a
b
c
d
e
f
g
h
i
j
k
l
m
n
o
p
q
r
s
t
u
v
w
x
y
z


English_WordFarsi_Word
crowedکلمات مرتبط(crowed):
crown 1سر( قرقره)علوم دريايى : سر
crown 2علوم دريايى : تاج لنگر
crown etherشيمى : اتر تاجى
crown gearعلوم مهندسى : چرخ دنده محدب
crown green bowlsورزش : بولينگ بين دو بازيگر در چمن وسيع
crown imperialگل سرنگون
crown knotعلوم دريايى : گره تاج
crown landقانون ـ فقه : خالصه
crown lawقانون جزائى
crown of archمهره طاقمعمارى : کليد طاق
crown of the caves wayقسمت ميان سنگ فرش)
crown sectionمعمارى : برش در کليد قوس
crown stopperسر بطرى پهن( چون سر بطرى ابجوى)
crown topکلاهکمعمارى : تاج
crown-colonyمستعمره اى که حکومت وادراه ان باوزارت داخله است
crown-debtوام بدولت ،طلب دولتى ،بستانکارى دولتى
crown-glassشيشه گردياچرخى
crown-paperکاغذى که1/83 ¹ سانتيمتردر5¹8/¹ سانتيمترباشد
crown-sawاره استوانه اى
crown-treeشمع( درکان زغال)
crown-wheelچرخى که دندانه هاى ان نسبت به سطح ان عمودباشد
crownedمحدب ،تاجدار،نوک دار،کاکلىعلوم مهندسى : برجسته
crowner's questبازجويى درمرگهاى ناگهانى
crownerکلمات مرتبط(crowner):
crowningعلوم مهندسى : محدب
crownsکلمات مرتبط(crowns):
crows footچين درگوشه چشم ،بته سه سويى درقلابدوزى ،قلاب
c & fسى اند افقانون ـ فقه : قيمت کالا و هزينه حمل ان بدون بيمه دريايى و توليد کننده پس از تسليم کالا به شرکت کشتيرانى و پرداخت هزينه حمل از خود سلب مسئوليت مى کند و حق بيمه تا مقصد به عهده خريدار است
c (pure color response)پاسخ خالص رنگ( در رورشاخ)روانشناسى : پاسخ خالص رنگ
c batteyالکترونيک : باترى سى
c biasالکترونيک : ولت شبکه
c&fcost and freightبازرگانى : قيمت و هزينه حمل
c++کامپيوتر : زبانC++
c-123 (provider)هواپيماى سى123 - علوم نظامى : پروايدر
c-124 (globemaster)هواپيماى سى124 - علوم نظامى : گلوبماستر
c-130 (hercules)هواپيماى سى - ¹13علوم نظامى : هرکولس
c-133 (cargomaster)هواپيماى سى133 - علوم نظامى : کارگوماستر
c-140 (jetstar)هواپيماى سى - ¹14علوم نظامى : جت استار
c-141 (starlifer)هواپيماى سى141 - علوم نظامى : استارلايفر
c-5a (galaxy)هواپيماى سى 5 ا( گالاکسى)علوم نظامى : هواپيماى سى 5 ا
c-batteryعلوم مهندسى : باطرى شبکه
c-clampعلوم مهندسى : گيره" سى " شکلعلوم هوايى : گيره فلزى به شکل سى براى وارد کردن فشار و نگاه داشتن قطعات کنار يکديگر
c-displayالکترونيک : ارائه سى
c-frame pressعلوم مهندسى : پرس با قالب" سى " شکل
c-i-dقانون ـ فقه : scotland yard
c-o-d indicatorالکترونيک : عقربه سى او دى
c-rationعلوم دريايى : جيره رزمى
c-scanالکترونيک : ارائه سى
c. degraceضربه اخر،ضربه مرگ
c. prefrential sharesسهامى که سود پس افتاده انهايکى باسود جارى انها پرداخته شود
c.and.f (cost and freight)سى اند اف( قيمت کالا باضافه هزينه حمل)بازرگانى : سى اند اف
c.f.tcrystal field theoryشيمى : نظريه ميدان بلور
c.g.s. systemالکترونيک : دستگاه سگث
c.i.cast ironشيمى : چدن
c.i.f (cost , insurance , freight)سيف( قيمت کالا باضافه هزينه بيمه و حمل)بازرگانى : سيف
c.i.f.سيفبازرگانى : يکى از قراردادهاى اينکوترمز که در ان فروشنده کالا را به هزينه خود و با پرداخت حق بيمه لازم در بندر مقصد به خريدار تحويل مى دهد
c.o.dchemical oxygen demandزيست شناسى : نياز شيميايى به اکسيژن
c.o.eقانون ـ فقه : Council Of Europe
c.q.r. anchorعلوم دريايى : لنگر خميده
c.r.catalytic reformingشيمى : تبديل کاتاليزورى
c.w.الکترونيک : موج پايدار
ca (chronological age)روانشناسى : سن زمانى
caConnecting Arrangmentکامپيوتر : ارايش و ترتيب به صورت پيوندى و متصل
cabanعلوم هوايى : طرز قرار گرفتن پايه ها بصورت هرمى براى نگه داشتن بال بالاى بدنه
cabbage-palmفوفل امريکايى ،نخل هندى
cabbaging pressعلوم مهندسى : پرس هيدروليک
cabbagingکلمات مرتبط(cabbaging):
cabilerقطر دهنه ،استعداد
cabin altitudeعلوم هوايى : فشار کابين برحسب فشار معادل ارتفاع بالاى سطح زمين
cabin blowerعلوم هوايى : در بعضى هواپيماها کوپروسورى براى حفظ فشار کابين بالاتر از فشار محيط
cabin pressure altimeterعلوم نظامى : ارتفاع سنج نشان دهنده فشار کابين خلبان فشار سنج کابين
cabin pressureفشار مطلق داخل هواپيماعلوم هوايى : اختلاف فشار بين کابين و اتمسفر پيرامون
cabin pressurization safety valveعلوم هوايى : شيرى مرکب از شير خلاص فشار و خلاء و شير تخليه براى جلوگيرى از افزايش بيش از حد فشار داخل کابين
cabin scooterعلوم مهندسى : قفسه متحرک
cabin superchargerعلوم هوايى : کوپروسورى براى حفظ فشار کابين بالاتر از فشار محيط
cabinet clampعلوم مهندسى : گيره قفسه
cabinet councilقانون ـ فقه : جلسه هيات وزيران
cabinet governmentقانون ـ فقه : حکومت حزب حائز اکثريت
cabinet prejectionعمران : نمايش اجسام برروى يک صفحه بوسيله تصاوير
cabinet reshuffleقانون ـ فقه : ترميم کابينه
cabinet soildarityقانون ـ فقه : وحدت کابينه
cabinet-makerمبل ساز،قفسه ساز،فرنگى ساز
cabintهيات وزراقانون ـ فقه : کابينه
cable 1زنجير( لنگر)علوم دريايى : زنجير
cable 2يکدهم ميلعلوم دريايى : ¹¹ 2يارد
cable accessoryقطعات کابلعلوم نظامى : وسايل کابل
cable assemblyمجموعه کابل و پيچ ،مجموعه کابلعلوم نظامى : کابل
cable blockمجموعه کابلعلوم نظامى : قسمت کابل
cable boxالکترونيک : اتاقک کابل
cable clampالکترونيک : بست کابل
cable cleatالکترونيک : بست کابل
cable clipالکترونيک : پل کابل
cable connectorکامپيوتر : دو شاخه کابل
cable control systemعلوم هوايى : سيستم کنترل کابلى
cable coreالکترونيک : سيم کابل
cable distribution headعلوم مهندسى : مقسم سر کابل
cable drumعلوم هوايى : قرقره استوانه شکلى که کابل کنترل به دور ان پيچيده شده و مقدار کابلى که با هر چرخش دسته حرکت ميکند را افزايش ميدهد
cable ductعمران : لوله محافظ کابل برق
cable gripالکترونيک : چنگال کابل
cable guardعلوم هوايى : نگهدارنده کابل
cable headالکترونيک : سر کابل
cable holderدوار زنجيرعلوم دريايى : syn : gypsy
c.c.cشيمى : countercurrent chromatographyکروماتوگرافى جريان مخالف
c.de oeilنظر اجمالى
cable jointمفصل اتصال کابلعلوم مهندسى : موف اتصال
cable jointing sleeveموف انشعابعلوم مهندسى : مفصل انشعاب کابل
cable laid ropeطنابيکه ازسه رشته سه لايى بافته شده باشد
cable lockerعلوم دريايى : چاه زنجير
cable matchورزش : رويارويى تلگرافى شطرنج
cable mouldingفتيله نيمگرد يا گرد( گچبرى)معمارى : فتيله نيمگرد يا گرد
cable officerعلوم دريايى : افسر لنگر
cable partyعلوم دريايى : گروه لنگر
cable rigging tension chartعلوم هوايى : جدولى که ارتباط بين تنش کابل کنترل و درجه حرارت را نشان ميدهد
cable shieldالکترونيک : لوله کابل
cable supportالکترونيک : بست کابل
cable suspension bridgeپل معلق با سيم تابيدهعلوم مهندسى : پلى که از رشته هاى سيمى بهم تابيده درست شده باشد
cablewayعمران : پل تلفريک
cabling diagramکامپيوتر : نمودار سيم کشى
cablingکلمات مرتبط(cabling):
caccurrency adjustment chargeبازرگانى : هزينه تعديل نرخ ارز
cachکلمات مرتبط(cach):
cachalotاب منى ،نطفه
cachexisروانشناسى : نزارى
cachexyفسادخون ومزاج
cachouقرص ياحبى که نفس را خوشبوکند
cacodemonomaniaروانشناسى : جن زدگى
cacoepyتلفظ بد
cacoethesخوى بد
cacographerبدچيزنويس ،بدخط،بداملاء
cacologyتلفظ يا انشاء غلط
cadamManufacturing Computerکامپيوتر : فرايند بکارگيرى سيستم هاى کامپيوترى به عنوان وسائلى در کاربردهاى طراحى و ساخت
cadastral mapنقشه مقياس بزرگمعمارى : نقشه ثبتىعلوم نظامى : نقشه استراتژيکى
cadastral surveyنقشه بردارى زمينىمعمارى : مميزى زمين
cadastral surveysعمران : عمليات نقشه بردارى به منظور تفکيک و تعيين حدود اراضى
cadavericلاشه اى ،لاشه مانند،نعشى ،داراى رنگ مرده
caddکامپيوتر : Computer Aided Design and Draftingطراحى و نقشه کشى به کمک کامپيوتر
cade-oilروغن عرعر
cadencyوزن ،اهنگ ،تاب ،افت صدا،ايقاع
cadiقاضى
cadminum-plateعلوم مهندسى : ابکارى کادميومى کردن
cadminumکلمات مرتبط(cadminum):
cadmium meterالکترونيک : ولت سنج کادميمى
cadmium testالکترونيک : ازمايش با کادميم
cadmiumsymb: Cdالکترونيک : کادميمشيمى : کادميومعلوم هوايى : کادميوم
cadre strength columnعلوم نظامى : ستون مربوط به استعداد پرسنل يکان ستون استعداد پرسنل کادر
caeکامپيوتر : Computer Aided Engineeringمهندسى توسط کامپيوتر
caecumروده کور
caeliنجوم : اسکنه
caelumنجوم : اسکنه
caesareanقيصرى ،امپراطورى
cafcurrency adjustment factor،ارزبازرگانى : ضريب تعديل نرخ پول
cafeteria messingعلوم دريايى : ناهار خورى همگانى
cage compoundشيمى : ترکيب قفسى
cage rotorرتور قفسى ،رتور اتصال کوتاه ،رتور سنجابىعلوم مهندسى : گردانه قفس سنجابى
caged storageقسمتى از انبار که براى نگهدارى اقلام مخصوص و خطرناک در نظر گرفته شده انبار محصورعلوم نظامى : انبار کردن به طريقه محصور
cagedکلمات مرتبط(caged):
cagerورزش : بسکتباليست
caiکامپيوتر : Computer Assisted Instructionاموزش به کمک کامپيوتر
caimanيکجورسوسمارامريکايى
cainقانون ـ فقه : قابيل
caiqueقايق ،کرجى که دربوسفوربکارميرود
cairoقاهره
caissaکايساورزش : الهه شطرنج مخلوق سر ويليام جونز
caisson foundationپى سازى با هواى فشرده( زير اب)معمارى : پى سازى با هواى فشرده
cakamanderدرخت خرماندو
caking coalعلوم مهندسى : ذغال کوره
cakingکلمات مرتبط(caking):
calcalorieکامپيوتر : Computer Augmented Learningشيمى : کالرى
calabashکدوى قليانى يا کشکولى
calamancoقره منگوله ،قره مندول
calamiکلمات مرتبط(calami):
calamineسنگ توتيا
