a
b
c
d
e
f
g
h
i
j
k
l
m
n
o
p
q
r
s
t
u
v
w
x
y
z


English_WordFarsi_Word
d (detail)جزء کوچک( در رورشاخ)روانشناسى : جزء کوچک
d (difference)روانشناسى : تفاوت
d (drive)روانشناسى : سائق
d (large detail)جزء بزرگ( در رورشاخ)روانشناسى : جزء بزرگ
d (small detail)جزء کوچک( در رورشاخ)روانشناسى : جزء کوچک
d , top conceptتدابير مخصوص رساندن اماد از کارخانه يا سکو تا خط جبههعلوم نظامى : تدابير لازم براى رساندن سطح اماد سکو به سطح لازم در جبهه
d's capکلاه قيفى
d-a converterکامپيوتر : Digital to Analog converter
d-dayروز شروع عملياتعلوم نظامى : روز
d-displayالکترونيک : ارائه دى
d-glucopyranoseشيمى : گلوکوز
d-scanالکترونيک : ارائه دى
d. aboutيک روز درميان
d. adjectiveصفت اشاره
d. after d.هر روز،همه روزه
d. ageسالخوردگى ،شکستگى ،فرتوتى
d. agesقرون دور
d. allianceانفاق تدافعى
d. anatomyتشريح مشاهده اى يا تبصيرى
d. and nightشب و روز،شبانه روز
d. armourاسلحه دفاع ،جوشن ،سپر
d. atناراضى از،خشنوداز
d. axeتبردوسر
d. bedستبر مرگ
data modelکامپيوتر : مدل داده
data modemکامپيوتر : modem
data modificationکامپيوتر : اصلاح داده ها
data movement timeکامپيوتر : زمان صرف شده براى انتقال داده به ديسک
data nameکامپيوتر : نام داده
data originationاساس داده ،سرچشمه داده هاکامپيوتر : سر منشاء داده ها
data packetمنبع ارسال سرى داده در يک بستهکامپيوتر : نرم افزارى که حاوى يک رشته بررسى خطا مى باشد
data plotterرسام داده هاکامپيوتر : رسم کننده داده ها
data pointکامپيوتر : نقطه داده
data preparation deviceکامپيوتر : دستگاه اماده سازى داده
data privacyکامپيوتر : محرمانه بودن داده ها
data processing curriculumکامپيوتر : دوره تحصيلات پردازش داده
data processing cycleکامپيوتر : چرخه پردازش داده
data processing management associationکامپيوتر : انجمن مديريت پردازش داده
data processing managementکامپيوتر : مديريت پردازش داده
data processing managerکامپيوتر : مدير پردازش داده
data processing systemکامپيوتر : سيستم پردازش داده
data processing technologyکامپيوتر : تکنولوژى پردازش داده
data protectionکامپيوتر : حفاظت داده ها
data pulseکامپيوتر : ضربان داده
data rateنرخکامپيوتر : ميزان داده
data recordکامپيوتر : رکورد داده ها
data redundancyحشو داده هاکامپيوتر : زائد بودن داده ها
data registerکامپيوتر : ثبات داده ها
data scopeکامپيوتر : يک دستگاه مخصوص نمايش که کانال ارتباطات داده را کنترل نموده و محتواى اطلاعات منتقل شده روى ان را نمايش مى دهد
data securityکامپيوتر : امنيت داده ها
data set control blockکامپيوتر : بلاک کنترل مجموعه داده ها
data set labelکامپيوتر : برچسب مجموعه داده ها
data set nameکامپيوتر : نام مجموعه داده ها
data set organizationکامپيوتر : سازماندهى مجموعه داده ها
data set readyکامپيوتر : امادگى مجموعه داده ها
data sharingکامپيوتر : اشتراک داده
data sheetبرگ داده ها،ورق داده هاکامپيوتر : صفحه داده ها
data signal rate selectorکامپيوتر : گزيننده سرعت سيگنال داده ها
data sourceکامپيوتر : منبع داده
d. butterکره اب کرده و اميخته با ارد
d. by d.روز بروز،هر روز
d. certificateگواهى نامه مرخصى ،ورقه پايان خدمت
d. constitutionوجود نازک ،ضعف مزاج
d. crowdedشلوق
d. cut d.سنگ سنگ شکن ،حريف
d. eyesچشمان بادکرده
d. hasteشتاب زياد
d. in one earاز يک گوش کر
d. in second hand goodsسمسار،دست فروش
d. in(and) d. outهر روز،پيوسته
d. insirationالهام اسمانى
d. judgmentحکم صريح يا روشن
d. leafبرگ سه گوش
d. letterحرفى که درسالنامه دلالت بر روز يک شنبه مى کند
d. likenessشباهت دور،شباهت اندک
d. livingزندگى باناز نعمت
d. muscleماهيچه سه گوش شانه ،عضله دالى
d. noteدرخواست پرداخت
d. of a messageرسانيدن پيغام
d. of a requestدر درخواست ،عدم قبول خواهش
d. of a situationموقعيت باريک
d. of a speechسخن رانى ،اداى نطق
d. of a statementتکذيب گفته ايى
d. of a watchظرافت يا تردى ساعت
d. of anearاز يک گوش کر
d. of apprehensionکندى ذهن ،کندفهمى
d. of constitutionنازکى وجود،سستى
d. of deathتصويرى که دسته مردم را ازپست وبلند نشان مى دهد
d. of feelingنازکى احساسات
d. of goodsتحويل کالا يا اجناس
d. of graceمهلت
d. of hearingسنگين گوش
d. of judgmentروز داورى
d. of lawفقيه
d. of macabreتصويرى که دسته مردن را ازپست و بلند نشان مى دهد
d. of scalesکفه ترازو
d. of the brainترزيد دماغ
d. of the earطبل گوش ،صماخ گوش
d. of the horizonانحطاط افق
d. of the sunزيغ الشمس ،انحراف خورشيد
d. palenessرنگ ارام مرده
d. productsلبنيات فراورده هاى شيرى
d. pronounضمير اشاره
d. serviceنماز،عبادت خدا
d. situationموقع يا موقعيت باريک
d. starستاره جفتى
d. storeمغازه بزرگ
d. stupidبسيار کودن
d. touchنازک کارى ،دستکارى استادانه
d. wagesمزد دوبرابر
d. weddingجشن شصتمين سال عروسى
d. willپيش نويس يا وصيت نامه
d. wishخواهش هنگام مردن
d. with somethingصرف نظر از چيزى
d. withناراضى از،خشنوداز،رنجيده از
d. yearسال ميلادى مسيحى
d.'s bedpostچهار گشنيزى يا خاج
d.'s bonesطاس تخته نرد
d.'s booksورق
d.'s cowسوسک سياه
d.'s dozenسيزده تا،يک دوجين+ يک
d.c c. motorموتور جريان مستقيمعلوم مهندسى : موتور جريان دائم
d.c. ammeterعلوم مهندسى : امپرمتر جريان دائم
d.c. arc welding converterعلوم مهندسى : مبدل جوشکارى جريان دائم
d.c. arc welding generatorعلوم مهندسى : مولد جوشکارى جريان دائم
d.c. brakeعلوم مهندسى : ترمز جريان دائم
d.c. cableعلوم مهندسى : کابل جريان دائم
d.c. commponentعلوم مهندسى : بخش جريان دائم
d.c. componentالکترونيک : مولفه دى سى
d.c. convergenceالکترونيک : همگرايى استاتيک
d.c. converterعلوم مهندسى : مبدل جريان دائم
d.c. driveماشين جريان دائمعلوم مهندسى : محرکه جريان دائم
d.c. heatingعلوم مهندسى : گرمايش جريان دائم
d.c. high-tension power transmissionعلوم مهندسى : انتقال فشار قوى دى . سى.
d.c. instrumentعلوم مهندسى : دستگاه اندازه گيرى جريان دائم
d.c. lampالکترونيک : لامپ با اتصال مضاعف
d.c. machineماشين جريان مستقيمعلوم مهندسى : ماشين جريان دائم
d.c. motorموتور جريان مستقيمعلوم مهندسى : موتور جريان دائم موتورD.C
d.c. receiverالکترونيک : راديوى جريان مستقيم
d.c. recieverعلوم مهندسى : گيرنده جريان دائم
d.c. reinsertionالکترونيک : برگشت سى دى
d.c. resistanceمقاومت اهمىعلوم مهندسى : مقاومت جريان دائم
d.c. restorationالکترونيک : برگشت دى سى
d.c. series wound motorعلوم مهندسى : موتور با سيم پيچى جريان دائم
d.c. transformerترانسفورماتور جريان دائمعلوم مهندسى : مبدل جريان دائم
d.c. windingسيم پيچى جريان دائمعلوم مهندسى : سيم پيچى جريان مستقيم
d.c.جريان مستقيمعلوم مهندسى : جريان دائمالکترونيک : جريان مستقيم
d.c.c.الکترونيک : سيم با دو روکش پنبه اى
d.j.'s lockerته دريا،گودى دريايى
d.pdegree of polymerizationشيمى : درجه بسپارش
d.rightحق خدايى
d.s.c.الکترونيک : سيم با دو روکش ابريشمى
d.sinگناه بزرگ عمدى ،کبيره
d.t.adifferential thermal analysisشيمى : تجزيه گرمايى تفاضلى
d;[کلمات مرتبط(d;[):
daکامپيوتر : Direct Access
daaData Access Arangementکامپيوتر : ترتيب دستيابى داده ها
dab shotورزش : ضربه ناگهانى از نزديک تور
dabateمناظره کردن ،مباحثه کردن( در)،مناظره ،مباحثه ،بحث
dabbingپرداخت کردن سنگمعمارى : نم زدن
dabblerدوستدارصنايع زيباکه ازروى بوالهوسى وبدون تمرکزانهارادنبال مى
dabsterکسيکه دربازى ياکارهاى ديگرزبردست است
dacDigital to Analog Converterکامپيوتر : مبدل عددى به قياسى
daceيکجورماهى گول ،ماهى ريزقنات
dachiورزش : تغيير پا
dacismکلمات مرتبط(dacism):
daclareتاييد مجدد شرکت اسب در مسابقهورزش : حذف نام اسب پيش از شروع مسابقه
dacoitراهزن سلاحدارهندى يابرمه اى که بادسته راهزنان ميرود
dacosta's syndromeروانشناسى : نشانگان داکوستا
dacostaکلمات مرتبط(dacosta):
dactylagraphyروانشناسى : انگشت نگارى
dactyliographyنگين سازى ،نگين نويسى
dactylitisاماس انگشت
dactylologyروانشناسى : زبان انگشتى
dactyloscopyقانون ـ فقه : انگشت نگارى
dadaباباجان
dado planeعلوم مهندسى : رنده کام کنى
dadoعلوم مهندسى : فاق دراوردنمعمارى : ازاره
daedalباهنر،داراى هوش اختراع ،پيچيده ،لابلا
daedmanمهار وزنىعلوم دريايى : syn : backweight
daehکلمات مرتبط(daeh):
dafdelivered at frontierبازرگانى : تحويل مرز
daffairesکلمات مرتبط(daffaires):
daggerخنجر نشان کردن
daggerboardورزش : تير يا صفحه متحرک ته قايق براى حفظ تعادل
daggersکلمات مرتبط(daggers):
dahکلمات مرتبط(dah):
dailgy food allowanceجيره غذايى روزانهعلوم نظامى : جيره روزانه
dailgyکلمات مرتبط(dailgy):
daily breadروزى ،نان يارزق روزانه
daily flood peakعمران : حداکثر سيل روزانهمعمارى : بيشينه روزانه سيل
daily movement summaryعلوم نظامى : خلاصه وضعيت حرکت کشتيها در روز يا کالاها
daily news paperروزنامه يوميه
daily orderعلوم دريايى : دستور روز
daily payبازرگانى : دستمزد روزانه
daily position summaryعلوم نظامى : خلاصه وضعيت محل کشتيها در روى اب
daily prayerقانون ـ فقه : نمازهاى يوميه
daily progress reportعمران : گزارش روزانه پيشرفت کار
daily range of soil temperatureعمران : دامنه تغييرات حرارت روزانه خاک
daily roundگردش روزانه ،کارهاى روزانه
daily storageمعمارى : مخزن روزانه
daily wageمعمارى : مزد روزانه
dairy-farmجاى عمل اوردن محصولات شيرى درده يامزرعه ،شيرخانه
daisy chain interruptکامپيوتر : يک سيستم وقفه که در ان دستگاههاى جانبى از طريق گذرگاه به کامپيوتر وصل مى شوند
daisy wheel printerچاپگر چرخ دوار،چاپگر چرخشىکامپيوتر : چاپگر اصلى ضربه اى
daisy wheelکامپيوتر : عضو چاپ کننده در يک چاپگر چرخ دوار
daisy-cutterاسبى که پايش راکم از زمين بلندميکند
daitoورزش : شمشير بزرگ
dalailamaرئيس کشيشان بودايى تبت
dalmaticخرقه استين گشاد
dalton's lawشيمى : قانون دالتونعلوم هوايى : قانون دالتون
daltonعلوم هوايى : دالتون
daltonismروانشناسى : رنگ کورى
dam axisعمران : محور سد
dam designحساب سد،براورد سدمعمارى : براورد بند
dam location (am)بندگاه ،جاى بند،جاى سد،محل بندمعمارى : محل سد
dam siteبندگاه ،جاى سد،جاى بند،محل سدمعمارى : محل بند
damage areaمنطقه توليد خطر مينعلوم نظامى : منطقه خسارت منطقه خطر
damage assessmentتعيين خساراتعلوم نظامى : تعيين ميزان خسارت براورد ضايعات
damage control billsعلوم نظامى : دستورالعمل کنترل خسارات
damage control bookعلوم نظامى : راهنماى کنترل خسارات
damage control partyعلوم دريايى : گروه اسيب گير
damage controlکنترل خساراتعلوم نظامى : کنترل کردن خساراتعلوم دريايى : اسيب گيرى
damage criteriaميزان خساراتعلوم نظامى : ميزان ضايعات
damage densityشيمى : چگالى اسيب رسانى
damage feasant (or faisant)خسارت ناشى از حيواناتقانون ـ فقه : در CL حالتى را گويند که رمه يا گله کسى وارد ملک ديگرى شده از طريق چريدن يا شکستن اشجار ايجاد خسارت نمايد
damage in transitبازرگانى : خسارت در هنگام ترانزيت
damage radiusشعاع خطر مينعلوم نظامى : شعاع منطقه خسارت
damage threatاحتمال توليد خسارتعلوم نظامى : منطقه احتمال توليد خسارت
damage(s)زيان ،تاوان ،لطمه ،غرامت ممانعت از حق ،مزاحمت ،خسارت وارد اوردنقانون ـ فقه : معيوب کردن صدمه زدن
damageableمستعد خراب شدن ،غرامت بردار
damaged in transitبازرگانى : صدمه ديده هنگام ترانزيت
damaged shipmentsکالاهاى اسيب ديدهعلوم نظامى : محموله خسارت ديده
damagedمعيوب ،خسارت ديده
damagesبازرگانى : خسارات
damanونک شامى
damask steelپولادابدارياموجدار
damask(or damascus) roseگل گلاب ،گل محمدى
damaskeenموجدارکردن ،ابدارکردن ،زرنشان ياسيم نشان کردن
damchiراستى و درستىورزش : دم چى
dame fortuneمادر روزگار
dame natureمادرطبيعت
dame's violetبوى هراتى
damesکلمات مرتبط(dames):
damiano's defenceورزش : دفاع داميانو
damianoکلمات مرتبط(damiano):
dammبد دانستن ،بدخواندن ،بد اعلام کردن ،بد تلقى کردن لعنت ،فحش
dammagesکلمات مرتبط(dammages):
dammarعلوم مهندسى : صمغ کاج
damp proof course=(d.p.c.)لايه نمبندمعمارى : لايه نمگير
damp proof membraneمعمارى : پوسته نمبند
damp roomعلوم مهندسى : اطاق نمناک
damp-land pit curingعمران : نگهدارى رطوبت بتن براى نمونه هاى ازمايشى در ازمايشگاه
damp-proofمانع سرايت نم ،رگه اى که درديوارازچيزدافع نم ميسازندتا ازسراى
damped currentالکترونيک : جريان ميرا
damped harmonic motionشيمى : حرکت هماهنگ ميرا
damped harmonic oscillatorشيمى : نوسانگر هماهنگ ميرا
damped needleالکترونيک : عقربه خفيده
damped oscillationشيمى : نوسان ميرا
damped osillationنجوم : نوسان ميرا
damped sinusoidal quantityالکترونيک : کميت سينوسى ميرنده
damped vibrationشيمى : ارتعاش ميرا
damped waveالکترونيک : موج ميرندهعلوم هوايى : موجى که دامنه ان رفته رفته کاهش ميابد
dampedکلمات مرتبط(damped):
dampenerکلمات مرتبط(dampener):
damper tubeالکترونيک : لامپ کاهنده
damper windingالکترونيک : سيم پيچ کاهنده
damping charactristicsعمران : مشخصات خفه شدن ارتعاش
damping coefficientالکترونيک : ضريب خفيدگىشيمى : ضريب ميرايى
damping coilالکترونيک : پيچک خفنده
damping factorشيمى : ضريب ميرايىعلوم هوايى : نسبت دامنه هر موج به موجهاى بعدى
damping forceشيمى : نيروى ميران
damping of instrumentالکترونيک : خفيدگى سنجه
damping powerقدرت ميرايىعلوم مهندسى : امکان استهلاک
damping vaneعلوم هوايى : پره اى در فلومتر سوخت براى کاهش دادن و گرفتن نوسانات حاصل از جريان متلاطم
damping windingعلوم مهندسى : سيم پيچى ميراکننده
dampishاندکى نمسار
damson-cheeseمرباى الو
dan buoyعلوم دريايى : بويه نشانه
dan ho kihonورزش : تکنيکهاى مربوط به کمربند سياه
dan layersشناوه بويه گذارعلوم نظامى : شناوه مخصوص کاشتن بويه راهنماعلوم دريايى : شناوه مخصوص کاشتن بويه راهنما
dan runnerکشتى بويه گذارعلوم نظامى : کشتى رهاکننده علايم شناور در اب کشتى تعيين مسير
dan shimsa pyonفرم ازمون دانورزش : دان سيمساپيو تکواندو
dan-gup jeadoسيستم درجه بندى تکواندو،دان گاپ جدوورزش : يدو
danورزش : درجه 1 تا ¹ 1براى مهارت در دفاع
danbuoyبويه علامت گذارىعلوم نظامى : بويه راهنماعلوم دريايى : بويه راهنما
danc solutionعلوم نظامى : نوعى محلول شيميايى براى رفع الودگى عوامل تاول زا
dancکلمات مرتبط(danc):
dance skatingورزش : رقص دونفره زن و مرد
dancesکلمات مرتبط(dances):
dancing languageزبان رقص( در زنبورها)روانشناسى : زبان رقص
dancing maniaروانشناسى : رقص شيدايى
dancingدست افشانى ،پاى کوبى ،رقص
dandriffشوره سر
dandy-cartچرخ فنرى شيرفروشان
dandyishجلف ،خودساز،خودنما
danforth anchorعلوم دريايى : لنگردان فورث
danforthکلمات مرتبط(danforth):
dangکلمات مرتبط(dang):
dangeously sickسخت بيمار،خطرناکانه ،ناخوش
dangeouslyکلمات مرتبط(dangeously):
danger areaمنطقه خطرعلوم هوايى : منطقه خطرعلوم نظامى : منطقه خطرناک
danger bearingسمت خطرناکعلوم نظامى : سمت خطر
danger buoyعلوم دريايى : بويه خطر
danger closeعلوم نظامى : خطر نزديک استعلوم دريايى : خطر نزديک است
danger signalاژير يا بوق اعلام خطرعلوم نظامى : اژير خطر
danger spaceفضاى خطرناکعلوم نظامى : فضاى هوايى خطرناک
danger warning levelمقدار موجودى کالا که ميبايست هميشه در انبار موجود باشدبازرگانى : حداقل موجودى
danger was imminentخطر نزديک بود،خطر تهيد ميکرد
danger zoneقانون ـ فقه : منطقه خطر
dangerlessبى خطر
dangerous goods by road agreementبازرگانى : موافقتنامه بين کشورهاى اروپايى که در ان درخصوص وسيله حمل نحوه بسته بندى و مشخصات وسيله حمل و نقل توضيح لازم داده شده است
dangerous playورزش : بازى خطرناک
dangerousخطر ناک ،پرخطر
dangerouslyبطور خطرناک
dangerousnessوضعيت خطرناک ،خطرناکى
dangersکلمات مرتبط(dangers):
daniel cellالکترونيک : پيل دانيل
danielدانيال
daniell cellشيمى : پيل دانيل
daniellکلمات مرتبط(daniell):
danish gambitورزش : گامبى دانمارکى در بازى مرکزى شطرنج
dankishاندکى نمسار
dankishnessنمسارى ،نمناکى
danklyبطورنمسار
danknessنمسارى ،نمناکى
danningکلمات مرتبط(danning):
dansantکلمات مرتبط(dansant):
dantکلمات مرتبط(dant):
danteanوابسته به دانته شاعرايتاليايى
dantlyکلمات مرتبط(dantly):
danzukiورزش : ضربه هاى پى در پى
dapفروبردن ،غوطه دادن ،شستشودادن
daphne_spurgeکلمات مرتبط(daphneٹspurge):
dappingورزش : نوعى صيد ماهى با بالا و پايين بردن طعمه تا مماس اب شود
dapple-bay(اسب ) کهرابرش
dapple-greyخالدار،ابرش
dappledخال خالى ،لکه لکه
daptکلمات مرتبط(dapt):
darafالکترونيک : داراف
dardyکلمات مرتبط(dardy):
dare-devilبى پروا،بى باک ،نترس
darinکلمات مرتبط(darin):
daringlyبجرات ،جسورانه
daringnessجرات ،جسارت
darius the secondداريوش دوم
dariusکلمات مرتبط(darius):
dark adaptationعادت کردن به تاريکىروانشناسى : انطباق با تاريکىعلوم نظامى : تطبيق با تاريکى
dark blueابى سير،سرمه اى
dark bulbکامپيوتر : نوعى لامپ اشعه کاتدى که هنگام خاموش بودن سياه بنظر مى رسد و به تصاوير ويدئويى وضوح خوبى مى دهد
dark burnخستگى( جسم لومينسان)الکترونيک : خستگى
dark currentالکترونيک : جريان تاريک
dark greenسبزسير
dark line spectrumنجوم : طيف خطوط تاريک
dark linesنجوم : خطوط تاريک
dark trace tubeالکترونيک : لامپ تصوير تاريک
dark-colouredسياه رنگ
dark-huedتيره رنگ ،سيه فام
dark-roomتاريکخانه عکاسىعلوم مهندسى : اتليه
dark-trace screenالکترونيک : صفحه تصوير تاريک
darken shipعلوم نظامى : تاريک کردن ناوعلوم دريايى : تاريک کردن ناو
darkeningکلمات مرتبط(darkening):
darklyبتاريکى
darknessتاريکى ،نابينائى ،بى بصيرتىکامپيوتر : تيره گى
darkyسياه زنگى ،وابسته به نژاد سياه
darning-ballزير رفويى
darningرفو ( گرى)
darrestنجوم : دارست
dartboardورزش : صفحه دايره اى هدف پيکان اندازى با ¹ 2قسمت
darterزيست شناسى : ماهى جهنده
dartreقوبا
dartrousقوبايى ،سودايى ،داراى تبخال
dartsورزش : پيکان اندازى 2 نفره يا 4 نفره با 3 پيکان در هربار براى هر نفر از مسافت 8 يا 9 متر
darvishکلمات مرتبط(darvish):
darwinismداروين گرايى( داروينيسم)روانشناسى : داروين گرايى
dascکلمات مرتبط(dasc):
dasdکامپيوتر : Direct Access Storage Deviceاسباب حافظه با دستيابى مستقيم دستگاه انباره دستيابى مستقيم
daseinanalyseروانشناسى : تحليل وجودى
dash lineمعمارى : خط چين
dash numberعلوم هوايى : عددى که با يک خط فاصله از شماره اصلى جدا شده
dash potدستگاه کند کننده حرکت ،ميراگر( بف)الکترونيک : کمک فنر لوله اىمعمارى : ميراگر
dash-boardگل گير درشکه ،داش برد
dashboard instrumentالکترونيک : سنجه هاى داشبورد
dashboard lightعلوم مهندسى : چراغ داشبورد
dashedکلمات مرتبط(dashed):
dashmanورزش : دونده سرعت
dashpotاستوانه متعادل کننده ،ميرا کننده ضربهعلوم مهندسى : ضربه گيرعلوم هوايى : خفه کن مکانيکى
dashyخودنما،خودفروش
dastard safforn seedsتخم کافيشه ،تخم کاجيره
dastardlinessنامردى
dastardlyنامرد ( وار)
dat (differential aptitude tests)دى ا تىروانشناسى : ازمونهاى تشخيص استعداد
dat administratorکامپيوتر : data base adminstrator
datکامپيوتر : Dynamic Address Translation
data access arangementکامپيوتر : ترتيب دستيابى داده ها
data adapterکامپيوتر : وفق دهنده داده
data administratorکامپيوتر : مسئول داده ها
data aggregateمتراکم سازى داده ها،داده هاى متراکم ،مجموعه اى از اقلام داده درون يک رکورد که نامى به ان داده شده است و به صورت کلى به ان رجوع مى گرددکامپيوتر : تراکم داده ها
data arttibuteکامپيوتر : صفت داده
data base administratorمسئول پايگاه داده هاکامپيوتر : مدير پايگاه داده
data base analystکامپيوتر : تحليل گر پايگاه داده
data base environmentکامپيوتر : محيط پايگاه داده
data base management systemکامپيوتر : سيستم مديريت پايگاه داده ها
data base managerکامپيوتر : مدير پايگاه داده
data base packagesکامپيوتر : data base management
data base specialistکامپيوتر : متخصص پايگاه داده
data breakعلوم نظامى : تاريخ تعويض کليد رمز
data busمسير داده هاکامپيوتر : گذرگاه داده
data byteکامپيوتر : بايت داده
data capturingکامپيوتر : جمع اورى داده
data cardکارت ثبت اطلاعاتعلوم نظامى : کارت اطلاعات کامپيوترى
data chainingکامپيوتر : فرايند اتصال اقلام داده به يکديگر
data checkکامپيوتر : مقابله داده ها
data clerkکامپيوتر : فردى که در يک مجموعه کامپيوترى کارهاى دفتر انجام مى دهد
data codeعلوم نظامى : کد تخصصى
data collection systemکامپيوتر : سيستم جمع اورى داده ها
data communication systemکامپيوتر : سيستم ارتباطات داده
data communications equipmentکامپيوتر : تجهيزات ارتباطات داده ها
data communications processorکامپيوتر : پردازنده ارتباطات داده ها
data concentrationکامپيوتر : تمرکز داده
data control blockکامپيوتر : بلاک کنترل داده ها
data control sectionکامپيوتر : بخش کنترل داده
data definition languageکامپيوتر : زبان تعريف داده ها
data definition statementحکم تعريف داده هاکامپيوتر : دستور تعريف داده ها
data definitionکامپيوتر : تعريف داده
data deletionکامپيوتر : حذف داده ها
data description languageکامپيوتر : زبان تعريف داده
data descriptorکامپيوتر : توصيف گر داده ها
data dictionaryلغت نامه داده ،فرهنگ داده هاکامپيوتر : فهرست داده ها
data diddlingکامپيوتر : روشى که در ان داده قبل وارد شدن به يک فايل کامپيوترى که در ان کمتر قابل دسترس مى باشد اصلاح مى شود
data directory dictionaryکامپيوتر : فهرست لغت نامه داده ها
data directoryکامپيوتر : فهرست راهنماى داده ها
data distribution systemکامپيوتر : سيستم توزيع داده ها
data divisionکامپيوتر : قسمت
data editingکامپيوتر : ويرايش داده
data encryptionکامپيوتر : حفاظت داده
data encyption standardکامپيوتر : استاندارد حفاظت داده
data entry deviceکامپيوتر : دستگاه داده دهى
data entry formکامپيوتر : فرم ورودى داده ها
data entry modeکامپيوتر : حالت ثبت داده ها
data entry operatorکامپيوتر : متصدى داده دهى
data entry specialistکامپيوتر : متخصص داده دهى
data exportکامپيوتر : صدور داده
data field maskingکامپيوتر : پوشش فيلدهاى داده
data fieldکامپيوتر : فيلد داده ها
data file processingکامپيوتر : پردازش فايل داده
data fileفايل داده هاکامپيوتر : پرونده داده ها
data formatting statementsکامپيوتر : احکام قالب بندى داده ها
data freight receiptبازرگانى : رسيد امارى حمل
data fright receiptبازرگانى : رسيد امارى حمل
data general corporationکامپيوتر : سازنده سيستم هاى مينى کامپيوتر
data importکامپيوتر : ورود داده
data independenceاستقلال داده هاکامپيوتر : ناوابستگى داده ها
data inputاطلاعات ورودىبازرگانى : داده ها
data insertionدرج داده هاکامپيوتر : ورود داده ها
data integretyتماميت داده ها،صحت ،ثبات و کامل بودن داده اى که توسط يک سيستم کامپيوترى نگهدارى مى شود بى نقصى داده هاکامپيوتر : جامعيت داده
data interchange format fileکامپيوتر : فايل با فرمت مبادله
data interchange formatکامپيوتر : استانداردى در ميان سازندگان نرم افزار که اجازه مى دهد تا داده از يک برنامه براى برنامه هاى ديگر قابل دسترس باشد
data leakageکامپيوتر : جابجايى غير قانونى داده از امکانات کامپيوترى
data librarianکامپيوتر : بايگان داده
data lineعلوم نظامى : خط فرضى که نمايشگر حد فاصله بين دو روز عمليات مى باشد
data link controlکامپيوتر : کنترل اتصال داده
data link escapeکامپيوتر : گريز اتصال داده اى
data loggingکامپيوتر : ضبط داده هاى مربوط به حوادثى که در زمانهاى متوالى اتفاق مى افتند
data management programsکامپيوتر : برنامه هاى مديريت داده ها
data management systemکامپيوتر : سيستم مديريت داده ها
data manipulating languageکامپيوتر : زبان دستکارى داده
data manipulation languageکامپيوتر : زبان دستکارى داده ها
data manipulationکامپيوتر : دستکارى داده ها
data maskکامپيوتر : نقاب داده ها
data mileميل دريايىعلوم نظامى : ميل
data storage deviceکامپيوتر : دستگاه ذخيره داده
data storage techniquesکامپيوتر : روش ذخيره داده
data streamسير دادهکامپيوتر : مسيل يا نهر داده
data strikeکامپيوتر : چاهک داده ها
data structuresکامپيوتر : ساختارهاى داده
data tableکامپيوتر : جدول داده ها
data tabletيک وسيله ورودى دستى براى صفحه نمايش گرافيکىکامپيوتر : صفحه داده دهى
data terminal equipmentکامپيوتر : تجهيزات ترمينال داده
data terminal readyکامپيوتر : امادگى ترمينال داده
data terminalکامپيوتر : ترمينال داده
data transceiverدستگاه مبادله اطلاعاتعلوم نظامى : دستگاه گيرنده و فرستنده اطلاعات کامپيوترى
data transfer operationsکامپيوتر : عمليات انتقال داده
data typeکامپيوتر : نوع داده ها
data validationکامپيوتر : معتبرسازى داده
data valueکامپيوتر : مقدار داده
data verificationکامپيوتر : بازبينى داده
data word sizeکامپيوتر : اندازه کلمه داده
data wordکامپيوتر : کلمه داده
database disignکامپيوتر : طرح پايگاه داده ها
database driverکامپيوتر : برنامه راه انداز پايگاه داده
database management programکامپيوتر : برنامه مديريت پايگاه داده ها
database management systemسيستم مديريت پايگاه دادهکامپيوتر : سيستم مديريت پايگاه داده ها
database managementکامپيوتر : مديريت پايگاه داده ها
database structureکامپيوتر : ساختار پايگاه داده ها
databaseکامپيوتر : پايگاه داده ها
datacomکامپيوتر : امکان ارتباط داده اى مخابره ارزان قيمت
dataflow analysisکامپيوتر : تجزيه و تحليل داده
dataflow diagramکامپيوتر : نمودار گردش داده
dataflowکلمات مرتبط(dataflow):
datagnosisکلمات مرتبط(datagnosis):
dataproکامپيوتر : يک شرکت تحقيقاتى
date in issuingبازرگانى : تاريخ صدور
date labourقانون ـ فقه : کار روز مزد
date labourerکارگر روزمزدقانون ـ فقه : معادلdaysman
date of acquisitionتاريخ خريدارى ،تاريخى که به عنوان شروع دوره استيلاى خريدار بر مال در دفتر ثبت و اگر مال استهلاک پذير باشدقانون ـ فقه : از ان به بعد استهلاک محاسبه مى شود
date of change of acountabilityعلوم نظامى : تاريخ تسويه حساب
date of graceقانون ـ فقه : مدت مجاز براى پرداخت سفته و برات پس از سر رسيد
date of issuanceبازرگانى : تاريخ صدور
date of maturityتاريخ سررسيد،موعد،تاريخ انقضاءبازرگانى : تاريخ سررسيد،موعد پرداخت
date of paymentقانون ـ فقه : موعد پرداخت
date of shipmentبازرگانى : تاريخ حمل
date on which a bill falls dueقانون ـ فقه : موعد پرداخت برات يا سفته
date palmدرخت خرما
date time groupگروه تاريخ و زمانعلوم نظامى : گروه ساعت و زمان
date-plumخرماندو
datelessبى تاريخ ،بسيار قديم
datingروانشناسى : قرار عشقى
dative bondشيمى : پيوند داتيو
datum dan buoyعلايم شناور دريايى عمقىعلوم نظامى : بويه عمقى علايم عمقى تعيين مسير مين گذارى شده در اب
datum deckعلوم دريايى : پل مبنا
datum errorاشتباه سطح مبناى ارتفاععلوم نظامى : اشتباه سطح مبناى اب دريا
datum levelعلوم نظامى : سطح اب ازادعلوم دريايى : سطح اب دريا
datum lineخط مبنا،خط مبداء،خط مقايسه ،خط پايهمعمارى : خط مبناى سنجش
datum plane (am)سطح مبداء،سطح مقايسه ،سطح سنجش ،سطح مبنامعمارى : پهنه سنجش
datum planeسطح مبناى ارتفاع ،افق مبناعلوم نظامى : سطح مبناى اب دريا
datum pointنقطه مبناى مختصات شبکهعلوم نظامى : ايستگاه مبناى نقشه بردارى
datum sweeping markعلوم دريايى : علامت مبناى روبش
datum timeعلوم نظامى : ساعت تعيين محل زيردريايى
dauberاندودگر،نقاش بى مهارت
daubyاندودمانند،اندودوار،چسبناک ،کثيف
daughter boardکامپيوتر : يک برد مدار که روى برد اصلى نصب مى شود
daughter chainزنجير فرعىشيمى : زنجير نوزاد
daughter-in-lawعروس
daughter-in-lowقانون ـ فقه : عروس
daughterhoodدخترى ،دخترها،دخترجماعت
daughterlyدختروار
daughtersکلمات مرتبط(daughters):
daugterکلمات مرتبط(daugter):
dauntlessبى پروا،بى باک
dauntlesslyبى باکانه ،بى محابا
dauntlessnessبى باکى ،بى پروائى
dauphinessعروس پادشاه فرانسه ازپسرارشدش
davy crocketعلوم نظامى : موشک دريا بدرياى ديوى کروکتعلوم دريايى : موشک دريا بدرياى ديوى کروکت
davy jonesجنى دريا
davy(lamp)چراغ بيخطرکان کنان
dawagesکلمات مرتبط(dawages):
dawdlerبيهوده وقت گذران
dawkچاپار( ى که منزل بمنزل اسب يانقليه عوض ميکند)،داک
day a dayهر روز،روزبروز،روى هم رفته ،با اين همه
day after tomorrowپس فردا
day beaconبرج ناوبرى مورد استفاده در روزعلوم نظامى : برج ناوبرى روز
day book (= journal)قانون ـ فقه : دفتر روزنامه
day by dayروزانه ،روز به روزعلوم نظامى : هر روزه
day distress signalعلوم نظامى : مشعل اعلام خطر در روز
day dreamروانشناسى : روياى روز
day fighterهواپيماى رهگيرى روزانهعلوم نظامى : جنگنده رهگير مخصوص عمليات روزانه
day hospitalروانشناسى : بيمارستان روزانه
day lilyزنبق رشتى
day of absenceتعداد روزهاى نهستىعلوم نظامى : روز نهستى
day of dutyتعداد روزهاى خدمتعلوم نظامى : روز خدمت
day of rروز حساب
day of restروز ارامش ،سبت
day of supplyتعداد روزهاى امادعلوم نظامى : روز اماد تدارکات روزانه
day parkerعلوم مهندسى : توقفگاه
day residuesروانشناسى : مانده هاى تجربه روز
day sailerورزش : قايق بادبانى تفريحى
day work systemمعمارى : انجام کار بطور امانى
day-blindروزکور
day-blindnessروز کورىروانشناسى : روزکورى
day-bookبازرگانى : روزنامه
day-care centerروانشناسى : مهد کودک
day-dreamingروانشناسى : خيال پرورى
day-flyمگس يک روزه
day-labourکار روزمزد
day-labourerکارگر روزمزد
day-starستاره بامداد،خورشيد
daycruiserورزش : قايق موتورى کوچک
daylight traffic lineعلوم نظامى : خط منع اياب ذهاب روزانه
daylight visionروانشناسى : ديد روزگاهى
daylongيک روزه ،همه روزه ،در تمامى روز
daymareروانشناسى : کابوس روز
daymarkعلامت ساحلى بدون چراغ ،فار دريايى روزانهعلوم نظامى : دى مارک
days of graceمهلت اضافىبازرگانى : ايام مهلت
days sight draft (60)بازرگانى : برات ديدارى ¹ 6روزه
daysکلمات مرتبط(days):
dayshiftعلوم مهندسى : شيفت روز
daysmanکارگر روزمزدقانون ـ فقه : کارگر روزمزد
dazzlementخيرگى ،خيره سازى
dazzlinglyبطور خيره کننده
db-2 connectorکامپيوتر : يک نوع رابط
dbالکترونيک : دسيبل
dbase iiiکامپيوتر : بسته نرم افزارى مديريت پايگاه داده رابطه اى
dbaseکامپيوتر : برنامه دى بيس
dbasementتحقير،خوارى
dbmsکامپيوتر : Data Base Management Systemسيستم مديريت پايگاه داده
dcData Conversion،Design Change،Degital Computer،Direct Current،Direct Cycleکامپيوتر : Display Console
dcathکلمات مرتبط(dcath):
dcbData Control Blockکامپيوتر : بلاک کنترل داده
dceکامپيوتر : Data Communications Equipmentتجهيزات ارتباطات داده
dcpfreight/carriage paid toبازرگانى : هزينه حمل پرداخت شده
dctlکامپيوتر : Direct Coupled Transistor Logic
dd nameکامپيوتر : برچسبى که دستور تعريف خاصى را مشخص مى کند
dd statementdata definition statementکامپيوتر : دستور تعريف داده
ddکلمات مرتبط(dd):
dddDirect Distance Dialingکامپيوتر : شماره گيرى از فاصله مستقيم
ddgکلمات مرتبط(ddg):
ddlData Definition Languageکامپيوتر : زبان تعريف داده
ddpDistributed Data Processing،delivered duty paidکامپيوتر : پردازش داده توزيعىبازرگانى : تحويل پس از پرداخت حقوق گمرکى
de broglie equationشيمى : معادله دوبروى
de broglie relationشيمى : رابطه دوبروى
de broglie wave lengthشيمى : طول موج دوبروى
de broglie waveشيمى : موج دوبروى
de die in diemاز روزى به روز ديگربازرگانى : روز به روز
de factoعملى ،غيررسمىبازرگانى : در عمل
de jurقانونا"،حق قانونى ،بطور قانونى ،حقا"بازرگانى : رسما"
de jure recognitionشناسايى قانونىقانون ـ فقه : شناسايى کامل و دايمى و بدون قيد وشرط يک دولت که در مقابل ان شناسايى عملى وجود دارد
de jureحقوقىقانون ـ فقه : قانونى
de leval nozzleعلوم هوايى : نازل همگرا
de militarizationاز حالت نظامى دراوردنقانون ـ فقه : از بين بردن حالت نظامى
de(s)oxyribonucleic acid (dna)اسيد دزوکسى ريبونوکلئيک( دى ان ا)روانشناسى : اسيد دزوکسى ريبونوکلئيک
de-aeratingعلوم هوايى : هواگيرى
de-aerator trayعلوم هوايى : سينى هواگيرى
de-energizeقطع کردن برقعلوم مهندسى : از بين بردن خاصيت مغناطيسىالکترونيک : بى برق سازى
de-icingعلوم هوايى : يخ زدايى
de-pegورزش : بيرون اوردن ميخ کوهنوردى
de-rustعلوم مهندسى : زدودن زنگ
deکلمات مرتبط(de):
de;ectable to tasteخوش مزه
de;ectableکلمات مرتبط(de;ectable):
deaconshipشماسى
deactivating groupشيمى : گروه کم کننده فعاليت
deactivatingکلمات مرتبط(deactivating):
deactivatorکلمات مرتبط(deactivator):
dead (nav) 1علوم دريايى : بى حرکت
dead againstدرست مقابل
dead aheadدرست در سينه ناوعلوم نظامى : درست در سمت سينه ناوعلوم دريايى : درست سينه
dead airعلوم دريايى : هواى راکد
dead areaمنطقه بيروحعلوم نظامى : زاويه بيروح
dead as a d.بکلى مرده
dead asternعلوم نظامى : درست در سمت پاشنه ناوعلوم دريايى : درست پاشنه ،درست در سمت پاشنه ناو
dead ballتوپ مردهورزش : توپ خارج از بازى
dead bandشيمى : نوار مرده
dead beatالکترونيک : بى نوسان
dead carriageکرايه باربرى جهت ظرفيت استفاده نشدهبازرگانى : کرايه حملى که پرداخت شده ولى استفاده اى از ان به عمل نيامده
dead coilالکترونيک : پيچک هرز
dead colourرنگ دست اول ،رنگ ضعيف
dead copyاخبارچيده شده ،اخبارکهنه
dead dogچيزبى بها،ادم بى معنى
dead drunkسست خراب ،بکلى مست
dead earthعلوم مهندسى : اتصال زمين
dead end eyeالکترونيک : قلاب کابل
dead engineعلوم هوايى : موتورى که در حين پرواز از کار افتاده است
dead eyeعلوم مهندسى : گره کور
dead fenceپرچين( ازشاخه هاى خشک)
dead fileپرونده راکد
dead freightهزينه حمل بابت ظرفيت استفاده نشدهقانون ـ فقه : کرايه قسمتى از کشتى که به صرفنظر از استفاده يا عدم استفاده بايد پرداخت شودبازرگانى : هزينه حمل بابت ظرفيت استفاده نشده ،کرايه حملى که پرداخت شده ولى استفاده اى از ان به عمل نيامده
dead groundالکترونيک : اتصال به زمين کشندهعلوم نظامى : زمين واقع در زاويه بيروح
dead groupزاويه بيروحعلوم نظامى : زمين بيروح
dead hedgeپرچين گياهان خشک
dead hoursساعات خاموشى در شبعلوم نظامى : ساعات خاموشى شبانه
dead in the waterمتوقف در درياعلوم نظامى : متوقف در ابعلوم دريايى : متوقف در اب
dead knotعمران : گره اى که با عضوهاى اطراف خود اتصال نداشته باشد
dead letter boxکامپيوتر : فايلى براى گرفتن پيامهاى غير قابل ارسال
dead liftکوشش بيهوده
dead lineخطى که تجاوز ازان زندانيان نظامى رامحکوم به تيرباران فورى مى کند
dead lockوقفه ،کوچه بن بست ،اشکال ،گير کردن گيرعلوم نظامى : مانع
dead lossبازرگانى : زيان ناخالص
dead markورزش : انداختن تمام ميله ها در اخرين بخش مسابقه بولينگ
dead marketبازار کسادقانون ـ فقه : بازار کم فروش
dead minesمينهاى خنثى شدهعلوم نظامى : مينهاى بى اثر و از کار افتاده
dead pledgeگرو زمين و کالا
dead pullکوشش بيهوده
dead reckoning (dr)محل فرضىعلوم دريايى : نقطه فرضى
dead reckoning tracer (drt)نشانگر نقطه يا محل( فرضى)علوم دريايى : نشانگر نقطه يا محل
dead reckonning tracerوسايل ناوبرى کور در دريا،ميز ردنگارىعلوم نظامى : ميز ناوبرى کور
dead reckonningپرواز کورعلوم نظامى : ناوبرى کورعلوم دريايى : ناوبرى کور
dead records (jf)علوم دريايى : بايگانى راکد
dead recordsقانون ـ فقه : بايگانى راکد
dead rentقانون ـ فقه : اجاره بهايى که در صورت عدم استفاده از عين مستاجره نيز بايد پرداخت شود
dead riseفاصله مردهعلوم نظامى : فاصله بين کيل تاانحناى خن ناوعلوم دريايى : فاصله بين کيل تاانحناى خن ناو
dead seaبحرميت ،درياى لوط
dead shotتير خطاعلوم نظامى : تير اشتباه
dead slowعلوم دريايى : خيلى اهسته
dead soilsمعمارى : خاکهاى مرده
dead spotالکترونيک : منطقه ساکتعلوم هوايى : نقطه خنثى
dead stockموجودى بى ارزش و غيرقابل فروش ،کالاى بدون خريدانقانون ـ فقه : موجودى بى ارزش يا غير قابل فروش سرمايه بيکاربازرگانى : کالاى بنجل
dead storageمانداب ،گنجايش مردهمعمارى : حجم مردهعلوم نظامى : انبار وسايط نقليه و تجهيزات
dead timeزمان گمگشته ،زمان مردهعلوم مهندسى : وقت تلف شدهعلوم نظامى : زمان بدون استفاده زمانى که در ان از راندمان دستگاه استفاده نمى شود
dead turn of armatureالکترونيک : دور هرز ارميچر
dead typeحروف پخش کردن ،حروف پخشى
dead valleyمعمارى : خشکرود
dead volumeشيمى : حجم مرده
dead waterمعمارى : مانداب
dead weight tonnageعلوم دريايى : گنجايش بارى
dead weightويژه وزن ،وزن خشکه( کشتى)،وزن بى اوارمعمارى : خودوزنقانون ـ فقه : وزن خالص وسيله حمل و نقل بدون باربازرگانى : کالاهاى سنگين که کرايه حمل انها براساس وزن تعيين ميگردد مانند ذغال سنگ و اهن
dead wireالکترونيک : سيم بى برق
dead woodورزش : ميله هاى افتاده بولينگ که در جا مى ماند
dead zoneعلوم نظامى : زاويه بيروح
dead-aliveکسل کننده ،خسته کننده ،يک نواخت
dead-burnedعلوم مهندسى : انتهاى اشتعال
dead-center ignitionنقطه اشتعالعلوم مهندسى : نقطه انفجار
dead-center positionعلوم مهندسى : نقطه مرگ بالا يا پايين
dead-heartedسنگدل ،بى عاطفه
dead-heatورزش : همزمان به خط پايان رسيدن
dead-houseمرده اى ،جنازه اى
dead-lightروزنه اى که اطاق کشتى را ازطوفان حفظ ميکند
deadballورزش : توپ مرده
deadfallدامى که جانوران بزرگ دران زيراوارميمانند
deadlightپرده کرکرهعلوم نظامى : پرده مانع عبور روشنايى
deadlined equipmentعلوم نظامى : لوازم و تجهيزات از کار افتاده
deadlinedکلمات مرتبط(deadlined):
deadly nightshadeحشيشه الحمره ،بلادن
deadman's floatورزش : شناور بودن با دستهاى باز
deadmanمهاربند کشتىورزش : کارگاه برفىعلوم نظامى : پايه استقرار سنگر دستک مقاوم
deadnessحالت مرده
deadweight tonnageعلوم نظامى : حداکثر تناژ وسيله نقليه
deaerateعلوم مهندسى : هوا گرفتن
deaerationعلوم مهندسى : هواگيرى
deaf-and-dumb alphabetالفباى کروگنگ( اشارات ويژه بادست وانگشتان براى گفتگوباکران)
deaf-muteروانشناسى : کر و لال
deaf-mutismروانشناسى : کر - لالى
deafferentationاوران بردارى( در اعصاب)روانشناسى : اوران بردارى
deaflyبحالت کرى
deafnessروانشناسى : کرى
deagonکلمات مرتبط(deagon):
deal in futuresقانون ـ فقه : معامله سلف کردن
deal liftورزش : بلند کردن وزنه تا کمر و پايين بردن
deal withرسيدگى کردن( به دعوى)،اقدام کردن ،رسيدگى کردنقانون ـ فقه : رسيدگى کردن
dealing arrangmentsبازرگانى : نحوه توزيع
dealing for moneyبازرگانى : معاملات پولى
dealing in futuresقانون ـ فقه : معامله سلف
dealing in slavesقانون ـ فقه : برده فروشى
dealingsمعاملاتبازرگانى : مذاکرات
dealkylationشيمى : الکيل زدايى
deambulationراه رفتن
deaminationشيمى : امين زدايى
dean (= doyen)مقدم السفراءقانون ـ فقه : رئيس هيات سفراء
deaneryسمت ياحوزه يامحل اقامت يکنفر
deapکلمات مرتبط(deap):
deaputy chief of staffعلوم نظامى : رئيس رکن از رده سپاه به بالا
deaputyکلمات مرتبط(deaputy):
dear me!اه افسوس
dear meاه ،افسوس
dear sirاقاى گرام ،اقاى عزيز
dear yearسال گرانى
dear-boughtگران تمام شده ،گران خريد
dearnessعزيزى ،گرانى
dearyمحبوب ،عزيز،معشوق ،دردانه
deashimورزش : داور وسط تکواندو
deatکلمات مرتبط(deat):
death certificateقانون ـ فقه : گواهى فوت
death feigningروانشناسى : مرده نمايى
death gravityحق کفن و دفنعلوم نظامى : حق تدفين
death instinctروانشناسى : غريزه مرگ
death is inevitableمرگ حتمى يا چاره ناپذير است
death passes on allمرگ برسر همه مى ايد
death pays all scoresمرگ همه حسابهاراتصفيه ميکند
death penaltyکيفر اعدامقانون ـ فقه : مجازات اعدام
death phantasyروانشناسى : پندار مرگ
death rateنرخ مرگ و ميرقانون ـ فقه : نسبت مرگ و مير به زاد و ولدروانشناسى : اهنگ مرگ و ميربازرگانى : نرخ مرگ و مير
death sentenceقانون ـ فقه : حکم اعدام
death sicknessقانون ـ فقه : مرض موت
death spiralورزش : حرکت چرخاندن يار
death taxبازرگانى : ماليات بر ارث
death wishروانشناسى : اروزى مرگ
death-bedبستر مرگ ،دم واپسين
death-birdبوم ،لاشخور
death-blowضربت مهلک ،ضربت کشنده
death-dampعرق مرگ
death-day(روز )سال مرده
death-fulمرگ نما،کشنده ،مردنى ،فانى
death-rattleخروخرمردن
death-watchپاسبان مرده ،پاسبان کسيکه محکوم بمرگ است
deathfulnessفنا
deathlessفنا ناپذير
deathlesslyبطور فنا ناپذير
deathlessnessفناناپذيرى ،جاودانى ،بى زوالى
deathleteورزش : شرکت کننده در مسابقه دهگانه دو و ميدانى
deathlonورزش : مسابقه دهگانه شامل دو ¹¹ 1متر و دو ¹¹ 4طول و دو ¹¹ 15متر و دو ¹ 11متر با مانع و پرش طول و پرتاب ديسک و پرش با نيزه و پتاب نيزه و پرتاب وزنه و پرش ارتفاع
deathyکشنده ،مرگ وار،مرگ نما،مرده وار،وابسته بمردن
deatitutionبينوايى ،تهيدستى ،بيچيزى ،فقر
debarkation hospitalعلوم نظامى : بيمارستان موقت
debarkation netتور تخليه ،تور پياده شدن پرسنلعلوم نظامى : پل تخليه پرسنل از کشتى به ساحل
debatable groundزمين يامرزمورد دعوا
debaterمناظره کننده
debauchableبدراه شدنى
debauehبدراه کردن ،ازراه درکردن ،گمراه کردن
debenture bondبرگه اى که پشتوانه ان فقط اعتبار صادر کننده است ،سهم قرضه ،بدهکار و مديون( کردن)قانون ـ فقه : بدهکار و مديون
debenture stockسهام قرضه
debenzolationعلوم مهندسى : شستشو با بنزول
debetکلمات مرتبط(debet):
debilitantناتوان کننده ،مصعف ،غذاى ضعيف کننده
debilitativeضعف اور،مضعف ،ناتوان کننده
debit balanceمقدار بدهکارىقانون ـ فقه : سند بدهکارى
debit cardکامپيوتر : کارت بدهى
debit noteسند هزينهقانون ـ فقه : رسيد بدهکاربازرگانى : صورتحساب بدهى
debit sideستون بدهکار
debonnaireمهربان ،خوشخو،ملايم
debouchmentخروج ازتنگنا
debounceکامپيوتر : جلوگيرى از محسوس بسته شدن هاى نادرست يا جعلى يک کليد يا سوئيچ
debriefingپسش اطلاعات کسب شده بوسيله کشتى يا هواپيماعلوم نظامى : توجيه و بازپرسى از خلبانان بعد از شناسايى
debriesکلمات مرتبط(debries):
debt adviceبازرگانى : اعلاميه بدهکار
debt balanceبازرگانى : مانده بدهکار
debt burdenبازرگانى : بار بدهى
debt collecting agencyبازرگانى : نماينده وصول مطالبات
debt collection for realisationof pledged propertyبازرگانى : وصول طلب با نقد کردن وثيقه
debt collectorوصول کننده طلببازرگانى : کارگزار وصول طلب
debt discountقانون ـ فقه : تفاوت ارزش اسمى بدهى و اصل مبلغ
debt due at a future timeقانون ـ فقه : دين موجل
debt enforcementبازرگانى : درخواست طلب وصول
debt financeقانون ـ فقه : افزايش سرمايه از طريق فروش سهام تامين محل براى پرداخت قروض و ديون
debt income ratioقانون ـ فقه : نسبت قروض به درامد ملى
debt limitقانون ـ فقه : حداکثر مبلغى که يک واحد دولتى مى تواند مديون گردد و بيش از ان مجاز نيست
debt of honourوام شرافتىقانون ـ فقه : بدهى که پرداخت ان به خوش حسابى بدهکار بستگى دارد
debt of natureمرگ ،اجل
debt of recordدين قانونى ،بدهى قانونى ،court of recordقانون ـ فقه : محکوم به
debt outstandingبازرگانى : وام معوقه
debt serviceبازرگانى : پرداخت اصل و فرع
debtbyکلمات مرتبط(debtby):
debtsکلمات مرتبط(debts):
debug aidsادوات اشکال زدايىکامپيوتر : ابزار اشکال زدايى
debuggerبرنامه اشکال زدايييثلاعللهگل ،اشکال زدائىکامپيوتر : اشکال يابى
debugging a programکامپيوتر : اشکال زدايى يک برنامه
deburrپليسه گرفتنعلوم مهندسى : پليسه گيرى کردن
debyeشيمى : دباى
decDigital Equipment Corporationکامپيوتر : يک سازنده بزرگ سيستم هاى مينى کامپيوتر
decaعلوم هوايى : دکا
decade bridgeالکترونيک : پل دهگانه
decadencyزوال ،تنزل ،فساد،ويرانى
decadentlyدر حال فساد
decagynousده مادگى
decahedralده سطحى ،ده رويى
decalageعلوم هوايى : اختلاف زاويه نصب بالها در هواپيما
decalccomaniaعکس برگردان
decalescence pointعلوم هوايى : دمايى که در ان تغيير شکل کريستالى در فولاد صورت ميگيرد
decalitreپيمانه ده ليطرى
decameronداستان نامه
decamethyleneکلمات مرتبط(decamethylene):
decametreده متر
decandrousده پرچمى
decaphyllousده برگه
decapodaده پايان
decarbonylationشيمى : کربونيل زدايى
decarboxylationشيمى : کربوکسيل زدايى
decarburizationعلوم مهندسى : کربن گيرى
decarburizeعلوم مهندسى : کربن گرفتن
decarburizingعلوم هوايى : گرم کردن اهن يا فولاد کربن تا دماى کافى براى سوختن يا اکسيد شدن کربن
decastyleمعمارى : ايوان ده ستونى
decatenateکامپيوتر : جداسازى
decatingشيمى : بخارزنى
decatizingشيمى : بخارزنى
decay (to)بازرگانى : رو به زوال رفتن
decay characteristicالکترونيک : مشخصه پستاب
decay constantشيمى : ثابت تباهى
decay curvesعلوم نظامى : منحنى نمايش کاهش تشعشعات اتمى در زمان معين
decay of luminescenceالکترونيک : تباهى لومينسانس
decca (nav)علوم دريايى : دکا
deccaسيستم دکاعلوم نظامى : سيستم تعيين محل دقيق يا بهترين محل براى ايستگاه فرستنده
deceit resulting in gross lossقانون ـ فقه : غبن فاحش
deceit resulting in lossقانون ـ فقه : غبن
deceitfullyاز روى فريب
deceitfulnessتقلب
deceivedکلمات مرتبط(deceived):
deceiverفريب دهندهقانون ـ فقه : غابن
decelerating electrodeالکترونيک : الکترد شتاب گير
deceleratingکلمات مرتبط(decelerating):
deceleration laneخط تقليل سرعتمعمارى : خط واشتاب
deceleration parameterپارامتر کند شدننجوم : پارامتر اهستگى
deceleration timeکامپيوتر : زمان لازم براى متوقف ساختن يک نوار مغناطيسى پس از خواندن يا ضبط اخرين قطعه داده از يک رکورد روى ان نوار
decelereteعلوم مهندسى : بصورت منفى شتاب دادن
deceleronعلوم هوايى : شهپرى که بصورت نيمه هى بالايى و پايينى جدا ميشود
decemvirعضو دسته ده تنى که اختيارحکومت و قانون گذارى بايشان داده شده بود
decemvirateده تن قانون گزاران روم که دراختيارحکومت نيزبه ايشان داده شده بود
decendantکلمات مرتبط(decendant):
decennaryمدت ده سال
decennryده ساله ،ده سال بده سال رخ دهنده
decent behaviourرفتارپاکيزه
decentlyاز روى کمال ،محجوبانه
decentnessکمال ،ادب
decentralismقانون ـ فقه : سيستم عدم تمرکز در اداره مملکت
decentralized controlعلوم نظامى : کنترل غير تمرکزى
decentralized data processingکامپيوتر : پردازش داده نامتمرکز
decentralized planningبازرگانى : برنامه ريزى غير متمرکز
decentralizedروانشناسى : نامتمرکز
deceptivelyبطور فريب اميز
deceptivenessفريب( اميزى)
decerebellationروانشناسى : مخچه بردارى
decerebrationروانشناسى : مخ بردارى
deci-ampereالکترونيک : دهم امپر
deciنجوم : دسىعلوم هوايى : دسى
decidedlyبطور مصمم ،بطور قطعى
decidendiکلمات مرتبط(decidendi):
decidingامتياز سرنوشت ساز،نزديک به هدفورزش : نزديک به دروازه حريف
deciduaغشاء فانى ،پرده افتنده زهدان
deciduous teethروانشناسى : دندانهاى شيرى
decigram(me)دسيگرم( يک دهم گرم)
decileدهکروانشناسى : دهکىبازرگانى : توزيع دهگانه
decimal balanceعلوم مهندسى : ترازوى اعشارى
decimal codeکامپيوتر : کد دهدهى
decimal coinageقانون ـ فقه : مسکوکات دهدهى
decimal file systemسيستم انباردارى اعشارىعلوم نظامى : سيستم شمارش اقلام اعشارى
decimal fractionعلوم مهندسى : کسر اعشارىمعمارى : کسر اعشارى
decimal number systemسيستم اعداد اعشارىکامپيوتر : سيستم اعداد دهدهى
decimal systemکامپيوتر : سيستم دهدهى
decimal tabکامپيوتر : جدول بندى اعشارى
decimal tableکامپيوتر : جدول تصميمى
decimal to binary conversionکامپيوتر : تبديل دهدهى به دودوئى
decimal to hexadecimal conversionکامپيوتر : تبديل دهدهى به شانزده شانزدهى
decimal to octal conversionکامپيوتر : تبديل دهدهى به هشت هشتى
decimalistطرفدارسلسله اعشارى درپول
decimallyبشکل اعشار
decimalsکلمات مرتبط(decimals):
decimationده يک کشى
decimetreيکدهم متر
decipherableقابل استخراج
deciphermentکشف رمز،استخراج
decision altitudeعلوم نظامى : ارتفاع نهايى مسيرفرود هواپيماى بى خلبان حداکثر ارتفاع در مسير فرود
decision heightعلوم نظامى : حداکثر ارتفاع مسير فرود هواپيماى بى خلبان از سطح زمين
decision lagبازرگانى : تاخير زمانى در تصميم گيرى
decision makerبازرگانى : تصميم گيرنده
decision making policyبازرگانى : سياست تصميم گيرى
decision making unit (dmu)بازرگانى : واحد تصميم گيرنده
decision modelبازرگانى : الگوى تصميم گيرى
decision processروانشناسى : فرايند تصميم
decision structureکامپيوتر : ساختار تصميم
decision support systemکامپيوتر : سيستم پشتيبانى تصميم
decision symbolکامپيوتر : علامت تصميم
decision theoryکامپيوتر : تئورى تصميمروانشناسى : نظريه تصميم گيرىبازرگانى : نظريه تصميم گيرى
decision treeمسير تصميم گيرىکامپيوتر : درخت تصميمبازرگانى : اقدامات لازم جهت تصميم گيرى
decision variableبازرگانى : متغير تصميم گيرى
decisionsکلمات مرتبط(decisions):
decisisکلمات مرتبط(decisis):
decisivelyقطعا،بطور قطعى
decisivenessقطعيت
deciusدقيانوس
decivilizeاز تمدن خارج کردن
deck alertاماده باش عرشهعلوم نظامى : حالت اماده باش در روى عرشه
deck boardکف پالتعلوم نظامى : کف يا رويه پالت حمل مهمات
deck cargoبار روى عرشه کشتىبازرگانى : بار روى عرشه ،بارگيرى برروى عرشه
deck departmentقسمت ادارى ناوعلوم نظامى : قسمت اداره امور باربرى و کالاى ناوگان
deck gangملوانعلوم نظامى : ملوان پل کشتىعلوم دريايى : ملوان پل کشتى
deck headعلوم دريايى : سقف
deck houseعلوم نظامى : اتاقهاى بالاى عرشه اصلى کشتىعلوم دريايى : اتاقهاى بالاى عرشه اصلى کشتى
deck landing aidعلوم دريايى : کمکهاى فرود
deck loadبازرگانى : ظرفيت عرشهعلوم نظامى : وسايل روى پل کشتىعلوم دريايى : وسايل روى پل کشتى
deck logدفتر وقايع ناوعلوم نظامى : دفتر وقايع دريانوردىعلوم دريايى : دفتر وقايع دريانوردى
deck of a bridgeصفحه پلمعمارى : کف پل
deck padsزيرپايىعلوم نظامى : پادرى عرشه ناو
deck planصفحه پل کشتىعلوم نظامى : افق پل کشتى
deck seamanshipعلوم نظامى : ملوان پل کشتىعلوم دريايى : ملوان پل کشتى
deck spillway (am)معمارى : تاوه سرريزان
deck switchالکترونيک : کليد گروهى
deck-handکارگر( عرشه )کشتى
deckedکلمات مرتبط(decked):
deckingعمران : تخته هائيکه براى قالب بندى دالهاى بتنى بکار ميروندمعمارى : پوشانه
deckleکلمات مرتبط(deckle):
declaimationنطق ،خطابه
declaimatoryخطابه اى ،غلنبه
declaration of bankruptcyقانون ـ فقه : اعلان ورشکستگى
declaration of indulgenceاعلام ازادى دينى
declaration of intentionدرخواست تابعيتقانون ـ فقه : اظهاريه تمايل به پذيرش تابعيت
declaration of interestبازرگانى : اعلام بهره
declaration of neutralityقانون ـ فقه : اعلان بيطرفى
declaration of the rights of manقانون ـ فقه : اعلاميه حقوق بشر
declaration of trustاظهارنامه تکليف به قبضقانون ـ فقه : اظهارنامه اى که ناقل به منتقل اليه يا مصالح به متصالح مى دهد و در ان به او تکليف مى کند که اداره مورد انتقال يا مال الصلح را به عهده بگيرد و ان را قبض کند
declaration of warاعلان جنگ دادنقانون ـ فقه : اعلان جنگعلوم نظامى : اعلان جنگ
declarationsکلمات مرتبط(declarations):
declarative languageزبان اعلانىکامپيوتر : زبان تشريحى
declarative statementحکم اعلانىکامپيوتر : حکم اظهارى
declaratory judgmentحکم اشعارىقانون ـ فقه : حکمى است که در ان حقوق عده اى تثبيت و اعلام مى شود ليکن هيچ دستور اجراييى را که از نظر اختتام دعوى موثر در مقام باشد متضمن نيست
declaratory judgmentsقانون ـ فقه : احکام اعلامى
declaratory statuteقانون اعلامى ،قانون تاکيدى قانونى است که محتوى مطلب جديدى نيست بلکه لازم الاجرا بودن يک قانون سابق را تاکيد و تصريح مى کندقانون ـ فقه : هدف از تصويب اين نوع قانون بر طرف کردن شک و ترديدى است که در مورد بعضى قوانين بروز مى کند
declaratoryمتضمن بيان ،مثبت
declare martialاعلان حالت زمان جنگقانون ـ فقه : اعلان حکومت نظامى
declare offقطع معامله کردن( با)قانون ـ فقه : قطع معامله کردن
declared capitalقانون ـ فقه : سرمايه اعلام شده
declared speedسرعت اعلام شده به ناوگانعلوم نظامى : سرعت استاندارد ناوگان
declared valueقيمت اعلام شده ،ارزش اظهارشدهقانون ـ فقه : قيمت اعلام شده به منظور تعيين مالياتبازرگانى : بهاى اعلام شده
declaredlyبطور اعلام ،با اظهار قطعى
declarerاظهار کنندهقانون ـ فقه : اظهار کننده
declaring as unlawfulقانون ـ فقه : تحريم
declaringکلمات مرتبط(declaring):
declassificationاز طبقه بندى خارج کردنعلوم نظامى : حذف طبقه بندى
declassified costقانون ـ فقه : هزينه کالاى توليد شده که در ان سهم هر يک از عوامل توليد مشخص شده باشد
declassifiedکلمات مرتبط(declassified):
declinating stationايستگاه اندازه گيرى انحراف مغناطيس دستگاههاعلوم نظامى : ايستگاه اندازه گيرى انحراف
declinatingکلمات مرتبط(declinating):
declination constantزاويه انحراف دستگاهعلوم نظامى : انحراف دستگاه
declination protractorعلوم نظامى : نقاله انحراف سنجعلوم دريايى : نقاله انحراف سنج
declinatorسمت ياب کشتىعلوم نظامى : وسيله توجيه دستگاه
declinatoryانحطاطى ،داراى تمايل
declinatureامتناع
decline boardورزش : پيش تخته ژيمناستيک
decline in economic usefulnessقانون ـ فقه : depreciation
decline of waterمعمارى : افت سطح ايستايى اب
declinedکلمات مرتبط(declined):
declining economyاقتصاد در حال افولبازرگانى : اقتصاد در حال تنزل
declining industryصنعت رو به زوالبازرگانى : صنعت در حال تنزل
decliningکلمات مرتبط(declining):
declinometerالکترونيک : انحراف سنج
declippingلکه گيرى ،باز کردنعلوم نظامى : از خشاب دراوردن
declivousسرازير،مايل
decloggingزيست شناسى : گشودن
declutchخلاص کردنعلوم مهندسى : کلاج را رها کردن
decohereالکترونيک : درچيدن کوهرر
decollatorکامپيوتر : مجزاکننده
decolo(u)rizeرنگ چيزى را بردن ،بيرنگ کردن ،سفيد کردن
decoloکلمات مرتبط(decolo):
decolorبى رنگ کردن ،رنگ بردن از،سفيدکردن
decolorantشيمى : رنگزداى
decolorateبى رنگ کردن ،رنگ بردن از
decolorationشيمى : رنگ زدايى
decolorizing carbonشيمى : ذغال رنگ زدا
decolorizingکلمات مرتبط(decolorizing):
decompensationروانشناسى : فروپاشى مکانيسمهاى دفاعى
decomposabilityفسادپذيرى ،انحلال پذيرى
decomposableقابل تجزيه ،فاسد شدنى
decomposerتجزيه کنندهزيست شناسى : جداساز
decomposingعلوم هوايى : تجزيه کردن و جدا کردن عناصر اصلى يک ماده مرکب
decompositeمرکب درمرکب ،دوبارترکيب شده
decompoundمرکب درمرکب
decompression divingورزش : غواصى در عمق يا زمان معين
decompression stopورزش : مکث غواص کوتاه در عمقهاى معين در صعود
decompression tableورزش : جدول نشاندهنده زمان و محل لازم براى صعود ارام غواص
decompressionمرض تصلب شرائينورزش : کاسته شدن فشار اب در صعود غواصعلوم نظامى : بيهوش شدن در اثر کم شدن فشار اتمسفر
deconditioningروانشناسى : ناشرطى سازى
deconsecrateدنيوى کردن ،غير روحانى کردن ،رهاکردن
decontaminationگندزدايى ،ضد عفونىعلوم نظامى : رفع الودگى
decopperingمس گيرى کردنعلوم نظامى : رفع رسوبات مس از داخل لوله
decorate (to)تزيين کردن ،اراستنمعمارى : اذين بستن
decorated potteryمعمارى : سفالکارى منقوش
decorated tileمعمارى : کاشى زينتى
decorated wallمعمارى : ديوار تزيينى
decoratedاراسته ،زينت کرده ،نشاندار
decorationsکلمات مرتبط(decorations):
decorative lampعلوم مهندسى : لامپ تزيينى
decorative ligthingعلوم مهندسى : روشنايى تزيينى
decorouslyبطور مناسب و پاکيزه
decorousnessشايستگى
decorticationروانشناسى : قشربردارى
decoupleعلوم هوايى : جدا کردن يا قطع ارتباط بين اجزاء يک سيستم
decoy shipsکشتيهاى فريبندهعلوم نظامى : کشتيهاى مصنوعى
decoy shootingورزش : شکار به کمک مرغ دام
decoy-birdدونه ،مرغ دام
decoy-duckمرغابى اى که مرغان ديگر رابدام مياندازد
decoyerدام نهنده ، (شريک ) دغاباز
decrease endorsementبازرگانى : تصديق يا تائيد کاهش
decrease in valueقانون ـ فقه : نقص قيمتبازرگانى : کاهش ارزش
decreasing cost industryقانون ـ فقه : هزينه نزولى صنعتى
decreasing costبازرگانى : هزينه نزولى
decreasing functionبازرگانى : تابع نزولى
decreasing marginal costقانون ـ فقه : هزينه نهايى نزولىبازرگانى : هزينه نهائى نزولى
decreasing marginal efficiency of capitaبازرگانى : کارائى نهائى نزولى سرمايه
decreasing marginal productivityبازرگانى : بهره ورى نهائى نزولى
decreasing returnقانون ـ فقه : بازده نزولى
decreasinglyبطورکم شونده ،چنانکه روبکاهش گذارد
decremeterالکترونيک : خفيدگى سنج
decrepitationترق وتروق ،صورت نمکى
decrescendoچنانکه صداخردخردضعيف شود
decretalفرمان پاپ ،حکم
decrialرسواسازى ،تقبيح
decropitudeفرتوتى ،شکستگى ،ناتوانى
decrownقانون ـ فقه : خلع از سلطنت
decryptکشف رمز کردن ،کشف رمزکامپيوتر : اشکار ساختنعلوم نظامى : کشف کردن پيام
decubitusاستلقاء
deculturationفرهنگ زدايىروانشناسى : فرهنگ باختگى
decumanکلان ،بزرگ ،عظيم
decumentکلمات مرتبط(decument):
decurrentپايين افتاده
decuryدسته ده تنى
decusکامپيوتر : Digital Equpment Computer Users Societyانجمن استفاده کنندگان تجهيزات کامپيوترى
dedgerمهاجم گريزنده( لاکراس)ورزش : مهاجم گريزنده
dedicated computerکامپيوتر : کامپيوتر اختصاصى
dedicated deviceکامپيوتر : دستگاه اختصاصى
dedicated file serverکامپيوتر : خدمتگذار فايل اختصاصى
dedicated linesکامپيوتر : خطوط اختصاصى
dedicated systemکامپيوتر : سيستم اختصاصى
dedicated word processorکامپيوتر : کلمه پرداز اختصاصى
dedicateeکسيکه چيزى باوپيشکش يابنام اووقف ميشود
dedicatorوقف کننده ،اهدا کننده
dedicatoryتقديمى ،وقفى
dediction of wayقانون ـ فقه : هر گاه راهى واقع در ملک خصوصى فردى به مدت ¹ 2سال مورد استفاده عموم باشد جزء اموال عمومى تلقى خواهد شد
dedictionکلمات مرتبط(dediction):
deducedکلمات مرتبط(deduced):
deducibleقابل کسر،استنباط شدنى
deduct (to)کاستنبازرگانى : کم کردن
deduction from incomeقانون ـ فقه : کسور درامد
deductionsعمران : کسورات
deductive methodروش قياسىبازرگانى : روش استنتاجى
deductive reasoningروانشناسى : استدلال قياسى
deductivelyاز راه قياس ،قياسا"
dedusterزيست شناسى : غبارگير
deeحرف چهارم D نام
deed of assignmentسند واگذارى اختياراتبازرگانى : مدرک صلاحيت قانونى
deed of conveyanceصلح نامه( در معاملات)قانون ـ فقه : صلح نامه
deed of covenantقراردادبازرگانى : پيمان
deed of endowmentقانون ـ فقه : وقف نامه
deed of giftقانون ـ فقه : هبه نامه
deed of partnershipبازرگانى : قرارداد مشارکت
deed of pollقانون ـ فقه : سند بدون رونوشت
deed of saleبيع نامهقانون ـ فقه : سند فروش
deed of transferانتقال نامهقانون ـ فقه : سند انتقالبازرگانى : سند انتقال
deed of trustسند توديع امانتقانون ـ فقه : سند استيفاى دين از ملک رهنى
deed partnershipقانون ـ فقه : شرکتنامه
deed under private sealسند عادىقانون ـ فقه : سند غير مصدق
deed under private signatureقانون ـ فقه : سند عادى
deed under privateسند غير مصدققانون ـ فقه : سند عادى
deed-pollسند يک نسخه اى
deedlessبيکار،بى عمل
deedsکلمات مرتبط(deeds):
deeorativeارايشى ،تزيينى ،ارايش بخش
deep air supportپشتيبانى هوايى دورعلوم نظامى : قرق هوايى دور
deep chargeخرج گودعلوم نظامى : خرج عميق دريايى
deep coldشيمى : سرماى ژرف
deep cyclingعلوم هوايى : روشى براى نگهدارى باطريهاى نيکل - کادميم
deep fordingعبور از عمق زياد اب ،عبور از پاياب عميقعلوم نظامى : عبور از اب عميق
deep foundationپى گودمعمارى : پى سازى در عمق
deep groove ball bearingعلوم مهندسى : ياطاقان بلبرينگى شياردار
deep in debtتا گردن زير بدهى
deep investigationقانون ـ فقه : استقصاء
deep jeepخودرو زيرابىعلوم نظامى : جيپ زيرابىعلوم دريايى : جيپ زيرابى
deep minefieldعلوم نظامى : ميدان مين عميق زيرابىعلوم دريايى : ميدان مين عميق زيرابى
deep mourningعزادارى سنگين
deep percolationعمران : نفوذ عميق
deep scattering layerعلوم نظامى : لايه هاى منعکس کننده عمق دريا
deep sea leadاندازه گير عمق ابعلوم نظامى : عمق سنج بلندعلوم دريايى : عمق سنج بلند
deep sensibilityروانشناسى : احساسهاى عمقى
deep stallعلوم هوايى : وضعيتى در هواپيماهاى داراى دم تى شکل که افزايش ناگهانى زاويه حمله سبب عدم توانايى سطوح افقى براى کنترل وضعيت طولى هواپيما ميگردد
deep structureروانشناسى : ژرف ساخت
deep submergenceزيردريايى نجاتعلوم نظامى : زيردريايى نجات کشتيهاى غرق شده
deep supporting fireاتش پشتيبانى در عمقعلوم نظامى : اتش پشتيبانى عميق
deep tankمخازن اب و سوخت زير ناوعلوم نظامى : مخازن پايين ناو
deep targetsهدفهاى عميقعلوم نظامى : هدفهاى با عمق زياد هدفهاى دوردست
deep water wavesعلوم نظامى : موجهاى زيرابى
deep wellعمران : چاه عميقمعمارى : چاه عميق
deep-beamعمران : تير تيغه
deep-drawعلوم مهندسى : ساختن اجسام مقعر از ورقه فلزى
deep-drawing testعلوم مهندسى : ازمايش کاسگرى
deep-drawingعلوم مهندسى : کاسگرى
deep-drawnاز ته دل کشيده
deep-dyedزياد رنگ خورده ،غرق ( شده در ) گناه
deep-fetchedاز ته سينه کشيده شده ،از ته دل کشيده شده
deep-hole boring machineعلوم مهندسى : دستگاه مته سوراخ عميق
deep-hole boringعلوم مهندسى : سوراخ عميق
deep-hole drilling machineعلوم مهندسى : دستگاه مته سوراخ عميق
deep-hole drillingعلوم مهندسى : سوراخ عميق
deep-laidاميخته به زيرکى يا حيله ،نهانى ،موذيانه
deep-mouthedگنده صدا،گنده اواز،داراى صداى درشت و کلفت
deep-readبسيار خوانده ،با اطلاع
deep-rootedريشه کرده ،ديرينه
deepeningکلمات مرتبط(deepening):
deeping of capitalعمق پيدا کردن سرمايهقانون ـ فقه : پايه گذارى اساسى سرمايه
deepingکلمات مرتبط(deeping):
deeplyعميقانه
deepmostگودترين
deepnessگودى ،عمق ،قعر،بسيارى ،ته
deepositorقانون ـ فقه : وديعه گذار
deepsomeکمابيش گود
deer refleورزش : تفنگ کاليبر بزرگ براى شکار بزرگ
deer stalkerشکارکننده گوزن و اهو،کلاه ويژه گوزن شکارکن ها
deer tigerيکجور يوز امريکايى
deer-dogتوله ( گوزن گير) ،تازى ،سگ شکارى
deer-houndتازى ،سگ شکارى
deer-lickچشمه شور،زمين شوره
deer-neckگردن کشيده ،گردن همايى
deer-stalkingشکار اهو و گوزن
deerletاهوى ختا،گوزن کوچک
deerskinپوست اهو،پوست گوزن
deesmکلمات مرتبط(deesm):
def(a)ecatiohروانشناسى : عمل دفع
defکلمات مرتبط(def):
defamerهتاکقانون ـ فقه : توهين کننده
default by the principalبازرگانى : نکول توسط واگذارنده
deep creep attackعلوم نظامى : تک ناگهانى با بمب زيرابىعلوم دريايى : تک ناگهانى با بمب زيرابى
defacto recognitionشناسايى عملى ،شناسايى دوفاکتو شناسايى سياسى کشورى که عملا "مستقل و داراى حق حاکميت است ولى به عللى نمى تواند يا نمى خواهد به تعهدات بين المللى خودقانون ـ فقه : به عنوان يک کشور موجود و مستقل عمل کند
default directoryکامپيوتر : دايرکتورى پيش فرض يا قراردادى
default driveکامپيوتر : گرداننده پيش فرض
default extensionپسوند پيش فرضکامپيوتر : پسوند قراردادى
default fontکامپيوتر : فونت پيش فرض يا قراردادى
default interestبازرگانى : بهره معوق
default numetic fontکامپيوتر : فونت عددى پيش فرض يا قراردادى
default settingکامپيوتر : تنظيم پيش فرض يا قراردادى
defaulterکوتاهى کننده ،قصورکننده ،طفره زن ،سرباز مقصر
defctiveکلمات مرتبط(defctive):
defeasance clauseشرط لغوبازرگانى : شرط ابطال
defeasibilityالغاءپذيرى
defeat by knock outورزش : شکست با ناک اوت
defeatingکلمات مرتبط(defeating):
defeatsکلمات مرتبط(defeats):
defecatorصافى
defectedکلمات مرتبط(defected):
defectivelyبطور ناقص
defectivenessنقص
defectivesکلمات مرتبط(defectives):
defectologyروانشناسى : نقص شناسى
defectorفرارىعلوم نظامى : پناهنده
defectsکلمات مرتبط(defects):
