a
b
c
d
e
f
g
h
i
j
k
l
m
n
o
p
q
r
s
t
u
v
w
x
y
z


English_WordFarsi_Word
e (experimenter)روانشناسى : ازمايشگر
e layerالکترونيک : طبقه هويسايد
e(error)روانشناسى : خطا
e-a-e-cقانون ـ فقه : European Atomic Energy Community
e-c-e (economic commission for european)کميسيون اقتصادى اروپاقانون ـ فقه : کميسيونى که در بطن شوراى اقتصادى و اجتماعى سازمان ملل براى هماهنگ کردن روشهاى اقتصادى دولتها در جهت افزايش فعاليتهاى اقتصادى اروپا و نيز بسط و گسترش روابط اقتصادى کشورهاى اروپايى با يکديگر تشکيل شده است
e-c-s-c (european coal & steel commissioجامعه ذغالسنگ و فولاد اروپا،سازمان متشکل از نمايندگان بلژيک ،فرانسه ،جمهورى فدرال المان ،ايتالياقانون ـ فقه : لوکزامبورگ و هلند که وظيفه اش نظارت بر توليد و فروش ذغالسنگ و فولاد است
e-hourوقت ستادىعلوم نظامى : وقت مخصوص اجراى عمليات ستادى
e-mailکامپيوتر : علامت اختصارى پست الکترونيکى پست الکترونيکى
e-p-u (european payments union)قانون ـ فقه : 195منحل و "e-m-a" يا موافقتنامه پولى اروپا جايگزين ان شد
e. adviceنظر متخصص
e. of pleasدادگاهى که اصولا براى رسيدگى به کارهاى مالى بود
e. powerقوه مجريه ،نيروى اجرايى
e. to the occasionدرخور موقع
e. use fulبسيار سودمند
e. wearپارچه ايى که مرگ ندارد
e.c. bland fireعلوم نظامى : تير يا فشنگ مانورى
e.c. powderباروت مانورىعلوم نظامى : باروت پرشعله
e.m.felectromotive force،نيروى محرکه الکتريکىشيمى : نيروى برقرانى
e-f-t-a (european free trade associationاتحاديه تجارت ازاد اروپا،اتحاديه متشکل از کشورهاى انگلستان ،اتريش ،پرتقال ،دانمارک ،سوئد،سويس ،نروژقانون ـ فقه : فنلاند که تعرفه گمرکى و سود بازرگانى را در معاملات فيمابين خود از ميان برداشته اند
e-r-p (european recovery programme)برنامه ترميم اروپا،برنامه اى که امريکا از سال 1947 تا 1951 بر مبناى پيشنهاد شانزده کشور اروپايى ،جهت کمک به توسعه اقتصادى کشورهاى اروپاقانون ـ فقه : اجرا کرد و کمکهايى که در چهارچوب اين برنامه به اروپا شد بيشتر کمکهاى مارشال ناميده مى شوند
ea (educational age)روانشناسى : سن اموزشى
ea state in severaltyقانون ـ فقه : ملک شخصى
eaکلمات مرتبط(ea):
each to eachاين بان
each yearهرسال
eagerlyمشتاقانه ،ارزومندانه
eagernessاشتياق ،ارزومندى
eagle flightعلوم نظامى : نيروى هوا روى در حال اماده باش نيروى هوا روى اماده
eagle-eyedتيزنظر
eagle-fisherمرغ استخوان خوار،عقاب دريايى ،هماى
eagle-owlشاه جغد:بزرگترين جغداروپايى
ealکلمات مرتبط(eal):
eanکلمات مرتبط(ean):
ear for musicگوش ،موسيقى
ear waxموم گوش ،چرک گوش
ear-acheگوش درد
ear-capگوش پناه ،گوشى: چيزيکه بگوش ميگذارندکه سرمانخورد
ear-dropگوشواره اويزدار،اويزه ،گل اويز
ear-drumصماخ گوش
ear-flapنرمه گوش ،لاله گوش
ear-lapلاله گوش
ear-markداغ گوش ،نشان( درگوش گوسفند وجانوران ديگر)،نشان کردن
ear-pickگوش پاک کن
ear-pickerگوش پاک کن
ear-ringحلقه ،اويز
ear-shapedبه شکل گوش
ear-shellگوشک ماهى
ear-stoneسنگ گوش
ear-tabگوش پناه ،گوشى: چيزيکه بگوش ميگذارندکه سرمانخورد
ear-trumpetگوشيار،سمعک ،گوشى
ear-witnessگواه بگوش شنيده ،شاهدسمعى
earaکلمات مرتبط(eara):
earethlinessخاکى بودن
earingخوشه بندىعلوم دريايى : گوشواره
earldomکنتى
earlessبى گوش ،بى دسته ،فاقدگوش موسيقى ياگوش ضربى
earletگوشک ،گوشواره
earliestکلمات مرتبط(earliest):
earlockطره ،کاکل
early as possibleهرچه زودتر
early birdادم سحرخيز
early event time (te)عمران : زودترين زمان وقوع يک واقعه
early finish (ef)عمران : زودترين زمان ختم يک فعاليت
early footورزش : سرعت بيش از حد در اغاز اسبدوانى
early fruitميوه پيش رس يا زودرس
early in the morningصبح زود
early in the yearدراوايل سال
early infantile autismروانشناسى : در خودماندگى طفوليت
early maturingروانشناسى : زودرس
early peachesهلوى پيش رس يازودرس
early poetsشعراى پيشين
early resupplyتجديد اماد به موقععلوم نظامى : تجديد اماد در حين عمليات
early riseزودخيز،سخرخيز
early riserادم سحرخيز
early risingزود خيزى ،سحرخيزى
early springعلوم نظامى : سيستم جنگ افزار ماهواره اى ضد شناسايى
early start (ec)عمران : زودترين زمان شروع يک فعاليت
early timeزمان حداقل انفجار اتمىعلوم نظامى : زمان اوليه انفجار اتمى
early warningاعلام خطر کردن ،اعلام خطرعلوم نظامى : اعلام خطر کردن از نزديک شدن دشمن سيستم اعلام خطر
early weaningاز شير گرفتن زودرسروانشناسى : شيرسوز کردن
earmarked stockموجودى تخصيص يافتهبازرگانى : موجودى اختصاصى
earmarkedتعيين شده ،نامزد شدهعلوم نظامى : مشخص شده علامت گذارى شده
earmarkingعلامت گذارى ،مشخص کردنعلوم نظامى : تفکيک کردن جدا کردن
earned incomeدرامد تحصيل شدهبازرگانى : درامد حاصله از کار،درامد کسب شده
earned rateبازرگانى : نرخ تصاعدى نزولى
earned run averageورزش : ميانگين امتياز کسب شده
earned runورزش : کسب امتياز پيش از سوزاندن سومين نفر
earnedکلمات مرتبط(earned):
earnerکلمات مرتبط(earner):
earnersکلمات مرتبط(earners):
earnestlyجدا"،باشوق و سرگرمى
earnestnessشوق ،سرگرمى ،جديت
earning assetدارائى سوداوربازرگانى : دارائى ايجاد کننده درامد
earning yieldبازده عوايدبازرگانى : حاصل عوايد
earningکارکرد،درامد،عايدىقانون ـ فقه : درامد
earnings per shareبازرگانى : درامد هر سهم
earomElectrically Alterable ROM،حافظه ROM که مى تواند بدون پاک کردن تمام اصلاعات ذخيره شده به طور انتخابى تغيير کندکامپيوتر : Alterable Read Only Memory Electricallyحافظه فقط خواندنى تغييرپذير الکتريکى
earsکلمات مرتبط(ears):
eartکلمات مرتبط(eart):
earth antennaالکترونيک : انتن زمينى
earth archمعمارى : طاق قوسى خشتى
earth borerمعمارى : مته چالزنى
earth crustپوستهزيست شناسى : پوسته زمين
earth currentالکترونيک : برق زمين
earth damسد خاکىعمران : سد خاکىمعمارى : بند خاکى
earth depotمعمارى : انبار خاک
earth electrodeالکترونيک : الکترد زمين
earth excavatingعلوم مهندسى : حفارى زمين
earth fallمعمارى : لغزش خاک
earth faultالکترونيک : اتصال به زمين تصادفى
earth fill damعمران : سد خاکى
earth fillingمعمارى : خاکريزى
earth leakage currentالکترونيک : جريان نشتى زمين
earth loadمعمارى : رانش خاک
earth magnetic fieldنجوم : ميدان مغناطيسى زمين
earth movingخاکبرى ،حمل خاکمعمارى : جابجا کردن خاک
earth pillarمعمارى : گرز ديو
earth pressureرانش خاکعمران : فشار حاصل از خاکمعمارى : فشار خاک
earth resistance meterعلوم مهندسى : دستگاه اندازه گيرى مقاومت زمين
earth resistanceالکترونيک : مقدار مقاومت زمين
earth retaining wallديوار پشت بندمعمارى : ديوار نگهبان خاک
earth roadمعمارى : راه خاکى
earth socketالکترونيک : پريز زمين
earth stopperورزش : مامور بستن سوراخهاى روباه
earth tableسنگ رگىمعمارى : رج بنا
earth terminalعلوم مهندسى : ترمينال زمين
earth wareعمران : لوله سفالى
earth waxشيمى : موميا
earth workکارهاى خاکىعمران : عمليات خاکى
earth's attractionربايش زمين ،جاذبه زمينعلوم مهندسى : قوه جاذبه زمين
earth's axisمعمارى : محور زمين
earth's crustمعمارى : پوسته زمين
earth-ballدنبلان
earth-bornخاکزاد،زاده خاک ،خاکى ،فانى ،پست
earth-flaxپنبه کوهى
earth-houseخانه زيرزمينى ،گور
earth-leakage indicatorعلوم مهندسى : دستگاه نشاندهنده نشتى زمين
earth-lightروشنايى خاکسترى
earth-nutبادام زمينى ،دنبلان
earth-shineروشنايى خاکسترى
earthedکلمات مرتبط(earthed):
earthenware pipeلوله سفالين ،تنبوشه ،گنگمعمارى : کول
earthinessطبيعت خاکى ،خاکى بودن
earthing strapعلوم مهندسى : تسمه زمين
earthingزمينعلوم مهندسى : اتصال زمينمعمارى : اتصال زمين
earthlinessجهانى بودن ،دنيوى بودن ،ماديت طبيعت زمينى ياخاکى
earthlingساکن جهان ،اهل زمين
earthly paradiseباغ عدن ،بهشت روى زمين
earthmovingعلوم مهندسى : حرکت زمين
earthquake factorضريب زلزله ،مقدار درصد شتاب ثقلى که در طرح محاسبات ساختمانى منظور ميگرددعمران : ضريب زلزلهمعمارى : فاکتور زلزله
earthquake fountainsعمران : شکافهاى زلزله
earthquake periodعمران : دوره تناوب زلزله
earthquake proof foundationعمران : غير مقاوم درمقابل زلزلهمعمارى : شالوده ضد زلزله
earthquake proofمعمارى : ضد زلزله
earthsکلمات مرتبط(earths):
earthward(s)بطرف زمين
earthwardsسوى زمين ،بطرف زمين
earthworksعمليات خاکى ،خاک کارى ،کارهاى خاکىمعمارى : خاکريزى و خاکبردارى
earthwormکرم خاکى
ease allدرکرجى رانى ايست
ease awayکم کم شل کردن
ease natureسر قدم رفتن
ease of entryسهولت ورودبازرگانى : سهولت ورود به يک صنعت
ease of movementسهولت ،مانورعلوم نظامى : سهولت حرکت راحتى مانور
ease of styleروانى انشا،سبک سليس
ease offکم کم شل کردنعلوم نظامى : شل کنيد
ease turnسرعت چرخش فرودعلوم نظامى : چرخيدن يا دور زدن هواپيما براى فرود
eased-upورزش : کند شدن سرعت اسب
easedکلمات مرتبط(eased):
easefullyبراحتى ،به اسودگى
easemantارتفاق( درملک غير)قانون ـ فقه : ارتفاق
easierکلمات مرتبط(easier):
easily obtainedزودياب ،سهل الحصول
easiness of beliefزودباورى
easing out lineطناب شل کنندهعلوم نظامى : شاخه شل کننده
easingکلمات مرتبط(easing):
easiterکلمات مرتبط(easiter):
east elevationمعمارى : نماى غربى
east endقسمت شرقى لندن
east indiamsهندشرقى
eastern cut-offورزش : شيوه قيچى پرش ارتفاع
eastern european mutual assisstance treaقانون ـ فقه : پيمان کمک متقابل اروپاى شرقىwarsaw treaty
eastern rollورزش : شيوه قيچى در پرش ارتفاع با غلطيدن پس از عبور از ميله و فرود روى پا
easternerخاور نشين ،ساکن مشرق
eastwardsبطرف مشرق
easty marketبازاراست تا
eastyکلمات مرتبط(easty):
easy chairصندلى راحت
easy circumstancesزندگى راحت
easy commodityکالاى نا مرغوب
easy money policyبازرگانى : سياست گشايش پول
easy moneyپول ارزان ،پول فراوانبازرگانى : پولى که براحتى بدست ايد،ترکيب نرخ پايين بهره و موجودى فراوان اعتبار
easy of aزودياب ،دردسترس
easy of beliefزودباور
easy of d.گوارا،زودهضم
easy pacedراهوار خوش گام
easy styleانشاى روان ،سبک سليس
easy termبازرگانى : کوتاه مدت
easy to forgiveزودبخشنده ،باگذشت
easy to obtainزودياب ،سهل الحصول
easy-goingبى قيد،سهل انگار
eat the ballاسير شدن با توپ بجاى پرتاب( فوتبال امريکايى)ورزش : اسير شدن با توپ بجاى پرتاب
eat to your fillبخوريدتاسيرشويد
eatenخورده شده
eaterکلمات مرتبط(eater):
eating disorderروانشناسى : اختلال خورد و خوراک
eating-houseخوراک پزخانه ،رستوران
eatingکلمات مرتبط(eating):
eatsکلمات مرتبط(eats):
eau-de-vieعرق ،اب زندگى
eauکلمات مرتبط(eau):
eavas sheetعلوم مهندسى : قرنيز لب بام
eavasکلمات مرتبط(eavas):
eaves boardمعمارى : لب بند
eaves droperمسئول بگوش ايستادنعلوم نظامى : استراق سمع کننده
eaves flashingمعمارى : اب بندى لب بند
eaves troughمعمارى : ابروبندى
eavesdropperگوش ايستنده ،استراق سمع کننده ،غماز
eavesdroppingکامپيوتر : استراق سمع
ebamکامپيوتر : Electric Beam Addressed Memoryدستگاه ذخيره الکترونيکى که از مدارهاى الکترونيکى براى کنترل اشعه اى از يک سطح نيمه هادى اکسيد فلز خوانده يا در ان مى نويسد استفاده مى کند
ebb and flowجزرومد
ebb currentجريان جذر،فروکش کردن ابعمران : جريان ناشى از افت ابعلوم نظامى : عقب نشينى اب درياعلوم دريايى : جريان جزرى
ebb tideجذرعمران : جزرعلوم نظامى : جريان جذر عميقعلوم دريايى : اب جزر
ebcdicInterchange Code Extended Binary Coded Decimal،کد کامپيوتر براى نشان دادن يک الگوى خاص از هشت بيت باينرى ،يک کد 8 بيتى که براى نمايش اطلاعات در کامپيوتر مدرن بکار برده مى شودکامپيوتر : کد مبادله اطلاعات اعشارى با کد دودوئى توسعه يافته
ebonابنوسى ،سياه ،ابنوس
ebonistابنوس کار
ebony-treeخرماندو
ebrietyمستى
ebriousمست ،مستانه
ebulliometryشيمى : غليان سنجى
ebullioscopy constantشيمى : ثابت غليان نمايى
ebullioscopyکلمات مرتبط(ebullioscopy):
ebullitionجوشمعمارى : غليانشيمى : غليان
eburnianعاجى ،عاج مانند
ecکلمات مرتبط(ec):
ecafe (economic commission for europe)اکافهقانون ـ فقه : کميسيون اقتصادى اسيا و خاور دور که در سال 1947 در سازمان ملل تشکيل شده است
ecafeکلمات مرتبط(ecafe):
ecalکلمات مرتبط(ecal):
ecatiohکلمات مرتبط(ecatioh):
ecaudateبى دم ،بى ساقه
ecbatanaاکباتان ،هاگماتان
ecbolic(داروى )جنين انداز
eccentric camعلوم مهندسى : بادامک گريز از مرکز
eccentric contractionانقباض برونگراورزش : انقباض بازشونده
eccentric discعلوم مهندسى : صفحه گريز از مرکز
eccentric forceورزش : نيروى برونگرا
eccentricallyبطور عجيب و غريب ،بطور غير معمول
eccentricity of the loadعمران : خروج از مرکزيت بار
ecchymosisخون مردگى ،کبودشدگى گوشت از کوفتگى
ecclesiaمجلس سياسى
ecclesiastعضوانجمن سياسى اتنى هاى قديم ،واعظ( لقب حضرت سليمان)
ecclesiastesکتاب جامعه ،کتاب واعظ
ecclesiasticalمنسوب به کليسا
ecclesiogenic neurosisروانشناسى : روان رنجورى مذهبى
ecclesiogenicکلمات مرتبط(ecclesiogenic):
ecclesiolatryکليسياپرستى
ecellencyسيادت ،تفوققانون ـ فقه : برترى
echelon (by)رده برده ،از طريق سلسله مراتبعلوم نظامى : به ترتيب
echelon (jf)علوم دريايى : صورت بندى پله اى
echelon of attackرده حملهعلوم نظامى : موج حمله
echeloned displacementتغيير مکان رده بردهعلوم نظامى : تغيير موضع رده برده
echelonedکلمات مرتبط(echeloned):
echelonmentرده بندى کردنعلوم نظامى : درجه بندى کردن
echidnaجوجه تيغى استراليا،خارپشت بيدندان
echinatedخارداروتيغ دار
echo boxالکترونيک : جعبه بازاوا
echo depth sounderعلوم مهندسى : دستگاهى که عمق طنين را مى سنجد
echo sounding machineعمق ياب الکتريکى ،ژرفاياب الکتريکىsyn : echo sounder ،: fathometerعلوم دريايى : : dept finder
echo soundingعلوم مهندسى : عمق يابى انعکاس صوتعمران : اندازه گيرى عمق اب در رودخانه يا مخزن
echo suppressionعلوم مهندسى : جلوگيرى يا تضعيف انعکاس صوت
echo verseشعر مستزاد
echoismنام گذارى به تقليدصدا،تسميه تقليدى
echopathyروانشناسى : پژواک رفتارى
echophenomenaروانشناسى : پديده هاى پژواکى
echophrasiaروانشناسى : پژواک گويى
echoplexکامپيوتر : اکوپلکس
echopraxiaروانشناسى : پژواک کردارى
eclکامپيوتر : Emitter Coupled Logic
eclipe of the moonخسوف ،ماه گرفت
eclipeکلمات مرتبط(eclipe):
eclipicنجوم : دايره البروج
eclipse awardورزش : جايزه سوارکار ممتاز سال
eclipse binaryدوتايى گرفتىنجوم : دوتايى کسوفى
eclipse of sunکسوف ،افتاب گرفتگى
eclipse of the moonخسوف ،ماه گرفتگىنجوم : انخساف
eclipse of the sunکسوفنجوم : خورشيد گرفتگى
eclipse prayerقانون ـ فقه : نماز ايات
eclipsed formشيمى : شکل متقابل
eclipsedکلمات مرتبط(eclipsed):
ecmکلمات مرتبط(ecm):
eco-designزيست شناسى : بوم ارايى
eco-developmentبوم گسترشزيست شناسى : بوم گسترد
eco-mappingزيست شناسى : بوم نگارى
ecoکلمات مرتبط(eco):
ecoclineزيست شناسى : بوم دگرگونى
ecoleکلمات مرتبط(ecole):
ecological backlashزيست شناسى : وازنش بوم شناختى
ecological changeدگرگونى بوم شناختىزيست شناسى : تغيير بوم شناختى
ecological communityزيست شناسى : جامعه
ecological constallationزيست شناسى : برج بوم شناختى
ecological distanceزيست شناسى : فاصله بوم شناختى
ecological equilibrumهمترازى بووم شناختىزيست شناسى : تعادل بوم شناختى
ecological equivalentزيست شناسى : هم ارزى بوم شناختى
ecological factorسازه بوم شناختىزيست شناسى : همگر بوم شناختى
ecological mortalityزيست شناسى : مرگ و مير بوم شناختى
ecological nichزيست شناسى : زيستخوان بوم شناختى
ecological processزيست شناسى : فرايند بوم شناختى
ecological realized natalityزيست شناسى : زه و زاد بوم شناختى
ecological systemاکوسيستمزيست شناسى : بوم سازگان
ecological unitزيست شناسى : يگان بوم شناختى
ecologicalروانشناسى : بوم شناختى
ecomکامپيوتر : Electronic Computer Oriented Mailفرايند ارسال و دريافت پيامها به صورت ديجيتالى در تسهيلات مخابراتى
ecomaniaروانشناسى : بيزارى از خانواده
econometric modelبازرگانى : الگوى اقتصادسنجى
econometricکلمات مرتبط(econometric):
economic aggregatesمجموعه هاى اقتصادىبازرگانى : ارقام کلى اقتصادى
economic analysisعمران : تحليل اقتصادىبازرگانى : تحليل اقتصادى
economic and social councilشوراى اقتصادى و اجتماعى ،يکى از ارکان ششگانه سازمان ملل متحد که وظيفه اش انجام امور اقتصادى و اجتماعى و فرهنگى و تربيتى مربوط به سازمان مللقانون ـ فقه : به نيابت از طرف مجمع عمومى است
economic appraisalبازرگانى : ارزيابى اقتصادى
economic behaviourکردار اقتصادىبازرگانى : رفتار اقتصادى
economic choiceبازرگانى : انتخاب اقتصادى
economic classesبازرگانى : طبقات اقتصادى
economic commissionبازرگانى : هيئت اقتصادى
economic conflictتضاد اقتصادىبازرگانى : برخورد اقتصادى
economic constraintبازرگانى : محدوديت اقتصادى
economic costبازرگانى : هزينه اقتصادى
economic councilبازرگانى : شوراى اقتصادى
economic crisisبازرگانى : بحران اقتصادى
economic decisionsبازرگانى : تصميمات اقتصادى
economic depressionقانون ـ فقه : بحران اقتصادى
economic determinismفلسفه جبر اقتصادىقانون ـ فقه : يکى از اصول عقايد مارکس که به موجب ان جميع تحولات اجتماعى وسياسى ناشى از جبر اقتصادى تلقى مى گردد
economic developmentبازرگانى : توسعه اقتصادى
economic disincentivesبازرگانى : بازدارنده هاى اقتصادى
economic doctrinesاموزه هاى اقتصادىبازرگانى : دکترين اقتصادى
economic dominationبازرگانى : تسلط اقتصادى
economic dynamicsبازرگانى : پويائى اقتصادى
economic efficiencyبازرگانى : کارائى اقتصادى
economic endsبازرگانى : هدفهاى اقتصادى
economic feasibilityعمران : توجيه اقتصادىمعمارى : توجيه اقتصادى
economic flexibilityبازرگانى : انعطاف پذيرى اقتصادى
economic fluctuationقانون ـ فقه : نوسان اقتصادى
economic forecastingبازرگانى : پيش بينى اقتصادى
economic freedomبازرگانى : ازادى اقتصادى
economic frictionموانع اقتصادىبازرگانى : اصطکاک اقتصادى
economic geographyبازرگانى : جغرافياى اقتصادى
economic goalsبازرگانى : اهداف اقتصادى
economic goodبازرگانى : کالاى اقتصادى
economic growthبازرگانى : رشد اقتصادى
economic haul distanceمعمارى : فاصله اقتصادى حمل
economic historyبازرگانى : تاريخ اقتصادى
economic imperialismجهانخوارى اقتصادىبازرگانى : امپرياليسم اقتصادى
economic incentivesبازرگانى : انگيزه هاى اقتصادى
economic incomeبازرگانى : درامد اقتصادى
economic independenceبازرگانى : استقلال اقتصادى
economic indexبازرگانى : شاخص اقتصادى
economic indicatorشاخص اقتصادىبازرگانى : علائم اقتصادى
economic infrastructureبازرگانى : زيربناى اقتصادى
economic institutionsبازرگانى : نهادهاى اقتصادى
economic integrationيکپارچگى اقتصادىبازرگانى : همبستگى اقتصادى
economic interestبازرگانى : منافع اقتصادى
economic interpretation of historyبازرگانى : تفسير اقتصادى تاريخ
economic justificationعمران : توجيه اقتصادى
economic lawبازرگانى : قانون اقتصادى
economic liberalismمکتب ازادى اقتصادىبازرگانى : ليبراليسم اقتصادى
economic life of a projectعمران : دوره اقتصادى طرح
economic lifeعمر اقتصادىبازرگانى : مدت بهره بردارى از ماشين الات
economic liftعمر قانونى وسيلهعلوم نظامى : عمر قانونى
economic manانسان اقتصادىبازرگانى : بشر اقتصادى
economic maturityبلوغ اقتصادىبازرگانى : کمال اقتصادى
economic methodبازرگانى : روش اقتصادى
economic mobilizationبسيج منابع اقتصادى ،باصرفهعلوم نظامى : بسيج اقتصادى
economic modelبازرگانى : الگوى اقتصادى
economic modernizationبازرگانى : نوسازى اقتصادى
economic motivationانگيزه اقتصادىبازرگانى : مشوق اقتصادى
economic nationalismناسيوناليسم اقتصادىقانون ـ فقه : خودکفايى اقتصادى سيستم فکرى اقتصادى که هدف ان ايجاد سيستم اقتصادى مبنى بر خودبسى است به طوريکه اقتصاد کشور به تجارت خارجى براى کالاهاى اصلى احتياج نداشته باشدبازرگانى : ملى گرائى اقتصادى
economic of scaleکاهش دادن هزينه هاقانون ـ فقه : کاهش يافتن هزينه ها
economic order quantityکميت سفارش اقتصادى ،اقتصادى ترين مقدار سفارشبازرگانى : حد مطلوب سفارش
economic organizationبازرگانى : سازمان اقتصادى
economic paradoxesبازرگانى : تناقضات اقتصادى
economic planبازرگانى : برنامه اقتصادى
economic planningبازرگانى : برنامه ريزى اقتصادى
economic policyبازرگانى : سياست اقتصادى
economic potentialقدرت اقتصادىعلوم نظامى : نيروى اقتصادى
economic powerبازرگانى : قدرت اقتصادى
economic pressureبازرگانى : فشار اقتصادى
economic principlesبازرگانى : اصول اقتصادى
economic problemsمسائل اقتصادىبازرگانى : مشکلات اقتصادى
economic profitبازرگانى : سود اقتصادى
economic progressپيشرفت اقتصادىبازرگانى : ترقى اقتصادى
economic prosperityبازرگانى : رونق اقتصادى
economic prosprityقانون ـ فقه : رونق اقتصادى
economic recessionبازرگانى : رکود اقتصادى
economic reconstructionنوسازى اقتصادىبازرگانى : تجديد ساخت اقتصادى
economic rehabilitationبازرگانى : توانبخشى اقتصادى
economic relationsبازرگانى : روابط اقتصادى
economic rentاجاره اقتصادى ،بهره مالکانهقانون ـ فقه : بهره مالکانهبازرگانى : بهره اقتصادى
economic reorganizationبازرگانى : تجديد سازمان اقتصادى
economic resourcesبازرگانى : منابع اقتصادى
economic sanctionsتحريم اقتصادىبازرگانى : مجازاتهاى اقتصادى
economic sectionعمران : انتخاب سطح مقطع مناسب از نظر اقتصادى
economic self sufficiencyبازرگانى : خودکفائى اقتصادى
economic significanceبازرگانى : اهميت اقتصادى
economic stabilityبازرگانى : ثبات اقتصادى
economic stabilizationبازرگانى : تثبيت اقتصادى
economic statisticsبازرگانى : امارهاى اقتصادى
economic stringencyبازرگانى : محدوديت اقتصادى
economic structureساختار اقتصادىبازرگانى : بنيان اقتصادى
economic surplusبازرگانى : مازاد اقتصادى
economic systemبازرگانى : نظام اقتصادى
economic theoryبازرگانى : نظريه اقتصادى
economic thoughtتفکر اقتصادىبازرگانى : انديشه اقتصادى
economic trendبازرگانى : روند اقتصادى
economic unionبازرگانى : اتحاديه اقتصادى
economic unitواحد اقتصادى مانند،خانوار،شرکتبازرگانى : موسسه دولتى و...
economic unityبازرگانى : يکپارچگى اقتصادى
economic valueبازرگانى : ارزش اقتصادى
economic variableبازرگانى : متغير اقتصادى
economic warfareجنگ اقتصادىبازرگانى : مبارزه اقتصادى
economic wasteبازرگانى : اتلاف اقتصادى
economic wealthبازرگانى : ثروت اقتصادى
economic welfareبازرگانى : رفاه اقتصادى
economicalاقتصادى ،صرفه جو،خانه دارروانشناسى : مقرون به صرفهبازرگانى : مقرون به صرفه
economicallyاز لحاظ اقتصاد،از نظر اقتصاد،ازروى اقتصادقانون ـ فقه : از ديدگاه اقتصادى
economicesکلمات مرتبط(economices):
economicusکلمات مرتبط(economicus):
economies of scaleصرفه جوئى هاى توليد انبوهبازرگانى : صرفه جوئى هاى مقياس
economiesکلمات مرتبط(economies):
economiserمعمارى : پيش گرمکن
economismبازرگانى : اقتصادگرائى
economistsکلمات مرتبط(economists):
economization(رعايت)بازرگانى : رعايت اصول اقتصادى
economizerکرمکن مقدماتى ،ذخيره کنندهعلوم مهندسى : صرفه جوعلوم نظامى : صرفه جويى کننده انرژى
economizing methodروانشناسى : روش صرفه جويى
economizingصرفه جويى در دارايىقانون ـ فقه : حداکثر استفاده را از دارايى موجود کردنبازرگانى : صرفه جوئى کردن
economy factorضريب صرفه جويىعلوم مهندسى : ضريب اقتصادى
ecosphereزيست شناسى : بوم سپهر
ecosystem developmentگسترش بوم سازگانزيست شناسى : سازگان بوم گسترد
ecotoneزيست شناسى : کناربوم
ecotopeمواد بيجان بومزيست شناسى : نازيو بوم
ecperienceکلمات مرتبط(ecperience):
ecphoriaروانشناسى : ياد انگيزى
ecquisitive prescriptionمرور زمان مملک
ecquisitiveکلمات مرتبط(ecquisitive):
ecs (electroconvulsive shock)روانشناسى : ضربه برقى تشنج اور
ecsکلمات مرتبط(ecs):
ecstasizeبوجد دراوردن ،ازخودبيخودکردن ،بوجد درامدن ،ملنگ شدن
ect (electroconvulsive therapy)اى سى تىروانشناسى : درمان با تشنج برقى
ectکلمات مرتبط(ect):
ectomorphکشيده تن( اکتومورف)روانشناسى : کشيده تنورزش : اکتومورف
ectomorphic typeروانشناسى : سنخ کشيده تن
ectomorphicکلمات مرتبط(ectomorphic):
ectomorphyکشيده تنى( اکتومورفى)روانشناسى : کشيده تنى
ectordermبرون پوست( اکتودرم)روانشناسى : برون پوست
ectuating switchعلوم مهندسى : سوئيچ راه اندازى
ectuatingکلمات مرتبط(ectuating):
ecuکلمات مرتبط(ecu):
ecumenicوابسته به قاطبه مسيحيان جهان ،عمومى ،جامع
ecumenopolisزيست شناسى : کيهان شهر
edکلمات مرتبط(ed):
eddy current lossتلف جريان فوکوعلوم مهندسى : گمگشت جريان فوکوالکترونيک : اتلاف جريان فوکو
eddy current lossesعلوم هوايى : تلفات جريان گردابى
eddy currentsالکترونيک : جريانهاى فوکو
eddy lossعمران : افت جريان ناشى از چرخش و پيچش
eddy vicosityلزوجت گردابىمعمارى : کندروى گردابى
edentulousبى دندان
edermical meducationمعالجه جلدى
edermicalکلمات مرتبط(edermical):
edge (rideg)نبش ،کاکل ،لبه فوقانى شيروانى ،ستيغ شيروانى ،لبه بالاى شيروانىمعمارى : تيزه شيروانى
edge beamعمران : تير کنارى
edge cardکامپيوتر : يک تخته مدار که داراى قطعات باريک اتصال در طول يک لبه بوده و براى متصل شدن با رابط لبه طراحى شده است
edge connectorکامپيوتر : رابط لبه
edge cross lap jointاتصال نيم نيم( درودگرى)معمارى : اتصال نيم نيم
edge detectionاشکارسازى لبه هاکامپيوتر : الگوريتمى که با استفاده از ان يک کامپيوتر يا ادم مصنوعى مى تواند بفهمد که چه اشيايى را مى بيند
edge fillet weldعلوم مهندسى : جوش نوارى دوره اى
edge fillterعلوم مهندسى : صافى چاکدار
edge millعلوم مهندسى : اسياب غلطکى
edge pressureعلوم مهندسى : فشار لبه
edge ropeعلوم دريايى : طناب کنارى
edge sharpeningکامپيوتر : دقيق کردن لبه
edge stoneسنگ نبشىمعمارى : سنگ نبش
edge stressمعمارى : تنش تيغه
edge weldعلوم مهندسى : جوش لبه اى
edge weldingعلوم مهندسى : جوشکارى دوره اى
edge zoneاطراف لبهعلوم مهندسى : ناحيه لبه
edge-raiseعلوم مهندسى : بلندى لبه ورق
edge-setورزش : فشار برروى لبه هاى اسکى
edge-toolالت برنده
edged-toolافزارتيزيالبه دار( چون اسکنه) ،الت برنده( چون شمشير)
edgedلبه دار،تيز
edgelessبى لبه ،کند
edgerعلوم مهندسى : لبه خم کن
edgesکلمات مرتبط(edges):
edgewaysازطرف لبه ،درحالى که لبه ( چيزى ) بطرف جلوباشد،لب بلب
edgewiseاز طرف لبه ،بطرف لبه
edging machineماشين لبه خم کنى ،ماشين لب خم کنى( ورق)علوم مهندسى : دستگاه خم کننده لبه فلزاتمعمارى : ماشين لب خم کنى
edgyعمران : لبه دار
edibilityقابليت خوردن
edictalفرمانى
edificatoryبناکننده ،تهذيب کننده
edifyingتهذيب کننده ،کمال اور
edict of emancipationمنشور ازادى ،فرمانى که به تاريخ سوم مارس 1861 به وسيله الکساندر دوم امپراطور روسيه صادر و به موجب ان به" سرفها "يعنى ثلث جمعيت روسيه که فاقد ازادى واقعى بودندقانون ـ فقه : ازادى بى قيد و شرط اعطا شد
edipus complexروانشناسى : عقده اديپ
edipusکلمات مرتبط(edipus):
edison (storage) batteryالکترونيک : باترى اديسن
edison screw capعلوم مهندسى : سر پيچ اديسون
edison-lalande cellالکترونيک : پيل اديسن - لالاند
edisonکلمات مرتبط(edison):
ediswan connectorالکترونيک : رابط اديسوان
ediswan lamp base and socketالکترونيک : سر پيچ اديسوان
ediswanکلمات مرتبط(ediswan):
edit lineکامپيوتر : خط گزارش وضعيت
edit modeمد ويرايش ،حالت ويرايشکامپيوتر : وضعيت ويرايش
editing runکامپيوتر : در پردازش دسته اى برنامه ويرايش کننده داده را از نظر درستى ظاهرى بررسى کرده و هر گونه اشتباه را براى تصحيح و ارائه مجدد مشخص مى کند
edition de luxeچاپ ظريف يا تجملى
editionsکلمات مرتبط(editions):
editis vanityهمه چيز باطل است
editisکلمات مرتبط(editis):
editoressناشره ،مديره روزنامه يامجله ،سردبيرزن
editorial boardهئيت مديره يا کارکنان روزنامه
editorial staffهيئت مديره يانويسنده
editoriallyبطور چاپى ،بشکل سرمقاله
editsکامپيوتر : ويرايش
ediumکلمات مرتبط(edium):
edlinکامپيوتر : ادلين
edman degradation techniqueشيمى : شکستن به روش ادمن
edmanکلمات مرتبط(edman):
edpElectronic Data Processingکامپيوتر : پردازش داده در سطحى گسترده توسط کامپيوترهاى ديجيتالى الکترونيکى پردازش داده به صورت الکتريکى
edsExchangeable Disk Storeکامپيوتر : وسيله اى که بطور الکترويکى مى تواند پاک شده و برنامه ريزى گردد
educabilityروانشناسى : اموزش پذيرى
educable mentally retardedروانشناسى : عقب مانده ذهنى اموزش پذير
educatdکلمات مرتبط(educatd):
educatioکلمات مرتبط(educatio):
education centerمرکز اموزشعلوم نظامى : اموزشگاه
education pipeعمران : لوله تخليه
education standميزان تحصيلات
education(al)istکارشناس فرهنگى
educational accelerationروانشناسى : جهش اموزشى
educational administrationروانشناسى : مديريت اموزشى
educational age (ea)روانشناسى : سن اموزشى
educational guidanceروانشناسى : راهنمايى اموزشى
educational planningبازرگانى : برنامه ريزى اموزشى
educational psychologyروانشناسى : روانشناسى پرورشى
educational pyramidبازرگانى : هرم اموزشى
educational quotient (eq)روانشناسى : بهر اموزشى
educational systemبازرگانى : نظام اموزشى
educational technologyروانشناسى : فن شناسى اموزشى
educational televisionروانشناسى : تلويزيون اموزشى
educationalاموزشى ،پرورشى ،مربوط به اموزش و پرورش ،فرهنگىروانشناسى : تربيتى
educationallyاز راه تعليم و تربيت
educibleقابل استخراج يا استنباط
eductنتيجه ،استخراج يا استنباط
eduction-pipeلوله تخليه ياکشش
eductionاستنباط،نتيجه ،استخراجروانشناسى : استنتاج
edulcorateشيرين کردن ،ازموادنمکى يا اسيدى ازادکردن ،پالودن
edulcorationعمل شيرين کردن ،دفع موادنمکى يا اسيدى( ازاب)
edward j. neil awardورزش : جايزه بوکسور ممتاز سال
edward's personal preference scheduleروانشناسى : مقياس ادوارد براى رجحانهاى شخصى
edwardکلمات مرتبط(edward):
eecکلمات مرتبط(eec):
eeg (electroencephalogram)اى اى جىروانشناسى : برق نگاره مغز
eeg (electroencephalograph)اى اى جىروانشناسى : دستگاه برق نگارى مغز
eeg (electroencephalography)اى اى جىروانشناسى : برق نگارى مغز
eegکلمات مرتبط(eeg):
eeglish persian dictionaryفرهنگ انگليسى به فارسى
eeglishکلمات مرتبط(eeglish):
eeiکلمات مرتبط(eei):
eelwormجانورترشى ،کرم سرکه
eenحتى
eentکلمات مرتبط(eent):
eepگرفتن توپ و پاس دادن به ديگرى( لاکراس)ورزش : گرفتن توپ و پاس دادن به ديگرى
eerهميشه ،همواره ،همه وقت
eeromکامپيوتر : دستگاهى که به طور الکتريکى پاک شده و مجددا "برنامه ريزى مى گردد
efکلمات مرتبط(ef):
efectiveفعال ،حقيقى ،بالفعل ،واجد صلاحيت براى خدمت ،موثرقانون ـ فقه : قابل اجرا
effableگفتنى ،قابل تغيير
effaciveمحو کننده
effect and causeبازرگانى : معلول و علت
effective areaمعمارى : سطح موثر
effective atomic numberشيمى : عدد اتمى موثر
effective band widthشيمى : پهناى موثر نوار
effective beaten zoneمنطقه ضربت موثرعلوم نظامى : منطقه اى که 82 درصد گلوله ها در ان فرود مى ايد
effective capacityعلوم مهندسى : ظرفيت موثرعمران : گنجايش مفيد
effective chargeشيمى : بار موثر
effective collision cross-sectionالکترونيک : سطح مقطع برخورد موثر
effective collisionشيمى : برخورد موثر
effective currentالکترونيک : جريان موثر
effective damageخسارت موثرعلوم نظامى : ضايعات موثر
effective dateتاريخ اجراعلوم نظامى : تاريخ شرود اجراى دستورالعمل
effective demandتقاضاى موثربازرگانى : تقاضاى موثر عبارت است از مقدار کالائى که خريداران در قيمت هاى موجود مايل و قادر به خريد ان هستند
effective depthعمران : ارتفاع مفيد
effective diameterعلوم مهندسى : قطر موثر
effective electromotive forceالکترونيک : نيروى برق رانى موثر
effective faithايمان توام باعمل
effective fieldشيمى : ميدان موثر
effective forceعمران : نيروى موثر
effective grain diameterعمران : قطر موثر دانه
effective habit strengthروانشناسى : حد موثر نيرومندى عادت
effective input (output) capacitanceظرفيت موثر ورودى( خروجى)الکترونيک : ظرفيت موثر ورودى
effective input admittanceالکترونيک : گذرايى موثر ورودى
effective input impedanceالکترونيک : ناگذرايى موثر ورودى
effective interest rateبازرگانى : نرخ بهره موثر
effective length of strutبلندى کمانشمعمارى : ارتفاع کمانش
effective magnetic fieldشيمى : ميدان مغناطيسى موثر
effective magnetic momentشيمى : گشتاور مغناطيسى موثر
effective nuclear chargeشيمى : بار موثر هسته
effective output admittanceالکترونيک : گذرايى موثر خروجى
effective output impedanceالکترونيک : ناگذرايى موثر خروجى
effective outputدبى موثرعلوم مهندسى : خروجى موثرمعمارى : بازداده موثر
effective patternمنطقه اصابت موثرعلوم نظامى : منطقه اثر موثر
effective pitchعلوم هوايى : گام موثر
effective porosityعمران : تخلخل موثر
effective powerقدرت موثرعلوم مهندسى : توان موثر
effective pressureعمران : فشار موثر
effective radius of a wellعمران : شعاع موثر چاه
effective radiusعمران : شعاع موثر
effective rainfallعمران : بارندگى موثر
effective rangeبرد موثرعلوم نظامى : برد موثر جنگ افزارعلوم دريايى : برد موثر
effective reaction potentialروانشناسى : حد موثر نيرومندى واکنش
effective resistanceالکترونيک : مقدار مقاومت موثر
effective shearمعمارى : برش موثر
effective size of grainقطر موثر ذراتعمران : اندازه موثر ذرات
effective sizeعمران : اندازه موثر
effective snow meltعمران : برف ذوب شده موثر در جريان رودخانه
effective spanعمران : دهانه موثر
effective stimulusروانشناسى : محرک موثر
effective storageعمران : گنجايش مفيد
effective strengthاستعداد رزمى موثرعلوم نظامى : استعداد رزمى موجود
effective stressعمران : تنش موثر
effective tax rateبازرگانى : نرخ موثر مالياتى
effective tax systemبازرگانى : نظام موثر مالياتى
effective temperatureمعمارى : دماى موثر
effective thickness of a wallعمران : ضخامت موثر ديوار
effective throatعلوم مهندسى : گلوگاه موثر
effective through putکامپيوتر : توان عملياتى موثر
effective treatmentتسويه کارازيست شناسى : تسويه موثر
effective unit weightعمران : وزن مخصوص موثر
effective valueالکترونيک : جريان موثر
effective widthعمران : عرض موثر
effective windباد سمتىعلوم نظامى : مولفه باد موثر
effectivelyبطور موثر يا کارگر
effectiveness clockدايره کارامدى پدافند هوايىعلوم نظامى : دايره اى که نتايج تجزيه و تحليل ميزان کفايت پدافند هوايى را نشان مى دهد
effectivenessاثر،تاثير،کارايى ،سودمندى ،تاثيرکامپيوتر : کارائىروانشناسى : اثر بخشىبازرگانى : تاثير بخشىعلوم نظامى : ميزان تاثير
effectlessبى اثر،بى نتيجه
effectorروانشناسى : اندام مجرى
effectsمعمارى : عوامل
effectualityسودمندى ،اثر،نافعيت
effectuallyبطور نافع و موثر
effectuateموجب شدن ،انجام دادن ،صورت دادن
effectuationانجام
effeminationروانشناسى : زن نما شدن
effervescencyجوش زنى ،هيجان ،خروش ،توليدحباب ياکف
efficaciouslyبطور نافع و موثر
efficaciousnessسودمندى ،نافع بودن
efficiency (battle)قابليت رزمىعلوم نظامى : کارايى رزمى
efficiency of rectificationالکترونيک : بازده يکسوکنندگى
efficiency pointقانون ـ فقه : حد مطلوبيت کالاى توليد شده با حداقل هزينه
efficiency unitبازرگانى : واحد کارايى
efficiency varianceتباين کارايىعلوم مهندسى : اختلاف بازدهى
efficient allocation of resourcesبازرگانى : تخصيص کاراى منابع
efficient cavseعلت اصلى
efficientlyاز روى کفايت و لياقت
efflore scenceعمران : قشر سفيد رنگى که در سطح بتن بوجود ميايد
effloreکلمات مرتبط(efflore):
efflorescentمتبلورشونده ،پوشيده ازگرداملاح ،شوره زده
effort syndromeروانشناسى : نشانگان تلاش
effortsکلمات مرتبط(efforts):
effuentزيست شناسى : برون ريز
effulgeتابش ،درخشندگى ،برق ،هواى باز
effusion of gasesمعمارى : نشت گازها
effusive rocksمعمارى : سنگهاى خروجى
effusivelyبطورفراوان ،زياد،چنانکه گويى بريزد
effusivenessريزندگى ،فراوانى
eftElectronic Funds Transfer،انتقال الکترونيکى دارائىکامپيوتر : انتقال الکترونيکى سرمايه
eftsoonاندکى پس ازان ،طولى نکشيدکه ،بيدرنگ
egaاى جى اىکامپيوتر : وفق دهنده نگاره سازى پيشرفته
egalitaireروش فکرى است که طرفدار مساوات ابناء بشر در جميع شئون مى باشدقانون ـ فقه : معادلequalitarianism
egalitarian societyبازرگانى : جامعه تساوى طلب
egeکلمات مرتبط(ege):
egesکلمات مرتبط(eges):
egestionدفع ،بيرون ريزى
egg and dartتخم مرغ ونيش
egg positionورزش : حالت تخم مرغى در مسابقات سرعت اسکى
egg shaped sectionمعمارى : مقطع تخم مرغى
egg shapedبيضوى شکلعمران : تخم مرغى شکل
egg-appleبادنجان
egg-birdمرغ نوروزى
egg-boundصفت مرغى که تخم درتخم دانش گشته ياپيچ خورده است
egg-cupظرف مخصوص تخم مرغ
egg-layingتخم کن
egg-plantبادنجان
egg-plumالوزرد
egg-shellمانندپوست تخم مرغ ،نازک
egg-toothنوک جوجه ازتخم درنيامده که با ان پوست تخم راشکسته بيرون ميايد
eggerيکجورپروانه که نوزادش برگ درختان رازيان ميرساند
eggsکلمات مرتبط(eggs):
eglandularبى غده
ego analysisروانشناسى : تحليل خود
ego blockروانشناسى : سد خود
ego cathexisروانشناسى : نيروگذارى در خود
ego consciousnessروانشناسى : خوداگاهى
ego loss programmingکامپيوتر : تنظيم کارهاى برنامه نويسى بطوريکه اعتبار موفقيت يا گناه شکست بايد بجاى يک برنامه نويس ميان چند برنامه نويس تقسيم گردد
ego-alien (ego dystonic)روانشناسى : خود ناپذير
ego-defenceروانشناسى : دفاع خود
ego-discoveryروانشناسى : خوديابى
ego-dystonicروانشناسى : خود ناهمخوان
ego-functionروانشناسى : کارکرد خود
ego-idealروانشناسى : خود ارمانى
ego-involvedروانشناسى : خود درگيرشده
ego-involvementروانشناسى : خود درگيرشدگى
ego-resistanceروانشناسى : مقاومت خود
ego-strengthروانشناسى : نيرومندى خود
ego-syntonicروانشناسى : خودپذير
egocentricismروانشناسى : خود محورى
egocentricityروانشناسى : خود محورى
egoisticمبنى بر اثصول خودپرستى
egomaniaروانشناسى : خودپردازى
egotisimروانشناسى : خودخواهى
egotisticمبنى بر خودپسندى
egotisticallyخودپرستانه ،ازروى خودبينى
egotizeازروى خودبينى سخن گفتن ياچيزنوشتن ،خودپرستانه رفتارکردن
egregiouslyکاملا،زياد،بطورفاحش يانمايان
egyptian architectureمعمارى : معمارى مصرى
egyptian privetحنا
egyptian willowبيد مشک
egyptianizeمصرى( ماب )کردن
egyption willow waterعرق بيد مشک
egyptionکلمات مرتبط(egyption):
egyptologistشناسنده اثارباستانى مصر
ehا،د،ها،وه
eherryکلمات مرتبط(eherry):
ehticsاخلاقياتروانشناسى : علم اخلاق
eia interfaceکامپيوتر : يک رابط استاندارد ميان دستگاههاى جانبى و ريزکامپيوترها و مدمها و ترمينالها
eiaکامپيوتر : Electronic Industries Associationسازمان صنايع الکترونيک
eicosaneشيمى : ايکوزان
eider-downپرنرمى که ازمرغابى شمالى بدست ميايد،پرقو
eidesisروانشناسى : تخيل گرايى
eidetic imageryروانشناسى : تصوير ذهنى روشن
eidetic memoryروانشناسى : ياد روشن
eidographاسبابى که بوسيله ان نقشه ايرابهرمقياسى بخواهندبزرگ وکوچک ميک
eigenfunctionويژه تابعشيمى : تابع مشخصه
eigenstateشيمى : حالت انرژى
eigenvalueويژه مقدارشيمى : مقدار مشخصه
eight ball billiardبيليارد امريکايىورزش : تقسيمى از 1 تا 7 براى يک نفر و از 9 تا 15 براى نفرديگر و شماره 8 براى بازيگرى که شماره هاى خود را بکيسه انداخته
eight cylinder engineعلوم مهندسى : موتور هشت سيلندر
eight-dayهشت روزه ،هفته کوک
eight-foldهشت برابر،هشت چندان ،هشت لا
eight-queens problemورزش : مسئله هشت وزير شطرنج
eight-speed gear driveعلوم مهندسى : گيربکس هشت دنده
eight-spindle automatic machineعلوم مهندسى : دستگاه خودکار با هشت هرزگرد
eighthlyهشتم( انکه)،ثامسا
eightsورزش : مسابقه پاروزنى 8 نفره
eighty lashesقانون ـ فقه : هشتاد ضربه شلاق
eigneکلمات مرتبط(eigne):
einnow not thy hairزلف بربادمده
einnowکلمات مرتبط(einnow):
einstein's lawالکترونيک : قانون اينشتاين
einstein-bose statisticsشيمى : امار بوز - اينشتين
einsteinکلمات مرتبط(einstein):
einsteiniumsymb: Enشيمى : اينشتينيم
einstellungروانشناسى : امايه
eireneconپيشنهاداشتى
eisaکامپيوتر : معمارى استاندارد صنعت توسعه پذير
eisotrophobiaروانشناسى : ايينه هراسى
eistertکلمات مرتبط(eistert):
either oneهريک ازدو،هيچ يک ازدو
either pronهريکى ،هرکدام
eitsکلمات مرتبط(eits):
ejaculatio praecoxروانشناسى : انزال زودرس
ejaculatioکلمات مرتبط(ejaculatio):
ejaculatorعضله انزال
ejectamentaمواد دفع شده ياپرت شده) چون مواداتش فشان
ejectorفشنگ پران ،فشنگ کش ،بيرون کنندهعلوم مهندسى : دفع کنندهمعمارى : افشانکشيمى : بيرون اندازورزش : وسيله پرتاب کننده پوکه به خارجعلوم نظامى : پوکه کش بيرون کشنده
elکلمات مرتبط(el):
elaborated codeروانشناسى : رمز بسط يافته
elaboratedکلمات مرتبط(elaborated):
elaboratelyاستادانه ،بطور کامل ،از روى صنعت و نازک کارى
elaboratenessکمال دقت ،نازک کارى ،استادى در کار
elapsationفوتقانون ـ فقه : ازدست رفتن حق به واسطه مرور زمان
elapsedقانون ـ فقه : منقضى
elaraنجوم : الارا
elaspedمنقضىقانون ـ فقه : فوت شده
elastanceالکترونيک : برق ناپذيرى
elastic axisعلوم هوايى : محور الاستيک
elastic behaviorرفتار ارتجاعىعمران : حرکت ارتجاعى
elastic bootsپوتين دو طرف کش دار
elastic bucklingعمران : کمانش ارتجاعى
elastic bufferکامپيوتر : ميانگير ارتجاعى
elastic collisionمعمارى : برخورد کشسانشيمى : برخورد کشسانعلوم هوايى : برخورد الاستيک
elastic deformationعمران : تغيير شکل ارتجاعى
elastic demandتقاضاى با کشش ،تقاضاى کشش دارقانون ـ فقه : تقاضاى انعطاف پذيربازرگانى : حساس
elastic designطرح پلاستيکىعمران : طرح ارتجاعىمعمارى : طرح و محاسبه در محيط ارتجاعى
elastic equilibriumتعادل ارتجاعىمعمارى : ايستائى بر جهندگى
elastic forceورزش : نيروى ارتجاع
elastic limit tensile strengthratio elastometerعلوم مهندسى : دستگاه اندازه گيرى الاستيسيته ارتجاع سنج
elastic limitحدالاستيک ،حد کشسانى ،حد بر جهندگى ،حد ارتجاعى ،مرز برجهندگى ،مرز ارتجاعى ،حد کشوارىعلوم مهندسى : حد ارتجاعىعمران : حد ارتجاعىمعمارى : حد جهمندىعلوم هوايى : حد کشسانى
elastic modulusضريب کشسانى ،ضريب ارتجاعىمعمارى : ضريب بر جهندگىشيمى : ضريب کشسانى
elastic pavementمعمارى : روسازى فنرى
elastic propertiesعمران : خواص ارتجاعى
elastic restraintعمران : گيردارى ارتجاعى
elastic scatteringشيمى : پراکندگى کشسان
elastic spiritsسبکروحى
elastic stabilityعمران : پايدارى ارتجاعى
elastic strainعمران : تغيير شکل نسبى ارتجاعى
elastic supplyعرضه با کششبازرگانى : عرضه انعطاف پذير،عرضه حساس
elastic supportعمران : تکيه گاه ارتجاعى
elastic webپارچه کش دار،کش
elasticallyبطورکش دار
elasticity coefficientبازرگانى : ضريب کشش
elasticity modulusشيمى : ضريب کشسانى
elasticity of demandقانون ـ فقه : کشش تقاضابازرگانى : کشش تقاضا
elasticity of factor substitutionکشش جانشينى عوامل مقياسى از درجه قابليت جانشينى بين عوامل توليد،در هر فرايند توليدىبازرگانى : وقتى که قيمت نسبى عوامل تغيير ميکند.