calamintفرنجمشک ،بادرنجبويه
calamiteسنگ اهن ربا
calamitiesکلمات مرتبط(calamities):
calamity poursبلا ميبارد،بلاميريزد
calareous soilعمران : خاک اهکى
calareousعمران : اهکى
calcaneumاستخوان پاشنه
calcareous depositمعمارى : ته نشست اهکى
calcareous marlمعمارى : سنگ اهک رسدار
calcareous sandstoneمعمارى : ماسه سنگ اهکى
calcarine fissureروانشناسى : شيار مهميزى
calcarine sulcusروانشناسى : شيار مهميزى
calcarineکلمات مرتبط(calcarine):
calcifyاهکى يا سنگى کردن ،اهکى شدن
calcined limeاهک زندهعلوم مهندسى : اهک تصفيه شده
calcined magnesiaمنيزى مکلس ،منيزى کلسينه
calcined oreسنگ معدن تصفيه شدهعلوم مهندسى : سنگ معدن تکليس شده
calcinedکلمات مرتبط(calcined):
calcining klinبوته تصفيهعلوم مهندسى : کوره تدليس
calcining methodروش تدليسعلوم مهندسى : روش تصفيه
calciningکلمات مرتبط(calcining):
calciteسنگ اهک بلورىمعمارى : کلسيتشيمى : کلسيت
calcium oxideشيمى : کلسيم اکسيد
calcnکلمات مرتبط(calcn):
calcsparشيمى : کلسيت
calculated altitudeارتفاع تنظيم شدهعلوم نظامى : ارتفاع محاسبه شده
calculated fieldکامپيوتر : فيلد محاسبه
calculatedکلمات مرتبط(calculated):
calculating factorضريب براوردعلوم مهندسى : ضريب محاسبه
calculating machineماشين محاسباتىعلوم مهندسى : ماشين حسابکامپيوتر : ماشين محاسبه
calculating punchکامپيوتر : پانچ محاسباتى
calculatingکامپيوتر : دوباره سازى يا ايجاد داده جديد از طريق فشرده سازى وقايع عددى معين
calculation sheetعمران : برگ محاسبه
calculation variationعمران : اناليز تغييرات
calculationsکامپيوتر : محاسبات
calculativeحسابى
calculator modeمد ماشين حسابکامپيوتر : وجه حسابگر
calculvsکلمات مرتبط(calculvs):
caldariumمعمارى : گرمخانه در حمام رومى
calebrateبجا اوردن مراسم ،با تشريفات انجام دادن ،مشهور کردن ،جشن گرفتن ،عيد گرفتن ،ذکر کردن
calefacientداروى گرم کننده ،گرمى ده
calefactionگرم کردن ،يا گرم شدن
calendar yearعلوم هوايى : سال تقويمى
calendaringعلوم هوايى : قرار دادن الياف کتان يا پارچه در محلول داغ و غليظ سود براى افزايش مقاومت و شفافيت ان
calender yearسال تقويمى ،سال کاملبازرگانى : تقويم يک سال
calenderingشيمى : غلتک زنى
calendsروز يکم ماه ،غره
calf machineورزش : دستگاه پرورش عضله
calf-skinپوست گوساله ،تيماج
caliber (mil,gun)قطر دهانه لولهعلوم دريايى : کاليبر
calibrated air speedسرعت هوايى تنظيم شدهعلوم نظامى : سرعت تنظيم شده هواپيما
calibrated airspeedعلوم هوايى : سرعت کاليبره شدن
calibrated altitudeعلوم نظامى : ارتفاع تنظيم شده هواپيما
calibrated focal lenghtعلوم نظامى : فاصله کانونى تنظيم شده
calibrated orificeعلوم هوايى : سوراخ يا تنگنايى با قطر داخلى مشخص جهت اندازه گيرى يا کنترل جريانى که از ان عبور ميکند
calibratedکلمات مرتبط(calibrated):
calibrating standardعلوم مهندسى : تنظيم شده به صورت استاندارد
calibratingکلمات مرتبط(calibrating):
calibration capacitorعلوم مهندسى : خازن کاليبراسيون
calibration cardکارت خصلت يابى توپخانهعلوم نظامى : کارت تنظيم بى سيم يا وسايل ديگر
calibration constantشيمى : ثابت درجه بندى
calibration curveشيمى : منحنى درجه بندى
calibration errorشيمى : خطاى درجه بندى
calibration markعلوم مهندسى : علامت کاليبراسيون
calibration markerالکترونيک : فاصله ياب رادارى
calibration standardاندازه کاليبراسيونعلوم مهندسى : استاندارد تنظيم
calibreکاليبرعلوم نظامى : قطر داخلى جنگ افزار
calicesفنجان
california achievement testsروانشناسى : ازمونهاى پيشرفت کاليفرنيا
california bearing ratio (c.b.r)انديس مقاومت کاليفرنى ،نمايه کاليفرنىمعمارى : توان باربرى نسبى کاليفرنيا
california psychological inventoryروانشناسى : پرسشنامه روانى کاليفرنيا
california tests of mental maturityروانشناسى : ازمونهاى کاليفرنيا براى بلوغ ذهنى
california tests of personalityروانشناسى : ازمونهاى کاليفرنيا براى سنجش شخصيت
californiaکلمات مرتبط(california):
californiumsymb: Cfشيمى : کاليفرنيم
caliper settingعلوم مهندسى : تنظيم پرگار
calipersپرگار براى سنجش ،قطر اشياءعلوم مهندسى : پرگار
caliphsکلمات مرتبط(caliphs):
calk (calque)کاغذ کالکعلوم نظامى : کاغذ شفاف
calk weldعلوم مهندسى : درز جوش
calk(ins)ورزش : برامدگى زير نعل اسب
calked jointعلوم مهندسى : اتصال فاق و زبانه
calkedکلمات مرتبط(calked):
calkinنوک برگشته نعل ،نعل روسى
calking (am)معمارى : کوبش
calking chiselعلوم مهندسى : نوعى اسکنه براى فاق دراوردن
calking hammerعلوم مهندسى : چکش کام کنى
calking malletقلم کام کنىعلوم مهندسى : ابزار زفت بردارى
calking seamعلوم مهندسى : درز جوش
calkingکلمات مرتبط(calking):
call a mettingقانون ـ فقه : تعيين وقت و دعوت براى جلسه
call back to lifeزنده کردن
call bad namesفحش دادن ،ناسزا گفتن
call bearingعلوم هوايى : بلبرينگ
call bookعلوم نظامى : دفتر بيدار کردن و تنظيم نوبت نگهبانىعلوم دريايى : دفتر بيدار کردن و تنظيم نوبت نگهبانى
call directing codeکامپيوتر : يک کد دو يا سه کاراکترى است که در سيستم تله تايپ بکار مى رود
call for ..... under the creditبازرگانى : درخواست کردن ..... تحت اعتبار
call for fireدرخواست اتشعلوم نظامى : درخواست اتش کردن
call for help to godقانون ـ فقه : دعا
call for some oneپى کسى فرستادن
call for tenderبازرگانى : براى مزايده يا مناقصه فراخواندن
call forايجاب کردن ،مستلزم بودن
call forthبکار انداختن
call in evidenceقانون ـ فقه : گواهى خواستن از
call in questionترديد کردن در
call into requisitionقانون ـ فقه : به مصادره گرفتن
call missionعلوم نظامى : درخواست پشتيبانى فورى هوايى ماموريت هوايى طبق درخواست
call of moreقانون ـ فقه : حق تقاضاى زياد کردن مبيع
call one's shotمشخص کردن هدف( بيليارد)ورزش : مشخص کردن هدف
call optionخريد به شرط خيارقانون ـ فقه : خيار مشترى در مورد کم کردن ثمن
call outاعلام خطرعلوم نظامى : اعلام خطر کردن
call over the coalsسرزنش کردن
call priceقانون ـ فقه : ارزش اسمى
call the rollحضور و غياب کردنقانون ـ فقه : حاضر و غايب کردن
call timeتايم اوتورزش : تام يک دقيقه اى مربى براى راهنمايى کردن بازيگران
call to accountمواخذه کردن ازقانون ـ فقه : حساب خواستن از
call to mindبخاطر اوردن
call to orderبه حفظ انتظام دعوت کردن ،نظم مجلسى را برقرار کردن
call to prayerاذانقانون ـ فقه : اقامه قبل از نماز
call to witnessگواه گرفتن ،گواهى خواستن ازقانون ـ فقه : به شهادت طلبيدن
call-fee indicatorعلوم مهندسى : دستگاه نشاندهنده نرخ تلفن
call-meterعلوم مهندسى : کنتور مکالمات تلفنى
call-signعلوم دريايى : معرف
callable bondقانون ـ فقه : نوعى قرضه که صادر کننده حق بازخريد ان را قبل از موعد اسمى ندارد
callective noteقانون ـ فقه : بيانيه يا يادداشت دسته جمعى
callectiveکلمات مرتبط(callective):
called ballگوى تعيين شده از طرف بازيگر( بيليارد)ورزش : گوى تعيين شده از طرف بازيگر
called pocketکيسه تعيين شده از طرف بازيگر( بيليارد)ورزش : کيسه تعيين شده از طرف بازيگر
called shotضربه معين بطرف گوى يا کيسه يا هر دو( بيليارد)ورزش : ضربه معين بطرف گوى يا کيسه يا هر دو
called strickورزش : پرتابى که از منطقه توپزن مى گذرد ولى ضربه نمى خورد
callendar yearسالعلوم نظامى : سال جارى
callendarکلمات مرتبط(callendar):
calligraphقطعه ،نمونه ،خط خوب
calligraphic graphicsکامپيوتر : گرافيک خطاطى
calling dialصفحه شماره گير تلفنعلوم مهندسى : صفحه نمره گير تلفن
calliper compassesپرگارقطرپيما
callipersپرگار قطر پيما
callistoنجوم : کاليستو
callmnessارامش ،ملايمت
callosumکلمات مرتبط(callosum):
calloutکامپيوتر : نوشته راهنما
callsکلمات مرتبط(calls):
calm sea (meteor)علوم دريايى : درياى خيلى ارام
calomelجيوه سفيد،کرم دارو
calorescenceمعمارى : گرماتابى
caloric valueشيمى : ارزش گرمايى
caloric-engineماشينى که باهواى گرم حرکت ميکند
calorific powerمقدار حرارتىعلوم مهندسى : قدرت گرم کنندگى
calorific valueگرمادهىمعمارى : ارزش گرمايىشيمى : ارزش گرمايىعلوم هوايى : ارزش گرمايى
calorificationپيدايش گرما،توليد حرارت( حيوانى)
calorimotorموتورگرمى زا
calorizeعلوم مهندسى : کالوريزه کردن
calqueکلمات مرتبط(calque):
caltropخسک ،پاگير،بته خار
calulusکلمات مرتبط(calulus):
calumnaiteافترا زدن بهقانون ـ فقه : بهتان زدن به
calumniationافترا،بهتان
calumniatoryافترا اميز
calvaryنام صليب گاه حضرت عيسى ،نمايش صليب کردن حضرت عيسى
calvingمعمارى : يخزائى
calvus hystericusروانشناسى : سردرد هيستريايى
calvusکلمات مرتبط(calvus):
calxشيمى : کليسم اکسيد
caly soilعلوم مهندسى : خاک رس
calyکلمات مرتبط(caly):
calypsoنجوم : کاليپسو
cam calculationعلوم مهندسى : محاسبه کرو
cam controlبادامک کنترلعلوم مهندسى : بادامک اتصال
cam ground pistonعلوم هوايى : پيستونى که قطر ان در امتداد موازى با انگشتى کمتر از قطر ان در امتداد عمود بر انگشتى باشد
cam mechanismعلوم مهندسى : مکانيزم بادامک
cam ringعلوم هوايى : رينوى داخل پوسته موتور که توسط ميل لنگ به چرخش درامده و باز و بسته شدن سوپاپها را کنترل ميکند
cam shaftعلوم هوايى : ميل بادامک
cam throwارتفاع منحنىعلوم مهندسى : ارتفاع بادامک
cam turning attachmentعلوم مهندسى : تجهيزات تراش بادامک
cam type regulationالکترونيک : تنظيم بادامکى
cam-grinding attachmentعلوم مهندسى : تجهيزات سنگ زنى قوسى
cam-operated automatic latheعلوم مهندسى : ماشين تراش اتوماتيک بادامکى
cam-operated switchعلوم مهندسى : کليد بادامکى
