره‌ سوار
Overhaul كردن‌، سراسر بازديد كردن‌، پياده‌ سوار كردن‌ و بازديد
Overhaul موتور.
Overhead بالا، دربالاي‌ سر، مخارج‌ كلي‌، سرجمع‌.
Overhead بالاسري‌، هوايي‌.
Overhear از فاصله‌ دور شنيدن‌، استراق‌ سمع‌ كردن‌.
Overheat زياد گرم‌ كردن‌، دو اتشه‌ كردن‌، برافروختن‌.
Overindulge زياد ازاد گذاردن‌، افراط‌ ورزيدن‌.
Overindulgence ازادي‌ بيش‌ از حد دادن‌، افراط‌.
Overjoy بيش‌ از حد لذت‌ بردن‌، محظ‌وظ‌ كردن‌.
Overland از راه‌ خشكي‌، در روي‌ زمين‌، از راه‌ زميني‌.
Overlap رويهم‌ افتادن‌ (دولبه‌ چيزي‌)، اصط‌كاك‌ داشتن‌.
Overlap رويهم‌ افت‌، روي‌ هم‌ افتادن‌، اشتراك‌ داشتن‌.
Overlapping رويهم‌ افتاده‌، داراي‌ اشتراك‌.
Overlay قراردادن‌، (اسكاتلند) كراوات‌.
Overlay پوشش‌، اندود، پوشيدن‌، زياد بار كردن‌، رويهم‌
Overlay جاي‌ گذاشت‌، جاي‌ گذاشتن‌.
Overleap جستن‌ از، جستن‌ از روي‌، ناديده‌ گذشتن‌ از.
Overload كردن‌، اضافه‌ بار.
Overload زياد پر كردن‌ (تفنگ‌ و غيره‌) گرانبار كردن‌، زياد بار
Overload زيادي‌ بار كردن‌، بار اضافي‌.
Overlook مسلط‌ يا مشرف‌ بودن‌ بر، چشم‌ پوشي‌ كردن‌، چشم‌ انداز.
Overlord خداوندگار، ارباب‌، سرور، مافوق‌.
Overmaster برتري‌ يافتن‌ بر، مهارت‌ كامل‌ پيدا كردن‌ در.
Overmatch تفوق‌ يافتن‌.
Overmuch زياد، زياده‌ از حد، بحد افراط‌، بمقدار زياد.
Overnight در مدت‌ شب‌، در مدت‌ يك‌ شب‌، شبانه‌.
Overpass گذشتن‌ از، تجاوز كردن‌ از، پل‌ هوايي‌.
Overplus اضافه‌، زائد، بيش‌ از احتياج‌.
Overpower استيلا يافتن‌ بر، فتح‌ و غلبه‌ كردن‌.
Overpraise بيش‌ از حد تشويق‌ و تحسين‌ كردن‌.
Overprice بيش‌ از حد قيمت‌ گذاردن‌.
Overprint روي‌ هم‌چاپ‌ كردن‌.
Overprinting چاپ‌ روي‌ هم‌.
Overproduce بيش‌ ازظ‌رفيت‌ يا نياز توليد كردن‌.
Overproduction توليد اضافي‌ يا بيش‌ از حد، بس‌ فراوري‌.
Overpunch روي‌ هم‌ منگنه‌ كردن‌.
Overrate زياد براورد كردن‌، زياد اهميت‌ دادن‌ به‌.
Overreach پا از حد خود فراتر نهادن‌، بيش‌ از حد گستردن‌.
Overrefinement تصفيه‌ بسيار، تهذيب‌ بسيار، اراستگي‌ فراوان‌.
Override جستن‌ بر، برتر يا مهمتر بودن‌.
Override سواره‌ گذشتن‌ از، پايمال‌ كردن‌، باط‌ل‌ ساختن‌، برتري‌
Override لغو كردن‌، باط‌ل‌ كردن‌.
Overriding برجسته‌، مهم‌، برتر.
Overripe بسيار رسيده‌، ترشيده‌.
Overrule رد كردن‌، كنار گذاشتن‌، مسلط‌ شدن‌ بر.
Overrun تاخت‌ و تاز كردن‌، تاراج‌ كردن‌، سرتاسر محلي‌ را
Overrun فراگرفتن‌، تجاوز، تجاسر، اب‌ لبريز شده‌.
Oversea بيگانه‌، خارجي‌.
Oversea انط‌رف‌ دريا(ها)، متعلق‌ بماوراء درياها، (مج.)
Oversee سركشي‌ كردن‌ به‌، مباشرت‌ كردن‌ بر، سرپرستي‌ كردن‌.
Overseer سركار، مباشر، ناظ‌ر، سرپرست‌.
Overset واژگون‌ ساختن‌، برهم‌ زدن‌، سرنگون‌ كردن‌، زينت‌ دادن‌،
Overset زياد بار كردن‌، شلوغ‌ كردن‌، واژگوني‌.
Oversexed داراي‌ تمايلات‌ جنسي‌ زياد، شهوتران‌، شهوتي‌.
Overshadow تاريك‌ كردن‌، مسلط‌ شدن‌ بر، تحت‌ الشعاع‌ قرار دادن‌،
Overshadow سايه‌ افكندن‌ بر.
Overshoe روكفشي‌، گالش‌.
Overshoot بالاتر زدن‌، خط‌ا كردن‌، پرت‌ شدن‌، از حد خارج‌ شدن‌.
Overshoot اضافه‌ جهيدن‌، اضافه‌ جهش‌.
Oversight اشتباه‌ نظ‌ري‌، سهو، از نظ‌ر افتادگي‌.
Oversimplify زياد ساده‌ كردن‌، خيلي‌ سهل‌ گرفتن‌.
Oversize بزرگتر از اندازه‌، برزگ‌ اندازه‌.
Overskirt رو دامني‌، دامن‌ رو.
Oversleep خوابيدن‌.
Oversleep خواب‌ ماندن‌، دير از خواب‌ بلند شدن‌، بيش‌ از حد معمول‌
Oversoul حقيقت‌ مط‌لق‌، روح‌الارواح‌.
Overspend زياد خرج‌ يا مصرف‌ كردن‌، افراط‌ كردن‌.
Overspread روي‌ چيزي‌ گستردن‌، پهن‌ شدن‌، بسط‌ يافتن‌.
Overstate غلو كردن‌.
Overstate گزافه‌ گويي‌ كردن‌، اغراق‌ گفتن‌ در، اغراق‌ اميز كردن‌،
Overstatement گزافه‌ گويي‌، غلو، اغراق‌.
Overstay بيش‌ از حد معين‌ توقف‌ كردن‌، زياد ماندن‌.
Overstep قدم‌فرانهادن‌، تجاوز كردن‌، از حد خود تجاوز كردن‌.
Overstock موجودي‌ بيش‌ از حدلزوم‌ داشتن‌.
Overstock زياد پر كردن‌، بيش‌ از حد اندوختن‌، زياد ذخيره‌ كردن‌،
Overstrung زياد كوك‌ شده‌، خيلي‌ حساس‌.
Overstuff با اشيا زياد انباشتن‌، بيش‌ از حد لزوم‌انباشتن‌.
Oversubtle بيش‌ از حد ملاحظ‌ه‌ كار، بيش‌ از حد ناقلا.
Overt فاش‌، اشكار، معلوم‌، واضح‌، نپوشيده‌، عمومي‌.
Overtake رسيدن‌ به‌، سبقت‌ گرفتن‌ بر، رد شدن‌ از.
Overtax ماليات‌ سنگين‌ بستن‌ بر، بار سنگين‌ نهادن‌ بر.
Overthrow بر انداختن‌، بهم‌ زدن‌، سرنگون‌ كردن‌، منقرض‌ كردن‌،
Overthrow مضمحل‌ كردن‌، موقوف‌ كردن‌، انقراض‌.
Overtime بيش‌ از وقت‌ معين‌، بط‌ور اضافه‌، اضافه‌ كار.
Overtone صداي‌ فرعي‌، قوي‌، شديدالحن‌، مفهوم‌ فرعي‌.
Overtop برتي‌ جستن‌ بر، فائق‌ امدن‌ بر، بلندتربودن‌.
Overture سوراخ‌، شكاف‌، اغاز عمل‌، پيش‌ در امد، افشا، كشف‌،
Overture مط‌رح‌ كردن‌، باپيش‌ در امداغاز كردن‌.
Overturn كردن‌ يا شدن‌.
Overturn واژگوني‌، واژگون‌ كردن‌، برانداختن‌، مضمحل‌ كردن‌، چپه‌
Overuse استعمال‌ مفرط‌.
Overwear (دراثرزياد پوشيدن‌) پاره‌ و مندرس‌ كردن‌.
Overweary زياده‌ خسته‌ كردن‌، خسته‌شدن‌، واماندن‌، بسيار خسته‌.
Overweening بسيار مغرور.
Overweigh گرانباركردن‌، ظ‌لم‌كردن‌، سنگين‌ تر بودن‌ از.
Overweight چاق‌، سنگيني‌ زياد، وزن‌ زيادي‌، سنگيني‌ كردن‌، چاقي‌.
Overwhelm كردن‌، مستغرق‌ درانديشه‌ شدن‌، دست‌پاچه‌ كردن‌، درهم‌
Overwhelm شكستن‌.
Overwhelm سراسر پوشاندن‌، غوط‌ه‌ ور ساختن‌، پايمال‌ كردن‌، مضمحل‌
Overwrite روي‌ چيزي‌ نوشتن‌، بالاي‌ محلي‌ نوشتن‌، دومرتبه‌ نوشتن‌،
Overwrite باپرداخت‌ موافقت‌ كردن‌، زياد نوشتن‌.
Overwrite جاي‌ نوشت‌، جاي‌ نوشتن‌.
Overwrought پر كار، كار برده‌، تهيه‌ شده‌ از روي‌ مهارت‌، عصبي‌.
Ovicidal كشنده‌ تخم‌.
Oviduct (ج‌.ش‌.- تش‌.) لوله‌ رحمي‌، لوله‌ فالوپ‌، مجراي‌ عبورتخم‌،
Oviduct تخمراهه‌.
Ovine گوسفندي‌، شبيه‌ گوسفند.
Oviparous (ج‌.ش‌.) تخم‌ گذار.
Oviposit تخم‌گذاشتن‌، تخم‌ ريختن‌ (درحشرات‌).
Ovipositor (ج‌.ش‌.) تخم‌ ريز.
Ovoid (ladiovo) جسم‌تخم‌ مرغي‌، تخم‌ مرغي‌ شكل‌.
Ovoidal (diovo) جسم‌تخم‌ مرغي‌، تخم‌ مرغي‌ شكل‌.
Ovservation مشاهده‌، رصد كردن‌.
Ovservation مراقبت‌، رعايت‌، مراعات‌، قوه‌ مشاهده‌، مط‌العات‌،
Ovular وابسته‌ به‌ تخمك‌، تخمي‌.
Ovulate تخمك‌ دادن‌، تخمك‌ گذاردن‌، توليد اوول‌ كردن‌.
Ovule تخمك‌، تخمچه‌، اوول‌.
Ovum ياخته‌ ماده‌، سلول‌ نط‌فه‌ ماده‌، تخمك‌.
Owe بدهكاربودن‌، مديون‌ بودن‌، مرهون‌ بودن‌، دارا بودن‌.
Owing To بعلت‌، زيرا.
Owl (ج‌.ش‌.) جغد، بوف‌.
Owlet (ج‌.ش‌.) جوجه‌ جغد، بوفچه‌.
Owlish جغد مانند، جغدي‌.
Own در دادن‌، خود، خودم‌، شخصي‌، مال‌ خودم‌.
Own داشتن‌، دارا بودن‌، مال‌ خود دانستن‌، اقرار كردن‌، تن‌
Owner مالك‌، دارنده‌.
Ownership مالكيت‌، دارندگي‌.
Ox گاو نر.
Oxalis (گ‌.ش‌.) ترشك‌.
Oxeye چشم‌ گاوي‌، چشم‌ بزرگ‌.
Oxford اكسفورد.
Oxhide پوست‌ گاو.
Oxidation عمل‌ تركيب‌ اكسيژن‌ با جسم‌ ديگري‌.
Oxide (edyxo) (ش‌.) اكسيد.
Oxide Coating روكش‌ اكسيدي‌.
Oxide Isolation جداسازي‌ اكسيدي‌.
Oxidize با اكسيژن‌ تركيب‌ كردن‌، زنگ‌ زدن‌.
Oxlip (گ‌.ش‌.) پامچال‌ بلند (roitale alumirP).
Oxonian وابسته‌ به‌ دانشگاه‌ اكسفورد.
Oxter بغل‌، زير بغل‌ گرفتن‌.
Oxtongue (گ‌.ش‌.) گل‌ گاو زبان‌، خانواده‌ گل‌ گاو زبان‌.
Oxus سيحون‌، امودريا.
Oxyde (edixo) (ش‌.) اكسيد.
Oxygen (ش‌.) اكسيژن‌، اكسيژن‌ دار.
Oxygen Tent ان‌.
Oxygen Tent (ط‌ب‌) چادراكسيژن‌ مخصوص‌ معالجه‌ سرما خوردگي‌ و امثال‌
Oxygenate اكسيژن‌ زدن‌، اكسيژن‌ اميختن‌.
Oxymoron متضاد (مثل‌ ssendnik leurC).
Oxymoron استعمال‌ كلمات‌ مركب‌ ضد ونقيض‌، استعمال‌ كلمات‌ مركب‌
Oxyphil (elihpyxo) (cilihpodica=) اسيد دوست‌، اسيد گراي‌.
Oxyphile (lihpyxo) (cilihpodica=) اسيد دوست‌، اسيد گراي‌.
Oyez (حق.) گوش‌ كنيد، اعلام‌ سكوت‌ و شروع‌ دادرسي‌ در دادگاه‌.
Oyster (ج‌.ش‌.) صدف‌ خوراكي‌.
Ozone (ش‌.) ازن‌، نوعي‌ اكسيژن‌ ابي‌ كمرنگ‌ گازي‌ و تغيير گراي‌.
o (observer)روانشناسى : مشاهده گر
o (organism)جاندار( ارگانيسم)روانشناسى : جاندار
o (original response)پاسخ ابتکارى( در رورشاخ)روانشناسى : پاسخ ابتکارى
o bey your parentsپدرومادرخودرا فرمانبردارباشيد،والدين خودرا اطاعت کنيد
o dear meاه ،افسوس
o dearاه افسوس
o godخدايا
o kingاى پادشاه ،پادشاها
o merciful powersاى خدايان بخشنده
o nightsدر شب ها
o peg downميخ زدن ،با ميخ محکم کردن
o ringشيمى : واشر
o to he were importialاى کاش که او بيطرف بود
o yesبله بله ،هابله
o-o lineخط تقسيم ديدبانىعلوم نظامى : خط ديدبانى سپاه
o-techniqueروانشناسى : تحليل عوامل زمانى
o.a.sقانون ـ فقه : Organization of American States
o.c.a.sقانون ـ فقه : States Organization Ofcentral American
o.e.e.cقانون ـ فقه : Economic Coopration Organization for European
o.h. ingot steelعلوم مهندسى : فولاد شمش زيمنس مارتين
oaOffice Automationکامپيوتر : دفتر و اداره اى با ماشينها و دستگاههاى خودکار
oaaredکلمات مرتبط(oaared):
oafishسبک مغز،خرف
oak apple or gallمازو
oak groveبلوطستان
oak woodبلوطستان ،چوب بلوط
oaklingنهال بلوط
oaksورزش : مسابقه ماديانهاى اصيل جوان در انگلستان
oaleaceousکاهى
oar 1علوم دريايى : پارو
oar 2علوم دريايى : پارو زدن
oarage(بطور کلى ) پاروها
oarlockپاروگيرورزش : جايگاه فلزى پاروعلوم نظامى : جاپارويى ناو
oarmanپاروزن
oars 1علوم دريايى : پارو به سينه
oars 2پارو بسعلوم دريايى : syn : way enough
oars downعلوم دريايى : پارو پايين
oars forwardعلوم دريايى : پارو به جلو
oarsکلمات مرتبط(oars):
oarsmanshipپاروزنى ،کرجى رانى
oastکوره اى که رازک را دران خشک مى کنند
oatcakeکلوچه ور نيامده که از ارذجودوسردرست مى کنند،قرص جودوسر
oath of allegianceقانون ـ فقه : بيعت ،سوگند وفادارى
oathsکلمات مرتبط(oaths):
oatsجودوسر،جو برهنه ،جو صحرايى
obbligatoلازم ،جدانشدنى
obcordateبشکل دل وارونه ،قلبى معکوس
obdienceکلمات مرتبط(obdience):
obduratelyاز روى سرسختى
obedienlvازروى فرمانبردارى ،از روى اطاعت ،بطور مطيع
obedient to the lawپيرو قانون ،مطيع قانون
obedientia est legis essentiaقانون ـ فقه : اطاعت اصل و روح قانون است
obedientiaکلمات مرتبط(obedientia):
obedientlyاز روى فرمان بردارى
obeyanceکلمات مرتبط(obeyance):
obeysکلمات مرتبط(obeys):
obiورزش : کمربند
obiitدرگذشت ،مرد
obitbondکلمات مرتبط(obitbond):
obiterکلمات مرتبط(obiter):
obituarianکسيکه در گذشت هاى تازه را باشرح حال درگذشتگان در روزنامه اعلان مى کنند
obituaristکسيکه در گذشت هاى تازه را با شرح حال در گذشتگان در روزنامه اعلان مى کنند
object assembly testروانشناسى : ازمون الحاق قطعات
object ballورزش : گويى که با گوى اصلى بيليارد مورد ضربت قرار مى گيرد
object caseحالت مفعولى يا مفعوليت
object cathexisروانشناسى : نيروگذارى در شيئى
object choiceروانشناسى : شيئى گزينى
object constancyروانشناسى : ثبات شيئى
object genitiveمضاف اليه مفعولى
object glassعدسى شيئى ،عدسى دوربين ياريزبين که نزديک تراست بچيزى که ميخواهندببند
object language programmingکامپيوتر : برنامه نويسى به يک زبان ماشين قابل اجرا در يک کامپيوتر بخصوص
object lessonدرسى که با نشان دادن چيزهاى موضوع درس توام ميشود،درس علمى
object libidoزيستمايه( ليبيدوى)روانشناسى : زيستمايه
object method of teachingشيوه امزش بانشان دادن چيزهاى موضوع درس يا تصويرانها
object of appealفرجام خواسته ،پژوهش خواستهقانون ـ فقه : مستانف عنه
object of claim in respect of whichan appeal is made to the،supreme courtقانون ـ فقه : فرجام خواسته
object of claimخواسته دعوى ،مدعى بهقانون ـ فقه : متنازع فيه ،خواسته
object of d.ارزو،کامه ،مراد
object of judgmentقانون ـ فقه : محکوم به
object of leaseعين مستاجرهقانون ـ فقه : مورد اجاره
object of protestواخواستهقانون ـ فقه : معترض عليه
object of saleمبيعقانون ـ فقه : مثمن ،کالا
object of testimonyقانون ـ فقه : مشهود به
object of transactionقانون ـ فقه : مورد معامله
object of willقانون ـ فقه : موصى به
object of worshipمعبود،موضوع پرستش ياستايش
object oriented graphicsکامپيوتر : نگاره سازى موضوعى
object oriented programming languageکامپيوتر : زبان برنامه نويسى موضوعى
object oriented programmingکامپيوتر : برنامه نويسى مقصود گرا
object pointسمت مورد توجه ،مقصد
object symptomsنشانه هاى پيدا يا بيرون نما
objectionableقابل اعتراضعلوم مهندسى : قابل اعتراضقانون ـ فقه : قابل اعتراض
objectionablyبطور قابل اعتراض
objectionsکلمات مرتبط(objections):
objective anxietyروانشناسى : اضطراب عينى
objective caseمفعوليت ،حالت مفعولى
objective dataداده هاى عينىبازرگانى : داده هاى واقعى
objective functionبازرگانى : تابع هدف
objective glassنجوم : عدسى شيئى
objective languageکامپيوتر : زبان مقصود
objective lensمعمارى : عدسى شيئىنجوم : عدسى شيئى
objective methodروانشناسى : روش عينى
objective planeسطح افق هدفعلوم نظامى : افق هدف
objective pointسمت مورد توجه ،مقصد
objective psychologyروانشناسى : روانشناسى عينى نگر
objective realityواقعيت عينىقانون ـ فقه : واقعيت برونى
objective testروانشناسى : ازمون عينى
objective typeروانشناسى : سنخ عينى
objective valueارزش عينىبازرگانى : ارزش واقعى
objectivelyبطور واقعى يا خارجى ،بطور مفعول
objectivenessچنانکه در خارج معقول باشد،با داشتن وجود خارجى ،بطورواقعى ياخارجى
objectivesکلمات مرتبط(objectives):
objectlessبى مقصود،بى منظور
objectorاعتراض کننده ،معترضقانون ـ فقه : معترض
objectsکلمات مرتبط(objects):
objurgationسرزنش سخت
objurgatoryسرزنش اميز
oblate ellipsoidمعمارى : بيضوى پخت
oblatedمعمارى : پخت
oblatoryمبنى بر نذر يا هديه
oblierationامحا،پاک سازى ،محو،حک ،نسخ ،ستردگى ،بطلان
obligated reservistعلوم نظامى : مشمول وظيفه
obligated stocksعلوم نظامى : کالاى تضمين شده يا تعهد شده از نظر تدارک
obligated tourدوران مشموليت وظيفهعلوم نظامى : مدت مشموليت
obligatedملزم ،موظف
obligations incurredتعهدات پرداخت شدهعلوم نظامى : تعهد پرداختى
obligationsکلمات مرتبط(obligations):
obligatorقانون ـ فقه : متعهد
obliginglyاز روى مهربانى
obligingnessمهربانى ،حاضرخدمتى
oblimax rotationروانشناسى : چرخش مايل بيشينه
oblimaxکلمات مرتبط(oblimax):
oblimin rotationروانشناسى : چرخش مايل کمينه
obliminکلمات مرتبط(oblimin):
oblique bondمعمارى : رج چينى کلاغ پر
oblique caseحالت مفعولى يا اضافه ،حالت اسمى که نه فاعل باشد نه منادى
oblique compartmentقسمتى از زمين که محور طولى ان نسبت به سمت حرکت يکانها به طور مايل قرار گرفته باشدعلوم نظامى : زمين مورب
oblique edged scraperمعمارى : رنده کج
oblique fireاتش موربعلوم نظامى : اتش جانبى
oblique jointمعمارى : شکستگى کج
oblique latticeشيمى : شبکه مايل
oblique perspectiveعمران : پرسپکتيوى که تمام خطوط اصلى ان مايل باشدمعمارى : پرسپکتيو مايل
oblique planeمعمارى : سطح مورب
oblique projectionعمران : نمايش اجسامى درروى صفحه بوسيله تصويرمايلمعمارى : تصوير موربعلوم هوايى : تصوير مايل
oblique questionپرسش غيرمستقيم
oblique rotationروانشناسى : چرخش مايل
oblique sectionبرش اريب ،مقطع اريبعمران : مقطعى که بوسيله صفحه اريب جسم را برش بدهدمعمارى : مقطع مايل
oblique shock waveعلوم هوايى : موج ضربه اى مايل
oblique systemشيمى : سيستم مايل
oblique weirعمران : در تصوير افقى سرريزى استکه تاج ان نسبت به جريان اب مايل باشد
obliquelyبطور مايل ،کج ،بشکل اريب ،بطور مورب ،قيقاج
obliquenessميل ،انحراف ،تورب ،غير مستقيمى ،کجى ،ناراستى
obliquity of eclipticعلوم دريايى : ميل دايره البروج
obliterationامحاء،حک ،نسخ ،محو،پاک سازى ،بطلانقانون ـ فقه : بطلان
obliviouslyاز روى فراموشى ،باچشم پوشى ،با غماض
obliviousnessفراموشکارى ،چشم پوشى
oblogationقانون ـ فقه : تعهد
oblonatedدراز: درازنا،کشيده
oblongataکلمات مرتبط(oblongata):
oblongatedدراز،کشيده
obmutescenceخاموشى ،خاموش نشينى ،سکوت عمدى
obnoxious smellبوى بد،بوى نفرت انگيز
obnoxiouslyبطور نفرت انگيز
obnoxiousnessبدى ،نفرت انگيزى
obolسکه سيم در يونان باستان که نزديک بود با يکpenny و نيم
obolete processشيمى : فرايندهاى مهجور
oboleteکلمات مرتبط(obolete):
obreptionپنهان روى ،خدعه
obreptitiousزير جلى ،خدعه اميز
obs (organic brain syndrome)او بى اسروانشناسى : نشانگان اسيب مغزى
obsکلمات مرتبط(obs):
obscence actقانون ـ فقه : فحشاء
obscenceزست ،شرم اور،هرزه ،وقيح ،نفرت انگيز
obscene actقانون ـ فقه : فاحضه
obscene publicationsقانون ـ فقه : نشريات مستهجن
obscenelyوقيحانه ،بطور شرم اور،زشتى ،از روى هرزگى
obscuraکلمات مرتبط(obscura):
obscurantistمخالف روشنى فکر،مخالف اصلاحات
obscurationتيره سازى ،تاريکى ،کسوف
obscured glassشيشه تارمعمارى : شيشه مات
obscuredکلمات مرتبط(obscured):
obscurelyبطور تيره و نامعلوم
obsecrationدعا يا مناجاتى که با کلمهby يعنى بحف اغاز ميگرد د،لابه ،استغاثه
obsequent riverمعمارى : وارود
obsequentکلمات مرتبط(obsequent):
obsequialوابسته به ايين تشيع جنازه با ختم مرده
obsequiesايين تشيع جنازه ،ختم گزارى
obsequiouslyچاپلوسانه ،متملقانه
obsequiousnessچاپلوسى ،مداهنه ،تملق ،مزاج گويى
observ (astron)علوم دريايى : رصد کردن
observکلمات مرتبط(observ):
observabilityشيمى : مشاهده پذيرى
observable quantityشيمى : کميت مشاهده پذير
observancyحرمت ،رعايت
observandumايين( رعايت کردنى ) رسم
observantionمشاهده ،ديد،نگاه ،نظاره ،ديبانى ،معاينه ،تفسير
observantlyاز روى ملاحظه و رعايت ،با توجه ،از روى وظيفه شناسى ،با حرمت
observation errorمعمارى : خطاى مشاهده
observation pipeلوله پيزومترعمران : لوله ايکه جهت تعيين سطح اب زيرزمينى در زمين حفر گردد
observation postعلوم نظامى : پست ديدبانى
observation sectorعلوم نظامى : قطاع ديدبانى
observation stationعلوم مهندسى : ديدگاهمعمارى : ديدگاه
observation wellعمران : چاه مشاهده اى
observational techniquesروانشناسى : فنون مشاهده
observationalمبنى بر مشاهده ،وابسته به ديده بانى
observationsکلمات مرتبط(observations):
observed altitude (ho)(usn)ارتفاع حقيقىعلوم دريايى : syn : true altitude )RN(
observed chartعلوم نظامى : طرح تير ديدبانى شده
observed fireعلوم نظامى : تير ديدبانى شده
observed frequencyروانشناسى : بسامد مشاهده شده
observed scoreروانشناسى : نمره مشاهده شده
observedکلمات مرتبط(observed):
observer (astron)علوم دريايى : راصد
observer (o)روانشناسى : مشاهده گر
observersکلمات مرتبط(observers):
observing sectorقطاع ديدبانىعلوم نظامى : منطقه ديدبانى
observingکلمات مرتبط(observing):
observinglyبا رعايت ،از روى ملاحظه ،حرمت گرارانه ،از روى توجه
obsessional neurosisروان رنجورى وسواسى( نوروز وسواسى)روانشناسى : روان رنجورى وسواسى
obsessionalکلمات مرتبط(obsessional):
obsessive ruminationروانشناسى : نشخوار فکرى
obsessive-compulsive stateروانشناسى : حالت وسواس فکرى - عملى
obsessive-compupsive disorerروانشناسى : روان رنجورى وسواسى فکرى - عملى
obsidianشيشه اتش فشانى ،شيشه معدنى ،مواد اتش فشانى سياه ماننداست به شيشه بطرى
obsidionalمحاصره اى ،احاطه کننده ،دست برندار
obsolescence-freeالکترونيک : دستگاه متروک
obsolete (jf)علوم دريايى : خارج از رده
obsoletenessکهنگى ،مهجورى ،متروکى
obsoletismبکار بردن واژه هاى کهنه يا مهجور،کهنگى
obstacle courseعلوم نظامى : ميدان موانع
obstacle senseروانشناسى : حس مانع يابى
obstacle-raceمسابقه دو با پرش از موانع
obstaeleمانع ،پاگير،پابند
obstetric(al)وابسته به مامايى ،مربوط به قابلگى
obstetricsماماى ،علم مامايى ،علم قابلگى
obstinatelyاز روى سرسختى ،از روى ،خودرائى ،لجوجانه
obstipationقبض ،يبوست زياد
obstreperouslyبا هياهو،خودسرانه
obstreperoussnessبلوا،پر هياهويى ،گردن کشى ،خود سرى
obstrictionالزام ،تعهد،عهد،قرارداد،وظيفه ،پيمان ،مرهونيت ،امتنان
obstruction boxروانشناسى : جعبه ايجاد مانع
obstruction guardميله جلو لوکوموتيوکه موانع را از روى ريلهاپس ميزند
obstruction in the bowelsسده
obstruction methodروانشناسى : روش ايجاد مانع
obstructionistکارشکن ،کسيکه براى جلوگيرى ،از پيشرفت کار مجلس را از،اکثريت مى اندازد
obstructivelyبطور مانع ،با قصد فراهم کردن مانع