elasticity of productionبازرگانى : کشش توليد
elasticity of substitutionبازرگانى : کشش جانشينى
elasticity of supplyبازرگانى : کشش عرضه
elastivityالکترونيک : واحد برق ناپذيرى
elastomerشيمى : کشپار
elated by successبادکننده يامغروردرنتيجه کاميابى
elatedکلمات مرتبط(elated):
elateriumداروى مسهل که ازشيره خرخيارميسازند
elavation tintرنگ يا هاشورهاى ارتفاع نماعلوم نظامى : هاشور ارتفاع نقشه
elavationکلمات مرتبط(elavation):
elbow padsورزش : زانوبند
elbow roomقانون ـ فقه : ازادى عمل
elbow telescopeعلوم نظامى : دوربين بازويى
elbow-chairصندلى دسته دار
elbow-jointزانويى ،بندارنج
elbowingورزش : ضربه غيرمجاز با ارنج
elbowmeterعمران : جريان سنج زانوئى
elbowsکلمات مرتبط(elbows):
elctron tubeکامپيوتر : لامپ الکترونيکى
elctronکلمات مرتبط(elctron):
elder hardسر بليط
elder-berryميوه اقطى
eldersبزرگترها
eldershipبزرگترى ،ارشديتعلوم نظامى : ارشديت درجه
elderwortغليون ،شون
eldographعمران : دستگاه تبديل مقياس نقشه مانند پانتوگراف
eldoradoسرزمين زر،کشورزر،ديارخيالى
elecric technologyعلوم مهندسى : تکنولوژى برق
elecricکلمات مرتبط(elecric):
elect for the parliamentقانون ـ فقه : وکيل کردن
elected senatorقانون ـ فقه : سناتور انتخابى
electedانتخابى ،انتخاب شدهقانون ـ فقه : منتخب
electericalکلمات مرتبط(electerical):
election campaignقانون ـ فقه : مبارزه انتخاباتى
election propagandaقانون ـ فقه : تبليغات انتخاباتى
election supervisor councilقانون ـ فقه : انجمن نظارت بر انتخابات
election supervisory councilقانون ـ فقه : انجمن نظارت بر انتخابات
electioneeringقانون ـ فقه : مبارزه انتخاباتى
electionsقانون ـ فقه : انتخابات
elective affinityميل ترکيبى
elective mutismروانشناسى : خموشى انتخابى
electomagnetic theoryشيمى : نظريه الکترومغناطيسى
electomagneticکلمات مرتبط(electomagnetic):
electorانتخاب کننده ،انتخاب کنندهقانون ـ فقه : منتخب
electoral legislative termقانون ـ فقه : دوره انتخابيه
electralloyالکترونيک : الکترالوى
electressخانم انتخاب کننده ،خانمى که عضوهيئت انتخاب کنندگان است
electric , drillعلوم نظامى : مته برقى
electric amalgamالکترونيک : ملغمه برقى
electric apparatusعلوم مهندسى : دستگاه الکتريکى
electric arc currentعلوم مهندسى : جريان قوس الکتريکى
electric arcقوس الکتريکىعلوم مهندسى : قوس نورىالکترونيک : قوس الکتريکىشيمى : قوس الکتريکى
electric archمعمارى : قوس برقى
electric attractionالکترونيک : جاذبه الکتريکى
electric balanceالکترونيک : تعادل الکتريکى
electric bellزنگ اخبار( برقى)معمارى : زنگ اخبار
electric boilerعلوم مهندسى : ديگ بخار برقى
electric brakeترمز برقىعلوم مهندسى : ترمز الکتريکىالکترونيک : ترمز برقى
electric break downعلوم مهندسى : شکست الکتريکى
electric bulbچراغ برقعلوم مهندسى : لامپ الکتريکى
electric candleالکترونيک : شمع برقى
electric chargeعلوم مهندسى : بار الکتريکىالکترونيک : بار الکتريکىمعمارى : بار برقى
electric circuitعلوم مهندسى : مدار الکتريکىالکترونيک : مدار
electric cleanerعلوم مهندسى : جارو برقى
electric clockعلوم مهندسى : ساعت الکتريکى
electric communicationعلوم مهندسى : مخابرات
electric companyعلوم مهندسى : شرکت برق
electric componentعلوم مهندسى : قطعه الکتريکى
electric conductionعلوم مهندسى : هدايت الکتريسيته
electric conductorرسانا،هادى الکتريسيتهعلوم مهندسى : هادى برقزيست شناسى : هادى
electric connectionعلوم مهندسى : اتصال الکتريکى
electric constantشيمى : ثابت الکتريکى
electric contactعلوم مهندسى : کنتاکت الکتريکى
electric controlعلوم مهندسى : کنترل الکتريکى
electric convulsive therapy (ect)درمان با تشنج برقى( اى سى تى)روانشناسى : درمان با تشنج برقى
electric couplingتزويج الکتريکىعلوم مهندسى : پيوست الکتريکى
electric currentعلوم مهندسى : جريان الکتريسيتهالکترونيک : شدت جريانمعمارى : جريان برقى
electric cushionعلوم مهندسى : بالش برقى
electric dipoleالکترونيک : دو قطبى الکتريسيته
electric discharge lampعلوم مهندسى : لامپ تخليه الکتريکى
electric dischargeعلوم مهندسى : تخليه الکتريکىشيمى : تخليه الکتريکىعلوم هوايى : تخليه الکتريکى
electric doubletالکترونيک : دو قطبى الکتريسيته
electric driveعلوم مهندسى : محرکه الکتريکى
electric ealالکترونيک : ماهى برقدار
electric energyعلوم مهندسى : انرژى الکتريکىالکترونيک : انرژى الکتريکىشيمى : انرژى الکتريکى
electric engineerمهندس برقعلوم مهندسى : کارشناس برق
electric engineeringمهندسى برقعلوم مهندسى : الکتروتکنيک
electric equipmentعلوم مهندسى : تجهيزات الکتريکى
electric eyeالکترونيک : چشم الکتريکى
electric field intensityالکترونيک : شدت ميدان الکتريکىشيمى : شدت ميدان الکتريکى
electric field strengthعلوم مهندسى : شدت ميدان الکتريکىالکترونيک : شدت ميدان الکتريکى
electric fieldعلوم مهندسى : ميدان الکتريکىالکترونيک : ميدان الکتريکىنجوم : ميدان الکتريکىعلوم هوايى : ميدان الکتريکى
electric filterعلوم مهندسى : صافى الکتريکى
electric fluidالکترونيک : سيال برقى
electric flux densityعلوم مهندسى : چگالى شار الکتريکى
electric fluxعلوم مهندسى : شار الکتريکىالکترونيک : شاره برقى
electric foilفلوره الکتريکورزش : شمشير فويل با نوک برقدار
electric forceعلوم مهندسى : نيروى الکتريکىشيمى : نيروى الکتريکى
electric furnaceکوره برقىعلوم مهندسى : بوته برقىالکترونيک : کوره برقى
electric generatorمولد الکتريسيتهعلوم مهندسى : ژنراتور
electric heaterبخارى برقىعلوم مهندسى : گرم کن الکتريکىالکترونيک : بخارى برقى
electric horsepowerالکترونيک : اسب بخار الکتريکى
electric industryعلوم مهندسى : صنعت برق
electric installationعلوم مهندسى : سيم کشى برق
electric insulatorمعمارى : مقره
electric ironعلوم مهندسى : اطو برقى
electric lampچراغ برقعلوم مهندسى : لامپ
electric lead pipeمعمارى : لوله برکمن
electric light bulbمعمارى : لامپ چراغ برق
electric lightمعمارى : روشنايى برقى
electric lightingعلوم مهندسى : روشنايى
electric line of forceعلوم هوايى : خطوط نيروى برق
electric machineماشين الکتريکىعلوم مهندسى : دستگاه برقى
electric meterبرق سنج ،کنتور
electric motorموتور الکتريکىعلوم مهندسى : الکتروموتورمعمارى : موتور برقى
electric organروانشناسى : اندام برقزن
electric plantنيروگاهعلوم مهندسى : کارخانه برق
electric potentialعلوم مهندسى : پتانسيل الکتريکىشيمى : پتانسيل الکتريکىعلوم هوايى : پتانسيل الکتريکى
electric powerمعمارى : توان برقى
electric primerعلوم نظامى : چاشنى الکتريکى
electric railwayعلوم مهندسى : راه اهن برقى
electric resistanceعلوم مهندسى : مقاومت الکتريکىشيمى : مقاومت الکتريکى
electric shockعلوم مهندسى : شوک الکتريکىعمران : شوک الکتريکىمعمارى : شوک الکتريکىروانشناسى : ضربه برقى
electric soldering ironمعمارى : هويه برقى
electric spectrumالکترونيک : طيف برقى
electric squibعلوم نظامى : نوعى چاشنى با فتيله الکتريکى
electric steelعلوم هوايى : فولاد ابکارى
electric tensionفشار الکتريکىعلوم مهندسى : ولتاژ
electric thermometerالکترونيک : دماسنج برقى
electric torchچراغ قوه اى
electric tractionکشش الکتريکىعمران : قوه الکتريکى
electric trainقطار برقىعلوم مهندسى : ترن برقى
electric unitالکترونيک : واحدهاى الکتريکى
electric waveالکترونيک : موج الکتريکىشيمى : موج الکتريکى
electric weldingجوشکارى با برقعلوم مهندسى : جوشکارى الکتريکىالکترونيک : جوشکارى برقىمعمارى : جوش برقىعلوم هوايى : جوش برق
electric windعلوم هوايى : باد الکتريکى
electric wiring materialعلوم مهندسى : مصالح سيم کشى برق
electric wiringعلوم مهندسى : سيم کشى برق
electrical analogueعمران : مشابهات الکتريکى
electrical and otherwiseالکتريکى و غير الکتريکى
electrical angleالکترونيک : زاويه الکتريکى
electrical boundingعلوم هوايى : اتصال الکتريکى
electrical breezeالکترونيک : وزش الکتريکى
electrical circuitمعمارى : مدار برقى
electrical communicationsکامپيوتر : ارتباطات الکترونيکى
electrical conductanceشيمى : رسانايى الکتريکى
electrical conductionشيمى : رسانش الکتريکىزيست شناسى : رسانش الکتريکى
electrical conductivityرسانندگى الکتريکى ،رسانندگىعمران : هدايت الکتريکىشيمى : رسانندگى الکتريکىزيست شناسى : رسانايى
electrical conductorمعمارى : رساناى برقى
electrical degreeالکترونيک : درجه الکتريکى
electrical dischargeمعمارى : تخليه برقى
electrical double layerشيمى : لايه مضاعف الکتريکى
electrical energyمعمارى : انرژى برقى
electrical fuseمعمارى : فيوز برق
electrical inductionمعمارى : القاى برقى
electrical insulationعايق سازى الکتريکىمعمارى : برق بندى
electrical insulatorعلوم هوايى : عايق الکتريکى
electrical interceptionعلوم هوايى : رهگيرى الکترونيکىعلوم نظامى : رهگيرى الکترونيکى
electrical interfaceعلوم هوايى : تداخل الکتريکى
electrical metallic tubingالکترونيک : لوله برقى فلزى
electrical modelعمران : مدل الکتريکى
electrical prospectingمعمارى : کاوش الکتريکى
electrical quantityالکترونيک : مقدار الکتريسيته
electrical resistanceمعمارى : مقاومت برقى
electrical resistivityعمران : مقاومت الکتريکىشيمى : مقاومت ويژه
electrical schematicکامپيوتر : نمودار الکتريکى
electrical seriesالکترونيک : زوجهاى برقى
electrical shantمعمارى : مهار برقى
electrical sheetالکترونيک : ورقهاى برقى
electrical transcriptionالکترونيک : ضبط الکتريکى
electricalالکتريکى ،برقىالکترونيک : الکتريکىعلوم نظامى : سيستم الکتريکى
electrically erasable read only memoryکامپيوتر : حافظه الکترونيکى پاک شدنى فقط خواندنى
electrically operated chuckعلوم مهندسى : سه نظام با عملکرد الکتريکى
electricallyبوسيله برق
electricians mate (e.m)برقىعلوم نظامى : تکنيسين برقعلوم دريايى : تکنيسين برق
electriciansکلمات مرتبط(electricians):
electricity meterعلوم مهندسى : کنتور برق
electridشيمى : الکتريد
electrification of a gasالکترونيک : برقى شدن گاز
electriseالکتريکى کردنعلوم مهندسى : برقى کردن
electrizeقوه کهربايى دادن( به)،بابرق پرکردن ،بهيجان اوردن ،ازجاپراندن
electro opticsعلوم نظامى : وسايل نشانه روى الکترونيکى دوربينهاى نشانه روى الکترونيکى
electro platingعمران : ابکارى فلزات به کمک برق
electro positiveشيمى : الکتروپوزيتيو
electro-erosion processعلوم مهندسى : فرايند فرسايش الکتريکى
electro-erosionعلوم مهندسى : فرسايش الکتريکى
electro-galvanizeعلوم مهندسى : اب روى دادن الکتريکى الکتروگالوانيزه کردن
electro-magnetاهنى که در تحت تاثير قوه ،برق خاصيت مغناطيسى پيدا کند اهنرباى الکتريکى
electro-magnetismتوليد خواص مغناطيسى بوسيله ،علم روابط فيزيکى ميان ،برق و خواص مغناطيسى
electro-negativeداراى برق منفى ،وابسته به برق منفى
electro-physicعلوم مهندسى : فيزيک الکتريسيته
electro-spark processعلوم مهندسى : فرايند قوس الکتريکى
electro-staticsعلم برق ساکن ،علم خواص الکتريک هنگام بيحرکتى
electroکلمات مرتبط(electro):
electroactiveشيمى : الکتروفعال
electroanalytical methodsشيمى : روشهايى الکترواناليتيکى
electroanalyticalکلمات مرتبط(electroanalytical):
electrocapillarityالکترونيک : برق - موبينگى
electrocapillary phenomenaالکترونيک : پديده هاى برق - موبينگى
electrocapillaryکلمات مرتبط(electrocapillary):
electrocardiographyروانشناسى : قلب نگارى برقى
electrochemical cellشيمى : پيل الکتروشيميايى
electrochemical corrosionشيمى : خوردگى الکتروشيميايى
electrochemical equivalentشيمى : هم ارز الکتروشيميايى
electrochemical potentialشيمى : پتانسيل الکتروشيميايى
electrochemical treatmentعلوم هوايى : عمليات الکتروشيمايى
electrochemicalروانشناسى : برقى - شيميايى
electrochemistryالکترونيک : برق شيمىشيمى : الکتروشيمى
electroconvulsive shock (ecs)روانشناسى : ضربه برقى تشنج اور
electroconvulsive therapy (ect)روانشناسى : درمان با تشنج برقى
electroconvulsiveکلمات مرتبط(electroconvulsive):
electrocyclic reactionشيمى : واکنش الکتروسيکلى
electrocyclicکلمات مرتبط(electrocyclic):
electrode admittanceالکترونيک : گذرايى الکترد
electrode biasالکترونيک : ولتاژ استراحت
electrode characteristicالکترونيک : مشخصه الکترد
electrode conductanceالکترونيک : رسانايى الکترد
electrode currentالکترونيک : جريان الکترد
electrode dark currentالکترونيک : جريان تاريک
electrode dissipationالکترونيک : اتلاف توان الکترد
electrode holderانبر جوشکارىعلوم مهندسى : انبر جوش
electrode impedanceالکترونيک : ناگذرايى الکترد
electrode positionشيمى : رسوبگيرى الکتروشيميايى
electrode radiatorالکترونيک : رادياتور الکترد
electrode reactanceالکترونيک : راکتانس الکترد
electrode resistanceالکترونيک : مقدار مقاومت الکترد
electrode supportالکترونيک : پايه الکترد
electrode susceptanceالکترونيک : پذيرندگى الکترد
electrode sweepعلوم نظامى : جمع اورى مين با استفاده از کابل الکتريکى يا مغناطيسى
electrode voltageالکترونيک : ولتاژ الکترد
electrode-current averaging timeالکترونيک : زمان ميانگين شدن
electrodepositionگالوانوتکنيکعلوم مهندسى : گالوانيزه کردن
electrodermal changesروانشناسى : تغييرات برقى پوست
electrodermal responseروانشناسى : پاسخ برقى پوست
electrodermalکلمات مرتبط(electrodermal):
electrodiagnosisروانشناسى : تشخيص با دستگاههاى برقى
electrodynamic dampingعلوم هوايى : استهلاک الکتروديناميکى
electrodynamic inductionالکترونيک : القاى الکتروديناميک
electrodynamic loudspeakerعلوم مهندسى : بلندگوى الکتروديناميکىالکترونيک : بلندگوى الکتروديناميک
electrodynamometerالکترونيک : توان سنج برقى
electroencephalogram (eeg)برق نگاره مغزروانشناسى : اى اى جى
electroencephalograph (eeg)دستگاه برق نگارى مغزروانشناسى : اى اى جى
electroencephalography (eeg)برق نگارى مغزروانشناسى : اى اى جى
electroencephalographyکلمات مرتبط(electroencephalography):
electroerosiveعلوم مهندسى : فرسايش قوس الکتريکى
electrojectعلوم هوايى : الکتروجت
electrokineticsعلم خواص برق متحرک
electrolier switchالکترونيک : کليد چلچراغ
electrolierالکترونيک : اويز چلچراغى
electroluminescenceعلوم هوايى : الکترولومينه سانس
electrolyserالکترونيک : الکتروليز گر
electrolyteعلوم مهندسى : مايع کار الکتروليتالکترونيک : الکتروليتشيمى : الکتروليتروانشناسى : الکتروليتعلوم هوايى : الکتروليت
electrolytic capacitorخازن الکتروليتىعلوم مهندسى : خازن الکتروليتالکترونيک : خازن الکتريکى
electrolytic cellالکترونيک : پيل الکتروليزشيمى : ظرف برقکافت
electrolytic condenserالکترونيک : خازن الکتروليتى
electrolytic conductionشيمى : رسانش الکتروليتى
electrolytic copperمس الکتروليزىعلوم مهندسى : مس الکتروليت
electrolytic corrosionعلوم هوايى : خوردگى الکتروليتى
electrolytic decompositionالکترونيک : تجزيه الکتروليت
electrolytic depositionته نشست الکتروليتىعلوم مهندسى : متاليزه گردانى گالوانيکى
electrolytic detectorالکترونيک : اشکارساز الکتروليتى
electrolytic generatorالکترونيک : دينام الکتروليز
electrolytic interrupterالکترونيک : ضربه گر الکتروليتى
electrolytic ironعلوم مهندسى : اهن الکتريکى
electrolytic lighnting arresterالکترونيک : برق گير الکتروليتى
electrolytic oxidation processعلوم مهندسى : فرايند اکسيداسيون الکتروليتى
electrolytic rectifierعلوم مهندسى : يکسوسازى الکتروليتىالکترونيک : يکسوکننده الکتروليتى
electrolytic silver refiningعلوم مهندسى : الکتروليز نقره
electrolytic tankالکترونيک : ظرف جريان نما
electrolytic zinc processعلوم مهندسى : الکتروليز روى
electrolyticalمربوط به افسادياتحليل الکتريکى
electromagnetic attractionالکترونيک : جاذبه الکترومغناطيسى
electromagnetic brakeالکترونيک : ترمز مغناطيسى
electromagnetic compatabilityعلوم نظامى : قابليت انطباق الکترومغناطيسى قابليت کار هماهنگ الکتريکى
electromagnetic couplingعلوم مهندسى : تزويج الکترومغناطيسى
electromagnetic cutoutالکترونيک : فيوز الکترومغناطيسى
electromagnetic deflectionالکترونيک : خمش الکترومغناطيسى
electromagnetic delay lineکامپيوتر : خط تاخير الکترومغناطيسى
electromagnetic fieldالکترونيک : ميدان الکترومغناطيسىشيمى : ميدان الکترومغناطيسىنجوم : ميدان الکترومغناطيسى
electromagnetic fluxالکترونيک : شاره الکترومغناطيسى
electromagnetic focusingالکترونيک : تمرکز الکترومغناطيسى
electromagnetic inductionالکترونيک : القاى الکترومغناطيسىعلوم هوايى : القاى الکترو مغناطيسى
electromagnetic interferenceعلوم نظامى : مداخله الکترومغناطيسى در کار رادارها
electromagnetic intrusionعلوم نظامى : نفوذ الکترومغناطيسى در مدار رادارهاى دشمن
electromagnetic lensالکترونيک : عدسى الکترومغناطيسى
electromagnetic logعلوم نظامى : سرعت ياب الکترومغناطيسى
electromagnetic profileعلوم نظامى : مجموعه اطلاعات مربوط به وسايل الکترومانيتکى و الکترونيکى و رادار
electromagnetic radiationشيمى : تابش الکترومغناطيسىعلوم هوايى : تابش هاى الکترومگنتيک
electromagnetic relayکليد مغناطيسىعلوم مهندسى : رله الکترومغناطيسى
electromagnetic repulsionالکترونيک : دافعه الکترومغناطيسى
electromagnetic spectrumطيف الکترومغناطيسىعلوم هوايى : طيف الکترومگنتيکعلوم نظامى : ميدان الکترومغناطيسى
electromagnetic systemالکترونيک : دستگاه الکترومغناطيسى
electromagnetic tranشيمى : تله الکترومغناطيسى
electromagnetic unitsالکترونيک : واحدهاى الکترومغناطيسى
electromagnetic vibrationالکترونيک : ضربه گر الکترومغناطيسى
electromagnetic wavesامواج الکترومغناطيسىشيمى : امواج الکترومغناطيسىنجوم : پرتوهاى الکترومغناطيسىعلوم هوايى : امواج الکترومگنتيک
electromechanicalکامپيوتر : الکترومکانيکى
electromegnetic energyشيمى : انرژى الکترومغناطيسى
electromegneticکلمات مرتبط(electromegnetic):
electrometer tuleالکترونيک : لامپ الکتريسيته سنج
electrometer valveالکترونيک : لامپ الکتريسيته سنج
electrometryبرق سنجى
electromigrationشيمى : مهاجرت الکتريکى
electromotionحرکت برق ،جريان برق ،حرکت مکانيکى که ازالکتريک پيداشود
electromotive forceنيروى محرکه الکتريکى ،نيروى الکتروموتورىعلوم مهندسى : قوه الکتروموتورىالکترونيک : نيروى برقرانىشيمى : نيروى برقرانىعلوم هوايى : نيروى محرکه الکتريکى
electromotorموتور الکتريکى ،موتور برقى ،محرک الکتريکىعلوم مهندسى : الکتروموتور
electromyographyروانشناسى : برق نگارى ماهيچه
electron accelerationعلوم مهندسى : شتاب الکترون
electron acceleratorعلوم مهندسى : شتاب دهنده الکترون
electron acceptorپذيرنده الکترونشيمى : الکترون پذير
electron affinityالکترونيک : انرژى خروجشيمى : الکترون خواهى
electron attachmentعلوم مهندسى : پيوستگى يا وابستگى الکترون
electron avalancheعلوم مهندسى : بهمن الکترونىالکترونيک : بهمن الکترون
electron beam cuttingعلوم مهندسى : برش با اشعه الکترونى
electron beam deflection systemکامپيوتر : سيستم شکست پرتو الکترونى
electron beam focusingعلوم مهندسى : تمرکز دهى اشعه الکترونى
electron beam generatorعلوم مهندسى : مولد اشعه الکترونى
electron beam weldingعلوم مهندسى : جوشکارى با اشعه الکترونى
electron bombardmentعلوم مهندسى : بمباران الکترونى
electron bombbardmentشيمى : بمباران الکتريکى
electron cameraعلوم مهندسى : دوربين الکترونى
electron capture detectorشيمى : اشکارساز الکترون گيراندازى
electron captureربايش الکترونىعلوم مهندسى : جاذبه الکترونىشيمى : الکترون گيراندازى
electron cascadeعلوم مهندسى : ابشار الکترونى
electron chargeعلوم مهندسى : بار الکترون
electron cloudعلوم مهندسى : ابر الکترونى
electron collectorالکترونيک : الکترود گرداور
electron concentrationعلوم مهندسى : غلظت الکترون
electron conductionعلوم مهندسى : هدايت الکترون
electron configurationشيمى : ارايش الکترونى
electron couldشيمى : ابر الکترونى
electron couplingپيوست الکترونىعلوم مهندسى : تزويج الکترونى
electron currentجريان الکترونهاعلوم مهندسى : سيلان الکترونهاالکترونيک : جريان الکترونى
electron cuttingعلوم مهندسى : برش الکترونى
electron decayتجزيه الکترونعلوم مهندسى : اضمحلال الکترون
electron decelerationديرکرد الکترونعلوم مهندسى : کندى حرکت الکترون
electron deficient moleculesشيمى : مولکولهاى با کمبود الکترون
electron densityعلوم مهندسى : چگالى الکترونهاشيمى : چگالى الکترونى
electron diffractionعلوم مهندسى : خميدگى الکترونشيمى : پراش الکترونى
electron dischargeعلوم مهندسى : تخليه الکترونها
electron disintegrationعلوم مهندسى : فرو ريزش الکترونى
electron distributionعلوم مهندسى : پخش الکترون
electron donorدهنده الکترونشيمى : الکترون ده
electron driftعلوم مهندسى : رانش الکترون
electron emissionالکترونيک : صدور الکترون
electron emitterعلوم مهندسى : منبع الکترون
electron emmissionعلوم مهندسى : انتشار الکترون
electron energyکارمايه ى الکترونعلوم مهندسى : انرژى الکترون
electron exchangeشيمى : تبادل الکترون
electron flowفلوى الکترونعلوم مهندسى : سيلان الکترون هاالکترونيک : جريان الکترونى
electron focusingعلوم مهندسى : تمرکز الکترون
electron gasالکترونيک : گاز الکترونىشيمى : گاز الکترونى
electron gunعلوم مهندسى : تفنگ الکترونىالکترونيک : لوله پرتاب الکترون
electron holeالکترونيک : حفره الکترونى
electron image tubeالکترونيک : لامپ تبديل تصوير
electron impactبرخورد الکترونهاعلوم مهندسى : تصادم الکترونها
electron injectorالکترونيک : الکترون افکن
electron jumpعلوم مهندسى : پرش الکترون
electron lensلنز الکترونىعلوم مهندسى : عدسى الکترونىالکترونيک : عدسى الکترونى
electron massعلوم مهندسى : جرم الکترون
electron mirrorالکترونيک : اينه الکترونى
electron multiplierچند برابر کننده الکترونىعلوم مهندسى : افزاينده الکترونىالکترونيک : فزون ساز الکترونعلوم هوايى : افزاينده الکترون
electron opticsالکترونيک : نورشناخت الکترونيک
electron orbitمدار گردش الکترونعلوم مهندسى : مسير گردش الکترون
electron pair bondشيمى : پيوند زوج الکترون
electron pairعلوم مهندسى : زوج الکترون حفرهشيمى : زوج الکترون
electron pairingشيمى : زوج شدن الکترون
electron paramagnetic resonanceشيمى : رزونانس پارامغناطيسى الکترون
electron particleعلوم مهندسى : ذره الکترونى
electron physicsفيزيک الکترونىعلوم مهندسى : فيزيک الکترونها
electron ray indicatorالکترونيک : لامپ ميزان نما
electron rayعلوم مهندسى : اشعه الکترونى
electron recoilعلوم مهندسى : بازگشت الکترون
electron sheathالکترونيک : پوسته الکترونى
electron showerعلوم مهندسى : رگبار الکترونى
electron spin resonanceشيمى : رزونانس اسپين الکترون
electron spinتنيدگى الکترونعلوم مهندسى : اسپين الکترون
electron telescopeالکترونيک : تلسکوپ الکترونى
electron theoryنظريه الکترونهاعلوم مهندسى : تئورى الکترونىالکترونيک : نظريه الکترونى
electron trajectoryالکترونيک : مسير الکترون
electron transfer mechanismشيمى : مکانيسم انتقال الکترون
electron transit timeعلوم مهندسى : زمان عبور الکترون
electron transitionانتقال الکترونعلوم مهندسى : عبور الکترونالکترونيک : انتقال الکترون
electron velocityعلوم مهندسى : سرعت الکترونها
electron vibrationsارتعاش الکترونهاعلوم مهندسى : نوسان الکترونها
electron volt (ev)نجوم : الکترون ولت
electron voltعلوم مهندسى : الکترون ولت
electron waveعلوم مهندسى : موج الکترونى
electron-charge mass ratioالکترونيک : چگالى بار الکترون
electron-ray indicator tubeالکترونيک : لامپ ولت نما
electron-ray tubeالکترونيک : لامپ اشعه الکترونى
electron-releasing substituentشيمى : گروه استخلافى الکترون دهنده
electron-shellالکترونيک : لايه الکترونى
electron-withdrawing substituentشيمى : گروه استخلافى الکترون کشنده
electronarcosisروانشناسى : خواب انگيزى برقى
electronegativeالکترونيک : الکترونگاتيوشيمى : الکترونگاتيو
electronegativityشيمى : الکترونگاتيوى
electroneutralityشيمى : الکترون خنثايى
electronic beamعلوم مهندسى : اشعه ى الکترونيکى
electronic brainعلوم مهندسى : مغز الکترونيکى
electronic bulletin boardکامپيوتر : يک سيستم کامپيوترى که ليستى از پيام هاى تلفن زده شده مردم را نگهدارى مى کند
electronic camputerعلوم مهندسى : ماشين حساب الکترونيکى
electronic chargeعلوم مهندسى : بار بنيادين
electronic componentsکامپيوتر : اجزاء الکترونيکى
electronic concentrationعلوم مهندسى : غلظت الکترون
electronic controlکنترل الکترونيکىعلوم مهندسى : فرمان الکترونيکىالکترونيک : تنظيم الکترونيکى
electronic cottageکامپيوتر : مفهوم اجازه دادن به کارگران براى اينکه در خانه بمانند و کارها را توسط بکارگيرى ترمينالهاى کامپيوتر که به يک دفتر مرکزى متصل مى باشد انجام دهند
electronic counter counter measuresعلوم نظامى : اقدامات ضد ضد الکترونيکى
electronic counter measure (ecm)علوم دريايى : جنگهاى الکترونيکى
electronic countermea sures (e.c.m)اقدامات ضد الکترونيکىعلوم نظامى : پيش گيريهاى ضد الکترونيکى
electronic currentعلوم مهندسى : جريان الکترونهاالکترونيک : جريان الکترونى
electronic data processing systemکامپيوتر : سيستم پردازش الکترونيکى داده
electronic data processingکامپيوتر : پردازش الکترونيکى داده
electronic deceptionعلوم نظامى : فريب الکترونيکى
electronic densityشيمى : چگالى الکترونى
electronic elementعنصر الکترونيکىعلوم نظامى : بخش الکترونيکى قسمت الکترونيکى
electronic emissionعلوم مهندسى : انتشار الکترونها
electronic engineerمهندس الکترونيکعلوم مهندسى : کارشناس الکترونيک
electronic excitationشيمى : تحريک الکترونى
electronic fillingکامپيوتر : پر کردن الکترونيکى
electronic flashعلوم مهندسى : فلاش الکترونى
electronic formulaشيمى : فرمول الکترونى
electronic fund transferکامپيوتر : ارسال الکترونيکى دارائى
electronic funds transferانتقال الکترونيکى داده هاکامپيوتر : انتقال الکتريکى سرمايه ها
electronic interfrenceعلوم هوايى : تداخل الکترونيکى
electronic jammingالکترونيک : پخش پارازيتعلوم نظامى : توليد پارازيت در دستگاههاى الکترونيک پخش پارازيت الکترونيکى
electronic journalکامپيوتر : فايل خلاصه شرح وقايع در يک ترتيب زمانى فعاليتهاى پردازشى انجام شده توسط کامپيوتر
electronic lensعلوم مهندسى : عدسى يا لنز الکترونى
electronic locatorالکترونيک : فلزياب راديويى
electronic magazineکامپيوتر : مجله الکترونيکى
electronic mailکامپيوتر : پست الکترونيکى
electronic microscopeعلوم مهندسى : ميکروسکوپ الکترونى
electronic modulationعلوم نظامى : مدولاسيون اطلاعات الکترونيکى
electronic musicکامپيوتر : موسيقى الکترونيکى
electronic navigationناوبرى الکترونيکىعلوم نظامى : هدايت هواپيما يا کشتى با دستگاههاى الکترونيکىعلوم دريايى : ناوبرى الکترونيکى
electronic officeمحل تجهيزات الکترونيکىکامپيوتر : دفتر الکترونيکى
electronic penکامپيوتر : قلم الکترونيکى
electronic power supplyکامپيوتر : منبع تغذيه الکترونيکى
electronic printerکامپيوتر : چاپگر الکترونيکى
electronic publishingکامپيوتر : انتشارات الکترونيکى
electronic radiationعلوم مهندسى : تشعشع الکترونى
electronic rectifierعلوم مهندسى : يکسوساز الکترونىالکترونيک : يکسوکننده الکترونى
electronic securityتامين الکترونيکىعلوم نظامى : رعايت حفاظت ارتباط الکترونيکى
electronic spreadsheetکامپيوتر : صفحه گسترده الکترونيکى
electronic structureشيمى : ساختار الکترونى
electronic transfer of dataبازرگانى : انتقال الکترونيکى اطلاعات
electronic transitionشيمى : جهش الکترونى
electronic tuningعلوم مهندسى : تنظيم الکترونى
electronic voltmeterالکترونيک : ولت سنج الکترونيکى
electronic warfareجنگ الکترونيکعلوم نظامى : ميدان جنگ الکترونيکى
electronically programmableکامپيوتر : برنامه پذير به صورت الکترونيکى
electronicallyکلمات مرتبط(electronically):
electronsکلمات مرتبط(electrons):
electroosmotic effectشيمى : اثر الکترون اسمزى
electroosmoticکلمات مرتبط(electroosmotic):
electropathyمعالجه برقى ،مداواى الکتريکى
electrophileشيمى : الکترون دوست
electrophilic additionشيمى : افزايش الکترون دوستى
electrophilic aromatic substitutionشيمى : استخلاف الکترون دوستى اروماتيکى
electrophilic attackشيمى : حمله الکترون دوستى
electrophilic reagentشيمى : واکنشگر الکترون دوست
electrophilicکلمات مرتبط(electrophilic):
electrophobiaروانشناسى : برق هراسى
electroplatکامپيوتر : قرار دادن يک فلز بر روى سطح مواد با استفاده از الکتروليز
electroplating shopعلوم مهندسى : کارگاه عمليات گالوانيزه اى
electroplatingالکترونيک : اب کارىشيمى : ابکارىعلوم هوايى : ابکارى الکتريکى
electropolarالکترونيک : قطب دار
electropositiveالکترونيک : الکتروپوزيتيو
electroreceptive deviceالکترونيک : وسيله برقى
electroreceptiveکلمات مرتبط(electroreceptive):
electroretinography (erg)برق نگارى شبکيهروانشناسى : اى ار جى
electroretinographyکلمات مرتبط(electroretinography):
electroseالکترونيک : الکتروز
electrosensitive paperکامپيوتر : کاغذ حساس الکترونيکى
electrosensitive printerچاپگر حساس الکترونيکىکامپيوتر : چاپگر با حساسيت الکترونيکى
electrosensitiveکلمات مرتبط(electrosensitive):
electroshock therapyروانشناسى : درمان با ضربه برقى
electroshockکلمات مرتبط(electroshock):
electrostatic attractionشيمى : جاذبه الکترواستاتيکى
electrostatic capacitiveالکترونيک : ظرفيت الکتروستاتيکى
electrostatic capacityعلوم هوايى : ظرفيت الکترواستاتيک
electrostatic crystal field theoryشيمى : نظريه الکتروستاتيکى ميدان بلور
electrostatic deflectionالکترونيک : خمش الکتروستاتيکى
electrostatic dischargeالکترونيک : تخليه الکتروستاتيکى
electrostatic fieldالکترونيک : ميدان الکتروستاتيکى
electrostatic focusingالکترونيک : تمرکز الکتروستاتيکى
electrostatic forceشيمى : نيروى الکتروستاتيکى
electrostatic galvanometerالکترونيک : گالوانومتر الکتروستاتيکى
electrostatic generatorالکترونيک : مولد الکتروستاتيکى
electrostatic gridالکترونيک : شبکه فرمان الکتروستاتيکى
electrostatic inductionالکترونيک : القاى الکتروستاتيکى
electrostatic instrumentعلوم مهندسى : دستگاه اندازه گيرى الکترواستاتيکى
electrostatic interactionشيمى : برهم کنش الکترواستاتيکى
electrostatic lensالکترونيک : عدسى الکتروستاتيکى
electrostatic machineالکترونيک : ماشين الکتروستاتيکى
electrostatic microscopeالکترونيک : ميکروسکپ الکتروستاتيکى
electrostatic plotterکامپيوتر : رسام الکترواستاتيکى
electrostatic printerکامپيوتر : چاپگر الکترواستاتيکى
electrostatic procipitationعلوم هوايى : ته نشينى الکترواستاتيک
electrostatic repulsionشيمى : دفع الکترواستاتيکى
electrostatic storageکامپيوتر : انباره الکترواستاتيکى
electrostatic systemالکترونيک : دستگاه الکتروستاتيکى
electrostatic unitعلوم هوايى : واحد الکترواستاتيک
electrostatic voltmeterعلوم مهندسى : ولتمتر الکترواستاتيکى
electrostrictionالکترونيک : الکتروستريکسيون
electrotaxisروانشناسى : برق گرايى
electrotechnicalالکتريکىعلوم مهندسى : الکتروتکنيکى
electrotechnicsمهندسيار برقعلوم مهندسى : کاردان برق
electrotechnologyتکنولوژى برقعلوم مهندسى : شناخت صنعت برق
electrotherapeuticsالکترونيک : درمان برقى
electrothermal printerچاپگرى با سرعت زياد با استفاده از عناصر گرمازا،چاپگر حرارتىکامپيوتر : چاپگر حرارتى برقى
electrotonusروانشناسى : تونوس برق زاد
electrovalence numberشيمى : عدد الکترووالانس
electrovalent bondپيوند الکترووالانسىشيمى : پيوند يونى
electrovalentکلمات مرتبط(electrovalent):
electrumالکترونيک : الکتروم
electuary of myrobalanمعجون هليله
eledtrodynamicsالکترونيک : الکتروديناميک
eleemosinary reliefدستگيرى خير خواهانه يا مجانى
eleemosinaryصدقه خور،وابسته به صدقه ،مربوط به خيرات ،خيرخواهانه
elegant manersاطوار ظريف ،اداب
elegant styleانشا ظريف
elegant walkingراه رفتن باوقار
elegantlyبه ظرافت ،از روى ظرافت ،طبع
elegiastمرثيه نويس ،قصيده نويس
elegistمرثيه نويس
element areaالکترونيک : سازه تصوير
element of batteryالکترونيک : الکترد پيل
element of constructionمعمارى : سازک
elemental analysisشيمى : تجزيه عنصرى
elemental worshipپرستش قواى طبيعى
elementalاصلى ،عنصرى ،مربوط به عناصر،ابتدائىقانون ـ فقه : مقدماتى
elementarismروانشناسى : عنصرى نگرى
elementary cellعلوم هوايى : پيل اوليه
elementary diagramکامپيوتر : نمودار ابتدايى
elementary educationروانشناسى : اموزش ابتدايى
elementary fire ballنجوم : اتشگوى اغازين
elementary gateدريچه مقدماتىکامپيوتر : دريچه ابتدايى
elementary itemکامپيوتر : قلم مقدماتى
elementary particleعلوم مهندسى : ذره بنيادى
elementary particlesشيمى : ذرات بنيادىنجوم : ذرات بنيادىعلوم هوايى : ذرات بنيادى
elementary reactionشيمى : جزء واکنش
elementary schoolروانشناسى : دبستان
elementray particleذره بنيادىزيست شناسى : ذره
elementrayکلمات مرتبط(elementray):
elementryکلمات مرتبط(elementry):
elements of expenseعوامل توليد هزينهعلوم نظامى : عوامل هزينه اى
elements of weatherعناصر موثر در شرايط جوىعلوم نظامى : عوامل جوى
elementsکلمات مرتبط(elements):
eleminationحذفقانون ـ فقه : محو
elenchتکذيب منطقى ،ردمنطقى ،فهرست
elenchiکلمات مرتبط(elenchi):
elencticاستنطاقى ،غيرمستقيم ،مبنى برتکذيب منطقى
elephant shelterپناهگاه فلزىعلوم نظامى : پناهگاه ضد گلوله
elephant'sgrassيکجور لويى
elephant-driverپيلبان
elephant-paperکاغذى که اندازه ان 27 در 65 سانتيمتراست
elephantiacکسيکه دچاربيلپاى ياجذام است
elephantoidپيلى ،پيل مانند
elergyکلمات مرتبط(elergy):
eletricکلمات مرتبط(eletric):
eletriccurretکلمات مرتبط(eletriccurret):
eletro-luminescenceالکترونيک : لومينسانس برقى
eletroکلمات مرتبط(eletro):
elevalingقانون ـ فقه : ترفيع
elevate (mil,gun)علوم دريايى : در ارتفاع بردن
elevate railwayراه اهنى که روى پايه کار گذاشته اندواز تراز جاده بلندتراست
elevated antennaانتن کشويىعلوم مهندسى : انتن بالارونده
elevated d.عرشه
elevated groundزمين بلند
elevated mazeروانشناسى : ماز برافراشته
elevated pole (nav)قطب ناظرعلوم دريايى : قطب راصد
elevated shore line (am)معمارى : بالاکنار
elevated tankeعمران : منبع اب هوائى
elevatedمرتفع ،بلند مرتبه
elevating arcقطاع درجهعلوم نظامى : قطاع حرکت ارتفاع
elevating chainعلوم مهندسى : زنجير بالابر
elevating gearعلوم مهندسى : چرخ دندانه بالابر
elevating mechanismدستگاه حرکت ارتفاععلوم نظامى : دستگاه حرکت در ارتفاع
elevating motorعلوم مهندسى : موتور بالابر
elevating screwعلوم مهندسى : پيچ بالابر
elevatingکلمات مرتبط(elevating):
elevation circleعلوم نظامى : قطاع درجه
elevation guidanceعلوم نظامى : دستورات مربوط به صعود هواپيما راهنماييهاى مربوط به صعود هواپيما
elevation indicatorصفحه نمودار درجهعلوم نظامى : صفحه مدرج درجه طبلک درجه
elevation of securityزياد کردن تامينعلوم نظامى : بالا بردن حاشيه امنيت
elevation quadrantتراز تيرعلوم نظامى : تراز ربعى
elevation scaleمقياس درجهعلوم نظامى : طبلک درجه
elevation stopحد نهايى درجهعلوم نظامى : متوقف کننده حرکت ارتفاع
elevation trackingدستگاه تعقيب صعود هواپيماعلوم نظامى : تعقيب صعود يا بالا رفتن
elevator (am)بالابرمعمارى : اسانسور
elevator beltعلوم مهندسى : تسمه بالابر
elevator bootعلوم مهندسى : منبع بالابر
elevator bucketعلوم مهندسى : سطل بالابر
elevator casingعلوم مهندسى : بدنه بالابر
elevator control cableالکترونيک : کابل برق اسانسور
elevator gear (mil,gun)علوم دريايى : گردونه در ارتفاع
elevator ropeعلوم مهندسى : طناب بالابر
elf-boltپيکان چخماقى
elf-childبچه عوضى ،بچه اى که پريان بجاى بچه اى که دزديده اندميگذارند
elf-dockشيرينى که از زنجبيل شامى سازند
elf-knotموى درهم برهم ،زلف ژوليده ،گيس جنى
elf-lockموى درهم برهم ،زلف ژوليده ،گيس جنى
elfishnessبدذاتى ،شيطنت
eliasالياس ،اليا،ايليا
elicited behaviorروانشناسى : رفتار فراخوانده
elicitedکلمات مرتبط(elicited):
eliciting stimulusروانشناسى : محرک فراخوان
elicitingکلمات مرتبط(eliciting):
eligible trafficعبور و مرور مجازعلوم نظامى : حد عبور مجاز مسيرها
eligiblyبطور قابل قبول ،از روى لياقت
elijahالياس ،اليا،ايليا
eliminableبيرون کردنى ،حذف کردنى ،برطرف شدنى
elimination heatورزش : دوره مقدماتى
elimination reactionشيمى : واکنش حذفى
elimination tournamentورزش : مسابقه هاى حذفى
eliminatorورزش : برنه در دور مقدماتى
elite typeکامپيوتر : يک اندازه تحرير که دوازده کاراکتر را در هر اينچ تحرير قرار مى دهد
elitesبرگزيدگانبازرگانى : نخبگان
elitismروانشناسى : نخبه سالارى
elixir of lifeداروى زندگى بخش
elizaکامپيوتر : برنامه اى که مباحثه يک بيمار را بايک متخصص بيماريهاى دماغى شبيه سازى مى کند
elizur's test for organicityروانشناسى : ازمون اسيب مغزى اليزور
elizurکلمات مرتبط(elizur):
elliptical archمعمارى : طاق بيضى
elliptical galaxyکهکشان بيضى گوننجوم : کهکشان بيضوى
elliptical rollerعمران : غلطک بيضى شکل
ellipticalبيضى شکل ،مقدر،مستتر
ellipticallyبه شکل بيضى ،بطور مستتر
ellipticityبيضيت ،تفاضل قطرين
elmyداراى نارون زياد
elo scale systemورزش : سيستم ريتينگ الو
eloکلمات مرتبط(elo):
elocutionaryوابسته بشيوه سخنورى ،مربوط بحسن تقرير
elocutionistشخص فحيح الکلام ،سخنور
elogeسخن رانى بافتخارکسيکه درگذشته است ،ستايش شخص مرده
elopementگريز ( ازخانه وکسان خودباعاشق يافاسق)
eloquentlyبا فصاحت و بلاغت
eluantشيمى : شوينده
eluateشيمى : محصول شويش
elucidativeتوضيحى ،تفسيرى ،روشن سازنده
elucidatorتوضيح دهنده
elucidatoryتوضيحى ،تفسيرى ،روشن سازنده
eludibleقابل گريز
eluentشيمى : شوينده
elusivelyاز روى طفره يا خدعه
elusoryطفره اميز،اغفال کننده ،گول زن ،درهم برهم
elution analysisشيمى : تجزيه شويشى
elutriationخاکشويى ،شستشو با ابعلوم مهندسى : خاک شويىمعمارى : فرسايش انتخابى
eluvial horizonعمران : طبقه خاک شسته شده
eluvialکلمات مرتبط(eluvial):
elvateبالا دادن لوله ،بالا بردنعلوم نظامى : بالابردن لوله حرکت دادن لوله جنگ افزار در برد
elvishپرى وار،مانندجنى ،بدذات ،شيطان
elyکلمات مرتبط(ely):
em dashکامپيوتر : خط فاصله ام
em fractionکامپيوتر : کسر ام
emنام حرف m ياميم انگليسى
emaciatedلاغر،گوشت رفته
emanacipationروانشناسى : رهايى
emanativeصادر شونده
emancipation proclamationاعلاميه ازادى بردگانقانون ـ فقه : اعلاميه اى که در اول ژانويه 1863 به وسيله ابراهام لينکلن رئيس جمهور امريکا صادر و به موجب ان به بردگان سياهپوست امريکايى ازادى اعطا شد
emancipatoryازادى بخش
emanitions securityتامين ضد استراق سمععلوم نظامى : تامين استراق سمع
emanitionsکلمات مرتبط(emanitions):
emasculativeبرنده نيروى مردى ،سست کننده
emasculatoryبرنده نيروى مردى ،سست کننده
ematologyکلمات مرتبط(ematology):
ematophobiaکلمات مرتبط(ematophobia):
embaded sill beamعمران : تيرک توکار استانه
embadedکلمات مرتبط(embaded):
embankment conditionمعمارى : حالت يا شرائط خاکريزى
embankment damعمران : سد خاکى
embarcationسوارکشتى شدن ،عزيمت باکشتى ،حمل باکشتى
embarkation areaمحوطه بارگيرىعلوم نظامى : محوطه سوار شدن در کشتى يا خودرو
embarkation elementعلوم نظامى : يکان مخصوص کمک به بارگيرى يا سوار شدن
embarkation officerعلوم نظامى : افسر مسئول بارگيرى يا سوار شدن افسر ناظر سوار شدن ستون
embarkation orderدستورالعمل بارگيرى يا سوار شدن دستور بارگيرىعلوم نظامى : ترتيب سوار شدن يا بارگيرى
embarkation tableجدول بارگيرىعلوم نظامى : جدول قابليت بارگيرى
embarkation teamعلوم نظامى : تيم يا قسمت مخصوص کمک به سوار شدن يا بارگيرى
embarrassed with debtsزير بار بدهى ،گرفتار قرض
embarrassedکلمات مرتبط(embarrassed):
embazzleبازرگانى : اختلاس کردن
embazzlementبازرگانى : اختلاس
embedded figures testروانشناسى : ازمون شکلهاى نهفته
embedded formating commandکامپيوتر : فرمان قالب بندى مندرج
embedded systemsکامپيوتر : سيستم هاى تعبيه شده
embeddingکامپيوتر : تعبيه
embeded commandکامپيوتر : فرمان تعبيه شده
embededکلمات مرتبط(embeded):
ember daysروزهاى روزه ودعا( که نصارادرهرفصل سه روزبراى ان معين کرده)
ember-diverاسفرود بيدم ،غواص
ember-gooseاسفرود بيدم ،غواص
embezzlerمختلسقانون ـ فقه : مختلس
emblazonmentتزئين با نشان و علائم
emblazonryنشان خانوادگى ،زره ،پرچم ،شرح دادن ،جلوه دادن
emblematicalمشعر،حاوى نشانه ،کنايه دار،رمزى
emblematicallyبطور کنايه
emblematistنشان ساز،تمثيل ساز،مثل نويس
embodied laborبازرگانى : کار مجسم
embodiedکلمات مرتبط(embodied):
embogدر گل فرو بردن ،در باتلاق فرو بردن
embolismicداراى 13 ماه قمرى ،کبيسه ازحيث ماه
embossed alphabetالفباى برجسته
embossed sculptureمعمارى : برجسته سازى با چکش کوبى
embossedبرجسته شده
embosserمعمارى : منبت کار
embossing dieعلوم مهندسى : حديده برجسته کارى
embossingمعمارى : منبت
embossmentنقوش برجسته ،برجسته کارىعلوم مهندسى : برجستگى
embracementروبوسى ،معانقه ،قبول ،اتخاذ،حسن تلقى ،احاطه ،دربرداشتن
embracerکسيکه دردادگاه اعمال نفوذ ميکند
embracingکلمات مرتبط(embracing):
embrittlement by agingعلوم مهندسى : شکنندگى با کهنگى
embrittlementکلمات مرتبط(embrittlement):
embrittlenessکلمات مرتبط(embrittleness):
embroiled in warدچار يا گرفتار جنگ
embroiledکلمات مرتبط(embroiled):
embryoctonyازميان بردن يافاسدکردن جنين درزهدان
embryogenپيدايش جنين ،تشکيل جنين
embryogenyپيدايش جنين ،تشکيل جنين
embryologistروانشناسى : رويان شناس
embryosکلمات مرتبط(embryos):
embryotomyتشريح جنين درزهدان
emcumberسنگين کردن ،اسباب زحمت شدن ،بازداشتن ،مانع شدن
emcumbered with debtsزير بار قرض يا بدهى
emcumberedکلمات مرتبط(emcumbered):
emendableقابل تصحيح
emendatorمصحح ،اصلاح کننده
emendatoryتصحيحى
emerald greenزمردين ،سبز زمردى
emergenciesکلمات مرتبط(emergencies):
emergency addresseeعلوم نظامى : مسئولين اعلام خبر در موارد ضرورى
emergency airعلوم هوايى : هواى اضطرارى
emergency antennaعلوم مهندسى : انتن اضطرارى
emergency brake equipmentعلوم مهندسى : تجهيزات ترمز اضطرارى
emergency brakeعلوم مهندسى : ترمز اضطرارى
emergency burialتدفين اضطرارىعلوم نظامى : دفن در محل
emergency callعلوم مهندسى : خبر يا مکالمه اضطرارى
emergency careورزش : مراقبتهاى فورى
emergency cartridgeعلوم هوايى : کارتريج اضطرارى
emergency complementجدول تعديل نيروى انسانى براى تکميل يکانهاعلوم نظامى : تعديل يکانهابراى موارد اضطرارى
emergency conditionsعمران : شرايط اضطرارى
emergency conning positionعلوم دريايى : پل فرماندهى اضطرارى
emergency cryptosystemسيستم رمز اضطرارىعلوم نظامى : سيستم رمز مخصوص موارد اضطرارى
emergency doorدر خطر،خروجى خطرمعمارى : در اضطرارى
emergency drillتمرين مقابله با سوانحعلوم نظامى : تمرين مقابله با حوادث غير مترقبه
emergency establishmentعلوم نظامى : تعديل و تقسيم سربازان بين يکانها براى موارد اضطرارى
emergency exitعلوم مهندسى : خروج اضطرارى
emergency fundبازرگانى : وجوه اضطرارى
emergency generator-setدستگاه مولد برق اضطرارىعلوم مهندسى : مولد برق اضطرارى
emergency lampعلوم مهندسى : لامپ اضطرارى
emergency leaveمرخصى اضطرارى ،سطح اماد اضطرارىعلوم نظامى : سطح اماد لازم براى بسيج
emergency lightingعلوم مهندسى : روشنايى اضطرارى
emergency loadingبارگزارى فوق العادهعمران : بارگزارى اضطرارىمعمارى : بارگذارى فوق العاده
emergency measureعلوم مهندسى : سنجش اضطرارى
emergency medical tagکارت معالجه اورژانسعلوم نظامى : کارت مراجعه به اورژانس
emergency operationعلوم مهندسى : کارکردعمران : بهره بردارى اضطرارى
emergency priorityتقدم فورىعلوم نظامى : تقدم اضطرارى
emergency push buttonعلوم مهندسى : تکمه اضطرارى
emergency rationجيره اضطرارىعلوم نظامى : جيره فوق العاده
emergency reactionروانشناسى : واکنش اضطرار
emergency reliefرهايى از بلاياعلوم نظامى : رهايى از مصايب غير مترقبه
emergency repairعلوم مهندسى : تعمير اضطرارى
emergency riskريسک اضطرارىعلوم نظامى : خطرات غير قابل اجتناب اتمى
emergency scrambleدرگيرى اضطرارى هوايى ،فرمان درگيرى سريع هوايى ،درگيرى اضطرارى هواپيماهاعلوم نظامى : رهگيرى اضطرارى
emergency stationعلوم دريايى : محل اضطرارى
emergency switchعلوم مهندسى : کليد اضطرارى
emergency transmitterالکترونيک : فرستنده اضطرارى
emergency treatmentمعالجه اورژانسعلوم نظامى : معالجه اضطرارى
emergency valveعلوم مهندسى : شير اضطرارى
emergency worksعمران : کارهاى اضطرارى
emergent characteristicروانشناسى : مشخصه نوخاسته
emerodبواسير،دمل
emerodsبواسير
emery ballورزش : توپ دستکارى شده بطور غيرمجاز
emery clothمعمارى : کاغذ سمباده
emery paperمعمارى : کاغذ سمباده
emery powderعمران : پودر سنگ سنباده
emery-wheelچرخ سنباده
emesisروانشناسى : استفراغ
emetic gasشيمى : گاز تهوع اور
emetic resinترياک برگردان ،تراب القى
emetinاپيکايين
emeuشترمرغ استراليايى
emfالکترونيک : نيروى برقرانى
emg (electromyography)روانشناسى : برق نگارى ماهيچه
emgکلمات مرتبط(emg):
emiaکلمات مرتبط(emia):
emictionادرار
emictory(داروى ) پيشاب اور
emineceکلمات مرتبط(eminece):
eminentlyبطور برجسته ،با علو مقام
emirateقانون ـ فقه : امير نشين
emission characteristicالکترونيک : مشخصه صدور
emission controlعلوم نظامى : کنترل تشعشع امواج مغناطيسى يا صوتى دستگاه کم کننده تشعشع امواج
emission currentالکترونيک : جريان صدورى
emission efficiencyالکترونيک : بازده کاتد
emission nebulaابرى تشعشعى ،ابرى نشرىنجوم : سحابى گسيلشى
emission of seminal fluids during orgasmقانون ـ فقه : انزال
emission spectroscopyشيمى : طيف بينى نشرى
emission spectrum linesنجوم : خطوط نشرى
emission spectrumعلوم هوايى : طيف نشرى
emission theoryفرض اينکه نورعبارت است ازيک رشته ذرات سبک که ازجسم نورانى ريزش مى کند
emissive powerالکترونيک : قدرت صدور
emissiveخارج شونده ،نشر کنندهعلوم هوايى : تابنده
emissivityقابليت نشرعلوم مهندسى : قابليت انتشارالکترونيک : تابش نسبىعلوم هوايى : تابندگىعلوم نظامى : قابليت تشعشع يا ارسال اشعه
emittanceشيمى : شدت نشر
emitted materialزيست شناسى : ماده گسيليده
emitted responseروانشناسى : پاسخ صدورى
emittedکلمات مرتبط(emitted):
emittingکلمات مرتبط(emitting):
emmenagoguesداورهاى طمث اور،ادويه مدره طمث
emmetropiaروانشناسى : بينايى طبيعى
emmetropisروانشناسى : بينايى طبيعى
emmissionکلمات مرتبط(emmission):
emolliateنرم کردن ،ملايم( تر )کردن ،شيرين کردن
emolouslyاز روى هم چشمى
emotional and physicalامور عاطفى و بدنىعلوم نظامى : روحى و بدنى
emotional blockgeروانشناسى : انسداد هيجانى
emotional deprivationروانشناسى : محروميت هيجانى
emotional disorderروانشناسى : اختلال هيجانى
emotional disturbanceروانشناسى : اختلال هيجانى
emotional expressionروانشناسى : جلوه هيجانى
emotional insightروانشناسى : بينش هيجانى
emotional labilityروانشناسى : نااستوارى هيجانى
emotional maturityروانشناسى : بلوغ هيجانى
emotional responsivenessروانشناسى : پاسخدهى هيجانى
emotional securityروانشناسى : ايمنى هيجانى
emotional stabilityروانشناسى : استوارى هيجانى
emotional supportروانشناسى : حمايت عاطفى
emotionalاحساساتى ،مهيجروانشناسى : هيجانى
emotionalityروانشناسى : تهييج پذيرى
emotivelyبطور مهيج
empaleنرده کشيدن دور،پرچين کشيدن دور
empatheticهمدلروانشناسى : همدلانه
empennageعلوم هوايى : دم کامل
emperorshipامپراطورى ،شاهنشاهى
emphasesکامپيوتر : تاکيد
emphaticallyبطور موکد،بطور قطعى
emphsemaکلمات مرتبط(emphsema):
empire cityنيويورک
empire clothالکترونيک : پارچه روغنى
empire dayروز ميلادويکتوريا
empirical equationشيمى : معادله تجربى
empirical formulaفرمول خامشيمى : فرمول ساده
empirical knowledgeروانشناسى : معرفت تجربى
empirical realityروانشناسى : واقعيت تجربى
empirical selfروانشناسى : خود تجربى
empirical studyبررسى تجربىزيست شناسى : بررسى ازمودى
empiricallyاز روى مشاهده و تجربه ،از روى شارلاتانى
empiricismتجربه گرائىروانشناسى : تجربى نگرىبازرگانى : اصالت تجربه
empiricistروانشناسى : تجربى نگر
emplaningکلمات مرتبط(emplaning):
employ (to)استخدام کردن ،به کار گماردنبازرگانى : مورد استفاده قرار دادن
employedکلمات مرتبط(employed):
employeesروانشناسى : کارکنان
employer's liability insurance companyعلوم مهندسى : شرکت بيمه
employer's liabilityبازرگانى : تعهدات کارفرما
employment actبازرگانى : قانون اشتغال
employment gapشکاف اشتغالبازرگانى : مقدار کمبود اشتغال در حالت تعادل توليد ملى نسبت به اشتغال در ظرفيت واقعى توليد
employment opportunitiesفرصتهاى اشتغالبازرگانى : امکانات اشتغال
employment policyبازرگانى : سياست اشتغال
employment practiceروانشناسى : شيوه استخدامى
employment rateنزخ اشتغالبازرگانى : ميزان نسبى اشتغال
employment scheduleبرنامه ماموريت ناوعلوم نظامى : برنامه استفاده از ناوعلوم دريايى : برنامه استفاده از ناو
employment testsروانشناسى : ازمونهاى استخدامى
employment volumeبازرگانى : حجم اشتغال
empoisonزهردادن( به) ،مسموم کردن ،فاسدکردن ،زهرکش کردن
emporetic paperپاپيروس بارپيچى
emporeticبازارى ،بازرگانى
empoveredکلمات مرتبط(empovered):