camaريشه ،توده ابرمانندى که هسته ستاره دنباله دار رافراگرفته است
camailزره شانه وگردن
camber gageعلوم مهندسى : دستگاه اندازه گيرى زاويه کمبر
camber weldمعمارى : جوش محدب
camberingکلمات مرتبط(cambering):
cambistصراف ،ارزشناس ،متخصص ارزقانون ـ فقه : دلال برات
cambrelقناره
cambric tapeالکترونيک : نوارچسب کمبره
cambridge equationM = Kبازرگانى : نشان ميدهند . يعنى پول واقعى برابراست با طول متوسط دوره اى که هر واحد پول بين دو معامله نگهدارى ميشود ضرب در درامد واقعى
cambridge springs defenceورزش : دفاع کيمبريج اسپرينگز درگامبى وزير شطرنج
cambridgeکلمات مرتبط(cambridge):
cambysesکامبوزيا
came into forceقانون ـ فقه : مجرى شدن
camel litterهودج ،کجاوه ،محمل
camel(spin)ورزش : فرفره خوردن بدن در حالت يک پا جلو و يک پا عقب
camel-driverساربان
camelopardalisزرافهنجوم : شتر گاو پلنگ
camelopardiزرافهنجوم : شتر گاو پلنگ
camelopardusزرافهنجوم : شتر گاو پلنگ
camelryلشکرشترسوار
camels-hairکرک ياپشم شتر،پارچه پشم شتر
camels-hayگورگياه
camels-thornگون ،علف ترنجبين ،خارشتر
camelsکلمات مرتبط(camels):
camera axisعلوم نظامى : محور دوربين عکاسى
camera cycling rateعلوم نظامى : نواخت باز و بسته شدن ديافراگم دوربين دوره تناوب عکاسى
camera magazineکاست فيلم دوربينعلوم نظامى : جعبه محتوى فيلم عکاسى
camera nadirخط لولاى دوربينعلوم نظامى : محور لولايى دوربين عکاسى
camera ready copyکامپيوتر : کپى اماده تکثير
camera station (photogrametry)ايستگاه تنظيم عکاسى هوايىعلوم نظامى : نقطه تنظيم دوربين
camera tubeالکترونيک : دوربين تلويزيونى
camera windowعلوم نظامى : دريچه ديافراگم دوربين
cameralistic scienceقانون ـ فقه : ماليه عمومى
cameralisticکلمات مرتبط(cameralistic):
camerasکلمات مرتبط(cameras):
camisadeشبيخون
camlock spindle noseعلوم مهندسى : هرزگرد بادامکى شکل
camlockکلمات مرتبط(camlock):
camouflage diciplineعلوم نظامى : انضباط استتار
camouflage netعلوم نظامى : تور استتار
camoufletحفره زيرزمينى ،حفره ماسوره( قيف انفجار)علوم نظامى : حفره ماسوره
camp color partyگروه پرچم ،دسته پرچمعلوم نظامى : يورتچى
camp colorپرچم اردويىعلوم نظامى : پرچم کوچک اردوگاهى
camp-bedتخت خواب سفرى
camp-chairصندلى تاشوياسفرى
camp-followerشخص غيرنظامى که ازدنبال اردوميرود
campaign badgeعلوم نظامى : نشان جنگى
campaign claspعلوم نظامى : نشان فلزى شرکت درجنگ جهانى اول
campaign medalعلوم نظامى : مدال جنگى
campaign starعلوم نظامى : نشان جنگى ستاره
campaingورزش : شرکت دادن اسب در يک دوره مسابقه
campaingnکلمات مرتبط(campaingn):
campanulaگل استکان
camperسرباز،شرکت کننده در اردوعلوم نظامى : کسى که در چادر زندگى ميکند
campestralدشتى ،صحرايى
camphor oilعلوم مهندسى : نوعى روغن
camphoraceousکافورى
camphoricکافورى
camphorosmaکافوره
campimeterروانشناسى : ميدان سنج بينايى
campingاردو زدنزيست شناسى : اردوگاه
camplateگوشواره ،صفحه بادامکعلوم نظامى : قطعه اتصال
campooاردوگاه نظاميانعلوم نظامى : اردوى سربازان
campoundاردوگاه ،پادگان ،کمپ نظامىعلوم نظامى : پايگاه
campsiteمحل مناسب اردوورزش : محل اردو
camputerکلمات مرتبط(camputer):
camslideريل گوشوارهعلوم نظامى : غلطک
camwکلمات مرتبط(camw):
can , not observeگلوله ناپيدا( ديدبانى توپخانه)علوم نظامى : گلوله ناپيدا
can annularعلوم هوايى : محفظه احتراق حلقوى شکل
can buoyعلوم نظامى : بويه استوانه اىعلوم دريايى : بويه استوانه اى
can hookعلوم دريايى : قلاب لب تخت
can i do a for youکارى مى توانم براى شمابکنم
can of cornورزش : توپ هوايى بلند
can openerعلوم نظامى : در قوطى باز کن
can you pronounce him safeايا ميتوانيد( رسما )بگوييد که اواز خطر محفوظ است
canadian , gridسيستم شبکه بندى که در عکاسى مثلثاتى به کار مى رودعلوم نظامى : سيستم شبکه بندى عکاسى برجسته منشورى
canadian footballفوتبال کانادايى( شبيه فوتبال امريکايى با اختلاف قواعد)ورزش : فوتبال کانادايى
canadian information processing societyکامپيوتر : انجمن کانادايى پردازش اطلاعات
canailleمردم پست ،ارازل ،اوباش
canal bridgeپل کانال ،پل کيالى( شهرى)معمارى : پل کيالى
canal raysالکترونيک : اشعه مجرايىشيمى : پرتو کانالى
canal weirشادروان ،رودبند،بند جوىمعمارى : واريان
canal's variationورزش : وارياسيون کانال در گامبى وزير شطرنج
canaliculatedراه راه
canalsکلمات مرتبط(canals):
canary-birdبلبل زرد،قنارى
canberraهواپيماى تاکتيکى ب( 57 - کانبرا)علوم نظامى : هواپيماى تاکتيکى ب57 -
cancel an orderبازرگانى : سفارشى را لغو کردن
cancel check firingفرمان بازرسى اتش ملغىعلوم نظامى : فرمان بازرسى اتش لغو
cancellatedمشبک ،سوراخ سوراخ ،اسفنجى
cancellation clauseبازرگانى : شرط فسخ
cancellation of bargainقانون ـ فقه : اقاله کردن معامله
cancellation orderدستور لغوبازرگانى : دستور فسخ
cancellation testروانشناسى : ازمون حذف
cancelled chequeقانون ـ فقه : چکى که وجه ان را بانک به اورنده چک پرداخته است
cancelledمنفسخقانون ـ فقه : قلم خورده
cancelsکلمات مرتبط(cancels):
cancerateسرطانى شدن ،سرطانى کردن
cancriسرطان ،خرچنگنجوم : چنگار
candel(a)شمع( واحد شدت نور)علوم هوايى : شمع
candelکلمات مرتبط(candel):
candelaشيمى : شمع
candelabra lampholderالکترونيک : سرپيچ شمعدانى
candelabraکلمات مرتبط(candelabra):
candidate masterورزش : نامزد استادى شطرنج
candidate moveورزش : حرکت انتخابى شطرنج
candidates' matchesورزش : رويارويى نامزدهاى قهرمانى شطرنج جهان
candidates' tournamentورزش : تورنمنت نامزدهاى قهرمانى شطرنج جهان
candidatesکلمات مرتبط(candidates):
candidnessبى تزويرى ،سادگى ،صداقت ،رک گوئى
candle powerالکترونيک : شمع
candle-endsته شمع ،باقى مانده هرچيزکه مردم لئيم جمع مى کنند
candle-footالکترونيک : شمع - پا
candle-makerشمع ساز،شماع
candle-ringزنبق شمعدان
candlemasعيدتطهيرحضرت مريم
candlepinورزش : ميله باريک بولينگ
candlepinsورزش : بازى بولينگ با گويهاى کوچک بى سوراخ
candlesticksشمع زدنورزش : بالانس بايک شانه روى چوب موازنه
cane-brakeنيزار،نيستان ،نوعى ازعلف
canellaدارچين برى
canes venaticiتازى ها،کلاب الصيدنجوم : سگان شکارى
canesکلمات مرتبط(canes):
canesugarنيشکر
cangتخته سوراخ دارى که چينى هادورگردن خطاکاران مى اندازند
cangeabilityتغييرپذيرى ،ناپايدارى
cangueتخته سوراخ دارى که چينى هادورگردن خطاکاران مى اندازند
canicideسگ کش
caniculaشعراى يمانى
caniculeچله تابستان
canine teethدندانهاى نيش( انياب)روانشناسى : دندانهاى نيش
canis major (cmi)سگ بزرگعلوم دريايى : کلب اکبر
canis majorکلب اکبرنجوم : سگ بزرگ
canis majorisکلب اکبرنجوم : سگ بزرگ
canis minor (cmr)سگ کوچکعلوم دريايى : کلب اصغر
canis minorکلب اصغرنجوم : سگ کوچک
canis minorisکلب اصغرنجوم : سگ کوچک
canisجنس سگ
canitiesسفيدشدن مو
canker-rashمخملک بازخم گلو
canker-wormکرم گل وبرگ
cankerousوابسته به اکله يا ماشرا،فاسد کننده
cankeryفاسد کننده ،خورنده ،قانقرايايى
cannabis indicaروانشناسى : حشيش هندى
cannabis sativaروانشناسى : حشيش امريکايى
cannalکلمات مرتبط(cannal):
cannanکنعان
cannaniteکنعانى
canned routineکامپيوتر : روال قالب ريزى شده
canned softwareکامپيوتر : نرم افزار اماده
cannelکلمات مرتبط(cannel):
cannelureشيار استقرار پوکه روى گلولهعلوم نظامى : شيار استقرار روکش گلوله ثاقب
cannibalizationعلوم نظامى : قطعه بردارى ،تکه تکه کردن
cannizzaro reactionشيمى : واکنش کانيزارو
cannizzaroکلمات مرتبط(cannizzaro):
cannon ballورزش : سرويس چکشى ،پرش با بدن جمععلوم نظامى : گلوله توپ
cannon primerچاشنى توپعلوم نظامى : چاشنى خرج توپ
cannon proofضد گلولهعلوم نظامى : ضد گلوله توپ
cannon shotگلوله توپ ،تيررس توپعلوم نظامى : شليک شده از توپ
cannon-boneاستخوان ساق پا( درچارپايان سم دار)
cannonryتوپ و توپخانه ،توپ اندازى
cannotبازگشت شود به کن
cannulaروانشناسى : ماسوره
cannularعلوم هوايى : محفظه احتراق حلقوى شکل
cannulateتوخالى ،لوله اى
cannulatedتوخالى ،لوله اى
canoeingورزش : ورزش با کانو
canon ballگلوله توپ
canon engineکامپيوتر : موتورConon
canon lawقانون شرع ،قانون کليسايى
canon lowقانون کليساى کاتوليک ،در رم قديم مورد عمل بوده و امروز درقانون ـ فقه : هيچ يک از دادگاههاى CLاعم از حقوقى يا جزايى متبع نيست
canonical coordinatesشيمى : مختصات بندادى
canonical correlationشيمى : همبستگى بندادىروانشناسى : همبستگى دو سويه چند متغيرى
canonical distributionشيمى : توزيع بندادى
canonical dressلباس رسمى روحانيون
canonical ensembleشيمى : مجموعه بندادى
canonical hoursساعات رسمى نمازياعقد
canonical time unitعلوم هوايى : زمان لازم براى طى مسافتى معادل يک راديان
canonicallyقانونا"،شرعا"قانون ـ فقه : شرعا"
canopusسهيل ،الفا - حمالنجوم : پرکعلوم دريايى : سهيل
cansکلمات مرتبط(cans):
carburetor jetعلوم مهندسى : دهانه کاربراتور
carburetor ticklerعلوم مهندسى : پاک کننده لوله هاى کاربراتور
carburetterعلوم مهندسى : کاربراتور
carburizerماده بار شوندهعلوم مهندسى : ماده ويژه سخت گردانى
carburizing flameعلوم هوايى : شعله اکسى استيلن که مقدار استيلن در ان زياد است
carburizing potعلوم مهندسى : ظرف بارگيرى
carburizingعلوم هوايى : گرم کردن قطعات فولادى ماشين شده در اتمسفر قوى از گازهاى هيدروکربن
carcasزيست شناسى : مردار
carcassلاشه ،مردار،قالب ،اسکلتمعمارى : استخوان بندىزيست شناسى : مردار
carcassing timberمعمارى : الوار
carcassingمعمارى : اسکلت سازى
carcinomaاماس سرطانى ،سرطان