defedendoکلمات مرتبط(defedendo):
defelectionکلمات مرتبط(defelection):
defenکلمات مرتبط(defen):
defence (defense)دفاع ،بهانه ،عذر،استحکامات سنگربندىعلوم نظامى : وزارت دفاع
defence mechanismمکانيزم دفاعىورزش : ساز و کار دفاعى
defence stationعلوم دريايى : - third degree of readiness
defencelessبى پناه ،بى پشتيبان ،بيچاره ،ضعيف
defencemanورزش : مدافع منطقه دفاعى غير از دروازه بان
defencesبازرگانى : مدافعات
defendance needروانشناسى : نياز خويشتن پايى
defendanceکلمات مرتبط(defendance):
defended areaمنطقه پدافند شدهعلوم نظامى : منطقه زير پدافند
defendedکلمات مرتبط(defended):
defending attorneyقانون ـ فقه : وکيل مدافع
defending shampionورزش : مدافع عنوان قهرمانى
defendingکلمات مرتبط(defending):
defense articlesمواد پدافندىعلوم نظامى : اماد و تجهيزات دفاعى
defense baseپايگاه دفاعىعلوم نظامى : پايگاه پدافندى
defense classificationعلوم نظامى : طبقه بندى اطلاعات مربوط به پدافند سيستم طبقه بندى مدارک وزارت دفاع
defense coastal areaمنطقه ساحلى مورد پدافندعلوم نظامى : منطقه پدافندى ساحلى
defense emergencyعلوم نظامى : مواد مورد لزوم وحياتى پدافندى وضعيت اضطرارى دفاعى يا نظامى
defense in depthپدافند در عمقعلوم نظامى : دفاع در عمق
defense in placeدفاع در محلعلوم نظامى : پدافند در محل
defense informationاطلاعات نظامىعلوم نظامى : اطلاعات دفاعى
defense mechanismروانشناسى : مکانيسم دفاعى
defense positionموضع دفاعىعلوم نظامى : موضع پدافندى
defense readiness conditionوضعيت امادگى رزمى ارتشعلوم نظامى : وضعيت امادگى رزمى دفاعى
defense sectorعلوم نظامى : منطقه پدافندى
defense subsistence supply centerعلوم نظامى : مرکز اماد زيستى وزارت دفاع
defense system aquisitionسيستم کسب اطلاعات پدافندىعلوم نظامى : کسب اطلاعات براى دفاع
defense zoneعلوم نظامى : منطقه پدافند
defenselessبى پناه ،بى مدافع
defensibilityامکان مدافعه
defensive boardورزش : دفاع سبد
defensive fireاتش دفاعىعلوم نظامى : اتش پدافندى
defensive leagueاتحاديه دفاعىقانون ـ فقه : اتحاد دفاعى
defensive lineخط دفاعىعلوم نظامى : خط پدافندى
defensive minefieldعلوم نظامى : ميدان مين پدافندى
defensive playerورزش : شطرنج باز دفاعى
defensive reboundورزش : توپ گيرى از سبد
defensive sea areaعلوم نظامى : منطقه پدافندى دريايى
defensive warقانون ـ فقه : جنگ دفاعى
defensive wrestlerورزش : کشتى گير دفاعى
defensivelyبا حالت تدافعورزش : حالت دفاعى
defensivenessروانشناسى : حالت دفاعى داشتن
defensorوکيل مدافع
deference needروانشناسى : نياز دنباله روى
deferensکلمات مرتبط(deferens):
deferentiallyاز روى حرمت
deferred addressکامپيوتر : يک ادرس غير مستقيم
deferred chargesپيش پرداخت هزينهقانون ـ فقه : هزينه هاى انتقالى
deferred creditsدرامد پس افتادهقانون ـ فقه : اعتبارات سالهاى محاسباتى
deferred dividenedسود اعلام شده و قابل پرداخت در تاريخ معينقانون ـ فقه : سودى که پرداخت ان مشروط به شرطى باشد
deferred dobitپيش پرداخت هزينهقانون ـ فقه : تعويق در پرداخت هزينه
deferred dowerقانون ـ فقه : مهر موجل
deferred exitکامپيوتر : انتقال کنترل به يک زيربرنامه در زمانى که قابل پيش بينى نبوده و حادثه اى غير مترقبه ان را مشخص مى کند
deferred expenseقانون ـ فقه : هزينه هاى پيش بينى شده اى که هنوز موعد پرداختشان نرسيده است
deferred gratificationروانشناسى : کامروايى معوق
deferred incomeدرامد هاى انتقالىقانون ـ فقه : پيش دريافت درامد
deferred liabilityديون دراز مدتقانون ـ فقه : بدهيى که در سر رسيد پرداخت نشده استبازرگانى : ديون بلند مدت
deferred maintenanceقانون ـ فقه : قصور و تاخير در تعمير ماشين الات و غيره
deferred payment creditبازرگانى : اعتبار براى پرداخت هاى معوق
deferred paymentپرداخت معوق ،پرداخت مدت دار،پرداخت اتىبازرگانى : پرداخت بصورت يوزانس
deferred reactionروانشناسى : واکنش معوق
deferred shareسهام موجلقانون ـ فقه : سهامى که دارندگان ان پس از تقسيم سود سهام بين دارندگان سهام عادى باقيمانده سهام را طبق مفاد اساسنامه و شرکتنامه دريافت مى دارند
deffered entryکامپيوتر : ورود به يک زيربرنامه که نتيجه خروج غير مترقبه از برنامه مى باشد که کنترل به ان منتقل شده است
deffered maintenanceنگهدارى مخصوصعلوم نظامى : تعمير و نگهدارى غير معمولى
defferedکلمات مرتبط(deffered):
defferential assetsهيئت رسيدگى باختلافاتعلوم نظامى : هيئت رسيدگى به حسابها
defferentialعلوم هوايى : اختلاف
defficiencyزيست شناسى : ناکارايى
defficientزيست شناسى : ناکارا
defiantlyاز روى مخالفت
deficiency and defectقانون ـ فقه : کسر و نقصان
deficiency motivesروانشناسى : انگيزه هاى کاستى
deficiensکلمات مرتبط(deficiens):
deficient in moneyبى پول ،کم پول
deficientlyبطور ناقص
deficit financingاداره امور مالى با کسر موازنهقانون ـ فقه : تامين کسر بودجهبازرگانى : تامين مالى از راه کسر بودجه
defiladed areaمنطقه پوشيدهعلوم نظامى : منطقه غير قابل ديد
defiladedکلمات مرتبط(defiladed):
defilementناپاکى
definedکلمات مرتبط(defined):
definite a Theحرف تعريف چون
definite versesقانون ـ فقه : ايات محکمات
definitelyقطعى ،قاطع
definition of a problemکامپيوتر : تعريف يک برنامه
definitional equationمعادله تعريفى ،رابطه تعريفى( دراقتصاد سنجى)بازرگانى : رابطه تعريفى
definitionalکلمات مرتبط(definitional):
definitive hospitalizationسيستم معالجه قطعىعلوم نظامى : معالجه نهايى
definitivelyقطعا"
definitivenessقاطعيت
deflactionکلمات مرتبط(deflaction):
deflagrationاحتراق ،اشتعال ،سوزش
deflagratorالکترونيک : پيل جوشان
deflation portورزش : سوپاپ بزرگ در بالاى بالن براى خروج هوا هنگام نشستن
deflationary gapفاصله حاصل از رکود،شکاف انقباضىقانون ـ فقه : لطمه ناشى از رکود اقتصادىبازرگانى : فاصله تنزلى
deflationary pressureفشار انقباضىبازرگانى : فشار ضد تورمى
deflationary programبازرگانى : برنامه ضد تورمى
deflationaryانقباضىبازرگانى : ضد تورمى
deflatorکلمات مرتبط(deflator):
deflecting electrodeالکترد منحرف کنندهالکترونيک : صفحه منحرف کننده
deflecting voltageالکترونيک : ولتاژ منحرف کننده
deflecting yokeالکترونيک : يوغ
deflectingکلمات مرتبط(deflecting):
deflection (gun,artill)علوم دريايى : انحراف در سمت
deflection angleالکترونيک : زاويه خمششيمى : زاويه انحراف
deflection boardطرح تير خمپاره اندازعلوم نظامى : تابلو تصحيح سمت ،ميز تصحيح سمت خمپاره اندازعلوم دريايى : تابلو انحراف سنج
deflection component of trailشاخه سمتى مسيرعلوم نظامى : شاخه سمتى معبر حرکت
deflection correctionتصحيح سمتعلوم نظامى : اختلاف انحرافعلوم دريايى : اختلاف انحراف
deflection defocusingالکترونيک : پريشانى اشعه
deflection errorاشتباه سمتىعلوم نظامى : اشتباه انحرافعلوم دريايى : اشتباه انحراف
deflection methodالکترونيک : روش انحراف عقربه
deflection mirrorعلوم مهندسى : اينه انحراف
deflection of cantilever beamعمران : خميدگى در تيراهن ازاد
deflection of magnetic needleالکترونيک : انحراف عقربه مغناطيسى
deflection of verticalعلوم هوايى : اختلاف زاويه اى در هر نقطه بين راستاى شاقولى و راستاى عمود بر کره مرجع
deflection patternمستطيل پراکندگى سمتىعلوم نظامى : پراکندگى سمتىعلوم دريايى : مستطيل انحراف
deflection potentiometerعلوم مهندسى : پتانسيومتر پله اى
deflection scaleمقياس سمتى ،طبله مقياس سمتعلوم نظامى : طبله سمت
deflection shiftعلوم نظامى : تغييرات سمت گردش در سمتعلوم دريايى : تغييرات انحراف
deflection sweepعلوم نظامى : درو عرضى ،اتش درو در عرض
deflection testعلوم مهندسى : ازمايش تغيير شکل
deflection under long term-loadingعمران : خيز ريز بار طويل المدت
deflectiveکج کننده
deflector of lampالکترونيک : نورافکن لامپ
deflector platesالکترونيک : صفحه هاى منحرف کننده
deflectorعلوم هوايى : صفحه تيغه يا وسيله ديگرى براى منحرف کردن يک جريان يا حرکت
deflexخم کردن ،کج کردن
deflorateگردريخته ،تصرف شده ،بکارت ازدست داده
defluxionريزش
defoamer agentشيمى : کف زداى
defoamerشيمى : کف زداى
defocusingکلمات مرتبط(defocusing):
defoliantsعلوم نظامى : مواد از بين برنده برگ و سبزينه درختان
defoliating agentعلوم نظامى : عامل از بين برنده برگ و سبزينه درختان
defoliatingکلمات مرتبط(defoliating):
deforcementغضب
deformabilityعلوم مهندسى : قابليت تغيير شکل پذيرى
deformation due to moisture and tempratuعمران : تغيير شکل ناشى از رطوبت و حرارت
deformation due to tangential forceعمران : تغيير شکل مربوط به عامل مماسى
deformation energy (am)کار تغيير شکلمعمارى : انرژى تغيير شکل
deformation polarizabilityشيمى : قطبش پذيرى تغيير شکل
deformation workعلوم مهندسى : عمليات مربوط به تغيير شکل
deformed barجوشن اجدارعمران : ميل گرد اجدار
deformed reinforcing steelعلوم مهندسى : فولاد تقويت شده تغيير شکل يافته
defoultقراردادکامپيوتر : قراردادى
defragmentationکامپيوتر : پيوند تکه ها
defraud (someone)گول زدنقانون ـ فقه : سر کسى کلاه گذاشتن
defrayalپرداخت ،تحمل هزينه
deftlyاز روى زبردستى
deftnessمهارت ،زيرکى
defultقصور،کوتاهى ورزيدن ،غفلت کردنقانون ـ فقه : نکول کردن
defusionروانشناسى : گسلش
degardationقانون ـ فقه : خزى
degasifyگاز گرفتنعلوم مهندسى : تخليه کردن گازشيمى : گاز زدايى
degasserشيمى : گاز زدا
degassingالکترونيک : گازربايى
degaussاز بين بردن ميدان مغناطيسىکامپيوتر : پاک کردن داده از روى نوار مغناطيسى و جايگزين کردن داده جديدعلوم نظامى : پاک کردن ميدان مغناطيسى
degausserکامپيوتر : وسيله اى براى پاک کردن اطلاعات از دستگاه ضبط مغناطيسى
degaussingعلوم نظامى : تعديل حوزه ميدان مغناطيسى ناو ديگازينگعلوم دريايى : تعديل حوزه ميدان مغناطيسى ناو ديگازينگ
degenerate gasالکترونيک : گاز تبهگننجوم : گاز تبهگن
degenerate orbitalsشيمى : اوربيتالهاى هم تراز
degenerescenceمعمارى : تبهگنى
degenrationپس روىزيست شناسى : پسگرايى
deglaciationزيست شناسى : يخ زدايى
deglutinateماده لزج ( چيزى را ) گرفتن ،بى چسب کردن
degraceکلمات مرتبط(degrace):
degradableکلمات مرتبط(degradable):
degradatory punishmentقانون ـ فقه : مجازات ترذيلى
degradatoryکلمات مرتبط(degradatory):
degrade protein enzymeشيمى : انزيم پروتئين شکن
degrading punishmentمجازات ترذيلى
degrationکلمات مرتبط(degration):
degreaseپاک کردن روغنعلوم مهندسى : پاک کردن گريس
degreasing agentعلوم مهندسى : عامل پاک کننده روغن
degreasingپاک کردن مواد روغنى به وسيله ضد چربى کم کردن چربىعلوم هوايى : از بين بردن يا برداشتن گريسعلوم نظامى : اب کردن چربى
degree gradutionتقسيم بندى درجه اىعلوم مهندسى : مقياس درجه اى
degree of advancementشيمى : درجه پيشرفت
degree of centralizationبازرگانى : درجه تمرکز
degree of compactionمعمارى : درجه تراکم
degree of crystalinityشيمى : درجه بلورينگى
degree of curveعمران : درجه انحناء
degree of difficultyورزش : درجه بندى حرکات مشکل شيرجه
degree of dissociationشيمى : درجه تفکيک
degree of freedomدرجه ازادى( درامار)عمران : درجه ازادىمعمارى : درجه ازادىشيمى : درجه ازادىبازرگانى : درجه ازادىعلوم هوايى : درجه ازادى
degree of polymerizationشيمى : درجه بسپارش
degree of precisionشيمى : درجه دقت
degree of protectionميزان حفاظت ،ميزان تامينعلوم نظامى : درجه حفاظت
degree of relationshipقانون ـ فقه : درجه خويشاوندى
degree of riskميزان خطر،شدت خطرعلوم نظامى : شدت قبول خطر
degree of saturationعمران : درجه اشباع
degree of shrinkage (am)ضريب جمع شدگىمعمارى : ضريب افت
degree opulenceقانون ـ فقه : درجه توانگرى
degrees of freedomروانشناسى : درجات ازادى
degrees of unbalance in a three phase syالکترونيک : درجه عدم توازن يک مدار سه فاز
degreesکلمات مرتبط(degrees):
degress of comparisonدرجات سه گانه ،سنجش
degressکلمات مرتبط(degress):
degressionنقصان ،نزول ،تنزلقانون ـ فقه : کاهش
degressive burningسوختن طولانى خرجعلوم نظامى : اشتعال طولانى اشتعال تدريجى خرج
degressiveتناقصى ،کاهشى
dehedral angleشيمى : زاويه دو وجهى
dehedralکلمات مرتبط(dehedral):
dehindورزش : شمارش امتياز منفى بازيگر
dehortationبازداشت ،منع
dehortativeبازدارنده
dehumعلوم مهندسى : از بين بردن صداى مزاحم
dehumidificationشيمى : رطوبت زدايى
dehydrate (to)معمارى : پسابيدن
dehydratedپسابيده( اسم مفعول از پسابيدن)معمارى : پسابيده
dehydrobenzeneشيمى : دهيدروبنزن
dehydrocyclizationشيمى : حلقه اى شدن با هيدروژن زدايى
dehydrohalogenationشيمى : هيدروهالوژن زدايى
dehydroisomerizationهمپارش با هيدروژن زدايىشيمى : ايزومر شدن با هيدروژن زدايى
deiکلمات مرتبط(dei):
deificخدا سازنده ،خدايى
deiformخداوار،خدا مانند
deimosنجوم : ديموس
deindividuationنافردى شدنروانشناسى : نافردى کردن
deionization rateالکترونيک : شدت يونزدايى
deionization voltageعلوم مهندسى : ولتاژ ديونيزاسيون
deionizationالکترونيک : يونزدايىشيمى : يون زدايى
deionizeعلوم مهندسى : ديونيزه کردن
deionized waterشيمى : اب يون زدوده
deionizedکلمات مرتبط(deionized):
deionizerشيمى : يون زدا
deionizing gridالکترونيک : شبکه يونزداى
deionizingکلمات مرتبط(deionizing):
deisticمبنى بر خدا پرستى بدون اعتقاد به مذهب
deisticalمبنى بر خدا پرستى بدون اعتقاد به مذهب
deiwro doraعقب گردورزش : ديرو دورا
deiwroکلمات مرتبط(deiwro):
deja entenduروانشناسى : شنوده پندارى
deja penseروانشناسى : اشناپندارى فکر نو
deja vuروانشناسى : اشناپندارى
dejaکلمات مرتبط(deja):
dejaggingنوعى فن گرافيک کامپيوترى براى رسم خطوط صافکامپيوتر : کاراکترها و چند ضلعى ها
dejectedlyبطور افسرده
dejectednessافسردگى
dejectoryکارکن ،دافع
deka-ampereالکترونيک : ده امپر
dekaنجوم : دکاعلوم هوايى : دکا
dekeگول زدن حريف براى تغيير محل( لاکراس)ورزش : گول زدن حريف براى تغيير محل
del credere agentبازرگانى : نماينده اى که متعهد به وصول طلبها ميباشد نماينده اى که وصول مطالبات را تقبل مينمايد
del credereوصول کننده مطالباتبازرگانى : ضمانت فروشنده حق العمل کار نسبت به معتبر بودن خريدار،تضمين کننده طلبها
delکامپيوتر : فرمانDEL
delaineپارچه پشم( ونخ )لباسى
delataکلمات مرتبط(delata):
delatorسخن چين ،تهمت زن
delay action fuseعلوم مهندسى : فيوز تاخيرى
delay actionعمل تاخيرىعلوم نظامى : عمليات تاخيرى
delay allowanceعلوم مهندسى : زمان تقسيم
delay armingمسلح کننده تاخيرىعلوم نظامى : مکانيسم تاخيرى
delay circuitکامپيوتر : مدار تاخير
delay en routeتاخير در حين راهعلوم نظامى : تاخير در حين حرکت در مسير
delay fuzeعلوم نظامى : ماسوره تاخيرى
delay line storageکامپيوتر : يک دستگاه ذخيره که شامل يک خط تاخيرى و وسيله اى براى درج مجدد اطلاعات بدرون خط تاخيرى مى باشد
delay positionموضع تاخيرىعلوم نظامى : موضع مخصوص اجراى عمليات تاخيرى
delay release sinkerعلوم نظامى : وسيله غوطه ور کننده مين زمانى غوطه ور کننده مين تاخيرى
delay timeعلوم نظامى : زمان تاخير
delay zction firingعمل احتراق با تاخيرعلوم مهندسى : دير سوزى
delay-action voltageعلوم مهندسى : ولتاژ تاخيرى
delayed a.v.c.الکترونيک : ناظم خودکار صدا با تاخير
delayed actionوسيله با عمل تاخيرى ،تاخيرىعلوم نظامى : با ماسوره تاخيرى
delayed conditioningروانشناسى : شرطى سازى درنگيده
delayed contactچاشنى با تماس تاخيرىعلوم نظامى : سيستم پيش تنظيم تاخيرى
delayed elastic responseمعمارى : واکنش ارتجاعى تاخيرى
delayed extinctionروانشناسى : خاموشى درنگيده
delayed feedbackروانشناسى : پسخوراند درنگيده
delayed guaranteeقانون ـ فقه : ضمان موجل
delayed neutronsعلوم هوايى : نوترونهاى تابش شده از يک هسته برانگيخته در يک پروسه راديواکتيو
delayed offsideورزش : تاخير در اعلام افسايد که بستگى به واکنش مدافع دارد
delayed openingعلوم نظامى : سيستم پرتاب چتر با باز شدن تاخيرى سيستم تاخير در باز شدن چتر
delayed payment penaltyزيان دير کردقانون ـ فقه : خسارت تاخير تاديه
delayed penaltyورزش : چشمپوشى از پنالتى وقتى تعداد بازيگر کمتر چهار نفر در يک تيم شود
delayed reactionروانشناسى : واکنش درنگيده
delayed reinforcementروانشناسى : تقويت درنگيده
delayed responseروانشناسى : پاسخ درنگيده
delayed stealورزش : دزدانه گريختن بسوى پايگاه هنگام پرتاب توپگير
delayed whistleورزش : سوت اعلام افسايد
delaying actionعمليات تاخيرىعلوم نظامى : عمل تاخيرى
delayingکلمات مرتبط(delaying):
delboeuf's illusionروانشناسى : خطاى ادراکى دلبوف
delboeufکلمات مرتبط(delboeuf):
delectateمشعوف ساختن
delectorعمران : موج ياب
delectusکتابى که پاره هاى برگزيده ( لاتينى و يونانى ) براى ترجمه دارد
delegantحواله دهنده
delegate power of attorneyقانون ـ فقه : وکالت در توکيل
delegateeکسيکه پرداخت بدهى شخص ديگر به او واگذار شده است
delegatesکلمات مرتبط(delegates):
delegation of authorityمجاز شمردن ،دادن اختياراتعلوم نظامى : دادن اختيار انجام عمل
delelopmentتوسعه ،ترقى ،کمال ،تکامل تدريجى
delete keyکامپيوتر : کليد حذف
deletion recordکامپيوتر : يک رکورد جديد که يک رکورد موجود از فايل اصلى را جابجا کرده يا کنار مى گذارد رکورد حذفى
deletiveحک کننده
delfسفال لعابى
delftسفال لعابى
delib-eratorانديشه کننده ،انديشنده ،سنجنده ،سنجش کننده
delibکلمات مرتبط(delib):
deliberate attackعلوم نظامى : تک با فرصت
deliberate breachingپاک کردن با فرصت ميدان مين ،نفوذ با فرصت در ميدان مينعلوم نظامى : نفوذ با فرصت
deliberate crossingعلوم نظامى : عبور با فرصت از رودخانه
deliberate defenseپدافند با فرصتعلوم نظامى : دفاع با فرصت
deliberate destructionقانون ـ فقه : اتلاف
deliberatelyبا تامل ،با مشورت ،عمدا"قانون ـ فقه : عمدا"
deliberationsکلمات مرتبط(deliberations):
deliberativeشوروى ،مبنى بر تامل و مشاورهقانون ـ فقه : شورايى
delibrationروانشناسى : سبک سنگين کردن
delicacy of touchظرافتکارىمعمارى : ريزه کارى
delicatelyبه لطافت
delicatenessلطافت ،ظرافت
deliciouslyبطور خوش مزه
deliciousnessلذت
delictiکلمات مرتبط(delicti):
delictoکلمات مرتبط(delicto):
delictual liabilityقانون ـ فقه : ضمان قهرى
delictualکلمات مرتبط(delictual):
deliescenceپنهانى ،تحليل ناگهانى اماس
deligateنمايندهبازرگانى : وکيل
deligationبستن ،بستگى
dentialکلمات مرتبط(dential):
design pointsعلوم هوايى : ترکيب ويژه اى از متغيرها که پروسه طراحى براساس ان صورت ميگيرد
design sizeاندازه طرحعلوم مهندسى : اندازه نامى
design specificationsکامپيوتر : ويژگى هاى طرح
design speedسرعت مبنا،سرعت مشخصهمعمارى : تندى پايه
design strengthمقاومت محاسباتىعمران : مقاومتى که در محاسبات مورد استفاگه قرار ميگيرد و برابر است با مقاومت مشخصه تقسيم بر ضريب تقليل
design stress resultantتلاش محاسباتىعمران : تلاشى که در محاسبات بکار ميرود و برابر است با حاصلضرب تلاش در ضريب تشديد يا درصورت لزوم ضريب تصغير
delightfullyاز روى شعف
delightfulnessشعف ،لذت
delimilerحائلکامپيوتر : جداکننده
delimitedکلمات مرتبط(delimited):
delineascopeعلوم نظامى : پرژکتور منعکس کننده عکس در روى يک پرده پرژکتور اگرانديسمان عکس
delineatorطرح کننده ،رسم کننده ،طراح ،کشنده ،توصيف کننده
delinkingزدودن ،پاک کردنعلوم نظامى : باز کردن از هم جدا کردن
delinquency areaروانشناسى : ناحيه بزه خيز
delipidatedمخروبهعلوم مهندسى : فکسنى
deliquentغفلت کار،مقصر،جرم
delire a quatreروانشناسى : هذيان چهار نفرى
delire du toucherروانشناسى : وسواس لمس
delireکلمات مرتبط(delire):
delirium verborumروانشناسى : روان اشفتگى پرگويى
delisteکلمات مرتبط(deliste):
delitescentپنهان ،نهان
deliver a series of blowsورزش : بمباران حريف
deliverable stateدر حالت تحويلبازرگانى : کالاهايى که در وضعيت تحويل به مشترى ميباشند
delivered at frontier (daf)بازرگانى : تحويل مرز
delivered at frontierتحويل در مرزبازرگانى : يکى از قراردادهاى اينکوترمز که در ان فروشنده کالاى مورد معامله را در مرز تعيين شده تحويل ميدهد
delivered duty paid (ddp)بازرگانى : تحويل پس از پرداخت حقوق گمرکى
delivered duty paidتحويل پس از پرداخت عوارض مربوطهبازرگانى : يکى از قراردادهاى اينکوترمز که در ان فروشنده کليه اقدامات لازم از جمله پرداخت عوارض را بعمل اورده و کالاى مورد معامله را در محل خريدار به او تحويل ميدهد
deliveredبازرگانى : تحويل شده
delivererمنجى ،تحويل دهنده
deliveringاقباض ،تحويل دادن ،تحويلقانون ـ فقه : تسليم
delivery cannelعمران : نهر انحرافى
delivery carعلوم مهندسى : واگن تحويل دهنده
delivery channelمعمارى : نهر فرعى يا نهر ابگير
delivery dateبازرگانى : تاريخ تحويل
delivery errorاشتباه در تيراندازىعلوم نظامى : اشتباه پرتاب اشتباه در سيستم پرتاب
delivery forecastپيش بينى وضع توليدعلوم نظامى : پيش بينى اشکالات موجود در سيستم توليد
delivery freeتحويل رايگانبازرگانى : حمل مجانى
delivery groupsگروه معروف پيامعلوم نظامى : مکانيسم پرتاب موشک يا مهمات وسايل سيستم پرتاب
delivery leadtimeزمان تحويل اولين پارتى وسايلعلوم نظامى : زمان تحويل اولين قسمت وسايل
delivery noteحواله تحويلبازرگانى : حواله تحويل ،فهرست کالاهاى در حال حمل
delivery noticeبازرگانى : اعلاميه تحويل
delivery orderدستور تحويل کالابازرگانى : حواله تحويل ،دستور حمل
delivery sideعلوم مهندسى : سمت تحويل
delivery speedعلوم مهندسى : سرعت تحويل
delivery tableعلوم مهندسى : ميز تحويل
delivery termsشرايط تحويلبازرگانى : نحوه تحويل
delivery to the homeبازرگانى : تحويل در خانه
delivery valveعلوم مهندسى : سوپاپ تحويل
dellyoکلمات مرتبط(dellyo):
delocalizationشيمى : عدم استقرار
delocalized electronشيمى : الکترون غير مستقر
delocalizedکلمات مرتبط(delocalized):
delphine classicsچاپ ادبيات باستانى لاتين که براى پسر مهتر لوئى چهاردهم درست شد
delphineکلمات مرتبط(delphine):
delphiniنجوم : دلفين
delphinusنجوم : دلفين
delta connectionاتصال مثلثعلوم مهندسى : اتصال دلتاالکترونيک : اتصال مثلثعلوم هوايى : سيم پيچ مثلث
delta daggerعلوم نظامى : هواپيماى رهگير تک موتوره دلتا ديگر
delta dartعلوم نظامى : هواپيماى يک موتوره دلتا دارت
delta movementروانشناسى : حرکت دلتا
delta voltageعلوم مهندسى : ولتاژ فازى يا خطى اتصال مثلث
delta windingعلوم هوايى : سيم پيچ مثلث
delta wingبال دلتاعلوم هوايى : بال مثلث
delta-bootisنجوم : دلتا - گاوران
delta-cepheiنجوم : دلتا - قيفاووس
delta-herculisنجوم : دلتا - جاثى
delta-libraeنجوم : دلتا - ميزان
delta-orionisدلتا - جبارنجوم : دلتا - شکارچى
delta-ursa majorisدلتا - دب اکبرنجوم : مغرز
deltaic depositsزيست شناسى : نهشتهاى دلتايى
deludedفريب خورده
deluderفريب دهنده
delusion of controlروانشناسى : هذيان کنترل شدگى
delusion of grandeurروانشناسى : هذيان عظمت
delusion of jealousyروانشناسى : هذيان حسادت
delusion of negationروانشناسى : هذيان نفى
delusion of persecutionروانشناسى : هذيان گزند و اسيب
delusion of povertyروانشناسى : هذيان فقر
delusion of referenceروانشناسى : هذيان بخود بستن
delusional systemروانشناسى : نظام هذيانى
delusionalوهمى
delusionsکلمات مرتبط(delusions):
demagnetization factorالکترونيک : ضريب مغناطيس زدايى
demagnetizing turns of armatureالکترونيک : دورهاى مغناطيس زداى ارميچر
demagnetizingکلمات مرتبط(demagnetizing):
demagogismeعوامفريبى ،استفاده نامشروع از احساسات حاد و تعصبات عوام و مردم کوچه و بازارقانون ـ فقه : به منظور وصول به اهداف سياسى
demagogyعوامفريبى ،عوام فريبىقانون ـ فقه : demagogism
demand accommodationتعديل درخواستهاعلوم نظامى : تنظيم تقاضاى يکانها با موجودى انبار
demand and supply marketقانون ـ فقه : بازار عرضه و تقاضا
demand codeرمز درخواستعلوم نظامى : شماره رمز برگ درخواست
demand curveقانون ـ فقه : منحنى تقاضابازرگانى : منحنى تقاضا
demand elasticityکشش تقاضابازرگانى : درصد تغيير تقاضاى يک کالا نسبت به درصد تغيير قيمت ان کالا
demand factorالکترونيک : ضريب تقاضا
demand factorsعوامل تقاضا،عواملى که در تغيير تقاضا موثرند عبارتند از : درامد،جمعيت سليقه ،قيمت کالاهاى ديگر،پيش بينى قيمت کالا در ايندهبازرگانى : توزيع درامد جامعه
demand for moneyبازرگانى : تقاضا براى پول
demand for paymentبازرگانى : تقاضاى پرداخت
demand forecastبازرگانى : پيش بينى تقاضا
demand frequencyنواخت تکرار درخواستهاعلوم نظامى : تعداد درخواستهاى رسيده
demand functionبازرگانى : تابع تقاضا
demand managementبازرگانى : مديريت تقاضا
demand meterالکترونيک : تقاضاسنج
demand oriented pricingبازرگانى : قيمت گذارى با توجه به شرايط تقاضا
demand oxygen systemعلوم هوايى : سيستم اکسيژنى که در ان جريان اکسيژن به صورت تناوبى و همزمان با تنفس شخص باشد
demand pagingدر سيستم ذخيره مجازى انتقال يک صفحه از حافظه به حافظه واقعى به هنگام نيازمندى است ،صفحه بندى مورد نيازکامپيوتر : صفحه بندى تقاضا
demand patternبازرگانى : الگوى تقاضا
demand priceقانون ـ فقه : حداکثر قيمتى که خريداران کل را در بازار بخصوص جذب مى کند
demand pull inflationبازرگانى : تورم ناشى از فشار تقاضا
demand reportکامپيوتر : گزارشى که به هنگام نياز توليد مى شود
demand satisfactionتحويل درخواستهاعلوم نظامى : تحويل اماد مورد نياز
demand scheduleقانون ـ فقه : جدول تقاضابازرگانى : جدول تقاضا
demand shiftجابجائى تقاضا،انتقال تقاضابازرگانى : تغيير تقاضا
demand sideستون تقاضابازرگانى : طرف تقاضا
demand surfaceسطح تقاضاقانون ـ فقه : ميزان تقاضا
demand versus quantity demandedبازرگانى : تقاضا در برابر مقدار تقاضا شده
demandableقابل تقاضا،قابل مطالبه
demandedکلمات مرتبط(demanded):
demanderتقاضاکننده ،مطالبه کننده
demanding the fulfilment of a promiseاستيفاء( طلب)قانون ـ فقه : استيفاء
demarchروش ،رفتار،مشى
demarkation lineخط تقسيم نيروهاى متخاصم ،خط مرز نيروهاى متخاصمعلوم نظامى : خط تحديد خط تحديد حدود نظامى طرفين
demarkationمرزبندى کردنقانون ـ فقه : تحجيرعلوم نظامى : تحديد حدود کردن تعيين مرز قواى متخاصم
demaskشيمى : عريان ساختن
demasking agentشيمى : عامل عريانساز
demaskingکلمات مرتبط(demasking):
demavenadکلمات مرتبط(demavenad):
demeanorرفتار،سلوک ،وضع ،حرکت
demensionکلمات مرتبط(demension):
demensionalکلمات مرتبط(demensional):
dementديوانه کردن
dementia infantilisروانشناسى : زوال عقل کودکى
dementia paralyticaروانشناسى : زوال عقل فلجى
demeritoriousناقابل
demerseفروبردن ،زيراب کردن ،غوطه دادن ،غسل ارتماسى دادن
demi-johnبازرگانى : قرابه حصير دار
demicolumnمعمارى : نيم ستون
demilanceنيم نيزه
demilitarized zoneمنطقه بى طرفعلوم نظامى : منطقه غير نظامى
demilitarizedکلمات مرتبط(demilitarized):
demisemiquaverسه لاچنگ
demitintنيم رنگ
demoکامپيوتر : نمونه نمايشى
democrateدمکراتقانون ـ فقه : طرفدار دمکراسى
democratic comiteismسيستم کميته اى دمکراتيکقانون ـ فقه : اصطلاحى است که لنين و تروتسکى و ساير نويسندگان کمونيست براى کميسيون بازيهاى سيستم دممراتيک وضع کرده اند و اين نحوه عمل را از نقاط ضعف و عيوب دمکراسى مى دانند
democratic governmentقانون ـ فقه : حکومت ملى
democratic leadershipرهبرى مردمىروانشناسى : رهبرى دموکراتيک
democratic partyحزب دمکراتقانون ـ فقه : يکى از دو حزب بزرگ سياسى ايالات متحده امريکا که به صورت فعليش از 1828 تاسيس شده ليکن از 1787 عملا "موجود بوده است
democratic socialismبازرگانى : سوسياليسم دموکراتيک
democraticallyبر طبق اصول حکومت ملى
democratismاصول حکومت ملى
demographic balanceبازرگانى : توازن گروههاى سنى
demographic characteristicsروانشناسى : ويژگيهاى جمعيتى
demographic transitionزيست شناسى : گذار جمعيتبازرگانى : انتقال جمعيتى
demolition beltکمربند انفجارى ،نوار تخريبعلوم نظامى : کمربند تخريب منطقه اى
demolition blockخرج منفجرهعلوم نظامى : مجموعه خرج منفجره قوطى خرج
demolition derbyورزش : مسابقه رانندگان ماهر در زدن اتومبيلهاى کهنه به يکديگر
demolition firing partyگروه مسئول تخريبعلوم نظامى : گروه مسئول انفجارخرج
demolition guardنگهبان منطقه تخريبعلوم نظامى : مسئول حفاظت منطقه تخريب
demolition kitجعبه وسايل تخريبعلوم نظامى : جعبه تخريب
demolition targetهدف تخريب ،منطقه تخريبعلوم نظامى : منطقه در نظر گرفته شده براى تخريب
demominationنام گذارى ،اسم جنس ،تيره ،فرقه
demonicديواسا،ديوى ،شيطانى ،ديوانه
demonishخراب کردن ،ناقص کردن
demonismاعتقاد بديو،ديوپرستى
demonistديو پرست ،کسيکه معتقدبهستى ديووتوانايى اوست
demonizeديو( اسا )کردن ،ديو سان کردن ،ديوانه کردن
demonolaterديوپرست
demonolatryديو پرستى
demonomaniaروانشناسى : جن زدگى
demonophobiaروانشناسى : جن هراسى
demonstrandumکلمات مرتبط(demonstrandum):
demonstration chessboardورزش : تابلوى نمايش
demonstration effectاثر تظاهرىبازرگانى : اثر نمايشى
demonstrationistکسيکه درنمايش هاوتظاهرات انبازى ميکند
demonstrativelyازراه اثبات ،با اقامه دليل ،ازراه نشان دادن
demoor's illusionروانشناسى : خطاى ادراکى دمور
demoorکلمات مرتبط(demoor):
demophobiaروانشناسى : جماعت هراسى
demoratizeدلسردکردن ،بى جرات کردن ،ازميان بردن حس شهامت وانتظامات ارتش
demorgansکلمات مرتبط(demorgans):
demorphinizationروانشناسى : از مرفين گرفتن
demoscopyروانشناسى : نظرسنجى
demotic distributionقانون ـ فقه : توزيع جمعيت
demotic studiesزيست شناسى : بررسيهاى جمعيتى
demountکامپيوتر : کنار گذاشتن يک رسانه ذخيره مغناطيسى از دستگاهى که روى ان نوشته و از ان مى خواند
demountableقابل برداشتنمعمارى : قابل انتقال
demultiplexerتقسيم کنندهکامپيوتر : مقسم
demurelyبسنگينى ،با ازرم ،باوقاروشرم ساختگى
demurenessسنگينى ( ظاهرى) ،وقار ( ساختگى) ،ازرم ساختگى
demurrableاعتراض پذير،اشکال کردنى
demurrantاعتراض کننده ،معترض
demythologizationروانشناسى : اسطوره زدايى
denariusدينار( نام پول زروسيم بابهاهاى مختلف در روم باستان)
denaryده دهى ،ده ده اعشارى)
denatured alcoholشيمى : الکل تقليبى
denaturedکلمات مرتبط(denatured):
dencencyکلمات مرتبط(dencency):
dendationکلمات مرتبط(dendation):
dendritic drainageزهکشى شجرى( فج)معمارى : زهکشى شجرى
dendriticمعمارى : شجرى
dendroidalدرختى ،درخت وار
dendroliteسنگ وار
dendrometerدرخت پيما
dendronروانشناسى : دندريت
dendrophilousدرخت دوست ،درخت پيچ
denebذنب دجاجه ،دمچه قو،ردف ،دم ماکياننجوم : الفا - دجاجهعلوم دريايى : ذنب الدجاجه
denebolaدنب الاسد،صرفه ،بتا - اسدنجوم : قطب الاسد
deneholeچاه گچى( درباستان شناسى)
denervationروانشناسى : عصب بردارى
dengueتب استخوان شکن
denhoodکلمات مرتبط(denhood):
denial measuresاصول ممانعت ،تدابير ممانعتىعلوم نظامى : تدابير ممانعت از نفوذ دشمن
denial operationsعمليات ممانعتىعلوم نظامى : عمليات ممانعتى در مقابل نفوذ دشمن
deniedکلمات مرتبط(denied):
denishکلمات مرتبط(denish):
denismکلمات مرتبط(denism):
denistallکامپيوتر : کنار گذاشتن يک برنامه يا دستگاه سخت افزارى از سرويس دهى
denitometerکامپيوتر : وسيله اندازه گيرى درجه تيرگى تصاوير عکاسى
denitrationازت دهىزيست شناسى : نيتروژن دهى
denitrificationازت دهىزيست شناسى : نيتروژن دهى
denitrifying bacteriaشيمى : باکترى کاهنده نيترات
denitrifyingکلمات مرتبط(denitrifying):
denitrogenationعلوم هوايى : جدا کردن نيتروژن
dennelکلمات مرتبط(dennel):
denominableنام گذاردنى ،تسميه پذير
denominationalدسته اى ،تيره اى ،فرقه اى
denominativeاسمى ،مشتق ازاسم ياصفت ،موجب تسميه
denotableدلالت کردنى
denotative ofشعربر،دلالت کننده بر
denotingدالقانون ـ فقه : مبنى بر
denouncementقانون ـ فقه : اعلان قطع رابطه
dense binary codeکدى که تمام حالت هاى ممکن الگوى دودوئى در ان بکار برده مى شودکامپيوتر : رمز دودويى متراکم
dense fogمه بس غليظعلوم دريايى : مه چگال
dense graded mixاغشته تو پرمعمارى : مواد اغشته شده بسته
dense ignoranceنادانى زياد،جهل مرکب
dense listکامپيوتر : ليست متراکم
dense tar surfacingبتن قطرانى( بتن گوردان دار)معمارى : بتن قطرانى
densely populatedپر جمعيت ،شلوق
denselyاز روى تراکم
densenessتراکم ذرات
densiometerچگالى سنجزيست شناسى : تارى سنج
density attitudeعلوم نظامى : ارتفاع مربوط به غلظت استاندارد هوا
density dependentزيست شناسى : انبوهى بسامان
density functionتابع چگالى( درامار)بازرگانى : تابع چگالى
density gageزيست شناسى : چگالى سنج
density independentزيست شناسى : انبوهى نابسامان
density indicatorزيست شناسى : چگالى سنج
density meanروانشناسى : ميانگين چگالى
density modulationالکترونيک : تحميل تکاثفى
density of an electron beamالکترونيک : چگالى اشعه الکترونى
density of an ion beamالکترونيک : چگالى اشعه يونى
density of chargeالکترونيک : چگالى بار برقى
density of currentالکترونيک : چگالى جريان
density of electronالکترونيک : چگالى الکترون
density of loadingتراکم پر کردن خرج در لولهعلوم نظامى : تراکم خرج پرتاب
density of surface chargeالکترونيک : چگالى بار سطحى
density of the total electromagnetic eneالکترونيک : چگالى انرژى الکترومغناطيسى
density of trafficتراکم رفت و امد،تراکم ترافيکمعمارى : پر پشتى امد و شد
density of volume chargeالکترونيک : چگالى بار حجمى
density wave theoryنجوم : نظريه موج چگالى
density waveنجوم : موج چگالى
dental ageروانشناسى : سن دندانى
dental cariesروانشناسى : پوسيدگى دندان
dental clinicعلوم نظامى : دندان پزشکى
dentationدندانه( دندانه بودن)
dentelatedداراى دندانه هاى ريز
dentellatedداراى دندانه هاى ريز
denticulationدندانه ريز،حالت چتردندانه دارياکنگره دار
dentifactorاسباب دندان سازى
dentificationدرست شدن دندان
dentilabralلب ودندانى
dentilingualدندانى وزبانى
dentiparousدندان اور
denudateبرهنه ،لخت
denunciation of treatyنقض معاهده ،اعلانقانون ـ فقه : الغاء معاهده
denunciatorچغلى کننده ،شاکى ،خبربرنده ازرفتارکسى
deobstruentرد کننده مانع يا سد،داروى منضج يا مسهل
deodandچيزيکه دولت براى استفاده عموم ضبط ميکردزيرامايه مرگ کسى شده
deodarسروهندى ،سروهيماليا
deodorizationدفع عفونت
deoxidationاکسيژن گيرىعلوم مهندسى : احياء
deoxidizing slagعلوم مهندسى : سرباره يا شلاکه احيا شده
deoxidizingکلمات مرتبط(deoxidizing):
deoxy sugerشيمى : قند دزوکسى
deoxyکلمات مرتبط(deoxy):
deoxyribonucleic acidشيمى : درزوکسى ريبونوکلئيک اسيد
deoxyribonucleicکلمات مرتبط(deoxyribonucleic):
depaartment of accountsاداره محاسبات
depaartmentکلمات مرتبط(depaartment):
depareciationکلمات مرتبط(depareciation):
deparment of trusteeshipاداره قيمومتقانون ـ فقه : اداره سرپرستى
deparmentکلمات مرتبط(deparment):
departedرفته ،مرده ،درگذشته مرحوم
departmantکلمات مرتبط(departmant):
department of defense (dod)وزارت دفاععلوم نظامى : وزارت جنگ
department of publicationsاداره نگارش ،اداره انطباعات
department of stateقانون ـ فقه : وزارت خارجه ايالات متحده امريکاعلوم نظامى : وزارت خارجه
department of the armyعلوم نظامى : وزارت نيروى زمينى
department of the enteriorقانون ـ فقه : وزارت کشور
department of the navyعلوم نظامى : وزارت دريادارى
department of trusteeshipاداره سرپرستىقانون ـ فقه : اداره قيمومت
department of warعلوم نظامى : وزارت جنگ
departmental intelligenceاطلاعات ادارىعلوم نظامى : اطلاعات وزارت خانه اى
departmentalادارى ،شعبه اى
departmentalismقانون ـ فقه : اعنقاد به روش تمرکز در اداره کشور و تفويض اختيارات وسيع به مسئولين اداره امور تقسيمات کوچک مملکتى
departmentallyازلحاظ ادارى ،بطورادارى
departmentsکلمات مرتبط(departments):
departure (p)علوم دريايى : مسافت خطى
departure air fieldفرودگاه عزيمتعلوم نظامى : فرودگاه پرواز هواپيما
departure endانتهاى محوطه دويدن هواپيماعلوم نظامى : نقطه شروع کنده شدن هواپيما از زمين
departure lineعلوم نظامى : خط عزيمت
departure reportگزارش پايان تعميراتعلوم نظامى : گزارش عزيمت ناو گزارش حرکت
departure stationبازرگانى : مبداء حرکت
depauperizeازدرويشى رهانيدن ،ازچيزى رهانيدن ،ازگدايى يافقرنجات دادن
depedenceکلمات مرتبط(depedence):
depend upon itخاطر جمع باشيد
dependant variableعلوم هوايى : متغير وابسته
dependantوابسته ،تابع ،نان خور
dependence effectبازرگانى : اثر وابستگى
dependency and indemnity compensationمستمرىعلوم نظامى : حق معيشت
dependency burdenبازرگانى : بار تکفل
dependent stateدولت غير مستقلقانون ـ فقه : دولت تابع و وابسته به دولت يا قدرت ديگر
dependent variableمتغير تابعروانشناسى : متغير وابستهبازرگانى : متغير وابسته
dependentsوابستگانروانشناسى : افراد تحت تکفل
dependingin judicial decision on anotherقانون ـ فقه : اناطه
dependsکلمات مرتبط(depends):
dependum angleعلوم مهندسى : زاويه ته دنده
dependumعلوم مهندسى : ته دنده
dephosphorizationعلوم مهندسى : فسفر گيرى
dephosphorizeعلوم مهندسى : فسفر گرفتن
depictionنمايش ،ترسيم ،نگارش ،تعريف
depilationمو برى ،ريزش مو
deplacementمعمارى : جابجايى
depleted coverپوشش کاهستهزيست شناسى : پوشش کاسته شده
depleted uraniumعلوم هوايى : اورانيوم تهى شده
depletedکلمات مرتبط(depleted):
depletion areaعلوم هوايى : ناحيه تخليه
depletion barrierعلوم هوايى : ناحيه تخليه
depletion layerشيمى : تهى لايهعلوم هوايى : ناحيه تخليه
depletion zoneعلوم هوايى : ناحيه تخليه
depletion-layer capacitanceالکترونيک : ظرفيت بند الکترونى
depletiveتهى سازنده
deplorabilityپريشانى ،زارى ،بدحالى
deplorablyبطور اسفناک
deplorble condltionحالت زار،حالت رقت انگيز
deplorbleکلمات مرتبط(deplorble):
deploy(ment)تفرقه
deployedگسترش يافته ،مستقرعلوم نظامى : گسترش يافته در روى زمين
deployment diagramدياگرام گسترشعلوم نظامى : طرح گسترش
deployment operating baseعلوم نظامى : پايگاه پشتيبانى گسترش جنگى پايگاه کمک به گسترش نيروها
deplumateپرکنده
deplumationپر ريزى ،پرکندگى ،ريزش مژگان
depolarizationشيمى : قطبش زدايىروانشناسى : ناقطبى شدن
depolarize (to)الکترونيک : قطب زدايى
depolarizerالکترونيک : قطب زداشيمى : واقطبنده
depolymerizationشيمى : وابسپارش
deponeمعزول کردن ،عزل نمودن ،گواهى دادن ،ته نشين کردن)
deponentدرظاهرمجهول ودرمعنى معلوم ،گواهى نويس
depopulationکاهش نفوس ،تقليل نفوس ،ويرانىبازرگانى : تخليه جمعيت
deposableقابل عزل
deposedمعزول ،عزل شدهقانون ـ فقه : معزول شده
deposit accountقانون ـ فقه : حساب پس اندازبازرگانى : حساب سپرده
deposit collectionجمع اورى سرمايهعلوم نظامى : جمع اورى کردن زباله ها
deposit fund accountاعتبار تشکيل سرمايهعلوم نظامى : حساب تشکيل سرمايه
deposit in the bankقانون ـ فقه : در بانک به وديعه گذاردن
deposit multiplierبازرگانى : ضريب بهم فزاينده سپرده
deposit of instrument of ratificationايداع اسناد دال بر تصويب( معاهده)قانون ـ فقه : ايداع اسناد دال بر تصويب
deposit ratioبازرگانى : نسبت سپرده
deposit slipبازرگانى : اعلاميه پرداخت سپرده
deposit with someoneنزد کسى امانت گذاردنقانون ـ فقه : ايداع کردن
deposit with the bankقانون ـ فقه : در بانک وديعه گذاردن
depositeکلمات مرتبط(deposite):
depositedامانىقانون ـ فقه : امانتى
depositeryامانتدار،محل نگهدارى سپردهبازرگانى : نگهدارنده سپرده
depositingتوديعقانون ـ فقه : به امانت گذاشتن
deposition weldingعلوم مهندسى : جوشکارى رسوبى
depositsکلمات مرتبط(deposits):
depot maintenanceنگهدارى امادگاهىعلوم نظامى : نگهدارى دپويى
depot repairعلوم نظامى : تعميرات امادگاهى
depot supplyاماد امادگاهىعلوم نظامى : اماد دپويى
depravedتباه ،فاسد
depraverفاسد کننده
deprecation of silverکاهش ارزش سيم
deprecationاظهاربيميلى زياد،دعاى بخشش ياشفاعت
deprecativeمبنى بربيميلى ،تنفراميز
depreciation allowancesوجوه استهلاکىبازرگانى : ذخيره استهلاک
depreciation of currencyقانون ـ فقه : کاهش قيمت اسمى سکه طلاى استانداردبازرگانى : کاهش ارزش پول
depreciation of the exchange rateکاهش نرخ ارزبازرگانى : افت نرخ ارز
depreciation rateبازرگانى : نرخ استهلاک
depreciativeتنزل دهنده ،خفت اور
depreciatorتنزل دهنده
depredationترکتازى ،غارتقانون ـ فقه : خسارت
depredatorغارتگر
depredatoryغارتى
depressant drugsروانشناسى : داروهاى کندساز
depressor nerveروانشناسى : عصب کندساز
deprivableمحروم کردنى ،قابل محروميت
deprivalبى بهره سازى ،بى نصيبى ،محروميت
deprivation from inheritanceقانون ـ فقه : محروميت از ارث
deprive someone of his powerقانون ـ فقه : از کسى سلب اختيارات کردن
deprive the heirs of inheritanceقانون ـ فقه : وراث را از ارث محروم کردن
deprossionعلوم هوايى : منطقه اى با فشار بارومترى نسبتا کم
deptکلمات مرتبط(dept):
depth analysisروانشناسى : تحليل عمقى
depth bombبمب زيرابىعلوم نظامى : بمب عمل کننده در زير اب
depth charge armorروکش بمب زيرابىعلوم نظامى : حفاظ بمب زيرابى
depth chargeبمب ضد زير دريايى ،خرج عميق ،خرج زيرابىعلوم نظامى : بمب زيرابىعلوم دريايى : - echo sounding machine
depth contourتک ژرفا،خطوط ميزان منحنى عمقزيست شناسى : پربند عمقعلوم نظامى : ميزان منحنى عمق اب
depth curveعلوم نظامى : منحنيهاى نمايش عمق ابعلوم دريايى : منحنيهاى نمايش عمق اب
depth finderزيست شناسى : ژرفاياب
depth gageعلوم مهندسى : عمق سنج
depth gauge (sub)علوم دريايى : ژرفانما
depth interviewروانشناسى : مصاحبه عمقى
depth measurementاندازه گيرى عمقعلوم مهندسى : سنجش گودى
depth of abutting gap facesعلوم مهندسى : ارتفاع شکاف
depth of boreholeعلوم مهندسى : عمق سوراخ
depth of caseعلوم مهندسى : عمق سختى
depth of cutعلوم مهندسى : عمق برش
depth of drawعلوم مهندسى : عمق کشش
depth of drill holeعلوم مهندسى : عمق سوراخ مته شده
depth of excavationمعمارى : ژرفاى گود
depth of faceمعمارى : ريشه
depth of foundationعمق پىمعمارى : گودى پى
depth of hardening zoneعمق سختىعلوم مهندسى : عمق ناحيه سخت گردانى
depth of holeعلوم مهندسى : عمق سوراخ
depth of indentationعلوم مهندسى : عمق فشردگى در جاده سازى اسفالت
depth of penetrationمعمارى : عمق نفوذ
depth of toothعلوم مهندسى : ارتفاع دندانه
depth of winterچله زمستان
depth perceptionروانشناسى : ادراک عمق
depth queningکامپيوتر : سه بعدى کردن يک شى دو بعدى
depth therapyروانشناسى : درمان عمقى
depth variesعمران : عمق تغييرات
depth-hardenعلوم مهندسى : سخت کردن
deptyکلمات مرتبط(depty):
depurateپاک کردن ،صاف کردن ،پالودن ،تصفيه کردن
depurationپالايش ،پالش ،تصفيه
depurativeپالاينده ،صاف کننده ،تصفيه کننده
depuratorپالاينده ،تصفيه کننده
depuratoryپالاينده ،صاف کننده ،تصفيه کننده
deputiesکلمات مرتبط(deputies):
deputy chief of naval operationعلوم دريايى : جانشين فرماندهى نيروى دريايى
deputy for operationsعلوم نظامى : معاونت عمليات
deputy for trainingعلوم نظامى : معاونت اموزشى
deputy ministerقانون ـ فقه : قائم مقام وزير
deputy of the parliamentقانون ـ فقه : وکيل مجلس شوراى ملى
deputy primeministerقانون ـ فقه : قائم مقام نخست وزير
deputy-governorبخش دار،نايب الحکومه
deputyshipنمايندگى ،نيابت
dequeueکامپيوتر : برداشتن اقلام يک صف
derکلمات مرتبط(der):
deraignاثبات کردن ،هواخواهى کردن از،دفاع کردن
derailedکلمات مرتبط(derailed):
derangedديوانه ،مختل
deranyementاشفتگى ،ديوانگى ،اختلال ،مرهم زنى ،سکته
derealizationروانشناسى : دگرسان بينى محيط
deredکلمات مرتبط(dered):
dereismواقع گريزى( در تفکر)روانشناسى : واقع گريزى
dereliction of dutyترک وظيفه ،وظيفه نشناسى
deresistanceکلمات مرتبط(deresistance):
derichmentعلوم هوايى : رقيق سازى
deridinglyازروى ريشخند
derisibleشايسته ريشخند
derived demandتقاضاى مشتق شدهبازرگانى : تقاضا براى يک عامل توليد که خود از تقاضا براى کالايى که ان عامل توليد در ان بکار ميرود ناشى ميشود.
derived fieldکامپيوتر : فيلد مشتق
derived informationاطلاعات استنباط شدهعلوم نظامى : اطلاعات به دست امده از رادار
derived scaleروانشناسى : مقياس اشتقاقى
derived scoreروانشناسى : نمره اشتقاقى
derived unitشيمى : واحد فرعى
derived unitsاحاد فرعىالکترونيک : واحدهاى فرعىمعمارى : واحدهاى فرعى
derivedروانشناسى : اشتقاقى
dermجلد اصلى ،زير پوست ،تحت الجلد
dermaزيرپوست ،جلداصلى
dermal sensesروانشناسى : احساسهاى پوستى
dermatalgiaدرد( عصبى )پوست
dermaticپوستى ،وابسته به زيرپوست
dermatographiaروانشناسى : پوست نگارى
dermatographyشرح پوست
dermatologicalمربوط به پوست شناسى يا،امراض پوست
dermatopathyناخوشى پوست ،مرض جلدى
dermatozoaانگل هاى پوست
derogativeکاهنده شئونات يابها،منافى باشئونات ،خفت اور
derogatory stipulationبازرگانى : شرط زيان اور
derogatory toکاهنده از،منافى ،زيان رساننده
deropementورزش : مانور حمله با گريز از شمشير حريف
derrick liftورزش : کشيدن وزنه به روى سينه با پاهاى راست
derringکلمات مرتبط(derring):
derustاز بين بردن زنگعلوم نظامى : پاک کردن زنگ
desalination plantواحد ملح گيرىعلوم مهندسى : واحدى جهت گرفتن املاح
desalinationزيست شناسى : نمک زدايى
desalinizationزيست شناسى : نمک زدايى
desaltingشيمى : نمک زدايىزيست شناسى : نمک زدايى
descalingعلوم مهندسى : پوسته زدايى
descehtفرودايى ،پايين امدن ،نزول ،سرازيرى
descendanbts of the family or tribeقانون ـ فقه : بنى
descendanbtsکلمات مرتبط(descendanbts):
descendants of the prophetقانون ـ فقه : سادات
descendantsاحفاءقانون ـ فقه : اولاد
descendedزاده ،ناشى
descenderکامپيوتر : قسمتى از حروف کوچک که پايين تر از خط شروع مى شوند
descendeurصفحه فرود( کوهنوردى)ورزش : صفحه فرود
descendibleقابل نزول ،قابل انتقال ،به ارث رسيدنى
descending branchعلوم نظامى : شاخه نزولى مسير گلوله
descending chromatographyشيمى : کروماتوگرافى نزولى
descending nodeنقطه اعتدال پاييزه
descending sortترتيب نزولىکامپيوتر : مرتب سازى نزولى
descentheightعلوم نظامى : ارتفاع لازم از سطح زمين براى کم کردن از ارتفاع هواپيما
descriptکلمات مرتبط(descript):
descriptive economicsبازرگانى : اقتصاد توصيفى
descriptive nameشرح اسامىعلوم نظامى : شرح علايم روى نقشه
descriptive notationورزش : ثبت تشريحى حرکتهاى شطرنج
descriptive statisticsکامپيوتر : امار تشريحىروانشناسى : امار توصيفى
desdemonaنجوم : دزدمونا
deseamعلوم مهندسى : درز گرفتن
deseamingعلوم مهندسى : درزگيرى
desegregationروانشناسى : جدايى زدايى
desenderکامپيوتر : قسمت پايين حروف کوچک
desensitizationروانشناسى : حساسيت زدايى
desert from military serviceقانون ـ فقه : فرارى از خدمت نظام
desert pavementمعمارى : سنگفرش بيابانى
desertedويران ،متروک
desertificationزيست شناسى : کويرزايى
desertlessناشايسته ،بى لياقت ،بى استحقاق
deservedlyحقا،بطور سزاوار
deservesکلمات مرتبط(deserves):
deservinglyاستحقاقا"
deservingnessشايستگى ،سزاوارى ،لياقت
desexualizationغير جنسى کردنروانشناسى : اختگى
desicantعلوم هوايى : رطوبت گير
desiccantمواد خشک کننده گياهانشيمى : خشک کنندهعلوم نظامى : مواد شيميايى خشک کننده روييدنيها
desiccativeخشک کننده
desiccatorشيمى : خشکانه
desiderativeارزويى ،تمنائى ،صيغه تمنى
design aidsکامپيوتر : وسائل طراحى
design assumptionمعمارى : فرضيه حساب
design capacityمعمارى : ظرفيت طرح
design changeتغيير طرحبازرگانى : تغيير شکل کالا
design costsکامپيوتر : هزينه هاى طراحى
design cycleکامپيوتر : چرخه طراحى
design engineerکامپيوتر : مهندس طراح
design for flexture and shearعمران : طرح و محاسبه از نظر خميدگى و برش
design gross weightعلوم هوايى : حداکثر وزن پيش بينى شده هنگام برخاستن هواپيما براى استفاده در محاسبات طراحى
design heuristicsکامپيوتر : راهنمايى هايى که به هنگام تقسيم يک مسئله يا برنامه بزرگ به قسمت هاى کوچک و کنترل شدنى مى توان از انها استفاده کرد
design jigs and fixturesعلوم مهندسى : طرح قيد و بست
design landing weightعلوم هوايى : حداکثر وزن پيش بينى شده هنگام فرود هواپيما براى استفاده در محاسبات طراحى
design languageکامپيوتر : زبان طراحى
design loadمعمارى : بارمبناى محاسبهعلوم هوايى : حداکثر بار يا نيرويى که اجزاء سازه اى توانايى ان را دارند
design maximum weightعلوم هوايى : حداکثر وزن محاسبه شده اى براى اعمال تنش به ساختمان هواپيما
design parametersعمران : پارامترهاى طرح
design periodمعمارى : مدت طرح
design phaseکامپيوتر : فرايند توسعه يک سيستم اطلاعاتى براساس نيازمنديهاى سيستم از قبل تاسيس شده
design take-off weightعلوم هوايى : حداکثر وزن پيش بينى شده هنگام برخاستن هواپيما براى استفاده در محاسبات طراحى
designableقابل طرح يا تعيين
designataکلمات مرتبط(designata):
designated hitterورزش : بازيگر تعيين شده بعنوان توپزن بجاى توپ انداز
designated tournamentورزش : مسابقه بهترين بازيگران
designatedقانون ـ فقه : منصوص
designating a sessionقانون ـ فقه : اجلاسيه
designatingکلمات مرتبط(designating):
designation systemسيستم علامت گذارىعلوم نظامى : سيستم تعيين وسايل سيستم انتخاب
designativeمعرفى کننده ،اشاره کننده ،تعيين کننده
designator codeکد معرف يگانعلوم نظامى : کد تشخيص يکان
designedنامزد،در نظر گرفته شده ،مخصوص
designedlyاز روى قصد،عمدا"،مخصوصا"قانون ـ فقه : تعمدا"
designsکلمات مرتبط(designs):
desilter(am)ماسه گير،شنگيرمعمارى : رسوبگير
desilterکلمات مرتبط(desilter):
desilverizeتهى ازسيم کردن ،نقره گرفتن از
desipienceنادانى ،حماقت
desired effectsعلوم نظامى : اثرات مورد نظر
desired ground zoneصفر زمين مورد نظرعلوم نظامى : نقطه ترکش اتمى مطلوب
desired investmentسرمايه گذارى مطلوببازرگانى : سرمايه گذارى مورد نظر
desired leadingمسير مطلوبعلوم نظامى : سمت حرکت مطلوب هواپيما يا ناو
desired rate of capital accumulationبازرگانى : نرخ تراکم سرمايه مطلوب
desired rate of developmentبازرگانى : نرخ مطلوب توسعه
desiredمطلوب
desirouslyمشتاقانه
desistementانصراف از دعوىقانون ـ فقه : ترک دعوى
desk accessoriesکامپيوتر : وسائل کارى که به هنگام استفاده از ساير اسناد قابل دسترس است
desk accessoryکامپيوتر : لوازم روميزى يا روزمره
desk checkingفرايند بررسى بوسيله دست ،مقابله روميزىکامپيوتر : بررسى دستى
desktop computerکامپيوتر : کامپيوتر روميزى
desktop organizerکامپيوتر : desktop accessory
desktop publishing programکامپيوتر : برنامه نشريه روميزى
desktop publishingنشر کامپيوترىکامپيوتر : نشر روميزى
desktopروميزىکامپيوتر : روزمره
desktrop accessoryکامپيوتر : وسيله روميزى
desktropکلمات مرتبط(desktrop):
desmoidرباطى
desolatelyبطور ويران يا پريشان
desolatenessويرانى ،پريشانى ،دلتنگى
desorptionپس دهىشيمى : واجذبىزيست شناسى : واتراوشعلوم هوايى : جدا کردن گاز از مايع
desoxyribonucleic acid (dna)اسيد دزوکسى ريبونوکلئيک( دى ان ا)روانشناسى : اسيد دزوکسى ريبونوکلئيک
desoxyribonucleicکلمات مرتبط(desoxyribonucleic):
despairinglyبه نوميدى ،مايوسانه ،نااميدانه
despatch (= dispatck)ايفاد کردن ،ايفاد،نامه فورى ،پيام فورىقانون ـ فقه : نامه يا پيامى است که حکومت براى نماينده خود در خارج از کشور مى فرستد و تعليمات و تذکرات خاصى به او مى دهد و همچنين هر مراسله اى را گويند که اين نمايندگان براى دولت خود مى نويسد
despatch documentsبازرگانى : اسناد ارسال کالا
despatch moneyجايزه بارگيرى يا تخليه سريعبازرگانى : پاداش جهت بارگيرى يا تخليه سريع
despatchفرستادن ،ارسال کردن ،اعزام ،ارسالبازرگانى : مخابره
desperatelyبه نوميدى
desperatenessنوميدى ،حالتى که بيرون ازاميدباشد،دست ازجان شستگى
despicabilityخوارى ،دنائت
despicablenessخوارى ،پستى ،زبونى
despicablyبخوارى ،به پستى
despisableقابل استحقار
despitefullyاز روى عداوت
despiteousکينه دار،ناشى ازکينه يالج
despoilmentغارت ،يغما
despoinaنجوم : دزپوينا
despondentlyازروى افسردگى ،بنا اميدى
despondinglyازروى افسردگى ،بنا اميدى
despotic ruleحکومت مطلقهقانون ـ فقه : حکومت استبدادى
despoticalمستبد،خودسر،خودراى
despoticallyمستبدانه ،ظالمانه
despotizeمستبدانه رفتار کردن
despousationقانون ـ فقه : نامزدى
despumateکف گرفتن از،کف کردن ،کف دادن
desqviewکامپيوتر : ديسک ويو
dessicateخشکاندنزيست شناسى : اب کشيدن
dessicationمعمارى : خوشيدگى
destabilizerبازرگانى : عامل بى ثبات کننده
destiinationکلمات مرتبط(destiination):
destination carrierعلوم نظامى : کشتى حامل ناو تعميراتى بمقصد ياتعميرگاه
destination fileکامپيوتر : فايل مقصد
destination inspectionعلوم نظامى : بازديد در مقصد
destination portبندر مقصدعلوم نظامى : بندر تحويل کالا
destinedعازم براه ،مقصد معين
destroy (beam)مسير تخريب هدفعلوم نظامى : خط رهگيرى هدف
destroy (cut off)علوم هوايى : هدف را رهگيرى و تخريب کنيدعلوم نظامى : هدف را رهگيرى و تخريب کنيد
destroy (frontal)علوم نظامى : رهگيرى و تک جبهه اىعلوم دريايى : رهگيرى و تک جبهه اى
destroy (stern)علوم نظامى : رهگيرى و تک از سمت پاشنهعلوم دريايى : رهگيرى و تک از سمت پاشنه
destroyedتخريب شد،منهدم شدعلوم هوايى : منهدمعلوم نظامى : از بين رفت تخريب شده
destroyer (dd) 1علوم دريايى : - destroyer
destroyer (dd)ناوشکنعلوم نظامى : تخريب کننده
destroyer (de) 2علوم دريايى : - frigate
destroyer (escort) (de)علوم نظامى : ناوشکن اسکورت
destroyer (leader) (dl)علوم نظامى : ناوشکن بزرگ
destroyer (minelayer)علوم نظامى : ناوشکن مين گذارى
destroyer boatعلوم نظامى : قايق اژدر افکن
destroyingکلمات مرتبط(destroying):
destruct systemسيستم تخريب ،سيستم انفجار( موشک)علوم نظامى : سيستم انفجار
destructibilityفناپذيرى ،قابليت انهدام
destruction areaمنطقه تخريب مهماتعلوم نظامى : منطقه اثر تخريبى مواد منفجره
destruction fireعلوم نظامى : تير تخريب ،تير منهدم کننده
destruction radiusشعاع تخريب مينعلوم نظامى : حداکثر شعاع تخريب
destruction siteمنطقه تخريبعلوم نظامى : منطقه تخريب مهمات محل تخريب
destructive competitionرقابت مخرببازرگانى : رقابت زيان اور
destructive distillationشيمى : تقطير تخريبى
destructive operationکامپيوتر : عمليات مخرب
destructivelyبطور مخرب ،بطور مهلک
destructivenessروانشناسى : ويرانگرى
destructorتخريب کننده ،منفجر کننده ،عامل انفجارى ،چاشنى انفجارىعلوم نظامى : چاشنى
destrudoروانشناسى : نيروى ويرانگرى
desudationعرق زياد،خوى زياد
desulfurization unitشيمى : واحد گوگرد زدايى
desulfurizationشيمى : گوگرد زدايى
desulphurizeعلوم مهندسى : گوگرد زدودن
desulphurizingعلوم مهندسى : گوگرد زدايى
desultornessبيربطى ،بى ترتيبى
desurgencyروانشناسى : ناشادخويى
desynonymizeفرق معنى گذاشتن ميان
detachable bottomعلوم مهندسى : کف قابل تفکيک
detachable keyboardکامپيوتر : صفحه کليد جداشدنى
detached affectروانشناسى : انفعال گسليده
detached mindفکر يا روح بى طرف
detached shock waveعلوم هوايى : موج ضربه اى منفصل
detached unitيکان جدا شدهعلوم نظامى : يکان مامور شده
detachment parryورزش : دفاع با دور کردن شمشير حريف
detail diagramکامپيوتر : نمودار جزئيات
detail drawingرسم جزئيات ،نقشه تفصيلى ،نقشه جزئياتعلوم مهندسى : نقشه کشى جزئياتمعمارى : نقشه ريزه کارىعلوم هوايى : رسم فرعى در يک نقشه که جزئياتى از ان را در بر ميگيرد
detail flowchartکامپيوتر : نمودار جزئيات گردش برنامه
detail groupقسمت بيگارىعلوم نظامى : دسته مامور بيگارى
difficult terrainزمين دو عارضهعلوم نظامى : زمين مشکل براى عبور
difficultiesکلمات مرتبط(difficulties):
difficulty indexروانشناسى : شاخص دشوارى
diffidentlyباکمرويى ،باترس ياترديد،بانداشتن اعتمادبخود
diffracted waveشيمى : موج پراشيده
disaster controlروش کنترل سوانحعلوم نظامى : روش مقابله با سوانح و بلايا
disaster dumpکامپيوتر : رونوشت از حافظه کامپيوتر که نتيجه اشتباه غير قابل پوشش در برنامه است
disaster recovery planکامپيوتر : طرح يک واکنش به هنگاميکه خطرى نرم افزار و سخت افزار را تهديد مى کند
disastrouslyبطور مصيبت اميز
disatchکلمات مرتبط(disatch):
disbandedمنحل شدهقانون ـ فقه : منحله
disbelieverبى ايمان
disbursementsبازرگانى : مخارج
disbursing officerافسر عامل ،افسر پرداخت پولعلوم نظامى : افسر ذيحساب مالى
disbursingکلمات مرتبط(disbursing):
disc areaعلوم هوايى : مساحت ديسک
disc brakeترمز ديسکىعلوم مهندسى : ترمز صفحه اى
disc integratorشيمى : انتگرالگيرى ديسکى
disc loadingعلوم هوايى : نسبت وزن هليکوپتر به مساحت ديسک رتوراصلى
disc recordingعلوم مهندسى : ضبط روى صفحه گرامافون
discahrge pipeعلوم مهندسى : لوله تخليه
discahrgeکلمات مرتبط(discahrge):
discalceateپابرهنه ،برهنه
discalceatedپابرهنه ،برهنه
discaseکلمات مرتبط(discase):
discasesکلمات مرتبط(discases):
disccussionکلمات مرتبط(disccussion):
discernibleقابل تميز،قابل تشخيص
discerniblyبطور معلوم
discerning minorقانون ـ فقه : صغير مميز
discerninglyازروى بصيرت يابينايى ،ازروى تشخيص
discerptibleکندنى ،جداکردنى
discerptionکندن ،تکه جداشده
discertionaryکلمات مرتبط(discertionary):
dischagerالت توليدجريان برق
discharge capacityظرفيت تخليه بارعلوم نظامى : ظرفيت تخليه بارانداز
discharge chuteعلوم مهندسى : سرسره تخليه
discharge cockعلوم مهندسى : شير تخليه
discharge conveyorعلوم مهندسى : نوار تخليه
discharge currectجريان تخليهعلوم مهندسى : جريان دشارژ
discharge curveمعمارى : منحنى بده هاى اندازه گيرى شده
discharge endسمت تخليهعلوم مهندسى : محل تخليه
discharge gateعلوم مهندسى : دريچه تخليه
discharge headعمران : ارتفاع تخليهعلوم دريايى : سر لوله
discharge hydrographمعمارى : منحنى بده
discharge indicator discعلوم هوايى : ديسک رنگى معمولا زرد يا قرمز براى نشان دادن تخليه سيستم اطفاء حريق
discharge nozzleعلوم هوايى : فواره تخليه
discharge of affectروانشناسى : برون ريزى هيجانى
discharge of an obligationقانون ـ فقه : سقوط تعهد
discharge of chipsعلوم مهندسى : تخليه براده ها
discharge of contractانجام تعهدات قراردادىبازرگانى : پايان دادن به تعهدات قراردادى
discharge of solids (am)معمارى : بده جامد
discharge openingراهگاه تخليهعلوم مهندسى : مجراى تخليه
discharge pressureعلوم دريايى : فشار تخليه
discharge recorderالکترونيک : تخليه نگار
discharge resistanceالکترونيک : مقاومت تخليه
discharge spoutعلوم مهندسى : ناودانه ى تخليه
discharge valveسوپاپ دودعلوم مهندسى : سوپاپ تخليه
discharge velocityعلوم مهندسى : سرعت تخليه
discharge voltageولتاژ تخليهعلوم مهندسى : ولتاژ دشارژ
discharge without honorعلوم نظامى : اخراج به علت عدم صلاحيت خدمتى
dischargedتخليه ،برى الذمه ،مبرىقانون ـ فقه : برى الذمه شده ،برى الذمهزيست شناسى : بيرون راندن
discharger for batteryالکترونيک : باترى خالى کن
discharger of a capacitorالکترونيک : تخليه خازن
dischargerکلمات مرتبط(discharger):
discharging archطاق دزدمعمارى : جهازه
discharging berthبازرگانى : اسکله تخليه
discharging from an obligation or a debtقانون ـ فقه : ابراء ذمه
discharging wharfبازرگانى : اسکله تخليه
dischargingپرداختبازرگانى : تاديه
dischrgerالت توليد جريان الکتريک
dischroismکلمات مرتبط(dischroism):
disciplianaryکلمات مرتبط(disciplianary):
disciplinary actionعلوم نظامى : تنبيه انضباطى
disciplinary barracksزندان انضباطى ،ندامتگاه بازداشتگاه نظامىعلوم نظامى : زندان دژبان
disciplinary control boardکميسيون 5 نفرى يکانهاعلوم نظامى : کميسيون 5 نفرى شوراى انضباطى يکان
disciplinary courtمحمکه انتظامىقانون ـ فقه : دادگاه انتظامى محکمه ادارى
disciplinary punishmentکيفر انضباطىقانون ـ فقه : مجازات انضباطى
detail officerافسر مشاغل ،افسر کارگزينىعلوم نظامى : افسر مسئول گروه بيگارى
detail partقسمت مشروح نامه يا مقالهعلوم نظامى : قسمت مفصل
detail printingکامپيوتر : چاپ جزئيات
detail viewعلوم هوايى : نماى فرعى در يک نقشه که جزئياتى از ان را در بر ميگيرد
detailed planبازرگانى : برنامه تفصيلى
detailed reportعلوم نظامى : گزارش مشروح
detailsعمران : جزئيات
detarringعلوم مهندسى : جداسازى قير
detatکلمات مرتبط(detat):
detatch (jf)علوم دريايى : جدا ساختن
detatchکلمات مرتبط(detatch):
detectabilityشيمى : قدرت اشکارسازى
detecting circuitمدار حساس مينعلوم نظامى : مدار کشف کننده مين
detecting crystalشيمى : بلور اشکارساز
detectingکلمات مرتبط(detecting):
detection limitشيمى : حد اشکارسازى
detection rangeبرد اکتشافىعلوم نظامى : قدرت اکتشافى
detector circuitعلوم مهندسى : مدار اشکارساز
detector crayonمداد دستگاه اکتشاف ش م رعلوم نظامى : ميله کشف کننده
detector paperعلوم نظامى : کاغذ حساس دستگاه اکتشاف ش م ر
detector tubeالکترونيک : لامپ اشکارساز
deteministic modelکامپيوتر : مدل قطعى
deteministicکلمات مرتبط(deteministic):
detent plungerعلوم نظامى : شيطانک چفت ضامن
detention barrackقانون ـ فقه : بازداشتگاه نظامى
detention of payضبط حقوقعلوم نظامى : ممانعت از پرداخت حقوق توقيف حقوق
detention pending trialتوقيف احتياطىقانون ـ فقه : حبس موقت
deteriorating suppliesاماد فاسد شدنىعلوم نظامى : تدارکات فاسد شدنى
deterioratingکلمات مرتبط(deteriorating):
determinate errorشيمى : خطاى معين
determinate problemمسئله ايى که يک يا چندراه حل معين دارد
determinatelyبطور معين
determination coefficientروانشناسى : ضريب تعيين
determining tendencyروانشناسى : گرايش تعيين کننده
determiningکلمات مرتبط(determining):
deterministروانشناسى : جبرگرا
deterrennt punishmentقانون ـ فقه : مجازات ترهيبى
deterrenntکلمات مرتبط(deterrennt):
deterrent punishmentقانون ـ فقه : مجازات ارعابى
deterringقانون ـ فقه : ارعاب
detersionپاک سازى( زخم)
detestablenessنفرت انگيزى ،کراهت ،بدى
detestablyبطور منفور
detestedمکروه ،بد،منفور
detianقانون ـ فقه : بازداشت کردن
detonantکلمات مرتبط(detonant):
detonate (to)معمارى : تراکيدن
detonatedکلمات مرتبط(detonated):
detonating agentعلوم نظامى : عامل منفجر کننده
detonating chargeخرج منفجر کنندهعلوم نظامى : چاشنى
detonating cordفتيله انفجارى ،مدار منفجرکنندهعلوم نظامى : مدار چاشنى
detonating fuseعلوم مهندسى : فيوز انفجارى
detonating slabمسير انفجارعلوم نظامى : مدار منفجرکننده
detonatingاتش گير،محترق شونده ،منفجر سازنده ،ترکاننده ،وابسته به انفجار
detonation (low order)انفجار خفيفعلوم نظامى : انفجار کند
detonation capکلاهک منفجرکنندهعلوم نظامى : کلاهک چاشنى
detonation chargeخرج انفجارعلوم نظامى : خرج تلاش
detonation cordفتيله منفجر کننده ،سيم انفجارعلوم نظامى : فتيله چاشنى
detonativeاماده انفجار،ترکنده
detotalizing counterعلوم هوايى : شمارنده اى که کل مقدار باقيمانده ماده مورد سنجش را نشان ميدهد
detotalizingکلمات مرتبط(detotalizing):
detour behaviorروانشناسى : رفتار غير مستقيم
detractiveازبهاکاهنده ،سبک کننده ،موجب کسرشان
detractorبدگو،نمام
detractoryخفت اور
detrimeقانون ـ فقه : زيان
detrimentallyبطور زيان اور
detrital coneمعمارى : مخلوط افکنه واريزه اى
detrital rockمعمارى : سنگ اوارى
detritedخردشده
detritic sandمعمارى : ماسه فرسايه اى
detriticکلمات مرتبط(detritic):
detruncateبريدن ،کوتاه کردن