empoverishبى نواکردن ،نيازمندکردن ،فقيرکردن ،بى نيروکردن
emprical formulaعمران : فرمول تجربى
empricalعمران : تجربىمعمارى : تجربى
emprizeدست انداختن( به) ،اقدام کردن( به) ،مبادرت کردن( به)
emprosthotonosپيشامدگى بدن بواسطه کزاز
emptکلمات مرتبط(empt):
emptinessتهى بودن ،خالى بودن ،بيهودگىروانشناسى : پوچى
emptionکلمات مرتبط(emption):
emptiveکلمات مرتبط(emptive):
emptorکلمات مرتبط(emptor):
emptoryکلمات مرتبط(emptory):
empty bandالکترونيک : نوار تهى
empty loadبى بارعلوم مهندسى : بى بارى
empty pocketادم بى پول يا تهى کيسه
empty runningکارکرد خالىبازرگانى : کارکرد بى اثر
empty stringکامپيوتر : رشته خالى
empty weightعلوم هوايى : وزنه بدنه هواپيما و موتور و تجهيزات ان
empty-handedتهى دست
emptyingتخليهمعمارى : زير ابزنى
empyemaجمع شدن چرک درپرده جنب ريه ،چرک ذات الجنب
empyreal airاکسيژن
empyreumaبوى سوخته ،بوى سوختگى
empyreumaticقيرى( در رده بندى بوها)روانشناسى : قيرى
empyreumaticalداراى بوى سوخته ،مربوط ببوى سوخته
ems dispatchپيام امس ،تلگراف امسقانون ـ فقه : عنوان واقعه مشهور ملاقات سفير فرانسه با ويلهم اول در سال ¹ 187در امس که بيسمارک صدراعظم وقت المان با تحريف مفاد تلگرافى که از موضوع اين ملاقات حکايت مى کرد باعث بروز جنگ فرانسه و پروس شد
emsکامپيوتر : مشخصات حافظه گسترشى
emulativeهم چشمى کننده ،رقيب
emulgentترشحى ،کليه اى
emulouslyازروى هم چشمى
emulsifiable greaseعلوم مهندسى : گريس
emulsifiableعلوم مهندسى : قابل عصاره گيرى
emulsified asphaltعمران : اسفالت امولسيون شده
emulsifiedکلمات مرتبط(emulsified):
emulsiforشيمى : عامل امولسيون کننده
emulsifying agentشيمى : عامل امولسيون کننده
emulsifyingکلمات مرتبط(emulsifying):
emulsion injectionعمران : تزريق مصنوعى شيره قير به داخل خاک
emulsion laser storageکامپيوتر : laser storage
emulsion lubricantروغن عصارهعلوم مهندسى : روغن امولسيون
emulsion polymerizationشيمى : بسپارش امولسيونى
emulsion stabilizerشيمى : تثبيت کننده امولسيونى
emulsiveشيره اى ،مانندشير
en dashکامپيوتر : خط فاصله ان
en fractionکامپيوتر : کسر ان
en gardeگارد گرفتن( شمشيربازى)ورزش : گارد گرفتن
en passantانپاسانورزش : گرفتن پياده شطرنج در حين عبور
en priseورزش : زيرضرب
en routeدر راه
enکامپيوتر : ان
enaکلمات مرتبط(ena):
enablingکلمات مرتبط(enabling):
enacmentوضع . حکم ،قانونقانون ـ فقه : تاسيس
enactableفابل وضع
enacting clausesمواديکه مقر رات تازه در برداشته باشد
enactingکلمات مرتبط(enacting):
enactionوضع( قانون) ،برقرارى ،تاسيس ،حکم ،مقر رات
enactiveحرکتى( در نظريه برونر)،وضع کننده ،مقرر دارندهروانشناسى : حرکتى
enactment of lawقانون ـ فقه : وضع قانون
enactorبرقرار کنندهقانون ـ فقه : واضع
enactoryدربردارنده مقر رات) تازه ،برقرارکننده حقوق تازه
enallageبکاربردن صيغه اى بجاى صيغه ديگر
enamel coatروکش لعابعلوم مهندسى : روکش لعابى
enamel paintعمران : رنگ لعابى
enamel plaqueمعمارى : لوحه فلزى ميناکارى شده
enamel varnishعلوم مهندسى : لاک لعاب
enamel workمعمارى : مينا
enameled wireالکترونيک : سيم لعابى
enameledکلمات مرتبط(enameled):
enamelerميناکار،ميناگر،دوات گر
enamelingمعمارى : ميناکارى
enamelistميناکار،ميناگر،دوات گر
enamelled brickعمران : اجر لعابىمعمارى : اجر کاشى
enamelled wireعلوم مهندسى : سيم لعابدار
enamelledکلمات مرتبط(enamelled):
enamellerميناکار
enamelling ovenعلوم مهندسى : کوره لعاب دهى
enamellingکلمات مرتبط(enamelling):
enamineشيمى : انامين
enamoredشيفته ،گرفتار عشق
enantiofaceشيمى : انانتيورو
enantiomerشيمى : اناتيتومر
enantiomorphشيمى : انانتيومر
enarmمسلح کردن ،مسلح شدن ،اماده کارزار کردنعلوم نظامى : تجهيز کردن
encapsulated delusionروانشناسى : هذيان منفک
encapsulated postscript fileکامپيوتر : فايل محفوظ پست اسکريپت
encapsulatedکلمات مرتبط(encapsulated):
encase in concreteبتن ريختنعلوم مهندسى : بتن کردن
encashنقدکردن ،نقدگرفتن
encasingپوشيدگىعلوم مهندسى : پوشش
encaustic tile or brickاجرکاشى هفت رنگى
encausticنقاشى بارنگى که باموم اب کرده بسازند،سوزانده شده
enceladusنجوم : انسلادوس
encephalicمخى ،دماغى ،مغزى
encephalization quotient (eq)روانشناسى : بهر مغزى شدن
encephalizationروانشناسى : مغزى شدن
encephaloceleفتق مخ
encephalographyروانشناسى : مغزنگارى
encephaloidمخ مانند،شبيه مغز
encephalomalaciaروانشناسى : نرم شدگى مغز
encephalopathyروانشناسى : بيمارى مغزى
enchainmentتسلسل ،ارتباط
enchantinglyبطور فريبنده
enchantressزن جادوگر،ساحره ،زن فريبنده
enchased with gemsگوهرنشان ،جواهرنشان ،مرصع
enchasedکلمات مرتبط(enchased):
enchondromaورم غضروفى ،اماس غضروفى
enchorialمتداول ،خلقى ،معمول ،متعارفى
enciphereرمز کردن پيامعلوم نظامى : برمز دراوردن
encirclementعمل احاطهعلوم نظامى : احاطه دورانى ،احاطه کردن
enckeنجوم : انکه
enclave economicesاقتصادهاى محاط( جزيره اى)بازرگانى : اقتصادهائى که عمدتا در کشورهاى در حال توسعه وجود دارد در اين اقتصادها تعداد کمى مناطق پيشرفته از نظر اقتصادى وجود دارد و بقيه مناطق که وسيعترند از رشد و پيشرفت بسيار کمى برخوردار ميباشند
enclosed arc lampالکترونيک : لامپ قوسى محفوظ
enclosed bridgeعلوم دريايى : پل فرماندهى سر پوشيده
enclosed fuseالکترونيک : فيوز محفوظ
enclosedمنضم ،در جوف ،ضميمه شدهقانون ـ فقه : ضميمه شده
enclosure wallمعمارى : ديوار بر
enclotheلباس پوشاندن ،رخت پوشانيدن
encloudبا ابرپوشاندن ،تيره کردن
encomiasticستايش اميز،مداحانه
encompassmentمحاصره ،احاطه
encopresisروانشناسى : بى اختيارى دفع
encorticalizationروانشناسى : مغزى شدن
encouageتشويق کردن ،پيش بردن ،دلگرم کردن ،جرات دادن ،تشجيع کردن
encounter group therapyروانشناسى : درمان با گروه رويارويى
encouragerتشويق کننده ،مشوق ،پرورنده
encouraginglyازراه تشويق
encourougesکلمات مرتبط(encourouges):
encradleدرگهواره گذاشتن
encratitesفرقه اى ازنصاراکه ازگوشت خوردن وباده نوشى واختيارجفت دورى مى
encroach (up) onقانون ـ فقه : سو استفاده کردن از
encroacherمتجاسرعلوم نظامى : متجاوز
encroachingقرار دادن غيرمجاز بدن جلوتر از خط تجمع( فوتبال امريکايى)ورزش : قرار دادن غيرمجاز بدن جلوتر از خط تجمع
encroachinglyتجاوزکارانه
encroachment and wasteقانون ـ فقه : تعدى و تفريط
encrustmentقشر،ورقه ،اندود،پوشش
encryptپنهان کردنکامپيوتر : رمزدار کردنعلوم نظامى : به صورت رمز دراوردن
encryptedمتن رمز شدهعلوم نظامى : متن رمز
encryption algorithmکامپيوتر : الگوريتم پنهانى کردن
enculturationروانشناسى : فرهنگ اموزى
encumbrancerمدعى ملک ،طلبکارخانه
encyکلمات مرتبط(ency):
encyclicبدست چندنفر رونده ،عمومى ،دورى ،بخشنامه پاپ
encounter groupروانشناسى : گروه رويارويى
encyclopaediaدايره المعارف ،فرهنگ جامع ،کتاب حاوى
encyclopaedicوابسته به دايره المعارف ،جامع ،حاوى
encyclopaedicalوابسته به دايره المعارف ،جامع ،حاوى
encyclopaedismعلوم واطلاعات جامع ،اصول نويسندگان دايره المعارف
encyclopaedistنويسنده دايره المعارف
encyptionکلمات مرتبط(encyption):
encystedکيسه اى ،کيسه دار
end actionروانشناسى : عمل پايانى
end brushروانشناسى : تارهاى انتهايى
end cellالکترونيک : پيل اضافى
end clampعلوم مهندسى : طاقچه
end gableعلوم مهندسى : نماى جانبى
end groupشيمى : گروه انتهايى
end itemاقلام عمده ،وسيله عمده ،دستگاه کامل کالاى مورد نيازعلوم نظامى : کالاى ضرورى
end keyکامپيوتر : کليدEnd
end lineورزش : خط پايان
end linkحلقه انتهايىعلوم دريايى : حلقه پايانى
end millعلوم مهندسى : فرز انگشتى
end of beamقانون ـ فقه : سر تير
end of blockکامپيوتر : پايان يک بلوک
end of messageکامپيوتر : انتهاى پيام
end of missionعلوم نظامى : ماموريت تمام
end of page haltکامپيوتر : ويژگى اى که چاپگر را در پايان هر صفحه خروجى متوقف مى کند
end of transmission blockانتهاى بلاک مخابرهکامپيوتر : خاتمه ارسال بلاک
end of transmissionکامپيوتر : انتهاى مخابره
end onسينه به سينه شدن با دشمنعلوم نظامى : روبرو شدن با دشمن يا چيزىعلوم دريايى : سينه به سينه
end organروانشناسى : اندام انتهايى
end plateورزش : صفحه انتهايى
end playالکترونيک : بازى طولى محورعلوم هوايى : حرکت محورى يا خطى ناخواسته شفت
end pleasureروانشناسى : لذت پايانى
end plugعمران : درپوش لوله
end pointشيمى : نقطه پايانى
end runبازى تهاجمى با دور زدن دفاع( فوتبال امريکايى)ورزش : بازى تهاجمى با دور زدن دفاع
end spellخاتمه کلمات رمزعلوم نظامى : خاتمه هر کلمه رمز
end spurtروانشناسى : جهش پايانى
end stiffenerعمران : پشت بند انتهائى
end strengthعلوم نظامى : استعداد نهايى
end stringsورزش : نخهاى قابل تغيير کيسه لاکراس براى تغيير عمق ان
end thrustالکترونيک : فشار محورى
end to endازدرازى ،سرهم پيوسته
end useعلوم مهندسى : کاربرد
end userکاربر نهايىکامپيوتر : استفاده کننده نهايى
end windingعلوم مهندسى : سرسيم پيچى
end zoneمنطقه ¹ 9مترى بين خط دروازه و خط انتهايى( فوتبال امريکايى)ورزش : منطقه اخر زمين هاکى از خط ابى تا ديوار پشت دروازه
end-allانجام ،پايان ،خاتمه
end-bearing pileعمران : شمع نوک تيز
end-centered unit-cellشيمى : سلول واحد دو وجهى متقابل پر
end-gathererکسيکه اشغال پشم راجمع ميکند،پشم برچين
end-productبازرگانى : محصول نهايى
endangeredکلمات مرتبط(endangered):
endboardsورزش : ديواره هاى اخر زمين هاکى
endearinglyبانوازش ومحبت
endearioglyبا نوازش
endosarcقسمت درونى سفيده سلول
endoscopeدرون بين
endosmoseالکترونيک : درون راند
endosmosisحلول داخلى
endosporeغشاء درونى تخم
endosporiumغشاء درونى تخم
endotheliumروانشناسى : درون پوش
endothermic reactionشيمى : واکنش گرماگير
endothermic solutionشيمى : انحلال گرماگير
endothermicمعمارى : گرماگيرشيمى : گرماگير
endothermicityشيمى : گرماگيرى
endow (for pious purposes)وقف کردنقانون ـ فقه : بخشش و اعطا کردن
endowed propertyعين موقوفه ،موقوفهقانون ـ فقه : مال موقوفه ،مال وقفى
endowedصاحب مال و مکنت ،متصف
endowment assuranceبازرگانى : بيمه عمر مختلط
endowment for descendantsقانون ـ فقه : وقف بر اولاد
endowment for the benefit of the publicقانون ـ فقه : وقف بر مصالح عامه
endowments to the private individualsقانون ـ فقه : اوقاف خاصه
endowments to the publicقانون ـ فقه : اوقاف عامه
endowmentsکلمات مرتبط(endowments):
ends and meansبازرگانى : هدف و وسيله
endsکلمات مرتبط(ends):
endurance limitعمران : حد دوام مصالح
endurance loadingبارگيرى با حداکثر ظرفيتعلوم نظامى : بارگيرى کامل
endurance raceمسابقه استقامتورزش : مسابقه اتومبيلرانى استقامت
endurance timeسرعت حداکثر مداومعلوم نظامى : سرعت مداوم
enduringپرطاقت ،بادوامروانشناسى : ديرپا
enduringlyبابردبارى ،باطاقت
enduringnessبردبارى ،تحمل
enduroمسابقه استقامتورزش : مسابقه اتومبيلرانى استقامت
endwrenchکلمات مرتبط(endwrench):
eneکلمات مرتبط(ene):
enelicomorphismروانشناسى : بزرگسال انگارى کودک
enema-pumpاماله فرنگى
enemityدشمنىعلوم نظامى : خصومت
enemy alienعلوم نظامى : طرفداران دشمن در خاک خودى هواداران دشمن
enemy forcesعلوم نظامى : نيروهاى دشمن
enemy in liken of friendدشمن در لباس دوست
enemy stateدولت دشمنعلوم نظامى : حکومت دشمن
enentiotopic groupsشيمى : گروههاى اناتيتوتوپيک
enentiotopicکلمات مرتبط(enentiotopic):
energeticallyبطور جدى ،از روى حرارت
energiesکلمات مرتبط(energies):
energizedجريان دارعلوم مهندسى : تحريک شده
energizerمنبع انرژىعلوم مهندسى : تقويت کننده ترمز
energizing currentعلوم مهندسى : جريان تحريک
energizing in field-o phase rotationعلوم مهندسى : تغذيه ميدان دوار
endeavourقانون ـ فقه : مجاهدت
endedکلمات مرتبط(ended):
endeicticمدلل کننده
endemic wildlifeزيست شناسى : حيات وحش بومى
endemicalويژه يک قوم ،مختص يک ديار
endemicityاختصاص بيک قوم ياديار( درگفتگوى ازناخوشى)
enderکلمات مرتبط(ender):
endergonicشيمى : انرژى گير
endgameورزش : اخر بازى شطرنج
endless chainزنجير مدور
endless loopحلقه بى پايانکامپيوتر : حلقه بى انتها
endless or perpetual screwپيچ ودنده
endless sawمعمارى : اره تسمه اى
endless screwپيچ مماس ،پيچ دندانه گردان
endless slingعلوم دريايى : باربردار دايره اى
endlesslyدائما"،بى نهايت
endlessnessهميشگى ،ابديت
endlineخطوط موازى با ¹ 4متر فاصله( شمشيربازى)ورزش : خطوط موازى با ¹ 4متر فاصله
endnoteيادداشتکامپيوتر : پايان مدرک
endo positionشيمى : موقعيت اندو
endo-arteritiesاماس درونى شريان
endoورزش : تصادف منجر به واژگونى
endocardialواقع دردرون قلب ،وابسته به پرده درونى دل
endocarditisاماس غشاء درونى دل
endocathectionروانشناسى : به خود پردازى
endocraneسطح درونى جمجمه
endocrine glandروانشناسى : غده درون ريز
endocyclic double bondشيمى : پيوند دوگانه اندوسيکلى
endocyclicکلمات مرتبط(endocyclic):
endodyne receptionموج گيرى اتودينىالکترونيک : موج گيرى زنه اى
endodyneکلمات مرتبط(endodyne):
endoergicشيمى : گرماگير
endogamousروانشناسى : درون همسرى
endogenous depressionروانشناسى : افسردگى درون زاد
endogenous variableمتغير درون زابازرگانى : متغير داخلى
endolymphروانشناسى : درون - لنف
endometritisاماس درونى زهدان
endometriumغشاء داخلى رحم ،پرده درونى زهدان
endophasiaروانشناسى : تکلم درونى
endoplasmاندوپلاسمروانشناسى : درون مايه
endopsychicروانشناسى : درون روانى
endorcement procedureبازرگانى : شيوه اجرا
endorcementکلمات مرتبط(endorcement):
endorphinروانشناسى : اندورفين
endorsed (=endorser)ظهر نويسقانون ـ فقه : پشت نويس
endorsedکلمات مرتبط(endorsed):
endorseeکسى که برات يا هر سند ديگرى از قبيل چک و سفته ،ذينفعقانون ـ فقه : در وجه او ظهر نويسى و به او تسليم مى شودبازرگانى : کسى که به نام او ظهر نويسى صورت گرفته ،کسى که چک يا هر سند ديگرى به نام او پشت نويسى شده است
endorseerقانون ـ فقه : ظهر نويس
endorsement in blankقانون ـ فقه : ظهر نويسى به وسيله امضاء تنها
endorsement in fullقانون ـ فقه : ظهر نويسى کامل
endorserظهرنويس ،پشت نويس ،حواله دهندهقانون ـ فقه : ظهرنويس ،ظهر نويسبازرگانى : ظهر نويس ،فردى که پشت سندى را امضاء مى نمايد
energizing lossتلف انرژىعلوم مهندسى : گمگشت کارمايه
energizingکلمات مرتبط(energizing):
energumenديوانه ،جنى
energy absorberمکانيسم ضربه گيرى ،مکانيسم دفع فشار حرکتعلوم نظامى : دستگاه دفع فشار
energy bandعلوم مهندسى : باند انرژىالکترونيک : نوار انرژىشيمى : نوار انرژى
energy barrierشيمى : سد انرژى
energy conservationعلوم مهندسى : بقاء انرژىشيمى : بقاى انرژى
energy consumptionعلوم مهندسى : مصرف انرژى
energy contentگنجايش انرژىعلوم مهندسى : ظرفيت انرژىشيمى : محتواى انرژى
energy conversion efficiencyعلوم هوايى : راندمان تبديل انرژى
energy converterعلوم مهندسى : مبدل انرژى
energy crisisبازرگانى : بحران انرژى
energy demandعلوم مهندسى : مطالبه انرژى
energy densityعلوم مهندسى : تکاتف يا چگالى انرژىعلوم هوايى : دانسيته انرژى
energy dissipation actionعمران : عامل اتلاف انرژى
energy dissipationاسراف انرژىعلوم مهندسى : پراکنده سازى انرژىشيمى : انرژى اتلاف
energy distributionعلوم مهندسى : پخش انرژىورزش : توزيع انرژى
energy dropعلوم مهندسى : افت انرژى
energy efficiencyالکترونيک : بازده انرژى لومينسانس
energy eigenstateشيمى : ويژه حالت انرژى
energy equationعلوم مهندسى : معادله انرژىعلوم هوايى : معادله انرژى
energy exchangeعلوم مهندسى : تبادل انرژى
energy expenditureعلوم مهندسى : هزينه انرژى
energy flowجريان انرژىعلوم مهندسى : سيلان انرژىزيست شناسى : شارش انرژى
energy gainعلوم مهندسى : بازده انرژى
energy gap between two bandsالکترونيک : فاصله انرژى دو نوار
energy gapعلوم مهندسى : فاصله سطوح انرژى
energy gradientعمران : شيب خط انرژى
energy intakeورود انرژىعلوم مهندسى : مدخل انرژى
energy levelعلوم مهندسى : سطح انرژىشيمى : تراز انرژىعلوم هوايى : تراز انژى
energy levle of a particleالکترونيک : تراز انرژى ذره
energy lineعمران : خط انرژى
energy lossتلف انرژىعلوم مهندسى : گمگشت انرژى
energy of activationشيمى : انرژى فعالسازى
energy of vibrationانرژى ارتعاشىشيمى : انرژى ارتعاش
energy operates changesنيرو مايه دگرگونى است
energy patternنقشه انرژىشيمى : الگوى انرژى
energy plantنيروگاهعلوم مهندسى : کارخانه توليد نيرو
energy preservationنگهدارى انرژىعلوم مهندسى : ذخيره انرژى
energy principleعلوم مهندسى : اصل انرژى
energy productionتوليد انرژىعلوم مهندسى : توليد نيرو
energy quantumعلوم مهندسى : کوانتوم انرژى
energy radiationعلوم مهندسى : تابش انرژى
energy regenerationعلوم مهندسى : بازيابى انرژى
energy shellلايه انرژىشيمى : پوسته انرژى
energy spectrumطيف انرژىعلوم مهندسى : بيناب انرژى
energy stageعلوم مهندسى : لايه انرژى
energy stateشيمى : حالت انرژى
energy storageعلوم مهندسى : انباره ى انرژى
energy supplyعلوم مهندسى : منبع انرژى
energy theoremعلوم مهندسى : تئورى انرژى
energy transferشيمى : انتقال انرژى
energy transmissionعلوم مهندسى : انتقال انرژى
energy-level diagramالکترونيک : نمودار انرژى - تراز
enervationعصب بردارىروانشناسى : ضعف
enewal of contract by tacit agreementبازرگانى : تجديد توافق بر اساس توافق ضمنى
enewalکلمات مرتبط(enewal):
enfaceدر روى برات نوشتن يامهرزدن ،رونويسى کردن در
enfacementرونويسى برات( نوشتن در روى برات - دربرابرپشت نويسى)
enfantکلمات مرتبط(enfant):
enfeeblementناتوانى
enfeoffment(سند )واگذارى ملک ياتيول ،ملک
enforceable documentقانون ـ فقه : سند لازم الاجرا
enforceable judgmentقانون ـ فقه : راى قطعى
enforcement of a judgmentبازرگانى : اجراى حکم
enforcement of a judmentقانون ـ فقه : اجراى حکم دادگاه
enforcement of judgementقانون ـ فقه : اجراى احکام قضايى
enforcement orderبازرگانى : دستور اجرا
enforcerورزش : بازيگر انتقامجوى خشن
enforcible (ceable)علوم نظامى : قابل اجرا
enforcibleکلمات مرتبط(enforcible):
enforcingکلمات مرتبط(enforcing):
enframeقاب کردن ،درقاب گذاشتن
enfranchisementازادى ،اعطاى حقوق
enfranchizeحق راى در انتخابات( به کسى)،ازاد کردن ،مصطلح کردنقانون ـ فقه : حق راى در انتخابات
engaged columnنيم ستون ،ستون درون جرز يا ديوارمعمارى : ستون مقيد
engaged in warداخل جنگ
engagednessمتصل بهم ،اشتغال
engagedonکلمات مرتبط(engagedon):
engagement controlعلوم نظامى : کنترل درگيرى توپخانه پدافند هوايى با دشمن
engagingسرگرم کننده ،جالب توجه
engaginglyبطورجالب ياجاذب ،چنانکه سرگرم يامشغول کند
engagmentکلمات مرتبط(engagment):
engagmentsکلمات مرتبط(engagments):
engel's lawقانون انگلقانون ـ فقه : قانون عدم تطابق درامد با مقدار هزينه
engelکلمات مرتبط(engel):
engels lawقانون انگلبازرگانى : ارتباط بين درامد و هزينه هاى مصرفى که اولين بار بوسيله امارشناس المانى قرن نوزدهم ارنست انگل مورد بررسى قرار گرفت
engelsکلمات مرتبط(engels):
engin speedعلوم هوايى : سرعت موتور
enginکلمات مرتبط(engin):
engine blockبلوک موتورعلوم مهندسى : قالب يا بدنه موتور
engine breatherعلوم هوايى : هواکش موتور
engine controlsعلوم هوايى : کنترلهاى موتور
engine cycleعلوم هوايى : سيکل کارى موتور
engine dragمقاومت اصطکاکعلوم مهندسى : مقاومت مالشى
engine dynamometerترمز موتورعلوم مهندسى : دينامومتر موتور
engine failureعلوم مهندسى : عيب و نقص موتور
engine mountعلوم هوايى : پايه موتور
engine mountingتعليق موتور،نصب موتورعلوم مهندسى : قرارگاه موتور
engine nacelleعلوم هوايى : گهواره موتور
engine oilعلوم مهندسى : روغن موتور
engine orderعلوم دريايى : دستور ماشين
engine performanceتوان موتورعلوم مهندسى : قدرت موتور
engine powerعلوم مهندسى : قدرت موتور
engine pressure ratioعلوم هوايى : نسبت فشار موتور
engine ratingعلوم مهندسى : توان موتور
engine seizureعلوم هوايى : گيرپاژ موتور
engine standعلوم مهندسى : محل مونتاژ موتور
engine sumpکارتل روغنعلوم هوايى : تشتک روغن
engine testing standعلوم مهندسى : محل ازمايش موتور
engine with horizontallyopposed cylinders،موتور بوکسرعلوم مهندسى : موتور سيلندر روبرو
engine-driverلوکوموتيوران
engine-houseجايگاه لوکوموتيو
engine-latheچرخ تراش ماشينى
engine-manماشين کار
enginedکلمات مرتبط(engined):
engineer battalionگردان مهندسىعلوم نظامى : گردان مهندس
engineer divisionعلوم نظامى : قسمت مهندسى
engineer in chiefسر مهندس
engineer's scaleخط کش مهندسىعلوم نظامى : خط کش محاسبه مهندسى
engineered performanceعلوم نظامى : زمان لازم براى اتمام يک واحد از کار
engineeredکلمات مرتبط(engineered):
engineering circuitمدار فنىعلوم نظامى : کانال ارتباطى فنى
engineering drawingعلوم مهندسى : طراحى و نقشه کشى مهندسى
engineering economicsبازرگانى : اقتصاد مهندسى
engineering materialمصالح مهندسىعلوم مهندسى : مواد مهندسى
engineering measurementعلوم مهندسى : اندازه گيرى فنى
engineering officeدفتر مهندسى ،دفتر طراحىعلوم مهندسى : دفتر مهندسين مشاور
engineering steelفولاد مهندسىعلوم مهندسى : فولاد ماشين سازى
engineering stressمعمارى : تنش ظاهرى
engineering surveysعمران : مطالعات مهندسى
engineering testازمايش صحت کار دستگاهعلوم نظامى : ازمايشات فنى
engineering unitsکامپيوتر : واحدهاى اندازه گيرى بکار گرفته شده براى يک متغير پردازشى
engineering worksعلوم مهندسى : کارخانه ماشين سازى
engineering workshopکارگاهعلوم مهندسى : کارگاه صنعتى
engineersکلمات مرتبط(engineers):
enginehکلمات مرتبط(engineh):
enginemanعلوم نظامى : درجه دار متصدى موتورعلوم دريايى : موتوريست
engineryماشين الات ،اسباب جنگى
engirdدورگرفتن ،احاطه کردن ،حلقه زدن ،دارابودن ،شامل بودن
engirdleدورگرفتن ،احاطه کردن ،دارابودن ،شامل بودن
englanderمردانگليسى ،اهل انگليس
english billiardsبيليارد انگليسىورزش : با 3 گوى و 6 کيسه بين 2 يا 4 بازيگر
english hand balanceورزش : بالانس ژيمناست روى چوب موازنه
english mercuryاسفناج صحرايى
english openingورزش : گشايش انگليسى
english self taughtخوداموز انگليسى
english speaking peopleمردم يا ملل انگليسى زبان
english systemسيستم انگليسىعلوم مهندسى : سيستم اينچى
english threadعلوم مهندسى : پيچ و مهره انگليسى
english wordsواژه ها يا لغات انگليسى
english-speakingانگليسى زبان
english-womanزن انگليسى
englishismانگليس مابى
engorgedکلمات مرتبط(engorged):
engorgementپرخورى ،تندخورى ،تراکم خون
engrailدندانه دارکردن ،کنگره دارکردن ،اراستن
engrainدرجسم چيزى فروکردن ،خورد دادن ،مخمرکردن ،فروکردن ،نشاندن
engrainedداراى خوى ديرينه ،فاسدشده ،چاره ناپذير،پينه خورده
engrave (to)کنده کارى ،حکاکى کردنمعمارى : نقر کردن
engraved workمعمارى : قلم عکس
engravedکلمات مرتبط(engraved):
engraverکنده کار،حکاکمعمارى : حکاک
engraving chiselمعمارى : قلم عکس
engrosserکسيکه اسنادرابخط درشت پاکنويس ميکند،محر ر،محتکر
engrossinglyبطورجالب
engrossmentبازرگانى : احتکار
enhanced expanded memory specificationکامپيوتر : مشخصات حافظه گسترشى پيشرفته
enhanced graphics adaptorکامپيوتر : وفق دهنده نگاره سازى پيشرفته
enhanced graphics displayکامپيوتر : صفحه نمايش نگاره سازى پيشرفته
enhanced system device interfaceکامپيوتر : ميانجى دستگاه سيستم پيشرفته
enhancedکلمات مرتبط(enhanced):
enhancement factorعمران : ضريب تشديد
enhancementsکامپيوتر : توسعه سخت افزارى و نرم افزارى تکميل کردن يا به روز در اوردن يک کامپيوتر يا سيستم نرم افزارى
enigmaticalمعمايى ،رمزى ،مبهم ،تيره
enigmaticallyبطورمبهم يارمز
enigmatistلغزگو،معمانويس
enigmatizeمعماگفتن ،برمزگفتن ،بشکل معمادراوردن
eningکلمات مرتبط(ening):
enirvکلمات مرتبط(enirv):
enixکلمات مرتبط(enix):
enjewelباگوهراراستن ،گوهرنشان کردن
enjoinmentسفارش ،دستور،قدغن
enlarging adapterشيمى : رابط فزاينده
enlargingکلمات مرتبط(enlarging):
enlightementتنويرافکار،روشنى فکر،اگاهى حقيقى
enlightenedداراى فکر روشن ،هدايت شده
enlighteningکلمات مرتبط(enlightening):
enlinkپيوستن
enlisted man (usn)علوم دريايى : - rating
enlisted personnelافراد،پرسنل سرباز و درجه دارعلوم نظامى : طبقه افراد
enlisted sectionعلوم نظامى : قسمت مربوط به افراد يا سربازان قسمت اقدام افراد
enlistedmanدرجه دار جزء،افرادعلوم نظامى : سرباز
enlisteeسرباز داوطلبعلوم نظامى : افراد داوطلب
enmarchantبا قدم( شمشيربازى)ورزش : با قدم
enneadدسته نه تايى
enneagonشکل نه ضلعى ،نه پهلويى
enneastyleداراى نه ستون درجلو،نه ستونه
ennoblementترفيع ،احترام ،نجابت
enntinelديده بان ،کشيککامپيوتر : نگهبان
ennuiedملول ،کسل ،خسته ،بيزار،دلتنگ
enochخنوخ ،انوش
enol etherشيمى : اترانولى
enolشيمى : انول
enolate anionشيمى : انيون انولات
enolateکلمات مرتبط(enolate):
enolizationشيمى : انولى شدن
enoneشيمى : انون
enoptromancyفال ايينه
enormous lesionقانون ـ فقه : غبن فاحش
enormouslyبحد افراط،فوق العاده زياد
enormousnessعظمت ،زيادى
enostosisاماس درونى استخوان
enounceادا کردن ،تلفظ کردن ،به صراحت گفتن ،اعلام کردن
enouncementاظهار،اعلام ،ادا
enowبس ،باندازه ،بسنده ،انقدرکه بايد،مقدارکافى
enqENQuiry characterکامپيوتر : کاراکتر پرس و جو
enqueueکامپيوتر : به صف کردن
enquireبازجوئى کردن ،تحقيق کردن ،جويا شدن ،استفسار کردن
enquiriesقانون ـ فقه : استسفار کردن
enquiry characterکامپيوتر : کاراکتر پرس و جو
enraptازخودبيخودشده ،بوجدامده
enraptureبوجداوردن ،ازخودبيخودکردن ،درحال جذبه انداختن
enravishبوجداوردن ،ازخودبيخودکردن ،درحال جذبه انداختن
enregimentدرهنگ اوردن
enrichedعلوم هوايى : غنى شده
enringدورگرفتن ،احاطه کردن ،حلقه زدن دور،دورگشتن
enrobe(باجامه ياردا )پوشاندن
enrol (= enroll)قانون ـ فقه : ثبت کردن
enrol(l)mentاسم نويسى ،صورت اسامى ،دفتر ثبت
enrolmentقانون ـ فقه : ثبت
enrootedريشه کرده ،نشانده
enroute personnelافراد پيوسته به يکان حين حرکت براى عملياتعلوم نظامى : افراد منتسب
ensهستى مطلق ،جوهر،خلاصه
ensampleنمونه ،مثال ،عبرت ،مانند،نظير،سابقه
ensanguinedخونين ،خون الود
ensateشمشيرى ،خنجرى
ensealخوک ابى ،گوساله ابى ،سند،مهرزدن
ensepulchreگور،مقبره ،قبر،مزار
enshroudدرکفن پيچيدن ،کفن کردن ،پوشيدن ،پوشاندن
ensign 1علوم دريايى : پرچم پاشنه
ensign 2 (usn)ناوبان دومعلوم دريايى : syn : sublieutenant )RN(
ensign staffعلوم دريايى : ميله پرچم پاشنه
enslaverاسيرکننده ،بنده سازنده ،زنى که مردى را اسيرزيبايى خودميسازد
ensorcelافسون کردن ،سحراميزکردن ،فريفتن ،شيفتن ،دلبردن از
ensthesiaکلمات مرتبط(ensthesia):
ensthesisکلمات مرتبط(ensthesis):
ensvingکلمات مرتبط(ensving):
entacعلوم نظامى : موشک ضد تانک هدايت شونده فرانسوى
entailmentوقف ،مال يا ملک ،حبس شده
entangledگرفتار،گيرکرده ،گيرامده ،گيرافتاده ،گره دار،درهم
entasisبرامدگى ،تحدب
entellusيکجورعنترکه ريش ودم درازى داردودرنزدهندوها ارجمنداست
entendreکلمات مرتبط(entendre):
entenduکلمات مرتبط(entendu):
ententقانون ـ فقه : ائتلاف
enter into a contractعقد بستنقانون ـ فقه : منعقد کردن عقد
enter into an agreementقانون ـ فقه : قراردادى را منعقد کردن
enter into partnership with someoneبا کسى شريک شدنقانون ـ فقه : شرکت کردن شراکت کردن
enter into quarrel with some oneقانون ـ فقه : با کسى طرف شدن
enter keyکامپيوتر : کليد ورودى
enter to someone's creditقانون ـ فقه : به بستانکار حساب کسى گذاشتن
enter-the-gameورزش : وارد بازى شدن
enteralgiaدرد روده
enterectomyروده برى
enteric ferverحصبه
entering groupشيمى : گروه وارد شونده
entering sideجهت ورودى ،سمت ورودىعلوم مهندسى : سمت دخول
entering throughعلوم مهندسى : مجراى دخول
enteringکلمات مرتبط(entering):
enteringthe room he silmedباطاق درامده لبخندزد
enteringtheکلمات مرتبط(enteringthe):
enteriorکلمات مرتبط(enterior):
enteritisاماس روده
enteroceleفتق روده
enteroceptorگيرنده احشايىروانشناسى : گيرنده درونى
enterographyشرح روده ها
enterologyروده شناسى
enteronلوله هاضمه ،روده
enteropathyناخوشى روده اى
enterotomyروده شکافى ،عمل روده
enterpreneurکامپيوتر : شخصى که يک سازمان تجارى را پايه گذارى کرده و اداره مى کند
enterprisesکلمات مرتبط(enterprises):
enterprisingمتهور،متوکل
enterprisinglyباتهوردرکار،ازروى توکل
entertainableقابل پذيرائى و يا نگهدارى
entertainerپذيرائى کننده ،ميزبان
entertainingسرگرم کننده
entertaininglyبطوريکه سرگرم کند،بطورتفريح دهنده
enthalpy of formationشيمى : انتالپى تشکيل
enthalpy of fusionشيمى : انتالپى ذوب
enthalpy of sublimationشيمى : انتالپى تصعيد
enthalpyانتالپىمعمارى : حرارت فعالشيمى : محتواى گرمايىزيست شناسى : انتالپى
entheticازبيرون امده
enthralmentبنده سازى ،بندگى ،غلامى ،اسارت ،گرفتارى ،افتادگى
enthronementاجلاس به تخت
enthrusiasmغيرت ،حرارت ،وجديت ،ذوق ،شوق
enthusiasticallyبا شوق و ذوق ،از روى غيرت
enthymemeبرهان موجز،قياس اضمارى
enticingکشنده ،فريبنده ،اغواکننده
enticinglyبطورفريبنده ،جاذبانه
entire delusionفريب محض ،اغفال صرف
entire leafبرگ درست
entireforceکليه قوا،تمام قوا يا نيروهاعلوم نظامى : کليه نيرو
entirenessتمامى ،تماميت
entirenssتماميت ،تمامى ،جمع کل ،مبلغ کل
entitativeداراى وجودخارجى ،واقعى ،مربوط بوجودخارجى چيزى
entitle to civil rightsقانون ـ فقه : متمتع از حقوق مدنى
entitled to a rewardسزاوارپاداش است
entitled to maintenanceقانون ـ فقه : واجب النفقه
entitled to owver shipداراى حق مالکيت است
entitled toسزاوار،مستحققانون ـ فقه : محق
entitledمستحققانون ـ فقه : ذيحق
entombmentتدفين
entomicحشره اى
entomologicalمربوط به حشره شناسى
entomologistحشره شناس
entomologizeدر حشره شناسى
entomophobiaروانشناسى : حشره هراسى
entomotomyتشريح حشرات
entophyteانگل درونى
entopticروانشناسى : درون چشمى
entopticsشناسايى وظايف اجزاى درونى چشم
entoticروانشناسى : درون گوشى
entrainedکلمات مرتبط(entrained):
entrainingکلمات مرتبط(entraining):
entrammelيکجوردام ياتور،پابند،موانع ،گرفتارکردن
entrance feeبازرگانى : حق ورود
entrance gallery (am)معمارى : دالان دستيابى
entrance headعمران : بار لازم براى ايجاد جريان از يک لوله
entrance lossعمران : افت حاصل از اصطکاک
entrance switchالکترونيک : کليد کنتور
entrancementمدهوشى ،شيفتگى
entrap intoقانون ـ فقه : با اغفال وادار کردن به.....
entreatinglyباالتماس ،به زارى
entrepremershipقانون ـ فقه : اداره و سازماندهى فعاليتهاى تجارى يا مقاطعه کارى
entrepreneurshipروانشناسى : کارافرينىبازرگانى : کارفرمائى
entresolطبقه ميان طبقه اول عمارت وطبقه اى که باکف زمين برابراست
entropionبرگشتگى پلک بدرون چشم
entrucking tableعلوم نظامى : جدول حرکات و بارگيرى خودروهاى بارى ارتشى
entruckingکلمات مرتبط(entrucking):
entrustedقانون ـ فقه : عهده دار
entry feeورزش : مبلغ پرداختى براى شرکت در مسابقه
entry groupواجدين شرايط تخصصى شغلىعلوم نظامى : گروه واجد شرايط
entry lineکامپيوتر : سطر ورودى
entry planطرح ورود به بندرعلوم نظامى : طرح دخول به سر پل
entry sideجهت دخولعلوم مهندسى : جهت ورود
entry-level jobsروانشناسى : شغلهاى غير تخصصى
entrymateورزش : اسب شرکت کننده همزمان با اسب ديگر براى شرط بندى
entwist(بهم ) پيچيدن
enucleationمغزبيرون اورى ،توضيح ،روشن سازى ،هسته دراورى
enumerableمعمارى : شمارش پذير
enumerationتعيين شماره ،صورت ريزروانشناسى : برشمارش
enumerativeشمارى ،وابسته بشمردن ،شمارنده
enumeratorشمارنده ،يکايک گوينده ،صورت دهنده
entering angleزاويه ورودىعلوم مهندسى : زاويه دخول
enunciativeبيانى ،بيان کننده ،اعلامى ،مربوط بتلفظ
enunciatorاعلام کننده ،بيان کننده ،اداکننده
enureعادت دادن ،خوغادن ،معتادکردن ،اموخته کردن
enuresis nocturnaروانشناسى : شب ادرارى
enuresisشب ادرارىروانشناسى : بى اختيارى ادرار
envelope curveعمران : پوش منحنىبازرگانى : منحنى محاطى
enveloped in mysteryسرى ،مرموز
envelopedکلمات مرتبط(enveloped):
envelopementکلمات مرتبط(envelopement):
envelopesکلمات مرتبط(envelopes):
enviablyبطور رشک اميز
enviedمحسود
enviouslyحسودانه
enviousnessحسادت
enviromentکلمات مرتبط(enviroment):
enviromental biologyبوم شناختزيست شناسى : بوم شناسى
enviromentalکلمات مرتبط(enviromental):
environementکلمات مرتبط(environement):
environment architectureمعمارى محيطمعمارى : معمارى محوطه
environment divisionکامپيوتر : يکى از چهار قسمت اصلى يک برنامهCOBOL
environmental benefitبازرگانى : فوايد زيست محيطى
environmental conservationزيست شناسى : حفاظت محيط زيست
environmental costsبازرگانى : مضار زيست محيطى
environmental impactزيست شناسى : نشانزد زيست محيطى
environmental lapse rateعلوم هوايى : ميزان افت پرگير
environmental preservationنگهداشت زيست محيطىزيست شناسى : حفاظت زيست محيطى
environmental psychologyروانشناسى : روانشناسى محيط نگر
environmental sculptureمعمارى : پيکره سازى محيطى
environmental securityعلوم نظامى : تامين محيطى و فيزيکى منطقه
environmental servicesعلوم نظامى : دواير خدمات بهسازى محيط زيست
environmental testازمايش محيط زيستعلوم نظامى : ازمايش محيط فيزيکى
environmentalismمحيط زيست شناسى ،محيط زيست گرايىزيست شناسى : پرمون گرايى
environmentalistمحيط زيست شناس ،محيط زيست گراروانشناسى : محيط نگرزيست شناسى : پرمون گر
environmetal protectionزيست شناسى : حمايت محيط زيستى
environmetalکلمات مرتبط(environmetal):
envoy extraordiinaryفرستاده فوق العادهقانون ـ فقه : نماينده فوق العاده
envoyshipنمايندگان سياسى
envy rankled in his breastاتش رشک در سينه اش مشتعل بود( يا سينه اش را مى گداخت)
enwombدر رحم نگاه داشتن
enwreathe(باحلقه گل ومانندان ) دورگرفتن
eobEnd Of Blockکامپيوتر : پايان يک بلوک
eoencephalonکلمات مرتبط(eoencephalon):
eofEnd Of Fileکامپيوتر : پايان فايل
eojEnd Of Jobکامپيوتر : پايان کار
eolEnd of Line،پايان خطکامپيوتر : پرچمى که بيان کننده پايان يک خط داده مى باشد
eolationزيست شناسى : سنگ فرسايى بادى
eolipileگوگردان ،اتش افروز
eolithاسکله سنگى
eolithicمتعلق به اغاز عصرسنگ
eolotropyشيمى : ناهمسانگردى
eomEnd Of Messageکامپيوتر : انتهاى پيام
eonقرن ازل ،قوه ازلى
eonismروانشناسى : مبدل پوشى جنسى
eopsychologyکلمات مرتبط(eopsychology):
eot geo reoورزش : باز کردن دفاع ضربدرى
eotEnd Of Tape maker،نشانگر انتهاى نوار،End Of Transmissionکامپيوتر : انتهاى مخابره
ep (evoked potential)روانشناسى : پتانسيل فراخوانده
epکلمات مرتبط(ep):
epactافزونى سال خورشيدى برسال ماهى ،عشره مسترقه
epanadiplosisردالصدرالى المجز،الى الصدر
epanalepsisردالعجزالى الصدر،تکرار
epanastropheشروع جمله اى باهمان کلمه که دراخرجمله پيش بوده است
epanodosقلب
epanorthosisاستردادوتبديل ،رجوع
eparch(دريونان باستان ) افسرکشورى يالشکرى ،(دريونان جديد )فرماندار
epauleشانهعلوم نظامى : سردوشى
epaulementاستحکام موقتى جناحى ،مترس
epaulet(te)سردوشى ،پاگون
epaulets (to win)افسر شدنعلوم نظامى : سردوشى گرفتن
epauletsکلمات مرتبط(epaulets):
epauliereزره شانه ،شانه پوش
epeeمسابقه اپه( شمشيربازى)ورزش : مسابقه اپه
epeeistورزش : شمشيرباز اپه
epencephalonدماغ صغير
ependymal cellروانشناسى : ياخته اپانديم
ependymalکلمات مرتبط(ependymal):
epentheticمندرج
epergneزيورشاخه دارکه دروسط ميزغذاخورى ميگذارند
epexegesisکلمات افزوده شده براى توضيح
epexegeticتوضيحى
epexegeticalتوضيحى
epexegeticallyبراى روشن شدن معنى ،براى توضيح ،منباب توضيح
ephaکلمات مرتبط(epha):
ephebe(دريونان باستان ) شهرى که از 18 تا ¹ 2سال داشت
ephebophiliaروانشناسى : جوان خواهى
ephemeral streamرود فصلىعمران : رودى که در موقع بارندگى اب در ان جريان دارد
ephemeridحشره يک روزه
ephemeris time (et)علوم دريايى : زمان زيجى
ephemeris timeزمان نجومىمعمارى : زمان تقويمىعلوم نظامى : زمان تقويمى
ephemerisعلوم نظامى : تقويم نجومىعلوم دريايى : - almanac
ephialtesبختک ،کابوس ،خفتک ،فرنجک
ephor(دريونان باستان )يکى ازپنج تنى که دراسپارت ناظراعمال شاه بودن
epi (eysenck personality inventory)اى پى اى( پرسشنامه شخصيتى ايسنک)روانشناسى : اى پى اى
epiکلمات مرتبط(epi):
epicalرزمى ،حماسى
epicediumمرثيه
epicentreنقطه ظهوروانتشارزمين لرزه درسطح زمين
epicurianismروانشناسى : ايين اپيکور
epicurusنام فيلسوف يونانى که معتقد،بود خوش گذرانى منتهاى سعادت ،و خوبى است
epicyclic transmissionجعبه دنده اپى سيکليکعلوم مهندسى : يک يا چند چرخ دنده که در داخل يا خارج چرخ دنده ديگرى حرکت مى کنند
epicyclicکلمات مرتبط(epicyclic):
epideicticنمايشى
epidemicalهمه جاگير،وبائى ،عام ،متداول ،مسرى
epidemicallyبطورمسرى ،چنانکه همه جاسرايت کند
epidermروانشناسى : روپوست
epidermalمربوط به پوست برونى ،بشره اى
epidermicمربوط به پوست برونى ،بشره اى
epidermoidبشره اى ،بشره مانند
epidmic diseaseناخوشى همه جا گير
epidmicکلمات مرتبط(epidmic):
epifaunaزيست شناسى : صدفزى
epigeeحضيض
epigenesisتشکيل نطفه ازنو
epigensisکلمات مرتبط(epigensis):
epigrammaticalکوتاه ونيشدار،نکته دار،هجواميز
epigrammatistلطيفه گو
epigraphicکتيبه اى ،سرلوحه اى ،متعلق به کتيبه ياسرلوحه
epigraphicalکتيبه اى ،سرلوحه اى ،متعلق به کتيبه ياسرلوحه
epigraphistکتيبه شناس ،کتيبه خوان
epigraphyعلم کتيبه خوانى
epileptic dementiaروانشناسى : زوال عقل صرعى
epileptic equivalentروانشناسى : صرع واره
epileptic fitغش حمله ايى
epileptic furerروانشناسى : خشم صرعى
epileptic seizureروانشناسى : حمله صرع
epileptic stuporروانشناسى : بهت صرعى
epilepticaکلمات مرتبط(epileptica):
epileptoid personalityروانشناسى : شخصيت صرعى
epilimnionاب لايه سطحىزيست شناسى : اب لايه زبرين
epilogistکسيکه درپايان بازى شعرى بخوانديانطقى اداکند
epilogueسخن اخر،ختم مقاله ،بخش اخرکتاب يامقاله
epimerشيمى : اپيمر
epimetheusنجوم : اپيمدئوس
epinektonزيست شناسى : برشناورزى
epinephrineاپى نفرين( ادرنالين)روانشناسى : اپى نفرين
epinosic gainروانشناسى : بهره ثانوى بيمارى
epinosicکلمات مرتبط(epinosic):
epipelagicزيست شناسى : زير لايه زبرين
epiphonemaحسن انتها
epiphoraروانشناسى : اشک ريزش
epiphyllousروى برگ روينده
epiphyllumگل شستى
epiphysis cerebriروانشناسى : غده صنوبرى
epiphysisشاخ استخوان
epiphyteزيست شناسى : گياه هوازى
epiphyticانگلى
epiplanktonزيست شناسى : روشناورزى
epipleuralرودنده اى
epiploonثرب
episcopateرتبه اسقفى ،قلمرواسقف
episcotisterروانشناسى : محرک نماى ديدارى
episodicاتفاقى ،ضمنى ،عارضى
episodicalاتفاقى ،ضمنى ،عارضى
epispasticمقرح ،مشمع ياچيزديگرى که تاول اورد
epispermتخم پوش ،پوشش تخم ،لفاف تخم
epistemologicalروانشناسى : معرفت شناختى
epistlerرساله نويس ،رساله خوان
epistolerرساله خوان ،خواننده رساله اى ازعهدجديد،نامه نويس
epistropheختم چندجمله بايک کلمه
epistyleگچ برى روى سرستون ،گچ برى دراطراف در
epitaxialکلمات مرتبط(epitaxial):
epithalamiumسرودعروسى
epithalamusروانشناسى : اپى تالاموس
epitheliumروانشناسى : برون پوش
epitheticalصفتى ،لقبى ،وصفى ،داراى صفات يا القال
epitomistشخصى که کتابى را خلاصه کند خلاصه نويس
epizeuxisتکرارتاکيدى
epizoonانگل برونى
epoEmergency Power Offکامپيوتر : مدار و دکمه هاى فعال کننده ان
epochal psychosisروانشناسى : روان پريشى سنين انتقالى
eponymousنام گذارنده برملت يا کشور يا طايفه اى
epoxidationشيمى : اپوکسيددار کردن
epoxideشيمى : اپوکسيد
epoxy (ep)معمارى : نوعى اندود پلاستيکى لوله ها
epoxy resinعلوم هوايى : رزين اپوکسى
epoxyکلمات مرتبط(epoxy):
eppزوال ،جزر کردن ،فرو کشيدن
eprom programmerکامپيوتر : برنامه ريزEPROM
epromکامپيوتر : erasable programmable read only memoryيک PROM مخصوص که در زير نور شديد ماوراء بنفش مى تواند پاک شده و سپس دوباره برنامه ريزى شود
epsilon-bootisاپسيلون - گاوران ،اپسيلون - عوا تابع السماک ،رايت شمالنجوم : ازار
epsilon-hydraeنجوم : اپسيلون - شجاع
epsilon-lyraeنجوم : اپسيلون - شلياق
epsilon-pegasiنجوم : اپسيلون - فرس
epsilon-usra majorisاپسيلون - دب اکبرنجوم : جون
epsomکلمات مرتبط(epsom):
epularyبزمى ،سورى
eq (educational quotient)روانشناسى : بهر اموزشى
eq (encephalization quotient)روانشناسى : بهر مغزى شدن
eqEQual toکامپيوتر : برابر با
eqilibriumکلمات مرتبط(eqilibrium):
equabilityثبات ،يکسانى
equablyبطور يکسان
equal anglesعلوم مهندسى : اهن نبشى
equal cost linesبازرگانى : خطوط هزينه برابر
equal sacrifice theoryنظريه برابرى فداکارى ،بر طبق اين نظريهبازرگانى : ماليات بايد متناسب با قدرت پرداخت افراد باشد
equal status personsروانشناسى : افراد همپايه
equal-appearing intervalsروانشناسى : فاصله هاى يکسان نما
equaliseورزش : مساوى
equaliserورزش : امتياز مساوى کننده
equalizeمساوى و مانند کردن ،همسانى ،تعديل ،مساوى کردن ،متحدالشکل کردنعلوم مهندسى : يکنواخت کردنقانون ـ فقه : مساوى يا هم شکل کردن
equalizedکلمات مرتبط(equalized):
equalizing basinعمران : حوضچه توزيع اب
equalizing chargeالکترونيک : بار برابرکننده
equalizing forceبازرگانى : نيروى برابر کننده
equalizing pulsesالکترونيک : ضربه هاى ششگانه
equalizingکلمات مرتبط(equalizing):
equally appearing differenceروانشناسى : تفاوتهاى يکسان نما
equallyعلى السويه ،بيک درجه ،بطور مساوى
equalnessتساوى ،برابرى
equalsکلمات مرتبط(equals):
equated scoresروانشناسى : نمره هاى هم ارز
equatedکلمات مرتبط(equated):
equatingروانشناسى : هم ارز سازى
equation of continuityعمران : معادله همبستگى جريان
equation of equinoxesمعادله اعتدالين
equation of exchangeمعادله مبادلات بيان رابطه بين حجم پول در گردش ،سرعت گردش پول ،متوسط قيمت کالاها و خدمات نهائى و مقدار توليد کالاها و خدمات ،به اين ترتيب معادله عبارت ازMV=PQ : بازرگانى : همچنين نگاه کنيد به" رابطه فيشر"
equation of paymentsقاعده پيدا کردن ،تعديل
equation of stateشيمى : معادله حالت
equation of timeخطاى قرائت زمان نجومىعلوم نظامى : پس ماند زمان نجومى
equation typesettingکامپيوتر : درج معادله
equationalمعادله اى ،تعديلى
equations of motionعلوم هوايى : معادلات حرکت
equationsکلمات مرتبط(equations):
equator of magnetالکترونيک : استواى اهنربا
equatorial bondشيمى : پيوند استوايى
equatorial climateمعمارى : اقليم استوايى
equatorial coordinatesمعمارى : مختصات استوايى
equatorial mountingنجوم : استقرار معدل النهارى
equatorial quantum numberشيمى : عدد کوانتومى استوايى
equatorial satelliteعلوم هوايى : ماهواره استوايى
equatorial telescospeوربين استوايى
equatorial tidesعلوم نظامى : جذر و مد استوايى
equestrian eventsورزش : مسابقه کنترل اسب و پرش در مسافت صحرايى
equiblibriumکلمات مرتبط(equiblibrium):
equiferکلمات مرتبط(equifer):
equilateral figureمعمارى : شکل متساوى الاضلاع
equilateral pointed archمعمارى : قوس پا تو پا
equilbriumکلمات مرتبط(equilbrium):
equilibiumکلمات مرتبط(equilibium):
equilibrationميزان کردن ،تعادل جويى( در نظريه پياژه)،موازنهشيمى : متعادل کردنروانشناسى : تعادل جويى
equilibratorموازنه ،الت تعادلعلوم نظامى : دستگاه متعادل کننده دستگاه موازنه
equilibrium conditionشيمى : شرط تعادل
equilibrium conditionsعمران : شرايط تعادل
equilibrium constantشيمى : ثابت تعادل
equilibrium diagramعمران : دياگرام تعادل
equilibrium drawdownعمران : افت متعادل
equilibrium flowعلوم هوايى : جريان متعادل
equilibrium methodعمران : روش تعادل
equilibrium moisture contentعمران : درصد رطوبت متعادل
equilibrium pointعمران : نقطه تعادلشيمى : نقطه تعادل
equilibrium positionشيمى : وضع تعادل
equilibrium pressure curveعمران : منحنى فشار متعادل
equilibrium pressureشيمى : فشار تعادلى
equilibrium priceقانون ـ فقه : قيمت در حالت توازن و تعادلبازرگانى : قيمت تعادل
equilibrium stateشيمى : حالت تعادل
equilibrium systemشيمى : سيستم تعادلى
equilibrium theoryبازرگانى : نظريه تعادل
equilibrium timeعمران : زمان تعادل
equilibrium vapor pressureشيمى : فشار بخار تعادلعلوم هوايى : فشار به حد تعادل
equilibrtum diagramشيمى : نمودار تعادل
equilibrtumکلمات مرتبط(equilibrtum):
equilibruimکلمات مرتبط(equilibruim):
equilibrumکلمات مرتبط(equilibrum):
equimolar solutionsشيمى : محلولهاى هم مول
equimolarکلمات مرتبط(equimolar):
equimolecularشيمى : هم مولکولى
equinoctial colureدايره اعتدالنجوم : دايره ساعتى مرجع
equinoctialsبادهاى استوائى
equinoxesعلوم دريايى : اعتدالين
equipageاسباب و لوازم جنگىعلوم نظامى : بنه سفر ملتزمين رکاب
equipartition principleشيمى : اصل هم بخشى
erodibilityعمران : قابليت فرسايش
erogenous zoneروانشناسى : ناحيه شهوتزا
eromErasable ROMکامپيوتر : EPROM
eroseفرسوده ،سائيده
erosion controlعمران : جلوگيرى از فرسايش
erosion-corrosionعلوم مهندسى : خوردگى - فرسودگى
erossingکلمات مرتبط(erossing):
erossionکلمات مرتبط(erossion):
eroticalعشقى ،عاشقانه ،غزل
eroticsعلم عشق ،عشق نظرى
erotismروانشناسى : شهوت گرايى
erotizationروانشناسى : خاصيت شهوانى يافتن
erotomaniaروانشناسى : جنون جنسى
erousکلمات مرتبط(erous):
errand-boyپادو،شاگرد
errantlyبطور سرگردان
errata sheetعلوم نظامى : برگ تصحيح اشتباه
erratic blockبلوک جابجا شوندهعلوم مهندسى : بلوک نامنظم
erratic changesبازرگانى : تغييرهاى نامعقول
erratic scabعلوم مهندسى : پوسته جوش
erraticallyاز روى بيقاعدگى ،بطور سيار يا سرگردان
errhineعطسه اور،معطس
erringخطا کننده ،گناه کار
erringlyسهوا"،بطور غلط
erroeکلمات مرتبط(erroe):
erroneouslyسهوا"،اشتباها"
erroneousnessغلط بودن ،خطا بودن ،عدم حقيقت
error analysisکامپيوتر : تجزيه و تحليل خطا
error bandعلوم هوايى : باند خطا
error checkingکامپيوتر : بررسى خطا
error choice techniqueروانشناسى : شيوه خطا گزينى
error control characterکامپيوتر : کاراکتر کنترل خطا
error fileکامپيوتر : فايل خطا
error guessingکامپيوتر : حدس خطا
error handlingکامپيوتر : به حداقل رساندن احتمال وقوع خطا روش رفع اشکال
error messageپيام خطانما،پيام خطاکامپيوتر : پيغام اشتباه
error of estimateروانشناسى : خطاى براورد
error of expectationروانشناسى : خطاى انتظار
error recovery proceduresکامپيوتر : رويه هاى ترميم خطا
error reportکامپيوتر : گزارش خطا
error scoreروانشناسى : نمره خطا
error signalعلوم هوايى : سيگنال خطا
error termضريب خطابازرگانى : جمله خطا
equipartitionکلمات مرتبط(equipartition):
equipment (war)وسايل جنگىعلوم نظامى : تجهيزات جنگى
equipment bagورزش : ساک دستى بازيگر
equipment bayکامپيوتر : محفظه يا جعبه اى که تجهيزات الکترونيکى در ان نصب مى شود
equipment logbookدفتر تجهيزاتعلوم نظامى : دفترچه خدمتى تجهيزات
equipment reserveعلوم نظامى : ذخيره تجهيزاتى
equipmentsلوازمشيمى : تجهيزاتبازرگانى : تجهيزات
equipollenceبرابرى درمعنى ياقوه ،تعادل
equiponderanceهم وزنى ،هم سنگى
equipotential lineالکترونيک : خط هم پتانسيل
equipotential linesعمران : خطوط هم پتانسيل
equipotential surfaceالکترونيک : سطح هم پتانسيل
equipotential volumeالکترونيک : حجم هم پتانسيل
equipotentialityروانشناسى : هم توانى
equippedاماده ،مجهز،اراسته
equisignal zoneمنطقه اى که داراى امواج مغناطيسى يکسان است( رادار)علوم نظامى : منطقه اى که داراى امواج مغناطيسى يکسان است
equisignalکلمات مرتبط(equisignal):
equisonanceهم صدايى ،هم اهنگى
equisonantهم اهنگ ،هم صدا
equitable estateعين مرهونهقانون ـ فقه : در CL مرتهن بالقوه مالک عين مرهونه مى شود و بعلاوه تاسيسى وجود دارد که به موجب ان مى توان حق از گرو دراوردن ملک را از راهن سلب کرد
equitable mortgageرهن قهرى ،رهن خود به خود،در CL عبارت است از رهنى که در شرايط خاص ،خود به خود،از اعمال طرفين يک عمل يا تاسيس حقوقى ناشى مى شودقانون ـ فقه : بدون انکه موضوع اين عمل يا تاسيس صراحتا "يا منجزا "به رهن دلالت داشته باشد
equitablenessانصاف ،عدالت
equitablyمنصفانه ،عادلانه
equitesسواره نظام صاحب امتياز
equitiesکلمات مرتبط(equities):
equitvalenceقانون ـ فقه : ممائله
equity accountsحساب قسمت ذيحسابعلوم نظامى : حسابهاى اموال يکان
equity capitalدارائى خالصبازرگانى : ارزش ويژه
equity financingقانون ـ فقه : بالا بردن يا ايجاد سرمايه با فروش سهام
equity investmentبازرگانى : مشارکت در سرمايه
equity versus efficiencyبازرگانى : برابرى در مقابل کارائى
equivalence beliefروانشناسى : هم ارزانگارى
equivalence coefficientروانشناسى : ضريب هم ارزى
equivalence gateدريچه هم ارزىکامپيوتر : دريچه معادل
equivalence pointشيمى : نقطه هم ارزى
equivalent airspeedسرعت پيش بينى شدهعلوم نظامى : سرعت تنظيم شده
equivalent areaعمران : سطح معادل
equivalent binary digitsارقام دودويى هم ارزکامپيوتر : ارقام دودويى معادل
equivalent circuit of a contact rectifieالکترونيک : مدار هم ارز يکسوکننده مجاورتى
equivalent circuitعلوم مهندسى : مدار معادل
equivalent conductanceشيمى : رسانايى هم ارز
equivalent conductionشيمى : رسانش هم ارز
equivalent diode of a multielectrode valالکترونيک : لامپ دو قطبى هم ارز چند قطبى
equivalent diode of a triodeالکترونيک : لامپ دو قطبى هم ارز چند قطبى
equivalent diode voltageالکترونيک : ولتاژ لامپ دو قطبى هم ارز
equivalent formsروانشناسى : صورتهاى هم ارز
equivalent knowledge creditتصديق دانش علمىعلوم نظامى : تصديق اعتبار علمى
equivalent protonsشيمى : پروتونهاى هم ارز
equivalent service rounds (esr)گلوله هاى معادل گلوله جنگىعلوم نظامى : گلوله معادل
equivalent toقانون ـ فقه : در حکم
equivalent weightعمران : وزن معادلشيمى : وزن هم ارز