carcinomatousسرطانى
card cageکامپيوتر : محفظه کارت
card reproducerکامپيوتر : توليدکننده دوباره کارت
card sorterدستگاه کارت جورکنکامپيوتر : دستگاه مرتب کننده کارت
card to disk converterکامپيوتر : مبدل کارت به ديسک
card verificationکامپيوتر : بازبينى کارت
card-boardمقواى نازک
card-sorting testروانشناسى : ازمون دسته بندى برگه ها
cardamineبولاغ اوتى ،تره کوهى
cardanکلمات مرتبط(cardan):
cardanic suspensionعلوم مهندسى : تعليق کاردان
cardanicکلمات مرتبط(cardanic):
carded for recordاز خدمت صف معافعلوم نظامى : معافيت از خدمت به خاطر ثبت در پرونده
cardedکلمات مرتبط(carded):
carderپنبه زن ،پشم زن
cardiac arrestورزش : توقف ناگهانى قلب
cardiac cycleورزش : چرخه قلبى
cardiac dyspneaورزش : تنگ نفسى قلبى
cardiac impulseورزش : تکانه قلبى
cardiac outputبرونده قلبىورزش : بازده قلبى
cardialgiaدردياسوزش قلب ،دردفم معده
cardialgyدردياسوزش قلب
cardinal headingsعلوم هوايى : جهات اصلى
cardinal points effectاثر چهار جهت اصلىعلوم نظامى : اثر عمود قرار گرفتن خط امواج رادار به صفحه تصوير زمين
cardinal pointsجهات اصلىعمران : چهار جهت اصلىمعمارى : جهات اصلىعلوم هوايى : جهات اصلىعلوم نظامى : چهار جهت اصلىعلوم دريايى : جهات اصلى
cardinal utilityبازرگانى : مطلوبيت عددى
cardinal-birdسهره کاکل قرمزامريکايى
cardinalate (رتبه ) مطرانى
cardinallyاصلا"،بطور مهم ،اساسا"
cardinalship (رتبه ) مطرانى
cardingحلاجى ،شانه کردن پشم يا پنبه
cardiogramروانشناسى : قلب نگاره
cardiopulmonaryروانشناسى : قلبى - ريوى
cardiorespiratory systemورزش : دستگاه قلبى - تنفسى
cardioscopeقلب بين ،ايينه دل
cardiotomyبرش دل ،خزع قلب
cardiovascular systemورزش : دستگاه قلبى - عروقى
cardiovascularروانشناسى : قلبى - عروقى
cant bay windowمعمارى : کج پنجره
cantabrigianوابسته به( دانشگاه)
cantaloupگرمک ،طالبى
cantatriceزن اوازه خوان
cantharidesذراريح خشک شده
cantharisالاکلنگ
canthusگوشه چشم ،بيخ چشم
cantilever beamتير ازادعمران : تيرى که يک طرف ان گيردار باشدمعمارى : تير طره اى
cantilever elementsعمران : عناصر کنسولى
cantilever extensionمحور سگدستعلوم نظامى : ميله سگدست
cantilever ratioعلوم هوايى : نصف طول دو سر بال تقسيم بر حداکثر طول پنهان بال داخل بدنه هواپيما
cantilever wingعلوم هوايى : بال يک هواپيماى يک باله که بدون پايه يا وايرهاى خارجى به بدنه هواپيما متصل شده
cantilevered deep beamعمران : تير تيغه کنسولى
cantileveredکلمات مرتبط(cantilevered):
canulaميل کوچک ،لوله جراحى
canum venaticorumتازى ها،کلاب الصيدنجوم : سگان شکارى
canumکلمات مرتبط(canum):
canvas piercerعلوم دريايى : درفش برزنت
canvas topعلوم مهندسى : پارچه کرباسى
canvergentعلوم هوايى : ميرا
canyنى زار،پرنى
can_ifکلمات مرتبط(canٹif):
caoxial cableکابل کواکسيالکامپيوتر : سيم هم مرکز
caoxialکلمات مرتبط(caoxial):
cap & cone insulatorالکترونيک : مقره کاس و گوژ
cap heightکامپيوتر : ارتفاع حروف بزرگ
cap nutعلوم مهندسى : مهره کلاهک دار
cap plateمعمارى : سرستون
cap rockمعمارى : پوش سنگ
cap waleمعمارى : کلاهک
cap-a-pieسرتاپا
capabilitiesمقدوراتعلوم نظامى : امکانات
capability studyبازرگانى : مطالعه امکان انجام کار
capablanca's freeing manoeuvreورزش : مانوررهايى بخش کاپابلانکا در گامبى وزير
capablancaکلمات مرتبط(capablanca):
capablyبطور قابل ،از روى لياقت
capaciouslyبطور وسيع
capaciousnessگنجايش ،وسعت
capacitکلمات مرتبط(capacit):
capacitance bridgeعلوم هوايى : نوعى وسيله اندازه گيرى خنثى براى ظرفيت
capacitance meterعلوم مهندسى : ظرفيت سنج
capacitance of a capacitorظرفيت خازنالکترونيک : برق پذيرى خازن
capacitance of a conducting bodyالکترونيک : ظرفيت رسانا
capacitance of a conductorالکترونيک : ظرفيت سيم
capacitive circuitالکترونيک : مدار ظرفيتى
capacitive couplingالکترونيک : جفتگرى خازنى
capacitive reactanceراکتانس خازنىعلوم مهندسى : مقاومت خازنىالکترونيک : راکتانس ظرفيتىعلوم هوايى : راکتانس ظرفيتى
capacitive resistanceعلوم هوايى : مقاومت ظاهرى خازن
capacitive time constantالکترونيک : ثابت زمانى ظرفيت
capacitor intel filterعلوم هوايى : شبکه اى متشکل از يک خازن و يک سلف بمنظور يکنواخت کردن خروجى موج دار رکتيفاير
capacitor loudspeakerعلوم مهندسى : بلندگوى خازنى
capacitor motorعلوم مهندسى : موتور خازنىالکترونيک : موتور خازنى
capacitor storageکامپيوتر : حافظه خازنى
capacitor-discharge ignitionعلوم هوايى : سيستم احتراق با انرژى زياد
capacitor-start induction motorعلوم هوايى : موتور متناوب که رتور ان توسط ولتاژ القاء شده از سيم پيچ ميدان تحريک ميشود
capacity component of sparkالکترونيک : بخش ظرفيتى جرقه
capacity costهزينه توليد وقتى که واحد توليد کننده حداکثر ظرفيت خود را براى توليد به کار بردقانون ـ فقه : هزينه توليد با حداکثر ظرفيت
capacity groundالکترونيک : اتصال به ظرفيت
capacity loadبار مظروفعلوم نظامى : حداکثر ظرفيت بارگيرى ناو
capacity of coilالکترونيک : ظرفيت پيچک
capacity of condenserالکترونيک : ظرفيت خازن
capacity rangeحيطه توانعلوم مهندسى : حيطه ظرفيت
capacity to acquire rightsقانون ـ فقه : اهليت وجوب
capacity to exercise rights and discharge obligationsاهليت اداءقانون ـ فقه : استيفاء
capacity utilization rateبازرگانى : نرخ بهره دارى از ظرفيت
capalکلمات مرتبط(capal):
capcactusکلمات مرتبط(capcactus):
cape chiselاسکنهعلوم مهندسى : قلم تراشعلوم هوايى : قلمى براى کندن شکاف يا کنجهاى چهارگوش
caped narrowlyجان مفت بدر برد،مفت جست
capedکلمات مرتبط(caped):
capelعمران : سرپوش فلزى انتهاى کابلهاى فولادى
capellaبزبان ،عيوقنجوم : الفا - ارابه رانعلوم دريايى : بزبان
caperingورزش : شادمانى براى گل
capeworkهنر استفاده از شنل( گاوبازى)ورزش : هنر استفاده از شنل
capfulانچه دريک کلاه جابگيرد
capgras syndromeروانشناسى : نشانگان کپگراس
capgrasکلمات مرتبط(capgras):
capillaceousمويى ،مانند نخ
capillarity analysisشيمى : تجزيه مويينه اى
capillary actionمعمارى : اثر مويينگى
capillary attractionجاذبه شعريه
capillary blood-vesselsرگهاى مويى ،عروق شعرى
capillary electrophoresisشيمى : الکتروفورز مويين
capillary repulsionدافعه شعريه
capillary tubeشيمى : لوله مويينعلوم هوايى : لوله موئين
capitaکلمات مرتبط(capita):
capital accumulationانباشت سرمايهبازرگانى : تراکم سرمايه
capital agglomerationبازرگانى : تجمع سرمايه
capital apprecationبازرگانى : افزايش ارزش سرمايه
capital appropiationبازرگانى : تخصيص سرمايه
capital assetسرمايه ثابتقانون ـ فقه : علامت تجارتىبازرگانى : دارائى سرمايه اى
capital assistanceبازرگانى : کمک سرمايه اى
capital augmentingبازرگانى : سرمايه افزا
capital bonusسود حاصل از سرمايهقانون ـ فقه : سود سهام معادل کلمه stock dividened مى باشد
capital budgetبودجه تاسيساتىقانون ـ فقه : بودجه اصلاحات و ايجاد تاسيسات جديدبازرگانى : بودجه سرمايه اى
capital budgetingبازرگانى : بودجه بندى سرمايه
capital buildingبازرگانى : سرمايه سازى
capital chargesبازرگانى : هزينه هاى سرمايه
capital coefficientبازرگانى : ضريب سرمايه
capital commitmentبازرگانى : تعهدات مالى
capital constraintبازرگانى : محدوديت سرمايه
capital constructionبازرگانى : ساختمان سرمايه
capital consumingبازرگانى : سرمايه طلب
capital consumption allowanceکسر مصرف سرمايهبازرگانى : مترادف با استهلاک سرمايه
capital consumptionبازرگانى : مصرف سرمايه
capital costبازرگانى : هزينه سرمايه
capital creationبازرگانى : ايجاد سرمايه
capital crimeجنايت بزرگ يامهم
capital deepeningبازرگانى : افزايش عمقى سرمايه
capital depreciationبازرگانى : استهلاک سرمايه
capital employedبازرگانى : سرمايه مورد استفاده
capital equipmentsبازرگانى : تجهيزات سرمايه اى
capital expendituresبازرگانى : هزينه هاى سرمايه اى
capital exportsبازرگانى : صادرات سرمايه
capital flightبازرگانى : فرار سرمايه
capital flowجريان سرمايهبازرگانى : انتقال سرمايه
capital formationقانون ـ فقه : تشکيل سرمايهبازرگانى : تشکيل سرمايه
capital fundبازرگانى : وجوه سرمايه
capital gain taxبازرگانى : ماليات بر سود سرمايه
capital gainمنافع حاصل از فروش يا تعويض اقلام دارايى به قيمتى بيش از ارزش دفترى ،اضافه ارزش سرمايهقانون ـ فقه : سرمايه باز يافته
capital gainsمنافع سرمايه اى ،سود سرمايهبازرگانى : افزايش ارزش سرمايه زش ،اضافه ارزش سرمايه
capital goodsکالاهاى سرمايه اىقانون ـ فقه : دارايى ثابتبازرگانى : کالاهاى سرمايه اى
capital in cashقانون ـ فقه : سرمايه نقدى
capital inflowبازرگانى : ورود سرمايه
capital intensive goodsقانون ـ فقه : کالاهايى که سهم عامل سرمايه در انها بيش از سهم عامل کار يا ساير عوامل توليد است
capital intensive techniqueبازرگانى : فن توليد سرمايه بر
capital intensiveسرمايه بربازرگانى : سرمايه بر،سرمايه طلب
capital investmentقانون ـ فقه : به کار انداختن سرمايهبازرگانى : سرمايه گذارى ثابت
capital job ratioبازرگانى : نسبت سرمايه به شغل
capital labor ratioبازرگانى : نسبت سرمايه به کار
capital liabilityديون طويل المدت ،بدهى سرمايهقانون ـ فقه : بدهيهاى دراز مدت ارزش خالصبازرگانى : بدهى دراز مدت
capital lossزيان سرمايهبازرگانى : کاهش ارزش سرمايه
capital marketبازرگانى : بازار سرمايه
capital movementبازرگانى : حرکت سرمايه
capital net worthبازرگانى : دارائى خالص سرمايه اى