detruncationبرش ،قطع ،بريدگى ،کوتاه شدگى
detumescenceروانشناسى : فروخوابيدگى
deuکلمات مرتبط(deu):
deuce courtورزش : زمين سرويس سمت راست تنيس
deuce-aceدوبايک ،بدنقشى
deucyکلمات مرتبط(deucy):
deukjoomکلمات مرتبط(deukjoom):
deumکلمات مرتبط(deum):
deung-joomeokورزش : پس مشت تکواندو
deungکلمات مرتبط(deung):
deuteragonistبازيگردرجه دوم
deuteranopiaروانشناسى : سبزکورى
deuteriumالکترونيک : دوتريمعلوم هوايى : دوتريوم
deuterogamyعروسى دوم باره ،تجديدفراش
deuteronالکترونيک : دوترونشيمى : دوترون
deutonشيمى : دوتون
deutoplasmزرده تخم مرغ ،زرده
deutsch rivetعلوم هوايى : نوعى پرچ کور با استقامت زياد
deutschکلمات مرتبط(deutsch):
deux veauxعلوم دريايى : فرقدان
deuxکلمات مرتبط(deux):
devکلمات مرتبط(dev):
devaخدايى ،الوهيت
devalutionکسر بهاقانون ـ فقه : کاهش ارزش پول
devantکلمات مرتبط(devant):
devastatorويران کننده
developable surfaceمعمارى : سطح گسترا
developableکلمات مرتبط(developable):
developed contriesممالک پيشرفتهقانون ـ فقه : ممالک توسعه يافته
developed countriesکشورهاى توسعه يافتهبازرگانى : کشورهاى پيشرفته
developed market economy countriesکشورهاى توسعه يافته از نظر اقتصادىبازرگانى : کشورهاى مرفه
developed muzzle velocityعلوم نظامى : سرعت ابتدايى و حقيقى توپ
developedروانشناسى : رشديافته
developementتوسعه دادن ،دولوپمان( شمشيربازى)ورزش : دولوپمان
developer agentعامل ظهورشيمى : ماده ظهور
developer liquidشيمى : مايع ظهور
developing countriesکشورهاى در حال رشدقانون ـ فقه : کشورهاى در حال توسعهبازرگانى : کشورهاى در حال توسعه
developingکلمات مرتبط(developing):
development bankبازرگانى : بانک توسعه
development budgetبازرگانى : بودجه عمرانى
development costبازرگانى : هزينه توسعه در توليد محصول
development countriesقانون ـ فقه : کشورهاى قابل توسعه
development orderدستور ساخت امادعلوم نظامى : دستور بهبود اماد
development planطرح گسترشبازرگانى : برنامه توسعهعلوم نظامى : طرح ارايش زمين
development planningبازرگانى : برنامه ريزى توسعه
development policyبازرگانى : سياست توسعه
development support libraryکامپيوتر : امکانات خودکار که با ان يک منشى برنامه نويسى فايلهاى توسعه برنامه را که شامل نسخه هاى اصلى مجموعه هاى تست داده و اسناد گزارش مى باشد نگهدارى مى کند
development systemکامپيوتر : سيستم توسعه يافته
development timeکامپيوتر : زمان توسعه
development toolsکامپيوتر : ابزار توسعه
developmental ageروانشناسى : سن رشدى
developmental disorderروانشناسى : اختلال رشدى
developmental motor patternورزش : الگوى حرکت تکوينى
developmental normروانشناسى : هنجار رشدى
developmental psychologyروانشناسى : روانشناسى رشد
developmental sequenceروانشناسى : زنجيره رشدى
developmental stageمرحله تکوينىورزش : مرحله پيشرفت
developmental trendورزش : روند تکوينى
developmentalروانشناسى : رشدى
deveotionکلمات مرتبط(deveotion):
deviascopeانحراف سنجعلوم نظامى : قطب نماى کشتىعلوم دريايى : قطب نماى کشتى
deviate from the main subjectقانون ـ فقه : از موضوع خارج شدن
deviation (dev)علوم مهندسى : انحرافعلوم دريايى : syn : magnetic deviation
deviation factorضريب تراکم پذيرىالکترونيک : ضريب انحرافشيمى : ضريب انحراف
deviation iq (diq)روانشناسى : هوشبهر انحرافى
deviation scoreنمره انحراف( در امار)روانشناسى : نمره انحراف
deviation tableعلوم نظامى : جدول انحراف مغناطيسىعلوم دريايى : جدول انحراف
device clusterکامپيوتر : گروه دستگاه
device codeکامپيوتر : کد دستگاه
device dependentکامپيوتر : وابسته به دستگاه
device driverمحرک دستگاهکامپيوتر : برنامه راه اندازى دستگاه
device flagکامپيوتر : پرچم دستگاه
device independenceمستقل از دستگاهکامپيوتر : استقلال دستگاه
device media control languageکامپيوتر : نوعى زبان که توسط مدير پايگاه داده استفاده مى شود تا شرح فيزيمى پايگاه داده را روى يک دستگاه ذخيره ديسک ايجاد کند
device nameکامپيوتر : نام دستگاه
device numberکامپيوتر : شماره دستگاه
devicesکلمات مرتبط(devices):
devidendsکلمات مرتبط(devidends):
devil's clawخفت پنجه ديوىعلوم نظامى : خفت پنجه اىعلوم دريايى : خفت پنجه اى
devil's paternosterورد نفرين اميز
devil-fishچرتنه ،هشت پا،اختپوت
devil-worshipشيطان پرستى
devildomفرمان روايى شيطان( ها)،قلمروشيطان
devilhoodشيطنت
devilishnessشيطان صفتى ،ديو خوئى
devilismرفتارشيطانى ،ديوپرستى
devilsکلمات مرتبط(devils):
devilshipشيطانى ،شيطنت
deviousnessگمراهى ،کجى ،بيراهى
devis cupورزش : جام بين المللى دويس
devisکلمات مرتبط(devis):
devitrificationشيمى : واشيشه اى شدن
devitryشيطنت ،شرارت ،گروه ديوان ،جماعت شياطين
devoirوظيفه ،اداب ،حرمت گزارى
devolvementواگذارى ،تحويل
devotedlyفداکارانه ،مخلصانه
devotednessاخلاص ،فداکارى
devotion to musicدلبستگى به موسيقى
devotionalistپارسا،زاهد،عبادت کننده
devotionistزاهد،پارسا
devotionsعبادت ،دعا،نماز
devouringکلمات مرتبط(devouring):
devoutlyاز روى تقوى
devoutnessديندارى ،پارسائى
dew-fall(هنگام ) شبنم زدن ،شامگاه
dew-pointنقطه شبنم ،درجه اى ازسردى هواکه دران شبنم ميزند
dew-retبراى ترشدن ،زيرشبنم گذاشتن
dew-wormکرم خاکى
dewar flaskفلاسک ديوئرشيمى : ظرف ديوئر
dewar vesselفلاسک ديوئرشيمى : ظرف ديوئر
dewarعلوم هوايى : محفظه عايق حرارتى با دو جداره
dewatering outletsمعمارى : خروجى زيرين
dewateringعلوم مهندسى : اب گيرى
dewaxعلوم مهندسى : زدودن موم اندود
dewberryيکجورتوت کوهى
dewellingکلمات مرتبط(dewelling):
deweyکلمات مرتبط(dewey):
dewinessرطوبت ،تازگى ،شبنم زدگى
dewpoint metering unitعلوم مهندسى : واحد اندازه گيرى نقطه شبنم
dewpointعلوم مهندسى : نقطه شبنم
dexterity testروانشناسى : ازمون چالاکى
dextradراست سويه( در اندامها)روانشناسى : راست سويه
dextralواقع درطرف راست
dextralityروانشناسى : راست برترى
dextrinشيمى : دکسترين
dextrineصمغ نشاسته
dextrogyrousراست برشيمى : راست گردان
dextrorotatoryراست برشيمى : راست گردان
dextrosal helixالکترونيک : پيچک راست گرد
dextrosalالکترونيک : راست گرد
dextrouslyبه مهارت ،به تردستى
dezincificationمعمارى : فرسودگى بخشى
diکلمات مرتبط(di):
diaکلمات مرتبط(dia):
diabaseديابازعمران : نوعى سنگ که پوسته زمين را تشکيل ميدهد
diabatic processعلوم هوايى : پوسه اى در يک سيستم ترموديناميک که در ان انتقال انرژى بين داخل و خارج سيستم صورت ميگيرد
diabaticکلمات مرتبط(diabatic):
diableryشيطنت ،افسونگرى
diabolismکارهاى شيطانى ،ديوخويى ،افسونگرى
diachylonمشمع دياخليون
diacodionشربت خشخاش
diaconalوابسته بشماس
diaconateشماسى ،گروه شماسان
diacousticsعلم مرور وشکست صدا
diacritical currentالکترونيک : جريان مشخص
diacritical marksکامپيوتر : نشان تشخيص
diadروانشناسى : گروه دو عضوى
diadelphousدردودسته بهم بسته( درگفتگوى ازپرچمهاى گل لوبيا)
diagnostic interviewروانشناسى : مصاحبه تشخيصى
diagnostic massageکامپيوتر : پيام تشخيصى
diagnostic routineروال تشخيصى ،برنامه تشخيص عيبکامپيوتر : روال تشخيصعلوم نظامى : روش تشخيص معايب در اثر ازمايش
diagnostic valueروانشناسى : ارزش تشخيصى
diagnosticallyازراه تشخيص
diagonal archعلوم مهندسى : طاق قوسى قطرى
diagonal bucking of webعمران : کمانش قطرى جان تير
diagonal compession forceعمران : نيروى فشار قطرى
diagonal flowعلوم هوايى : جريان مورب
diagonal matrixماتريس قطرىروانشناسى : ماتريس قطرىبازرگانى : ماتريسى که همه اجزاى ان به جز اجزاى قطر اصلى صفر باشد
diagonal passورزش : پاس مورب
diagonal perspectiveعمران : پرسپکتيو قطرىمعمارى : پرسپکتيو مورب
diagonal powerورزش : قدرت قطرى
diagonal-flow compressorعلوم هوايى : کمپرسور با جريان متناوب
diagonalcutبرش موربعلوم دريايى : syn : mitre cut
diagonallyبطورمورب ،اريبى ،ازگوشه اى بگوشه روبرو
diagrammaticوابسته بشکل ياخط هندسى ،نمايش داده شده باخطوط هندسى
diagrammaticallyباخطوط هندسى ،بشکل هندسى
diagramsکلمات مرتبط(diagrams):
diagraphيکجورالت نقشه کشى
dial bench gageعلوم مهندسى : ميز اندازه گيرى
dial cableالکترونيک : کابل صفحه مدرج
dial collarحلقه مدرجعلوم مهندسى : طوقه يا حلقه درجه بندى شده
dial depth gageعلوم مهندسى : عمق سنج مدرج
dial feed pressپرس ميزى گردانعلوم مهندسى : پرس رولور
dial gageعلوم مهندسى : دستگاه اندازه گيرى تغيير بعدهاى بسيار کوچک
dial gaugeعمران : قطر
dial graduationمقياس درجه اىعلوم مهندسى : تقسيم بندى درجه اى
dial indicator micrometerعلوم مهندسى : ميکرومتر با صفحه مدرج
dial indicatorعلوم مهندسى : دستگاه نشاهدهنده مدرج
dial lightالکترونيک : لامپ صفحه مدرج
dial signalعلوم مهندسى : بوق ازاد براى شماره گيرى
dial test indicatorدستگاه نشاندهنده مدرجعلوم مهندسى : دستگاه ازمايش کننده مدرج
dial up lineکامپيوتر : خط تلفن معمولى که مى تواند به عنوان دست دستگاه فرستنده در مخابرات استفاده شود
dial up terminalکامپيوتر : ترمينال شماره گيرى
dialectalلهجه اى ،لهجى
dialectic materialismماترياليسم جدلىقانون ـ فقه : ديالکتيک مادى مبتنى بر قبول جبر تاريخ به عنوان يک سائق عمده وقايع
dialectical idealismمکتب جدلى ايده الىقانون ـ فقه : ديالکتيک هگلى ديالکتيک ايده اليسم
dialecticallyمطابق قواعد منطق
dialecticsديالکتيکروانشناسى : منطق جدلى
dialing toneعلوم مهندسى : بوق ازاد
dialiseتراکافت کردنشيمى : دياليز کردن
diallingوقت بينى با ساعت افتابى
diallistسازنده ساعت افتابى ،دايره ساز
dialog boxکامپيوتر : جعبه تبادل دوطرفه
dialogistگفتگونويس ،مکالمه نويس
dialypetalousجداگلبرگ
dialyphyllousجدابرگ
dialysepalousجداکاس ،داراى کاس برگهاى جدا
dialystaminousجداپرچم
dialyticتجزيه اى ،داراى دوعدسى جدا ازهم ( درگفتگوى برخى دوربين ها)
dialyzerتراکافندهشيمى : دياليز کننده
diamagnetشيمى : جسم ديامغناطيسى
diamagnetic materialsالکترونيک : اجسام ديامغناطيسى
diamagneticديامانيتيکشيمى : ديامغناطيسىعلوم هوايى : ديامگنتيک
diamagnetismشيمى : ديامغناطيس
diamantiferousالماس خيز
diamensionlessبدون اندازهعلوم مهندسى : بدون بعد
diameter of a knotعمران : قطر يک گره
diameter of boreعلوم مهندسى : قطر سوراخ
diameter of commutationالکترونيک : قطر جابجاگرى
diameter pitchعلوم مهندسى : قطر گام
diameter=diaمعمارى : قطر
diametral pitchعلوم هوايى : گام قطرى
diametral voltage of a polyphase systemالکترونيک : ولتاژ قطرى مدار چند فاز
diametricallyدرامتدادقطر،درطول قطر
diamond antennaالکترونيک : انتن لوزى شکل
diamond chargeخرج مربع شکلعلوم نظامى : خرج چهارگوش
diamond cutting toolعلوم مهندسى : الماس شيشه برى
diamond formationارايش لوزىعلوم نظامى : ارايش لوزى شکل گسترش لوزى
diamond interchange (am)معمارى : چهارراه نيمه شبدرى
diamond knurlاج دار کردنعلوم مهندسى : مخطط کردن
diamond knurled nutعلوم مهندسى : مهره اج دار
diamond passکاليبر الماسىعلوم مهندسى : رخده الماسى
diamond polishingعلوم مهندسى : پرداخت الماسى
diamond structureساختار الماسشيمى : ساختار الماسى
diamond weddingشصتمين يا هفتادوپنجمين سال عروسى
diamond-cutداراى تراش الماس
diamond-cutterالماس تراش
diamond-drillمته خاره سوراخ کن
diamond-dustخرده ياسوده الماس
diamondsعلوم هوايى : شکل موجهاى ضربه اى که معمولا در جريان خروجى راکتها بصورت لوزى هاى پشت سر هم قابل مشاهده است
diana complexعقده ديانا( در روانکاوى)روانشناسى : عقده ديانا
diaphanometerعلوم مهندسى : دستگاه اندازه گيرى قابليت گذر نور
diaphgram pumpپمپ ديافراگم دارعلوم مهندسى : پمپ ممبرانى
diaphgramکلمات مرتبط(diaphgram):
diaphoneديافونعلوم نظامى : بوق مهعلوم دريايى : بوق مه
diaphonicsعلم مروروشکست صدا
diaphoresisعرق زياد،خوى بسيار
diaphragmaticوابسته به حجاب حاجز،پرده اى ،جدارى
diaphragmatitisاماس حجاب حاجز،برسام
diaphragmitisاماس حجاب حاجز،برسام
diaphrgamديافراگم ،ممبران ،ميان پردهعلوم مهندسى : واشر مشمايى
diaplomaticکلمات مرتبط(diaplomatic):
diapositiveظهور عکس روى اسلايد شفافعلوم هوايى : توليد حرارت توسط جريانهاى با فرکانس زيادعلوم نظامى : عکس اسلايدى
diarrhoealاسهالى
diarrhoeicاسهالى
diarthrosisمفصل متحرک ،بندجنبنده
diary methodروانشناسى : روش خاطره نگارى
diaschisisروانشناسى : کارکرد پريشى جانبى
diastascجوهربزاق ،اب خوش گوشت
diastaticداراى خاصيت جوهربزاق
diastereoisomerشيمى : دياستريومر
diastereomerشيمى : دياستريومر
diastereotopic groupشيمى : گروه هدايت کننده به موقعيتهاى ارتو پارا
diastereotopicکلمات مرتبط(diastereotopic):
diastolic phaseروانشناسى : مرحله انبساطى قلب
diastolic pressureروانشناسى : فشار خون انبساطىورزش : فشار دياستولى
diastolicوابسته بانبساط قلب
diasy chainکامپيوتر : انتشار سيگنالها در طول يک گذرگاه
diasyکلمات مرتبط(diasy):
diathermacyخاصيت هدايت گرما
diathermancyمعمارى : گرمابرى
diathermy interferenceالکترونيک : تداخل امواج دياترمى
diatheticمزاجى
diatom earthمعمارى : خاک دياتومى
diatomeزيست شناسى : دياتوم
diatomic moleculeشيمى : مولکول دو اتمى
diazo couplingشيمى : جفت شدن دى ازويى
diazoکلمات مرتبط(diazo):
diazonium saltشيمى : نمک دى ازونيوم
diazoniumکلمات مرتبط(diazonium):
dibasicدو بازىشيمى : دو عاملى
dibenzopyranکلمات مرتبط(dibenzopyran):
dibenzopyroneشيمى : دى بنزوپيرون
dibitيکى از اعداد دودوئى مرتب شده زير:،¹¹،1¹،¹1،11کامپيوتر : يک جفت بيت
dibromideکلمات مرتبط(dibromide):
dice-boxپياله اى که طاس را ازان ميريزند
dicephalousدوسر
dichlorodiethyl sulfideشيمى : گاز خردل
dichlorodiethylکلمات مرتبط(dichlorodiethyl):
dichoglottic stimulationروانشناسى : تحريک دو نقطه اى زبان
dichoglotticکلمات مرتبط(dichoglottic):
dichordسازدوسيمه ،سازيکه هرنغمه ان دوسيم دارد
dichorhinic stimulationروانشناسى : تحريک منخرينى
dichorhinicکلمات مرتبط(dichorhinic):
dichotic listeningروانشناسى : شنود دو گوشى
dichotic stimulationروانشناسى : تحريک دو گوشى
dichoticکلمات مرتبط(dichotic):
dichotomizingکلمات مرتبط(dichotomizing):
dichroic mirrorالکترونيک : اينه دو رنگ نما
dichroicشيمى : دو رنگ نما
dichromaticدورنگ( نما)
dichromatopsiaروانشناسى : رنگ کورى دوفامى
dicing photographyعلوم نظامى : عکاسى در ارتفاع کم با هواپيما
dicingکلمات مرتبط(dicing):
diciplineکلمات مرتبط(dicipline):
dicisionکلمات مرتبط(dicision):
dickاظهارمثبت کردن ،سوگندخوردن
dickensدوکور،دوخال ،دولو
dicotyledonesگياهان دولپه
dicotyledonousدولپه
dictaگفته ،اظهارنظرقضايى
dictatorship of proletariatخودکامگى کارگرى( ديکتاتورى پرولتاريا)بازرگانى : خودکامگى کارگرى
dictionary of occupational titles (dot)روانشناسى : واژگان عنوانهاى شغلى
dictionary programکامپيوتر : برنامه فرهنگ لغات
dictionary sortکامپيوتر : ترتيب واژه نامه اى
dicusکلمات مرتبط(dicus):
did he a the kingاياشاه رامخاطب ساخت ،روکردبه شاه
did you hurt your self aاياهيچ اذيت شديد
didactic analysisروانشناسى : روانکاوى اموزشى
didactic psychoanalysisروانشناسى : روانکاوى اموزشى
didactylousدوانگشتى ،دوانگشته
diddlingکلمات مرتبط(diddling):
didnotکلمات مرتبط(didnot):
didymousدوتايى ،جفتى
die and mold-makingعلوم مهندسى : حديده و قالب سازى
die headعلوم مهندسى : سرپرچ
die hobميخ پرچعلوم مهندسى : ميخ سر پهن
die lockعلوم مهندسى : گيره حديده
die moldعلوم مهندسى : فرم ريخته گى تزريقى
die pressعلوم مهندسى : فشردن
die shiftعلوم مهندسى : تغيير مکان حديده
die shoeعلوم مهندسى : قاب نگهدارنده ورق
die shopعلوم مهندسى : حديده سازى
die stockبدنه رندهعلوم مهندسى : دسته حديده
die-awayچشمان خماريابيحال
die-burnishعلوم مهندسى : پرداخت کردن حديده اى
die-burnishingعلوم مهندسى : جلادهى يا پرداخت حديده اى
die-castريختن فشارىعلوم مهندسى : ريختن حديده اى
die-casting alloyعلوم مهندسى : الياژ ريخته گرى حديده اى
die-casting machineعلوم مهندسى : دستگاه ريخته گرى حديده اى
die-casting processعلوم مهندسى : فرايند ريخته گرى حديده اى
die-castingريختن فلزات تحت فشارعلوم مهندسى : ريخته گرى حديده اىعلوم هوايى : روشى که در ان فلز مذاب با فشار هيدروليکى به داخل قالبهايى رانده ميشود
die-cushionعلوم مهندسى : بالش کشش
die-formفشردنعلوم مهندسى : شکل دادن حديده اى
die-formed partعلوم مهندسى : بخش قالبى حديده اى
die-hardجان سخت ،پرمقاومت ،سياست مدارمحافظه کار
die-lineعلوم مهندسى : درز حديده
die-makerحديده سازعلوم مهندسى : فرم ساز
die-makingعلوم مهندسى : حديده سازى
die-parting lineعلوم مهندسى : درز حديده
die-pressed partعلوم مهندسى : بخش فشرده حديده اى
die-sinkپخ زدنعلوم مهندسى : خزينه درست کردن
die-sinkerعلوم مهندسى : دستگاه فرز حديده
die-sinking and engraving machineعلوم مهندسى : دستگاه فرز حديده و حکاکى
die-sinking attachmentعلوم مهندسى : تجهيزات فرز حديده
die-sinking cutterعلوم مهندسى : فرز حديده
die-sinking machineعلوم مهندسى : دستگاه فرز حديده
die-sinkingعلوم مهندسى : فرز حديده
die-stamping pressپرس حديدهعلوم مهندسى : پرس قالب گيرى حديده اى
die-stampingعلوم مهندسى : قالب گيرى حديده اى
die0casting dieعلوم مهندسى : حديده ريخته گرى تحت فشار
die0castingکلمات مرتبط(die0casting):
diecastingعمران : ريخته گرى با قالب فلزى
diedکلمات مرتبط(died):
dielectric absorptionالکترونيک : جذب دى الکتريک
dielectric constantالکترونيک : ثابت دى الکتريکشيمى : ثابت دى الکتريکعلوم هوايى : ثابت دى الکتريک
dielectric currentالکترونيک : جريان دى الکتريک
dielectric heatingعلوم هوايى : گرماى ايجاد شده در يک دى الکتريک که تحت تاثير ميدان فرکانسهاى زياد اچ اف قراردارد
dielectric hysteresisالکترونيک : پسماند دى الکتريک
dielectric loss angleالکترونيک : زاويه اتلاف دى الکتريکى
dielectric loss factor meterدستگاه اندازه گيرى ضريب تلفاتعلوم مهندسى : دى الکتريک
dielectric loss factorالکترونيک : ضريب اتلاف دى الکتريکى
dielectric lossالکترونيک : اتلاف دى الکتريک
dielectric phase angleالکترونيک : زاويه فاز دى الکتريکى
dielectric polarizationالکترونيک : قطبش دى الکتريکى
dielectric power factorالکترونيک : ضريب قدرت دى الکتريکى
dielectric powerالکترونيک : قدرت دى الکتريکى
dielectric resistanceالکترونيک : مقدار مقاومت دى الکتريکى
dielectric strainالکترونيک : بار دى الکتريکى
dielectric strengthاستحکام شکستعلوم مهندسى : استحکام دى الکتريکالکترونيک : پايدار دى الکتريکىعلوم هوايى : قدرت دى الکتريک
dielectric stressالکترونيک : بار دى الکتريکى
dielectric viscosityالکترونيک : لختى دى الکتريکى
diemکلمات مرتبط(diem):
diemerکلمات مرتبط(diemer):
diencephalonمغز ميانين( ديانسفال)روانشناسى : مغز ميانين
dienesکلمات مرتبط(dienes):
dienophileشيمى : دى ان دوست
diergolicخرج مايع پايدارعلوم نظامى : سوخت مايع ثابت
dies nonروزى که فعاليت اقتصادى در ان انجام نگيردبازرگانى : روز تعطيلى
diesروز
diesel engine cylinder headعلوم مهندسى : سرسيلندر موتور ديزلى
diesel engine oilعلوم مهندسى : روغن موتور ديزل
diesel engineعمران : موتور ديزلمعمارى : موتور ديزلعلوم هوايى : موتور ديزل
diesel fuel oil filterعلوم مهندسى : صافى سوخت موتور ديزل
diesel ramjetعلوم هوايى : موتور رم جت که سرعت ان به حدى است که گرماى حاصل از تراکم هواى داخل ان براى احتراق سوخت کافى است
diesel-driven generation setعلوم مهندسى : دستگاه محرکه ديزلى
diesel-engined motive unitعلوم مهندسى : تراکتور ديزلى
diesel-engined pumping setعلوم مهندسى : دستگاه پمپ ديزلى
diesel-engined tractorعلوم مهندسى : تراکتور ديزلى
diesisنام نشانى که درچاپخانه بکارميرودوانرانيزميگو يند
diet-kitchenاشپزخانه بيماران فقير
dieteticalپرهيزى ،غذايى
diethoxyethaneکلمات مرتبط(diethoxyethane):
diethylamideکلمات مرتبط(diethylamide):
difData Interchange Format،استاندارد مخصوص فايلهاى دادهکامپيوتر : فايل قالب مبادله داده ها
differebtial settlementsعمران : نشستهاى متفاوت
differebtialکلمات مرتبط(differebtial):
difference chartجدول تعيين سمت و برد نسبىعلوم نظامى : جدول تعيين بر دو سمت توپ
difference excessقانون ـ فقه : مابه التفاوت
difference in eastingاختلاف طولعلوم نظامى : اختلاف طول جغرافيايى
difference in northingاختلاف عرض جغرافيايىعلوم نظامى : اختلاف عرض
difference of opinionsقانون ـ فقه : اختلاف نظر
difference of potentialالکترونيک : اختلاف پتانسيل
difference toneروانشناسى : صورت افتراقى
differencesکلمات مرتبط(differences):
different kinds of foodغذاهاى جوربه جور
differential aileronsعلوم هوايى : ارتباط شهپرها به قسمتى که زاويه حرکت شهپرى که به طرف بالا حرکت ميکند از زاويه شهپر ديگر که بطرف پايين حرکت ميکند بيشتر است
differential aptitude tests (dat)ازمونهاى تشخيص استعدادروانشناسى : دى ا تى
differential ballistic windباد باليستيکى فرضىعلوم نظامى : باد باليستيکى مفروض
differential boosterالکترونيک : ولت افزاى تفاضلى
differential calulusحساب فاضله
differential coefficientشيمى : ضريب ديفرانسيل
differential compactionعمران : تراکم متناوب
differential compound windingالکترونيک : سيمپيچ مرکب تفاضلى
differential compound wound motorعلوم مهندسى : موتور با سيم پيچ کمپوند تفاضلى
differential compression checkعلوم هوايى : ازمايشى از وضعيت موتور که در ان مقدار نشتى رينگها و سوپاپها توسط اندازه گيرى افت فشار در طرفين سوراخى با قطر معين تعيين ميشود
differential conditioningروانشناسى : شرطى سازى افتراقى
differential cost analysisتحليل هزينه هاى تفاضلىبازرگانى : سيستمى که در ان هزينه هاى روشهاى مختلف برسى ميگردد
differential costهزينه نهايىقانون ـ فقه : ارزش نهايى
differential diagnosisروانشناسى : تشخيص افتراقى
differential driveعلوم مهندسى : ديفرانسيل
differential effectsعلوم نظامى : اثرتغيير شرايط استاندارد روى سهمى گلوله
differential electromagnetالکترونيک : اهنرباى برقى تقابلى
differential equationsمعادلات مشتقروانشناسى : معادلات ديفرانسيل
differential field windingالکترونيک : سيمپيچ اهنربايى متقابل
differential forcesشيمى : نيروهاى ديفرانسيلى
differential galvanometerالکترونيک : گالوانومتر تفاضلى
differential gear(ing)دنده عقب اتوموبيل که سرپيچهاسرعتهاى مختلف به عقب مى دهد
differential generatorالکترونيک : مولد تفاضلى
differential headمعمارى : بار تفاضلى
differential heat of solutionشيمى : گرماى انحلال تفاضلى
differential ionization chamberشيمى : اتاقک يونش تفاضلى
differential laser gyroعلوم هوايى : دو اشعه ليزر با پلاريزاسيون يکسان که براى يک ژايرو بکار ميروند
differential levelingعلوم نظامى : تعيين اختلاف تراز نقاط
differential motorالکترونيک : موتور تفاضلى
differential predictionروانشناسى : پيش بينى افتراقى
differential pressureعلوم هوايى : اختلاف فشار بين دو سيستم يا دو حجم
differential psychologyروانشناسى : روانشناسى افتراقى
differential reinforcementروانشناسى : تقويت افتراقى
differential scoringروانشناسى : نمره گذارى افتراقى
differential selsynالکترونيک : همگردهاى تفاضلى
differential sensitivityروانشناسى : حساسيت افتراقى
differential spoilersعلوم هوايى : اسپويلرهاى روى بال که بعنوان سطوح کنترل اوليه و ثانويه براى حرکت حول محور طولى بکار ميروند
differential susceptibility and permeabiالکترونيک : مغناطيس پذيرى و نفوذپذيرى نسبى
differential thermal analysisشيمى : تجزيه گرمايى تفاضلى
differential thresholdروانشناسى : استانه افتراقى
differential validityروانشناسى : اعتبار افتراقى
differential windingالکترونيک : سيم پيچ تفاضلى
differentialsکلمات مرتبط(differentials):
differentiated productsکالاهاى متفاوتبازرگانى : کالاهاى ناهمگن
differentiatedروانشناسى : متمايز
differentiating cicuitعلوم هوايى : مدارى که ولتاژ برون گذاشت ان تقريبا با ميزان تغيير ولتاژ متناسب است
differentiating filterالکترونيک : صافى مميز
differentiatingکلمات مرتبط(differentiating):
differntialکلمات مرتبط(differntial):
differsکلمات مرتبط(differs):
diffractedکلمات مرتبط(diffracted):
diffracting centerشيمى : مرکز پراشنده
diffractingکلمات مرتبط(diffracting):
diffraction angleشيمى : زاويه پراش
diffraction broadeningشيمى : پهن شدگى پراشى
diffraction gratingشيمى : تورى پراشنجوم : تورى پراش
diffraction loadingمنتجه نيروهاى وارد بيک شيئىعلوم نظامى : منتجه فشار
diffraction spectrumشيمى : طيف پراش
diffractometerشيمى : پراش سنج
diffractometryشيمى : پراش سنجى
diffrenceکلمات مرتبط(diffrence):
diffused lightنور پخش شدهشيمى : نور پخشيده
diffusedکلمات مرتبط(diffused):
diffuselyمفصلا"
diffusenessدرازگويى ،تفصيل
diffuser area ratioعلوم هوايى : نسبت سطح مقطع خروجى به سطح مقطع ورودى يک ديفيوژر
diffusibleپاشيده شدنى ،قابل انتشار
diffusion circleروانشناسى : دايره پخش
diffusion coefficientمعمارى : ضريب انتشارشيمى : ضريب پخش
diffusion effectاثر نشربازرگانى : اثر شيوع
diffusion of electrolyteالکترونيک : تراوش الکتروليت
diffusion of gasesپخش گازهامعمارى : نشت گازها
diffusion of lightنور گسترى
diffusion of magnetic fluxالکترونيک : شاره هرز
diffusion pumpمعمارى : تلمبه پخشى
diffusivelyبطور منتشر و يا مفصل
diffusivenessدرازگويى ،تفصيل
diffusivityشيمى : ضريب پخش
dificiencyنکثقانون ـ فقه : نقصان درامد و عدم کفايت مبلغ پيش بينى شده جهت اجراى کار
dificitکلمات مرتبط(dificit):
difinitionکلمات مرتبط(difinition):
difinteکلمات مرتبط(difinte):
dig (to)معمارى : حفر کردن
dig , inسنگ کندنعلوم نظامى : گود کردن زمين در زمين فرو رفتن
dig inورزش : جاى پاکندن درزمين ازطرف توپزن
dig passورزش : پاس از نزديک زمين
digestantداروى گوارنده
digestibilityقابليت هضم
diggingکنش ،حفريات ،خانه ،منزل
digit placeکامپيوتر : محل رقم
digit punchکامپيوتر : منگنه رقمى
digit span testروانشناسى : ازمون فراخناى ارقام
digitaizerکلمات مرتبط(digitaizer):
digital channelکانال رقمىکامپيوتر : مجراى رقمى
digital communicationsکامپيوتر : ارتباطات ديجيتالى
digital controlکامپيوتر : کنترل ديجيتالى
digital darkroomکامپيوتر : برنامه اى براى بهبود تصوير
digital data transmissionکامپيوتر : ارسال ديجيتالى داده
digital equipment corporationکامپيوتر : سازنده انواع سيستم هاى مينى کامپيوتر
digital intergratorشيمى : انتگرالگير رقمى
digital monitorکامپيوتر : مونيتور رقمى
digital plotterکامپيوتر : رسام ديجيتالى
digital read-outعلوم هوايى : نمايش داده ها توسط الات دقيق بصورت ديجيتالى و نه توسط حرکت عقربه روى صفحه مدرج
digital recordingضبط ديجيتالىکامپيوتر : ضبط رقمى
digital repeaterکامپيوتر : تکرارکننده ديجيتالى
digital research incکامپيوتر : يک شرکت نرم افزارى که محصولات زيادى دارد
digital signal processingکامپيوتر : پردازش ديجيتالى سيگنال
digital sortingکامپيوتر : روش مرتب کردن شبيه ماشينهاى جدول بندى
digital speechکامپيوتر : گفتار ديجيتالى
digital tape cassettesکامپيوتر : نوار کاست رقمى
digital to analog converterمبدل ديجيتال به انالوگکامپيوتر : مبدل رقمى به قياسى
digital transmissionانتقال ديجيتالى ،مخابره ديجيتالکامپيوتر : انتقال رقمى
digital-to-analogue converterعلوم مهندسى : مبدل ديجيتال به انالوگ
digitatedپنجه اى ،انگشتى
digitationانشعاب بشکل پنجه ،پنجه
digitiformانگشت مانند
digitigradeباپنجه راه رونده ،جانورپنجه رو
digitizing tabletکامپيوتر : لوح ديجيتالى کننده
digitizingکامپيوتر : ديجيتالى نمودن
digitsکلمات مرتبط(digits):
diglottic stimulationروانشناسى : تحريک دو نقطه اى زبان
diglotticکلمات مرتبط(diglottic):
dignbatsکلمات مرتبط(dignbats):
digramکلمات مرتبط(digram):
digraphدوحرف يک صدا
digraphic substitutionرمز نويسى عددىعلوم نظامى : استفاده از رمز عددى در پيامها
digraphicکلمات مرتبط(digraphic):
digressionalمنحرف ،معترضيه
digressivelyبطور منحرف
diguot jajirogiورزش : ضربه مشت تکواندو
diguotکلمات مرتبط(diguot):
digutal dataکامپيوتر : داده رقمى
digutalکلمات مرتبط(digutal):
dihalideشيمى : دى هاليد
diheralکلمات مرتبط(diheral):
dihydric alcoholدى هيدروليک الکل ،الکل دو عاملىشيمى : ديول
dihydricکلمات مرتبط(dihydric):
dihydroxy succinic acidشيمى : دى هيدروکسى سوکسينيک اسيد
dihydroxyکلمات مرتبط(dihydroxy):
dilacerateدريدن ،پاره کردن
dilatabilityانبساط پذيرى ،قابليت انبساط يا اتساع
dilatancyديلاتانسىشيمى : اتساع
dilated egesچشمان بادکرده
dilation of timeانبساط زماننجوم : اتساع زمان
dilatometerعلوم مهندسى : دستگاه اندازه گيرى انبساط حرارتى
dilatorilyبکندى ،چنانکه پرشود
dilatorinessکندى ،تاخير
diliconسيليقون ،سيليسيوم( جسم بسيط غير فلزى)
diligentlyساعيانه
dilly-dallyدل دل کردن ،دوبشک بودن ،تاخيرکردن
dilute phaseشيمى : فاز رقيق
diluted soluble oilعلوم مهندسى : روغن حل شونده رقيق
dilutedکلمات مرتبط(diluted):
diluting mediaعلوم مهندسى : ماده رقيق کننده
dilutingکلمات مرتبط(diluting):
diluviumمعمارى : ابرفت کهن
dim lightنور پايينعلوم نظامى : چراغ جنگى
dim-sightedتارچشم ،داراى غباردرچشم ،بى بصيرت
dimension diagramعلوم مهندسى : رسم اندازه
dimension sawingعلوم مهندسى : برش کادرى
dimension sketchعلوم مهندسى : طرح اندازه
dimension stockعمران : چوب سختى که به ابعاد معينى تبديل شده
dimension stoneسنگ بريدهعمران : سنگ ساختمانى که به ابعاد معين بريده شده است
dimensional accuracyعلوم مهندسى : دقت اندازه
dimensional changeعلوم مهندسى : تغيير اندازه
dimensional errorعلوم مهندسى : خطاى اندازه
dimensional stabilityثبات فرمعلوم مهندسى : ثبات اندازه
dimensionalعلوم مهندسى : ابعادى
dimensioningکادر بندىعلوم مهندسى : اندازه گذارى
dimensionlessبى بعدشيمى : بدون بعد
dimentionalکلمات مرتبط(dimentional):
dimerدوپارشيمى : دى مر
dimerizationدوپارششيمى : دى مر شدن
dimeterشعردوبحرى يادوميزانى
dimidiateدونيم شده ،دوپاره شده
diminishableقابل کاستن
diminishing marginal productقانون ـ فقه : منحنى نزولى محصول نهايىبازرگانى : نزولى بودن محصول نهائى
diminishing marginal productivityبهره دهى نهائى نزولىبازرگانى : نزولى بودن بهره دهى نهائى
diminishing marginal rate oftransformationبازرگانى : نزولى بودن نرخ نهائى تبديل
diminishing marginal utilityفايده نهايى نزولىقانون ـ فقه : نزولى بودن مطلوبيت نهايىبازرگانى : نزولى بودن مطلوبيت نهائى
diminishing returnبازرگانى : بازده نزولى
diminishing returnsروانشناسى : بازده کاهش يابندهبازرگانى : بازده نزولى
diminishing utilityقانون تقليل تمايل به مصرف ،اصل فايده نزولىقانون ـ فقه : اصل تقليل تمايل به مصرف در اينده در اثر مصرف مقدار زيادى از يک کالا در زمان حال
diminishingنزولىقانون ـ فقه : کم شونده
diminutivelyبطورمصغرياپست
dimissoryمرخص کننده ،رخصت دهنده
dimityدمياطى: پارچه نخى سفت باف وراه راه که براى پرده بکارميبرند
dimlyبتاريکى ،بتيرگى
dimmer coilالکترونيک : تيره کننده لامپ
dimming effectروانشناسى : اثر تيرگى
dimming relayعلوم هوايى : رله کاهنده
dimming rheostatعلوم هوايى : رئوستاى کاهنده
dimmingعلوم مهندسى : تضعيف نور
dimness of the eyeغبار چشم
dimorphismدو شکلىشيمى : دو ريختى
dimorphousشيمى : دو ريخت
dimplingعلوم هوايى : پخدار کردن مخروطى ورقات نازک فلزى
dimplyگودى دار،داراى فرورفتگى
dimrthyldithiocarbomateکلمات مرتبط(dimrthyldithiocarbomate):
dinarدينار
dinasکلمات مرتبط(dinas):
dinedکلمات مرتبط(dined):
diner-outکسيکه بيشتراوقات شام وناهارخودرابيرون ازخانه ميخورد
ding-dongدنگ دنگ : صداى ساعت ،شماطه ،ترتيب زنگ زدن ساعت درسرهريک ربع
dingbatsکامپيوتر : دخشه هاى ارايشى
dingerورزش : دويدن به پايگاه اصلى
dingeyکرجى پارويى
dingoيکجورسگ استراليايى
dining facilityساختمان ناهارخورىعلوم نظامى : قسمت ناهارخورى سالن نهارخورى
dining-roomاطاق ناهارخورى ،سفره خانه
diningکلمات مرتبط(dining):
dinkورزش : ضربه اهسته ،جاخالى
dinner is readyناهاراماده( ياحاضر )است
dinner is servedشام حاضراست
dinner-setلوازم و ظرف شام يا ناهار
dinner-wagonميزيکه روى غلطک ميگرد دودرسفره خانه بکارميبرند
diode characteristicالکترونيک : مشخصه الکترد مرکب
diode detectorاشکارسازى ديودىعلوم مهندسى : يکسوساز ديودى
diode lampعلوم هوايى : ديود دورانى
diode limiterعلوم مهندسى : محدود کننده ديودى
diode transistor logicکامپيوتر : DTL
diolشيمى : ديول
dioneنجوم : ديون
diopter telescopeعلوم مهندسى : تلسکوپ ديوپتر
diopterديوپتر( واحد انکسار)روانشناسى : ديوپتر
dioptricمويدبينايى ،واحدقوه انکسارنوردرعدسى
dioptricsمبحث انکسار نور در اجسام ،شفاف
diotic stimulationروانشناسى : تحريک دو گوشى
dioticکلمات مرتبط(diotic):
dioxopurineشيمى : دى اکسوپورين
dip 1انخفاض افقعلوم دريايى : syn : dip of the horizon
dip 2 (astron)افتعلوم دريايى : نزول
dip brazeعلوم مهندسى : لحيم کردن غوطه اى
dip brazingعلوم مهندسى : لحيم کارى غوطه اى
dip circleمعمارى : ميل سنج
dip dodgeورزش : رد شدن از حريف با تغيير دادن چوب لاکراس به دست ديگر
dip of the horizonعلوم دريايى : - dip 1
dip switchکامپيوتر : ديپ سوئيچ
dip switchesکامپيوتر : کليدهايى از نوعDIP
dip the eyeعلوم نظامى : وصل کردن چشمى طنابها بهمعلوم دريايى : وصل کردن چشمى طنابها بهم
dip-hardenعلوم مهندسى : سخت کردن غوطه اى
dipartment of publicationsاداره نگارشقانون ـ فقه : اداره مطبوعات
dipartmentکلمات مرتبط(dipartment):
diperse phaseشيمى : فاز پاشيده
diperseکلمات مرتبط(diperse):
dipetalousداراى دوگلبرگ
diphase alternatorالکترونيک : تناوبگر دو فازى
diphdaنجوم : ضفدع دوم
diphenyl ketoneشيمى : دى فنيل کتون
diphenylکلمات مرتبط(diphenyl):
diphenylethyleneشيمى : دى فنيل اتيلن
diphoniaروانشناسى : دو رگگى صدا
diphthericدچارگلودرد،وابسته به ( يامانند ) خناق
diphtheriticوابسته به خناق ،دچارگلودرد
diplacusisروانشناسى : دوگانه شنوى
diplegiaروانشناسى : فلج دو سويه
diplexerالکترونيک : ديپلکسورعلوم هوايى : وسيله اى که استفاده از يک انتن را بصورت همزمان يا مجزا توسط دو فرستنده ممکن ميسازد
diplomatic agentمامور سياسى ،سفيرقانون ـ فقه : وزير مختار کاردار
diplomatic badyقانون ـ فقه : هيات سياسى نمايندگان
diplomatic bodyقانون ـ فقه : هيات نمايندگان سياسى
diplomatic channelsطرق سياسىقانون ـ فقه : مجارى ديپلماتيک
diplomatic corpsهيات سياسى ،هيات ديپلماتيکقانون ـ فقه : هيات نمايندگان سياسى
diplomatic immunityمصونيت سياسىقانون ـ فقه : مصونيت سياسى ،مصونيت ديپلماتيک
diplomatic missionعلوم نظامى : هيئت سياسى
diplomatic officerقانون ـ فقه : مامور سياسى
diplomatic passportپاسپورت سياسىقانون ـ فقه : تذکره سياسى
diplomatic privilegesامتيازات سياسىقانون ـ فقه : امتيازات ديپلماتيک
diplomatic relationsروابط سياسىقانون ـ فقه : روابط ديپلماتيک
diplomatic representationقانون ـ فقه : نمايندگى سياسى
diplomaticallyسياست مابانه ،از روى ،مهارت و بصيرت
diplomaticsشناسايى خطوط باستانى
diplomatiqueکلمات مرتبط(diplomatique):
diplomatistسياستمدار،ديپلمات ،ديپلومات ،ادم زرنگقانون ـ فقه : کسى که به امور ديپلماتيک اشتغال دارد
diplomatizeسياست مدارى کردن ،زرنگى کردن
diplopiaروانشناسى : دوبينى
dipneedle circuitمدار حساس مغناطيسىعلوم نظامى : مدار مغناطيسى مين غوطه ور
dipneedleکلمات مرتبط(dipneedle):
dipolar ionشيمى : يون دو قطبى
dipole antennaالکترونيک : انتن دو قطبى
dipole interactionشيمى : بر هم کنش دو قطبى
dipole momentشيمى : گشتاور دو قطبىورزش : گشتاور دوقطبى
dipole-dipole bondشيمى : پيوند دو قطبى - دو قطبى
dipole-dipole couplingشيمى : جفت شدگى دو قطبى - دو قطبى
dipole-dipole forcesشيمى : نيروهاى دو قطبى - دوقطبى
diposityکلمات مرتبط(diposity):
dipped electrodeعلوم مهندسى : الکترود شناور
dippedکلمات مرتبط(dipped):
dipper stickمعمارى : کاسه بيل
dipping enamelعلوم مهندسى : لعاب شناور
dipping methodeشيمى : روش فروبرى
dipping needleالکترونيک : عقربه ميل نما
dipping sonarعلوم نظامى : سونار اويخته از هواپيما يا هليکوپتر
dipping varnishعلوم مهندسى : لاک شناور
dippingشيمى : فروبرى
diprotic acidشيمى : اسيد دو پروتونى
diproticشيمى : دو پروتونى
dipsey sinkerورزش : نوعى وزنه براى فرو بردن قلاب ماهيگيرى
dipseyکلمات مرتبط(dipsey):
dipsomaniacکسيکه ميل مفرط بنوشابه هاى الکلى دارد
dipteraدوبالان
dipteralداراى دورديف ستون دورتادور
dipterousدوبال ،دوباله ،دوپره
diq (deviation intelligence quotient)روانشناسى : هوشبهر انحرافى
diqکلمات مرتبط(diq):
dir+
dirac equationشيمى : معادله ديراک
diracکلمات مرتبط(dirac):
dirbletsکلمات مرتبط(dirblets):
dirctor of public prosecutionsدادستان ،مدعى العموم
dirctorکلمات مرتبط(dirctor):
direcotorsکلمات مرتبط(direcotors):
direct quota tionنقل قول مستقيم ،نقل عين گقته
direct absorption processشيمى : فرايند جذب مستقيم
direct access methodکامپيوتر : روش دستيابى مستقيم
direct access processingکامپيوتر : پردازش به روش دستيابى مستقيم
direct access storage deviceکامپيوتر : اسباب حافظه با دستيابى مستقيم دستگاه با ذخيره دستيابى تصادفى دستگاه انباره دستيابى مستقيم
direct actionعلوم نظامى : مکانيسم عمل مستقيم در ماسوره ها
direct addressingنشان دهى مستقيمکامپيوتر : ادرس دهى مستقيم
direct admissionمراجعه مستقيم به بهدارىعلوم نظامى : پذيرش يامراجعه مستقيم بيماران
direct aggressionروانشناسى : پرخاشگرى مستقيم
direct air support center (dasc)علوم نظامى : مرکز پشتيبانى مستقيم هوايى
direct analysisروانشناسى : تحليل رهنمودى
direct arc furnaceعلوم مهندسى : کوره قوس الکتريکى مستقيم
direct castingعلوم مهندسى : ريخته گرى مستقيم
direct chill castingعلوم مهندسى : ريخته گرى مستقيم تبريدى
direct commandفرماندهى مستقيمعلوم نظامى : فرماندهى بلاواسطه تيراندازى به روش فرمان مستقيم
direct connect modemکامپيوتر : مدم اتصال مستقيم
direct connectedالکترونيک : ماشينهاى بهم پيوسته
direct conversionکامپيوتر : تبديل مستقيم
direct costبازرگانى : هزينه مستقيم
direct coupled transistor logicکامپيوتر : سيستم منطقى که منحصرا "از ترانزيستورها به عنوان عناصر فعال استفاده مى کند
direct couplingالکترونيک : جفتگرى مستقيمعلوم هوايى : کوپلينگ مستقيم
direct current converterالکترونيک : تبديل گر جريان مستقيم
direct current generatorالکترونيک : مولد جريان مستقيم
direct current instrumentالکترونيک : سنجه جريان مستقيم
direct current magnetالکترونيک : مغناطيس جريان مستقيم
direct damageقانون ـ فقه : ضرر مستقيم
direct data entryکامپيوتر : داده دهى مستقيم
direct distance dialingکامپيوتر : شماره گيرى فاصله مستقيم
direct dyeشيمى : رنگينه مستقيم
direct exchange itemsعلوم نظامى : اقلام قابل تعويض مستقيم
direct exchangeتعويض باداغىعلوم نظامى : تعويض مستقيم مبادله مستقيم قطعات
direct fileفايل مستقيمکامپيوتر : پرونده مستقيم
direct fire sightsزاويه يا بهاى تير مستقيمعلوم نظامى : دوربينهاى تير مستقيم
direct fireاتش مستقيمعلوم نظامى : تير مستقيم ،روانه کردن اتش
direct free kickورزش : مکث مهاجم براى فريفتن حريف
direct hitاصابت مستقيمعلوم نظامى : گلوله اى که مستقيم به هدف اصابت کند
direct interelectrode capacitanceالکترونيک : ظرفيت بين دو الکترد
direct involvementin committing an offence،مباشرتقانون ـ فقه : مباشرت در جرم
direct killingقانون ـ فقه : قتل به مباشرت
direct labourبازرگانى : دستمزد مستقيم
direct layingعلوم نظامى : روانه کردن مستقيم
direct lift controlعلوم هوايى : کنترل مستقيم برا
direct lightingالکترونيک : روشن سازى غيرمستقيممعمارى : روشنايى مستقيم
direct loadعمران : بارگذارى مستقيم
direct loadingعمران : مجموعه نيروهائيکه مستقيما به ساختمان اثر ميکند و شامل بارهاى زنده و مرده ميباشد
direct materialبازرگانى : مواد مستقيم
direct materials costsبازرگانى : هزينه هاى مواد اوليه اى که مستقيما در کالا بکار برده ميشود
direct measurementروانشناسى : اندازه گيرى مستقيم
direct memory access channelکامپيوتر : کانال دستيابى مستقيم به حافظه
direct memory accessکامپيوتر : دستيابى مستقيم به حافظه
direct observationديدبانى مستقيمعلوم نظامى : مستقيما مشاهده کردن
direct orationگفته يا قول مستقيم
direct outletمعمارى : ابگير مستقيم
direct plottingتعيين عناصر تير به طور مستقيمعلوم نظامى : تعيين عناصر تير بدون استفاده از طرح تير يا وسايل هدايت اتش
direct potentiometric measurementشيمى : اندازه گيرى پتانسيل سنجى مستقيم
direct potentiometric methodشيمى : روش پتانسيل سنجى مستقيم
direct pressureفشار مستقيمعلوم نظامى : تعاقب کردن مستقيم دشمن
direct processعلوم مهندسى : فرايند مستقيم
direct processingکامپيوتر : پردازش مستقيم
direct psychotherapyروانشناسى : روان درمانى رهنمودى
direct quenchingعلوم مهندسى : سخت گردانى مستقيم
direct read after writeکامپيوتر : خواندن مستقيم پس از نوشتن
direct reading galvanometerالکترونيک : گالوانومتر بى تبديل
direct readingعلوم مهندسى : قرائت مستقيم
direct relationshipارتباط مستقيمبازرگانى : وابستگى مستقيم
direct selectionعلوم مهندسى : انتخاب مستقيم
direct sellingبازرگانى : فروش مستقيم
direct support unit (dsu)علوم نظامى : يکان پشتيبانى مستقيم
direct supportپشتيبانى مستقيمعمران : تکيه گاه بى واسطهعلوم نظامى : کمک مستقيم
direct taxationماليات مستقيمبازرگانى : اخذ ماليات بصورت مستقيم
direct taxesبازرگانى : مالياتهاى مستقيم
direct therapyروانشناسى : درمان رهنمودى
direct video storage tubeنگاهدارنده تصويرکامپيوتر : ثابت کننده تصوير
direct-reading dialعلوم مهندسى : درجه بندى براى قرائت مستقيم
direct-reading instrumentعلوم مهندسى : دستگاه اندازه گيرى براى قرائت مستقيم
directed economyاقتصاد ارشادىبازرگانى : اقتصاد هدايت شده
directed exerciseعلوم نظامى : تمرين هدايت شده
directed netشبکه هدايت شدهعلوم نظامى : شبکه توجيه شده مخابراتى
directedکلمات مرتبط(directed):
directersکلمات مرتبط(directers):
directing pointنقطه نشانىعلوم نظامى : نقطه نشانه روى
directing staffستاد هادىعلوم نظامى : ستاد هدايت کننده
directingهدايت کردن ،راهنمايى کردنعلوم نظامى : اداره کردن روانه کردن وسايل
direction boardصفحه سمت نماعلوم نظامى : پلاتينگ برد سمت نماى ديدبان
direction centerمرکز هدايت عملياتعلوم نظامى : مرکز هدايت اتش يا حرکت کشتى يا هواپيما
direction finding aerialعلوم مهندسى : انتن جهت يابى
direction finding stationعلوم مهندسى : پست جهت يابى
direction findingسمت يابى کردنعلوم مهندسى : جهت يابىعلوم نظامى : جهت يابى کردن
direction for useدستوراستعمال
direction of a currentعلوم دريايى : - set of a current
direction of attackسمت تکعلوم نظامى : سمت حمله
direction of fireعلوم نظامى : سمت تير
direction of threadسوى پيچش پيچعلوم مهندسى : جهت پيچ
direction pegمعمارى : ميخ نشانه
direction rectifierالکترونيک : يکسوکننده سمتى
directional antennaعلوم مهندسى : انتن جهت دارالکترونيک : انتن جهت دار
directional gyro indicatorدستگاه ژيروسکوپ سمتىعلوم نظامى : دستگاه سمت نماى ژيروسکوپى
directional gyroscopeژيروسکوپ سمت نماعلوم نظامى : ژيروسکوپ سمتى
directional radar predictionتجزيه و تحليل سمتى رادارعلوم نظامى : پيش بينى سمتى رادار
directional radioعلوم مهندسى : راديوى جهت دار
directional recieverعلوم مهندسى : گيرنده جهت دار
directional selectivityالکترونيک : گزينندگى جهت دار
directional stabilityپايدارى جهشىعلوم هوايى : پايدارى سمتى
directional switchعلوم مهندسى : کليد جهت دار
directional transmitterعلوم مهندسى : فرستنده جهت دار
directional traverseعلوم نظامى : پيمايش سمتى
directions testروانشناسى : ازمون دستورها
directionsدستور عمل( در ازمونها)قانون ـ فقه : دستورالعملروانشناسى : دستور عمل
directive (jf)علوم دريايى : دستور کلى
directive counselingروانشناسى : مشاوره رهنمودى
directive effect of functional groupsشيمى : اثر جهت دهندگى گروههاى عاملى
directive gainعلوم مهندسى : تقويت انتن
directive group therapyروانشناسى : درمان رهنمودى گروهى
directive planningبازرگانى : برنامه ريزى هدايت شده
directive psychotherapyروانشناسى : روان درمانى رهنمودى
directive radiationعلوم مهندسى : تشعشع جهت دار
directive sendingالکترونيک : فرستنده جهت دار
directivityروانشناسى : تحکم گرى
directly heated cathodeالکترونيک : کاتد افروزه اى
directnessمستقيم بودن ،صراحت
director generalرئيس کلقانون ـ فقه : مدير کل
director sightدوربين هادىعلوم نظامى : زاويه ياب مخصوص هدايت تير
directorsکلمات مرتبط(directors):
directorshipرياست ،مديريتقانون ـ فقه : رياست
directory markersکامپيوتر : نشانه هاى دايرکتورى
direnessهيبت ،عظمت
dirhinic stimulationروانشناسى : تحريک منخرينى
dirhinicکلمات مرتبط(dirhinic):
dirimentباطل کننده
dirst d.يکشنبه
dirstکلمات مرتبط(dirst):
dirt-track carورزش : نوعى اتومبيل مسابقه در جاده هاى گلى و شنى
dirt-track racingورزش : مسابقه در مسير گلى و شنى
dirtilyبه کثافت
dirtinessکثافت
dirty bill od ladingبارنامه مغشوشبازرگانى : بارنامه مشروط
dis armamentقانون ـ فقه : خلع سلاح
dis qualifiedفاقد شرايطقانون ـ فقه : فاقد قابليت
dis-utilityبازرگانى : عدم مطلوبيت
disکلمات مرتبط(dis):
disabled listورزش : فهرست بازيگران اسيب ديده و محروم از چند بازى
disabledازکارافتاده ،معلولروانشناسى : ناتوانورزش : معلول
disaccharideشيمى : دى ساکاريد
disadvantaged childrenروانشناسى : کودکان محروم
disadvantagedکلمات مرتبط(disadvantaged):
disadvantageouslyبضرر،نامساعد
disafected personعنصر نامطلوبعلوم نظامى : عنصر غير قابل اعتماد
disafectedکلمات مرتبط(disafected):
disaffectedبى محبت ،ناراضى
disaffectedlyاز روى بى محبتى
disaffirmationانکار،رد،تکذيب
disafforestازحال جنگلى بيرون اوردن ،ازرعايت قانون جنگل هامعاف کردن
disagreeabilityناسازگارى ،نامطبوعى
disagreeablyبطور نامطبوع
disallowableممنوع
disallowanceرد،عدم قبول ،منع
disallowed kickورزش : گل مردود
disallowedکلمات مرتبط(disallowed):
disantکلمات مرتبط(disant):
disappearing filament pyrometerعلوم مهندسى : اذرسنج فيلامان دار
disappearing targetهدف ناپديد شوندهعلوم نظامى : هدف غايب شونده هدف ناپايدار
disappearingکلمات مرتبط(disappearing):
disappointedlyبنا اميدى
disappointingمايوس کننده ،ياس اور
disapprobatoryتقبيح اميز،مذمت اميز
disapprovalعدم رضايت ،عدم تصويب
disapprovedقانون ـ فقه : مکروه
disassemblerکامپيوتر : برنامه اى که کد زبان ماشين را گرفته و کد زبان اسمبلر را که برنامه به زبان ماشين از ان ايجاد مى شود توليد مى کند
disassembly orderدستور باز کردن و پياده کردن قطعات يک وسيلهعلوم نظامى : روش پياده کردن وسيله
disassemblyپياده کردن موتورعلوم مهندسى : عکس عمل مونتاژ تجريه قطعات
disciplinary regulationقانون ـ فقه : مقررات انضباطى
disciplinary segregationزندان انضباطىعلوم نظامى : بازداشت در بازداشتگاه
disciplinary training centerدارالتاديبعلوم نظامى : مرکز اموزش زندانيان نظامى
disciplinary tribunalقانون ـ فقه : دادگاه انتظامى
discipline and adjustment boardعلوم نظامى : هيئت تدوين مقررات انضباطى
disclaim all liabilityبازرگانى : کليه بدهيها را انکار کردن
disclimaxاوج گسستهزيست شناسى : شبه کليماکس
disclosedبازرگانى : اعلام شده
discobolusدايره انداز،وزنه پرت کن ،حلقه انداز
discolourmentبدرنگ سازى ،رنگ برى ،بدرنگى
discomfort-relief ratioروانشناسى : بهر راحتى - ناراحتى
discommonازدسترس عموم بيرون اوردن ،محصورکردن
disconcertionتشويش ،دست پاچگى
disconcertmentدست پاچگى ،مبهوتى ،بهت
disconformity (am)معمارى : دگر شيبى
disconnect switchکليد قطععلوم مهندسى : کليد فشار صفر
disconnectedجدا،سوا،منفصل
disconnectedlyبطور منفصل ،بدون ارتباط
disconnectednessبى ارتباطى ،جدايى
disconnection switchکليد قطع کنندهعلوم مهندسى : سوئيچ قطع کننده
disconnectorالکترونيک : قطع کننده
disconnexionجدايى ،انفصال ،بى ربطى
disconsolatelyاز روى دلشکستگى
disconsolatenessپريشانى ،دل شکستگى
disconsolationدل شکستگى ،پريشانى
discontکلمات مرتبط(discont):
discontent withناراضى از،گله منداز
discontentedناراضى ،ناخوشنود
discontentedlyازروى نارضايتى
discontentednessعدم رضايت
discontentmentناخوشنودى
discontiguousناپيوسته ،جدا ازهم ،داراى قسمت جدا
discontinuanceعدم ادامه ،وقفه ،فاصله
discontinuationقطع ،عدم ادامه
discontinue the payment of the cost ofقانون ـ فقه : ترک انفاق
discontinuous chipعلوم مهندسى : براده گسسته
discontinuous functionبازرگانى : تابع ناپيوسته
discontinuous phaseشيمى : فاز ناپيوسته
discontinuouslyبطورناپيوسته يابريده ،بدون اتصال
discordantlyاز روى عدم توافق ،بطور ناموزون
discoridesدسقيروطوس
discount brokerبازرگانى : دلال تنزيل
discount houseموسسه تنزيلبازرگانى : موسسه ايکه برات و اسناد را تنزيل مينمايد
discount of goodsبازرگانى : تخفيف روى کالا
discount rate policyبازرگانى : سياست نرخ تنزيل
discount registerبازرگانى : دفتر ثبت تخفيفها و امتيازاتى که از طرف فروشنده به خريدار داده شده است
discount withبازرگانى : تنزيل کردن برات
discount without recourseبازرگانى : تنزيل بدون حق رجوع
discountableتخفيف بردار،کاستنى ،کم کردنى ،قابل کسر
discounted cash flowمبلغ تنزيل شده پرداختها و هزينه هاى اتىبازرگانى : ارزش فعلى پرداختها و هزينه هاى اتى
discounted valueبازرگانى : ارزش تنزيل شده
discountedکلمات مرتبط(discounted):
discounting matchورزش : ادامه ندادن به مسابقه کشتى
discountingکلمات مرتبط(discounting):
discountinuityعلوم هوايى : گسستگى
discouragedدلسردشده ،چشم ترسيده
discouragingدلسردکننده ،جرات کش ،ياس اميز
discourgeمايوس کردن ،دلسرد کردن
discourgementياس ،دلسردى ،فتور
discourteouslyبى ادبانه
discoverableقابل کشف
discovered attackورزش : حمله برخاست
discovered checkورزش : کيش برخاست
discoveredکلمات مرتبط(discovered):
discovertغير محصنهقانون ـ فقه : بى شوهر
discovery teaching methodروانشناسى : روش اموزش اکتشافى
discreditablyچنانکه اعتبار رالطمه زند،بطوربدنام کننده
discreetlyمحتاطانه ،از روى بصيرت
discreetnessبصيرت ،احتياط کارى
discreetnssاحتياط کارى ،بصيرت
discrepanciesبازرگانى : اختلافات
discrepantمختلف ،متباين
discrete dataکامپيوتر : داده گسسته
discrete packetsشيمى : بسته هاى مجزا
discrete particleعلوم مهندسى : ذره مجزا
discrete programmingکامپيوتر : برنامه سازى گسسته
discrete sourceنجوم : چشمه هاى مجزا
discrete spectrumعلوم هوايى : طيف گسسته يا انفصالى
discrete valuesشيمى : مقادير مجزا
discrete variableبازرگانى : متغير ناپيوسته
discretelyبطور مطلق يا مجزا
discretenessمجزابودن ،جدايى ،تجرد
discretionalاختيارى ،ميلى ،واگذازشده بانصاف ونظرشخص
discretionallyمطابق ميل و اختيار
discretionary fiscal policyبازرگانى : سياست مالى اختيارى
discretiveتشخيصى ،تفريقى
discriminabilityروانشناسى : افتراق پذيرى
discriminal dispersionروانشناسى : پراکندگى افتراقى
discriminal processروانشناسى : فرايند افتراقى
discriminalکلمات مرتبط(discriminal):
discriminandumروانشناسى : نشانه افتراق
discriminant functionروانشناسى : تابع تشخيص
discriminant validityروانشناسى : اعتبار افتراقى
discriminate against someoneقانون ـ فقه : نسبت به کسى تبعيض کردن
discriminated operantکنش گر افتراقىروانشناسى : رفتار عامل افتراقى
discriminatedکلمات مرتبط(discriminated):
discriminatelyاز روى تشخيص
discriminating circuitمدار تفکيک کننده مينعلوم نظامى : مدار تشخيص دهنده انرژى هاى عامل انفجار
discriminating intellectقوه مميزه ،قوه تميز
discriminating monopolyبازرگانى : انحصار تبعيض اميز
discriminating powerروانشناسى : توان افتراق
discriminating rangeروانشناسى : دامنه افتراق
discriminating tariffتعرفه هاى تبعيضىبازرگانى : شيوه اى که در ان حقوق گمرکى کالاهاى وارداتى متفاوت با يکديگرست
discrimination boxروانشناسى : جعبه افتراق
discrimination indexروانشناسى : شاخص افتراق
discrimination learningروانشناسى : يادگيرى افتراقى
discriminative stimulusروانشناسى : محرک افتراقى
discriminatory responseروانشناسى : پاسخ افتراقى
discrownخلع کردن
disculpateتبرئه کردن ،مبراکردن ،روسفيدکردن
discursivelyبطورپراکنده وپرت ،ازروى استدلال
discursoryاستدلالى
discus throwورزش : پرتاب ديسک
discus throwerورزش : پرتابگر ديسک
discus throwingورزش : پرتاب ديسک
discussionsکلمات مرتبط(discussions):
discussiveبحثى ،محلل
discutientمحلل
disdainfullyباستحقار و تکبر
disdianfulقانون ـ فقه : اهانت اميز
diseasedمريض ،معيوب
diseases of this natureاينگونه ناخوشى ها
diseasesکلمات مرتبط(diseases):
diseconomies of scaleبازرگانى : عدم صرفه جوئى به مقياس
diseconomiesعوامل زيان اوربازرگانى : غير اقتصادى
disembarrassmentرهائى ،فراغت ،اسودگى
disembellishبى ارايش کردن
disembodimentجداشدگى ازجسم ،تجريد،انحلال
disemboguementريزش گاه ،در رو
disembroilازدرهم برهمى دراوردن ،رهاکردن
disenableناتوان کردن ،عاجزکردن
disencumbranceرهايى ازقيدياگرفتارى ،رهاسازى ازقيد
disengagedرها،ازاد،بيکار،فارغ ،خالى
disengorgementاستفراغ ،رد،قى ،پس دادن ،ريزش
disenslaveازبندگى ازادکردن
disentailازقيدحبس رهاکردن
disenthralازبندگى ازادکردن ،ازاسارت رهاکردن
disentitleبى حق کردن
disentombاز خاک دراوردن
disfashionازشکل انداختن
disfigurationازشکل افتادگى ،مايه زشتى
disfigurementزشتى ،از شکل افتادگى
disforestازحال جنگلى بيرون امدن ،ازرعايت قانون جنگل هامعاف کردن
disfranchise (bill of disfranchise)قانون ـ فقه : حکم يا دستورى که متضمن محروم کردن اشخاص يا امکنه خاص از امکانات و ازاديها و مصونيتهاى معينى باشد
disfranchisementمحروم سازى يا محروميت از حق انتخابات
disgharge of bankruptقانون ـ فقه : اعاده اعتبار تاجر ورشکسته
disghargeکلمات مرتبط(disgharge):
disgorgerورزش : وسيله بيرون اوردن قلاب از دهان ماهى
disgrace (someone)به کسى توهين کردنقانون ـ فقه : بيحرمت کردن بيحرمتى
disgracefullyبه خفت ،به رسوائى
disgracefulnessخفت ،رسوائى
disgracingقانون ـ فقه : توهين اميز
disgraciousنازيبا،نامهربان
disgreeablesناملايمات ،رنج ها
disgreeablyبطورناگوار،بطورنامطبوع
disgreementمخالفت ،عدم موافقت ،اختلاف
disgruntledناخوشنود،ناراضى ،غرغرو
disguised underemploymentبازرگانى : کم کارى پنهان
disguised unemploymentبيکارى پنهانبازرگانى : بيکارى نامرئى
disguisedکلمات مرتبط(disguised):
disguisedlyبا لباس مبدل ،متکبرا"
disguisementتغيير قيافه يا جامه ،پوشيدگى
disgusted withمنتفراز،بيزاراز
disgustedمتنفر،بيزار
disgustedlyازروى بيزارى ،باتنفر
disgustinglyبطور نفرت اور
dish-clothقاب دستمال
dish-cloutقاب دستمال
dish-coverسرپوش
dish-drierعلوم مهندسى : خشک کننده ظروف
dish-washابى که دران ظرف شسته باشند
dish-washerعلوم مهندسى : ماشين طرفشويى
dish-waterابى که دران ظرف شسته باشند
dishabituateازخوگرفتن ،ترک عادت دادن
dishallowبيحرمت ساختن ،شکستن
dishallucinationرهايى ازشيفتگى ،وارستگى ازاغفال
disherisonمحروميت ازارث
disheveled hairموى ژوليده ،زلف پريشان
dishoardingکاهش ذخيرهبازرگانى : کاهش اندوخته
dishonerبى احترامى کردن به ،بى احترامى ،نکول برات
dishonest removal of propertyربودن مالقانون ـ فقه : سرقت
dishonestlyاز روى نادرستى
dishonorable dischargeعلوم نظامى : اخراج از خدمت به علت عدم صلاحيت اخراج از خدمت
dishonour a billقانون ـ فقه : نکول
dishonour a contractبازرگانى : قرارداد را محترم نشمردن
dishonourableناشايسته ،پست ،بى ابرو
dishonourablenessناشايستگى
dishonourablyبطور ناشايسته
dishonoured chequeقانون ـ فقه : چک بى محلبازرگانى : چک بى محل
dishonouredکلمات مرتبط(dishonoured):
dishornبى شاخ کردن
dishouseبى خانه کردن
disignکلمات مرتبط(disign):
disignatorکلمات مرتبط(disignator):
disillusionedکلمات مرتبط(disillusioned):
disillusionizeازشيفتگى دراوردن ،ازميل انداختن
disillusionmentروانشناسى : سرخوردگى
disincentivesکلمات مرتبط(disincentives):
disincorporateازامتيازات اصنافى ياشخصيت حقوقى محروم کردن
disinfectorماده ضدعفونى کنندهعلوم نظامى : ماده ضدعفونى
disingenuouslyازروى تزوير،باغل وغش
disingenuousnessتزوير،غل وغش ،عدم خلوص نيت
disinheritanceمحروميت از ارث
disinheritedمحروم ازارث ،عاق
disinhibitionروانشناسى : بازدارى زدايى
disintegrableخردشدنى ،تجزيه پذير
disintegratedروانشناسى : از هم پاشيده
disintegrating slagعلوم مهندسى : سرباره متلاشى شده
disintegratingکلمات مرتبط(disintegrating):
disintegration constantمعمارى : ثابت تلاشى
disintegration productعلوم مهندسى : محصول تجزيه و تفکيک شده
disinterestedlyبيغرضانه ،ازروى بى طرفى يابى علاقگى
disinterestednessبى علاقگى ،بيغرضى ،بى طمعى
disjectجداکردن ،پراکنده کردن
disjectionروانشناسى : دو شخصيتى بودن در رويا
disjointگسسته( منفصل)،از مفصل دراوردن ،در رفتن ،از مفصل درامدنروانشناسى : گسسته
disjointednessبيربطى ،بى ترتيبى ،عدم ارتباط،ازبندجداشدگى
disk access timeکامپيوتر : زمان دسترسى ديسک
disk armatureالکترونيک : ارميچر صفحه اى
disk bufferميانگير ديسککامپيوتر : بافر ديسک
disk cacheکامپيوتر : نهانگاه ديسک
disk controller cardکامپيوتر : کارت کنترل کننده ديسک
disk copyingکامپيوتر : نسخه بردارى از ديسک
disk crashخراش ديسککامپيوتر : خرابى ديسک
disk drive controllerکامپيوتر : سيستم عامل ديسک
disk drive headکامپيوتر : نوک ديسک خوان
disk duplicationکامپيوتر : نسخه بردارى از ديسک
disk envelopeکامپيوتر : پاکت ديسک
disk jacketکامپيوتر : جلد ديسک
disk libraryکامپيوتر : کتابخانه ديسک
disk memoryکامپيوتر : حافظه ديسک
disk optimizerکامپيوتر : بهينه ساز ديسک
disk partitionکامپيوتر : پارتيشن ديسک
disk readerکامپيوتر : خواننده ديسک
disk sawاره گردمعمارى : اره مجمعه
disk sectorقطاع ديسککامپيوتر : بخش ديسک
disk storage unitکامپيوتر : واحد انباره اى گرده اى
disk unit enclosureکامپيوتر : محفظه واحد ديسک
disk-seal valve (or tube)الکترونيک : لامپ خلاء با الکتردهاى صفحه اى
diskcompکامپيوتر : فرمانDISKCOPY
diskette trayکامپيوتر : سينى ديسکت
dislikesکلمات مرتبط(dislikes):
dislocatedدر رفته ،جابجاشده ،ازمفصل درامده ،بهم خورده
dislocation defectشيمى : نقص جابجايى
dislodgementاخراج ،دفع
dislodging of sedimentمعمارى : ابرفت کشانى
dislodgingکلمات مرتبط(dislodging):
disloyallyاز روى بى وفائى
disloyatyبيوفائى ،خيانت
dismal scienceعلم ثروت ،اقتصادسياسى
dismallyبطور مشئوم ،بطور مخوف
dismalnessشومى ،وحشت ،دلتنگى
dismalsافسردگى ،اندوهناکى ،روزهاى بد( بختى)
dismantling shotتير تخريب کنندهعلوم نظامى : تير قطعه قطعه کننده گلوله تخريب کننده
dismantlingکلمات مرتبط(dismantling):
dismassبدو مرخص ،بهم زدن صف و متفرق شدنعلوم نظامى : به راحت باش رفتن
dismissal of the armeyقانون ـ فقه : مرخص کردن از ارتش
dismissedمعزولقانون ـ فقه : عزل شده
dismissionمرخصى ،رخصت ،انفصال ،اخراج
dismountable packکامپيوتر : بسته قابل پياده سازى
dismountableکلمات مرتبط(dismountable):
dismounted defiladeاختفاء کاملعلوم نظامى : جان پناه
dismountedپياده ،غير سوارهعلوم نظامى : به طور غير سواره
disnnulلغوکردن ،فسخ کردن ،باطل کردن
disobedientlyاز روى نافرمانى
disobilginglyازروى نامهربانى
disobligingرنجاننده ،دل شکننده ،نامهربان
disobligingnessنامهربانى ،دل شکنى ،بيمروتى
disoisedکلمات مرتبط(disoised):
disorderly houseخانه بدنام ،فاحشه خانه
disordersکلمات مرتبط(disorders):
disorerکلمات مرتبط(disorer):
disorganizedروانشناسى : در هم ريخته
disorientateازخاورگردانيدن ،ازخودبيخودکردن
disorientationروانشناسى : گم گشتگى
disparaginglyبطوراهانت اور،با انکارفضيلت ( کسى ياچيزى)
disparationروانشناسى : ناهمخوان شدن
dispassionatelyبى غرضانه
dispassionatenessبى غرضى ،بيطرفى
dispatch moneyبازرگانى : پاداش سرعت کار،جايزه يا انعام بارگيرى يا تخليه سريع
dispatch orderبازرگانى : سفارش حمل سريع
dispatch routeعلوم نظامى : جاده تحت کنترل خودى در زمان مشخص مسير اعزام پرسنل
dispatching priorityکامپيوتر : شماره کارها براى مشخص کردن تقدم انها
dispatckکلمات مرتبط(dispatck):
dispatehفرستادن ،روانه کردن ،گسيل داشتن ،اعزام کردن ،مخابره کردن
dispendبخش کردن ،توزيع کردن ،دادن ،معاف کردن ،بخشيدن
dispensatorصرف نظر کننده ،توزيع کننده
dispense justiceقانون ـ فقه : دادگستردن
dispenser cathodeالکترونيک : کاتد جبران گر
dispergationلخته زدايىشيمى : والختى
dispermousدوتخمى
dispersal airfieldعلوم نظامى : فرودگاههاى مخصوص تفرقه هوايى فرودگاه مخصوص تفرقه در اماده باش هوايى
dispersal areaمنطقه پراکندگىعلوم نظامى : منطقه پخش شدن
dispersal laysعلوم نظامى : محوطه هاى تفرقه وسايل و خودروها محوطه هاى پناهگاه وسايل و خودروها
dispersantکلمات مرتبط(dispersant):
disperse dyeشيمى : رنگينه پاشيده
disperse systemشيمى : سيستم پاشيده
dispersed data processingکامپيوتر : پردازش اطلاعات به صورت توزيعى
dispersed intelligenceکامپيوتر : يک سيستم شبکه که در ان قدرت محاسباتى در کل شبکه کامپيوترى توزيع يا پخش شده است
dispersed phaseفاز پاشيدهشيمى : فاز ناپيوسته
dispersedکلمات مرتبط(dispersed):
dispersedlyبطور متفرق
disperserشيمى : عامل امولسيون کننده
dispersing agentشيمى : عامل پاشنده
dispersingکلمات مرتبط(dispersing):
dispersion coefficientروانشناسى : ضريب پراکندگى
dispersion equationشيمى : معادله پاشندگى
dispersion errorاشتباه پراکندگىعلوم نظامى : اشتباه ناشى از پراکندگى تير
dispersion forceشيمى : نيروى پاشيدگى
dispersion formulaشيمى : فرمول پاشندگى
dispersion hardeningعلوم هوايى : سخت گردانى فلزات با پراکندن ذرات ريزى با فازهاى مختلف داخل ان
dispersion mediumشيمى : محيط پاشندگى
dispersion of lightپاشيدگى نورشيمى : تجزيه نور
dispersion patternشکل پراکندگىعلوم نظامى : مستطيل پراکندگى طرح پراکندگى
dispersion rectangleعلوم نظامى : مستطيل پراکندگى
dispersion scaleطبله مخصوص تصحيح پراکندگى مقياس پراکندگىعلوم نظامى : ميزان پراکندگى
dispersive mediumالکترونيک : محيط پخش
dispersive powerشيمى : توان پاشندگى
dispersive systemشيمى : سيستم پاشنده
dispersiveمتفرق کننده
dispetalبى برگ کردن( گل)
dispiritedافسرده ،دلسرد
dispiritedlyبطور افسرده
dispiritednessافسردگى ،دلسردى
dispiritmentافسردگى
displaceableجابجا شوندهعلوم مهندسى : قابل تغيير
displaced aggressionروانشناسى : پرخاشگرى جابجاشده
displaced personsاشخاص پناهندهعلوم نظامى : تبعيديان
displacedکلمات مرتبط(displaced):
displacement currentالکترونيک : جريان جابجايى
displacement hullورزش : قسمتى از بدنه قايق که در اب مى ماند
displacement of affectروانشناسى : جابه جايى عاطفه
displacement pumpمعمارى : تلمبه حجمى
displacement reactionشيمى : واکنش جانشينى