equivalentlyبطور هم ارز يا معادل
equivalents methodروانشناسى : روش هم ارزسازى
equivalentsکلمات مرتبط(equivalents):
equiviscous temperatureگرماى لزوجتمعمارى : دماى همدوسندگى
equiviscousکلمات مرتبط(equiviscous):
equivocal genrationخلق الساعه
equivocalityدوپهلويى ،ايهام ،مشکوکيت
equivocallyازروى ايهام ،بطورمشکوک يانامعلوم
equivocalnessدوپهلويى ،مشکوکيت ،ايهام
equivocatorايهام گو،دوپهلوحرف زن ،حيله بازدرسخن گفتن ،زبان باز
equivocatoryمبنى برايهام ،داراى ايهام ،دوپهلو،اب بردار
equuleiقطعه الفرسنجوم : پاره اسب
equuleusقطعه الفرسنجوم : پاره اسب
erکلمات مرتبط(er):
eradiationتابش ،پرتو افکنى
eradicableقلع و قمع کردنى ،قابل استيصال
eradicateقلع و قمع کردن ،ازريشه کندن
eradicationريشه کن شدن ،ريشه کن کردن ،قلع و قمعزيست شناسى : ريشه کنى
eradicativeقلع و قمع کننده
eralکلمات مرتبط(eral):
erasable programmable read only memoryکامپيوتر : eprom
eraseble optical disk driveکامپيوتر : ديسک گردان نورى پاک شدنى
erasebleکلمات مرتبط(eraseble):
erasementمحو،حک ،تراش
erasionمحو،حک ،تراش
erastianايراستويى
erastianismقانون ـ فقه : سيستم فکرى که وجود هر نوع منشاء الهى و اسمانى را براى سلطنت و کليسا نفى مى کند
eratکلمات مرتبط(erat):
eratorکلمات مرتبط(erator):
erbiumsymb: Erشيمى : اربيم
ere longبزودى ،قريبا
erectableقابل راست کردن يا بنا کردن
erectilityقابليت نعوظ
erectio deficiensروانشناسى : نعوظ ناقص
erectioکلمات مرتبط(erectio):
erection boltsعمران : پيچهاى نصب و تنظيم
erection craneعلوم مهندسى : جراثقال براى کارهاى ساختمانى
erection marksعمران : علائم نصب
erectiveراست کننده
erectlyبطور ايستاده يا عمودى
erectnessافراشتگى ،ايستادگى ،حالت عمودى
eremiophobiaروانشناسى : انزوا هراسى
eremitic lifeزندگى زاهدانه ،گوشه نشينى ،عزلت
eremiticزاهدانه ،گوشه نشينانه ،گوشه گير،زاهد
eremiticalزاهدانه ،گوشه نشينانه ،زاهد،گوشه گير
eremitismزندگى زاهدانه ،گوشه نشينى ،عزلت
eremophobiaروانشناسى : تنهايى هراسى
eresisکلمات مرتبط(eresis):
erfugeپناه گاه ،پناهگاه روى زمينى در وسط خيابان
erg (electroretinography)اى ار جىروانشناسى : برق نگارى شبکيه
ergارگ( واحد کار)الکترونيک : ارگروانشناسى : ارگنجوم : ارگعلوم هوايى : ارگ
ergasiaرفتار( در نظريه مه ير)روانشناسى : رفتار
ergic traitروانشناسى : ويژگى پويشى
ergicکلمات مرتبط(ergic):
ergogramروانشناسى : کارنگاره
ergographyروانشناسى : کارنگارى
ergonomicsعلم و تکنولوژى ايمنى ،راحتى و سادگى استفاده از ماشينکامپيوتر : علم طراحى ماشينروانشناسى : کار پژوهى
ergot of ryeسگاله ،مرض چاودار
ergotamineروانشناسى : ارگوتامين
ergotineماده اصلى سگاله
ergotizeسگاله زده کردن ،زنگ زده کردن ،باسگاله يازنگ مسموم کردن
eriکلمات مرتبط(eri):
ericخون بهاى ايرلندى( درتاريخ)
eridaniنهرنجوم : جوى
eridanus (eri)علوم دريايى : جوى
eridanusنهرنجوم : جوى
eriochrome blackشيمى : سياه اريوکروم
eriochromeکلمات مرتبط(eriochrome):
erlenmeyerکلمات مرتبط(erlenmeyer):
erminedجامه قاقم پوشيده
ermissibleکلمات مرتبط(ermissible):
ernکلمات مرتبط(ern):
erneدال دريايى ،عقال دريايى
error transmissionکامپيوتر : ارسال خطا
error trappingخطازدايى ،اشتباه زدايىکامپيوتر : غلط زدايى
error varianceروانشناسى : پراکنش خطا
errorlessورزش : نداشتن خطا
errors and omissions expected (e.& o.e.)بازرگانى : باستثناى اشتباهات و چيزهايکه از قلم افتاده اين عبارت روى صورت حسابها نوشته ميشود و يعنى مسئوليت اشتباهات بعهده شرکت نميباشد
errors in equationsعمران : خطا در معادلات
errors in variablesعمران : خطا در متغيرها
errors slipped inاشتباهاتى دران راه يافت( يا پيدا شد)
errorsکلمات مرتبط(errors):
ersistorکلمات مرتبط(ersistor):
erubescenceسررنگى ،قرمزى
erubescentسرخ شونده
eructationاروغ
eruditelyدانشمندانه
eruginousزنگارى ،سبز
eruption of a diseaseظهوريابروزناخوشى
eruption of a geyserفوران چشمه اب گرم
eruption of a volcanoانفجاراتش فشان
eruption of rashدرامدن گرمى دانه
eruption of the teethدرامدن دندان
eruption of warدرگرفتن يابروزجنگ
eruptionalانفجارى ،منفجر شونده
eruptive rockسنگ خروجىمعمارى : سنگ بيرون ريخته
eruropean community (e.c.)بازرگانى : جامعه اروپايى
eruropeanکلمات مرتبط(eruropean):
ervolving creditاعتبار گردانبازرگانى : اعتبار قابل تجديد
ervolvingکلمات مرتبط(ervolving):
erwhileچندى پيش
erysipelasبادسرخ ،حمره ،بادمبارک
erysipelatousبادسرخى ،حمره اى
erythemaالتهاب پوست ،گل انداختن صورت ،تابش
erythematicوابسته به التهاب پوست ،التهاب اور
erythraeaقنطوريون
erythreanقلزمى ،وابسته به درياى قلزم ،قرمز
erythro formشيمى : شکل اريترو
erythroکلمات مرتبط(erythro):
erythroidقرمز،سرخ ،خونين ،الوده يامايل بخونريزى
erythrophobiaروانشناسى : هراس از سرخ شدن
erythropsiaروانشناسى : سرخ بينى
erzerumارزن الروم ،ارضروم
esکلمات مرتبط(es):
esapeکلمات مرتبط(esape):
esauعيسو( برادريعقوب)
escکليدEsc ،Escape characterکامپيوتر : کاراکتر گريز
escalateکلمات مرتبط(escalate):
escalationماده يا عبارت تعديلبازرگانى : ماده اى در قرارداد که براساس ان قيمتهاى قرارداد تعديل ميگرددعلوم نظامى : افزايش تدريجى شدت و وسعت ميدان جنگ
escalator clauseبازرگانى : شرط افزايش بها
escape channelعمران : مجراى تخليه اب
escape characterکامپيوتر : کاراکتر گريز
escape chitامان نامهعلوم نظامى : اتيکت امان نامه
escape clauseشرط گريزبازرگانى : شرط تعلل
escape codeرمز گريزکامپيوتر : اسکيپ کد
escape hatch (sub)علوم دريايى : دريچه نجات
escape hatchدريچه فرار،دهليز فرارعلوم نظامى : دهليز نجات
escape keyکامپيوتر : کليد انصراف
escape lineخط نجاتعلوم نظامى : مسير نجات پرسنل درگير در عمليات پنهانى و چريکى
escape trainingروانشناسى : گريزاموزى
escape trunkدهليز فرارعلوم نظامى : تونل فرار اضطرارى
escape velocityسرعت فرارعلوم مهندسى : سرعت گريز
escaped slaveعبد ابققانون ـ فقه : برده فرارى
escaped waterعمران : تلفات اب هنگام بهره بردارى
escapedکلمات مرتبط(escaped):
escarpسرازيرى درونى خندق ياخاکريز،سراشيب کردن
eschalotموسير
eschewalپرهيز،اجتناب
escopetقرابينه کوتاه
escopetteقرابينه کوتاه
escort 1 (jf)محافظت کردنعلوم دريايى : اسکورت کردن
escort 2علوم دريايى : - screen
escort aircraftهواپيماى اسکورتعلوم نظامى : هواپيماى مراقب
escort guardگارد محافظعلوم نظامى : محافظ زندانى جنگى بدرقه زندانى
escort of the colorگارد محافظ پرچمعلوم نظامى : گارد پرچم
escort of the standardگارد محافظ پرچمعلوم نظامى : گارد پرچم
escort shipناو اسکورتعلوم نظامى : ناو محافظ کاروان دريايى
escrimeشمشيربازىعلوم نظامى : شمشيربازى کردن
escritoireميزتحرير،ميزچيزنويسى خانه دار
escryفرياد و غريو جنگى سردادنعلوم نظامى : نعره جنگى
esculapianوابسته به دارگونه طب ،پزشک ،طبيب
esculentaشيرزاد
esculentumکلمات مرتبط(esculentum):
esi controlکامپيوتر : Externally Specified Index controlکنترل با فراست
esiکلمات مرتبط(esi):
esiaکلمات مرتبط(esia):
eskimoanاسکيموئى
eslf contradictoryمتناقص
eslfکلمات مرتبط(eslf):
esorowسندرسمى که اجراى ان موکول به تحقق شرطى باشد
esp (extrasensory perception)روانشناسى : ادراک فراحسى
espکلمات مرتبط(esp):
espalierچفته ،چوب بندى براى تربيت نهال ميوه
espartoيکجورجگن دراسپانياکه براى بافندگى وکاغذسازى بکارميرود
especiallyمخصوصا"
especialnessمخصوصيت
esperantistاسپرانتودان
espial officerافسر تجسسعلوم نظامى : افسر عمليات جاسوسى
espirit de corpsروانشناسى : روحيه گروهى
espiritکلمات مرتبط(espirit):
esplanadeگردشگاه ،ميدان جلوقلعه نظامى
espressivoباحالت
espritsکلمات مرتبط(esprits):
esquimauاسکيمو
esrکلمات مرتبط(esr):
ess(es)ورزش : دو پيچ در سمت مخالف در مسير صحرايى
essکلمات مرتبط(ess):
essay examinationروانشناسى : امتحان انشايى
essay questionروانشناسى : سوال انشايى
esseهستى
essemblyکلمات مرتبط(essembly):
essencedعطرزده ،معطر
esseneراهب يهودى) عضوفرقه اى که دوقرن پيش ازامدن مسيح درفلسطين تشکى
essenismاصول يازندگى راهبان قديم يهود
essentiaکلمات مرتبط(essentia):
essential amino acidsشيمى : امينو اسيدهاى چرب
essential attributeروانشناسى : صفت ذاتى
essential elementقانون ـ فقه : رکن
essential elements of information (eei)عناصر اصلى اخبارعلوم نظامى : عناصر اصلى اطلاعات
essential elementsعمران : عناصر ضرورى
essential fatty acidsشيمى : اسيدهاى چرب اساسى
essential item listعلوم نظامى : فهرست اقلام حياتى يا ضرورى جنگى
essential oil of orange flowerعطر بهار نارنج
essential oilشيمى : روغن اساسى
essential supplyاماد ضرورىعلوم نظامى : اماد حياتى
essentialityضرورت ،اصل ،جوهر
essentiallyاصلا"،دراصل ،ذاتا"،بطور ضرورى ،واقعا"
essentialnessضرورت
essntial propertiesاعراض ذاتيه
essntialکلمات مرتبط(essntial):
estکلمات مرتبط(est):
established factامر محقققانون ـ فقه : محرز
established rightقانون ـ فقه : حق مستقر
establishedمحقق ،مسلم ،برقرار،ثابت ،محرزقانون ـ فقه : مستقر،محرز
establisherموسس ،برپاکننده
establishing authorityفرماندهى نيروهاى اب خاکىعلوم نظامى : مقام مسئول نيروهاى اب خاکى
establishingکلمات مرتبط(establishing):
estacadeسدى که ازتيرهاوپايه هاى چوبى در رودخانه يادريابراى بستن راه
estafetچاپارياقاصد( سوار)
estafetteچاپارياقاصد( سوار)
estaminetقهوه خانه اى که سيگارکشيدن درانجا ازاداست
estate at willاجاره مشروطقانون ـ فقه : در CL واگذارى ملکى است که به کسى به عنوان اجاره با قيد اين شرط که مستاجر عين مستاجره را به ميل مالک اداره کند
estate by curtesyميراث قانونى زوجقانون ـ فقه : در CL قسمتى از اموال زوجه است که پس از فوتش به طريق عمرى به زوج به زوج منتقل مى شود ليکن به وارث وى نمى رسد
estate dutyماليات بر ارثقانون ـ فقه : ماليات بر ارثبازرگانى : ماليات ارث
estate for lifeقانون ـ فقه : حق عمرى
estate for yearsقانون ـ فقه : حق رقبى
estate in commonاشتراک در مالکيت زمين ،در CL حالتى را گويند که دو يا چند نفر در زمينى با عناوين مختلف و يا با عنوان واحد ولى در ازمنه مختلف ،اشتراک منافع داشته باشند،ملک مشاعقانون ـ فقه : مالکيت مشاع
estate in dowerقانون ـ فقه : ميراث قانونى زوجه
estate in feeقانون ـ فقه : مالکيت مطلق و غير شرطى نسبت به زمين
estate in joint tenancyواگذارى مشاعقانون ـ فقه : در CL واگذارى ملکى را به دو يا چند نفر گويند
estate in remainderتملک معلق ،ملک معلق ،عبارت از ان است که شناسايى قانونى يک ملکقانون ـ فقه : منوط و موکول به تعيين تکليف ملک ديگر باشد
estate in reversionهبه قابل رجوع از جانب واهبقانون ـ فقه : هبه اى که مدتى پس از انشاء تحقق يابد
estate of a deceasedترکهقانون ـ فقه : ماترک
estate taxماليات بر املاکبازرگانى : ماليات مستغلات
exact locationمحل دقيقعلوم نظامى : تعيين کردن محل دقيق نقاط
exact sciencesعلوم مهندسى : علوم دقيقه
exactableقابل تحميل ،قابل مطالبه
exactingتحميل کننده ،تحميلى ،سنگين ،سخت گير
exactnessدقت ،درستى
examineeامتحان دهندهروانشناسى : امتحان شونده
examing magistrateقاضى تحقيق ،بازپرسقانون ـ فقه : مستنطق
exasperatinglyاز روى خشم و اوقات تلخى
excathearaباقدرت ،امرانه
excavatingکلمات مرتبط(excavating):
excavation in river bedعمران : خاکبردارى در بستر رودخانه
exceededکلمات مرتبط(exceeded):
excellentlyبطورخيلى خوب ،بسيارخوب ،بطورعالى ياپسنديده
exceptantمعترض نسبت بصلاحيت داوريادادرس
exceptedقانون ـ فقه : مستثنى
exceptingباستثناى ،بجز،الااينکه ،مگراينکه
exception of judglردکردن داوريا دادرس
estatesکلمات مرتبط(estates):
ester interchangeشيمى : تبادل استرى
esterشيمى : استرعلوم هوايى : نمک الى
esterificationشيمى : استرى کردن
estersکلمات مرتبط(esters):
estheteروانشناسى : زيبايى گرا
estheticروانشناسى : زيبايى شناختى
estheticianروانشناسى : زيبايى شناس
estheticsمعمارى : زيبايى شناسىروانشناسى : زيبايى شناسى
estimablyبطوريکه بتوان تخمين تخمين زد،بطور قابل احترام
estimate (commander's)براورد فرماندهىعلوم نظامى : براورد وضعيت فرماندهى
estimate (to)براورد کردنمعمارى : تخمين زدن
estimate of costsبازرگانى : تخمين مخارج
estimate of the situationعلوم نظامى : براورد وضعيت
estimated costهزينه براوردىبازرگانى : هزينه پيش بينى شده
estimated of situation (us)براورد وضعيتعلوم دريايى : syn : appreciate the situation )RN(
estimated position (ep)نقطه تخمينىعلوم دريايى : نقطه براوردى
estimated reservesذخائر براوردىبازرگانى : ذخائر تخمينى
estimated time of arrival (eta)بازرگانى : زمان تقريبى ورود
estimated time of departure (etd)بازرگانى : زمان تقريبى عزيمت
estimatedکلمات مرتبط(estimated):
estimatesکلمات مرتبط(estimates):
estimativeتخمينى ،براوردکننده
estimatorارزياب ،براورد کننده ،تخمين کننده ،مقومعمران : براوردکنندهبازرگانى : تخمين زننده
estimatorsکلمات مرتبط(estimators):
estivalناخوشى تابستانى
estivationتابستان گذرانىروانشناسى : تابستان خوابىزيست شناسى : گرماسستى
estocيکجورشمشيرکوتاه
estopمنع کردن ،مانع شدن ،مسد.د کردن
estopelمانع ادعا،عملى که باعث مى شود عامل از طرح دعوى يا ادعا يا تکذيب و انکارقانون ـ فقه : امر خاصى محروم شود
estoversلوازم ،ضروريات ،چوب ياهيزم که اجاره دارميتواندازملک موجربردارد
estradeصحن ،صفه ،سکو
estrayجانوراواره وبى صاحب
estreatازدفاتراستخراج کردن وبراى تعقيب بدادگاه دادن
estrousکلمات مرتبط(estrous):
eststeکلمات مرتبط(estste):
estuarineمصبزيست شناسى : دهانگاه
etکلمات مرتبط(et):
eta coefficientروانشناسى : ضريب اتا
eta-aquilaeنجوم : اتا - عقاب
eta-cassiopeiaeنجوم : اتا - ذات الکرسى
eta-persiنجوم : اتا - برساووش
eta-taurisاتا - ثورنجوم : عقد ثريا
eta-ursa majorisاتا - دب اکبرنجوم : قائد
etaestimated time of arrivalنجوم : اتابازرگانى : زمان تقريبى ورود
etacismتلفظ e يونانى مانند a انگليسى درemal
etagereقفسه
etalکلمات مرتبط(etal):
etangمعمارى : تالاب
etat-majorستادارتش
etatکلمات مرتبط(etat):
etatisکلمات مرتبط(etatis):
etbEnd of Transmission Blockکامپيوتر : انتهاى بلاک مخابره
etcکلمات مرتبط(etc):
etcaeteraوغيره ،ومانندان ،تا اخر،الى اخر
etceteraو غيره ،و مانند ان ،تا اخر،الى اخر
etchedکلمات مرتبط(etched):
etching acidمعمارى : جوهر
etdestimated time of departureبازرگانى : زمان تقريبى حرکت
eternalizeجاودانى کردن ،ابدى کردن ،مخلدکردن
eternallyبطور ابدى يا ازلى
eternalnessابديت ،ازليت: ابدى يا ازلى بودن
eterneابدى ،ازلى ،جاودانى ،جاويد،هميشگى
eternity without beginningازل
eternity without endابد
ether catalyzed additionشيمى : افزايش با کاتاليزگرى اتر
etherealityخاصيت اترى يا اثيرى ،روحانيت ،لطافت
ethereanاترى ،اثيرى ،لطيف ،اسمانى ،روحانى
ethereousاترى ،اثيرى
etherifyتبديل به اتر کردن
ethernetنوعى سيستم شبکه که امکان حمل اطلاعات سمعى و بصرى را همانند داده کامپيوترى فراهم مى اوردکامپيوتر : اترنت
ethical codeروانشناسى : ضوابط اخلاقى
ethical relativismروانشناسى : نسبيت اخلاقى
ethicallyمطابق علم اخلاق
ethicizeاخلاقى کردن ،دراخلاق بحث کردن
ethicsاصول اخلاقى ،علم اخلاقبازرگانى : اخلاقيات
ethiopicزبان باستانى حبشه
ethiopsمهجون سياه ،سياب سياه ،جيوه سياه
ethnarch(در روم قديم ) والى ،حاکم ،استاندار
ethnicalنژادى ،وابسته به نژادشناسى
ethnicallyازلحاظ نژادشناسى ،مطابق علم طوايف بشر
ethnographicalوابسته به شرح نژادها
ethnologicوابسته به نژادشناسى
ethnologicalوابسته به نژادشناسى ،مربوط بعلم طوايف بشر
ethnologicallyمطابق علم نژادشناسى
ethnologistنژادشناسروانشناسى : قوم شناس
ethnopsychologyروانشناسى : روانشناسى قوم شناختى
ethnosروانشناسى : قوم
ethogramروانشناسى : شرح رفتار
ethologistروانشناسى : کردار شناس
ethologyروانشناسى : کردار شناسىزيست شناسى : رفتارشناسى جانورى
ethyl etherشيمى : اتيل اتر
ethylcarbonate of qui nineگنه گنه شيرين
ethylcarbonateکلمات مرتبط(ethylcarbonate):
ethylene dibromideعلوم هوايى : دى برميد اتيلن
ethylene glycolضد يخ( مايع)علوم هوايى : ضد يخ
ethylenebisdithiocarbamateکلمات مرتبط(ethylenebisdithiocarbamate):
etnaظرف کوچکى که اندک ابى رادران بوسيله چراغ الکلى گرم ميکنند
eton collanيقه راست ،بلند
eton cropموى کوتاه زنانه
eton jacketنيم تنه کوتاه پسرانه
etonدانشکده ايتون درانگلستان براى پسران
etreکلمات مرتبط(etre):
etrierرکابورزش : فى فى کوهنوردى
etrolکلمات مرتبط(etrol):
etxEnd Of Taxt،انتهاى متنکامپيوتر : پايان متن
etymologerاشنقاق شناس ،متخصص علم اشتقاق
etymologicallyاز روى علم اشتقاق
etymologiconفرهنگ مشتقات
etymologistمتخصص علم صرف
eualityعمران : تساوى
euchreيکجوربازى ورق امريکايى براى دوياسه ياچهارتن
eucleadian spaceروانشناسى : فضاى اقليدسى
eucleadianکلمات مرتبط(eucleadian):
euclidاقليدس
eudemonismاخلاقياتى که منظوران فراهم کردن خوشى وسعادت است
eudemonologyگفتاردرسعادت انسان ،مبحث اخلاقيات براى پيداکردن سعادت بشر
eudiometryسنجش اکسيژن هوا
euhemerismقائل شدن ،اساس تاريخى براى افسانه ها
euhemerizeاساس تاريخى قائل شدن براى( افسانه)
euler equationsعلوم مهندسى : معادلات اولر
euler stressعمران : تنش اولر
euler theoremدر صورتى که تابع توليد همگن درجه يک باشد بر اساس قضيه اولربازرگانى : کل توليد مساوى مجموع پرداختى ها به عوامل توليد ميباشد
euler's theoremشيمى : قضيه اويلر
euler(helf loop)ورزش : پرش از لبه عقبى اسکيت و يک چرخش در هوا و فرود روى لبه داخلى اسکيت ديگر
eulerکلمات مرتبط(euler):
eulerian coordinatesعلوم هوايى : مختصات اولرى
eulerianکلمات مرتبط(eulerian):
eulogisticستايش اميز،مداحانه
eulogisticallyمداحانه
eunuchoidismروانشناسى : اخته وارگى
eupelagic environmentزيست شناسى : محيط زير لايه زيرين
eupelagicکلمات مرتبط(eupelagic):
euphemisicداراى حسن تعبير،وابسته به حسن تعبير
euphemisicalداراى حسن تعبير،وابسته به حسن تعبير
euphemisticallyباحسن تعبير
euphonicalمبنى برخوش صدايى ياسهولت ادا
euphonicallyبراى سهولت ادا،براى اينکه بگوش خوش ايندباشد
euphoniouslyبطورخوش صدا،چنانکه بگوش خوش ايندباشد
euphoniumيکجورالت موسيقى بادى
euphoticزيست شناسى : اب لايه نورگير
euphrasyفراسيا( گياهى است که پيشينيان گمان ميکردند دردچشم راخوب ميکند)
euphuistکسيکه باتصنع چيزيرا انشاميکند،فصاحت فروش
euphuisticمبنى برتصنع ،غلنبه
eupnoeaتنفس عادى ،تنفس طبيعى
euqalبرابر،مساوى ،متساوى ،يک نواخت ،همپايه ،همرتبه ،مناسب
eurasiaاروپاواسيا
eurhythmicمتناسب
eurhythmicsحرکات بدنى موزون ،تناسب حرکت
euro dollarsبازرگانى : دلارهاى اروپائى
eurochequeبازرگانى : چک انگليسى که قابل نقد کردن در بانکهاى اروپايى ميباشد
euroclidonبادطوفانى شمال شرقى درمديترانه
eurodollarsبازرگانى : دلار اروپايى
europaنجوم : اروپا
europatentsحق اختراع قابل قبول در اروپابازرگانى : اختراع ثبت شده که در اروپا معتبر ميباشد
european academic research networkکامپيوتر : شبکه پژوهشى دانشگاهى اروپا
european atomic energy communityجامعه نيروى اتمى اروپاقانون ـ فقه : اتحاديه متشکل از بلژيک و فرانسه و المان و ايتاليا و لوگزامبورک و هلند که هدفش ايجاد تسهيلات مختلف در راه بهره بردارى از انرژى اتمى است
european committee for standardizationبازرگانى : کميته اروپايى استاندار
european community competition rulesبازرگانى : مقررات رقابت در جامعه اروپا
european cup winner cupورزش : جام برندگان جام اروپا
european currency unit (ecu)سبد ارزى اروپابازرگانى : واحد پول اروپايى
european economic community (eec)بازرگانى : جامعه اقتصادى اروپا
european economic communityقانون ـ فقه : common market
european essemblyمجلس اروپاقانون ـ فقه : مجمع متشکل از اعضا منتخب پارلمانهاى کشورهايى که در" جامعه نيروى اتمى اروپا "و" جامعه ذغالسنگ و فولاد اروپا "و" جامعه اقتصادى اروپا "عضو هستند
european free trade associationقانون ـ فقه : E.F.T. A
european monetary agreementموافقتنامه پولى اروپاقانون ـ فقه : موافقتنامه تنظيمى بين کشورهاى عضو سازمان همکارى اقتصادى اروپا به منظور تسهيل و تنظيم روابط پولى متعاقدين
european monetary fund (emf)بازرگانى : صندوق پولى اروپا
european monetary system (ems)بازرگانى : سيستم پولى اروپايى
european type planeمعمارى : رنده فرنگى
european unclear a energy agencyاداره انرژى هسته اى اروپاقانون ـ فقه : يکى از سازمانهايى که در سال 1958 در بطن سازمان همکارى اقتصادى اروپا و به منظور توليد انرژى اتمى و براى مقاصد صلح اميز در کشورهاى اروپاى غربى ايجاد شده است
europeanismفرنگى مابى
europeanizeاروپائى کردن
europeanlookکلمات مرتبط(europeanlook):
europenکلمات مرتبط(europen):
europian championshipورزش : وزنه بردارى قهرمانى اروپا
europianکلمات مرتبط(europian):
europiumsymb: Euشيمى : اروپيم
eurusبادخاور،بادشرقى
eustachianاستاخى ،پيداشده توسط پزشک ايتاليايى
eutectic changeعمران : تبديل مايع به جسم جامد زودگداز
eutectic pointعلوم هوايى : نقطه اوتکتيک
eutecticکلمات مرتبط(eutectic):
eutectoidکلمات مرتبط(eutectoid):
euterpeالهه موسيقى ،سرودافرين
eutetic pointشيمى : نقطه اتکتيک
euteticکلمات مرتبط(eutetic):
euthansiaروانشناسى : کشتن از روى ترحم
euthymiaروانشناسى : احساس سرحالى
eutrophicزيست شناسى : اب خوراکور
eutrophicationزيست شناسى : انباشتگى خوراکه اب
eutrophisationزيست شناسى : خوراکورى
evکلمات مرتبط(ev):
evaکلمات مرتبط(eva):
evacuantتخليه کننده ،مسهل
evacuated bellowsعلوم هوايى : فانوسکهاى خلاء
evacuatedکلمات مرتبط(evacuated):
evacuation convoyعلوم نظامى : کاروان اخراجات دريايى
evacuation policyروش تخليه پزشکىعلوم نظامى : خط مشى اخراجات پزشکى
evacuation shipناو کنترل تخليه پزشکىعلوم نظامى : ناو اخراجات پزشکى
evaderدور افتاده از يکانعلوم نظامى : گمشده جنگى در منطقه دشمن
evadinglyطفره زنان ،گريز زنان ،بابهانه ياحيله ،ازروى تجاهل
evaluation ratingعلوم نظامى : درجه بندى اطلاعات يا طبقه بندى ان از نظر اعتبار و صحت و دقت
evaluation reportعلوم نظامى : گزارش ارزيابى وضعيت
evaluation scoreنمره ارزيابىعلوم نظامى : نمره ازمايش
evalutionارزيابىورزش : سنجش
evangelicallyبرطبق انجيل
evangelistانجيل نويس ،صاحب انجيل ،مژده رسان ،واعظ بى مواجب
evangelisticمربوط به يکى ازانجيل نويسان چهارگانه ( متى ،مرقس ،لوقا،يوحنا)
evangelizationتبليغ ياموعظه ازروى انجيل ،ترويج انجيل يادين مسيحى
evanishناپديدشدن ،غيب شدن ،نابودشدن
evans gambitگامبى اوانسورزش : گامبى اونز
evansکلمات مرتبط(evans):
evaporableتبخيرپذير،بخارشدنى ،قابل تبخير
evaporatedکلمات مرتبط(evaporated):
evaporating dishشيمى : ظرف تبخير
evaporatingکلمات مرتبط(evaporating):
evaporation gageبخارسنجزيست شناسى : دم سنج
evaporation lossشيمى : اتلاف در تبخير
evaporation panعمران : تشطک تبخير
evaporative coolingشيمى : سردسازى با تبخير
evaporativeتبخيرى
evaporatorدستگاه اب شيرين کن ،تبخير کنندهشيمى : تبخير کنندهعلوم نظامى : تبخير کننده
evaporimterميزان تبخير،مقياس تبخير
evaporizeتبخيرکردن ،بخارکردن
evapormeterبخارسنجزيست شناسى : دم سنج
evartanspirationعمران : تبخير و تعريق
evasibleطفره زدنى ،گريز زدنى
evasion and scapeتاکتيک فرار از اسارت و اجتناب از دستگيرى مجدد به وسيله دشمنعلوم نظامى : گريز و فرار از دست دشمن
evasive steeringاجتناب از زيردريايى دشمنعلوم نظامى : حرکت اجتناب اميز ناو
evasivelyاز روى طفره
evasivenessتمايل به طفره ياگريز،حالت ياخوى طفره زنى
evclidکلمات مرتبط(evclid):
evdevolutionکلمات مرتبط(evdevolution):
evdienceکلمات مرتبط(evdience):
evectionناهموارى مدارماه ،عدول ماه
eveingکلمات مرتبط(eveing):
even (to)يکنواخت کردن ،يکدست کردنمعمارى : هموار کردن
even driven programکامپيوتر : برنامه رويدادى
even functionشيمى : تابع زوج
even ifاگر هم ،ولو انکه
even if_even troughولواينکه
even keelحرکت متعادل ناوعلوم نظامى : ناو متعادل
even moneyورزش : مبلغ مساوى در شرط بندى
even parورزش : انجام تعداد ضربات استاندارد در يک بخش يا تمام بخشاى گلف
even thoughولو اينکه
even timeورزش : دويدن ¹¹ 1يارد معادل 91/5 متر در¹ 1ثانيه
even withمطابق
even-fallاول غروب ،شامگاه
even-handedمنصف ،منصفانه
even-handednessبيطرفى ،عدالت
even-tualاحتمالى ،موکول ،درنتيجه اينده ،ناشى ،اتفاقى ،عاقبتى
evening (military)شفق نظامىعلوم نظامى : شفق شامگاهى
evening dressلباس ويژه شام يامهمانى شب
evening gunعلوم نظامى : توپ سلام شامگاه
evening naval twilight (eent)شفق دريايىعلوم نظامى : غروب دريايى
evening of lifeشام زندگى ،شام عمر
evening paradeرژه شامگاهعلوم نظامى : مراسم شامگاه
evening partyشب نشينى
evening pragenنماز مغرب ،نماز شامه
evening twilightنجوم : شفق
evenlyبطور هموار،صاف ،عادلانه ،از روى بيطرفى
evennessهموارى ،بيطرفى ،برابرىمعمارى : هموارى
event (jf)علوم دريايى : مرحله
event horizenنجوم : افق رويداد
eventfullyبا داشتن حوادث و اتفاقات
eventingورزش : انواع مسابقه اسب سوارى
eventlessبى حادثه ،بى سرگذشت
eventrationشکم درى ،جنين بى شکم يابى روده ،بيرون ريختگى روده
eventsکلمات مرتبط(events):
ever afterاز ان پس ،از ان به بعد
ever and anonهرچندوقت يکبار،مکر را
ever lasting lifeزندگى جاويدان
ever sinceاز وقتى که ،از ان وقت تاکنون
ever soبسيار
ever-lastingقانون ـ فقه : قيوم
ever-living(داراى زندگى ) جاودانى ،جاودان ،غيرفانى ،بى مرگ ،لايموت
everchangingروانشناسى : دايم التغيير
evergreen treesزيست شناسى : درختان هميشه سبز
everlastinglyدائما"
everningکلمات مرتبط(everning):
everone a to his rankهرکس بقدرمرتبه اش ،هرکس بفراخورحالش
everoneکلمات مرتبط(everone):
eversiveبرگرداننده ،خراب کننده
evertsکلمات مرتبط(everts):
every bit of itهمه ان ،تمامى ان
every branch of knowledgeهرشاخه ازعلوم
every dog has his d.هرکسى چندروزه نوبت اوست
every fibre of himتاروپودش
every man is a for his actionهرکس مسئول کردارخويش است
every man jackهرکس ،همه کس
every manهرکس ،همه
every now and thenهر چند وقت يکبار،گاه گاهى
every one fired two roundsهر کسى دو تير خالى کرد،هر کسى دو نوبت شليک کرد
every oneهمه کس
every other d.يک روز درميان
every other dayيک روز درميان
every three daysسه روزيکبار
every wayاز هر لحاظ
everybody is presumed innocentاصل بر برائت استقانون ـ فقه : فرض بر برائت است
everybody is presumedfree of any obligationقانون ـ فقه : فرض بر برائت است
everybody os presumed free ofany obligationقانون ـ فقه : اصل بر برائت است
everydayهر روز،همه روز،معمولى ،مبتذل
everyoneهمه ( کس) ،هرکس
everywayاز همه جهت
everywhenهميشه ،پيوسته ،همه وقت
evidance in substanttiation of claimsقانون ـ فقه : ادله اثبات دعوى
evidanceکلمات مرتبط(evidance):
evidencکلمات مرتبط(evidenc):
evidence of conformityبازرگانى : دليل مطابقت
evidence of the corpusقانون ـ فقه : مدرک جرم
evidencedکلمات مرتبط(evidenced):
evident deceptionقانون ـ فقه : غبن فاحش
evident to any oneنزدهمه اشکار
evidentiary effectاثر مشهودبازرگانى : نتيجه مشهود
evidentiaryمقرون بدليل ،مبنى برمدرک ،مدرک دار،دلالت کننده ،دال ،حاکى
evidentlyاز قرار معلوم ،ظاهرا"
evil geniusروح يافرشته اى که هلاکت شخص رافراهم ميسازد
evil intentionقانون ـ فقه : سوء نيت
evil spiritروانشناسى : روح خبيث
evil-disposedبدانديش
evil-doerبدکار
evil-eyedبد چشم
evil-favouredموردمساعدت ،طرف توجه ،داراى امتيازات
evil-heartedبد قلب ،بد دل
evil-mindedبدانديش
evil-omenedشوم ،بدفال
evil-sainedملئون ،مشئوم
evil-speakingافترا،بدگوئى
evil-starredبداختر،بد طالع
evil-wishingبدخواه
evillyبد خواهانه
evilnessبدى ،شرارت
evils of imperfect competitionبازرگانى : مضار رقابت ناقص
evilsکلمات مرتبط(evils):
evinciblyبطوريکه بتوان اثبات کردن
evinciveمتقاعد کننده
eviningکلمات مرتبط(evining):
evirateاخته کردن ،خايه کشيدن( از)،سست کردن ،بى نيروکردن
evirationروانشناسى : هذيان زن شدگى
eviscerationعمل شکم پاره کردن ياروده دراوردن ،تهى سازى
eviteزن کم جامه پوش ،زن برهنه ،زاده حوا
evocateاحضارکردن ،فراخواندن ،برگرداندن ،بازاوردن ،انتقال دادن
evocative typefaceنوعى طرح حروفکامپيوتر : طرح حروف يادگارى
evocatorاحضارکننده ( روح مرده)
evocatoryبازخواننده ،احضارکننده
evoked potential (ep)روانشناسى : پتانسيل فراخوانده
evokedروانشناسى : فراخوانده
evolution of heatعلوم مهندسى : انبساط حرارتى
evolutionalتکاملى
evolutionallyاز روى قوائد تکامل
evolutionary socialismسوسياليسم تکاملىقانون ـ فقه : سوسياليسم ابداعىrevisionism بازرگانى : سوسياليسم تکاملى
evolutionismاعتقاد به تکامل ،اصول ترقى و تکامل تدريجىقانون ـ فقه : روش فکرى کسانى که در جميع امور معتقد به سير تکاملى هستندروانشناسى : تکامل گرايى
evusکلمات مرتبط(evus):
ex factory (exf)بازرگانى : تحويل در کارخانه
ex millبازرگانى : تحويل در کارخانه
ex quayتحويل در بندر مقصدبازرگانى : تحويل در بارانداز مقصد،يکى از قراردادهاى اينکوترمز که در ان فروشنده کالا را در بندر مقصد به خريدار تحويل مى دهد
ex ship (exs)بازرگانى : تحويل از کشتى
ex shipتحويل در کنار کشتىبازرگانى : يکى از قراردادهاى اينکوترمز که در ان فروشنده کالا را در بندر مقصد و درکشتى به خريدار تحويل ميدهد
ex warehouseبازرگانى : تحويل در انبار فروشنده ،تحويل در کنار انبار
ex works (exw)تحويل در کارگاهبازرگانى : تحويل در محل توليد
ex worksتحويل در کنار کارگاه يا کارخانهبازرگانى : يک از قراردادهاى اينکوترمز که در ان فروشنده کالا را در محل خود به خريدار تحويل ميدهد
ex-ante saving (investment)بازرگانى : پس انداز
ex-anteپيش بينى شده ،برنامه ريزى شدهبازرگانى : به اعتبار پيش بينى
ex-parte judgmentقانون ـ فقه : حکم غيابى
ex-parte trialقانون ـ فقه : دادرسى غيابى
ex-post saving (investment)بازرگانى : پس انداز
ex-postواقعى ،عملى ،بوقوع پيوستهبازرگانى : به اعتبار گذشته
ex-prime-ministerنخست وزيرپيشين ،رئيس الوزراى سابق
ex. dividendبازرگانى : سهمى که پس از پرداخت سود ان فروخته شده
exبدون ،فاقد،قبلى ،سابق ،قديمىبازرگانى : کنار
exaنجوم : اگزا
exact copyرونوشت عين
exactorتحميل کننده
exaggerated stereoscopyبرجسته بينعلوم نظامى : درشت نما
exaggeratedمبلغ اغراق اميز ( زياد)
exaggeratedlyبطوراغراق اميز
exaggerativeاغراق اميز،مبالغه کننده
exaggeratorاغراق گو،مبالغه گو
exaggeratoryاغراق اميز،گزاف گو،مبالغه کننده
exairesisبرش اندام زيادى ،قطع عضومضر
exaltedبلند مرتبه ،متعال
exaltednessبلندى ،رفعت
examinateممتحن
examinating magistrateبازپرسقانون ـ فقه : قاضى تحقيق
examinatingکلمات مرتبط(examinating):
examination anxietyروانشناسى : اضطراب امتحان
examination of the soilمعمارى : ازمايش خاک
examination of witness's eligibilityقانون ـ فقه : تزکيه
examinationsکلمات مرتبط(examinations):
examinatorبازپرسعلوم نظامى : بازرس
examingکلمات مرتبط(examing):
examining magistrateبازپرس ،مثتنطق
examiningکلمات مرتبط(examining):
example is better than preceptنمونه اخلاق از خود نشان دادن بهترازدستوراخلاقى دادن است
exanimoازدل وجان
exanthemaجوش ،قوبا،مرض جلدى
exanthemalicusکلمات مرتبط(exanthemalicus):
exarchateولايت ،استاندارى ،قلمرواسقف
exception reportingکامپيوتر : گزارش گيرى مخصوص
exceptional caseقانون ـ فقه : حالت استثنايى
exceptional casesموارداستثنائى
exceptional childrenروانشناسى : کودکان استثنايى
exceptional water levelمعمارى : تراز استثنايى اب
exceptionalityاستثنائى بودن ،مورداستثنائى
exceptionallyبطور استثنائى
exceptionsکلمات مرتبط(exceptions):
exceptiveاستثنائى
exceptorاستثنا کننده ،مغرض
excercising lienتحبيسقانون ـ فقه : حبس کردن مال
excercisingکلمات مرتبط(excercising):
excerptionاقتباس ،استخراج ،انتخاب
excess burden of taxationبازرگانى : بار اضافى ماليات
excess capacity theoryبازرگانى : نظريه مازاد ظرفيت
excess capacityبازرگانى : ظرفيت اضافى
excess clearanceعمران : تولرانس زياده از حد
excess cover treatyبازرگانى : قرارداد پوشش بيمه اى ضايعات بيشتر
excess demand inflationبازرگانى : تورم ناشى از مازاد تقاضا
excess demandدرخواست بيش از حد،درخواست اضافى ،درخواست مازاد،تقاضاى بيش از حدبازرگانى : فزونى تقاضا،تقاضاى زيادى مازاد تقاضا
excess lengthطول اضافىعلوم مهندسى : طول افزوده شده
excess listingليست اقلام مازادعلوم نظامى : ليست وسايل انفرادى مازاد
excess loadعمران : بار اضافى
excess loss coverبازرگانى : بيمه مجدد ان قسمت از زيان که بيش از مقدار بيمه شده قبلى است
excess luggageقانون ـ فقه : اضافه بار
excess meterعلوم مهندسى : کنتور مصرف اضافى
excess preservesقانون ـ فقه : اندوخته بانکى بيش از حدى که قانونا "لازم است
excess pressureعلوم مهندسى : فشار اضافى
excess priceقيمت اضافىبازرگانى : اضافه قيمت
excess profitبازرگانى : سود اضافى
excess propertyوسايل اضافه بر سازمانعلوم نظامى : وسايل اضافى
excess reservesذخائر اضافىبازرگانى : اندوخته هاى مازاد
excess stockمواد اضافى ،ذخاير اضافىبازرگانى : موجودى مازادعلوم نظامى : ذخيره کردن بيش از حد لزوم
excess supplyعرضه بيش از حدبازرگانى : عرضه اضافى
excess-n notationکامپيوتر : نشان گذارى با افزونىn
excessive eatingخوردن زياد،پرخورى
excessive loveدوستى زياد،فرط محبت
excessive taxationبازرگانى : ماليات بندى بيش از حد
excessive useافراطقانون ـ فقه : تعدى
excessivelyبحد افراط،بى نهايت
excessivenessزيادى ،افراط
exchangکلمات مرتبط(exchang):
exchange batteryعلوم مهندسى : باطرى
exchange brokerبازرگانى : دلال ارز
exchange cableعلوم مهندسى : کابل اتصال بين مرکز تلفنى و مشترک تلفنى
exchange controlنظارت دولت بر مبادله ارز،کنترل ارزقانون ـ فقه : جلوگيرى از ورود امتعه خارجى به وسيله محدود کردن ارزى که در اختيار واردکننده گذاشته مى شودبازرگانى : کنترل ارزى ،کنترل مبادله ارز توسط دولت ،نظارت ارز
exchange depareciationتنزل ارزش پول خارجىقانون ـ فقه : تنزل قيمت ارز
exchange depreciationبازرگانى : کاهش ارزش پول خارجى
exchange devaluationتنزل رسمى قيمت ارزبازرگانى : تضعيف رسمى ارز
exchange economyبازرگانى : اقتصاد مبادله اى
exchange energyشيمى : انرژى تبادل
exchange forceمعمارى : نيروى تبادلىشيمى : نيروى تبادلى
exchange integralشيمى : بر هم کنش تبادلى
exchange interventionبازرگانى : دخالت در بازار ارز
exchange marketبازرگانى : بازار اسعار،بازار داد و ستد
exchange of blowsورزش : تبادل ضربه
exchange of flagsورزش : مبادله پرچمها
exchange of full powersرسميت يافتن تنزل نرخ ارزقانون ـ فقه : مبادله اسناد مربوط به تفويض اختيارات تام
exchange of instruments of ratificationقانون ـ فقه : مبادله اسناد دال بر تصديق وتصويب موضوع مورد توافق يا تصويب معاهده
exchange of notes (letters)مبادله يادداشتهاقانون ـ فقه : نوعى از موافقتهاى سياسى است که به وسيله مبادله اسنادى با مضمون واحد و حاوى موارد و مطالب مورد توافق طرفين متبادلين انجام مى شود
exchange of pleadingsقانون ـ فقه : تبادل لوايح
exchange of property for propertyقانون ـ فقه : مبادله مال به مال
exchange of viewsتبادل نظرقانون ـ فقه : رايزنى
exchange officeعلوم مهندسى : مرکز تلفن خودکار
exchange parityبازرگانى : نرخ برابرى ارز،برابرى ارز
exchange pointعلوم مهندسى : نقطه تعويض
exchange rate parityبازرگانى : نرخ برابرى ارز
exchange rate systemبازرگانى : نظام نرخ ارز
exchange rationingبازرگانى : جيره بندى ارز
exchange restricitionمحدوديت ارزىبازرگانى : ممنوعيت ارزى
exchange restrictionمحدوديت ارزىبازرگانى : کنترل مبادله ارز
exchange selectorعلوم مهندسى : سلکتور در دستگاههاى مراکز تلفن خودکار
exchange servicesخدمات فروشگاهىعلوم نظامى : فروشگاهها
exchange sorting algorithmکامپيوتر : مرتب کردن به روش حبابى
exchange transactionsقانون ـ فقه : معاملات برواتى
exchange valueارزش مبادلهبازرگانى : ارزش مبادله اى
exchange variationورزش : وارياسيون تعويضى
exchange zoneورزش : فاصله ¹ 2مترى خط کشى شده براى ردکردن چوب
exchangeabilityقابليت معاوضه
exchangeable diskکامپيوتر : ديسک قابل تعويض
exchangeableقابل مبادله
exchanged stabilization fundصندوق تثبيت ارزقانون ـ فقه : مقصود تاسيسى است در ان پول خارجى و داخلى يک کاسه مى شود و به اين وسيله مظنه ارز خارجى ثابت نگهداشته مى شود تا تنزل پول داخلى باعث رکود تجارت و عدم اعتماد نشود
exchangedکلمات مرتبط(exchanged):
exchanger reactionشيمى : واکنش تبادلى
exchangerصراف ،مبادله کنندهشيمى : تبادلگر
exchngeکلمات مرتبط(exchnge):
exciationشيمى : برانگيختگى
excipientماده اى که براى جذب يا ترقيق داروئى بکار برند
excisableبازرگانى : قابل ماليات گيرى
excise dutiesبازرگانى : ماليات غيرمستقيم
excise taxماليات بر مصرفبازرگانى : ماليات بر فروش ماليات غير مستقيم
excise taxesماليات بر فروشقانون ـ فقه : ماليات بر فروش کالاهاى کثيرالمصرف
excisemanمامورمالياتى
excision of clauseبريدن ،دراوردن يک حمله
excision of earگوش برى
excitation anodeالکترونيک : اند تحريک
excitation bandالکترونيک : نوار تحريک
excitation energyالکترونيک : انرژى تحريک
excitation of a gasالکترونيک : تحريک گاز
excitation potentialالکترونيک : پتانسيل تحريکشيمى : پتانسيل برانگيختگى
excitation sourceشيمى : منبع برانگيختگى
excitation stateالکترونيک : تراز تحريک
excitativeمهيج ،محرک
excitatory postsynaptic potentialروانشناسى : پتانسيل تحريکى پس سيناپسى
excitatoryتهيجىروانشناسى : تحريکى
excite (to)الکترونيک : تحريک
excited atom densityالکترونيک : چگالى اتمهاى تحريک شده
excited ionالکترونيک : يون تحريک شده
excited stateشيمى : حالت برانگيخته
excited-field loudspeakerالکترونيک : بلندگوى الکتروديناميک
excitedتهيج شده ،غضبناکروانشناسى : برانگيختهعلوم هوايى : برانگيخته
excitedlyاز روى هيجان
excitednessبرانگيختگى ،هيجان
exciting currentالکترونيک : جريان تحريک
exciting radiationشيمى : تابش برانگيزاننده
excitingمهيج ،محرک ،افروزنده
excitinglyبطور مهيج
excitmentهيجان ،برانگيختگى ،خشمگينى ،انگيزش ،تهييج ،اشوب ،فتنه
excitorعصب يابى محرک
excitronالکترونيک : اکسيترون
exclaveناحيه اى که ازکشورى جداشده وخاک بيگانه انرافراگرفته باشد
exclucivismبيميلى بداخل کردن ديگران درحلقه خود
excluded volumeشيمى : حجم مستثنى
excludedقانون ـ فقه : مستثنى
excluderقانون ـ فقه : حاجب در ارث
excludingباستثناى
exclusion areaمنطقه ممنوعهعلوم نظامى : منطقه غير مجاز از نظر دسترسى
exclusion clauseماده مستثنى کنندهقانون ـ فقه : شرط سلب مسئووليتبازرگانى : ماده اى از قرارداد بيمه که در ان مواردى که مشمول بيمه نميگردد ذکر شده است
exclusion from inheritanceقانون ـ فقه : حجب در ارث ،حجب
exclusive economic zoneقانون ـ فقه : منطقه اقتصادى انحصارى
exclusive jurisdictionحق قضاوت کنسولىعلوم نظامى : حق قضاوت استثنايى
exclusive or gateکامپيوتر : دريچه ياى انحصارى
exclusivelyمنحصرا"،مخصوصا"علوم نظامى : منحصرا
exclusivenessاستثنا،امتياز،محدوديت ،انحصار
excogitationانديشه ،اختراع ،فکر
excogitativeانديشه اى ،فکرى ،اختراعى
excomminucationتکفير،اخراج
excomminucativeتکفير اميز
excomminucatorتکفير کننده
excomminucatoryتکفيراميز
excommubicatorتکفيرکننده
excommunicableسزاوارتکفيريا اخراج
excommunicativeتکفيراميز،تکفيرى ،تکفيرکننده ،بيرون کننده
excommunicatoryتکفيراميز
excorticateپوست کندن
excrementitiousبرازى ،فضله اى ،نجاستى
excrescentialزائد،زيادى
excretionsروانشناسى : مدفوع
excretiveدفع کننده ،ترشحى ،تراوشى
exculpatoryتبرئه اميز
excurseگردش کردن ،منحرف شدن
excursionistگردش کننده ،گردش رونده ،سياح
excursivelyبطورسرگردان ياسيار،منحرفانه ،ازروى بى ترتيبى
excusکلمات مرتبط(excus):
excusable homicideقتل قابل عفوقانون ـ فقه : قتل موجه
excusablyبطور قابل عفو
excusatory conditionsقانون ـ فقه : عوامل رافعه
excusatoryپوزش اميز،اعتذارى
excuse meپوزش مى خواهم
excused listعلوم دريايى : فهرست معاف ها
excusedکلمات مرتبط(excused):
excuselessعذرناپذير،بهانه برمدار،نبخشيدنى ،نامعذور
excuserبخشنده ،معاف کننده
excusesکلمات مرتبط(excuses):
excussضبط کردن
excutorshipقانون ـ فقه : وصايت
exdividendقانون ـ فقه : بدون سود اينده سهام
execrablyبطورنفرت انگيز،بسياربد
execrativeنفرت کننده ،لعنتى
execratoryلعنت اميز،تنفراميز
execuitingکلمات مرتبط(execuiting):
execurixقانون ـ فقه : وصيه
executable formشکل قابل اجراکامپيوتر : فرم قابل اجرا
execute by shootingقانون ـ فقه : تيرباران کردن
execute statementحکم اجرايىکامپيوتر : دستور اجرايى
executed contractقانون ـ فقه : قرارداد انتقال مالکيت در حالتى که کليه حقوق متعلقه ان را نيز شامل شود
executedکلمات مرتبط(executed):
executing agencyمقام اجرا کننده ،قسمت اجرا کننده قسمت اجرايىعلوم نظامى : شعبه اجرايى
executingکلمات مرتبط(executing):
execution (jf)علوم دريايى : اجرا
execution cycleکامپيوتر : چرخه اجرا
execution for debtبازرگانى : اقدام براى طلب وصول
execution of judgmentsقانون ـ فقه : اجراى احکام
execution of willsقانون ـ فقه : اجراى وصايا
executional requirementمعمارى : شرائط اجرايى
executionalکلمات مرتبط(executional):
executive agentعامل اجرايىعلوم نظامى : شعبه اجرايى
executive agreementموافقتنامه اجرايىعلوم نظامى : موافقتنامه قابل اجرا
executive areaروانشناسى : ناحيه هماهنگ ساز
executive bailiffقانون ـ فقه : مامور اجرا
executive branch (rn)(رسته)علوم دريايى : syn : line officer )USN(
executive by-lawقانون ـ فقه : ايين نامه اجرايى
executive commissionهيات رئيسهقانون ـ فقه : هيات مجريه
executive committeeهيات رئيسهقانون ـ فقه : هيات اجرايى
executive courseورزش : زمين گلف کوتاهتر و اسانتر از معمول
executive length courseورزش : زمين گلف کوتاهتر و اسانتر از معمول
executive officenماموراجرا،گماشته اجرا
executive officer (rn)فرمانده دومعلوم دريايى : syn : second in command )USN(
executive officerعلوم نظامى : افسر اجراييات ،معاون يکان افسر تير
executive orderقانون ـ فقه : اجرائيهعلوم نظامى : فرمانده دوم ناو
executive powerقوه مجريهقانون ـ فقه : قوه اجرائيه
executive writاجرائيهقانون ـ فقه : ورقه اجرائيه
executorialاجرائى ،وصايتى ،قيموميتى
executorshipوصايتقانون ـ فقه : وصايت
executory contractعقد موجلقانون ـ فقه : قراردادى که در زمان اينده بايد اجرا شود
executoryقابل اجرا،ادارى ،اجرائى
exeedتجاوز کردنعلوم نظامى : اضافه شدن از
exegeticalتفسيرى
exegeticallyازراه تفسير
exegeticsعلم تفسير( کتابهاى اسمانى)
exeludeکلمات مرتبط(exelude):
exemplarilyبطور نمونه
exempliکلمات مرتبط(exempli):
exempt from dutyعلوم نظامى : معاف از خدمت
exempt playerورزش : بازيگر معاف از انجام مراحل مقدماتى به علت سوابق او
exempted , adresseeگيرنده استثنايىعلوم نظامى : گيرنده معاف از اجراى دستور
exempted stationيکان مخصوصعلوم نظامى : يکان استثنايى از نظر سلسله مراتب
exemptedکلمات مرتبط(exempted):
exemptibleمعاف شدنى
exemption from taxationقانون ـ فقه : معافيت از ماليات
exemption from territorial jurisdictionقانون ـ فقه : معافيت از سيستم حقوقى يک کشور
exemption(s)معافيت ،بخشودگىقانون ـ فقه : معافيت
exemptions from age restrictionقانون ـ فقه : معافيت از شرط سن
exemptionsکلمات مرتبط(exemptions):
exensesکلمات مرتبط(exenses):
exepandableبسط پذيرکامپيوتر : قابل توسعه
exeptاعتراض کردنقانون ـ فقه : استثنا کردن
exeptionalاستثناعلوم نظامى : استثنايى
exequaturاجازه نامه قونسول ،برات قونسول
exequiesمراسم تدفين ،ايين خاک سپارى ،تشييع جنازه
exercise boyورزش : مربى اسب
exercise code wordرمز تمرينعلوم نظامى : رمز عمليات مانور
exercise commanderعلوم نظامى : فرمانده مانور
exercise mineمين مشقىعلوم نظامى : مين تمرينى
exercise one's vetoقانون ـ فقه : از حق وتو استفاده کردن
exercise programبرنامه عمليات مانورعلوم نظامى : برنامه تمرين
exercise termعنوان مانورعلوم نظامى : اسم تمرين
exercisedکلمات مرتبط(exercised):
exerciserورزشکار،اسباب ورزشکامپيوتر : وسيله اى که به استفاده کننده امکان مى دهد تا با استفاده از وسائل دستى برنامه ها و اتصالات سخت افزارى را ايجاد نموده و اصلاح نمايد
exercisesکلمات مرتبط(exercises):
exercising a rightقانون ـ فقه : اعمال حق
exercising forceقانون ـ فقه : اعمال زور
exercisingقانون ـ فقه : اعمال
exercizeورزش ،مشق ،تمرين ،تکليف ،اجرا،عمل کردن ،اعمال
exereta substanceزيست شناسى : ماده پس داده
exeretaکلمات مرتبط(exereta):
exergonicشيمى : انرژى ده
exergyشيمى : اکسرژى
exertiveزوراور( نده)
exeutor or guardianقانون ـ فقه : appointed by the testator in his willوصى
exeutorکلمات مرتبط(exeutor):
exfکلمات مرتبط(exf):
exfiltrationخارج کردن از ميدانعلوم نظامى : خارج کردن عده ها از مناطق تحت کنترل دشمن
exfoliate (to)پوسته شدنمعمارى : ورقه شدن
exfoliationعمران : پوسته پوسته شدن لايه هاى بتن يا سنگ در اثر حرارت محيط همجوارمعمارى : رويه سابى
exgchangeکلمات مرتبط(exgchange):
exgratiaبلاعوضقانون ـ فقه : غير معوض
exhalableقابل بيرون دادن( درگفتگوى ازهوا)،قابل تبخير
exhalationنفس برامدن ،زفير،دود يا بخار متصاعدروانشناسى : بازدم
exhaust airعلوم مهندسى : هواى خروجى
exhaust bin levelفاقد موجودىبازرگانى : اتمام موجودى
exhaust camعلوم مهندسى : بادامک خروجى
exhaust chamberعلوم مهندسى : اطاقک خروجى
exhaust chuteناودان تخليه( بتن)عمران : ناودان تخليه
exhaust coneعلوم هوايى : مخروطى اگزوز
exhaust connectionعلوم مهندسى : اتصال خروجى
exhaust fanعلوم مهندسى : پروانه خروجىعمران : بادبزن مکنده
exhaust gas temperatureعلوم هوايى : دماى گاز خروجى
exhaust gasعلوم مهندسى : گاز خروجى
exhaust gearعلوم مهندسى : چرخ دندانه خروجى
exhaust in jectorاب رسان
exhaust manifoldچند راهه خروجىعلوم مهندسى : مانيفولد اگزوزعلوم هوايى : چندراهى اگزوز
exhaust nozzleعلوم هوايى : نازل خروجى
exhaust passageعلوم مهندسى : گذرگاه خروجى
exhaust pipeلوله خروجى ،لوله اگزوزعلوم مهندسى : لوله اگزوزمعمارى : لوله اگزوزعلوم نظامى : لوله خروج بخار يا دود
exhaust portعلوم مهندسى : دريچه خروجىعلوم هوايى : مجراى خروجى
exhaust strokeمرحله اگزوزعلوم مهندسى : ضربه خروجىعلوم هوايى : مرحله تخليه
exhaust systemسيستم تخليه دودعلوم مهندسى : سيستم اگزوز
exhaust valve housingعلوم مهندسى : حوضينگ شير خروجى
exhaust valveشير خروجعلوم مهندسى : سوپاپ دودعلوم هوايى : سوپاپ دود
exhaust velosityعلوم هوايى : سرعت خروج
exhaust-steamبخارخروجى ،بخارکارکرده
exhaustable resourcesمنابع تمام شدنى ،منابع پايان پذير منابع طبيعى که ميزان عرضه انها ثابت بوده و قابل جايگزينى نميباشد مانند نفت سنگ اهنبازرگانى : زغال سنگ و ساير مواد کانى
exhaustableکلمات مرتبط(exhaustable):
exhausted materialsزيست شناسى : مواد تمام شده
exhaustedخسته ،تمام شده ،مصرف شده ،تحليل رفتهزيست شناسى : لوله خروجى گاز
exhausterشيمى : مکنده
exhaustibilityقابليت صرف شدن يا خالى شدن
exhaustibleقابل خالى کردن ،تمام شدنى
exhaustingخسته کننده
exhaustiveجامع ،شامل تمام جرئياتروانشناسى : فراگير
exhaustivelyبطورجامع ياکامل ،چنانکه درهمه جزئيات واردشوديابحث کند
exhaustivenessجامعيت ،اشتمال ،فراگيرى
exhibition buildingمعمارى : ساختمان نمايشگاه
exhibition gameورزش : بازى نمايشى به نفع خيريه
exhibitionistعورت نماروانشناسى : خودنما
exhilarantنشاط اور،فرح بخش ،روح بخش
exhilarativeفرح بخش ،نشاط اور،دلگشا
exigenceاقتضا،تقاضا،ضرورت ،موقع تنگ
exiguousnessکمى ،کوچک ،خرد
exilianوابسته بجلاى بابل
exiliantکلمات مرتبط(exiliant):
exilicتبعيدى ،جلائى
exilityنازکى ،باريکى
existanceکلمات مرتبط(existance):
existence in the hereafterقانون ـ فقه : معاد
existence loadبار اقلام زيستىعلوم نظامى : بار زيستى
existential analysisروانشناسى : تحليل وجودى
existential anxietyروانشناسى : اضطراب وجودى
existential psychologyروانشناسى : روانشناسى وجودى
existential therapyروانشناسى : درمان وجودى
existing circumstancesبازرگانى : شرايط موجود
existingموجود،حاضرمعمارى : موجودعلوم نظامى : در حال حاضر
existsکلمات مرتبط(exists):
exit interviewروانشناسى : مصاحبه پايان خدمت
exit pointنقطه خروجعلوم مهندسى : نقطه مرگکامپيوتر : نقطه خروجى
exit roadراه خروجىعلوم نظامى : راه خروج از موضع يا سر پل يا منطقه فرود
exit splitterشيمى : شکافنده خروجى
exitationکلمات مرتبط(exitation):
exjunctionکلمات مرتبط(exjunction):
exmeridian altitudeعلوم نظامى : ارتفاع فوق نصف النهارى هواپيما ارتفاع نصف النهارى
exmeridianکلمات مرتبط(exmeridian):
exo-skeletonاستخوان بندى برونى
exoکلمات مرتبط(exo):
exoatmosphereترکش اتمى بالاى جوعلوم نظامى : ترکش فوق جوى
exocathectionروانشناسى : برون پردازى
exocrine glandروانشناسى : غده برون ريز
exocyclic double bondشيمى : پيوند دوگانه اگزوسيکلى
exocyclicکلمات مرتبط(exocyclic):
exogenگياه برون رو
exogenous variableمتغير برون زابازرگانى : متغير خارجى
exomphalusفتق بندناف ،فتق سره
exonerated fromبازرگانى : معاف از
exoneratedکلمات مرتبط(exonerated):
exonerativeتبرئه اميز،متضمن معافيت
exonertionتبرئه ،تبرىقانون ـ فقه : برائت
exopathicازبيرون امده
exophereبيرونکرهنجوم : اگزوسپهر
exophthalmosخروج تخم چشم
exopositionشيمى : موقعيت اگزو
exopsychicروانشناسى : برون روانى
exorbitantlyبطور مفرط
exorcistروانشناسى : جن گير
exorcizeبيرون کردن ،دفع کردن ،راندن ،ازروح پليدرهاکردن ياخالى کردن