obstructorوسيله مانع تخريب مين ،مانع ضد اکتشاف مين ،حايلعلوم نظامى : پوشاننده پنهان کننده
obstruentداروى قابض
obtain a mortgageقانون ـ فقه : رهن کردن
obtainedکلمات مرتبط(obtained):
obtainiکلمات مرتبط(obtaini):
obtainingتحصيلقانون ـ فقه : کسب کردن
obtainmentبدست اورى
obtectedداراى پوشش استخوانى
obtenebrateتاريک کردن ،سايه افکندن بر
obtestationقانون ـ فقه : استشهاد
obtruateبستن ،مسدود کردن
obtruncateسر چيزيرا زدن
obtrusionدخول ناخوانده ،تصديع ،مزاحمت
obtrusivelyفضولانه ،بطور سرزده ،ناخوانده ،بدون حق
obtrusivenessدخول ناخوانده ،مزاحمت ،فضولى
obtundکشتن
obturationمسدودسازى ،بستگى
obturator spindleدوکى الات جازمعلوم نظامى : دوکى جازم گاز
obturatorالات جازم ،مسدودکننده ،ماهيچه مسدودعلوم نظامى : الات مانع خروج گاز
obtuse angleزاويه منفرجهمعمارى : گوشه باز
obtuselyبطور کنديا کودن ،بطور بازيا منفرج ،بطور خفه ياکر
obtusenessکندى ،کودنى ،باز بودن ،انفراج ،خفگى ،کرى
obverselyبشکل تخم مرغ وارونه
obversionاستنتاج معکوس
obvertنتيجه معکوس گرفتن از
obviouslyبطور اشکار يا معلوم ،بديهى است که
obviousnessاشکارى ،معلومى ،بديهى بودن وضوح
ocant altitudeارتفاع خارج از حدود مانععلوم نظامى : ارتفاع بالاى مانع
ocantکلمات مرتبط(ocant):
occam's razorروانشناسى : اصل اوکام
occamکلمات مرتبط(occam):
occasional licenceپروانه فروش نوشابه در مواقع و جاهاى معين
occasionedکلمات مرتبط(occasioned):
occasionsکلمات مرتبط(occasions):
occidentalباخترى ،غربى
occidentalistکسيکه فرهنگ و اداب باختريان را جستجو ميکند،باختر شناس ،مستغرب
occidentalizeفرنگى ماب کردن
occidentallyسوى باختر،در باختر،بشيوه باختريان
occipital hornروانشناسى : شاخ پس سرى
occipital lobeروانشناسى : قطعه پس سرى
occipitalروانشناسى : پس سرى
occpationکلمات مرتبط(occpation):
occulatationاختفانجوم : استتار
occulatingکلمات مرتبط(occulating):
occult sciencesروانشناسى : علوم غيبى
occultationقانون ـ فقه : غيبت امام زمان
occulterعلوم نظامى : صفحه پوشاننده بيم نورافکن
occulting lightعلوم نظامى : چراغ ناپيوسته دريايىعلوم دريايى : چراغ ممتد
occultingکلمات مرتبط(occulting):
occultistجستجو کننده علوم پوشيده
occultlyبطور پوشيده يا پنهان
occultnessپوشيدگى ،پنهانى
occupation authoritiesقانون ـ فقه : اقتدارات ناشى از اشغال
occupation authorityقانون ـ فقه : اقتدار ناشى از فتح و پيروزى
occupation crossingپل محلىمعمارى : پل اختصاصى
occupation currencyعلوم نظامى : پول رايج نيروى اشغالگر
occupation disease(s)امراض حرفه اىقانون ـ فقه : امراض ناشى از کار
occupation franchiseقانون ـ فقه : حق راى در انتخابات در صورتى که مستلزم در تصرف داشتن مقدار بخصوصى از اراضى در حوزه محل راى گيرى باشد
occupation of positionاشغال موضععلوم نظامى : اشغال موضع کردن
occupation taxماليات اصنافقانون ـ فقه : ماليات شغل
occupational accidentبازرگانى : حادثه در حين کار
occupational aptitudeروانشناسى : استعداد شغلى
occupational familyروانشناسى : گروه شغلى
occupational hazardسانحه شغلىبازرگانى : صدمه شغلى
occupational hierarchyروانشناسى : سلسله مراتب شغلى
occupational interestsروانشناسى : رغبتهاى شغلى
occupational mobilityروانشناسى : تحرک شغلىبازرگانى : تحرک شغلى
occupational psychologyروانشناسى : روانشناسى شغلى
occupational stabilityروانشناسى : ثبات شغلى
occupational testروانشناسى : ازمون شغلى
occupationalشغلى ،حرفه اىبازرگانى : مربوط به شغل
occupationsکلمات مرتبط(occupations):
occupied territoriesقانون ـ فقه : اراضى اشغالى
occupied territoryاشغالى ،منطقه اشغال شدهقانون ـ فقه : اراضى اشغالىعلوم نظامى : سرزمين اشغال شده
occupiedاشغال شده ،مسکون ،مشغول ،دست به کار
occuranceوقوععمران : تصادف
occurationقانون ـ فقه : اشغال
occurenceاتفاق ،وقوع ،تصادف ،رويداد،واقعه ،موردروانشناسى : رويدادبازرگانى : حادثه
occurredکلمات مرتبط(occurred):
occurrencesکلمات مرتبط(occurrences):
occursکلمات مرتبط(occurs):
ocean boundرهشپار دريا،عازم دريا يا اقيانوس
ocean convoyعلوم نظامى : کاروان اقيانوس پيما
ocean currentمعمارى : جريان دريايىزيست شناسى : جريان اقيانوسعلوم دريايى : جريان اقيانوسى
ocean floorعلوم دريايى : بستر اقيانوس
ocean grevhoundکشتى مسافرى تندرو
ocean greyhoundکشتى تندرو
ocean laneراه کشتى رو در اقيانوس
ocean manifestبارنامه دريايىعلوم نظامى : بارنامه حمل کالاى دريايى
ocean mine sweeper (mso)علوم دريايى : مين روب اقيانوسى
ocean vesselبازرگانى : کشتى اقيانوس پيما
oceanianاهل اقيانوسيه
oceanic climateزيست شناسى : اقليم اقيانوسى
oceanic troposphereگرم - سپهر اقيانوسزيست شناسى : گرم - کره اقيانوس
oceanologyزيست شناسى : اقيانوس شناسى
oceanophyteگياه دريايى
oceanpgraphyزيست شناسى : اقيانوس نگارى
oceans of moneyيک دنيا پول
oceansکلمات مرتبط(oceans):
oceanshippingعلوم نظامى : روشهاى کشتى رانى در اقيانوس
oceanward(s)سوى اقيانوس يا دريا
oceanwardکلمات مرتبط(oceanward):
ocellate(d)چشم ريز،چشم دار،داراى چشم ها يا خالهاى رنگارنگ ،چشم مانند
ocellusچشمک ،چشم ريز،چشم حشره ،حلقه رنگى ،خال رنگى که مانند چشم باشد
ochlophobiaروانشناسى : ازدحام هراسى
ochraceousمانند گل اخرى
ochreishقرمز چون گل اخرى
ochrousماشى رنگ
ochryمانند گل پرش
ociastکلمات مرتبط(ociast):
ocimumجنس ريحان
oclasmکلمات مرتبط(oclasm):
oclastکلمات مرتبط(oclast):
oclockساعت ،وقت
ocr Optical Character Recognitionتشخيص نورى دخشه ،تشخيص کاراکترهاى نورىکامپيوتر : شناخت کاراکتر نورى
octachord(مو )ساز،رديف ،نت هاى هشت گانه
octadگروه هشت تايى ،جسم بسيط يا ذره اى که قوه ترکيبى ان برابر است با8واحد
octagonalعلوم مهندسى : هشت گوشهعمران : هشت ضلعى
octahedral holesشيمى : حفره هاى هشت وجهى
octal baseالکترونيک : هشت پايه اى
octal glass-type tubeالکترونيک : لامپ الکترونى هشت پايه اى
octal number systemکامپيوتر : سيستم عددى هشت هشتى
octal pointکامپيوتر : مميز هشت هشتى
octan ratingعلوم مهندسى : درجه اکتان
octanهشت بهشت
octane numberشيمى : عدد اکتانعلوم هوايى : عدد اکتان
octangleمعمارى : هشت گوشه
octangularهشت گوشه ،هشت بر،هشت پهلو،هشت ضلعى
octansنجوم : هشتک
octantisنجوم : هشتک
octarchyحکومت هشت تنى ،ولايات هشت گانه
octastyleمعمارى : ايوان هشت ستونى
octateuchهشت کتاب ،نخستين عهد عتيق ،کتابهاى هشت گانه
octavus(دراموزشگاه پسرانه ) هشتمى ،شماره هشت
octennialهشت سال به هشت سال رخ دهنده ،هشت ساله
octenniallyهشت سال يکبار
octet ruleشيمى : قاعده هشتايى
octillionاکتيليون( بحساب انگليسها ) 1با48 صفر،توان هشتم ميليون
octingentenary or octocenهشتصدمين جشن ساليانه
octingentenaryکلمات مرتبط(octingentenary):
octocenکلمات مرتبط(octocen):
octodeالکترونيک : لامپ هشت قطبى
octodecimoقطعى که برابر با يک هيجدهم يک ورق کاغذ باشد،قطع هيجده برگى
octonalهشت تا هشت ت ،مبنى بر هشت
octonarianبيت هشت وتدى
octonaryهشت تا،مبنى بر هشت
octoroonکسيکه يک هشتم از خون سياهان در او باشد
octosyllableشعر هشت هجائى ،شعرهشت هجائى ،واژه هشت هجائى
octroiماليات دم دروازه ،دروازه بانى ،مامورين نواقل
octupleهشت چندان ،هشت برابر کردن
ocular dominanceروانشناسى : چشم برترى
ocular lensنجوم : عدسى چشمى
ocular witnessقانون ـ فقه : شاهد عينى
ocularistچشم ساز
ocularlyبا چشم ،بچشم ،بالمعاينه
oculate(d)چشم ريز،چشم دار،چشم مانند،داراى چشم ها يا خالهاى رنگارنگ
oculateکلمات مرتبط(oculate):
oculogyricکلمات مرتبط(oculogyric):
oculomotor nerveروانشناسى : عصب حرکتى عمومى چشم
oculomotorکلمات مرتبط(oculomotor):
oculomotoriusکلمات مرتبط(oculomotorius):
oculonasalوابسته بچشم و بينى
oculusمعمارى : پنجره گرد
odalisqueکلفت يا صيغه ،در حرم سلطان عثمانى
odburacyسخت دلى ،سختى ،لجاجت
odcistبنياد گذارمستعمره( در يونان باستان)
odd and ends(مطالب ) گوناگون ،متفاوت
odd come shortزيادى باقى مانده
odd comeshortlyروز نزديک ،اينده نزديک
odd courtورزش : زمين سرويس سمت چپ
odd electronشيمى : الکترون منفرد
odd frontخط دفاعى 4 نفره( فوتبال امريکايى)ورزش : خط دفاعى 4 نفره
odd moneyيک اسکناس ¹ 1ريالى
odd numberمعمارى : عدد فرد
odd numbersبازرگانى : اعداد فرد
odd or even(بازى ) طاق يا جفت
odd pinnateداراى يک برگ تکى در نوک
odd-even techniqueروانشناسى : فن فرد و زوج
oddish(تا اندازه اى ) غريب
oddlyبطور غريب
oddmentsمواد گوناگون
oddnessغرابت ،طاقى
oddsmakerبازيگر شاخصورزش : تعيين کننده امتياز
oder arms(نظ ).پافنگ
oderکلمات مرتبط(oder):
odeumنوازشگاه( در روم باستان ) نوازشگاه يا نمايشگاه( امروز)
odhkjکلمات مرتبط(odhkj):
odiouslyبطور نفرت انگيز
odiousnessنفرت انگيزى
odistچکامه سرا،قصيده نويس
odographمسافت سنج
odometryمسافت پيمايى
odontalgiaدندان درد
odontalgicوابسته به دندان درد،داروى دندان درد
odontiasisدندان در اورى
odonticدندانى ،وابسته به دندان
odontitisاماس دندان
odontocete(نهنگ ) دندان دار
odontogenyپيدايش دندان
odontographyشرح دندان
odontoliteفيروزه استخوانى ،دندانى که تبديل به سنگ شده و برنگ فيروزه در امده است
odontologicalوابسته بدندان شناسى
odontomaورم دندان
odontorrhagiaخون امدن دندان
odor prismروانشناسى : منشور بو
odorimeterروانشناسى : بو سنج
odorimetryروانشناسى : بو سنجى
odour of wastewaterمعمارى : بوى فاضلاب
oecologyعلم عادات طرز زندگى موجودات الى و نسبت انهابا محيط
oecumenicalوابسته به قاطبه مسيحيان جهان ،عمومى ،جامع ،مشهوردر سراسر جهان
oecumenicityجامعيت ،عموميت ،شهرت جهانى
oedemaاستقسا لحمى ،باد،ورم
oedematousاستسقائى ،ورمى
oedipal stageروانشناسى : مرحله اديپى
oedipeanزيرک در حل معما
oeil de boeufروزنه گرد
oeilکلمات مرتبط(oeil):
oeilladeکرشمه کردن ،با چشم غمزه کردن ،با کرشمه نگاه کردن ،غمزه ،نگاه عاشقانه
oenanthicباده اى ،شرابى
oemکامپيوتر : Original Equipment Manufacturerشرکت يا سازمانى که کامپيوترها و تجهيزات دستگاه جانبى را به منظور استفاده از انها در محصولات و تجهيزاتى که بعدا "به مشتريان فروخته خواهد شد خريدارى مى نمايد سازنده تجهيزات اصلى
oenedکلمات مرتبط(oened):
oenologistباده شناس ،شراب شناس
oenologyباده شناسى ،مى شناسى ،شراب شناسى
oenomaniaجنون خمرى ،ميل مفرط به نوشابه ها يا الکى
oenomeeterباده سنج
oenomelباده انگبينى ،شراب عسلى
oerبالاى سر،روى سر،برسر،بر،انسوى ،انطرف
oerstedالکترونيک : اورستد
oesophagealوابسته به مرى ،گلويى ،حلقى
oesophagusروانشناسى : مرى
oestrualدر باب موقعى گفته ميشود که جانوران فحل ايند
oestrumخرمگس ،ديوانگى انى ،فحل ،گشن ،هنگام ،شهوت و مستى جانوران
oestrusفحلروانشناسى : گشن خواهى
oewnورزش : چپ ،ون
of the same leavenاز يک خميره ،يک کرباس ،از يک جنس
of a bad originبدگهر،بدتيار
of a close textureسفت باف
of a coarse fibreنخ درشت ،درشت بافت ،زمخت ،ناهنجار
of a corpulent habitتنومند
of a fine or beauteous mouldخوش ريخت
of a good d.خوش حالت ،خوش مشرب
of a good mouldنيکو سرشت
of a graceful gaitخوش خرام
of a jewish persuasionيهودى ،کليمى
of a large sizeبزرگ
of a loose texttureشل بافت
of a loose textureشل بافت
of a middling qualityميانه ،وسط
of a noble dوالا تبار،اصيل
of a noble family(ازخانواده ) اصيل ،نجيب
of a piece with each otherازسر هم همجنس يکديگر
of a quick temperتند( خو)،تيزمزاج
of a sanguinary dispositionخونخوار
of a verityبراستى ،واقعا
of a wide scope(داراى ميدان ) وسيع
of ageقانون ـ فقه : بالغ
of agreat bulkتنه دار،طش دار
of all handsازهرسو،ازهمه طرف ،درهرحال
of all sortsهمه جور،از هر طبقه
of alow parentageبدگهر،بدتبار،فرومايه ،پست نژاد،سفله
of an out sizeبيرون از اندازه ،داراى اندازه غير معمل
of an unknown parentageمجهوال النسب ،پوشيده تبار،پوشيده گهر
of consequenceمهم ،صاحب شان
of d.برجسته ،ممتاز،مشهور
of even dateقانون ـ فقه : داراى همان تاريخ
of f.importanceحائزدرجه اول ،اهميت ،مهمترين
of few wordsکم حرف
of full bloodقانون ـ فقه : تنى
of good birthپاکزاد،والاتبار،اصيل
of good qualityخوب ،مرغوب ،خوش جنس
of good reportنيک نام
of good standingمعتبر
of great importanceبسيار مهم ،داراى نفوذ زياد
of half bloodقانون ـ فقه : ناتنى
of haphazardاتفاقا،الله بختى
of i had throught of itاگر درنظرم مانده بود
of ipanian originقانون ـ فقه : ايرانى الاصل
of iranian nationalityايرانى ،تابع ايران
of its partsکل ازهريکى ازاجزاى خود بزرگتر است
of kinوابسته ،منسوب ،نزديک ،همانند،يکسان ،دست بگردن
of late yearsدراين چند سال گذشته
of lateدراين روزها،اخيرا
of little patienceکم حوصله ،ناشکيبا،بى طاقت
of liveryايانوکر جامه ويژه داشت يا جامه ساده
of long continvanceديرپاى ،ماندگار
of long durationديرپاى ،مديد
of long standingطولانى ،بادوام
of malice prepenseبا قصد ارتکاب گناه
of mature ageقانون ـ فقه : بالغ
of mature yearsسالخورده
of middle aميان سال
of narrow viewsنظر تنگ ،تنگ نظر
of necessityنناچار،لاجرم ،بالضروره ،حتما
of no a withouبى فايده
of no aبيفايده ،بى مصرف
of no accountناچيز،بى اهميت
of no consequenceبى اهميت
of no issueبى نتيجه ،بيهوده
of no scruplesبى وسواس ،عارى ازدقت زياد دراداب ومانندان
of no significanceبى معنى ،بى اهميت
of no understandingفهيم ،چيز فهم ،نافهم ،بى ادراک ،بى شعور
of obligationفرض ،واجب ،اجبارى ،الزام اور
of obscure birthمجهول النسب
of oldاز پيش ،قديم ،سابق
of one's ownاز خود
of ones own accordبطيب خاطر،بخواهش خود،بميل خود
of perforce by perforceاجبارا
of pithand and momentمهم
of poor qualityبد،نامرغوب
of popular utilityعام المنفعه ،سودمندبراى همه
of proofازرموده ،سوراخ نشدنى
of public utilityقانون ـ فقه : عام المنفعه
of quick wistزيرک ،زودفهم
of relative importanceداراى اهميت نسبى ،نسبتا مهم
of renownمشهور،معروف ،نامور،نامدار
of reputationمعتبر،مشهور
of ripe yearsکامل ،پابسن گذاشته
of same principleقانون ـ فقه : هم مسلک
of secondary importanceاز حيث اهميت د ردرجه دوم ،دردرجه دوم اهميت ،کمتر مهم
of set purposeقانون ـ فقه : عمدا"
of short continuanceکم دوام ،زود گذر
of short durationکم مدت ،کوتاه
of solid buildخوش بنيه
of tender ageخردسال
of that ilkداراى همان جا،اهل همان جا
of the catholic persuasionوابسته به تيره کاتوليک
of the first waterبهترين
of the same aهمسال ،هم سن
of the same gradeقانون ـ فقه : هم رتبه
of the surfaceدرظاهر،در صورت ظاهر،از بيرون ،ظاهرى نمادادن ،رودادن ،جلادادن
of understandingفهيم ،چيز فهم
of unknown identityقانون ـ فقه : مجهول الهويه
of unknown ownershipقانون ـ فقه : مجهول المالک
of unsound mindديوانه
of vast extentبسياروسيع
of vital importanceبسيارمهم ،حياتى ،خيلى ضرورى
of yonپيشتر،سابقا،درقديم ،قديما،مال سابق
ofaکلمات مرتبط(ofa):
ofabsenceکلمات مرتبط(ofabsence):
ofacoinکلمات مرتبط(ofacoin):
ofanyoneکلمات مرتبط(ofanyone):
off breakورزش : کسب امتياز معينى در ضربه به سمت راست
off colourبى حال ،کسل
off diagonal cross peaksشيمى : پيکهاى چليپايى خارج از قطر
off driveورزش : ضربه به سمت راست
off handبى مطالعه ،بى تهيه
off hoursساعات فراغتبازرگانى : ساعات بيکارى
off key(مو ).خارج از مايه
off limitsاماکن ممنوعه براى نظاميانعلوم نظامى : منطقه ممنوعه
off line operationکامپيوتر : عملکرد برون خطى
off line storageکامپيوتر : حافظه برون خطى
off lineبرون خطى ،غير متصل ،قطع ،وسايلى که جزو دستگاه کامپيوترى مرکزى نيستندکامپيوتر : منفصلعلوم نظامى : وسايل غير کامپيوترى يا خودکار
off loadکامپيوتر : انتقال کارها از يک سيستم کامپيوترى به سيستم ديگرى که براحتى بار مى شود قرار دادن داده ها در يکدستگاه جانبى
off one's chumpاز خود بيخود
off one's handsبيرون از اختيار شخص ،بيرون از نظارت شخص
off ones guardغافل ،بيرون ازپاسگاه ،برکنارازنگهبانى
off ones heديوانه
off page connectorکامپيوتر : اتصال دهنده برون صفحه اى
off periodالکترونيک : مدت نارسانايى
off plmbغير عمودى ،کج ،اريب ،ناراست
off printچاپ دوم باره چيزى که از مجله يا نگارش هاى ديگرى گرفته شده باشد
off risksبازرگانى : خالى از خطر
off screen formattingکامپيوتر : قالب بندى نامريى
off shore fisheriesشيلات دوراز کرانه
off spinورزش : چرخش توپ که تغيير سمت نزديک توپزن مى دهد
off take rudderعلوم دريايى : سکان برداشتن
off the mapغير معمول ،بى اهميت
off the pointبطور بى ربط،بطور نامربوط،بدون اينکه وابستگى داشته باشد
off the railsبيرون ازخط،خراب ،مختل ،درهم ،نامرتب
off the reelپى در پى
off the shelfمواد در دسترسکامپيوتر : محصول سخت افزار يا نرم افزار با توليد انبوهعلوم نظامى : تدارکات اماده براى توزيع و تحويل
off the trackبيرون( افتاده ) ازخط پى گم کرده ،از موضوع پرت
off the trailپى گم کرده ،دوراز خط
off to a pointباريک شده نوک پيداميکند
off went his hatکلاهش پرت شد،يادر ( جاى دورى افتاد)
off wingورزش : محل بازيگر گوش
off with his headسرش را از تن جدا کنيد
off with youبرويد پى کارتان
off-castدورانداخته ،شخص يا چيز مردود
off-centre loadمعمارى : بار خارج از مرکز
off-centreلنگ زدن ،لنگى( در مورد چرخها)معمارى : لنگى
off-hand gameبازى غيررسمىورزش : بازى جنبى
off-road racingورزش : مسابقه مخصوص در مسير و زمينهاى ناهموار،مسابقه موتورسيکلت رانى در زمينهاى ناهموار بطول چند صد مايل
off-roaderورزش : شرکت کننده در مسابقه مخصوص در مسير طولانى در زمينهاى ناهموار
off-seasonورزش : فصل تعطيل مسابقه ها
off-shoreدور از کرانه
off-sideعلوم مهندسى : کنار
off-spinnerورزش : توپ چرخشى
off-target hitورزش : ضربه بى ارزش شمشيرباز
offence against public orderقانون ـ فقه : جرائم بر عليه نظم عمومى
offencelessبى گناه ،بى تقصيرقانون ـ فقه : بى تقصير
offences against personsقانون ـ فقه : جرائم بر عليه اشخاص
offences against propertyقانون ـ فقه : جرائم بر عليه اموال
offences against public dencencyقانون ـ فقه : جرائم بر عليه عفت عمومى
offences against public moralsقانون ـ فقه : جرائم بر عليه اخلاق عمومى
offencesقانون ـ فقه : جرائم
offend against the lawاز قانون تخلف کردنقانون ـ فقه : تخطى کردن از قانون
offendedکلمات مرتبط(offended):
offendedlyاز روى رنجيدگى
offender against this articleقانون ـ فقه : متخلفين از اين ماده
offenders will be punishedمتخلفين بکيفر خواهند رسيد
offendersکلمات مرتبط(offenders):
offending public decencyقانون ـ فقه : جريحه دار کردن عفت عمومى
offendingتخلفقانون ـ فقه : تخطى
offense,etcلغزش ،خلاف ،گناه ،خطا،رنجش ،بيحرمتى ،تهاجم ،زيان ،حمله ،توهين
offensesکلمات مرتبط(offenses):
offensive allianceقانون ـ فقه : پيمان تهاجمى
offensive blockورزش : دفاع تهاجمى
offensive foulورزش : خطاى حمله
offensive leagueاتحاديه تهاجمىقانون ـ فقه : اتحاد تهاجمى
offensive movementورزش : حرکت تهاجمى شمشيرباز
offensive playerورزش : شطرنجباز حمله اى
offensive warقانون ـ فقه : جنگ تهاجمى
offensive weaponسلاح تهاجمى ،سلاح خطرناک ،در CL به هر نوع وسيله اى اطلاق مى شود که براى ازار بدنى ساخته يا تغيير داده شده باشد يا حامل ان را براى اين منظور حمل کندقانون ـ فقه : الت قتاله
offensivelyبطور برخورنده ،بطور اهانت اميز،بطور ناگواريا بد،از راه تهاجم
offensivenessبر خورندگى ،اهانت اميزى ،بدى ،نفرت انگيزى ،حالت تهاجم يا حمله
offer a sacrificeقربانى کردن
offer an excuseعذر اوردن
offer and acceptanceقانون ـ فقه : ايجاب و قبول
offer and demandقانون ـ فقه : عرضه و تقاضا
offer curveبازرگانى : منحنى پيشنهاد
offer for saleبازرگانى : پيشنهاد جهت فروش
offer one's handدست را جلو بردن ،پيشنهاد عروسى دادن
offer roundبه همه تعارف کردن
offer to buy somethingحاضر به خريد چيزى شدن
offer to purchaseپيشنهاد خريدبازرگانى : پيشنهاد جهت خريد
offeredکلمات مرتبط(offered):
offereeخريدارقانون ـ فقه : طرف ايجاببازرگانى : کسى که به او پيشنهاد شده است
offererپيشکش کننده ،تعارف کننده ،پيشنهاد دهنده
offering priceبازرگانى : قيمت پيشنهادى
offeringsهديه ها،هداياعلوم نظامى : راهنماييها و دستورات
offerorايجاب کننده ،موجب ،پيشنهاد دهنده ،فروشندهقانون ـ فقه : پيشنهاد دهنده در عقودبازرگانى : عرضه کننده