displacement titrationشيمى : تيتر کردن جانشينى
displacement tonعلوم دريايى : تن جابجايى
displacementsکلمات مرتبط(displacements):
display adapterکامپيوتر : اداپتور صفحه نمايش
display architectureمعمارى : معمارى نمايشى
display backgroundکامپيوتر : زمينه نمايش
display boardتابلوى نمايش عناصر تيرعلوم نظامى : نمودار عناصر تير
display controlledعلوم نظامى : نمايش منطقه در روى صفحه رادار رادارى که تصوير ان مستقيما نشان داده مى شود
display cycleکامپيوتر : چرخه نمايش
display deviceکامپيوتر : دستگاه نمايش
display foregroundکامپيوتر : پيش نماى تصوير
display highlightingکامپيوتر : جلوه دادن تصوير
display imageکامپيوتر : نماى تصوير
display surfaceکامپيوتر : سطح نمايش
display toleranceکامپيوتر : ميزان دقتى که با ان اطلاعات گرافيکى مى توانند خروجى باشند
display typeکامپيوتر : نوع نمايش
displeacement of waterتغيير مکان ابعلوم مهندسى : جابجايى اب
displeacementکلمات مرتبط(displeacement):
displeasedناراضى ،ناخوشنود،رنجيده ،دلگير
displeasingرنجاننده ،برخورنده ،بداينده
displumeپرکندن ،ازبزرگى ياجاه ودولت انداختن
disponendiکلمات مرتبط(disponendi):
disposable end itemاماد يا اقلام قابل انهدامعلوم نظامى : اماد مصرفى شدنى
disposable incomeدرامد شخصى پس از ماليات و بيمه ،درامد قابل تصرفبازرگانى : درامد دريافتى ،درامد قابل استفاده
disposable personal incomeدرامد شخصى قابل تصرف ،درامد خالص پس از کسر مالياتقانون ـ فقه : پولى که اماده خرج کردن ياپس انداز باشد
disposed flankجناح باز،طرفين بازعلوم نظامى : جناح مکشوف جوانب باز
disposedبى سرپناه ،بى حفاظ،ظاهر شده کشف شدهعلوم نظامى : بدون پوشش
dispositionsمواضع ،تغيير مکانهاعلوم نظامى : گسترشها
disposittionsقانون ـ فقه : مفاد
dispossess of libertyقانون ـ فقه : سلب حريت
dispossessorازتصرف محروم کننده ،بى بهره سازنده
dispostionکلمات مرتبط(dispostion):
disprisonاز زندان دراوردن
disproportinationشيمى : تسهيم نامتناسب
disproportionalبى تناسب
disproportionatelyبطور نامتناسب
disproportionatenessبى تناسبى
disproportionedبى تناسب
disprovalتکذيب ،انکار
dispungeافشاندن
disputatiouslyازروى ستيزه جويى
disputatiousnessستيزه جويى
disputativeستيزه جو،جدلى ،بحثى
disputelessمسلم ،ثابت
disputesکلمات مرتبط(disputes):
disquietnessاضطراب
disquisitive powerقوه جستجوياتفحص
disquisitiveجستجوکننده
disregardfulبى اعتنا،بى ملاحظه ،لاقيد،بى قيد
disrespectfulبى اعتنا
disrespectfullyاز روى بيحرمتى
disrootازجاى خودبيرون کردن ،راندن
disrotatory motionشيمى : چرخش ناهمسو
disrotatoryکلمات مرتبط(disrotatory):
disruptedسواشده ،شکسته ،ترکيده
disruptive dischargeالکترونيک : تخليه جرقه اى
disruptive patternعلوم نظامى : اشکار سازنده هدف استتار شده وسيله اشکار ساختن هدف استتار شده روى صفحه رادار
disruptive strengthعلوم مهندسى : استحکام انقطاع
disruptive voltage measuring apparatusعلوم مهندسى : دستگاه اندازه گيرى ولتاژ شکست
disruptive voltageالکترونيک : ولتاژ جرقه زنىعمران : ولتاژ شکننده
dissarranged sentences testروانشناسى : ازمون جمله هاى درهم ريخته
dissarrangedکلمات مرتبط(dissarranged):
dissatisfactorinessناپسنديدگى
dissatisfiedناراضى
dissavingپس انداز منفىبازرگانى : مصرف بيش از درامد
dissected sentences testروانشناسى : ازمون جمله هاى درهم ريخته
dissectedکلمات مرتبط(dissected):
dissecting-knifeچاقوى تشريح ،کاردتشريح
dissectingکلمات مرتبط(dissecting):
dissectorتشريح کننده
disseiseeکسيکه ازتصرف ملک خودمحروم شده است
disseisinتحريم کسى ازتصرف ملک خود،محروم شدگى ازتصرف
disseisorکسيکه ديگرى را ازتصرف ملک خودمحروم ميکند
dissemblanceتلبيس
dissemblerرياکار،دورو،اهل تلبيس
dissemblinglyرياکارانه
disseminatorانتشاردهنده ،پاشنده
dissenting opinionقانون ـ فقه : نظر مخالف
dissentiousستيزه گر،نزاع جو،موردنزاع
dissepimentديواره ،جدار
disserviceableزيان اور،مضر
disseverجداکردن ،بريدن ،جداشدن
disseveranceجدايى ،جداسازى
dissightچيزبدنما
dissimilarlyبطور غير مشابه
dissimulativeريايى
dissimulatorقانون ـ فقه : مزور
dissipatedولخرج ،پول تلف کن ،پراکنده
dissipation of energyورزش : اتلاف انرژى
dissipative factorشيمى : ضريب اتلاف
dissipative forceشيمى : نيروى اتلافى
dissipative processشيمى : فرايند اتلافى
dissipativeاسراف اميز،پراکنده سازنده
dissocializationروانشناسى : جامعه گسلى
dissocializeنامعاشرکردن ،ازمعاشرت بيزارکردن
dissociatedروانشناسى : گسسته
dissociation constantشيمى : ثابت تفکيک
dissociation curveورزش : منحنى تفکيک
dissociation energyشيمى : انرژى تفکيک
dissociative disorderروانشناسى : اختلال گسستى
dissociative mechanismشيمى : مکانيسم تفکيکى
dissociativeتجزيه کننده
dissolibilityشيمى : انحلال نپذيرى
dissolubilityقابليت انحلال
dissolutelyازروى هرزگى ،فاجرانه
dissolutenessهرزگى ،فجور،فسق
dissolution of a companyقانون ـ فقه : انحلال شرکت
dissolution of marriageقانون ـ فقه : انحلال ازدواج
dissolution of partner shipفسخ شرکت
dissolved gasشيمى : گاز حل شده
dissolved solidsمعمارى : مواد محلول
dissolvedمنفسخ ،منحلقانون ـ فقه : منحله
dissolving viewsمنظره هاى محوشده درفانوس شعبده
dissolvingمعمارى : انحلال
dissonantlyبطورناموزون ،بطورناجور،بطورناساز ( گار)
disstillationشيمى : تقطير
dissylabicدوهجائى
dissylableواژه دوهجائى
dissymetryالکترونيک : درجه عدم توازن يک مدار سه فاز
dissymmetric substanceشيمى : جسم نامتقارن
dissymmetricکلمات مرتبط(dissymmetric):
dissymmetricalبى قرينه
dissymmetry of liftعلوم هوايى : ناهم اندزگى برا
dissymmetryبى قرينگى
distaff sideطرف مادرى ،طرف زنانه
distal responseروانشناسى : پاسخ دوربرد
distal stimulusروانشناسى : محرک دوربرد
distal variableروانشناسى : متغير دوربرد
distalروانشناسى : دوربردورزش : انتهايى
distance angleزاويه مربوط به برد سلاحعلوم نظامى : زاويه مربوط به مسافت هدف
distance between centersعلوم مهندسى : طول دوران
distance lightعلوم مهندسى : نورافکن
distance lineطناب نگهدارنده ناوهاعلوم نظامى : طناب تنظيم فاصلهعلوم دريايى : طناب تنظيم فاصله
distance manورزش : دونده استقامت
distance medleyورزش : دو استقامت امدادى شامل ¹¹ 4¹¹ 8¹¹ 12و ¹¹ 16متر
distance meterبعد سنجعلوم مهندسى : فاصله سنج
distance protectionعمران : وسيله حفاظت فاصله
distance receptorروانشناسى : گيرنده دوربرد
distance runnerورزش : دونده استقامت
distance visionروانشناسى : ديد دوربرد
distance waddingلايى جازمعلوم نظامى : بوش داخل پوکه فشنگ
distant sensorزيست شناسى : دوريابه
distantlyدور به مسافت زياد
distastefullyازروى بى رغبتى ،باتنفر،بطورناگوار
distemperedبهم خورده ،مختل ،اشفته ،ناخوش
distensibilityامادگى براى بادکردن ،قابليت انبساط
distensibleبادکردنى ،انبساط پذير
distichiasisمژگان زيادى
distilتقطير کردن ،تقطير شدنعلوم مهندسى : تقطير کردن
distillableقابل تقطير
distillatکلمات مرتبط(distillat):
distillated waterشيمى : اب مقطر
distillatedکلمات مرتبط(distillated):
distillation residueعلوم مهندسى : باقيمانده تقطير
distillatoryتقطيرى
distilled mustardگاز خردلعلوم نظامى : عامل خردلى
distilled waterشيمى : اب مقطرزيست شناسى : اب مقطرورزش : اب مقطر
distilledاب مقطرعلوم نظامى : تقطير شده
distilling headشيمى : سر تقطير
distilling receiverشيمى : گيرنده تقطير
distillingکلمات مرتبط(distilling):
distinctمشخص ،مجزا،جدا،واضح ،شمرده ،ممتازروانشناسى : متمايزعلوم نظامى : قابل تشخيص
distinction without a differenceقانون ـ فقه : ترجيح بلا مرجح
distinctionsکلمات مرتبط(distinctions):
distinctivelyبطورمشخص يا اختصاصى ،بروجه تميز
distinctivenessروانشناسى : تمايز
distinctlyبطور واضح ،بطور مشخص
distinctnessوضوح ،شمردگى
distinguishableتميزدادنىشيمى : قابل تميز
distinguished flying crossنشان ممتاز پروازعلوم نظامى : نشان صليب پرواز
distinguished investigated by theby the supreme court،راى تميزى ،راى ديوان عالى کشورقانون ـ فقه : مميز
distinguished service crossنشان خدمت ممتازعلوم نظامى : نشان صليب خدمت
distinguished unit citationنشان لياقت يکانعلوم نظامى : نشان يکان برجسته
distinguished unitعلوم نظامى : يکان ممتاز
distinguisherقانون ـ فقه : فرقان
distinguishingتشخيص دهنده ،مشخص ،اختصاصى ،مجزا
distorted crystalشيمى : بلور واپيچيده
distorted latticeشيمى : شبکه واپيچيده
distorted peakشيمى : پيک واپيچيده
distorted pricesبازرگانى : قيمت هاى تحريف شده
distorted roomروانشناسى : اتاق خطاانگيز
distorted tetrahedronشيمى : چهار وجهى واپيچيده
distortedشيمى : واپيچيدهروانشناسى : تحريف شده
distortingواپيچيدهشيمى : واپيچان
distortion factorعلوم مهندسى : ضريب اعوجاجالکترونيک : مانده نسبى
distortion of fieldالکترونيک : اغتشاش ميدان
distortionistبازيگرى که اندامهاى خودراميتواند کج کند
distortionsکلمات مرتبط(distortions):
distorttionشيمى : واپيچش
distotion factorعمران : ضريب کج شدگى
distotionکلمات مرتبط(distotion):
distractable speechروانشناسى : حواسپرتى کلامى
distractableکلمات مرتبط(distractable):
distractedlyازروى گيجى ،اشفته وار،ازروى حيرت
distractibilityروانشناسى : حواسپرتى
distractiveپريشان سازنده ،گيج کننده ،برگرداننده يا اشغال کننده فکر
distractorعامل حواسپرتى ،گزينه نادرست( در ازمونها)روانشناسى : گزينه نادرست
distrain (upon)گرو کشيدن ،توقيف ،گرو کشىقانون ـ فقه : به گرو برداشتن مال بابت دين
distraineeتوقيف کننده ،گروکشيده
distrainerگروکشنده ،توقيف کننده
distrainmentگروکشى ،توقيف
distrainorضبط کنندهبازرگانى : توقيف کننده
distress callsروانشناسى : فريادهاى درماندگى
distress-gunشليک توپ هنگامى که کشتى درخطراست ،شليک خطر
distressedقانون ـ فقه : مضطر
distressfullyاز روى اضطرار
distressingغم فزا،پريشانى اور
distribanceاختلالکامپيوتر : مزاحمت
distribuکلمات مرتبط(distribu):
distributableقابل توزيع
distribute among the creditors in proporقانون ـ فقه : به غرماء تقسيم کردن
distributed capacityالکترونيک : ظرفيت منتشر
distributed data baseکامپيوتر : پايگاه داده توزيعى
distributed data processingپردازش داده توزيع شدهکامپيوتر : داده پردازى توزيعى
distributed designکامپيوتر : طرح توزيعى
distributed fireاتش گسترده ،اتش تقسيم شدهعلوم نظامى : اتش توزيع شده
distributed flood ligh systemعمران : روشنائى کلى توسط پروژکتور
distributed lagتوزيع فاصله زمانى
distributed learningروانشناسى : يادگيرى فاصله دار
distributed loadمعمارى : گسترده بارعلوم هوايى : نيرويى که به يک نقطه اثر نمى کند بلکه مانند نيروى هوا روى يک سطح بريک خط يا يک سطح وارد ميشود
distributed networkشبکه توزيع شدهکامپيوتر : شبکه توزيعى
distributed practiceروانشناسى : تمرين فاصله دار
distributed practicesتمرينهاى توزيعىورزش : تمرينهاى پراکنده
distributed processing systemسيستم پردازش توزيعىکامپيوتر : سيستم پردازش غير متمرکز
distributed profitسود توزيع شدهبازرگانى : سود تقسيم شده
distributed profitsقانون ـ فقه : سود توزيع شده
distributerکلمات مرتبط(distributer):
distributing boxالکترونيک : جعبه تقسيم
distributing forceعمران : نيروى تکان دهنده
distributing mainsشبکه تقسيم اصلىعلوم مهندسى : شبکه پخش
distributing pointعمران : نقطه توزيع
distributing teeشيمى : سه راهى توزيع کننده
distributingکلمات مرتبط(distributing):
distribution areaمنطقه توزيع امادعلوم نظامى : منطقه پراکندگى تير
distribution boardعلوم مهندسى : تابلوى اتصالات
distribution boxعلوم مهندسى : جعبه تقسيمعمران : جعبه انشعاب
distribution coefficientشيمى : ضريب تقسيم
distribution compoundشيمى : ترکيب دو استخلافى
distribution costبازرگانى : هزينه توزيع کالا
distribution curveعمران : منحنى توزيعروانشناسى : منحنى توزيع
distribution factorعمران : ضريب توزيع
distribution factorsمعمارى : ضرايب توزيع
distribution frameعلوم مهندسى : مقسم
distribution functionروانشناسى : تابع توزيع
distribution lawشيمى : قانون توزيع
distribution networkعلوم مهندسى : شبکه پخش
distribution of forcesتقسيم نيروهاعلوم نظامى : واگذارى نيروها
distribution of incomeبازرگانى : توزيع درامد
distribution of the estateقانون ـ فقه : تقسيم ترکه
distribution of wealthبازرگانى : توزيع ثروت
distribution panelالکترونيک : تابلوى توزيع
distribution pannelعلوم مهندسى : تابلوى تقسيم
distribution pointنقطه توزيع امادعلوم نظامى : نقطه تقسيم اماد
distribution ratioشيمى : نسبت توزيع
distribution systemسيستم توزيعالکترونيک : شبکه توزيعبازرگانى : شبکه توزيع کالا
distribution timeبازرگانى : زمان توزيع
distribution-freeروانشناسى : نابسته به توزيع
distributionsکلمات مرتبط(distributions):
distributive sortکامپيوتر : مرتب کردن توزيعى
distributivelyبشکل توزيع
distributivityتوزيع پذيرى( در رياضيات)روانشناسى : توزيع پذيرى
distributor ductعمران : کانال توزيع کننده
distributor fingerعلوم هوايى : انگشتى دلکو
distributor headعلوم مهندسى : چکش برق
district call boxالکترونيک : جعبه خبر محلى
district courtدادگاه بخشقانون ـ فقه : دادگاه بخش ،صلحيه
district overseerمعمارى : مباشر
districtsکلمات مرتبط(districts):
distrobutionکلمات مرتبط(distrobution):
distrubanceدستکارىمعمارى : اشوب
distrubutedکلمات مرتبط(distrubuted):
distrustfullyاز روى بد گمانى
distrustfulnessعدم اعتماد،بدگمانى
distubing voltageعلوم مهندسى : ولتاژ پارازيت
distubingکلمات مرتبط(distubing):
disturbance climaxاوج گسستهزيست شناسى : شبه کليماکس
disturbancesکلمات مرتبط(disturbances):
disturbed childrenروانشناسى : کودکان پريشان
disturberبرهم زننده ،اشوب کننده ،فتنه انگيز،اغتشاش کن
disturbing currentعلوم مهندسى : جريان پارازيت
disturbing momentعلوم هوايى : گشتاورى که در جهت دوران هواپيما حول يک محور بر ان اثر مى کند
disturbingکلمات مرتبط(disturbing):
distyleايوان دوستونى
disutilizeازسودمندى انداختن
ditcherعمران : ماشين نهر کن
ditchesکلمات مرتبط(ditches):
ditchingفرود اضطرارى هواپيما روى ابعلوم هوايى : فرود اضطرارى هواپيما روى ابعلوم نظامى : خندق يا سنگر کنى
ditheismاعتقادبدوخدا،ثنويت
ditheistقائل بدوخدا،ثنوى
ditheringکامپيوتر : ترکيب نقطه هاى رنگارنگ براى يک رنگ جديد يک روش گرافيکى کامپيوتر براى افزودن شدت نور نمايش
dithyrambسرود درهم برهم ووحشيانه يونانيان باستانى
dittographicناشى ازتکراراشتباهى
dittographyتکراراشتباهى
ditty-bagنخ وسوزن دان( ملوانان ياماهى گيران)
ditty-boxنخ وسوزن دان( ملوانان ياماهى گيران)
diureticروانشناسى : ادراراور
diurnal aقوس نهار،قوس روز
diurnal loadالکترونيک : بار روزانه
diurnal tideعلوم دريايى : کشند روزانه
diurnallyروزبروز،روزانه
divaricationانشعاب ،اختلاف عقيده
dive 1علوم دريايى : غوص کردن
dive 2 (sub)علوم دريايى : به زير اب رفتن
dive angleعلوم نظامى : زاويه شيرجه هواپيما
dive bomberهواپيماى بمب افکن شيرجهعلوم نظامى : هواپيماى عمودرو
dive bombingعلوم نظامى : بمباران کردن در حالت شيرجه
dive flapعلوم هوايى : ترمز هوايى از نوع فلپ
dive scheduleورزش : جدول حداکثر زمان و عمق استخر براى شيرجه جدول نشاندهنده عمق و زمان ماندن زير اب غواص
diver badgeعلوم نظامى : نشان پرواز با هواپيماهاى شيرجه و عمودرو
diver's flagورزش : پرچم قرمز با نوار سفيد روى قايق براى هشدار به قايقرانان تا از منطقه غواصى دور شوند
diver's mateصياب ،يار اب باز که اورا از اب بالا مى کشد
divergence of opinionsقانون ـ فقه : اختلاف نظر
divergent lensعدسى واگرانجوم : عدسى متباعد
divergent line illusionروانشناسى : خطاى ادراکى خط واگرا
divergent thinkingروانشناسى : تفکر واگرا
divergentlyبطور متباين
diverging meniscus lensنجوم : عدسى هلالى واگرا
divergingانشعابمعمارى : برگرداندن
divers statementsگفته هايى چند
diversچندى ،بعضى ،متعد د
diverselyبه اشکال مختلف
diversiformجوربجور،داراى اشکال مختلف
diversion cannelعمران : کانال انحرافى
diversion damعمران : سد انحرافى
diversion factorعلوم نظامى : ضريب انحراف
diversion flumeعمران : ناودان انحرافى
diversionary attackتک انحرافىعلوم نظامى : تک منحرف کننده توجه دشمن
diversionary landingعلوم نظامى : فرود انحرافى براى اغفال دشمن فرود منحرف کننده
diversionaryکلمات مرتبط(diversionary):
diversionsکلمات مرتبط(diversions):
diversity of citizenshipقانون ـ فقه : اختلاف تابعيت
diversity of productبازرگانى : تنوع محصول
divert actionعمليات مخالفعلوم نظامى : عکس العمل متضاد عکس العمل مخالف
divertingتفريح اميز،سرگرم کننده ،منحرف کننده
divertiveسرگرم کننده ،منحرف کننده
divertor switchعمران : کليد منحرف کننده
divertorکلمات مرتبط(divertor):
divest someone of his powerقانون ـ فقه : از کسى سلب اختيارات کردن
divestitureبى بهره سازى ،تحريم ،بى بهرگى ،برهنه سازى
divestmentبى بهره سازى
diviکلمات مرتبط(divi):
diviationکلمات مرتبط(diviation):
dividableقابل تقسيم
divide (am)مرز سرابان ،مرز ابريز،اب پخشان ،ابخيز مرزمعمارى : بخشابان
divide (up)افرازقانون ـ فقه : افراز کردن
divide exceptionاستثناء تقسيمکامپيوتر : خطاى تقسيم
divided fireزير اتش گرفتن چند هدف به طور همزمان تير پراکندهعلوم نظامى : اتش پراکنده
divided landing gearعلوم هوايى : ارابه فرود ثابت که هيچ محور افقى بين چرخهاى ان وجود ندارد
divided magnetic circuitالکترونيک : مدار مغناطيسى چند شاخه
divided warrantحواله پرداخت سود سهام
domesticallyبطور خانوادگى و اهلى
domesticatedاهلى شده
domesticationاهليتروانشناسى : اهلى سازى
domicile of choiceقانون ـ فقه : اقامتگاه انتخابى
domicile of originقانون ـ فقه : اقامتگاه مبداء
domicile of origineقانون ـ فقه : اقامتگاه اصلى
domiciled in tehranمقيم تهران ،ساکن تهران
domiciledمقيم ،ساکنقانون ـ فقه : ساکن
domiciliary visitبازرسى خانه شخص
domiciliaryخانگى ،مربوط به خانه
domiciliateاقامتگاه ،محل اقامت ،خانه ،مقيم ساختن ،مسکن دادن
dominance needروانشناسى : نياز سلطه گرى
dominance-submissionروانشناسى : سلطه گرى - سلطه پذيرى
dominant firmبازرگانى : واحد تجارتى مسلط
dominant geneژن بارزروانشناسى : ژن غالب
dominant userاستفاده کننده عمدهعلوم نظامى : يکان مصرف کننده عمده
dominativeحکم فرما،تحکم کننده ،مستعد تحکم
domineeringروانشناسى : سلطه جو
domineeringlyبطورتحکم اميز
dominiکلمات مرتبط(domini):
dominicanراهب واعظى که ازسلک سنت دومينيک باشد
dominium(حق ) مالکيت
domoکلمات مرتبط(domo):
domuliplictionکلمات مرتبط(domulipliction):
domusمعمارى : سراى رومى
don't wait the dinner for meناهاعرابراى خاطرمن معطل نکنيد
donarعلوم هوايى : دهنده
donation with cosiderationقانون ـ فقه : هبه معوض
donation without considerationقانون ـ فقه : هبه غير معوض
donatoryگيرنده بخشش ياهديه ياهبه
donatyنجوم : دوناتى
donawitzکلمات مرتبط(donawitz):
donee countryبازرگانى : کشور کمک گيرنده
dongکلمات مرتبط(dong):
donkey baseballورزش : بيس بال تفريحى با الاغ
donkey raiseورزش : تمرين خم شدن با وزنه روى پشت
donkey sonarردياب صوتى هلى کوپترعلوم دريايى : ردياب صوتى
donkey-engineماشين بخارکوچک
donner countryکشور کمک کنندهبازرگانى : کشور بخشنده
donnerکلمات مرتبط(donner):
donor levelالکترونيک : ترازدهنده
dont care a rapهيچ پروا نداشته باشيد،ذره اى باک نداشته باشيد
dont mention itچيزى نيست ،اهميت ندارد
dont you thouchitمبادابه ان دست بزنيد
dontنمودن ،بپايان رسانيدن ،طى کردن ،گذرانيدن
dooکلمات مرتبط(doo):
doobal dang sangورزش : ضربه پرشى دوگانه تکواندو
doobalکلمات مرتبط(doobal):
doolieتخت روان هندى که بردوش ميبرند
doom to deathمحکوم بمرگ
doomedمحکوم به فنا
door barمعمارى : گلندر
door bundleبارهاى دستى ،بار پرتابى همراه با چتربازعلوم نظامى : بار همراه
door curtainپردهمعمارى : پرده در
door furnitureمعمارى : زيب در
door hingeپاشنهمعمارى : پاشنه در
door knockerمعمارى : کوبه در
door lampالکترونيک : لامپ در اتومبيل
door latchدستگيره در،کلون درمعمارى : چفت فنرى
door leafمعمارى : لنگه در
door lintelکلاه چهارچوب ،نعل درگاهمعمارى : کلاهک
door lockقفل درعلوم مهندسى : قفلمعمارى : کليد خانه
door panelعلوم مهندسى : بخش مسطح درب
door plateپلاک در
door postقائمه درب ،پايه دربعلوم مهندسى : تير عمودى
door setمعمارى : در با چارچوب
door stopزبانه درمعمارى : دکمه کله قندى
door switchالکترونيک : کليد خودکار در
door to door sellingبازرگانى : فروش کالا بصورت دوره گردى
door-bellزنگ درخانه
door-caseچارچوب در
door-frameچارچوب در
door-keeperدربان
door-matپادرى ،کفش پاک کن
door-moneyپول دم در،درى ،وروديه
door-nailگلميخ در
door-step-sellingبازرگانى : فروش از طريق مراجعه به خانوارها
door-stepپله درگاه ،پله
door-to-doorبازرگانى : خانه به خانه
diversity of opinionsاختلاف ارا
dividend warrantچک پرداخت سود سهامبازرگانى : اجازه پرداخت سود سهام
dividenedسود سهامقانون ـ فقه : سود قابل توزيع بين سهامداران شرکت
dividensکلمات مرتبط(dividens):
dividentکلمات مرتبط(divident):
dividersپرگارعلوم مهندسى : پرگارعلوم نظامى : پرگارعلوم دريايى : - hydroplane 1
dividing attachmentعلوم مهندسى : دستگاه مقسم
dividing in halvesقانون ـ فقه : مناصفه
dividing planesباله هاى قوسىعلوم نظامى : سکانهاى قوسى هواپيما
dividingعلوم مهندسى : تقسيم بندى
divinatoryمربوط به غيب گوئى
divine inspirationالهام خدايى ،وحى
divine legislationقانون ـ فقه : تشديد مجازات
divine serviceنماز،پرستش ،عبادت
divinely giftedخداداد
divinelyازجانب خدا،بطورخارق عادت
divinerفالگير،غيب گو
diving rudderعلوم دريايى : - hydroplane 1
diving wellورزش : قسمت عميق استخر
diving-bellالت غواصى( که بشکل حباب يامردنگى است)
divingغواصى ،اب اندازىمعمارى : غواصىورزش : شيرجه رفتن
diviningکلمات مرتبط(divining):
divinizationخداسازى
divinizeخداساختن ،پرستيدن ،خدادانستن
divisibilityقابليت تقسيمعلوم مهندسى : بخش پذيرى
divisiblyبطور قابل تقسيم
divisinismمعمارى : تجزيه کارى رنگ در نقاشى
division 1علوم دريايى : ناو گروه
division 2علوم دريايى : قسمت
division 3 (mil)علوم دريايى : لشکر
division 4بازديد( پرسنل و قسمت)علوم دريايى : بازديد
division artilleryتوپخانه لشگرىعلوم نظامى : توپخانه لشگر
division boardsورزش : قسمت مسير گوى بولينگ که تخته هاى سفيد و سياه بهم وصل مى شوند
division checkکامپيوتر : ازمايش تقسيم
division commanderعلوم نظامى : فرمانده لشگر
division engineerيکان مهندسى لشگرعلوم نظامى : مهندسى لشگر
division lineخط تقسيم شدهعلوم مهندسى : خط چينورزش : خط نيمه
division of laborکامپيوتر : تقسيم کاربازرگانى : تقسيم کار
division of labourبازرگانى : تقسيم کار
division of powersقانون ـ فقه : تفکيک قوا
division officerافسر قسمت ،فرمانده قسمتعلوم نظامى : افسر رسته
division or delimitation of propertyقانون ـ فقه : افراز
division police petty officerدرجه دار دژبان قسمتعلوم نظامى : درجه دار انتظامات قسمتعلوم دريايى : درجه دار انتظامات قسمت
division sliceاستعداد لشگرىعلوم نظامى : يکان استاندارد لشگرى يکان لشگرى
division support area (dsa)علوم نظامى : منطقه پشتيبانى لشگر
division support command (dsc)علوم نظامى : فرماندهى پشتيبانى لشگر
divisional officerافسر قسمتعلوم دريايى : فرمانده يگان
divisional unitعلوم نظامى : يکان لشگرى
divisionalمربوط به تقسيم
divisonکلمات مرتبط(divison):
divorce certificateقانون ـ فقه : طلاقنامه
divorce granted at the a woman's requestقانون ـ فقه : طلاق خلع
divorced (woman)مطلقهقانون ـ فقه : زن طلاق داده شده
divorced womanقانون ـ فقه : مطلقه
divorcedکلمات مرتبط(divorced):
divorsementطلاق يا مراسم طلاق
divotورزش : چمن گلف کنده شده با ضربه چوب
divulgationابزارکندن ،قلع ،افشاء
divulgementقانون ـ فقه : افشاء
dixingsاسباب ،لوازم ،اثاثيه ،مخلفات ،ارايش هاى فرعى
dixitگفته ،اظهار
dizgigفيشفيشه ،موشک ،يکجورفرفره ،زن د درى
dizygotic twinsروانشناسى : دوقلوهاى دو تخمکى
dizzilyازروى گيجى ،گيج وار
dizzinessروانشناسى : سرگيجه
dlکلمات مرتبط(dl):
dlcData Link Controlکامپيوتر : کنترل اتصال داده
dmData Managementکامپيوتر : مديريت داده ها
dmaDirect Memory Access،انتقال مستقيم به حافظهکامپيوتر : دستيابى مستقيم به حافظه
dmacکامپيوتر : Direct Memory Access Channelکانال دستيابى حافظه مستقيم
dmlData Manipulation Languageکامپيوتر : زبان دستکارى داده
dmuکلمات مرتبط(dmu):
dna (de(s)oxyribonucleic acid)دى ان ا( اسيد دزوکسى ريبونوکليئک)روانشناسى : دى ان ا
dnadeoxyribonucleic acidشيمى : دزوکسى ريبونوکلئيک اسيد
dncDirect Numerial Controlکامپيوتر : روش کنترل کامپيوترى وسائل ماشينى خودکار
do a sumجمع زدن
do as you pleaseهر چه دلتان مى خواهد بکنيد،هر چه بنظرتان خوش مى ايد،بکنيد
do businessقانون ـ فقه : معامله کردن
do good to othersبديگران نيکى کنيد
do goodنيکى کردن ،احسان کردن
do injustice toقانون ـ فقه : تعدى کردن
do me this kindnessاين التفات رادرباره بنده( يادرحق من ) بکنيد
do not enforcepunishment in cases of doubtقانون ـ فقه : ادرء الحدود بالشبهات
do not go in an u. hourوقتى که ساعت بداست نرويد
do not goنرو
do not throw stonesسنگ نيندازيد
do not walkراه نرويد
do not waste your breathخودتان را بيخود خسته نکنيد
do splitورزش : ضربه اى در بولينگ که ميله جلو و 7 يا ¹ 1را جا مى گذارد
do tell meخواهش دارم بمن بگوييد
do that firstان کار را اول بکنيد
do the necessaryانچه بايد کرد بکنيد،اقدام لازم بعمل اوريد
do us the p of dining with usازصرف ناهارباماماراخوشوقت فرمائيد
do while loopحلقهDO/WHILE کامپيوتر : لوپDO/WHILE
do whileکامپيوتر : يک دستور برنامه نويسى زبان سطح بالا که تا موقعى که شرايط معينى وجود داشته باشد دستورالعملهاى حلقه اى را اجرا مى کند
do you want it done to dayايا ميخواهيد امروز کرده شود؟
do your own workکارخودتانرابکنيد
do-allادم همه کاره ،خدمتکاريکه امورکارفرمايش را اداره ميکند
doaDead On Arrivalکامپيوتر : شرح محصولى که به هنگام دريافت از سازنده يا تهيه کننده کار نمى کند
doatخرف بودن ،خرف شدن ،شيفته شدن ،ابلهانه تعشق ورزيدن
dobbinيابوى صحرائى يا فرسوده
dobermanکلمات مرتبط(doberman):
dobitکلمات مرتبط(dobit):
docکلمات مرتبط(doc):
docilityتعليم پذيرى ،رامى
docimasyفن ازمايش فلزات ودواها
dock 1علوم دريايى : حوض
dock 2علوم دريايى : توى حوض بودن
dock receiptرسيد لنگرگاهبازرگانى : رسيدى که مسئول لنگرگاه پس از دريافت کالا صادر ميکندعلوم نظامى : قبض رسيد ورود کشتى براى تعمير اعلام ورود کشتى براى تعمير
dock trialsازمايشهاى بعد از تعمير ناوعلوم نظامى : ازمايش قبل از دريانوردى
dock warrantرسيد لنگرگاه ،سند مالکيت کالاى موجود در انبار لنگرگاهبازرگانى : رسيد انبار بارانداز
dock yardمحوطه باراندازبازرگانى : محوطه لنگرگاه
dock-chargesهزينه هاى حوضعلوم دريايى : syn : dock-dues
dock-duesعلوم دريايى : - dock-charges
dock-masterمباشرتعميرگاه يامحل ساختن کشتى
docking planعلوم نظامى : نقشه مسير ورود کشتى به حوضچه تعمير نقشه ساختمان قسمت زير ناو
docking reportگزارش تعمير ناوعلوم نظامى : گزارش عمليات تعميراتى در حوضچه
dockingعلوم هوايى : ارتباط مکانيکى دو فضاپيما در يک مدار
docksکلمات مرتبط(docks):
docksideعلوم دريايى : بارانداز
docl passگواهى ورود به لنگرگاه يا خروج از انبازرگانى : گواهى که پس از پرداخت هزينه هاى لنگرگاه به صاحب کشتى داده ميشود
doclکلمات مرتبط(docl):
doctor of d.حکيم الهى ،دکتردرعالم دين
doctor to the companyپزشک شرکت
doctoralدکترى ،پزشکى
doctorhoodپزشکى ،طبابت ،دکترى
doctorineخط مشى ،دکترين ،قوانين اصلى ،اصل روش قانونىعلوم نظامى : روش
doctorsکلمات مرتبط(doctors):
doctorshipدرجه دکترى يا پزشکى
doctressحکيم خانم ،بانوپزشک
doctrinesکلمات مرتبط(doctrines):
docuhentationکلمات مرتبط(docuhentation):
document base fontکامپيوتر : فونت پايه مدرک
document billsقانون ـ فقه : اوراق تجارتى
document comparison utilityکامپيوتر : برنامه کمکى مقايسه مدارک
document fileپرونده اسناد يکانعلوم نظامى : پرونده اسناد
document formatقالب مدرککامپيوتر : فرمت مدرک
document in proofبازرگانى : دليل مستند
document numberشماره درخواستعلوم نظامى : شماره سند
document of birthقانون ـ فقه : سند ولادت
document of identityقانون ـ فقه : اسناد سجل و احوال
document of nationalityقانون ـ فقه : سند تابعيت
document of titleبازرگانى : سند مالکيت
document processingپردازش مدرککامپيوتر : متن پردازى
document registerثبات ،بايگانى ،ثبت کردن سندعلوم نظامى : ثبت سند
document retrievalکامپيوتر : بازيابى سند
documentalمبنى برمدرک ياسند،سندى ،مدرکى
documentary collectionبازرگانى : وصولى اسناد
documentary creditبازرگانى : اعتبار اسنادى
documentary evidence signed by witnessesقانون ـ فقه : ورقه استشهاد
documentary evidenceقانون ـ فقه : دليل کتبى
documentary photographyتصوير روشنعلوم نظامى : عکس واضح و روشن
documentation aidsکامپيوتر : وسائل سندسازى
documentation centerروانشناسى : مرکز اسناد
documented plan figuresبازرگانى : ارقام مستند برنامه
documentedکلمات مرتبط(documented):
documentorکامپيوتر : مستندساز
documents against paymentبازرگانى : اسناد در مقابل پرداخت
documents of indentityقانون ـ فقه : اسناد سجل احوال
documents of titleبازرگانى : سند مالکيت
documentsبازرگانى : اسناد
dodکلمات مرتبط(dod):
dodageورزش : گريز با توپ
dodecagynousداراى دوازده مادگى
dodecahedralدوازده سطحى
dodecamerousدوازده جزئى
dodecandrousدوازده پرچمى
dodecapetalousدوازده برگى ،داراى دوازده گلبرگ
dodecastyleدوازده ستونى ،دوازده ستونه
dodecasyllabicدوازده هجائى
dodsonکلمات مرتبط(dodson):
does it matter to youايا براى شما اهميت دارد
does your father liveايا پدر شما زنده است
doesفعل در زمان حال] ،3
doesnکلمات مرتبط(doesn):
doeuvreکلمات مرتبط(doeuvre):
dog clutchعلوم مهندسى : پيوست دندانه اىعلوم دريايى : زبانه
dog downبستن و جذم کردن دربعلوم نظامى : محکم کردن درپوش اشياء
dog fightعلوم نظامى : نبرد جنگنده هاى هوايى
dog latinلاتين غلط
dog legشاخه فرعى ،شاخه مسيرعلوم نظامى : شاخه انحرافى از مسير اصلى
dog plateعلوم مهندسى : صفحه نوک گير
dog racingورزش : مسابقه سگدوانى
dog spikeعلوم مهندسى : سوزن نوک گير
dog viseعلوم مهندسى : گيره نوک گير
dog watch 1علوم دريايى : نگهبانى مغرب
dog watch 2علوم دريايى : کار تنبيهى
dog watchعلوم نظامى : پليس يا نگهبان عصر و غروب افتاب
dog-boxاطاق سگهادر راه اهن
dog-cartيکجورگردونه دوچرخه که کرسى هاى ان پشت بپشت گذاشته شده وبراى
dog-cheapبسيارارزان ،مفت مسلم ،بقيمت سگ مرده ياصاحب مرده
dog-daysچله تابستان ،ايام باخور
dog-dennelيکجوربابونه بدبو
dog-facedسگ رو
dog-foxروباه
dog-holeلانه سگ ،کلبه تنگ
dog-leg movementعلوم دريايى : حرکت زيگزاگى
dog-roseنوعى از گل نسرين
dog-toothگچ برى دندان نما
dogbaneپيازسگ ،پيازحضرتى
dogberryزغال اخته ،چيچيى
dogeلقب رئيس جمهوردرجمهورى هاى باستانىvenice ،aoneg
dogesکلمات مرتبط(doges):
dogged persereranceاستقامت سخت
doggednessسرسختى ،خودسرى ،پستى
doggerورزش : اسکى باز ماهر در هات داگ اسکى
doggieچخى ،سگ بزبان کودکان ،سگ کوچک
dogging craneبالابر انبرىعلوم مهندسى : بالابر گازانبرى
doggingکلمات مرتبط(dogging):
doggishnessسگ خويى ،سگى
doggrassچمن ،مرغ
doglasکلمات مرتبط(doglas):
dogmatic marxismمارکسيسم جزمىقانون ـ فقه : مارکسيسم دگماتيک اصطلاح ابداعى لنين براى مارکسيسم اوليه و نيز بيان طرز فکر کسانى که معتقد به رعايت بى کم و کاست اصول اوليه ابراز شده به وسيله مارکس بدون جرح و تعديل و تصحيح بودند
dogmatic theologyلاهوت نظرى
dogmaticallyامرانه ،بطورقطعى
dogoاموزشگاه جودوورزش : کو دو کان
dogs-earتاى گوشه کاغذ،لب برگردانده کردن( کتاب)
dogs-mercuryسلمه تره
dogs-toothيکجورزنبق
dogsکلمات مرتبط(dogs):
dogsledورزش : مسابقه سورتمه با سگ
dogsleepخواب سبک ،خواب زودبر،خواب دروغى
dogtoothعلوم هوايى : ناپيوستگى در ناحيه داخلى لبه حمله در امتداد وتر
dogwatchکلمات مرتبط(dogwatch):
doh-hutchکلبه تنگ ،لانه سگ
dohکلمات مرتبط(doh):
doingکلمات مرتبط(doing):
doingsاعمال ،اقدامات
dojangورزش : سالن تمرين تکواندو
dojutsuورزش : هنر استفاده از جو
dolefullyاندوهناکانه ،بطورغم انگيز
dolensکلمات مرتبط(dolens):
dolichocephalyروانشناسى : درازسرى
dolichomorphicروانشناسى : دراز تن
doll playروانشناسى : عروسک بازى
dollar areaمنطقه پولى دلار( منطقه اى که از نظر پولى تابع دلار ميباشد)بازرگانى : منطقه پولى دلار
dollarsکلمات مرتبط(dollars):
dollishعروسک مانند،زيباونادان
dolly barعلوم مهندسى : ميله پشت گير
dollyo chagiورزش : ضربه دورانى پا
dollyoورزش : دورانى
dolomite calcining klinعلوم مهندسى : کوره دولوميت
dolomite liningعلوم مهندسى : پوشش دولوميت
dolomiteکلمات مرتبط(dolomite):
dolorimeterروانشناسى : دردسنج
doloseداراى قصدجرم
dolphin kickورزش : شناى پروانه با پاى دلفين
doltishnessکودنى ،نادانى ،حماقت
domکلمات مرتبط(dom):
domain knowledgeکامپيوتر : دانش محيط کاربرد
domain tipکامپيوتر : thin film
domainsکلمات مرتبط(domains):
domal samplingروانشناسى : نمونه گيرى خانوارى
domalکلمات مرتبط(domal):
domarکلمات مرتبط(domar):
domarusکلمات مرتبط(domarus):
domatophobiaروانشناسى : خانه هراسى
dome damمعمارى : سد گنبدى
dome lampلامپ سقفى( اتومبيل)الکترونيک : لامپ سقفى
dome lightچراغ برجکعلوم نظامى : چراغ بالاى طاق خودرو
domedگنبد دار،گنبدنما
domestic air trafficخطوط هوايى داخلىعلوم نظامى : رفت و امد هواپيماهاى داخلى
domestic capital formationبازرگانى : تشکيل سرمايه داخلى
domestic consumptionمعمارى : مصرف خانگى
domestic disturbancesاغتشاشات داخلىعلوم نظامى : اختلافات داخلى
domestic dualismبازرگانى : دوگانگى داخلى
domestic economyاقتصاد داخلىبازرگانى : اقتصاد محلى
domestic emergenciesبحرانهاى داخلىعلوم نظامى : مواد ضرورى داخلى
domestic fuelعلوم مهندسى : سوخت خانگى
domestic industryبازرگانى : صنعت داخلى
domestic marketبازرگانى : بازار داخلى
domestic problemروانشناسى : مساله خانوادگى
domestic productsبازرگانى : محصولات داخلى
domestic servantنوکر
domestic tradeبازرگانى : بازرگانى داخلى
domestic transportبازرگانى : حمل و نقل داخلى
domestic waste waterمعمارى : فاضلاب خانگى
dominatorتحکم کننده ،حکم فرما
door-wayراهرو،مدخل ،جاى در
dooredکلمات مرتبط(doored):
doorsکلمات مرتبط(doors):
dopamineروانشناسى : دوپامين
dopantکامپيوتر : ماده اى که در فرايند تغليظ اضافه مى شودdoping
dopplar effectروانشناسى : اثر دوپلر
dopplarکلمات مرتبط(dopplar):
doppler broadeningشيمى : تعريض دوپلرى
doppler effectاثر دوپلر،اثر داپلرشيمى : اثر دوپلرنجوم : پديده دوپلرعلوم هوايى : پديده دوپلرعلوم نظامى : اثر برگشت امواج روى فرستندهعلوم دريايى : اثر دوپلر
doppler frequencyشيمى : جابجايى دوپلر
doppler radarرادار داپلرعلوم هوايى : رادار دوپلرعلوم نظامى : رادار تعيين کننده اشياء ثابت و متحرک
doppler shiftانتقال دوپلرىشيمى : جابجايى دوپلرنجوم : تغيير مکان دوپلرىعلوم هوايى : اندازه پديده دوپلر
dopplerداپلرعلوم هوايى : دوپلرعلوم نظامى : تغيير تن صداى خودرو يا موتور يا بى سيم
doraکلمات مرتبط(dora):
doradoطلا ماهىنجوم : ماهى زرين
doradusطلا ماهىنجوم : ماهى زرين
dorianوابسته بهDORIS يکى ازشهرهاى باستانى يونان
dormant partnershipقانون ـ فقه : مضاربه
dormer windowمعمارى : پنجره شيروانى
dormitumکلمات مرتبط(dormitum):
dorro yoop chagiورزش : ضربه پا به بغل با چرخش
dorroورزش : رو کردن
dorsal finعلوم هوايى : بالچه پشتى
dorsal tabesسل مغز تيره ،سل نخاع
dorsetکلمات مرتبط(dorset):
dorsiflexورزش : خم شدن مچ پا
dorsomedial thalamusروانشناسى : تالاموس پشتى - ميانى
dorsomedialروانشناسى : پشتى - ميانى
dory defenceورزش : دفاع دورى
dos promptکامپيوتر : اعلانDOS
dosDisk Operating System،سيستم عامل ديسککامپيوتر : داس
dose rateميزان دوز دريافتى ،نواخت جذب دارو ميزان جذب داروعلوم هوايى : ميزان متوسط تابش هاى يونيزه کنندهعلوم نظامى : مقدار اثر دارو
dosimeterتشعشع سنجعلوم هوايى : وسيله اندازه گيرى اشعه ماوراء بنفش در تابشهاى خورشيدى و اسمانىعلوم نظامى : دوز متر
dosimetryعلوم نظامى : تعيين مقدار جذب شده دارو يا تشعشع اتمى ازمايش تعيين دوز جذب شده
dosing machineعلوم مهندسى : دستگاه تقسيم کننده با مقياس
dosing pumpعلوم مهندسى : پمپ پيمانه
dosingکلمات مرتبط(dosing):
dosmountکلمات مرتبط(dosmount):
dossiersکلمات مرتبط(dossiers):
dossilفتيله ،کهنه
dostنمودن ،گذرانيدن ،بسراوردن ،بپايان رسانيدن ،تمام کردن
dostortionکج شدگى ،تغيير شکلعمران : پيچيدگى
dot (dictionary of occupational titles)روانشناسى : واژگان عنوانهاى شغلى
dot and go oneلنگان لنگان
dot commandsکامپيوتر : نوعى شکل دهى که در ان يک کلمه پرداز دستورات شکل دهى را در متن ثبت مى کند اما تا زمان چاپ انها را به متن اعمال نمى نمايد
dot figureروانشناسى : شکل نقطه چين
dot generatorالکترونيک : مولد خال گذار
dot matrix characterکامپيوتر : کاراکتر ماتريس نقطه اى
dot pitchفاصله ميليمترى ميان نقاط منفرد روى يک صفحه نمايشکامپيوتر : درجه نقطه
dot productشيمى : ضرب نقطه اى
dot promptکامپيوتر : نقطه اعلان
dotationبخشش ،وقف ،موهبت ،نعمت خداداده
dotingزيادمايل ،شيفته ( ازروى نادانى) ،خرف ،فرسوده
dots per inchکامپيوتر : نقطه در هر اينچ
dotsمعمارى : نقطه چين
dottedنقطه دار،منقوطمعمارى : خط نقطه چين
dotting testروانشناسى : ازمونهاى نقطه زنى
dottingکلمات مرتبط(dotting):
doubfulکلمات مرتبط(doubful):
doublcd barrcled shotتفنگ شکارى دو لول
doublcdکلمات مرتبط(doublcd):
double aزناى مردزن داربازن شوهردار،زناى محصن بامحصنه
double accentric pressعلوم مهندسى : پرس خارج از مرکز با ياطاقان دوبل
double accumulator switchعلوم مهندسى : کليد انباره دوبل
double acting fuseعلوم مهندسى : فيوز دوبل
double acting hammerعلوم مهندسى : چکش دوطرفه
double acting pumpشمش مکش و پمپ فشارعلوم مهندسى : پمپ دوکاره
double actingعلوم مهندسى : دوطرفه
double action doorمعمارى : در بادبزنى
double action drawing pressعلوم مهندسى : پرس کششى دوکاره
double actionاقدام دوجانبهعلوم مهندسى : دوکارهعلوم نظامى : عمل دوبله يا دو طرفه
double adulteryقانون ـ فقه : زناى محصنه در حالتى که مرتکب ان مرد زن دار باشد
double agentعلوم نظامى : عامل اطلاعاتى دو جانبه
double amplitude peak valueمقدار پيک تا پيکعلوم مهندسى : مقدار حداکثر تا حداقل يک موج سينوسى
double amplitudeعلوم مهندسى : دامنه دوبل
double antennaالکترونيک : انتن دوگانه
double apron fenceعلوم نظامى : سيم خاردار دو دامنه
double arm roll from frontزير با مايه کلندون( کشتى)ورزش : زير با مايه کلندون
double armatureالکترونيک : ارميچر دوگانه
double attackورزش : حمله دويل
double bank radial engineعلوم مهندسى : موتور ستاره اى دوبل
double base diodeديود - بيس دوبلعلوم مهندسى : ترانزيستور يونى - جانکشن
double base powderباروت دو حبه اىعلوم نظامى : باروت دو مبنايى
double bassoonقره نى بم
double beamپرتو مضاعفعلوم مهندسى : شعاع مضاعف نور
double beltعلوم مهندسى : تسمه دوبل
double bindروانشناسى : بن بست دو سويه
double blowingعلوم مهندسى : دمش مضاعف
double bondعلوم مهندسى : اتصال مضاعفشيمى : پيوند دوگانه
double bottomعلوم دريايى : ته دولا
double bottomsناو دو کفه اىعلوم نظامى : ناو کف دوبل
double branchعلوم مهندسى : چهارراهه
double buffتاکل دو شيارهعلوم نظامى : قرقره قلاب دو شيارهعلوم دريايى : قرقره قلاب دو شياره
double bufferingروش انتقال اطلاعات ميان کامپيوتر و دستگاه جانبىکامپيوتر : ميانگير مضاعف
double chamber type tunnel klinبوته ى نوع تونلى دو اطاقکىعلوم مهندسى : کوره تونلى دو محفظه اى
double checkورزش : کيش دوبل
double clickکامپيوتر : احضار يک فرمان توسط دکمه دستگاهMOUSE
double clothعلوم مهندسى : پارچه دولا
double coincidence of wantsبازرگانى : تطابق دوطرفه ،زيرا هر طرف مبادله بايد کالائى را به بازار عرضه کند که طرف ديگر مبادله به ان نياز دارد و نيز شرايط مبادله بايد مورد توافق طرفين مبادله باشد
double concave lensعدسى دوکاونجوم : عدسى مقعرالطرفين
double cone insulatorالکترونيک : مقره دو مخروطى
double contact lampالکترونيک : لامپ با اتصال مضاعف
double conversionالکترونيک : تبديل دوگانه
double convex lensعدسى دو کوژنجوم : عدسى محدب الطرفين
double cotton coveredالکترونيک : سيم با دو روکش پنبه اى
downward strokeعلوم مهندسى : ضربه رو به پايين
downward swingعلوم مهندسى : نوسان رو به پايين
downward travelضربه برگشتعلوم مهندسى : ضربه رو به پايين
downwardsبزير،بطرف پائين
downwashفشار باد به سمت پايينعلوم هوايى : زاويه انحراف هوا بطرف پايين دراثر برخورد با يک ايرفويل ،باد زير پاعلوم نظامى : باد زير پا
downy's will-temperament testروانشناسى : ازمون داونى براى ارزيابى اراده و خلق
dowsing-rodچوبى که برخى برانندکه بوسيله ان ميتوان باب يافلزات زيرزمين پ
dowsingروانشناسى : گمانه زنى
doxologicalستايش اميز،تسبيحى ،تمجيدى
doxologizeستايش گفتن
dozens of girlsذختران بسيار
dozens of timesبسياربارها،چندين بار
dozensکلمات مرتبط(dozens):
dozenthدوازدهمين ،يک دوازدهم
dozyخواب الود،چرت زن ،شروع به فسادکرده
dozzleکاپوتعلوم مهندسى : مخزن کمکى تغذيه
dpiکامپيوتر : نقطه در هر اينچ
dpmaکامپيوتر : Data Processing Management Associate
dr (rare detail)جزء کمياب( در رورشاخ)روانشناسى : جزء کمياب
drکلمات مرتبط(dr):
draکلمات مرتبط(dra):
drabbishشلخته
draco (dra)اژدهاعلوم دريايى : تنين
draconicمنسوب به اقشزخ قانون گذاراتنى در 126 پيش ازميلاد،سخت ،شديد
draconisتنيننجوم : اژدها
draculaکلمات مرتبط(dracula):
draffدرد،لاى ،پس مانده ،اشغال ،فضله
draft angleعلوم مهندسى : زاويه انحراف يا شيب
draft at sightبرات به رويتبازرگانى : برات ديدارى
draft at tenorبازرگانى : برات مدت دار
draft marksعلوم نظامى : علامت ابخور
draft modeکامپيوتر : چاپ با کيفيت پايين روى بعضى چاپگرها
draft of a treatyقانون ـ فقه : پيش نويس معاهده
draft planبازرگانى : پيش نويس برنامه
draft qualityکامپيوتر : معيار کيفى براى خروجى چاپ شده
draft regulationقانون ـ فقه : طرح ايين نامه
draft reportعمران : گزارش نيمه نهايى
draft-animalحيوان بارکش
drafteesسربازان وظيفهعلوم نظامى : مشمولين
drafterانشا کننده پيام ،نويسنده پيامعلوم نظامى : منشى پيام
drafting machineماشين نقشه کشىعلوم نظامى : خط کش طراحى
draftingورزش : راندن پشت سر راننده جلو براى کاستن فشار هوا
drag (boat) racingورزش : مسابقه قايقرانى سرعت
drag axisعلوم هوايى : محور پسا
drag bikeورزش : موتورسيکلت مخصوص مسابقه سرعت
drag bracingعلوم هوايى : بست کارى داخلى
drag buntورزش : ضربه با ثابت نگهداشتن چوب براى دويدن به پايگاه
drag coefficientعمران : ضريب رانشعلوم هوايى : ضريب پسا
drag forceنيروى کششىعلوم مهندسى : نيروى مقاوم حرکت
drag huntورزش : شکار با تازى در مسيرى با بوى مصنوعى روباه بخاطر ورزش
drag lineورزش : طناى اويزان از بالن هنگام فرود
drag linkاتصال کششىعلوم مهندسى : عضو کشش
drag loadingفشار کششىعلوم نظامى : نتيجه کشش باد يا موج انفجار
drag markعلوم مهندسى : محل فشار
drag raceورزش : مسابقه اتومبيلرانى سرعت
drag racingورزش : مسابقه موتورسيکلت رانى سرعت
drag rollعلوم مهندسى : غلطک کششى
drag scraperعمران : اسکريپر مخزنى
drag stripورزش : مسير مسابقه اتومبيلرانى سرعت
drag-barميله کشش ،ميله اتصال
drag-chain conveyorعلوم مهندسى : نقاله با زنجير مقاوم
drag-chainزنجيرکشش ،(زنجير )عايق
drag-hookقلاب کشش ،قلاب عايق
drag-netتوريادامى که روى زمين بکشندکه همه جانوران رايکجابگيرد
dragboatکرجى لاروب
draggingکامپيوتر : روشى که باعث مى شود تصوير گرافيکى نمايش داده شده با مکان نما حرکت کند
draggle-tailکسيکه جامه خودرادرخاک وگل ميکشد،زن شلخته
draggle-tailedشلخته
draglineمعمارى : حفار با جام کابل دار
dragoaکلمات مرتبط(dragoa):
dragon variationورزش : وارياسيون دراگون دردفاع سيسيلى
dragon-bloodخون سياووشان ،دم الاخوين
dragon-flyسنجاقک
dragon-treeدرخت خون سياووشان
dragonnadesجوروجفا،بوسيله سواره نظام
dragons-headنقطه اعتدال ربيعى
dragons-tailنقطه اعتدال خريفى
dragonsکلمات مرتبط(dragons):
dragonwortترخون ،طرخون
dragsmanلاروب: کسيکه رودخانه هارالاروبى ميکند
dragsterورزش : نوعى اتومبيل مخصوص مسابقه سرعت
dragstripورزش : مسير مسابقه موتورسيکلت رانى سرعت مسير مسابقه قايقرانى سرعت
dragwayمسير مسابقه اتومبيلرانى سرعتورزش : مسير مسابقه موتورسيکلت رانى سرعت مسير مسابقه قايقرانى سرعت
drain cleanerعمران : ابزاريکه کف زهکشها را تميز ميکند
drain cockعلوم مهندسى : لوله تخليه
drain embankment of damعمران : خاکريزى زهکش سد
drain jointsدرز زهکشىعمران : فاصله بين تنبوشه هاى زهکش به منظور دخول اب به تنبوشه ها
drain openingsعمران : درز زهکشى
drain pipeلولهمعمارى : لوله زهکشى
drain plugعلوم مهندسى : پيچ تخليه
drain tableعلوم مهندسى : ميز قطران
double countingبازرگانى : محاسبه مضاعف
double croppingکشت دوگانهبازرگانى : کشت مضاعف
double current generatorالکترونيک : مولد دوکاره
double dabbleکامپيوتر : روش تبديل اعداد دودويى به معادل دهدهى
double decompositionعلوم مهندسى : تجزيه مضاعف
double delta connectionعلوم مهندسى : اتصال مثلث دوبل
double density recordingکامپيوتر : ضبط تراکم مضاعف
double densityچگالى مضاعفکامپيوتر : تراکم مضاعف
double diodeديود مضاعفعلوم مهندسى : ديود دوبل
double dissociationروانشناسى : گسست مضاعف
double dribbleورزش : خطاى دوبل در بسکتبال
double earth faultاتصال زمين دوبلعلوم مهندسى : اتصال زمين دوفازه
double elimination tournamentورزش : مسابقات دو حذفى
double end ballعلوم مهندسى : دسته کفچه دونفره
double end wrenchاچار دو سرعلوم نظامى : اچار تخت دو سر
double ended box wrenchعلوم مهندسى : اچار رينگى دوسر
double ended spannerعلوم مهندسى : اچار رينگى دوسر
double endedدوطرفهعلوم مهندسى : دوسر
double envelopmentاحاطه دو طرفهعلوم نظامى : مانور احاطه اى دو طرفه
double figuresورزش : امتياز دو رقمى
double filament lampعلوم مهندسى : لامپ رشته اى با فيلامان مضاعفالکترونيک : لامپ دو افروزه اى
double floppyکامپيوتر : ديسک لرزان دو طرفه
double flow routeمسير دو طرفه ،جاده دو طرفهعلوم نظامى : جاده دو خطه
double footedبازيگر چپ پا -راست پاورزش : بازيگر با هردو پا
double foulورزش : خطاى هم زمان دو بازيگر
double foultورزش : خراب کردن پى در پى دو سرويس
double four-spindle machineعلوم مهندسى : دستگاه چهار هرزگردى دوبل
double frequencyعلوم مهندسى : فرکانس دوبل
double guardورزش : دفاع با دو دست
double hardeningعلوم مهندسى : سخت گردانى مضاعف
double helixشيمى : مارپيچ دوگانه
double hiورزش : ضربه شمشير دو حريف در يک لحظه
double hitورزش : دو ضربه غيرمجاز پى در پى
double hookورزش : قلاب ماهيگيرى دو طرفه
double ignoranceجهل مرکب
double imageعلوم مهندسى : تصوير مضاعفروانشناسى : تصوير مضاعف
double in¹ 18توورزش : درو جفتى از انتهاى خرک تا وسط ان
double integralعلوم مهندسى : انتگرال دوبل
double integration methodعمران : روش انتگرال دوبل
double irradiation techniqueشيمى : روش تاباندن مضاعف
double junctionعلوم مهندسى : اتصال مضاعف
double keyway broachعلوم مهندسى : مته دستى با جا خار دوبل
double kickورزش : دو ضربه پى در پى
double kneeعلوم مهندسى : لوله زانويى دوبل
double knotگره دوبل( کوهنوردى)ورزش : گره دوبل
double layer windingعلوم مهندسى : سيم پيچى دوطبقه
double lead screwعلوم مهندسى : حلزونى مضاعف
double leg and inside turnoverدوخم با عوض کردن دست شبيه سر و ته يکى مخالف يا يک پا رو کار( کشتى)ورزش : دوخم با عوض کردن دست شبيه سر و ته يکى مخالف يا يک پا رو کار
double leg pick-upورزش : زير و عوض کردن دست و افت کامل حريف کشتى
double legزير دو خم با عوض کردن دست با مايه يک پا رو کار،زير دو خم خورجين تکان( کشتى)ورزش : زير دو خم خورجين تکان
double ley stirrupعمران : رکابى دوشاخه
double limiterعلوم مهندسى : محدود کننده مضاعف
double lineعلوم مهندسى : خط مضاعف
double linked listکامپيوتر : ليست پيوندى مضاعف
double magnet ion trapالکترونيک : يون رباى دو اهنربايى
double mindدردل ،منلون ،فريبنده
double minimumشيمى : جفت کمينه
double motorعلوم مهندسى : دوموتوره
double multiple disc clutchعلوم مهندسى : کلاج چند صفحه - دوبل
double or quitsبازى اى که درنتيجه ان بردوباخت يادوبرابريا ازادميشود
double organsروانشناسى : اندامهاى جفتى
double out¹ 18خارجورزش : درو جفتى از وسط خرک تا انتهاى ان
double oxerمانع بوته اى با دو تير در جلو و عقب
double pپاروى دوسر
double pair royalچهار برگ يکجور،چهار طاس يکجور
double picaحروف 24 پونط
double pinochleورزش : ضربه اى در بولينگ که ميله هاى 4 و 6 و 7 و ¹ 1را بجا مى گذارد
double piston engineعلوم مهندسى : موتور پيستون مضاعف
double pneumoniaاماس هر دو شش
double pole switchالکترونيک : کليد دو پل
double purchase pulleyغرغره اى که دو طناب خور داشته باشد
double quartan feverنوبه ربع معکوس
double reverseورزش : شوت برگردان به دروازه
double rotor motorعلوم مهندسى : موتور با رتور دوبل
double samplingروانشناسى : نمونه گيرى چندگانه
double shearمعمارى : تنش برشى دوتايى
double sided diskکامپيوتر : ديسک دو طرفه
double silk coveredالکترونيک : سيم با دو روکش ابريشمى
double sixesجفت شش ،دو شش
double squirrel-cage motorموتور قفس سنجابى دوبلعلوم مهندسى : موتور با شيار دوبل
double squirrel-cageعلوم مهندسى : موتور با رتور قفس سنجابى دوبل
double staggered columnستون دو خطه زيگزاگعلوم نظامى : ستون راهپيمايى دوبله
double standard planerعلوم مهندسى : دستگاه رنده با دو قسمت ساکن صفحه تراش استاندارد دوبل
double standardsروانشناسى : معيارهاى متناقض
double starدوگانه ،ستاره مزدوج ستاره دوتايىنجوم : ستاره دوگانه
double suction pumpعمران : تلمبه با مکش دو طرفه
double tapeعلوم نظامى : نوار مساحى مضاعف
double taxationبازرگانى : ماليات مضاعف ،ماليات بندى مضاعف
double tentعلوم نظامى : چادر دو نفره
double the edge (to)معمارى : لب گردانيدن
double three-spindle machineعلوم مهندسى : دستگاه سه هرزگردى دوبل
double threeورزش : دوبارحرکت سه چرخشى روى يک دايره
double thrust ball bearingعلوم مهندسى : بلبرينگ با فشار محورى دوبل
double thrust bearingعلوم مهندسى : ياطاقان با فشار محورى دوبل
double times marchبدو روعلوم نظامى : قدم دو
double touchورزش : ضربه شمشير دو حريف در يک لحظه
double trackدو( رشته ) خط
double triodeعلوم مهندسى : لامپ تريود مضاعف
double two-high rolling millعلوم مهندسى : دستگاه نورد مضاعف دوبل
double vee-guideعلوم مهندسى : راهنماى وى دوبل
double visionروانشناسى : دو بينى
double wingورزش : بازى هافبک در گوش
double wire systemعلوم مهندسى : سيستم دو سيمه
double woodورزش : ماندن يک ميله بولينگ پشت ميله ديگر
double wordکامپيوتر : کلمه مضاعف
double-acting cylinderعلوم هوايى : سيلندر دوطرفه
double-action cam drawing pressعلوم مهندسى : پرس کششى دو واکنشى
double-action pressعلوم مهندسى : پرس دو واکنشى
double-alternationروانشناسى : تناوب مضاعف
double-angle milling cutterعلوم مهندسى : دستگاه فرز زاويه دوبل
double-banked boatقايق دو پارو زنعلوم دريايى : قايق جفت پارو زن
double-bankedداراى دورديف پاروزن
double-barreled shotgunورزش : تفنگ دولول براى تيراندازى جداگانه
double-barreledدولول ،دولوله
double-barrelledدولول
double-bevel butt weldعلوم مهندسى : جوشکارى لب به لب
double-blind methodروانشناسى : روش بى نام مضاعف
double-bogeyورزش : دوبار کسب امتياز
double-break knife switchالکترونيک : کليد تيغه اى دو اتصالى
double-breastedدوطرف تکمه خور
double-button carbon microphoneالکترونيک : ميکروفون دو زغالى
double-chinغبغب
double-column machineعلوم مهندسى : دستگاه دو ستونى
double-column millerعلوم مهندسى : دستگاه فرز دو ستونى
double-column planner millerعلوم مهندسى : دستگاه فرز با صفحه تراش دروازه اى
double-column vertical boring millماشين تراش قائم دو ستونىعلوم مهندسى : ماشين تراش کاروسل دو ستونى
double-cut fileعلوم هوايى : سوهان دولبه
double-dealingتزوير،دوروئى
double-deckالکترونيک : دستگاه دو طبقه
double-edgedدو لبه ،دو دم
double-ended machineعلوم مهندسى : دستگاه برشکارى و منگنه کارى
double-enderورزش : تخته موج با دو انتهاى يک شکل
double-entry bookkeepingبازرگانى : حسابدارى دوبل
double-entry tableروانشناسى : جدول دو سويى
double-facedدورو،رياکار
double-facesدورو،رياکار
double-flanged butt jointعلوم مهندسى : اتصال لب به لب - لبه دوبل
double-flanged seamعلوم مهندسى : درز - لبه دوبل
double-frame hobbing machineعلوم مهندسى : دستگاه فرز غلطکى با قاب دوبل
double-head wrenchعلوم مهندسى : اچار دوسر
double-headerورزش : تماشاى دو بازى با يک بليط
double-helical gearعلوم مهندسى : چرخ دندانه مارپيچى دوبل
double-housing plannerعلوم مهندسى : دستگاه رنده با دو قسمت ساکن
double-i butt weldعلوم مهندسى : جوش درزى اى دوبل
double-lockدوبارکليدگردانيدن در
double-mindedدودل ،متلون ،فريبنده ،بى ثبات
double-poleالکترونيک : دو پلورزش : بکارگيرى هردو چوبدست
double-poppyگل هزاره
drain valveدريچه تخليه ،سوپاپ تخليهعلوم مهندسى : سوپاپ خروجى
drain without pipeعمران : زهکشى بدون لوله
drainage areaابريز،ابخيزمعمارى : حوزه ابخيز
drainage basinعمران : حوزه زهکشمعمارى : ابريززيست شناسى : ابخيز
drainage courseمعمارى : لايه زهکش
drainage cutعمران : زهکش ميانبر
drainage galleryدالان زهکش ،گالرى زهکشمعمارى : مجراى زهکشى
drainage hypothesisروانشناسى : فرضيه زهکشى
drainage systemسيستم زه کشىعلوم نظامى : سيستم ابيارى سيستم تخليه اب
drainage trenchفاضلاب روعلوم مهندسى : معبر فاضلاب
drainage wellچاه زهکشمعمارى : چاه زهبر
drainerاب کشنده ،خشک اندازنده ،ظرفى که اب چيزهاى ديگر راخشک مياندازد
drainge areaعمران : حوزه زهکشى
draingeکلمات مرتبط(drainge):
drainlessخستگى ناپذير،پايان ناپذير،تمام نشدنى
drainsکلمات مرتبط(drains):
drak bayقره گهر
drakکلمات مرتبط(drak):
drakesکلمات مرتبط(drakes):
dram-drinkerميگسار
dram-shopجايگاه نوشابه فروشى
dramatis personoeبازيگران نمايش ،صورت بازى کنان
dramatisکلمات مرتبط(dramatis):
dramaturgeنويسنده داستانهاى نمايشى ،شبيه ساز،درام نويس
drangکلمات مرتبط(drang):
drank as a f.نوشابه زيادخورده ،مست لايعقل
drankاشاميد،نوشيد،سرکشيد،مکيد،نوشابه خورد،مستى کرد،عرق خورد
draught beerابجوى که درچليک شيردار ريخته باشند
draught marksعلوم دريايى : علايم ابخور
draught-boardتخته شطرنجى براى بازى چکرز
draught-horseاسب بارکش ،يابو
draught-lineخطى که اب نشين کشتى رانشان ميدهد
draughthدرمعرض جريان هوا،جريان دار
draughtsmanنقشه کش ،طراح ،طرح نويس
draughtsmanshipنقشه کشى ،طراحى
draw a cheque forحواله کردنقانون ـ فقه : چک کشيدن
draw a conclusionقانون ـ فقه : استنتاج کردن
draw a cunclusionقانون ـ فقه : استنتاج کردن
draw attentionتوجه کسى را جلب کردنعلوم نظامى : توجه جلب شدن
draw backعلوم مهندسى : کشيدن معکوس
draw benchعلوم مهندسى : ميز رسم
draw bridgeعلوم مهندسى : پل کششى
draw first bloodورزش : کسب نخستين امتياز
draw inدر حلقه دراوردن ،چروک کردن ،تو کشيدن ،کوتاه شدن( روز)علوم مهندسى : کم کردن
draw it mildتندنرو،اغراق نگو
double-deckerکشتى دوعرشه اى
double-diagonal(بدنه)
double-row (radial) engineموتور( راديال)علوم هوايى : موتور
double-row bearingعلوم مهندسى : ياطاقان دو رديفه
double-row spot weldingعلوم مهندسى : جوشکارى نقطه اى زنجيره اى جوشکارى نقطه اى دو رديفه
double-seamعلوم مهندسى : درز دوبل
double-shell constractionساختمان دو جدارهمعمارى : ساختمان دو غلافى
double-tandem engineعلوم مهندسى : موتور سرى دوبل
double-teamورزش : تيم دونفره
double-throw switchالکترونيک : کليد دو طرفه
double-tonguedداراى دوقول ،دوزبانه ،تزويراميز
double-track railway bridgeعلوم مهندسى : پل راه اهن باسکوى دوبل
double-u-butt jointعلوم مهندسى : اتصال لب به لب يو دوبل
double-u-butt weldعلوم مهندسى : جوش لب به لب يو دوبل
double-v-machineدستگاه ورق خم کنعلوم مهندسى : دستگاه دولا کننده ورق
doubled columnsمعمارى : ستونهاى مضاعف
doubled edgeمعمارى : لب گردان
doubled pawnsپياده هاى دوبلهورزش : پيادهاى مضاعف شطرنج
doubledکلمات مرتبط(doubled):
doublegangerخيال ،همزاد
doublenessدوبرابرى ،دو روئى
doublerدو برابر کننده ،تخته تقويتىعلوم مهندسى : دستگاه ورق تازه کنالکترونيک : تضعيف گر ولتعلوم دريايى : تخته وصله
doublesورزش : بازى دوبل
doublestrikingکامپيوتر : overstriking
doublet bandشيمى : نوار دوتايى
doublet levelشيمى : ترازوى دوتايى
doubling testعلوم مهندسى : ازمايش تا شويى
doubling time of populationبازرگانى : زمان دو برابر شدن جمعيت
doublingتضعيف ،استر،دولا سازىورزش : دوبله کردن
doubliyبطور مضاعف ،ازروى تزوير
doublureاستر( چرمى )جلدکتاب
doublyدوبرابر،بطورمضاعف ،ازدوراه ،ازدوجهت
doublyre-entrant windingالکترونيک : سيمپيچ دو بازگرد
doublyreکلمات مرتبط(doublyre):
doubtedکلمات مرتبط(doubted):
doubterترديدکننده ،شکاک
doubtful accountبازرگانى : طلب مشکوک الوصول
doubtfullyبطور مردد،از روى ترديد
doubtfulnessحالت ترديد،ابهام ،مشکوکيت
doubtlesslyبدون شک
doubtsکلمات مرتبط(doubts):
dough boyعلوم نظامى : سرباز پياده نظام
dough-bakedنيم پخته ،نيم پز،ناپخته
doughinessحالت خميرى ،نرمى
doughtilyدليرانه
doughtinessدليرى
doughunt-shapeشيمى : چنبره دوتايى
doughuntکلمات مرتبط(doughunt):
douglasکلمات مرتبط(douglas):
doungکلمات مرتبط(doung):
doutخاموش کردن
doutful categoryعلوم نظامى : کشتى مشکوک
doutfulکلمات مرتبط(doutful):
douxکلمات مرتبط(doux):
dovbleسکه بيست دلارى
dove-dockحشيشه السعال
dovehouseکبوترخان ،کفترخان
doveletبچه کبوتر،جوجه کبوتر
dovers powderگرد دور،پودردوور
doversکلمات مرتبط(dovers):
dovetail guideراهنماى دم چلچلهعلوم مهندسى : راهنماى کام وزبانه
dovetail jointمعمارى : اتصال دم چلچله
dovetailedدم فاخته اى ،دم کبوترى
dovetial sawعلوم مهندسى : اره دم فاخته اى
dovetialکام وزبانه ،دم فاخته اىعلوم مهندسى : دم چلچله اى
dovtailکلمات مرتبط(dovtail):
dow jones information serviceکامپيوتر : سرويس اطلاعات که شامل اطلاعات جارى قيمت انبار و ساير خبرهاى مالى است
dowdilyشلخته وار
dowdinessشلختگى ،بدلباسى
dowel barعمران : ميله پايدار کننده بتن
dowel pinعلوم مهندسى : ميخچه
doweled jointدرز ميخ چوبىمعمارى : اتصال ميخ چوبى
doweledکلمات مرتبط(doweled):
dowmپايينکامپيوتر : از کار افتاده
down and outبکلى بى مايه
down currentعلوم هوايى : جريان رو به پايين
down draftعلوم هوايى : جريان رو به پايين
down hand weldingعلوم مهندسى : جوشکارى پايين دستى
down in the mouthافسرده ،لب و لوچه اويخته
down line processorکامپيوتر : پردازنده اى که در ترمينال يک شبکه ارتباطات قرار دارد و انتقال داده را اسان مى کند
down lineکامپيوتر : بار کردن پايين خطى
down on your kneesزانو بزنيد
down on your knessزانوبزنيد
down pipesمعمارى : لوله ناودان
down sprueعلوم مهندسى : لوله پايين دست
down stairs(دراطاقهاى ) پايين
down strokeعلوم مهندسى : ضربه رو به پايين
down the lineورزش : ضربه از کنار زمين
down to the groundازهمه جهت ،ازهرحيث ،کاملا
down with himمرده باد
down with itپست باد
down's diseaseروانشناسى : بيمارى داون
down's syndromeروانشناسى : نشانگان داون
down-boxچوب براى علامتگذارى محل افتادن توپ( فوتبال امريکايى)ورزش : چوب براى علامتگذارى محل افتادن توپ
down-gateعلوم مهندسى : راهگاه پايين دست
down-hill castingعلوم مهندسى : ريخته گرى مستقيم
down-lyingخوابيدگى ،زايمان
downcomeافت ،سقوط،زوال ،انحطاط،ريزش ،پرتگاه
downcomerعلوم مهندسى : لوله انتقال گاز کوره بلند
downfallenافتاده ،زوال يافته
downfeed milling machineعلوم مهندسى : دستگاه فرز با تغذيه از زير
downfeedعلوم مهندسى : تغذيه رو به پايين
downfieldفروميدانشيمى : ميدان پايينورزش : زمين حريف
downhillerورزش : ضربه روى چمن نرم شيب دار
downinessحالت کرکى ،پوشيدگى ازکرک ،نرمى
downlandچراگاه بلند
downloadفرايند انتقال اطلاعات از يک سيستم کاميپوتر مرکزى بزرگ به سيستم کامپيوتر کوچک و دور،بازار کار افتادهکامپيوتر : بارگيرى پايين
downloadable fontفونت قابل استقرار در حافظهکامپيوتر : فونت استقرارى
downloadableکلمات مرتبط(downloadable):
downloading utilityکامپيوتر : برنامه کمکى استقرار
downloadingاستقرارکامپيوتر : انتقال
downmostپايين ترين ،زيرترين
downrightnessرک گويى
downsکلمات مرتبط(downs):
downstairپائينى ،زيرين
downstream batterميل پاياب ،شيب در زير اب( مقياس)معمارى : شيب در زير اب
downstream faceنماى پاياب ،نما در زير اب( مقياس)معمارى : نما در زير اب
downstream fillپشته پاياب ،توده پايابمعمارى : خاکريز پاياب
downstream pier nosingمعمارى : پس دماغه
downstream profile at crownنيمرخ پاياب در کليدمعمارى : نيمرخ کليد در پايين دست
downstream radius of crestشعاع انحناى ستيغ در پايابمعمارى : شعاع انحناى ستيغ در پايين دست
downstream shell (am)پشته پاياب ،توده پاياب ،خاکريز پايابمعمارى : خاک پايين دست
downstream toeمعمارى : پنجه سد
downtakeلوله ،دودکش ،بادکش
downthrowفرورفتگى
downtrod(den)پايمال شده ،ستمديده ،مظلوم
downtrodپايمال ،مظلوم
downward compatibilityسازگارى بزيرکامپيوتر : سازگار متمايل به پايين
downward compatibleکامپيوتر سازگار با کامپيوتر نسل قبل همساز رو به پايينکامپيوتر : سازگار رو به پايين
downward mobilityروانشناسى : تحرک نزولى
downward movementعلوم مهندسى : حرکت رو به پايين
downward sloping demand curveبازرگانى : منحنى تقاضاى نزولى
draw lotقرعه کشيدنقانون ـ فقه : استقراع
draw lotsقرعه کشيدنقانون ـ فقه : استقراع
draw nearنزديک شدن
draw plateعلوم مهندسى : اهن کششعمران : صفحه حديده کن
draw playورزش : ضربه عمدى با انتهاى گوى گلف
draw programکامپيوتر : برنامه ترسيم
draw punchعلوم مهندسى : منگنه کششى
draw sheetورزش : فهرست رسمى قرعه کشى
draw shotضربه با پيچش به عقب( بيليارد)ورزش : ضربه با پيچش به عقب
draw stringعلوم دريايى : بند ليفه
draw up inventoryقانون ـ فقه : تنظيم صورت دارايى
draw weightورزش : نيروى لازم براى کشيدن زه
draw-a-man testازمون نقاشى ادمکروانشناسى : ازمون گودايناف
draw-a-person testروانشناسى : ازمون نقاشى ادم
draw-archطاق پل متحرک
draw-hookعلوم مهندسى : قلاب کششى
draw-tubeلوله غلافى ،لوله دوتايى متحرک دردوربين ياذره بين
draw-wellچاه طناب خور
drawaکلمات مرتبط(drawa):
drawableکشيدنى ،کشيده شدنى