capital offence or crimeقانون ـ فقه : گناه مستوجب اعدام
capital outflowبازرگانى : خروج سرمايه
capital outlayعلوم مهندسى : ارزش سرمايه گذارى
capital outlaysهزينه هاى تاسيساتىقانون ـ فقه : هزينه هاى تاسيساتىبازرگانى : هزينه هاى سرمايه اى
capital output ratioضريب سرمايه گذارىقانون ـ فقه : نسبت سرمايه به توليدبازرگانى : نسبت سرمايه به توليد
capital paid inسرمايه پرداخت شدهقانون ـ فقه : ذخيره سرمايه
capital programبرنامه سرمايه گذارىعلوم نظامى : برنامه توليد سرمايه
capital punishmentاعدام مجازات ،کيفر اعدامقانون ـ فقه : مجازات اعدامروانشناسى : مجازات اعدام
capital recovery factorعمران : ضريب برگشت سرمايه
capital requirementبازرگانى : نياز سرمايه
capital reserveذخيره سرمايهبازرگانى : اندوخته سرمايه
capital saving techniqueفن توليد سرمايه اندوز( کاربر)بازرگانى : فن توليد سرمايه اندوز
capital shareبازرگانى : سهم سرمايه اى
capital shipقانون ـ فقه : کشتى جنگى يى که ظرفيت ان بيش از ده هزار تن و مسلح به توپهايى با کاليبر بيش از 8 اينچ باشد
capital structureساخت سرمايهبازرگانى : بنيان سرمايه
capital suitsقانون ـ فقه : دعاوى مهمه
capital sumقانون ـ فقه : سرمايه اوليه موسسان شرکت
capital taxبازرگانى : ماليات بر سرمايه
capital theoryبازرگانى : نظريه سرمايه
capital transactionبازرگانى : داد و ستد سرمايه
capital transfersبازرگانى : انتقالات سرمايه
capital turnoverبازرگانى : گردش سرمايه
capital valueارزش سرمايه اى ،ارزش سرمايهقانون ـ فقه : ارزش فعلىبازرگانى : ارزش سرمايه
capital wideningافزايش سطحى سرمايه( درجريان توليد)بازرگانى : افزايش سطحى سرمايه
capitalisedکلمات مرتبط(capitalised):
capitalist classبازرگانى : طبقه سرمايه دار
capitalist countriesبازرگانى : کشورهاى سرمايه دارى
capitalist systemنظام سرمايه دارىبازرگانى : نظام کاپيتاليسم
capitalisticقانون ـ فقه : منسوب به سرمايه دارى
capitalization unitقانون ـ فقه : هزينه اى که صرف دارايى ثابت مى شود
capitalized costقانون ـ فقه : هزينه سرمايه اى
capitalized expenseهزينه اى که علاوه بر به حساب امدن در حساب سود و زيانقانون ـ فقه : در ضمن اصل دارايى نيز منظور مى شود
capitalized valueقانون ـ فقه : درامد حاصله از سرمايه گذارى در يک سالبازرگانى : ارزش سرمايه اى
capitalizedکلمات مرتبط(capitalized):
capitatedسردار،داراى سرمجزا
capitation taxesقانون ـ فقه : ماليات سرانه
capitisکلمات مرتبط(capitis):
capped knightورزش : اسب مات کننده از پيش اعلام شده شطرنج
capped pawnورزش : پياده مات کننده از پيش اعلام شده شطرنج
capped watchساعت شکارى
cappedکلمات مرتبط(capped):
capping slabکتيبه بتنىمعمارى : تاوه نعل درگاه
capriciouslyاز روى تلون مزاج ،بوالهوسانه
capriciousnessتلون مزاج
capricorniجدى ،بزغالهنجوم : رتيس
capricornusجدى ،بزغالهنجوم : رتيس
capriformبزمانند
caps lock keyکامپيوتر : کليدCaps Lock
capsکامپيوتر : حروف بزرگ
capsizalواژگونى ،برگشتگى ،برگشت
capstan handleعلوم مهندسى : هندل
capstan latheعلوم مهندسى : ماشين تراش دوار
capstan wheelچرخ دوار،چرخ لنگرعلوم مهندسى : فلايويل
captکلمات مرتبط(capt):
captain 1فرمانده( ى يگان شناور)علوم دريايى : فرمانده
captain 2علوم دريايى : ناخدا يکم
captain 3 (mil)علوم دريايى : سروان
captain a protestقانون ـ فقه : اظهار نامه صادره از طرف مقامات بندر در مورد شرح کالاى خسارت ديده يا تخليه نشده
captain junior gradeعلوم نظامى : ناخدا دوم
captain of the forecastleعلوم دريايى : سر گروه لنگر
captain of the portعلوم نظامى : افسر انتظامات بندرعلوم دريايى : افسر انتظامات بندر
captain of the topعلوم دريايى : مسئول گروه کار
captaincyسروانى ،ناخدايى ،رياست ،بزرگترى
captainshipناخدايى ،سروانى ،رياست ،بزرگترى
caption codeرمز نويسى با متن مجزاعلوم نظامى : کد متن رمز
captiouslyاز روى عيب جوئى
captivatingفريبنده ،دلربا
captive balloonبالون بزمين بسته
captive firingعلوم نظامى : ازمايش سريع سيستم تيراندازى موشک در روى سکو
captive stateاسارت ،گرفتارى
capture of dataکامپيوتر : ضبط داده روى يک فرم
captured materialوسايل اغتنامىعلوم نظامى : وسايل گرفته شده از دشمن
capturedاسير شده ،تصرف شدهعلوم نظامى : اغتنامى دستگير شده
capturingکلمات مرتبط(capturing):
caputنوک برامدگى
car buttom furnaceعلوم مهندسى : واگن کوره دوب فلز
car factoryمعمارى : کارخانه خودروسازى
car jackعلوم مهندسى : جک اتومبيل
car ownerعلوم مهندسى : مالک اتومبيل
car railway carriageواگن
car wheel latheعلوم مهندسى : دستگاه ماشين تراش
carabinقرابينه
carabineکارابين ،قرابينهعلوم نظامى : تفنگ لوله کوتاه
carabinerکارابين ،قلاب براى وصل طناب به محل اتکا( کوهنوردى)ورزش : قلاب براى وصل طناب به محل اتکا
caracalيکجورسياه گوش ،گربه صحرايى ،پروانک
caracolنيم دوره براست ياچپ
caracoleورزش : نيم چرخش اسب
caracter addressableکامپيوتر : کاراکتر نشانى پذير
caracterکلمات مرتبط(caracter):
carafeتنگ
carapaceکاسه سنگ پشت
caratsکلمات مرتبط(carats):
caravan trailerعلوم مهندسى : تريلر واگن مسکونى راه اهن
carbamidineشيمى : گوانيدين
carbanionشيمى : کربانيون
carbenesشيمى : کاربنها
carbenium ionشيمى : کربوکاتيون
carbeniumکلمات مرتبط(carbenium):
carbide tipعلوم مهندسى : صفحه کوچک فلزى سخت
carbideعلوم مهندسى : کاربيدشيمى : کاربيدعلوم هوايى : ترکيبى از کربن و چند عنصر فلزى
carbinol carbonشيمى : کربن کربينول
carbinolکلمات مرتبط(carbinol):
carboardکلمات مرتبط(carboard):
carbocationشيمى : کربوکاتيون
carbocyclic compoundشيمى : ترکيب کربوسيکلى
carbocyclicکلمات مرتبط(carbocyclic):
carbodyساختمانعلوم مهندسى : اطاق اتومبيل
carbolateنمک اسيد فنيک
carbolic acidاسيد فنيک
carbolicکلمات مرتبط(carbolic):
carbon arc lead burningالکترونيک : جوش سرب با جرقه کربن
carbon arc weldingالکترونيک : جوشکارى با جرقه کربن
carbon battery plateالکترونيک : صفحه باترى کربنى
carbon blackشيمى : دوده
carbon brushعلوم مهندسى : ذغالالکترونيک : زغال کربنى
carbon cellالکترونيک : پيل کربنى
carbon contactالکترونيک : کنتاکت کربنى
carbon cycleعلوم هوايى : سيکل کربن
carbon depositeعلوم هوايى : لايه کربن
carbon dioxide therapyروانشناسى : درمان با انيدريد کربنيک
carbon dioxideدى اکسيد کربنعلوم هوايى : گازکربنيک
carbon diskالکترونيک : قرص زغالى
carbon filament lampالکترونيک : لامپ با افروزه کربنى
carbon fixedکربن ثابتمعمارى : ذغال ثابت
carbon freeکربن ازادمعمارى : ذغال ازاد
carbon holderالکترونيک : پايه کربن
carbon microphoneالکترونيک : ميکروفون زغالى
carbon monoxideعلوم هوايى : منواکسيد کربن
carbon pile regulatorالکترونيک : ناظم کربنى
carbon resistorالکترونيک : مقاومت کربنى
carbon rheostatالکترونيک : رئوستاى کربنى
carbon sealعلوم هوايى : وسيله اى مقاوم در برابر گرما که در موتورهاى توربينى براى جلوگيرى از خروج يا نشت روغن از محفظه ياتاقان بکار ميرود
carbon steelعلوم هوايى : فولاد کربن يا فولاد سخت
carbon trackingعلوم هوايى : باقيمانده بسيار ناچيز کربن که در اثر تخليه الکتريکى در داخل دينام دلکو يا محفظه شمع باقى ميماند
carbon-arcweldingعمران : جوش قوسى بوسيله کربن
carbon-chain polymerشيمى : بسپار زنجير کربنى
carbon-pile voltage regulatorعلوم هوايى : تنظيم کننده ولتاژ زغالى
carbon-zinc cellعلوم هوايى : پيل اوليه قابل حمل
carbonic acid gasگازاسيد کربونيک
carbonicزغالى
carbonificationزيست شناسى : ذغالى شدن
carboning a lampالکترونيک : کربن گذارى لامپ
carboningکلمات مرتبط(carboning):
carbonitrideعلوم مهندسى : کربونيزه کردن
carbonyl groupشيمى : گروه کربونيل
carbonylشيمى : کربونيل
carboraneشيمى : کربوران
carborizingعلوم هوايى : کربنيزه کردن
carborundum brickعمران : اجر کاربوراندوم
carborundumعلوم مهندسى : کاربيد سيليسيومالکترونيک : کربوراندمشيمى : کربورندم
carboxکلمات مرتبط(carbox):
carboxyl terminusشيمى : کربوکسيل انتهايى
carboxylکلمات مرتبط(carboxyl):
carboxylationکربوکسيل دار کردنشيمى : کربوکسيل دار شدن
carboxylic groupشيمى : کروه کربوکسيلى
carboxylicکلمات مرتبط(carboxylic):
carbuncularگنده تاولى ،کورکى
carburator restricter plateورزش : صفحه فلزى روى کاربوراتور براى کاستن هواى ورودى در اتومبيل
carburatorکاربوراتورعلوم هوايى : کاربوراتورعلوم نظامى : سوخت رسان
carburet(t)orناقل سوخت واکسيژن
carbureted steelشيمى : پولاد کربن دار
carburetedکلمات مرتبط(carbureted):
carbureterعلوم مهندسى : کاربراتورعلوم هوايى : کاربوراتور
carburetor adjustmentعلوم مهندسى : تنظيم کاربراتور
carburetor airعلوم مهندسى : هواى کاربراتور
carburetor chokeعلوم هوايى : ساسات
carburetor engineعلوم مهندسى : موتور کاربراتوردار
carburetor floatعلوم مهندسى : شناور کاربراتور
carburetor icingعلوم هوايى : کاهش ناگهانى دما و احتمالا ايجاد بلورهاى يخ در اثر کاهش فشار در لوله ونتورى
carditisالتهاب قلب
cardoonيکجورکنگر
cardsکلمات مرتبط(cards):
care and handlingعلوم نظامى : مراقبت و دستکارى وسايل
care killed the catغصه انسانراهرقدرهم نيرومند باشد ازپادرمياورد
care of suppliesمراقبت امادعلوم نظامى : نگهدارى اماد
care ofتوسط
care-giverروانشناسى : مراقب
care-wornفرسوده ازغم
carebariaاحساس فشار در سرروانشناسى : سر فشردگى
carechumenنواموز،تازه وارد
career coursesدوره هاى تخصصىعلوم نظامى : دوره هاى عرضى نظامى
career managementمديريت مشاغلعلوم نظامى : مديريت تهيه تخصصهاى نظامى