offersکلمات مرتبط(offers):
offfکلمات مرتبط(offf):
offhand positionحالت ايستاده در تير اندازى
offhandedبى مطالعه ،بى انديشه ،هول هلکى ،بى تکليف
offhandedlyبى مطالعه ،بى انديشه ،بى تکليف ،هول هلکى
office attorneyقانون ـ فقه : وکيل دفتر
office automationخودکارسازى ادارىکامپيوتر : خودکارسازى دفترى
office bearerبعدا پرسيده شود
office buildingعمران : ساختمان ادارى
office computerکامپيوتر : کامپيوتر ادارى
office copyقانون ـ فقه : رونوشت مصدق
office information systemکامپيوتر : سيستم اطلاعات ادارى
office managerرئيس ادارهبازرگانى : رئيس دفتر
office of recordsدفتر بايگانىعلوم نظامى : بايگانى يا دفتر اسناد و مدارک
office of the futureاداره اى که استفاده گسترده اى از کامپيوترکامپيوتر : ارتباطات داده و ساير تکنولوژى هاى الکترونيکى بعمل مى اورد
office of the public prosecutorقانون ـ فقه : دادسرا
office workکار ادارى
officeerکلمات مرتبط(officeer):
officenکلمات مرتبط(officen):
officer in chargeافسر مسئولعلوم نظامى : افسر مسئول اجرا
officer in tactical command (otc)علوم دريايى : فرمانده تاکتيکى
officer of the dayعلوم نظامى : افسر نگهبان
officer of the deck (ood)علوم نظامى : افسر نگهبان عرشه ناوعلوم دريايى : افسر نگهبان عرشه ناو
officer of the guard 1علوم دريايى : افسر گارد احترام
officer of the guard 2علوم دريايى : نماينده فرمانده
officer of the watch (oow)افسر نگهبان درياعلوم نظامى : افسر نگهبان ديده ورى دريا
officer of the watchعلوم دريايى : افسر نگهبان
officer on dutyافسر مداومت کار،افسر نگهبان ستادعلوم نظامى : افسر مسئول
officer's messنهارخورى افسرانعلوم نظامى : سالن غذاخورى افسران
officeredکلمات مرتبط(officered):
officers callشيپور افسر پيشعلوم نظامى : نشريه اطلاعاتى مخصوص افسران
officersکلمات مرتبط(officers):
officesکلمات مرتبط(offices):
official (principal)vmds nhn'رئيس دادگاه سر اسقف ،دادرس دادگاه روحانى
official authoritiesقانون ـ فقه : مراجع رسمى
official channelsمجارى رسمىقانون ـ فقه : طرق رسمى
official communicationsابلاغيه رسمىعلوم نظامى : مکاتبات ادارى
official deedقانون ـ فقه : سند رسمى
official documentقانون ـ فقه : سند رسمى
official gazetteقانون ـ فقه : روزنامه رسمى
official jurnalقانون ـ فقه : روزنامه رسمى
official languageقانون ـ فقه : زبان رسمى
official liquidatorقانون ـ فقه : مدير تصفيه
official log book of a shipبازرگانى : دفتر ثبت
official meetingملاقات رسمىقانون ـ فقه : اجتماع رسمى
official notificationقانون ـ فقه : اظهارنامه
official oathقانون ـ فقه : سوگند قانونى يا رسمى
official pricesبازرگانى : قيمت هاى رسمى
official rateبازرگانى : نرخ رسمى
official receiptرسيد رسمى
official receiverعضو ناظر،اعتصاب رسمىقانون ـ فقه : مدير تصفيهبازرگانى : اعتصاب با جايزه سنديکا
official religionقانون ـ فقه : دين رسمى
official submissionمعمارى : مناقصه عمومى
official visitعلوم نظامى : بازديد رسمى فرمانده
officializeرسميت دادن ،رسمى کردن
officially representedداراى نماينده رسمى
officiallyرسما"علوم نظامى : از طريق ادارى
officialsمقامات رسمىورزش : مربيان
officiatedکلمات مرتبط(officiated):
officiating priestکشيش پيش نماز
officiatingکلمات مرتبط(officiating):
officinal names of drugsنامهاى داروها چنانکه در کتاب داروسازى امده است
officinalدارويى ،دوايى ،ساخته و اماده ،طبى
officinallyاز روى دستور داروسازى ،طبا
officinarumکلمات مرتبط(officinarum):
officiouslyفضولانه ،ناخواسته ،بطور غير رسمى
officiousnessفضولى
offishnessکناره جويى
offsکلمات مرتبط(offs):
offscouringsپس مانده ،اخال ،اشغال ،کثافت
offset (am)پيوند تدريجى ،جابجائى شعاعى ،تعديل ،دوخم( لوله کشى)معمارى : دوخم
offset bombingعلوم نظامى : روش بمبارانى که در ان به جاى هدف از يک نقطه نشانى استفاده مى شود
offset distanceمسافتى که نقطه صفر زمين از مرکز منطقه هدف دور باشد( ترکش اتمى)معمارى : فاصله برون محورىعلوم نظامى : مسافتى که نقطه صفر زمين از مرکز منطقه هدف دور باشد
offset methodعلوم نظامى : روش استفاده از خط سرى در نشان دادن نقاط روى نقشه
offset of one obligation against anotherقانون ـ فقه : تهاتر حاصل شدن بين دو دين يا دو تعهد
offset plottinعلوم نظامى : روش استفاده از تصحيحات مخصوص در توپخانه روش محاسبه توپ به توپ
offset pointعلوم نظامى : در رهگيرى هوايى نقطه نشانى است در هوا که محل هدف نسبت به ان تعيين و هواپيماى رهگير به سمت هدف هدايت مى شود
offsetsعمران : برامدگى يا فرورفتگى هائى که براى دربرگرفتن قسمتهاى ديگر ساختمان پيش بينى مى شود
offshore windsبادهاى غيرساحلىعلوم نظامى : باد خشکى بادهاى دور از ساحل
offside lineورزش : خط فرضى موازى با دروازه
offside passورزش : پاس افسايد
offsideافسايدورزش : سمت راست اسب
offsidesورزش : افسايد
offtake canalمعمارى : کانال گيرنده
offtakeبرداشت ،مصرفمعمارى : فروش
off_outکلمات مرتبط(offٹout):
ofgarlicکلمات مرتبط(ofgarlic):
ofhealthکلمات مرتبط(ofhealth):
ofholourکلمات مرتبط(ofholour):
ofitکلمات مرتبط(ofit):
oflandکلمات مرتبط(ofland):
ofnuisanceکلمات مرتبط(ofnuisance):
ofrestکلمات مرتبط(ofrest):
oftentimesبارها،خيلى اوقات ،بسى ،کرارا،اغلب ،بسيار
oftheکلمات مرتبط(ofthe):
ofwarکلمات مرتبط(ofwar):
og (h)amالفباى پيشين و ايرلندى که ¹ 2حرف داشت ،حرف اين الفبا
ogکلمات مرتبط(og):
ogdoadشماره هشت ،گروه هشت تايى
ogee archمعمارى : قوس جناغى
ogeeفتيله يا چفت بصورت اس يا وارونه ،(برجسته کارى و کنده کارى)معمارى : منحنى پيوند
oggerکلمات مرتبط(ogger):
ogive archقوس تيزه دار،طاق رومى ،قوس جناغىمعمارى : قوس شاخ بزى
ogr(e)ishغول مانند،شايسته غول
ogrکلمات مرتبط(ogr):
ogressماده غول
ogygianوابسته بروزگار،پيش از تاريخ ،بسيار کهنه ،ماقبل تاريخى
oh what a nasty weatherاه ،چه هواى کثيفى است
ohick peaنخودچى
ohickکلمات مرتبط(ohick):
ohm additiveعلوم مهندسى : افزوده هاى روغنى
ohm burnerعلوم مهندسى : مشعل روغنى
ohm's lawقانون اهمالکترونيک : قانون اهمعلوم هوايى : جريان در يک مدار با ولتاژ نسبت مستقيم و با مقاومت نسبت عکس دارد
ohm-per-voltالکترونيک : نسبت اهم بر ولت
ohmic dropالکترونيک : افت اهمى
ohmic resistanceعلوم مهندسى : مقاومت اهمى
ohmic valveمقدار مقاومت اهمىالکترونيک : مقدار مقاومت حقيقى
ohoاهو،ها،به ،وه
ohrnاهم ،يکه مقاومت برق
oiورزش : در حرکت
oidکلمات مرتبط(oid):
oikosزيست شناسى : بوم
oil (to)معمارى : روغنکارى
oil bath lubricationعلوم مهندسى : روغنکارى حمام روغن
oil bathعلوم مهندسى : حمام روغنشيمى : حمام روغن
oil bearingزيست شناسى : نفت خيز
oil bufferعلوم نظامى : ضربت گير روغنى يا دافع روغنى
oil cakeکنجيده ،کنجاره ،سلف بذرک
oil canعلوم مهندسى : حلب روغن
oil changeعلوم مهندسى : تعويض روغن
oil channelعلوم مهندسى : مجراى روغن
oil circulating lubricationعلوم مهندسى : روغنکارى نوع گردشى
oil circulationعلوم مهندسى : مدار يا مسير بسته گردش روغن
oil coatنيمته مشمعى ،جامه مشمعى
oil colourرنگ روغنى
oil coloursعمران : رنگ روغنى
oil containerعلوم مهندسى : ظرف روغن
oil control ringعلوم هوايى : رينگ کنترل روغن
oil coolerعلوم هوايى : خنک کننده روغن
oil dentعلوم نظامى : شيار ورود روغن يا سوراخ عبور روغن
oil dipstickعلوم مهندسى : ميله عمق ياب روغن
oil drain cockعلوم مهندسى : شير تخليه روغن
oil drain plugعلوم مهندسى : توپى تخليه روغن
oil drive unitگيربکس روغنىعلوم مهندسى : گيربکس هيدروليکى
oil f.زمين نفت خيز
oil filterعلوم مهندسى : صافى روغن
oil finishروغن زنى دست اخر
oil firingعلوم مهندسى : سوخت روغنى
oil flatدوبه نفت کشعلوم نظامى : شناوه نفت کش
oil flowعلوم مهندسى : جريان روغن
oil from iranنفت ايران
oil gageگيج روغنعلوم مهندسى : نشاندهنده سطح روغنعلوم نظامى : عقربه نشان دهنده روغن
oil gearعلوم نظامى : جعبه دنده برقى و هيدروليکى دستگاه جعبه دنده روغنى برقى
oil grooveروغن رومعمارى : شيار روغن
oil guageدرجه روغنعمران : فشار سنج روغن
oil hardening steelعلوم مهندسى : فولاد سخت گردانى روغنى
oil holeمجراى سوراخ روغنعلوم مهندسى : منفذ روغن
oil industryبازرگانى : صنعت نفت
oil is immiscible with waterروغن با اب اميخته نميشود
oil level gageعلوم مهندسى : دستگاه نشاندهنده سطح روغن
oil levelعلوم مهندسى : سطح روغن
oil lubricationعلوم مهندسى : روغنکارى
oil marketبازرگانى : بازار نفت
oil mistعلوم مهندسى : تيرگى روغن
oil nippleعلوم مهندسى : گريس خور
oil of rosesروغن سبز
oil of vitriolعرق گوگرد
oil pلوله نفت
oil passageعلوم مهندسى : عبور روغن
oil pipelineمعمارى : لوله نفت
oil plugعلوم مهندسى : پيچ روغن
oil pressure switchعلوم مهندسى : کليد فشار روغن
oil pressureفشارسنج روغنعلوم مهندسى : دستگاه اندازه گيرى فشار روغن
oil priceبازرگانى : قيمت نفت
oil pumpعلوم مهندسى : پمپ روغنعمران : پمپ روغنىعلوم نظامى : پمپ روغن
oil reclamation equipmentعلوم مهندسى : تجهيزات احيا روغن
oil refineryعلوم مهندسى : پالايشگاه نفت
oil residueعلوم مهندسى : ته نشست روغن
oil revenuesبازرگانى : درامدهاى نفتى
oil rich countriesبازرگانى : کشورهاى ثروتمند توليد کننده نفت
oil scraperعلوم هوايى : رينگى در پايين يا حاشيه پايينى پيستون
oil shaleمعمارى : شيست قيرى
oil sludgeعلوم مهندسى : رسوب روغن
oil squirtعلوم مهندسى : اب دزدک روغن
oil sumpعلوم مهندسى : کارتر
oil switchالکترونيک : کليد روغنى
oil transformerالکترونيک : مبدل روغنى
oil wellعمران : چاه نفت
oil-break fuseعلوم مهندسى : فيوز روغنى
oil-circuit breakerعلوم مهندسى : کليد روغنى
oil-clothپارچه مشمعى
oil-cupعلوم مهندسى : روغندان
oil-fieldزمين نفت خيز
oil-filled cableعلوم مهندسى : کابل روغنى الکتريکى
oil-filled contactorکنتاکتور روغنىعلوم مهندسى : شوتس روغنى
oil-filled transformerعلوم مهندسى : ترانسفورماتور روغنى
oil-hydraulic transmissionعلوم مهندسى : گيربکس هيدروليکى
oil-paintingنقاشى رنگ و روغنى
oil-panعلوم مهندسى : کارتل
oil-paperکاغذ روغنى
oil-pressچرخ روغن گيرى يا عصارى
oil-retaining ringعلوم مهندسى : رينگ روغن
oil-seal ringعلوم مهندسى : رينگ روغن
oil-sealکاسه ،نمد
oil-shot systemعلوم مهندسى : سيستم روغنکارى تحت فشار
oil-splash lubricationعلوم مهندسى : روغنکارى تزريقى
oiled clothالکترونيک : پارچه روغنى
oiled muslinالکترونيک : موصلين روغنى
oiled paperالکترونيک : کاغذ روغنى
oiledروغنى ،چرب
oililyبنرمى ،بارامى
oilinessچربى ،نرمى
oilingکلمات مرتبط(oiling):
oilite bushingعلوم هوايى : بوش مخصوصى از جنس برنز اشباع شده با روغن
oiliteکلمات مرتبط(oilite):
oilkingعلوم نظامى : متصدى سوخت و اب کشتى
oilmanروغن فروش ،نفت فروش ،روغن ساز
oilness bearingعلوم مهندسى : ياطاقان روغن سرخود
oilnessکلمات مرتبط(oilness):
oilnutبيد انجير،کرچک
oilsکلمات مرتبط(oils):
oilskinsعلوم نظامى : لباس ضد اب
oive such as you haveانچه که داريدبدهيد
oiveکلمات مرتبط(oive):
ojکلمات مرتبط(oj):
okoniteالکترونيک : اوکونيت
okuns lawقانون اوکانبازرگانى : براساس اين قانون رابطه نزديکى بين تغييرات نرخ بيکارى و افزايش توليد واقعى وجود دارد . اوکان نشان ميدهد که در امريکا براى کاهش 1 درصد نرخ بيکارى توليد واقعى بايد معادل 3 درصدافزايش يابد
okunsکلمات مرتبط(okuns):
olکلمات مرتبط(ol):
old age insuranceبازرگانى : بيمه بازنشستگى
old age pensionقانون ـ فقه : حقوق بازنشستگىبازرگانى : مستمرى بازنشستگى
old ageپيرى ،سالخوردگىروانشناسى : پيرى
old indian defenceورزش : دفاع هندى قديم شطرنج
old manپيرمردقانون ـ فقه : شيخ
old red sandstoneسنگ ماسه قرمز قديمىمعمارى : ماسه سنگ سرخ قديمى
old womanپيرزن
old womanish or manlyپيرزن صفت ،پير زنانه ،ترسو،دادو بيداد کن
old womanishnessپيرزن صفتى
oldmanفرمانده کلعلوم نظامى : مقام فرماندهى
oldnessکهنگى ،ديرنيگى ،قدمت ،پيرى
oleکلمات مرتبط(ole):
olefin copolymerشيمى : همبسپار اولفينى
olefin metathesis reactionشيمى : واکنش مبادله اولفينى
olefin resinشيمى : رزين اولفينى
olefinشيمى : اولفين
oleoعلوم هوايى : محور ضربه گير ارابه فرود
oleomargarineکره تقليدى که از گوشت گاو درست مى کنند
oleometerروغن سنج
oleoresinمحلول رزين در روغن ،رزين در روغن اب شده
oleumاولئومشيمى : سولفوريک اسيد دودکننده
olfactieبويه( واحد شدت بو)روانشناسى : بويه
olfactiveوابسته به بويايى ،شامه اى
olfactometerروانشناسى : بويايى سنج
olfactometryروانشناسى : بويايى سنجى
olfactorusکلمات مرتبط(olfactorus):
olfactory bulbروانشناسى : پياز بويايى
olfactory hallucinationروانشناسى : توهم بويايى
olfactory prismروانشناسى : منشور بويايى
olibanumکندر،لبان
olidبديو،متعفن
olierکلمات مرتبط(olier):
olies f.peaceزيتون کنايه ازاشتى است
oliesکلمات مرتبط(olies):
oligapolyقانون ـ فقه : فروش نيمه انحصارى
oligarchicوابسته به حکومتى که بدست چند تن اداره مى شود،بست مشتى مردم اداره ميشود
oligarchicalوابسته به حکومتى که بدست چندتن اداره ميشود،بدست مشتى مردم اداره ميشود
oligocarpousکم ميوه
oligocythaemiaکمرنگى خون
oligomerچند پارشيمى : اوليگومر
oligomerizationچند پارششيمى : اوليگومر شدن
oligophreniaروانشناسى : عقب ماندگى ذهنى
oligopsonyقانون ـ فقه : خريد نيمه انحصارىبازرگانى : انحصار چند جانبه خريد
oligosaccarideشيمى : اوليگوساکاريد
oligotrophicکم توانزيست شناسى : کم خوراک
oligrachyحکومتى که قدرت ان در دست افراد معدود باشدقانون ـ فقه : هيات حاکمه حکومتى با عده معدود
oliguresisپيشاب بسيار کم
olivary bodyبر امدگى جلو پياز مخ ،برامدگى قدامى بصل النخاع
olivaryزيتونى ،بادامى
olive branchشاخ زيتون ،اولاد
olive crownتاج زيتون
olive oilشيمى : روغن زيتون
olives a good oilمن نمى توانم انرابخرم
olivesکلمات مرتبط(olives):
olivetدکمه هسته خرمايى
olivetteدکمه هسته خرمايى
olivin(e)زبر جد
olivinکلمات مرتبط(olivin):
olla(-podrida)يکجور اش سبزى دار در اسپانى ،اش درهم برهم
ollaکلمات مرتبط(olla):
ollyoورزش : بالارونده
olympic crossورزش : صليب المپيک
olympic gamesمسابقه هاى قهرمانى که يونانيهاى باستان هرچهارسال يک باربرپامى کنند
olympic lift and cross faceکنده حصير مال ،گرفتن بازوى چپ حريف از جلو و ران پاى راست از پشت( کشتى)ورزش : گرفتن بازوى چپ حريف از جلو و ران پاى راست از پشت
olympic liftبدل کنده يک چاک با کشيدن پاى حريف از داخل( کشتى)،کنده يک چاک( کشتى)ورزش : کنده يک چاک
olympic reviewورزش : نشريه رسمى کميته بين المللى المپيک
olympic ringsورزش : 5حلقه المپيک
olympic trench shootingورزش : مسابقه تيراندازى المپيک با 5 تير از 5 موضع مختلف
olympic-size poolورزش : اندازه و طول استخر المپيک ¹ 5در 21 متر
olympicsبازيهاى المپيک( هر 4 سال يک بار)ورزش : بازيهاى المپيک
omasumهزار لاخئذقث خق ذثق
omber or berيکجور بازى گنجفه
ombrologyمبحث باران
ombrometerعمران : باران سنج
omeکلمات مرتبط(ome):
omega (nav)علوم دريايى : امگا
omega-centauriنجوم : امگا - قنطورس
omelet(te)خاگينه ،کوکو
omeltedکلمات مرتبط(omelted):
omenedکلمات مرتبط(omened):
omensکلمات مرتبط(omens):
omentalثربى
omentumثرب
ometerکلمات مرتبط(ometer):
omicron-cetiاميکرون - قيطسنجوم : ميرا
omicronنجوم : اميکرون
ominouslyبطور نحس يا مشئوم
ominousnessبد فالى ،نحوست ،نحسى ،ناخجستگى ،مشئومى ،شومى
omission of a letterانداختن يا حذف يک حرف
omission trainingروانشناسى : حذف اموزى
omissionsکلمات مرتبط(omissions):
omittance is no quit tanceمطالبه نکردن ،بستانکاردليل پرداخته شدن بدهى نيست
omittanceکلمات مرتبط(omittance):
ommiad(وابسته به ) سلسله اميه
ommiadesسلسله اميه
ommisiveحذف کننده
ommissionحذف ،از قلم افتادگىقانون ـ فقه : غفلت
omni chassisعلوم مهندسى : شاسى مينى بوس
omni-axial nozzleعلوم هوايى : نازل موتور راکت که ميتواند در دامنه تعيين شده در راستاهاى مختلف تنظيم شود
omni-directional aerialعلوم هوايى : انتنى که در هر راستايى عمل ميکند
omniکلمات مرتبط(omni):
omnia pressumuntur solemniterقانون ـ فقه : اصل بر صحيح انجام شدن همه اعمال است
omniaکلمات مرتبط(omnia):
omnibus (book)کتابى که چندين حکايت و داستان نمايشى دران چاپ کرده وبهاى اندکى مى فروشند
omnibus barعلوم مهندسى : شمش جامعالکترونيک : شين اصلى
omnibus billلايحه قانونى که مسائل گوناگون در بر دارد
omnibus headlampعلوم مهندسى : نورافکن مينى بوس
omnibus testروانشناسى : ازمون مختلط
omnibus trainقطاريکه هر ايستگاهى مى ايستد
omnibus wireسيمى که همگى جريان الکتريک از ان مى گذرد
omnicompetentداراى صلاحيت در همه چيز
omnidirection rangeعلوم نظامى : سيستم هدايت چند جهتى هواپيما
omnidirectionکلمات مرتبط(omnidirection):
omnificهمه چيز افرين ،خالق کل
omnim gatherumاميختگى چندين چيز باهم توده اميخته جنگ ،مهمانى که همه کس بدان خوانده شود
omnimکلمات مرتبط(omnim):
omniscienceهمه چيزدانى ،دانش بى پايان ،علم لاينتاهى
omniumکلمات مرتبط(omnium):
omophagiaگوشت خام خورى
omophagicگوشت خام خور
omophagousگوشت خام خور
omoplateشانه ،کتف
omphalosقپه سپر،سنگ کله قندى ،ناف ،ميان ،مرکز
omphalotomyبرش بند ناف
omrOptical Mark Recognitionکامپيوتر : تشخيص علامت نورى
on (or under)pain of deathبا کيفر اعدام
on a parدريک تراز،روى هم رفته
on a war footingمجهز واماده جنگ
on account ofبعلت ،بواسطه ،على الحساب
on account paymentقانون ـ فقه : پيش پرداخت
on accountقانون ـ فقه : على الحساب
on all foursچهاردست وپا
on all handsازهرسو،بهرطرف ،ازهمه طرف
on all sidesاز هر سو،از همه طرف ،از اطراف
on and onپيوسته ،هى
on approbationقانون ـ فقه : به شرط خريدن
on approvalبه شرط تائيدقانون ـ فقه : به شرطبازرگانى : مشروط به رضايت خريدار
on bailقانون ـ فقه : به قيد کفيل
on be on to a personاز قصد کسى اگاه بودن
on behalf ofنيابت از طرفقانون ـ فقه : در حق
on behalfبازرگانى : از طرف
on berthدر داخل بندر،ناوى که داخل پناهگاه يا بندر لنگرانداخته استعلوم نظامى : ناو حاضربه بارگيرى
on board a shipدر کشتى ،سوار کشتى
on board bill of exchangeبازرگانى : بارنامه روى کشتى
on board computerکامپيوتر : کامپيوترى که در يک وسيله نقليه جا گرفته است
on board regulationکامپيوتر : تنظيمى که در ان هر برد داخل يک سيستم تنظيم کننده ولتاژ خاص خود را دارد
on board sparesعلوم نظامى : قطعات تعميراتى موجود در روى يک ناو قطعات موجود در انبار
on both sidesدر هر دو طرف
on callبنا به درخواستعلوم نظامى : اتشهاى طبق درخواست
on cash basisبازرگانى : نقدا"
on charge ofقانون ـ فقه : به اتهام
on cne's own initiativeاز پيش خود،مبتکرا،بى انکه کسى گفته باشد،بميل خود
on commissionبطورحق العمل کارى
on consignmentبازرگانى : بصورت امانى
on costsهزنه هاى ثابتبازرگانى : هزينه هاى غيرمستقيم
on credit month'sقانون ـ فقه : وام با وعده ..... ماهه
on credit(بطور )نسيه ،پسادست
on deckدر انتظار نوبت شنابازرگانى : روى عرشهورزش : دونده منتظر نوبت
on demandبنا به تقاضا،به در خواست ،به مجرد تقاضاقانون ـ فقه : عندالمطالبهبازرگانى : عندالمطالبه
on ditشايعه
on driveورزش : ضربه بسمت توپزن
on edgeمشتاق ،بى صبر
on endراست ،عمودى ،پيوسته
on fireدرحريق ،سوزان ،مشتعل ،درتاب وتب ،مشتاق
on footپاى پيادهعلوم نظامى : به صورت پياده
on good turn deserves anotherکاسه جايى رودکه بازاردقدح
on guardاماده توپگيرى ،گارد گرفتن( شمشيربازى)،بحالت گارد،بحالت محافظ باش ،هشيار،در سرنگهبانى ،مراقب بودن ،نگهبان بودنورزش : اماده براى توگيرى ،گارد گرفتنعلوم نظامى : اماده براى دفاع باشيد
on handوسايل موجود در انبارعلوم نظامى : در دست
on highدر اسمان ،در بالا،به اسمان
on hireقانون ـ فقه : کرايه اى
on his partاز طرف اوقانون ـ فقه : از طرف او
on leaseقانون ـ فقه : در اجاره
on licenceپروانه فروش ابجو يا نوشابه هاى ديگر که در همان جايگاه فروش گسازده شود
on line databaseکامپيوتر : پايگاه داده درون خطى
on line fault tolerant systemکامپيوتر : سيستم تحمل خرابى درون خطى
on line helpکامپيوتر : کمک مستقيم
on line information serviceکامپيوتر : سرويس اطلاعاتى مستقيم
on line operationعملکرد درون خطىکامپيوتر : عمل درون خطى
on line problem solvingکامپيوتر : حل مسئله بطور درون خطى