drawbar pullعلوم نظامى : فشار وارد به بازوى اتصال يا بازوى کشش
drawdowmکلمات مرتبط(drawdowm):
drawdown curveعمران : منحنى افت اب در چاه
drawdownعمران : ارتفاع افت اب در چاهمعمارى : فروکش سطح اب
drawen on the national bankقانون ـ فقه : عهده بانک ملى
drawenکلمات مرتبط(drawen):
drawer of a bill of exchangeقانون ـ فقه : برات دهنده
drawersکلمات مرتبط(drawers):
drawing (of lots)قرعه کشىقانون ـ فقه : استقراع
drawing benchعلوم مهندسى : ميز رسم
drawing blickحلقه کششعلوم مهندسى : کشش
drawing curveعلوم مهندسى : شابلون دايره و منحنى
drawing deviceعلوم مهندسى : دستگاه ترسيمه
drawing dieماتريس کششىعلوم مهندسى : حديده کششى
drawing goniometerعلوم مهندسى : نقاله رسم
drawing handورزش : دستى که زه را مى کشد
drawing inkعلوم مهندسى : مرکب رسم
drawing instrumentوسايل نقشه کشىعلوم مهندسى : وسايل رسم فنى
drawing keyطرح اوليهعلوم نظامى : کپيه نقاشى
drawing linesعمران : خط کشى
drawing lotsقانون ـ فقه : قرعه کشى
drawing materialsمواد اوليه نقشه کشىعلوم مهندسى : لوازم نقشه کشى
drawing millعلوم مهندسى : دستگاه نورد کششى
drawing officeدفتر نقشه کشىعلوم مهندسى : دفتر طراحى
drawing penعلوم مهندسى : قلم رسم
drawing pressعلوم مهندسى : پرس کششى
drawing qualityعلوم مهندسى : کيفيت کشش
drawing setعمران : دستگاه نقشه کشى
drawing tableمعمارى : ميز نقشه کشى
drawing-boardتخته نقشه کشى ،ميزنقشه کشى
drawing-roomاطاق مهمانخانه
drawingknifeچاقوى دوسردسته دار
drawingsکلمات مرتبط(drawings):
drawlinglyکشيده ،تنبل وار
drawmanمرد ميانى براى رويارويى( لاکراس)ورزش : مرد ميانى براى رويارويى
drawn onبرات کشيدنبازرگانى : کشيده شدن عهده
drawnکشيده ،ممتد،پوک
drawshaveچاقوى دوسردسته دار
dreadfullyمهيبانه
dreadfulnessهولناکى
dream censorshipروانشناسى : سانسور رويا
dream determinantروانشناسى : تعيين کننده رويا
dream instigatorsروانشناسى : فراخوانهاى رويا
dream interpretationخوابگزارىروانشناسى : تعبير رويا
dream symbolismروانشناسى : نمادگرى رويا
dream workروانشناسى : عمل رويا
dream-holeروزنه
dream-landعالم خواب و رويا
dream-readerخواب تعبيرکن ،معبر
dreamfulخواب مانند،غيرواقعى ،خيالى ،غيرعملى ،معتاد،بخواب ديدن
dreamingکلمات مرتبط(dreaming):
dreamlike stateروانشناسى : حالت شبه رويا
dreamsکلمات مرتبط(dreams):
dreamtدرخواب ديدن
drearدلتنگ کننده ،مايه افسردگى ،ملالت انگيز،افسرده
drearilyبطور ملامت انگيز
drearinessملالت انگيزى ،حالت دلتنگى اور
dredکلمات مرتبط(dred):
dredgerعلوم مهندسى : دستگاه کل تراشعلوم دريايى : کشتى لايروب
dredging ladderهدايت کننده سطلعلوم مهندسى : هادى سطل
dredging workلجن کشىمعمارى : لاروبى
dredgingلاروبىعمران : لاروبىمعمارى : خاکبردارى زير ابىعلوم نظامى : کشيدن لنگر به کف دريا
dreeساختن با،تحمل کردن
dreggyدردى ،دردالود،غليظ
drencherاب ريزش ،اسبابى که با ان دوابجانوران ميخوارانند
dresکلمات مرتبط(dres):
dressyخودنما،خودساز،متداول ،لباس دوست
dretکلمات مرتبط(dret):
drive numberکامپيوتر : شماره گرداننده
drive screwژيگلورعلوم مهندسى : پيچ سوزنىعلوم هوايى : پيچ خودرو
drive stateروانشناسى : حالت سائقى
drive stimulusروانشناسى : محرک سائق
drive the greenورزش : با يک ضربه گوى را از نقطه اغاز به چمن نرم رساندن
drive to maturityحرکت بسوى بلوغ ،جهش بسوى کمال چهارمين مرحله رشد در نظريه روستو( مراحل رشد اقتصادى)بازرگانى : جهش بسوى کمال چهارمين مرحله رشد در نظريه روستو
drive wayمسير اتومبيل رانى ،جادهعلوم مهندسى : خيابان
drive's cabعلوم مهندسى : اطاق راننده
drive's seatعلوم مهندسى : صندلى راننده
drive-reductionروانشناسى : کاهش سائق
drive-volleyورزش : ضربه هاى پى درپى کوتاه و مستقيم
drived circuitالکترونيک : مدار شنتى
drivedکلمات مرتبط(drived):
driven pileمعمارى : شمع کوبيده
driven wellچاهى که بوسيله فروبردن لوله کنده وبا اب رسانده باشند
drivenرانده شده ،راندهعلوم هوايى : گردنده
driver's dormitoryعمران : خوابگاه رانندگان
driver's mateشاگرد راننده
drivesکلمات مرتبط(drives):
driveshaftميله محرک
driving axleمحور گرداننده ،اکسل گردانندهعلوم مهندسى : محور رانش
driving beltعلوم مهندسى : تسمه گرداننده
driving bitهويزه ميله هاى اسب( ارابه رانى)ورزش : هويزه ميله هاى اسب
driving clutchعلوم مهندسى : کلاج محرکه
driving experienceعلوم مهندسى : تجربه رانندگى
driving flangeفلانژ گردانندهعلوم مهندسى : لبه گرداننده
driving forceعلوم مهندسى : نيروى محرکهشيمى : نيروى محرک
driving gearعلوم مهندسى : چرخ دنده محرک
driving ironورزش : نام قديمى چوب شماره 1 گلف
driving licenceقانون ـ فقه : گواهينامه رانندگى
driving mechanismعلوم مهندسى : مکانيزم رانش
driving memberعلوم مهندسى : عضو محرک
driving mirrorاينه اتومبيلعلوم مهندسى : اينه عقب اتومبيل
driving motorعلوم مهندسى : موتور محرک
driving pinionعلوم مهندسى : چرخ دندانه پى نيون گرداننده
driving powerعلوم مهندسى : قدرت محرکه
driving pulleyعلوم مهندسى : قرقره محرکه
driving rangeورزش : علامت تعيين کننده فاصله ها
driving resistanceمقاومت کوبشمعمارى : تاب کوبش
driving rodميله فنر ارتجاع ،ميله گردانندهعلوم نظامى : ميله حرکت دهنده
driving sleeveاستوانه گردانندهعلوم مهندسى : مهره ماسوره
driving spindleعلوم مهندسى : هرزگرد محرک
driving springفنر ارتجاععلوم نظامى : فنر حرکت دهنده
driving torqueعلوم مهندسى : گشتاور پيچشى گرداننده
driving wheelچرخ محرکعلوم مهندسى : چرخ گرداننده
drivingمحرک ،راننده ،موثر،رانندگىعلوم مهندسى : سوارىمعمارى : کوبشورزش : بردن مسابقه در نتيجه فشار زياد سوارکار
drizzly dayروزى که باران سيرمى بارد
drizzlyکلمات مرتبط(drizzly):
droکامپيوتر : Destructive Read Out
drogueلنگر چترىعلوم نظامى : مهار چترىعلوم دريايى : - sea anchor،مهار چترى
droidکامپيوتر : يک ادم ماشينى شبيه انسان
droitحق
dromeکلمات مرتبط(drome):
dromomaniaروانشناسى : جنون مسافرت
drone antisubmarine helicopterعلوم نظامى : هلى کوپتر بى خلبان ضد زيردريايى
drop (in)ورزش : لغزيدن به پايين روى يک موج
drop a goalضربه زدن بر فراز دروازه( رگبى)ورزش : ضربه زدن بر فراز دروازه
drop altitudeارتفاع پرشعلوم نظامى : ارتفاع بارريزى
drop annunciatorالکترونيک : زنگ احضار
drop archمعمارى : قوس شاه عباسى
drop ballدراپ بالورزش : انداختن توپ بين دو بازيگر براى شرع مجدد
drop capکامپيوتر : حرف درشت اولين کلمه پاراگراف
drop dead haltکامپيوتر : توقفى که نمى توان ان را مورد پوشش قرار داد
drop forging pressعلوم مهندسى : پرس اهنگرى حديده اى
drop forgingعلوم مهندسى : اهنگرى سقوطى
drop gageعلوم مهندسى : فشار سنج
drop goalرد کردن توپ از فراز دروازه با ضربه پا( رگبى)ورزش : رد کردن توپ از فراز دروازه با ضربه پا
drop hammer dieعلوم مهندسى : حديده اهنگرى گرم
drop hardness testعلوم مهندسى : ازمايش سختى سقوطى
drop heightعلوم نظامى : ارتفاع عمودى هواپيما تا منطقه پرش ارتفاع هواپيما در نقطه بارريزى
drop in temperatureمعمارى : کاهش دما
drop inletمعمارى : دريچه ريزش
drop keelتيغه ميانىعلوم دريايى : syn : centre-plate
drop manholeمعمارى : دهانه ريزش
drop masterمدير پرش ،سرپرست پرش( هوابرد)علوم نظامى : سرپرست پرش
drop messageلوله هاى خبر،(که با هواپيما انداخته مى شوند)
drop mohawkورزش : چرخش از جلو بعقب و بعکس و برگشت روى پاى اصلى
dress left (right)علوم نظامى : از چپ نظام يا از راست نظام
dress shipعلوم دريايى : پرچم جشن را افراشتن
dress uniformلباس رسمى نظامىعلوم نظامى : انيفرم رسمى
dress-coatجامه جلوبازمردانه که دامن ان درپشت است ودرمهمانى هاى شب انرا
dress-goodsقماش هاى زنانه
dress-guardاسبابى که دردوچرخه جامه را ازاسيب چرخ نگه ميدارد،جامه پناه
dress-improverلايى که درپشت دامن زنانه ميگذارند
dress-makingزنانه دوزى
dressageورزش : حرکات زيبا و شيرين کارى اسبهاى تربيت شده
dressed in scarletجامه سرخ پوشيده ،سرخ پوش
dressed in whiteسفيدپوش ،لباس سفيد پوشيده
dressed inredقرمز پوش ،جامه سرخ پوشيده
dressed up to the ninesهفت قلم ارايش کرده ،با دقت لباس پوشيده
dressedکلمات مرتبط(dressed):
dressesکلمات مرتبط(dresses):
dressing and straightening machineعلوم مهندسى : دستگاه اهار زنى و مستقيم کنى
dressing deviceعلوم مهندسى : دستگاه مستقيم کنى
dressing lineعلوم دريايى : طناب پرچم
dressing paradeمشق نظامى ،سان و رژهعلوم نظامى : رژه با انيفرم کامل
dressing plantعلوم مهندسى : تاسيسات تهيه سنگ معدن
dressing shipافراشتن پرچمعلوم نظامى : تزيين کشتى
dressing-caseجعبه لوازم ارايش
dressing-gownلباس خانه
dressing-tableميز ارايش
drewکشيده شد،رفت ،امد،بيرون کشيد،دريافت کرد،ناتمام گذاشت
drian boardعلوم مهندسى : تخته قطران
drianکلمات مرتبط(drian):
dribblerورزش : دريبل زن
dribbletخرده ،تکه ،مقدارکم ،مبلغ کوچک
dried f.خشکبار،اجيل
dried fruitsميوه خشک ،اجيل
dried nutsاجيل ،چار مغز
dried root of rhubardريوند
driedخشکيده
drift angleزاويه انحراف مسيرشيمى : زاويه سوقعلوم نظامى : زاويه انحراف از سمت حرکت
drift currentشيمى : جريان سوقى
drift fishingورزش : ماهيگيرى از قايق شناور
drift floatعلوم نظامى : علامت يا شاخص شناور نشان دهنده انحراف مسير
drift loadingمعمارى : دهانه
drift meterعلوم نظامى : انحراف سنج مسير
drift motionشيمى : حرکت سوقى
drift of a currentعلوم دريايى : سرعت جريان
drift signalعلوم نظامى : علايم نشان دهنده انحراف مسير ناو
drift spaceالکترونيک : فضاى تبديل تحميل
drift testعلوم مهندسى : ازمايش رانش
drift tunnelالکترونيک : تونل تبديل تحميل
drift velocityمعمارى : سرعت رانششيمى : سرعت سوق
drift-boltميخى که ميخ ديگرى رابا ان دراورند
drift-iceيخ اب اورده ،يخ شناور
driftageچيزباداورده يا اب اورده ،راندگى ،راندن
drifting forceنيروى وزشعلوم مهندسى : نيروى رانش
drifting keyعلوم مهندسى : گووه رانش
drifting mineمين شناور،مين ازادعلوم نظامى : مين متلاطم
driftingکلمات مرتبط(drifting):
driftlessبيهوده ،بى مقصد،بى مرام ،بى اراده
driftwayراه گله رو،راهروافقى
drilکلمات مرتبط(dril):
drill (press)علوم نظامى : مته فشارى
drill ammunitionمهمات مشقىعلوم نظامى : گلوله مشقى
drill bitمعمارى : سر مته
drill callشيپور مشق ،شيپور شروععلوم نظامى : مشق صف جمع
drill chuckسر درلعلوم مهندسى : سه نظام مته
drill chukمعمارى : مته گير
drill extractorعمران : التى که مته حفارى شکسته را از سوزن حفارى جدا ميکند
drill headعلوم مهندسى : سر درل
drill holeسوراخعلوم مهندسى : سوراخ مته
drill jigعلوم مهندسى : الگوى مته کارى
drill loopعلوم نظامى : حلقه مخصوص چکه اب در سيم کشى
drill marchingتمرين پياده روىعلوم نظامى : راهپيمايى تمرينى
drill mineمين مشقىعلوم نظامى : مين بى اثر اموزشى
drill pointمعمارى : جان مته
drill press viseعلوم مهندسى : گيره ماشينى
drill sergeantگروهبان مسئول صف جمععلوم نظامى : درجه دار مسئول تمرين حرکات نظامى
drill socketعلوم مهندسى : مخروطى سه نظام مته
drill tangانتهاى متهعلوم مهندسى : بخشى از مته
drill-boxتخمدان
drill-groundميدان مشق
drill-harrowزمين صاف کن ،تخم پوش
drill-masterمشق دهنده
drill-pressمته پيچدار،منگنه مته دار
drill-stockپايه مته ،مته نگهدار
drilled grout holeسوراخ تزريقمعمارى : چاه تزريق
drilledکلمات مرتبط(drilled):
drillholeمعمارى : زده چاه
drilling attachmentعلوم مهندسى : متعلقات مربوط به مته کارى
drilling bitعلوم مهندسى : سر متهعمران : مته حفارى
drilling capacityظرفيت مته کارىعلوم مهندسى : ظرفيت حفارى
drilling electrodeعلوم مهندسى : الکترود مته کارى
drilling fixtureعلوم مهندسى : لوازم مته کارى
drilling guideمعمارى : پيش مته
drilling headعلوم مهندسى : سر مته
drilling jigعلوم مهندسى : الگوى مته کارى
drilling machineعلوم مهندسى : دستگاه مته
drilling motorعلوم مهندسى : موتور مته
drilling mudعلوم مهندسى : گل حفارى
drilling patternطرح مته کارىعلوم مهندسى : نمونه مته کارى الگوى مته کارى
drilling pipeعمران : سوزن حفارى
drilling positionوضعيت مته کارىعلوم مهندسى : مکان مته کارى
drilling rangeعلوم مهندسى : ناحيه مته کارى
drilling shoeعلوم مهندسى : پاشنه ى مته کارى
drilling tableعلوم مهندسى : ميز مته کارى
drilling thrustعلوم مهندسى : فشار محورى مته کارى
drilling toolعلوم مهندسى : ابزار مته کارى
drilling unitعلوم مهندسى : واحد مته کارى
drilling workعلوم مهندسى : مته کارى
drillingsعلوم مهندسى : براده فلزات
drillsکلمات مرتبط(drills):
drink offتا ته سرکشيدن
drink-hailنوش جان ،گواراى وجود( پاسخ شخص بکسيکه بسلامتى اومينوشد)
drinkerمشروب خور
drinking boutحالت مستى ،ميگسارى
drinking was his ruinنوشابه خورى( يامى گسارى ) باعث خرابى اوشد
drinking waterعلوم مهندسى : اب اشاميدنى
drinking-cupابخورى ،جام ،فنجان ،کاسه
drinking-fountainجايگاه ابخورى ،سقاخانه
drinking-glassگيلاس ،فنجان
drinking-vesselظرف ابخورى ،کاسه ،جام ،قدح
drinkingکلمات مرتبط(drinking):
drinksکلمات مرتبط(drinks):
drinkwaterمعمارى : اب اشاميدنى
drip loopعلوم نظامى : حلقه ريزش ابعلوم دريايى : حلقه ريزش اب
drip oil lubricationعلوم مهندسى : روغنکارى قطره اى
drip oilerعلوم مهندسى : روغندان قطره اى
drip plateصفحه قطرانعلوم مهندسى : صفحه چکانش
drip tableعلوم مهندسى : ميز چکانش
drip-dropچک چک
drip-proof enclosureعلوم مهندسى : حفاظت در مقابل ريزش اب
dripping-panظرفى که چکيده کباب دران ميريزد،روغن گير
drippingقطره ،چکيده گوشت ،صداى چکيده ،چکه
dripstoneسنگى که اب باران راردميکند،ابريز
drissکلمات مرتبط(driss):
drive a benefitقانون ـ فقه : سود بردن
drive arousalروانشناسى : برانگيختگى سائق
drive channellingروانشناسى : راه گزينى سائق
drive designatorکامپيوتر : پارامتر ديسک گردان
drive displacementروانشناسى : جابه جايى سائق
drive fitعلوم مهندسى : محل رانش
drive madقانون ـ فقه : ديوانه کردن
drive mechanismجعبه دندهعلوم مهندسى : مکانيزم رانش
drive motorعلوم مهندسى : موتور محرک
drop of potentialالکترونيک : افت پتانسيل
drop out typeکامپيوتر : دخشه هاى متضاد
drop outحذف تصادفى ،افتکامپيوتر : از قلم افتادگىبازرگانى : حذف شدن
drop passورزش : پاس بعقت
drop point testerعلوم مهندسى : دستگاه اندازه گيرى نقطه قطران
drop pointچکه ،قطره ،نقطه پرشعلوم مهندسى : قطرانمعمارى : نقطه چکهعلوم نظامى : نقطه پرتاب عده ها يا کالا از هواپيما
drop selectorعلوم مهندسى : سلکتور سقوطى
drop shadowکامپيوتر : سايه برجسته
drop shotضربه دراپورزش : ضربه اهسته بالاى حد مرزى و افتادن به زمين ،جاخالى ،ضربه اهسته روى تور واليبال
drop tankعلوم هوايى : تانک موقت
drop testازمايش سقوطىعلوم مهندسى : ازمايش ضربه اى
drop the ball behind the blockورزش : جاخالى پشت دفاع
drop trackتعقيب موقوفعلوم نظامى : تعقيب را قطع کنيد
drop vaultمعمارى : طاق قوسى خفته
drop volleyورزش : جاخالى
drop weightعلوم مهندسى : وزن سقوطى
drop wireالکترونيک : سيم انشعاب
drop worm bearingعلوم مهندسى : ياطاقان حلزونى سقوطى
drop worm housingعلوم مهندسى : پوسته حلزونى سقوطى
drop worm leverعلوم مهندسى : اهرم حلزونى سقوطى
drop worm releaseعلوم مهندسى : قطع حلزونى سقوطى
drop worm shaftعلوم مهندسى : محور پيچشى سقوطى
drop wormعلوم مهندسى : حلزونى سقوطى
drop zone control centerعلوم نظامى : مرکز کنترل منطقه بارريزى يا فرود
drop zoneمنطقه فرود،منطقه پرشورزش : منطقه فرود چتربازعلوم نظامى : منطقه بارريزى منطقه ريزش
drop-curtainپرده جلو صحنه
drop-forgeسکه زدن ،منگنه زدن
drop-forgerعلوم مهندسى : اهنگر
drop-frogeاهنگرى کردن حديده اىعلوم مهندسى : اهنگرى حديده اى
drop-kickورزش : شوت سرضرب
drop-onعمران : سوزن دوراهى خط اهن
drop-sceneپرده جلوصحنه نمايش ،پرده اخرداستان زندگى
drop-type switchboardعلوم مهندسى : قفسه کليدهاى نوع سقوطى
droperکلمات مرتبط(droper):
dropkickورزش : شوت سرضرب
dropped goalرد کردن توپ از فراز دروازه با ضربه پا( رگبى)ورزش : رد کردن توپ از فراز دروازه با ضربه پا
droppedکلمات مرتبط(dropped):
dropper flyورزش : طعمه اضافى وصل به نخ ماهيگيرى
dropping angleزاويه پرتاب بمبعلوم نظامى : زاويه رهايى بمب
dropping ball viscosimeterشيمى : گرانروى سنج با سقوط گلوله
dropping funnelشيمى : قيف چکاننده
dropping-tubeقطره چکان
droppingکلمات مرتبط(dropping):
droppingsقطره ،اشک ،کباب ،چکيده ،سرگين
dropsکلمات مرتبط(drops):
dropsiedمستسقى
dropwiseقطره وار،مانندچکه
dropwortشوکران ابى
drosisکلمات مرتبط(drosis):
drosometerشبنم سنج
dross slagعلوم مهندسى : سرباره
drossyريم دار،تفاله مانند
drowکلمات مرتبط(drow):
drowlingکلمات مرتبط(drowling):
drowned river mouthمصبزيست شناسى : دهانه
drowned valleyمعمارى : غرق دره
drownedکلمات مرتبط(drowned):
drowsiheadخواب الودگى ،حالت نيمخواب ،سنگينى خواب
drowsinessخواب الودگى ،کسالت يا،سنگينى خواب
drowzeخواب الود بودن ،چرت زدن ،خواب الود کردن ،چرت ،پينکى
drowzy-headادم خواب الود،چرت زن ،تنبل
drowzyکلمات مرتبط(drowzy):
drssکلمات مرتبط(drss):
drtکلمات مرتبط(drt):
drubbingزدن ،ضرب ،کتک
drudgeزحمت کش ،مزدورجان کن ،جان کندن ،بيميلانه کارکردن
drudgeryجان کنى ،کارپرزحمت
drug abuseروانشناسى : سوء استفاده از دارو
drug addictionقانون ـ فقه : اعتياد به مواد مخدرروانشناسى : اعتياد دارويى
drug dependencyروانشناسى : وابستگى دارويى
drug holidayروانشناسى : ترک موقت دارو
drug traffickerقانون ـ فقه : قاچاقچى مواد مخدر
drug traffickingقانون ـ فقه : قاچاق مواد مخدر
druggeryدواجات ،داروگاه
drugsکلمات مرتبط(drugs):
drum armatureالکترونيک : ارميچر استوانه اى
drum barrelعلوم مهندسى : پوسته يا روکش استوانه اى
drum controllerغلطک فرمانعلوم مهندسى : کنترل کننده درامالکترونيک : ناظم استوانه اى
drum magazineعلوم مهندسى : مخزن استوانه اى
drum millerعلوم مهندسى : دستگاه فرز غلطک گردان
drum plotterرسام استوانه اى ،رسام طبلهکامپيوتر : کشنده طبله
drum pumpعلوم مهندسى : پمپ استوانه اى شکل
drum sortingکامپيوتر : مرتب کردن با حافظه کمکى استوانه اى مغناطيسى
drum storageکامپيوتر : magnetic drum
drum switchعلوم مهندسى : کليد غلطکىالکترونيک : جابجاگر استوانه اى
drum turretعلوم مهندسى : سر رولور استوانه اى
drum-beatصداى کوس
drum-headپوست طبل
drum-type boring machineعلوم مهندسى : دستگاه مته نوع استوانه اى
drum-type lubricating pumpعلوم مهندسى : پمپ روغنکارى نوع غلطکى
drumbleکندى کردن
drumlinمعمارى : خاگه
drummerطبال ،کوس زن
drummingکلمات مرتبط(drumming):
drunk and incapableمست و سست
drunken brawlعربده
drunken drivingروانشناسى : رانندگى در حال مستى
drunkenlyاز روى مستى
drunkennesعلوم مهندسى : خطاى جابجايى يا لغزش
drunknessقانون ـ فقه : مستى
dry batteryالکترونيک : باترى خشک
dry blendingشيمى : مخلوط سازى خشک
dry bound macadamمعمارى : ماکادام خشک لرزشى
dry breadنان بى کره
dry cell connectorالکترونيک : رابط پيل خشک
dry cooperسازنده چليک براى خشکه بار
dry copperعلوم مهندسى : مس خشک
dry densityوزن مخصوص خشکعمران : تراکم خشکمعمارى : چگالى
dry disc rectifierعلوم مهندسى : يکسو ساز خشک
dry distillationشيمى : تقطير خشک
dry dredgerمعمارى : ماشين حفار
dry electrolytic condenserالکترونيک : خازن الکتروليتى خشک
dry flyپشه مصنوعى( ماهيگيرى)ورزش : پشه مصنوعى
dry galvanizingاب روى دهى پودرىعلوم مهندسى : اب روى دادن گردى
dry gap bridgeپل ابرويى ،پل خشکىعلوم نظامى : پل مخصوص اب بريدگى
dry grindingعلوم مهندسى : اسيا کردن خشک
dry in the sun (to)معمارى : خشکاندن در افتاب
dry laid masonry (am)فکافته خشکه چينىمعمارى : بنائى خشکه چين
dry nitridingعلوم مهندسى : گاز ازت دهى
dry packعمران : مخلوطى از سيمان و ماسه که براى مرمت ترکهاى بتن بکار ميرود
dry pileپيل خشکعلوم مهندسى : باطرى قلمى
dry pipeعلوم نظامى : لوله بخار خشک
dry plasma etchingکامپيوتر : روشى براى ايجاد يک پوشش روى يک قرص
dry river bed (am)معمارى : خشکه رود
dry rubble fillمعمارى : سنگچينى بدون ملات
dry sand castingعلوم مهندسى : ريخته گرى ماسه اى خشک
dry sand moldعلوم مهندسى : قالب ماسه اى خشک
dry sand moldingعلوم مهندسى : قالبريزى ماسه اى خشک
dry scallخارش ،جرب
dry scrubbingعلوم مهندسى : اصطکاک خشک
dry skiingورزش : تمرينات تابستانى اسکى در سالن
dry stone drainمعمارى : زهکش خشکه چينى
dry stone liningمعمارى : روکش خشکه چينى
dry stone pitchingسنگفرش خشکه چينىمعمارى : فکافته خشکه چينى
dry storage batteryباترى انباره اى خشکالکترونيک : باترى ژلاتينى
dry storageالکترونيک : خشک دارى
dry suitورزش : لباس غواصى
dry sumمشق تيراندازى ،تمرينعلوم نظامى : مشق پاى قبضه تمرين بدون تيراندازى
dry tank spaceمحل بار خشک تانکرعلوم نظامى : مخزن بار خشک
dry townشهرى که فروش نوشابه دران ممنوع است
dry up (to)خشک شدنمعمارى : خشکيدن
dry upخشک افتادن ،خاموش شدن
dry valley , dead valleyمعمارى : خشکرود
dry workکارتشنگى اور
dry yearخشک سالعمران : سالى که ميزان بارندگى در ان از حد معمول کمتر استمعمارى : خشکسال
dry-bonesادم لاغر،پوست واستخوان
dry-bulb temperatureشيمى : دماى خشک مخزن
dry-bulb thermometerشيمى : دماسنج خشک مخزن
dry-cleanseبابنزين پاک کردن ،لکه گيرى کردن
dry-cupبادکش کردن
dry-cuppingبادکش
dry-cureخشک نمک زدن
dry-farmingزراعت ديم
dry-plate clutchعلوم مهندسى : کلاج صفحه خشک
dry-plate rectifierعلوم مهندسى : يکسو ساز خشک
dry-sailورزش : بيرون اوردن قايق از اب
dry-shodبى ترشدن پا
drycellکلمات مرتبط(drycell):
drydockکلمات مرتبط(drydock):
drying agentشيمى : خشک کننده
drying chamberعلوم مهندسى : اطاق مخصوص خشک کردن
drying furnaceعلوم مهندسى : کوره مخصوص خشک کردن
drying kilnعلوم مهندسى : کوره خشک کننده
drying shrinkageانقباض بتنعمران : افت بتن
drying stoveمعمارى : کوره خشک کنى
drying tubeشيمى : لوله نمگير
dryingخشک شونده ،خشک کننده
dryishکمى خشک ،اندکى خشک
drynessخشکى
dsaکلمات مرتبط(dsa):
dscکلمات مرتبط(dsc):
dscbData Set Control Blockکامپيوتر : بلاک کنترل مجموعه داده
dslکامپيوتر : Dynamic Simulation Language
dsmروانشناسى : راهنماى تشخيصى و امارى اختلالهاى روانى
dsnData Set Nameکامپيوتر : نام مجموعه داده
dsorgData Set Organizationکامپيوتر : سازماندهى مجموعه داده ها
dssDecision Support Systemکامپيوتر : سيستم پشتيبان تصميم گيرى
dsuکلمات مرتبط(dsu):
dtکلمات مرتبط(dt):
dtateکلمات مرتبط(dtate):
dteData Terminal Equipmentکامپيوتر : وسيله ترمينال داده
dtestabilityمکروهيت
dtlDiod Transistor Logicکامپيوتر : منطق ميکروالکترونيکى که بر اتصالات ميان ديودهاى نيمه هادى و ترانزيستور استوار است
dtrData Terminal Readyکامپيوتر : امادگى ترمينال داده
dtufeکلمات مرتبط(dtufe):
duکلمات مرتبط(du):
dual agentعامل دو جانبهعلوم نظامى : عامل اطلاعاتى دو جانبه
dual capableجنگ افزار يا وسيله دو کارهعلوم نظامى : وسيله يا جنگ افزارى که دو نوع ماموريت انجام مى دهد
dual capacitorعلوم مهندسى : خازن دوبل
dual carriage wayعلوم نظامى : شاهراه دو طرفه
dual carriageway roadراه با دو شوسه جدامعمارى : راه با دو جاده
dual carriagewayراه ارابه رو دو خطىمعمارى : شوسه دوگانه
dual channel controllerکامپيوتر : کنترل کننده دو کاناله
dual channel sound systemالکترونيک : کانال صوتى دوگانه
dual channel television sound systemالکترونيک : کانال صوتى دوگانه
dual compressorعلوم هوايى : کمپرسور دوتايى
dual crankعلوم مهندسى : ميل لنگ دوبل
dual densityکامپيوتر : تراکم مضاعف
dual disk driveکامپيوتر : گرداننده ديسک دوگانه
dual granulationعلوم نظامى : باروت دو حبه اى
dual ignition systemعلوم هوايى : سيستم احتراق دوتايى
dual ignitionالکترونيک : احتراق دو برقى
dual impressionروانشناسى : برداشت دوگانه
dual in line packageکامپيوتر : بسته درون برنامه اى دو واحدى نوعى پايه متداول که روى ان يک تراشه نصب مى شود
dual indicatorعلوم هوايى : نشاندهنده دوتايى
dual intensityکامپيوتر : تاکيد علائم خاص
dual labor marketبازرگانى : بازار کار دوگانه
dual laneراه دو طرفهعلوم نظامى : راه دو خطه
dual magnetoالکترونيک : مگنت دو برقىعلوم هوايى : مگنتوى دوتايى
dual meetورزش : مسابقه هاى تيمى
dual moralityروانشناسى : دوگانگى اخلاقى
dual nationalityقانون ـ فقه : تابعيت مضاعف
dual personalityروانشناسى : شخصيت دوگانه
dual port ramکامپيوتر : حافظه تسهيم شده
dual price systemبازرگانى : نظام دو قيمتى
dual processorsکامپيوتر : پردازنده هاى دوگانه
dual purpose gun (artill)علوم دريايى : توپ دو کاره
dual sensationروانشناسى : احساس دوگانه
dual sided disk drivesکامپيوتر : گرداننده هاى ديسک دو طرفه
dual tireعلوم مهندسى : لاستيک دوبل
dual y-axis graphکامپيوتر : نمودار با دو محورy
dual-sex therapyروانشناسى : درمان دو جنسيتى
dual-tone hornعلوم مهندسى : بوق با دو صدا
dualistروانشناسى : دوگانه نگر
dualistic dependencyبازرگانى : وابستگى دوگانه
dualistic economyبازرگانى : اقتصاد دوگانه
dualisticمبنى برخداشناس ،دوتاپرست ،دوجزئى
duality principleشيمى : اصل دوگانگى
duality theoremبازرگانى : قضيه دوگانگى
dubbingروغن چرم ،عمل پيراستن
dubheدبهنجوم : الفا - دب اکبرعلوم دريايى : دبه
dubiouslyبطور مشکوک ،بطور نامعلوم
dubiousnessمشکوکى ،نامعلومى
dubitateشبه ،گمان ،چيزنامعلوم ،شک داشتن ،ترديدکردن( از)
dubitationشبه ،گمان ،شک داشتن ،ترديد داشتن( از)
dubitativeترديداميز
duble optionقانون ـ فقه : خيار مشترى و بايع در مورد تغيير دادن مقدار ثمن و مبيع در صورت تغيير ارزش پول
dubleکلمات مرتبط(duble):
duchiکلمات مرتبط(duchi):
duck under and rear takedownيک دست و يک پا( کشتى)ورزش : يک دست و يک پا
duck underسر زير بغل( کشتى)ورزش : سر زير بغل
duck-hookورزش : ضربه پيچدار کوتاه
duckerغوطه زن ،غوطه خور،مرغابى گير
ducking-stoolکرسى اى که زنان بدکار رابدان بسته ودراب پرت کرده غوطه ميدادند
duckingورزش : شکار مرغابى
duckmeatسبزاب ،خزه
duckpinبولينگ با گويهاى کوچک بى سوراخورزش : يا سه گوى در هر بار
ducksکلمات مرتبط(ducks):
ductile ironمعمارى : چدن نشکن
ductility testعلوم مهندسى : ازمايش شکل پذيرى
ductless glandsغده هاى درون ريزروانشناسى : غده هاى بى مجرا
ductlessکلمات مرتبط(ductless):
ductsلوله هاى هوا،دريچه هاى هواکشعلوم نظامى : منفذ هواکش
dud chequeقانون ـ فقه : چک بى محل
dud probabilityعلوم نظامى : درصد احتمال عمل نکردن گلوله يا اصابت نکردن ان
dudsرخت کهنه ،رخت وپخت ،ژنده ،پاره
due at a specified date after sightوعده دار،مدت دارقانون ـ فقه : موجل
due careبازرگانى : مراقبت کافى
due in suspense fileعلوم نظامى : پرونده درخواستهاى منتظر دريافت معلق
due inعلوم نظامى : در شرف ورود
due outخاتمه يافته ،گذشته ،عمر قانونى تمام شدهعلوم نظامى : از وقت مصرف گذشته از وقت گذشته
ductilityقابليت چکش خوارى ،خاصيت انگمى ،خاصيت فتيله شدن ،فتيله وارى ،خاصيت کش امدن ،کش پذيرى ،قابليت کشش ،خاصيت لوله شدن ،نرمى ،نرمش ،شکل پذيرىعلوم مهندسى : نرمىعمران : قابليت کشش قابليت تورقمعمارى : قابليت مفتول شدنشيمى : قابليت مفتول شدنعلوم هوايى : مفتول پذيرى
due billسند بدهىقانون ـ فقه : در CL به اين شکل تنظيم مى شود : بدهى به اقاى ..... مبلغ ..... است که عندالمطالبه پرداخت خواهد شد . تاريخ .... اين سند بر خلاف برات و سفته به حواله کرد قابل پرداخت نيستبازرگانى : برات پرداختنى
due process of the law (us)قانون ـ فقه : تشريفات صحيح قانونى
due to an accidentناشى از يک حادثه
duesديونبازرگانى : عوارض
duettقطعه اى که براى دوخواننده يادونوازنده ساخته باشند
dug inسنگر کنده شده ،استحکاماتعلوم نظامى : سنگر اماده
dug wellچاه دستىعمران : چاهى که با دست حفر شده باشد
dug-outکرجى اى که ازدرخت پوک کرده بسازند،يکجورالونک
dugout dewellingمعمارى : کنده
duily breadنان روزانه ،روزى ،رزق
duilyکلمات مرتبط(duily):
dull finishکاليبر مردهعلوم مهندسى : رخده مرده
dull of aکندفهم
dull of hearingداراى گوش سنگين
dull-brainedکودن ،خرف
dull-eyedتارچشم
dull-headادم کودن ،نادان
dullishکمى کند،اندکى تيره ياکمرنگ
dullyبطور تيره ،از روى کودنى
dulong-petit's lawشيمى : قانون دولون - پتى
dulongکلمات مرتبط(dulong):
dumb agueنوبه دزده
dumb bargeکرجى بى بادبان يابى موتور
dumb chamberاطاق بى روزنه
dumb languageزبان حال ،زبان بى زبانى
dumb lighterعلوم دريايى : - barge
dumb terminalترمينال گنگ ،پايانه صامتکامپيوتر : ترمينال غير هوشمند
dumb vesselعلوم دريايى : شناوه بدون خدمه
dumb wellچاهى که براى کشيدن ابهاى روى زمين کنده ميشود
dumb-bellميله اهنى دوسرگلوله داربراى ورزش
dumb-waiterقفسه اى که طاقچه هاى گردنده دارد،اسباب براى بالابردن ظروف
dumbarton oaks conferenceکنفرانس" دومبارتون اکس" ،کنفرانس منعقده در ساختمان دومبارتون اکس واقع در واشنگتن به سال 1944 که طى ان دولتهاى امريکا،بريتانياقانون ـ فقه : شوروى و چين ضمن مذاکراتى شالوده سازمان ملل متحد را ريختند
dumbartonکلمات مرتبط(dumbarton):
dumblyگنگ وار
dumbnessگنگى ،لالى
dummbbell nebulaابرى دمبلنجوم : سحابى دمبل
dummbbellکلمات مرتبط(dummbbell):
dummy antennaالکترونيک : انتن کمکى
dummy cartridgeفشنگ مشقىعلوم نظامى : فشنگ اموزشى
dummy instructionکامپيوتر : دستورالعمل ساختگى
dummy messageپيام فريبندهعلوم نظامى : پيام دروغى
dummy moduleرويه ساختگىکامپيوتر : برنامه ساختگى
dummy passعلوم مهندسى : معبر کور
dummy rollغلطک کورعلوم مهندسى : نورد کور
dummy runعلوم نظامى : تمرين بدون استفاده از مهمات جنگى
dummy stimuliروانشناسى : محرکهاى ساختگى
dummy variableمتغير تصنعى( ساختگى)کامپيوتر : متغير ساختگىبازرگانى : متغير تصنعى
dump barrowحرخ دستى ،زنبهعلوم مهندسى : خاک کش
dump boxظرف مخصوص زبالهعلوم مهندسى : زباله دان اشغالدان
dump bucketسطل زبالهعلوم مهندسى : سطل اشغال
dump carعلوم مهندسى : ماشين شهردارى
dump slagهالدن شلاکهعلوم مهندسى : سرباره دور ريز
dump valveشير کاهندهعلوم هوايى : شير خروج
dumped rockfillمعمارى : درهم سنگريز
dumpedورزش : پرتاب شده از روى تخته موج با موج
dumperماشين خاک کشىعلوم مهندسى : رفتگر،ماشين حمل زباله کاميون تخليه کنمعمارى : دامپرعلوم هوايى : کاهندهعلوم نظامى : ماشين حمل زباله کاميون تخليه کن
dumpinessخيلى
dumping stoneمعمارى : خرده سنگ
dumptorدمپرعمران : کاميونى با چرخهاى لاستيکى که داراى سرعتى زياد ميباشد و بار خود را در جلو تخليه ميکند
dumptyکلمات مرتبط(dumpty):
dumpy levelتراز دوربين دار
dun-birdيکجوراردک اروپايى که سروگردنش حنايى رنگ است)
duncan testروانشناسى : ازمون دانکن
duncanکلمات مرتبط(duncan):
dunderpateادم کودن ،ادم بيکله
dune sandمعمارى : ماسه بادى
dunesمعمارى : ريگ روان يا تلماسه
dung of birdsچلغوز
dung-beetleسوسک سرگين خور
dunggeonسياه چال ،زندان زيرزمين
dungyزباله اى ،کودى ،پليد
duniteدونيتعمران : نوعى سنگ که پوسته زمين را تشکيل ميدهد
dunk shotورزش : گل ابشارى
dunkrik treatyپيمان دونکرکقانون ـ فقه : معاهده منعقده بين انگلستان و فرانسه به سال 1947 که هدف ان تشريک مساعى دو دولت در صورت تجاوز يا تهديد به تجاوز از طرف المان و نيز برقرارى تماس اقتصادى دايم بود
dunkrikکلمات مرتبط(dunkrik):
dunlinابياى پشت قرمز
dunniteعلوم نظامى : نوعى ماده منفجر حساس
duodecalوابسته بروده اثناعشر
duodecimo(قطع ) کتابى که يک ورق ان يک دوازدهم ورق بزرگ چاپى باشد
duodenal ulcerروانشناسى : زخم اثنى عشر
duodenaryدوازده تايى ،دوازده تادوازده تا
duodenitisاماس روده اثناعشر
duodideزوج ديود،ديود مضاعفعلوم مهندسى : ديود دوبل
duolateral coilالکترونيک : پيچک لانه زنبورى
duolateralکلمات مرتبط(duolateral):
dupableگول خور،ساده لوح ،رنگ کردن ،گول زدن
duplex cableالکترونيک : کابل دو سيمه
duplex fixed-bed millerعلوم مهندسى : دستگاه فرز دوبل
duplex ignitionالکترونيک : احتراق دوگانه
duplex operationکارکرد يا عملکرد دوبلعلوم مهندسى : مکالمه تلفنى دو طرفه
duplex planto-millerعلوم مهندسى : نوعى دستگاه فرز دوپلکس
duplex pressure proportionerعلوم نظامى : مخلوط کن دو فشارى
duplex printingکامپيوتر : چاپ دورو
duplex telegraphyتلگراف دو جهتىالکترونيک : تلگراف دوگانه
duplex telephonyمکالمه تلفنى دو طرفهعلوم مهندسى : گفت و شنود تلفنى
duplex weighting bottleشيمى : بطرى دو دردار توزين
duplex windingالکترونيک : سيم پيچ دو راهه
duplex wireالکترونيک : کابل دو سيمه
duplex wound armatureالکترونيک : ارميچر دو سيم پيچى
duplexerالکترونيک : دستگاه دوراهه
duplexing assemblyالکترونيک : دستگاه دو راهه
duplexing processعلوم مهندسى : فرايند دوپلکس
duplicate (copy)نسخه دومقانون ـ فقه : المثنى
duplicate diskکامپيوتر : disk copying
duplicate serviceعلوم نظامى : سرويس خدماتى دوبله
duplicating latheعلوم مهندسى : ماشين تراش نمونه اى
duplicatingکلمات مرتبط(duplicating):
duplicity theoryروانشناسى : نظريه دو جزيى
dura materروانشناسى : سخت شامه
duraکلمات مرتبط(dura):
durable consumption goodsبازرگانى : کالاهاى مصرفى بادوام
durable materialمواد با عمر زيادعلوم نظامى : مواد غير استهلاکى مواد بادوام زياد
durablesبازرگانى : کالاهاى بادوام
durablyبطور مستمر،بطور مداوم
duraluminالکترونيک : دورالومين
duramenميان درخت
duranceحبس ،محبوسيت ،توقيف
duration curveعمران : معروف به منحنى دبى کلاسه
duration of rainfallمعمارى : مدت بارش
duration of sunshineعمران : ساعات افتابى
durbarدربار
dureتحمل کردن ،بردبارى کردن دربرابر،تن درداغن به
during his absonceدرمدت غيبت او
during his incumbencyدردوره تصدى او
during his tenure of officeدرمدت تصدى او
durkin attackورزش : حمله ديورکين
durkinکلمات مرتبط(durkin):
durstجرات کرد،جرات داشت ،جسارت کرد،زهره داشت
dusepalousداراى دو کاس برگ ،کاسى
dushmannکلمات مرتبط(dushmann):
duskilyتاريک وار،به تيرگى
duskinessتاريکى ،تيرگى
duskishاندکى تاريک ،تيره
dust arresterواحد گردگيرىعلوم مهندسى : گرد گير
dust bowlزيست شناسى : شن روان
dust catcherعلوم مهندسى : گردگير کوره بلند
dust cloud theoryنجوم : نظريه غبارى
dust coalعلوم مهندسى : خاک ذغال
dust collection equipmentعلوم مهندسى : وسايل گردگيرى
dust collectionعلوم مهندسى : گردگيرىشيمى : غبارگيرى
dust collectorجمع کننده گرد و خاکعلوم مهندسى : گردگير
dust devilمعمارى : تنوره ديو
dust ladenخاک گرفتگىعلوم مهندسى : تجمع گرد و غبار
dust maskخاک گير
dust removalتخليه گرد و خاکعلوم مهندسى : گرد گيرى
dust respiratorماسک تنفسىعلوم نظامى : ماسک ضد گرد و غبار
dust separationعلوم مهندسى : جداسازى گرد و غبار
dust wellمعمارى : گرد چال
dust(off)ورزش : پرتاب توپ به منظور عقب راندن توپ زن از پايگاه
dust-binخاکدان ،خاکروبه دان
dust-boxگردپاش
dust-brandلکه اى ازدوده ،سخن زشت
dust-brushگردپاک کن ،گردگير
dust-coatلباس روبراى گرفتن گرد،جامه گردگير
dust-colour(رنگ )خاکى
dust-exhaustعلوم مهندسى : تخليه گرد و خاک
dust-tightالکترونيک : خاک بند
dustilyبطور خاک الود
dustinessکثافت
dusting-brushچوب پر،گردگير
dustingگردگيرى
dustoffعلوم نظامى : وسيله تخليه و حمل مجروحينى که روى هلى کوپتر نصب مى شود
dustproofالکترونيک : دستگاه خاک ناپذير
dustsawعمران : خاک اره
duststormمعمارى : ديوباد
dut of courtممنوع از اينکه دادگاه باظهارارتش رسيدگى مى نمايد
dutکلمات مرتبط(dut):
dutch 200ورزش : بولينگ هلندى با حساب ¹¹2
dutch attackحمله هلندىورزش : دفاع برد
dutch auctionحراج هلندىبازرگانى : حراجى که از قيمت بالا شروع ميشود
dutch courageجراتى که از خوردن نوشابه ايد
dutch goldزرورق بدل
dutch stonewallورزش : ديوار سنگى هلندى
dutchmanهلندىورزش : بازيگر بولينگ هلندى
dutchmansيکجور گل ساعت
dutchwomanزن هلندى
dutiable goodsکالايى که حقوق گمرکى ياعوارض ديگربدان تعلق مى گيرد
duties (custom duties)حقوق گمرکىبازرگانى : تعرفه گمرکى
duties freeبازرگانى : معاف از حقوق گمرکى
duties on buyer's accountبازرگانى : حقوق گمرکى به عهده خريدار است
duties paidبازرگانى : حقوق گمرکى پرداخت شده
dutiesبازرگانى : حقوق
dutifullyاز روى وطيفه شناسى
dutifulnessوظيفه شناسى
dutiosکلمات مرتبط(dutios):
dutterکامپيوتر : فاصله ستونها
duty (on )در حين خدمت ،مشغول انجام وظيفه نگهبانعلوم نظامى : در حال نگهبانى
duty assignmentارجاع شغل ،واگذار کردن وظيفه گماردن به خدمتعلوم نظامى : تعيين محل خدمت شغل دادن
duty branchرسته خدمتىعلوم نظامى : رسته
duty callديدنى ازروى اجبارياوظيفه
duty factorضريب کارالکترونيک : دوره کار
duty handsگروه نگهبانانعلوم دريايى : نگهبانان
duty officerافسر نگهبان ستادعلوم نظامى : افسر مداومتکار ستاد
duty positionشغل ارجاعىعلوم نظامى : محل شغلى
duty rosterلوحه نگهبانىعلوم نظامى : دفتر وقايع نگهبانى يا دفتر نوبت نگهبانى
duty shipعلوم دريايى : - active mission ship
duty stationعلوم نظامى : محل خدمت
duty statusعلوم نظامى : وضعيت خدمتى
duty to godوظيفه شخص نسبت به خدا
duty with troops (troop units)در يکان رزمى خدمت کردنعلوم نظامى : شغل رزمى گرفتن
duty-paidگمرک شده ،گمرک پرداخته
dvorak keyboardکامپيوتر : صفحه کليد دووراک
dvorakکلمات مرتبط(dvorak):
dwarf bulkheadعلوم دريايى : ديوارک
dwarf dudجنگ افزار هسته اى عمل نکردهعلوم نظامى : بمب اتمى عمل نکرده
dwarf starنجوم : ستاره کوتوله
dwarfishکوتاه ( قد) ،کوتوله مانند
dwarfishnessقدکوتاهى ،کوتاهى
dwarfismروانشناسى : کوتولگى
dwell at (on)اتش را ادامه دادن ،تا دستور ثانوى بمباران کردن ،به تيراندازى ادامه دادنعلوم نظامى : تير مداوم
dwell idling timeعلوم مهندسى : زمان هرزگردى
dwellerساکن ،مقيم
dwellersسکنهقانون ـ فقه : ساکنين
dwelling constructionخانه سازىمعمارى : اپارتمان سازى
dwelling houseمنزل مسکونىعلوم مهندسى : خانه مسکونىقانون ـ فقه : در CL در قوانين مربوط به هتک حرمت منازل و ورود در شب به منازل به قصد ارتکاب جرم مطرح مى شود و عبارت از محلى است که عملا "و بالفعل محل سکنى باشد و يا از ملحقات عرفى محل سکنى محسوب شود
dwelling roomمعمارى : اطاق نشيمن
dweltساکن بود ( ياشد) ،منزل داشت ،منزل کرد،زندگى کرد
dwi chookورزش : پشت پاشنه پا
dwiکلمات مرتبط(dwi):
dwieo chagiورزش : ضربه هاى پرشى پا
dwieoکلمات مرتبط(dwieo):
dwit koobiورزش : نشستن به عقب
dwitکلمات مرتبط(dwit):
dwonکلمات مرتبط(dwon):
dy drawing lotsبه طريق قرعه ،قرعه کشيدنقانون ـ فقه : استقراع
dyکلمات مرتبط(dy):
dyadic unitروانشناسى : واحد دو عضوى
dye laserشيمى : ليزر رنگينه اى
dye markerفشفشهعلوم نظامى : فشفشه نشان کننده
dye vatعلوم مهندسى : رنگهاى خمره اى
dye-houseرنگرزخانه
dye-stuffرنگ ،ماده رنگى ،جوهر
dye-woodچوبى که ازان رنگ ميگيرند
dye-worksرنگرزخانه ،صباغ خانه
dyedرنگ کردن ،رنگ زدن
dyeing vatشيمى : خم رنگرزى
dyeingرنگرزىشيمى : رنگرزى
dyers-weedاسپرک ،زرير
dyersکلمات مرتبط(dyers):
dyesکلمات مرتبط(dyes):
dying declarationsاظهارات پيش از فوت ،در CL اظهاراتى را گويند که شخص مشرف به موت پس از اطمينان از قريب الوقوع بودن مرگ خود که مالا "به راستگويى وادارش مى کندقانون ـ فقه : بيان نمايد
dymanic balanceعلوم هوايى : تعادل پويا
dymanicقوه محرک ،نيروى جنباننده
dynameterاسباب سنجش قوه دوربين
dynamic address translateمترجم نشانى پوياکامپيوتر : مترجم ادرس پويا
dynamic address translationکامپيوتر : ترجمه پوياى ادرس
dynamic analisisتجزيه و تحليل پوياى اقتصادىقانون ـ فقه : تجزيه و تحليل وقايع اقتصادى با در نظر گرفتن تغييرات گذشته و حال و احتمالا "اينده
dynamic analysisتحليل پويابازرگانى : تحليل ديناميک
dynamic balanceعمران : تعادل و توازن حرکتى
dynamic balayحمايت متحرک( کوهنوردى)ورزش : حمايت متحرک
dynamic brakingترمز ديناميکىالکترونيک : ترمز واکنشى
dynamic characteristicالکترونيک : مشخصه ديناميک
dynamic conditionقانون ـ فقه : شرايط و مقتضيات پوياى اقتصادى تغيير شرايط اقتصادى ناشى از تحول سليقه تقاضا کنندگان و هزينه و مخارج توليد و نسبت جمعيت
dynamic contractionورزش : انقباض هم تنش
dynamic convergenceالکترونيک : همگرايى ديناميک
dynamic damperعلوم هوايى : مستهلک کننده ديناميکى
dynamic economyاقتصاد پوياقانون ـ فقه : اقتصاد متحرکبازرگانى : اقتصاد پويا
dynamic equilibriumتعادل ديناميکىشيمى : تعادل پوياروانشناسى : تعادل پويابازرگانى : تعادل پويا
dynamic expanderعلوم مهندسى : بسط دهنده ديناميکى
dynamic factorعلوم هوايى : ضريب ديناميکى
dynamic latticeروانشناسى : شبکه پويشى
dynamic liftعلوم هوايى : براى ديناميکى
dynamic linkکامپيوتر : پيوند پويا
dynamic loadعمران : بار جنبشىمعمارى : بار دينامىعلوم هوايى : بار پويا
dynamic loadingعمران : بارگذارى جنبشى
dynamic loudspeskerالکترونيک : بلند گوى ديناميک
dynamic luminous sensitivityالکترونيک : حساسيت نورى ديناميک
dynamic microphoneالکترونيک : ميکروفون ديناميکى
dynamic modelالگوى پويابازرگانى : مدل پويا
dynamic pressureفشار ديناميکىعلوم هوايى : فشار پوياعلوم نظامى : فشار محرکه درونى
dynamic programmingبرنامه نويسى پوياکامپيوتر : برنامه سازى پويابازرگانى : برنامه ريزى پويا
dynamic ramحافظه با دسترسى پويا،حافظه پوياکامپيوتر : حافظه دستيابى تصادفى پويا
dynamic random access memoryکامپيوتر : حافظه دستيابى مستقيم پويا
dynamic relationروابط ميان جوهروعرض ياعلت و معلول
dynamic schedulingکامپيوتر : زمان بندى پويا
dynamic sensitivityالکترونيک : حساسيت ديناميک
dynamic simulation languageکامپيوتر : زبان شبيه سازى پويا
dynamic stabilityعلوم هوايى : تعادل پويا
dynamic storage allocationتخصيص انباره پوياکامپيوتر : تخصيص حافظه پويا
dynamic strengthعلوم مهندسى : مقاومت ديناميکى
dynamic systemسيستم پوياروانشناسى : نظام پويازيست شناسى : سازگان پويا
dynamic traitروانشناسى : ويژگى پويشى
dynamic viscosityگرانروى مطلقشيمى : گرانروى مکانيکى
dynamical variableشيمى : متغير ديناميکى
dynamicalکلمات مرتبط(dynamical):
dynamiterبکاربرنده ديناميت( براى شورش)
dynamizeنيرودادن ،قوه( دارويى را )افزودن
dynamniteمعمارى : ديناميت
dynamo armatureعلوم مهندسى : ارميچر دينام
dynamo sheetعلوم مهندسى : ورق دينامو
dynamo-battery ignition unitعلوم مهندسى : سيستم جرقه زنى دينام - باطرى
dynamo-magnetoعلوم مهندسى : مگنتوى دينام
dynamographروانشناسى : نيرونگار
dynamometer instrumentالکترونيک : توان سنج برقى
dynamometerنيروسنجعلوم مهندسى : نيرو سنجروانشناسى : نيروسنجورزش : نيروسنج ،قدرت موتور سنج اتومبيلعلوم هوايى : وسيله اندازه گيرى توان شفت
dynamometryنيروسنجى
dynamotorالکترونيک : ديناموتور
dynasticalسلسله اى ،وابسته بيک سلسله پادشاهان
dynatron characteristicالکترونيک : اثر ديناترون
dynatron effectالکترونيک : اثر ديناترون
dynatronکلمات مرتبط(dynatron):
dyneدين( واحد نيرو)الکترونيک : دينمعمارى : دينروانشناسى : دينعلوم هوايى : دين
dynodeالکترونيک : کاتد ثانوى
dynomic contractionورزش : انقباض پويا
dynomicکلمات مرتبط(dynomic):
dynomometerالکترونيک : توان سنج
dysacousiaروانشناسى : سر و صدا گريزى
dysaesthesiaاختلال حواس جسمانى
dysarthriaروانشناسى : نارساگويى عضوى
dysbasiaروانشناسى : نارساگامى
dysbuliaروانشناسى : اختلال اراده
dyscalculia (acalculia)روانشناسى : محاسبه پريشى
dyscalculiaکلمات مرتبط(dyscalculia):
dyseneiaروانشناسى : زبان پريشى کرى زاد
dysentericزحيرى ،دچار زحير
dysenthesiaروانشناسى : نارسايى حس درد
dysgeusiaروانشناسى : نارسايى چشايى
dysgraphiaروانشناسى : نوشتارپريشى
dyskinesia (akinesia)روانشناسى : حرکت پريشى
dyskinesiaکلمات مرتبط(dyskinesia):
dyslaliaروانشناسى : گفتارپريشى
dyslexia (alexia)روانشناسى : خوانش پريشى
dyslexiaکلمات مرتبط(dyslexia):
dyslogiaروانشناسى : گفتارپريشى فکرى
dysmenorrh(o)eaروانشناسى : اختلال قاعدگى
dysmenorrhعسرالطمث ،طمث با درد زير،شکم
dysmenorrhoeaعسرالطمث ،طمث بادردزيردل
dysmetriaروانشناسى : اختلال حرکتى - تخمينى
dysmnesiaروانشناسى : نارسايى حافظه
dyspareuniaروانشناسى : مقاربت دردناک
dysphemiaروانشناسى : گفتارپريشى
dysphrasiaروانشناسى : زبان پريشى نحوى
dysplasiaروانشناسى : بى قوارگى
dysplastic typeروانشناسى : سنخ بى قواره
dysplasticکلمات مرتبط(dysplastic):
dyspnoeaعسرالنفس ،نفس تنگه
dyspnoeicمربوط به نفس تنگه ،(کسى ) که دچارتنگه نفس است
dyspraxiaروانشناسى : کنش پريشى
dysprosiumsymb: Dyشيمى : ديسپروزيم
dysrhythmiaروانشناسى : بى نظمى
dystaxiaرعشه در ماهيچه ها،رعشه عضلات
dysthymiaروانشناسى : افسرده خويى
dysthymicروانشناسى : افسرده خو
dystoniaاختلال کشيدگى طبيعى عضلانىروانشناسى : اختلال تونوس
dystonicکلمات مرتبط(dystonic):
dystrophic nutritionزيست شناسى : تغذيه دش بار
dystrophicکلمات مرتبط(dystrophic):
dystrophyسوء تغذيهروانشناسى : پلاسيدگى عضلانى
dysuryپيشاب فشاردار،قبض بول
D رومي‌.
D حرف‌ چهارم‌ الفباي‌ انگليسي‌، علامت‌ عدد 05 در اعداد
D Flip Flop الاكلنگ‌ نوع‌ دي‌.
Dab تر كردن‌، كهنه‌ را نم‌ زدن‌، با چيزنرمي‌ كسي‌ رازدن‌ يا
Dab نوازش‌ كردن‌، اندكي‌، قط‌عه‌، تكه‌، اهسته‌ زدن‌.
Dabber نم‌ زدن‌، ضربه‌ زدن‌، رنگ‌ زدن‌، الت‌ نم‌ زدن‌.
Dabble رنگ‌ پاشيدن‌، نم‌ زدن‌، (كم‌كم‌) تر كردن‌، دراب‌ شلپ‌ شلپ‌
Dabble كردن‌، سرسري‌ كاركردن‌، بط‌ور تفريحي‌ كاري‌ راكردن‌.
Dabchick (ج‌.ش‌) اسفرود بي‌ دم‌ يا مرغابي‌ شانه‌ بسر.
Dacha خانه‌ ييلاقي‌، ويلا.
Dacron نام‌ تجارتي‌ الياف‌ مصنوعي‌، پارچه‌ داكرون‌.
Dactyl بلند و دو هجاي‌ بعدي‌ ان‌ كوتاه‌باشد.
Dactyl انگشت‌، (درشعر) كلمه‌اي‌ داراي‌ سه‌ هجا كه‌ هجاي‌ اول‌
Dactylus (ج‌.ش‌.) بند يا مفصل‌ بزرگ‌ پاي‌ حشرات‌.
Dad (در زبان‌ كودكانه‌) بابا، باباجان‌، اقاجان‌.
Daddy (ز.ع‌.- عنوان‌ خودماني‌ dad) بابا.
Daedalus جزيره‌ كرت‌ را ساخت‌.
Daedalus (افسانه‌يونان‌) نام‌ معماري‌ كه‌ ساختمان‌ پرپيچ‌ و خم‌
Daemon (افسانه‌يونان‌) خدايي‌ كه‌ داراي‌ قوه‌ خارق‌العاده‌ بوده‌،
Daemon ديو، جني‌، شيط‌ان‌، روح‌ پليد، اهريمن‌.
Daff ضعيف‌النفس‌، ساده‌ دل‌، ترسو، خود را به‌ ناداني‌ زدن‌.
Daffodil (گ‌.ش‌.) نرگس‌ زرد.
Daffy (ز.ع‌) سفيه‌، احمق‌.
Daft ارام‌، فروتن‌، احمق‌.
Dag قسمت‌ تيز هر چيزي‌ كه‌ اويخته‌ باشد، نوك‌ فلزي‌ بندكفش‌،
Dag پولك‌.
Daggar خنجر، كارد.
Dagger Operation عمل‌ خنجري‌.
Dahlia (گ‌.ش‌.) گل‌ كوكب‌.
Daily روزانه‌، روزبروز، روزنامه‌ يوميه‌، بط‌ور يوميه‌.
Daimon (افسانه‌يونان‌) خدايي‌ كه‌ داراي‌ قوه‌ خارق‌العاده‌ بوده‌،
Daimon ديو.
Daintily ظ‌ريفانه‌، بط‌ور شيك‌.
Daintiness ظ‌رافت‌، شيكي‌، سليقه‌ باذوق‌ لط‌يف‌.
Dainty هر چيز ظ‌ريف‌ و عالي‌، گوشت‌ يا خوراك‌ لذيذ، مط‌بوع‌.
Daiquiri مشروب‌ مخلوط‌ از شراب‌ واب‌ پرتقال‌ و شكر.
Dairy ميكند.
Dairy شير بندي‌، لبنياتي‌، قسمتي‌از مزرعه‌ كه‌ لبنيات‌ تهيه‌
Dairy Breed احشام‌ لبنياتي‌.
Dairy Cattle احشام‌ لبنياتي‌.
Dairy Farm مزرعه‌ يا كارخانه‌ لبنيات‌ سازي‌.
Dairying توليد و فروش‌ لبنيات‌.
Dairyman شير فروش‌، لبنيات‌ فروش‌.
Dais بالاي‌ تخت‌ پادشاه‌.
Dais سكوب‌ مخصوص‌ جلوس‌ اشخاص‌ برجسته‌، سايبان‌ يا اسمانه‌
Daisy (گ.ش‌.) گل‌ مرواريد، گل‌ افتاب‌ گردان‌.
Daisy Ham قسمتي‌ از گوشت‌ يا استخوان‌ دود داده‌ شانه‌ خوك‌.
Dale دره‌ كوچك‌، حفره‌، خليج‌ و غيره‌، ماهور.
Dalesman دره‌ نشين‌.
Dalliance تفريح‌ و بازي‌ از روي‌ هوسراني‌، ط‌فره‌.
Dallier ط‌فره‌زن‌، وراج‌.
Dally وقت‌ را ببازي‌ گذراندن‌، ط‌فره‌زدن‌، تاخير كردن‌.
Dalmatian اهل‌ دالماسي‌ (ج‌.ش‌.) نوعي‌ سگ‌ بزرگ‌.
Dam سد، اب‌ بند، بند، سد ساختن‌، مانع‌ شدن‌ ياايجاد مانع‌
Dam كردن‌، محدود كردن‌.
Damage اسيب‌.
Damage زيان‌، خسارت‌، گزنده‌، غرامت‌، معيوب‌ كردن‌، زيان‌ زدن‌،
Damage خسارت‌، خسارت‌ زدن‌.
Damaging اسيب‌ اور، زيان‌ اور و مضر، خسارت‌ اور.
Damascene دمشقي‌، شامي‌، مرصع‌ كردن‌، زرنشان‌ كردن‌.
Damascus دمشق‌.
Damask حرير گلدار ومشجر، گلدار كردن‌.
Damask Rose (گ‌.ش‌.) گل‌ محمدي‌.
Dame بانو، خانم‌، بي‌بي‌، كدبانو، مديره‌.
Damn لعنت‌ كردن‌، لعنت‌، فحش‌، بسيار، خيلي‌.
Damnable لعنتي‌.
Damnation لعن‌، لعنت‌ شدگي‌.
Damnatory لعنت‌ اميز.
Damned دوزخي‌، جهنمي‌، ملعون‌.
Damnify خسارت‌ زدن‌، صدمه‌ زدن‌.
Damosel دوشيزه‌، خدمتكار.
Damozel دوشيزه‌، خدمتكار.
Damp نم‌، رط‌وبت‌، دلمرده‌ كردن‌، حالت‌ خفقان‌ پيدا كردن‌،
Damp مرط‌وب‌ ساختن‌.
Dampen رط‌وبت‌ پيدا كردن‌، مرط‌وب‌ ك‌ردن‌، افسرده‌ شدن‌.
Dampen خفه‌ كردن‌، خفه‌ شدن‌، تعديل‌ كردن‌.
Damper خفه‌ كن‌، تعديل‌ كننده‌.
Damper خفه‌ كن‌، نم‌ زن‌، الت‌ ميزان‌ كردن‌ جريان‌ هوا، عايق‌.
Damping خفگي‌، تخفيف‌، تعديل‌.
Dampness نمسازي‌، رط‌وبت‌.
Damsel دوشيزه‌، خدمتكار.
Damselfly (ج‌.ش‌.) سنجاقك‌.
Damson (گ‌.ش‌.) الو.
Dance رقصيدن‌، رقص‌.
Dancer رقاص‌.
Dancy سرحال‌، متمايل‌ به‌ رقص‌.
Dandelion (گ‌.ش‌.) قاصدك‌ (گياه‌ خودرو و داراي‌ گلهاي‌ زرد روشن‌).
Dander سوخته‌ وخاكستر شده‌، شوره‌ سر، خشم‌ وغضب‌، هرزه‌ گرد.
Dandify شيك‌ پوشي‌ كردن‌، جلف‌ بودن‌، زيور زدن‌.
Dandle بالا و پايين‌ انداختن‌، نوازش‌ كردن‌.
Dandruff شوره‌ سر.
Dandy شيك‌ پوش‌، خوش‌ لباس‌، خوش‌ تيپ‌، فوكولي‌.
Dandyism شيك‌ پوشي‌، توجه‌ زياد به‌ لباس‌.
Dane دانماركي‌، اهل‌ دانمارك‌، يك‌ نوع‌ سگ‌.
Danger خط‌ر.
Dangle اويزان‌ بودن‌، اويزان‌ كردن‌، اويختن‌، اويزان‌.
Dangler اويزان‌، دنبال‌ رو.
Danish دانماركي‌.
Dank نمناك‌، مرط‌وب‌ و سرد، مرط‌وب‌ كردن‌.
Danseuse رقاصه‌، رقاصه‌ بالت‌.
Dantesque منسوب‌ به‌ دانته‌.
Daphne [افسانه‌ يونان‌] حوري‌ دريايي‌، دافنه‌.
Dapper تميز، شيك‌، زنده‌ دل‌، زرنگ‌.
Dapple خالخال‌ كردن‌، چيزي‌ با نقاط‌ رنگارنگ‌، حيواني‌ كه‌ بدنش‌
Dapple خالخال‌ باشد، خال‌، لكه‌، ابري‌، ابرش‌.
Dardanelles تنگه‌ داردانل‌.
Dare بمبارزه‌ ط‌لبيدن‌، شهامت‌، يارايي‌.
Dare يارا بودن‌، جرات‌ كردن‌، مبادرت‌ بكار دليرانه‌ كردن‌،
Daredevil بي‌ باك‌، بي‌ پروا، متهور.
Daresay با جرات‌ گفتن‌ (چيزي‌)، اعتقاد داشتن‌[به‌].
Daring يارايي‌، جسور، متهور، جرات‌، شهامت‌، پردلي‌.
Dark تاريك‌، تيره‌، تيره‌ كردن‌، تاريك‌ كردن‌.
Dark Ages (sega elddim=) ادوار تاريك‌ [يعني‌ قرون‌ وسط‌ي‌ ].
Dark Horse بردن‌ مسابقه‌ را كمتر دارد، برنده‌ غيرمترقبه‌.
Dark Horse [دراسب‌ دواني‌] اسبي‌ كه‌ قدرتش‌ معلوم‌ نيست‌ و شانس‌
Darken تاريك‌ شدن‌، تاريك‌ كردن‌.
Darkener تيره‌ كننده‌، تاريك‌ كننده‌.
Darkish نسبتا تاريك‌.
Darkle در تاريكي‌ پنهان‌ شدن‌، تيره‌، تاريك‌.
Darkling در تاريكي‌، در تيرگي‌، [ در شعر ] تاريك‌.
Darkroom [ در عكاسي‌ و غيره‌] تاريك‌ خانه‌.
Darksome اندك‌ي‌ تيره‌ (شاعرانه‌)، گرفته‌.
Darling محبوب‌، عزيز.
Darn رفوكردن‌، رفو، لعنتي‌، فحش‌.
Darnel [ گ‌.ش‌.] لوليم‌ سيخـكي‌، چچم‌.
Darning Needle سوزن‌ رفوگري‌، سنجاقك‌.
Dart زوبين‌، نيزه‌، تير، بسرعت‌ حركت‌ كردن‌، حركت‌ تند، پيكان‌
Dash بسرعت‌ رفتن‌، بسرعت‌ انجام‌ دادن‌، فاصله‌ ميان‌ دو حرف‌،
Dash اين‌ علامت‌ [ ـ ]، بشدت‌ زدن‌، پراكنده‌ كردن‌.
Dash خط‌ تيره‌.
Dashboard (اتومبيل‌) داشبورد.
Dasher ادم‌ خودنما.
Dashing بي‌ پروا، زنده‌ دل‌، جذاب‌، بي‌باك‌.
Dastard ادم‌ دون‌ وپستي‌ كه‌ از خط‌ر مي‌گريزد، نامرد، جبون‌.
Dasyure [ج‌.ش‌.] دله‌ كيسه‌دار.
Data دانسته‌ها.
Data [صورت‌ جمع‌ كلمه‌ mutad] مفروضات‌، اط‌لاعات‌، سوابق‌،
Data داده‌، داده‌ ها.
Data Acquisition اكتساب‌ داده‌ ها.
Data Analysis داده‌ كاوي‌، تحليل‌ داده‌ها.
Data Attribute صفت‌ داده‌ ها.
Data Bank بانك‌ داده‌ ها.
Data Base پايگاه‌ داده‌ ها.
Data Base Management مديريت‌ پايگاه‌ داده‌ها.
Data Carrier داده‌ بر، حامل‌ داده‌ ها.
Data Cell ياخته‌ داده‌.
Data Center مركز داده‌ها.
Data Channel مجراي‌ داده‌ها.
Data Collection جمع‌ اوري‌ داده‌ ها.
Data Communication ارتباط‌ داده‌اي‌.
Data Compaction داده‌ فشاري‌، فشردگي‌ داده‌ ها.
Data Compression متراكم‌ سازي‌ داده‌ ها.
Data Control كنترل‌ داده‌ ها.
Data Conversion تبديل‌ داده‌ ها.
Data Display داده‌ نما، داده‌ نمايي‌.
Data Display Unit واحد داده‌ نما.
Data Element عنصر داده‌.
Data Entry ثبت‌ داده‌ ها.
Data Flow گردش‌ داده‌ ها، روند داده‌ ها.
Data Format قالب‌ داده‌ها.
Data Gathering گرد اوري‌ داده‌ ها.
Data Handling داده‌ گرداني‌.
Data Hierarchy سلسه‌ مراتب‌ داده‌ ها.
Data Item قلم‌ داده‌.
Data Level سط‌ح‌ داده‌.
Data Link پيوند داده‌ اي‌.
Data Management مديريت‌ داده‌ها.
Data Medium داده‌ رسان‌، رسانه‌ داده‌ها.
Data Organization سازمان‌ داده‌ها.
Data Preparation داده‌ امايي‌، امايش‌ داده‌ ها.
Data Processing داده‌ پردازي‌، پردازش‌ داده‌ ها.
Data Processing Center مركز داده‌ پردازي‌.
Data Processor داده‌ پرداز، پردازنده‌ داده‌ها.
Data Recorder داده‌ نگار، ضباط‌ داده‌ها.
Data Recording داده‌ نگاري‌، ضبط‌ داده‌ها.
Data Reduction داده‌ كاهي‌، تقليل‌ داده‌ها.
Data Retrieval بازيابي‌ داده‌ها.
Data Section بخش‌ داده‌ ها.
Data Set دادگان‌، مجموعه‌ داده‌ها.
Data Statement حكم‌ داده‌اي‌.
Data Structure ساخت‌ داده‌ها.
Data Termianl پايانه‌ داده‌اي‌.
Data Transducer مبدل‌ داده‌ها.
Data Transfer انتقال‌ داده‌ها.
Data Transfer Rate سرعت‌ انتقال‌ داده‌ها.
Data Transmission مخابره‌ داده‌ها.
Data Unit واحد داده‌، واحدداده‌ها.
Datable تاريخ‌ گذاردني‌، قابل‌ تعيين‌ تاريخ‌.
Datamation خودكاري‌ براساس‌ داده‌ها.
Dataphone تلفن‌ داده‌اي‌.
Date تاريخ‌، تاريخ‌ گذاشتن‌.
Date مدت‌ معين‌ كردن‌، سنه‌.
Date خرما، درخت‌ خرما، نخل‌، تاريخ‌، زمان‌، تاريخ‌ گذاردن‌،
Dateable تاريخ‌ گذاردني‌، قابل‌ تعيين‌ تاريخ‌.
Dated مورخ‌، تاريخ‌ دار.
Dateline محل‌ تاريخ‌ گذاري‌ (در بالاي‌ صفحه‌)، تاريخ‌ گذاري‌.
Datepalm درخت‌ خرما.
Dative (د.) حالت‌ مفعولي‌ غيرصريح‌ حقيقي‌، حالت‌ مفعولي‌،
Dative اعط‌ايي‌، انتصابي‌، حالت‌ برايي‌.
Datum ماخذ، اط‌لاع‌.
Datum داده‌.
Datura (گ‌.ش‌.) داتوره‌، تاتوره‌.
Daub اندودن‌، ماليدن‌، ناشيانه‌ رنگ‌ زدن‌.
Daubery نقاشي‌ بد.
Daubry نقاشي‌ بد.
Daughter دختر.
Daughtren دختر.
Daugter In Law عروس‌ (يعني‌ زن‌ پسر شخص‌).
Daunt رام‌ كردن‌، ترساندن‌، بي‌ جرات‌ كردن‌.
Dauphin عنوان‌ پسر ارشد پادشاه‌ فرانسه‌.
Dautless بي‌ پروا، بي‌ باك‌، نترس‌.
Davenport يكنوع‌ ميزتحرير ظ‌ريف‌، (امر.) نيمكت‌ راحتي‌.
David داود.
Davit لنگركش‌، كرجي‌ بلندكن‌.
Davy فانوس‌ بدون‌خط‌ر مخصوص‌ معادن‌.
Daw مرغي‌ شبيه‌ كلاغ‌، ادم‌ كند و تنبل‌، بيدار كردن‌.
Dawdle بيهوده‌ وقت‌ گذراندن‌، اتلاف‌ وقت‌، اهمال‌ كار.
Dawn فجر، سپيده‌ دم‌، ط‌لوع‌، اغاز، اغاز شدن‌.
Day روز، يوم‌.
Day Laborer كارگر روز مزد، روز كارگر.
Day Nursery كودكستان‌.
Day Nursery بچه‌ داري‌ در روز (براي‌ مادراني‌ كه‌ بكار مشغولند)،
Day Of Atonement (ruppik moy=) يوم‌ كيپور، روز كفاره‌.
Daybook دفتر روزنامه‌، دفتر ثبت‌ وقايع‌ روزانه‌.
Daybreak صبح‌، سپيده‌ دم‌، بامداد.
Daydawn صبح‌، سپيده‌ دم‌، بامداد.
Daydream خيال‌ باط‌ل‌، افكار پوچ‌، خيال‌ باط‌ل‌ كردن‌.
Daydreamer خيال‌ باف‌.
Daylight روشني‌ روز، روز روشن‌، روشن‌ كردن‌.
Daylily (گ‌.ش‌.) سوسن‌ يك‌ روزه‌.
Daylit روشني‌ روز، روز روشن‌، روشن‌ كردن‌.
Daystar ستاره‌ بامداد، خورشيد.
Daytide روز، هنگام‌ روز، مدت‌ روز.
Daytime روز، هنگام‌ روز، مدت‌ روز.
Daze گيج‌ كردن‌، خيرگي‌، (دراثرضربت‌ يا سرما ويا نور زياد
Daze وغيره‌).
Dazzle خيره‌ كردن‌، تابش‌ يا روشني‌ خيره‌ كننده‌.
Dc Coupling جفت‌ شدگي‌ جريان‌ مستقيم‌.
Dday روز شروع‌ بكاري‌، اولين‌ روز اغاز بكار.
De Escalate تشنج‌ زدايي‌ كردن‌، محدود ساختن‌.
De Escalation تشنج‌ زدايي‌، محدود سازي‌.
De Novo مجددا، از سر نو.
De Rigueur از نظ‌ر سنتي‌ يا اخلاقي‌ الزام‌ اور، اجباري‌.
Deacon سرود مذهبي‌ قرائت‌ كردن‌.
Deacon شماس‌، خادم‌ كليسا كه‌ به‌ كشيش‌ يا اسقف‌ كمك‌ ميكند،
Deactivate نا كنشگر كردن‌، ناكنش‌ ور كردن‌، بي‌ اثر كردن‌، بي‌
Deactivate خاصيت‌ كردن‌، از اثر انداختن‌.
Deactivation بي‌ اثر سازي‌.
Dead مرده‌، بي‌ حس‌، منسوخ‌، كهنه‌، مهجور.
Dead Center مركز سكون‌ و بي‌ حركتي‌ (در ماشين‌).
Dead End انتهاي‌ بسته‌ لوله‌ اب‌ يا مجرا، بن‌ بست‌.
Dead End بن‌ بست‌.
Dead Halt توقف‌ مط‌لق‌.
Dead Heat مسابقه‌اي‌ كه‌ در ان‌ چند نفر برنده‌ مي‌ شوند.
Dead Letter قانون‌ منسوخ‌، نامه‌ غير قابل‌ توزيع‌.
Dead Load پايه‌ پل‌، شاسي‌ اتومبيل‌، وزن‌ ثابت‌ و متعلقات‌ ان‌.
Dead March اهنگ‌ عزا.
Dead Space فضاي‌ مرده‌، فضاي‌ راكد.
Deadbeat زدن‌ ضربه‌ بدون‌ برگشت‌ وعكس‌العمل‌، داراي‌ سكون‌.
Deaden خرف‌ كردن‌، بي‌ حس‌ و بي‌ روح‌ كردن‌، بي‌ جان‌ شدن‌.
Deadhead كسيكه‌ بدون‌ بليط‌ سوار(ترن‌ و غيره‌) شود، بي‌ بليط‌ سفر
Deadhead كردن‌.
Deadline ضرب‌العجل‌، فرجه‌.
Deadliness مهلكي‌، كوشندگي‌.
Deadlock ايجاد گردد، وقفه‌، بي‌تكليفي‌، دچار وقفه‌ يا بي‌تكليفي‌
Deadlock شدن‌، بن‌ بست‌.
Deadlock حالت‌ عدم‌ فعاليتي‌ كه‌ در اثر وجود دو نيروي‌ متعادل‌
Deadlock بن‌بست‌.
Deadly مهلك‌، كشنده‌، قاتل‌.
Deadly Sin گناه‌ كبيره‌.
Deadpan قيافه‌ خشك‌ و بي‌ روح‌، قيافه‌ خشك‌ و بي‌ روح‌ داشتن‌.
Deadweight سنگيني‌ وزن‌، جسم‌ بي‌ حركت‌.
Deadwood شاخه‌ خشكيده‌ درخت‌.
Deaf كر، فاقد قوه‌ شنوايي‌.
Deaf Mute كر و لال‌.
Deafen كر كردن‌، كر شدن‌.
Deal مقدار، اندازه‌، قدر، حد، معامله‌ كردن‌، سر و كار
Deal داشتن‌ با، توزيع‌ كردن‌.
Dealate حشره‌ بدون‌ بال‌.
Dealated (ج‌.ش‌.) بدون‌ بال‌.
Dealation بي‌ بالي‌.
Dealer دلال‌، دهنده‌ ورق‌، فروشنده‌، معاملات‌ چي‌.
Dealing دوستانه‌ يا بازرگاني‌، خريد وفروش‌ و معامله‌، ط‌رز
Dealing تقسيم‌(هدايا يا ورق‌ بازي‌ وغيره‌)، مكاتبات‌ و ارتباط‌
Dealing رفتار، رفتار، سر وكار داشتن‌.
Deallocate بازستادن‌، ازاد كردن‌.
Deallocation بازستاني‌، ازاد سازي‌.
Dealt مقدار، اندازه‌، قدر، حد، معامله‌ كردن‌، سر و كار
Dealt داشتن‌ با، توزيع‌ كردن‌.
Dean رئيس‌، رئيس‌ كليسا يا دانشكده‌، ريش‌ سفيد.
Deanship مقام‌ رياست‌ دانشكده‌ يا كليسا.
Dear گران‌ كردن‌.
Dear عزيز، محبوب‌، گرامي‌، پرارزش‌، كسي‌ را عزيز خط‌اب‌ كردن‌،
Dearly بط‌ور عزيز، گران‌.
Dearth كميابي‌ و گراني‌، قحط‌ و غلا، كمبود.
Deasil متمايل‌ بط‌رف‌ راست‌، ط‌رف‌ راست‌.
Deat Benefit ميدهد، مقرري‌.
Deat Benefit وظ‌يفه‌ يا پولي‌ كه‌ كارفرما بعيال‌ و اولاد كارگر متوفي‌
Death مرگ‌، درگذشت‌، فوت‌.
Death Duties ماليات‌ بر ارث‌.
Death Duty ماليات‌ بر ارث‌.
Death Mask قيافه‌ مرده‌، ماسك‌ صورت‌ مرده‌.
Death Point نقط‌ه‌ مرگ‌.
Death Warrant حكم‌ اعدام‌.
Death's Head جمجمه‌ مرده‌(كه‌ نشانه‌ فنا و مرگ‌ است‌).
Deathbed بستر مرگ‌.
Deathblow ضربت‌ مهلك‌.
Deathful مرگبار.
Deathlike مرگبار.
Deathly مهلك‌، فاني‌، مرگ‌ وار.
Deathsman دژخيم‌، جلاد.
Debacle افتضاح‌، سقوط‌ ناگهاني‌ حكومت‌ و غيره‌، سرنگوني‌.
Debar مانع‌ شدن‌، بازداشتن‌، ممنوع‌ كردن‌.
Debark پوست‌ درخت‌ را كندن‌، (مج.) پوست‌ كندن‌ از.
Debarkation كندن‌ پوست‌ درخت‌.
Debarment ممانعت‌، جلوگيري‌.
Debase مقام‌ كسي‌ را پايين‌ بردن‌، پست‌ كردن‌.
Debasement پستي‌.
Debatable قابل‌ بحث‌، قابل‌ مناظ‌ره‌، مورد دعوا، قابل‌ گفتگو.
Debate بحث‌، مذاكرات‌ پارلماني‌، منازعه‌، مناظ‌ره‌ كردن‌،
Debate مباحثه‌ كردن‌.
Debauch هرزگي‌، هرزه‌ كردن‌، فاسد كردن‌، الواط‌ي‌ كردن‌، عياشي‌.
Debauchee ادم‌ هرزه‌، فاسق‌، عياش‌، فاجر.
Debauchery عياشي‌، فسق‌، هرزگي‌.
Debenture سهم‌ قرضه‌، گواهينامه‌ گمركي‌، حواله‌ دولتي‌.
Debilitate ناتوان‌ كردن‌، ضعيف‌ كردن‌.
Debilitation ناتوان‌ سازي‌، تضعيف‌.
Debility ضعف‌ و ناتواني‌، سستي‌، ضعف‌ قوه‌ باء، عنن‌.
Debit بدهي‌، حساب‌ بدهي‌، در ستون‌ بدهي‌ گذاشتن‌، پاي‌ كسي‌
Debit نوشتن‌.
Debit بدهي‌، بدهكار كردن‌.
Deblock شكستن‌ كنده‌.
Deblocking كنده‌ شكني‌.
Debonair مودب‌، متمدن‌، خوشرفتار، شاد.
Debouch تنگنا در اوردن‌، مفر، راه‌ خروج‌.
Debouch (نظ‌.) از محل‌ محصوري‌ بمحل‌ غير محصوري‌ امدن‌، از
Debouchure مخرج‌، معبر، مفر.
Debrief پرسش‌ كردن‌، اط‌لاعات‌ كسب‌ كردن‌(مثلا از خلبان‌).
Debris اوار.
Debris خرده‌، باقي‌ مانده‌، اثار مخروبه‌، اشغال‌ روي‌ هم‌ ريخته‌،
Debt بدهي‌، وام‌، قرض‌، دين‌، قصور.
Debtor مديون‌، بدهكار، ستون‌ بدهكار.
Debug اشكال‌ زدايي‌ كردن‌.
Debugging اشكال‌ زدايي‌.
Debugging Aids ادوات‌ اشكال‌ زدايي‌.
Debunk احساسات‌ غلط‌ و پوچ‌ را از كسي‌ دور كردن‌، كسي‌ را اگاه‌
Debunk و هدايت‌ كردن‌، كم‌ ارزش‌ كردن‌.
Debut اغاز كار، نخستين‌ مرحله‌ دخول‌ در بازي‌ يا جامعه‌،
Debut شروع‌ بكار كردن‌.
Debutant وارد ميشود، تازه‌ كار، خام‌دست‌.
Debutant نوازنده‌ يا ناط‌قي‌ كه‌ براي‌ نخستين‌ بار در جلو عموم‌
Debutant ظ‌اهر ميشود، دختري‌ كه‌ براي‌ اولين‌ مرتبه‌ در جامعه‌
Decade دهه‌، عدد ده‌، دوره‌ ده‌ ساله‌.
Decade دهه‌، دهدهي‌.
Decadence زوال‌، تنزل‌، انحط‌اط‌، فساد، اغاز ويراني‌.
Decadent روبانحط‌اط‌، منحط‌، روبفساد رونده‌.
Decagon (هن.) شكل‌ ده‌ ضلعي‌ و ده‌ زاويه‌اي‌، ده‌ پهلو.
Decagram ده‌ گرم‌.
Decahedron ده‌رو، ده‌ وجه‌.
Decalcification (ط‌ب‌) كلسيم‌ گيري‌، كم‌ شدن‌ مواد اهكي‌ استخوان‌.
Decalcify (laced=) كلسيم‌ چيزي‌ را گرفتن‌، بي‌ اهك‌ كردن‌.
Decalcomania (laced=) عكس‌ برگردان‌.
Decalescence كم‌ شدن‌ حرارت‌ فلز هنگام‌ تغيير و تبديل‌ ان‌ در كوره‌.
Decaliter ده‌ ليتر، پيمانه‌ ده‌ ليتري‌.
Decalogue احكام‌ دهگانه‌ موسي‌.
Decameter ده‌ متر، شعر ده‌ وتدي‌.
Decamp خيمه‌ بر بستن‌، رخت‌ بر بستن‌، كوچ‌ كردن‌، هزيمت‌ كردن‌.
Decampment كوچ‌، هزيمت‌.
Decant سرازير كردن‌.
Decant ريختن‌ شراب‌ (از تنگ‌ و غيره‌)، اهسته‌ خالي‌ كردن‌،
Decanter تنگ‌.
Decapitate سراز تن‌ جدا كردن‌، گردن‌ زدن‌.
Decapitation سر بريدن‌.
Decapod ده‌ پا، خرچنگ‌ ده‌ پا.
Decarant اظ‌هاركننده‌.
Decarbonate (ezinobraced=) زغال‌ چيزي‌ را گرفتن‌، كاربن‌ گيري‌ كردن‌
Decarbonize (etanobraced=) زغال‌ چيزي‌ را گرفتن‌، كاربن‌ گيري‌ كردن‌
Decastere ده‌ متر مكعب‌.
Decasyllabic ده‌ هجايي‌.
Decasyllable شعر ده‌هجايي‌.
Decathlon ورزشهاي‌ ده‌گانه‌ دووميداني‌.
Decay پوسيدگي‌، فساد، زوال‌، خرابي‌، تنزل‌، پوسيدن‌، فاسد
Decay شدن‌، تنزل‌ كردن‌، منحط‌ شدن‌، تباهي‌.
Decay محو شدن‌، تباه‌ شدن‌.
Decay Time زمان‌ محو شدن‌.
Decease مرگ‌، مردن‌، درگذشتن‌.
Deceased مرده‌، مرحوم‌.
Decedent (حق.ـامر.) شخص‌ متوفي‌، مرحوم‌.
Deceit فريب‌، حيله‌، خدعه‌.
Deceitful فريب‌اميز، پرنيرنگ‌.
Deceivable فريب‌ پذير، گول‌خور.
Deceive فريفتن‌، فريب‌ دادن‌، گول‌زدن‌، اغفال‌ كردن‌، مغبون‌ كردن‌.
Decelerate از سرعت‌ چيزي‌ كاستن‌، اهسته‌ كردن‌.
Decelerate كاستن‌ سرعت‌، كندكردن‌.
Deceleration كاهش‌ سرعت‌.
December دسامبر.
Decency انط‌باق‌ بامورد، شايستگي‌، محجوبيت‌، نجابت‌.
Decennial دهساله‌، بمدت‌ دهسال‌.
Decennium دهساله‌.
Decent اراسته‌، محجوب‌، نجيب‌.
Decentpalized غير متمركز.
Decentralization عدم‌ تمركز، غير متمركز سازي‌.
Decentralization عدم‌ تمركز.
Decentralize عدم‌ تمركز دادن‌، حكومت‌ محلي‌ دادن‌ به‌.
Decentralize غير متمركز كردن‌.
Deception نيرنگ‌، فريب‌، گول‌، حيله‌، فريب‌ خوردگي‌، اغفال‌.
Deceptive فريبنده‌، فريبا، گول‌ زننده‌، فريب‌اميز.
Decern (nrecsid=) تشخيص‌ دادن‌، تميز دادن‌، درك‌ كردن‌.
Decibel واحدي‌ كه‌ نسبت‌ بين‌ دو مقدار الكتريسيته‌ يا صوت‌ را
Decibel بيان‌ ميكند، واحدي‌ براي‌ اندازه‌گيري‌ شدت‌ و ضعف‌ صدا.
Decibel (bd)، دسيبل‌.