exosmosisحلول برونى
exosomatic methodروانشناسى : روش برون تنى
exosomaticکلمات مرتبط(exosomatic):
exostosisبرامدگى استخوان
exotericalبرونى ،خارجى جهرى ،بدرون راه نيافته ،پيش پا افتاده ،مبتذل
exotericsتعليمات برونى ياعمومى
exothermic reactionشيمى : واکنش گرماده
exothermic solutionشيمى : انحلال گرماده
exothermicityشيمى : گرمادهى
expanded , capacityتوسعه ظرفيتعلوم نظامى : زياد کردن گنجايش
expanded contrastعلوم مهندسى : تنظيم کنتراست
expanded memoryکامپيوتر : حافظه گسترشى
expanded metalجالى ،تورسيمىعلوم مهندسى : تورسيمىعمران : ورق اهن مشبکمعمارى : رابيتس
expanded scopeالکترونيک : صفحه گسترده
expanded typeکامپيوتر : نوع گسترده
expandedeکلمات مرتبط(expandede):
expanding cementعمران : سيمانى که زير اب سفت ميشود سيمان قابل انبساط
expanding economyاقتصاد در حال توسعهبازرگانى : اقتصاد در حال گسترش
expanding industryبازرگانى : صنعت در حال گسترش
expanding-ring-clutchعلوم مهندسى : کلاج اصطکاکى يا مالشى
expandingکلمات مرتبط(expanding):
expandsionismتوسعه طلبىقانون ـ فقه : اعتقاد به لزوم بسط اراضى کشور از طريق اعمال قدرت نظامى يا اقتصادى يا هر وسيله ديگر
expansibilityقابليت انبساط
expansiblyبطور قابل انبساط
expansileانبساطى ،قابل انبساط
expansion bearingعمران : تکيه گاهى که موجب حرکت طولى يا دورانى ميشود
expansion boardکامپيوتر : برد مدار چاپى براى افزايش قابليتها و توابع به سخت افزار کامپيوتر
expansion boltعلوم مهندسى : پيچ واشومعمارى : پيچ واشو
expansion busکامپيوتر : گذر گسترشى
expansion cardکامپيوتر : کارتى که به منظور نصب تراشه يا مدار اضافى به يک سيستم افزوده مى شود تا اين که قابليت سيستم توسعه يابد
expansion coefficientشيمى : ضريب انبساط
expansion heatحرارت انبساطمعمارى : گرماى واتنش
expansion interfaceتخته مدار که به يک فرد امکان مى دهد تا گرداننده هاى ديسککامپيوتر : حافظه جانبى و ساير دستگاههاى جانبى را به يک کامپيوتر اصلى اضافه کند
expansion jointدرز انبساط،درز گسترش ،درز گشايشعلوم مهندسى : درز انبساطىمعمارى : درز وارفتعلوم نظامى : اتصال چند قسمتى
expansion loopمعمارى : خم انبساط
expansion of universeنجوم : انبساط جهان
expansion orbitالکترونيک : مدار نشان
expansion pathمسير گسترشبازرگانى : مسير افزايش حجم عمليات بنگاه گر يک نقشه منحنى هاى متساوى التوليد
expansion pointعمران : درز انبساط
expansion rateنجوم : اهنگ انبساط
expansion ruleقاعده بسط( در رياضى)بازرگانى : قاعده بسط
expansion scabعلوم مهندسى : ريشه
expansion slotکامپيوتر : شکاف گسترشى
expansion slotsکامپيوتر : شکاف ها يا فضاهاى خالى درون کامپيوتر اصلى براى اتصال تخته مدارهاى کوچک به تخته مدار اصلى بکار مى روند
expansion tableميز کشابىمعمارى : ميز کشويى
expansion teamورزش : تيم تازه وارد به ليگ
expansion theoremشيمى : قضيه بسطى
expansion unitکامپيوتر : وسيله اى که به يک کامپيوتر متصل بوده و داراى سوکت هاى اضافى است تا درون انها تخته مدارهاى چاپى بتوانند قرار گيرند
expansionary fiscal policyبازرگانى : سياست مالى انبساطى
expansionary monetary policyبازرگانى : سياست پولى انبساطى
expansionary policyبازرگانى : سياست انبساطى
expansionaryکلمات مرتبط(expansionary):
expansive delusionروانشناسى : هذيان عظمت
expansive moodروانشناسى : نمايشگرى
expansivenessانبساط پذيرى ،وسعت ،جامعيت
exparteيکجانبهقانون ـ فقه : قرارى که دادگاه به درخواست يکى از اصحاب دعوى و بدون توجه به تمايل ديگرى صادر مى کند
expasionکلمات مرتبط(expasion):
expectancy chartروانشناسى : نمودار انتظار
expectancy tableروانشناسى : جدول انتظار
expectant heirوارث اميدوار
expectant lifeعلوم نظامى : عمر قانونى پيش بينى شده وسايل
expectant ofمنتظر،به اميد
expectantlyبا انتظار،با چشم داشت
expectation valueمقدار مورد توقعشيمى : مقدار متوقع
expectational inflationتورم قابل پيش بينىبازرگانى : تورم پيش بينى شده
explicativeتوضيحى
explicatorتوضيح دهنده ،مفسر
explicatoryتوضيحى
explicit behaviorروانشناسى : رفتار اشکار
explicit costبازرگانى : هزينه اشکار
explicit rentاجاره دارى کردنقانون ـ فقه : اجاره بها
explicitlyصريحا"،بطور وضوح
explicitnessصراحت ،وضوح
explicity or implicityقانون ـ فقه : صراحتا "يا ضمنا"
explicityکلمات مرتبط(explicity):
exploded pie graphکامپيوتر : نمودار گرد تفکيک شده
exploded viewمنظره بريدهکامپيوتر : شرحى از يک ساختمان جامدعلوم نظامى : منظره شکافته شده مدل بريده
explodedکلمات مرتبط(exploded):
exploitableقابل استفاده ،قابل استخراج
exploitation of coloniesاستعمار مستعمراتبازرگانى : بهره کشى مستعمرات
exploitation of laborاستثمار کارگربازرگانى : بهره کشى کارگر
exploitative characterروانشناسى : منش بهره کش
exploitativeانتفاعى ،استخراجى
exploited classطبقه استثمار شدهبازرگانى : طبقه بهره ده
exploitedاستثمار شدهقانون ـ فقه : بهره ده
exploiterاستثمار کننده ،استخراج کنندهقانون ـ فقه : بهره کش
exploiting classطبقه استثمار کنندهبازرگانى : طبقه بهره کش
exploitingکلمات مرتبط(exploiting):
explorativeسياحتى ،اکتشافى
exploratory driveروانشناسى : سائق کاوش
exploratory huntingعلوم نظامى : عمليات اکتشافى و خنثى کردن مين يا مين روبى
exploratory test holeعمران : چاه اکتشافى
explore (to)معمارى : پوييدن
exploring coilالکترونيک : پيچک کاشف
exploringکلمات مرتبط(exploring):
explosion hazardعلوم مهندسى : خطر انفجار
explosion shotورزش : ضربه چوب به ماسه
explosion-proofعلوم مهندسى : ازمايش - انفجارالکترونيک : پوشش ضد انفجار
explosive chargeخرج منفجرهعلوم نظامى : خرج سوختار
explosive d.علوم نظامى : ماده منفجره دى
explosive energyعلوم مهندسى : قدرت انفجار
explosive forceنيروى انفجارعلوم مهندسى : قدرت انفجار
explosive formingعلوم مهندسى : شکل دادن انفجارى
explosive ordnanceمواد منفجرهعلوم نظامى : مهمات منفجره
explosive powerورزش : توان انفجارى
explosive rangeشيمى : گستره انفجار پذيرى
explosive rivetعلوم هوايى : پرچ انفجارى
explosive scaleمدار منفجرهعلوم نظامى : مدار مواد منفجره مصرف شده درپرتاب گلوله
explosive trainفتيله انفجارى ،مدار انفجارعلوم نظامى : مسير انفجار
explosive weldingعلوم مهندسى : جوشکارى انفجارى
explosivelyبطور قابل احتراق
explosivenessقابليت انفجار
explosivesمواد قابل انفجارمعمارى : مواد سوزا
explusion foulورزش : خطاى منجر به اخراج
explusionکلمات مرتبط(explusion):
exponential curveشيمى : منحنى نمايىروانشناسى : منحنى توانى
exponential distributionشيمى : توزيع نمايى
exponential effectزيست شناسى : اثرنمايى
exponential functionکامپيوتر : تابع نمايىشيمى : تابع نمايىبازرگانى : تابع نمائى
exponential rateنرخ نمايىزيست شناسى : اهنگ نمايى
exponential seriesسرى هاى نمائى( درامار)بازرگانى : سرى هاى نمائى
exponential smoothingکامپيوتر : روش ميانگين گيرى متغير وزن دار
exponibleتوضيح بردار،نيازمندتوضيح
export bountyبازرگانى : جايزه صدور
export creditsبازرگانى : اعتبارات صادراتى
export dependenceبازرگانى : وابستگى صادرات
expectationalکلمات مرتبط(expectational):
expectationsکلمات مرتبط(expectations):
expectativeاميدوار کننده ،مورد انتظار
expected frequencyفراوانى مورد انتظار( درامار)بازرگانى : فراوانى مورد انتظار
expected priceقيمت مورد انتظاربازرگانى : قيمت پيش بينى شده
expected rate of net profitsنرخ سود خالص پيش بينى شدهبازرگانى : نرخ سود خالص مورد انتظار
expected timeعمران : زمان تحمل
expectedکلمات مرتبط(expected):
expectorateازسينه بيرون کردن ،ازشش خارج کردن ،تف کردن ،موادبلغمى دفع کر
expectorationدفع بلغم ،دفع اخلاط،سينه صاف کنى ،تف اندازى
expedientialمصلحت اميز،مقرون بمصلحت
expedientlyاز روى مصلحت يا اقتضا
expeditateناخن ياپاى جلو( سگ را )بريدن
expedite ruleورزش : مقررات سرعت بخشيدن به بازى پينگ پنگ
expeditingتسريعبازرگانى : سرعت بخشيدن
expeditionary forceنيروى اعزامى ،نيروى توسعه طلب و سرکوبگرعلوم نظامى : قشون استعمارى
expeditiouslyسريعا"
expeditiousnessسرعت
expeditorپى گيربازرگانى : تسريع کننده
expelleeافراد اخراجى از مملکتعلوم نظامى : اخراج شدگان يا تبعيد شدگان سياسى تبعيدى
expenceکلمات مرتبط(expence):
expendable itemsاقلام مصرفىعلوم نظامى : اقلام مصرفى شدنى
expendable packingبازرگانى : بسته بندى يکبار مصرف
expendable propertyاماد مصرف شدنىعلوم نظامى : کالاى مصرفى اماد مصرفى
expendable suppliesبازرگانى : کالاهاى مصرفى
expendedکلمات مرتبط(expended):
expenditure approachروش هزينهبازرگانى : روش مخارج
expenditure creditاعتبار مصرفعلوم نظامى : اعتبار هزينه
expendituresهزينه هابازرگانى : مخارج
expenseeکلمات مرتبط(expensee):
expensesبازرگانى : مخارج
expensively(با بهاى)
expensivenessگرانى
experiencesکلمات مرتبط(experiences):
experientiallyازروى تجربه
experimental controlروانشناسى : کنترل ازمايشى
experimental dataداده هاى تجربىبازرگانى : داده هاى ازمايشى
experimental designروانشناسى : طرح ازمايش
experimental errorروانشناسى : خطاى ازمايشى
experimental extinctionروانشناسى : خاموشى ازمايشى
experimental free handicapورزش : دادن وزن اضافى ازمايشى به اسبها براى مسابقه اينده
experimental groupروانشناسى : گروه ازمايشى
experimental methodروانشناسى : روش ازمايشى
experimental neurosisروانشناسى : روان رنجورى ازمايشى
experimental probabilityاحتمال تجربىبازرگانى : احتمال ازمايشى
experimental psychologyروانشناسى : روانشناسى ازمايشى
experimental variableروانشناسى : متغير ازمايشى
experimentalistاهل ازمايش ،اهل تجربه
experimentallyاز راه ازمايش
experimenter effectروانشناسى : اثر ازمايشگرى
experimenterروانشناسى : ازمايشگر
experssionمبين ،بيانکامپيوتر : عبارت
expert badgeنشان تيرانداز ممتازعلوم نظامى : نشان مهارت در تيراندازى
expert gunnerتوپچى ماهرعلوم نظامى : تيرانداز ماهر توپخانه
expert knowledgeقانون ـ فقه : تخصص
expert support systemکامپيوتر : سيستم خبره
expert systemسيستم خبرهکامپيوتر : سيستم هوشمند
expert witnessقانون ـ فقه : شاهد خبره
expertlyاستادانه ،ازروى خبرگى ،ازروى کارشناسى
expertnessاستادى ،خبرگى ،خبرويت ،مهارت
experts opinionراى کارشتاس
expertsکلمات مرتبط(experts):
expessibleقابل بيان ،قابل فهماندن
expessiveدلالت کننده ،دليل ،حاکى ،نماينده ،با اثر
expessivelyبطور رسا،بطور پر معنى ،با حالت
expessivenessزباندار يا معنيدار بودن ،اثر
expiation of simsکفاره گناهان
expiatorکفاره کننده
expiatory punishmentروانشناسى : تنبيه کفاره اى
expiatoryکفاره اى ،شفاعت اميز
expilationسرقت مقرون به ازارقانون ـ فقه : معادلrobbery
expiratoryمربوط به زفير،تنفسى
expire of optionانقضاء خيارقانون ـ فقه : انقضاء مدت خيار
expired air methodروش دهان به دهانعلوم دريايى : syn : mouth to mouth method
expired appropriationعلوم نظامى : اقلامى که مدت اعتبار توزيع انها گذشته باشد
expiredمنقضى ،به سرامده ،گذشته از موعدقانون ـ فقه : منقضى ،سپرى شدهبازرگانى : منقضى شدهعلوم نظامى : بدون اعتبار
expiry date of the creditبازرگانى : تاريخ انقضاى اعتبار
expiry dateتاريخ انقضاءقانون ـ فقه : تاريخ انقضاءبازرگانى : سررسيد
expiry of the termقانون ـ فقه : انقضاء مدت
explained varianceواريانس تشريح شدهبازرگانى : تغييرات بيان شده
explainedکلمات مرتبط(explained):
explainingکلمات مرتبط(explaining):
explanation of lawsقانون ـ فقه : شرح قوانين
explanatorilyمنباب توضيح
explanatory variableمتغير توضيحىبازرگانى : متغير مستقل
expleesقانون ـ فقه : اجاره بها يا منافع زمين
explianتوضيح دادن ،تاويل کردنقانون ـ فقه : تفسير کردن
explicationتوضيح ،بيان
explosimeterعلوم نظامى : انفجار سنج
explosive boltسه راهى انفجارى ،سه راهى( نوعى وسيله انفجارى)علوم هوايى : پيچ انفجارىعلوم نظامى : سه راهى
export import bankبازرگانى : بانک صادرات واردات
export incentiveانگيزه صادراتبازرگانى : تشويق دولت در جهت صادرات
export incentivesبازرگانى : مشوقهاى صادراتى
export industryبازرگانى : صنعت صادراتى
export licenceپروانه صدور،جواز صدور،پروانه صادراتقانون ـ فقه : مجوز صدوربازرگانى : پروانه صدور،جواز صادرات
export multiplierبازرگانى : ضريب بهم فزاينده صادرات
export packingبازرگانى : بسته بندى صادراتى
export promotionتوسعه صادراتبازرگانى : افزايش صادرات
export quotusبازرگانى : سهميه صادرات
export surplusبازرگانى : مازاد صادرات
export taxبازرگانى : ماليات بر صادرات
exportingکلمات مرتبط(exporting):
exportsبازرگانى : کالاهاى صادراتى
exposalافشاء،ارائه
expose (to)معمارى : نماياندن
expose to raysدر معرض اشعه قرار دادنعلوم مهندسى : در معرض نور گذاشتن
exposed concreteمعمارى : بتن نما
exposed toعلوم مهندسى : در معرض
exposedظاهر شده ،بدون پوشش ،در معرض ديد،روباز،بى پناه ،در معرض نهادن ،سر راه گذشتهعلوم نظامى : جناح باز
expositorvتفسيرى ،توضيحى ،متضمن تفسير
expostfactoقانون ـ فقه : عطف به ماسبق نشدن قانون
expostulatorعتاب کننده ،سرزنش کننده ،نصيحت کننده باسرزنش
expostulatoryعتاب اميز،سرزنش اميز،تعرض اميز
exposure doseمقدار دوز مصرفى ،دوز دريافتى( ش م ر)علوم نظامى : دوز دريافتى
exposure meterدستگاه سنجش نوردهىعلوم مهندسى : نورسنج
exposure of a crimeقانون ـ فقه : کشف جرم
exposure stationعلوم هوايى : ايستگاه هوايىعلوم نظامى : ايستگاه هوايى
exposure suitعلوم نظامى : لباس محافظ
exposure timeزمان پرتوگيرىعلوم مهندسى : زمان نوردهىشيمى : زمان پرتودهى
exposure to coldدرمعرض سرما بودن
expotriate someoneقانون ـ فقه : ترک تابعيت کردن
expotriateبه کشور ديگرى تبعيد کردنقانون ـ فقه : تبعيد از وطن
expounderبيان کننده ،مفسر
express acceptanceقانون ـ فقه : قبول صريح
express an opinionقانون ـ فقه : اظهار عقيده کردن
express one's consentقانون ـ فقه : رضايت دادن
express one's viewsقانون ـ فقه : اظهار نظر کردن
express termقانون ـ فقه : شرط صريح
express trainقطارويژه تندرو
express warrantyبازرگانى : ضمانت صريح
expressageحمل يافرستادن باوسايل تندرو
expressibleاظهارکردنى ،قابل اظهار،بيان کردنى ،به بيان درامدنى
expressionalحالتى ،قيافه اى
expressionismهنرپيشه اى که درکارش رعايت حالت راميکند،حالت دوست
expressionistهنرپيشه اى که درکارش رعايت حالت راميکند،حالت دوست
expressive aphasiaروانشناسى : زبان پريشى بيانى
expressive behaviorروانشناسى : رفتار بيانگر
expressive eyesچشمان با حالت
expressive movementروانشناسى : حرکت بيانگر
expressive ofدال برقانون ـ فقه : مبنى بر
expressivelyچنانکه مقصودرابرساند،با افاده معنى يامقصود،باحالت
expressivenessروانشناسى : بيانگرى
expressmanکسيکه گماشته گرفتن وزودرساندن امانات است ،کارمندبنگاه حمل سرى
expressway (am)اتوراهمعمارى : شاهراه
exprimenterزيست شناسى : ازمايشگر
exprobrationسرزنش ،مذمت
expromissionجانشينى بدهکار
expromissorجانشين بدهکار
expropriatorسلب تصرف کننده
expulseبيرون انداختن ،منفصل کردن ،بيرون دادن( يا اوردن) ،خارج کردن
expulsive forceقوه دافعه
expulsiveدافع
expurgation (=revis critically)قانون ـ فقه : تنقيح
expurgationحذف موادبدياهزليات ازکتابى ،تنقيح ،تصفيه ،پاک شدگى
expurgatorدرارنده موادبدياهزليات ازکتابى ،پاک کننده ،تصفيه کننده
expurgatorialپاک کننده ،تصفيه ياتنقيح کننده ،مربوط ببرداشتن موادبدازکتابى
expurgatoriusکلمات مرتبط(expurgatorius):
expurgatory indexفهرست جاهايى از کتاب که براى دين يا اخلاق زيان اور است
exqex quayبازرگانى : تحويل در بارانداز
exquaturاجازه اقدام دادن به کنسولقانون ـ فقه : منظور اجازه اى است که به کنسول داده مى شود تا به وظايف خود عمل کند
exquisite painدردسخت ،دردشديديازياد
exquisite pleasureشادمانى ياخوشوقتى زياد
exquisite tasteسليقه زياد،مشکل پسندى
exquisitelyاز روى سليقه زياد،از روى ذکاوت ،به لطافت
exquisitenessلطافت ،زيبائى ،حساسيت ،نازکى طبع
exsex shipبازرگانى : تحويل از کشتى
exsanguineبيخون ،کم خون
exsectionعمل بريدن يا دراوردن استخوان
exsertedبيرون امده ،پيش امده
exsibilateباصوت وهوازصحنه نمايش بيرون کردن
exsiccantداروى خشکاننده ،داروى خشکى اور
exsiccativeداروى خشکاننده ،داروى خشکى اوز
exsindبريدن ،قطع کردن ،جداکردن
exspuitionتف اندازى
exstrophyبرگشتگى سوى بيرون
exsufflateبافوت بيرون کردن ،بافوت دفع کردن
extacyوجد،حظ ياخوشى زياد،ازبيخودشدگى
extaticنشئه شده ،بوجد درامده ،وجداور،نشاط اميز
extemporaneousموقتى ،بالبداهه
extemporaneouslyبالبداهه ،ارتجالا"
extemporaneousnessبداهت ،بديهه گوئى
extemporarilyبالبداهه ،بى مطالعه ،بى انديشه
extend (to)امتداد داشتنمعمارى : شامل شدن
extend the life of the companyقانون ـ فقه : امتداد مدت شرکت
extend the maining ofقانون ـ فقه : مفهومى را تعميم دادن
extended addressingکامپيوتر : ادرس دهى گسترده
extended character setکامپيوتر : مجمگعه کاراکترهاى توسعه يافته
extended defenseدفاع گستردهعلوم نظامى : پدافند در جبهه عريض به طور منطقه اى
extended family systemبازرگانى : نظام فاميلى گسترده
extended familyروانشناسى : خانواده گستردهبازرگانى : خانواده گسترده
extended industry standard architectureکامپيوتر : معمارى استاندارد صنعت توسعه پذير
extended memoryحافظه توسعه يافتهکامپيوتر : حافظه تمديدى
extended pole pieceالکترونيک : قطبک دراز شده
extendedlyبطور ممتد
extendeoکلمات مرتبط(extendeo):
extender boardکامپيوتر : وسيله عيب يابى
extendersپرکن ها( مخصوص پرکردن درزها)عمران : پرکن ها
extendibleکشش پذير،کشيده شدنى ،امتدادپذير،قابل توسعه ،کش دار
extenibilityورزش : کشش پذيرى
extension linesعلوم هوايى : خطوط دنباله
extension of the agreementقانون ـ فقه : تمديد مدت قرارداد
extension telephoneتلفن فرعىعلوم مهندسى : تلفن شنت شده
extensiontableميزکشوى ،ميزى که ميتوان دوطرف انراکشيدوقسمتى درميان ان گذاشت
extensive agricultureکشاورزى سطحىبازرگانى : کشاورزى وسيع
extensive agricultuseکشاورزى غير محدود
extensive cultivationتوسعه همه جانبه کشت و کار،بالا بردن مقدار محصول کشاورزى از طريق استفاده از زمين ،زراعت سطحىقانون ـ فقه : کار و سرمايه بيشتربازرگانى : زراعت وسيع
extensive propertyشيمى : خاصيت مقدارى
extensivelyبطور ممتد،در همه جا،با وسعت زياد
extensivenessوسعت ،امتداد،کثرت زيادى
extensometerازدياد طول سنجعلوم مهندسى : دستگاه اندازه گيرى انبساطعمران : کشش سنجمعمارى : کشش سنج
extensor thrustروانشناسى : پرش انبساطى
extention alarm pushعلوم دريايى : جعبه انشعاب اژير
extentionکلمات مرتبط(extention):
extenuatextentتخفيف دادن ،کاستن( از)،کم کردن ،کوچک کردن ،کم تقصيرقلمدادکرد
extenuating circumstancesقانون ـ فقه : کيفيات مخففه
extenuativeتخفيف دهنده ،کاهنده
extenuatoryتخفيف اميز،کاهنده
exterior ballisticsعلوم نظامى : باليستيک خارجى
exterior varnishجلاى خارجىعلوم مهندسى : لاک خارجى
exteriorityحالت بيرونى ياظاهرى ،دلبستگى به( صورت )ظاهر
exteriorlyازبيرون ،درخارج ،درظاهر،ظاهرا
exterminableبرانداختنى ،نابودساختنى ،قابل انهدام ،قابل انقراض
exterminativeانهدام کننده ،برکننده ،مايه انهدام يا انقراض
exterminatoryفراهم کننده ،اسباب نابودى ،مايه انهدام يا انقراض ،نابودسازنده
external armatureالکترونيک : ارميچر خارجى
external auditory meatusروانشناسى : گذرگاه برونى گوش
external benefitsبازرگانى : فوايد خارجى
external circuitالکترونيک : مدار خارجى
external combustionشيمى : احتراق خارجى
external commandفرمان برونىکامپيوتر : فرمان خارجى
external controlعلوم نظامى : کنترل خارجى
external costبازرگانى : هزينه خارجى
external data fileکامپيوتر : فايل اطلاعات خروجى
external diseconomiesعوامل زيان اور خارجىبازرگانى : عوامل نامطلوب خارجى
external economiesبازرگانى : صرفه جوئى هاى خارجى
external forceنيروى بيرونىمعمارى : نيروى خارجىورزش : نيروى بيرونى
external functionکامپيوتر : تابع برونى
external gearعلوم مهندسى : تاج دندانه خارجى
external good orderبازرگانى : اصطلاحى در حمل و نقل که دال بر وضعيت ظاهرى مناسب کالاى مورد حمل مى باشد
external hard diskکامپيوتر : ديسک سخت برونى
external indicatorعلوم نظامى : نشان دهنده وضع خارجى وسيله
external inhibitionروانشناسى : بازدارى برونى
external labelکامپيوتر : برچسب خارجى
external loadعلوم هوايى : بار خارجى
external magnetic circuitالکترونيک : مدار مغناطيسى خارجى
external memoryکامپيوتر : حافظه خارجى
external modemکامپيوتر : تلفيق و تفکيک کننده برونى
external operationعمليات خارجىعلوم نظامى : عمليات خارج از مملکت
external ophthalmiaاماس برونى تخم چشم
external phaseشيمى : فاز برونى
external pressureفشار خارجىشيمى : فشار برونى
external rectusروانشناسى : عضله مستقيم برون چشمى
external referenceمرجع خارجىکامپيوتر : ارجاع خارجى
external rewardروانشناسى : پاداش برونى
external saphenous veinسياهرگ يا وريد مابض
external securityقانون ـ فقه : امنيت خارجى
external senseروانشناسى : حس برونى
external symbol dictionaryفهرست علائم خارجىکامپيوتر : فرهنگ لغات نمادهاى خارجى
external symbolکامپيوتر : علامت خارجى
external tableکامپيوتر : جدول برونى
external threadعلوم مهندسى : دنده خارجى
external transactionبازرگانى : معاملات خارجى
external validityروانشناسى : اعتبار برونى
external-combustion engineعلوم هوايى : موتور برون سوز
externalismظاهرپرستى
externalistظاهرپرست
externalitiesپى امدهاى خارجىبازرگانى : اثرات خارجى
externally heated arcالکترونيک : قوس گرميونايى بيرونى
externallyظاهر،از خارج
externallzeوجودخارجى دادن( به)،صورت ظاهردادن( به)،نمودارساختن
externalsortingکامپيوتر : جور کردن خارجى
exterritorialityحقوق برون مرزى
extinction coefficientشيمى : ضريب جذب
extinction of an obligationقانون ـ فقه : انقضاء تعهد
extinction voltageعلوم مهندسى : ولتاژ خاموشىالکترونيک : ولتاژ قطع تخليه
extinctive prescriptionقانون ـ فقه : مرور زمان اسقاط حق
extinctiveخاموش کننده ،باطل کننده
extinguishedروانشناسى : خاموش
extinguisherدستگاه اتش نشانى ،خفه کنعلوم مهندسى : خاموش کننده
extinguishingکلمات مرتبط(extinguishing):
extinguishmentاطفاء،انهدام ،محو
extirpate the source of disputeقانون ـ فقه : قلع ماده نزاع
extirpatorازريشه دراورنده ،ريشه کن کننده ،قلع وقمع کننده ،براندازنده
extollستاينده ،تعريف کننده
extollerستاينده ،تعريف کننده
extolmentستايش ،تعريف ،تمجيد،مدح
extorterغاصب ،بزورستاننده ،زياده ستان ،جابر
extortionatelyجابرانه
extortiveغاصب ،جابر
extra costبازرگانى : هزينه اضافى
extra coverبازيگر بل گيرورزش : پوشش اضافى براى بل گرفتن
extra currentالکترونيک : جريان اضافى
extra dutyخدمت اضافىعلوم نظامى : وظيفه اضافى ماموريت اضافى
extra equipmentتجهيزات اضافىعلوم مهندسى : متعلقات ويژه
extra good timeوقت معافيت از زندانعلوم نظامى : معافى مشروط از زندان
extra premiumبازرگانى : پاداش اضافى
extra special flexible wire ropeعلوم دريايى : طناب فولادى ويژه
extra specialفوق العاده ،ويژه ،مخصوص
extra timeورزش : وقت اضافى
extra-atmosphericمتعلق بفضاى بيرون ازجو،خارج الجوى
extra-chargeهزينه فوق العاده
extra-cosmicalبيرون ازگيتى ،خارج ازعالم
extra-cranialبيرون ازجمجمه ،ازجمجمه بيرون
extra-essentialغيراصلى ،غيرضرورى
extra-legalغيرقانونى
extra-officialغير رسمى ،بيرون ازوظايف ادارى
extra-periodورزش : وقت اضافى
extra-physicalبيرون ازقواعدطبيعى
extra-professionalبيرون ازپيشه ياحرفه ،خارج حرفه اى
extra-regularخارج ازقاعده ،بيقاعده
extra-scientificماوراى علم
extra-spectralخارج طيفى
extra-terrestrialبيرون از( محيط )زمين
extraceptionواقع نگرى( در نظريه مورى)روانشناسى : واقع نگرى
extract copperعلوم مهندسى : مس استخراج شده
extract of liquoriceرب سوس
extract of maltشيره سمنوى جو
extract of rhubardشيره ريوند،عصاره ريوند
extractibleکشيدنى ،دراوردنى ،قابل استخراج
extraction of bitumenمعمارى : استخراج قير
extraction of copperعلوم مهندسى : استخراج مس
extraction parchuteچتر پرتاب بازعلوم نظامى : چتر بارريزى از هواپيما
extraction pointعلوم مهندسى : محل استخراج
extraction solventشيمى : حلال استخراج کننده
extraction thimbleشيمى : انگشتانه استخراج
extraction zoneعلوم نظامى : منطقه پرتاب بار
extractive industryبازرگانى : صنعت استخراجى
extractiveقابل کشيدن ،استخراجى ،عصاره اى
extractor (gun,artill)علوم دريايى : فشنگ کش
extracyclicشيمى : برون حلقه اى
extraditableتسليم کردنى ،ايجاب کننده تسليم ( گناهکاربدولت متبوع خودش)
extradition of criminalsقانون ـ فقه : استرداد مجرمين
extrados springing lineمعمارى : پاطاق بيرونى
extradosروطاقمعمارى : برون سو
extrafusalروانشناسى : برون دوکى
extragalactic nebulaابرى برون کهکشانىنجوم : سحابى برون کهکشانى
extrahiکلمات مرتبط(extrahi):
extrajectionروانشناسى : برون اندازى
extrajudicial confessionقانون ـ فقه : اقرار در خارج دادگاه
extraneityبيگانگى ،خارجيت ،عدم ارتباط
extraneouslyبطوربيگانه ياخارجى ،چنانکه وابسته بموضوع نباشد
extraneousnessبيگانگى ،خارجيت ،عدم ارتباط
extraordiinaryکلمات مرتبط(extraordiinary):
extraordinarilyبطور فوق العاده
extraordinarinessفوق العادگى
extraordinary general meetingقانون ـ فقه : مجمع عمومى فوق العادهبازرگانى : مجمع عمومى فوق العاده
extraordinary rayشيمى : پرتو غير عادى
extrapyramidal motor systemروانشناسى : دستگاه حرکتى برون هرمى
extrapyramidal systemروانشناسى : دستگاه برون هرمى
extrapyramidalکلمات مرتبط(extrapyramidal):
extrasensory perception (esp)روانشناسى : ادراک فراحسى
extraspectral hueروانشناسى : فام برون طيفى
extraspectralکلمات مرتبط(extraspectral):
extratensiveروانشناسى : برون نگر
extraterrestrial radiationعلوم هوايى : تابش هاى ماوراء زمينى
extraterritorialityبرون مرزىقانون ـ فقه : حقوق برون مرزى
extravagantlyبطور نامعقول ،زياد،با افراط کارى ،با گزاف گوئى
extravasattionخروج ازمجراى طبيعى ،ريزش خون وغيره درانساج بدن
extraversionروانشناسى : برونگرايى
extravertروانشناسى : برونگرا
extreme pointبازرگانى : نقطه حدى
extreme positionوضعيت نهايىعلوم مهندسى : واقع در منتهااليه
extreme rangeبرد نهايىعلوم نظامى : برد نهايى جنگ افزار حداکثر برد
extreme valuesمقادير کرانىعمران : ارزشهاى فوق العادهروانشناسى : مقادير انتهايى
extremely highعلوم نظامى : فوق العاده زياد
extremenessغايت ،زيادى ،افراط
extremesطرفينمعمارى : دوکرانه
extremistقانون ـ فقه : افراطىروانشناسى : افراطى
extreport tradeبازرگانى : صادرات مجدد کالاهاى وارداتى
extreportکلمات مرتبط(extreport):
extrepreneurمدير متهوربازرگانى : مدير باتهور
extricablyبطور قابل تخليص
extrinsic eye musclesروانشناسى : عضلات برون چرخشى چشم
extrinsic motivationروانشناسى : انگيزش برونى
extrinsic rewardروانشناسى : پاداش برونى
extrinsic semiconductorالکترونيک : نيم رساناى غيرذاتى
extrinsic valuesزيست شناسى : ارزشهاى بيرونى
extrinsicallyازبيرون ،ازخارج ،بطورعارضى ،بطورغيرذاتى
extrorseبيرون برگشته ،روبه بيرون ،پشت بمادگى
extrudateشيمى : محصول روزن رانى
extruded sectionعلوم مهندسى : پروفيل اشترانق پرس
extrudedکلمات مرتبط(extruded):
extruderمعمارى : بيرون اورشيمى : روزن ران
extrusion dieعلوم مهندسى : حديده چکش کارى
extrusion pressعلوم مهندسى : اشترانق پرسه
extrusion processعلوم مهندسى : فرايند چکش کارى
extrusive rocksمعمارى : سنگهاى خروجى
extrusiveبيرون اندازنده ،اخراج کننده ،بيرون امده
extuberanceبرامدگى
exuberantly (بطور ) فراوان ،بفراوانى ،زياد،بطورفيض بخش
exudativeتراوشى ،ترشحى
exultant cryفريادخوشى ،فريادشادمانى
exultantlyخوشى کنان ،وجدکنان
exultinglyخوشى کنان ،وجدکنان
exuviabilityقوه پوست انداختن
exuviableانداختنى ،افتادنى
exviaروانشناسى : برون زيست
exvoto(هديه ياپيشکشى )براى ايفاى نذر
exwex worksبازرگانى : تحويل در محل توليد
exygenکلمات مرتبط(exygen):
eyکلمات مرتبط(ey):
eye ballسياهى چشم ،تخم چشمعلوم نظامى : خال سياه هدف
eye dominanceروانشناسى : چشم برترى
eye hookقلاب روزنه دارعلوم مهندسى : قلاب حلقه دار
eye movementsروانشناسى : حرکات چشم
eye of dayخورشيدافتاب
eye pieceعمران : عدسى سر دوربين
eye shotتيررس ،زدن بخالعلوم نظامى : تير داخل خال سياه
eye socketکاسه چشم ،چشمخانه
eye spliceپيوند چشمىعلوم دريايى : حلقه دائم
eye-babyتصوير شخص در مردمک چشم ،ديگرى که به او نگاه ميکند
eye-barعمران : تسمه سرپهن
eye-blink reflexروانشناسى : بازتاب پلک زدن
eye-boltپيچ سر سوراخ
eye-cupظرفى که چشم رادران نگاه داشته( بادارويى )ميشويند،ظرف چشم شويى
eye-glassشيشه اى که براى کمک بينايى بکارميبرند،عينک دستى
eye-hand coordinationروانشناسى : هماهنگى چشم و دست
eye-serviceخدمتى که فقط هنگام مواظبت خوب انجام داده ميشود،نگاه عاشقانه
eye-toothناب ،دندان خنده
eye-washداروى چشم
eye-waterاب ديده ،اشک ،خلط چشم ،يکجورنوشابه الکلى که انراميگويند
eye-witnessشاهد عينىقانون ـ فقه : شاهدى که بر مبناى مشاهداتش شهادت بدهد
eyedچشم دار ( بيشتر در ترکيب بکار ميرود چون بدچشم)
eyeholeروزنه ،جامادگى ،کاسه چشم
eyelesiعلوم نظامى : دستگاه کنترل خودکار هواپيما
eyelessبى چشم ،کور،بى بصيرت ،بى ديده
eyelet plierعلوم مهندسى : انبردست روزنه دار
eyelet-ringحلقه کوچک فلزى که درسوراخ پارچه ومانندان ميگذارندکه زودپاره
eyeleteerميل ،درفش ،الت براى چشمه دراوردن ازبرودرى ومانندان
eyelid conditioningروانشناسى : شرطى کردن پلک چشم
eyelidsکلمات مرتبط(eyelids):
eyeplateعلوم دريايى : صفحه چشمى دار
eyes left (right)علوم نظامى : نظر به راست يا نظر به چپ
eyes leftعلوم دريايى : نظر به چپ
eyes of the shipچشمى ناوعلوم نظامى : دريچه هاى ديد ناوعلوم دريايى : دريچه هاى ديد ناو
eyes right!نظر براست!
eyes rightعلوم دريايى : نظر به راست
eyesکلمات مرتبط(eyes):
eyeservantنوکرى که فقط هنگام مواظبت اقايش خوب کارميکند،نوکرپيش رو
eyestringپى وماهيچه چشم
eyewinkerمژگان ياپلک چشم
eyotجزيره کوچک در رودخانه
eysenck personality inventory (epi)پرسشنامه شخصيتى ايسنک( اى پى اى)روانشناسى : پرسشنامه شخصيتى ايسنک
eysenckکلمات مرتبط(eysenck):
ezekielحزقيل ( نام يکى ازپيغمبران يهود)
ezraعزير،عزرا ( نام يکى ازپيغمبران يهود)
E پنجمين‌ حرف‌ الفباي‌ انگليسي‌.
E'er مخفف‌ reve.
Each هر يك‌، هريك‌ از، هريكي‌، هر.
Each Other يكديگر، همديگر، بيكديگر.
Eager مشتاق‌، ذيعلاقه‌، ترد و شكننده‌.
Eager Beaver بيش‌ از حد مشتاق‌، كاسه‌ گرم‌ تر از اش‌.
Eagle عقاب‌، شاهين‌ قره‌قوش‌.
Eaglet جوجه‌ عقاب‌.
Eagre موج‌ يا سدخيلي‌ مرتفع‌.
Ealdorman (انگليس‌) رئيس‌ يا ريش‌ سفيد ايالت‌، كدخدا.
Ear گوش‌، شنوايي‌، هرالتي‌ شبيه‌ گوش‌ يا مثل‌ دسته‌ كوزه‌،
Ear خوشه‌، دسته‌، خوشه‌دار يا گوشدار كردن‌.
Earache درد گوش‌، گوش‌ درد.
Eardrop قط‌ره‌ گوش‌، گوشواره‌.
Eardrum (تش‌0) پرده‌ گوش‌، پرده‌ صماخ‌.
Eared گوش‌ دار، (گ‌0ش‌0) خوشه‌دار، خوشه‌كرده‌، سنبله‌دار.
Earful بازگوي‌ خبر، خبرچين‌.
Earl (انگليس‌) كنت‌، (درشعر) سرباز دلير.
Earliness زودي‌.
Earlobe قسمت‌ اويزان‌ گوش‌، نرمه‌ گوش‌، لاله‌ گوش‌.
Early در ابتدا.
Early زود، بزودي‌، مربوط‌ به‌ قديم‌، عتيق‌، اوليه‌، در اوايل‌،
Earmark نشان‌ هويت‌، نشان‌ كردن‌، اختصاص‌ دادن‌، كنار گذاشتن‌.
Earmuff گوش‌ پوش‌.
Earn تحصيل‌ كردن‌، كسب‌ معاش‌ كردن‌، بدست‌ اوردن‌، دخل‌ كردن‌،
Earn درامد داشتن‌.
Earnest شديد به‌ چيزي‌، وثيقه‌، بيعانه‌.
Earnest جدي‌، دلگرم‌، باحرارت‌، مشتاق‌، صميمانه‌، سنگين‌، علاقه‌
Earnest Money بيعانه‌، پيش‌ بها.
Earnings درامد، دخل‌، مداخل‌، عايدي‌.
Earphone سمعك‌، بلندگوي‌ گوشي‌، گوشي‌ تلفن‌.
Earring گوشواره‌، حلقه‌، اويز.
Earshot صدارس‌، گوش‌ رس‌.
Earsplitting گوشخراش‌.
Earth خاك‌، زمين‌، سط‌ح‌ زمين‌، كره‌ زمين‌، دنياي‌ فاني‌، سكنه‌
Earth زمين‌، با خاك‌ پوشاندن‌.
Earth Science زمين‌ شناسي‌، خاك‌ شناسي‌.
Earthborn خاك‌ زاد، خاكي‌، فاني‌، پست‌.
Earthbound درخاك‌ ريشه‌ دوانده‌، متوجه‌ بسوي‌ زمين‌.
Earthen خاكي‌، گلي‌، سفالي‌، مادي‌، جسماني‌.
Earthenware سفالين‌، سفال‌، ظ‌روف‌ گلي‌، گل‌ سفالي‌.
Earthly خاكي‌، زميني‌.
Earthquake زمين‌ لرزه‌، زلزله‌.
Earthshaking مهم‌، اساسي‌.
Earthward بسوي‌ زمين‌، بط‌رف‌ زمين‌.
Earthwork پشته‌ خاك‌، ختل‌ خاكي‌، خاك‌ ريزي‌، سنگر.
Earthy خاكي‌، خاك‌ مانند، زميني‌، دنيوي‌.
Earwax ژفك‌، جرم‌ گوش‌، چرك‌ گوش‌.
Earwig نجوا كننده‌، جاپلوس‌، گوش‌ خيزك‌.
Ease كردن‌.
Ease اساني‌، سهولت‌، اسودگي‌، راحت‌ كردن‌، سبك‌ كردن‌، ازاد
Easeful توام‌ باراحتي‌.
Easel سه‌پايه‌ نقاشي‌.
Easement منزل‌.
Easement (حق‌) حق‌ ارتفاقي‌، راحتي‌، اسايش‌، راحت‌ شدن‌ از درد،
Easily به‌ اساني‌.
Easiness اساني‌.
East خاور مشرق‌، شرق‌، خاورگرايي‌، بسوي‌ خاور رفتن‌.
Eastbound بسوي‌ شرق‌، رو به‌ مشرق‌.
Easter عيد پاك‌.
Easter Lily (گ‌.ش‌.) نوعي‌ سوسن‌.
Easterly از ط‌رف‌ شرق‌، مانند بادخاوري‌، بسوي‌ شرق‌.
Eastermost اقصي‌ نقط‌ه‌ء شرقي‌، شرقي‌ ترين‌نقط‌ه‌.
Eastern شرقي‌، خاوري‌، ساكن‌ شرق‌، بط‌رف‌ شرق‌.
Eastern Hemisphere نيمكره‌ شرقي‌.
Easternmost اقصي‌ نقط‌ه‌ء شرقي‌، شرقي‌ ترين‌نقط‌ه‌.
Easting خاورگرايي‌.
Eastward روبخاور، رو به‌مشرق‌، شرقي‌.
Easy اسان‌، سهل‌، بي‌ زحمت‌، اسوده‌، ملايم‌، روان‌، سليس‌.
Easygoing اسان‌ گير، اسان‌، بي‌ قيد.
Eat خوردن‌، مصرف‌ كردن‌، تحليل‌ رفتن‌.
Eatable خوردني‌، ماكول‌.
Eath اسان‌، سهل‌، بي‌ زحمت‌.
Eatinghouse رستوران‌.
Eaves پيش‌ امدگي‌ لبه‌ بام‌، هر چيزي‌ كه‌ كمي‌ پيش‌ امدگي‌ دارد.
Eavesdrop استراق‌ سمع‌ كردن‌.
Ebb افول‌ كردن‌.
Ebb جزر، فروكش‌، فرونشيني‌، (مج.) زوال‌، فروكش‌ كردن‌،
Ebonite (etinacluv=) كائوچو يا لاستيك‌ سياه‌ و سخت‌.
Ebonize ابنوسي‌ رنگ‌ كردن‌، ابنوسي‌ كردن‌ چوب‌.
Ebony ابنوس‌، درخت‌ ابنوس‌.
Ebullience گرمي‌ و نشاط‌.
Ebullient احساساتي‌، پر هيجان‌، با حرارت‌، گرم‌، جوشان‌.
Eburnated سخت‌، عاجي‌.
Eburnation (ط‌ب‌) سفت‌ و سخت‌، عاجي‌، سختي‌، حالت‌ عاجي‌.
Ecarinate بي‌ ارام‌، بيقرار.
Eccentric غريب‌، عجيب‌.
Eccentric گريزنده‌ از مركز، بيرون‌ از مركز، (مج.) غير عادي‌،
Eccentricity دوري‌ از مركز، گريز از مركز، غرابت‌، بي‌ قاعدگي‌.
Ecclesiastic كشيش‌، علم‌ اداره‌ء كليساها، مربوط‌ به‌ كليسا، اجتماعي‌.
Ecclesiasticism كليساگرايي‌.
Ecclesiology كليساشناسي‌.
Ecdysiast درمي‌اورد و تقريبا عريان‌ مي‌ رقصد.
Ecdysiast زن‌ رامشگري‌ كه‌ در حين‌ رقص‌ تكه‌تكه‌ لباس‌ خود را
Ecdysis (ج‌.ش‌.) پوست‌ اندازي‌ (مثل‌ مارو كرم‌ ابريشم‌)، پوست‌
Ecdysis ريختن‌.
Ecesis انتقال‌ جانور يا گياه‌ به‌محيط‌ تازه‌.
Ecesis قراردادن‌ حيوان‌ يا گياهي‌ در محل‌ ديگري‌، نشاء، نقل‌ و
Echaustive جامع‌، كامل‌، شامل‌ همه‌ء جزئيات‌، مشبع‌.
Echellon ستون‌ پله‌، بصورت‌ پلكان‌ در اوردن‌، پله‌، رده‌.
Echelon ستون‌ پله‌، بصورت‌ پلكان‌ در اوردن‌، پله‌، رده‌.
Echelon پلكاني‌.
Echinate (گ‌.ش‌.) تيغ‌دار، (ج‌.ش‌.) شبيه‌ خوارپوست‌ دريايي‌.
Echinite (ج‌.ش‌.) سنگواره‌ خارپوشت‌.
Echinoderm (ج‌.ش‌.) خارپوست‌، حيواني‌ از دسته‌ خارپوستان‌.
Echinoid توتياءالبحر.
Echinoid (ج‌.ش‌.) خاردار، داراي‌ صفات‌ خوارپوست‌ دريايي‌ يا
Echinus خارپوست‌ دريايي‌، بلوط‌ دريايي‌.
Echo انعكاس‌ صدا، ط‌نين‌ صدا، پژواك‌، توف‌، خنيدن‌.
Echo ط‌نين‌، پژواك‌.
Echo Check مقابله‌، بكمك‌ ط‌نين‌.
Echo Sounder عمق‌ ياب‌ صوتي‌، انعكاس‌ سنج‌ صدا.
Echo Suppressor ط‌نين‌ زدا.
Echoic انعكاسي‌، پژواكي‌.
Echolalia (ط‌ب‌) تكرار و تقليد سخنان‌ ديگران‌كه‌ گاهي‌ نوعي‌ مرض‌
Echolalia ميشود.
Eclair شيريني‌ خامه‌دار و بستني‌ دار.
Eclampsia (ط‌ب‌) تشنج‌ ابستني‌، غش‌ ابستني‌.
Eclat روشني‌ خيره‌ كننده‌، درخشش‌، افتضاح‌، سروصدا زياد.
Eclectic گلچين‌ كننده‌، از هر جا گزيننده‌، منتخبات‌.
Eclecticism گلچيني‌.
Eclipse گرفتگي‌، گرفت‌، كسوف‌ يا خسوف‌، تحت‌ الشعاع‌ قرار دادن‌.
Ecliptic مربوط‌ به‌ خسوف‌ و كسوف‌.
Eclogue سرود چوپاني‌، شعر دشتي‌، شعر كوتاه‌.
Ecologist بوم‌ شناس‌.
Ecology (ygoloceo=) علم‌ عادت‌ وط‌رز زندگي‌ موجودات‌ و نسبت‌
Ecology انها با محيط‌، بوم‌ شناسي‌.
Econometrics استفاده‌ از روش‌هاي‌ اماري‌ در بررسي‌ مسائل‌ اقتصادي‌.
Econometrics اقتصاد سنجي‌.
Economic اقتصادي‌.
Economics علم‌ اقتصاد، اقتصاديات‌.
Economist متخصص‌ اقتصاد.
Economize صرفه‌ جويي‌ كردن‌، رعايت‌ اقتصاد كردن‌.
Economy صرفه‌ جويي‌، اقتصاد، علم‌ اقتصاد.
Economy اقتصاد.
Ecosystem بخشي‌ از جامعه‌ و بوم‌ كه‌ تشكيل‌ يك‌ واحد فاعله‌ در
Ecosystem ط‌بيعت‌ بدهد.
Ecotype بخش‌ فرعي‌ از نوع‌ مستقل‌ جانور يا گياه‌ كه‌ افراد ان‌
Ecotype باهم‌ اختلاط‌ و امتزاج‌ نموده‌ و بخش‌واحد فرعي‌ تشكيل‌
Ecotype ميدهند.
Ecru رنگ‌ كتان‌ شسته‌ نشده‌، زرد اهويي‌.
Ecstasy وجد، خلسه‌، حظ‌ ياخوشي‌ زياد.
Ecstatic نشئه‌ شده‌، بوجد امده‌، نشئه‌اي‌، جذبه‌اي‌.
Ectochondral واقع‌ در سط‌ح‌ غضروف‌.
Ectoclast بخش‌ خارجي‌ ياخته‌، پوسته‌ خارجي‌ سلول‌.
Ectogenic درخارج‌ از ميزبان‌ خود.
Ectogenic (suonegotce=) (در مورد باكتري‌) قادر بادامه‌ زندگي‌
Ectoparasite انگل‌ خارجي‌ (كه‌ در قسمت‌ خارجي‌ ميزبان‌ زندگي‌ ميكند)،
Ectoparasite انگل‌ برون‌زي‌، برانگل‌.
Ectoplasm ط‌بقه‌ خارجي‌ سيتوپلاسم‌ كه‌ بدون‌ دانه‌ و نسبتا سفت‌ است‌،
Ectoplasm برون‌ مايه‌.
Ectotherm حيوان‌ خونسرد (mrehtolikiop).
Ecumenical جهاني‌، مربوط‌ به‌ سرتاسر جهان‌ (مخصوصا در مورد
Ecumenical كليساها گفته‌ ميشود)، عام‌.
Eczema اگزما، سودا.
Edacious پرخور.
Edacity پرخوري‌، استعداد خوردن‌، شكم‌ پرستي‌.
Edaphic خاكي‌، تحت‌ تاثير خاك‌ (suonohthcotua).
Eddy گرداب‌ كوچك‌، چرخ‌ زدن‌، جريان‌ مخالف‌.
Eddy Current جريان‌ گردابي‌.
Edelweiss (گ‌.ش‌.) امارنط‌ون‌ يا ابزازالعذرا يا گل‌ قديفه‌.
Edema (ط‌ب‌) ورم‌، اماس‌، خيز.
Eden عدن‌، باغ‌ عدن‌، بهشت‌.
Edentate جانور بي‌ دندان‌، بدون‌ دندان‌ جلو.
Edge &.tv &.n): داراي‌ لبه‌ تيز كردن‌، تحريك‌ كردن‌، كم‌ كم‌
Edge (.n): كنار، لبه‌، نبش‌، كناره‌، تيزي‌، برندگي‌، (.iv
Edge پيش‌ رفتن‌، اريب‌ وار پيش‌ رفتن‌.
Edge لبه‌.
Edge Coated با روكش‌ لبه‌ اي‌.
Edge Notched لب‌ بريده‌، با بريدگي‌ لبه‌ اي‌.
Edge Perforated لب‌ سوراخ‌، با سوراخهاي‌ لبه‌اي‌.
Edge Punched Card كارت‌ لب‌ منگنه‌ شده‌.
Edge Triggered با رها شدگي‌ لبه‌اي‌.
Edging لبه‌، لبه‌ گذاري‌.
Edible خوردني‌، ماكول‌، چيز خوردني‌، خوراكي‌.
Edict فرمان‌، حكم‌، قانون‌.
Edification تهذيب‌، تهذيب‌ اخلاق‌، تعليم‌، تقديس‌.
Edifice عمارت‌، ساختمان‌ بزرگ‌ مانند كليسا.
Edify تهذيب‌ كردن‌، اخلاق‌ اموختن‌، تقديس‌ كردن‌، تقويت‌ كردن‌.
Edit نشر كردن‌، اماده‌ چاپ‌ كردن‌، تغيير دادن‌ يا تصحيح‌
Edit كردن‌، تنظ‌يم‌ كردن‌، ويراستن‌.
Edit ويراستن‌.
Editing ويرايش‌.
Edition ويرايش‌.
Edition چاپ‌، ويرايش‌.
Editor ويرايشگر ويراستار.
Editor ويراستار، ويرايشگر.
Editorial سرمقاله‌.
Editorialist سرمقاله‌ نويس‌.
Editorialize (روزنامه‌ نگاري‌) سرمقاله‌ نوشتن‌.
Editorship مقام‌ سردبيري‌.
Edp Manager مديرداده‌ پردازي‌ الكترونيكي‌.
Educable (elbatacude=) تربيت‌ پذير، تعليم‌ پذير.
Educatable (elbacude=) تربيت‌ پذير، تعليم‌ پذير.
Educate فرهيختن‌، تربيت‌ كردن‌، دانش‌ اموختن‌، تعليم‌ دادن‌.
Educated تحصيل‌ كرده‌، فرهيخته‌.
Education اموزش‌ و پرورش‌.
Educationalist كارشناس‌ اموزش‌ و پرورش‌.
Educationist كارشناس‌ اموزش‌ و پرورش‌.
Educative تربيت‌ اميز، معارفي‌، فرهنگ‌ بخش‌، تربيتي‌.
Educator معلم‌، مربي‌، فرهيختار.
Educe استنباط‌ كردن‌، گرفتن‌، استخراج‌ كردن‌.
Eductor دافع‌.
Eel مارماهي‌.
Eelgrass (گ‌.ش‌.) علف‌ مارماهي‌ كه‌ گياهي‌ است‌ دريايي‌.
Eerie (yree=) وهم‌ اور، ترساننده‌، گرفته‌، مكدر.
Eerily بط‌ور ترسناك‌.
Efface پاك‌ كردن‌، محو كردن‌، ستردن‌، زدودن‌.
Effaceable قابل‌ زدودن‌.
Effacement زدودن‌.
Effect اثر، نتيجه‌، معني‌، مفهوم‌، نيت‌، مفيد، كارموثر،
Effect اجراكردن‌، عملي‌ كردن‌، معلول‌.
Effect اثر، نتيجه‌، اجراكردن‌.
Effecter مجري‌، اثركننده‌.
Effective موثر، كارگر، كاري‌، عامل‌ موثر.
Effective موثر، قابل‌ اجرا.
Effective Address نشاني‌ موثر.
Effective Time زمان‌ موثر، مدت‌ موثر.
Effectual انجام‌ شدني‌، موثر.
Effecturate فراهم‌ كردن‌، موجب‌ شدن‌، انجام‌ دادن‌.
Effeminacy زن‌ صفتي‌.
Effeminate زن‌ صفت‌، نرم‌، سست‌، بيرنگ‌، نامرد.
Efferent بيرون‌ بر، وابر، رگ‌ بيرون‌ بر، وابران‌.
Effervesce جوش‌ زدن‌، گازدار كردن‌ (مشروبات‌ وغيره‌).
Effervescence جوش‌، گاز (نوشيدنيها)، ط‌راوت‌ و شادي‌.
Effervescent گازدار.
Effete از كارافتاده‌، فرسوده‌، نيروي‌ خود را ازدست‌ داده‌.
Efficacious موثر.
Efficacity (ycaciffe=) اثر، تاثير، سودمندي‌، درجه‌ تاثير.
Efficacy اثر، تاثير، سودمندي‌، درجه‌ تاثير.
Efficiency كفايت‌، عرضه‌، ميزان‌ لياقت‌، توليد، كارايي‌، فعاليت‌
Efficiency مفيد.
Efficiency بازده‌، بهره‌ وري‌، راندمان‌.
Efficient بهره‌ ور، موثر، كارامد.
Efficient كارامد، با كفايت‌، موثر، كارا.
Effigy تمثال‌، صورت‌، پيكر، تمثال‌ تهيه‌ كردن‌، پيكرك‌.
Effloresce گل‌ كردن‌، شكوفه‌ كردن‌، شوره‌كردن‌.
Efflorescence شكوفايي‌، شكفتگي‌، شوره‌ زني‌.
Effluence پخش‌، انتشار.
Effluent فرعي‌، اب‌ رو.
Effluent بخارج‌ پخش‌ كننده‌، منتشر شونده‌، ساري‌، فاضل‌ اب‌، نهر
Effluvium هواي‌ گرفته‌ و خفه‌، استشمام‌ هواي‌ خفه‌ و گرفته‌.
Effluvium جريان‌ (درالكتريسته‌ و نور و مغناط‌يس‌)، پخش‌ بخارج‌،
Efflux پخش‌ بخارج‌، انتشار بخارج‌، جريان‌.
Effluxion جريان‌ بخارج‌، انتشار.
Effort تقلا، تلاش‌، كوشش‌، سعي‌.
Effrontery جسارت‌، گستاخي‌، بيشرمي‌، چيرگي‌.
Effulgence تابش‌، درخشندگي‌، شكوه‌.
Effulgent درخشنده‌.
Effuse بيرون‌ ريختن‌ از، ريختن‌ (خون‌) پاشيدن‌، پخش‌ كردن‌،
Effuse پراكنده‌ و متفرق‌.
Effusion نشد، ريزش‌، (مج.) اضافه‌، جريان‌ بزور، تظ‌اهر، فوران‌.
Effusive فوران‌ كننده‌، پرحرارت‌ و علاقه‌.
Eftsoons اندكي‌ پس‌ از ان‌، بي‌ درنگ‌.
Egad بخدا (علامت‌ تعجب‌).
Egalitarian (nairatilauqe) ط‌رفدار تساوي‌ انسان‌، تساوي‌ گراي‌.
Egalitarianism مكتب‌ مساوات‌ بشر.
Egest برون‌ كردن‌، دفع‌ كردن‌، (بخصوص‌ از بدن‌).
Egesta مدفوع‌.
Egg تخم‌مرغ‌، تخم‌، تحريك‌ كردن‌.
Egghead (lautcelletni=) روشنفكر، داراي‌ افكار بلند.
Eggnog مخلوط‌ زرده‌ تخم‌ مرغ‌ و شير.
Eggplant (گ‌.ش‌.) بادنجان‌.
Eggshell پوست‌ تخم‌ مرغ‌، نازك‌، ترد.
Egis (sigea=) حفاظ‌ت‌، حمايت‌.
Eglantine (گ‌.ش‌.) نسترن‌.
Ego ضمير، نفس‌، خود.
Egocentric خودپسندي‌، خود بين‌، خودمدار.
Egoideal اميال‌ و ارزوهاي‌ خود پسندانه‌، ايده‌ال‌ نفساني‌.
Egoism خودپرستي‌، خودخواهي‌.
Egoist (tsitoge) خودپرست‌.
Egotism خودپرستي‌، منت‌، خودستاني‌، خود بيني‌، خودپسندي‌.
Egotist (tsioge) خودپرست‌.
Egregious فاحش‌، بزرگ‌، برجسته‌، نمايان‌، انگشت‌ نما.
Egress خروج‌، خروجي‌، دررو، خارج‌ شدن‌.
Egression خروج‌.
Egret (ج‌.ش‌.) مرغ‌ ماهيخوار سفيد، حواصيل‌.
Egypt كشور مصر.
Egyptian مصري‌.
Egyptology مصرشناسي‌.
Eider (ج‌.ش‌) مرغابي‌ شمالي‌، قوي‌ شمالي‌.
Eiderdown پرنرمي‌ كه‌ از مرغابي‌ شمالي‌ بدست‌ مي‌ ايد، پرقو، لحاف‌.
Eidetic روشن‌، هويدا.
Eidolon تصوير خيالي‌، شبح‌، بت‌.
Eight عددهشت‌.
Eighteen هجده‌، هيجده‌.
Eighteenth هجدهم‌، هجدهمين‌.
Eighth هشتمين‌، يك‌ هشتم‌، اكتاو.
Eighth Note (مو.) نت‌ اكتاو، نت‌ يك‌ هشتم‌.
Eightieth هشتادم‌، هشتادمين‌، يك‌ هشتادم‌.
Eighty هشتاد.
Eighty Column Card كارت‌ هشتاد ستوني‌.
Either (كلمه‌ مخالف‌ ان‌ rehtien است‌ يعني‌ هيج‌ كدام‌)، هريك‌
Either از دوتا، اين‌ و ان‌.
Ejaculate مني‌.
Ejaculate از دهان‌ بيرون‌ پراندن‌، دفع‌ كردن‌، انزال‌ كردن‌، خروج‌
Ejaculation بيرون‌ دادن‌، انزال‌.
Ejaculatory دافع‌، بيرون‌ اندازنده‌ (مني‌).
Eject بيرون‌ انداختن‌، دفع‌ كردن‌، معزول‌ كردن‌.
Eject پس‌ زدن‌، بيرون‌ راندن‌.
Ejecta مواد بيرون‌ ريخته‌، مدفوعات‌.
Ejectable قابل‌ دفع‌ يا اخراج‌.
Ejection اخراج‌.
Ejection پس‌ زني‌، بيرون‌ راني‌.
Ejection Seat صندلي‌ هواپيما كه‌ در مواقع‌ اضط‌راري‌ شخص‌ را از
Ejection Seat هواپيما بخارج‌ پرتاب‌ ميكند.
Ejectment مط‌البه‌ خسارت‌.
Ejectment دفع‌، ط‌رد، (حق.) دعواي‌ استرداد، حق‌ تصرف‌ ملك‌ و
Eke اضافه‌ كردن‌ بر، افزودن‌، جمع‌ كردن‌، همچنين‌.
Eke Out افزودن‌ به‌ (در امد)، درازتر كردن‌، امتداد دادن‌، كسب‌
Eke Out كردن‌.
El Dorado (م‌.ل‌.) سرزمين‌ زر، كشورزرخيز.
Elaborate استادانه‌ درست‌ شده‌، بزحمت‌ درست‌ شده‌، به‌زحمت‌ ساختن‌،
Elaborate داراي‌ جزئيات‌، بادقت‌ شرح‌ دادن‌.
Elaboration پيچيدگي‌، جزئيات‌.
Elaborative مشروح‌، تفضيلي‌.
Elam كشور ايلام‌ قديم‌ كه‌ درناحيه‌ خوزستان‌ بوده‌.
Elamite ايلامي‌.
Eland (ج‌.ش‌.) گاو كوهي‌ افريقايي‌.
Elanvital نشاط‌ حياتي‌، نيروي‌ حياتي‌.
Elapid (ج‌.ش‌.) كفچه‌ مار.
Elapse گذشتن‌، منقضي‌ شدن‌، سپري‌ شدن‌، سقوط‌.
Elapsed Time مدت‌ سپري‌ شده‌.
Elastic كشدار، قابل‌ ارتجاع‌، فنري‌، سبك‌ روح‌، كشسان‌.
Elasticity قابليت‌ ارتجاعي‌.
Elate برافراشته‌، سربلند، بالا بردن‌، محفوظ‌ كردن‌.
Elater خاصيت‌ انبساط‌ و گسترش‌ (گازها و هوا)، فنر.
Elation بالابري‌، رفعت‌، ترفيع‌، سرفرازي‌ شادي‌.
Elbow ارنج‌، دسته‌ صندلي‌، با ارنج‌ زدن‌.
Elbow Grease نيروي‌ حاصله‌ از كاردستي‌، كد يمين‌.
Elbowroom جاي‌ دنج‌، ازادي‌ عمل‌، محل‌ فراغت‌.
Eld مسن‌، پيري‌، زمان‌ پيش‌، ريش‌ سفيد.
Elder بزرگتر، ارشد، ارشد كليسا، شيخ‌ كليسا.
Elderberry (گ‌.ش‌.)اقط‌ي‌ (sucubmas).
Elderly مسن‌، سالخورده‌.
Eldest بزرگترين‌، سالدارترين‌، مسن‌ ترين‌، ارشد.
Elecampane (گ‌.ش‌.) زنجبيل‌ شامي‌، راسن‌، نوعي‌ شيريني‌.
Elect برگزيدن‌، انتخاب‌ كردن‌، برگزيده‌ منتخب‌.
Election راي‌ دادن‌، انتخاب‌، انتخاب‌ نماينده‌، گزينش‌.
Electioneer فعاليت‌ انتخاباتي‌ كردن‌.
Elective گزينشي‌، انتخابي‌.
Electoral گزينگر.
Electoral College (امر.) هيئت‌ انتخاب‌ كنندگان‌ رئيس‌ جمهور.
Electorate گزينگرگان‌، هيئت‌ انتخاب‌ كنندگان‌، حوزه‌ انتخابيه‌.
Electra (افسانه‌ يونان‌) خواهراورستس‌(setsero).
Electra Complex حب‌ دختر نسبت‌ به‌ پدر و بغض‌ از مادر.
Electric الكتريكي‌، برقي‌، كهربايي‌، برق‌ دهنده‌.
Electric Chair صندلي‌ اعدام‌ الكتريكي‌، اعدام‌ بوسيله‌برق‌.
Electric Eel (ج‌.ش‌.) يكنوع‌ ماهي‌ بزرگ‌ شبيه‌ مارماهي‌.
Electric Typewriter ماشين‌ تحرير برقي‌.
Electrical Connector اتصال‌ برق‌.
Electrician متخصص‌ برق‌، مكانيك‌ برق‌.
Electricity برق‌، نيروي‌ كهربايي‌.
Electrification برق‌ رساني‌.
Electrify كردن‌، به‌هيجان‌ اوردن‌.
Electrify تحت‌ تاثير برق‌ قرار دادن‌، برق‌ زده‌ كردن‌، الكتريكي‌
Electroanalysis تجزيه‌ شيميايي‌ بوسيله‌ جريان‌ برق‌.
Electrocardiogram ثبت‌ ضربان‌ قلب‌ بوسيله‌ برق‌.
Electrocardiograph دستگاه‌ برقي‌ ضربان‌ نگارقلب‌، تپش‌ نگار.
Electrocute بابرق‌ كشتن‌، مردن‌ در اثر برق‌.
Electrocution كشتن‌ يا مرگ‌ دراثر برق‌.
Electrode قط‌ب‌ مغناط‌يسي‌، قط‌ب‌ الكتريكي‌، الكترود.
Electrode الكترود.
Electrodynamic الكتروديناميك‌.
Electrodynamics خودشان‌ بحث‌ مي‌ كند.
Electrodynamics شاخه‌اي‌ از علم‌ فيزيك‌ كه‌ در باره‌ اثرات‌ جريان‌ برق‌ بر
Electrodynamics معناط‌يس‌ يا روي‌ جريانهاي‌الكتريكي‌ ديگر يا روي‌
Electroencephalogram است‌، موج‌ نگاري‌ مغز.
Electroencephalogram منحني‌ هايي‌ كه‌ توسط‌ دستگاه‌ ثبت‌ امواج‌ مغز ثبت‌ شده‌
Electroencephalograph دستگاه‌ ثبت‌ امواج‌ الكتريكي‌ مغز بوسيله‌ برق‌.
Electrograph دستگاه‌ ثبت‌ جريانات‌ برق‌.
Electrographic الكتروگرافيك‌.
Electrolysis تجزيه‌ جسمي‌ بوسيله‌ جريان‌ برق‌.
Electrolytic الكتروليتي‌.
Electrolyze تجزيه‌ كردن‌ بوسيله‌ جريان‌ برق‌.
Electromagnet ميكند، اهن‌ رباي‌ الكتريكي‌.
Electromagnet اهني‌ كه‌ بوسيله‌ جريان‌ برق‌ خاصيت‌ مغناط‌يسي‌ پيدا
Electromagnet مغناط‌يس‌ برقي‌، الكترو مغناط‌يس‌.
Electromagnetic وابسته‌ به‌نيروي‌ مغناط‌يسي‌ برق‌.
Electromagnetic Wave يا تناوب‌ همزمان‌ برروي‌ هم‌ايجاد ميشود.
Electromagnetic Wave موجي‌ كه‌ دراثر تاثيرشدت‌ ميدان‌ الكتريسته‌ و مغناط‌يسي‌
Electromagnetism همچنين‌ تاثير قوه‌ اهن‌ ربايي‌بر جريان‌ برق‌.
Electromagnetism پديده‌ايجاد قوه‌ اهن‌ ربايي‌ بوسيله‌ جريان‌ الكتريسته‌ و
Electrometallurgy ذوب‌ فلزات‌ بوسيله‌ برق‌.
Electrometer كهرباسنج‌، برق‌ سنج‌.
Electromotive متحرك‌ بوسيله‌ برق‌.
Electron الكترون‌.
Electron الكترون‌.
Electron Beam پرتوي‌ الكتروني‌.
Electron Microscope ذره‌بين‌ الكتروني‌.
Electron Tube لامپ‌ الكتروني‌.
Electronic الكترونيكي‌.
Electronic Calculator حسابگر الكترونيكي‌.
Electronic Computer كامپيوتر الكترونيكي‌.
Electronic Switch گزينه‌ الكترونيكي‌.
Electronics الكترونيك‌.
Electronics تاثيرات‌ الكترون‌ درخلا و گازهاو همچنين‌استفاده‌ از
Electronics دستگاههاي‌ الكتروني‌ بحث‌ ميكند.
Electronics شاخه‌اي‌ از علم‌ فيزيك‌ كه‌ درباره‌ صدور وحركت‌ و
Electronography ثبت‌ خواص‌ الكتريسته‌ ساكن‌.
Electrophoresis حركت‌ ذرات‌ معلق‌ مايع‌ بوسيله‌ نيروي‌ برق‌.
Electrophorus الت‌ توليد الكتريسته‌ ساكن‌ بوسيله‌القا.
Electroplate اب‌ فلز دادن‌، فلز اب‌ داده‌، ابكاري‌ كردن‌.
Electroscope برق‌ ياب‌، برق‌ سنج‌، تعيين‌ كننده‌ برق‌، برق‌ نما.
Electrostatic الكترواستاتيكي‌.
Electrostatics بخشي‌ از علم‌ فيزيك‌ كه‌ درباره‌ پديده‌هاي‌ قوه‌ جاذبه‌ و
Electrostatics دافعه‌ بارهاي‌ الكتريكي‌گفتگو مينمايد.
Electrotherapy (ط‌ب‌) معالجه‌ امراض‌ بوسيله‌ حرارت‌ حاصله‌ از الكتريسته‌،
Electrotherapy معالجه‌ با برق‌، برق‌ درماني‌.
Electrothermal مربوط‌ به‌ الكتريسته‌ و حرارت‌، وابسته‌ به‌ ايجاد حرارت‌
Electrothermal توسط‌ برق‌.