on line storageکامپيوتر : حافظه درون خطى
on line systemکامپيوتر : سيستم درون خطى
on lineدرون خطى ،متصل ،در خط،داخل ردهکامپيوتر : مستقيمعلوم نظامى : مورد استعمال
on loanقانون ـ فقه : به عنوان قرض
on monday at latestمنتهى تا دوشنبه
on monday(در )روز دوشنبه
on moreبار ديگر،دوباره
on my own accountبحساب خودم ،بابت خودم
on no accountبهيچوجه ،اصلا،بهيچ دليل
on no considerationبهيچ وجه ،بهيچ جهت
on oathقسم خوردهقانون ـ فقه : بقيد قسم
on occasionهنگام لزوم ،لدى الاقتضا،هر وقت موقعيت داشته باشد
on ofپياده ،درجنبش
on offerاماده براى فروش ،فروشىقانون ـ فقه : اماده براى فروش
on old woman past sixtyپيرزنى بيش از شصت سال داشت
on one handازيکسو،ازطرفى ،ازيک طرف
on one occasionدريک موقع ،در يک وهله
on one's kneesزنوزنان ،زانوزننده ،نمازکنان ،درحال خضوع
on one's own behalfقانون ـ فقه : اصالتا"
on ones backبسترى
on ones guardمواظب ،متوجه ،درپاسگاه
on paperازروى حساب يا قلم و کاغذ،بافرض
on paymentدر مقابل وجه ،باپول ،در برابر پول
on periodالکترونيک : مدت رسانايى
on principleاز لحاظ قيود اخلاقى
on purposeقانون ـ فقه : عمدا"
on receipt of the goodsبوصول کالا،برسيدن کالا
on recordقانون ـ فقه : ثبت شده
on riskبازرگانى : در معرض خطر
on saleفروشىقانون ـ فقه : در معرض فروش گذاشته شده
on screen formatingکامپيوتر : قالب بندى مرئى
on second thoughtsپس ازفکربيشترى ،پس از تامل بيشترى
on seeing himاز ديدن او،هنگام ديدن او
on sentryعلوم نظامى : مامور نگهبانى
on service(در )سر خدمت ،سر کار
on several occasionsدر چندين وهله
on shall from a quo rumجلسه اى که باحضورنصف اعضابعلاوه يک تن رسميت خواهد داشت
on shipboardدر کشتى ،سوار کشتى
on shore windsدريا بادعلوم نظامى : باد دريايى
on shoreبر کنار،روى ساحل ،سوى کرانه
on sight bill of exchangeبرات برويت يا ديدارىقانون ـ فقه : برات عندالمطالبه
on sightدر معرض ديدقانون ـ فقه : برويتبازرگانى : ديدارىعلوم نظامى : در ميدان ديد دوربين
on site concreteمعمارى : بتن ساخته شده در کارگاه
on siteدر محلمعمارى : پاى کارعلوم نظامى : در جا
on six mounth screditبا ششماه وعده
on stationاماده باش بالاى هدف ،پرواز هواپيما بالاى هدفعلوم هوايى : روى هدفعلوم نظامى : رسيدن به هدف
on stiltsسوار چوب پا،بالا ايستاده ،بل ،با اب وتاب
on tapشيردار،سوراخ دار،اماده کشيدن
on targetروى هدف ،بالاى اماجعلوم نظامى : زمان روى هدف
on the 4 th proxدر روز چهارم ماه اينده
on the aروى همرفته ،بطور متوسط
on the alertمواظب ،گوش بزنگ
on the basis ofبه ماخذقانون ـ فقه : روى ماخذ
on the bitورزش : پذيراى هويزه
on the boilدرحال جوشيدن
on the bowدر جهت سينه کشتىعلوم نظامى : در جهت سينه
on the chance ofنظر به احتمال
on the condition thatقانون ـ فقه : به شرط انکه
on the contraryبرعکس
on the crossبطوراريب
on the deckدر روى عرشه ،روى عرشه ناوعلوم نظامى : پرواز در حداقل ارتفاع مجاز
on the dipعلوم دريايى : يک برى
on the doubleبدو روعلوم نظامى : فرمان بدو رو
on the down gradeپايين رونده
on the edge ofدرشرف
on the eve ofدرشرف ،نزديک ،درصدد
on the face of itتظاهرامى
on the father's sideاز سمت بدر( ى)
on the first occasionدر نخستين وهله يا فرصت
on the floatشناور
on the flyدرپرواز،ريزش ،درجنبش
on the ground ofقانون ـ فقه : به دليل
on the impluse of the momentهر جور پيش ايد،بيخود،بدون دليل ،بى اراده ،بى انديشه
on the job (oj)در حين عمل ،حين کار،عملىعلوم نظامى : عملا
on the job trainingروانشناسى : اموزش ضمن کار
on the leftدر سمت چپ
on the lineعلوم نظامى : هواپيماى اماده پرواز
on the lurkدر کمين ،در جستجو
on the mapنسبه ،مهم ،بحساب اوردنى
on the morrow of the warچون جنگ پايان يافت
on the morrowفرداى انروز،روز بعد
on the moveدر جنبش ،در حرکت
on the nailفى المجلسقانون ـ فقه : نقدا"
on the next day(در )روز بعد
on the north side of(در )پهلوى من بنشينيد
on the noseورزش : بردن شرط
on the opposite sideدر طرف روبرو،در انسوى ديگر
on the other handاز سوى ديگر،ازطرف ديگر
on the other partاز طرف ديگر
on the panelثبت شده ،جزوصورت گرفته
on the point of goingدر شرف رفتن
on the promised dayدر روز موعود( يا مقر ر)
on the quarterعلوم نظامى : در جهت پاشنه ناو
on the qui viveگوش بزنگ ،هوشيار،مواظب
on the quietدرنهان ،نهانى ،درخفا
on the rackدرشکنجه ،درفشار
on the roadدر راه ،مسافر
on the rolls of fameدر زمره نامداران
on the ropeبهم بسته( باطناب)
on the roveدر گردش ،سيرکنان
on the runگريزان ،بهر سو دوان ،دوندگى کنان ،شلوق کنان
on the same p as the savagesدرترازو وحشى ها
on the score of neglectبعنوان غفلت ازاين بابت ،از اين حيث
on the seaدر کشتى ،بر( لب ) دريا
on the simmerنزديک بجوش( وخروش)
on the skirts of tehranد رحومه تهران
on the slyدرنهان ،درخفا،نهانى
on the spotنقدا"قانون ـ فقه : فى المجلس
on the spur of the momentباقتضاى وقت
on the squareبدون کجى ،بدرستى ،بانصاف
on the stocksدر دست ساختمان ،د رشرف تهيه( اصولادرگفتگوى از کشتى)
on the strengh ofقانون ـ فقه : به استناد
on the strength ofباتکا،باستناد
on the strokeبموقع ،سر وقت
on the subject ofقانون ـ فقه : در خصوص
on the supposition thatبخيال اينکه ،بتصور اينکه
on the surfaceدر ظاهر،درصورت ظاهر،از بيرون ،ظاهرى نمادادن ،رودادن ،جلادادن
on the telephoneباتلفن ،درتلفن
on the tongues of menسر زبان مردم
on the up gradeبالارونده
on the verge ofنزديک به ،در شرف
on the waterدر کشتى
on the way backدر برگشتن
on the wayدر سر راهعلوم نظامى : گلوله در راه است
on the west of iranدر باختر ايران
on the westازباختر،غربا
on the whole lotروى همرفته
on the wholeقانون ـ فقه : من حيت المجموع
on the wingپرواز کننده ،بالدار،سيار،متحرک
on this scoreاز اين بابت ،از اين حيث
on tickنسيه ،روى اعتبار
on timeبازرگانى : مدت دار
on toبه بر،سوى
on trustامانتا"،نسيهقانون ـ فقه : بر مبناى اعتبار
on viewدر معرض نمايش
on your marksورزش : فرمان بجاى خود
on(or at) the a ofپرسيدن هنگام نزديک شدن يارسيدن
on-load speedعلوم مهندسى : سرعت بار
on-positionعلوم مهندسى : وضعيت وصل
onanismجماع منقطعروانشناسى : استمنا
once again )onece more(دوباره ،بارديگر
once and a wayبطور قطعى
once bit_twice shyمارگزيده از ريسمان سياه و سفيدمى ترسد
once famous beliefعقيده اى که يک وقت متداول بود
once for allبطور قطعى يا اول و اخر
once in a blue moonگاه گاهى
once in a wayگاهى
once in a whileگاهى ،کم ،بندرت ،ندره ،اتفاقاع
once in a whiledيکبار،يک مرتبه
once more )onece again(دوباره ،بارديگر
once upon a timeروزى ،روزگارى ،يکى بود يکى نبود
oncesحفظ ظاهرکردن
oncollisionکلمات مرتبط(oncollision):
ondکلمات مرتبط(ond):
ondingبارندگى زياد
ondiseورزش : پشت گوى بودن هنگام پاس
ondographموج نگار
ondometerموج سنج
one aيکديگر،همديگر
one address computerکامپيوتر يک نشانىکامپيوتر : کامپيوتر يک ادرسه
one address instructionکامپيوتر : دستورالعمل يک ادرسه
one after aيکى درپى ديگرى
one aircraft was shot downيک هواپيما( گلوله خورده ) سرنگون گرديد
one an otherيک ديگر،همديگر
one and allهمه با هم
one and twentyبيست و يک
one andaهمگى ،همه باهم ،ازدم
one at a timeيکى يکى
one brick wallمعمارى : ديوار يک اجره
one by oneيکى يکى ،فردافرد
one chip computerکامپيوتر : کامپيوتر يک تراشه اى
one contradicts the otherيکى ديگر را نقص ميکند
one day a beggarروز گدايى
one day eventورزش : مسابقه پرش يک روزه
one day's supplyعلوم نظامى : يک روز اماد
one dimensional arrayکامپيوتر : ارايه يک بعدى
one eyedيک چشم
one factor theoryروانشناسى : نظريه يک عاملى
one foldيک برابر
one for oneکامپيوتر : مرحله اى غالبا "مربوط به يک اسمبلر که در ان يک جمله زبان منبع به يک دستور کار زبان ماشين تبديل مى شود
one fourthقانون ـ فقه : ربع
one heel spinورزش : چرخش با اسکيت قرقره دار روى يک اسکيت
one hookمدار انفجارى که فقط به يک عامل انفجارى نياز داردعلوم نظامى : مدار يک عامله
one hundred times as manyسد چندان ،صد برابر
one hyndred percent column graphکامپيوتر : نمودار يکصد درصد ستونى
one ideadنظر تنگ ،تنگ نظر،کوته فکر،داراى فکر محدود،متعصب
one in the darkورزش : ميله اى که پشت ميله ديگر بماند و ديده نشود
one is half of twoيکى نيمى است از دو
one level memoryکامپيوتر : حافظه يک سطحى
one manيک مرده ،يک تنه ،يک نفره
one may sayميتوان گفت
one must (or can )not sayنبايد گفت ،نميتوان گفت
one must goبايد رفت
one nails drives anotherغم جديد غم کهنه را بر از ياد
one of the makes lawfulقانون ـ فقه : محلل
one of the sunni schoolIdris al-shafei of jurisprudence named after Imam،شافعىقانون ـ فقه : مذهب شافعى
one of the sunni schoolsAhmad ibn Hanbal of the jurisprudence named after Imamقانون ـ فقه : حنبلى
one of the two major sects among muslimsسنىقانون ـ فقه : مذهب اهل تسنن
one of themيکى از انها
one of these daysدراينده نزديک
one of these o c shortliesيکى از اين روزها،در همين روزها
one of two possibilitiesيکى از دو شق
one or other of you liesيکى از شما دو تن دروغ مى گويد
one or other of youيکى از شما دو نفر
one or two daysيکى دو روز
one pass assamblerهمگذار يک مرحله اىکامپيوتر : اسمبلر تک گذاره
one pass compilerکامپيوتر : کامپايلر تک گذر
one pocket billiardورزش : بيليارد با 15 گوى هدف که هر بازيگر سعى دارد 8 گوى را در کيسه انتخابى خود اندازد
one point perspectiveمعمارى : پرسپکتيو همرو يا موازى
one pole switchمعمارى : کليد يک قطبى
one port radial pumpمعمارى : تلمبه شعاعى يک پره اى
one should not drop the pilotشخص نبايد رايزنى راکه بدواطمينان پيدا کرده است رها کند
one sidednessيک طرفى ،طرفدارى ،غرض
one sidelyبطور يک طرفه ،مغرضانه
one sixthقانون ـ فقه : سدس
one spoonful a dayروزى يک قاشق
one tailed testبازرگانى : ازمون يک دامنه
one third of estateثلثقانون ـ فقه : ثلث ترکه
one thirdثلثقانون ـ فقه : يک سوم
one thousandيک هزار
one thrid of the estateقانون ـ فقه : ثلث ترکه
one time padعلوم نظامى : صفحات کليد رمز يک رويه
one time tapeنوار يک لبهعلوم نظامى : نوار يک رويه کليد رمز
one toe spinورزش : چرخش با اسکيت قرقره دار روى قرقره هاى جلويى
one way only operationعملکرد فقط يک طرفهکامپيوتر : عملکرد تنها يک طرفه
one way roadراه يکطرفهمعمارى : راه يک سويه
one way slabمعمارى : تاوه يکطرفه
one who appeals to the supreme courtقانون ـ فقه : فرجام خواه
one who asks for a loanمقترضقانون ـ فقه : وام خواه
one who confessesقانون ـ فقه : مقر
one who gives ordersقانون ـ فقه : امر
one who transacts business with anotherقانون ـ فقه : معامل
one whoکسيکه ،انکه ،يکى که
one with aباهم ،روى هم
one with the otherروى هم ،از دم
one would sayگويا،گويى
one's accompliceهمدست خودرا لودادن ،چغلى همدست خودراکردن
one's better halfزن بطور کنايه
one's d.دوره ،روز پذيرايى شخص درهفته
one's hair stands on endموى تن ادم راست ميشود
one's heart'st d.دلخواه ،ارزو،کام ،مراد
one's light sنهايت کوشش را در حدود توانايى يا استعداد خود بعمل اوردن
one's pet aversionچيزى که شخص مخصوصا از ان بيزار است
one's second selfدوست صميمى شخص
one's serviceخدمت يکسره
one-and-nine balls billiardورزش : بيليارد کيسه اى بين 4 بازيگر که گويها به نوبت زده مى شوند
one-and-oneورزش : جايزه پرتاب دوم اگر پرتاب اول گل شود
one-component systemشيمى : سيستم يک جزيى
one-electron atomشيمى : اتم تک الکترونى
one-half ofنيمى از،يک نصف
one-handورزش : گرفتن توپ با يک دست
one-handedيک دست
one-horseيک اسبه
one-leggedيک پايه
one-man blockورزش : تک دفاع
one-on-oneتک به تک ،دفاع يارگرىورزش : دفاع تک به تک
one-particle eigenfunctionشيمى : ويژه تابع يک ذره
one-plus-oneورزش : جايزه پرتاب دوم اگر پرتاب اول گل شود
one-shot lubricationعلوم مهندسى : روغنکارى گروهى
one-shot pumpعلوم مهندسى : پمپ روغن مرکزى
one-sided communicationروانشناسى : ارتباط يکسويه
one-sided testروانشناسى : ازمون يکسويه
one-thousand guineasورزش : مسابقه شرطبندى ماديانهاى اصيل 3 ساله در انگلستان
one-tidenessيک طرفى ،طرفدارى
one-trial learningروانشناسى : يادگيرى يک کوششى
one-twoضربه هاى چپ و راستورزش : ضربه چپ با هوک راست ،تظاهر شمشيرباز به دفاع و حمله در همان مسير
one-way chromatographyشيمى : کروماتوگرافى يکطرفه
one-way screenروانشناسى : اينه يکسويه
one-way switchکليد يکراههعلوم مهندسى : کليد يک پل
one-wire circuitالکترونيک : مدار تک سيم
one-word sentenceروانشناسى : جمله تک واژه اى
one;کلمات مرتبط(one;):
one;sکلمات مرتبط(one;s):
onedefcکلمات مرتبط(onedefc):
oneeslfکلمات مرتبط(oneeslf):
oneintoeneryکلمات مرتبط(oneintoenery):
oneirismروانشناسى : روياى روز
oneirocriticخواب تعبير کن ،علم تعبير خواب
oneirologyروانشناسى : روياشناسى
onepکلمات مرتبط(onep):
onerشخص يا چيز برجسته
onerous propertyدارايى يا ملکى که مستلزم انجام تعهد يا التزامى است
onerouslyبطور سنگين يا شاق ،بارنج ،بازحمت ،باکوشش ،چنانکه مستلزم انجام تعهدى
ones better halfزن( شخص)
onesکلمات مرتبط(ones):
onetherکلمات مرتبط(onether):
one_sکلمات مرتبط(oneٹs):
onfallبارندگى ،نزول ،تافت
onforwardرد کردن جاى ديگرفرستادن
oniomaniaروانشناسى : جنون خريد
onion couchيکجور جو وحشى
onion grassيکجور جو وحشى
onion skinيکجور کاغذ نازک( که ماننداست به پوست پياز)
only begottenيگانه
only childروانشناسى : تک فرزند
onmy own responsibilityبه مسئوليت خودم
onmyکلمات مرتبط(onmy):
onomasticonفرهنگ نامهاى خاص ،فرهنگ اسامى مردم
onomatomaniaروانشناسى : وسواس کلامى
onomatopoeicبه تقليد صدغا درست شده ،تقليدى
onother's moneyپول ديگرى ،پول شخصى ديگر
onotherکلمات مرتبط(onother):
onsکلمات مرتبط(ons):
onscurityتيرگى ،عدم وضوح ،ابهام ،شخص گمنام
onselfکلمات مرتبط(onself):
onsideورزش : پا به توپ در زمين حريف ،در رديف يا پشت سر توپدار بودن
onspeedکلمات مرتبط(onspeed):
onsteadخانه رعيتى ،خانه با متعلقات
onthat accountبان واسطه ،بان جهت
onthatکلمات مرتبط(onthat):
onthe on p on the other pازيکسو،ازديگرسو
ontheکلمات مرتبط(onthe):
ontoبه ،بر،سوى
ontogencyزيست شناسى : تکوين فردى
ontogenesisروانشناسى : پديدايى فردى
ontology probandiبار اثبات( ادعا)
ontosعلوم نظامى : تفنگ6 ¹ 1ميلى مترى دو لوله اى خودکششى
onus of proofقانون ـ فقه : بار اثبات
onus probandiبار دليل ،بار اثباتقانون ـ فقه : معادلburden of proof
onwardsبطرف جلو
onychaناخن پريان ،ناخن بويا
onychophagiaروانشناسى : ناخن خايى
onymousنام دار،با اسم
onyx marble (green)مرمر کبود،مرمر يشمىمعمارى : سنگ باباقورى
onyx marble (white)مرمر ابرىمعمارى : مرمر سفيد
onyx marbleسنگ مرمرى که رکه هاى رنگارنگ دارد
on_uponکلمات مرتبط(onٹupon):
ooکلمات مرتبط(oo):
oochورزش : حرکت غيرمجاز قايق بدون باد
oodکلمات مرتبط(ood):
oofپول ،جرنگى
ooliteدر دانه ريزمعمارى : سنگ اهک دان دان
oolitic limestoneمعمارى : سنگ اهک دانه اى
ooliticکلمات مرتبط(oolitic):
oopکلمات مرتبط(oop):
oophoritisاماس تخم دان
oowکلمات مرتبط(oow):
opOPerationکامپيوتر : عمليات
opacaکلمات مرتبط(opaca):
opahيکجور ماهى بزرگ خال مخالى در اقيانوس اطلس که رنگهاى روشن دارد
opal globeحباب شيرى
opalesceمانندرنگين کمان ( يا قوس و قزح ) تابيدن
opalineشيشه مات ،شير رنگ
opaliteعمران : ترکيبى که داراى رنگهاى مختلف بوده و براى براق کردن نماى اجرى بکار ميرود
opaque glassمعمارى : شيشه کدر
opaque plasmaعلوم هوايى : پلاسماى مات
opaquelyبطور پشت پوش ،چنانکه روشنايى پشت را بپوشاند،بطور مبهم يا غير مفهوم
opaquenessپشت پوشى ،ماتى ،تاريکى ،تيرگى
opcodeکلمات مرتبط(opcode):
opecاوپکقانون ـ فقه : countries organization of petrolum exportingبازرگانى : سازمان کشورهاى صادرکننده نفت
opem columnستون باز( موتورى)علوم نظامى : ستون باز
opemکلمات مرتبط(opem):
open allotmentحساب اعتبار بازعلوم نظامى : حساب سپرده باز
open arc weldingعلوم مهندسى : جوشکارى قوس نورى باز
open architectureکامپيوتر : معمارى باز
open areaمعمارى : فضاى ازاد
open boardورزش : صحنه خلوت شطرنج
open bus systemکامپيوتر : سيستم گذر باز
open caissonعمران : صندوقچه روبازمعمارى : صندوقه باز
open canalعمران : کانال روباز
open cavityمعمارى : گودال باز
open chain compoundشيمى : سيستم باز
open chequeچک انتقال پذير،چک قابل انتقالبازرگانى : چک معمولى
open clusterنجوم : خوشه باز
open codeسيستم رمز بازعلوم نظامى : سيستم رمزى که به صورت کشف مخابره ميشود
open contractقرارداد بازقانون ـ فقه : قرارداد غير معين
open countryعلوم نظامى : زمين باز
open courtمحکمه عمومىقانون ـ فقه : دادگاهى که همه مردم حق مراجعه به ان را دارند
open coverبيمه نامه بازبازرگانى : بيمه نامه اى که جهت حمل محموله هاى متعدد تهيه ميشود
open creditاعتبار نامحدودبازرگانى : اعتبار بدون ضمانت نامه
open cutمعمارى : حفارى در فضاى باز
open delta connectionالکترونيک : اتصال مثلث باز
open die forgingعلوم مهندسى : اهنگرى حديده ازاد
open ditchعمران : نهر روباز
open ditchesانهار رو بازمعمارى : زهکشهاى رو باز
open door policyسياست درهاى باز( ازادى بازرگانى خارجى)بازرگانى : سياست درهاى باز
open dooredدر خانه باز مهمان نواز
open economyبازرگانى : اقتصاد باز
open end contractقرارداد نامحدودعلوم نظامى : قرارداد باز
open end wrenchعلوم نظامى : اچار تخت دو سر
open ended systemکامپيوتر : سيستم بى انتها
open exerciseورزش در هواى ازاد
open eyedگشاده چشم ،چشم باز،بيدار،هوشيار
open facedگشاده رو،داراى سيماى باز و بى تزوير
open fileکامپيوتر : فايل بازورزش : ستون باز شطرنج
open fireشروع به تيراندازى کردن ،(نظ ).اتش ،شروع
open frameورزش : هر بخش از بازى بولينگ با ناتوانى در انداختن تمام ميله ها
open gameورزش : بازى باز شطرنج
open general licenseبازرگانى : اجازه ورود کالاهايى که داراى محدوديتى نميباشند
open groupروانشناسى : گروه باز
open guardورزش : گارد باز
open half-wave lineالکترونيک : خط نيم موج باز
open handedدست باز،گشاده دست ،گشاده کف ،بخشنده
open handsسخاوت ،دست باز بودن
open hawseعلوم دريايى : زاويه ميان دو لنگر
open heartednessراست بازى ،رک گويى ،صداقت ،خوش گمانى
open hospitalروانشناسى : بيمارستان ازاد
open iceورزش : قسمتى از محوطه بازى که حريف در ان نيست
open indentسفارش خريد بازبازرگانى : سفارش خريدى که در ان تعداد فروشندگان محدود نميباشد
open lightمعمارى : پنجره واشو
open linesورزش : خطوط باز شطرنج
open link fuseالکترونيک : فيوز باز
open loopکامپيوتر : حلقه بازعمران : مدار باز
open machineالکترونيک : ماشين باز
open market operationعمليات دولت در بازار ازادقانون ـ فقه : خريد و فروشهايى که دولت از طريق خزانه دارى کل مى کند
open market operationsعمليات بازار ازاد( خريد و فروش اوراق قرضه توسط بانک مرکزى در بازار)بازرگانى : عمليات بازار ازاد
open market priceبازرگانى : قيمت بازار ازاد
open market rateبازرگانى : نرخ بازار ازاد
open marketبازار باز،بازار ازادبازرگانى : بازارى که داراى رقابت کامل ميباشد،بازار ازاد
open messesناهارخوريهاعلوم نظامى : باشگاهها
open mindednessبى تعصبى
open mindldlyازروى بى تعصبى ،با فکر باز
open mouthedحيران ،سرگشته ،مبهوت ،پرخور،حريص
open outبسط دادن ،توسعه دادن
open policyبيمه نامه بازقانون ـ فقه : بيمه نامه اى که در ان قيمت کالاى بيمه شده معين نشده و در وقت تلف شدن تعيين مى شودبازرگانى : بيمه نامه قابل تغيير،بيمه نامه اى که جهت حمل مجموعه هاى متعدد تهيه ميشود
open purchaseخريد ازادعلوم نظامى : خريد از بازار ازاد
open quarter-wave lineالکترونيک : خط ربع موج باز
open ranksصف بازعلوم نظامى : گسترش باز در سواره نظام
open roofمعمارى : بام پيدا
open routeجاده بازعلوم نظامى : جاده بدون کنترل و بازرسى
open seasonورزش : فصل مجاز ماهيگيرى يا شکار
open sheafعلوم نظامى : مروحه باز