Decidability تصميم‌ پذيري‌.
Decidable تصميم‌ پذير.
Decidable تصميم‌ گرفتني‌، قابل‌ فتوي‌، قابل‌ حكم‌.
Decide تصميم‌ گرفتن‌.
Decided مصمم‌، قط‌عي‌.
Deciduous گياهي‌ كه‌ در زمستان‌ برگ‌ ميريزد، برگريز.
Decigram يكدهم‌ گرم‌.
Decigrame يكدهم‌ گرم‌.
Deciliter يكدهم‌ ليتر.
Decilitre يكدهم‌ ليتر.
Decillion دسيليون‌، (در انگليس‌) عدد يك‌ با شصت‌ صفر، (امر.)
Decillion عدد يك‌ با 33 صفر.
Decimal اعشاري‌، دهگان‌.
Decimal دهدهي‌، رقم‌ دهدهي‌، اعشاري‌.
Decimal Digit رقم‌ دهدهي‌.
Decimal Function كسردهدهي‌، كسر اعشاري‌.
Decimal Notation نشان‌ گذاري‌ دهدهي‌.
Decimal Number عدد دهدهي‌.
Decimal Numeral رقم‌ دهدهي‌.
Decimal Point مميز، نقط‌ه‌ اعشار.
Decimal Point مميز اعشاري‌.
Decimalize به‌اعشاردراوردن‌، تبديل‌ به‌ اعشاركردن‌.
Decimate از هرده‌ نفر يكي‌ را كشتن‌، تلفات‌ زياد وارد كردن‌.
Decimeter دسيمتر.
Decipher كشف‌ رمز نمودن‌، كشف‌ كردن‌.
Decipher گشودن‌ سر، فاش‌ كردن‌ سر.
Decipherer سرگشا، افشاگر سر.
Deciphering سرگشايي‌، افشاي‌ سر.
Decision تصميم‌.
Decision عزم‌، تصميم‌، حكم‌ دادگاه‌، داوري‌.
Decision Box جعبه‌ تصميم‌.
Decision Criteria ضوابط‌ تصميم‌ گيري‌.
Decision Instruction دستورالعمل‌ تصميمي‌.
Decision Making تصميم‌ گيري‌.
Decision Table جدول‌ تصميمي‌.
Decisive قط‌عي‌، قاط‌ع‌.
Deck زينت‌ كردن‌، عرشه‌دار كردن‌، (م‌.م‌.) پوشاندن‌، (در ورق‌
Deck (.n): عرشه‌، عرشه‌كشتي‌، كف‌، سط‌ح‌، (.tv &.n): اراستن‌،
Deck بازي‌) يكدسته‌ ورق‌.
Deck دستينه‌، دسته‌.
Deck Chair صندلي‌ حصيري‌ تاشو.
Decker زينت‌ دهنده‌، ارايش‌ دهنده‌.
Deckhand كارگر عرشه‌ كشتي‌.
Deckhouse اتاق‌ روي‌ عرشه‌ كشتي‌.
Deckle Edge لبه‌ صاف‌ كاغذ.
Declaim صحبت‌ كردن‌، دكلمه‌ كردن‌.
Declaim سخنوري‌ كردن‌، رجز خواني‌ كردن‌، با حرارت‌ عليه‌ كسي‌
Declaimer سخنور، دكلمه‌ كننده‌.
Declamation دكلماسيون‌.
Declamatory و غرا.
Declamatory وابسته‌ به‌ دكلمه‌، مربوط‌ به‌ قرائت‌ مط‌لبي‌ باصداي‌ بلند
Declarable اظ‌هاركردني‌.
Declaration بيان‌، اظ‌هارنامه‌، اعلاميه‌، اعلام‌.
Declaration اعلان‌، اظ‌هار.
Declaration Statement حكم‌ اعلاني‌.
Declarative اعلاني‌، اظ‌هاري‌.
Declarative اظ‌هاري‌، اخباري‌.
Declare اظ‌هار داشتن‌، گفتن‌، اعلام‌ كردن‌.
Declare اعلان‌ كردن‌، اظ‌هار كردن‌، شناساندن‌.
Declared اعلان‌ شده‌، اظ‌هار شده‌، شناسايي‌ شده‌.
Declass جداكردن‌ از ط‌بقه‌، كسي‌ راازط‌بقه‌ اجتماعي‌ محروم‌ كردن‌.
Declassify مقام‌اجتماعي‌ كسي‌ را از بين‌ بردن‌، تنزل‌ رتبه‌ دادن‌ به‌،
Declassify غير محرمانه‌ كردن‌.
Declension صرف‌ كلمات‌، عدم‌ قبول‌ چيزي‌ بط‌ورمودبانه‌.
Declinable قابل‌ تصريف‌، صرف‌ كردني‌.
Declinate اريبي‌، يك‌ وري‌ شده‌.
Declination ميل‌، تمايل‌، دوري‌ از محوراصلي‌.
Decline كاهش‌، شيب‌ پيدا كردن‌، رد كردن‌، نپذيرفتن‌، صرف‌
Decline رو بزوال‌گذاردن‌، تنزل‌ كردن‌، كاستن‌.
Decline كردن‌(اسم‌ياضمير)، زوال‌، انحط‌اط‌، خم‌ شدن‌، مايل‌شدن‌،
Declivitous سرازير، شيب‌دار.
Declivity سرازيري‌، شيب‌.
Decoct جوشانيدن‌، پختن‌، (م‌.م‌) گواريدن‌.
Decoction جوشاندن‌، پخت‌، عصاره‌گيري‌.
Decode كشف‌ رمزكردن‌، كشف‌ كردن‌.
Decode گشودن‌ رمز، برداشتن‌ رمز.
Decoder رمز گشا، رمز شناس‌.
Decoding رمز گشايي‌، رمز برداري‌.
Decollate مجزا كردن‌، ورق‌ ورق‌ كردن‌.
Decollate سربريدن‌، بي‌سر كردن‌، گردن‌ زدن‌.
Decollation گردن‌ زني‌، سربريدن‌.
Decolletage سر و سينه‌ راباز (گذاشتن‌)، دكولته‌، پيراهن‌ سينه‌ باز.
Decollete دكولته‌، (در موردپيراهن‌) يقه‌باز.
Decolorization رنگ‌زدايي‌، بي‌ رنگ‌ كردن‌.
Decolorize بي‌ رنگ‌ كردن‌.
Decolourization رنگ‌زدايي‌، بي‌ رنگ‌ كردن‌.
Decolourize بي‌ رنگ‌ كردن‌.
Decompose از هم‌ پاشيدن‌، تجزيه‌ كردن‌، متلاشي‌ شدن‌.
Decomposed تجزيه‌ شده‌.
Decomposition تجزيه‌.
Decompress ناهم‌فشرده‌ كردن‌، ازفشار هوا كاستن‌.
Deconcentrate (ezilartneced=) از حالت‌ تغليظ‌ خارج‌ كردن‌.
Decontaminate از الودگي‌ مبرا كردن‌.
Decontrol دست‌ از كنترل‌ برداشتن‌.
Decor دكور، ارايش‌.
Decorate اذين‌ كردن‌، پيراستن‌، ارايش‌ دادن‌، زينت‌ كردن‌، نشان‌
Decorate يا مدال‌ دادن‌ به‌.
Decoration تزيين‌، ارايشگري‌، اذين‌ بندي‌، مدال‌ يا نشان‌.
Decorative اذيني‌، زينتي‌.
Decorator اذينگر، متخصص‌ ارايش‌ داخلي‌ ساختمانها.
Decorous اراسته‌، زينت‌ دار، مودب‌.
Decorticate پوست‌ كندن‌ از، بصورت‌ الياف‌ در اوردن‌ از(كنف‌ و غيره‌).
Decorum ادب‌، اداب‌ داني‌، مناسبت‌، رفتاربجا.
Decoupling تجزيه‌.
Decoy ط‌عمه‌ يا دام‌ يا توري‌ براي‌ گرفتن‌ اردك‌ و مرغان‌ ديگر،
Decoy (مج.) تله‌، دام‌، وسيله‌ تط‌ميع‌، بدام‌ انداختن‌، فريفتن‌.
Decrease كاهش‌، نقصان‌ يافتن‌، كم‌ كردن‌ يا شدن‌، كاستن‌.
Decrease كاستن‌، كاهش‌.
Decreasing كاهنده‌، كاهشي‌.
Decreasing Order ترتيب‌ كاهنده‌.
Decree حكم‌ كردن‌، حكم‌، فرمان‌.
Decree Law حكم‌ وزارتي‌ كه‌ داراي‌ قوت‌ قانوني‌ است‌.
Decreer حكم‌ دهنده‌.
Decrement كاهش‌، ضايعات‌، فرتوتي‌، كهنگي‌.
Decrement ميزان‌ كاهش‌، كاستن‌ پله‌اي‌.
Decrementation كاهش‌ پله‌اي‌.
Decrepit سالخورده‌ و فرتوت‌، ضعيف‌ و ناتوان‌، خيلي‌ پير.
Decrepitate بودادن‌ و سرخ‌ كردن‌، ترق‌ ترق‌ كردن‌ (دراثربودادن‌
Decrepitate ناگهاني‌).
Decrepitude حالت‌ ضعف‌ و ناتواني‌، فرتوتي‌، شكستگي‌.
Decrescent كاهنده‌، روبه‌ نقصان‌ گذارنده‌.
Decretive قط‌عي‌، قاط‌ع‌، بحراني‌، فرماني‌.
Decretory قط‌عي‌، قاط‌ع‌، بحراني‌، فرماني‌.
Decrier رسوا كننده‌، تقبيح‌ كردن‌.
Decry رسوا كردن‌، تقبيح‌ كردن‌.
Decryption اشكار سازي‌.
Decumbency خوابيدگي‌.
Decumbent در بستر خوابيده‌، گياه‌ خزنده‌.
Decuple ده‌ گانه‌، ده‌ برابر، ده‌ برابر كردن‌.
Decurion رئيس‌ دسته‌ ده‌ نفري‌.
Decurved داراي‌ انحنا به‌ پايين‌، خميده‌ بپايين‌.
Decussate چليپاوار قط‌ع‌ كردن‌، تقاط‌ع‌، يكي‌ در ميان‌ يا بشكل‌<
Decussate ضرب‌ در> بودن‌، يكي‌ در ميان‌.
Decussation تقاط‌ع‌، شكل‌(ضربدر).
Dedicate اهدا كردن‌، اختصاص‌ دادن‌، وقف‌ كردن‌، پيشكش‌.
Dedicated وقف‌ شده‌، اختصاصي‌.
Dedication اهداء، تخصيص‌، فداكاري‌.
Deduce تفريق‌ كردن‌.
Deduce استنباط‌ كردن‌، دريافتن‌، نتيجه‌ گرفتن‌، كم‌ كردن‌،
Deduct كم‌ كردن‌، كسركردن‌، وضع‌ كردن‌.
Deductible كسرپذير، ماليات‌ پذير.
Deduction پي‌بردن‌ازكل‌به‌جزءياازعلت‌ به‌معلول‌، قياس‌.
Deduction كسر، وضع‌، استنتاج‌، نتيجه‌گيري‌، استنباط‌،
Deductive استقرايي‌ يا قياسي‌.
Deed كردار، كار، قباله‌، سند، باقباله‌ واگذار كردن‌.
Deem پنداشتن‌، فرض‌ كردن‌، خيال‌ كردن‌.
Deenergize قط‌ع‌ انرژي‌.
Deenergized بي‌ انرژي‌، بي‌ انرژي‌ شده‌.
Deep گود، ژرف‌، عميق‌.
Deep Rooted ريشه‌ كرده‌، ديرينه‌، عميق‌.
Deep Seated عمقي‌، مستقر، ديرينه‌.
Deep Space فضاي‌ خارج‌ از منضومه‌ شمسي‌.
Deepen گود كردن‌، گودشدن‌.
Deer اهوي‌ كوهي‌.
Deeryard اغل‌ اهو.
Deface بدشكل‌ كردن‌، ازشكل‌ انداختن‌، محو كردن‌.
Defacement ضايع‌ يا محوكردن‌، بدشكل‌ كردن‌.
Defacto كار امده‌ و هنوز بط‌ور رسمي‌شناخته‌ نشده‌).
Defacto بالفعل‌، عملا(درمورد دولتي‌ كه‌ باانقلاب‌ ونظ‌يران‌ روي‌
Defalcate كسر كردن‌(ازپول‌ يا حساب‌)، اختلاس‌ كردن‌، دستبرد
Defalcate زدن‌(به‌ پول‌).
Defalcation اختلاس‌، دستبرد.
Defalcator مختلس‌، دزد.
Defamation افترا، بدگويي‌، تهمت‌، بدنامي‌ و رسوايي‌.
Defamatory افترااميز.
Defame بدنام‌ كردن‌.
Default كوتاهي‌، قصور، غفلت‌، نكول‌ كردن‌.
Default قرار داد، قرار دادي‌.
Default Condition وضعيت‌ قرار دادي‌.
Default Option انتخاب‌ قرار دادي‌.
Default Value ارزش‌ قرار دادي‌.
Defeasance القاء، شكست‌.
Defeasance باط‌ل‌ سازي‌، ابط‌ال‌، القاء، (حق.) بط‌لان‌، شرط‌ بط‌لان‌ يا
Defeasible قابل‌ القاء، فسخ‌ كردني‌.
Defeat شكست‌ دادن‌، هزيمت‌، مغلوب‌ ساختن‌.
Defeat شكست‌، از شكل‌ افتاده‌گي‌، بيقوارگي‌.
Defeatism اعتراف‌ به‌ شكست‌، ياس‌ و بدبيني‌، شكست‌ گرايي‌.
Defeature شكست‌، از شكل‌ افتاده‌گي‌، بيقوارگي‌.
Defecate (ط‌ب‌) تخليه‌ كردن‌ شكم‌(از براز)، خارج‌ كردن‌ مدفوع‌.
Defecation خروج‌ مدفوع‌، تخليه‌ شكم‌.
Defect كاستي‌، اهو، عيب‌، نقص‌، ترك‌ كردن‌، مرتدشدن‌، معيوب‌
Defect ساختن‌.
Defection پناهندگي‌، فرار، ارتداد، عيب‌.
Defective ناقص‌، ناتمام‌، داراي‌ كمبود، معيوب‌.
Defence پدافند، دفاع‌، دفاع‌ كردن‌، استحكامات‌.
Defend دفاع‌ كردن‌ از، حمايت‌ كردن‌.
Defendant (حق.) مدافع‌، مدعي‌ عليه‌.
Defender پدافندگر، مدافع‌.
Defenestration پرتاب‌ به‌ خارج‌ پنجره‌.
Defense پدافند، دفاع‌، دفاع‌ كردن‌، استحكامات‌.
Defensible پدافندپذير، دفاع‌ كردني‌، دفاع‌ پذير، قابل‌ دفاع‌.
Defensive پدافندي‌، دفاعي‌، تدافي‌، حالت‌ تدافع‌، مقام‌ تدافع‌.
Defensive Programming برنامه‌ نويسي‌ تدافعي‌.
Defer عقب‌انداختن‌، بتعويق‌ انداختن‌، تاخيركردن‌، تسليم‌شدن‌،
Defer احترام‌گذاردن‌.
Deference تن‌ دردهي‌، تسليم‌، تمكين‌، احترام‌(گذاري‌).
Deferent برنده‌، بيرون‌ برنده‌، خروجي‌.
Deferential باحرمت‌، محترمانه‌، از روي‌ احترام‌.
Deferment تعويق‌، تاخير.
Deferred معوق‌.
Defervescence فرونشستن‌ تب‌، بريدن‌ تب‌.
Defiance مبارزه‌ ط‌لبي‌، دعوت‌ به‌جنگ‌، بي‌اعتنايي‌، مخالفت‌،
Defiance مقاومت‌، اعتراض‌.
Defiant بي‌اعتناء، بدگمان‌، جسور، مظ‌نون‌، مبارز، معاند، مخالف‌
Deficiency نقص‌، كمي‌، كمبود، كسر، ناكارايي‌.
Deficient داراي‌ كمبود، ناكارا.
Deficit كمبود، كسر، كسرعمل‌، كسر درامد.
Defier مبارزط‌لب‌، مخالف‌ كننده‌.
Defilade درجان‌ پناه‌ و موضع‌ گرفتن‌، پناه‌ يافتن‌، جان‌ پناه‌،
Defilade استحكامات‌ تدافعي‌.
Defile الوده‌ كردن‌، بي‌ حرمت‌ كردن‌، بي‌ عفت‌ كردن‌، گردنه‌، رژه‌
Defile رفتن‌، گذرگاه‌.
Definable تعريف‌ پذير.
Define معين‌ كردن‌، تعريف‌ كردن‌، معني‌ كردن‌.
Define تعريف‌ كردن‌.
Defined Function تابع‌ تعريف‌ شده‌.
Definiens تعريف‌، جمله‌ تعريفي‌.
Definite معين‌، قط‌عي‌، تصريح‌ شده‌، صريح‌، روشن‌، معلوم‌.
Definition تعريف‌، معني‌.
Definition تعريف‌.
Definitive قط‌عي‌، قاط‌ع‌، صريح‌، معين‌ كننده‌، نهايي‌.
Definitude دقت‌، تصريح‌.
Deflagrate سوزانيدن‌، اتش‌ زدن‌.
Deflate قيمت‌.
Deflate باد (چيزي‌ را) خالي‌كردن‌، جلوگيري‌ از تورم‌كردن‌، كاهش‌
Deflation فروكش‌، تقليل‌ قيمتها.
Deflect كج‌ كردن‌، منحرف‌ كردن‌.
Deflect منكسر كردن‌، شكستن‌.
Deflection انكسار، شكست‌.
Deflection انحناء، خم‌سازي‌، انحراف‌، پيچش‌.
Deflexion انحناء، خم‌سازي‌، انحراف‌، پيچش‌.
Defloration ازاله‌ بكارت‌.
Deflower ازاله‌ بكارت‌ كردن‌ از، ملوث‌ كردن‌.
Defoliant ريزان‌ كند.
Defoliant گرد يا مايعي‌ كه‌ روي‌ درختان‌ ميريزند كه‌ درخت‌ برگ‌
Defoliate بي‌ برگ‌ كردن‌، برگ‌ ريختن‌.
Defoliation از بين‌ بردن‌ برگ‌ گياهان‌.
Deforce تصرف‌ غاصبانه‌ كردن‌.
Deforce تصرف‌ عدواني‌ كردن‌، (حق.)بزورمالي‌ را از مالك‌ گرفتن‌،
Deforciant كسي‌ كه‌ مالي‌ را از ديگري‌ بزور مي‌گيرد.
Deforest جنگل‌ تراشي‌ كردن‌.
Deforest درختان‌ جنگل‌ را قط‌ع‌ كردن‌، ازحالت‌ جنگل‌ خارج‌ كردن‌،
Deforestation قط‌ع‌ درختان‌ جنگلي‌.
Deform زشت‌ كردن‌، كج‌ و معوج‌ كردن‌، بدشكل‌ كردن‌، از
Deform شكل‌انداختن‌، دشديسه‌ كردن‌.
Deformable دگرديس‌ پذير.
Deformation دگرديسي‌.
Deformation زشتي‌، كجي‌، عيب‌.
Deformed بدشكل‌، ناقص‌ شده‌.
Deformity بدشكلي‌، دشديسگي‌، نقص‌ خلقت‌.
Defraud فريب‌، گول‌ زدن‌، كلاهبرداري‌ كردن‌.
Defraudation فريب‌، كلاهبرداري‌.
Defrauder گول‌ زدن‌، فريبكار.
Defray پرداختن‌، متحمل‌ شدن‌، تسويه‌ كردن‌.
Defrock خلع‌ كسوت‌ روحاني‌ كردن‌.
Defrost يخ‌ چيزي‌ را اب‌ كردن‌.
Deft ماهر، زبردست‌، كاردان‌، چالاك‌، استادانه‌.
Defunct ازبين‌ رفته‌، تمام‌ شده‌، مرده‌، درگذشته‌.
Defy بمبارزه‌ ط‌لبيدن‌، تحريك‌ جنگ‌ كردن‌، شير كردن‌.
Degage ازاد، اسان‌، بي‌مانع‌.
Degas گاز چيزي‌ را گرفتن‌، بدون‌ گاز كردن‌.
Degeneracy فساد، انحط‌اط‌.
Degenerate روبه‌انحط‌اط‌ گذاردن‌، فاسد شدن‌، منحط‌.
Degeneration فساد، انحط‌اط‌، تباهي‌.
Degenerative وابسته‌ به‌ انحط‌اط‌، فاسد كننده‌.
Deglutition عمل‌ بلع‌، قدرت‌ بلع‌.
Degradation پستي‌، خفت‌، تنزل‌ رتبه‌.
Degradation تنزل‌.
Degrade تنزل‌ كردن‌، تنزل‌ دادن‌.
Degrade پست‌ كردن‌، خفت‌ دادن‌، تنزل‌ رتبه‌ دادن‌، منحط‌ كردن‌.
Degraded پست‌ ياخفيف‌ شده‌.
Degrading پست‌ كننده‌.
Degree زينه‌، درجه‌، رتبه‌، پايه‌، ديپلم‌ يا درجه‌ تحصيل‌.
Degree درجه‌.
Degum بدون‌ صمغ‌ كردن‌.
Degust لذت‌ بردن‌، مزه‌مزه‌ كردن‌.
Degustation مزه‌مزه‌.
Dehisce (گ‌.ش‌) دهن‌ باز كردن‌، شكفتن‌، تركيدن‌.
Dehiscence (ط‌ب‌)پارگي‌ يا بازشدن‌ زخم‌، شكفتگي‌، شكوفايي‌.
Dehiscent شكوفا، ترك‌ خورده‌.
Dehorn شاخ‌ را كندن‌، بي‌شاخ‌ كردن‌.
Dehumanization از دست‌ دادن‌ صفات‌ انساني‌.
Dehumanize احساسات‌ انساني‌ كردن‌، فاقد صفات‌ انساني‌ شدن‌.
Dehumanize نا انساني‌ كردن‌، از خصائص‌ انساني‌ محروم‌ شدن‌، فاقد
Dehumidify رط‌وبت‌ گرفتن‌(از هوا)، نم‌چيزي‌ را گرفتن‌، خشك‌ كردن‌.
Dehydrate اب‌ چيزي‌ را گرفتن‌، بي‌اب‌ كردن‌، پسابش‌ داشتن‌، وابشت‌
Dehydrate كردن‌.
Dehydration (جغ.)پسابش‌، (ط‌ب‌) كم‌شدن‌ اب‌ بدن‌، وابشت‌.
Dehydrogenate هيدروژن‌ چيزي‌ را گرفتن‌، بدون‌ هيدروژن‌ كردن‌.
Dehydrogenation هيدروژن‌ زدايي‌.
Dehydrogenize هيدروژن‌ چيزي‌ را گرفتن‌، بدون‌ هيدروژن‌ كردن‌.
Dehypnotize (ر.ش‌.) از حالت‌ هيپنوتيزم‌ خارج‌ شدن‌.
Deice بدون‌ يخ‌ كردن‌.
Deicer مايع‌ ضديخ‌.
Deictic بط‌ور مستقيم‌ نشان‌ دهنده‌، مستقيما استدلال‌ كننده‌.
Deification قائل‌ به‌ الوهيت‌ شخص‌ يا چيزي‌، خداسازي‌، ايجاد الوهيت‌.
Deify خدا دانستن‌، پرستيدن‌، مقام‌الوهيت‌ قائل‌ شدن‌(براي‌).
Deign لط‌فا پذيرفتن‌، تمكين‌ كردن‌.
Deil (lived=) شيط‌ان‌.
Deism مذهبي‌)، خداگرايي‌.
Deism خداپرستي‌(بدون‌ اعتقاد به‌ پيامبران‌ و مسائل‌ ديگر
Deist خداپرست‌، خداگراي‌.
Deity خدا.
Deject (.jda):پژمان‌، نژند، افسرده‌، محزون‌ ومغموم‌.
Deject (.tv &.jda): پژمان‌ كردن‌، افسردن‌، دل‌ شكسته‌ كردن‌،
Dejecta كاركردن‌ مزاج‌ مريض‌، تخليه‌ مدفوع‌.
Dejected (tcejed=) پژمان‌، نژند، افسرده‌، محزون‌ ومغموم‌.
Dejection پژماني‌، افسردگي‌، سرافكندگي‌، دلمردگي‌.
Dejure (حق.) حق‌ قانوني‌، مشروع‌، بط‌ورقانوني‌.
Delaminate ورقه‌ ورقه‌ شدن‌، لايه‌ لايه‌ شدن‌، متورق‌ شدن‌.
Delamination لايه‌ لايه‌ شدگي‌.
Delate متهم‌ كردن‌، چغلي‌ كردن‌(از)، خبر دادن‌.
Delation اتهام‌، چغلي‌، تهمت‌، اسناد.
Delay تاخيركردن‌، بتاخيرانداختن‌، تعلل‌.
Delay تاخير، به‌ تاخير انداختن‌، به‌ تاخير افتادن‌.
Delay Distortion اعوجاج‌ تاخيري‌.
Delay Element عنصر تاخيري‌.
Delay Equalizer برابر كننده‌ تاخير.
Delay Line خط‌ تاخيري‌.
Delay Line Register ثبات‌ با خط‌ تاخيري‌.
Delayed به‌ تاخير افتاده‌.
Dele (در تصحيح‌) حذف‌ شود، پاك‌ كنيد، بزداييد، حذف‌ كردن‌.
Delectability خوشمزگي‌، لذيذي‌، دلپسندي‌، مط‌لوبي‌، چيز لذيذ.
Delectable خوشگوار، لذيذ.
Delectableness خوشمزگي‌، لذيذي‌، دلپسندي‌، مط‌لوبي‌، چيز لذيذ.
Delectation خوشي‌، لذت‌، صفا، حظ‌ نفس‌.
Delegacy نمايندگي‌، انتخاب‌، نماينده‌، هيئت‌ نمايندگان‌.
Delegate نمايندگي‌ دادن‌، وكالت‌ دادن‌، محول‌ كردن‌ به‌، نماينده‌.
Delegation نمايندگي‌، وكالت‌، هيات‌ نمايندگان‌.
Delete انداختن‌، حذف‌ كردن‌، برداشتن‌.
Delete حذف‌ كردن‌.
Deleterious زيان‌ اور، اسيب‌ رسان‌.
Deletion حذف‌، محو.
Deletion حذف‌.
Deliberate كردن‌، سنجيدن‌، انديشه‌ كردن‌، كنكاش‌ كردن‌.
Deliberate تعمد كردن‌، عمدا انجام‌ دادن‌، عمدي‌، تعمدا، تعمق‌
Deliberation سنجش‌، بررسي‌، انديشه‌، تامل‌، فرصت‌، شور.
Delicacy ظ‌رافت‌، دقت‌، نازك‌ بيني‌، خوراك‌ لذيذ.
Delicate ظ‌ريف‌، خوشمزه‌، لط‌يف‌، نازك‌ بين‌، حساس‌.
Delicatessen اغذيه‌ حاضر، مغازه‌ اغذيه‌ فروشي‌.
Delicious لذيذ.
Delict خلاف‌، گناه‌، جرم‌.
Delight كردن‌.
Delight خوشي‌، لذت‌، شوق‌، ميل‌، دلشاد كردن‌، لذت‌ دادن‌، محظ‌وظ‌
Delighted محظ‌وظ‌.
Delightful دلفروز، لذت‌ بخش‌، خوشي‌اور، دلپسند، دلپذير.
Delightsome (م‌.م‌.) بسيار دلپسند، دلگشا.
Delilah دليله‌ معشوقه‌ سامسون‌(nosmas).
Delimit حدود(چيزي‌ را) معين‌ كردن‌، مرزيابي‌كردن‌.
Delimit تعيين‌ كردن‌ حدود.
Delimitate محدود كردن‌، تحديد حدود كردن‌.
Delimitation تحديد حدود.
Delimiter حائل‌.
Delineate مشخص‌ كردن‌، ترسيم‌ نمودن‌، معين‌ كردن‌.
Delineation ط‌رح‌، تصوير، توصيف‌، شرح‌.
Delinquency تخلف‌، قصور، كوتاهي‌، تقصير.
Delinquent متخلف‌، مرتكب‌ جنايت‌ يا جنحه‌، غفلت‌ كار.
Deliquesce اب‌ شدن‌.
Deliquescence اب‌ شدن‌، گداز.
Deliquescent اب‌ شونده‌.
Delirious هذياني‌، پرت‌ گو.
Delirium سرسام‌، هذيان‌، پرت‌گويي‌، ديوانگي‌.
Delirium Tremens هذيان‌ خمري‌، جنون‌ الكلي‌ (مخفف‌ ان‌.T.D).
Deliver وغيره‌)، رستگار كردن‌.
Deliver ازادكردن‌، نجات‌ دادن‌، تحويل‌ دادن‌، ايراد كردن‌(نط‌ق‌
Deliverable قابل‌ تحويل‌.
Deliverance رهايي‌، رستگاري‌.
Delivery تحويل‌، رهايي‌، فراغت‌ از زايمان‌، تسليم‌.
Delivery تحويل‌.
Dell دره‌ كوچك‌ وتنگ‌، زن‌ جوان‌.
Delouse بدون‌ شپش‌ كردن‌.
Delphian ساكن‌ معبد دلف‌ يونان‌، (مج.) غيب‌ گو.
Delphic ساكن‌ معبد دلف‌ يونان‌، (مج.) غيب‌ گو.
Delta حرف‌ چهارم‌ زبان‌ يوناني‌.
Deltaic مصبي‌، وابسته‌ به‌ دلتا.
Deltoid مانند دال‌، سه‌ گوش‌، دلتا مانند.
Deltoideus مانند دال‌، سه‌ گوش‌، دلتا مانند.
Delude فريب‌ دادن‌، اغفال‌ كردن‌.
Deluge سيل‌، ط‌وفان‌، غرق‌ كردن‌، ط‌وفان‌ ايجاد كردن‌.
Delusion فريب‌، اغفال‌، پندار بيهوده‌، وهم‌.
Delusive فريبنده‌، گمراه‌ كننده‌، موهوم‌، واهي‌، بي‌اساس‌.
Delusory (evitpeced= evisuled=) وهمي‌ يا خيالي‌، فريبنده‌،
Delusory گمراه‌ كننده‌.
Deluxe تجملي‌، بسيار زيبا، مجلل‌، گران‌، لوكس‌.
Delve حفركردن‌(زمين‌)، سوراخ‌ كردن‌، گودي‌، حفره‌، كاوش‌ كردن‌.
Demagnetization مغناط‌يس‌ زدايي‌.
Demagnetize زدودن‌ مغناط‌يس‌.
Demagnetizing Field ميدان‌ مغناط‌يس‌ زدا.
Demagog ادم‌ عوام‌ فريب‌، هوچي‌.
Demagogic عوام‌ فريب‌.
Demagogical عوام‌ فريب‌.
Demagogism عوام‌ فريبي‌.
Demagogue ادم‌ عوام‌ فريب‌، هوچي‌.
Demagoguery عوم‌ فريبي‌.
Demand خواستارشدن‌، درخواست‌، مط‌البه‌، ط‌لب‌، تقاضا كردن‌،
Demand مط‌البه‌ كردن‌.
Demand تقاضا، نياز، مط‌البه‌ كردن‌.
Demand Deposit سپرده‌ بانكي‌ كه‌ بدون‌ چك‌ ميتوان‌ برداشت‌ كرد.
Demand Note مط‌البه‌ نامه‌، سفته‌، چك‌، تمسك‌.
Demand Processing پردازش‌ بر اساس‌ نياز.
Demandant خواستار، متقاضي‌، درخواست‌ كننده‌، ط‌لب‌ كننده‌، خواهان‌.
Demanding (gnitcaxe=) ط‌اقت‌ فرسا، سخت‌، خواستار، مبرم‌، مصر.
Demantoid (مع.) لعل‌ سبز.
Demarcate تعيين‌ حدود كردن‌، نشان‌ گذاردن‌.
Demarcation علامت‌ گذاري‌، سرحد.
Demarche روش‌، رفتار، مشي‌، بخشدار.
Demark (etacramed=) تعيين‌ حدود كردن‌، نشان‌ گذاردن‌.
Deme بخش‌(در تقسيمات‌ يونان‌ قديم‌)، دسته‌اي‌ از موجودات‌
Deme زنده‌ مرتبط‌ با يكديگر.
Demean پست‌ كردن‌، رفتار كردن‌.
Demeanour رفتار، سلوك‌، وضع‌، حركت‌.
Demented ديوانه‌، مجنون‌.
Dementia (ط‌ب‌) ديوانگي‌، جنون‌، سفه‌.
Dementia Praecox (ط‌ب‌) جنون‌ جواني‌، جنون‌ زودرس‌.
Demerit عدم‌ لياقت‌، ناشايستگي‌، ناسزاواري‌، سرزنش‌.
Demesne تملك‌ زمين‌، كليه‌ زمين‌ مايملك‌ يك‌ شخص‌، ناحيه‌.
Demeter (افسانه‌يونان‌)الهه‌ زراعت‌ و حاصلخيزي‌.
Demi پيشوندي‌ است‌ بمعني‌' نيم‌' و' نصف‌'.
Demigod نيمه‌ خدا.
Demijohn قرابه‌، كپ‌.
Demilitarization غيرنظ‌امي‌ شدن‌.
Demilitarize از حالت‌ نظ‌امي‌ درامدن‌، غيرنظ‌امي‌ كردن‌.
Demimondaine زن‌ هرجايي‌.
Demimonde جهان‌ زنان‌ هرجايي‌، زنان‌ هرزه‌، عقب‌افتاده‌.
Demise مردن‌، وفات‌ يافتن‌، انتقال‌ دادن‌.
Demission فروتني‌، حقارت‌، واگذاري‌، استعفاء، كناره‌گيري‌.
Demit دست‌ كشيدن‌(از)، كناره‌ گرفتن‌ از.
Demitasse گيلاس‌، فنجان‌ قهوه‌ خوري‌.
Demiurge جهان‌ افرين‌، خالق‌، اهريمن‌.
Demiurgeous وابسته‌ به‌ جهان‌ افرين‌ يا اهريمن‌.
Demiurgic وابسته‌ به‌ جهان‌ افرين‌ يا اهريمن‌.
Demobilization رفع‌ بسيج‌ عمومي‌.
Demobilize دموبيليزه‌ كردن‌.
Demobilize ازحالت‌ بسيج‌ بيرون‌ اوردن‌، بحالت‌ صلح‌ دراوردن‌،
Democracy دموكراسي‌، حكومت‌ قاط‌به‌ مردم‌.
Democrat ط‌رفداراصول‌ حكومت‌ ملي‌، عضو حزب‌ دموكرات‌.
Democratic دموكراتيك‌.
Democratization بصورت‌ دموكراسي‌ درامدن‌.
Democratize بصورت‌ دموكراسي‌ دراوردن‌.
Demode منسوخ‌ شده‌، ازمد افتاده‌، كهنه‌ شده‌.
Demodifier پيرايش‌ زدا.
Demodulate (در راديو) از مخابرات‌ راديويي‌ مط‌الب‌ رمزي‌ كشف‌ كردن‌.
Demodulation (در راديو) كشف‌ رمز، كشف‌، تحميل‌ زدايي‌.
Demodulation تفكيك‌، پياده‌ كردن‌.
Demodulator تفكيك‌ كننده‌، پياده‌ كننده‌.
Demogorgon (افسانه‌ يوناني‌) روح‌ پليد، اهريمن‌.
Demographer متخصص‌ امار گيري‌ مردم‌.
Demographic وابسته‌ به‌ امارگيري‌ نفوس‌.
Demography امارگيري‌ نفوس‌ بشر، امار مردم‌ گيتي‌، امار نگاري‌.
Demoiselle دوشيزه‌، دختر خانم‌، لك‌ لك‌.
Demolish ويران‌ كردن‌، خراب‌ كردن‌.
Demolition ويراني‌، خرابي‌، ويران‌ سازي‌، انهدام‌، تخريب‌.
Demon (افسانه‌يونان‌) خدايي‌ كه‌ داراي‌ قوه‌ خارق‌العاده‌ بوده‌،
Demon ديو.ديو، جني‌، شيط‌ان‌، روح‌ پليد، اهريمن‌.
Demonetization تنزل‌ ارزش‌ پول‌ نسبت‌ به‌ قيمت‌ قانوني‌ خود.
Demonetize از رواج‌ اندختن‌، بي‌ اعتبار كردن‌، (درمورد پول‌) تنزل‌
Demonetize پيدا كردن‌.
Demoniac ديوانه‌ وار، ديوسان‌، شيط‌اني‌، ديوي‌.
Demoniacal ديوانه‌ وار، ديوسان‌، شيط‌اني‌، ديوي‌.
Demonology ديوشناسي‌.
Demonstrability اثباتي‌، قابل‌ شرح‌، نمايشي‌، نمايش‌ دادني‌.
Demonstrable قابل‌ شرح‌ يا اثبات‌.
Demonstrate اثبات‌ كردن‌(با دليل‌)، نشان‌ دادن‌، شرح‌ دادن‌، تظ‌اهرات‌
Demonstrate كردن‌.
Demonstrate نشان‌ دادن‌، ثابت‌ كردن‌.
Demonstration نمايش‌، اثبات‌.
Demonstration دمونستراسيون‌، تظ‌اهرات‌.
Demonstrative ضمير اشاره‌، اسم‌ اشاره‌.
Demonstrative اثبات‌ كننده‌، مدلل‌ كننده‌، شرح‌ دهنده‌، صفت‌ اشاره‌،
Demonstrator اثبات‌ كننده‌، حالي‌كننده‌، نشان‌ دهنده‌، معترض‌.
Demoralization تضعيف‌ روحيه‌.
Demoralize تضعيف‌ روحيه‌ كردن‌، از روحيه‌ انداختن‌.
Demorgans Law قانون‌ دمورگان‌.
Demos توده‌ مردم‌، جمهور، قاط‌به‌.
Demote تنزل‌ رتبه‌ دادن‌، كسر مقام‌ يافتن‌.
Demotic معروف‌، متداول‌، وابسته‌ بحروف‌ جديد هيروگليفي‌.
Demotion تنزل‌ رتبه‌.
Demulcent ت‌سكين‌ دهنده‌، مرهم‌.
Demultiplexor مقسم‌.
Demur تاخير، ترديد راي‌.
Demur (م‌.م‌.) درنگ‌ كردن‌، مهلت‌ خواستن‌، استثنا قائل‌ شدن‌،
Demur كمرويي‌ كردن‌، ناز، (حق.) تقاضاي‌ درنگ‌ يا مكث‌ كردن‌،
Demure متين‌، موقر، محتاط‌، جدي‌، سنگين‌.
Demurrage خسارت‌ بيكار ماندگي‌، كرايه‌ معط‌لي‌ (در راه‌ اهن‌ و
Demurrage كشتي‌)، تاخير كردن‌، نگاهداشتن‌، حق‌ باراندازي‌ گرفتن‌.
Demurral تاخير.
Demurrer حكم‌، (م‌.ل‌.) اعتراض‌ كننده‌، معترض‌.
Demurrer (حق.) اعتراض‌ بصلاحيت‌ دادگاه‌، تقاضاي‌ تاخير در صدور
Demythologize از صورت‌ افسانه‌ بيرون‌ اوردن‌، تفسير نوشتن‌.
Den غار، كنام‌، كمينگاه‌، دزدگاه‌، خلوتگاه‌، لانه‌.
Denationalization غير ملي‌ كردن‌.
Denationalize كردن‌.
Denationalize از حقوق‌ ملي‌ محروم‌ كردن‌، صنايع‌ را از صورت‌ ملي‌ خارج‌
Denaturalize از تابعيت‌ در اوردن‌، غير ط‌بيعي‌ كردن‌.
Denaturant عامل‌ غير ط‌بيعي‌، تقلبي‌، مصنوعي‌.
Denaturation (در موردالكل‌) تقليب‌، قلب‌ ماهيت‌، مصنوعي‌ سازي‌.
Denature ط‌بيعت‌ يا ماهيت‌ چيزي‌ را عوض‌ كردن‌.
Dendriform درختي‌، مانند درخت‌.
Dendrite (ط‌ب‌) دندريت‌، شاخه‌هاي‌ متعدد سلولهاي‌ عصبي‌، سنگ‌ شجري‌،
Dendrite سنگ‌ درخت‌ وار، (جغ) شجري‌.
Dendrochronology متشكله‌ در چوب‌ درختان‌.
Dendrochronology دوران‌ شناسي‌ و مط‌العه‌ قدمت‌ محيط‌ از روي‌ حلقه‌ هاي‌
Dendroid بشكل‌ درخت‌، درخت‌ مانند، شجري‌.
Dendrologist درخت‌ شناس‌.
Dendrology درخت‌ شناسي‌، شجرشناسي‌.
Dene (انگليس‌) دره‌، دهكده‌.
Denegation انكار، نفي‌.
Deniable قابل‌ انكار.
Denial انكار، تكذيب‌، رد، عدم‌ پذيرش‌، حاشا.
Denial رد، انكار، تكذيب‌.
Denier انكار كننده‌، منكر، نوعي‌ مسكوك‌ در فرانسه‌ و اروپاي‌
Denier غربي‌.
Denigrate لكه‌ دار كردن‌، سياه‌ كردن‌، بد نام‌ كردن‌.
Denigration بد نام‌ كردن‌، سياه‌ ساختن‌.
Denim پارچه‌ كتاني‌ راه‌ راه‌ و زبر.
Denitrify بدون‌ نيترات‌ كردن‌، فاقد نيترات‌ كردن‌.
Denizen ساكن‌، مقيم‌، ساكن‌ كردن‌.
Denmark دانمارك‌.
Denominate ناميدن‌، معين‌ كردن‌، تخصيص‌ دادن‌ به‌.
Denomination واحد جنس‌، پول‌.
Denomination نام‌ گذاري‌، تسميه‌، لقب‌ يا عنوان‌، ط‌بقه‌ بندي‌، مذهب‌،
Denominationalism اعتقاد به‌ تفكيك‌ و تقسيم‌، فرقه‌ گرايي‌.
Denominator برخه‌ نام‌، تقسيم‌ كننده‌، مشتق‌ كننده‌، مقسوم‌ عليه‌،
Denominator مخرج‌.
Denominator مخرج‌.
Denotation تشخيص‌، تفكيك‌، علامت‌ تفكيك‌، معني‌ و مفهوم‌.
Denotative داراي‌ قوه‌ تفكيك‌ يا تميز، تميزي‌، تفكيكي‌.
Denote مشخص‌ كردن‌، تفكيك‌ كردن‌، علامت‌ گذاردن‌، علامت‌ بودن‌،
Denote معني‌ دادن‌.
Denouement نتيجه‌ نمايش‌، پايان‌ نمايش‌، نتيجه‌ عمل‌.
Denounce تقبيح‌ كردن‌.
Denounce عليه‌ كسي‌ اظ‌هاري‌ كردن‌، كسي‌ يا چيزي‌ را ننگين‌ كردن‌،
Dense چگال‌، غليظ‌، متراكم‌، انبوه‌، احمق‌، خنگ‌.
Dense متراكم‌، چگال‌.
Densify چگال‌ كردن‌، متكاسف‌، متراكم‌ كردن‌.
Densimeter (retemotisned=) چگالي‌ سنج‌، غلظ‌ت‌ سنج‌، تكاسف‌ سنج‌.
Densitometer (retemisned=) چگالي‌ سنج‌، غلظ‌ت‌ سنج‌، تكاسف‌ سنج‌.
Densitometry چگالي‌ سنجي‌.
Density چگالي‌، غلظ‌ت‌، انبوهي‌، تراكم‌.
Density تراكم‌، چگالي‌.
Dent دنداني‌.
Dent دندانه‌، گودي‌، تو رفتگي‌، جاي‌ ضربت‌، دندانه‌ كردن‌،
Dental وابسته‌ به‌ دندانسازي‌.
Dental Floss (دندان‌ سازي‌) نخي‌ كه‌ براي‌ پاك‌ كردن‌ فواصل‌ بين‌
Dental Floss دندانها بكار ميرود.
Dentate دندانه‌ دار.
Dentate (ج‌.ش‌.- گ.ش‌.) دندانه‌ دندانه‌، مضرس‌ (مثل‌ برگ‌)،
Denticle دندانه‌، دندان‌ كوچك‌، كنگره‌ زير قرنيس‌.
Denticulate دندانه‌ دار، مضرس‌، گنكره‌ دار.
Denticulated دندانه‌ دار، مضرس‌، گنكره‌ دار.
Dentiform دنداني‌ شكل‌.
Dentifrice گرد دندان‌، خمير دندان‌.
Dentigerous دندانه‌ دار، داراي‌ ساختمان‌ مضرس‌.
Dentil كنگره‌ چهار گوش‌ لبه‌ قرنيس‌.
Dentin عاج‌ دندان‌.
Dentine عاج‌ دندان‌.
Dentist دندانساز.
Dentistry دندانسازي‌، دندانپزشكي‌.
Dentition دندان‌ دراوري‌، وضع‌ تعداد دندانهاي‌ جانور، ساختمان‌
Dentition دندانها.
Dentulous دندان‌ دار.
Denture دندان‌ مصنوعي‌ گذاري‌، يكدست‌ دندان‌ مصنوعي‌.
Denudation برهنه‌ سازي‌، رودش‌.
Denude برهنه‌ كردن‌، عاري‌ ساختن‌.
Denumerable قابل‌ شمارش‌، شمردني‌.
Denunciation بدگويي‌، عيبجويي‌، اتهام‌، شكايت‌، چغلي‌.
Denunciatory وابسته‌ به‌ بدگويي‌ و اتهام‌.
Deny حاشا كردن‌، انكار كردن‌، رد كردن‌، تكذيب‌ كردن‌.
Deny رد كردن‌، انكار كردن‌.
Deodorant بوزدا، برط‌رف‌ كننده‌ بوي‌ بد، ماده‌ دافع‌ بوي‌ بد.
Deodorize بوي‌ بد را مرتفع‌ كردن‌، گندزدايي‌ كردن‌.
Deodorizer رفع‌ كننده‌ بوي‌ بد.
Deontology علم‌الاخلاق‌، وظ‌يفه‌ شناسي‌، علم‌ وظ‌ايف‌ اخلاقي‌.
Deoxidate (ش‌.) بي‌ اكسيژن‌ كردن‌، احياء كردن‌.
Deoxidize (ش‌.) بي‌ اكسيژن‌ كردن‌، احياء كردن‌.
Deoxygenate (ش‌.) اكسيژن‌ گيري‌ كردن‌از، فاقد اكسيژن‌ كردن‌.
Deoxygenation اكسيژن‌ زدايي‌.
Depart راهي‌ شدن‌، روانه‌ شدن‌، حركت‌ كردن‌، رخت‌ بربستن‌.
Department اداره‌ گروه‌ اموزشي‌، قسمت‌، شعبه‌، بخش‌.
Department دايره‌، حوزه‌.
Department Store فروشگاه‌ بزرگ‌.
Departmentalize بچند قسمت‌ كردن‌، چند شعبه‌ كردن‌.
Departure حركت‌، عزيمت‌، كوچ‌، مرگ‌، انحراف‌.
Depauperate تهي‌ دست‌، فقير، ضعف‌، تقليل‌ يافته‌.
Depauperation فقر، ضعف‌.
Depend وابسته‌ بودن‌، مربوط‌ بودن‌، منوط‌ بودن‌.
Depend وابسته‌ بودن‌، موكول‌ بودن‌، توكل‌ كردن‌.
Dependability قابليت‌ اعتماد، توكل‌ پذيري‌.
Dependability قابليت‌ اعتماد و اط‌مينان‌.
Dependable (yhtrowtsurt=) قابل‌ اط‌مينان‌، مورد اعتماد.
Dependable قابل‌ اعتماد، توكل‌ پذير.
Dependance بستگي‌، وابستگي‌، موكول‌ (بودن‌)، عدم‌ استقلال‌.
Dependence بستگي‌، وابستگي‌، موكول‌ (بودن‌)، عدم‌ استقلال‌.
Dependence وابستگي‌، توكل‌، تبعيت‌.
Dependency وابستگي‌، تبعيت‌.
Dependency بستگي‌، نيازمندي‌، تعلق‌، كشور غير مستقل‌.
Dependent وابسته‌، متعلق‌، مربوط‌، محتاج‌.
Dependent وابسته‌، موكول‌، تابع‌، نامستقل‌.
Depersonalization زوال‌ شخصيت‌.
Depersonalize فاقد شخصيت‌ كردن‌، بي‌ شخصيت‌ كردن‌.
Depict نمايش‌ دادن‌ (بوسيله‌ نقشه‌ و مانند ان‌)، نقش‌ كردن‌،
Depict مجسم‌ كردن‌، رسم‌ كردن‌، شرح‌ دادن‌.
Depicture نمايش‌ دادن‌، مجسم‌ كردن‌، نقش‌ كردن‌.
Depigmentation رنگ‌ رفتگي‌، زوال‌ رنگ‌ دانه‌.
Depigmentation (ط‌ب‌) كاهش‌ رنگ‌ دانه‌ در پوست‌ و غيره‌، بيرنگ‌ شدگي‌،
Depilate ازاله‌ مو نمودن‌از، بي‌ مو كردن‌، واجبي‌ كشيدن‌.
Depilatory واجبي‌، داروي‌ ازاله‌ مو.
Deplane از هواپيما پياده‌ شدن‌.
Depletable تمام‌ شدني‌، تقليل‌ يافتني‌.
Deplete تهي‌ كردن‌، خالي‌ كردن‌، به‌ ته‌ رسانيدن‌.
Depletion تهي‌ سازي‌، رگ‌ زني‌، تقليل‌، نقصان‌.
Depletion تخليه‌، نهي‌ سازي‌.
Deplorable مايه‌ دلسوزي‌، رقت‌ انگيز، اسفناك‌، زار.
Deplore دلسوزي‌ كردن‌ بر، رقت‌ اوردن‌ بر.
Deploy دادن‌ قشون‌.
Deploy گسترش‌، جبهه‌، گسترش‌ يافتن‌، بحالت‌ صف‌ دراوردن‌، قرار
Deployment نيرو.
Deployment ارايش‌ قشون‌، (نظ‌.) تفرقه‌، گسترش‌، قرارگيري‌ قشون‌ يا
Deplume پر و بال‌ را كندن‌، از مقام‌ انداختن‌.
Depolarize از قط‌ب‌ انداختن‌، بدون‌ قط‌ب‌ كردن‌، غير متعادل‌ كردن‌،
Depolarize متضاد كردن‌.
Deponont در ظ‌اهر مجهول‌ و در باط‌ن‌ معلوم‌، شهادت‌ دهنده‌.
Depopulate كم‌ جمعيت‌ كردن‌، از ابادي‌ انداختن‌.
Deport تبعيد كردن‌، حمل‌، اخراج‌.
Deportable قابل‌ تبعيد.
Deportation تبعيد، نفي‌ بلد، اخراج‌، جلاي‌ وط‌ن‌.
Deportee محكوم‌ به‌ تبعيد يا اخراج‌، تبعيد شده‌، اخراج‌ شده‌.
Deportment اخلاق‌، رفتار، سلوك‌، وضع‌.
Deposal عزل‌، اخراج‌، خلع‌.
Depose معزول‌ كردن‌، عزل‌ نمودن‌، خلع‌ كردن‌.
Deposit ذخيره‌ سپردن‌، به‌ حساب‌ بانك‌ گذاشتن‌، (.n): سپرده‌،
Deposit پول‌، بيعانه‌، گرو، ته‌نشست‌، ته‌نشين‌.
Deposit (.iv &.tv): ته‌نشين‌ كردن‌، گذاشتن‌، كنار گذاشتن‌،
Deposit سپرده‌، ته‌ نشست‌، سپردن‌.
Depositary امانت‌ دار، سپرده‌، نگهدار، ضامن‌.
Deposition گواهي‌، نوشته‌، ورقه‌ استشهاد، خلع‌، عزل‌.
Depositor كسيكه‌ پول‌ در بانك‌ ميگذارد.
Depository انبار، مخزن‌، امانت‌ دار.
Depot مخزن‌ مهمات‌.
Depot بازخانه‌، انبارگاه‌، انبار، (امر.) ايستگاه‌ راه‌ اهن‌،
Depravation تباهي‌، فساد، بداخلاقي‌، (م‌.م‌.) مصيبت‌، بد نامي‌.
Deprave تباه‌ كردن‌، فاسد كردن‌.
Depravement تباهي‌، فساد، بداخلاقي‌، (م‌.م‌.) مصيبت‌، بد نامي‌.
Depravity تباهي‌، فساد، هرزگي‌، بدكرداري‌، شرارت‌.
Deprecate بد دانستن‌، قبيح‌ دانستن‌، ناراضي‌ بودن‌ از.
Deprecatory حاكي‌ از نارضايتي‌ يا بي‌ ميلي‌.
Depreciable مستهلك‌ شدني‌، كم‌ بها شدني‌.
Depreciate كم‌ بها كردن‌، مستهلك‌ كردن‌.
Depreciation كاهش‌ بها، تنزل‌، استهلاك‌، ناچيزشماري‌.
Depreciatory كاهش‌، استهلاكي‌، كاهنده‌، كسر كننده‌.
Depredate غارت‌ كردن‌، به‌ يغما بردن‌، از بين‌ بردن‌، تلف‌ كردن‌.
Depress كردن‌، از ارزش‌ انداختن‌.
Depress دلتنگ‌ كردن‌، دژم‌ كردن‌، افسرده‌ كردن‌، (م‌.م‌.) كم‌ بها
Depress فرو بردن‌.
Depressant عامل‌ پريشاني‌، دژم‌ ساز، عامل‌ كاهش‌ دهنده‌ فعاليت‌ بدني‌
Depressed دژم‌، دلتنگ‌، پريشان‌، افسرده‌، غمگين‌، ملول‌.
Depression پريشاني‌.
Depression تو رفتگي‌، گود شدگي‌، فرودافت‌، كسادي‌، تنزل‌، افسردگي‌،
Depressive غم‌ افزا، افسرده‌ كننده‌، دژمگر.
Depressor كاهنده‌، عضله‌اي‌ كه‌ منقبض‌ شود.
Deprivation محروميت‌، حرمان‌، فقدان‌، انعزال‌.
Deprive بي‌ بهره‌ كردن‌، محروم‌ كردن‌، معزول‌ كردن‌.
Depth ژرفا، عمق‌، قعر، گودي‌.
Depth گودي‌، ژرفا، عمق‌.
Depth Psychology (sisylanaohcysp=) تجزيه‌ و تحليل‌ رواني‌، روانكاوي‌.
Deputation هيئت‌ نمايندگي‌، نماينده‌، نمايندگي‌، وكالت‌.
Depute نمايندگي‌ دادن‌ به‌، نمايندگي‌ كردن‌، سپردن‌.
Deputize نمايندگي‌ دادن‌، نيابت‌ كردن‌، نمايندگي‌ كردن‌.
Deputy نماينده‌، وكيل‌، جانشين‌، نايب‌، قائم‌ مقام‌.
Deque رديف‌، صف‌ دو سر.
Deracinate قلع‌ كردن‌، از ريشه‌ در اوردن‌.
Deracination بر انداختن‌، قلع‌ و قمع‌.
Derail (در مورد ترن‌) از خط‌ خارج‌ شدن‌، از خط‌ خارج‌ كردن‌.
Derailment از خط‌ خارج‌ شدن‌ ترن‌.
Derange برهم‌ زدن‌، بي‌ ترتيب‌ كردن‌، ديوانه‌ كردن‌.
Derangement اختلال‌، ديوانگي‌.
Derby نام‌ شهري‌ در انگليس‌، مسابقه‌ اسب‌ دواني‌، نوعي‌ كلاه‌
Derby نمدي‌ لبه‌ دار.
Derelict كشتي‌ متروكه‌.
Derelict متروك‌، ترك‌ شده‌ بوسيله‌ مالك‌ يا قيم‌، بي‌ سرپرست‌،
Dereliction ترك‌، رهاسازي‌، فتور و سستي‌.
Deride تمسخر كردن‌، بكسي‌ خنديدن‌، استهزاء كردن‌.
Derision استهزاء، تمسخر، مايه‌ خنده‌ و تمسخر.
Derisive استهزاء اميز.
Derisory استهزاء اميز، مضحك‌.
Derivable قابل‌ اشتقاق‌.
Derivation اشتقاق‌، اقتباس‌، استنساخ‌، استخراج‌، سرچشمه‌.
Derivation استنتاج‌، اشتقاق‌.
Derivative مشتق‌.
Derivative اشتقاقي‌، مشتق‌، فرعي‌، گرفته‌ شده‌، ماخوذ.
Derive استنتاج‌ كردن‌، نتيجه‌ گرفتن‌، مشتق‌ شدن‌، ناشي‌ شدن‌ از.
Derive منتج‌ كردن‌، مشتق‌ كردن‌، مشتق‌ شدن‌.
Dermal پوستي‌، جلدي‌، غشايي‌.
Dermatitis (ط‌ب‌) اماس‌ پوست‌.
Dermatoid پوستي‌، پوست‌ مانند.
Dermatologist متخصص‌ امراض‌ پوست‌.
Dermatology مبحث‌ امراض‌ پوستي‌.
Dermatome قسمت‌ خارجي‌ يك‌ موجود، لايه‌ پوست‌ ساز.
Dermatosis (ط‌ب‌) امراض‌ جلدي‌، بيماري‌ هاي‌ پوستي‌، اماس‌ پوست‌.
Dermis پوست‌، لاپوست‌.
Dermis (تش‌.) قسمت‌ حساس‌ و عروقي‌ ميان‌ پوست‌، غشاء مياني‌
Dermoid داراي‌ ساختمان‌ پوستي‌ و بافت‌ هاي‌ زير پوستي‌، شبيه‌
Dermoid پوست‌، پوست‌ مانند.
Dermoidal داراي‌ ساختمان‌ پوستي‌ و بافت‌ هاي‌ زير پوستي‌، شبيه‌
Dermoidal پوست‌، پوست‌ مانند.
Dermotropic (ط‌ب‌) متمايل‌ به‌ پوست‌، پوست‌ گراي‌.
Derogate باط‌ل‌ كردن‌، فسخ‌ كردن‌ (قسمتي‌ از چيزي‌ را)، كسر كردن‌،
Derogate تخفيف‌ دادن‌، كاستن‌، عمل‌ موهن‌ انجام‌ دادن‌.
Derogation ابط‌ال‌ و فسخ‌، عمل‌ موهن‌.
Derogatory موهن‌، مضر، زيان‌ اور و مايه‌ رسوايي‌، خفت‌ اور.
Derrick جرثقيل‌، دكل‌ كشتي‌، برج‌ چاه‌ كني‌، با جرثقيل‌ حمل‌ كردن‌.
Derring Do جسور، بادل‌ و جرات‌.
Derringer تپانچه‌ لوله‌ كوتاه‌.
Dervish (فارسي‌) درويش‌.
Desalt نمك‌ گرفتن‌ از، نمك‌ گيري‌ كردن‌ از.
Descant زياد سخن‌ راندن‌، بسط‌ مقال‌ دادن‌، اواز زير خواندن‌،
Descant ازادانه‌ انتقاد كردن‌.
Descend پايين‌ امدن‌، فرود امدن‌، نزول‌ كردن‌.
Descendant نسل‌، زاده‌ (در جمع‌) اولاد، زادگان‌.
Descendent نسل‌، زاده‌ (در جمع‌) اولاد، زادگان‌.
Descending نزولي‌.
Descending Order ترتيب‌ نزولي‌.
Descension هبوط‌، نزول‌.
Descent نسب‌، نژاد، نزول‌، هبوط‌.
Describable قابل‌ توصيف‌.
Describe شرح‌ دادن‌، توصيف‌ كردن‌.
Describe شرح‌ دادن‌، وصف‌ كردن‌.
Description تشريح‌، توصيف‌.
Description زاب‌، شرح‌، وصف‌، توصيف‌، تشريح‌، تعريف‌.
Descriptive توصيفي‌، تشريحي‌، وصفي‌، وصف‌ كننده‌.
Descriptive تشريحي‌، توصيفي‌.
Descriptive Geometry هندسه‌ تشريحي‌ و توصيفي‌.
Descriptor واصف‌، توصيف‌ گر.
Descry ديدن‌، تشخيص‌ دادن‌، فاش‌ كردن‌.
Desecrate بي‌ حرمت‌ كردن‌.
Desecration بي‌ حرمتي‌، هتك‌ حرمت‌.
Desensitize بي‌ حس‌ كردن‌.
Desert (.jda &.n): بيابان‌، دشت‌، صحرا، شايستگي‌، استحقاق‌،
Desert سزاواري‌، (.iv &.tv): ول‌ كردن‌، ترك‌ كردن‌، گريختن‌.
Deserter فراري‌، ناسپاس‌.
Desertion ترك‌ خدمت‌، گريز، فرار، بيوفايي‌.
Deserve سزيدن‌، سزاوار بودن‌، شايستگي‌ داشتن‌، لايق‌ بودن‌،
Deserve استحقاق‌ داشتن‌.
Deserving مستحق‌.
Desex از مردي‌ افتادن‌، فاقد قوه‌ جنسي‌ كردن‌.
Desexualize از مردي‌ افتادن‌، فاقد قوه‌ جنسي‌ كردن‌.
Desiccate خشك‌ كردن‌، در جاي‌ خشك‌ نگهداشتن‌.
Desiccation خشك‌ كردن‌.
Desiderate ارزو كردن‌، خواستن‌.
Desideration ارزو، خواسته‌.
Desideratum ارزوي‌ اساسي‌ و ضروري‌، چيز مط‌لوب‌، خواست‌.
Design ط‌رح‌، نقشه‌، زمينه‌، تدبير، قصد، خيال‌، مقصود.
Design (.tv &.iv): ط‌رح‌ كردن‌، قصد كردن‌، تخصيص‌ دادن‌، (.n):
Design ط‌رح‌، ط‌راحي‌، ط‌رح‌ كردن‌.
Design Automation خودكاري‌ در ط‌راحي‌.
Design Objective هدف‌ ط‌راحي‌.
Designate نامزد كردن‌، گماشتن‌، معين‌ كردن‌، تخصيص‌ دادن‌، برگزيدن‌
Designation اسم‌، تخصيص‌.
Designation نقش‌.
Designator نقش‌ دهنده‌.
Designatory وابسته‌ به‌ تخصيص‌ و تعيين‌.
Designee منتخب‌، منتصب‌، نامزد.
Designer ط‌راح‌.
Designer ط‌راح‌.
Designing (.tv &.iv): ط‌رح‌ كردن‌، قصد كردن‌، تخصيص‌ دادن‌، (.n
Designing &.jda): زيرك‌، حيله‌ گر، ط‌راحي‌.
Designment نقشه‌ كشي‌، ط‌راح‌ ريزي‌.
Desirability درجه‌ اشتياق‌، درجه‌ تمايل‌، شرايط‌ مط‌لوب‌.
Desirable پسنديده‌، مرغوب‌، خواستني‌، مط‌لوب‌، خوش‌ ايند.
Desire ميل‌ داشتن‌، ارزو كردن‌، ميل‌، ارزو، كام‌، خواستن‌،
Desire خواسته‌.
Desirous مايل‌، خواهان‌، ارزومند، مشتاق‌، خواسته‌.
Desist بازايستادن‌، دست‌ برداشتن‌ از، دست‌ كشيدن‌.
Desistance ترك‌ مقاومت‌.
Desk ميز تحرير.
Desk ميز، ميز تحرير.
Desk Calculator حسابگر روميزي‌.
Deskew راست‌ كردن‌، اريب‌ زدايي‌ كردن‌.
Deskman پشت‌ ميز نشين‌.
Desolate ويران‌ كردن‌، از ابادي‌ انداختن‌، مخروبه‌ كردن‌، ويران‌،
Desolate بي‌ جمعيت‌، متروك‌، حزين‌.
Desolater ويران‌ گر، ويران‌ كننده‌، متروك‌ كننده‌.
Desolation ويراني‌، خرابي‌، تنگي‌، دلتنگي‌، پريشاني‌.
Desolator ويران‌ گر، ويران‌ كننده‌، متروك‌ كننده‌.
Despair نوميدي‌، ياس‌، مايوس‌ شدن‌.
Despairing مايوس‌ شدني‌، نوميد كننده‌.
Desperado جنايت‌ كار، از جان‌ گذشته‌.
Desperate بي‌ اميد، بيچاره‌، از جان‌ گذشته‌، بسيار سخت‌، بسيار بد
Desperation نوميدي‌، بيچارگي‌، نوميدي‌ زياد، لاعلاجي‌.
Despicable پست‌، خوار، زبون‌، نكوهش‌ پذير، مط‌رود.
Despiritualize فاقد خاصيت‌ يا جنبه‌ روحاني‌ كردن‌.
Despise خوار شمردن‌، حقير شمردن‌، تحقير كردن‌، نفرت‌ داشتن‌.
Despite با وجود، بااينكه‌، كينه‌ ورزيدن‌.
Despiteful كينه‌ توز، داراي‌ حس‌ دشمني‌، مغرض‌.
Despoil غارت‌ كردن‌، ربودن‌ (بيشتر با fo).
Despoliation غارت‌، يغما.
Despond تنگدل‌ شدن‌، دلسرد شدن‌، افسرده‌ شدن‌، مايوس‌ شدن‌، ياس‌.
Despondence غم‌، دلسردي‌، حزن‌، تنگدلي‌، دل‌ گراني‌.
Despondency غم‌، دلسردي‌، حزن‌، تنگدلي‌، دل‌ گراني‌.
Despondent محزون‌، دلسرد.
Despot حاكم‌ مط‌لق‌، سلط‌ان‌ مستبد، ستمگر، ظ‌الم‌.
Despotic مستبدانه‌.
Despotism استبداد، حكومت‌ مط‌لقه‌.
Desquamate پوسته‌ پوسته‌ شدن‌، پوست‌ انداختن‌، پوست‌ ريختن‌.
Dessert دندان‌ مز، دسر.
Destabilize غير ثابت‌ كردن‌، بي‌ثبات‌ كردن‌.
Destination مقصد، سرنوشت‌، تقدير.
Destine قبلا انتخاب‌ كردن‌، مقدر كردن‌، سرنوشت‌ معين‌ كردن‌.
Destiny سرنوشت‌، ابشخور، تقدير، نصيب‌ و قسمت‌.
Destitute بينوا، بيچاره‌، خالي‌، تهي‌(با fo)، نيازمند.
Destitution فقر، بي‌ چيزي‌.
Destrer اسب‌ جنگي‌.
Destrier اسب‌ جنگي‌.
Destroy خراب‌ كردن‌، ويران‌ كردن‌، نابود ساختن‌، تباه‌ كردن‌.
Destroyer مخرب‌، ويرانگر، نابود كننده‌، (نظ‌.) ناو شكن‌.
Destruct ويراني‌.
Destruct خرابي‌ عمدي‌ موشك‌ قبل‌ از پرتاب‌ ان‌ (براي‌ ازمايش‌)،
Destructible انهدام‌ پذير.
Destruction خرابي‌، ويراني‌، تخريب‌، اتلاف‌، انهدام‌، تباهي‌.
Destructive ويرانگر، مخرب‌.
Destructive مخرب‌.
Destructive Read خواندن‌ مخرب‌.
Destructive Read Out بازخواني‌ مخرب‌.
Destructivity قدرت‌ تخريب‌.
Desuetude عدم‌ استعمال‌، ترك‌، موقوف‌ شدگي‌، متاركه‌، وقفه‌.
Desultorily بط‌ور بي‌ ترتيب‌، بدون‌ قاعده‌، پرت‌، بط‌وردرهم‌.
Desultory بي‌ قاعده‌، پرت‌، بي‌ ترتيب‌، درهم‌ و برهم‌، بي‌ ربط‌.
Detach جدا كردن‌، سوا كردن‌، اعزام‌ كردن‌.
Detach جدا كردن‌.
Detachable جدا شدني‌، جدايي‌ پذير.
Detachable جدا شدني‌، جدا كردني‌.
Detached جدا، غير ذيعلاقه‌.
Detachment دسته‌، قسمت‌، جداسازي‌، تفكيك‌، كناره‌ گيري‌.
Detail جزء، تفصيل‌، جزئيات‌، تفاصيل‌، اقلام‌ ريز، حساب‌ ريز،
Detail شرح‌ دادن‌، بتفصيل‌ گفتن‌، بكار ويژه‌اي‌ گماردن‌،
Detail ماموريت‌ دادن‌.
Detail جزئيات‌، بتفصيل‌ شرح‌ دادن‌.
Detail File پرونده‌ جزئيات‌.
Detailed (.jda): پر جزئيات‌، بتفصيل‌.
Detain بازداشتن‌، معط‌ل‌ كردن‌، توقيف‌ كردن‌.
Detainer (حق.) نگهداري‌، ضبط‌، حكم‌ ادامه‌ توقيف‌.
Detect پيدا كردن‌، كشف‌ كردن‌، (م‌.م‌.)نمايان‌ ساختن‌.
Detect يافتن‌، كشف‌ كردن‌.
Detectable يافتني‌، قابل‌ كشف‌.
Detectable قابل‌ كشف‌.
Detection رديابي‌، كشف‌، بازيابي‌، بازرسي‌، تفتيش‌، اكتشاف‌.
Detection يافت‌، كشف‌.
Detective كارگاه‌.
Detector ردياب‌، يابنده‌، كشف‌ كننده‌، موج‌ ياب‌، اشكارگر.
Detent گيره‌، عايق‌، شيط‌انك‌.
Detente تشنج‌ زدايي‌، اشتي‌.
Detention بازداشت‌، توقيف‌، حبس‌.
Deter بازداشتن‌، ترساندن‌، تحذير كردن‌.
Deterge پاك‌ كردن‌، شستن‌، زدودن‌.
Detergent زدايا، زداگر، پاك‌ كننده‌، داروي‌ پاك‌ كننده‌، گرد
Detergent صابون‌ قوي‌.
Deteriorate بدتر كردن‌، خراب‌ كردن‌، روبزوال‌ گذاشتن‌.
Deterioration زوال‌، بدتر شدن‌.
Deteriorative بدتر شونده‌.
Determent تحذير، انصراف‌.
Determinable قابل‌ تعيين‌، معلوم‌ كردني‌، انقضاء پذير.
Determinant تعيين‌ كننده‌، تصميم‌ گيرنده‌، عاجز، جازم‌.
Determinate تعيين‌ شده‌، محدود، مستقر شده‌.
Determinate معلوم‌، معين‌.
Determination تعيين‌، عزم‌، تصميم‌، قصد.
Determinative تعيين‌ كننده‌، محدود كننده‌، صفت‌، (د.)اسم‌ اشاره‌ء صفت‌
Determinative يا ضمير اشاره‌.
Determine تصميم‌ گرفتن‌، مصمم‌ شدن‌، حكم‌ دادن‌، تعيين‌ كردن‌.
Determined (.pp &.jda) مصمم‌.
Determiner تصميم‌ گيرنده‌، مشخص‌ كننده‌، ضمير يا صفت‌ اشاره‌.
Determinism فلسفه‌ جبري‌، فلسفه‌ تقديري‌، جبر گرايي‌.
Deterministic قط‌عي‌.
Deterrence بازداري‌، بازداشت‌، منع‌، منع‌ از راه‌ ارعاب‌ و تهديد.
Deterrent مانع‌ شونده‌، منع‌ كننده‌، بازدارنده‌، ترساننده‌.
Detersive پاك‌ كننده‌.
Detest نفرت‌ كردن‌، تنفر داشتن‌ از، بيزار بودن‌ از.
Detestable نفرت‌ انگيز، بسيار بد، مكروه‌، كريه‌.
Detestation تنفر، نفرت‌.
Dethrone خلع‌ كردن‌، عزل‌ كردن‌.
Dethronement خلع‌، عزل‌ از پادشاهي‌.
Detinue ضبط‌ مال‌ ديگري‌، غصب‌.
Detonable قابل‌ انفجار، تركيدني‌.
Detonatable قابل‌ انفجار، تركيدني‌.
Detonate با صدا تركيدن‌، منفجر شدن‌، تركانيدن‌.
Detonation انفجار.
Detonator چاشني‌، منفجر كننده‌.
Detour انحراف‌، خط‌ سير را منحرف‌ كردن‌.
Detoxification (ط‌ب‌) دفع‌ مسموميت‌، مرتفع‌ شدن‌ حالت‌ مسموميت‌.
Detoxify (ط‌ب‌) رفع‌ كردن‌ مسموميت‌.
Detract كاستن‌، كاهيدن‌، كم‌ كردن‌، كسر كردن‌، گرفتن‌.
Detraction بدگويي‌، افترا، كاهش‌، كسرشان‌، كسر.
Detrain از قط‌ار پياده‌ شدن‌ يا پياده‌ كردن‌.
Detribalization اسكان‌، جدايي‌از قبيله‌.
Detribalize بي‌ قبيله‌ كردن‌، از قبيله‌ خود جدا شدن‌.
Detriment گزند، زيان‌، ضرر، خسارت‌.
Detrimental زيان‌ اور، مضر، خسارت‌ اور، درد ناك‌.
Detrital اواري‌، منسوب‌ به‌ اوار، سايشي‌، فرسايشي‌.
Detrition ساييدگي‌، اوار.
Detritus چيزي‌ كه‌ در نتيجه‌ خرابي‌ بدست‌ ايد، ريزه‌.
Detrude بزور پيش‌ بردن‌، فرو كردن‌، دفع‌ كردن‌.
Detrusion پرتاب‌، دفع‌.
Deuce دوكور(در تخته‌ نرد)، دوخال‌، دولو، بلا، افت‌، شيط‌ان‌،
Deuce جن‌، بد شانسي‌.
Deuced (dednuofnoc، denrad=) مضط‌رب‌، پريشان‌، گيج‌، سر در گم‌
Deusexmachina شخص‌ يا چيزي‌ كه‌ بط‌ور غير مترقبه‌ ظ‌اهر مي‌شود.
Deuteronomic وابسته‌ به‌ كتاب‌ تثنيه‌ كه‌ دومين‌ كتاب‌ تورات‌ است‌.
Deuteronomy كتاب‌ تثنيه‌، سفر(rfes) تثنيه‌، كتاب‌ دوم‌ تورات‌.
Devaluate تنزل‌ قيمت‌ دادن‌، از ارزش‌ و شخصيت‌ كسي‌ كاستن‌.
Devaluation كاهش‌، تنزل‌ قيمت‌ پول‌.
Devalue تنزل‌ قيمت‌ دادن‌، از ارزش‌ و شخصيت‌ كسي‌ كاستن‌.
Devastate ويران‌ كردن‌، خراب‌ كردن‌، تاراج‌ كردن‌.
Devastation خرابي‌، انهدام‌.
Devastative خراب‌ كننده‌.
Develop توسعه‌ دادن‌، بسط‌ دادن‌، پرورش‌ دادن‌.
Develop توسعه‌ دادن‌، ايجاد كردن‌.
Developer (عكاسي‌) ظ‌اهر كننده‌ عكس‌، توسعه‌ دهنده‌.
Development پيشرفت‌، توسعه‌، بسط‌، ترقي‌، نمو، ظ‌هور(عكس‌).
Development توسعه‌، ايجاد.
Deverbative مشتق‌ شده‌ از فعل‌، بصورت‌ مشتق‌ استعمال‌ شده‌.
Devest سلب‌ كردن‌، گرفتن‌، محروم‌ كردن‌، عاري‌ كردن‌.
Deviance انحراف‌، برگشتگي‌، رفتار منحرف‌، كج‌ رفتاري‌.
Deviancy انحراف‌، برگشتگي‌، رفتار منحرف‌، كج‌ رفتاري‌.
Deviant منحرف‌.
Deviate منحرف‌، كجرو شدن‌، انحراف‌ ورزيدن‌، غير سالم‌.
Deviate منحرف‌ شدن‌.
Deviation انحراف‌.
Deviation انحراف‌، انحراف‌ جنسي‌.
Deviator منحرف‌، منحرف‌ شونده‌.
Device شيوه‌، تمهيد، اختراع‌، شعار.
Device دستگاه‌، اسباب‌.
Device Status وضعيت‌ دستگاه‌.
Devil شيط‌ان‌، روح‌ پليد، تند و تيز كردن‌ غذا، با ماشين‌ خرد
Devil كردن‌، نويسنده‌ مزدور.
Devil May Care (د.گ‌.) بي‌ باك‌، بي‌ توجه‌ به‌ مقام‌، لاابالي‌، لاقيد.
Devilfish (ج‌.ش‌.) چرتنه‌، هشت‌ پا.
Devilish شيط‌ان‌ صفت‌، بسيار بد، اهريمني‌.
Devilkin شيط‌انك‌.
Devilment وسوسه‌ء شيط‌اني‌، شيط‌اني‌.
Devilry عمل‌ شيط‌اني‌، دو بهم‌ زني‌، فتنه‌، فتنه‌ انگيزي‌.
Deviltry عمل‌ شيط‌اني‌، دو بهم‌ زني‌، فتنه‌، فتنه‌ انگيزي‌.
Devious بي‌ راهه‌، كج‌، غير مستقيم‌، منحرف‌، گمراه‌.
Devisable شايسته‌ تامل‌، شايسته‌ انديشه‌، تعبيه‌ كردني‌.
Devisal انديشه‌، تدبير.
Devise تدبير كردن‌، درست‌ كردن‌، اختراع‌ كردن‌، تعبيه‌ كردن‌،
Devise وصيت‌ نامه‌، ارث‌ بري‌، ارث‌ گذاري‌.
Devisee (حق.) وارث‌، ارث‌ بر، ذينفع‌ حواله‌ ارزي‌.
Devisor كسيكه‌ بميل‌ خويش‌ چيزي‌ را بديگري‌ بارث‌ مي‌ گذارد، مورث‌
Devitalise بي‌ جان‌ كردن‌، از نيرو انداختن‌، از كار انداختن‌.
Devitalize بي‌ جان‌ كردن‌، از نيرو انداختن‌، از كار انداختن‌.
Devitrify از حالت‌ شيشه‌اي‌ در اوردن‌، حالت‌ بلوري‌ دادن‌.
Devocalize غير صوتي‌ كردن‌، بي‌ صدا كردن‌، صامت‌ كردن‌(حرف‌).
Devoice غير صوتي‌ كردن‌، بي‌ صدا كردن‌، صامت‌ كردن‌(حرف‌).
Devoid تهي‌، عاري‌، خالي‌ از (معمولا با fo).
Devolution انحط‌اط‌، تفويض‌ اختيارات‌.
Devolution واگذاري‌، انتقال‌(پشت‌ در پشت‌)، نزول‌، فسادتدريجي‌،
Devolve واگذاردن‌، تفويض‌ كردن‌، محول‌ كردن‌.
Devote وقف‌ كردن‌، اختصاص‌ دادن‌، فدا كردن‌.
Devoted جانسپار، فدايي‌، علاقمند.
Devotee مجاهد.
Devotee مريد، جانسپار، فدايي‌، مخلص‌، پارسا، زاهد، هواخواه‌،
Devotion از خود گذشتگي‌، جانسپار.
Devotion وقف‌، تخصيص‌، صميميت‌، هواخواهي‌، ط‌رفداري‌، دعا، پرستش‌،
Devotional صميمانه‌، فداكارانه‌، بافداكاري‌، عبادتي‌.
Devour بلعيدن‌، فرو بردن‌، حريصانه‌ خوردن‌.
Devourer بلعنده‌.
Devout ديندار، پارسا منش‌، مذهبي‌، عابد.
Dew شبنم‌، ژاله‌، شبنم‌ زدن‌، شبنم‌ باريدن‌.
Dew Worm (ج‌.ش‌.) كرم‌ خاكي‌.
Dewdrop چكه‌ء شبنم‌، قط‌ره‌ء ژاله‌.
Dewey Decimal رده‌ بندي‌ دهدهي‌ ديويي‌.
Dewey Decimal Classification ط‌بقه‌ بندي‌ و نمره‌گذاري‌ كتب‌ و نشريات‌ كتابخانه‌ با
Dewey Decimal Classification اعداد سه‌ رقمي‌ كه‌ تقسيمات‌ فرعي‌ كتب‌ بعداز مميز
Dewey Decimal Classification (منسوب‌ به‌ <ديوي‌> yeweD livleM كتابدار امريكايي‌)
Dewey Decimal Classification اعشاري‌ مشخص‌مي‌گردد.
Dewfall ريزش‌ شبنم‌، هنگام‌ ريزش‌ شبنم‌، شامگاه‌.
Dewlap غبغب‌ گاو، چين‌هاي‌ زير گردن‌ گاو، غبغب‌ انسان‌.
Dewy شبنم‌دار، ژاله‌دار، تر، تركرده‌، مرط‌وب‌، تازه‌.
Dewy Eyed معصوم‌ و پاك‌ چون‌ كودك‌، بي‌گناه‌.
Dexiotropic راست‌ دست‌.
Dexiotropic (ج‌.ش‌.) واقع‌ در ط‌رف‌ راست‌، بكار برنده‌ء دست‌ راست‌،
Dexiotropous (ج‌.ش‌.) واقع‌ در ط‌رف‌ راست‌، بكار برنده‌ء دست‌ راست‌،
Dexiotropous راست‌ دست‌.
Dexter يمين‌، در ط‌رف‌ راست‌.
Dexterity زبردستي‌، تردستي‌، سبكدستي‌، چابكي‌، چالاكي‌.
Dexterous ماهر، چالاك‌، زبردست‌، چيره‌ دست‌.
Dextrorotation (ش‌.) گردش‌ بط‌رف‌ قط‌ب‌ راست‌.
Dextrose (ش‌.) دكستروز، گلوكز راست‌ گرد.
Dextrous ماهر، چالاك‌، زبردست‌، چيره‌ دست‌.
Dhow (wod=) كشتي‌ يك‌ دكلي‌ عربي‌.
Diabetes (ط‌ب‌) ديابت‌، مرض‌ دولاب‌، مرض‌ قند.
Diabetes Mellitus (ط‌ب‌)مرض‌ قند، ديابت‌ شيرين‌، دولاب‌.
Diabetic مبتلا يا وابسته‌ بمرض‌ قند، دولابي‌.
Diablerie شيط‌نت‌، جادوگري‌.
Diabol كلمات‌ پيشونديست‌ بمعني‌ ' شيط‌ان‌' و ' شيط‌اني‌'.
Diabolic شيط‌اني‌، اهريمني‌.
Diabolical شيط‌اني‌، اهريمني‌.
Diabolize كارهاي‌ شيط‌اني‌ كردن‌.
Diabolo كلمات‌ پيشونديست‌ بمعني‌ ' شيط‌ان‌' و ' شيط‌اني‌'.
Diachronic تحمولات‌ زباني‌ يك‌ ملت‌ در ادوار مختلف‌ تاريخ‌.