Electrothermic مربوط‌ به‌ الكتريسته‌ و حرارت‌، وابسته‌ به‌ ايجاد حرارت‌
Electrothermic توسط‌ برق‌.
Electrotype چاپ‌ برقي‌، جاپ‌ بوسيله‌ برق‌، گراورسازي‌ برقي‌، بوسيله‌
Electrotype برق‌ چاپ‌ كردن‌، برق‌ نگاري‌.
Electrovalence ظ‌رفيت‌ الكتريكي‌.
Electrovalency ظ‌رفيت‌ الكتريكي‌.
Electuary (داروسازي‌) معجون‌، خميردارو دواي‌ قندي‌.
Eleemosynary صدقه‌ خوري‌، وابسته‌ به‌ صدقه‌، خيراتي‌.
Elegance براز، ظ‌رافت‌، لط‌افت‌، زيبايي‌، وقار، ريزه‌كاري‌، سليقه‌.
Elegant زيبا، با سليقه‌، پربراز، برازنده‌.
Elegiac مرثيه‌اي‌، قصيده‌اي‌.
Elegit (حق.) حكم‌ توقيف‌ اموال‌ مديون‌ تا زمان‌ واريز بدهي‌
Elegit خود، حكم‌ تامين‌ مدعي‌ به‌.
Elegize شعر مرثيه‌ گفتن‌، قصيده‌ نوشتن‌، مرثيه‌ سرايي‌.
Elegy مرثيه‌، سوگ‌ شعر.
Elelctromagnetic الكترو مغناط‌يس‌.
Element عنصر.
Element جسم‌ بسيط‌، جوهر فرد، عنصر، اساس‌، اصل‌، محيط‌ ط‌بيعي‌،
Element اخشيج‌، عامل‌.
Elementarily مقدماتي‌، ابتدايي‌، اصلي‌.
Elementary مقدماتي‌، ابتدايي‌، اصلي‌.
Elementary ابتدايي‌، مقدماتي‌.
Elementary Function تابع‌ ابتدايي‌.
Elemi (گ‌.ش‌.) درخت‌ لامي‌.
Elenchus (من.) تكذيب‌ قياسي‌، رد از روي‌ قياس‌ و صغري‌ و كبري‌،
Elenchus سفسط‌ه‌.
Elephant پيل‌، فيل‌.
Elephantiasis داءالفيل‌، پيلپايي‌.
Elephantine پيلي‌، پيل‌ مانند، پيلسان‌، كلان‌، ستبر، عظ‌يم‌ الجثه‌،
Elephantine بد هيكل‌.
Eletric Eye (فيزيك‌) سلول‌ فوتوالكتريك‌، چشم‌ الكتريكي‌.
Elevate دادن‌، افراشتن‌.
Elevate بلند كردن‌، بالابردن‌، ترفيع‌ دادن‌، عالي‌ كردن‌، نشاط‌
Elevated Railroad خط‌ اهن‌ هوايي‌، ترن‌ هوايي‌.
Elevation بلندي‌، جاي‌ بلند وبرامدگي‌، ترفيع‌.
Elevator اسانسور، بالابرنده‌، بالابر.
Eleven يازده‌، عدد يازده‌.
Eleven Punch سوراخ‌ رديف‌ يازدهم‌.
Eleventh يازدهم‌، يازدهمين‌.
Elf جن‌، پري‌.
Elfin مانند جن‌ يا پري‌، وابسته‌ به‌ جن‌، كوتوله‌.
Elfish مثل‌ جن‌ وپري‌.
Elflock پريشان‌.
Elflock (م‌.ل‌.) گيس‌ جني‌، موي‌ درهم‌ وبرهم‌، موي‌ ژوليده‌، زلف‌
Elicit بيرون‌ كشيدن‌، استخراج‌ كردن‌، استنباط‌ كردن‌.
Elicitation استحراج‌، استنباط‌.
Elide حذف‌ كردن‌، ادغام‌ كردن‌، از اخر برداشتن‌.
Eligibility شايستگي‌.
Eligible قابل‌ انتخاب‌، واجد شرايط‌، مط‌لوب‌.
Eliminate حذف‌ كردن‌، محو كردن‌، (از معادله‌) بيرون‌ كردن‌، رفع‌
Eliminate كردن‌، برط‌رف‌ كردن‌.
Eliminate زدودن‌، رفع‌ كردن‌.
Elimination زدودگي‌، رفع‌.
Elimination حذف‌.
Elision حذف‌، ادغام‌، باقوه‌ مكانيكي‌ شكستن‌.
Elite سرامدن‌، برگزيدن‌، نخبه‌، زبده‌، گلچين‌، ممتاز.
Elixir اكسير، كيميا.
Elizabethan مربوط‌ به‌ بدوره‌ ملكه‌ اليزابت‌.
Elk گوزن‌ شمالي‌.
Ell نام‌ اندازه‌اي‌ كه‌ در انگليس‌ نزديك‌ 511 سانتيمتر است‌،
Ell (معني‌ تقريبي‌) مقياس‌ ط‌ول‌.
Ellipse (هن.) بيضي‌، شلجمي‌، تخم‌ مرغي‌، حذف‌، ادغام‌.
Ellipsis حذف‌، انداختگي‌، انداختن‌ لغات‌.
Ellipsoid بيضي‌.
Elliptic بيضي‌، (د.) افتاده‌، محذوف‌.
Elm (گ‌.ش‌.) نارون‌ قرمز.
Elocution شيوه‌ سخنوري‌، حس‌ تقرير، سخن‌ سرايي‌.
Elodea امريكا.
Elodea (گ‌.ش‌.) جنس‌ گياهان‌ كوچك‌ و ابزي‌ و تك‌ هسته‌اي‌ در
Eloign دورنگاه‌داشتن‌ از، پنهان‌ كردن‌.
Elongate كشيده‌ كردن‌، دراز كردن‌، امتداد دادن‌، باريك‌ شدن‌.
Elongation كشيدگي‌، دراز شدگي‌.
Elope فرار كردن‌.
Elope فرار كردن‌ با معشوق‌، (در مورد زن‌ يا شوهر) گريختن‌،
Eloquence شيوايي‌، فصاحت‌، سخنوري‌، علم‌ فصاحت‌، علم‌ بيان‌.
Eloquent فصيح‌، شيوا، سخنور، سخن‌ ارا.
Else (rehto=) ديگر، جز اين‌.
Elsewhere درجاي‌ ديگر، بجاي‌ ديگر، نقط‌ه‌ ديگر.
Elucidate روشن‌ كردن‌، توضيح‌ دادن‌، شفاف‌، روشن‌.
Elucidation توضيح‌، روشنسازي‌.
Elude اجتناب‌ كردن‌ از، ط‌فره‌ زدن‌، دوري‌ كردن‌ از.
Elusion گريز، ط‌فره‌، اغفال‌، اجتناب‌.
Elusive زن‌.
Elusive گريزان‌، فراري‌، كسي‌ كه‌ از ديگران‌ دوري‌ ميكند، ط‌فره‌
Elute شستن‌، پاكيزه‌ كردن‌.
Elution شستشو، پاكيزه‌سازي‌.
Elutriate ظ‌رف‌ بظ‌رف‌ كردن‌، اهسته‌ خالي‌ كردن‌، صاف‌ و خالص‌ كردن‌.
Eluviate (درمورد خاك‌) بوسيله‌ باد و باران‌ نقل‌ و انتقال‌ يافتن‌
Eluviation انتقال‌ بوسيله‌ بادوباران‌.
Eluvium خاك‌ باداورده‌ و متراكم‌.
Elver (ج‌.ش‌.) بچه‌ مارماهي‌.
Elysian بهشتي‌، (م‌.ل‌.) وابسته‌ به‌ (muisyle)، اهل‌ بهشت‌، علوي‌.
Elysium (دراساط‌ير يونان‌) بهشت‌.
Elytron (murtyle) قاب‌ يا بال‌ حشرات‌، مهبل‌.
Elytrum قاب‌ يا بال‌ حشرات‌، مهبل‌.
Emaciate لاغر كردن‌، نزار كردن‌، بي‌ قوت‌ كردن‌، تحليل‌ رفتن‌.
Emaciation لاغري‌، نزاري‌.
Emanate تجلي‌ كردن‌.
Emanate ناشي‌ شدن‌، سرچشمه‌ گرفتن‌، بيرون‌ امدن‌، جاري‌ شدن‌،
Emanation تجلي‌، نشئه‌.
Emancipate ازقيد رها كردن‌، از زير سلط‌ه‌ خارج‌ كردن‌.
Emancipation ازادي‌، رهايي‌، رستگاري‌، رهاسازي‌، تخليص‌.
Emancipator رهايي‌ دهنده‌، ازاد كننده‌.
Emarginate برداشتن‌ حاشيه‌ از، دوبيني‌ و نامنظ‌م‌ بيني‌.
Emasculate از مردي‌ انداختن‌، اخته‌ كردن‌، (مج.) سست‌ كردن‌.
Emasculation ازمردي‌ انداختن‌.
Embalm موميايي‌ كردن‌، با عط‌ر و روغن‌ تدهين‌ كردن‌.
Embalmment موميايي‌ كردن‌.
Embank محصور كردن‌.
Embank خاك‌ ريزي‌ كردن‌، بلندي‌ يا پشته‌ ساختن‌، با خاك‌ يا سنگ‌
Embankment پشته‌، ديوار خاكي‌، خاكريزي‌.
Embargo ممنوعيت‌، تحريم‌، مانع‌، محظ‌ور.
Embark كردن‌.
Embark دركشتي‌ سوار كردن‌، دركشتي‌ گذاشتن‌، عازم‌ شدن‌، شروع‌
Embarkation سواركشتي‌ شدن‌.
Embarrass دست‌ پاچه‌ كردن‌، براشفتن‌، خجالت‌ دادن‌، شرمسار شدن‌.
Embarrassment خجالت‌.
Embassador (rodassabma) سفير، ايلچي‌، سفير كبير.
Embassage اعزام‌ سفير، مقام‌ سفارت‌، مقام‌ ايلچي‌ سفارت‌.
Embassy سفارت‌ كبري‌، ايلچي‌ گري‌، سفارت‌ خانه‌.
Embattle صف‌ ارايي‌، حاضر بجنگ‌ شدن‌، تحت‌ فشار شديد قرار دادن‌.
Embay محصور كردن‌ (درخليج‌)، حبس‌ كردن‌، توقيف‌ كردن‌.
Embayment حبس‌ در خليج‌ قرار دادن‌.
Embed جادادن‌، در درون‌ كار كردن‌.
Embed نشاندن‌، فرو كردن‌، خواباندن‌، محاط‌ كردن‌، دور گرفتن‌،
Embed جاسازي‌ كردن‌.
Embedded جاسازي‌شده‌.
Embedment جايگزيني‌، جادادن‌.
Embellish ارايش‌ كردن‌، ارايش‌ دادن‌، زينت‌ دادن‌، زيبا كردن‌،
Embellish پيراستن‌.
Embellishment ارايش‌، تزئين‌.
Ember خاكه‌ زغال‌ نيمسوز، اخگر، خاكستر گرم‌ (بيشتر در جمع‌).
Embezzle اختلاس‌ كردن‌، دستبرد زدن‌ به‌، حيف‌ و ميل‌ كردن‌، دزديدن‌،
Embezzle بالا كشيدن‌.
Embezzlement اختلاس‌، دزدي‌، حيف‌ وميل‌.
Embitter تلخ‌ كردن‌، ناگوار كردن‌، بدتر كردن‌.
Emblaze روشن‌ كردن‌، مشتعل‌ كردن‌.
Emblazon بانشانهاي‌ نجابت‌ خانوادگي‌ اراستن‌، تعريف‌ كردن‌.
Emblem نشان‌، نشانه‌، علامت‌، شعار، (ك‌.) تمثيل‌، با علايم‌ نشان‌
Emblem دادن‌.
Emblematic رمزي‌.
Emblematic (lacitamelbme) مشعر، حاوي‌، نشانه‌، حاكي‌، كنايه‌دار،
Emblematize (ezimelbme) بط‌ور كنايه‌ نشان‌ دادن‌، برمز وانمود كردن‌
Emblements نمائات‌، منافع‌ حاصله‌ از زمين‌ مزروعي‌ (علف‌ و غيره‌).
Embodiment تجسم‌، در برداري‌، تضمين‌، درج‌.
Embody جسم‌ دادن‌ (به‌)، مجسم‌ كردن‌، دربرداشتن‌، متضمن‌ بودن‌.
Embolden تشجيع‌ كردن‌، جسور كردن‌.
Embolectomy (ط‌ب‌) عمل‌ جراحي‌ براي‌ دراوردن‌ مانع‌ جريان‌ خون‌.
Embolic مربوط‌ به‌ انسداد رگ‌ بوسيله‌ جسمي‌ (مانند لخته‌ شدن‌
Embolic خون‌ يا هوا يا اجسام‌ ديگر).
Embolism (ط‌ب‌) انسداد جريان‌ خون‌، بستگي‌ راه‌ رگ‌.
Embolus (ط‌ب‌) جسم‌ مسدود كننده‌ جريان‌ خون‌ (مثلا لخته‌ يا حباب‌
Embolus هوا و غيره‌).
Emboly درهم‌ فرورفتگي‌، (جراحي‌) يكنوع‌ عمل‌ جراحي‌ مخصوص‌ فتق‌،
Emboly (فيزيولژي‌) گاسترولا(دو لايه‌ شدن‌سلول‌ تخم‌)، انسداد
Emboly جريان‌ خون‌.
Embonpoint فربهي‌، چاقي‌، سميني‌، داراي‌ مزاج‌ سالم‌ و خوب‌.
Embosom دراغوش‌ گرفتن‌، بغل‌ كردن‌، عزيز داشتن‌.
Emboss پوشاندن‌، اندودن‌، مزين‌ كردن‌، پرجلوه‌ ساختن‌، برجسته‌
Emboss كردن‌.
Embouchure دهانه‌، مصب‌ (مو.) دهني‌.
Embowed خميده‌، هلالي‌، گنبدي‌، زاويه‌دار، كماني‌ شكل‌.
Embowel روده‌ در اوردن‌ از، در شكم‌ چيزي‌ قرار دادن‌، در روده‌
Embowel گذاردن‌.
Embower در سايبان‌ نشاندن‌.
Embower پناه‌ دادن‌، محصوركردن‌، (در الاچيق‌)، درداربست‌ جادادن‌،
Embrace دراغوش‌ گرفتن‌، در بر گرفتن‌، بغل‌ كردن‌، پذيرفتن‌،
Embrace شامل‌ بودن‌.
Embraceor (حق.) متهم‌ به‌ اعمال‌ نفوذ در هيئت‌ منصفه‌ يا دادگاه‌،
Embraceor اعمال‌ نفوذ كننده‌(در دادگاه‌).
Embracery نفوذ از راه‌ رشوه‌ يا تهديد وغيره‌(دردادگاه‌)، دراغوش‌
Embracery گيري‌.
Embracery جرم‌ اعمال‌ نفوذ در هيئت‌ منصفه‌ يا دادگاه‌، اعمال‌
Embranchment شاخه‌، شعبه‌، انشعاب‌.
Embrangle گرفتار كردن‌.
Embrangle (elgnatne، esufnoc=) اشفته‌ كردن‌، گير انداختن‌،
Embrasure انجا توپ‌ و تفنگ‌ رااتش‌ ميكنند، داراي‌ منفذ كردن‌.
Embrasure دراغوش‌ گيري‌، منفذ پنجره‌ يادر، مزغل‌ يا شكافي‌ كه‌ از
Embrittle شكننده‌ كردن‌، ترد كردن‌.
Embrocate روغن‌ مالي‌ كردن‌، تدهين‌ كردن‌، شستشو دادن‌.
Embrocation روغن‌ مالي‌، تدهين‌، شستشو.
Embroglio (oilgorbmi) پيچ‌، گير، موضوع‌ غامض‌، سوتفاهم‌.
Embroider قلاب‌ دوزي‌ كردن‌، گلدوزي‌ كردن‌، برودره‌دوزي‌، اراستن‌.
Embroidery قلابدوزي‌.
Embroil كردن‌.
Embroil به‌ نزاع‌ انداختن‌، ميانه‌ برهم‌ زدن‌، دچار كردن‌، اشفته‌
Embroilment نزاع‌، ميانه‌ بهم‌ زني‌، غوغا.
Embrown قهوه‌اي‌ كردن‌، خرمايي‌ كردن‌.
Embrue (eurbmi) اغشتن‌، الودن‌، تر كردن‌، خيساندن‌.
Embryo جنين‌، رويان‌، گياهك‌ تخم‌، مرحله‌ بدوي‌.
Embryology رويان‌ شناسي‌.
Embryonic روياني‌، جنيني‌، (مج.) نارس‌، اوليه‌.
Embryonic Layer (reyal mreg) غشاء جنيني‌، غشاء سلولي‌.
Embryonic Membrane غشاء جنيني‌، ساختماني‌ كه‌ از تخم‌ رسيده‌ مشتق‌ ميشود.
Embryophyte گياهي‌ كه‌ توليد گياهك‌ تخم‌ زا نموده‌ و درنتيجه‌ توليد
Embryophyte بافت‌ هاي‌ اوندي‌ مينمايد.
Emcee رئيس‌ تشريفات‌.
Emcee رئيس‌ تشريفات‌ كردن‌، بعنوان‌ رئيس‌ تشريفات‌ عمل‌ كردن‌،
Emcee رئيس‌ تشريفات‌ شدن‌ (.c.m ياseinomerec fo retsam)،
Emend اصلاح‌ كردن‌، تصحيح‌ كردن‌، درست‌ كردن‌، غلط‌ گيري‌ كردن‌.
Emendate غلط‌ گيري‌ كردن‌ (كتاب‌)، تصحيح‌ كردن‌.
Emendation اصلاح‌.
Emerald زمردسبز، سبززمردي‌.
Emeraldgreen سبز يكدست‌، سبز زمردي‌.
Emerge پديدار شدن‌، بيرون‌ امدن‌.
Emergence اورژانس‌.
Emergence امر فوق‌ العاده‌ و غيره‌ منتظ‌ره‌، حتمي‌، ناگه‌ اينده‌،
Emergency اورژانس‌.
Emergency امر فوق‌ العاده‌ و غيره‌ منتظ‌ره‌، حتمي‌، ناگه‌ اينده‌،
Emergency Maintenance نگهداشت‌ اضط‌راري‌.
Emergency Power Supply منبع‌ قدرت‌ اضط‌راري‌.
Emergent بيرون‌ اينده‌، ط‌الع‌، (مج.) براينده‌، ناشي‌، مبرم‌، مضر،
Emergent اثرات‌ ناشيه‌، معلول‌.
Emeritus شاينده‌، متقاعد، افتخارا از خدمت‌ معاف‌ شده‌، بازنشسته‌
Emersion ظ‌هور، خروج‌، پيدايش‌، ظ‌هور ثاني‌.
Emery سنگ‌ سنباده‌، سنباده‌ زدن‌، سنباده‌اي‌.
Emetic قي‌ اور، داروي‌ استفراغ‌ اور.
Emetine ايپكائين‌، امتين‌.
Emigrant مهاجر، كوچ‌ كننده‌.
Emigrate مهاجرت‌ كردن‌، بكشور ديگر رفتن‌.
Emigration مهاجرت‌، كوچ‌.
Eminence بزرگي‌، جاه‌، مقام‌، تعالي‌، بلندي‌، برجستگي‌.
Eminence (ycnenime) عالي‌ رتبه‌، عاليجناب‌، (ط‌ب‌) برامدگي‌،
Eminency (ecnenime) عالي‌ رتبه‌، عاليجناب‌، (ط‌ب‌) برامدگي‌،
Eminency بزرگي‌، جاه‌، مقام‌، تعالي‌، بلندي‌، برجستگي‌.
Eminent برجسته‌، بلند، متعال‌، (مج.) بزرگ‌، والا مقام‌، هويدا.
Eminent Domain (حق.) قدرت‌ حكومت‌ براي‌ استفاده‌ از اموال‌ خصوصي‌ جهت‌
Eminent Domain عموم‌.
Emir امير(فارسي‌ و عربي‌).
Emissary مامور سري‌، فرستاده‌.
Emission انتشار سهام‌ دولتي‌ و اوراق‌ قرضه‌ و اسكناس‌، نشر،
Emission بيرون‌ دادن‌، صدور، خروج‌(ط‌ب‌)دفع‌ مايعات‌.
Emission صدور، نشر.
Emit ساتع‌ كردن‌.
Emit منتشركردن‌.
Emit بيرون‌ دادن‌، خارج‌ كردن‌، بيرون‌ ريختن‌، انتشار نور
Emitter ساتع‌ كننده‌.
Emitter Coupled جفت‌ شده‌ از راه‌ ساتع‌ كننده‌.
Emmenagogue داروهاي‌ ازدياد قاعدگي‌، ادويه‌ قاعدگي‌ اور.
Emmer (گ‌.ش‌.) نوعي‌ گندم‌ سرخ‌ بنام‌ شعير ابليس‌.
Emmet (tna) مورچه‌.
Emollient نرم‌ كننده‌، ملين‌، لينت‌ اور.
Emolument درامد، مواجب‌، مداخل‌، معونت‌، حقوق‌، مقرري‌.
Emote احساسات‌ كردن‌.
Emote هيجان‌ بخرج‌ دادن‌، هيجان‌ نشان‌ دادن‌، (بشوخي‌) اظ‌هار
Emotion احساسات‌، هيجانات‌، شور، هيجاني‌.
Emotionalism احساساتي‌ بودن‌.
Emotionalist شخص‌ احساساتي‌.
Emotionalize احساسات‌ قرار گرفتن‌.
Emotionalize احساساتي‌ كردن‌، دچار احساسات‌ كردن‌، تحت‌ تاثير
Emotionless عاري‌ از احساسات‌.
Emotive وابسته‌ به‌ احساسات‌.
Empanel (lenapmi=).
Empathic تلقيني‌، وابسته‌ به‌ انتقال‌ فكر.
Empathy يكدلي‌، (هيپوتيزم‌ و روانشناسي‌) انتقال‌ فكر، تلقين‌.
Emperor امپراتور، فرمانفرما.
Empery امپراتوري‌، سلط‌ه‌ كامل‌.
Emphasis تاكيد، اهميت‌، قوت‌، تكيه‌.
Emphasize نيرو دادن‌ به‌.
Emphasize باقوت‌ تلفظ‌ كردن‌، تاييد كردن‌ (در)، اهميت‌ دادن‌،
Emphatic موكد، تاكيد شده‌، باقوت‌ تلفظ‌ شده‌.
Emphysema نفخ‌، اتساع‌ و بزرگي‌ عضوي‌ در اثر گاز يا هوا،
Emphysema باد(درعضوي‌ از بدن‌)، امفيزم‌.
Empircism روش‌ و فرضيه‌اي‌ كه‌ مبني‌ بر تجربه‌ و ازمايش‌
Empircism باشد(نه‌براساس‌ علم‌ و تئوري‌)، تجربه‌گرايي‌.
Empire امپراتوري‌ چند كشور كه‌در دست‌ يك‌ پادشاه‌ باشد،
Empire فرمانروايي‌.
Empiric مبني‌ بر تجربه‌، ازمايشي‌، تجربي‌، غيرعلمي‌.
Empirical تجربي‌.
Emplace در محلي‌ قرار دادن‌، در محل‌ معيني‌ قرار دادن‌.
Emplacement تعيين‌ جا، تعيين‌ محل‌، جا، محل‌ نصب‌.
Employ استعمال‌ كردن‌، بكار گماشتن‌، استخدام‌ كردن‌، مشغول‌
Employ كردن‌، بكار گرفتن‌، شغل‌.
Employable قابل‌ استخدام‌.
Employe مستخدم‌، كارگر، مستخدم‌ زن‌، كارمند.
Employee مستخدم‌، كارگر، مستخدم‌ زن‌، كارمند.
Employee كارمند، مستخدم‌.
Employer كارفرما، استخدام‌ كننده‌.
Employment بكارگيري‌، كارگماري‌، استخدام‌.
Emporium بازار بزرگ‌، جاي‌ بازرگاني‌، مركز فروش‌.
Emposion (retibme، nosiop=) زهرالودكردن‌، تلخ‌ كردن‌.
Empower صاحب‌ اختيار و قدرت‌ كردن‌، قدرت‌ دادن‌، اختيار دادن‌،
Empower وكالت‌ دادن‌.
Empress زن‌ امپراتور، ملكه‌، امپراتريس‌، شهبانو.
Empressement ابراز صميميت‌، اظ‌هار خصوصيت‌.
Emprise عهده‌دار شدن‌.
Emprise اقدام‌، عمل‌ متهورانه‌ و ابتكاري‌، شهرت‌، تقرير،
Emptily بط‌ور خالي‌، بط‌ور پوج‌.
Empty تهي‌، خالي‌، پوچ‌، خالي‌ كردن‌، تهي‌ شدن‌.
Empty تهي‌، خالي‌.
Empty Handed تهيدست‌، بينوا، بدون‌ هديه‌، دست‌ خالي‌.
Empty Headed (deniarb rettacs) خشك‌ مغز، بي‌ مخ‌.
Empty Medium رسانه‌ تهي‌.
Empty Set مجموعه‌ تهي‌.
Empurple ارغواني‌ كردن‌.
Empyreal اسماني‌، عرشي‌، اتشين‌، علوي‌.
Empyrean عرش‌، فلك‌الافلاك‌، كره‌ اتش‌، اسماني‌، عرشي‌.
Emu (ج‌.ش‌.) شترمرغ‌ استراليايي‌.
Emulate هم‌ چشمي‌ كردن‌ با، رقابت‌ كردن‌ با، برابري‌ جستن‌ با،
Emulate پهلو زدن‌.
Emulate تقليد كردن‌.
Emulation تقليد.
Emulation هم‌ چشمي‌، پژهان‌.
Emulator مقلد.
Emulous هم‌چشمي‌ كننده‌، رشك‌ برنده‌، ط‌الب‌.
Emulsification امولسيون‌ سازي‌.
Emulsifier ماده‌امولسيون‌ كننده‌.
Emulsify بشكل‌ ذرات‌ ريز و پايدار دراوردن‌ (جسمي‌ در محلولي‌)،
Emulsify بحالت‌ تعليق‌ دراوردن‌.
Emulsion شيرابه‌، تعليق‌ جسمي‌ بصورت‌ ذرات‌ ريز وپايدار در
Emulsion محلولي‌ (مانند ذرات‌ چربي‌ در شير)، ذرات‌ چربي‌ دراب‌.
Emulsoid سيستم‌ كولوئيدي‌ (شامل‌ پخش‌ مايعي‌ در مايع‌ ديگر)،
Emulsoid محلول‌ سريشمي‌.
Emunctory مربوط‌ به‌ پاك‌ كردن‌ بيني‌، عضو دافع‌ فضولات‌ بدن‌.
En Bloc دريك‌ بلوك‌، يك‌ پارچه‌، دربست‌، يك‌ تكه‌.
Enable قادر ساختن‌، وسيله‌ فراهم‌ كردن‌، تهيه‌ كردن‌ براي‌،
Enable اختيار دادن‌.
Enable توانا ساختن‌، قادر ساختن‌.
Enable Pulse تپش‌ تواناساز.
Enabling Signal علامت‌ توانا سازي‌.
Enact نمايش‌ دادن‌.
Enact بصورت‌ قانون‌ دراوردن‌، وضع‌ كردن‌(قانون‌) تصويب‌ كردن‌،
Enactment تصويب‌، بصورت‌ قانون‌ در امدن‌.
Enamel لعاب‌، مينا.
Enamel مينا ساختن‌، ميناكاري‌ كردن‌، مينايي‌، لعاب‌ دادن‌،
Enamelware ظ‌روف‌ لعابي‌، ظ‌روف‌ ميناكاري‌ شده‌.
Enamor شيفته‌ كردن‌، شيفتن‌.
Enamour شيفته‌ كردن‌، شيفتن‌.
Enarthrosis (تش‌.) مفصل‌ كام‌ و زبانه‌اي‌ (مثل‌ مفصل‌ لگن‌ خاصره‌).
Encaenia جشن‌ ساليانه‌ تاسيس‌ شهر يا تقدير كليسا يا معبدي‌.
Encage (egac=) اردو زدن‌، چادر زدن‌، خيمه‌ برپاكردن‌، منزل‌
Encage دادن‌.
Encamp اردو زدن‌، چادر زدن‌، خيمه‌ برپا كردن‌، منزل‌ دادن‌.
Encampment محل‌ اردو زدن‌، قرار گاه‌.
Encapsulate بصورت‌ كپسول‌ دراوردن‌، در كپسول‌ گذاردن‌، در محفظ‌ه‌اي‌
Encapsulate قرار دادن‌.
Encase درقفس‌ يا جعبه‌ گذاردن‌، روكش‌ كردن‌.
Encasement قفسه‌، محفظ‌ه‌.
Enceinte ابستن‌، حامله‌، محوط‌ه‌ قلعه‌، (نظ‌.) حصار.
Encephalitis (ط‌ب‌) اماس‌ مخ‌، ورم‌ دماغ‌، ورم‌ مغز.
Encephalogram مغزنگاره‌، عكس‌ برداري‌ از مغز با اشعه‌ مجهول‌.
Encephalograph مغزنگاشت‌.
Encephalomyelitis انسفالوميليت‌، اماس‌ مغز و نخاع‌ شوكي‌.
Encephalon مغز، مخ‌، دماغ‌.
Enchain زنجير كردن‌، در زنجير نهادن‌، محكم‌ نگاه‌ داشتن‌، مقيد
Enchain ساختن‌.
Enchant افسون‌ كردن‌، سحر كردن‌، جادو كردن‌، مسحور شدن‌،
Enchant فريفتن‌، بدام‌ عشق‌ انداختن‌.
Enchanter افسونگر.
Enchanting (gnimrahc=) دلربا.
Enchantment افسون‌، جادو، سحر.
Enchase نشاندن‌، سوار كردن‌، كار گذاشتن‌، در نگين‌ گذاشتن‌،
Enchase قلم‌ زدن‌، مرصع‌ كردن‌.
Enchilada كيك‌ ذرت‌ محتوي‌ گوشت‌ و گوجه‌ فرهنگي‌ وادويه‌.
Enchiridion كتاب‌ كوچك‌، رساله‌.
Encipher برمز نوشتن‌، رمز نوشتن‌، با رمز دراميختن‌.
Encipher سري‌ كردن‌.
Encipherer سري‌ كننده‌.
Encircle دورگرفتن‌، احاط‌ه‌ كردن‌، حلقه‌ زدن‌، دورچيزي‌ گشتن‌،
Encircle دربرداشتن‌.
Enclasp دربرگرفتن‌، دراغوش‌ گرفتن‌، بچنگ‌ اوردن‌.
Enclave ناحيه‌ايكه‌ حكومت‌ كشورهاي‌ بيگانه‌انرا كاملا احاط‌ه‌
Enclave ناحيه‌اي‌ كه‌ كشور بيگانه‌ دور انرا گرفته‌ باشد،
Enclave كرده‌ باشد، تحت‌ محاصره‌.
Enclitic بي‌ تكيه‌، متكي‌ به‌ كلمه‌ قبلي‌، كلمه‌اي‌ كه‌ تكيه‌ ندارد
Enclitic و يا اگر دارد تكيه‌اش‌ را بكلمه‌پيش‌ از خود ميدهد و
Enclitic در تلفظ‌ بدان‌ كلمه‌ مي‌ چسبد.
Enclose حصار يا چينه‌ كشيدن‌ دور.
Enclose درميان‌ گذاشتن‌، در جوف‌ قرار دادن‌، به‌ پيوست‌ فرستادن‌،
Enclosure چارديواري‌، محوط‌ه‌، ديوار، حصاركشي‌، چينه‌كشي‌، حصار،
Enclosure چينه‌، ضميمه‌، (جمع‌) ضمائم‌، پيوست‌، ميان‌ بار.
Enclosure پيوست‌، در جوف‌، حصار.
Encode رمزي‌ كردن‌.
Encode برمز در اوردن‌ (تلگراف‌ و غيره‌)، برمز نوشتن‌.
Encoded رمزي‌، رمزي‌ شده‌.
Encoder رمز گذار.
Encoding رمز گذاري‌.
Encomiast ثناگو، مداح‌.
Encomium ثنا، ستايش‌.
Encompass دورگرفتن‌، احاط‌ه‌ كردن‌، حلقه‌ زدن‌، دارا بودن‌، شامل‌
Encompass بودن‌، دربرگرفتن‌، محاصره‌ كردن‌.
Encore (درموسيقي‌) دوباره‌ بنوازيد.
Encounter رويارويي‌، روياروي‌ شدن‌، برخورد، روبروشدن‌، مواجه‌
Encounter تصادف‌.
Encounter شدن‌ با، مصادف‌ شدن‌ با، دست‌بگريبان‌ شدن‌ با، مواجهه‌،
Encourage پيش‌ بردن‌، پروردن‌.
Encourage تشويق‌ كردن‌، دلگرم‌ كردن‌، تشجيح‌ كردن‌، تقويت‌ كردن‌،
Encouragement تشويق‌، دلگرمي‌.
Encouraging مشوق‌، دلگرم‌ كننده‌.
Encrimson برنگ‌ لاكي‌ دراوردن‌، جگري‌ كردن‌، قرمز كردن‌.
Encrinite (ز.ش‌.) سنگواره‌ خارپوست‌ سوسني‌.
Encroach كردن‌.
Encroach دست‌ اندازي‌ كردن‌، دست‌ درازي‌ كردن‌، تخط‌ي‌ كردن‌، تجاوز
Encroachment دست‌ اندازي‌، تخط‌ي‌، تجاوز.
Encrust روكش‌ كردن‌، با پوسته‌ يا قشري‌ پوشاندن‌، بشكل‌ پوسته‌
Encrust در اوردن‌.
Encryption پنهاني‌ كردن‌.
Encumber سنگين‌ كردن‌، اسباب‌ زحمت‌ شدن‌، دست‌ و پاي‌(كسي‌ را)
Encumber گرفتن‌، باز داشتن‌.
Encumbrance بار، قيد، مانع‌، اسباب‌ زحمت‌، گرفتاري‌، گرو.
Encyclical بدست‌ چند نفر گشته‌، عمومي‌، وابسته‌ به‌ بخشنامه‌ پاپ‌.
Encyclopedia دايره‌المعارف‌، دايره‌العلوم‌، دانش‌ جنگ‌.
Encyclopedic جامع‌، دايره‌المعارفي‌.
Encyclopedist داراي‌ معلومات‌ جامع‌، دايره‌المعارف‌ نويس‌.
Encyst در كيسه‌ يا تخمدان‌ قرار دادن‌.
End پايان‌، انتها، اخر، خاتمه‌، فرجام‌، سر، نوك‌، ط‌رف‌،
End بپايان‌ رساندن‌، تمام‌ كردن‌.
End انتها، خاتمه‌، خاتمه‌ دادن‌، خاتمه‌ يافتن‌.
End Around دور گشتي‌، دور گرد.
End Around Borrow رقم‌قرضي‌ دور گشتي‌.
End Around Carry رقم‌ نقلي‌ دورگشتي‌.
End Around Shift تغيير مكان‌ دورگشتي‌.
End Bulb dne نيز مي‌ گويند، جسمك‌ انتهايي‌.
End Bulb (ط‌ب‌)انتهاي‌ اعصاب‌ در پوست‌ يا مخاط‌ كه‌به‌ان‌elcsupoc
End Distortion اعوجاج‌ انتهايي‌.
End Mark نشان‌ انتها، نشان‌ خاتمه‌.
End Of Data Marker نشانگر انتهاي‌ داده‌ ها.
End Of File انتهاي‌ پرونده‌.
End Of File Indicator انتهانماي‌ پرونده‌.
End Of File Mark نشان‌ انتهاي‌ پرونده‌.
End Of Form انتهاي‌ ورقه‌.
End Of Job Card كارت‌ انتهاي‌ كار.
End Of Line انتهاي‌ خط‌، انتهاي‌ سط‌ر.
End Of Massage انتهاي‌ پيام‌.
End Of Medium انتهاي‌ رسانه‌.
End Of Record انتهاي‌ مدرك‌.
End Of Reel انتهاي‌ حلقه‌.
End Of Tape Mark نشان‌ انتهاي‌ نوار.
End Of Tape Marker نشانگر انتهاي‌ نوار.
End Of Volume انتهاي‌ جلد.
End Office دفتر انتهايي‌، شعبه‌ جز.
End Stopped داراي‌ وقفه‌ نهايي‌ منط‌قي‌، داراي‌ سكته‌ منط‌قي‌، داراي‌
End Stopped سكته‌ مليح‌.
End Table ميزكوچك‌ دم‌ دستي‌، عسلي‌.
End Value ارزش‌ انتهايي‌.
Endamage خسارت‌ وارد اوردن‌ (به‌).
Endamage اسيب‌ رساندن‌ (به‌)، صدمه‌ زدن‌ (به‌)، لط‌مه‌ زدن‌ (به‌)،
Endamoeba (ج‌.ش‌.) اميب‌ انگل‌ روده‌.
Endanger به‌مخاط‌ره‌ انداختن‌، در معرض‌ خط‌ر گذاشتن‌.
Endarch متشكل‌ در خارج‌، از مركز بخارج‌ امتداد يافته‌.
Endarchy امتداد از مركز به‌ خارج‌.
Endbrain (ط‌ب‌) جلوترين‌ قسمت‌ قدامي‌ مغز.
Endear (م‌.م‌.) گران‌ كردن‌، عزيز كردن‌.
Endearment عزيز كردن‌، گرامي‌ كردن‌.
Endeavor كوشيدن‌.
Endeavor تلاش‌، كوشش‌، سعي‌، جد و جهد، سعي‌ بليغ‌، تلاش‌ كردن‌،
Endemic و هواي‌ يك‌ شهر يا يك‌ كشور.
Endemic مختص‌ يك‌ ديار، بومي‌، بيماري‌ همه‌ گيربومي‌، مخصوص‌ اب‌
Endermic پوستي‌ از ورا پوست‌.
Endermic انجه‌ كه‌درروي‌ پوست‌ يا در بين‌ پوست‌ عمل‌ ميكند، ازراه‌
Endevour تلاش‌، كوشش‌، سعي‌، جد و جهد، سعي‌ بليغ‌، تلاش‌ كردن‌،
Endevour كوشيدن‌.
Ending پايان‌، خاتمه‌.
Endive (گ‌.ش‌.) كاسني‌ فرنگي‌، هنديا، كاسني‌ سالادي‌، انديو0
Endless بي‌ پايان‌، بيحد.
Endless Form ورقه‌ بي‌ انتها.
Endlong از درازي‌، ط‌ول‌.
Endmost دورترين‌، اقصي‌ نقط‌ه‌0
Endobiotic درون‌ بافتي‌، زيست‌ كننده‌ درميان‌ بافت‌ هاي‌ ميزبان‌ خود.
Endoblast tsalbopyh=
Endocardium درون‌ شامه‌دل‌، (تش‌) غشا دروني‌ ميوه‌، پرده‌ دروني‌ دل‌.
Endocarp درون‌ بر، (گ‌.ش‌.) حلقه‌ دروني‌ ميوه‌، پوسته‌ هسته‌.
Endocranium سط‌ح‌ داخلي‌ جمجمعه‌ و سخت‌ شامه‌ مغز.
Endocrine غده‌ مترشحه‌ داخلي‌، غده‌ بدون‌ مجرا و بداخل‌ ترشح‌
Endocrine كننده‌، غده‌درون‌تراو، درون‌ ريز.
Endocrinology درون‌ ريزشناسي‌، (ط‌ب‌) علم‌ شناسايي‌ و مط‌العه‌ غدد
Endocrinology مترشحه‌ داخلي‌.
Endoderm درون‌ پوست‌، پرده‌ دروني‌ (گ‌.ش‌.) ليف‌ درخت‌ يا سلول‌.
Endodermis داخلي‌ ترين‌ بافت‌ پوسته‌ ريشه‌ وساقه‌.
Endodontia (ط‌ب‌) شاخه‌اي‌ از دندانپزشكي‌ كه‌ درباره‌ بيماريهاي‌
Endodontia حفره‌مياني‌ دندان‌ بحث‌ ميكند.
Endodontics (ط‌ب‌) شاخه‌اي‌ از دندانپزشكي‌ كه‌ درباره‌ بيماريهاي‌
Endodontics حفره‌مياني‌ دندان‌ بحث‌ ميكند.
Endoenzyme انزيم‌ داخل‌ سلولي‌.
Endogamy درون‌ همسري‌، رسم‌ ازدواج‌ قبيله‌اي‌، وصلت‌ باخودي‌.
Endogen درون‌ زايي‌، گياه‌ درون‌ روييده‌، اندوژن‌.
Endogenous درون‌ زاد.
Endogenous دروني‌.
Endogenous Event رويداد دروني‌.
Endogeny درون‌ زايي‌.
Endomixis تجديد وضع‌ هسته‌اي‌ اغازيان‌ تاژكدار در فواصل‌ معينه‌.
Endomorph درون‌ دگرگون‌، بلوري‌ كه‌ درجوف‌ بلور ديگر قرار دارد.
Endomorphism درون‌ دگرگوني‌.
Endomorphism تشكيل‌ (اندام‌هاي‌ داخلي‌) از روپوست‌، رويش‌ از روپوست‌،
Endomorphy تشكيل‌ (اندام‌هاي‌ داخلي‌) از روپوست‌، رويش‌ از روپوست‌،
Endomorphy درون‌ دگرگوني‌.
Endoparasite انگل‌ داخلي‌، انگلهايي‌ كه‌ در داخل‌ بدن‌ زندگي‌ ميكنند.
Endophagous مواد فاسد زيرزميني‌.
Endophagous درون‌ خوار، تغذيه‌ كننده‌ از روي‌، تغذيه‌ كننده‌ از
Endorse پشت‌ نويس‌ كردن‌، ظ‌هرنويسي‌ كردن‌، درپشت‌ سندنوشتن‌،
Endorse امضا كردن‌، صحه‌گذاردن‌.
Endorsement ظ‌هر نويسي‌، امضا، موافقت‌، تاييد.
Endoskeleton استخوان‌ بندي‌ دروني‌ حيوان‌.
Endosperm پرده‌ داخلي‌ هاگ‌.
Endotherm جانور خون‌ گرم‌، خونگرم‌.
Endow (با htiw) بخشيدن‌ (به‌)، اعط‌ا كردن‌(به‌)، (به‌ صيغه‌
Endow بخشيدن‌ به‌.
Endow اسم‌مفعول‌) دارا، چيزي‌ راوقف‌ كردن‌، وقف‌ كردن‌، موهبت‌
Endowment اعط‌ا، موهبت‌.
Endozoic درون‌ جانوري‌، داراي‌ زندگي‌ دردرون‌ جانور.
Endpaper صفحه‌ سفيد اغاز وپايان‌ كتاب‌.
Endrgized با انرژي‌، انرژي‌ يافته‌.
Endue وادار كردن‌، بخشيدن‌ به‌ (با htiw) پوشانيدن‌.
Endurable تحمل‌ پذير.
Endurance تحمل‌، پايداري‌0
Endure تاب‌ چيزي‌ رااوردن‌.
Endure تحمل‌ كردن‌، بردباري‌ كردن‌دربرابر، ط‌اقت‌ چيزي‌ راداشتن‌،
Endways از انتها، سربسر، نوك‌ بنوك‌، ازط‌ول‌.
Endwise از انتها، سربسر، نوك‌ بنوك‌، ازط‌ول‌.
Enema تنقيه‌، اماله‌.
Enemy دشمن‌، عدو، خصم‌، دشمن‌ كردن‌.
Energetic پرتكاپو، كارمايه‌اي‌، جدي‌، كاري‌، فعال‌، داراي‌ انرژي‌.
Energetics ميكنند.
Energetics رشته‌اي‌ ازعلم‌ مكانيك‌ كه‌درباره‌نيرو وتحولات‌ ان‌ بحث‌
Energize نيرودادن‌، قوت‌ دادن‌(به‌) تشجيع‌ كردن‌.
Energize انرژي‌ دادن‌.
Energy انرژي‌.
Energy كارمايه‌، زور، نيرو، قوه‌ فعليه‌، توانايي‌، انرژي‌.
Enervate سست‌ كردن‌، بي‌ رگ‌ كردن‌، بي‌ حال‌ كردن‌، جسما ضعيف‌ كردن‌،
Enervate ناتوان‌ كردن‌، بي‌اثركردن‌.
Enfant Terrible تصديع‌ خاط‌رگردد، مصدع‌.
Enfant Terrible مزاحم‌، كسي‌ كه‌ با اظ‌هارات‌ بي‌ جاوكارهاي‌ بي‌ موردموجب‌
Enfeeble سست‌ كردن‌، ضعيف‌ كردن‌.
Enfeoff تيول‌ بخشيدن‌، هبه‌ كردن‌ ملك‌، صاحب‌ ملك‌ كردن‌.
Enfetter زنجير كردن‌، دربند نهادن‌، درقيد عبوديت‌ ازردن‌،
Enfetter گرفتار غل‌ و زنجير كردن‌.
Enfilade كردن‌.
Enfilade يك‌ رشته‌ء اط‌اق‌، روبروي‌ هم‌ قرار دادن‌، (نظ‌)درو عرضي‌
Enflame emalfni=.
Enfleurage عط‌رگيري‌ بوسيله‌ء روغن‌هاي‌ جاذب‌.
Enfold پيچيدن‌، درلفافه‌ پيچيدن‌، با لفافه‌پوشاندن‌،
Enfold دربرگرفتن‌، دراغوش‌ گرفتن‌.
Enforce اجراكردن‌، (بازور) از پيش‌ بردن‌، وادار كردن‌،
Enforce مجبوركردن‌، تاكيدكردن‌.
Enforceable قابل‌ اجراء.
Enforcement اجراء، انجام‌.
Enfranchise اعط‌ا كردن‌ به‌.
Enfranchise ازاد كردن‌، از بندگي‌ رهاندن‌، معاف‌ كردن‌، حقوق‌ مدني‌
Engage قول‌ دادن‌.
Engage گيردادن‌، گروگذاشتن‌، گرودادن‌، ضامن‌ كردن‌، عهد كردن‌،
Engage بكارگماشتن‌، گرفتن‌، استخدام‌كردن‌، نامزدكردن‌، متعهد
Engage كردن‌، از پيش‌ سفارش‌ دادن‌، مجذوب‌ كردن‌، درهم‌انداختن‌،
Engaged نامزد شده‌، سفارش‌ شده‌.
Engagement نامزدي‌، اشتغال‌، مشغوليت‌.
Engarland زدن‌.
Engarland درحلقه‌ء گل‌ قرار دادن‌، احاط‌ه‌كردن‌(باحلقه‌ءگل‌)، تاج‌گل‌
Engender امدن‌.
Engender توليد نسل‌ كردن‌، ابستن‌ شدن‌ (زن‌)، ايجاد كردن‌، بوجود
Engine تدبيركردن‌، نقشه‌كشيدن‌.
Engine ماشين‌، ماشين‌ بخار، موتور، اسباب‌، الت‌، ذكاوت‌،
Engine موتور، ماشين‌.
Engineer مهندس‌.
Engineer مهندسي‌ كردن‌، اداره‌ كردن‌، ط‌رح‌كردن‌ و ساختن‌، مهندس‌.
Engineering مهندسي‌.
Englacial محصوردريخچال‌، دريخچال‌، يخچالي‌، عبوركننده‌ از يخچال‌.
England انگلستان‌.
English انگليسي‌، مربوط‌ به‌ مردم‌ و زبان‌ انگليسي‌، بانگليسي‌
English دراوردن‌.
English Horn نوعي‌ ساز بادي‌ چوبي‌ انگليسي‌ كه‌داراي‌ دوزبانه‌ است‌.
English Setter سفيد رنگ‌ يارنگين‌ ميباشد.
English Setter (ج‌.ش‌.) نوعي‌ سگ‌ انگليسي‌ كه‌ داراي‌ پشم‌ بلند ونرم‌
English Shepherd سگ‌ گله‌ء انگليسي‌كه‌داراي‌اندازه‌ءمتوسط‌
English Shepherd وبرنگ‌سياه‌براق‌وداراي‌خالهاي‌قهوه‌اي‌ ياخرمايي‌است‌.
English Sonnet غزل‌ انگليسي‌ كه‌شامل‌ دوازده‌ سط‌راست‌.
English Toy Spaniel نوعي‌ سگ‌ پشمالوي‌ داراي‌ پيشاني‌ برامده‌وبيني‌ روبه‌بالا.
Englishman انگليسي‌.
Englut بلع‌كردن‌، قورت‌ دادن‌، سيركردن‌.
Engorge حريصانه‌ خوردن‌، بلعيدن‌.
Engraft پيوند زدن‌ (مج) نشاندن‌، جادادن‌.
Engrailed دندانه‌دار، داراي‌ كنگره‌هاي‌ هلالي‌.
Engram وراثت‌ (درسلول‌).
Engram درنتيجه‌ يك‌ محرك‌ درسلول‌ باقي‌ ميماند، اثرارثي‌، اثار
Engram (emmargne=)تحولات‌ دائمي‌ هسته‌ سلول‌، اثر دائمي‌كه‌
Engramme درنتيجه‌ يك‌ محرك‌ درسلول‌ باقي‌ ميماند، اثرارثي‌، اثار
Engramme (margne=)تحولات‌ دائمي‌ هسته‌ سلول‌، اثر دائمي‌كه‌
Engramme وراثت‌ (درسلول‌).
Engrave كردن‌، منقوش‌ كردن‌.
Engrave قلم‌زدن‌، كنده‌كاري‌كردن‌در، حكاكي‌كردن‌، گراوركردن‌، نقش‌
Engraving حكاكي‌.
Engross مشغول‌، مجذوب‌.
Engross درشت‌ نوشتن‌، جلب‌ كردن‌، اشغال‌ كردن‌، احتكاركردن‌،
Engrossed انحصارشده‌، كاملا اشغال‌ شده‌، مجذوب‌.
Engrossing جاذب‌.
Engulf فراگرفتن‌، خروشان‌كردن‌.
Engulf غرق‌ كردن‌ در، غوط‌ه‌ورساختن‌، توي‌ چيزي‌ فروبردن‌،
Enhance بالابردن‌، افزودن‌، زيادكردن‌، بلندكردن‌.
Enhancement افزايش‌، بالابردن‌.
Eniac ماشين‌ حساب‌ الكتروني‌.
Enigma معما، چيستان‌، لغز، رمز، بيان‌ مبهم‌.
Enigmatic معمايي‌، مبهم‌.
Enisle بصورت‌ جزيره‌ دراوردن‌، جداكردن‌.
Enjambment دنباله‌سط‌ري‌رابه‌سط‌رديگركشيدن‌، ادامه‌ءمط‌لب‌.
Enjambment دنباله‌ء سخني‌ رادرشعريابيت‌ بعدي‌ادامه‌دادن‌،
Enjoin سفارش‌ كردن‌ به‌، امركردن‌، مقررداشتن‌، بهم‌ متصل‌ كردن‌.
Enjoy برخوردارشدن‌.
Enjoy لذت‌ بردن‌، برخوردارشدن‌ از، بهره‌مندشدن‌از، دارابودن‌،
Enjoyable لذت‌ بخش‌، لذت‌ بردني‌.
Enjoyment لذت‌، خوشي‌، برخورداري‌.
Enkindle (eldnik=).
Enlace دورگرفتن‌، حلقه‌زدن‌دورچيزي‌، گرفتاركردن‌.
Enlarge بسط‌ دادن‌.
Enlarge بزرگ‌ كردن‌، باتفصيل‌ شرح‌دادن‌، توسعه‌دادن‌، وسيع‌كردن‌،
Enlargement توسعه‌، بزرگي‌.
Enlighten روشن‌فكركردن‌، روشن‌كردن‌، تعليم‌دادن‌.
Enlightenment روشن‌ فكري‌.
Enlist درفهرست‌ نوشتن‌.
Enlist براي‌ سربازي‌ گرفتن‌، نام‌ نويسي‌ كردن‌، كمك‌ ط‌لب‌ كردن‌از،
Enlisted داوط‌لب‌ خدمت‌ سربازي‌، نام‌نويسي‌كرده‌.
Enlistment نام‌نويسي‌، سربازگيري‌.
Enliven زندگي‌ بخشيدن‌، حيات‌ بخشيدن‌، جان‌ دادن‌، نيرودادن‌،
Enliven روح‌ بخشيدن‌، روح‌دادن‌.
Enmasse يكدفعه‌، يك‌ مرتبه‌، يكهو، كلا، بط‌وركلي‌.
Enmesh دردام‌ نهادن‌، گرفتاركردن‌، درشبكه‌نهادن‌، مثل‌
Enmesh توروپارچه‌ پشته‌بندي‌ سوراخ‌ داركردن‌.
Enmity دشمني‌، خصومت‌، عداوت‌، نفرت‌، كينه‌.
Ennoble شريف‌ گردانيدن‌، شرافت‌ دادن‌، بلندكردن‌، تجليل‌ كردن‌.
Ennui بيزاري‌، دلتنگي‌، ملالت‌، خستگي‌.
Enology شراب‌ شناسي‌، مبحث‌ شراب‌ شناسي‌.
Enormity غيرعادي‌، عظ‌مت‌، شرارت‌ زياد، ستمگري‌، شناعت‌، وقاحت‌،
Enormity تجاوزفاحش‌، هنگفتي‌.
Enormous بزرگ‌، عظ‌يم‌، هنگفت‌.
Enouce اداكردن‌، تلفظ‌ كردن‌، اظ‌هاركردن‌، بيان‌ كردن‌، بصراحت‌
Enouce گفتن‌، اعلام‌ كردن‌.
Enough باندازه‌، بسنده‌.
Enough كافي‌، بس‌، باندازه‌ءكافي‌، نسبتا، انقدر، بقدركفايت‌،
Enpassant ضمنا درحين‌، درضمن‌، تصادفا.
Enphytotic (گ‌.ش‌.) بيماري‌ همه‌گير، شايع‌.
Enplane سوار هواپيما شدن‌.
Enquiry پرس‌ و جو، استفسار.
Enquiry Language زبان‌ پرس‌ و جو.
Enquiry Station ايستگاه‌ پرس‌ و جو.
Enquiry Unit واحدپرس‌ و جو.
Enrage خشمگين‌ كردن‌، عصباني‌ كردن‌.
Enrich غني‌ كردن‌، پرمايه‌كردن‌، توانگركردن‌.
Enrichment غني‌ سازي‌، پرمايه‌كردن‌، پرمايگي‌، غنا.
Enrol (llorne=) نامنويسي‌ كردن‌، ثبت‌ نام‌كردن‌، عضويت‌ دادن‌،
Enrol درفهرست‌ واردكردن‌.
Enroll (lorne=) نامنويسي‌ كردن‌، ثبت‌ نام‌كردن‌، عضويت‌ دادن‌،
Enroll درفهرست‌ واردكردن‌.
Enrollment نامنويسي‌، ثبت‌ نام‌.
Enroute درراه‌، در مسير.
Ensconce استحكامات‌ ساختن‌، پوشاندن‌، پناه‌ دادن‌، پنهان‌شدن‌،
Ensconce خودرادرجان‌پناه‌ جادادن‌.
Ensemble يكمرتبه‌، مجموع‌، اثركلي‌، بط‌ورجمعي‌، دسته‌جمعي‌.
Ensheathe درغلاف‌ محصور كردن‌، غلاف‌ كردن‌.
Enshoud پنهان‌ كردن‌.
Enshoud دركفن‌ پيچيدن‌، كفن‌ كردن‌، پوشيدن‌، پوشاندن‌، كاملا
Enshrine مقدس‌ وگرامي‌ داشتن‌.
Enshrine درزيارتگاه‌گذاشتن‌، تقديس‌ كردن‌، ضريح‌ ساختن‌ (مج)
Ensiform (گ‌.ش‌.) شمشيري‌، (تش‌) غضروف‌ خنجري‌.
Ensign دسته‌، گروه‌، سربازي‌ كه‌حامل‌ پرچم‌است‌رنگ‌ ابي‌ كمرنگ‌.
Ensign نشان‌، پرچم‌، علم‌، پرچم‌دار، (امر)ناوبان‌ دوم‌، اشاره‌،
Ensilage كه‌انرا تازه‌ نگاه‌دارد) عليق‌ ياغله‌اي‌ كه‌بدين‌ ترتيب‌
Ensilage نگاهداشته‌ شود.
Ensilage عمل‌انباركردن‌ (عليق‌ ياغله‌ در سيلو ياگودال‌ بي‌ هوايي‌
Ensile انبار كردن‌، سيلوكردن‌.
Ensky دراسمان‌ جا دادن‌، دربهشت‌ جا دادن‌.
Enslave بنده‌كردن‌، غلام‌ كردن‌.
Enslavement بنده‌ سازي‌، غلامي‌، اسارت‌، بردگي‌.
Ensnare كردن‌، گوريده‌ شدن‌، خشمگين‌ كردن‌.
Ensnare (lransne، partne، erans =) بدام‌ انداختن‌، بغرنج‌
Ensnarl (eransne، partne، erans =) بدام‌ انداختن‌، بغرنج‌
Ensnarl كردن‌، گوريده‌ شدن‌، خشمگين‌ كردن‌.
Ensoul داراي‌ روح‌ كردن‌.
Ensphere محصور كردن‌، بصورت‌ كروي‌ در اوردن‌، احاط‌ه‌ كردن‌
Ensue از پس‌ امدن‌، ازدنبال‌ امدن‌، بعدامدن‌.
Ensuite بط‌ورسري‌، بدنبال‌ هم‌.
Ensure در، تضمين‌ كردن‌.
Ensure مط‌مئن‌ ساختن‌، متقاعد كردن‌، حتمي‌ كردن‌، مراقبت‌ كردن‌
Enswathe (prawne، ehtaws =) پيچيدگي‌، گرفتار كردن‌.
Entablature بخاركشتي‌) قاب‌ اهن‌ محكمي‌.
Entablature قسمتي‌ از سر ستون‌ كه‌شامل‌ كتيبه‌وگلويي‌ است‌ (درماشين‌
Entablement صفحه‌ زير مجسمه‌، سكوي‌ مجسمه‌.
Entail مستلزم‌ بودن‌، شامل‌ بودن‌، فراهم‌ كردن‌، متضمن‌ بودن‌،
Entail دربرداشتن‌، حمل‌ كردن‌بر، حبس‌ ياوقف‌كردن‌، موجب‌ شدن‌.
Entangle گرفتاركردن‌، گيرانداختن‌، پيچيده‌كردن‌.
Entanglement گير، گرفتاري‌.
Entelechy تشكيل‌، تكميل‌، مرحله‌تشكيل‌ و تحقق‌، واقعيت‌.
Entente تفاهم‌ (ميان‌دول‌).
Entente موافقت‌، روابط‌ حسنه‌، دولتهاي‌ متحابه‌ ودوست‌، حسن‌
Enter داخل‌ شدن‌، درامدن‌، واردشدن‌، توامدن‌، تورفتن‌، اجازه‌
Enter نام‌نويسي‌كردن‌.
Enter دخول‌ دادن‌، بدست‌ اوردن‌، قدم‌نهادن‌در، داخل‌ عضويت‌ شدن‌،
Enter ثبت‌ كردن‌، داخل‌ شدن‌.
Enteral (ciretne=) روده‌اي‌، امعايي‌.
Enteric (laretne=) روده‌اي‌، امعايي‌.
Enterprise مبادرت‌ بكاري‌ كردن‌، اقدام‌ كردن‌.
Enterprise كارخانه‌وغيره‌)، سرمايه‌گذاري‌، تشكيلات‌ اقتصادي‌،
Enterprise عمل‌ تهوراميز، امرخط‌ير، اقدام‌ مهم‌، (مانند تاسيس‌
Entertain گرامي‌داشتن‌، عزيزداشتن‌، تفريح‌دادن‌، قبول‌كردن‌.
Entertain پذيرايي‌ كردن‌، مهماني‌كردن‌ از، سرگرم‌كردن‌،
Entertainment پذيرايي‌، سرگرمي‌.
Enthral اسيركردن‌، مفتون‌ ساختن‌.
Enthral (llarhtne=) بنده‌كردن‌، بغلامي‌ دراوردن‌، شيفته‌كردن‌،
Enthrall اسيركردن‌، مفتون‌ ساختن‌.
Enthrall (larhtne=) بنده‌كردن‌، بغلامي‌ دراوردن‌، شيفته‌كردن‌،
Enthrone برتخت‌ سلط‌نت‌ نشاندن‌، بلندكردن‌، بالابردن‌.
Enthuse احساسات‌ رابرانگيختن‌، غيرت‌ كسي‌ رابخوش‌ اوردن‌،
Enthuse جسورومتهور ساختن‌.
Enthusiasm هواخواهي‌ با حرارت‌، شوروذوق‌، غيرت‌، جديت‌،
Enthusiasm (م‌.م‌)الهام‌، وجدوسرور، اشتياق‌.
Enthusiast هواخواه‌، مشتاق‌، علاقه‌مند.
Enthusiastic مشتاق‌، علاقه‌مند.
Entice فريفتن‌، اغواكردن‌، تط‌ميع‌، بدام‌كشيدن‌، جلب‌ كردن‌.
Enticement اغوا، فريب‌، بدام‌ انداختن‌.
Entire تمام‌، درست‌، دست‌ نخورده‌، بي‌ عيب‌.
Entirely كاملا، كلا، سراسر.
Entirety تماميت‌، جمع‌ كل‌، چيزدرست‌ ودست‌ نخورده‌.
Entitle حق‌ دادن‌ مستحق‌ دانستن‌، لقب‌ دادن‌، ملقب‌ ساختن‌، نام‌
Entitle نهادن‌، ناميدن‌.
Entity نهاد، وجود.
Entoderm (mredodne =).
Entoil (hsemne=) گيرانداختن‌، بدام‌ انداختن‌، گرفتار
Entoil مخمصه‌كردن‌.
Entomb زيرخاك‌ كردن‌، دفن‌ كردن‌، مقبره‌ ساختن‌.
Entomology علم‌ حشره‌ شناسي‌.
Entomophagous حشره‌خوار.
Entourage محيط‌، دور و بر اط‌رافيان‌، دوستان‌، همراهان‌.
Entozoa انگل‌ هاي‌ داخلي‌ بط‌ور اعم‌ و بخصوص‌ كرمهاي‌ روده‌.
Entracte ياسازميان‌ دو پرده‌.
Entracte ميان‌ پرده‌، تنفس‌، فاصله‌ ميان‌ دو پرده‌، رقص‌
Entrails احشاء و امعاء، اندرونه‌.
Entrain كشيدن‌، بدنبال‌ كشيدن‌.
Entrain اهسته‌ دنبال‌ كسي‌ رفتن‌، بقط‌ار (راه‌ اهن‌) سوار كردن‌،
Entrance (.n)درون‌ رفت‌، وروديه‌، اجازه‌ ورود، حق‌ ورود،
Entrance مدهوش‌ كردن‌، دربيهوشي‌ياغش‌انداختن‌،
Entrance (مج)ازخودبيخودكردن‌، زيادشيفته‌كردن‌.
Entrance دروازه‌ءدخول‌، ورود، مدخل‌، بار، درب‌ مدخل‌، اغاز(.tv)
Entrance مدخل‌.
Entrant وارد شونده‌، داوط‌لب‌.
Entrap بدام‌ انداختن‌، تله‌انداختن‌، گول‌ زدن‌، اغفال‌ كردن‌.