open shopسيستم بازکامپيوتر : با کارکرد ازادقانون ـ فقه : بنگاه داراى سيستم استخدام ازاد
open spaceميدان ،گردشگاه ازاد
open star clusterنجوم : خوشه باز ستاره اى
open storageعلوم نظامى : انبار کردن کالاها در محوطه باز انباردارى در محوطه روباز
open subrotineکامپيوتر : زيرروال باز
open syllableهجائى که به حرف e پايان پذيرد
open system interconnection referenceکامپيوتر : مدل ارجاع ارتباط سيستم باز
open terraceمعمارى : مهتابى
open the door toمجال دادن به
open the meetingقانون ـ فقه : رسميت جلسه را اعلام کردن
open theftقانون ـ فقه : سرقت مشهود
open to any oneقانون ـ فقه : مباح
open to attackدر معرض حملهقانون ـ فقه : در معرض حمله
open to the publicاشکار در نزد همه ،واضح در نظر عموم ،علنى ،برملا
open tournamentورزش : تورنمنت ازاد شطرنج
open tradeبازرگانى : تجارت ازاد
open traversعلوم مهندسى : پيمايش بازعلوم نظامى : پيمايش باز
open treatyبازرگانى : معاهده باز
open universeنجوم : جهان باز
open verdictقانون ـ فقه : راى هيات منصفه حاکى از وقوع جرم بدون تصريح مجرم
open vertictراى حاکى ازوقوع جرم بدون تصريح مجرم
open waterورزش : فاصله مشخص بين برنده و نزديکترين رقيب
open wiringالکترونيک : سيمکشى باز
open-airدر هواى ازاد،بيرونى ،صحرائى
open-armedبا اغوش باز
open-circuit batteryالکترونيک : پيل مدار باز
open-circuit voltmeterالکترونيک : ولتسنج با مدار باز
open-coil armatureالکترونيک : ارميچر با پيچک باز
open-cycle reactor systemعلوم هوايى : سيستم راکتورى که دران ماده سردکننده تنها يکبار از مبدل حرارتى مرکزى عبور ميکند
open-ended questionروانشناسى : پرسش باز پاسخ
open-facesگشاده رو
open-heartedدل و زبان يکى ،خوش گمان
open-hearth cinderعلوم مهندسى : شلاکه ى کوره مارتين
open-hearth furnaceکوره سرباز،کوره روبازعلوم مهندسى : کوره زيمنس مارتين
open-hearth pig ironعلوم مهندسى : اهن خام کوره زيمنس مارتين
open-hearth plantعلوم مهندسى : تاسيسات کوره زيمنس مارتين
open-hearth practiceعلوم مهندسى : طرزکار کوره زيمنس مارتين
open-hearth steelعلوم مهندسى : فولاد زيمنس مارتين
open-jet tunnelعلوم هوايى : تونل بادى که قسما کار ان باز بوده و فاقد ديواره ميباشد
open-loop systemعلوم هوايى : مکانيزم کمک کننده متشکل از يک مسير کنترل بدون اندازه گيرى نتيجه
open-mindedlyبا فکر باز
open-systemروانشناسى : نظام باز
openableبازشدنى
opening bankبازرگانى : بانک باز کننده اعتبار
opening capitalبازرگانى : سرمايه اوليه
opening joints (am)معمارى : درز گشايى
opening leafلنگه واشو( در و پنجره)معمارى : لنگه واشو
openingsکلمات مرتبط(openings):
openlyدر ملا عامقانون ـ فقه : در انظار مردم
opennessبازى ،اشکارى ،ازادى
operکلمات مرتبط(oper):
opera bouffeاپراى خنده دار که تا اندازه اى مسخره اميز باشد
opera comiqueنمايش مضحک ،نمايش خنده اور،کمدى
opera hatکلاه نرم که بازيگران برسرميگذارند،کلاه له شو
operadiکلمات مرتبط(operadi):
operandاپراند،دستورالعملى که مورد اجراست ،دستور اجرايىکامپيوتر : عملوندعلوم نظامى : عمل کننده
operandiکلمات مرتبط(operandi):
operandumروانشناسى : ابزار پاسخ
operant conditioningشرطى شدن کنش گرروانشناسى : شرطى شدن عامل
operate (to)بکار انداختن ،اداره کردنمعمارى : داير بودن
operatedکلمات مرتبط(operated):
operatesکلمات مرتبط(operates):
operatichکلمات مرتبط(operatich):
operating agencyشعبه عاملعلوم نظامى : قسمت اجرايى
operating bridgeپلى که جهت عبور و انتقال وسايل کار در کارگاه ساختمانى ساخته مى شودعمران : پل بهره بردارىمعمارى : پل کارگاهى
operating budgetبودجه بهره بردارىبازرگانى : بودجه عملياتى
operating capitalبازرگانى : سرمايه در گردش
operating conditionالکترونيک : رژيم
operating conditionsمعمارى : رژيم
operating costهزينه بهره بردارىمعمارى : مخارج عملياتىبازرگانى : هزينه عملياتى
operating expensesبازرگانى : مخارج عملياتى
operating forceنيروهاى حاضر به کارعلوم نظامى : نيروى فعال
operating handleدستگيره عاملعلوم مهندسى : دستگيره راه اندازىعلوم نظامى : دستگيره کولاس
operating instructionمقررات کارعلوم مهندسى : دستور کار
operating keyعلوم دريايى : کليد گزينش
operating levelسطح فعاليتعلوم نظامى : سطح امادگى براى فعاليت سطح قابليت براى کار
operating leverاهرم گرداننده ،اهرم عامل ،اهرم کولاسعلوم مهندسى : اهرم عملکردعلوم نظامى : دستگيره عامل کولاس
operating lossبازرگانى : زيان عملياتى
operating manualدستورالعملعلوم دريايى : دستور کار
operating panelعلوم مهندسى : تابلوى عملکرد
operating personnelپرسنل فعالعلوم نظامى : افرادى که با يک دستگاه کار مى کنند يا قسمتى را به کار مى اندازند
operating pointمعمارى : نقطه کار
operating profitسود ناخالصبازرگانى : سود عملياتى
operating programبرنامه اجرايىعلوم نظامى : برنامه عمليات
operating ratioنرخ عملياتىکامپيوتر : نسبت عملياتىعلوم نظامى : نسبت کارکرد موتور يا ناو
operating roomجايگاه عمل ،اطاق عمل
operating signalسيگنال دستگاهعلوم نظامى : چانل موجود در دستگاه امواج ارسالى
operating slideدستگاه الات متحرک تيربارعلوم نظامى : الات متحرک يا قسمتهاى خوراک دهنده
operating standعلوم مهندسى : اطاق هدايت
operating strenghtپرسنل حاضر به خدمتعلوم نظامى : پرسنل موجود يکان
operating suppliesعلوم مهندسى : مواد کمکى
operating system monitorکامپيوتر : مبصر سيستم عامل
operating theatreنمايشگاه عمل جراحى
operating voltageعلوم مهندسى : ولتاژ کار
operating weightعلوم هوايى : وزن عملياتى
operation annexesعلوم نظامى : پيوستهاى عملياتى
operation centerکامپيوتر : مرکز عملياتعلوم نظامى : مرکز عمليات
operation exposure guideعلوم نظامى : حداکثر دوز اتمى قابل قبول يا قابل دريافت
operation immediateعلوم دريايى : اقدام سريع
operation mapنقشه عملياتىعلوم نظامى : نقشه عمليات
operation of contractقانون ـ فقه : نفوذ قرارداد
operation order (jf)علوم دريايى : دستور عملياتى
operation orderدستور عملياتىعلوم نظامى : دستور عمليات
operation overlayکالک عملياتعلوم نظامى : کالک عملياتىعلوم دريايى : کالک عملياتى
operational codeعلوم نظامى : کد عملياتى
operational commandعلوم نظامى : فرماندهى از نظر عملياتى
operational costsروانشناسى : هزينه هاى عملياتى
operational definitionروانشناسى : تعريف عملياتى
operational environmentمحيط عملياتىعلوم نظامى : محيط فعاليت
operational headquartersعلوم نظامى : ستاد عملياتى
operational managementکامپيوتر : مديريت عملياتى
operational performance categoryطبقه امادگى عملياتىعلوم نظامى : امادگى عملياتى از طبقه
operational problemsبازرگانى : مسائل عملياتى
operational readinessعلوم نظامى : امادگى عملياتى
operational research (o.r)بازرگانى : تحقيق عملياتى
operational researchتحقيق عملياتىبازرگانى : تحقيق درخصوص بهره بردارى
operational reserveاحتياط عملياتىعلوم نظامى : ذخيره عملياتى
operational routeمسير عملياتى ،جاده عملياتى ،جاده حاضر به کارعلوم نظامى : جاده رزمى
operational weaponجنگ افزار عملياتىعلوم نظامى : جنگ افزارى که در عمليات مورد استفاده مى باشد
operationally readyحاضر به کار،حاضر به عمليات ،حاضر به عملعلوم نظامى : اماده از نظر عملياتى
operationallyکلمات مرتبط(operationally):
operations analysisکامپيوتر : تجزيه و تحليل عمليات
operations codeکد عملياتىعلوم نظامى : رمز عملياتى
operations detachmentقسمت مسئول عملياتعلوم نظامى : عنصر عمليات رسد عمليات
operations personalکامپيوتر : پرسنل عمليات
operations researchکامپيوتر : تحقيق در عملياتعلوم نظامى : تحقيقات از نظر کار و عمليات يک قسمت يا دستگاه
operations room (ops room)(rn)اتاق عملياتعلوم دريايى : syn :combat information centre )CIC,USN(
operationsعملياتعلوم نظامى : نحوه استفاده از دستگاهها
operative part of a deedقانون ـ فقه : قسمت اصلى سند
operativelyبطور موثر يا عملى
operatizeبشکل اپرا در اوردن
operator of heavy machineryعمران : اپراتور ماشين الات سنگين
operator of light machineryعمران : اپراتور ماشين الات سبک
opercularسر پوش وار،سر پوشى
operculateسرپوش دار،دردار
operculumسرپوش ،در
operoseپرزحمت ،رنج دار،زحمت کش ،رنج کش ،دشوار
opheliaنجوم : افليا
ophicleideيکجور ساز بادى برنجين
ophidiaماران
ophidiophobiaروانشناسى : مار هراسى
ophilatrousمارپرست
ophiliaروانشناسى : مار دوستى
ophilogyمارشناسى
ophiolaterماربرست
ophiolatryمارپرستى
ophiophagousمار خور
ophiuchiحوانجوم : مار افساى
ophiuchusحوانجوم : مار افساى
ophiuran(جانور )مارسان
ophiuroidedaمارسانان
ophlhalmologistمتخصص چشم
ophtalmicروانشناسى : چشمى
ophtalmologyروانشناسى : چشم پزشکى
ophtalmometerروانشناسى : انحناسنج چشم
ophtalmoscopeروانشناسى : چشم نما
ophthaimiaچشم درد
ophthalmicچشمى وابسته به چشم ،دچار چشم درد،داروى چشم درد
ophthalmitisاماس چشم
ophthalmologicalوابسته به چشم شناسى يا ناخوشى هاى چشم
opiaکلمات مرتبط(opia):
opiamافيون ،ترياک زدن
opiate receptorروانشناسى : گيرنده افيونى
opicکلمات مرتبط(opic):
opinicnکلمات مرتبط(opinicn):
opinion pollروانشناسى : نظرسنجى
opinionaireروانشناسى : نظرسنج
opinionatednessخودرايى ،استبداد
opinionativeخودراى ،نظرى
opinionsکلمات مرتبط(opinions):
opioidروانشناسى : شبه افيونى
opiomaniaروانشناسى : اعتياد به ترياک
opisometerالت پيمايش خط هاى خميده که داراى چرخى است و ان چرخ روى پيچى مى غلتد
opium (somoking )pipeوافور
opiumdenقانون ـ فقه : محل مخصوص ترياکها
opiumismخو گرفتگى بکشيدن افيون
opnionکلمات مرتبط(opnion):
opobalsamبلسان مکى
opodeldocمرهم صابونى ،صابون کافورى ،مرهم کافورى
opopanaxجاوشير،جاشير،گاو شير
oportunelyبجا،بموقع
oportunenessبجا بودن ،مورد،مناسب
oportunityفرصت ،مجال
opostolic delegateنماينده پاپقانون ـ فقه : فرستاده پاپ
opostolicکلمات مرتبط(opostolic):
opperssionقانون ـ فقه : اعتداء
oppidanشهرى ،شهر نشين ،شاگردى که درشبانه روزيهاى شهر زندگى مى کند
oppilateبستن ،مسدود کردن
oppilationبستن يا بستگى مجرا،انسداد مجرى ،سده
oppiserکلمات مرتبط(oppiser):
opplicableکلمات مرتبط(opplicable):
oppoint him as one's proxyقانون ـ فقه : به کسى وکالت دادن
oppointکلمات مرتبط(oppoint):
oppointing as one's attorneyتوکيلقانون ـ فقه : وکالت دادن
oppointingکلمات مرتبط(oppointing):
oppointmentکلمات مرتبط(oppointment):
opponencyضديت ،مخالفت
opponents in a lawsuitقانون ـ فقه : متخاصمين
opponentsکلمات مرتبط(opponents):
opportune liftعلوم نظامى : ظرفيت حمل اضافى يا ظرفيت حمل باقيمانده
opportunelyبجا،بموقع ،بمناسبت ،بطور مناسب
opportunenessبحايى ،بجا بودن ،موقعيت ،موقع بودن ،مورد مناسب
opportunitiesکلمات مرتبط(opportunities):
opportunity costهزينه فرصتقانون ـ فقه : هزينه هاى کالاى توليدىبازرگانى : هزينه فرصت از دست رفته
opportunity targetهدف ناگهانىعلوم نظامى : هدفى که غير منتظره ظاهر مى شود
opportunity to investبازرگانى : فرصت سرمايه گذارى
opposabilityقابليت تقابل ،امادگى براى روبرو گذاشتن ،مقابله پذيرى
opposed-piston engineموتور سيلندر روبروعلوم مهندسى : موتور پيستون مقابلعلوم هوايى : موتور پيستون روبرو متقابل
opposedضد،متضاد،مقابل ،روبرو،مواجهعلوم هوايى : متقابل
opposerقانون ـ فقه : معترض
opposing forcesنيروهاى متخاصمعلوم نظامى : نيروهاى درگير نبرد
opposingمتقابل ،متخاصم ،مخالفعلوم نظامى : درگير نبرد نيروهاى متخاصم
opposit-stroke pistonsعلوم مهندسى : پيستون مقابل گرد
oppositمخالفبازرگانى : در خلاف جهت
opposite meaningمعنى متضاد،معنى وارونه
opposite numbersافسران شاغلعلوم نظامى : افسران مشغول به کار
opposite phaseالکترونيک : فاز متقابل
opposite the houseروبروى خانه ،مقابل خانه
opposite to the houseروبروى خانه
opposite-coloured bishopsورزش : فيلهاى ناهمرنگ
oppositelyروبروى هم ،بطور مخالف
oppositenessروبرويى ،تضاد
opposites-testروانشناسى : ازمون کلمات متضاد
oppositesکلمات مرتبط(opposites):
opposition jupiter to the sunتقابل بر جيس با خورشيد
oppositional disorderروانشناسى : اختلال نافرمانى
oppositionalکلمات مرتبط(oppositional):
oppositiveمخالف ،مايل به ضديت( کردن)
oppressedستمديده ،مظلومبازرگانى : تحت ستم قرار گرفته
oppressivelyظالمانه
oppressivenessستم اميزى ،جفا کارى ،دشوارى ،گرانى ،سختى
opprewwedستمديده ،مظلوم
opprobriouslyبطور ننگ اور،چنانکه رسوايى اورد،بزشتى
oppropriationکلمات مرتبط(oppropriation):
oppsitesکلمات مرتبط(oppsites):
oppugnancyمخالفت
oppugnantمخالف
oppugnationمخالفت
oppugnerمخالفت کننده ،مخالف
oprationکلمات مرتبط(opration):
opreationکلمات مرتبط(opreation):
opsکلمات مرتبط(ops):
optationکلمات مرتبط(optation):
optativelyبصيغه تمنى ،بطور ارزو
optic chiasmروانشناسى : چليپاى بصرى
optic chiasmaروانشناسى : چليپاى بصرى
optic fibreکامپيوتر : فيبر نورى
optical activityشيمى : فعاليت نورى
optical antipodeشيمى : همپار نورى
optical axisعلوم هوايى : محور اپتيکى
optical character readerدخشه خوان نورىکامپيوتر : کاراکتر نورى خوان
optical character recognitionتشخيص نورى دخشه ،تشخيص کاراکتر نورى ،شناسايى نورى دخشه ،بازشناسى نورى دخشهکامپيوتر : بازشناسى کاراکتر نورى
optical communicationsکامپيوتر : ارتباطات نورى
optical densityشيمى : چگالى نورى
optical diskکامپيوتر : ديسک نورى
optical fiberکامپيوتر : فيبر نورىعلوم هوايى : رشته اپتيکى
optical gonimeterعلوم مهندسى : زاويه ياب نورى
optical illusionخطاى ادراکى ديدارىروانشناسى : خطاى باصره
optical instrumentsالات وابسته به بينايى
optical isomerايزومر نورىشيمى : همپار نورى
optical isomerismهمپارى نورىشيمى : ايزومرى نورى
optical laser diskکامپيوتر : ديسک ليزرى نورى
optical lensعدسى نورىشيمى : عدسى اپتيکى
optical mark readerعلامتخوان نورى ،علامت نورى خوان ،نشان خوان نورىکامپيوتر : علامت خوان نورى
optical maserعلوم هوايى : ليزر
optical measuring systemعلوم مهندسى : سيستم سنجش نورى
optical memoryکامپيوتر : حافظه نورى
optical page readerکامپيوتر : صفحه نورى خوان
optical printerکامپيوتر : چاپگر نورى
optical purityشيمى : درجه خلوص نورى
optical pyrometerعلوم هوايى : اذرسنج اپتيکى
optical pyrometryشيمى : تف سنجى نورى
optical readerکامپيوتر : نور خوان
optical recognition deviceکامپيوتر : دستگاه تشخيص نورى
optical resolutionشيمى : تفکيک نورى
optical resonanceالکترونيک : همنوايى نورى
optical resonatorشيمى : تشديد کننده نورى
optical rotationشيمى : چرخش نورى
optical rotatory dispersionشيمى : پاشندگى چرخش نورى
optical rotatory powerشيمى : قدرت چرخش نورى
optical scanningکامپيوتر : پيمايش نورى
optical sightدوربينهاى بصرىعلوم نظامى : وسايل نشانه روى بصرى
optical stabilityشيمى : پايدارى نورى
optical turbulenceعلوم هوايى : اشفتگى اپتيکى
optically activeشيمى : فعال نورى
opticallyکلمات مرتبط(optically):
opticusکلمات مرتبط(opticus):
optima legum ilerpres est consuetudoقانون ـ فقه : عرف و عادت بهترين تفسير قانونى است
optimaکلمات مرتبط(optima):
optimal distributionتوزيع بهينهبازرگانى : توزيع ايده ال
optimal levelروانشناسى : سطح بهينه
optimal merge treeکامپيوتر : نمايش درختى يک ترتيب که در ان رشته ها قرار است در هم ادغام گردند تا اينکه حداقل تعداد عمليات رخ دهد
optimal performanceروانشناسى : کارکرد بهينه
optimal planningبرنامه ريزى بهينهبازرگانى : برنامه ريزى مطلوب
optimal recalculationکامپيوتر : محاسبه مجدد بهينه
optimal solutionراه حل بهينهبازرگانى : راه حل مطلوب
optimalizationبازرگانى : بهينه کردن
optimatesگروه اشراف ،بزرگان
optimisticallyاز روى نيک بينى ،خوش بينانه
optimized codeکامپيوتر : برنامه بهينه
optimizerکلمات مرتبط(optimizer):
optimizing compilerکامپيوتر : کامپايلر بهينه سازى
optimizingکلمات مرتبط(optimizing):
optimmکلمات مرتبط(optimm):
optimum allocation of resourcesبازرگانى : تخصيص مطلوب منابع
optimum heightحداکثر ارتفاع ،ارتفاع حداکثر قابل استفادهعلوم نظامى : ارتفاع مطلوب
optimum moisture contentعمران : درصد رطوبت مناسب خاک
optimum moistureنم بهينه ،رطوبت بهينهمعمارى : رطوبت مناسب
optimum outputتوليد بهينهبازرگانى : توليد مطلوب
optimum pointنقطه مطلوببازرگانى : نقطه ايده ال
optimum populationبازرگانى : حد مطلوب جمعيت
optimum programmingکامپيوتر : برنامه نويسى بهينه
optimum scheduleمطلوبترين برنامه اجرائىعمران : برنامه ايکه مخارج پروژه را به حداقل مى رساند
optimum speedسرعت مطلوبمعمارى : کندى بهينه
optimum temperatureشيمى : دماى بهينه
optimum tree searchکامپيوتر : جستجوى بهينه درخت
optimum valueشيمى : مقدار بهينه
optioکلمات مرتبط(optio):
option dealerواسطه معاملات اختيارىبازرگانى : دلال معاملات اختيارى
option dealingمعاملات اختيارىبازرگانى : سفته بازى روى ترقى سهام
option keyکامپيوتر : يک کليد معرف روى بعضى از صفحات کليد
option of animalsقانون ـ فقه : خيار حيوان
option of conditionقانون ـ فقه : خيار شرط
option of conditionsقانون ـ فقه : خيار شرط
option of contract invalid in partقانون ـ فقه : خيار تبعيض صفقه
option of deceptionقانون ـ فقه : خيار غبن
option of defectقانون ـ فقه : خيار عيب
option of delayed payment of the priceقانون ـ فقه : خيار تاخير ثمن
option of fraudقانون ـ فقه : خيار تدليس
option of incorrect descriptionقانون ـ فقه : خيار تخلف وصف
option of inspectionقانون ـ فقه : خيار رويت
option of lossقانون ـ فقه : خيار غبن
option of meeting placeقانون ـ فقه : خيار مجلس
option of sales unfulfilled in partقانون ـ فقه : خيار تبعض صفقه
option of trickeryقانون ـ فقه : خيار تدليس
option of unfulfilled conditionsقانون ـ فقه : خيار تخلف شرط
optional claiming raceورزش : مسابقه اى که صاحب اسب ازادى در فروش يا خوددارى از فروش اسب دارد
optional consumptionبازرگانى : مصرف اختيارى
optional contarctقانون ـ فقه : عقد خيارى
optional contractعقد خيارى ،مجازى ،خيارىقانون ـ فقه : عقد خيارى ،غير واجب
optionsکلمات مرتبط(options):
opto electronicsکامپيوتر : تکنولوژى مربوط به مجتمع سازى دانش نور و الکترونيک
optoکلمات مرتبط(opto):
optoinکلمات مرتبط(optoin):
optokineticروانشناسى : بصرى - جنبشى
optometerروانشناسى : بينايى سنج
optometric serviceقسمت بينايى سنجىعلوم نظامى : بخش بينايى سنجى و چشم پزشکى
optophoneالت تبديل روشنايى بصدابدانگونه که کوران موادچاپى را ازراه به گوش بخواند
opus magnumشاهکار( موسيقى يا ادبى)
or circuitکامپيوتر : مدارOR
or elseوگرنه ،ورنه ،والا
oracularlyبطور سر بسته يا مبهم از غيب ،از راه الهام
oral characterروانشناسى : منش دهانى
oral dependenceروانشناسى : وابستگى دهانى
oral dyskinesiaروانشناسى : حرکت پريشى دهانى
oral eroticismروانشناسى : شهوت دهانى
oral evidenceشهادت ،دليل شفاهىقانون ـ فقه : گواهىبازرگانى : شهادت شفاهى
oral readingروانشناسى : بلندخوانى
oral sadismروانشناسى : ازارگرى دهانى
oral stageروانشناسى : مرحله دهانى
oral testروانشناسى : ازمون شفاهى
oral trade testعلوم نظامى : ازمون شفاهى از اطلاعات عمومى افراد
oral zoneروانشناسى : ناحيه دهانى
oral-aggressive typeروانشناسى : سنخ دهانى - پرخاشى
oral-passive typeروانشناسى : سنخ دهانى - پذيرشى
oralityروانشناسى : شهوت دهانى
orallyزبانى ،شفاها"
orang outangنسناس ،ادم جنگلى ،يکجور بوزينه دراز دست
orang utanنسناس ،يکجور بوزينه دراز دست ،ادم جنگلى
orang-utan openingگشايش اورانگوتان ،گشايش لهستانىورزش : گشايش سوکولسکى
orangکلمات مرتبط(orang):
orange flower waterعرق بهار نارنج
orange flowerبهار نارنج ،گل نارنج يا پرتغال
orange forcesعلوم نظامى : علامت نيروهاى دشمن در تمرينات جنگى
orange peelپوست يا خلال نارنج
oranges (sour)علوم نظامى : در رهگيرى هوايى يعنى هوا براى اجراى ماموريت مناسب نيست
oranges (sweet)علوم نظامى : در رهگيرى هوايى يعنى هوا براى اجراى ماموريت مناسب است
orangesکلمات مرتبط(oranges):
orangsکلمات مرتبط(orangs):
oratoricallyفصيحانه ،نطاقانه ،اديبانه ،از روى ايين سخنرانى
oratorshipسخن رانى ،نطاقى
orbedگرد کروى ،مستدير