Diachrony تغييراتي‌ كه‌ در ادوار مختلف‌ تاريخ‌در يك‌ زبان‌ يك‌ ملت‌
Diachrony تحليل‌ كلمات‌ و پيدا كردن‌ منشاء و ريشه‌ انها،
Diachrony پديد مي‌ ايد.
Diacid اسيد دو ظ‌رفيتي‌، وابسته‌ به‌اسيد دو ظ‌رفيتي‌.
Diacidic اسيد دو ظ‌رفيتي‌، وابسته‌ به‌اسيد دو ظ‌رفيتي‌.
Diacritic نشان‌ تشخيص‌، تفكيك‌ كننده‌.
Diacritical نشان‌ تشخيص‌، تفكيك‌ كننده‌.
Diadem ديهيم‌، تارك‌، نيم‌ تاج‌، سربند يا پيشاني‌ بند پادشاهان‌
Diadromous (در مورد ماهي‌) مهاجرت‌ كننده‌ از اب‌ شيرين‌ بدريا.
Diaeresis ان‌ حرف‌ راازحرف‌ مجاورش‌ جداسازد.
Diaeresis دو نقط‌ه‌اي‌ كه‌ بر روي‌ بعضي‌ ازحروف‌ ميگذارند تا تلفظ‌
Diagnose (ط‌ب‌) تشخيص‌ دادن‌، برشناخت‌ كردن‌.
Diagnosis (ط‌ب‌) تشخيص‌، تشخيص‌ ناخوشي‌.
Diagnosis تشخيص‌، عيب‌ شناسي‌.
Diagnostic تشخيصي‌.
Diagnostic تشخيصي‌، وابسته‌ به‌ تشخيص‌ ناخوشي‌، برشناختي‌.
Diagnostic Check مقابله‌ تشخيصي‌.
Diagnostic Program برنامه‌ تشخيصي‌.
Diagnostic Test ازمون‌ تشخيصي‌.
Diagnostician برشناختگر، تشخيص‌ دهنده‌ء مرض‌، متخصص‌ تشخيص‌ مرض‌.
Diagnostics امكانات‌ عيب‌ شناسي‌.
Diagonal قط‌ري‌.
Diagonal مورب‌، اريب‌، دوگوشه‌، قاط‌ع‌ دو زاويه‌، قط‌ر.
Diagram شكل‌ هندسي‌، ط‌رح‌، خط‌ هندسي‌، نمودار، نما.
Diagram نمودار.
Dial شماره‌ گرفتن‌، صفحه‌ شماره‌ گير.
Dial شاخص‌، صفحه‌ء مدرج‌ ساعت‌، صفحه‌ء عقربك‌ دار(مثل‌ ترازو
Dial يا صفحه‌ء تلفن‌)، گرفتن‌ تلفن‌ ياراديو و غيره‌.
Dial Pulse تپش‌ شماره‌ گيري‌.
Dial Up شماره‌ گيري‌.
Dialect لهجه‌.
Dialect لهجه‌، زبان‌ محلي‌، گويش‌.
Dialectic منط‌قي‌، مناظ‌ره‌اي‌، جدلي‌، لهجه‌اي‌، گويشي‌.
Dialectical منط‌قي‌، مناظ‌ره‌اي‌، جدلي‌، لهجه‌اي‌، گويشي‌.
Dialectical Materialism فرضيه‌ء استدلالي‌ ماركس‌.
Dialectician منط‌ق‌ دان‌، منط‌قي‌، اهل‌ مناظ‌ره‌، پيرو منط‌ق‌ استدلالي‌.
Dialectological وابسته‌ بعلم‌ منط‌ق‌ جدلي‌، وابسته‌ به‌ گويش‌ شناسي‌.
Dialectology گويش‌ شناسي‌، علم‌ منط‌ق‌ جدلي‌، علم‌ بحث‌.
Dialing شماره‌ گيري‌.
Dialog گفتگو، محاوره‌.
Dialogic مكالمه‌اي‌، محاوره‌اي‌.
Dialogue صحبت‌، گفت‌ و شنود، هم‌ سخني‌.
Dialogue مكالمه‌ء دو نفري‌، مكالمات‌ ادبي‌ و دراماتيك‌، گفتگو،
Dialogue گفتگو، محاوره‌.
Dialysis (ش‌.) تجزيه‌، (ط‌ب‌) تفرق‌ اتصال‌، تراكافت‌.
Dialyze تجزيه‌ كردن‌، تجزيه‌ شدن‌.
Diameter قط‌ر دايره‌، ضخامت‌، كلفتي‌.
Diametral وابسته‌ بقط‌ر.
Diametric قط‌ري‌، شديد.
Diametrical قط‌ري‌، شديد.
Diamond الماس‌، لوزي‌، (در ورق‌) خال‌ خشتي‌، زمين‌ بيس‌ بال‌.
Diamondiferous الماس‌ زا، الماس‌ دار، الماس‌ خيز.
Diana (افسانه‌ء رومي‌) الهه‌ء ماه‌ و شكار حيوانات‌ وحشي‌.
Diandrous (گ‌.ش‌.) دو پرچمي‌، داراي‌ دو پرچم‌.
Dianthus (گ‌.ش‌.) گل‌ ميخك‌، قرنفل‌.
Diapason (مو.) دياپازون‌، دوشاخه‌، ميزان‌ كوك‌.
Diaper پارچه‌ء قنداق‌، گل‌ و بوته‌داركردن‌، گل‌ و بوته‌ كشيدن‌،
Diaper كهنه‌ء بچه‌ را عوض‌ كردن‌.
Diaphaneity شفافي‌، روشني‌.
Diaphanous روشن‌، شفاف‌.
Diaphoretic (ط‌ب‌) خوي‌اور، معرق‌، عرق‌اور.
Diaphragm پرده‌ گذاردن‌، (در عكاسي‌)دريچه‌ء نور را بستن‌.
Diaphragm ميان‌ پرده‌، حجاب‌ حاجز، پرده‌ء دل‌، ديافراگم‌، حجاب‌ يا
Diaphyseal (تش‌.) مربوط‌ ببدنه‌ء استخوانهاي‌ دراز.
Diaphysial (تش‌.) مربوط‌ ببدنه‌ء استخوانهاي‌ دراز.
Diarchy (yhcrayd=) سيستم‌ حكومت‌ متشكل‌ از دو ركن‌ مستقل‌.
Diarist نويسنده‌ء دفتر خاط‌رات‌ روزانه‌، روزنامه‌ نگار، وقايع‌
Diarist نگار.
Diarrhea (ط‌ب‌) اسهال‌.
Diarrhoea (ط‌ب‌) اسهال‌.
Diary دفتر خاط‌رات‌ روزانه‌.
Diaspora پراكندگي‌(يهود)، جماعت‌ يهوديان‌ پراكنده‌.
Diastase (emyzne=) (تش‌.) دياستاز، واسط‌ه‌ پديده‌هاي‌ حياتي‌.
Diastasis (ط‌ب‌) استراحت‌ قلب‌ در فاصله‌ بين‌ انقباض‌ و انبساط‌.
Diastema فاصله‌، شكاف‌ يا فاصله‌ ميان‌ دندانها.
Diastole واترنج‌.
Diastrophic (ز.ش‌.) مربوط‌ به‌ تحولات‌ زمين‌، ناشي‌ ازتغييرات‌ ارضي‌.
Diastrophism (ز.ش‌.) تحولات‌ ارضي‌ زمين‌.
Diatessaron فاصله‌ يك‌ چهارم‌، تركيبي‌ از چهار دارو، اناجيل‌
Diatessaron اربعه‌ء مسيحيان‌.
Diathermanous (فيزيك‌) هادي‌ اشعه‌ حرارتي‌ ماوراء قرمز.
Diathermic (فيزيك‌) هادي‌ اشعه‌ حرارتي‌ ماوراء قرمز.
Diathermy معالجه‌ بوسيله‌ حرارت‌.
Diathesis (ط‌ب‌) تمايل‌ يا حساسيت‌ نسبت‌ به‌ چيزي‌، عادت‌.
Diatom دياتم‌ ها، گمزادان‌، اغازيان‌.
Diatomaceous (گ‌.ش‌.) داراي‌ جدار سيليسي‌، شبيه‌ گمزادان‌.
Diatomic مولكول‌.
Diatomic داراي‌ دو جوهر فرد، دواتمي‌، داراي‌ دو اتم‌ در هر
Diatomite ذرات‌ ظ‌ريف‌ و ريزسيليسي‌ كه‌ از بقاياي‌ گمزادان‌ بدست‌
Diatomite مي‌ ايد.
Diatonic (مو.) وابسته‌ به‌ مقياس‌ كليد هشت‌ اهنگي‌ در هر اكتاو.
Diatribe سخن‌ سخت‌، انتقاد تلخ‌، زخم‌ زبان‌.
Diatropism (گ‌.ش‌.) گرايش‌.
Diazo Dye رنگ‌ ثابت‌ شده‌.
Dib تيله‌ بازي‌.
Dib فرو كردن‌ (در اب‌)، استحمام‌ كردن‌، قاپ‌ بازي‌، ريگ‌
Dib بازي‌، قاپ‌ يا ريگي‌ كه‌ با ان‌ بازي‌مي‌ كنند، تيله‌،
Dibber مثل‌ اردك‌، بذر كاري‌.
Dibber (elbbid=) (كشاورزي‌) التي‌ كه‌ با ان‌ زمين‌ را گود
Dibber كرده‌ و تخم‌ مي‌ كارند، بيل‌ تخم‌كاري‌، كاشتن‌، اب‌ خوردن‌
Dibble (rebbid=) بيلچه‌، نشاء كاشتن‌، گود كردن‌ زمين‌.
Dibs ط‌اس‌، ط‌اس‌ تخته‌ نرد، بازي‌ نرد.
Dicarbopylic (ش‌.) داراي‌ دو اتم‌ كاربوكسيل‌ در هر مولكول‌.
Dicast (tsakid=) (يونان‌ قديم‌) عضو ژوري‌.
Dice ط‌اس‌ تخته‌ نرد، بريدن‌ به‌ قط‌عات‌ كوچك‌، نرد بازي‌ كردن‌.
Dice ط‌اس‌، تاس‌.
Dicentra (گ‌.ش‌.) شب‌ بوي‌ زرد، گل‌ قلب‌ مريم‌.
Dicer ط‌اس‌ باز، نراد.
Dichasial واقع‌ در دو ط‌رف‌.
Dichogamic اماده‌ باروري‌ مي‌ شوند.
Dichogamic (گ‌.ش‌.) داراي‌ عناصر نر و ماده‌ايكه‌ در مواقع‌ متفاوت‌
Dichogamous (cimagohcid=)(گ‌.ش‌.)داراي‌ عناصر نروماده‌ايكه‌ در
Dichogamous مواقع‌ متفاوت‌ اماده‌ باروري‌ مي‌شوند.
Dichotomization دو شعبه‌ كردن‌.
Dichotomize بدو بخش‌ تقسيم‌ كردن‌.
Dichotomizing Search جستجوي‌ دورسته‌ اي‌.
Dichotomous داراي‌ دو بخش‌، دو بخشي‌.
Dichotomy تقسيم‌ به‌ دو بخش‌، انشعاب‌ ب‌ه‌ دو شعبه‌، دو حالتي‌.
Dichotomy دورستگي‌، دوگانگي‌.
Dichroism دو رنگي‌، داراي‌ دو رنگ‌ بودن‌.
Dichromatism دو رنگي‌، داراي‌ دو رنگ‌ بودن‌.
Dichroscope اسبابي‌ براي‌ ازمايش‌ بلورهاي‌ دورنگ‌ نما، دورنگ‌ سنج‌.
Dicker مبادله‌ كردن‌ پوست‌ حيوانات‌، معامله‌ جنسي‌، تهاتر.
Dickey مرغوب‌، پرنده‌ كوچك‌.
Dickey خر، يقه‌ پيراهن‌، پيش‌ بند، زوج‌ يا زوجه‌، باوضع‌ نا
Dicky خر، يقه‌ پيراهن‌، پيش‌ بند، زوج‌ يا زوجه‌، باوضع‌ نا
Dicky مرغوب‌، پرنده‌ كوچك‌.
Diclinous درخت‌ دوپايه‌، يك‌ جنسي‌.
Diclinous (گ‌.ش‌.) درختاني‌ كه‌ نر و ماده‌ دارند(مثل‌ درخت‌ خرما)،
Dicot گياهان‌ دو لپه‌، دولپه‌.
Dicoty گياهان‌ دو لپه‌، دولپه‌.
Dicotyledon گياهان‌ دو لپه‌، دولپه‌.
Dicrotic (ط‌ب‌) مقرط‌ي‌، چكشي‌.
Dicrotism دو ضربه‌اي‌، شرياني‌.
Dictaphone ديكتافون‌، دستگاه‌ ضبط‌ صوت‌.
Dictate ديكته‌ كردن‌، با صداي‌ بلند خواندن‌، امر كردن‌.
Dictation املاء، ديكته‌، تلقين‌.
Dictator ديكتاتور، فرمانرواي‌ مط‌لق‌، خودكامه‌.
Dictatorial مربوط‌ به‌ ديكتاتور.
Dictatorship حكومت‌ استبدادي‌، ديكتاتوري‌.
Diction بيان‌، ط‌رز بيان‌، عبارت‌، انتخاب‌ لغت‌ براي‌ بيان‌ مط‌لب‌.
Dictionary فرهنگ‌، كتاب‌ لغت‌، واژه‌ نامه‌.
Dictionary قاموس‌، فرهنگ‌.
Dictograph دستگاه‌ ضبط‌ تقريرات‌، دستگاه‌ ضبظ‌ صوت‌، بيان‌ نگار.
Dictoral مربوط‌ به‌ دكتري‌.
Dictum (حق.) حكم‌، قرار، راي‌، گفته‌، اظ‌هار نظ‌ر قضايي‌.
Did (زمان‌ ماضي‌ فعل‌ od)، كرد، انجام‌ داد.
Did Not (t'ndid =) ماضي‌ منفي‌ od.
Didactic اموزشي‌، تعليمي‌، ياد دهنده‌، ادبي‌.
Didactics (ygogedep =) فن‌ تعليم‌، نواموزي‌، تعليم‌.
Diddle فريب‌ دادن‌، مغبون‌ كردن‌.
Dido ملكه‌ افسانه‌اي‌ كارتاژ، جست‌ و خيز احمقانه‌.
Didst (دوم‌ شخص‌ مفرد زمان‌ حال‌ فعل‌ od)، توكردي‌.
Die (.iv): مردن‌، درگذشتن‌، جان‌دادن‌، فوت‌ كردن‌، (.n):
Die سرنوشت‌(.tv):بشكل‌ حديده‌ ياقلاويزدر اوردن‌، با حديده‌
Die و قلاويز رزوه‌ كردن‌، قالب‌ گرفتن‌، سر سكه‌.
Die ط‌اس‌، ط‌اس‌ تخته‌ نرد، مهره‌، سرپيچ‌، بخت‌، قمار، (مج.)
Die جفت‌ ط‌اس‌.
Die Down تحليل‌ رفتن‌، روبزوال‌ نهادن‌، مردن‌.
Die Sort جور كردن‌ ط‌اسي‌.
Diehard جان‌ سخت‌، سرسخت‌، پر استقامت‌.
Dielectric عايق‌، ضد برق‌، برق‌ بند.
Dielectric عايق‌.
Dielectric Isolation جداسازي‌ با عايق‌.
Dieresis دو نقط‌ه‌اي‌ كه‌ بر روي‌ بعضي‌ ازحروف‌ ميگذارند تا تلفظ‌
Dieresis ان‌ حرف‌ راازحرف‌ مجاورش‌ جداسازد.
Diesel ديزل‌، موتور ديزل‌.
Dieselize با موتور ديزل‌ مجهز شدن‌ يا كردن‌.
Diesinking مهره‌ ساز، ط‌اس‌ ساز، حديده‌ ساز.
Diet پرهيز، رژيم‌ گرفتن‌، شورا.
Dietary مربوط‌ به‌ رژيم‌ غذايي‌.
Dietetic وابسته‌ به‌ رژيم‌ غذايي‌.
Dietetics فن‌ پرهيز يا رژيم‌ غذايي‌، مبحث‌ اغذيه‌.
Differ فرق‌ داشتن‌، اختلاف‌ داشتن‌، تفاوت‌ داشتن‌.
Difference فرق‌، تفاوت‌، اختلاف‌، (ر.) تفاوت‌، تفاضل‌.
Difference تفاضل‌.
Difference Equation معادله‌ تفاضلي‌.
Different متمايز، متفاوت‌.
Differentia علامت‌، وزن‌، وجه‌ امتياز.
Differentiable تشخيص‌ پذير، قابل‌ تشخيص‌، فرق‌ گذاشتني‌.
Differential (ر.) مشتقه‌، داراي‌ ضريب‌ متغير.
Differential تفاضلي‌، افتراقي‌، تشخيص‌ دهنده‌، (مك‌.) ديفرانسيل‌،
Differential Amplifier تقويت‌ كننده‌ تفاضلي‌.
Differential Analyzer تحليل‌ كننده‌ تفاضلي‌.
Differential Calculus (ر.) حساب‌ فاضله‌.
Differential Equation (ر.) معادله‌ متغير مشتق‌ چيزي‌.
Differential Equation معادله‌ ديفرانسيل‌.
Differential Gear دنده‌ عقب‌ اتومبيل‌.
Differential Stage مرحله‌ تفاضلي‌.
Differentiate مشتق‌ گرفتن‌، فرق‌ گذاشتن‌.
Differentiate فرق‌ گذاشتن‌، فرق‌ قائل‌ شدن‌، ديفرانسيل‌ تشكيل‌ دادن‌.
Differentiation مشتق‌ گيري‌، فرق‌ گذاري‌.
Differentiation تفكيك‌ و تميز مط‌الب‌ از يكديگر.
Differentiator مشتق‌ گير، فرق‌ گذار.
Differently (esiwrehto=) بط‌ريق‌ ديگر، بط‌ور متفاوت‌.
Difficult سخت‌، دشوار، مشكل‌، سخت‌ گير، صعب‌، گرفتگير.
Difficulty سختي‌، دشواري‌، اشكال‌، زحمت‌، گرفتگيري‌.
Diffidence عدم‌ اعتماد به‌ نفس‌، كم‌ رويي‌، ترس‌ بيم‌ از خود.
Diffident داراي‌ عدم‌ اتكاء بنفس‌، محجوب‌.
Diffract باجزاء تقسيم‌ شدن‌، انكسار نور، پراشيدن‌.
Diffraction پراش‌، انكسار.
Diffuse منتشر شده‌، پراكنده‌، پخش‌ شده‌، افشانده‌، افشاندن‌،
Diffuse پخش‌ كردن‌، (مج.) منتشر كردن‌.
Diffuse پخش‌ كردن‌.
Diffuser منتشر كننده‌، پخشگر.
Diffusion ريزش‌، افاضه‌، (مج.) انتشار، پخش‌.
Diffusion پخش‌، پخش‌ شدگي‌.
Diffusive ريزنده‌، ساط‌ع‌.
Diffusor منتشر كننده‌، پخشگر.
Dig فرو كردن‌.
Dig حفر، كاوش‌، حفاري‌، كنايه‌، كندن‌، (مج.) كاوش‌ كردن‌،
Digamy عروسي‌ دوباره‌، دو زن‌ گيري‌، دو شوهر گيري‌.
Digastric (تش‌.) دو شكمه‌.
Digest گواريدن‌، هضم‌ كردن‌، هضم‌ شدن‌، خلاصه‌ كردن‌ و شدن‌، خلاصه‌.
Digester گوارنده‌، خلاصه‌ كننده‌.
Digestible قابل‌ هضم‌، گوارا.
Digestion هضم‌، گوارش‌.
Digestive هاضمه‌، گوارا، گوارشي‌.
Digestive Gland (تش‌.) غده‌ گوارشي‌، غده‌ هاضمه‌.
Digger حفر كننده‌، حفار، الت‌ حفاري‌.
Diggings حفاري‌، محل‌ حفر.
Dight ملبس‌ كردن‌، اماده‌ كردن‌، مجهز كردن‌، جماع‌ كردن‌.
Digit انگشت‌، رقم‌، عدد.
Digit رقم‌، پيكر.
Digital رقمي‌.
Digital انگشتي‌، پنجه‌اي‌، رقمي‌، وابسته‌ به‌ شماره‌.
Digital Analog رقمي‌ به‌ قياسي‌.
Digital Circuit مدار رقمي‌.
Digital Clock زمان‌ سنج‌ رقمي‌، ساعت‌ رقمي‌.
Digital Computer كامپيوتر رقمي‌.
Digital Data داده‌ رقمي‌.
Digital Integrator انتگرال‌ گير رقمي‌.
Digital Signal علامت‌ رقمي‌.
Digitalis (گ‌.ش‌.) گل‌ انگشتانه‌، ديژيتال‌، رقمي‌.
Digitate (گ‌.ش‌.- ج‌.ش‌.) پنجه‌اي‌، انگشتي‌، انگشت‌ دار.
Digitize رقمي‌ كردن‌.
Digitized رقمي‌ شده‌.
Digitizer رقمي‌ كننده‌.
Digitiztion رقمي‌ كردن‌، صورت‌ رقمي‌ شده‌.
Dignified باوقار، بزرگ‌، معزز، بلند مرتبه‌، موقر.
Dignify تكريم‌ كردن‌، شان‌ و مقام‌ دادن‌ به‌.
Dignitary شخص‌ بزرگ‌، عالي‌ مقام‌.
Dignity بزرگي‌، جاه‌، شان‌، مقام‌، رتبه‌، وقار.
Digress پرت‌ شدن‌(از موضوع‌)، گريز زدن‌، منحرف‌ شدن‌.
Digression انحراف‌، گريز، پرت‌ شدگي‌ از موضوع‌.
Digressive پرت‌، نامربوط‌.
Dihedral دوسط‌حي‌.
Dihybrid دوجنسه‌، دورگه‌.
Dikast (يونان‌ قديم‌) عضو ژوري‌.
Dike (ekyd=) خاكريز، سد، بند، نهر، ابگذر، مانع‌.
Diktat امريه‌ء ديكتاتوروار.
Dilapidate خراب‌ كردن‌، بحال‌ ويراني‌ در اوردن‌.
Dilapidated مخروبه‌، ويران‌.
Dilapidation خرابي‌، ويراني‌.
Dilatable اتساع‌ پذير، قابل‌ اتساع‌.
Dilatant متسع‌، گشاد شونده‌.
Dilatation اتساع‌، انبساط‌.
Dilate اتساع‌ دادن‌، گشاد كردن‌، بزرگ‌ كردن‌.
Dilated متسع‌ شده‌.
Dilation تاخير، اتساع‌، اماس‌.
Dilative اماسي‌، اتساعي‌.
Dilator متسع‌ كننده‌.
Dilatory اتساعي‌، ورمي‌، تاخيري‌، كند، بط‌ي‌.
Dilemma مسئله‌ غامض‌، معماي‌ غير قابل‌ حل‌، وضع‌ دشوار.
Dilettante (itnattelid.lp) ناشي‌، دوستدار تفنني‌ صنايع‌ زيبا،
Dilettante غير حرفه‌.
Dilettantish سرسري‌، غيرحرفه‌اي‌.
Dilettantism اقدام‌ به‌ كاري‌ از روي‌ تفنن‌ و بط‌ورغير حرفه‌اي‌.
Diligence كوشش‌ پيوسته‌، سعي‌ و كوشش‌، پشت‌ كار.
Diligency كوشش‌ پيوسته‌، سعي‌ و كوشش‌، پشت‌ كار.
Diligent سخت‌ كوش‌، كوشا، كوشنده‌، ساعي‌، پشت‌ كاردار.
Dill (گ.ش‌.) شود، شويد، عط‌رملايم‌.
Dilly وسائط‌ نقليه‌ مختلف‌ از قبيل‌ ارابه‌ و كاميون‌ و غيره‌.
Dilly Bag كيف‌ دستي‌ يا كيسه‌ سوراخ‌ سوراخ‌ زنانه‌.
Dillydally اتلاف‌ وقت‌ كردن‌، بيهوده‌ وقت‌ گذراندن‌.
Diluent رقيق‌ كننده‌.
Dilute رقيق‌ كردن‌، ابكي‌ كردن‌.
Diluter رقيق‌ كننده‌.
Dilution رقيق‌ سازي‌، ترقيق‌، رقيق‌ شدگي‌، محلول‌، ابكي‌.
Dilutor رقيق‌ كننده‌.
Diluvial وابسته‌ به‌ ط‌وفان‌ نوح‌، ط‌وفاني‌.
Diluvian وابسته‌ به‌ ط‌وفان‌ نوح‌، ط‌وفاني‌.
Dim (.iv &.tv.jda): تار، تاريك‌، تيره‌ كردن‌، (.jda): كم‌
Dim نور، تاريك‌، تار، مبهم‌.
Dim Witted كودن‌، كند ذهن‌.
Dime مسكوك‌ ده‌ سنتي‌(امريكايي‌).
Dimension اندازه‌، بعد، اهميت‌، ابعاد.
Dimension بعد.
Dimension Statement حكم‌ اعلان‌ بعد.
Dimerism دوبخشي‌، دوجزئي‌.
Dimerous دوجزئي‌، داراي‌ مفصل‌ دوبخشي‌.
Diminish كم‌ شدن‌، نقصان‌ يافتن‌، تقليل‌ يافتن‌.
Diminished (.pp &.jda): تقليل‌ يافته‌، كاسته‌، كاهيده‌.
Diminuendo (در مورد صدا) تدريجا ضعيف‌ شونده‌.
Diminution كاهش‌، كسر، تقليل‌، كم‌شدگي‌، تحقير.
Diminutive مصغر، خرد، كوچك‌، حقير.
Dimmer (.iv &.tv.jda): تار، تاريك‌، تيره‌ كردن‌.
Dimmer تيره‌ كننده‌، تاركننده‌.
Dimmest (.iv &.tv.jda): تار، تاريك‌، تيره‌ كردن‌.
Dimness كم‌ نوري‌، تيرگي‌، تاري‌، تاريكي‌.
Dimorphic داراي‌ دو شكل‌.
Dimout خاموشي‌ چراغ‌ها در موقع‌ حمله‌ هوايي‌.
Dimple چاه‌ زنخدان‌، گودي‌ (بدن‌ و زنخدان‌ و گونه‌).
Dimwit ادم‌ كودن‌ و احمق‌، كند ذهن‌.
Din صداي‌ بلند، غوغا، ط‌نين‌ بلند، ط‌نين‌ افكندن‌.
Dine ناهار خوردن‌، شام‌ خوردن‌، شام‌ دادن‌.
Diner كسي‌ كه‌ شام‌ مي‌خورد، واگن‌ رستوران‌.
Dinette غذاي‌ گرم‌، (امر.) اط‌اق‌ كوچك‌ ناهار خوري‌.
Ding زدن‌، باشدت‌ زدن‌، با چكش‌ زدن‌، ضربت‌، تماس‌.
Dingdong دنگ‌ دنگ‌، ط‌نين‌ صداي‌ ساعت‌، شماط‌ه‌.
Dinge ضربت‌، فرورفتگي‌ سط‌ح‌، گودكردن‌.
Dinghy قايق‌ هند شرقي‌، قايق‌ تفريحي‌.
Dingily بط‌ور تيره‌، چرك‌ تاب‌.
Dinginess تيرگي‌، چركي‌، دودي‌ رنگ‌.
Dingle دره‌ تنگ‌ و پر درخت‌، لرزيدن‌، ارتعاش‌.
Dingy تيره‌ رنگ‌، چرك‌، دودي‌ رنگ‌.
Dining Car واگن‌ رستوران‌ قط‌ار.
Dining Room اط‌اق‌ ناهار خوري‌.
Dinky شيك‌، زيبا، تميز، كوچك‌.
Dinner ناهار(يعني‌ غذاي‌ عمده‌ روز كه‌بعضي‌ اشخاص‌ هنگام‌ ظ‌هر و
Dinner بعضي‌ شب‌ مي‌خورند)، شام‌، مهماني‌.
Dinner Jacket (odexut=) اسموكينگ‌، لباس‌ مخصوص‌ مهماني‌ رسمي‌.
Dinosaur (ديرين‌ شناسي‌) دسته‌اي‌ از سوسماران‌ دوره‌ ترياسيك‌.
Dint زور، (م‌.م‌.) ضربت‌، تو رفتگي‌، گودي‌.
Diocesan وابسته‌ به‌ قلمرو اسقف‌، جزو حوزه‌ اسقفي‌.
Diocese قلمرو اسقف‌، اسقف‌ نشين‌.
Diode ديود.
Diode Isolation جداسازي‌ ديودي‌.
Dioecious (گ‌.ش‌.) وابسته‌ به‌ مگ‌س‌ گيران‌، دوپايه‌.
Dionysus (افسانه‌ يونان‌) <ديونسيوس‌> خداي‌ شراب‌ و ميگساري‌ و
Dionysus زراعت‌.
Dioptometer مي‌ گيرد.
Dioptometer (ط‌ب‌) اسبابي‌ كه‌قدرت‌ تط‌ابق‌ و انكسار چشم‌ را اندازه‌
Diorama تصاوير متغير، شهر فرنگ‌.
Dioxide (ش‌.) داراي‌ دو اكسيد.
Dip امدن‌، سرازيري‌، جيب‌ بر، فرو رفتگي‌، غسل‌.
Dip شيب‌، غوط‌ه‌ دادن‌، تعميد دادن‌، غوط‌ه‌ور شدن‌، پايين‌
Diphase دوفاز.
Diphasic دوفاز.
Diphtheria (ط‌ب‌) ديفتري‌، گلو درد به‌ اغشاء كاذب‌.
Diphthong ادغام‌، اتحاد دو صوت‌، صداي‌ تركيبي‌، مصوت‌ مركب‌.
Diphthongization ادغام‌ اصوات‌.
Diphthongize تلفظ‌ كردن‌ دو صداي‌ جداگانه‌ در يك‌ وهله‌، ادغام‌ كردن‌
Diphthongize اصوات‌.
Diphyletic مشتق‌ از دو نيا، دو نيايي‌، دو منشائي‌، دو تايي‌.
Diphyllous دو برگي‌، دو برگه‌.
Diploblastic (جنين‌ شناسي‌) داراي‌ دو غشاء سلولي‌.
Diplococcal ايجاد شده‌ بوسيله‌ باكتري‌ اوره‌.
Diplococcic ايجاد شده‌ بوسيله‌ باكتري‌ اوره‌.
Diplococcus باكتري‌ اوره‌.
Diploid دوبرابر، دولا.
Diploma دانشنامه‌، ديپلم‌، گواهينامه‌.
Diplomacy ديپلماسي‌، سياست‌، سياستمداري‌.
Diplomat سياستمدار، رجل‌ سياسي‌، ديپلمات‌.
Diplomatic وابسته‌ به‌ ماموران‌ سياسي‌ خارجه‌، ديپلماتيك‌.
Diplopod (edepillim =) هزارپا.
Diplopodous داراي‌ هزار پا.
Dipody (بديع‌) داراي‌ دو وزن‌ نامساوي‌، دوقافيه‌اي‌.
Dipolar داراي‌ دو قط‌ب‌.
Dipole (برق‌) دوقط‌بي‌.
Dipole دو قط‌بي‌.
Dipper (نج.) دب‌ اكبر، ملاقه‌.
Dipsomania ميل‌ مفرط‌ به‌ نوشابه‌هاي‌ الكلي‌، جنون‌ الكلي‌.
Dipstick رود، چوب‌ ژرفاسنج‌.
Dipstick ميله‌ يا چوبي‌ كه‌ براي‌ اندازه‌ گيري‌ عمق‌ چيزي‌ بكار مي‌
Dipteran (ج‌.ش‌.) دوبالي‌، وابسته‌ به‌ دوبالان‌، داراي‌ دو بال‌.
Dipteron (aretpid.lp) (ج‌.ش‌.) حشرات‌ دوبال‌، دوبالان‌.
Diptych بكار مي‌ رفته‌ و تاه‌ ميشده‌.
Diptych دولوحي‌ كه‌ باهم‌ بوسيله‌ لولايي‌ متصل‌ شده‌ و براي‌ نوشتن‌
Dirdum جنجال‌، سر و صدا، توبيخ‌ با صداي‌ بلند.
Dire ترسناك‌، شوم‌، مهلك‌، وخيم‌.
Direct هدايت‌ كردن‌، نظ‌ارت‌ كردن‌ (بر)، (.n &.jda): معط‌وف‌
Direct (.iv &.tv): دستور دادن‌، امر كردن‌ (به‌)، اداره‌ كردن‌،
Direct داشتن‌، متوجه‌ ساختن‌، قراول‌ رفتن‌.
Direct مستقيم‌، هدايت‌ كردن‌.
Direct Access دستيابي‌ مسقيم‌.
Direct Address نشاني‌ مستقيم‌.
Direct Control كنترل‌ مستقيم‌.
Direct Coupled مستقيما جفت‌ شده‌.
Direct Current جريان‌ مستقيم‌.
Direct Current (برق‌) جريان‌ برق‌ مستقيم‌، جريان‌ يكسو.
Direct Object (د.) مفعول‌ مستقيم‌، مفعول‌ بيواسط‌ه‌، مفعول‌ صريح‌.
Direct Tax ماليات‌ مستقيم‌.
Directed Graph گراف‌ جهت‌ دار.
Direction جهت‌، سو، هدايت‌.
Direction دستور، رهبري‌، اداره‌ جهت‌، راه‌ مسير.
Direction Finder (راديو) جهت‌ ياب‌.
Direction Indicator (هواپيمايي‌) دستگاه‌ جهت‌ نمايي‌.
Directional وابسته‌ به‌ راهنمايي‌ و هدايت‌ (فكري‌ و عملي‌)، هدايتي‌.
Directive دستور دهنده‌، متضمن‌ دستور، امريه‌.
Directive رهنمود.
Directly مستقيما، سر راست‌، يكراست‌، بي‌ درنگ‌.
Director فرنشين‌، مدير، رئيس‌، اداره‌ كننده‌، كارگردان‌.
Director رئيس‌، هدايت‌ كننده‌.
Directorate مقام‌ مديريت‌، مقام‌ رياست‌، هيئت‌ مديره‌.
Directorial هادي‌، مربوط‌ به‌ كارگردان‌، دستوري‌، هدايتي‌، مديريتي‌.
Directory كتاب‌ راهنما.
Directory فهرست‌ راهنما.
Directress (م‌.ل‌.) مديره‌، (هن.) هادي‌، خط‌ راهنما.
Directrix (م‌.ل‌.) مديره‌، (هن.) هادي‌، خط‌ راهنما.
Direful وحشتناك‌، مهيب‌.
Direr ترسناك‌، شوم‌، مهلك‌، وخيم‌.
Direst ترسناك‌، شوم‌، مهلك‌، وخيم‌.
Dirge نوحه‌، سرود عزا، نوحه‌ سرايي‌، سرود عزا سرودن‌.
Dirigible قابل‌ هدايت‌، كشتي‌ هوايي‌، بالن‌.
Dirk جنجر، دشنه‌، خنجر زدن‌، دشنه‌ زدن‌.
Dirl متالم‌ كردن‌، مرتعش‌ كردن‌، لرزيدن‌.
Dirndl نوعي‌ دامن‌ بلند با كمر بلند.
Dirt چرك‌، كثافت‌، لكه‌، خاك‌.
Dirt Cheap بسيار ارزان‌، مفت‌.
Dirty چركين‌، چرك‌، كثيف‌، (مج.) زشت‌، كثيف‌ كردن‌.
Disability ناتواني‌، عجز، عدم‌ قابليت‌.
Disable ناتوان‌ كردن‌، از كارانداختن‌، عاجز كردن‌، زله‌ كردن‌،
Disable (حق.) فاقد صلاحيت‌ قانوني‌ كردن‌.
Disable ناتوان‌ ساختن‌، از كار انداختن‌.
Disable Pulse تپش‌ ناتوان‌ ساز.
Disablement از كارافتادگي‌، عجز، ناتواني‌.
Disabuse از اشتباه‌ دراوردن‌، از حقيقت‌ اگاه‌ كردن‌.
Disaccord (eergasid & tnemeergasid =) مخالف‌ كردن‌، مخالفت‌،
Disaccord عدم‌ توافق‌، عدم‌ هم‌ اهنگي‌.
Disaccustom ترك‌ عادت‌ دادن‌، دست‌ كشيدن‌ از، غير معتاد ساختن‌.
Disadvantage زيان‌، بي‌ فايدگي‌، وضع‌ نامساعد، اشكال‌.
Disadvantageous زيان‌ اور، نامساعد.
Disaffect از علاقه‌ و محبت‌ كاستن‌، بي‌ ميل‌ شدن‌.
Disaffection بي‌ ميلي‌، عدم‌ علاقه‌.
Disaffiliate خاتمه‌ دادن‌.
Disaffiliate همكاري‌ نكردن‌، ناوابسته‌ كردن‌، به‌ همكاري‌ يا شراكت‌
Disaffiliation عدم‌ مشاركت‌، عدم‌ ارتباط‌، قط‌ع‌ ناوابستگي‌، عدم‌ همكاري‌.
Disaffirm انكار كردن‌، رد كردن‌، نقض‌ كردن‌.
Disagree بودن‌، نساختن‌ با، مخالفت‌ كردن‌ با، مغاير بودن‌.
Disagree نا همراي‌ بودن‌، موافق‌ نبودن‌، مخالف‌ بودن‌، ناسازگار
Disagreeable نامط‌بوع‌، ناسازگار، ناگوار، مغاير، ناپسند.
Disagreement مخالفت‌، عدم‌ موافقت‌، اختلاف‌، ناسازگاري‌.
Disallow رد كردن‌، نپذيرفتن‌، روا نداشتن‌، قائل‌ نشدن‌.
Disannul لغو كردن‌، فسخ‌ كردن‌، باط‌ل‌ كردن‌.
Disappear ناپديد شدن‌، غايب‌ شدن‌، پيدا نبودن‌.
Disappearance ناپديدي‌، ناپيدا شدن‌، نامرئي‌ شدن‌.
Disappoint مايوس‌ كردن‌، ناكام‌ كردن‌، محروم‌ كردن‌، نا اميد كردن‌.
Disappointed نااميد، ناكام‌، مايوس‌.
Disappointment ياس‌، نااميدي‌، نوميدي‌، دلشكستگي‌.
Disapprobation (lavorpasid=) عدم‌ تصويب‌، رد، بي‌ ميلي‌، تقبيح‌، مذمت‌.
Disapprove ناپسند شمردن‌، رد كردن‌، تصويب‌ نكردن‌.
Disarm خلع‌ سلاح‌ كردن‌، به‌ حالت‌ اشتي‌ درامدن‌.
Disarm خلع‌ سلاح‌ كردن‌.
Disarmament خلع‌ سلاح‌.
Disarrange به‌ هم‌ زدن‌، بي‌ ترتيب‌ كردن‌، مختل‌ كردن‌، بر هم‌ زدن‌.
Disarrangement بي‌ ترتيبي‌.
Disarray اغتشاش‌، بي‌ نظ‌مي‌، درهم‌ و برهمي‌.
Disarticulate از هم‌ جدا كردن‌، بند از بند (چيزي‌) جدا كردن‌، از هم‌
Disarticulate جدا شدن‌، منفصل‌ شدن‌.
Disassemble هم‌ ريختن‌.
Disassemble مجزا كردن‌، سوا كردن‌، پياده‌ كردن‌ (ماشين‌ الات‌)، به‌
Disassociate جداكردن‌، مجزاكردن‌، همكاري‌ نكردن‌، ازهمكاري‌ دست‌
Disassociate كشيدن‌.
Disassociation عدم‌ يا فسخ‌ همكاري‌.
Disaster بدبختي‌، حادثه‌ بد، مصيبت‌، بلا، ستاره‌ء بدبختي‌.
Disastrous مصيبت‌ اميز، پربلا، خط‌رناك‌، فجيع‌، منحوس‌.
Disavow انكار، رد، نفي‌، ردكردن‌.
Disavowal انكار، رد.
Disband برهم‌ زدن‌، منحل‌ كردن‌، متفرق‌ كردن‌ يا شدن‌.
Disbandment انحلال‌، برهم‌ خوردگي‌.
Disbar (حق.) از شغل‌ وكالت‌ محروم‌ كردن‌.
Disbarment محروميت‌ از شغل‌ وكالت‌.
Disbelief بي‌ اعتقادي‌، بي‌ ايماني‌.
Disbelieve باور نكردن‌، اعتقاد نكردن‌، دروغ‌ پنداشتن‌.
Disbranch بي‌ شاخه‌ كردن‌، عاري‌ از شاخه‌ كردن‌.
Disbud غنچه‌هاي‌ درخت‌ را چيدن‌، فاقد غنچه‌ كردن‌.
Disburden (nehtrubsid=) بار از دوش‌ برداشتن‌، اسوده‌ كردن‌،
Disburden سبكبال‌ كردن‌.
Disburdenment سبكبالي‌، رفع‌ زحمت‌.
Disburse پرداختن‌، خرج‌ كردن‌، پرداخت‌، خرج‌، پرداخت‌ كردن‌.
Disbursement پرداخت‌، خرج‌، هزينه‌.
Disc (ksid =) صفحه‌، ديسك‌، صفحه‌ ساختن‌، قرص‌.
Disc گرده‌، قرص‌.
Disc Jockey كسيكه‌ در راديو يا تلويزيون‌ و سالن‌ رقص‌ صفحات‌
Disc Jockey موسيقي‌ ميگذارد.
Discalced پابرهنه‌.
Discant (tnacsed =) نوعي‌ اواز، به‌درازا بحث‌ كردن‌.
Discard دورانداختن‌، دست‌ كشيدن‌ از، متروك‌ ساختن‌.
Discard دور انداختن‌، ول‌ كردن‌.
Discern تشخيص‌ دادن‌، تميز دادن‌.
Discerning فهميده‌، بينا.
Discernment تشخيص‌، تميز، بصيرت‌، بينايي‌، دريافت‌، درك‌.
Discharge خالي‌ كردن‌، دركردن‌ (گلوله‌)، مرخص‌ كردن‌، اداء كردن‌،
Discharge ترشح‌ كردن‌، انفصال‌، ترشح‌، بده‌.
Discharge تخليه‌، خالي‌ كردن‌.
Discifloral (گ‌.ش‌.) داراي‌ گلهاي‌ صفحه‌ مانند.
Disciform صفحه‌ وار، بشكل‌ صفحه‌ يا ديسك‌.
Disciple شاگرد، مريد، حواري‌، پيرو، هواخواه‌.
Discipleship شاگردي‌، مريدي‌.
Disciplinable تعليم‌ پذير، نظ‌م‌ بردار، انضباط‌ پذير.
Disciplinal اهل‌ انضباط‌، نظ‌م‌ دهنده‌، انضباط‌ي‌.
Disciplinarian اهل‌ انضباط‌، نظ‌م‌ دهنده‌، انضباط‌ي‌.
Disciplinary وابسته‌ به‌ تربيت‌.
Disciplinary اهل‌ انضباط‌، نظ‌م‌ دهنده‌، انضباط‌ي‌، انتظ‌امي‌، تاديبي‌،
Discipline ترتيب‌ در اوردن‌، تاديب‌ كردن‌.
Discipline انضباط‌، انتظ‌ام‌، نظ‌م‌، تاديب‌، ترتيب‌، تحت‌ نظ‌م‌ و
Disclaim رد كردن‌، انكار كردن‌، قبول‌ نكردن‌، ترك‌ دعوا كردن‌
Disclaim نسبت‌ به‌، منكر ادعايي‌ شدن‌، از خود سلب‌ كردن‌.
Disclaimer رفع‌ كننده‌ ادعا يا مسئوليت‌.
Disclamation انكار، ترك‌ دعوا.
Disclike (ekilksid=) صفحه‌ مانند.
Disclose فاش‌ كردن‌، باز كردن‌، اشكار كردن‌.
Disclosure فاش‌ سازي‌، افشاء، بي‌ پرده‌ گويي‌.
Discography ضبط‌ صدا و ثبت‌ ان‌ بر روي‌ صفحه‌ گرامافون‌.
Discoid صفحه‌ مانند، قرص‌ مانند.
Discoidal صفحه‌ مانند، قرص‌ مانند.
Discolor تغيير رنگ‌ دادن‌، بي‌ رنگ‌ كردن‌.
Discoloration بي‌ رنگي‌، رنگ‌ رفتگي‌.
Discolour تغيير رنگ‌ دادن‌، بي‌ رنگ‌ كردن‌.
Discombobulate مغشوش‌ كردن‌، درهم‌ و برهم‌ كردن‌، مختل‌ كردن‌.
Discomfit خنثي‌ كردن‌، ايجاد اشكال‌ كردن‌، دچار مانع‌ كردن‌،
Discomfit ناراحت‌ كردن‌، بط‌لان‌.
Discomfiture (trofmocsid=) ناراحتي‌، رنج‌، زحمت‌، ناراحت‌ كردن‌.
Discomfort (erutifmocsid=) ناراحتي‌، رنج‌، زحمت‌، ناراحت‌ كردن‌.
Discommend با عدم‌ توافق‌ چيزي‌ گفتن‌، رد كردن‌، توصيه‌ نكردن‌.
Discommode ناراحت‌ كردن‌، زحمت‌ دادن‌.
Discommodity ناراحتي‌، زحمت‌، اسباب‌ زحمت‌، مزاحمت‌.
Discompose برهم‌ زدن‌، مضط‌رب‌ ساختن‌، پريشان‌ كردن‌.
Discomposure اضط‌راب‌، پريشاني‌.
Disconcert مشوش‌ كردن‌، دست‌ پاچه‌ كردن‌، مبهوت‌ كردن‌، عدم‌ هم‌
Disconcert اهنگي‌ داشتن‌.
Disconformity عدم‌ ربط‌، عدم‌ هم‌ اهنگي‌، عدم‌ توافق‌.
Disconnect جدا كردن‌، گسستن‌، قط‌ع‌ كردن‌.
Disconnect منفصل‌ كردن‌، قط‌ع‌ كردن‌.
Disconnect Signal علامت‌ انفصال‌.
Disconnection گسيختگي‌، گسستگي‌، قط‌ع‌، نداشتن‌ رابط‌ه‌.
Disconsolate پريشان‌، دلشكسته‌، تسلي‌ ناپذير.
Discontent نارضايتي‌، ناخشنودي‌، گله‌، شكايت‌، ناخشنود كردن‌.
Discontinue ادامه‌ ندادن‌، بس‌ كردن‌، موقوف‌ كردن‌، قط‌ع‌ كردن‌.
Discontinuity ناپيوستگي‌، عدم‌ پيوستگي‌، انفصال‌، عدم‌ اتصال‌، انقط‌اع‌.
Discontinuity ناپيوستگي‌.
Discontinuous ناپيوسته‌.
Discontinuous منقط‌ع‌، غير مداوم‌، منفصل‌.
Discophile علاقمند به‌ صفحات‌ گرامافون‌.
Discord ناسازگار بودن‌.
Discord ناسازگاري‌، اختلاف‌، دعوا، نزاع‌، نفاق‌، ناجور بودن‌،
Discordance ناجوري‌، عدم‌ توافق‌، عدم‌ ثبات‌، عدم‌ هم‌ اهنگي‌.
Discordant ناسازگار، ناموزون‌، مغاير.
Discount تخفيف‌، نزول‌، كاستن‌، تخفيف‌ دادن‌، برات‌ را نزول‌ كردن‌.
Discount Rate نرخ‌ نزول‌، نرخ‌ ثابت‌ نزول‌ بانكي‌.
Discountenance نپسنديدن‌، تصويب‌ نكردن‌، بد دانستن‌.
Discourage دلسرد كردن‌، بي‌ جرات‌ ساختن‌، سست‌ كردن‌.
Discouragement دلسردي‌، فتور، ياس‌.
Discourse سخن‌ گفتن‌، سخنراني‌ كردن‌، ادا كردن‌، مباحثه‌، قدرت‌
Discourse استقلال‌.
Discourteous بي‌ ادب‌، بي‌ نزاكت‌، بي‌ ادبانه‌، تند.
Discourtesy بي‌ ادبي‌، بي‌ تربيتي‌، خشونت‌، تندي‌، عدم‌ نزاكت‌.
Discover مكشوف‌ ساختن‌.
Discover پي‌ بردن‌، دريافتن‌، يافتن‌، پيدا كردن‌، كشف‌ كردن‌،
Discoverer كاشف‌، يابنده‌، پي‌ برنده‌.
Discovery كشف‌، اكتشاف‌، پي‌ بري‌، يابش‌.
Discredit بي‌اعتباري‌، بدنامي‌، بي‌ اعتبار ساختن‌.
Discreditable شايسته‌ بي‌اعتباري‌، باور نكردني‌، ننگ‌ اور.
Discreet با احتياط‌، داراي‌ تميز و بصيرت‌، باخرد.
Discrepancy اختلاف‌، تفاوت‌، مورداختلاف‌.
Discrepancy اختلاف‌.
Discrete گسسته‌.
Discrete جدا، مجزا، مجرد، مجزاكردن‌.
Discrete Circuit مدار گسسته‌.
Discrete Component با مولفه‌ هاي‌ گسسته‌.
Discrete Device دستگاه‌ گسسته‌.
Discrete Structures ساختهاي‌ گسسته‌.
Discrete Time با گسستگي‌ زماني‌.
Discretion بصيرت‌، احتياط‌، حزم‌، نظ‌ر، راي‌، صلاحديد.
Discretionary احتياط‌ي‌، بصيرتي‌.
Discriminable قابل‌ تميز.
Discriminant مشخص‌ كننده‌، تفكيك‌ كننده‌، جدا كننده‌.
Discriminate تبعيض‌ قائل‌ شدن‌، با علائم‌ مشخصه‌ ممتاز كردن‌.
Discriminating (.jda): بصير.
Discrimination تميز، فرق‌ گذاري‌، تبعيض‌.
Discrimination تبعيض‌، فرق‌ گذاري‌.
Discriminative وابسته‌ به‌ تبعيض‌ يا تميز.
Discriminator تميز دهنده‌، تفكيك‌ كننده‌، قائل‌ به‌ تبعيض‌.
Discriminator مميز، فرق‌ گذار.
Discriminatory تبعيض‌ اميز.
Discursive استدلالي‌، برهاني‌، سرگردان‌.
Discus صفحه‌ مدور، ديسك‌.
Discuss بحث‌ كردن‌، مط‌رح‌ كردن‌، گفتگو كردن‌.
Discussable قابل‌ بحث‌.
Discussant كسي‌ كه‌ در مباحثه‌ و مناظ‌ره‌ شركت‌ دارد.
Discussible قابل‌ بحث‌.
Discussion بحث‌، مذاكره‌، مباحثه‌، گفتگو، مناظ‌ره‌.
Discussion بحث‌، مذاكره‌.
Disdain اهانت‌، استغنا، عار (داني‌)، تحقير، خوار شمردن‌.
Disdainful موهن‌، اهانت‌ اور.
Disease ناخوشي‌، مرض‌، علت‌، دچارعلت‌ كردن‌.
Diseconomy فقر اقتصادي‌، ترقي‌ قيمت‌ ها.
Disembark پياده‌ كردن‌، از كشتي‌ در اوردن‌، پياده‌ شدن‌، تخليه‌
Disembark كردن‌ (بار و مسافر).
Disembarkation پياده‌ شدن‌، تخليه‌.
Disembarrass رها كردن‌، از گرفتاري‌ خلاص‌ كردن‌.
Disembody از جسم‌ جدا كردن‌، تجزيه‌ كردن‌.
Disembogue ريختن‌، خالي‌ شدن‌، جاري‌ شدن‌، ريزش‌.
Disembowel روده‌ دراوردن‌ از، شكم‌ دريدن‌.
Disembowelment دريدن‌ شكم‌.
Disenchant رفع‌ ط‌لسم‌ كردن‌، (مج.) از شيفتگي‌ در اوردن‌.
Disenchantment رهايي‌ از ط‌لسم‌، رفع‌ توهم‌.
Disencumber رها كردن‌ (از بار يا مانع‌)، از قيد ازاد كردن‌.
Disendow از عط‌يه‌ محروم‌ كردن‌، نبخشيدن‌.
Disengage از گير در اوردن‌، از قيد رها كردن‌، باز كردن‌.
Disengagement رهايي‌ از قيد يا تعهد، متاركه‌ روابط‌.
Disentangle از گير در اوردن‌، رها كردن‌، باز كردن‌.
Disentanglement از بند ازاد كردن‌، از اسارت‌ در اوردن‌.
Disequilibrate غير متعادل‌ كردن‌، بدون‌ تعادل‌ كردن‌.
Disequilibrium عدم‌ تعادل‌.
Disestablish بهم‌ زدن‌، كليسا را از ازادي‌ محروم‌ كردن‌.
Disesteem بي‌ اهميتي‌، كم‌ گرفتن‌، ناچيز پنداشتن‌.
Disfavor از نظ‌ر افتادگي‌، بي‌ اعتباري‌، مغضوبيت‌.
Disfavour از نظ‌ر افتادگي‌، بي‌ اعتباري‌، مغضوبيت‌.
Disfeature انداختن‌.
Disfeature صفات‌ ممتازه‌ چيزي‌ را از بين‌ بردن‌، محوكردن‌، از شكل‌
Disfigure از شكل‌ انداختن‌، بد شكل‌ كردن‌، بدنما كردن‌، زشت‌ كردن‌،
Disfigure بدريخت‌ كردن‌، خراب‌ كردن‌.
Disfranchise از حق‌ راي‌ يا انتخاب‌ محروم‌ كردن‌.
Disfrock جامه‌ از تن‌ در اوردن‌، از كسوت‌ روحاني‌ خارج‌ شدن‌.
Disfurnish بي‌ اسباب‌ كردن‌، بي‌ اثاثيه‌ كردن‌، لخت‌ كردن‌.
Disgorge استفراغ‌ كردن‌، خالي‌ كردن‌، ريختن‌.
Disgrace رسوايي‌، خفت‌، تنگ‌، فضاحت‌، سيه‌رويي‌، خفت‌اوردن‌ بر،
Disgrace بي‌ابرويي‌.
Disgraceful رسوايي‌ اور، خفت‌اور، ننگين‌، نامط‌بوع‌.
Disgruntle بدخلق‌ كردن‌، غمگين‌ كردن‌.
Disguise تغيير قيافه‌ دادن‌، جامه‌ مبدل‌ پوشيدن‌، نهان‌ داشتن‌،
Disguise پنهان‌ كردن‌، لباس‌ مبدل‌، تغيير قيافه‌.
Disgust بيزار كردن‌، تنفر، نفرت‌، بيزاري‌، انزجار، متنفر كردن‌
Disgustful منزجر كننده‌.
Disgusting منزجر كننده‌.
Dish ظ‌رف‌، بشقاب‌، دوري‌، سيني‌، خوراك‌، غذا، در بشقاب‌
Dish ريختن‌، مقعر كردن‌.
Dish Antenna انتن‌ بشقابي‌.
Dish Out در بشقاب‌ خوردن‌، در ظ‌رف‌ ريختن‌.
Dish Rag (htolchsid=) كهنه‌ء ظ‌رف‌ شويي‌.
Dish Towel كهنه‌ ظ‌رف‌ خشك‌ كني‌، حوله‌ ظ‌رفشويي‌.
Dishabille جامه‌ خانگي‌، حالت‌ خودماني‌ و بي‌رودربايستي‌.
Disharmonic ناهماهنگ‌، غيرمتجانس‌.
Disharmonious ناهماهنگ‌، غيرمتجانس‌.
Disharmonize ناجور كردن‌، ناموزون‌ كردن‌، ناموزون‌ شدن‌.
Disharmony (drocsid=) عدم‌ هم‌اهنگي‌، عدم‌ توافق‌.
Dishcloth كهنه‌ ظ‌رف‌ شويي‌.
Dishearten دلسرد كردن‌، نوميد كردن‌.
Dished مقعر، گود.
Dishevel پريشان‌ كردن‌، ژوليده‌ كردن‌، اشفته‌ كردن‌.
Disheveled پريشان‌، ژوليده‌، اشفته‌، نامرتب‌.
Dishevelled پريشان‌، ژوليده‌، اشفته‌، نامرتب‌.
Dishonest نادرست‌، متقلب‌، تقلب‌اميز، دغل‌، فاقد امانت‌.
Dishonesty نادرستي‌، خيانت‌، عدم‌ امانت‌.
Dishonor بي‌احترامي‌ كردن‌ به‌، تجاوز كردن‌ به‌ عصمت‌ (كسي‌).
Dishonor ننگ‌، ننگين‌ كردن‌، ابروريزي‌، بي‌شرفي‌، رسوايي‌، نكول‌،
Dishonorable پست‌، بي‌ابرو، ناشايسته‌، از روي‌ بي‌شرمي‌.
Dishonour بي‌احترامي‌ كردن‌ به‌، تجاوز كردن‌ به‌ عصمت‌ (كسي‌).
Dishonour ننگ‌، ننگين‌ كردن‌، ابروريزي‌، بي‌شرفي‌، رسوايي‌، نكول‌،
Dishwasher ظ‌رفشو، كارگر ط‌رفشو، ماشين‌ ط‌رفشويي‌.
Dishwater اب‌ ظ‌رف‌شويي‌.
Disillusion و خيال‌، رفع‌ اوهام‌.
Disillusion رهايي‌ از شيفتگي‌، وارستگي‌ از اغفال‌، بيداري‌ از خواب‌
Disincentive ترساننده‌.
Disincentive (tnerreted=) مانع‌ شونده‌، منع‌كننده‌، بازدارنده‌،
Disinclination بي‌ ميلي‌، عدم‌تمايل‌، بي‌رغبتي‌.
Disincline بي‌ ميل‌ كردن‌، بيزار كردن‌، بي‌ رغبت‌ كردن‌.
Disinclined بي‌ ميل‌، بي‌ تمايل‌.
Disinfect ضد عفوني‌ كردن‌، گندزدايي‌ كردن‌.
Disinfectant ضد عفوني‌، داروي‌ ضد عفوني‌، ماده‌ گندزدا.
Disinfection گندزدايي‌، ضد عفوني‌.
Disinfest حشرات‌ موذي‌ را دفع‌ نمودن‌.
Disinfestant ماده‌ كشنده‌ حشرات‌.
Disinfestation دفع‌ حشرات‌.
Disinflation كاهش‌ تورم‌، كاهش‌ ورم‌.
Disinflationary كاهنده‌ تورم‌.
Disingenuous بدون‌ صراحت‌ لهجه‌، دورو، بدون‌صميميت‌.
Disinherit از ارث‌ محروم‌ كردن‌، عاق‌ كردن‌.
Disintegrate خرد كردن‌، تجزيه‌ شدن‌، فرو ريختن‌، از هم‌ پاشيدن‌،
Disintegrate (مج.) فاسد شدن‌، متلاشي‌ شدن‌ ياكردن‌.
Disintegration از هم‌ باشيدگي‌، تجزيه‌.
Disinter از خاك‌ در اوردن‌، (مج.) از بوته‌ فراموشي‌ يا گمنامي‌
Disinter دراوردن‌، نبش‌كردن‌.
Disinterest علاقه‌ نداشتن‌، بي‌علاقه‌كردن‌، بي‌علاقه‌ شدن‌.
Disinterested (.jda): بي‌ علاقه‌، بي‌غرض‌، بي‌ط‌رف‌، بي‌ط‌مع‌، بي‌غرضانه‌.
Disinterment در ارودن‌ از قبر.
Disinvestment اتلاف‌ سرمايه‌، خرج‌دارايي‌، بي‌چيزي‌.
Disjoin وضع‌ از هم‌ گسيخته‌، بي‌تكليفي‌، جدا، منفصل‌، متلاشي‌،
Disjoin بي‌ربط‌ ساختن‌.
Disjointed بي‌ربط‌، گسيخته‌، متلاشي‌، در رفته‌، نامربوط‌.
Disjunct منفصل‌، جدا شده‌، مجزا، (من.) وجه‌تفكيك‌، شق‌.
Disjunction جدايي‌، تفكيك‌، انفصال‌.
Disjunction فصل‌.
Disjunctive فصلي‌.
Disjunctive جداسازنده‌، فاصل‌، حرف‌ عط‌في‌ كه‌ بظ‌اهر پيوند مي‌دهد و
Disjunctive در معني‌ جدا ميسازد (مثل‌ tub)، داراي‌ دو شق‌ مختلف‌.
Disk (csid =) صفحه‌، دايره‌، قرص‌.
Disk گرده‌، قرص‌.
Disk Controller كنترل‌ كننده‌ گرده‌.
Disk Drive گرده‌ ران‌، گرده‌ چرخان‌.
Disk File پرونده‌ گرده‌اي‌.
Disk Flower گل‌ صفحه‌اي‌.
Disk Operating System سيستم‌ عامل‌ گرده‌اي‌.
Disk Pack گرده‌ بسته‌.
Disk Platter گرده‌ سيني‌.
Disk Storage انباره‌ گرده‌ اي‌.
Disk Unit واحد گرده‌.
Diskette گرده‌ كوچك‌.
Disklike (ekilcsid=) دايره‌ شكل‌، قرص‌ مانند، صفحه‌ مانند.
Dislikable قابل‌ تنفر، دوست‌ نداشتني‌، غير محبوب‌.
Dislike دوست‌ نداشتن‌، بيزار بودن‌، مورد تنفر واقع‌ شدن‌.
Dislikeable قابل‌ تنفر، دوست‌ نداشتني‌، غير محبوب‌.
Dislimn محو كردن‌، از بين‌ بردن‌ (اثار چيزي‌).
Dislocate جابجا كردن‌، از جادررفتن‌ (استخوان‌).
Dislocation جابجاشدگي‌، دررفتگي‌ (استخوان‌ يا مفصل‌).
Dislodge از جاي‌ خودبيرون‌ كردن‌، راندن‌.
Disloyal ناسپاس‌، بي‌ وفا.
Disloyalty بي‌ وفايي‌، ناسپاسي‌، خيانت‌، نمك‌ بحرامي‌.
Dismal دلتنگ‌ كننده‌، پريشان‌ كننده‌، ملالت‌ انگيز.
Dismantle بي‌ مصرف‌ كردن‌، پياده‌ كردن‌(ماشين‌الات‌)عاري‌ از سلاح‌ يا
Dismantle اثاثه‌كردن‌.
Dismantlement منحل‌ كردن‌، پياده‌ كردن‌ (ماشين‌ الات‌).
Dismast بي‌ دگل‌ كردن‌(كشتي‌).
Dismay ميلي‌.
Dismay ترسانيدن‌، بي‌جرات‌ كردن‌، ترس‌، جبن‌، وحشت‌ زدگي‌، بي‌
Dismember اندام‌هاي‌ كسي‌ رابريدن‌، (مج) جداكردن‌، تجزيه‌كردن‌.
Dismemberment قط‌ع‌، بريدن‌، اندام‌.
Dismiss روانه‌ كردن‌، مرخص‌ كردن‌، معاف‌ كردن‌.
Dismissal اخراج‌، مرخصي‌، بركناري‌.
Dismount پياده‌ كردن‌، از اسب‌ پياده‌شدن‌.
Disobedience سرپيچي‌، نافرماني‌، عدم‌اط‌اعت‌.
Disobedient نافرمان‌، سركش‌، نامط‌يع‌، گردنكش‌، متمرد.
Disobey نافرماني‌ كردن‌، سرپيچي‌ كردن‌، اط‌اعت‌ نكردن‌، نقص‌ كردن‌،
Disobey شكستن‌.
Disoblige رنجانيدن‌، دل‌ كسي‌ راشكستن‌، تقاضاي‌ كسي‌ را انجام‌
Disoblige ندادن‌، منت‌ ننهادن‌ بر، ممنون‌ نكردن‌.
Disorder بي‌ نظ‌مي‌، اختلال‌، بي‌ ترتيبي‌، اشفتگي‌، كسالت‌، برهم‌زدن‌،
Disorder مختل‌ كردن‌.
Disordered مختل‌ شده‌، بي‌ نظ‌م‌، بي‌ترتيب‌، اشفته‌.
Disorderliness بي‌ نظ‌مي‌، اختلال‌، بهم‌خوردگي‌، اشفتگي‌.
Disorderly بي‌ نظ‌م‌، بي‌ ترتيب‌، نامنظ‌م‌، مختل‌، شلوغ‌، ناامن‌.
Disorganization بهم‌ريختگي‌.
Disorganize چيزي‌ رابرهم‌زدن‌.
Disorganize درهم‌وبرهم‌ كردن‌، مختل‌ كردن‌، بي‌ نظ‌م‌ كردن‌، تشكيلات‌
Disorient بهم‌ خوردن‌، ناجورشدن‌، غيرمتجانس‌ شدن‌.
Disorintate (tneirosid=) مالكيت‌ چيزي‌ راانكار كردن‌، ردكردن‌،
Disorintate ازخودندانستن‌، نشناختن‌، عاق‌ كردن‌.
Disown مالكيت‌ چيزي‌ را انكاركردن‌، ردكردن‌، از خود ندانستن‌،
Disown نشناختن‌، عاق‌ كردن‌.
Disparage عدم‌ وفق‌، انكار فضيلت‌ چيزي‌ راكردن‌، كم‌گرفتن‌،
Disparage بي‌قدركردن‌، پست‌ كردن‌، بي‌ اعتباركردن‌.
Disparagement انكارفضيلت‌.
Disparagement بي‌احترامي‌، توهين‌، بي‌اعتباري‌، خوار شماري‌، كاهش‌،
Disparate ناجور، مختلف‌، نابرابر، نامساوي‌، غيرمتجانس‌.
Disparity ناجوري‌، بي‌ شباهتي‌، عدم‌ توافق‌، اختلاف‌.
Dispart جداكردن‌، شكافتن‌، منقسم‌ كردن‌، جداشدن‌، تقسيم‌شدن‌،
Dispart هدف‌ گيري‌ كردن‌(تفنگ‌).
Dispassionate بي‌ غرضي‌، بي‌ ط‌رف‌، بي‌ تعصب‌، خونسرد.
Dispatch كشتن‌، شتاب‌، پيغام‌.
Dispatch گسيل‌، گسيل‌ داشتن‌، گسيل‌ كردن‌، اعزام‌ داشتن‌، روانه‌
Dispatch كردن‌، فرستادن‌، مخابره‌ كردن‌، ارسال‌، انجام‌ سريع‌،
Dispatch اعزام‌ كردن‌، اعزام‌، توزيع‌ امكانات‌.
Dispatcher اعزام‌ كننده‌، توزيع‌ كننده‌ امكانات‌.
Dispatching اعزام‌، توزيع‌ امكانات‌.
Dispel برط‌رف‌ كردن‌، دفع‌ كردن‌، ط‌لسم‌ را باط‌ل‌ كردن‌.
Dispensability غيرضروري‌ بودن‌.
Dispensable صرفنظ‌ر كردني‌، چاره‌ پذير، غيرضروري‌، غيرواجب‌، چشم‌
Dispensable پوشيدني‌، معاف‌ كردني‌.
Dispensary داروخانه‌ عمومي‌.
Dispensary محلي‌ كه‌به‌تهي‌ دستان‌ داروي‌ رايگان‌ داده‌ ميشود،
Dispensation هر دوره‌ و عصر، عدم‌شمول‌.
Dispensation پخش‌، توزيع‌، تقسيم‌، اعط‌ا، تقدير، وضع‌ احكام‌ ديني‌ در
Dispensatory كتاب‌ تركيبات‌ دارويي‌، داروخانه‌.
Dispense توزيع‌ كردن‌، معاف‌ كردن‌، بخشيدن‌، باط‌ل‌ كردن‌.
Dispense With معاف‌ شدن‌ از، رهاشدن‌ از، باط‌ل‌ شدن‌.
Dispenser نسخه‌پيچ‌، ناظ‌رهزينه‌، تلگراف‌، دوافروش‌، كمك‌ داروساز.
Dispeople (etalupoped=) خالي‌ از سكنه‌كردن‌.
Dispersal پراكندگي‌.
Disperse پراكنده‌كردن‌، متفرق‌ ساختن‌.
Disperse پراكنده‌ كردن‌، متفرق‌ كردن‌.
Dispersible متفرق‌ شدني‌.
Dispersion پراكندگي‌، انتشار، اوارگي‌، تجريه‌نور.
Dispersion پراكندگي‌، تفرق‌.
Dispersoid (metsys esrepsid=) پخش‌ كامل‌ ذرات‌ جسمي‌ درجسم‌ ديگر.
Dispirit افسرده‌كردن‌، دلسردكردن‌، روحيه‌راباختن‌.
Dispiteous (sselitip=) نفرت‌اور، كينه‌توز، ستمگر، بيرحم‌.
Displace تبعيدكردن‌.
Displace جابجاكردن‌، جانشين‌(چيزي‌)شدن‌، جاي‌ چيزي‌ را عوض‌ كردن‌،
Displaced Person ادم‌ تبعيدي‌.
Displacement جانشين‌سازي‌، جابجاشدگي‌، تغيير مكان‌.
Displaciment تفاوت‌ مكان‌، تغيير مكان‌.
Displant ازريشه‌ كندن‌، ازبن‌دراوردن‌(گياه‌).
Display نمايش‌، تظ‌اهر، جلوه‌.
Display نمايش‌ دادن‌، نشان‌ دادن‌، ابراز كردن‌، اشكاركردن‌،
Display نمايش‌، نمايش‌ دادن‌، نماياندن‌.
Display Console پيشانه‌ نمايشگر.
Display Menu فهرست‌ انتخاب‌ نمايشي‌.
Display Terminal پايانه‌ نمايشگر.
Display Tube لامپ‌ نمايشگر.
Display Unit واحد نمايشگر، واحد نمايش‌.
Displease خوش‌ايند نبودن‌، رنجانيدن‌، دلگيرگردن‌.
Displeasure رنجش‌، رنجيدگي‌، ناخشنودي‌، نارضايتي‌، خشم‌، صدمه‌.
Displode منفجرشدن‌.
Displosion انفجار.
Disport خوشي‌كردن‌، حركات‌ نشاط‌ انگيزكردن‌، بازي‌ كردن‌، تفريح‌
Disport كردن‌، تفريح‌.
Disposability مصرفي‌، فروشي‌، دردسترس‌ (بودن‌).
Disposable ازدست‌ دادني‌، درمعرض‌، قابل‌ عرضه‌.
Disposal دسترس‌، دراختيار، مصرف‌، درمعرض‌ گذاري‌.
Dispose (lasopsid=) مرتب‌ كردن‌، مستعد كردن‌، ترتيب‌ كارها را
Dispose معين‌ كردن‌.
Disposition حالت‌، مشرب‌، خو، مزاج‌، تمايل‌.
Disposition وضع‌، خواست‌، مشرب‌.
Dispossess ازتصرف‌ محروم‌كردن‌، بي‌بهره‌كردن‌، محروم‌كردن‌، دوركردن‌،
Dispossess بيرون‌كردن‌، رهاكردن‌.
Dispossession خلع‌ يد، سلب‌ مالكيت‌.
Disposure درمعرض‌ گذاري‌، نمايش‌، عرضه‌ داشت‌.
Dispraise از بهاي‌ چيزي‌ كاستن‌، كم‌گرفتن‌، بددانستن‌، سرزنش‌ كردن‌،
Dispraise نكوهش‌ كردن‌.
Dispread پخش‌ كردن‌.
Disproof رد، تكذيب‌، ابط‌ال‌، دليل‌ رد.
Disproportion بي‌تناسب‌، بي‌قوارگي‌، عدم‌تجانس‌.
Disproportionate بي‌تناسب‌، غيرمتجانس‌.
Disprovable ردشدني‌.
Disprove ردكردن‌، اثبات‌ كذب‌ چيزي‌ را كردن‌.
Disputability قابل‌ اعتراض‌ بودن‌.
Disputable اعتراض‌ پذير، قابل‌ بحث‌.
Disputant منازعه‌كننده‌، اهل‌ مباحثه‌، جدلي‌.
Disputation مباحثه‌، ستيزه‌، منازعه‌، مناظ‌ره‌، بحث‌ و جدل‌.
Disputatious ستيزه‌جو، جدلي‌.
Dispute مباحثه‌كردن‌، انكاركردن‌.
Dispute ستيزه‌، چون‌وچرا، مشاجره‌، نزاع‌، جدال‌ كردن‌،
Disqualification سلب‌ صلاحيت‌، عدم‌ صلاحيت‌، فاقد صلاحيت‌ قضايي‌.
Disqualify سلب‌ صلاحيت‌ كردن‌از، شايسته‌ندانستن‌، مردود
Disqualify كردن‌(درامتحان‌ وغيره‌).
Disquantity (hsinimid=) كم‌كردن‌، كاستن‌.
Disquiet بي‌ارام‌ كردن‌، ناراحت‌ كردن‌، اسوده‌ نگذاشتن‌، اشفتن‌،
Disquiet مضط‌رب‌ ساختن‌، بي‌قراري‌، ناارامي‌.
Disquietude اضط‌راب‌، تشويش‌، بي‌قراري‌، اشفتگي‌، ناراحتي‌.
Disquisition رساله‌، مقاله‌، (ك‌.)تحقيق‌، جستجو، تفحص‌.
Disrate پايين‌ اوردن‌، پست‌ كردن‌، تقليل‌ رتبه‌ دادن‌.
Disregard ناديده‌گرفتن‌، اعتنا نكردن‌، عدم‌رعايت‌.
Disrelation عدم‌وابستگي‌، عدم‌ارتباط‌، بي‌ارتباط‌ي‌.
Disrelish بي‌ رغبتي‌، بي‌ ميلي‌، تنفر، بي‌ رغبت‌ بودن‌.
Disremember فراموش‌ كردن‌، درط‌اق‌ نيسان‌ گذاردن‌.
Disrepair خرابي‌، احتياج‌ به‌ تعمير، نيازمند تعمير.
Disreputability بدنامي‌.
Disreputable بدنام‌، بي‌ اعتبار مايه‌رسوايي‌.
Disrepute بي‌ابرويي‌، بدنامي‌، رسوايي‌، بي‌احترامي‌.
Disrespect بي‌ احترامي‌، بي‌حرمتي‌، اهانت‌، عدم‌رعايت‌.
Disrespectable بي‌ احترام‌، موهن‌.
Disrobe لباس‌ دراوردن‌، برهنه‌كردن‌.
Disrupt منقط‌ع‌ كردن‌، درهم‌ گسيختن‌.
Disruption قط‌ع‌، شكستن‌.
Disruptive درهم‌ گسيخته‌، نفاق‌ افكن‌.
Dissatisfaction ناخرسندي‌، ناخشنودي‌، نارضايتي‌، عدم‌رضايت‌.
Dissatisfactory مايه‌ عدم‌رضايت‌، ناپسنديده‌، ناخرسندكننده‌.
Dissatisfy ناخرسندكردن‌، ناراضي‌ كردن‌، ناخشنودكردن‌، رنجانيدن‌.
Dissave ذخيره‌خود را براي‌ كارهاي‌ جاري‌ خرج‌ كردن‌، بدون‌ پس‌
Dissave انداز ماندن‌.
Disseat خلع‌ مقام‌ ياكرسي‌ كردن‌.
Dissect كالبدشكافي‌ كردن‌، تشريح‌ كردن‌، (مج) موشكافي‌ كردن‌.
Dissection تشريح‌، كالبدشكافي‌، قط‌ع‌، برش‌، تجزيه‌.
Disseise تصرف‌ عدواني‌ كردن‌، ازتصرف‌ خارج‌ كردن‌.
Dissemble تلبيس‌ كردن‌، تدليس‌ كردن‌، پنهان‌كردن‌، وانمودكردن‌،
Dissemble بهانه‌كردن‌، ناديده‌گرفتن‌.
Disseminate تخم‌ كاشتن‌، منتشركردن‌.
Dissemination پخش‌.
Dissemination پاشيدگي‌، انتشار.
Dissension اختلاف‌ عقيده‌، نفاق‌، اختلاف‌، شقاق‌.
Dissent اختلاف‌ عقيده‌داشتن‌، جداشدن‌، نفاق‌ داشتن‌.
Dissenter معاند، منكر، مخالف‌، ناراضي‌(درامورسياسي‌).
Dissentient مخالف‌ عقيده‌اكثريت‌، مخالف‌، معاند.
Dissenting (tsimrofnocnon=) مخالف‌، معاند.
Dissert مباحثه‌كردن‌، بحث‌ كردن‌.
Dissertate بحث‌ كردن‌، جدل‌ كردن‌، پايان‌ نامه‌ تحصيلي‌ نوشتن‌.
Dissertation مقاله‌، رساله‌، بحث‌، پايان‌ نامه‌، تز.
Disserve بدخدمت‌ كردن‌، ازار رسانيدن‌.
Disservice ازار، زيان‌، بدي‌، صدمه‌، بدخدمتي‌.
Dissevere جداكردن‌، بريدن‌، جداشدن‌، بريده‌شدن‌.
Dissidence مخالف‌، اختلاف‌ راي‌، عدم‌ توافق‌.
Dissident مخالف‌ (عقيده‌عموم‌)، معاند، ناموافق‌.
Dissimilar ناجور، بي‌ شباهت‌، غيرمشابه‌، مختلف‌، دگرگون‌.
Dissimilar ناهمسان‌، ناهمانند.
Dissimilarity عدم‌ تجانس‌.
Dissimilate ناجور و بي‌ شباهت‌ كردن‌، سبب‌ اختلاف‌ شدن‌.
Dissimilation بي‌ شباهتي‌، عدم‌ تشابه‌، كاتابوليسم‌.
Dissimilitude عدم‌ تشابه‌، بي‌ شباهتي‌.
Dissimulate پنهان‌ كردن‌، برروي‌ خود نياوردن‌، دورويي‌ كردن‌، فريب‌
Dissimulate دادن‌.
Dissimulation دورويي‌، فريب‌.
Dissipate پراكندگي‌ كردن‌، ازهم‌ پاشيدن‌، اسراف‌ كردن‌.
Dissipation اسراف‌، پراكندگي‌، عياشي‌.
Dissipation اتلاف‌.
Dissociability انزوا جويي‌.
Dissociable غيراجتماعي‌، گوشه‌گير، منزوي‌، انزواجو.
Dissocial غيرمعاشر، نامناسب‌ براي‌ معاشرت‌.
Dissociant غيرمعاشرتي‌، غيراجتماعي‌، خموده‌.
Dissociate جداكردن‌، رسواكردن‌، قط‌ع‌ همكاري‌ وشركت‌.
Dissociation جدايي‌، افتراق‌، تجزيه‌، تفكيك‌، گسستگي‌.
Dissoluble حل‌شدني‌، تجزيه‌ پذير، قابل‌ حل‌، جداشدني‌.
Dissolute هرزه‌، فاجر، بداخلاق‌، ازروي‌ هرزگي‌، فاسد.
Dissolution تجزيه‌، حل‌، فساد، از هم‌ پاشيدگي‌، فسخ‌.
Dissolvable تجزيه‌شدني‌، حل‌ شدني‌، اب‌ شدني‌، معاف‌ شدني‌.
Dissolve اب‌ كردن‌، حل‌ كردن‌، گداختن‌، فسخ‌كردن‌، منحل‌ كردن‌.
Dissolvent محلل‌، گدازنده‌، حل‌ كننده‌، برنده‌، مبط‌ل‌.
Dissonance اختلاط‌ اصوات‌ و اهنگ‌ هاي‌ ناموزون‌، ناجوري‌، ناهنجاري‌.
Dissonant ناجور، بداهنگ‌، ناموزون‌، ناهنجار.
Disspirit دلسردكردن‌، روحيه‌راتضعيف‌ كردن‌.
Dissuade منصرف‌ كردن‌، بازداشتن‌(كسي‌ازامري‌)، دلسردكردن‌.
Dissuasion منع‌، بازداشت‌، انصراف‌، دلسردسازي‌، بازداري‌.
Dissuasive منع‌ كننده‌، بازدارنده‌.
Dissyllabic دوهجايي‌، داراي‌ دوهجا، دوسيلابي‌.
Dissymmatric غيرمتقارن‌، نامتوازن‌.
Distaff فرموك‌، دشكي‌.
Distaff التي‌ كه‌گلوله‌پشم‌ نريشته‌ راروي‌ ان‌نگاه‌داشته‌ و پس‌
Distaff ازريشتن‌ بدور دوك‌ مي‌پيچند، (مج) نفوذزنان‌، زن‌،
Distain رنگ‌ كردن‌، لكه‌داركردن‌، جلادادن‌.
Distance مسافت‌، فاصله‌، دوري‌، بعد، دوركردن‌، دورنگاهداشتن‌،
Distance پشت‌ سرگذاشتن‌.
Distance فاصله‌.
Distant دور، فاصله‌دار، سرد، غيرصميمي‌.
Distaste بي‌رغبتي‌، تنفر، بي‌ميلي‌، بدامدن‌، ازردن‌.
Distasteful ناخوش‌ ايند.
Distemper كج‌خلقي‌، ناراحت‌ كردن‌، مرض‌ هاري‌.
Distemperate كج‌خلق‌، زياده‌رو، افراط‌ كار.
Distemperature عدم‌ اعتدال‌ هوا.
Distend بادكردن‌، بزرگ‌ كردن‌، متورم‌ شدن‌.
Distension بادكردگي‌، انبساط‌، نفخ‌.
Distent منبسط‌، ورم‌كرده‌.
Distich يك‌ بيت‌ شعر.
Distill (litsid=) تقط‌يرشدن‌، عرق‌ گرفتن‌از، چكاندن‌.
Distillate عرق‌، عصاره‌.
Distillation تقط‌ير، عرق‌كشي‌، شيره‌كشي‌، عصاره‌گيري‌.
Distiller عرق‌ كش‌، تقط‌يركننده‌، دستگاه‌ تقط‌ير.
Distillery كارخانه‌ يا محل‌ تقط‌ير، رسومات‌.
Distilment etallitsid=
Distinction تميز، فرق‌، امتياز، برتري‌، ترجيح‌، رجحان‌، تشخيص‌.
Distinctive مشخص‌، ممتاز، منش‌ نما.
Distinguish مشهوركردن‌، وجه‌تمايزقائل‌ شدن‌.
Distinguish تميزدادن‌، تشخيص‌ دادن‌، ديفرانسيل‌ گرفتن‌، ديدن‌،
Distinguish تمبز دادن‌.
Distinguished متمايز، برجسته‌.
Distinguished Symbol نماد متمايز.
Distort كج‌كردن‌، تحريف‌ كردن‌، ازشكل‌ ط‌بيعي‌ انداختن‌.
Distortion تحريف‌.
Distortion اعوجاج‌.
Distract ديوانه‌كردن‌.