career planningطرح ريزى مشاغلعلوم نظامى : طرح ريزى تهيه تخصصهاى نظامى
careersکلمات مرتبط(careers):
carefullyاز روى دقت
carefulnessدقت ،مواظبت
carelasslyقانون ـ فقه : از روى بى مبالاتى
carelesslyاز روى بى احتياطى ،از روى بى مبالاتى
carelessnessبيدقتى ،بى مبالاتى ،غفلت ،بى توجهىقانون ـ فقه : مسامحه
caresserنوازش کننده ،دلجوئى کننده
caressinglyبا نوازش
caressiveنوازش اميز
caretaker statusوضعيت منتظر استفادهعلوم نظامى : تاسيسات ذخيره تاسيسات منتظر اشغال
cargo boatکشتى بارکشعلوم نظامى : کشتى بارى
cargo checkingبازرسى بارعلوم نظامى : بازرسى کردن محمولات
cargo compartmentاطاق بارعلوم نظامى : دهليز بار
cargo deliveryعلوم نظامى : تحويل بار
cargo documentationثبت محمولات کشتىعلوم نظامى : بارنامه هاى کشتى بارنامه کردن
cargo handling at portبازرگانى : جابجايى کالا در بندر
cargo hookعلوم دريايى : قلاب بار
cargo insuranceبيمه محمولهبازرگانى : بيمه محمولات ،بيمه بار
cargo linerکشتى بارىعلوم دريايى : مسافرى
cargo linersبازرگانى : خط کشتيرانى مخصوص بار
cargo manifestفهرست بار،اظهارنامهبازرگانى : شرح محموله کشتى
cargo masterهواپيماى کارگوماسترعلوم نظامى : نوعى هواپيماى بارى
cargo netعلوم نظامى : تور بارگيرىعلوم دريايى : تور بارگيرى
cargo outturn messageپيام تخليه محمولات ناوعلوم نظامى : گزارش خاتمه تخليه بار کشتى
cargo outturn reportگزارش تخليه محمولات ناوعلوم نظامى : گزارش تخليه ناو
cargo planعلوم نظامى : طرح بارگيرى ناوعلوم دريايى : طرح بارگيرى ناو
cargo portعلوم نظامى : دريچه بارگيرى ناوعلوم دريايى : دريچه بارگيرى ناو
cargo shipعلوم دريايى : کشتى بارى
cargo slingعلوم نظامى : طناب بستن محمولات به زير هلى کوپتر طناب باربندى هلى کوپتر يا خودرو
cargo tie down pointمحل مهار بار روى وسيلهعلوم نظامى : محل بستن محمولات
cargo transportعلوم هوايى : هواپيماى ترابرى
cargo transporterکانکسعلوم نظامى : جعبه حمل بار در هواپيما يا ناو سکوى حمل بار
cargo whipعلوم نظامى : طناب بوم اسکلهعلوم دريايى : طناب بوم اسکله
cargomasterکلمات مرتبط(cargomaster):
caricaturistکشنده تصويرهاى مضحک و اغراق اميز
carina (car)حمالعلوم دريايى : حمال کشتى
carinaeحمال ،کشتى ،شاه تختهنجوم : جوء جوء
carinateزورقى
carinatedزورقى
cariosityپوسيدگى استخوان
carkingسنگين ،شاق ،ناعادلانه
carloکلمات مرتبط(carlo):
carload shipmentحمل بار مطابق با ظرفيت بارگيرى خودرو يا کشتىعلوم نظامى : ارسال باربه اندازه ظرفيت حمل بار
carls' systemسيستم کارلسورزش : سيستم برمن
carlsکلمات مرتبط(carls):
carmanعرابه ران
carmeنجوم : کارم
carmineجوهرقرمز دانه ،ماده رنگى قرمز دانه
carnal knowledgeبغل خوابى ،جماع ،مجامعت
carnalistادم شهوانى
carnalizeشهوانى کردن
carnallyبطور جسمانى يا شهوانى
carneousگوشتى ،گوشت مانند
carnet tirبازرگانى : کارنه تير
carotidal arteryشاهرگ ،شريان سبات
carotidalشريان سبات ،شاهرگ
carnetکارنهبازرگانى : اسنادى که در حمل بين المللى بکار برده ميشود و موقع عبور محموله توسط کاميون از مرزهاى متعدد محموله را از پرداخت حقوق گمرکى بين راه معاف مى دارد ومحموله درمقصد باز و حقوق گمرکى مربوطه پرداخت مى گردد
carnificationگوشت سازى ،تبديل بگوشت ،تلحم
carnifyگوشتى کردن ،گوشتى شدن
carnivoraزيست شناسى : گوشتخواران
carnivoresزيست شناسى : گوشتخواران بالا رده
carnosityگوشت زياد،خاصيت گوشتى
carnot cycleشيمى : چرخه کارنوعلوم هوايى : سيکل کارنو
carnot engineعلوم هوايى : موتور کارنو
carnotکلمات مرتبط(carnot):
caro's acidاسيد کاروشيمى : پروکسى مونو سولفوريک اسيد
caro-kann defenceورزش : دفاع کارو - کان
caroکلمات مرتبط(caro):
carobخرنوب
carolerخواننده ،سراينده
carolina aگل شرابى
carolinaکلمات مرتبط(carolina):
carom billiards (french)ورزش : بيليارد فرانسوى بدون کيسه با 3 گوى با زدن ضربه به 2 گوى ديگر
carom shotطرز ضربه زدن به گوى با مماس گذاشتن به گوى ديگر( کروکه)ورزش : طرز ضربه زدن به گوى با مماس گذاشتن به گوى ديگر
caromجهشورزش : ضربه به دو گوى ديگر بيليارد
carotid arteryروانشناسى : شريان سبات
cheateryحيله گرى
cheating does not prosperدغلى بجايى نميرسد،تقلب نتيجه( خوبى ) نميدهد
cheatingروانشناسى : تقلب
chebulic myrobalanهليله کابلى
chebulicکلمات مرتبط(chebulic):
check and drop structureعمران : ابشار تنظيم سطح اب
check boxesچهارگوشهاى انتخابکامپيوتر : جعبه هاى مقابله
check digitsکامپيوتر : ارقام تست
check firingفرمان اتش بس موقت براى بازرسى مانع اتشعلوم نظامى : عناصر تير را بررسى کنيد
check flightعلوم هوايى : پروازى براى اشناشدن خدمه و يا ازمايش صلاحيت انها
check gateعمران : دريچه تنظيم
check inوارد شدن ،نام نويسى کردنعلوم نظامى : مراسم ورود
check indicatorنماينده مقابلهکامپيوتر : مشخص کننده مقابله
check listsفهرست کارهايى که ميبايست انجام شودبازرگانى : ليست مرجع
check lockساعت امتحان کنندهعلوم مهندسى : مهره پشت گير
check markعلامتى در نزديکى خط اغازعلوم مهندسى : علامت کنترلورزش : علامتى نزديک نقطه اغاز پرش يا پرتاب
check nutعلوم مهندسى : مهره پشت گيرعلوم هوايى : مهره چاکدار
check off listعلوم نظامى : برگ بازديد قسمتهاى يک ناو يا هواپيما
check offتغييرروش بازى درتجمع( فوتبال امريکايى)ورزش : تغييرروش بازى درتجمع
check out equipmentوسايل ازمايشگاهىعلوم نظامى : وسايل بازديد محل
check out timeزمان لازم براى ازمايش يک وسيلهعلوم نظامى : زمان لازم براى تخليه محل
check outتصفيه حساب کردنعلوم نظامى : بازديد عمل و خصلت جنگ افزار
check plotکامپيوتر : يک ترسيم قلمى که به طور خودکار توسط سيستم CAD قبل از ايجاد خروجى نهايى براى اصلاح و ويرايش تصويرى توليد شود
check pointنقطه مقابله ،نقطه اى است براى زمانگيرى قسمتى از مسابقه اتومبيلرانىکامپيوتر : نقطه ازمايشورزش : علامتى نزديک نقطه اغاز پرش يا پرتابعلوم هوايى : نقطه از پيش تعيين شده اى در سطح زمين براى کنترل حرکت رسانگرها يا پرتابه هاعلوم نظامى : نقطه بازرسى
check registerبازرسى کردن صورت حسابعلوم نظامى : واريز حساب کردن واريز حساب
check sideپيچ دادن به گوى براى برگشت به عقب( بيليارد)ورزش : پيچ دادن به گوى براى برگشت به عقب
check sweepingبازرسى مين روبىعلوم نظامى : مين روبى ازمايشى
check upمعاينه کردنعلوم نظامى : رسيدگى کامل کردن ازمايش کردن
check valveسوپاپ يک طرفه ،شير تنظيمعلوم مهندسى : سوپاپ يا دريچه مسدود کنندهعمران : شيرفلکهمعمارى : شير يکطرفهشيمى : شير يکطرفهعلوم هوايى : شير يک طرفهعلوم نظامى : ليژ يک طرفه
check-bookکتابچه ثبت ارقام يامواد رسيدگى شده
check-stringريسمان درشکه که مسافربوسيله ان راننده رابه ايست کردن اگاهى
checker brickعلوم مهندسى : اجر مشبک
checker chamberعلوم مهندسى : اطاقک مشبک
checkered flagورزش : پرچم شطرنجى سفيد و سياه پايان مسابقه اتومبيلرانى
checkered sheetعلوم مهندسى : ورق موج دار
checkeredراه راه ،خانه خانهمعمارى : شطرنجى
checkereinورزش : لگام براى بالا يا عقب کشيدن سر اسب
checking of goodsبازرگانى : بررسى امتعه
checklessغيرقابل جلوگيرى
checkmanعلوم نظامى : متصدى کنترل اب ديگ بخارعلوم دريايى : متصدى کنترل اب ديگ بخار
checkpoint restartکامپيوتر : اغازگر مجدد نقطه مقابله
checks and balanceبازرگانى : کنترل و مقابله
checksکلمات مرتبط(checks):
checkstoneورزش : گيره سنگى کوهنوردى
checksumکامپيوتر : مجموع مقابله اى
cheek by jowlپهلوى يکديگر،محرمانه
cheek-toothخردکننده ،اسياب کننده
cheekedکلمات مرتبط(cheeked):
cheekpieceورزش : تکيه گاه گونه تيرانداز روى تفنگ
cheeksکلمات مرتبط(cheeks):
cheer leaderشيپورچىورزش : رهبر تماشاگران
cheerfullyبخوشى ،با بشاشت
carousalميگسارى ،عياشى
carpal ageروانشناسى : سن استخوانى
carpal boneحجره گرزن
carped-rodميل فرش پلگان
carpedکلمات مرتبط(carped):
carpenrtyدرودگردى ،نجارى ،چوب برى
carpenter stopperعلوم نظامى : خفت کتابىعلوم دريايى : خفت کتابى
carpenter's benchدستگاه نجارى ،خرپشتمعمارى : ميز کار
carpenter's clampمعمارى : پيچ دستى
carpenter's machinesمعمارى : ماشين الات درودگرى
carpenter-beeزنبور چوب سوراخ کن
carpenters axeعلوم مهندسى : تيشه نجارى
carpenters benchعلوم مهندسى : ميز درودگرى
carpenters bevelعلوم مهندسى : گچ برى درودگرى
carpenters hatchetعلوم مهندسى : تبر
carpenters pincersعلوم مهندسى : انبر درودگرى
carpenters try squareعلوم مهندسى : گونياى درودگرى
carpenters' stopperعلوم دريايى : سيم نگهدار گيره اى
carpentersکلمات مرتبط(carpenters):
carperعيبجو،خرده گير
carpet bombingبمباران منطقه اىعلوم نظامى : توزيع بمب جهت پوشش يک منطقه بمباران منطقه اى
carpet-bagخرجين
carpet-beetleبالشک مار،بالشتک مار
carpet-weaverقالى باف
carpetedفرش کرده ،مفروش
carpetsکلمات مرتبط(carpets):
carpingعيبجو،عيب جويانه
carpinglyعيبجويانه
carpologistميوه شناس
carraiage returnکامپيوتر : سر سطر رفتن
carraiageکلمات مرتبط(carraiage):
carreer personnelعلوم دريايى : پرسنل کادر ثابت
carreerکلمات مرتبط(carreer):
carrenکلمات مرتبط(carren):
carriage and fourدرشکه چهاراسبه
carriage and insurance paid to (cip)بازرگانى : هزينه حمل و بيمه به حامل پرداخت شده
carriage control tapeنوارى که اطلاعات لازم براى کنترل تعويض سطر در يک چاپگر سطرى روى ان پانچ شده استکامپيوتر : نوار کنترل نورد
carriage costsهزينه باربرىبازرگانى : هزينه حمل و نقل
carriage forwardپس کرايهبازرگانى : هزينه حمل در مقصد دريافت مى شود،کرايه در مقصد پرداخت مى شود
carriage freight paid to ...بازرگانى : با هزينه حمل تا...