Entreat درخواست‌ كردن‌ (از) التماس‌ كردن‌، (به‌) لابه‌كردن‌،
Entreat استدعاكردن‌.
Entreaty التماس‌، استدعا.
Entree ورود، دخول‌، مدخل‌، اجازه‌ء ورود، غذاي‌ اصلي‌.
Entremets غذاي‌ لذيد اضافه‌ بر برنامه‌ معمولي‌.
Entrench تجاوز كردن‌ به‌، خندق‌ كندن‌، درسنگرقراردادن‌.
Entrenchment سنگربندي‌.
Entrepot انبار، انباركالا، انبارموقتي‌، مركزبازرگاني‌.
Entrepreneur كارگشا، مقدم‌ كمپاني‌، موسس‌ شركت‌، پيش‌ قدم‌ درتاسيس‌.
Entropy (فيزيك‌) واحد اندازه‌گيري‌ ترموديناميك‌، درگاشت‌.
Entrust سپردن‌، واگذاركردن‌، بامانت‌ سپردن‌.
Entry دخول‌، ورود، راه‌، راهرودر، مدخل‌، ثبت‌ دردفتر،
Entry چيزثبت‌ شده‌ياواردشده‌، قلم‌، فقره‌.
Entry ثبت‌، فقره‌، قلم‌، دخول‌، مدخل‌، ادخال‌.
Entry Block كنده‌ مدخل‌.
Entry Condtion شرط‌ دخول‌.
Entry Instruction دستورالعمل‌ دخول‌.
Entry Keydoard صفحه‌ كليد ادخال‌، صفحه‌ كليد ورودي‌.
Entry Point نقط‌ه‌ دخول‌.
Entwine (tsiwtne=) بهم‌ پيچيدن‌، بهم‌ پيچاندن‌، (مج) بافتن‌،
Entwine مثل‌ ط‌ناب‌ تابيدن‌، دراغوش‌ گرفتن‌.
Enucleate مغزكردن‌، هسته‌دراوردن‌، كندن‌، (مج) روشن‌ كردن‌، توضيح‌
Enucleate دادن‌.
Enumerate شمردن‌، بشماراوردن‌، محسوب‌ داشتن‌، برشمردن‌.
Enumerate يكايك‌ شمردن‌.
Enumeratoin يكايك‌ شماري‌، سرشماري‌، شمارش‌.
Enunciable اعلام‌ كردني‌.
Enunciate مژده‌ دادن‌، اعلام‌ كردن‌، صريحا گفتن‌، تلفظ‌ كردن‌.
Enunciation اعلام‌، بشارت‌، مژده‌، مژدگاني‌.
Envelop پيچيدن‌، پوشاندن‌، درلفاف‌ گذاشتن‌، فراگرفتن‌، دورچيزي‌
Envelop راگرفتن‌، احاط‌ه‌ كردن‌.
Envelope پاكت‌، پوشش‌، لفاف‌، جام‌، حلقه‌ء گلبرگ‌.
Envelopment احاط‌ه‌، پوشش‌، لفاف‌.
Envenom زهرالودكردن‌، رهراگين‌ كردن‌ (مج) مشوب‌ كردن‌، الوده‌
Envenom كردن‌.
Enviable رشك‌ اور، خواستني‌، حسادت‌ انگيز.
Envier حسود، رشك‌ بر.
Envious رشك‌ بر، حسود، بدچشم‌، غبط‌ه‌ خور، حسادت‌ اميز.
Environ محاصره‌ كردن‌.
Environ احاط‌ه‌ كردن‌، دورزدن‌، دوركسي‌ يا چيزي‌ را گرفتن‌،
Environment محيط‌، اط‌راف‌، احاط‌ه‌، دور و بر، پرگير.
Environment محيط‌، دوروبر.
Environmental محيط‌ي‌.
Environs حومه‌، حول‌ وحوش‌، دوروبر، توابع‌، اط‌راف‌.
Envisage روبروشدن‌، مواجه‌ شدن‌ با، در نظ‌ر داشتن‌، انتظ‌ار
Envisage داشتن‌، درذهن‌ مجسم‌ كردن‌.
Envision خيال‌ بافي‌ كردن‌، رويايي‌ بودن‌، دررويا ديدن‌.
Envoi (yovne=) فرستاده‌، مامور، نماينده‌، ايلچي‌، مامور
Envoi سياسي‌، (گ‌) سخن‌ اخر، شعر ختامي‌.
Envoy سياسي‌، (گ‌) سخن‌ اخر، شعر ختامي‌.
Envoy (iovne=) فرستاده‌، مامور، نماينده‌، ايلچي‌، مامور
Envy رشك‌، حسد، حسادت‌، حسد بردن‌ به‌، غبط‌ه‌ خوردن‌.
Enwind بدور چيزي‌ پيچيدن‌، احاط‌ه‌ كردن‌، محصور كردن‌.
Enwrap پيچيدن‌، گرفتار كردن‌.
Enzootic مرض‌ همه‌ گير دامها، امراض‌ فصلي‌ و ناحيه‌اي‌ دامها.
Enzyme دياستاز.
Enzyme الي‌ مركب‌ به‌ مواد ساده‌تر وقابل‌جذب‌ مي‌گردد، انزيم‌،
Enzyme مواد الي‌ پيچيده‌اي‌ كه‌ درموجود زنده‌ باعث‌ تبديل‌ مواد
Enzymology انزيم‌ شناسي‌.
Eocene (ز.ش‌.) دوره‌ زمين‌ شناسي‌، <ايوسن‌> در عهد سوم‌ كه‌ بين‌
Eocene <پليوس‌> و اكيگوسن‌ بوده‌.
Eolian باداورده‌، خراب‌ شده‌ توسط‌ باد، ته‌نشين‌ شده‌ توسط‌ باد،
Eolian باد وز.
Eozoic مربوط‌ به‌ دوره‌ ماقبل‌ كامبرين‌.
Eparchy (در يونان‌) شهرستان‌، استان‌.
Epaulet (etteluape=) اپل‌، سردوشي‌، افسري‌.
Epaulette (teluape=) اپل‌، سردوشي‌، افسري‌.
Epenthesis (د.) الحاق‌ حرفي‌ درميان‌ كلمه‌، درج‌، اندراج‌.
Ephemera حشره‌ يكروزه‌، چيز زودگذر، فاني‌.
Ephemeral زود گذر.
Ephemeral (suoremehpe=) يكروزه‌، بيدوام‌، يوميه‌.
Ephemerous (laremehpe=) يكروزه‌، بيدوام‌، يوميه‌.
Ephermeris حشره‌يكروزه‌.
Ephermeris تقويم‌ نجومي‌، جدول‌ نجومي‌، دفتريادداشت‌ روزانه‌،
Ephod جامه‌ رسمي‌ مخصوص‌ كاهنان‌ يهود، بت‌ يا تصوير، صنم‌.
Epic رزمي‌، حماسي‌، شعر رزمي‌، حماسه‌، رزم‌نامه‌.
Epicanthus لايه‌ كوچكي‌از پوست‌ كه‌ گاهي‌ گوشه‌ دروني‌ چشم‌ رامي‌
Epicanthus پوشاند.
Epicardium قسمت‌ خارجي‌ عضله‌ قلب‌.
Epicarp (گ‌.ش‌.) پوسته‌ خارجي‌، قسمت‌ نرم‌ميوه‌، پوست‌ ميوه‌، برون‌
Epicarp بر.
Epicene مشترك‌ بين‌ دو جنس‌، خنثي‌، خواجه‌، مخنث‌.
Epicenter مركز زلزله‌.
Epicotyl (گ‌.ش‌.) واقع‌ بربالاي‌ برگ‌ دانه‌.
Epicritic (درمورد حس‌ جلدي‌ بدن‌) تميز دهنده‌ گرما وسرما، حساس‌
Epicritic بسرماوگرما.
Epicure شكم‌ پرست‌.
Epicure پيرو عقيده‌ اپيكور، ادم‌ خوش‌ گذران‌ وعياش‌، ابيقوري‌،
Epicurean عياش‌، ابيقوري‌.
Epicureanism فلسفه‌ اپيكوري‌، فلسفه‌ عياشي‌ و خوشگذراني‌.
Epicycle مدار دايره‌ بزرگتري‌ حركت‌ ميكند.
Epicycle دايره‌اي‌ كه‌ مركزش‌ روي‌ محيط‌ دايره‌ بزرگتري‌ است‌ و در
Epicycloid منحني‌ ترسيم‌ شده‌ بر نقط‌ه‌اي‌ درمحيط‌ دايره‌ ثابتي‌
Epicycloid كه‌درخارج‌ دايره‌ بچرخد.
Epidemic همه‌گير، مسري‌، واگير، بيماري‌ همه‌ گير، عالمگير،
Epidemic جهاني‌.
Epidemiology همه‌گيرشناسي‌، علم‌ ناخوشي‌هاي‌ همه‌گير، علم‌ امراض‌ مسري‌.
Epidermis (تش‌.) روپوست‌، پوست‌ بروني‌، بشره‌، جلد.
Epididymis (تش‌.) زائده‌ ط‌ويل‌ و باريك‌ عقب‌ بيضه‌ كه‌ شامل‌ مجاري‌
Epididymis خروجي‌ مني‌ است‌.
Epigastric فوق‌ المعدي‌.
Epigastrium (تش‌.) شكم‌ سر، فوق‌ المعده‌، بالاي‌ شكم‌، روي‌ معده‌.
Epigeal (گ‌.ش‌.) روينده‌ برروي‌ زمين‌، روخاكي‌.
Epigene روي‌ زمين‌ توليد شده‌ روي‌ زميني‌.
Epiglottis شراع‌ الحنك‌، اپي‌ گلوت‌، ناي‌ بند، زبانك‌.
Epigone مقلد اثار ادبي‌ و هنري‌.
Epigonic (suonogipe) تقليدي‌.
Epigonous (cinogipe) تقليدي‌.
Epigram لط‌يفه‌، هجا، سخن‌ نيشدار، قط‌عه‌ هجايي‌.
Epigrammatic وابسته‌ به‌ لط‌يفه‌ و كلمات‌ قصار.
Epigrammatize لط‌يفه‌ يا مضمون‌ گفتن‌، هجو ساختن‌.
Epigraph كتيبه‌، نوشته‌، سرلوحه‌.
Epigynous (گ‌.ش‌.) واقع‌ بروي‌ تخمدان‌، برمادگي‌.
Epilepsy (ط‌ب‌) بيماري‌ صرع‌، غشي‌، حمله‌، بيهوشي‌، غش‌.
Epileptic صرعي‌، حمله‌اي‌، غشي‌، مبتلا به‌ مرض‌ صرع‌.
Epileptiform (ط‌ب‌) مشابه‌ صرع‌، مانند صرع‌.
Epileptoid (ط‌ب‌) مشابه‌ صرع‌، مانند صرع‌.
Epiolgue يا مقاله‌.
Epiolgue نط‌ق‌ ختامي‌ نمايش‌، سخن‌ اخر، ختم‌ مقاله‌، بخش‌ اخر كتاب‌
Epiphany تجلي‌، ظ‌هور، ظ‌هور و تجلي‌ عيسي‌.
Epiphenomenon (ط‌ب‌) علائم‌ ثانويه‌، علائم‌ بعدي‌ و ثانوي‌ مرض‌.
Epiphytology (گ‌.ش‌) علمي‌ كه‌درباره‌ خواص‌ و بوم‌ شناسي‌ وعلل‌ شيوع‌
Epiphytology امراض‌ گياهي‌ بحث‌ ميكند.
Episcopacy قلمرواسقفي‌، مقام‌ اسقفي‌، پيروي‌ از كليساي‌ اسقفي‌.
Episcopal مربوط‌ به‌ كليساي‌ اسقفي‌ درمسيحيت‌.
Episcopalian پيرو كليساي‌ اسقفي‌.
Episcopalianism پيروي‌ از كليساي‌ اسقفي‌.
Episcope دستگاه‌ نشان‌ دهنده‌ تصاوير.
Episode حادثه‌ ضمني‌، حادثه‌ معترضه‌، داستان‌ فرعي‌، فقره‌.
Epistasis (ysatsipe) اختفاي‌ اثرات‌ يك‌ نژاد بوسيله‌ نژاد ديگري‌.
Epistasy (sisatsipe) اختفاي‌ اثرات‌ يك‌ نژاد بوسيله‌ نژاد ديگري‌
Epistaxis خون‌ دماغ‌، نزف‌ الدم‌، رعاف‌.
Epistemology شناخت‌ شناسي‌، معرفت‌ شناسي‌، مبحث‌ ارزش‌ و حدود معرفت‌.
Epistemologycal وابسته‌ به‌ معرفت‌ شناسي‌، وابسته‌ به‌ شناخت‌ شناسي‌.
Epistle نامه‌، رساله‌، نامه‌ منظ‌وم‌.
Epistolary رساله‌اي‌، نامه‌اي‌.
Epitaph وفات‌ نامه‌، نوشته‌ روي‌ سنگ‌ قبر.
Epitasis حداعلاي‌ داستان‌، دوره‌ بحراني‌ وشدت‌ مرض‌.
Epitaxial Growth رشد همبافته‌.
Epithelial (dioilehtipe) مخاط‌ي‌، شبيه‌ بشره‌اي‌، برپوشي‌.
Epithelialize (ezilehtipe=) پوشيده‌ شدن‌ با و يا تبديل‌ شدن‌ به‌
Epithelialize بافت‌ مخاط‌ي‌، بافت‌ پوششي‌ شدن‌.
Epithelioid (lailehtipe) مخاط‌ي‌، شبيه‌ بشره‌اي‌، برپوشي‌.
Epithelioma غده‌ خوش‌ خيم‌ و يا بدخيم‌ مشتق‌ از بافت‌ مخاط‌ي‌.
Epithelize بافت‌ مخاط‌ي‌، بافت‌ پوششي‌ شدن‌.
Epithelize (ezilailehtipe=) پوشيده‌ شدن‌ با و يا تبديل‌ شدن‌ به‌
Epithet صفت‌، لقب‌، عنوان‌، كنيه‌، اصط‌لاح‌.
Epithetic وابسته‌ به‌ لقب‌ ياصفت‌.
Epitome خلاصه‌، مختصر، خلاصه‌ رئوس‌ مط‌الب‌.
Epitomize چيزي‌ دادن‌.
Epitomize خلاصه‌ كردن‌، متمركز كردن‌، مجسم‌ كردن‌، صورت‌ خارجي‌ به‌
Epizoic زندگي‌ كننده‌ روي‌ بدن‌ جانور، انگل‌ جانور.
Epizoology (ygolotoozipe، ygoloitoozipe) (ج‌.ش‌.) علم‌مط‌العه‌
Epizoology خواص‌ و بوم‌شناسي‌ و علل‌ شيوع‌امراض‌ حيواني‌.
Epizootic همه‌گيرحيواني‌، بيماري‌.
Epizootic منتشر شونده‌ درميان‌ جانوران‌، همه‌گير، ناخوشي‌
Epizootiology و بوم‌ شناسي‌ و علل‌ شيوع‌امراض‌ حيواني‌.
Epizootiology (ygolotoozipe، ygoloozipe) (ج‌.ش‌.) علم‌مط‌العه‌ خواص‌
Epizootology (ygoloozipe، ygoloitoozipe) (ج‌.ش‌.) علم‌مط‌العه‌ خواص‌
Epizootology و بوم‌ شناسي‌ و علل‌ شيوع‌امراض‌ حيواني‌.
Epoch حادثه‌ تاريخي‌.
Epoch مبدا تاريخ‌، اغاز فصل‌ جديد، عصر، دوره‌، عصرتاريخي‌،
Epochal مهم‌، تاريخي‌.
Epode بخش‌ سوم‌ غزل‌ يا قصيده‌، ورد، افسونگري‌.
Eponym كسي‌ كه‌ نام‌ خود را به‌ ملت‌ يا كشوري‌ ميدهد، عنوان‌
Eponym دهنده‌، عنوان‌ مشخص‌، سرخاندان‌.
Eponymic وابسته‌ به‌ سرخاندان‌.
Eponymy اشتقاق‌ اسم‌ قبيله‌ يا شخص‌ يا عشيره‌ ازيك‌ كلمه‌.
Epopee اشعار حماسي‌، شاعر اشعارحماسي‌، حماسه‌، رجز، منظ‌ومه‌،
Epopee شاهنامه‌.
Epos اشعار رزمي‌ پيشينيان‌.
Epos مجموعه‌ اشعار محتوي‌ افسانه‌هاي‌ ملي‌ (مثل‌ شاهنامه‌)،
Epsilon اپسيلون‌، پنجمين‌ حرف‌ الفباي‌ يوناني‌.
Epsom Salt نمك‌ فرنگي‌ اصل‌، سولفات‌ دومنيزي‌.
Equable ملايم‌، ثابت‌.
Equal (.n &.jda): هم‌اندازه‌، برابر، مساوي‌، هم‌ پايه‌،
Equal همرتبه‌، شبيه‌، يكسان‌، همانند، همگن‌، (.iv &.tv):
Equal برابر شدن‌ با، مساوي‌ بودن‌، هم‌ تراز كردن‌.
Equal برابر، مساوي‌.
Equal Gate دريچه‌ برابري‌.
Equal Sign علامت‌ برابري‌، علامت‌ تساوي‌.
Equalitarian (nairatilage) ط‌رفدار تساوي‌ انسان‌، تساوي‌ گراي‌.
Equality مساوات‌، برابري‌، تساوي‌، يكساني‌، شباهت‌.
Equality برابري‌، تساوي‌.
Equality Ciroui مدار برابري‌.
Equality Gate برابر سازي‌.
Equalization برابر كردن‌.
Equalization تساوي‌، برابري‌.
Equalizer برابر كننده‌.
Equalze برابر كننده‌.
Equanimity تعادل‌ فكري‌، انصاف‌، عدالت‌.
Equanimity متانت‌، خودداري‌، ملايمت‌، ارامي‌، قرار، قضاوت‌ منصفانه‌،
Equate ساختن‌، يكسان‌ فرض‌ كردن‌.
Equate برابركردن‌، برابرگرفتن‌، مساوي‌ پنداشتن‌، معادله‌
Equation معادله‌، برابري‌.
Equation معادله‌.
Equator خط‌ استوا، دايره‌ استوا، ناحيه‌ استوايي‌.
Equatorial استوايي‌.
Equerry اصط‌بل‌ بزرگ‌، اصط‌بل‌ سلط‌نتي‌، ميراخور.
Equestrian مربوط‌ به‌ اسب‌ سواري‌، اسب‌ سوار، چابك‌ سوار.
Equestrienne زن‌ اسب‌ سوار، شواليه‌ زن‌.
Equiangular (هن.) همه‌گوشه‌يكي‌، متساوي‌ الزوايا، داراي‌ زواياي‌
Equiangular مساوي‌.
Equicaloric داراي‌ كالري‌ و نيروي‌ مساوي‌ (براي‌ بدن‌).
Equidistance مسافت‌ مساوي‌، متساوي‌ المسافت‌.
Equidistant داراي‌ مسافت‌ مساوي‌.
Equilateral متساوي‌ الاضلاع‌، ازدوط‌رف‌ متقارن‌، دو پهلو برابر.
Equilibrant نيروي‌ متعادل‌، متعادل‌.
Equilibrate متعادل‌ شدن‌.
Equilibrate موازنه‌ كردن‌، بحال‌ تعادل‌ دراوردن‌، متعادل‌ كردن‌،
Equilibrist بندباز، ط‌رفدارسياست‌ موازنه‌.
Equilibrium موازنه‌، تعادل‌، ارامش‌، سكون‌.
Equimolal (ش‌.) داراي‌ غلظ‌ت‌ ملكولي‌ مساوي‌.
Equine اسب‌ مانند، اسبي‌.
Equinoctial وابسته‌ باعتدال‌ شب‌ و روز، واقع‌ درنزديكي‌ خط‌ اعتدال‌
Equinoctial روزوشب‌، واقع‌ درنزديكي‌ خط‌ استوا.
Equinox اعتدال‌ شب‌ وروز، نقط‌ه‌ اعتدالين‌.
Equip سازوبرگ‌ دادن‌.
Equip اراستن‌، سازمندكردن‌، مجهز كردن‌، مسلح‌ كردن‌، (نظ‌.)
Equip مجهز كردن‌.
Equipment تجهيزات‌.
Equipment تجهيزات‌، ساز وبرگ‌.
Equipment Compatibility همسازي‌ تجهيزاتي‌.
Equipment Failure خرابي‌ تجهيزاتي‌.
Equipoise تعادل‌ دراوردن‌، متوازن‌ كردن‌.
Equipoise تعادل‌، توازن‌، برابري‌ دروزن‌، متعادل‌ ساختن‌، به‌حالت‌
Equipollent برابر، معادل‌، هم‌ معني‌، هم‌ قوه‌، هم‌ نيرو، اشياء هم‌
Equipollent قوه‌.
Equiponderant هم‌ وزن‌.
Equiponderate هم‌ وزن‌ بودن‌، موازنه‌ كردن‌، هم‌ وزن‌ كردن‌.
Equipotent هم‌اثر، هم‌ ط‌رفيت‌، داراي‌ اثرات‌ برابر.
Equipotential مقام‌.
Equipotential هم‌ پتاسيل‌، هم‌ نيرو، هم‌ قوه‌، هم‌ اثر، هم‌ ظ‌رفيت‌، هم‌
Equitable منصف‌، متساوي‌.
Equitant (گ‌.ش‌.) رويهم‌ قرار گرفتن‌ برگها، سوار بر اسب‌.
Equitation هنراسب‌ سواري‌، سواركاري‌.
Equity قاعده‌ انصاف‌، انصاف‌ بي‌غرضي‌، تساوي‌ حقوق‌.
Equivalence (ycnelaviuqe) تعادل‌.
Equivalence هم‌ ارزي‌.
Equivalence Operation عمل‌ هم‌ ارزي‌.
Equivalence Relation رابط‌ه‌ هم‌ ارزي‌.
Equivalency (ecnelaviuqe) تعادل‌.
Equivalent معني‌، همچند، هم‌ ارز.
Equivalent معادل‌، هم‌ بها، برابر، مشابه‌، هم‌ قيمت‌، مترادف‌، هم‌
Equivalent هم‌ ارز، معادل‌.
Equivocal داراي‌ دومعني‌، داراي‌ ابهام‌، دو پهلو، نامعلوم‌.
Equivocate دوپهلو حرف‌ زدن‌، زبان‌ بازي‌ كردن‌، ابهام‌ بكاربردن‌،
Equivocate دروغ‌ گفتن‌.
Equivocation ابهام‌، دروغ‌.
Equivoke (euqoviuqe) ابهام‌ (بديع‌) جناس‌، تجسس‌.
Equivoque (ekoviuqe) ابهام‌ (بديع‌) جناس‌، تجسس‌.
Era مبدا، تاريخ‌، اغاز تاريخ‌، عصر، دوره‌، عهد،
Era عصرتاريخي‌، (ز.ش‌.) دوران‌.
Eradiacable ريشه‌ كن‌ شدني‌.
Eradiate (etaidar) تابيدن‌، پرتو افكندن‌.
Eradicating كردن‌.
Eradicating ريشه‌ كن‌ كردن‌، از بين‌ بردن‌، خلاص‌ شدن‌ از، قلع‌ و قمع‌
Erasability قابليت‌ پاك‌ شدن‌.
Erasable پاك‌ شدني‌.
Erasable پاك‌ كردني‌.
Erasable Storage انباره‌ پاك‌ شدني‌.
Erase پاك‌ كردن‌، تراشيدن‌.
Erase پاك‌ كردن‌، اثارچيزي‌ رااز بين‌ بردن‌، خراشيدن‌،
Erase تراشيدن‌، محوكردن‌.
Erase Character دخته‌ پاك‌ كن‌.
Erase Head نوك‌ پاك‌ كن‌.
Eraser مداد پاك‌ كن‌، تخته‌ پاك‌ كن‌.
Erasure پاك‌ شدگي‌، تراشيدگي‌، حك‌، جاي‌ پاك‌ شدگي‌.
Erasure پاك‌ شدگي‌، تراشيدگي‌.
Erato غزل‌ و شعر عشقي‌ يوناني‌.
Ere (erofeb) قبل‌ از، قبل‌ از اينكه‌.
Erebus (افسانه‌ يونان‌) برزخ‌ يا عالم‌ ظ‌لمات‌.
Erect افراشتن‌، برپاكردن‌، بناكردن‌.
Erect عمودي‌، قائم‌، راست‌، سيخ‌، راست‌ كردن‌، شق‌ شدن‌،
Erectile كردني‌، نصب‌ كردني‌، قابل‌نصب‌.
Erectile راست‌ شدني‌، سيخ‌ شدني‌، قابل‌ نعوظ‌، راست‌ كردني‌، بلند
Erection نصب‌، ساختمان‌، نعوظ‌، شق‌ شدگي‌.
Erector باني‌، بناكننده‌.
Erelong بزودي‌، در اينده‌ نزديك‌.
Eremite گوشه‌نشين‌، زاهد، گوشه‌گير.
Erenow (erofotereh) پيش‌ ازاين‌، تااين‌ تاريخ‌.
Erethism تحريك‌ شدگي‌ زياد.
Erewhile (erofotereh، selihwere) پيش‌ از اين‌.
Erewhiles (erofotereh، elihwere) پيش‌ از اين‌.
Ergo بنابراين‌، پس‌.
Ergograph دستگاه‌ سنجش‌ قدرت‌ كار عضلاني‌.
Ergometer نيروسنج‌، كارسنج‌، ارگ‌ سنج‌.
Ergot (گ‌.ش‌.) ارجوت‌، سگاله‌، مرض‌.
Ergotism مسموميت‌ حاصله‌ از خوردن‌ سگاله‌، مرض‌ قارچي‌ برخي‌
Ergotism گياهان‌ دراثرسگاله‌، مباحثه‌منط‌قي‌.
Erica (گ‌.ش‌.) خلنگ‌، بته‌ ابو حدار، جاروب‌.
Ericaceous (diocire) خلنگ‌ دار، خلنگ‌ زار.
Ericoid (suoecacire) خلنگ‌ دار، خلنگ‌ زار.
Erin (جغ.) ايرلند.
Eris (افسانه‌ يوناني‌) الهه‌ ناسازگاري‌.
Eristic مباحثه‌اي‌، بحث‌ و جدلي‌، اهل‌ مباحثه‌.
Erlenmeyer Flask تنگ‌ مخروط‌ي‌ ازمايشگاه‌.
Ermine (ج‌.ش‌.) قاقم‌، پوست‌ قاقم‌، خز قاقم‌.
Erode فرساييدن‌، خوردن‌، ساييدن‌، فاسدكردن‌، ساييده‌ شدن‌.
Erodible قابل‌ سايش‌.
Erogenous احساسات‌ جنسي‌.
Erogenous (cinegore) ارضاكننده‌ تحريكات‌ شهواني‌ و جنسي‌، محرك‌
Eros يوناني‌(برابر باdipuc درافسانه‌هاي‌ رومي‌).
Eros كروب‌، صورت‌ كودك‌ بالدار، (مج.) بچه‌قشنگ‌،
Eros غرائزشهواني‌ انساني‌، نام‌ دارگونه‌ عشق‌ درافسانه‌هاي‌
Erosible (elbidore) قابل‌ سايش‌ و فرسايش‌.
Erosion فرسايش‌، سايش‌، فساد تدريجي‌، تحليل‌، ساييدگي‌.
Erosive سايش‌ دهنده‌، فرسايشگر.
Erotic وابسته‌ به‌ عشق‌ شهواني‌، وابسته‌ به‌ sore.
Erotica نوشته‌ ها واصط‌لاحات‌ عاشقانه‌، ادبيات‌ عاشقانه‌.
Eroticism (msitore) تحريك‌ احساسات‌ شهواني‌بوسيله‌تخيل‌
Eroticism ويابوسايل‌هنري‌، تحريكات‌ جنسي‌، تمايلات‌ جنسي‌.
Erotogenic (suonegore) محرك‌ تحريكات‌ جنسي‌.
Err خط‌اكردن‌، دراشتباه‌ بودن‌، غلط‌ بودن‌، گمراه‌ شدن‌، بغلط‌
Err قضاوت‌ كردن‌.
Errancy خط‌ا، اشتباه‌، گمراهي‌.
Errand پيغام‌، ماموريت‌، فرمان‌، پيغام‌ بري‌، پيغام‌ رساني‌.
Errant عيار، اواره‌، سرگردان‌، حادثه‌جو، كمراه‌، منحرف‌، بدنام‌
Errantry عياري‌، سلحشوري‌، دربدري‌، حادثه‌ جويي‌، دلاوري‌.
Errata mutarre.lp =.
Erratic نامنظ‌م‌، سرگردان‌، غيرمعقول‌، متلون‌، غيرقابل‌ پيش‌
Erratic بيني‌، دمدمي‌ مزاج‌.
Erratum (mudnegirroc) غلط‌نامه‌، فهرست‌ اغلاط‌.
Erroneous نادرست‌، پراز غلط‌، غلط‌، اشتباه‌، مغلوظ‌.
Erroneous نادرست‌، غلط‌.
Error خط‌ا.
Error لغزش‌، اشتباه‌، غلط‌، سهو، خط‌ا، عقيده‌نادرست‌، تقصير.
Error Burst قط‌ار خط‌اها.
Error Cheking Code رمز خط‌ا رس‌.
Error Code رمزخط‌ايي‌.
Error Condition وضعيت‌ خط‌ا.
Error Control كنترل‌ خط‌ا.
Error Correcting Code رمز خط‌ا ياب‌.
Error Correction خط‌ا گيري‌.
Error Correctiong خط‌ا گير.
Error Detecting Code رمز خط‌ا گير.
Error Detection خط‌ا يابي‌.
Error Exit در روي‌ خط‌ا.
Error Free بي‌ خط‌ا.
Error Indicator در روي‌ خط‌ا نما.
Error List سياهه‌ خط‌اها.
Error Massage پيغام‌ خط‌انما.
Error Range محدوده‌ خط‌ا.
Error Rate سرخ‌ خط‌ا، ميزان‌ خط‌ا.
Error Ratio نسبت‌ خط‌ا.
Error Recovery ترميم‌ خط‌ا.
Error Routine روال‌ خط‌ا پرداز.
Erse اسكاتلندي‌، زبان‌ گالي‌.
Erst (ylremrof، elihwtsre) سابقا، قبلا.
Erstwhile (ylremrof، tsre) سابقا، قبلا.
Eruct اروغ‌ زدن‌ (hcleb) بشدت‌ فوران‌ كردن‌.
Eructate قي‌ كردن‌، اروغ‌زدن‌، باشدت‌ بيرون‌ انداختن‌.
Erudite فرجاد، اموزنده‌، عالم‌، دانشمند، متبحر، دانشمندانه‌.
Erudition فضل‌ و دانش‌، دانشوري‌.
Erumpent فوران‌ كننده‌، منفجر شونده‌، شكوفنده‌.
Erupt جوانه‌زدن‌، درامدن‌، دراوردن‌، منفجرشدن‌، فوران‌كردن‌،
Erupt جوش‌ دراوردن‌، فشاندن‌.
Eruption جوش‌، فوران‌، انفجار.
Eruptive فوران‌ كننده‌، انفجاري‌.
Eryngo ريشه‌ شقاقل‌ كه‌بعنوان‌ مقوي‌ باء مصرف‌ ميشود.
Erysipelase (ط‌ب‌) بادسرخ‌، حمره‌، بادمبارك‌.
Escadrille جوخه‌هوايي‌، 6 هواپيما.
Escalade صعود، بالاروي‌، نردبان‌، پله‌ متحرك‌.
Escalator (.n): پلكان‌ متحرك‌، پله‌ برقي‌ (.jda): (در دستمزد يا
Escalator قيمتها) تعديل‌ كننده‌.
Escallop (pollacs) گوش‌ ماهي‌، پختن‌، دوختن‌، لبه‌تزئيني‌ به‌ لباس‌
Escapable فرار كردني‌.
Escapade فرار و اختقا از ترس‌ توقيف‌، جفتك‌ زني‌، (مج) فراراز
Escapade زندگي‌ دشوار.
Escape جستن‌، جان‌ بدربردن‌، گريز، فرار، رهايي‌، خلاصي‌.
Escape رستن‌، گريختن‌، دررفتن‌، فراركردن‌، رهايي‌جستن‌، خلاصي‌
Escape گريز.
Escape Charaoter دخشه‌ گريز.
Escape Convention قرارداد گريز.
Escape Mechanism تجاهل‌، ط‌فره‌ وتعلل‌، وسيله‌ فرار.
Escapee فراري‌.
Escapement گريز، فرار، رهايي‌، چرخ‌ دنگ‌، مخرج‌.
Escapism فرار از واقعيات‌.
Escapism انزواي‌ سياسي‌، خودداري‌ از شركت‌ دركارهاي‌ سياسي‌،
Escarpment پرتگاه‌ مصنوعي‌، سينه‌ كش‌، سرازيري‌ خندق‌.
Eschar (ط‌ب‌) خشك‌ ريش‌، خشكي‌، پوست‌ زخم‌، اثرزخم‌.
Escharotic خشكانيده‌، سوزانده‌، داروي‌ سوزاننده‌ يا خشكاننده‌.
Eschatology وبهشت‌، هدف‌ عالي‌يانهايي‌اخرت‌.
Eschatology اخرت‌ شناسي‌، مبحث‌ اخرت‌، گفتاردرمرگ‌ ورستاخيزو دوزخ‌
Escheat درموردي‌ كه‌متوفي‌ بي‌ وارث‌ يابي‌وصيت‌مرده‌ باشد، مصادره‌
Escheat كردن‌.
Escheat (حق) حق‌ تصرف‌ دارايي‌ متوفي‌ ازط‌رف‌ دولت‌ يا پادشاه‌
Eschew (diova، nuhs) اجتناب‌ كردن‌.
Escolar suttevur كه‌شبيه‌ماهي‌ خال‌مخالي‌است‌.
Escolar (ج‌.ش‌.)نوعي‌ ماهي‌ فلس‌ دار خشن‌ بنام‌ لاتين‌susoiterp
Escort گاردمحافظ‌، ملتزمين‌، اسكورت‌، نگهبان‌، همراه‌، بدرقه‌،
Escort همراهي‌ كردن‌(با)نگهباني‌ كردن‌(از)، اسكورت‌ كردن‌.
Escrow سپرده‌ شودوتاحصول‌ شرايط‌ بخصوص‌ بدون‌ اعتبارباشد.
Escrow باشد، موافقت‌ نامه‌بين‌دونفركه‌بامانت‌ نزدشخص‌ ثالثي‌
Escrow انجام‌ شرط‌ي‌ قابل‌ اجرايا قابل‌ اجرا ياقابل‌ ابط‌ال‌
Escrow (حق) سندرسمي‌ كه‌بدست‌ شخص‌ ثالثي‌ سپرده‌ شده‌ و پس‌ از
Esculent (elbide=) خوردني‌.
Escutcheon كه‌روي‌ ان‌ اسم‌ چيزي‌ نقش‌شده‌باشد، سپرارم‌دار.
Escutcheon سپري‌ كه‌ داراي‌ نشانهاي‌ نجابت‌ خانوادگي‌ باشد، صفحه‌اي‌
Esker درضمن‌ جريان‌ اب‌ يخچال‌ايجادميگردد.
Esker برجستگي‌ باريك‌ و ط‌ويلي‌ كه‌ازرسوب‌ سنگ‌ ريزه‌ يا شن‌
Eskimo اسكيمو.
Eskimo Dog (ج‌.ش‌) سگ‌ سورتمه‌كش‌، اسكميو.
Esophagus (تش‌.) مري‌، سرخ‌ناي‌.
Esoteric محرمانه‌، سري‌، رمزي‌، دروني‌، داخلي‌، مبهم‌، مشكوك‌.
Espadrille كفش‌ صندل‌، كفش‌ دم‌پايي‌.
Espalir چفته‌، چوب‌ بندي‌ جهت‌ تربيت‌ نهال‌ ميوه‌.
Especial (laiceps) مخصوص‌.
Esperance اميد.
Esperanto اسپرانتور، ، زبان‌ بين‌المللي‌.
Espial مراقبت‌، ديدباني‌، جاسوسي‌.
Espianade گردشگاه‌، قط‌عه‌زمين‌ هموار، شيب‌ ملايم‌.
Espiegle بشوخي‌، از روي‌ شوخ‌ ط‌بعي‌، سبكسرانه‌.
Espionage جاسوسي‌.
Espousal عقد، عروسي‌(بيشتردرجمع‌)، نامزدي‌.
Espouse كردن‌ از، عقيده‌داشتن‌ به‌.
Espouse عقدكردن‌، عروسي‌كردن‌، نامزدكردن‌، شوهردادن‌، حمايت‌
Espresso نوعي‌ قهوه‌ كه‌بوسيله‌ فشار بخاراماده‌ميشود.
Esprit روح‌، نشاط‌، سرزندگي‌، هوش‌، ذكاوت‌.
Esprit De Corps روح‌صميمت‌ و يگانگي‌ دسته‌جمهي‌، روح‌ رفاقت‌.
Espy جاسوسي‌ كردن‌، ديده‌باني‌ كردن‌، جاسوس‌ بودن‌، بازرسي‌
Espy كردن‌، تشخيص‌ دادن‌.
Esquire كه‌يكدرجه‌پايين‌ تراز <شواليه‌> بوده‌، مالك‌ زمين‌، ارباب‌
Esquire اقا، عنوان‌ روي‌ نامه‌وامثال‌ ان‌ براي‌ مردهاعنواني‌
Essay عيارگيري‌ كردن‌(فلزات‌)، تاليف‌، مقاله‌نويسي‌.
Essay مقاله‌، انشاء، ازمايش‌ كردن‌، ازمودن‌، سنجيدن‌،
Essayist مقاله‌نويس‌.
Essence فروهر، هستي‌، وجود، ماهيت‌، گوهر، ذات‌، اسانس‌.
Essential ضروري‌، واجب‌، بسيارلازم‌، اصلي‌، اساسي‌ ذاتي‌، جبلي‌،
Essential لاينفك‌، واقعي‌، عمده‌.بي‌ وارث‌ را)، مصادره‌ كردن‌.
Essential ضروري‌، اساسي‌.
Essoin مقرر، بهانه‌، عذرقانوني‌.
Essoin (حق._انگلسي‌) بهانه‌براي‌ عدم‌ حضوردردادگاه‌ درزمان‌
Establish گماردن‌، شهرت‌ يامقامي‌ كسب‌ كردن‌.
Establish تاسيس‌ كردن‌، دايركردن‌، بنانهادن‌، برپاكردن‌، ساختن‌،
Establish برقراركردن‌، تصديق‌ كردن‌، تصفيه‌كردن‌، كسي‌ رابه‌مقامي‌
Established Church كليساي‌ قانوني‌ و شرعي‌.
Establishment دسته‌كاركنان‌، برپايي‌.
Establishment تاسيس‌، استقرار، تشكيل‌، بنا، برقراري‌، بنگاه‌، موسسه‌،
Estate ملك‌، املاك‌، دارايي‌، دسته‌، ط‌بقه‌، حالت‌، وضعيت‌.
Esteem ارجمندشمردن‌، لايق‌ دانستن‌، محترم‌شمردم‌.
Esteem قدر، اعتبار، اقدام‌، رعايت‌ ارزش‌، نظ‌ر، شهرت‌،
Esthesia ظ‌رفيت‌ احساس‌ و ادراك‌، حساسيت‌.
Esthesiometer حس‌ سنج‌، احساس‌ سنج‌.
Esthesis حس‌، احساس‌ (خصوصااحساس‌ ناقص‌).
Estimable تخمين‌ پذير، قابل‌ براورد كردن‌.
Estimate اعتبار، براوردكردن‌، تخمين‌ زدن‌.
Estimate براورد، ديدزني‌، تخمين‌، تقويم‌، ارزيابي‌، قيمت‌، شهرت‌،
Estimate تخمين‌، تخمين‌ زدن‌، براورد كردن‌.
Estimation تخمين‌، براورد.
Estimation تخمين‌، براورد.
Estonian اهل‌ جمهوري‌ سابق‌ استوني‌ درشمال‌ اروپا، زبان‌ استوني‌.
Estoppel از اقرار.
Estoppel (حق)اقرارياعملي‌ كه‌انكاريانقص‌ ان‌ قانونا ممنوع‌ باشد،
Estoppel مانع‌قانوني‌براي‌انكارپس‌ ازاقرارعدم‌ امكان‌ انكار پس‌
Estrange دلسرد كردن‌، بيگانه‌ كردن‌، دوركردن‌.
Estrangement غربت‌، بيگانه‌كردن‌، بيگانگي‌.
Estrogen هورمن‌ جنسي‌ زنانه‌ كه‌موجب‌ بروز سفات‌ جنسي‌ ثانويه‌
Estrogen وداراي‌ اثرات‌ حياتي‌ مشابه‌ است‌.
Estrogen زنان‌ ميشود، ماده‌كه‌ بط‌ورط‌بيعي‌ درگياهان‌ وجود دارد
Estrous Cycle دوره‌ فحلي‌.
Estrus بامرد وقابليت‌ ابستن‌ شدن‌ رادارد.
Estrus مرحله‌ تحريكات‌ جنسي‌ زنان‌ كه‌دران‌ زن‌ ميل‌ به‌ نزديكي‌
Estuary دهانه‌ رودخانه‌بزرگي‌ كه‌ شتكيل‌ خليج‌ كوچكي‌ دهد، مدخل‌.
Esturm مرحله‌ تحريكات‌ جنسي‌ زنان‌ كه‌دران‌ زن‌ ميل‌ به‌ نزديكي‌
Esturm بامرد وقابليت‌ ابستن‌ شدن‌ رادارد.
Esurience گرسنگي‌، حرص‌، از، پرخوري‌، ولع‌، جوع‌.
Esurient گرسنه‌، حريص‌.
Et Cetera وغيره‌، ومانندان‌، وقس‌ عليهذا، الي‌ اخر.
Etatism (msilaicos etats) سوسياليزم‌ دولتي‌.
Etch سياه‌قلم‌كردن‌، قلم‌ زدن‌ (بوسيله‌ تيزاب‌).
Etched Circuit مدار چاپي‌.
Etching قلم‌ زني‌.
Eternal دائمي‌، پيوسته‌، مكرر، لايزال‌، جاويد.
Eternal ابدي‌، ازلي‌، جاوداني‌، هميشگي‌، فناناپذير، بي‌پايان‌،
Eternity ابديت‌، مكرر، بدون‌ سرانجام‌ و سراغاز، بي‌پايان‌،
Eternity ازليت‌، جاوداني‌، بي‌ زماني‌.
Eternize جاوداني‌ كردن‌، ابدي‌ كردن‌، شهرت‌ ابدي‌ دادن‌،
Eternize (به‌)جاويدكردن‌، فناناپذيركردن‌.
Etesian سالي‌يك‌ مرتبه‌ واقع‌ شونده‌.
Etesian (درموردبادهاي‌ مديترانه‌)واقع‌ شونده‌بط‌ورساليانه‌،
Ethanol الكل‌ اتيليك‌، الكل‌ معمولي‌.
Ether كه‌از تقط‌ير الكل‌و جوهر گوگردبدست‌ ميايدو براي‌ بيهوش‌
Ether كرده‌و وسيله‌انتقال‌ روشنايي‌ و گرما ميشود، مايع‌ سبكي‌
Ether كردن‌اشخاص‌ بكار مي‌ رود.
Ether ارتجاعي‌ كه‌فضاوحتي‌ فواصل‌ ميان‌ ذرات‌ اجسام‌ را پر
Ether (بعقيده‌ قدما) عنصراسماني‌، اتر، اثير، جسم‌ قابل‌
Ether Extract ماده‌ الي‌ محلول‌ دراثر (مانند چربي‌ واسيدهاي‌ چرب‌).
Ethereal اتري‌، رقيق‌، نازك‌، لط‌ف‌، اسماني‌، روحاني‌، اثيري‌،
Ethereal سماوي‌، علوي‌.
Etherealize روحاني‌كردن‌، اسماني‌ كردن‌، تصفيه‌ كردن‌، نزكيه‌ كردن‌،
Etherealize اثيري‌ كردن‌.
Etherization بيهوش‌ كردن‌، اختلاط‌ با اتر.
Etherize بااتر مخلوط‌ كردن‌، بااترتركيب‌ كردن‌، بااتر بيهوش‌
Etherize كردن‌، كرخت‌ كردن‌.
Ethic غالبا بصورت‌ جمع‌ علم‌ اخلاق‌، بجث‌ درامور اخلاقي‌،
Ethic و ياهنري‌، ايين‌، رفتار، كتاب‌ اخلاق‌.
Ethic اصول‌اخلاق‌، روش‌ اخلاقي‌يك‌ نويسنده‌ يامكتب‌ علمي‌ يا ادبي‌
Ethical وابسته‌ به‌ علم‌ اخلاق‌.
Ethiop (naipoihte، epoihte) حبشي‌، اهل‌ حبشه‌، سياه‌پوست‌.
Ethiope (poihte، naipoihte) حبشي‌، اهل‌ حبشه‌، سياه‌پوست‌.
Ethiopia كشور حبشه‌يااتيوپي‌.
Ethiopian (epoihte، poihte) حبشي‌، اهل‌ حبشه‌، سياه‌پوست‌.
Ethmoid (تش‌.) غربال‌، استخوان‌ غربالي‌ (enob)استخوان‌ پرويزني‌،
Ethmoid غربالي‌.
Ethnic نژادي‌، قومي‌، وابسته‌ به‌نژادشناسي‌، كافر.
Ethnocentric قوم‌ مدار، نژاد پرست‌، ط‌رفدار برتري‌ نژادي‌.
Ethnocentrism نژاد پرستي‌.
Ethnogeny گفتار در پيدايش‌ نژادها، مبحث‌ مبادي‌ نژادها.
Ethnography مط‌العه‌ علمي‌ نژادها، نژاد پرستي‌.
Ethnography رسوم‌ و اختلافاتي‌ كه‌ازاين‌ نقط‌ه‌نظ‌ر با هم‌دارند،
Ethnography قوم‌ نگاري‌، تشريح‌ علمي‌، نژادهاي‌ بشراز نظ‌ر اداب‌ و
Ethnology نژاد شناسي‌، علم‌ مط‌العه‌ نژادها و اقوام‌.
Ethos عادات‌ ورسوم‌ قومي‌، صفات‌ وشخصيت‌ انسان‌.
Ethyl (ش‌.) اتيل‌.
Ethyl Alcohol الكل‌ اتيل‌ دار، الكل‌ اتيليك‌، الكل‌ معمولي‌.
Ethylate (ش‌.) بااتيل‌ مخلوط‌ كردن‌.
Ethylene (ش‌.) بااتيلن‌، هيدرو كربن‌ اشباع‌ نشده‌.
Ethylic اتيلي‌.
Etiolate سبز.
Etiolate بيرنگ‌ كردن‌، سسفيد كردن‌ يا تغييردادن‌ رنگ‌ يا گياه‌
Etiolation ازدست‌ دادن‌ رنگ‌.
Etiology لادشناسي‌، سبب‌ و اثرشناسي‌، مبجث‌ علت‌ و معلول‌.
Etiquette علم‌ اداب‌ معاشرت‌، اداب‌، ايين‌ معاشرت‌، رسوم‌.
Etude (م‌.ل‌.) مط‌العه‌، (مو.) قط‌عه‌ء موسيقي‌ كوتاه‌.
Etui جعبه‌ء كوچك‌ زينتي‌ سوزن‌ نخ‌ و دكمه‌.
Etymological مربوط‌ به‌ ريشه‌ لغات‌.
Etymologize تحصيل‌ علم‌ اشتقاق‌ كردن‌.
Etymologize وجه‌ اشتقاق‌ كلمه‌اي‌ راپيداكردن‌، ريشه‌لغتي‌ رايافتن‌،
Etymology علم‌ اشتقاق‌ لغات‌، ريشه‌جويي‌، صرف‌.
Etymon ريشه‌ كلمه‌.
Eualize برابر كردن‌، مساوي‌ كردن‌، مانند كردن‌.
Eucalyptus (گ‌.ش‌.) اوكاليپتوس‌، درخت‌ تب‌ نوبه‌، كافور.
Eucharist عشارباني‌، مجلس‌ سپاسگزاري‌، شكرگزاري‌.
Eucher اوكر، نوعي‌ بازي‌ ورق‌ امريكايي‌، فريفتن‌.
Euchromatin بخش‌ فعال‌ كروماتين‌.
Euciliate (ج‌.ش‌.) مژه‌داران‌ حقيقي‌.
Euclase روشن‌ يا ابي‌.
Euclase (مع.) سيليكات‌ كمياب‌، بريليوم‌ و الومينيوم‌ برنگ‌ سبز
Euclidean (هن.) اقليدسي‌، وابسته‌ به‌ هندسه‌ اقليدس‌.
Eudaemonism (msinomiadue=)اخلاقياتي‌ كه‌ منظ‌ور ان‌ فراهم‌ كردن‌
Eudaemonism خوشي‌ و سعادت‌ است‌، اخلاقيات‌ ارسط‌و.
Eudaimonism (msinomeadue=)اخلاقياتي‌ كه‌ منظ‌ور ان‌ فراهم‌ كردن‌
Eudaimonism خوشي‌ و سعادت‌ است‌، اخلاقيات‌ ارسط‌و.
Eudiometer اب‌ سنج‌، اسبابي‌ كه‌ جهت‌ اندازه‌گيري‌ حجمي‌ و تجزيه‌
Eudiometer گازها بكارميرود، گازسنج‌.
Eugenic وابسته‌ به‌ به‌نژادي‌، صحيح‌ النسب‌، از نژاد يانسب‌ خوب‌،
Eugenic اصلاح‌ نژادي‌.
Eugenics علم‌ اصلاح‌ نژادانسان‌، به‌ نژادي‌.
Eugenoid (گ‌.ش‌.) شبيه‌ اوگانا، مانند جلبك‌ هاي‌ شلاقي‌، شلاقي‌.
Euglena (گ‌.ش‌.) اوگلنا.
Eulachon (hsif eldnac=) نوعي‌ ماهي‌.
Eulogist ستايشگر، مديحه‌سرا.
Eulogium (ygolue=) ستايش‌، مدح‌، مديحه‌سرايي‌.
Eulogize كردن‌.
Eulogize ستودن‌، ستايش‌ كردن‌، مدح‌ كردن‌، مداحي‌ كردن‌، تشويق‌
Eulogy ستايش‌، مداحي‌، مدح‌، ستايشگري‌، تشويق‌.
Eunchism اختگي‌.
Eunuch خواجه‌، خصي‌، اخته‌، خواجه‌حرمسرا، خنثي‌.
Euonymus (گ‌.ش‌.) جنس‌ شمشاد معمولي‌، سفيدال‌.
Eupepsia گوارش‌ خوب‌، هاضمه‌ خوب‌ و سالم‌، كلمه‌ متضاد سوء هاضمه‌.
Eupeptic الهضم‌، (مج.)باروح‌، بشاش‌، خوشرو.
Eupeptic داراي‌ هاضمه‌ خوب‌، وابسته‌ به‌ گوارش‌ يا هضم‌ غذا، سهل‌
Euphemism حسن‌ تعبير، استعمال‌ كلمه‌ء نيكو و مط‌لوبي‌ براي‌ موضوع‌
Euphemism يا كلمه‌ء نامط‌لوبي‌.
Euphemistic داراي‌ حسن‌ تعبير.
Euphemize حسن‌ تعبيركردن‌، استعمال‌ كلمه‌ء نيكو بجاي‌ كلمه‌ء زشت‌.
Euphonic (suoinohpue=) خوش‌ صدا، دلپذير.
Euphonious (cinohpue=) خوش‌ صدا، دلپذير.
Euphonize تبديل‌ به‌ صداي‌ دلپذيركردن‌.
Euphony خوش‌ اهنگي‌ كلمات‌، سهولت‌ ادا، عدم‌ تنافر، صداي‌ دلپذير
Euphorbia (گ‌.ش‌.) فرفيون‌، گل‌ اتشي‌، جوزالقي‌.
Euphoria رضامندي‌، خوشي‌، خوشحالي‌، رضايت‌، مشاط‌.
Euphrates رودخانه‌ فرات‌.
Euphuism لفظ‌ي‌، بيان‌ مط‌نط‌ن‌، لفاظ‌ي‌.
Euphuism انشاء پرتصنع‌ و مغلق‌، فصاحت‌ فروشي‌ يا استعمال‌ صنايع‌
Eurasian از نژاد مختلط‌ اروپايي‌ و اسيايي‌، اروپايي‌ و اسيايي‌.
Eureka <من‌ كشف‌ كردم‌>، ابراز پيروزي‌ از اكتشاف‌.
Eurhythmy (ymhtyrue=)(معماري‌) هم‌اهنگي‌ و تقارن‌ ساختمان‌،
Eurhythmy (ط‌ب‌)ضربان‌ منظ‌م‌ نبض‌، حركات‌ منظ‌م‌ بدن‌.
Euro (ج‌.ش‌.) كانگوروي‌ بزرگ‌ خاكستري‌ رنگ‌.
Europe قاره‌ اروپا.
European اروپايي‌، فرنگي‌.
Europen Plan نرخ‌ ثابت‌ هتل‌ جهت‌ اتاق‌ و سرويس‌ مهمانان‌.
Eurybathic قادر به‌ زندگي‌ كردن‌ در اعماق‌ مختلف‌ اب‌.
Eurydice اوريدس‌، زن‌ اورفوس‌.
Euryhaline مستعد زندگي‌ دراب‌ هاي‌ خيلي‌ شور.
Eurytherm موجودي‌ كه‌ داراي‌ درجات‌ حرارت‌ مختلف‌ و زيادي‌ است‌.
Eurythmics حركات‌ بدني‌ موزون‌، تناسب‌ حركات‌.
Eurythmy (ط‌ب‌)ضربان‌ منظ‌م‌ نبض‌، حركات‌ منظ‌م‌ بدن‌.
Eurythmy (ymhtyhrue=)(معماري‌) هم‌اهنگي‌ و تقارن‌ ساختمان‌،
Eurytopic داراي‌ قدرت‌ تحمل‌ زياد نسبت‌ به‌ تغييرات‌ عوامل‌ محيط‌.
Eustachian Tube (تش‌.) شيپور استاش‌، شيپور استاخي‌.
Eustatic مربوط‌ به‌ تغييرات‌ سط‌ح‌ دريا در سرتاسر جهان‌.
Euthanasia مرگ‌ اسان‌، مرگ‌ يا قتل‌ كساني‌ كه‌ دچار مرض‌ سخت‌ و
Euthanasia لاعلاجند(براي‌ تخفيف‌ درد انها).
Euthenics علم‌ سعادت‌ و رفاه‌ زندگي‌ بشر، مبجث‌ رفاه‌ و زندگي‌
Euthenics براي‌ فعاليت‌ صحيح‌.
Eutherian مربوط‌ به‌ تقسيم‌ بندي‌ بزرگ‌ پستانداران‌.
Evacuate محروم‌ كردن‌.
Evacuate تهي‌ كردن‌، خالي‌ كردن‌، تخليه‌ مزاج‌ كردن‌، ترك‌ كردن‌،
Evacuation تخليه‌، تهي‌ سازي‌، برون‌ بري‌.
Evacuee فراري‌ يا پناهنده‌اي‌ كه‌ درموقع‌ جنگ‌ محل‌ خود
Evacuee راتخليه‌ميكند، مهاجر، فراري‌.
Evadable ط‌فره‌ پذير.
Evade ط‌فره‌ زدن‌ از، گريز زدن‌ از، ازسربازكردن‌، تجاهل‌ كردن‌.
Evaginate پشت‌ و رو كردن‌(لباس‌ و غيره‌) از نوبرگرداندن‌.
Evaluate ارزيابي‌ كردن‌، تقويم‌ كردن‌، قيمت‌ كردن‌، سنجيدن‌،
Evaluate شماره‌ يا عدد، چيزي‌ رامعين‌ كردن‌.
Evaluate ارزيابي‌ كردن‌.
Evaluation ارزيابي‌.
Evaluation ارزيابي‌، سنجش‌.
Evanesce بخار)، (ر.) بط‌رف‌ صفر ميل‌ كردن‌.
Evanesce كم‌كم‌ ناپديد شدن‌، بتدريج‌ محو و ناپديد شدن‌(مانند
Evanescence زدگي‌، زوال‌ تدريجي‌، امحاء.
Evanescence محوتدريجي‌، فقدان‌ تدريجي‌، ناپايداري‌، ناپديدي‌، غيب‌
Evanescent محو شونده‌، ناپايدار.
Evangel انجيل‌، مژده‌، خبرخوش‌.
Evangelic (lacilegnave=) انجيلي‌، پروتستان‌، پيرو اين‌ عقيده‌
Evangelic كه‌رستگاري‌ و نجات‌ دراثرايمان‌ به‌مسيح‌ بدست‌ ميايد نه‌
Evangelic دراثر كردار و اعمال‌ نيكو، مژده‌ دهنده‌.
Evangelical (cilegnave=) انجيلي‌، پروتستان‌، پيرو اين‌ عقيده‌
Evangelical دراثر كردار و اعمال‌ نيكو، مژده‌ دهنده‌.
Evangelical كه‌رستگاري‌ و نجات‌ دراثرايمان‌ به‌مسيح‌ بدست‌ ميايد نه‌
Evangelicalism فلسفه‌ء مذهب‌ اوانجلي‌.
Evangelism تبليغ‌ مسيحيت‌.
Evangelize بشارت‌ بدين‌ مسيح‌ دادن‌.
Evaporate تبخير كردن‌، تبديل‌ به‌بخاركردن‌، تبخيرشدن‌، بخارشدن‌،
Evaporate خشك‌ كردن‌، بربادرفتن‌.
Evaporated Milk شيري‌ كه‌بوسيله‌ تبخيرغليط‌ شده‌ است‌.
Evaporation تبخير.
Evasion ط‌فره‌، گريز، تجاهل‌، بهانه‌، حيله‌، گريز زني‌.
Evasive گريزان‌، فرار، ط‌فره‌زن‌.
Eve زن‌.
Eve شب‌ عيد، شب‌، شامگاه‌، در شرف‌، (باحرف‌ بزرگ‌) حوا، جنس‌
Even مساوي‌، همواركردن‌، صاف‌ كردن‌، واريز كردن‌، حتي‌، هم‌،
Even زوج‌، عدد زوج‌، (مثل‌ 4و8)، هموار، صاف‌، مسط‌ح‌، تراز،
Even درست‌، اعداد جفت‌.
Even زوج‌.
Even Parity توازن‌ زوج‌.
Even Parity Check بررسي‌ توازن‌ زوج‌.
Evenfall غروب‌، سرشب‌.
Evengelist مبلغ‌ مسيحي‌، كشيش‌.
Evenhanded منصفانه‌، بيغرضانه‌، بيط‌رفانه‌.
Evening غروب‌، سرشب‌.
Evening Primrose (گ‌.ش‌.) جنس‌ علف‌ خر، حشيشه‌الحمار.
Evening Star (باeht) ناهيد، زهره‌، (باna) برجيس‌، مشتري‌، عط‌ارد.
Evenings هرشب‌، شبها.
Evensong نماز شام‌، سرود شامگاه‌.
Event واقعه‌، رويداد، اتفاق‌، پيشامد، سرگذشت‌.
Event رويداد.
Event File پرونده‌ رويدادها.
Event Scheduling زمان‌ بندي‌ رويدادها.
Eventful پرحادثه‌، كذايي‌.
Eventide شامگاه‌.
Eventual احتمالي‌، موكول‌ بانجام‌ شرط‌ي‌، شرط‌ي‌، مشروط‌.
Eventuality (ytilibissop=) امكان‌، احتمال‌.
Eventually سرانجام‌، عاقبت‌.
Eventuate منجر شدن‌، منتج‌ شدن‌، نتيجه‌دادن‌، درامدن‌.
Ever هميشه‌، همواره‌، هرگز، هيچ‌، اصلا، درهر صورت‌.
Everady هرروز.
Everblooming (گ‌.ش‌.) هميشه‌ بهار، هميشه‌ شكوفا.
Everglade قط‌عه‌ زمين‌ باتلاقي‌ علفزار، زمين‌ باتلاقي‌، نيزار.
Evergreen بي‌ خزان‌، هميشه‌ سبز، هميشه‌ بهار، بادوام‌.
Everlasting جاوداني‌، ابدي‌، ازلي‌، هميشگي‌ دائمي‌.
Evermore هميشه‌، درتمام‌ وقت‌، براي‌ هميشه‌.
Eversible برگرداندني‌، واژگون‌ شدني‌.
Eversion برگرداني‌، واژگوني‌، واژگون‌ سازي‌، خرابي‌، (ط‌ب‌.)
Eversion برگرداندن‌ پلك‌ چشم‌ وغيره‌.
Evert برگرداندن‌، پشت‌ ورو كردن‌.
Evertor (تش‌.) عضله‌ برون‌ گرداننده‌، عضله‌ راجعه‌.
Every هر، همه‌، هركس‌، هركه‌، هركسي‌.
Everybody هركس‌، هركسي‌.
Everything همه‌چيز.
Everywhere درهرجا، درهمه‌ جا، درهرقسمت‌، در سراسر.
Evict خلع‌ يد كردن‌.
Evict فيصله‌ دادن‌، مستردداشتن‌، بيرون‌ كردن‌، خارج‌ كردن‌،
Eviction اخراج‌، خلع‌ يد.
Evidence گواه‌، مدرك‌ (مدارك‌)، ملاك‌، گواهي‌، شهادت‌، شهادت‌ دادن‌،
Evidence ثابت‌ كردن‌.
Evident بديهي‌، اشكار، مشهود.
Evidential مدركي‌، شهادتي‌.
Evil بد، زيان‌ اور، مضر، شريرانه‌، بدي‌، زيان‌.
Evil Eye چشم‌ بد، بدنگري‌، نظ‌رزني‌.
Evildoer بدكار.
Evince نشان‌ دادن‌، معلوم‌ كردن‌، ابراز داشتن‌، موجب‌ شدن‌،
Evince برانگيختن‌.
Evincible نشان‌ دادني‌.
Evining Dress لباس‌ شب‌.
Eviscerate روده‌ يا چشم‌ و غيره‌ رادر اوردن‌، شكم‌ دريدن‌، (مج.)
Eviscerate تهي‌ كردن‌، خالي‌ كردن‌، نيروي‌ چيزي‌ راگرفتن‌.
Evitable (elbadiova=) اجتناب‌ پذير.
Evocable قابل‌ احضار.
Evocation (حق.) احاله‌ بدادگاه‌ بالاتر، احضار، احاله‌ء پرونده‌،
Evocation يادگار.
Evocative احضاركننده‌، مهيج‌.
Evoke احضاركردن‌، فراخواندن‌، برگرداندن‌، بيرون‌ كشيدن‌.
Evoke احضاركردن‌.
Evolute برگشته‌، كاملا روييده‌.
Evolute (هن.) بسط‌ منحني‌ مسط‌ح‌، وابسته‌ به‌ منحني‌ مسط‌ح‌، بعقب‌
Evolution چرخش‌، حركت‌ دوراني‌، فرگشت‌.
Evolution فرضيه‌ سيرتكامل‌، تغييرشكل‌، تحول‌، تكامل‌ تدريجي‌،
Evolution تكامل‌، سير تكاملي‌.
Evolutionary تكاملي‌، فرگشتي‌، تحولي‌.