Distract حواس‌(كسيرا) پرت‌ كردن‌، گيج‌كردن‌، پريشان‌كردن‌،
Distraction گيجي‌، حواس‌ پرتي‌، ديوانگي‌.
Distrain گروكشيدن‌، فشاردادن‌، توقيف‌ كردن‌، ضبط‌ اموال‌.
Distraint گروكشي‌.
Distraint توقيف‌ اموال‌، فشار، فشردگي‌، (حق.)اكراه‌واجبار،
Distrait گيج‌، سربهوا.
Distraught پريشان‌حواس‌، شوريده‌، ناراحت‌.
Distress پريشاني‌، اندوه‌، محنت‌، تنگدستي‌، درد، مضط‌رب‌ كردن‌،
Distress محنت‌ زده‌كردن‌.
Distressful اندوهناك‌، پريشان‌.
Distributary پخش‌ كننده‌، توزيعي‌، انشعابي‌، شعبه‌رود.
Distribute پخش‌ كردن‌، تقسيم‌ كردن‌، تعميم‌دادن‌.
Distribute توزيع‌ كردن‌.
Distributed توزيع‌ شده‌.
Distribution توزيع‌.
Distribution توزيع‌، پخش‌.
Distributive توزيعي‌.
Distributor توزيع‌ كننده‌.
District بخش‌، ناحيه‌، حوزه‌، بلوك‌.
District Attorney بازپرس‌ بخش‌ قضايي‌.
District Superintendent رئيس‌ ياسرپرست‌ بخش‌.
Distrubuted Processing پردازش‌ توزيعي‌.
Distrust بي‌اعتمادي‌، بدگماني‌، سوءظ‌ن‌، اعتماد نداشتن‌.
Distrustful بدگمان‌.
Disturb مزاحم‌شدن‌.
Disturb برهم‌زدن‌، بهم‌زدن‌، اشفتن‌، مضط‌رب‌ ساختن‌، مشوب‌ كردن‌،
Disturb مختل‌ كردن‌، مزاحم‌ شدن‌.
Disturbance اختلال‌، مزاحمت‌.
Disturbance اشوب‌، ناراحتي‌، مزاحمت‌، (حق.) تعرض‌.
Disturbed اشفته‌، ناراحت‌.
Disturbed مختل‌، مختل‌ شده‌.
Disunion جدايي‌، جداشدگي‌، انفصال‌، نفاق‌، عدم‌ اتفاق‌.
Disunite جداكردن‌، باهم‌ بيگانه‌ كردن‌، نفاق‌ انداختن‌.
Disuse ترك‌استعمال‌(چيزي‌را)كردن‌.
Disuse متروكه‌، عدم‌ استعمال‌، ترك‌كردن‌،
Disutility بي‌ مصرفي‌، بيفايدگي‌.
Disvalue بي‌ارزش‌ كردن‌، ازارزش‌ كاستن‌.
Disyllabic دوسيلابي‌.
Disyllable كلمه‌ياقافيه‌ دوهجايي‌.
Dit (etid=) بيان‌، تقرير، سرود.
Ditch خندق‌، حفره‌، راه‌اب‌، نهراب‌، گودال‌كندن‌.
Dite سرود، بيان‌، تقرير، گفته‌.
Dither لرزيدن‌، (درمحاوره‌)دودل‌ بودن‌، هيجان‌.
Dithery دودل‌.
Ditinct مجزا، ممتاز، واضح‌، روشن‌، مشخص‌.
Dittany (گ‌.ش‌.) پونه‌كوهي‌، اويشن‌ كوهي‌.
Ditto ايضا، بشرح‌ فوق‌، علامت‌ (//).
Ditty سرود كوچك‌، تصنيف‌ كوچك‌.
Diuresis (ط‌ب‌)ادرار زياد، دواي‌مدر.
Diurnal روزانه‌، مربوط‌ به‌روز، جانوراني‌ كه‌درروزفعاليت‌ دارند.
Diva سردسته‌زنان‌ خواننده‌ اپرا(annod amirp).
Divagate سرگردان‌شدن‌، پرت‌ شدن‌، پريشان‌ گفتن‌.
Divagation سرگرداني‌، پريشان‌ گويي‌.
Divalent دوارزشي‌.
Divan (ش‌.) دوظ‌رفيتي‌، داراي‌ دوظ‌رفيت‌، دوبنياني‌.
Divaricate گريزان‌، منشعب‌ شدن‌، دوشاخه‌شدن‌، ازهم‌جداشدن‌.
Dive شيرجه‌ رفتن‌، غواصي‌ كردن‌، (مج.) فرو رفتن‌، تفحص‌ كردن‌،
Dive شيرجه‌، (مج)غور.
Diver اب‌ باز، غواص‌.
Diverge انشعاب‌ يافتن‌، ازهم‌دورشدن‌، اختلاف‌ پيداكردن‌،
Diverge واگراييدن‌.
Divergence تباين‌، انشعاب‌.
Divergence واگرايي‌.
Divergent واگرا.
Divergent متباعد، انشعاب‌ پذير، منشعب‌، (مج.) مختلف‌.
Diverse گوناگون‌، مختلف‌، متغير، متمايز.
Diverse گوناگون‌.
Diversification گوناكوني‌.
Diversify گوناگون‌ ساختن‌، متنوع‌ كردن‌.
Diversion تفريح‌، سرگرمي‌، عمل‌ پي‌گم‌ كردن‌، انحراف‌از جهتي‌.
Diversity تنوع‌، گوناگوني‌، تفاوت‌.
Diversity گوناگوني‌.
Divert منحرف‌ كردن‌، متوجه‌ كردن‌، معط‌وف‌ داشتن‌.
Diverticulum جاده‌ فرعي‌، كوره‌ راه‌.
Divertimento تفريح‌، سرگرمي‌، تنوع‌.
Divertissement سرگرمي‌، بالت‌ يا نمايش‌ بين‌ پرده‌هاي‌ نمايش‌.
Dives مرد دولتمند دنيادار.
Divest بي‌بهره‌كردن‌، محروم‌كردن‌، عاري‌ كردن‌.
Divi Divi (گ‌.ش‌.) سماق‌ امريكايي‌.
Divide تقسيم‌كردن‌، پخش‌ كردن‌، جداكردن‌، اب‌ پخشان‌.
Divide قسمت‌ كردن‌، بخش‌ كردن‌.
Divided تقسيم‌شده‌.
Dividend سودسهام‌، سود.
Dividend مقسوم‌، سود سهام‌.
Divider تقسيم‌ كننده‌، جدا كننده‌.
Divider تقسيم‌كننده‌ بخش‌ كننده‌، مقسم‌، (در جمع‌) پرگار تقسيم‌.
Divination غيب‌ گويي‌، پيش‌ گويي‌، فال‌گيري‌، تفال‌، حدس‌ درست‌.
Divine كردن‌.
Divine خدايي‌، يزداني‌، الهي‌، كشيش‌، استنباط‌ كردن‌، غيب‌ گويي‌
Divining Rod ميله‌يا عصاي‌ مخصوص‌ كشف‌ اب‌ ومواد معدني‌درزمين‌، اب‌
Divining Rod ياب‌، عصاي‌ اب‌ ياب‌.
Divinity خدا، الوهيت‌، الهيات‌.
Divisible قابل‌ تقسيم‌.
Divisible قابل‌ قسمت‌، بخش‌ پذير.
Division تقسيم‌، بخش‌، قسمت‌.
Division (مج.)اختلاف‌، تفرقه‌.
Division تقسيم‌، بخش‌، قسمت‌، دسته‌بندي‌، ط‌بقه‌بندي‌، (نظ‌.)لشكر،
Divisive تفرقه‌ انداز، تقسيم‌ كننده‌.
Divisor (ر.) مقسوم‌ عليه‌، بخشي‌.
Divorce ط‌لاق‌، جدايي‌، (مج.) فسخ‌.
Divorcee زن‌ مط‌لقه‌، زن‌ ط‌لاق‌ گرفته‌.
Divorcement جدايي‌، تفرقه‌.
Divtsor مقسوم‌ عليه‌، بخشياب‌.
Divulge فاش‌ كردن‌، افشاء كردن‌، بروز دادن‌.
Divulgence افشاء.
Divulsion كندن‌، قلع‌، پاره‌ كردن‌.
Dizen دسته‌ يا بسته‌ كتان‌ وكنف‌، كتان‌ را اماده‌ كردن‌.
Dizygotic (lanretarf) برادرانه‌، برادري‌، برادروار.
Dizzy گيج‌، دچار دوران‌ سر، گيج‌ شدن‌.
Dngerous خط‌ر ناك‌، پرخط‌ر.
Do در ابتداي‌ جمله‌ بصورت‌ علامت‌سوال‌ ميايد، فعل‌ معين‌.
Do كردن‌، عمل‌ كردن‌، انجام‌ دادن‌، كفايت‌ كردن‌، اين‌ كلمه‌
Do Nothing بيكاره‌، مهمل‌، تنبل‌.
Do Up لخت‌ شدن‌.
Do Up اماده‌ استفاده‌ كردن‌، شروع‌ بكار كردن‌، انجام‌ دادن‌،
Doable كردني‌، شدني‌.
Doberman Pinscher (ج.ش‌.) سگ‌ پاسبان‌ الماني‌ متوسط‌ الجثه‌.
Docent تدريس‌ (در بعضي‌ قسمت‌ هاي‌ امريكا)، معلم‌.
Docile رام‌، سر براه‌، تعليم‌ بردار، مط‌يع‌.
Dock بارانداز، لنگرگاه‌، بريدن‌، كوتاه‌ كردن‌، جاخالي‌ كردن‌،
Dock موقوف‌ كردن‌، جاي‌ محكوم‌يا زنداني‌ در محكمه‌.
Dockage لنگراندازي‌، لنگرگاه‌.
Docker كارگر بارانداز.
Docket دفتر ثبت‌ دعاوي‌ حقوقي‌، ثبت‌ كردن‌.
Dockhand namerohsgnol=.
Dockyard تعميرگاه‌ كشتي‌، كارخانه‌ كشتي‌ سازي‌.
Doctor (مخفف‌ ان‌.rD است‌) پزشك‌، دكتر، ط‌بابت‌ كردن‌، درجه‌
Doctor دكتري‌ دادن‌ به‌.
Doctorate درجه‌ دكتري‌، عنوان‌ دكتري‌.
Doctrinaire كسيكه‌ نظ‌ريات‌ واصول‌ خود را بدون‌ توجه‌ به‌ مقتضيات‌
Doctrinaire ميخواهد اجرا كند، اصولي‌.
Doctrinal تعليماتي‌، تعليمي‌، عقيده‌اي‌، مبني‌ بر عقايد نظ‌ري‌.
Doctrine افراس‌، افراه‌، عقيده‌، اصول‌، حكمت‌، تعليم‌، گفته‌.
Document مدرك‌، سند، دستاويز، ملاك‌، سنديت‌ دادن‌.
Document سند.
Document Reader سند خوان‌.
Documentarian كسيكه‌ فيلم‌ يا مط‌الب‌ مستندي‌ را تهيه‌ ميكند.
Documentary مبني‌ بر مدرك‌ يا سند، سندي‌، مدركي‌، مستند.
Documentation با مدرك‌.
Documentation ارائه‌ اسناد يا مدارك‌، توسل‌ بمدارك‌ واسناد، اثبات‌
Documentation مستند سازي‌، مستندات‌.
Dodder (گ‌.ش‌.) كتان‌ صحرايي‌، لرزيدن‌، تلوتلو خوردن‌.
Doddered بي‌ شاخه‌، (مج.) شكسته‌، سست‌، عليل‌.
Doddering پير، عليل‌، كودن‌.
Dodecagon (هن.) دوازده‌ گوشه‌.
Dodecahedron دوازده‌ سط‌حي‌.
Dodge ط‌فره‌ زدن‌، تمجمج‌، اهمال‌، جاخالي‌.
Dodge جاخالي‌ دادن‌، اين‌ سو وان‌ سو رفتن‌، (مج.) گريز زدن‌،
Dodger ط‌فره‌ رو، دور سرگردان‌، جاخالي‌ كن‌.
Dodgery ط‌فره‌ روي‌.
Dodgy ط‌فره‌ رو.
Doe گوزن‌ ماده‌، خرگوش‌ ماده‌.
Doer كننده‌، فاعل‌، نماينده‌، عامل‌.
Doeskin پوست‌ گوزن‌ ماده‌.
Doesn't (ton seod) نميكند.
Doest (دوم‌ شخص‌ مفرد از زمان‌ حاضر فعل‌ od)، ميكني‌، تو
Doest ميكني‌.
Doeth (سوم‌ شخص‌ مفرد از زمان‌ حاضر فعل‌ od)، ميكند، او
Doeth ميكند.
Doff دراوردن‌، لباس‌ كندن‌، ط‌فره‌ رفتن‌.
Dog دنبال‌ كردن‌.
Dog سگ‌، سگ‌ نر، ميله‌ قلاب‌ دار، گيره‌، دنبال‌ كردن‌، مثل‌ سگ‌
Dog Collar قلاده‌ سگ‌، قلاده‌.
Dog Days ايام‌ بين‌ اول‌ ژوئيه‌ تا اول‌ سپتامبر كه‌ هوا بسيار
Dog Days گرم‌ است‌، چله‌ تابستان‌، دوران‌ركود و عدم‌ فعاليت‌.
Dog Ear پرانتز باين‌ شكل‌ [ ]، براكت‌، كروشه‌.
Dog Eared داراي‌ پرانتز، پست‌، ژوليده‌، مندرس‌.
Dog Eat Dog با خودخواهي‌ و بيرحمي‌.
Dog Paddle شناي‌ اشخاص‌ مبتدي‌، شناي‌ سگي‌، شناي‌ سگي‌ كردن‌.
Dog Star (نج.) ستاره‌ شعراي‌ يماني‌، ستاره‌ كاروان‌ كش‌.
Dogface (ز.ع‌.) سرباز پياده‌ نظ‌ام‌.
Dogfight سگ‌ جنگي‌، جنگ‌ مابين‌ دو يا چند نفر در گوشه‌ تنگي‌،
Dogfight كتك‌ كاري‌ در گوشه‌اي‌.
Dogfish (ج‌.ش‌.) سگ‌ دريايي‌، اره‌ ماهي‌، سگ‌ ماهي‌.
Dogged سرسخت‌، يكدنده‌، لجوج‌، سخت‌، ترشرو.
Doggerel شعر بد، شعر بند تنباني‌.
Doggery سگ‌ منشي‌، اخلاق‌ پست‌، بدكاري‌، پستي‌.
Doggish سگ‌ منش‌.
Doggo (ز.ع‌.) اهسته‌ ناپديد شونده‌.
Doggone لعنت‌ شده‌، نفرين‌ شده‌، نفرين‌ كردن‌.
Doggy سگ‌ (بزبان‌ كودكانه‌)، سگ‌ كوچولو.
Doghouse لانه‌ سگ‌، سگ‌ داني‌.
Dogleg (deggelgod=) پله‌ كان‌ مارپيچ‌، نوعي‌ نرده‌چوبي‌ دهقاني‌.
Dogleg (.n):چيزي‌ كه‌ داراي‌ زاويه‌ تند است‌، (.jda):
Dogma عقيده‌ ديني‌، اصول‌ عقايد، عقايد تعصب‌ اميز.
Dogmatic جزمي‌، متعصب‌، كوته‌ فكر.
Dogmatics مذهبي‌.
Dogmatics (ygoloeht citamgod =) علم‌ الهيات‌ نظ‌ري‌، مبحث‌ شعائر
Dogmatism اظ‌هار عقيده‌ بدون‌ دليل‌، تعصب‌ مذهبي‌.
Dogmatist متعصب‌، كوتاه‌ فكر.
Dogmatize امرانه‌ اظ‌هار عقيده‌ كردن‌، مقتدرانه‌ سخن‌ گفتن‌، تعصب‌
Dogmatize مذهبي‌ نشان‌ دادن‌.
Dogtooth Violet (گ‌.ش‌.) لاله‌ الپي‌، اسنان‌ الكلب‌.
Dogtrot يورتمه‌ رفتن‌، يورتمه‌ اهسته‌ (مثل‌ سگ‌)، راه‌ باريك‌.
Dogwood (گ‌.ش‌.) سياه‌ ال‌، زغال‌ اخته‌، سياه‌ توسه‌، درخت‌ سرخك‌
Dogwood (sunroc).
Doily دستمال‌ كوچك‌ سرسفره‌، نوعي‌ پارچه‌ ابريشمي‌.
Doin روبخرابي‌ نهادن‌، كشتن‌، لخت‌ كردن‌، فريب‌ دادن‌.
Doit پشيز، پول‌ سياه‌، قط‌عه‌، تكه‌.
Dolce (مو.) ملايم‌، شيرين‌.
Doldrums ركود.
Doldrums (جغ.) منط‌قه‌ ارامگان‌ استوايي‌، سكوت‌، افسردگي‌، منط‌قه‌
Dole صدقه‌، كمك‌ هزينه‌ دولتي‌به‌ بيكاران‌، حق‌ بيمه‌ ايام‌
Dole قسمت‌، حصه‌، سرنوشت‌، تقسيم‌ پول‌ يا غذا در فواصل‌ معين‌،
Dole بيكاري‌، اندوه‌، ماتم‌.
Doleful مغموم‌، محزون‌.
Dolesome اندوهناك‌، غمگين‌.
Doll عروسك‌، (مج.) زن‌ زيباي‌ نادان‌، دخترك‌.
Doll Up بهترين‌ لباس‌ خود را پوشيدن‌، خود را اراستن‌.
Dollar دلار، (علامت‌ اختصاري‌ ان‌ s است‌).
Dollop دسته‌ علف‌ وغيره‌، كومه‌، توده‌.
Dolly چرخ‌ كوچكي‌ شبيه‌ قرقره‌.
Dolly عروسك‌ (بزبان‌ بچگانه‌)، كوبيدن‌ پارچه‌ با چوب‌ رختشويي‌،
Dolman دارد، لباده‌.
Dolman ط‌ولامه‌، ط‌ولمه‌، جامه‌ بلندي‌ كه‌ جلوش‌ باز و استين‌ تنگي‌
Dolman Sleeve استين‌ گشاد و اويخته‌.
Dolmen ساختماني‌ كه‌ داراي‌ چند ستون‌ يك‌ پارچه‌ سنگي‌ است‌.
Dolor (ruolod=) مرض‌ دردناك‌، ناله‌، اندوه‌، پريشاني‌.
Dolorous محنت‌ زا، دردناك‌.
Dolour (rolod=) مرض‌ دردناك‌، ناله‌، انذدوه‌، پريشاني‌.
Dolphin ماهي‌ يونس‌، گراز دريايي‌.
Dolt ابله‌، كله‌ خر، احمقانه‌ رفتار كردن‌.
Doltish احمقانه‌، كله‌ خر.
Domain ملك‌، زمين‌، قلمرو، حوزه‌، دايره‌، املاك‌ خالصه‌.
Domain قلمرو.
Dome گنبد، قبه‌، قلعه‌ گرد، گنبد زدن‌، منزلگاه‌، شلجمي‌.
Domestic خانگي‌، خانوادگي‌، اهلي‌، رام‌، بومي‌، خانه‌ دار،
Domestic مستخدم‌ يا خادمه‌.
Domestic Animals حيوانات‌ اهلي‌.
Domesticate اهلي‌ كردن‌، رام‌ كردن‌.
Domesticity حالت‌ اهلي‌، زندگاني‌ خانگي‌، رام‌ شدگي‌.
Domical گنبدوار، گنبدي‌.
Domicil اقامتگاه‌، محل‌ اقامت‌، مقر، خانه‌، مسكن‌، مسكن‌ دادن‌.
Domicile اقامتگاه‌، محل‌ اقامت‌، مقر، خانه‌، مسكن‌، مسكن‌ دادن‌.
Domiciliation مسكن‌ گزيني‌، ماواگيري‌.
Dominance تسلط‌، نفوذ، غلبه‌.
Dominant عمده‌، مشرف‌، متعادل‌، مقتدر، مافوق‌، برتر.
Dominant چيره‌، مسلط‌، حكمفرما، نافذ، غالب‌، برجسته‌، نمايان‌،
Dominate چيره‌ شدن‌، حكمفرما بودن‌، تسلط‌ داشتن‌، تفوق‌ يافتن‌.
Domination سلط‌ه‌، تسلط‌، غلبه‌، استيلا، تفوق‌، تحكم‌، چيرگي‌.
Domineer سلط‌ه‌ جويي‌ كردن‌، تحكم‌ كردن‌، مستبدانه‌ حكومت‌ كردن‌.
Dominical به‌ روز خداوند يعني‌يكشنبه‌.
Dominical وابسته‌ بخداوند (sunimod) يعني‌ حضرت‌ مسيح‌، وابسته‌
Dominie رئيس‌ اموزشگاه‌، عنوان‌ كشيشان‌ كليساي‌ هلند.
Dominion سلط‌نت‌، حكومت‌، ملك‌ (klom)، قلمرو.
Dominique (ج‌.ش‌.) ماكيان‌ پازرد و قرمز بال‌ امريكايي‌.
Domino يكي‌ از مهره‌ هاي‌ بازي‌ دومينو.
Don دانشكده‌، پوشيدن‌، برتن‌ كردن‌.
Don اقا، لرد يا نجيب‌ زاده‌، رئيس‌ يا استاد يا عضو
Don't (ton od =) نكن‌، مكن‌.
Dona (در اسپانيا) بانو، خانم‌.
Donate بخشيدن‌، هبه‌ كردن‌، هديه‌ دادن‌، اهداء كردن‌.
Donation دهش‌، اهداء.
Donative اهدايي‌.
Donator اهدا كننده‌.
Done (بازگشت‌ شود به‌ od)، انجام‌ شده‌، وقوع‌ يافته‌.
Donee گيرنده‌ هبه‌، موهب‌ اليه‌.
Donjon (noegnud =) سياه‌ چال‌، مزبله‌ دان‌.
Donkey الاغ‌، خر، (مج.) ادم‌ نادان‌ وكودن‌.
Donkeywork كارهاي‌ عادي‌ وروزمره‌، خركاري‌.
Donna (در ايتاليا) عنوان‌ مودبانه‌ بانوان‌، بانو، خانم‌.
Donnee موضوع‌ داستان‌ يا درام‌.
Donnybrook جنجال‌، فرياد پرسر وصدا، هياهو.
Donor دهنده‌، اعط‌اء كننده‌، بخشنده‌، واهب‌، هبه‌ كننده‌.
Donor دهنده‌، بخشنده‌.
Donsie بوقلمون‌ صفت‌، داراي‌ اخلاق‌ متغير وتندوباحرارت‌.
Donsie (ysnod) (انگليس‌) بدبخت‌، بدخيال‌، (اسكاتلند)
Donsy بوقلمون‌ صفت‌، داراي‌ اخلاق‌ متغير وتندوباحرارت‌.
Donsy (eisnod) (انگليس‌) بدبخت‌، بدخيال‌، (اسكاتلند)
Dont Care بي‌ تقاوت‌.
Doodad مط‌لب‌ كوچكي‌ كه‌ از نظ‌ر فراموش‌ شده‌ وبخاط‌ر نمي‌ رسد،
Doodad اسباب‌، ابزار.
Doodle ابله‌، گول‌ زدن‌، فريفتن‌، سروصدا كردن‌.
Doom مقررداشتن‌، محشر.
Doom حكم‌، حكم‌ مجازات‌، سرنوشت‌ بد، فنا، حكم‌ دادن‌،
Doomsday روز رستاخير، روز قيامت‌، روز داوري‌، روز حساب‌، محشر.
Door درب‌، در، راهرو.
Doorjamb چهارچوب‌، در، باهو.
Doorkeeper دربان‌، دربازكن‌.
Doorknob دستگيره‌ در، چفت‌.
Doorman repeekrood =.
Doormat حصير يا فرش‌ جلو در، كفش‌ پاك‌ كن‌.
Doornail ميخ‌ سرگنده‌، گل‌ ميخ‌.
Doorplate پلاك‌ روي‌ در، پلاك‌ محتوي‌ نام‌ شخص‌ كه‌ روي‌ درنصب‌ مي‌ شود.
Doorpost bmajrood =.
Doorstep پلكان‌ جلو در، استانه‌ در.
Doorway راهرو، جاي‌ در، درگاه‌.
Dooryard بيروني‌، حياط‌ منزل‌.
Dope پيش‌ بيني‌ كردن‌، اگاهي‌، داروي‌ مخدر، دارو دادن‌،
Dope تخدير كردن‌.
Dope Vector بردار، خصيصه‌ نما.
Dopester پيش‌ بيني‌ حوادث‌ سياسي‌.
Dopey گيج‌ شده‌ (بوسيله‌ الكل‌ يا ماده‌ مخدر)، احمق‌.
Doping تغليظ‌، ناخالص‌ سازي‌.
Dorbeetle سوسك‌.
Dordo (ج‌.ش‌.) ماهي‌ ط‌لايي‌ دريايي‌.
Dorhawk rajthgin =.
Doric قديم‌ يونان‌.
Doric وابسته‌ بمردم‌ دوريس‌ يونان‌ قديم‌، دهاتي‌، بسبك‌ معماري‌
Dorm (yrotimrod =) خوابگاه‌.
Dormancy ركود، كمون‌، نهفتگي‌.
Dormant خوابيده‌، ساكت‌، درحال‌ كمون‌.
Dormer پنجره‌ جلو امده‌ زير سقف‌ ساختمان‌.
Dormitory خوابگاه‌، شبانه‌ روزي‌ (مثل‌ سربازخانه‌، مدرسه‌ وغيره‌).
Dormouse (ج‌.ش‌.) موش‌ زمستان‌ خواب‌.
Dornick نوعي‌ پارچه‌ پشمي‌ وابريشمي‌.
Doronicum (گ‌.ش‌.) درونج‌، درونگ‌.
Dorp دهكده‌، قصبه‌، (جنوب‌ افريقا) شهر.
Dorper (ج‌.ش‌.) گوسفند افريقايي‌ سفيد صورت‌ سياه‌.
Dorsad (تش‌.) بط‌رف‌ پشت‌، پشتي‌.
Dorsal (تش‌.) پشتي‌.
Dorset Horn (ج‌.ش‌.) گوسفند شاخ‌ بلند انگليسي‌.
Dorsiventral (تش‌.) داراي‌ قسمت‌ پشتي‌ وشكمي‌ مشخص‌.
Dorsolateral پشتي‌ و جانبي‌.
Dorsum پشت‌، ظ‌هر (حيوان‌ يا چيزي‌).
Dory كرجي‌ ته‌ پهن‌ ماهيگيري‌.
Dosage مقدار تجويز شده‌ دارو، يك‌ خوراك‌ دارو، مقدار
Dosage استعمال‌ دارو.
Dose خوراك‌ دوا يا شربت‌، مقدار دوا، دوا دادن‌.
Dosmount Command فرمان‌ پياده‌ كردن‌.
Doss خوابگاه‌، بستر، شاخ‌ زدن‌، خوابيدن‌.
Dossal (lessod، lasrod) پشتي‌، ظ‌هري‌، پشتي‌ صندلي‌ وغيره‌.
Dossel (lassod، lasrod) پشتي‌، ظ‌هري‌، پشتي‌ صندلي‌ وغيره‌.
Dossier پرونده‌، سوابق‌، دوسيه‌.
Dot نقط‌ه‌، خال‌، لكه‌، نقط‌ه‌ دار كردن‌.
Dot Matrix ماتريس‌ نقط‌ه‌اي‌.
Dot Matrix Printer چاپگر يا ماتريس‌ نقط‌ه‌اي‌.
Dotage ضعف‌ پيري‌، كودني‌ در اثر پيري‌.
Dotard ادم‌ كور ذهن‌، خرفت‌، پير ياوه‌ گو.
Dote عشق‌ ابلهانه‌ ورزيدن‌، پرت‌ گويي‌ كردن‌.
Doter ابله‌، پير خر، خرفت‌.
Doth (سوم‌ شخص‌ مفرد از فعل‌ od در زمان‌ حاضر)، ميكند (در
Doth قديم‌ بجاي‌ seod بكارميرفته‌).
Dotter نقط‌ه‌ گذار.
Dotterel (ج‌.ش‌.) مرغ‌ باران‌، ادم‌ احمق‌.
Dottle توتون‌ ته‌ چپق‌.
Dotty نقط‌ه‌ نقط‌ه‌، خال‌ خال‌، خل‌، احمق‌.
Double المثني‌، همزاد، (iv&.tv): دوبرابر كردن‌، مضاعف‌ كردن‌،
Double (.n&.jda.vda): دو برابر، دوتا، جفت‌، دولا، دوسر،
Double دولا كردن‌، تاكردن‌ (باpu).
Double Bar (مو.) دوقط‌عه‌ واسط‌ه‌اي‌ كه‌ دو قسمت‌ اصلي‌ اهنگ‌ را بهم‌
Double Bar مربوط‌ ميسازد.
Double Boiler ديگي‌ كه‌ ديگ‌ كوچك‌ تري‌ در ان‌ جا بگيرد.
Double Breasted كتي‌ كه‌ در دو ط‌رف‌ دكمه‌ دارد، كت‌ چهار دكمه‌.
Double Cross نارو زدن‌، دورويي‌ كردن‌، خيانت‌ كردن‌.
Double Dealer شخص‌ مزور، حقه‌ دورو، ادم‌ ناروزن‌.
Double Dealing دورويي‌، حقه‌ بازي‌.
Double Deck (dekced elbuod) دوط‌بقه‌، دوعرشه‌.
Double Decker هرچيزيكه‌ دو لايه‌ دارد.
Double Entendre دوسر، حرف‌ دو پهلو.
Double Entry دفتر داري‌ مضاعف‌، سيستم‌ دفترداري‌ دوبل‌.
Double Faced دورو، دوجانبه‌، دو سر (مثل‌ چكش‌ دو سر).
Double Header دوسر، (امر.) دو دور مسابقه‌ يك‌ تيم‌ در يك‌ روز.
Double Hyphen اين‌ علامت‌ //.
Double Jointed (ط‌ب‌) داراي‌ مفصل‌ كاذب‌.
Double Length با ط‌ول‌ مضاعف‌.
Double Negative (د.) نفي‌ اندر نفي‌، دو منفي‌.
Double Park نگاهداشتن‌ اتومبيل‌ در دو رديف‌ در كنار خيابان‌، دو
Double Park رديفه‌ پارك‌ كردن‌ (اتومبيل‌).
Double Precision دقت‌، مضاعف‌.
Double Punch منگنه‌ مضاعف‌.
Double Quick قدم‌ تند، باقدم‌ تند رفتن‌.
Double Rail Logic منط‌ق‌ دو خط‌ي‌.
Double Refraction انكسار مضاعف‌.
Double Rhyme شعر دو قافيه‌اي‌.
Double Salt (ش‌.) نمك‌ مضاعف‌، ملح‌ مضاعف‌.
Double Space يك‌ خط‌ در ميان‌ نوشتن‌.
Double Space يك‌ سط‌ر در ميان‌.
Double Standard قواعد تبعيض‌ اميز وسخت‌ گير مخصوصا نسبت‌ بجنس‌ زن‌.
Double Talk چاپلوسي‌ و زبان‌ بازي‌، جمله‌ دو پهلو.
Double Time پرداخت‌ دستمزد كارگران‌ به‌ دو برابر مقدار عادي‌.
Double Up شدن‌ (در اثر خنده‌ وغيره‌).
Double Up دولاكردن‌، در اط‌اق‌ يا تختخواب‌ يك‌ نفره‌ شريك‌ شدن‌، دولا
Doubled Decked (kced elbuod) دوط‌بقه‌، دوعرشه‌.
Doublet كليجه‌، نوعي‌ يل‌ يا نيم‌ تنه‌، لنگه‌، قرين‌.
Doubleword كلمه‌ مضاعف‌.
Doubly Linked با پيوند مضاعف‌.
Doubt شك‌، ترديد، شبهه‌، گمان‌، دودلي‌، نامعلومي‌، شك‌ داشتن‌،
Doubt ترديد كردن‌.
Doubtful مشكوك‌.
Doubtless بي‌ ترديد.
Douce ارام‌، متين‌، مط‌بوع‌.
Douceur شيريني‌ وظ‌رافت‌ رفتار، ملاحت‌.
Douche دوش‌ اب‌، دوش‌ گرفتن‌، تميز كردن‌ با دوش‌.
Dough خمير، (ز.ع‌.) پول‌.
Doughboy سرباز پياده‌نظ‌ام‌، نان‌ شيريني‌ ميوه‌ دار.
Doughface داراي‌ صورتي‌ مانند خمير، گوشت‌ الود، تلقين‌ پذير.
Doughnut نان‌ شيريني‌ گرد ومانند حلقه‌.
Doughty دلير (بيشتر بصورت‌ مزاح‌ بكار ميرود)، بيباك‌.
Doughy خميري‌.
Douglas Fir (گ‌.ش‌.) يك‌ نوع‌ گياه‌هميشه‌ بهار بلندي‌ كه‌ در غرب‌
Douglas Fir امريكا مي‌ رويد.
Dour سخت‌، خيره‌ سر، سرسخت‌، لجوج‌.
Douse خيس‌ كردن‌.
Douse دراب‌ يا چيز ديگري‌ فرو بردن‌، روي‌ چيزي‌ اب‌ ريختن‌،
Dove (ج‌.ش‌.) فاخته‌، قمري‌.
Dovecot (etocevod) كبوترخانه‌، خانه‌ كبوتران‌.
Dovecote (tocevod) كبوترخانه‌، خانه‌ كبوتران‌.
Dovetail كبوتري‌، جفت‌ كردن‌.
Dovetail كام‌ و زبانه‌ دم‌ فاخته‌اي‌، داراي‌ كام‌ وزبانه‌ دم‌
Dow بودن‌، معتبر بودن‌، بدرد خوردن‌، خوشبخت‌ بودن‌.
Dow (gniwod، dewod، thguod) (اسكاتلند) خوب‌ بودن‌، قوي‌
Dowager رسيده‌باشد، وارثه‌.
Dowager بيوه‌ زني‌ كه‌ از شوهرش‌ باو دارايي‌ يا مقامي‌ بارث‌
Dowdy زن‌ شلخته‌، كهنه‌، بي‌ عرضه‌.
Dowel ميخ‌ پرچي‌ كه‌ دو چيز را روي‌ هم‌ نگاه‌ ميدارد (nip.d
Dowel نيز خوانده‌ميشود)، قط‌عه‌ چوبي‌كه‌ در ديوار مي‌ گذارند
Dowel تا ميخ‌ روي‌ ان‌ بكوبند، باميخ‌ پرچ‌ بهم‌ متصل‌ كردن‌.
Dower سوراخ‌ زير زميني‌، لانه‌ خرگوش‌ وغيره‌، جهيز دادن‌.
Down بكار ميرود، كرك‌، كرك‌ صورت‌پايين‌، سوي‌ پايين‌، بط‌رف‌
Down پايين‌، زير، بزير، دلتنگ‌، غمگين‌، پيش‌ قسط‌.
Down پر دراوردن‌ جوجه‌ پرندگان‌، پرهاي‌ ريزي‌ كه‌ براي‌ متكا
Down پايين‌، از كارافتاده‌.
Down Payment پيش‌ پرداخت‌، پيش‌ قسط‌.
Down Pipe ناودان‌ (عمودي‌).
Down Time مدت‌ از كار افتادگي‌.
Down To Earth واقع‌ بين‌، عملي‌، حقيقي‌، واقعي‌، اهل‌ عمل‌.
Downbeat حركت‌ چوب‌ رهبر اركست‌ بط‌رف‌ پايين‌، بدبيني‌، غمگيني‌،
Downbeat افسرده‌.
Downcast دل‌ افسردگي‌، غمگيني‌، سربزيري‌، ويراني‌.
Downfall افت‌، سقوط‌، زوال‌، انحط‌اط‌، ريزش‌، بارش‌.
Downgrade كم‌ ارزش‌ كردن‌، دست‌ كم‌گرفتن‌.
Downgrade جمع‌ و جور كردن‌، تنزيل‌ رتبه‌.
Downhaul ط‌ناب‌ مخصوص‌ كشيدن‌ بادبان‌ كشتي‌.
Downhearted افسرده‌، دل‌ شكسته‌.
Downhill سرازيري‌، سرپاييني‌، نشيب‌، انحط‌اط‌.
Downpour بارندگي‌ زياد، فرو ريزي‌، بارش‌ متوالي‌.
Downrange دورتر از محل‌ پرتاب‌ ودر مسير ازمايشي‌ خود.
Downright صرفا، محض‌، خالص‌، مط‌لق‌، (مج.) رك‌، ساده‌.
Downstage درجلو پرده‌ تاتر ونمايش‌.
Downstairs ط‌بقه‌ پايين‌، واقع‌ در ط‌بقه‌ زير.
Downstream پايين‌ رود.
Downstroke ضربه‌ درجهت‌ پايين‌، ضربه‌ بط‌رف‌ پايين‌.
Downswing بازار.
Downswing نوسان‌ بط‌رف‌ پايين‌، تنزل‌ كارهاي‌ تجارتي‌ وغيره‌، ركود
Downtime وكارخانه‌ درشبانه‌ روز.
Downtime مدتي‌ كه‌ كارخانه‌ كار نميكند، مدت‌ استراحت‌ ماشين‌
Downtown مركز تجارت‌ شهر، قسمت‌ مركزي‌ شهر.
Downtrend (nrutnwod=) سيرنزولي‌، سير بط‌رف‌ پايين‌.
Downtrodden زير پالگد مال‌ شده‌، منكوب‌ شده‌.
Downturn نزول‌، كاهش‌، ركود اقتصادي‌.
Downward بپايين‌.
Downward (sdrownwod=) پايين‌، زيرين‌، روبه‌ پايين‌، متمايل‌
Downward رو به‌ پايين‌.
Downwind درجهت‌ باد، در مسير باد.
Downy كرك‌ دار، مانند پر ريز، ملايم‌، نرم‌.
Dowry جهيز، جهاز، جهيزيه‌، (م‌.م‌.) كابين‌، مهريه‌.
Dowsabel (در اشعار قرن‌ دهم‌ معشوقه‌ زيبا)، معشوقه‌، دلبر.
Dowse زيرزميني‌ بوسيله‌ گمانه‌، گمانه‌ زدن‌، ميل‌ زدن‌.
Dowse (esuod =) پي‌ بردن‌ به‌ وجود اب‌ يا منابع‌ ديگر
Doxology ستايش‌، تمجيد، عبارت‌ تسبيحي‌، سرود نيايش‌.
Doxy جنده‌ گداها، لگوري‌، معشوقه‌.
Doyen بزرگتر، ريش‌ سفيد، شيخ‌ السفراء.
Doyenne زن‌ بزرگ‌، زن‌ والامقام‌.
Doyley (ylyod) دستمال‌ كوچك‌ سر سفره‌.
Doyly (yelyod) دستمال‌ كوچك‌ سر سفره‌.
Doze چرت‌، چرت‌ زدن‌ (باffo).
Dozen دوجين‌، دوازده‌ عدد.
Dozen دوجين‌.
Dozer چرت‌ زننده‌، بولدوزر (rezodllub).
Dp تبعيد شده‌، سرگردان‌.
Dp (nosrep decalpsid =) بي‌ خانمان‌، بي‌ مكان‌ ومنزل‌،
Dp Manager مدير داده‌ پردازي‌.
Drab زن‌ شلخته‌، فاحشه‌، جنده‌ بازي‌ كردن‌، يكنواخت‌ وخسته‌
Drab كننده‌، خاكستري‌، كسل‌ كننده‌.
Drabbet نوعي‌ پارچه‌ كتاني‌.
Drabble گلي‌ شدن‌.
Drabble خيس‌ وكثيف‌ شدن‌ (در اثر تماس‌ با اب‌)، گل‌ الود شدن‌،
Dracaena (گ‌.ش‌.) خون‌ سياوشان‌ (از سوسنيان‌ eaecailil).
Drachm درهم‌، درم‌ (پول‌ قديمي‌)، درم‌ (مقياس‌ وزن‌).
Drachma (iamhcard، eamhcard، samhcard.lp) درهم‌، پول‌ نقره‌
Drachma يونان‌ باستان‌.
Draco (نج.) صورت‌ فلكي‌ اژدها.
Draconian مربوط‌ به‌ دراكو مقنن‌ سختگير اتن‌، قوانين‌ حقوقي‌ سخت‌
Draconian وبي‌ رحمانه‌، اژدهايي‌.
Draft بشكه‌ ريختن‌.
Draft (.tv&.n): (thguard) حواله‌، برات‌، برات‌ كشي‌، ط‌رح‌،
Draft مسوده‌، پيش‌ نويس‌، (نظ‌.) برگزيني‌، انتخاب‌، چرك‌ نويس‌،
Draft ط‌رح‌ كردن‌، (.tv): (thguard) (انگليس‌) اماده‌كردن‌، از
Draft Horse اسب‌ باركش‌، يابو.
Draftsman نقشه‌ كش‌، ط‌راح‌، تهيه‌كننده‌ لوايح‌ قانوني‌.
Drag باتورگرفتن‌، سنگين‌ وبي‌ روح‌.
Drag بزور كشيدن‌، سخت‌ كشيدن‌، لاروبي‌ كردن‌، كاويدن‌،
Drag كشاندن‌، چيز سنگيني‌ كه‌روي‌ زمين‌ كشيده‌ ميشود، كشيدن‌،
Drag Boat كرجي‌ لاروب‌.
Dragger ماهي‌ گير.
Draggle درگل‌ ولاي‌ كشيدن‌، چرك‌ كردن‌، خيس‌ كردن‌.
Draggle Tail زن‌ شلخته‌، (مج.) داراي‌ دامن‌ كثيف‌ والوده‌.
Draggy گلي‌، كثيف‌، ژوليده‌.
Dragman كسيكه‌ (چيزي‌ را) ميكشد، كشنده‌.
Dragnet تور يا دام‌ (مثل‌ تور ماهيگيري‌).
Dragoa's Blood (گ‌.ش‌.) خون‌ سياوشان‌.
Dragoman مترجم‌، ديلماج‌، ترجمان‌.
Dragon اژدها، (نج.) منظ‌ومه‌ دراكو.
Dragon Head (گ‌.ش‌.) گياهي‌ از نوع‌ ترنجان‌ يا اژدرباشي‌.
Dragon's Head (گ‌.ش‌.) گياهي‌ از نوع‌ ترنجان‌ يا اژدرباشي‌.
Dragonfly (ج‌.ش‌.) سنجاقك‌.
Dragoon سواره‌ نظ‌ام‌، سواره‌ نظ‌ام‌ را هدايت‌ كردن‌، بزور شكنجه‌
Dragoon بكاري‌ واداشتن‌.
Dragrope زمين‌ كشيده‌ ميشود.
Dragrope ط‌نابي‌ كه‌ بوسيله‌ ان‌ چيزي‌ را ميكشند يا اينكه‌ روي‌
Drain زهكش‌، ابگذر، زهكش‌ فاضل‌ اب‌، اب‌ كشيدن‌ از، زهكشي‌
Drain كردن‌، كشيدن‌ (باffo ياyawa)، زير اب‌ زدن‌، زير اب‌.
Drainage زهكشي‌، زير اب‌ زني‌.
Drainpipe (ط‌ب‌) لوله‌ اي‌ كه‌ با ان‌ چرك‌ را خارج‌ ميكنند، زهكش‌،
Drainpipe ابگذر، كاريز، چرك‌ كش‌.
Drake اردك‌ نر، مرغابي‌ نر.
Dram درم‌ (مقياس‌ وزن‌ رجوع‌ شود به‌ amhcard)، نوشانيدن‌،
Dram جرعه‌ جرعه‌ نوشيدن‌.
Drama درام‌، نمايش‌، تاتر، نمايشنامه‌.
Dramatic نمايشي‌، مهيج‌.
Dramatic Monologue ميشود وبا متكلم‌ وحده‌ است‌.
Dramatic Monologue نوعي‌ داستان‌ نمايشي‌ كه‌ دران‌ يكنفر بتنهايي‌ ظ‌اهر
Dramatics روش‌ نمايش‌، هنر تاتر، فن‌نمايش‌.
Dramatics كارهاي‌ هنري‌ وخارج‌ از برنامه‌ دبيرستان‌ و دانشكده‌،
Dramatis Personae بازيگران‌ نمايشنامه‌، هنرپيشگان‌ نمايشنامه‌.
Dramatist نمايشنامه‌ نويس‌.
Dramatization بصورت‌ نمايش‌ در اوردن‌.
Dramatize بشكل‌ درام‌ يا نمايش‌ دراوردن‌.
Dramaturgic وابسته‌ به‌ فن‌ نمايش‌.
Dramaturgy فن‌ درام‌ نويسي‌، شبيه‌ سازي‌، فن‌ نمايش‌ داستانها.
Dramshop (moorrab =) سالن‌ مشروب‌ فروشي‌، بار مشروب‌ فروشي‌.
Drape باپارچه‌ پوشانيدن‌، باپارچه‌ مزين‌ كردن‌.
Draper پارچه‌ فروش‌، بزاز، پارچه‌ پشمي‌ باف‌، ماهوت‌ فروش‌.
Drapery پرده‌اي‌.
Drapery پارچه‌ فروشي‌، ماهوت‌ فروشي‌، پارچه‌ بافي‌، تزئينات‌
Drastic موثر، قوي‌، جدي‌، عنيف‌، كاري‌، شديد.
Draught (tfard =) (صورت‌ انگليسي‌ كلمه‌ tfard).
Draughts نوعي‌ بازي‌ چكرز (srekcehc).
Draw كشيدن‌، رسم‌ كردن‌، بيرون‌ كشيدن‌، دريافت‌ كردن‌، كشش‌،
Draw قرعه‌ كشي‌.
Draw كشيدن‌، رسم‌ كردن‌، قرعه‌ كشيدن‌، قرعه‌ كشي‌.
Draw Away ديگران‌ را پست‌ سرگذاشتن‌.
Draw Away جلوتر از ديگران‌ حركت‌ كردن‌ (در مسابقه‌ وغيره‌)،
Draw Off كاستن‌، كم‌ كردن‌، جدا كردن‌، مجزا كردن‌، دور كردن‌ از.
Draw On نزديك‌ شدن‌ (به‌)، باعث‌ شدن‌، متصل‌ شدن‌، عهده‌ كسي‌ برات‌
Draw On كشيدن‌.
Draw Out استخراج‌ كردن‌، بيرون‌ كشيدن‌ از.
Draw Up مرتب‌ كردن‌، كارها را تنظ‌يم‌ كردن‌، سيخ‌ ايستادن‌.
Drawback اشكال‌، مانع‌، زيان‌، بي‌ فايدگي‌.
Drawbar ميله‌اي‌ كه‌ واگونهاي‌ قط‌ار را به‌ لكوموتيو متصل‌ ميكند،
Drawbar ميله‌ اتصال‌ واگون‌.
Drawbore كنگره‌ هاي‌ موجود بين‌ كام‌ وزبانه‌ كه‌ باهم‌ جفت‌ شده‌
Drawbore ومحكم‌ مي‌ شود.
Drawbridge پل‌ متحرك‌، دريچه‌ متحرك‌.
Drawee برات‌ گير، محال‌ عليه‌.
Drawer كشو، برات‌ كش‌، ساقي‌، ط‌راح‌، نقاش‌، زير شلواري‌.
Drawing ترسيم‌، ط‌رح‌، هنر ط‌راحي‌، تابلو نقاشي‌.
Drawing رسم‌، نقشه‌ كشي‌، قرعه‌ كشي‌.
Drawing Card چيز جالب‌ توجه‌، موجب‌ جلب‌ توجه‌، جالب‌.
Drawing Pin پونز.
Drawing Room اط‌اق‌ پذيرايي‌، سالن‌ پذيرايي‌.
Drawknife چاقوي‌ دو دسته‌.
Drawl كشيدن‌، كشيده‌ حرف‌ زدن‌، اهسته‌ و كشيده‌ ادا كردن‌.
Drawn Butter كره‌ اب‌ كرده‌ واميخته‌ با ارد.
Drawnwork حاشيه‌ توري‌ پارچه‌، حاشيه‌ دوزي‌.
Drawplate مفتول‌ كشي‌، مفتول‌ كشي‌ كردن‌.
Drawstring نخ‌ كشي‌، ط‌ناب‌ كشي‌ (براي‌ پرده‌ وغيره‌).
Drawtube لوله‌ دوربين‌، ديدگاه‌ ميكرسكوپ‌ يا دوربين‌.
Dray گاري‌ كوتاه‌ بي‌ لبه‌، چهارچرخه‌ باركشي‌، با چهارچرخه‌
Dray باركشيدن‌.
Drayage چهارچرخه‌ ياگاري‌ مخصوص‌ بارگيري‌ وباراندازي‌، هزينه‌
Drayage بارگيري‌ وبار اندازي‌ (جنس‌ ازكشتي‌ وترن‌ وغيره‌).
Drayman گاري‌ كش‌، گاري‌ بر، چهارچرخه‌ كش‌.
Dread ترس‌، بيم‌، وحشت‌، ترسيدن‌ (از).
Dreadful وحشتناك‌، بد.
Dreadnought لباس‌ باراني‌، ادم‌ بي‌ باك‌، بي‌ پروا.
Dream خواب‌، خواب‌ ديدن‌، رويا ديدن‌.
Dream Up جعل‌ كردن‌، بط‌ور واهي‌ چيزي‌ را ساختن‌.
Dreamer ادم‌ خيال‌ باف‌.
Dreamland سرزمين‌ خواب‌ وخيال‌.
Dreamlike (ymaerd) خواب‌ مانند.
Dreamworld عالم‌ رويا.
Dreamy (ekilmaerd) خواب‌ مانند، خواب‌ الود، رويايي‌، خيالي‌.
Dreary دلتنگ‌ كننده‌، مايه‌ افسردگي‌.
Dredge لاروب‌، الت‌ تنقيه‌ قنات‌ ومانند ان‌، لاروبي‌ كردن‌.
Dreg رسوب‌، درده‌، ته‌ نشين‌، اشغال‌، پس‌ مانده‌، مدفوع‌.
Dregs درد (drod)، باقي‌ مانده‌، چيز پست‌ وبي‌ ارزش‌.
Drench خيساندن‌، نوشانيدن‌، اب‌ دادن‌.
Dress كردن‌ موي‌ سر، پانسمان‌كردن‌، پيراستن‌.
Dress لباس‌ پوشيدن‌، جامه‌ بتن‌ كردن‌، مزين‌كردن‌، لباس‌، درست‌
Dress Circle صندلي‌ هاي‌ رديف‌ جلو تماشاخانه‌.
Dress Down ملامت‌ سخت‌، سخت‌ ملامت‌ كردن‌.
Dress Rehearsal بر روي‌ صحنه‌ ميايند.
Dress Rehearsal اخرين‌ تمرين‌ نمايش‌ كه‌ بازيگران‌ بالباس‌ كامل‌ نمايش‌
Dress Shirt پيراهن‌ سفيد مردانه‌، پيراهن‌ عصر مردانه‌، پيراهن‌
Dress Shirt لباس‌ رسمي‌.
Dress Suit لباس‌ رسمي‌ شب‌.
Dresser ميز ياقفسه‌ اشپزخانه‌، (امر.) ميز ارايش‌، كمد، ميز
Dresser كشودار واينه‌ دار.
Dressing مرهم‌ گذاري‌ وزخم‌ بندي‌، مرهم‌، چاشني‌، (درجمع‌) مخلفات‌،
Dressing ارايش‌، لباس‌.
Dressing Gown لباس‌ خواب‌.
Dressing Room اط‌اق‌ رخت‌ كن‌ (درتئاتر وغيره‌)، اط‌اق‌ ويژه‌ ارايش‌.
Dressing Station درمانگاه‌ كمك‌ هاي‌ اوليه‌ وزخم‌ بندي‌.
Dressing Table ميز ارايش‌، ميز اينه‌ دار وكشودار.
Dressmaker خياط‌ زنانه‌.
Dressmaking خياط‌ي‌ (زنانه‌).
Drib مقدار كمي‌، يك‌ قط‌ره‌، اندك‌.
Dribble چكشيدن‌، پابپا كردن‌ (توپ‌فوتبال‌).
Dribble چكانيدن‌، خرده‌ خرده‌ پيش‌ بردن‌ (توپ‌ فوتبال‌ را)،
Driblet خرد، تكه‌، قط‌ره‌.
Dried Fruit ميوه‌خشك‌ كرده‌، خشكبار.
Dried Up (deneziw =) چروكيده‌، خشكيده‌، پلاسيده‌.
Drier تر، (tseird): خشك‌ ترين‌.
Drier (.n): (reyrd) كسي‌ ياچيزي‌ كه‌ ميخشكاند، (.jda): خشك‌
Driest خشك‌ تر، خشك‌ ترين‌.
Drift كردن‌، بي‌ مقصد رفتن‌، دستخوش‌ پيشامد بودن‌، يخرفت‌.
Drift توده‌ باد اورده‌، جسم‌ شناور، برف‌ باداورده‌، معني‌،
Drift مقصود، جريان‌ اهسته‌، جمع‌شدن‌، توده‌ شدن‌، بي‌ اراده‌كار
Drift راندگي‌.
Drift Error خط‌اي‌ راندگي‌.
Driftwood چوب‌ اب‌ اورده‌، تخته‌ پاره‌ روي‌ اب‌.
Drill كردن‌.
Drill تمرين‌، مشق‌ نظ‌امي‌، مته‌ زدن‌، مته‌، تعليم‌ دادن‌، تمرين‌
Drill Press مته‌ فشاري‌.
Drill Press مته‌اي‌ كه‌ با فشار دست‌ ياماشين‌ چيزي‌ را حفر ميكند،
Drilling تمرين‌، تمرين‌ نظ‌امي‌، حفر، مته‌ زني‌.
Drillmaster فرمانده‌ تمرين‌ نظ‌امي‌، سردسته‌.
Drily (ylyrd =) بط‌ور خشگ‌، با خشگي‌.
Drink اشاميدن‌، نوشانيدن‌، اشاميدني‌، نوشابه‌، مشروب‌.
Drinkable قابل‌ اشاميدن‌.
Drinking Cup ابخوري‌، كاسه‌.
Drinking Fountain محل‌ عمومي‌ در خيابان‌ براي‌ اب‌ نوشيدن‌.
Drip چكيدن‌، چكه‌ كردن‌، چكانيدن‌، چكه‌.
Drip Dry خشك‌ كردن‌ پارچه‌ بدون‌ چلاندن‌ ان‌.
Drip Pan قط‌ره‌ چكان‌.
Drippy باراني‌، هواي‌ گرفته‌، كسل‌ كننده‌.
Driss Uniform لباس‌ رسمي‌.
Drive سواري‌ كردن‌، كوبيدن‌(ميخ‌ وغيره‌).
Drive راندن‌، بردن‌، عقب‌ نشاندن‌، بيرون‌ كردن‌ (باtuo)،
Drive تحريك‌ كردن‌، راندن‌.
Drive Belt تسمه‌ محرك‌.
Drive Capstan چرخ‌ تسمه‌ محرك‌.
Drive Current جريان‌ تحريك‌.
Drive Pulse تپش‌ تحريك‌.
Drive Shaft ميله‌ محرك‌، محور محرك‌.
Drive Shaft (مك‌.) ميل‌ لنگ‌.
Drive Winding سيم‌ پيچ‌ تحريك‌.
Drivel گليز، اب‌ دهان‌ جاري‌ ساختن‌، از دهن‌ يا بيني‌ جاري‌ شدن‌،
Drivel دري‌ وري‌ سخن‌ گفتن‌.
Driver راننده‌، شوفر، سورچي‌، گاري‌ چي‌.
Driver محرك‌، راننده‌.
Driver Unit واحد محرك‌.
Drizzle نم‌نم‌ باران‌، ريز باريدن‌.
Droll خنده‌اور، مضحك‌، مسخره‌ اميز، لودگي‌ كردن‌.
Drollery لودگي‌، مسخرگي‌، شوخي‌.
Dromedary شتر جماز، ادم‌ احمق‌.
Dromond كشتي‌ جنگي‌ يا بازرگاني‌ قرون‌ وسط‌ي‌.
Drone يكنواخت‌ سخن‌ گفتن‌.
Drone زنبور عسل‌ نر، وزوز، سخن‌ يكنواخت‌، وزوز كردن‌،
Drool گليز، اب‌ از دهان‌ تراوش‌ شدن‌، اظ‌هارخوشحالي‌ كردن‌،
Drool ياوه‌ سرايي‌ كردن‌، ادم‌ احمق‌.
Droop افكندن‌، سستي‌، افسرده‌ و مايوس‌ شدن‌، پژمرده‌ شدن‌.
Droopy پژمرده‌.
Drop افتادن‌، چكيدن‌، رهاكردن‌، انداختن‌، قط‌ع‌ مراوده‌.
Drop ژيگ‌، قط‌ره‌، چكه‌، نقل‌، اب‌ نبات‌، از قلم‌ انداختن‌،
Drop افت‌، سقوط‌.
Drop In درج‌ تصادفي‌.
Drop Out حذف‌ تصادفي‌، از قلم‌ افتادگي‌.
Drop Back افتادن‌، جاافتادن‌ (خط‌ يا رديف‌ نوشته‌).
Drop Behind عقب‌ افتادن‌ از، عقب‌ ماندن‌.
Drop By بكسي‌ سر زدن‌، ديدن‌، مختصر كردن‌.
Drop Hammer پتك‌ خودكار اهنگري‌.
Drop In سرزدن‌، اتفاقا ديدن‌ كردن‌، انداختن‌ در.
Drop Leaf روميزي‌ اويخته‌ از اط‌راف‌ ميز.
Drop Letter نامه‌ پست‌ شهري‌.
Drop Off بخواب‌ رفتن‌، (مج.) مردن‌.
Drop Press پتك‌ خودكار اهنگري‌.
Droplet قط‌ره‌ كوچك‌.
Dropout كسي‌ كه‌ ترك‌ تحصيل‌ ميكند.
Droppage ميوه‌ نرسيده‌اي‌ كه‌ از درخت‌ بفتد.
Dropped Egg تخم‌ مرغ‌ اب‌ پز.
Dropper چكاننده‌، قط‌ره‌چكان‌، اويخته‌.
Dropsical استسقايي‌، خيزدار، متورم‌، پف‌ الود.
Dropsy خيز، ورم‌، استسقاء.
Drosera (گ‌.ش‌.) دروزرا گياه‌ حشره‌ خوار باتلاقي‌.
Droshky (روسي‌) درشكه‌.
Dross كف‌ روي‌ سط‌ح‌ فلزات‌ مذاب‌، مواد خارجي‌، تفاله‌.
Drought (htuord) خشكي‌، خشك‌ سالي‌، تنگي‌، (ك‌.) تشنگي‌.
Droughty خشك‌، بي‌ اب‌.
Drouth (thguord) خشكي‌، خشك‌ سالي‌، تنگي‌، (ك‌.) تشنگي‌.
Drove رمه‌، گله‌، دسته‌، محل‌ عبور احشام‌، ازدحام‌.
Drover چوبدار، گله‌ فروش‌، دلال‌ گاو و گوسفند.
Drown غرق‌ كردن‌، غرق‌ شدن‌، خيس‌ كردن‌.
Drowse خواب‌ الود كردن‌، كند شدن‌، چرت‌ زدن‌.
Drowsily از روي‌ خواب‌ الودي‌.
Drowsy خواب‌ الود، چرت‌ زن‌، كسل‌ كننده‌.
Drub زدن‌، كتك‌ زدن‌، چوب‌ زدن‌، شكست‌ دادن‌.
Drug دارو، دوا زدن‌، دارو خوراندن‌، تخدير كردن‌.
Drugget گليم‌ پشمي‌، پارچه‌ پشمي‌ زمخت‌.
Druggist دوا فروش‌، داروگر.
Drugstore داروخانه‌، دوا فروشي‌.
Druid كاهن‌، فالگير، كشيش‌.
Drum چليك‌، ط‌بل‌، دهل‌، ظ‌رف‌ استوانه‌ شكل‌، ط‌بل‌ زدن‌.
Drum ط‌بله‌، ط‌بل‌.
Drum Major فرمانده‌ ط‌بالان‌، ط‌بل‌ بزرگ‌.
Drum Majorette زني‌ كه‌ رهبر ط‌بالان‌ است‌، پيرو موزيك‌.
Drum Printer چاپگر ط‌بله‌اي‌.
Drumbeat ضربه‌ ط‌بل‌، صداي‌ كوس‌ يا ط‌بل‌.
Drumbeater ط‌بال‌.
Drumhead پوست‌ ط‌بل‌، روي‌ ط‌بل‌، پرده‌ صماخ‌.
Drumhead Court Martial محاكمه‌ صحرايي‌.
Drumstick چوب‌ ط‌بل‌، ران‌ مرغ‌.
Drunk مست‌، مخمور، خيس‌، مستي‌، دوران‌ مستي‌.
Drunkard ادم‌ مست‌، ميخواره‌، خمار.
Drunken مست‌.
Drunkenness مستي‌.
Drupaceous (گ‌.ش‌.) داراي‌ ميوه‌ الويي‌، شبيه‌الو.
Drupe شفت‌، ميوه‌ الويي‌ (از قبيل‌ گوجه‌ وگيلاس‌ وغيره‌).
Drupelet الوچه‌، ميوه‌ الو مانند.
Druse (ezurd) يكي‌ از فرقه‌ هاي‌ سياسي‌ ومذهبي‌ اسلام‌، بلوردان‌
Druze (esurd) يكي‌ از فرقه‌هاي‌ سياسي‌ و مذهبي‌ اسلام‌، بلوردان‌
Dry كردن‌، خشك‌ انداختن‌، تشنه‌ شدن‌.
Dry (.jda): خشك‌، بي‌ اب‌، اخلاقا خشك‌، (.iv&.tv.n): خشك‌
Dry Cell باط‌ري‌ خشك‌، پيل‌ خشك‌.
Dry Cell Battery باط‌ري‌ خشك‌.
Dry Clean خشك‌ شويي‌ كردن‌، لباس‌ را با بخار تميز كردن‌.
Dry Cleaning خشك‌ شويي‌.
Dry Dock كشتي‌ را در حوضچه‌ تعمير گذاردن‌، محل‌ تعمير كشتي‌.
Dry Farm مزرعه‌ ديم‌، ديم‌ كاري‌.
Dry Gangrene (ط‌ب‌) قانقراياي‌ خشك‌.
Dry Goods خشكبار، اجناس‌ خشك‌.
Dry Ice يخ‌ خشك‌، يخي‌ كه‌ از جامد كردن‌ اكسيد دو كربن‌ بدست‌
Dry Ice ميايد.
Dry Measure مقياسات‌ واوزان‌ اجسام‌ خشك‌ وجامد، پيمانه‌ خشكبار.
Dry Nurse دايه‌، پرستاري‌ كه‌ به‌ بچه‌ شير ندهد، لله‌.
Dry Pleurisy (ط‌ب‌) ذات‌ الجنب‌ خشك‌.
Dry Point گراور سازي‌ با سياه‌ قلم‌.
Dry Rot پوسيدگي‌ چوب‌، فساد اجتماعي‌ واخلاقي‌.
Dry Run اسلحه‌).
Dry Run (نظ‌.) عمليات‌ جنگي‌ (بدون‌ مهمات‌)، تمرين‌ جنگي‌ (بدون‌
Dry Run رانش‌ ازمايشي‌، رانش‌ تمريني‌.
Dry Shod (باog ياklaw) با كفش‌ خشك‌، باپاي‌ خشك‌.
Dry Wash خشك‌ شويي‌، خشك‌ شويي‌ كردن‌.
Dryad حوري‌ جنگلي‌، (مج.) عروس‌ جنگل‌.
Dryer (reird =) ماشين‌ خشك‌ كني‌.
Drylot محوط‌ه‌ محصور ومحدودي‌ براي‌ زراعت‌ وغيره‌.
Dryly بط‌ورخشك‌.
Drysalter فروشنده‌ مواد شيميايي‌ وگوشت‌ وترشي‌، كالباس‌ فروش‌.
Dt's (snemert muiriled =) (ط‌ب‌) جنون‌ خمري‌، هذيان‌ الكلي‌.
Duad تركيب‌ دوتايي‌، زوجي‌، توام‌.
Dual دوتايي‌، دولا، دوجنبه‌ اي‌.
Dual همزاد، دو واحدي‌.
Dual Operation عمل‌ همزاد.
Dualism دوتايي‌، دويي‌، دوتاپرستي‌، دوخدا گرايي‌.
Duality همزادي‌، ثنويت‌.
Dualize دوگانه‌ كردن‌، دوتاداشتن‌ از، اثنويت‌ قائل‌ شدن‌.
Dub باتماس‌ شمشير بشانه‌ شخصي‌ لقب‌ شواليه‌ باو اعط‌ا كردن‌،
Dub دوبله‌ كردن‌.
Dub تفويض‌ مقام‌ كردن‌، چرب‌ كردن‌، (در سينما) فيلم‌ را
Dubber دوبله‌ كننده‌.
Dubbin (gnibbud =) روغن‌ چرم‌، عمل‌ پيراستن‌.
Dubiety شك‌، ترديد، فريب‌.
Dubiosity در شك‌ بودن‌، ترديد.
Dubious (elbatibud=) مورد شك‌، مشكوك‌.
Dubitable (suoibud=) مورد شك‌، مشكوك‌.
Ducal وابسته‌ به‌ دوك‌، قلمرو حكومت‌ دوك‌، مقام‌ دوك‌.
Ducat مسكوك‌ ط‌لاي‌ قديمي‌.
Duchess دوشس‌، بانوي‌ دوك‌.
Duchy قلمرو دوك‌.
Duck اردك‌، مرغابي‌، اردك‌ ماده‌، غوط‌ه‌، غوض‌، زير اب‌ رفتن‌،
Duck غوض‌ كردن‌.
Duck And Drake در اب‌ بچند نقط‌ه‌ از سط‌ح‌ اب‌بخورد.
Duck And Drake اردك‌ نر، پرتاب‌ سنگ‌ روي‌ اب‌ بط‌وريكه‌ قبل‌ از فرورفتن‌
Duck Soup سهل‌، اسان‌، كار اسان‌ وسهل‌.
Duckfooted داراي‌ پاهاي‌ شهن‌، پا اردكي‌.
Duckling جوجه‌ اردك‌، بچه‌ اردك‌.
Ducks And Drakes در اب‌ بچند نقط‌ه‌ از سط‌ح‌ اب‌بخورد.
Ducks And Drakes اردك‌ نر، پرتاب‌ سنگ‌ روي‌ اب‌ بط‌وريكه‌ قبل‌ از فرورفتن‌
Duckweed (گ‌.ش‌.) سيز اب‌، خزه‌، عدس‌ ابي‌.
Duct مجرا، لوله‌ اب‌، خط‌ سير، مجراي‌ لنف‌.
Ductile هادي‌، مجرايي‌.
Ductless Gland (تش‌.) غده‌ دروني‌، غدد مترشح‌ داخلي‌.
Ductule لوله‌ كوچك‌، مجراي‌ كوچك‌.
Dud هرچيز خراب‌.
Dud نوعي‌ پارچه‌ پشمي‌، منفجر نشده‌، ادم‌ مهمل‌، ترقه‌ خراب‌،
Duddie (yddud=) ژنده‌ پوش‌، كهنه‌ پوش‌.
Duddy (eiddud=) ژنده‌ پوش‌، كهنه‌ پوش‌.
Dude ادم‌ شيك‌ پوش‌، شخص‌.
Dude Ranch گله‌ داري‌ واسب‌ سواري‌ وحشم‌ داري‌ (غرب‌ امر.).
Dudeen (ايرلند) پيپ‌ يا چپق‌ گلي‌ كوتاه‌.
Dudgeon غيظ‌، رنجش‌، اوقات‌ تلخي‌، دسته‌ خنجر.
Due حقوق‌، عوارض‌، پرداختني‌.
Due مقتضي‌، حق‌، ناشي‌ از، بدهي‌، موعد پرداخت‌، سر رسد،
Due بدهي‌، قابل‌ پرداخت‌، مقتضي‌، مقرر.
Due Date سر رسيد، موعد مقرر.
Due To بعلت‌، بسبب‌.
Duel جنگ‌ تن‌ بتن‌، دوئل‌، دوئل‌ كردن‌.
Dueler (relleud=) دوئل‌ كننده‌.
Duelist دوئل‌ كننده‌.
Dueller (releud=) دوئل‌ كننده‌.
Duellist دوئل‌ كننده‌.
Duello اهل‌ دوئل‌.
Duenna وزنان‌ جوان‌ است‌، گيس‌ سفيد.
Duenna (در خانواده‌ اسپانيولي‌) زن‌ سالمندي‌ كه‌ مراقب‌ دختران‌
Duet دونفري‌ نواختن‌.
Duet (مو.) قط‌عه‌ موسيقي‌ يا اواز دونفري‌، دونفري‌ خواندن‌،
Duff خمير، سبزي‌ هاي‌ فاسد جنگل‌، خاكه‌ زغال‌ سنگ‌، سرقت‌
Duff گوسفند، تغيير علامت‌.
Duffel لوازم‌ واثاثه‌ قابل‌ حمل‌، نوعي‌ پارچه‌ پشمي‌ وضخيم‌ وخشن‌.
Duffer فروش‌.
Duffer (erffud=) (ز.ع‌.) ادم‌ احمق‌ وكودن‌، جنس‌ بنجل‌، دست‌
Duffle لوازم‌ واثاثه‌ قابل‌ حمل‌، نوعي‌ پارچه‌ پشمي‌ وضخيم‌ وخشن‌.
Duffle Bag كيسه‌ لوازم‌ شخصي‌.
Duffre (ز.ع‌.) ادم‌ احمق‌ وكودن‌، جنس‌ بنجل‌، دست‌ فروش‌.
Dug نوك‌ پستان‌.
Dugout حفر شده‌، كنده‌ شده‌، پناهگاه‌ موقتي‌.
Duiker (ج‌.ش‌.) غزال‌ كوچك‌ افريقايي‌.
Duke دوك‌، لقب‌ موروثي‌ اعيان‌ انگليس‌.
Dukedom قلمرو دوك‌.
Dulcet شيرين‌، مليح‌، نوعي‌ الت‌ موسيقي‌.
Dulcify شيرين‌ كردن‌، ملايم‌ كردن‌، اصلاح‌ كردن‌.
Dulcimer (مو.) سنتور.
Dull كند، راكد، كودن‌، گرفته‌، متاثر، كند كردن‌.
Dullard ادم‌ كودن‌، نادان‌.
Dullness كندي‌.
Dulness كندي‌.
Dult احمق‌، مسخره‌.
Dulte احمق‌، مسخره‌.
Duly حسب‌ المقرر، حسب‌ الوظ‌يفه‌، بقدر لازم‌، بموقع‌ خود.
Duma شوراي‌ روسيه‌ تزاري‌.
Duma (در روسيه‌) مجلس‌ شوراي‌ منتخب‌ شهر، انجمن‌ شهر، مجلس‌
Dumb زبان‌ بسته‌، لال‌، گنگ‌، بي‌ صدا، كند ذهن‌، بي‌ معني‌، لال‌
Dumb كردن‌، خاموش‌ كردن‌.
Dumb Show (emimotnap)، نمايش‌ با اشاره‌ وحركات‌.
Dumb Show (سابقا) نمايش‌ صامت‌ وبدون‌ حرف‌، پانتوميم‌
Dumbbell دمبل‌، اسباب‌ ورزشي‌.
Dumbfound لال‌ كردن‌، متحير كردن‌، بلاجواب‌ گذاشتن‌.
Dumbstruck متحير، مات‌، مات‌ ومبهوت‌.
Dumfound لال‌ كردن‌، متحير كردن‌، بلاجواب‌ گذاشتن‌.
Dummer ط‌بل‌ زن‌، ط‌بال‌.
Dummy شخص‌ لال‌ وگيج‌ وگنگ‌، ادم‌ ساختگي‌، مانكن‌، مصنوعي‌،
Dummy بط‌ورمصنوعي‌ ساختن‌، ادمك‌.
Dummy ساختگي‌، تصنعي‌، زائد.
Dummy Argument نشانوند ساختگي‌.
Dump ليايي‌.
Dump زباله‌، اشغال‌، موادي‌ كه‌ موقتا براي‌ استعمال‌ انبار
Dump خيلي‌ارزان‌ فروختن‌، فرورفتن‌ درخيالات‌ واهي‌، حالت‌ مالخو
Dump ميشود، تفكر، خيال‌، جنس‌ را(براي‌ رقابت‌) بقيمت‌
Dump رو گرفت‌، روبرداري‌ كردن‌.
Dump Check مقابله‌ حين‌ روبرداري‌.
Dump Tape نوار روبرداري‌.
Dump Truck كاميون‌ كمپرسي‌.
Dumping روبرداري‌.
Dumpish اشغال‌ وار.
Dumpling نوعي‌ پودينگ‌ كه‌ محتوي‌ ميوه‌ پخته‌ است‌.
Dumps افسردگي‌، پكري‌.
Dumpy كوتاه‌، خپله‌، گردن‌ كلفت‌.
Dun ازار دادن‌.
Dun رنگ‌ قهوه‌اي‌ كمرنگ‌، سمند، خاكي‌، اسب‌ كهر، سماجت‌ كردن‌،
Dunce استدلال‌ كننده‌ موشكاف‌، كودن‌، بيشعور.
Dunderhead كودن‌، بيشعور، كله‌ خر.
Dune جابجا ميكند، توده‌ شن‌ ساحلي‌، تل‌ شني‌.
Dune ريگ‌ روان‌، خاكريز ياتپه‌ شني‌ ساحل‌ كه‌بادانها را
Dung سرگين‌.
Dung كود، مدفوع‌ حيوانات‌ (مثل‌ گاو واسب‌)، پشكل‌، كود دادن‌،
Dungaree اين‌ پارچه‌ درست‌ شود.
Dungaree نوعي‌ پارچه‌ پنبه‌اي‌ نامرغوب‌ زبر وخشن‌، لباسي‌ كه‌ از
Dungeon محبس‌، زندان‌، سياه‌ چال‌، به‌ سياه‌ چال‌ انداختن‌.
Dunghill توده‌ مزبله‌، توده‌ فضولات‌.
Dunk در مايع‌ فرو كردن‌ (هنگام‌ خوردن‌)، غوط‌ه‌ دادن‌.
Dunnage كاه‌ وپوشال‌ ومواد سبكي‌ كه‌ لاي‌ ظ‌روف‌ ومال‌ التجاره‌ مي‌
Dunnage گذارند تا از اسيب‌ مصون‌ بماند.
Duo (مو.) اواز يا موسيقي‌ دو نفري‌.
Duodecillion عدد يك‌ با 27 صفر.
Duodecimal مربوط‌ به‌ شماره‌ 21 يا 21 قسمتي‌، دوازده‌تايي‌، اثني‌
Duodecimal عشري‌.
Duodecimal دوازده‌ دوازدهي‌.
Duodenal اثني‌ عشري‌.
Duodenum (تش‌.) روده‌ اثني‌ عشر، دوازدهه‌.
Duologue گفتگوي‌ دو بدو، صحبت‌ دونفري‌، محاوره‌.
Duopoly انحصار فروش‌ كالا بين‌ دو نفر، انحصار دو نفري‌.
Duopsony انحصار خريد كالا بط‌ور دو نفري‌.
Dupe ادم‌ گول‌ خور، ساده‌ لوح‌، گول‌ زدن‌،
Dupery گول‌ زني‌، حماقت‌.
Duple دولايي‌، دوبل‌، دو جزئي‌.
Duplex دولايي‌، دوتايي‌، دوسمتي‌، خانه‌ دوخانواري‌.
Duplex مضاعف‌، دورشته‌اي‌، دولا.
Duplex Channel مجراي‌ دو رشته‌اي‌.
Duplex Computer كامپيوتر مضاعف‌.
Duplex Console پيشانه‌ مضاعف‌.
Duplex Transmission مخابره‌ دورشته‌اي‌.
Duplexing مضاعف‌ سازي‌، دو رشته‌اي‌ كردن‌.
Duplicate دونسخه‌اي‌، المثني‌ نوشتن‌ يا برداشتن‌، دو نسخه‌ كردن‌.
Duplicate المثني‌، دو نسخه‌اي‌، تكراري‌، تكثيركردن‌.
Duplication دونسخه‌ نويسي‌، تكرار.
Duplication نسخه‌ برداري‌، تكرار، تكثير.
Duplication Check مقابله‌ از راه‌ تكرار.
Duplicator ماشين‌ نسخه‌ برداري‌، ماشين‌ تهيه‌ رونوشت‌.
Duplicity دورويي‌، دورنگي‌، تزوير، ريا، دولايي‌.
Durability دوام‌، بقا، پايايي‌، ديرپايي‌، ماندگاري‌، مقاومت‌.
Durable باودام‌، پايا، ديرپاي‌.
Durable Goods كالاي‌ بادوام‌ يا فاسد نشدني‌، كالاهاي‌ ديرپاي‌.
Durante دوام‌، بقاء، حبس‌، توقيف‌.
Duration مدت‌، ط‌ي‌، سختي‌، بقاء.
Duration مدت‌، استمرار.
Durdge زحمت‌ كش‌، جان‌ كن‌، جان‌ كندن‌، رنجبر.
Durdgery كار سخت‌ وخسته‌ كننده‌، جان‌ كني‌.
Duress سختي‌، سفتي‌، محكمي‌، شدت‌، رفتار خشن‌ وتند، اكراه‌،
Duress اجبار.
Durian (گ‌.ش‌.) درخت‌ قهوه‌ سوداني‌.
During درمدت‌، هنگام‌، درجريان‌، در ط‌ي‌.
Durmast (گ‌.ش‌.) بلوط‌ جنگلي‌.
Duroc (ج‌.ش‌.) خوك‌ بزرگ‌ وقرمز امريكايي‌.
Durometer معين‌ ميكنند.
Durometer سختي‌ سنج‌، اسبابي‌ كه‌ بوسيله‌ ان‌ سختي‌ وسفتي‌ اجسام‌ را
Durra (گ‌.ش‌.) ذرت‌ خوشه‌اي‌.
Dusk تاريك‌ وروشن‌، هواي‌ گرگ‌ وميش‌، هنگام‌ غروب‌، تاريك‌
Dusk نمودن‌.
Dusky تاريك‌، مبهم‌.
Dust خاك‌، گرد وخاك‌، غبار، خاكه‌، ذره‌، گردگيري‌ كردن‌،
Dust گردگرفتن‌از(باffo)، ريختن‌، پاشيدن‌ (مثل‌ گرد)، تراب‌.
Dust Cover سرپوش‌ غبارگير.
Dust Jacket كتاب‌.
Dust Jacket كاغذي‌ كه‌ با ان‌ كتاب‌ را جلد ميكنند، جلد كاغذي‌ روي‌
Dustbin سط‌ل‌ خاكروبه‌، اشغال‌ داني‌، زباله‌ داني‌.
Duster گردگير، وسيله‌ گردگيري‌، (امر.) روپوش‌.
Dustman سپور، مامور تنظ‌يف‌، خاكروبه‌ بر، رفتگر.
Dustpan خاك‌ انداز.
Dustup نزاع‌، دعوا، گردگيري‌.
Dusty گردوخاكي‌.
Dutch (.n &.jda): هلندي‌، زبان‌ هلندي‌، (.iv &.tv &.vda):
Dutch هركس‌ بخرج‌ خود، دانگي‌.
Dutch Treat مهماني‌ دانگي‌ (كه‌ هركسي‌ خرج‌ خودش‌ را ميدهد).
Dutch Uncle كسي‌ كه‌ به‌ سختي‌ ديگري‌ را ملامت‌ كند.
Duteous گماشت‌ شناس‌، وظ‌يفه‌ شناس‌، مط‌يع‌، فروتن‌، حليم‌.
Dutiable گمرك‌ بردار.
Dutiful گماشت‌ شناس‌، وظ‌يفه‌ شناس‌.
Duty (درجمع‌) عوارض‌ گمركي‌، عوارض‌.
Duty گماشت‌، وظ‌يفه‌، تكليف‌، فرض‌، كار، خدمت‌، ماموريت‌،
Duty كار، خدمت‌، ماموريت‌.
Duty Cycle چرخه‌ كار.
Duty Free بخشوده‌ از حقوق‌ گمركي‌.
Duumvir شريك‌ مقام‌، شريك‌ رتبه‌، حكومت‌ دو نفري‌.
Duumvirate اشتراك‌ دو نفرهم‌ رتبه‌ دركاري‌، حكومت‌ دو نفري‌.
Duvetyn پارچه‌ مخملي‌ نرم‌ ولط‌يف‌.
Dwarf كوتوله‌، قدكوتاه‌، كوتوله‌ شدن‌، كوتاه‌ جلوه‌ دادن‌.
Dwell ساكن‌ بودن‌، اقامت‌ گزيدن‌.
Dwelling مسكن‌.
Dwindle تحليل‌ رفتن‌.
Dwindle رفته‌ رفته‌ كوچك‌ شدن‌، تدريجا كاهش‌ يافتن‌، كم‌ شدن‌،
Dyad واحد تشكيل‌ شده‌ است‌، اثنوي‌.
Dyad شماره‌ دو، جفت‌، اتم‌ يا مولكول‌ يا عنصري‌ كه‌ از دو
Dyadic دوتايي‌.
Dyadic Operation عمل‌ دوتايي‌.
Dyadic Operator عملگر دوتايي‌.
Dyarchy حكومت‌ دوپادشاه‌، حكومت‌ دو مجلسي‌، سيستم‌ دو مجلسي‌.
Dye رنگ‌، رنگ‌ زني‌، رنگ‌ كردن‌.
Dye Works كارخانه‌ رنگ‌ سازي‌.
Dyer رنگرز.
Dyer's Broom (گ‌.ش‌.) ط‌اووس‌ پاكوتاه‌، ط‌اووسي‌ رنگ‌.
Dyer's Weed (گ.ش‌.) اسپرك‌ زرد رنگ‌.
Dyestuff مواد رنگي‌ و رنگرزي‌.
Dyeweed (گ‌.ش‌.) ميناي‌ مصري‌.
Dying مردني‌، درحال‌ نزع‌، مردن‌، مرگ‌.
Dyke سازند (در هلند)، اب‌ بند، بند اب‌.
Dyke (ekid=) سد، ديواري‌ كه‌ براي‌ جلوگيري‌ از اب‌ دريا مي‌
Dynamic وابسته‌ به‌ نيروي‌ محركه‌، جنباننده‌، حركتي‌، شخص‌
Dynamic پرانرژي‌، پويا.
Dynamic پويا.
Dynamic Allocation تخصيص‌ پويا.
Dynamic Check مقابله‌ پويا.
Dynamic Dump رو گرفت‌ پويا.
Dynamic Error خط‌اي‌ پويا.
Dynamic Memory حافظ‌ه