carriage of goodsقانون ـ فقه : حمل و نقل کالا
carriage paid to ...بازرگانى : با هزينه حمل تا...
carriage payedبازرگانى : کرايه حمل پرداخت شده
carriage-driveخيابان پارک
carriage-roadراه درشکه رو
carriageableدرشکه رو
carriagewayعمران : راه کالسکه رومعمارى : راه ارابه رو
carrick bendعلوم نظامى : بست دو خفتىعلوم دريايى : گره زنجير،بست دو خفتى
carrickکلمات مرتبط(carrick):
carriculumکلمات مرتبط(carriculum):
carrier air groupدو يا چند گردان هوايى که در روى يک ناو مستقر باشندعلوم نظامى : گروه هوايى ناو هواپيمابر
carrier chrominance signalالکترونيک : پيام رنگ تابى
carrier color signalپيام رنگ تابىالکترونيک : پيام رنگى حامل
carrier companyعلوم نظامى : تيم يا گروه چهار نفره اى که براى ماموريت خارج از کشور انتخاب مى شوند
carrier detectکشف حاملکامپيوتر : تشخيص حامل
carrier frequencyفرکانس حاملکامپيوتر : فرکانس موج حاملالکترونيک : بسامد حاملعلوم نظامى : فرکانس حامل امواج بى سيم يا رادار
carrier gasشيمى : گاز حامل
carrier handleدستگيره حملعلوم نظامى : دسته حمل
carrier senseکامپيوتر : multiple access with collision detectدستيابى چندتايى با کشف تلاقى
carrier striking forceعلوم نظامى : نيروى ضربتى متشکل از ناوهاى هواپيمابر ناوگان هواپيمابر ضربتى
carrier task forceعلوم نظامى : گروه رزمى هواپيمابر دريايى
carrier's lienدر گرو شرکت حمل( تا موقع پرداخت کرايه)بازرگانى : در گرو شرکت حمل
carrier's riskريسک به عهده شرکت حمل و نقلبازرگانى : خطرات به عهده حمل کننده
carrier-pigeonکبوتر نامه بر
carrige forwardپس کرايهقانون ـ فقه : کرايه به عهده گيرنده کالا
carrigeقرارداد حمل و نقل ،کرايهقانون ـ فقه : حمل
carring costبازرگانى : هزينه حمل
carring overقانون ـ فقه : تعويق تصفيه حساب در خريد و فروش سهام براى انتقال مال يا تسليم مبيع مهلت تعيين کردن
carring ropeعلوم مهندسى : طناب حمل و نقل
carring tradeقانون ـ فقه : تجارت داخله
carringکلمات مرتبط(carring):
carrion-crowکلاغ بغدادى ،کورکور
carron-oilمرهم روغن برزک
carronکلمات مرتبط(carron):
carronadeيکجورتوپ کوتاه دهن گشاد
carry armsدوش فنگ
carry awayربودن ،از جا در بردن
carry forwardمنقول ساختن ،(به طور اسم )مبلغ منقول
carry into effectاجرا کردنقانون ـ فقه : اجرا کردن
carry into executionقانون ـ فقه : اجرا کردن
carry it allهمه راميديد
carry lightعلوم نظامى : نورافکن روشن نگهداشتن هدف براى تعقيب
carry on (mil)علوم دريايى : ازاد
carry on businessقانون ـ فقه : داد و ستد کردن
carry one's batورزش : تا پايان بازى ادامه دادن کار توپزن بدون سوختن
carry one(در حساب )ده بر يک
carry out the obligationsقانون ـ فقه : اجراى تعهدات
carry shipکشتى حامل زندانيان جنگىعلوم نظامى : کشتى غير مسلحى که تضمين عبور داشته باشد
carry too farبدرجه جدى رساندن
carryall truckکاميون حمل بار و بستهعلوم نظامى : کاميون اتليه حمل بار
carryawayقانون ـ فقه : ربودن
carrying capacityظرفيت بردزيست شناسى : خورند
carrying chargeقانون ـ فقه : هزينه حمل و نقل
carrying vesselبازرگانى : کشتى باربرى
carryingکلمات مرتبط(carrying):
carryover storageذخيره ساليانمعمارى : مخزن ساليان
carryoverکلمات مرتبط(carryover):
cart blancheاختيار نامحدود
cart crossingمعمارى : گذرگاه ارابه
cartaکلمات مرتبط(carta):
carteصورت غذا،کارت ويزيت ،ورقه اسم
cartel shipقانون ـ فقه : کشتى مخصوص مبادله اسيران جنگى کشتى محل مذاکرات جنگى
cartesial axisشيمى : محور دکارتى
cartesialکلمات مرتبط(cartesial):
cartesian chartکامپيوتر : مختصات کارتزين
cartesian coordinate systemکامپيوتر : سيستم مختصات کارتزين
cartesian coordinatesشيمى : مختصات دکارتىروانشناسى : محور مختصاتعلوم نظامى : سيستم مختصات سه بعدى فضايى
cartesianوابسته به فلسفه دکارت
cartesianismروانشناسى : مکتب دکارت
carthaginianوابسته بشهرقديم قرطاجنه درافريقا
carthyismکلمات مرتبط(carthyism):
cartle blancheاختيار نامحدودقانون ـ فقه : کارت بلانش
cartleکلمات مرتبط(cartle):
cartographنقشه
cartographicalوابسته به نقشه کشى
cartomancyفال( گيرى با )ورق
cartopورزش : حمل قايق کوچک بالاى اتومبيل
cartopperورزش : قايق کوچک قابل حمل روى اتومبيل
cartridge actuated deviceعلوم نظامى : وسيله اى که با فشار گاز فشنگ کار مى کند وسيله فشنگى براى پرتاب صندلى خلبان
cartridge beltفانوسقهعلوم نظامى : نوار فشنگ
cartridge caseپوکه فشنگعلوم نظامى : پوکه
cartridge fontکامپيوتر : فونت کارتريج
cartridge fuseعلوم مهندسى : فيوز فشنگىالکترونيک : فيوز فشنگى
cartridge heaterشيمى : گرم کن فشنگى
cartridge shellبدنه پوکه فشنگعلوم نظامى : بدنه پوکه
cartridge starterعلوم هوايى : سيستم استارت موتور اصلى که توسط کارتريج قابل شارژى کار ميکند
cartridge-boxفشنگ دان ،جعبه فشنگ
cartrige-beltفانسقه
cartrigeکلمات مرتبط(cartrige):
cartwheel antennaعلوم مهندسى : انتن شعاعى
cartwheelورزش : چرخ فلک
cartwhipشلاق کارى ،شلاق زدن ،تنبيه کردن
cartwright's shopعلوم مهندسى : دوچرخه سازى
cartwrightگارى ساز،عرابه ساز
caruncleگوشت پاره ،لحيمه
carunclesکلمات مرتبط(caruncles):
caruncularداراى گوش پاره
carunculateمانند لحيمه ،داراى گوشت پاره
carver's scraperمعمارى : ليسه
carverکنده کار،سنگ تراش ،قلم زن ،قلم سنگ تراشى ،سازنده
caryکلمات مرتبط(cary):
caryatidستونى که مجسمه زن باشد
caryophyllaceousقرنفلى
cascade converterالکترونيک : تبديلگر زنجيرى
cascade decayزيست شناسى : واپاشى پى در پى
cascade image intensifierعلوم نظامى : تقويت کننده روشنى عکس يا شفافيت ان
cascade impactorزيست شناسى : دستگاه جداسازى پى در پى ذرات
cascaded carryکامپيوتر : رقم نقلى ابشارى
cascadedکلمات مرتبط(cascaded):
cascode amplifierالکترونيک : فزون ساز کاسکودى
cascodeکلمات مرتبط(cascode):
case analysisروانشناسى : تحليل مورد
case branchکامپيوتر : انشعاب شرطى
case depthعلوم نظامى : عمق مينعلوم دريايى : عمق مين
case fatality rateدرصد مرگ و ميرعلوم نظامى : درصد مرگ و مير در اثر امراض يا ضايعات ديگر
case lawقانون موضوعهقانون ـ فقه : رويه اى که قاضى CL در موضوع خاصى اعمال مى کند و از ان به بعد سابقه مى شود
case marksبازرگانى : علامتهاى روى جعبه يا بسته بندى
case numbersشماره بسته هابازرگانى : شماره بسته بندى
case of necessityقانون ـ فقه : حالت الزام و ضرورت
case of needبازرگانى : مباشر
case sensitive searchکامپيوتر : جستجو براى حساسيت نسبت به بزرگ يا کوچک بودن حرف
case sensitiveکامپيوتر : حساس نسبت به بزرگ يا کوچک بودن حرف
case windowمعمارى : پنجره لولادار
case-bottleچارپر،شيشه چارپهلو
case-hardenعلوم مهندسى : سخت گردانى سطحى
case-hardeningعلوم مهندسى : سخت گردانى سطحى
cased columnمعمارى : ستون پوشش دار
casedعمران : قالب گيرى
casemateپناهگاه توپ ،جاى نصب توپ درناو
casement frameقاب بازشو( در و پنجره)معمارى : قاب بازشو
casementپنجره لولادار،پنجره ،روزنهمعمارى : قاب پنجره
casesکلمات مرتبط(cases):
cash against documents (c.a.d.)بازرگانى : پول نقد در برابر اسناد
cash against documentsبازرگانى : پول در مقابل اسناد
cash and carryبازرگانى : نحوه پرداختى که در ان مشترى مبلغ مربوطه را پرداخته و کالا را با خود ميبرد
cash assetsبازرگانى : دارايى هاى نقدى
cash balanceمانده نقدىبازرگانى : تراز نقدى
cash bookدفتر نقدى
cash budgetبازرگانى : بودجه نقدى
cash capitalبازرگانى : سرمايه نقدى
cash collection voucherسند پرداخت نقدىعلوم نظامى : سند پرداخت غرامت نقدى
cash cropsمحصولات نقدى مانند،گندم ،جو،برنج ،ذرتبازرگانى : پنبه و تنباکو
cash deficitقانون ـ فقه : کسر صندوق
cash discountتخفيف نقدىقانون ـ فقه : تخفيف مخصوص خريدارى که وجه را در موعد مقرر بپردازدبازرگانى : تخفيف نقدى
cash dispenserپرداخت کننده پول ،تحويل دار خودکار،ماشينى که با داخل نمودن کارت مخصوص و دادن دستور لازم( در امور بانکى)بازرگانى : ماشينى که با داخل نمودن کارت مخصوص و دادن دستور لازم
cash dividenedقانون ـ فقه : سود نقدى
cash flowبازرگانى : گردش وجوه
cash flowsوجوه در گردشبازرگانى : نقدينه
cash itemsقانون ـ فقه : اسناد تنخواه گردان
cash nexusبازرگانى : رابطه نقدى
cash on delivery (c.o.d.)پرداخت هنگام تحويلبازرگانى : فروش نقدى
cash on delivery (cod)بازرگانى : پرداخت نقدى به مجرد تحويل کالا
cash on deliveryفروش نقد پس از تحويل کالا،پرداخت هنگام تحويلقانون ـ فقه : وصول وجه در حين تحويل کالابازرگانى : فروش نقدى
cash plansقانون ـ فقه : طرح پرداختهاى نقدى
cash priceقيمت نقدىقانون ـ فقه : قيمت نقدىبازرگانى : قيمت نقدى ،بهاى نقدى
cash promptبازرگانى : نقد فورى
cash ratioبازرگانى : نسبت نقدينگى