Evolutionist فرگشت‌ گراي‌، معتقد به‌ فرضيه‌ تكامل‌ يافرگشت‌.
Evolve نموكردن‌.
Evolve بازكردن‌، گشادن‌، بيرون‌ دادن‌، دراوردن‌، استنتاج‌ كردن‌،
Evolvement گشايش‌، استنتاج‌، نمو.
Evulsion كندن‌، كشيدن‌، بازوربيرون‌ كشيدن‌.
Ewe ميش‌، گوسفندماده‌.
Ewe Neck (دراسب‌ و سگ‌) گردن‌ لاغرو معيوب‌ و مقعر.
Ewer ابدستان‌، ابريق‌، افتابه‌، كوزه‌، تنگ‌ابخوري‌اط‌اق‌ خواب‌.
Ex Parte (حق.) به‌نفع‌ يك‌ ط‌رف‌، ازيك‌ ط‌رف‌، يك‌ ط‌رفه‌، يك‌ جانبه‌.
Ex Post Facto شامل‌ اصول‌ گذشته‌، عط‌ف‌ بماسبق‌.
Ex Voto هديه‌ يا پيشكشي‌ (براي‌ايفاي‌ نذر).
Exacerbate بدتركردن‌، تشديد كردن‌، برانگيختن‌.
Exacerbation بدشدن‌، تشديد.
Exact بزور مط‌البه‌ كردن‌، بزور گرفتن‌، تحميل‌ كردن‌ بر، درست‌،
Exact كامل‌، صحيح‌، عين‌، عينا.
Exact دقيق‌.
Exact Solution حل‌ دقيق‌.
Exaction مط‌البه‌ بزور، تحميل‌، سخت‌ گيري‌، اخاذي‌.
Exactitude درستي‌، دقت‌، صحت‌، كمال‌.
Exactly درست‌، عينا، كاملا، بدرستي‌، بكلي‌، يكسره‌، چنين‌ است‌.
Exaggerate اغراق‌اميز كردن‌، بيش‌ از حد واقع‌ شرح‌ دادن‌، مبالغه‌
Exaggerate كردن‌ در، گزافه‌ گويي‌ كردن‌.
Exaggeration اغراق‌، گزافه‌گويي‌.
Exalt بلند كردن‌، متعال‌ كردن‌، تجليل‌ كردن‌، تمجيدكردن‌.
Exaltation تجليل‌، بلندي‌، سرافرازي‌، ستايش‌، تمجيد.
Exam noitanimaxe=.
Examen بازرسي‌، ازمايش‌، محك‌، مقاله‌ءانتقادي‌.
Examinable قابل‌ امتحان‌.
Examinant ممتحن‌.
Examination ازمون‌، ازمايه‌، امتحان‌، ازمايش‌، محك‌، بازرسي‌،
Examination معاينه‌، رسيدگي‌.
Examine امتحان‌ كردن‌، بازرسي‌ كردن‌، معاينه‌ كردن‌، بازجويي‌
Examine كردن‌، ازمودن‌، ازمون‌ كردن‌.
Examiner ازمونگر، ممتحن‌، امتحان‌ كننده‌.
Example نمونه‌ نشان‌ دادن‌.
Example نمونه‌، مثال‌، مثل‌، سرمشق‌، عبرت‌، مسئله‌، بامثال‌ و
Exanimate بيجان‌، بيروح‌، مرده‌، جامد، (مج.) دل‌ مرده‌وبيروح‌، كسل‌
Exanthem (amehtnaxe) (ط‌ب‌) جوش‌، قوه‌باء، بثورات‌، جلدي‌.
Exarch والي‌، استاندار، نايب‌ السط‌نه‌، اسقف‌ اعظ‌م‌.
Exasperate برانگيختن‌، بدتر كردن‌، تشديدكردن‌، خشمگين‌.
Exasperate خشمگين‌ كردن‌، ازجادربردن‌، اوقات‌ تلخي‌ كردن‌ كردن‌،
Exasperation تشديد، غضب‌.
Excalibur شمشيرارتورپادشاه‌ افسانه‌اي‌ انگليس‌.
Excathedra مقتدرانه‌، بااقتدار، ط‌بق‌ اختيارات‌ محوله‌.
Excavate كاويدن‌، حفركردن‌، ازخاك‌ دراوردن‌، حفاري‌ كردن‌.
Excavation كاوش‌، حفاري‌.
Excavator كاوشگر، حفركننده‌.
Exceed متجاوز شدن‌ از، تجاوزكردن‌ از، بالغ‌ شدن‌ بر، قدم‌
Exceed فراتر نهادن‌، تخط‌ي‌كردن‌از، عقب‌ گذاشتن‌.
Exceed تجاوز كردن‌، متجاوز بودن‌.
Exceeding سبقت‌ و پيشي‌، زياده‌روي‌، زيادتي‌، خيلي‌ زياد.
Exceedingly بحد زياد.
Excel برتري‌ داشتن‌ بر، بهتربودن‌ از، تفوق‌ جستن‌ بر.
Excellence شگرفي‌، مزيت‌، برتري‌، خوبي‌، تفوق‌، رجحان‌، فضيلت‌.
Excellency خوبي‌، علو.
Excellency جناب‌، جناب‌ اقاي‌، عاليجناب‌(باحرف‌ بزرگ‌)، برتري‌،
Excellent عالي‌، ممتاز، بسيارخوب‌، شگرف‌.
Excelsior متعال‌، برتر، تراشه‌، خرده‌ نجاري‌.
Except (.iv &.tv): مستثني‌ كردن‌، مشمول‌ نكردن‌، اعتراض‌ كردن‌،
Except سواي‌.
Except (.jnoc &.perp): جز، بجز، مگر، باستثناي‌، غير از،
Exception استثناء، اعتراض‌، رد.
Exception استثنا.
Exception Conoition وضعيت‌ استثنايي‌.
Exception Handling استثنا گرداني‌.
Exceptionable اعتراض‌ پذير.
Exceptional استثنايي‌.
Excerpt برگزيدن‌ و جداكردن‌، گلچين‌ كردن‌، قط‌عه‌ء منتخب‌.
Excess فزوني‌، زيادتي‌، زيادي‌، افراط‌، بي‌ اعتدالي‌، اضافه‌.
Excess Three Code رمز با افزوني‌ سه‌.
Excessive مفرط‌، بيش‌ازاندازه‌.
Exchange معاملات‌ ارزي‌ و سهامي‌، بورس‌، صرافخانه‌، صرافي‌،
Exchange معاوضه‌، مبادله‌، تبادل‌، ردوبدل‌ ارز، اسعار، جاي‌
Exchange مبادله‌ كردن‌، عوض‌ كردن‌، تسعير يافتن‌.
Exchange معاوضه‌، ردو بدل‌ كننده‌.
Exchange Buffering ميانگيري‌ معاوضه‌اي‌.
Exchange Rate مظ‌نه‌ء ارز.
Exchange Register ثبات‌ معاوضه‌اي‌.
Exchange Service بنگاه‌ معاوضه‌.
Exchange Sort جوركردن‌ معاوضه‌اي‌.
Exchangee چيز مبادله‌ شده‌.
Exchequer خزانه‌، خزانه‌داري‌، ماليه‌، خزانه‌دار پادشاهي‌.
Excide قط‌ع‌ كردن‌، مجزاكردن‌، جداكردن‌.
Excise بستن‌ بر، قط‌ع‌ كردن‌.
Excise ماليات‌ كالاهاي‌ داخلي‌، ماليات‌ غيرمستقيم‌، ماليات‌
Excision قط‌ع‌، برش‌، شكافتن‌.
Excitability قابليت‌ تحريك‌.
Excitable قابل‌ تحريك‌، قابل‌ تهييج‌، برانگيختني‌.
Excitant برانگيزنده‌، محرك‌، مهيج‌، (ط‌ب‌) وسيله‌ القاء.
Excitation القاء، هيجان‌، تحريك‌، برانگيختن‌، براشفتگي‌.
Excitation تحريك‌.
Excite براشفتن‌، برانگيختن‌، تحريك‌ كردن‌، القاءكردن‌.
Excitement شور، تهييج‌.
Exciter برانگيزنده‌، محرك‌، اشوبگر.
Exclaim بانگ‌ زدن‌.
Exclaim ازروي‌ تعجب‌ فرياد زدن‌، اعلام‌ كردن‌، بعموم‌ اگهي‌ دادن‌،
Exclamation فرياد، بانگ‌، علامت‌ تعجب‌، حرف‌ ندا.
Exclamation Point (د.) علامت‌ تعجب‌، اين‌ علامت‌ !.
Exclamatory ندايي‌، تعجبي‌، شگفت‌ اور، متضمن‌ فرياد.
Excludable قابل‌ استثناء، محروم‌ كردني‌.
Exclude محروم‌ كردن‌، راه‌ ندادن‌ به‌، بيرون‌ نگاه‌ داشتن‌ از،
Exclude مانع‌ شدن‌، مستثني‌ كردن‌.
Exclusion دفع‌، استثناء، اخراج‌، محروم‌ سازي‌.
Exclusion ممانعت‌، محروميت‌.
Exclusion Principle (فيزيك‌) اصل‌ انحصار.
Exclusive انحصاري‌، تنها، منحصر بفرد، گران‌، دربست‌.
Exclusive انتصاري‌.
Exclusive Nor Gate دريچه‌ نقيض‌ ياي‌ انحصاري‌.
Exclusive Of بغيراز، بدون‌ در نظ‌رگرفتن‌.
Exclusive Or ياي‌ انحصاري‌.
Exclusive Or Cate دريچه‌ ياي‌ انحصاري‌.
Exclusive Or Element عنصر ياي‌ انحصاري‌.
Exclusivity انحصاريت‌، ويژگي‌.
Excogitate انديشيدن‌، ابتكاركردن‌، ابداع‌ كردن‌.
Excommunicate تكفير كردن‌، ط‌رد كردن‌.
Excommunication ط‌رد، تكفير.
Excoriate تراشيدن‌، پوست‌ چيزي‌ را كندن‌، پوست‌ كندن‌ از.
Excoriation پوست‌ رفتگي‌، تراش‌.
Excrement نجاست‌، مدفوع‌، پس‌ مانده‌، فضله‌، زوائد.
Excremental مدفوعي‌.
Excrescence رويش‌ ناهنجار.
Excrescency رشد زائد.
Excrescency اماس‌ گياهي‌ يا حيواني‌، برامدگي‌، رويش‌ ناهنجارنسوج‌،
Excrescent زائده‌، زيادي‌، برامده‌.
Excreta فضولات‌، مدفوعات‌.
Excrete دفع‌ كردن‌، بيرون‌ انداختن‌، پس‌ دادن‌.
Excretion دفع‌، مدفوع‌.
Excretory مربوط‌ به‌ دفع‌ فضولات‌.
Excruciate ازار دادن‌، شكنجه‌كردن‌، برصليب‌ اويختن‌.
Excruciating مشقت‌ بار.
Excruciation شكنجه‌، ازار.
Exculpate تبرئه‌ كردن‌، مبراكردن‌، روسفيدكردن‌، معذورداشتن‌.
Exculpation تبرئه‌، برائت‌.
Excurrent بيرون‌ ريزنده‌، جاري‌ شونده‌.
Excursion گردش‌، گشت‌، سير، گردش‌ بيرون‌ شهر.
Excursive بي‌ ترتيت‌، بي‌ ربط‌، اواره‌، گردنده‌.
Excursus مقاله‌ء ضميمه‌، ضميمه‌تشريحي‌، بحث‌ جزئي‌.
Excusable قابل‌ بخشش‌ و معافيت‌، بخشيدني‌، معاف‌ شدني‌.
Excuse معذرت‌ خواستن‌، تبرئه‌كردن‌.
Excuse بهانه‌، دستاويز، عذر، معذور داشتن‌، معاف‌ كردن‌،
Exeat (م‌.م‌.)اجازه‌ء خروج‌.
Execrable ملعون‌، مكروه‌، نفرت‌انگيز، زشت‌.
Execrate مكروه‌داشتن‌، نفرت‌ كردن‌ از، بدخواندن‌.
Execration نفرت‌، تنفر، نفرين‌، لعنت‌، مايه‌ءنفرت‌، زشتي‌.
Executable انجام‌ پذير.
Executable اجرا پذير، قابل‌ اجرا.
Executable Statement حكم‌ اجرا پذير.
Executant ساز زن‌، نوازنده‌.
Execute دادن‌، اعدام‌ كردن‌.
Execute اجرا كردن‌، اداره‌ كردن‌، قانوني‌ كردن‌، نواختن‌، نمايش‌
Execute اجرا كردن‌.
Execute Cycle چرخه‌ اجرا.
Execute Phase مرحله‌ اجرا.
Execution اجرا.
Execution اجرا، انجام‌، اعدام‌، ضبط‌، توقيف‌.
Execution Time زمان‌ اجرا، مدت‌ اجرا.
Execution Time حين‌ اجرا، هنگام‌ اجرا.
Executioner جلاد، دژخيم‌.
Executive اجرايي‌، مجري‌، هيئت‌ رئيسه‌.
Executive اجرايي‌، مجري‌.
Executive Program برنامه‌ اجرايي‌.
Executive Routine روال‌ اجرايي‌.
Executive System سيستم‌ اجرايي‌.
Executor مجري‌، مامور اجرا، وصي‌، قيم‌.
Executrix قيمه‌، وصيه‌، زن‌ اجراكننده‌.
Executtive جامع‌.
Exegesis (حق.) تفسير، تفسيرمتون‌ مذهبي‌ از لحاظ‌ ادبي‌ و فقهي‌
Exegesis و شرعي‌ و قضايي‌.
Exegete مفسر، تفسيركننده‌ تحت‌الفظ‌ي‌، شارح‌.
Exegetic وابسته‌ به‌ تفسير.
Exegetist (etegexe=) متخصص‌ تفسير و شرح‌ متون‌.
Exemplar نمونه‌، سرمشق‌، نظ‌ير، مانند، مثال‌، مثل‌، نسخه‌.
Exemplary شايان‌ تقليد، ستوده‌، نمونه‌وسرمشق‌.
Exempli Gratia براي‌ مثال‌.
Exemplification تمثيل‌، نمونه‌اوري‌، مثال‌ اوري‌، استنساخ‌.
Exemplify بامثال‌ فهمانيدن‌، بانمونه‌ نشان‌ دادن‌.
Exemplum حكايت‌، قصيده‌، روايت‌، مثال‌، نمونه‌، تمثيل‌.
Exempt معاف‌، ازاد، مستثني‌، معاف‌ كردن‌.
Exemption معافيت‌.
Exenterate احشاء را دراوردن‌، شكم‌ دريدن‌.
Exequy مجلس‌ ترحيم‌.
Exequy (درجمع‌) مراسم‌ تشييع‌ جنازه‌، مشايعت‌ كنندگان‌ جنازه‌،
Exercisable قابل‌ تمرين‌.
Exercise دادن‌، بكارانداختن‌.
Exercise ورزش‌، تمرين‌، مشق‌، عمل‌ كردن‌، استعمال‌ كردن‌، تمرين‌
Exercitation esicrexe=.
Exergue جاي‌ تاريخ‌ سكه‌ يا مدال‌.
Exert اعمال‌ كردن‌، بكاربردن‌، اجرا كردن‌، نشان‌ دادن‌.
Exertion ثقل‌، اعمال‌ زور، تقلا.
Exeunt صحنه‌ را ترك‌ گفتن‌.
Exfoliaion تراش‌، ورقه‌ ورقه‌ شدن‌.
Exfoliate ورقه‌ ورقه‌ شدن‌، پوسته‌ پوسته‌ شدن‌، تراشيدن‌.
Exhalant (tnelahxe=) بالارونده‌، متصاعد، بخارشونده‌، بيرون‌
Exhalant دهنده‌.
Exhale بيرون‌ دادن‌، زفيركردن‌، دم‌ براوردن‌.
Exhalent (tnalahxe=) بالارونده‌، متصاعد، بخارشونده‌، بيرون‌
Exhalent دهنده‌.
Exhaust كردن‌، بادقت‌ بحث‌ كردن‌.
Exhaust اگزوز، خروج‌ (بخار)، در رو، مفر، تهي‌ كردن‌، نيروي‌
Exhaust چيزي‌ راگرفتن‌، خسته‌ كردن‌، ازپاي‌ در اوردن‌، تمام‌
Exhaustion خستگي‌، فرسودگي‌.
Exhaustivity جامعيت‌.
Exhautless خستگي‌ ناپذير.
Exhibit نمايش‌ دادن‌، درمعرض‌ نمايش‌ قراردادن‌، ارائه‌ دادن‌،
Exhibit ابراز كردن‌.
Exhibiter (rotibihxe=) نمايش‌ دهنده‌، ارائه‌ دهنده‌.
Exhibition نمايش‌، ارائه‌، نمايشگاه‌، حقوق‌ تقاعد.
Exhibitioner نمايش‌ دهنده‌.
Exhibitionism گرائي‌.
Exhibitionism نوعي‌ انحرافات‌ جنسي‌ كه‌دران‌ شخص‌ بوسيله‌ نشان‌ دادن‌
Exhibitionism الت‌ جنسي‌ خود احساسات‌ شهواني‌ رافرومينشاند، عريان‌
Exhibitive نمايشي‌، نشان‌ دادني‌، جلوه‌ دهنده‌.
Exhibitor (retibihxe=) نمايش‌ دهنده‌، ارائه‌ دهنده‌.
Exhilarate نشاط‌ دادن‌، شادمان‌ كردن‌، روح‌ بخشيدن‌.
Exhilaration نشاط‌.
Exhort نصحيت‌ كردن‌، تشويق‌ و ترغيب‌ كردن‌.
Exhortation نصحيت‌، تشويق‌.
Exhortative ترغيبي‌.
Exhumation نبش‌ قبر.
Exhume از خاك‌ در اوردن‌، نبش‌ قبركردن‌.
Exigency ايجاب‌، لزوم‌، ضرورت‌، اضط‌رار، پيشامد.
Exigent ضروري‌، مبرم‌، محتاج‌ به‌ اقدام‌ يا كمك‌ فوري‌، فشاراور،
Exigent بحراني‌، مصر، تحميلي‌.
Exigible قابل‌ ادعا، خواستني‌، مط‌البه‌كردني‌.
Exigible (حق.) مقتضي‌، قابل‌ مط‌البه‌، قابل‌ پرداخت‌، قابل‌ تقاضا،
Exiguity كمي‌، كوچكي‌، خردي‌.
Exiguous كم‌، لاغر، خرد.
Exile تبعيد، جلاي‌ وظ‌ن‌، تبعيد كردن‌.
Eximious عالي‌، منتخب‌، ممتاز (tnellecxe، eciohc).
Exist زيستن‌، وجود داشتن‌، موجود بودن‌، بودن‌.
Existence هستي‌، وجود، زيست‌، موجوديت‌، زندگي‌، بايش‌.
Existent موجود، هست‌.
Existential وجودي‌، مربوط‌ به‌ هستي‌.
Existentialism مكتب‌ اگزيستانسياليزم‌، هستي‌ گرايي‌.
Exit خروج‌، برون‌ رفت‌، خروج‌ بازيگر از صحنه‌ء نمايش‌.
Exit دررو، مخرج‌، خارج‌ شدن‌.
Exjunction Gate دريچه‌ ياي‌ انحصاري‌.
Exocrine بخارج‌ تراوش‌ كننده‌، غده‌ء مترشحه‌ء خارجي‌، برون‌ تراو.
Exodermis (گ‌.ش‌.) لايه‌ء خارجي‌ سلولهاي‌ زنده‌ محيط‌ي‌.
Exodontia مبحث‌ دندان‌ كشي‌.
Exodontist متخصص‌ دندان‌ كشي‌.
Exodus مهاجرت‌ بني‌ اسرائيل‌ از مصر به‌ كنعان‌، خروج‌، مهاجرت‌،
Exodus مهاجرت‌ دسته‌ جمعي‌.
Exoenzyme انزيم‌ خارج‌ سلولي‌.
Exoergic ازاد كننده‌ نيرو.
Exofficio از لحاظ‌ سمت‌، از لحاظ‌ تصدي‌ مقام‌ و غيره‌.
Exogamous وابسته‌ به‌ برون‌ همسري‌ يا برون‌ پيوندي‌.
Exogamy برون‌ پيوندي‌، ازدواج‌ با افراد خارج‌ از قبيله‌، برون‌
Exogamy همسري‌.
Exogenous (گ‌.ش‌.) برون‌ روينده‌، دولپه‌، پيدازا، برون‌ زاد.
Exogenous بروني‌.
Exogenous Event رويداد بروني‌.
Exonerate تبرئه‌ كردن‌، روسفيد كردن‌، مبرا كردن‌.
Exoneration تبرئه‌، روسفيدي‌.
Exorable قابل‌ تحريك‌ در مقابل‌ التماس‌، (مج.) دل‌ رحيم‌، نرم‌.
Exorbitance (ycnatibroxe=) زيادي‌، افراط‌، بيش‌ از حد، گزافي‌.
Exorbitant گزاف‌.
Exorcise اخراج‌ كردن‌ (ارواح‌ پليد)، تط‌هير كردن‌، دفع‌ كردن‌.
Exorcism ط‌رد(روح‌ پليد)، جنگيري‌.
Exordial مربوط‌ به‌ اغاز يا مقدمه‌.
Exordium ديباچه‌، سراغاز، مقدمه‌، سردفتر، اغاز، اول‌ هر چيزي‌.
Exoskeleton مو و غيره‌.
Exoskeleton پوشش‌ محافظ‌ه‌ خارجي‌ حيوان‌، استخوان‌ بندي‌ خارجي‌، ناخن‌،
Exosphere قسمت‌ خارجي‌ جو، جو(vvaj) خارجي‌.
Exospore هاگ‌ غير جنسي‌.
Exoteric خارجي‌، زود فهم‌، عمومي‌، قابل‌ فهم‌ عوام‌.
Exothermal (cimrehtoxe=) حرارت‌ زا، تشكيل‌ شده‌ در اثر حرارت‌.
Exothermic (lamrehtoxe=) حرارت‌ زا، تشكيل‌ شده‌ در اثر حرارت‌.
Exotic بيگانه‌، عجيب‌ وغريب‌، مرموز، خوش‌ رنگ‌.
Expand منبسط‌ كردن‌، توسعه‌ دادن‌، بسط‌ دادن‌، پهن‌ كردن‌،
Expand به‌تفصيل‌ شرح‌ دادن‌.
Expand بسط‌ دادن‌، بسط‌ يافتن‌، منبسط‌ شدن‌.
Expandability بسط‌ پذيري‌، قابليت‌ انبساط‌.
Expandable بسط‌ پذير، قابل‌ انبساط‌.
Expanded بسط‌ يافته‌، مبسوط‌، منبسط‌ شده‌.
Expandede Order ترتيب‌ مبسوط‌.
Expander بسط‌ دهنده‌، منبسط‌ كننده‌.
Expanse پهنا، وسعت‌، فضاي‌ زياد، بسط‌ و توسعه‌، گسترش‌.
Expansible گسترش‌ پذير، كش‌ امدني‌، انبساط‌ پذير.
Expansion توسعه‌، بسط‌، انبساط‌.
Expansion بسط‌، انبساط‌.
Expansionism توسعه‌ط‌لبي‌.
Expansive متمايل‌ به‌ توسعه‌.
Expatiate اط‌ناب‌ كردن‌، به‌ تفصيل‌ شرح‌ دادن‌.
Expatiation شرح‌ پر تفصيل‌.
Expatriate تبعيدي‌.
Expatriate از كشور خود راندن‌، تبعيد كردن‌، ترك‌ كردن‌ ميهن‌،
Expatriation جلاي‌ وط‌ن‌.
Expect چشم‌ داشتن‌، انتظ‌ار داشتن‌، منتظ‌ر بودن‌، حامله‌ بودن‌.
Expectance حاملگي‌، بارداري‌.
Expectance (ycnatcepxe) انتظ‌ار، اميد، توقع‌، احتمال‌، پيش‌ بيني‌،
Expectancy (ecnatcepxe) انتظ‌ار، اميد، توقع‌، احتمال‌، پيش‌ بيني‌،
Expectancy حاملگي‌، بارداري‌.
Expectant ابستن‌، درانتظ‌ار.
Expectation انتظ‌ار، چشم‌ داشت‌، توقع‌.
Expected Value ارزش‌ منتظ‌ره‌.
Expectorant خلت‌(خلط‌)اور، اخلاط‌ اور، بلغم‌ اور، كف‌ اور.
Expedience (ycneidepxe) شتاب‌، عجله‌، كارمهم‌، اقدام‌ مهم‌، اقتضاء
Expediency (ecneidepxe) شتاب‌، عجله‌، كارمهم‌، اقدام‌ مهم‌، اقتضاء
Expedient مقتضي‌، مصلحت‌، مناسب‌، تهوراميز.
Expedite تسريع‌ كردن‌ در، پيش‌ بردن‌، شتابان‌.
Expedition تسريع‌، سفر، اردوكشي‌، هيئت‌ اعزامي‌.
Expeditionary وابسته‌ به‌ قشون‌ كشي‌ يا هيئت‌ اعزامي‌.
Expeditious از روي‌ عجله‌، ضروري‌.
Expel بيرون‌ انداختن‌، منفصل‌ كردن‌، بزور خارج‌ كردن‌.
Expellable قابل‌ اخراج‌.
Expellant (tnellepxe) خارج‌ كننده‌، دافع‌، مسهل‌.
Expellent (tnallepxe) خارج‌ كننده‌، دافع‌، مسهل‌.
Expend خرج‌ كردن‌، صرف‌ كردن‌، مصرف‌ كردن‌.
Expendable قابل‌ خرج‌، مصرف‌ پذير.
Expenditure برامد، هزينه‌، خرج‌، مخارج‌، صرف‌، مصرف‌، پرداخت‌.
Expense برامد، هزينه‌، خرج‌، (مخارج‌) مصرف‌، فديه‌.
Expense Account حساب‌ هزينه‌، صورت‌ هزينه‌، حساب‌ خرج‌.
Expensive گران‌، پرخرج‌.
Experience اروين‌، ورزيدگي‌، كارازمودگي‌، تجربه‌، ازمايش‌،
Experience تجربه‌كردن‌، كشيدن‌، تحمل‌ كردن‌، تمرين‌ دادن‌.
Experience ازمودگي‌، تجربه‌، تجربه‌ كردن‌، تحمل‌ كردن‌.
Experienced ورزيده‌، با تجربه‌.
Experiential تجربي‌.
Experiment ازمايش‌، تجربه‌، امتحان‌، عمل‌، تدبير، تجربه‌كردن‌،
Experiment ازمايش‌ كردن‌.
Experiment ازمايش‌، تجربه‌.
Experimental ازمايشي‌.
Experimental ازمايشي‌، تجربي‌.
Experimentation ازمايش‌.
Expert ويژه‌گر، ويژه‌كار، متخصص‌، كارشناس‌، ماهر، خبره‌.
Expertism تفتيش‌ و رسيدگي‌ خبره‌، كارشناسي‌، تخصصي‌.
Expertize قضاوت‌ كردن‌، اظ‌هارنظ‌رفني‌ كردن‌.
Expertize (پس‌ از مط‌العه‌ء دقيق‌) نظ‌ريه‌ فني‌ دادن‌، استادانه‌
Expiable كفاره‌ پذير.
Expiate كفاره‌ دادن‌، پاك‌ كردن‌، جبران‌ كردن‌.
Expiation كفاره‌ دادن‌.
Expiration انقضا، سپري‌ شدن‌، خاتمه‌، بازدم‌، دم‌ براوردن‌.
Expiration انقضا.
Expiration Date تاريخ‌ انقضا.
Expire سپري‌ شدن‌، بپايان‌ رسيدن‌، سرامدن‌، دم‌ براوردن‌، مردن‌.
Expire منقضي‌ شدن‌، سپري‌ شدن‌.
Expiry خاتمه‌، انقضاء.
Explain توضيح‌ دادن‌، روشن‌ كردن‌، باتوضيح‌ روشن‌ كردن‌، شرح‌ دادن‌
Explainable قابل‌ شرح‌.
Explanation توضيح‌، تعريف‌، بيان‌، شرح‌، تعبير، تفسير.
Explanatory توضيحي‌، شرحي‌، بيانگر، روشنگر.
Expletive (yrotelpxe) اشباعي‌، جايگير، تكميل‌ كننده‌، پركننده‌.
Expletory (evitelpxe) اشباعي‌، جايگير، تكميل‌ كننده‌، پركننده‌.
Explicable قابل‌ توضيح‌.
Explicate ظ‌اهركردن‌.
Explicate تفسيركردن‌، تاويل‌ كردن‌، توضيح‌ دادن‌، روشن‌ كردن‌،
Explicit صريح‌، روشن‌، واضح‌، اشكار، صاف‌، ساده‌.
Explicit صريح‌.
Explicit Address نشاني‌ صريح‌.
Explode محترق‌ شدن‌، منفجر شدن‌، تركيدن‌، منبسط‌ كردن‌، گسترده‌
Explode كردن‌.
Explodent (evisolpxe) منفجر شونده‌، منفجر.
Exploit (.n): رفتار، كردار، عمل‌، كاربرجسته‌، شاهكار،
Exploit كردن‌ از، استثمار كردن‌.
Exploit (.tv): بكار انداختن‌، استخراج‌ كردن‌، بهره‌ برداري‌
Exploitation بهره‌ برداري‌، انتفاع‌، استخراج‌، استثمار.
Exploration اكتشاف‌، استكشاف‌، سياحت‌ اكتشافي‌، شناسايي‌.
Exploratory اكتشافي‌.
Explore سياحت‌ كردن‌، اكتشاف‌ كردن‌، كاوش‌ كردن‌.
Explorer سياح‌، جستجوگر، مكتشف‌.
Explosion انفجار، بيرون‌ ريزي‌، سروصدا، هياهو.
Explosive منفجر شونده‌.
Exponent تعريف‌ كننده‌، شرح‌ دهنده‌، نماينده‌، توان‌.
Exponent نما، توان‌.
Exponent Bias پيشقدر نمايي‌.
Exponential تعريفي‌، تشريحي‌.
Exponential نمايي‌.
Exponentiation بتوان‌ رساندن‌.
Export صادر كردن‌، بيرون‌ بردن‌، كالاي‌ صادره‌، صادرات‌.
Exportable قابل‌ صدور.
Exportation صدور.
Exporter صادركننده‌.
Expose نمايش‌ دادن‌، افشاءكردن‌.
Expose بي‌پناه‌ گذاشتن‌، بي‌ حفاظ‌ گذاردن‌، درمعرض‌ گذاشتن‌،
Exposition شرح‌، بيان‌، تفسير، عرضه‌، نمايشگاه‌.
Expositive توضيحي‌، تشريحي‌، نمايشي‌، نمايشگاهي‌، تفسيري‌.
Expositor توضيح‌ دهنده‌.
Expository توضيحي‌، تفسيري‌، نمايشي‌.
Expostulate سرزنش‌ دوستانه‌ كردن‌، عتاب‌ كردن‌.
Expostulation عتاب‌، سرزنش‌.
Exposure درمعرض‌ گذاري‌، اشكاري‌، افشاء، نمايش‌، ارائه‌.
Expound تفسيركردن‌، به‌تفصيل‌ شرح‌ دادن‌، واضح‌ كردن‌.
Express اظ‌هارداشتن‌، بيان‌ كردن‌، اداكردن‌، سريع‌ السير، صريح‌،
Express روشن‌، ابراز كردن‌.
Express بيان‌ كردن‌، سريع‌.
Expression بيان‌، تجلي‌، ابراز، كلمه‌بندي‌، سيما، قيافه‌.
Expression مبين‌، بيان‌.
Expressionless قيافه‌ ناگويا.
Expressive رسا، پرمعني‌، حاكي‌، اشاره‌كننده‌، مشعر.
Expressly صريحا، فورا.
Expressway تندراه‌، شاهراه‌ مخصوص‌ وسايط‌ سريع‌ السير.
Expropriate سلب‌ مالكيت‌ كردن‌ از، از تملك‌ در اوردن‌.
Expropriation سلب‌ مالكيت‌.
Expulsion اخراج‌، دفع‌، راندگي‌، بيرون‌ شدگي‌، تبعيد.
Expunction پاك‌ شدگي‌، حك‌، پاك‌ سازي‌، محوسازي‌، تراشيدگي‌.
Expunge محوكردن‌، تراشيدن‌، نابود كردن‌، حذف‌ كردن‌از.
Expurgate تط‌هير كردن‌، حذف‌ كردن‌، تصفيه‌ء اخلاقي‌ كردن‌.
Expurgatory تصفيه‌ كننده‌، تهذيبي‌.
Exquisite سخت‌.
Exquisite نفيس‌، بديع‌، عالي‌، دلپسند، مط‌بوع‌، حساس‌، دقيق‌، شديد،
Exsanguinate خون‌ گرفتن‌ از، خون‌ كشيدن‌ از، بي‌ خون‌ كردن‌.
Exscind بريدن‌، قط‌ع‌ كردن‌، جداكردن‌.
Exsect بريدن‌، دراوردن‌، قط‌ع‌ كردن‌.
Exsert بيرون‌ دادن‌، برامده‌ بودن‌، جلو دادن‌.
Exsiccate خشكانيدن‌، خشك‌ كردن‌.
Extant موجود و باقي‌(ازكتاب‌ وغيره‌).
Extant موجود، داراي‌ هستي‌، (ك‌.) پديدار، باقي‌ مانده‌، نسخه‌ء
Extemporal في‌ البديهه‌، ارتجالي‌، بي‌ انديشه‌، بي‌ مط‌العه‌.
Extemporary suoenaropmetxe=yropmetxe=.
Extempore بط‌ورفي‌ البديهه‌.
Extemporization بالبداهه‌ گويي‌.
Extemporize مط‌العه‌ درست‌ كردن‌.
Extemporize بالبداهه‌گفتن‌، فورا تهيه‌ كردن‌، بي‌انديشه‌ يا بي‌
Extend درازكردن‌، ط‌ول‌ دادن‌، رساندن‌، ادامه‌دادن‌، تمديدكردن‌،
Extend منبسط‌ كردن‌.
Extend توسعه‌ دادن‌، تمديد كردن‌، عموميت‌ دادن‌.
Extendable توسعه‌ پذير، قابل‌ تمديد، قابل‌ تعميم‌.
Extended مط‌ول‌، تمديد شده‌.
Extended Precision دقت‌ توسعه‌ يافته‌.
Extendeo Core حافظ‌ه‌ چنبره‌اي‌ توسعه‌ يافته‌.
Extender بسط‌ دهنده‌، توسعه‌ دهنده‌، ادامه‌ دهنده‌، پوشا.
Extensibility توسعه‌ پذيري‌، قابليت‌ تمديد.
Extensible قابل‌ تمديد، منبسط‌ شدني‌.
Extensible توسعه‌ پذير، قابليت‌ تمديد، قابل‌ تعميم‌.
Extensible Language زبان‌ توسعه‌ پذير.
Extensile (elbisnetxe) قابل‌ بسط‌، قابل‌ كشش‌، قابل‌ تعميم‌.
Extension اضافي‌، الحاقي‌، كشش‌، تمديد، بسط‌، توسعه‌، گسترش‌.
Extension توسيع‌، تمديد، تعميم‌، تلفن‌ فرعي‌.
Extensive پهناور، وسيع‌، بزرگ‌، بسيط‌، كشيده‌.
Extensor (تش‌.) عضله‌ء منبسط‌، ماهيچه‌ءبازكننده‌.
Extent وسعت‌، فراخي‌، اندازه‌، حد، مقدار، حوزه‌.
Extent وسعت‌، اندازه‌.
Extenuate قلمداد كردن‌.
Extenuate كردن‌، نازك‌ كردن‌، كم‌ تقصيرقلمدادكردن‌، كم‌ارزش‌
Extenuate رقيق‌ كردن‌، تخفيف‌ دادن‌، كاستن‌ از، كم‌كردن‌، كوچك‌
Extenuating تخفيف‌ دهنده‌.
Extenuation كاستي‌، نازكي‌، كمي‌.
Exterior بيروني‌، خارجي‌، ظ‌اهري‌، واقع‌ در سط‌ح‌ خارجي‌.
Exterior Angle تقاط‌ع‌ يك‌ خط‌ بادوخط‌ موازي‌.
Exterior Angle زاويه‌ءخارجي‌ كثيرالاضلاع‌، زواياي‌ خارجي‌ حاصله‌ از
Exteriorization صورت‌ خارجي‌ دادن‌ به‌.
Exteriorize ظ‌اهر يا وجود خارجي‌ دادن‌.
Exteriorize ظ‌اهري‌ دانستن‌، بصورت‌ ظ‌اهرفهميدن‌ يا فهاندن‌، صورت‌
Exterminate برانداختن‌، بكلي‌ نابودكردن‌، منهدم‌ كردن‌، منقرض‌ كردن‌،
Exterminate دفع‌ افات‌ كردن‌.
Extermination براندازي‌، نابودي‌، دفع‌ افات‌.
Exterminator دافع‌ حشرات‌، نابودكننده‌، براندازگر.
Extern روزانه‌.
Extern بيروني‌، خارجي‌، ظ‌اهري‌، واقع‌ در خارج‌، كمك‌ پزشك‌
External خارج‌، بيرون‌، ظ‌اهر، سط‌ح‌، ظ‌واهر، بيروني‌، خارجي‌.
External خارجي‌.
External Delay تاخير خارجي‌.
External Docuhentation مستندات‌ خارجي‌.
External Interrupt وقفه‌ خارجي‌.
External Menory حافظ‌ه‌ خارجي‌.
External Reperence ارجاع‌ خارجي‌.
External Sort جور كردن‌ خارجي‌.
External Storage انباره‌ خارجي‌.
External Store انباره‌ خارجي‌.
External Variable متغير خارجي‌.
Externality بيگانگي‌، احوال‌ ظ‌اهري‌، وقوع‌ درخارج‌.
Externalization خارجي‌ كردن‌.
Externalize خارجي‌ كردن‌، ظ‌اهري‌ ساختن‌، وجودخارجي‌، واقعيت‌ خارجي‌
Externalize قائل‌ شدن‌ (براي‌).
Exteroceptive محرك‌ خارجي‌، وابسته‌ به‌ محرك‌ خارجي‌.
Exteroceptor عضو حسي‌ كه‌ توسط‌ محرك‌ خارجي‌ تحريك‌ مي‌شود.
Exterritorial (lairotirretartxe) خارج‌ الملكتي‌، برون‌ مرزي‌.
Extinct معدوم‌، ازبين‌ رفته‌، منقرض‌، تمام‌ شده‌، مرده‌، منسوخه‌،
Extinct خاموش‌ شده‌، ناياب‌.
Extinction اط‌فاء، خاموش‌ سازي‌، اعدام‌، انهدام‌، انقراض‌.
Extinguish خاموش‌ كردن‌، خفه‌كردن‌، فرونشاندن‌، كشتن‌، منقرض‌ كردن‌.
Extinguishable خاموش‌ كردني‌.
Extirpate كردن‌.
Extirpate ازبن‌ كندن‌، ريشه‌كن‌ كردن‌، ازبين‌ بردن‌، بكلي‌ نابود
Extirpation نابودي‌، ريشه‌ كني‌.
Extol (llotxe) بلندكردن‌، ارتقاءدادن‌، اغراق‌ گفتن‌، ستودن‌.
Extorsion زياده‌ستاني‌، اخذ باجبار و زور، اخاذي‌، كره‌ و اجبار.
Extort بزورگرفتن‌، بزور تهديد يا شكنجه‌ گرفتن‌، اخاذي‌ كردن‌،
Extort زياد ستاندن‌.
Extortion اخذ بزور و عنف‌، اخاذي‌، اجحاف‌، زياده‌ ستاني‌.
Extortionary زياده‌ ستان‌، زياد، اخاذ، گزاف‌.
Extortionate زياده‌ ستان‌، زياد، اخاذ، گزاف‌.
Extortioner كلاش‌، اخاذ.
Extortionist كلاش‌، اخاذ.
Extra زيادي‌، زائد، فوق‌العاده‌، اضافي‌، بزرگ‌، يدكي‌،
Extra (پيشوند) خارجي‌، بسيار، خيلي‌.
Extracellular خارج‌ سلولي‌، واقع‌ درخارج‌ سلولهاي‌ بدن‌.
Extract كردن‌، شيره‌، عصاره‌، زبده‌، خلاصه‌.
Extract عصاره‌گرفتن‌، بيرون‌ كشيدن‌، استخراج‌ كردن‌، اقتباس‌
Extract استخراج‌ كردن‌.
Extractable قابل‌ كشيدن‌(مثل‌ دندان‌)، استخراج‌ شدني‌.
Extraction عصاره‌گيري‌، عصاره‌، اصل‌ ونسب‌، استخراج‌.
Extractor استخراج‌ كننده‌.
Extracurricular برنامه‌اي‌.
Extracurricular فعاليت‌ هاي‌ فوق‌ برنامه‌اي‌ دانش‌ اموز(مانندورزش‌) فوق‌
Extradite كشور اصليشان‌ تسليم‌ كردن‌.
Extradite مقصرين‌ را پس‌ دادن‌، مجرمين‌ مقيم‌ كشور بيگانه‌ را به‌
Extradition استرداد محرمين‌ بدولت‌ متبوعه‌، اصل‌ استرداد مجرمين‌.
Extragalactic (نج.) خارج‌ كهكشاني‌.
Extrajudicial ازصلاحيت‌ قضايي‌.
Extrajudicial خارج‌ از موضوع‌ مط‌رح‌ شده‌ دردادگاه‌، غيررسمي‌، خارج‌
Extralegal غيرقانوني‌، ماوراي‌ قانون‌.
Extralimital بي‌ حد، نامحدود(در مورد انواع‌ موجودات‌).
Extramarital (suoretluda=) خارج‌ ازدواجي‌، زناكارانه‌، زاني‌.
Extramundane بيرون‌ از جهان‌ يادنيا، خارج‌ دنيايي‌.
Extramural خارج‌ از حصار شهر، مربوط‌ به‌خارج‌ از دانشگاه‌.
Extraneous خارجي‌، خارج‌ از قلمرو چيزي‌، غيراصلي‌، تصادفي‌، فرعي‌.
Extraordinary فوق‌ العاده‌، غيرعادي‌، شگفت‌ اور.
Extrapolate ازروي‌ قرائن‌ و امارات‌ پيش‌ بيني‌ كردن‌، قياس‌ كردن‌،
Extrapolate استقراءنمودن‌.
Extrapolate برون‌ يابي‌ كردن‌.
Extrapolation برون‌ يابي‌.
Extrasensory ماوراي‌ احساس‌ معمولي‌، خارج‌ از احساس‌ عادي‌.
Extrasystole (ط‌ب‌) اكستراسيستول‌، ضربان‌ اضافي‌ قلب‌.
Extraterrestrial بيرون‌ از محيط‌ زمين‌، ماوراي‌ عالم‌ خاكي‌.
Extraterritorial واقع‌ درخارج‌ قلمرو داخلي‌، خارج‌ مملكتي‌.
Extrauterine (تش‌.) خارج‌ رحمي‌، بيرون‌ زهداني‌.
Extravagance افراط‌، گزافگري‌، زياده‌روي‌، بي‌اعتدالي‌.
Extravagant گزافگر، غيرمعقول‌، عجيب‌، غريب‌، گزاف‌، مفرط‌.
Extravaganza اثر يا تصنيف‌ (ادبي‌ و موسيقي‌ يا نمايشنامه‌) ازيك‌
Extravaganza شخصيت‌ خيالي‌، اثرخيالي‌، فانتزي‌، گزاف‌ گويي‌، اغراق‌.
Extravagate سرگردان‌ شدن‌.
Extravagate ازحداعتدال‌ بيرون‌ رفتن‌، منحرف‌ شدن‌، كارنامعقول‌ كردن‌،
Extravasate انداختن‌، بداخل‌ بافت‌ ريختن‌، نشست‌ كردن‌.
Extravasate ازمجراي‌ ط‌بيعي‌بيرون‌ رفتن‌، ازمجراي‌ خود بيرون‌
Extravascular (تش‌.) خارج‌ رگي‌، غيررگي‌، فاقدرگ‌.
Extreme بينهايت‌، خيلي‌ زياد، حداكثر، درمنتهي‌اليه‌،
Extreme دورترين‌نقط‌ه‌، فزوني‌، مفرط‌.
Extreme Unction مسح‌ اخري‌ تدهين‌ دم‌ مرگ‌ كاتوليك‌ ها.
Extremely بشدت‌، بافراط‌.
Extremism فزونگرايي‌، افراط‌ كاري‌، عقيده‌افراط‌ي‌، افراط‌ گرايي‌.
Extremity نهايت‌، حدنهايي‌، انتها، سر، ته‌، انتها، مضيقه‌، شدت‌.
Extremum (ر.) حداكثر يا حداقل‌ تابع‌ رياضي‌.
Extricable خلاص‌ شدني‌.
Extricate رها كردن‌، خلاصي‌ بخشيدن‌، ازاد كردن‌.
Extrication خلاصي‌، رهايي‌، ازاد كردن‌.
Extrimist افراط‌ي‌، تندرو، فزونرو.
Extrinsic داراي‌ مبداء خارجي‌، بيروني‌، خارجي‌، فرعي‌، جزئي‌،
Extrinsic ضميمه‌، اتفاقي‌، تصادفي‌، عارضي‌.
Extrinsic Factor (ط‌ب‌) عامل‌ خارجي‌، عامل‌ ضد كم‌خوني‌ وخيم‌.
Extroversion توجه‌ شخص‌ به‌ بيرون‌ از خود، برون‌گرايي‌.
Extroversion (noisrevartxe) (گ‌.ش‌.) رويش‌ بروني‌، برگشتگي‌ به‌بيرون‌،
Extrovert افكارش‌ متوجه‌ بيرون‌ ازخودش‌ است‌، برون‌گراي‌.
Extrovert (trevartxe) داراي‌ رويش‌ بروني‌، شخصي‌ كه‌ تمام‌عقايد و
Extrude ازقالب‌ دراوردن‌.
Extrude بيرون‌انداختن‌، تبعيدكردن‌، دفع‌كردن‌، بيرون‌امدن‌،
Extrusion اخراج‌، بيرون‌اندازي‌، بيرون‌امدگي‌، انفصال‌.
Exuberance فراواني‌، بسياري‌، وفور، فرط‌ فيض‌، كثرت‌.
Exuberant فراوان‌، پرپشت‌، فيض‌ بخش‌، پربركت‌.
Exuberate باروربودن‌، افاضه‌شدن‌.
Exuberate فراوان‌ بودن‌، بسياربودن‌، وفورداشتن‌، لبريزبودن‌،
Exudate نشست‌.
Exudate ماده‌ء تراويده‌، ماده‌ء مترشحه‌، ترشح‌ التهابي‌، برون‌
Exudation تراوش‌، برون‌ نشست‌.
Exude تراوش‌ كردن‌، بيرون‌ امدن‌، افشاندن‌.
Exult (م‌.ل‌.) جست‌ وخيزكردن‌، بوجدوط‌رب‌ امدن‌، خوشي‌كردن‌،
Exult شادي‌كردن‌، وجدكردن‌.
Exultance وجد و شادي‌، جست‌ وخيز.
Exultant شاد، جست‌ و خيزكننده‌.
Exultation شادي‌، وجدوسرور، شادماني‌ازفتح‌ و ظ‌فر.
Exurb ناحيه‌ يا منط‌قه‌ء خارج‌ شهري‌.
Exurbanite حومه‌نشين‌، ساكن‌ خارج‌ شهر.
Exurbia منط‌قه‌وسيعي‌ ازنواحي‌ خارج‌ شهر، حومه‌شهر.
Exuviae پوشش‌ يا پوست‌ حيوانات‌ پس‌ از انداخته‌ شدن‌ (مثل‌ پوست‌
Exuviae مار).
Exuvial مربوط‌ به‌ پوست‌ انداخته‌ شده‌.
Exuviate (tlom) پوست‌ انداختن‌.
Eyas (ج‌.ش‌.) قوش‌ اشياني‌، قوش‌ دست‌ ط‌ولك‌.
Eye چشم‌، ديده‌، بينايي‌، دهانه‌، سوراخ‌ سوزن‌، دكمه‌ يا گره‌
Eye پاييدن‌.
Eye سيب‌ زميني‌، مركز هر چيزي‌، كاراگاه‌، نگاه‌كردن‌، ديدن‌،
Eye Catcher چيزجالب‌ توجه‌، چيز چشم‌گير، جالب‌ نظ‌ر.
Eye Dialect لهجه‌ء واضح‌ و هجايي‌.
Eye Opener چشم‌ بازكن‌، چيزشگفت‌ اور، ترس‌ اور.
Eyeball كره‌ء چشم‌، تخم‌چشم‌، مردمك‌ چشك‌، ني‌ني‌ چشم‌.
Eyebolt پيچ‌ سر سوراخ‌، پيچي‌ كه‌ درانتهاي‌ ان‌ سوراخ‌ وجود دارد.
Eyebright روشن‌، درخشان‌، (گ‌.ش‌.) گل‌ خوش‌.
Eyebrow ابرو، (معماري‌) گچ‌بري‌ هلالي‌ بالاي‌ پنجره‌.
Eyecup چشم‌شوي‌، ظ‌رف‌ چشم‌ شويي‌.
Eyedropper قط‌ره‌چكان‌ چشم‌.
Eyeful مقدار زياد، زيبا.
Eyeglass عينك‌ فنري‌، عينك‌، عينك‌ يك‌ چشم‌، شيشه‌ءدوربين‌ ياذره‌بين‌
Eyelash مژه‌، مژگان‌.
Eyelet (م‌.ل‌.) چشم‌ كوچك‌، حلقه‌، چشم‌، سوراخ‌، روزنه‌، مزغل‌.
Eyelid پلك‌، پلك‌ چشم‌، جفن‌.
Eyepiece عدسي‌ سردوربين‌ ياميكروسكپ‌.
Eyeshot چشم‌ رس‌.
Eyesight ديد، بينايي‌، مراقبت‌، بينش‌.
Eyesore چيز بدنما، مايه‌ نفرت‌، (م‌.م‌.) چشم‌ درد.
Eyespot چشم‌ رشدنكرده‌ و ناقص‌.
Eyespot لكه‌اي‌ كه‌ شبيه‌ چشم‌ است‌، چشم‌ اوليه‌، چشم‌ ابتدايي‌،
Eyestrain خستگي‌ چشم‌، فشار باصره‌.
Eyestrings ومرگ‌ از هم‌ گسيخته‌ مي‌گردد.
Eyestrings (تش‌.) ضمائم‌ چشمي‌ كه‌ سابقا معتقد بودند هنگام‌ كوري‌
Eyetooth دندان‌ ناب‌ (انياب‌)، (مج.) چيزپرارزش‌.
Eyewash مايع‌ چشم‌ شويي‌، داروي‌ چشم‌، تظ‌اهر.
Eyewink چشمك‌، اشاره‌با چشم‌.
Eyewitness (حق.)، شاهد عيني‌، گواه‌خودديده‌، گواهي‌ مستقيم‌،
Eyewitness گواهي‌ چشمي‌، شاهدبراي‌العين‌.
Eyre دادگاه‌سيار، سياحت‌، گردش‌ دوراني‌.
Eyrie eirea=.
e-c-e (economic commission for european)کميسيون اقتصادى اروپاقانون ـ فقه : کميسيونى که در بطن شوراى اقتصادى و اجتماعى سازمان ملل براى هماهنگ کردن روشهاى اقتصادى دولتها در جهت افزايش فعاليتهاى اقتصادى اروپا و نيز بسط و گسترش روابط اقتصادى کشورهاى اروپايى با يکديگر تشکيل شده است
e-c-s-c (european coal & steel commissioجامعه ذغالسنگ و فولاد اروپا،سازمان متشکل از نمايندگان بلژيک ،فرانسه ،جمهورى فدرال المان ،ايتالياقانون ـ فقه : لوکزامبورگ و هلند که وظيفه اش نظارت بر توليد و فروش ذغالسنگ و فولاد است
e-f-t-a (european free trade associationاتحاديه تجارت ازاد اروپا،اتحاديه متشکل از کشورهاى انگلستان ،اتريش ،پرتقال ،دانمارک ،سوئد،سويس ،نروژقانون ـ فقه : فنلاند که تعرفه گمرکى و سود بازرگانى را در معاملات فيمابين خود از ميان برداشته اند
e-r-p (european recovery programme)برنامه ترميم اروپا،برنامه اى که امريکا از سال 1947 تا 1951 بر مبناى پيشنهاد شانزده کشور اروپايى ،جهت کمک به توسعه اقتصادى کشورهاى اروپاقانون ـ فقه : اجرا کرد و کمکهايى که در چهارچوب اين برنامه به اروپا شد بيشتر کمکهاى مارشال ناميده مى شوند
eastern european mutual assisstance treaقانون ـ فقه : پيمان کمک متقابل اروپاى شرقىwarsaw treaty
ecafe (economic commission for europe)اکافهقانون ـ فقه : کميسيون اقتصادى اسيا و خاور دور که در سال 1947 در سازمان ملل تشکيل شده است
economic interpretation of historyبازرگانى : تفسير اقتصادى تاريخ
edward's personal preference scheduleروانشناسى : مقياس ادوارد براى رجحانهاى شخصى
effective collision cross-sectionالکترونيک : سطح مقطع برخورد موثر
effective input (output) capacitanceظرفيت موثر ورودى( خروجى)الکترونيک : ظرفيت موثر ورودى
efficient allocation of resourcesبازرگانى : تخصيص کاراى منابع
elasticity of factor substitutionکشش جانشينى عوامل مقياسى از درجه قابليت جانشينى بين عوامل توليد،در هر فرايند توليدىبازرگانى : وقتى که قيمت نسبى عوامل تغيير ميکند.
electric convulsive therapy (ect)درمان با تشنج برقى( اى سى تى)روانشناسى : درمان با تشنج برقى
electrically erasable read only memoryکامپيوتر : حافظه الکترونيکى پاک شدنى فقط خواندنى
electronic counter counter measuresعلوم نظامى : اقدامات ضد ضد الکترونيکى
electronic countermea sures (e.c.m)اقدامات ضد الکترونيکىعلوم نظامى : پيش گيريهاى ضد الکترونيکى
electronic data processing systemکامپيوتر : سيستم پردازش الکترونيکى داده
electrophilic aromatic substitutionشيمى : استخلاف الکترون دوستى اروماتيکى
electrostatic crystal field theoryشيمى : نظريه الکتروستاتيکى ميدان بلور
emission of seminal fluids during orgasmقانون ـ فقه : انزال
employer's liability insurance companyعلوم مهندسى : شرکت بيمه
endowment for the benefit of the publicقانون ـ فقه : وقف بر مصالح عامه
endowments to the private individualsقانون ـ فقه : اوقاف خاصه
energizing in field-o phase rotationعلوم مهندسى : تغذيه ميدان دوار
enewal of contract by tacit agreementبازرگانى : تجديد توافق بر اساس توافق ضمنى
enhanced expanded memory specificationکامپيوتر : مشخصات حافظه گسترشى پيشرفته
enter into partnership with someoneبا کسى شريک شدنقانون ـ فقه : شرکت کردن شراکت کردن
epi (eysenck personality inventory)اى پى اى( پرسشنامه شخصيتى ايسنک)روانشناسى : اى پى اى
equivalent circuit of a contact rectifieالکترونيک : مدار هم ارز يکسوکننده مجاورتى
equivalent diode of a multielectrode valالکترونيک : لامپ دو قطبى هم ارز چند قطبى
erasable programmable read only memoryکامپيوتر : eprom
errors and omissions expected (e.& o.e.)بازرگانى : باستثناى اشتباهات و چيزهايکه از قلم افتاده اين عبارت روى صورت حسابها نوشته ميشود و يعنى مسئوليت اشتباهات بعهده شرکت نميباشد
essential elements of information (eei)عناصر اصلى اخبارعلوم نظامى : عناصر اصلى اطلاعات
estimated time of departure (etd)بازرگانى : زمان تقريبى عزيمت
european academic research networkکامپيوتر : شبکه پژوهشى دانشگاهى اروپا
european committee for standardizationبازرگانى : کميته اروپايى استاندار
european community competition rulesبازرگانى : مقررات رقابت در جامعه اروپا
european economic community (eec)بازرگانى : جامعه اقتصادى اروپا
evidance in substanttiation of claimsقانون ـ فقه : ادله اثبات دعوى
exchange of instruments of ratificationقانون ـ فقه : مبادله اسناد دال بر تصديق وتصويب موضوع مورد توافق يا تصويب معاهده
examination of witness's eligibilityقانون ـ فقه : تزکيه
exchange of property for propertyقانون ـ فقه : مبادله مال به مال
excitatory postsynaptic potentialروانشناسى : پتانسيل تحريکى پس سيناپسى
exemption from territorial jurisdictionقانون ـ فقه : معافيت از سيستم حقوقى يک کشور
extended industry standard architectureکامپيوتر : معمارى استاندارد صنعت توسعه پذير
eysenck personality inventory (epi)پرسشنامه شخصيتى ايسنک( اى پى اى)روانشناسى : پرسشنامه شخصيتى ايسنک
e-c-e (economic commission for european)کميسيون اقتصادى اروپاقانون ـ فقه : کميسيونى که در بطن شوراى اقتصادى و اجتماعى سازمان ملل براى هماهنگ کردن روشهاى اقتصادى دولتها در جهت افزايش فعاليتهاى اقتصادى اروپا و نيز بسط و گسترش روابط اقتصادى کشورهاى اروپايى با يکديگر تشکيل شده است
e-c-s-c (european coal & steel commissioجامعه ذغالسنگ و فولاد اروپا،سازمان متشکل از نمايندگان بلژيک ،فرانسه ،جمهورى فدرال المان ،ايتالياقانون ـ فقه : لوکزامبورگ و هلند که وظيفه اش نظارت بر توليد و فروش ذغالسنگ و فولاد است
e-f-t-a (european free trade associationاتحاديه تجارت ازاد اروپا،اتحاديه متشکل از کشورهاى انگلستان ،اتريش ،پرتقال ،دانمارک ،سوئد،سويس ،نروژقانون ـ فقه : فنلاند که تعرفه گمرکى و سود بازرگانى را در معاملات فيمابين خود از ميان برداشته اند
e-r-p (european recovery programme)برنامه ترميم اروپا،برنامه اى که امريکا از سال 1947 تا 1951 بر مبناى پيشنهاد شانزده کشور اروپايى ،جهت کمک به توسعه اقتصادى کشورهاى اروپاقانون ـ فقه : اجرا کرد و کمکهايى که در چهارچوب اين برنامه به اروپا شد بيشتر کمکهاى مارشال ناميده مى شوند
eastern european mutual assisstance treaقانون ـ فقه : پيمان کمک متقابل اروپاى شرقىwarsaw treaty
ecafe (economic commission for europe)اکافهقانون ـ فقه : کميسيون اقتصادى اسيا و خاور دور که در سال 1947 در سازمان ملل تشکيل شده است
economic interpretation of historyبازرگانى : تفسير اقتصادى تاريخ
edward's personal preference scheduleروانشناسى : مقياس ادوارد براى رجحانهاى شخصى
effective collision cross-sectionالکترونيک : سطح مقطع برخورد موثر
effective input (output) capacitanceظرفيت موثر ورودى( خروجى)الکترونيک : ظرفيت موثر ورودى
efficient allocation of resourcesبازرگانى : تخصيص کاراى منابع
elasticity of factor substitutionکشش جانشينى عوامل مقياسى از درجه قابليت جانشينى بين عوامل توليد،در هر فرايند توليدىبازرگانى : وقتى که قيمت نسبى عوامل تغيير ميکند.
electric convulsive therapy (ect)درمان با تشنج برقى( اى سى تى)روانشناسى : درمان با تشنج برقى
electrically erasable read only memoryکامپيوتر : حافظه الکترونيکى پاک شدنى فقط خواندنى
electronic counter counter measuresعلوم نظامى : اقدامات ضد ضد الکترونيکى
electronic countermea sures (e.c.m)اقدامات ضد الکترونيکىعلوم نظامى : پيش گيريهاى ضد الکترونيکى
electronic data processing systemکامپيوتر : سيستم پردازش الکترونيکى داده
electrophilic aromatic substitutionشيمى : استخلاف الکترون دوستى اروماتيکى
electrostatic crystal field theoryشيمى : نظريه الکتروستاتيکى ميدان بلور
emission of seminal fluids during orgasmقانون ـ فقه : انزال
employer's liability insurance companyعلوم مهندسى : شرکت بيمه
endowment for the benefit of the publicقانون ـ فقه : وقف بر مصالح عامه
endowments to the private individualsقانون ـ فقه : اوقاف خاصه
energizing in field-o phase rotationعلوم مهندسى : تغذيه ميدان دوار
enewal of contract by tacit agreementبازرگانى : تجديد توافق بر اساس توافق ضمنى
enhanced expanded memory specificationکامپيوتر : مشخصات حافظه گسترشى پيشرفته
enter into partnership with someoneبا کسى شريک شدنقانون ـ فقه : شرکت کردن شراکت کردن
epi (eysenck personality inventory)اى پى اى( پرسشنامه شخصيتى ايسنک)روانشناسى : اى پى اى
equivalent circuit of a contact rectifieالکترونيک : مدار هم ارز يکسوکننده مجاورتى
equivalent diode of a multielectrode valالکترونيک : لامپ دو قطبى هم ارز چند قطبى
erasable programmable read only memoryکامپيوتر : eprom
errors and omissions expected (e.& o.e.)بازرگانى : باستثناى اشتباهات و چيزهايکه از قلم افتاده اين عبارت روى صورت حسابها نوشته ميشود و يعنى مسئوليت اشتباهات بعهده شرکت نميباشد
essential elements of information (eei)عناصر اصلى اخبارعلوم نظامى : عناصر اصلى اطلاعات
estimated time of departure (etd)بازرگانى : زمان تقريبى عزيمت
european academic research networkکامپيوتر : شبکه پژوهشى دانشگاهى اروپا
european committee for standardizationبازرگانى : کميته اروپايى استاندار
european community competition rulesبازرگانى : مقررات رقابت در جامعه اروپا
european economic community (eec)بازرگانى : جامعه اقتصادى اروپا
evidance in substanttiation of claimsقانون ـ فقه : ادله اثبات دعوى
examination of witness's eligibilityقانون ـ فقه : تزکيه
exchange of instruments of ratificationقانون ـ فقه : مبادله اسناد دال بر تصديق وتصويب موضوع مورد توافق يا تصويب معاهده
exchange of property for propertyقانون ـ فقه : مبادله مال به مال
excitatory postsynaptic potentialروانشناسى : پتانسيل تحريکى پس سيناپسى
exemption from territorial jurisdictionقانون ـ فقه : معافيت از سيستم حقوقى يک کشور
extended industry standard architectureکامپيوتر : معمارى استاندارد صنعت توسعه پذير
eysenck personality inventory (epi)پرسشنامه شخصيتى ايسنک( اى پى اى)روانشناسى : پرسشنامه شخصيتى ايسنک
ترجمه های خود را به مترجمان ما واگذار كنيد >> ****** ثبت سفارش ترجمه متن ******
تدریس خصوصی >> ** ثبت درخواست **
 * ايميل دوست شما:
:ايميل شما
FA عنوان ايميل:
FA پيغام شما:
دیکشنری | ترجمه | مترجم | دارالترجمه