orbeyondکلمات مرتبط(orbeyond):
orbicular muscleماهيجه مدور،عضله باسطه
orbicularityکردى ،کرويت ،مستديرى ،تمامى
orbicularlyبطور گرد يا کروى ،حلقه وار،دايره وار
orbit of the earthعلوم دريايى : مدار زمين
orbit of the moonمدار ماه
orbit pointعلوم نظامى : نقطه لولاى چرخش هواپيما در هوا
orbital elementعلوم هوايى : عناصر مدارى
orbital frontal cortexروانشناسى : قشر پيشين حدقه اى
orbital injectionعلوم نظامى : دادن سرعت لازم براى چرخش دور يک مدار به سفينه فضايى
orbital overlapشيمى : همپوشانى محورى
orbital parametersعلوم هوايى : پارامترهاى اربيتالى
orbital periodپريود اربيتالىعلوم هوايى : تناوب مدارى
orbital velocityنجوم : سرعت مدارىعلوم هوايى : سرعت مدارى
orbitalشيمى : اوربيتال
orbitalsکلمات مرتبط(orbitals):
orbitingعلوم نظامى : در رهگيرى هوايى يعنى در حال چرخش يا دور بزنيد و هدف را جستجو کنيد
orbitonasalوابسته به ناحيه چشمخانه و بينى ،مقله اى انفى
orbonyکلمات مرتبط(orbony):
orcگاوماهى ،جانور بزرگ دريايى
orcaگاوماهى ،جانور بزرگ دريايى
orchardمعمارى : باغستان
orchesticرقصى
orchesticsعلم رقص
orchestralارکسترى ،وابسته به انجمن نوازندگان ،در خور ارکستر
orchestrationتنظيم انجمن سازى ،ترتيب هم اهنگى
orchidaceousثعلبى
orchilرنگ قرمز يا بنفشى که از گلسنگ ميگيرند
orchisگياه ثعلب
orchitisاماس خايه
orcin(ol)ماده رنگى گلسنگ
orcinکلمات مرتبط(orcin):
orclapکلمات مرتبط(orclap):
orconeکلمات مرتبط(orcone):
ordکلمات مرتبط(ord):
ordainedکلمات مرتبط(ordained):
ordeal (=ordel)داورى ايزدىقانون ـ فقه : قضاوت الهى
ordelکلمات مرتبط(ordel):
order aboutپيوسته پى فرمان فرستادن
order armعلوم دريايى : پافنگ
order armsفرمان پافنگ ،پافنگعلوم نظامى : فرمان بجاى خود در حال مسلح بودن با تفنگ
order bookبازرگانى : دفتر سفارشات
order chequeچک به حواله کردبازرگانى : چک در نام فرد خاص
order for goodsسفارش کالا
order formنمونه سفارش نامه پر نکرده
order in councilتصميم هيات مشاورين سلطنتىقانون ـ فقه : تصويب نامه دولتى
order of bankruptcyقانون ـ فقه : حکم ورشکستگى
order of battleترتيب نيروعلوم نظامى : سازمان نيروها يا يکان
order of councilقانون ـ فقه : تصميم هيات مشاورين سلطنتى در غياب يا بيمارى پادشاه يا ملکه
order of dischargeحکم تصفيهقانون ـ فقه : حکم برائت ذمه
order of fireروش تيراندازى ،ترتيب توالى اتشعلوم نظامى : ترتيب احتراق موتور
order of magnitudeشيمى : مرتبه بزرگى
order of matrixروانشناسى : مرتبه ماتريس
order of serviceورزش : سوت داور بمعناى دستور سرويس دادن
order of the dayبرنامه روزانه ،معادلagenda قانون ـ فقه : دستور جلسه
order off the fieldحکم خروج
order offحکم خروج
order processing timeزمان انجام سفارشبازرگانى : مدت انجام سفارش
order timeزمان سفارش کالا( از هنگام درخواست تا دريافت اقلام تدارکاتى)علوم نظامى : زمان سفارش کالا
ordered treeکامپيوتر : درخت مرتب شده
ordering costsهزينه هاى سفارشبازرگانى : هزينه هاى مربوط به سفارش ،هزينه هاى مربوط به سفارش کالا
ordering testروانشناسى : ازمون رده بندى
orderlessبى نظم ،بى ترتيبمعمارى : بى سامان
orderlinessنظم ،ترتيب ،فرمانبردارى
orderly (jf)علوم دريايى : گماشته
orderly binصندوق زباله در خيابان
orderly officenافسر نگهبانى ،گماشته
orderly roomعلوم نظامى : دفتر گروهان
orders armsپافنگ
ordersقانون ـ فقه : احکام
ordinaceفرمان ،امر،حکم ،مشيت ،تقدير،ايين ،دستور شرعى
ordinal dataکامپيوتر : داده ترتيبى يا وصفى
ordinal numberعلوم مهندسى : عدد ترکيبى
ordinal numbersروانشناسى : اعداد ترتيبى
ordinal positionروانشناسى : جايگاه ترتيبى
ordinal scaleروانشناسى : مقياس ترتيبى
ordinal typeکامپيوتر : نوع معمولى
ordinal utilityبازرگانى : مطلوبيت ترتيبى
ordinarilyمعمولا"قانون ـ فقه : عادتا"
ordinary clayمعمارى : خاک رس معمولى
ordinary foulورزش : خطاى بازى بين المللى واترپولو
ordinary graspورزش : گرفتن ميله معمولى
ordinary incomeبازرگانى : درامد عادى
ordinary least square method (o.l.s)بازرگانى : روش حداقل مربعات معمولى
ordinary life insuranceبازرگانى : بيمه عمر عادى
ordinary passportقانون ـ فقه : پاسپورت عادى
ordinary seamanعلوم دريايى : مهناوى سوم
ordinary shareسهام عادىبازرگانى : سهام معمولى
ordinary shareholderقانون ـ فقه : سهامدار عادى
ordinary sharesبازرگانى : سهام عادى
ordineeشماش تازه ،کسيکه تازه درجه شماسى گرفته است
ordnaceتوپ ،توپخانه ،مهمات ،ساز جنگ
ordnance data (od)علوم نظامى : اطلاعات مربوط به جنگ افزار و مهمات
ordnance labratoryعلوم نظامى : ازمايشگاه جنگ افزار و مهمات
ordnance planطرح تهيه جنگ افزار و مهماتعلوم نظامى : طرح اردنانس
ordnance plantکارخانجات اسلحه سازى يا مهمات سازىعلوم نظامى : کارخانجات اردنانس
ordnance serviceعلوم نظامى : خدمات مربوط به اردنانس و اسلحه و مهمات
ordrawکلمات مرتبط(ordraw):
ore depositeشيمى : کانسار
ore flotationشيمى : شناورسازى کانه
oreadحورى کوهستانى
orecticاشتهااور،اشتهائى
oreditکلمات مرتبط(oredit):
oreintalisکلمات مرتبط(oreintalis):
oreintedکلمات مرتبط(oreinted):
orestes complexروانشناسى : عقده اورستس
orexisاشتها،ارزو،ميل
orfeيکجور ماهى طلايى
orforکلمات مرتبط(orfor):
organ eroticismروانشناسى : شهوت اندامى
organ inferiorityروانشناسى : حقارت اندامى
organ loftارغنون گاه ،جاى ارگ ،غرفه ارگ
organ of cortyروانشناسى : اندام کورتى
organ of the bodyقانون ـ فقه : عضو بدن
organ pleasureروانشناسى : لذت اندامى
organ systemزيست شناسى : دستگاه
organ transplantationروانشناسى : پيوند عضو
organic brain syndrome (obs)نشانگان اسيب مغزىروانشناسى : او بى اس
organic chemistryشيمى : شيمى الى
organic deafnessروانشناسى : کرى عضوى
organic depositsرسوبهاى الىزيست شناسى : نهشتهاى الى
organic disorderروانشناسى : اختلال عضوى
organic magnetشيمى : مغناطيس الى
organic materialsمعمارى : مواد الى
organic mental disorderروانشناسى : اختلال روانى عضوى
organic pesticidesشيمى : افت کش الى
organic polymerشيمى : بسپار الى
organic psychosisروانشناسى : روان پريشى عضوى
organic sensationsروانشناسى : احساسهاى عضوى
organic setروانشناسى : امايه عضوى
organic siltخاک رس( سيلت)عمران : خاک رس
organic soilمعمارى : خاک الى
organic soupزيست شناسى : سوپ الى
organic weaknessورزش : ضعف ارگانيک
organicallyبطور الى ،چنانکه در ساختمان يا سازمانى کارگر باشد،اساسا
organicismروانشناسى : عضوى نگرى
organicityکلمات مرتبط(organicity):
organisationکلمات مرتبط(organisation):
organismic psychologyروانشناسى : روانشناسى ارگانيسمى
organismicکلمات مرتبط(organismic):
organismsکلمات مرتبط(organisms):
organization controlکامپيوتر : کنترل سازمانى
organization for economic co-oprationقانون ـ فقه : سازمان توسعه و همکارى اقتصادى
organization for european economic cooprقانون ـ فقه : سازمان همکارى اقتصادى اروپا
organization of american statesقانون ـ فقه : سازمان دول امريکايى
organization of central american statesقانون ـ فقه : سازمان دول امريکاى مرکزى
organization of petroleum exporting contسازمان کشورهاى صادر کننده نفت( اوپک)قانون ـ فقه : سازمان کشورهاى صادر کننده نفت
organization of the groundعلوم نظامى : سازمان دادن يا ارايش دادن زمين
organization schemeمعمارى : نمودار سازمانى
organizational maintenanceتعميرات سازمانىعلوم نظامى : نگهدارى سازمانى
organizational psychologyروانشناسى : روانشناسى سازمانى
organizationalسازمانى ،مربوط به سازمانروانشناسى : سازمانىعلوم نظامى : يکان سازمانى
organized marketبازرگانى : بازار سازمان يافته
organizerتشکيل دهنده ،موسسقانون ـ فقه : موسس
organizingکلمات مرتبط(organizing):
organogenicروانشناسى : عضوزادزيست شناسى : الى زاد
organometallic compoundشيمى : ترکيب الى فلزى
organometallicعلوم هوايى : ترکيباتى که در ان اتم فلزى به راديکالهاى الى متصل شده است
organs of speechروانشناسى : اندامهاى گفتار
organsکلمات مرتبط(organs):
organumوسيله دانش ،واسطه فکر،راهنماى فکر،کتاب منطق ،منطق ارسطو
orgeatشربت بهار نارنج با شيره بادام
orgetکلمات مرتبط(orget):
orgiesروانشناسى : مجلس عيش
orgoodکلمات مرتبط(orgood):
orgreatکلمات مرتبط(orgreat):
orhitکلمات مرتبط(orhit):
oriکلمات مرتبط(ori):
orielمعمارى : پنجره بالکن
orientalisکلمات مرتبط(orientalis):
orientalizeشيوه يا ايين خاوريان را پيروى کردن ،خاورى شدن ،شرقى ماب شدن
orientalizing styleشيوه خاورمابىمعمارى : سبک شرقى
orientalizingکلمات مرتبط(orientalizing):
orientallyبشيوه خاوريان ،بسبک شرقى ها
orientation forcesشيمى : نيروهاى دو قطبى - دو قطبى
orientation lossروانشناسى : گم گشتگى
orientation reflexروانشناسى : بازتاب سوگيرى
orienteerورزش : دونده دو صحرانوردى
orienting angleعلوم نظامى : زاويه توجيه
orienting lineعلوم نظامى : خط توجيه
orienting reflexروانشناسى : بازتاب سوگيرى
orienting stationعلوم نظامى : ايستگاه توجيه
orientingکلمات مرتبط(orienting):
orifice diameterمعمارى : قطر روزنه
orifice of the penisقانون ـ فقه : احليل
orifice of the stomackدهانه( يا فم ) معده
orificemeterشيمى : جريان سنج روزنه اى
origanاويشن شيرازى ،گلپر
origanyمرزه
origin writدادخواست بدوىقانون ـ فقه : ورقه اى بود که در گذشته خواهان دعوى ان را يه عنوان اولين قدم در احقاق حق خود مى خريدند
orifice meterروزنه اى که مقدار جريان اب بوسيله ان اندازه گرفته ميشود( دبى سنج)عمران : روزنه اى که مقدار جريان اب بوسيله ان اندازه گرفته ميشودعلوم هوايى : روش اندازه گيرى جريان سيال با گرفتن اندازه دقيق فشار قبل و بعد از يک صفحه عرضى با يک سوراخ
original and derivative estateمال اصلى و مال فرعىقانون ـ فقه : اصل مال يا نمائات يا منافع ان
original dataکامپيوتر : داده اصلى
original documentقانون ـ فقه : اصل سند،بنچاق
original equipment manufacturerکامپيوتر : سازنده تجهيزات اصلى
original ground levelمعمارى : تراز زمين طبيعى
original groundزمين طبيعىمعمارى : زمين بکر
original mapنقشه اصلىعمران : نقشه مادر
original natureروانشناسى : طبع اغازين
original response (o)پاسخ ابتکارى( در رورشاخ)روانشناسى : پاسخ ابتکارى
original soilمعمارى : خاک بکر
originallyاصلا"،دراصل ،دراغاز کار،در ابتدا
originate answerکامپيوتر : مدمى که مى تواند هم پيامها را توليد کرده و هم به انها جواب دهد
originationاحداث ،ايجاد،ابتکار،اصل
originationuاحداث ،پديداورى ،ايجاد،ابداع ،ابتکار،سرچشمه گيرى ،اصل ،اغاز
originativeمبتکر،ايجاد کننده
origineکلمات مرتبط(origine):
orinalityپيروى ابتکار،قوه انشا،تصرف ،انتکار،تازگى ،بکرى ،غرابت
orinasalاز دهان و بينى درامده ،تو دماغى
orion (ori)علوم دريايى : جبار
orion beltسيف الجبار
orion houndشعراى يمانى ،کاروان کش
orion nebulaابرى جبارنجوم : سحابى جبار
orionidsنجوم : جباريها
orionisجبارنجوم : شکارچى
oriturکلمات مرتبط(oritur):
orkneyکلمات مرتبط(orkney):
orlaidکلمات مرتبط(orlaid):
orlieکلمات مرتبط(orlie):
orlopعرشه زيرين کشتى جنگى
ormerيکجور نرم تن يک دريچه اى که انرا ميخورند
ornamental concreteمعمارى : بتن تزيينى
ornamental door nailمعمارى : گلميخ
ornamental glassعلوم مهندسى : شيشه تزئينى
ornamental motifمعمارى : تکه يا قطعه تزيينى
ornamental wheel ringعلوم مهندسى : رينگ چرخ تزئينى
ornamentalگياه ارايشى
ornamentalistارايشگر
ornamentallyبراى ارايش ،از لحاظ تزئين ،منباب زينت
ornamentallyrبراى اعايش ،از لحاظ تزئين ،ميناب زينت
ornamented with jewlesگوهرنشان ،اراسته به جواهر
ornamentedاراسته ،مزين ،زينت شده
ornatelyقطور اراسته ،باصنايع بديعى ،بااب و تاب
ornatenessاراستگش ( بصنايع)
ornisکليه مرغان يک سرزمين
ornithic fossilsسنگواره هاى پرندگان
ornithicوابسته به مرغان ،پرنده اى
ornithickniteجا پاى پرنده که سنگ شده باشد،اثرمحجرپرنده
ornithographyشرح پرندگان
ornithoidپرنده وار،مرغ مانند
ornithologicalوابسته به پرنده شناسى
ornithomancyتفال با پرنده ،تطير
ornithophilousمرغ دوست
ornithopodمرغ پا
ornithopterعلوم هوايى : هواپيمايى که در ان بالها حول محورى نوسان ميکنند ولى دوران نميکنند
ornithoscopyمرغ بينى ،تفال ،تطير
orofکلمات مرتبط(orof):
orographic rainمعمارى : باران کوهزاد
orohippusسنگواره چارپايى که اسب را زاده ان ميدانند،اسب کوهى
orologicalوابسته بکوه شناسى ،کوهى
orologistکوه شناس
orologyکوه شناسى
oromOptical Read Only Memoryکامپيوتر : حافظه فقط خواندنى نورى
oromiseکلمات مرتبط(oromise):
oropesaعلوم نظامى : کابل شناور مخصوص جمع اورى مين دريايى
orphan asylumپرورشگاه يتيمان ،يتيم خانه ،دارالايتام
orphanhoodيتيمى
orphanizeيتيم کردن
orphon aيتيم خانه
orphonکلمات مرتبط(orphon):
orphreyسجاف زردوزى که بجامه روحانيون مى گذارند،زردوزى ،گلابتون
orpimentمعمارى : زرنيخ
orpinعود صليب
orris rootبيخ بنفشه ،ريشه بنفشه
orrive at a conclusionقانون ـ فقه : اتخاذ تصميم کردن
orriveکلمات مرتبط(orrive):
orrunکلمات مرتبط(orrun):
orsat apparatusشيمى : دستگاه رسا
orsatکلمات مرتبط(orsat):
orseeکلمات مرتبط(orsee):
orsoreکلمات مرتبط(orsore):
ortellکلمات مرتبط(ortell):
ortherapeuticsکلمات مرتبط(ortherapeutics):
orthiconکلمات مرتبط(orthicon):
ortho directorشيمى : هدايت کننده به موقعيت ارتو
ortho positionشيمى : محل ارتو
ortho-para directorشيمى : هدايت کننده به موقعيتعاى ارتو - پارا
orthoکلمات مرتبط(ortho):
orthodox defenceورزش : دفاع ارتودکس در گامبى وزير شطرنج
orthodox schoolمکتب کلاسيکبازرگانى : مکتب اقتصادى سنتى که اقتصاددانان قبل از کينز را نيزشامل ميشود
orthodoxlyبا عقيده از روى رشد،راشدوار،بشيوه کليساى خاور
orthodromicsکشتى رانى در دايره بزرگ ،درست کشتى رانى
orthodromyکشتى رانى در دايره بزرگ ،درست کشتى رانى
orthoepicوابسته به تلفظ درست ،مبنى بر درست خوانى
orthoepistقرائت دادن ،کسيکه با تلفظ درست چيز ميخواند،درست تلفظ کن
orthoferriteکامپيوتر : يک ماده که به صورت طبيعى وجود دارد و از نواحى متناوب مارپيچ با پلاريته مغناطيسى متضاد تشکيل يافته است
orthognathousراست ارواره
orthogonal functionsشيمى : توابع متعامد
orthogonal mesh reinforcementعمران : شبکه ارماتور عمود برهم
orthogonal rotationروانشناسى : چرخش عمودى
orthogonal setشيمى : مجموعه متعامد
orthogonality theoremشيمى : قضيه تعامد
orthogonalityشيمى : تعامدروانشناسى : حالت عمودى
orthographتصوير جبهه ساختمان با خط ها و گوشه هاى راست
orthographerدرست نويس ،املا دان
orthographic(al)املائى ،درست املا شده ،وابسته به خط هاو گوشه هاى راست
orthographical projectionنمايش چيزى با خط هاو گوشه هاى راست
orthographicalکلمات مرتبط(orthographical):
orthographicallyاز لحاظ املا،با املاى درست ،درست
orthohydrogenشيمى : هيدروژن ارتو
orthonormal functionsتوابع متعامد بهنجارشيمى : توابع نرمال ارتو
orthonormalکلمات مرتبط(orthonormal):
orthopaedicمربوط بفن درست کردن اندامهاى ناقص
orthopaedyفن درست کردن انامهاى ناقص ،معالجه ناخوشى بى انکه دارويى بکار برند
orthopathyمعالجه بدون دارو
orthopteraراست بالان
orthopteranراست بال
orthopterousراست بال
orthopticوابسته به اصلاح نقص بينايى ،درست کننده نقص بينايى
orthorhomobic systemشيمى : دستگاه راست گوشه
orthorhomobicکلمات مرتبط(orthorhomobic):
orthoscopicدرست نمودار کننده
orthotone(واژه اى ) که ازخود داراى تيکه باشد
orthotropismراست رويى ،رويش عمودى
ortiveخاورى ،وابسته به هنگام طلوع
ortorianکسيکه شرکت در خواندن بنمايد
ortsپس مانده ،ريزه
orupکلمات مرتبط(orup):
orvietanمعجون ،پادزهرمعجونى
orwearکلمات مرتبط(orwear):
orwideکلمات مرتبط(orwide):
orwithکلمات مرتبط(orwith):
oryearsکلمات مرتبط(oryears):
os pubisاستخوان شرمگاه ،عظم عانه
osazoneشيمى : اوزازون
osborne shackleقلاب نقل و انتقالعلوم نظامى : قلاب حامل
osborneيکجور بيسکويت
oscillating circuitعلوم مهندسى : مدار نوسان
oscillating currentالکترونيک : جريان نوسانى
oscillating dischargeالکترونيک : تخليه مواج
oscillating lubricatorمعمارى : روغن ده نوسانى
oscillating motionعلوم مهندسى : حرکت نوسانى
oscillating quantityالکترونيک : کميت نوسانى
oscillating resistanceمعمارى : مقاومت نوسانى
oscillating typeعلوم نظامى : مين از نوع ارتعاشى يا لرزشى
oscillating universeنجوم : جهان نوسان کننده
oscillatingعمران : نوسانى
oscillationsکلمات مرتبط(oscillations):
oscillatory motionجنبش تاب وار،نوسان
oscillatoryنوسانى ،تاب وار
oscilliationsنوساناتبازرگانى : تغييرات
oscillographyکامپيوتر : نوسان نگارى
oscillometerروانشناسى : نوسان سنج
oscillometryشيمى : نوسان سنجى
oscine(پرنده ) خواننده
oscitancyدهن دره ،تنبلى ،بيحالى
oscitationدهن دره ،بيحالى ،تنبلى
osculantواقع شونده ،در ميان چند چيز،متوسط
oscularدهنى ،بوسه اى
oseretsky testروانشناسى : ازمون اوزرتسکى
oseretskyکلمات مرتبط(oseretsky):
osillationکلمات مرتبط(osillation):
osmanliعثمانى
osmometerشيمى : اسمزسنج
osmotic forceنيروى اسمزىمعمارى : نيروى راند
osmotic pressureشيمى : فشار اسمزىورزش : فشار اسمزى
osmoticتراوش کننده ،تراوشىشيمى : اسمزى
osmoticallyاز راه تراوش
osmundسر خس گلدار
osseinماده اصلى استخوان
ossiclesکلمات مرتبط(ossicles):
ossificاستخوان ساز
ossification of a cartilageتبديل غضروف باستخوان
ossifrageمرغ استخوان خوار،هماى ،دال دريايى ،عقاب دريايى
ostensiblyبظاهر
ostensoriumظرف سيمين ى زرينى که هنگام عشاربانى نان را دران گذاشته نمايش ميدهند
ostensoryظرف سيمين يا زرينى که هنگام عشا ربانى نان دران گذاشته نمايش ميدهند
ostentatiouslyاز روى خودنمايى ،خود فروشانه
osteoblastياخته استخوان ساز
osteoclasisاستخوان شکنى براى درست کردن اندان ناقص
osteogenesisپيدايش استخوان ،تشکيل استخوان
osteographyشرح استخوان ها
osteologyاستخوان شناسى
osteomaورم استخوان
osteomalaciaنرمى استخوان ،ملاست استخوان
osteopathistشکسته بند،متخصص
osteophyteبر امدگى استخوانى
osteoplastyپيوند استخوانى
osteotomeاستخوان بر
ostosisاستخوان سازى
ostreicultureپرورش صدف
ostreophagousصدف خور
ostrich farmپرورشگاه شتر مرغ
ostrich policyرويه کبک ،سياست خود فريبى
ostronmical observationترصد
ostronmicalکلمات مرتبط(ostronmical):
ostwald viscosimeterشيمى : گرانروى سنج استوالد
ostwaldکلمات مرتبط(ostwald):
otکلمات مرتبط(ot):
otalgiaگوش درد
otalgicوابسته به گوش درد،دچار گوش درد
otcکلمات مرتبط(otc):
oteکلمات مرتبط(ote):
otermaنجوم : اترما
otheistکلمات مرتبط(otheist):
other peopleمردم ديگر،ساير مردم
other thanغير،متفاوت
other things being equalاگر براى چيزهاى ديگر نباشد،اگر شرايط ديگر رابرابربگيريم
othergatesجور ديگر،طور ديگر
otherguiseجور ديگر،دگرگون
othernessدگرگونى ،چيز ديگر،مغايرت
othersکلمات مرتبط(others):
otherwhenceاز جاى ديگر
otherwhile(s)گاه ديگر،وقت ديگر
otherwhileکلمات مرتبط(otherwhile):
otherwordlyقانون ـ فقه : اخروى
otherworldinessوابستگى بجهان اينده ،انديشه عاقبت
othogonalروانشناسى : عمودى
othographyروانشناسى : خط
otis quick-scoring mental ability testروانشناسى : ازمون توانايى ذهنى اوتيس با نمره گذارى سريع
otis self-administring test ofIntelligenceروانشناسى : خودازماى هوشى اوتيس
otis-lennon mental ability testروانشناسى : ازمون توانايى ذهنى اوتيس - لنون
otisکلمات مرتبط(otis):
otogenic toneروانشناسى : زنگ زدن گوشى
otogenicکلمات مرتبط(otogenic):
otologicalوابسته به گوش يا ناخوشى هاان
otologistمتخصص امراض گوش
otologyمبحث ناخوشى هاى گوشروانشناسى : گوش شناسى
otoscopeگوش بين
otoscopyگوش بينى ،معاينه گوش
otto carburetor engineموتور بنزينىعلوم مهندسى : اتوموتور
otto of rosesعطر گل سرخ
ottoعلوم هوايى : اتو
oubietteزندان پنهان که در بالاى ان يک روزنه هست و بس ،سياه چال
oughtnکلمات مرتبط(oughtn):
ougthکلمات مرتبط(ougth):
ouija boardروانشناسى : لوح احضار
ouijaکلمات مرتبط(ouija):
ounce of leadگلوله سربى
ounce per inch squareمعمارى : اونس اينچ مربع
our bettersبزرگان ما،بزرگتران
our booksکتابهاى ما،کتابهامان
our first parents adam and evaنياکان ( پدر يا مادر )نخستين ما،ادم و حوا
our library is well stockedکتابخانه ماموجودى( يا ذخيره ) خوبى دارد،جنس کتابخانه ما جور ( يا کافى ) است
our lordخداوند ما( عيسى مسيح)
our neighbour doorهمسايه پهلويى ما،کسيکه خانه اش پهلوى خانه ماست
our next neighhbourهمسايه پهلويى ما،همسايه ديوار بديوارما
our offer to render a serviceحاضر شدن ما براى اينکه خدمتى بکنيم
our sovereingnپادشاه ،اعليحضرت
ourantiumکلمات مرتبط(ourantium):
ournکلمات مرتبط(ourn):
ourpکلمات مرتبط(ourp):
ours was better than theirsمال ما بهتر از مال انها بود
ourselfخودمان
ousکلمات مرتبط(ous):
ouselترقه ،طرقه ،سار
ouspicesکلمات مرتبط(ouspices):
out actپيش افتادن از،پيشى جستن از،بهتر انجام دادن از
out and a wayبمراتب ،بسيار
out and inورزش : گويى که با پيچش بطرف شيار مى رود و برمى گردد
out argueدر استدلال عقب گذاشتن يا شکست دادن
out at elbowsپاره ،نادر،فقير
out backچسب مايعمعمارى : مايع روان شده
out boundرهسپار دريا،عازم بيرون رفتن از بندر
out break of a diseaseشيوع ناخوشى
out door courtورزش : زمين هواى ازاد
out doorبيرون ،بيرونى ،صحرايى ،در هواى ازاد انجام شده
out fallعمران : محلى که اب ازيک مجرا به مجراى بزرگترميريزد
out fitلباس ،روپوش ،تجهيز دستگاهعلوم نظامى : جهازات
out flankدور زدن جناح دشمن ،احاطه کردن جناح دشمنعلوم نظامى : احاطه جناحى کردن
out flankingدورانى ،جناحى ،دور زنندهعلوم نظامى : احاطه کننده جناح
out flow of capitalبازرگانى : خروج سرمايه
out flow of laborبازرگانى : خروج نيروى کار
out flowزيست شناسى : برون ريز
out for fameدر پى نام
out goingsهزينه ،صادرات
out guardگشتىعلوم نظامى : گشتى صحرايى
out law strikeبازرگانى : اعتصاب غير قانونى
out lawکسى که از حقوق و حمايت قانونى بهره مند نيست ،ادم متمرد،متجاسر،متمردقانون ـ فقه : از حقوق بى بهره کردنعلوم نظامى : ياغى
out lawryاخراج ،تبعيد،طراحى کردن ،بطور مختصر شرح دادنعلوم نظامى : خلاصه کردن
out leasedعلوم نظامى : انبارهاى کرايه شده از خارج از پادگان
out line fontفونت متغيرکامپيوتر : قلم متغير
out maneuverتفوق جستن در مانورعلوم نظامى : برترى مانور پيدا کردن
out of trimنادرست ،نامرتب
out of (or beyond) reachبيرون از دسترس ،دوردست ،غير ميسر
out of aنادرست ،ناموزون ،غلط
out of actionغير فعال ،خراب ،خارج از نبردعلوم نظامى : از نبرد خارج شده
out of bondکالاهايى که پس از پرداخت حقوق گمرکى ازمحوطه گمرک خارج شده باشد( ترخيص شده باشد)بازرگانى : کالاهايى که پس از پرداخت حقوق گمرکى ازمحوطه گمرک خارج شده باشد
out of boundsخارج شدن توپ از محدوده زمين ،خارج از خط کنارى يا پايان يا خط دروازه توپ خارج از ميدان واترپولوورزش : توپ مرده
out of commission (jf)علوم دريايى : خارج از خدمت
out of commissionغير قابل استفاده ،غيرداير
out of conceit withناراضى از،بيزاراز
out of conditionخراب ،معيوب
out of courtداد باختهقانون ـ فقه : محکوم عليه
out of d.کهنه ،منسوخ
out of dayقانون ـ فقه : منسوخ
out of distanceورزش : دور بودن شمشيرباز از حريف
out of ear shotبيرون از صدا رس
out of employبيکار
out of employmentقانون ـ فقه : بيکار
out of fashionعلوم مهندسى : غير متداول
out of formبدحالت ،غيراماده
out of gearازهم سواشده( چون دندانه هاى چرخ)،ازدنده بيرون افتاده ،خراب
out of gunshotبيرون ازتير رس ياميدان تير
out of handغير قابل جلوگيرى ،فورا
out of harm's wayدوراز اسيب ،درجاى امن
out of heartبى قوت ،بد( درگفتگوى از زمين)
out of keepingناجور،ناموافق ،مخالف
out of kelterنامنظم ،بى ترتيب ،خراب ،مختل
out of line codingکامپيوتر : کدگذارى برون خطى
out of lineکامپيوتر : جملاتى مربوط به يک برنامه کامپيوترى که در خط اصلى برنامه نيستندعلوم نظامى : خارج از خط جبهه
out of mere freakصرفا ازروى بوالهوسى
out of one's groundورزش : تجاوز توپزن از محل ايستادن
out of one's witsديوانه ،از خود بيخود
out of orderخراب ،درهم برهم ،نادرستعلوم نظامى : از کار افتاده
out of phase componentمعمارى : مولفه بيرون از فاز
out of phaseالکترونيک : ناهم فازمعمارى : خارج از فازشيمى : ناهمفازعلوم هوايى : ناهمفاز
out of placeبيجا،بى مورد،جابجا شده
out of playورزش : توپ مرده
out of plumbغير عمودى ،کج ،اريب ،ناراست
out of pocket expensesهزينه اى که از جيب شخص درامده باشد،هزينه واقعى
out of proportionبى تناسب ،خارج از اندازه
out of pure mischiefتنها از روى بدجنسى
out of questionقانون ـ فقه : خارج از موضوع
out of rangeدور از تير رس يا صدارس
out of repairبد،خراب ،نيازمند تعمير
out of seasonبيموقع ،نابهنگام
out of sight out of mindاز دل برود هر انچه از ديده برفت
out of sightغايب از نظر،ناپيدا
out of sigt out of mindاز دل برود هر انکه از ديده برفت
out of spiritsافسرده ،بى دماغ ،پکر
out of spiteاز روى کينه يا لج ،از روى عداوت يالجاجت
out of squareکج ،خارج از چهار گوش ،بطور نامنظم يا نادرست
out of stepعلوم هوايى : دو يا چند سرى پالس هاى ديجيتال يا ساير پديده هاى ناپيوسته با فرکانسهاى يکسان که در زمانهاى متفاون رخ ميدهند
out of stock;ex stockاز موجودى ياذخيره
out of temperخشمگين ،عصبانى
out of the commonغير معمول
out of the ordinaryغير معمول ،فوق العاده
out of the perpendicularغير عمودى ،کج
out of the straightکج ،ناراست
out of the woodازخطرگذشته ،سالم ،بيرون ازجنگل
out of timeبيموقع ،بيگاه ،بيجا
out of townبيرون شهر( لندن)
out of tuneناکوک ،خارج( از مقام)
out of turnخارج از نوبت ،بى نوبت
out of workبيکار
out of(orbeyond)kenدور ازچشم رس ،بيرون ازنظر،بيرون ازحدود دانش يا اگاهى
out patientبيماريکه در بيمارستان نخوابيده ولى ازانجا دستورميگيرد،بيماربرونى
out portبندر دور از مقصد،بندر خارج از محوطهعلوم نظامى : ساحلى مورد استفاده سر پل
out postنگهبان ،پست نگهبانى پاسدارى دادنعلوم نظامى : پاسدار صحرايى
out putبازده ،حاصل کار،قدرت خروجى دستگاهعلوم نظامى : توان دستگاهها
out rageقانون ـ فقه : بى حرمتى
out reliefدستگيرى مردمى که در بنگاه اعانه بودباش ندارند
out side ofجز غيراز
out sideدريافت کننده سرويسورزش : دريافت کننده سرويس اسکواش
out upon himخاک بر سرش
out with himاورا بيرون کنيد
out withبيرون انداختن ،اخراج کردن
out-groupروانشناسى : برون گروه
out-of-balanceعلوم مهندسى : نامتعادل
out-of-bound playبه جريان انداختن بازى( با پرتاب اوت)ورزش : به جريان انداختن بازى
out-of-flatعلوم مهندسى : ناهموار
out-of-flatnessعلوم مهندسى : ناهموارى
out-of-hand serveورزش : سرويس پايين دست
out-of-roundعلوم مهندسى : غيرمدور
out-of-straightغيرمستقيمعلوم مهندسى : منحنى
outangکلمات مرتبط(outang):
outboard 1علوم دريايى : سمت به بيرون
outboard 2علوم دريايى : بيرون کشتى
outboard bearingالکترونيک : ياتاقان خارج
outboard engineعلوم دريايى : موتور برونى
outboard profileعلوم هوايى : نيمرخ خارجى
outboarderورزش : راننده قايق موتورى
outbondکلمات مرتبط(outbond):
outbound cargoبار خارج از کشورعلوم نظامى : بار خروجى
outbranchشاخه گستردن
outbreedingزيست شناسى : برون زاد اورى
outclearingفرستادن چک و قبض به بنگاه پاياپاپاى( درلندن ) براى واريزى
outcrop (to)معمارى : برون زدن
outdareبه مبارزه طلبيدن ،سر قوز اوردن ،تحريک بجنگ کردن ،دوام اوردن دربرابر
outdegreeکامپيوتر : تعداد رئوس جهت دارى که از يک گره خارج مى شوند
outdentکامپيوتر : خطى از متن که نسبت به ساير خطوط يک پاراگراف بيشتر به سمت چپ بسط مى يابد
outdoor antennaانتن مرتفععلوم مهندسى : انتن بلند
outdoor lighting fixturesعمران : چراغهاى روشنائى محوطه
outdoor recreationتفرجزيست شناسى : گشت و گذار
outdoor reliefاعانه بمردمى که بيرون از بنگاه اعانه زندگى مى کنند
outdoor servantمهتروباغبان ومانندانها
outdpokennessرک گويى
outegeکلمات مرتبط(outege):
outer angleکنج بنامعمارى : سوک
outer connectionاتصال خارجىمعمارى : پيوند برونى
outer fixرمپ خارجىعلوم نظامى : محوطه توقف خارجى هواپيما
outer harborعلوم دريايى : پيش بندر
outer planetsعلوم هوايى : سيارات خارجى
outer shellلايه والانسشيمى : پوسته والانس
outer wallمعمارى : ديوار خارجى
outer work functionالکترونيک : انرژى خروج بيرونى
outer-directedروانشناسى : برون وابسته
outer-shell electronالکترون بيرونىالکترونيک : الکترون رسانايىشيمى : الکترون لايه بيرونى
outfightingمشت بازى از دور
outflyدر پرواز پيشى افتادن از
outgeneralدر کارهاى جنگى پيش افتادن از،زرنگ بودن از،شکست دادن
outgoing cableعلوم مهندسى : کابل خروجى
outgoingصادره ،هزينه ،بيرون رونده ،صادر شوندهقانون ـ فقه : مخارجبازرگانى : صادره
outgoingsصادرات ،هزينه
outgrowthفرع ،نتيجه ،حاصل ،گوشت زيادى
outguardپاسداران
outgunورزش : غلبه بر حريفان با حمله برتر
outhبايد،بايست
outhaul lineعلوم دريايى : برون کش
outhaulورزش : طناب وصل کننده بادبان به تير افقى
outherodاز پشت بستن ،در لاف و گزاف يا سخت دلى از هيروديس گرو بردن
outjockeyفرارسيدن ،در رسيدن ،پوشاندن ،گول زدن ،خطاکردن ،تندرفتن ،جستن بر
outkickورزش : تندتر از رقيب دويدن
outland trophyورزش : جايزه دانشگاهى بازيگر فوتبال
outlandishlyبطور غريب
outlandishnessبيگانگى ،غرابت
outlawryقانون ـ فقه : بى بهره گى از حقوق و حمايت قانونى محروميت از حقوق
outlaysهزينه هاى سرمايه اى ،مخارجمعمارى : مخارجبازرگانى : هزينه
outlet boxجعبه ديوارىالکترونيک : جعبه خروجى
outlet legمعمارى : لبه عقب سيفون
outlet passورزش : پاس از زير حلقه
outlet valveمعمارى : دريچه رانش
outletsکلمات مرتبط(outlets):
outlierمعمارى : برون هشته
outline assembly drawingنقشه کلى ساختمانعمران : نقشه ايکه تصوير کلى ساختمان را نشان مى دهد و جزئيات ساختمان روى ان پياده نشده است
outline plan (jf)علوم دريايى : طرح مبنا
outline utilityکامپيوتر : برنامه يا ويژگى کمکى اختصارى
outmanoeuvreدر تدبير يا زيرکى از کسى پيش افتادن
outmarchپيش افتادن از،عقب گذاشتن ،جلو افتادن از
outmodedروانشناسى : منسوخ
outnessکيفيت خارجى
outpaceتندتر گام زدن از،تندتر قدم زدن از،پيش افتادن از
outpartقسمت بيرونى يا دوردست
outpensionerکسيکه از بنگاهى وظيفه ميگيدرولى در انجابودباش ندارد
output amplifierعلوم مهندسى : تقويت کننده خروجى
output boundوسيله اى که عمل به خارج فرستادن داده ها را با سرعتى کمتر از ورود داده ها انجام بدهدکامپيوتر : کران خروجى
output boxالکترونيک : جعبه فيوز
output capacitanceعلوم مهندسى : ظرفيت خروجىالکترونيک : ظرفيت خروجى
output circuitالکترونيک : مدار خروجى لامپ الکترونى
output controlالکترونيک : تنظيم انرژى خروجى
output electrodeالکترونيک : الکترد خروجى
output impedanceعلوم مهندسى : امپدانس خروجىالکترونيک : ناگذرايى خروجى
output job queueکامپيوتر : صف برنامه خروجى
output mediaکامپيوتر : رسانه خروجى
output meterالکترونيک : سنجه انرژى خروجى
output pentodeعلوم مهندسى : لامپ پنج قطبى خروجى
output per headمعمارى : بازده سرانهبازرگانى : توليد سرانه
output per unit of displacementتوان در واحد جابجايىعلوم مهندسى : توان در واحد تغيير مکان
output powerالکترونيک : توان خروجى
output rateبازرگانى : نرخ توليد
output resonatorالکترونيک : همنواگر جعبه اى خروجى
output shaftعلوم مهندسى : محور خروجى
output speedعلوم مهندسى : سرعت خروجى
output stageالکترونيک : مرحله خروجى
output transformerالکترونيک : مبدل خروجى
output triodeعلوم مهندسى : لامپ تريود خروجى
output tubeالکترونيک : لامپ خروجى
output variabilityبازرگانى : تغييرات توليد
output voltageولتاژ خروجى ،ولتاژ ثانويهعلوم مهندسى : فشار الکتريکى ثانويه
output work queueکامپيوتر : صف کار خروجى
outputtingکامپيوتر : خروجى دهى
outrageouslyبطور جسارت اميز،بى شرفانه ،تجاوز کارانه ،بيحد،زياد،بافراط
outrageousnessبى شرفى ،بيحرمتى ،تجاوز،افراط
outreboundورزش : متخصص ريباند
outriggedداراى تير يا ديرک پيش امده ،داراى چوب يااهن اضافى براى بستن اسب اضافى
outriggersعلوم هوايى : اعضاى سازنده اوليه حامل قسمت دم هواپيما
outrivalدر هم چشمى پيش افتادن از
outrollورزش : شکست دادن حريف
outrootاز ريشه کندن ،از بيخ دراوردن ،قلع و قمع کردن
outrunnerپيشرو،شاطر،سگ جلودار
outs and insانانى که سر کار داراى مقامى هستند
outsانانى که مقام يامنصبى ندارند،دسته بى نفوذ،غيربازيکن ها،وجوه پرداختى
outsentryعلوم نظامى : پاسدار صحرايى
outshootورزش : تعداد بيشتر و بهتر تيراندازى نسبت به حريف
outsidکلمات مرتبط(outsid):
outside agencyورزش : شخصى که مجاز نيست در زمين گلف به بازيگر کمک فکرى کند
outside appearanceصورت ظاهر،بيرون
outside caliperعلوم هوايى : کوليس خارجى
outside causeقانون ـ فقه : علت خارجى
outside diameterمعمارى : قطر خارجى
outside forwardورزش : بازيگر گوش
outside graspورزش : گرفتن ميله از خارج
outside halfورزش : هافبک کنارى
outside hook and overan lockلنگ تندر( کشتى)ورزش : لنگ تندر
outside hookفت پا و بهم زدن تعادل حريف( کشتى)ورزش : فت پا و بهم زدن تعادل حريف
outside inوارونه ،پشت رو
outside influenceنفوذ بيرونى يا خارجى
outside kick and front headlockلنگ تندر،قفل کردن سر حريف ،گرفتن دست راست بادست چپ و چرخاندن ازروى پشت( کشتى)ورزش : گرفتن دست راست بادست چپ و چرخاندن ازروى پشت
outside kick and overarm controlلنگ دوشاخ( کشتى)ورزش : لنگ دوشاخ
outside kickلنگ عوج بند،لنگ ارنج( کشتى)ورزش : لنگ ارنج
outside leftورزش : گوش چپ
outside linesخطوط حمله( شمشيربازى)ورزش : خطوط حمله
outside ofجز،غيراز
outside ofa horseسوار
outside opinionراى مردم ،عقيده مردمقانون ـ فقه : راى مردم
outside passورزش : رد کردن چوب امدادى بادست چپ به دست راست يار
outside passengerمسافرى که بيرون يا بالاى دليجان مى نشيند
outside porterباربرى که بنه مسافران را از ايستگاه راه اهن بيرون ميبرد
outside powerعلوم مهندسى : جريان خارجى
outside priceحد اکثر بها
outside rightورزش : گوش راست
outside viewنماى خارجىمعمارى : منظره خارجى
outside-of-the-foot kickورزش : ضربه با لبه بيرون پا
outsightبرون بينى ،ظاهر بينى
outsitبيشتر نشستن از،بيشتر ماندن از
outskirtsحول و حوش ،حومه
outsoleزيره ،تخت
outspanباز کردن( اسب)
outspokenlyرک ،بى پرده
outspokennessرک گوئى
outstanding accountsحسابهاى معوقبازرگانى : حسابهاى پرداخت نشده
outstanding claimsقانون ـ فقه : مطالبات
outstepتجاوز کردن از
outstretchedبيرون گسترده ،مبسوط
outswingerورزش : توپى که در هوا با پيچش از توپزن دور مى شود
outthrustپيش امدگى ،شکم دادگى
outvieپيش بردن از،برترى جستن از
outvoiceبلندترسخن گفتن از،موثرتر سخن گفتن از
outvoteقانون ـ فقه : بيشتر راى بردن از
outvoterانتخاب کننده
outwalkبيشتر راه رفتن از،تجاوز کردن از
outwallديوار بيرونى ،جامه ،لباس ،تن ،بدن
outward applicationاستعمال برونى يا خارجى
outward boundبيرون رو،عازم بيرون ،روانه بيرون
outward looking policyسياست برون نگر( نظريه خارج)بازرگانى : سياست برون نگر
outward openingمعمارى : دهانه خارجى
outward showنمايش بيرون ،نمايش ظاهر،صورت ظاهر
outward thingsجهان برونى يا ظاهر،محيط
outwardlyبرحسب ظاهر
outwardnessچگونگى بيرون ،کيفيت ظاهر،دلبستگى بچيزهاى خارجى يا مادى
outwatchبيشتر بيدار ماندن از
outwatchedکلمات مرتبط(outwatched):
outwindازنفس انداختن
outworkerکارگر ازادقانون ـ فقه : کارگر خارج از خانه
outworldجهان بيرونى ،دنياى جسمانى
outwornکهنه ،مانده ،خسته
ouzelترقه ،طرقه ،سار
ovaروانشناسى : تخمک ها
oval faced chaser punchمعمارى : قلم خوشه
oval windowروزنه بيضى( در گوش)روانشناسى : روزنه بيضى
ovalisکلمات مرتبط(ovalis):
ovalizeتخم مرغى يا بيضى کردن
ovallyتخم مرغى وار،بشکل بيضى
ovalnessشکل تخم مرغى ،بيضيت
ovariectomyروانشناسى : تخمدان بردارى
ovarioleلوله تخم دان
ovariotomyروانشناسى : تخمدان شکافى
ovariumتخمدان ،مبيض
oven batteryعلوم مهندسى : باطرى کوره
oven dryدر تنور خشک کردن ،کوره خشک کردن
oven dryingعلوم مهندسى : خشک کنندگى کوره
ovenmanتنوردار،نانوا،کوره پز،اجاق دار
over (artill,gun)علوم دريايى : بلند
over 80 kgورزش : ¹ +8کيلوگرم
over a number of yearsدر طى چند سال
over aگذشته ازسن بلوغ يا21سال
over againچندين بار
over allروى همرفته ،شامل همه چيز،مجموع ،فراگيرنده
over and aboveگذشته ازاين ،زياد
over and over againچندين بار
over and overچندين بار،بکرات ،هى
over and underورزش : تفنگ دو لوله دو خزانه
over anxietyدل واپسى زياد،اشفتگى ،اضطراب
over anxiousزياد دل واپس ،اشفته ،مضطرب
over boilingمعمارى : فوق غليان
over capitalisedبراورد اضافى سرمايهبازرگانى : سرمايه شرکتى را بيش از اندازه اعلام کردن
over cautionاحتياط بيش اندازه ،وسواس
over confidentزياد مطمئن ،زياد گستاخ ،مغرور
over consolidated clayخاک رس پيشفشردهمعمارى : خاک رس متراکم شده با پيشفشردگى
over crowdingتعداد ساکنين از ميزانى که قانون مسکن مقرر داشته استقانون ـ فقه : بيشتر باشدزيست شناسى : پر ازدحامى
over estimateزياد براوردکردن ،بيش از اندازه واقعى بها گذاشتن بر
over estimationتخمين بيش از حد،زيادى در نظر گرفتن ،دست بالا گرفتنعلوم نظامى : بيش از حد براورد کردن
over excitationعلوم مهندسى : تحريک بيش از حد
over flowلبريز شدن ،لبريزى ،طغيانعلوم مهندسى : ريزششيمى : سر ريز
over freightعلوم نظامى : بار بيش از اندازه هوايى يا بار ارسالى زياد از حد
over grazeزيست شناسى : فزون چر
over hastyپر شتاب ،تند،عجول
over haulعلوم هوايى : تعمير اساسى
over he and earsتاکردن
over housedساکن در خانه بى اندازه بزرگ
over investmentبازرگانى : سرمايه گذارى بيش از حد
over irrigationفزون ابيارىزيست شناسى : ابيارى بيش از حد
over issueزياد انتشاردادن ،اضافه بر اعتبار رواج دادن
over loadعمران : اضافه بار
over or underکم يابيش
over peopledپر جمعيت ،پر سکنه
over productionعمل اوزدن کالايى بيش از اندازه اى که بدان نيازمندى هست ،محصول زيادى
over protectionورزش : تقويت
over refineزياد موشکافى کردن ،زياد نکته گيرى کردن
over reinforcementعمران : اضافه ارماتورگذارى شده
over rideملغى کردن ،لغو کردنعلوم نظامى : برانداختن
over ripeزياد رسيده ،له
over rough and smoothدر زمين ناهموار وهموار،در پستى وبلندى
over ruleباطل کردنعلوم نظامى : مسلط شدن
over runزير پا گذاشتن ،خراب کردن ،در هم نورديدن ،طى کردن ،منکوب کردنعلوم نظامى : ادامه به کار دادن
over runnerمتجاسرعلوم نظامى : متجاوز
over shipmentعلوم نظامى : ارسال بار بيش از حد ظرفيت کشتى بارگيرى بيش از حد
over sizeعمران : بزرگتر از اندازه
over stridingورزش : گام بسيار بلند
over the beach operationsعمليات ساحلىعلوم نظامى : عمليات کرانه اى
over the boardورزش : بازى شطرنج حضورى
over the fallsورزش : مستقيما روى انحناى موج شکننده
over the horizonاز بالاى افقعلوم نظامى : بالاى افق
over the shoulder bombingعلوم نظامى : نوعى بمباران عمودى که پس از عبور از خط قايم هدف بمب رها مى شود
over the sideعلوم نظامى : خارج از ناوعلوم دريايى : خارج از ناو
over time payمزد اضافه کارى ،پول اضافه کار
over withگذشته ،تمام شده
over worked manورزش : مهره شطرنج پر مسئوليت
over-blowعلوم مهندسى : زياد دميدن
over-breakعمران : خاکبردارى اضافى و کندن و جابجا شدن اضافى خاک يا قطعات سنگى که دراثر موار منفجره بدون اينکه بخواهيم کنده شود
over-exciteعلوم مهندسى : زياد تحريک کردن
over-exposeعلوم مهندسى : زياد نور دادن
over-headعمران : هزينه سربار
over-sulphation of batteryالکترونيک : سولفاتى شدن مخرب
overaboundبيش از اندازه فراوان بودن
overachievementروانشناسى : پيش اموزى
overageکم رشد کرده ،سن عادى را،گذرانده
overall consumptionبازرگانى : مصرف کل
overall efficiencyبازده کلىعلوم مهندسى : راندمان کلىمعمارى : بازده کلى
overall formation constantشيمى : ثابت تشکيل کلى
overall lengthمعمارى : طول کلى
overall planningبازرگانى : برنامه ريزى کلى
overall reactionشيمى : واکنش کل
overall safetyعمران : ايمنى کامل
overall widthعلوم مهندسى : عرض ساختمان
overanکلمات مرتبط(overan):
overarchطاق وارپوشاندن ،گنبدوارگرفتن
overarm bracesعلوم مهندسى : قيچى
overbearinglyازروى تشخص يا تکبر،متکبرانه ،باتحکم ،باتحميل
overbearingnessتشخص ،تکبر،رفتاريا اخلاق تحکم اميز
overbiteپيشامدگى دندانهاى زبرين نسبت به دندانهاى زيرين
overblanceبيشى ،افزونى ،زيادتى ،زيادى
overblowبردن ،برطرف کردن ،با زور زياد زدن
overblown steelعلوم مهندسى : فولاد با دم زياد
overbreakمعمارى : خاکبردارى اضافه برنيمرخ
overbrimلبريزشدن از
overbuildزياد ساختمان کردن در،بخشى از شهرکه زياد دران ساختمان کرده اند
overburdensomeزياد سنگين ،شاق ،بسيار دشوار
overbusyداراى کارزياد،زياد مشغول
overcapitalizationسرمايه گذارى بيش ازحدبازرگانى : سرمايه گذارى افراطى
overcast stilchسر دوزى ،پاک دوزى
overcharged with electricityداراى برق زياد
overchargedکلمات مرتبط(overcharged):
overclothesبالاپوش ،جامه رو
overcolourزياد لعاب دادن ،زياد اب و روغن دادن ،اغراق اميزکردن ،رنگ زياد زدن
overcome with liquorمست
overcomeinکلمات مرتبط(overcomein):
overcompoundالکترونيک : افزايش ترکيب
overconditioningروانشناسى : پرشرطى سازى
overcoupled transformerالکترونيک : مبدل با جفتگرى انشقاقى
overcoupledکلمات مرتبط(overcoupled):
overcropزياد حاصل برداشتن از،بى نيروکردن
overcrowکلمات مرتبط(overcrow):
overcrowdedروانشناسى : پرجمعيت
overcurrent circuit breakingعلوم مهندسى : قطع مدار جريان زياد
overcurrent coilعلوم مهندسى : بوبين جريان زياد
overcurrent deviceالکترونيک : دستگاه حفاظت
overcurrent relayعلوم مهندسى : رله جريان زياد
overcurrentکلمات مرتبط(overcurrent):
overdeterminationروانشناسى : تعين چند عاملى
overdischarge of batteryالکترونيک : تخليه فرساينده باترى
overdischargeکلمات مرتبط(overdischarge):
overdoorمعمارى : سردر
overdrawn accountحساب اضافه برداشت شدهبازرگانى : حساب با مانده منفى
overdrawnکلمات مرتبط(overdrawn):
overdrssedزياد اراسته ،خودارا،فکلى
overdue draftبازرگانى : برات سررسيد گذشته
overdue goodsبازرگانى : کالاهاى تحويل نشده
overeachکلمات مرتبط(overeach):
overestimationپيش براورد کردنروانشناسى : براورد اضافىبازرگانى : تخمين حد بالا
overeun errorخطاى انبوه شدهکامپيوتر : خطاى تکرار شده
overeunکلمات مرتبط(overeun):
overfall damمعمارى : سد سرريز
overfallمعمارى : سرريز
overfeedپر خوراندن ،زياد سوخت رساندن به ،زيادمصالح ريختن در( ماشين)
overfilling of batteryالکترونيک : سرشار کردن باترى
overfillingکلمات مرتبط(overfilling):
overflow dam (am)سد غرق شدنى ،سد سر ريزمعمارى : شادروان
overflow damعمران : سد لبريز
overflow ductمعمارى : مجراى سرريز
overflow flag bitکامپيوتر : بيت پرچم سرريز
overflow pipeمعمارى : لوله سرريز
overflow sectionمعمارى : قسمت سر ريز سد
overflowingلبريز،طغيان کننده ،فراوان ،ريزش ،تراوشعلوم مهندسى : طغيان کننده
overflownلبريزى ،ريزش ،طغيان ،سيل
overflowsکلمات مرتبط(overflows):
overfreightزياد بار کردن
overfull employmentاشتغال وافربازرگانى : اشباع اشتغال
overfullکلمات مرتبط(overfull):
overgeneralizationروانشناسى : تعميم افراطى
overgoتجاوز کردن از،رسيدن به ،گذشتن
overgroundروزمينى
overgrown with plantsگياه پوش ،پوشيده از گياه
overgrownکلمات مرتبط(overgrown):
overgrowthرشد بيش از اندازه
overhand knotگره اضافى( ماهيگيرى)ورزش : گره اضافىعلوم دريايى : گره ساده
overhangingيک طرف گيردار،پيشامده ،اويزان ،مشرف ،متوجهعلوم مهندسى : اويزانمعمارى : مشرف
overhangsکلمات مرتبط(overhangs):
overhead backhandورزش : بک هند از بالاى سر
overhead beamعلوم مهندسى : تير سقف
overhead chargesهزينه ثابت عمومى
overhead clearanceحاشيه امنيت بالاى سرعلوم نظامى : فاصله بالاى سر
overhead conductorسيم هوايىعلوم مهندسى : خط هوايى
overhead costsهزينه هاى عمومى ،هزينه هاى اضافىمعمارى : هزينه هاى بالاسرىبازرگانى : هزينه هاى بالاسرىعلوم نظامى : هزينه هاى حاشيه اى
overhead coverحفاظ بالاى سرعلوم نظامى : پوشش بالاى سر روپوش بالاى سر
overhead expensesبه خرجقانون ـ فقه : به هزينه
overhead forehandورزش : فورهند از بالاى سر
overhead ghargesهزينه ادارىقانون ـ فقه : هزينه ثابت عمومى
overhead investmentsمعمارى : سرمايه گذاريهاى عمومى
overhead kickورزش : ضربه قيچى به عقب
overhead lineعلوم مهندسى : خط هوايىالکترونيک : سيمکشى هوايى
overhead loopعلوم نظامى : گره حلقومى يا گره بالاتنه
overhead passورزش : پاس با دو دست از بالاى سر
overhead personnelعلوم نظامى : پرسنل اضافى يا اضافه بر سازمان
overhead productمعمارى : محصول سبک
overhead rialعلوم مهندسى : ريل اويزان
overhead roadwayپل هوايىعلوم مهندسى : جاده هوايى
overhead strokeورزش : ضربه از بالاى سر
overhead transmission lineعلوم مهندسى : خط انتقال هوايى
overhead trolleyعلوم مهندسى : خطوط هوايى ترن برقى
overheadsهزينه هاى بالاسرىبازرگانى : هزينه هاى بالاسرى ،هزينه هاى عمومى
overheatingجوش ،عرق گز
overhelmingسهمگين ،طاقت فرسا،زيادعلوم نظامى : فوق العاده
overhouse wiresسيم هايى که بر بام خانه نصب شده باشد نه بر روى تير
overhouseکلمات مرتبط(overhouse):
overhungعلوم مهندسى : اويخته
overinvestmentبازرگانى : سرمايه گذارى بيش از حد
overirrigationمعمارى : ابيارى اضافى
overjoyedاز فرط خوشى از خود بيخود شد،عرش را سير کرد
overjumpنسبت به نيروى خود زياد پريدن ،بيش از اندازه نيروى خود جستن
overkingشاه شاهان ،شاهنشاه
overkneeاز زانو گذرنده
overlabourدر سر( چيزى ) زياد کار کردن ،با رنج فراوان انجام دادن
overladeبار زياد سنگين
overlaidاندودن ،پوشيدن ،روکش کردن ،فشار اوردن
overland mailپست زمينى ،پستى که از راه خشکى برود
overland routeراه خشکى ،راه سفر به هندوستان از درياى مديترانه
overlap angleالکترونيک : زاويه همپوشى
overlap jointمعمارى : اتصال نيمانيم
overlap of distillat curvesمعمارى : رويهم افتادگى منحنيهاى تقطير
overlap processingاجراى همزمان فعاليتهاى ورودىکامپيوتر : پردازش و خروجى توسط يک سيستم کامپيوترى
overlap tellرله اطلاعات مربوط به هدف يا دشمن به ايستگاههاى مجاورعلوم نظامى : پوشش رله اطلاعات
overlapping curvesروانشناسى : منحنيهاى همپوش
overlapping tileمعمارى : سفال چينى نيمانيم
overlay segmentکامپيوتر : قطعه جايگذاشت
overlay techniqueفن کالکعلوم نظامى : فن استفاده از کالک
overleafدر ظهرقانون ـ فقه : ظهر،در پشت ورقه
overlearningروانشناسى : پراموزى
overlieروى( چيزى ) قرار گرفتن ،خفه کردن
overliveبيشتر زنده بودن از،بيشتر عمر کردن ،گور کردن ،گور گذاشتن
overload capacityعلوم مهندسى : ظرفيت بار زياد
overload circuit breakerالکترونيک : فيوز اضافه بار
overload circuit switchالکترونيک : فيوز اضافه بار
overload clutchعلوم مهندسى : کلاج بار زياد
overload deviceالکترونيک : فيوز گرمايى
overload principleورزش : اصل اضافه بارى
overload protectionعلوم مهندسى : حفاظت بار زياد
overload releaseعلوم مهندسى : قطع کننده بار زياد
overload speedعلوم مهندسى : سرعت بار زياد
overloadingاضافه بارگذارى ،اضافه بارعمران : بارگذارى اضافهمعمارى : اضافه ظرفيت
overmanمعمارى : استادکار
overmantelارايش طاقچه دار در روى نماى بخارى
overmastedداراى ديرک هاى زياد بلند يا سنگين ،داراى دکل هاى زياد بلند يا سنگين
overmokeزياد دود داشتن ،زياد سيگار کشيدن
overniceدقت گير بحد افراط
overpackingلفاف پيچى مجددعلوم نظامى : دوباره لفاف کردن يا بسته بندى کردن
overpaidکلمات مرتبط(overpaid):
overpartedداراى سهم زياد يا دشوار،سنگين بار
overpayبيش از حق مزد دادن ،بيشتر ارزيدن
overpaymentبازرگانى : پرداخت اضافى
overpaysکلمات مرتبط(overpays):
overpersuadeکسى را بر خلاف ميلش به کردن کارى وادار کردن
overplayورزش : حريف را ناچار به تغيير محل کردن
overpoiseسنگين تر بودن از،بيشتر ارزيدن از،مهمتر بودن از،بيشتر نفوذ داشتن از
overpopulatedروانشناسى : پرجمعيت
overpopulationبازرگانى : اضافه جمعيت
overpotدر گلدان زياد بزرگ کاشتن
overpotentialشيمى : اضافه ولتاژ
overpoweringمقاومت ناپذير
overpressزياد پافشارى کردن در،زياد اصرار کردن در زياد فشار اوردن بر
overpressureفشار بيش از حد،زياد شدن فشارعلوم نظامى : فشردن بيش از حد
overprotectionحمايت مفرطروانشناسى : بيش تيمارى
overreactionروانشناسى : واکنش افراطى
overrentاجاره زياد گرفتن از،اجاره زياد بستن بر
overriderحق دلالى زيادبازرگانى : حق دلالى فوق العاده
overrulingحکم فرما،مسلط،نافذ،غالب
overrun errorکامپيوتر : اشتباه در انتقال و جايگيرى کاراکترها
overrunning clutchالکترونيک : کلاچ يک طرفه
overrunningکلمات مرتبط(overrunning):
oversailing of facadeمعمارى : قسمت برجسته يا پيش امده بنا
oversailingکلمات مرتبط(oversailing):
oversaleپيش فروش زيادى ،پيش فروش چيزى به مقدارى که بعدا `نتوان تحويل داد
overscanکامپيوتر : از دست دادن متن در پايان خط وقتى که کامپيوتر و مانيتور بدرستى با هم سازگار نيستند
oversea commandيکان خارج از کشورعلوم نظامى : فرماندهى برون مرزى
overseas agentنماينده خارجىبازرگانى : نماينده در کشور بيگانه
overseas incomeبازرگانى : درامد از کشور يا کشورهاى خارجى
overseas trade fairبازرگانى : نمايشگاه بين المللى بازرگانى
overseas tradeمعاملات خارجىبازرگانى : داد و ستد خارجى
overseasماوراء بحار،کشورهاى بيگانه ،خارج از کشوربازرگانى : خارجهعلوم نظامى : ماموريت برون مرزى يا خارج از کشور
overseenدر اشتباه ،غلط رفته ،تند رفته ،مست
overseer of irrigation channelمادى سالارمعمارى : سرميراب
overseer of the poorمامورى که رسيدگى به بى نوايان و برخى کارهاى ديگر يک ناحيه ميکند
oversewترکى دوزى کردن
overshiftورزش : تغيير محل ناگهانى
overshineتابيدن بر،درخشيدن بر
overshot jawارواره زبرين هنگامى که از ارواره زيرين جلوترامده است
overshot wheelچرخى که اب از بالا ريخته انرا مى گرداند
overshotگردنده به نيروى ابى که از بالا ميريزد،ابگرد،پيش امده
oversideاز روى لبه
oversize materials rejectsمانده( روى غربال)
overslaughبخشودگى از کارى براى انجام کار بزرگتر،بازداشتن ،مانع شدن ،ناديده گذشتن
oversleeveاستين کار،رو استينى
overslipاز دست دادن ،گريختن از پيش
oversrikeچاپ مضاعف دخشه ،دوباره چاپ کردنکامپيوتر : دوباره ضربه زدن
overstandورزش : بيش از حد ماندن قايق در يک مسير بجاى چرخاندن
oversteerورزش : تمايل به پيچيدن بيش از حد راننده به خصوص در سر پيچ
overstrainزياد زور اوردن به ،فشار زياد بر،خسته کردن ،زياد کش دادن ،اغراق اميز کردن
overstrikingکامپيوتر : توانايى يک چاپگر نسخه چاپى براى ضربه مکرر زدن به کاراکتربه منظور توليد حالت نمايانترى از ان
oversupplyبازرگانى : عرضه بيش از حد
overt actکار اشکار،عملى که در عالم خارج محسوس باشد
overt behaviorروانشناسى : رفتار اشکار
overt collusionبازرگانى : تبانى چند شرکت براى کنترل بازار با موافقت صريح يکديگر
overt homosexualityروانشناسى : همجنس خواهى اشکار
overtaking laneخط سبقت ،خط پيشدستىمعمارى : خط پيش افت
overtaking lightعلوم دريايى : چراغ
overtaking sight distanceطول ديد،مسافت ديد براى سبقت گرفتن ،فاصله ديد براى پيشدستىمعمارى : فاصله ديد پيش افتى
overtaking vesselشناوه سبقت گيرندهعلوم نظامى : ناو در حال سبقت
overtakingسبقت ،جلو زدن ،پيشدستى ،پيش افتىمعمارى : پيش افتادن
overtaskزياد سنگين بودن براى ،کار زياد سنگين دادن به
overthrustمعمارى : روراندگى
overthwartاز اين سو به ان سو،از ميان ،از وسط،بطور مخالف ،با لحن مخالف ،رو برو
overtime payقانون ـ فقه : مزد يا حقوق اضافه کارى
overtimerاضافه کار کن
overtlyاشکارا
overtradingبيش ازحد معامله کردنبازرگانى : افراط در داد و ستد
overtrainورزش : تمرين بيش از حد
overtumbleبرانداختن ،سرنگون کردن ،منقرض کردن ،مضمحل کردن ،خراب کردن
overturesکلمات مرتبط(overtures):
overturning momentعمران : لنگر واژگونىمعمارى : لنگر واژگونى
overturningعمران : واژگونمعمارى : واژگونى
overtype modeحالت تايپ روى مطلبکامپيوتر : تايپ رويهم
overtypeکلمات مرتبط(overtype):
overvoltage protectionعلوم مهندسى : حفاظت فشار زياد
overvoltageفشار زيادعلوم مهندسى : ازدياد فشارالکترونيک : ولتاژ اضافىشيمى : اضافه ولتاژ
overwatchپوشاندن حرکت ،پوشش حرکت ،مراقبت از حرکت با اتش ،مراقبت کردنعلوم نظامى : پوشاندن حرکت يکانهاى ديگر با اتش
overwhelmed with reflectionمستغرق انديشه ،غوطه ور در فکر
overwhelmedکلمات مرتبط(overwhelmed):
overwhelmingطاقت فرسا،خورد کننده ،فشاراور،سختعلوم نظامى : پرقدرت
overwindبيش از اندازه کوک کردن ،زياد پيچيدن
overworkکار زياد کردن ،خسته کردن ،به هيجان اوردن ،زياد کار کردن ،خود را خسته ،کردن
oviferousتخم اور،تخم بر،تخم دار
oviformتخم مرغى ،بيضى
ovisacتخمدان ،کيسه گراف
ovoloفتيله تخم مرغىمعمارى : زوار تخم مرغى
ovologyگفتار در پيدايش تخم
ovoviviparousکلمات مرتبط(ovoviviparous):
ovular growthرويش تخمک ،رشد تخمچه
ovulationروانشناسى : تخمک گذارى
oweltyبرابرى ،تساوى ،سرانه نقدى که شريکى براى برابر شدن کالاى تقسيم شده به ديگرى ميدهد
owenismقانون ـ فقه : اصول عقايد رابرت اون کارخانه دار انگليس در قرن 19 که شايد بتوان منشاء سوسياليزم نوينش دانست
owing to the fact thatاز انجايى که چون ،نظر به اينکه ،به واسطه اينکه
owing to thisاز اينرو،از اين رهگذر،از اين سبب
owingدادنى ،پرداختنى ،منسوب
owl eyedجغد چشم
owl lightتاريکى ،تيره گى ،هواى گرگ و ميش ،تيره ،ميانه ،کمى روشن کردن
owl nebulaابرى جعدنجوم : سحابى جعد
owlerقاچاق فرست
own a houseخانه اى دارم ،داراى خانه اى هستم
own goalورزش : گل به دروازه خودى
own nestبد گويى از خانه خود زشت است
own ship's course bus (o.s.c.)الکترونيک : کابل او اس سى
ownedکلمات مرتبط(owned):
owner of a propertyمالک ،صاحب ملک
owner of root or seedقانون ـ فقه : مالک اصله يا حبه
owner's riskريسک صاحب کالابازرگانى : خطر يا خطرات به عهده صاحب کالا
ownerlessبى صاحب ،بى مالکقانون ـ فقه : بى صاحب
ownersکلمات مرتبط(owners):
ownership and managementبازرگانى : مالکيت و مديريت
ownership of unknownقانون ـ فقه : مجهول المالک
ownership rightقانون ـ فقه : حق مالکيت
owning to his i. to do thatنظر به عجزاواز کردن انکار
owningکلمات مرتبط(owning):
ownupکلمات مرتبط(ownup):
owverکلمات مرتبط(owver):
ox blueابى سيرمايل به ارغوانى
ox eye daisyگل داودى
ox eyeگل داودى و مينا ومانندانها،گاو چشم ،چشم گاوى ،چشم بزرگ
ox eyedگاو چشم
ox fenceاغل کاو که داراى نرده يا پرچين باشد
ox flyيکجور مگس که بزيرپوست گاو راه مى يابد
ox frameقابى که گوشه هاى چليپايى دارد
ox goadنيزه گاو رانى ،سيخک گاورانى
ox lipگاو زبان پيوندى ،پيوند پامچال با گاو زبان ،پامچال
ox manکسيکه در دانشگاهOXFORD پرورش يافته است
ox shoesکفش بندى کوتاه که در روى پشت پاگردميخورد،کفش اسپرت
ox-tongueگل گاوزبان
oxalateنمک جوهرترشک
oxalic acidشيمى : اکساليک اسيد
oxalicوابسنه به ترشک
oxaluriaوجود جوهر ترشک ،يا نمک ان در پيشاب
oxbagsشلوار خيلى گشاد
oxenکلمات مرتبط(oxen):
oxerاغل گاو که داراى نرده يا پرچين باشد
oxeyed d.گل داودى
oxeyedکلمات مرتبط(oxeyed):
oxford bagsشلوار خيلى گشاد
oxford blueابى سير مايل به ارغوانى
oxford india paperيکجور کاغذ نازک چاپ کردنى
oxford shoesکفش بندى اسپرت
oxherdگاوچران
oxibiantکلمات مرتبط(oxibiant):
oxidکلمات مرتبط(oxid):
oxidantاکسيدانمعمارى : اکسيد کنندهشيمى : اکسندهعلوم هوايى : اکسيدان
oxidaseکلمات مرتبط(oxidase):
oxidateشيمى : اکسيدن
oxidation coefficientضريب اکسيد شوندگىمعمارى : ضريب اکسايش
oxidation degreeشيمى : درجه اکسايش
oxidation filmعلوم مهندسى : قشر اکسيد
oxidation numberعدد اکسايششيمى : حالت اکسايش
oxidation potentialشيمى : پتانسيل اکسايش
oxidation reduction indicatorشيمى : شناساگر اکسايش
oxidation reduction potentialشيمى : پتانسيل اکسايش - کاهش
oxidation reduction reactionشيمى : واکنش اکسايش - کاهش
oxidation stateشيمى : حالت اکسايش
oxidative addition reactionشيمى : واکنش افزايشى اکسايشى
oxidative couplingشيمى : جفت شدن اکسايشى
oxidative degradationشيمى : تخريب اکسايشى
oxidative phosphorylationشيمى : فسفريل دار کردن اکسايشىورزش : فسفريل دار کردن همراه با اکسايش
oxidativeکلمات مرتبط(oxidative):
oxide filmلايه اکسيدىعلوم مهندسى : قشر اکسيدى
oxide of copperتوتياى قرمز
oxide of ironخاک سرخ ،زنگ اهن
oxide skinقشر نازک اکسيدعلوم مهندسى : پوسته اکسيد
oxide zineپنبه روى
oxide-cathodeالکترونيک : کاتد اکسيد اندود
oxide-coated cathodeالکترونيک : کاتد اکسيد اندود
oxidizableمعمارى : اکسا
oxidizationترکيب با اکسيژن ،احتراق
oxidize (to)معمارى : اکسيدن
oxidized asphaltمعمارى : اسفالت اکسيده
oxidizedمعمارى : اکسيدهشيمى : اکسيده
oxidizerاکسيد کننده ،ترکيب کنندهمعمارى : اکسيد کنندهعلوم هوايى : اکسيدکنندهعلوم نظامى : کاتاليزور
oxidizing agentعلوم مهندسى : عامل اکسيداسيونشيمى : عامل اکسنده
oxidizing flameمعمارى : شعله اکساينده
oxidizing periodدوره احياءعلوم مهندسى : دوره اکسيداسيون
oxidizing processفرايند اکسيداسيونعلوم مهندسى : فرايند احياء
oxidizing slagسرباره احياءعلوم مهندسى : شلاکه اکسيداسيون
oxidizingکلمات مرتبط(oxidizing):
oximeماده اوکسيمعلوم نظامى : ماده ضد اثر عامل عصبى شيميايى
oxineشيمى : اکسين
oxonium ionيون هيدرونيمشيمى : يون اکسونيوم
oxoniumکلمات مرتبط(oxonium):
oxy-hydrogen blowpipeعلوم مهندسى : بورى زرگرى
oxy-hydrogen flameعلوم مهندسى : شعله اکسى ئيدروژن
oxy-hydrogen weldingعلوم مهندسى : جوشکارى اکسى ئيدروژن
oxyکلمات مرتبط(oxy):
oxyacetylene blowpipeعلوم مهندسى : مشعل اکسى استيلن
oxyacetylene weldingعلوم مهندسى : جوشکارى اکسى استيلنمعمارى : جوش اکسيژن
oxyacetyleneکلمات مرتبط(oxyacetylene):
oxyacidاکسى اسيدشيمى : اسيد اکسيژن دار
oxyamineشيمى : اکسامين
oxyazodyeشيمى : رنگينه اکسى ازو
oxybiontزيست شناسى : اکسيژن زى
oxycephalyروانشناسى : درازسرى
oxygen acidاسيد اکسيژن دارشيمى : اکسى اسيد
oxygen bottleعلوم هوايى : محفظه اى براى نگهدارى اکسيژن گازى تحت فشار زياد
oxygen bridgeشيمى : پل اکسيژنى
oxygen carrierشيمى : اکسيژن بر
oxygen converter steelعلوم مهندسى : فولاد ال دى
oxygen convertorعلوم هوايى : مبدل اکسيژن مايع به اکسيژن گازى در سيستمهاى تنفسى
oxygen cylinderمخزن اکسيژنعلوم مهندسى : سيلندر اکسيژنمعمارى : سيلندر اکسيژن
oxygen debtبدهى اکسيژنورزش : وام اکسيژن
oxygen deficitکمبود اکسيژنمعمارى : کمبود اکسيژنورزش : کسر اکسيژن
oxygen extractionورزش : جذب اکسيژن
oxygen rationضريب قدرت اسيدىشيمى : نسبت اکسيژن
oxygen steelmaking processعلوم مهندسى : فرايند فولادسازى اکسيژنى
oxygenationترکيب با اکسيژن ،اکسيژن زنى ،اميزش با اکسيژن
oxygenicاکسيژنى
oxygenizationعلوم مهندسى : اکسيژن دهى
oxygenizeبا اکسيژن ترکيب کردن ،اکسيژن زدن ،با اکسيژن اميختن
oxygenousاکسيژنى
oxygonسه گوش تند گوشه
oxygonalداراى گوشه هاى تند
oxyhydrogen blowpipeبورى زرگرى که دران اکسيژن و ايدروژن با هم اميخته ميشوند
oxyhydrogenاکسيژن اميخته به ايدروژن
oxymelسر کنگبين ،سکنجبين
oxymercuriationشيمى : اکسيد جيوه دار کردن
oxyopiaتزئينى بحد افراط
oxyquinolineشيمى : اکسى کينولين
oxyribonucleicکلمات مرتبط(oxyribonucleic):
oxytoneواژه اى که اين نشان روى هجاى واپسين ان واقع شود
oxyuriasisدچارى به کرمک
oxyurisکرمک
oyeeکلمات مرتبط(oyee):
oyer and terminerاستماع و قطع
oyerرسيدگى ،تقاضاى استماع يا دادرسى
oyesاصطلاح در دادگاها
oyster bankپرورشگاه صدف
oyster barميخانه اى که صدف براى مردم مى اورند
oyster bedپرورشگاه صدف
oyster catcherمرغ صدف گير
oyster farmپرورشگاه صدف
ozکلمات مرتبط(oz):
ozalisترشک
ozenaزخم بد بوى بينى ،قرحه بينى
ozoceriteشيمى : موميا
ozokeritموم کانى ،موم معدنى
ozokeriteالکترونيک : مومياشيمى : موميا
ozonعلوم هوايى : ازن
ozone depletionشيمى : تخليه اوزون
ozone holeشيمى : حفره اوزون
ozonesphereنجوم : کره ازن
ozonicازن وار،ازن دار
ozonideشيمى : اوزونيد
ozonizeتبديل به ازن کردن ،ازن زدن به
ozonolysisشيمى : اوزونکافت
ozonometerازن سنج
ozonosphereعلوم هوايى : لايه اى از بخشهاى فوقانى اتمسفر در ارتفا تقريبى ¹ 2تا ¹ 3کيلومتر
ozonousازن وار،ازن دار
ozostomiaروانشناسى : گنددهانى
ترجمه های خود را به مترجمان ما واگذار كنيد >> ****** ثبت سفارش ترجمه متن ******
 * ايميل دوست شما:
:ايميل شما
FA عنوان ايميل:
FA پيغام شما:
دیکشنری | ترجمه | مترجم | دارالترجمه