cash rentبازرگانى : اجاره نقدى
cash saleقانون ـ فقه : بيع نقد،فروش نقدى
cash securityوثيقه نقدىقانون ـ فقه : وجه الضمان نقدى
cash spotبازرگانى : نقد فورى
cash with orderپول نقد همراه سفارشبازرگانى : پرداخت به موقع
cash-accountحساب نقدى
cash-boxصندوق وجوه
cashew-nutبلارد
cashewدرخت بلارد،قرص کمر
cashier's allowanceقانون ـ فقه : کسر صندوق
cashooکات هندى
casing (sub)پل( زيردريايى)علوم دريايى : پل
casing pipeلوله هاى غيرمشبک چاه( لوله کور)عمران : لوله هاى غيرمشبک چاه
casing tubeلوله زره دارعلوم مهندسى : لوله جدار
caspianکلمات مرتبط(caspian):
casqueکلاه خود،ترک
casrd random access memoryکامپيوتر : حافظه دستيابى تصادفى کارت
casrdکلمات مرتبط(casrd):
cassetionکلمات مرتبط(cassetion):
cassette recorderکامپيوتر : دستگاه ضبط کاست
cassette tapeکامپيوتر : نوار کاست
cassettesکلمات مرتبط(cassettes):
cassiکلمات مرتبط(cassi):
cassiaeکلمات مرتبط(cassiae):
cassini divisionنجوم : شکاف کاسينى
cassiniکلمات مرتبط(cassini):
cassion discaseعلوم هوايى : تغييرات عصبى ناشى از کاهش فشار محيط در ارتفاع بالاتر از يک يا دو اتمسفر
cassionکلمات مرتبط(cassion):
cassiopeiaذات الکرسى ،خداوند کرسىنجوم : خداوند اورنگعلوم دريايى : ذات الکرسى
cassiopeiaeذات الکرسىنجوم : خداوند اورنگ
cassoletteعطرپاش ،عطرسوز،مجمر
cassowaryيکجورشترمرغ استراليايى
cast aspersions onلکه دار کردنقانون ـ فقه : به کسى هتاکى کردن
cast concrete (to)معمارى : ريختن و بعمل اوردن بتن
cast concreteبتن ريختن ،ريختنعلوم مهندسى : بتن ريخته گى
cast copperعلوم مهندسى : مس ريخته گى
cast crystalشيمى : بلور ريخته
cast glassعلوم مهندسى : شيشه ريخته گىمعمارى : شيشه جام ريختگى
cast in placeمعمارى : ساختن درجا
cast in situ (concrete)معمارى : بتن درجا
cast iron (c.i.)معمارى : چدن
cast iron ingotشيمى : شمش چدن
cast iron pipeعلوم مهندسى : لوله چدنىمعمارى : لوله چدنى
cast iron scrapعلوم مهندسى : اهن قراضه
cast iron surface plateعلوم مهندسى : سطح صفحه چدنى
cast iron wareعلوم مهندسى : الات چدنى
cast looseازاد کردنعلوم نظامى : ول کردن
cast metalعلوم مهندسى : فلز ريخته گى
cast moldingشيمى : قالبگيرى ريخته گرى
cast of melancholyاندک ماليخوليا
cast outتبعيد کردنعلوم نظامى : اخراج کردن
cast slabعلوم مهندسى : شمش تخت
cast steel plantعلوم مهندسى : کارخانه فولادريزى
cast steelفولاد خشکهعلوم مهندسى : فولاد ريخته گىعمران : فولاد ريخته گرىمعمارى : فولاد ريختگى
cast up-hillعلوم مهندسى : سربالا ريختن
cast upجمع زدنعلوم نظامى : فشرده کردن
cast-offدورانداختن ،کنارگذاشته ،مردود،دوراندازى
castabilityعلوم مهندسى : قابليت ريزش
castanetsقاشقک
castawayپرتاب کردن وزنه ،عمق يابىعلوم نظامى : پرتاب شده از کشتى به دور افتاده
caste systemنظام طبقه اى منفصلروانشناسى : نظام کاستى
castellateسنگردار کردن ،درب دار کردنعلوم نظامى : داراى استحکامات کردن
castellated nutعلوم مهندسى : مهره ريخته گى
castellationتهيه استحکامات تدافعىعلوم نظامى : سنگربندى کردن مستحکم کردن
castigationمجازات ،تنبيه
castigatorمجازات کننده
castigatoryمبنى برتنبيه ،تاديبى ،مجازاتى
castile soapيکجورصابون روغن زيتونى
castileکلمات مرتبط(castile):
casting rodورزش : چوب ماهيگيرى
casting-voteراى قاطع ،راى رئيس انجمن هنگام برابربودن شماره اراء دوطرف
castingsکلمات مرتبط(castings):
castingwellکلمات مرتبط(castingwell):
castironکلمات مرتبط(castiron):
castle nutعلوم هوايى : مهره چاکدار
castle-wardپاسبان دژياقلعه ،دژبان
castledسنگردار
castlesکلمات مرتبط(castles):
castlingکلمات مرتبط(castling):
castor beansکرچک
castor-oilروغن کرچک
castoreumجندبيدستر،جند بادستر
castrametationفن ترتيب اردو
castratedقانون ـ فقه : خصى
castration anxietyروانشناسى : اضطراب اختگى
castusکلمات مرتبط(castus):
castwayمردود،رانده ،کشتى شکسته
casual detachmentعلوم نظامى : يکان جدا شده و منتظر دستور يا ماموريت قسمت جدا شده
casual labourکارگر اتفاقىقانون ـ فقه : کارگرى که براى حمل و نقل مواد توليد شده هر چند گاه يکبار به کار گرفته مى شود
casual labourerعمله اى که هروقت کاربرسدکارميکند
casual paymentمساعدهعلوم نظامى : پيش پرداخت
casual poorکسيکه گاه گاهى نيازمند اعانه ميشود
casual upliftبالا بردن موقتىعلوم نظامى : بالا رفتن موقتى
casual waterورزش : تجمع موقتى اب روى زمين
casualeقانون ـ فقه : اتفاقى
casualismاعتقاد به شانس و تصادف ،تصادفا"
casualistمعتقد به اتفاق
casuallyتصادفا"،اتفاقا"،بطور غير عمدىقانون ـ فقه : اتفاقا"
casualtiesکلمات مرتبط(casualties):
casualty agentعلوم نظامى : عامل ايجاد تلفات و ضايعات
casualty attackتک غافلگيرى که به منظور توليد تلفات انجام مى شودعلوم نظامى : تک غافلگيرى ش م ر
casualty boardتابلوى نمودار ضايعات يکانعلوم نظامى : تابلوى تلفات
casualty control bookدفتر خدمات موتور ناوعلوم نظامى : دفترچه خدمت موتورناوعلوم دريايى : دفترچه خدمت موتورناو
casualty radiusشعاع توليد تلفاتعلوم نظامى : شعاع تلفات
casualty staging unitعلوم نظامى : يکان بارگيرى بيماران و زخميها درهواپيما يکان بارگيرى بيماران
casue to be killedقانون ـ فقه : به کشتن دادن
casueکلمات مرتبط(casue):
casuing to lapseمسقطقانون ـ فقه : ساقط کننده
casuingکلمات مرتبط(casuing):
casus fofderisسبب انعقاد پيمانقانون ـ فقه : هدف انعقاد پيمان
casusکلمات مرتبط(casus):
cat (children's apperception test)روانشناسى : ازمون اندريافت کودکان
cat and dog lifeزندگى زناشويى که پرازدعوا نکبت باشد
cat crackingشيمى : کراکينگ با کاتاليزور
cat ladderمعمارى : نردبام شاغولى
cat walkراه رو اويخته ،تک گذرمعمارى : ادم رو
cat's-pawعلوم دريايى : کوتاه کردن تابيدنى
cat-eyedتاريک بين ،چشم گربه اى
cat-napچرت روى صندلى
cat-o-nine-tailsتازيانه نه تسمه اى
cat-sleepچرت روى صندلى
cat-tailپته لويى
catabaticپايين اينده ،فروکش کننده
catacombsسرداب
catacousticsمبحث انعکاس صوت
catadiopticsگفتاردرانعکاس صدا
catadioptricsمبحث انعکاس و انکسار نور
catagelophobiaروانشناسى : استهزاء هراسى
catalecticيک هجاکم دراخرين وتد،يک سبب کم دراخر
catalexiaروانشناسى : مکرر خوانى
cataloged data setکامپيوتر : مجموعه داده فهرست بندى شده
cataloged procedureکامپيوتر : رويه فهرست بندى شده
catalogedکلمات مرتبط(cataloged):
catalogue libraryمحل نگهدارى کاتالوگهابازرگانى : قفسه کاتالوگها
catalogue numberشماره کاتالوگبازرگانى : شماره کالا در کاتالوگ
catalogue priceقيمت کاتالوگبازرگانى : قيمت کالا در کاتالوگ
catalytic agentعامل فعل وانفعال شيميايى بوسيله اثرمجاورتى
catalytic hydrogenationشيمى : هيدروژن دار کردن کاتاليزورى هيدروژن دار شدن کاتاليزورى
catalytic reformingشيمى : تبديل کاتاليزورى
catalyticتحريک کنندهعلوم نظامى : ترغيب کننده دشمن به درگيرى
catalyzedکلمات مرتبط(catalyzed):
catamnesisروانشناسى : تاريخچه بيمارى
catamountيکجور گربه دشتى ،ادم پس کوهى و وحشى صفت
catamountainيکجور گربه دشتى ،ادم پس کوهى و وحشى صفت
cataphasiaروانشناسى : مکررگويى
cataphorsisشيمى : الکتروفورز
cataplasmضمادگذاشتن( روى)،ضماد
catarrhalزکامى ،نزله اى
catastrophic floodمعمارى : سيل بلاخيز
catastrophicalمصيبت اميز،مربوط به عاقبت داستان
catastrophismاعتقاد باينکه پوسته زمين دستخوش انقلابهاى ناگهانى طبيعت شده
catathymic amnesiaروانشناسى : يادزدودگى محدود
catathymicکلمات مرتبط(catathymic):
catatonic rigidityروانشناسى : خشکى کاتاتونيايى
catatonic schizophreniaروانشناسى : اسکيزوفرنى کاتاتونيايى
catatonic stuporروانشناسى : بهت کاتاتونيايى
catatonicروانشناسى : کاتاتونيايى
catbirdيکجور باسترک امريکايى
catboatورزش : قايق تک بادبان
catch a crabورزش : تصادفا پارو را داخل اب کردن
catch a railورزش : برخورد تخته موج سوارى با موج و سرنگونى
catch atبراى گرفتن چيزى کوشيدن
catch coldسرما خوردن ،زکام شدن
catch driverورزش : راننده اجير ارابه
catch feederجوى ابيارىمعمارى : مادى
catch fenceورزش : نرده محکم سر پيچ
catch for door boltماده ،پل( يراق الات)معمارى : پل
catch hold ofمحکم نگاهداشتن
catch of guageمعمارى : گيرنده بارانسنج
catch onگرفتن
catch phrase of catchlineبازرگانى : شعار جذب مشترى
catch pitمعمارى : مجراى روباز زهکش
catch sight ofديدن
catch trialروانشناسى : کوشش مچ گيرى
catch upرسيدن به ،ربودنورزش : تحرک بيشتر براى جبران عقب ماندگى
catch-as-catch-canورزش : کشتى ازاد
catch-em-aliveکاغذ مگس گير
catch-meadowچمنى که دردامنه تپه اى باشد
catch-pennyقانون ـ فقه : قابل تبديل به پول
catcher spaceالکترونيک : فضاى اوسيلاسيون زاى
catcher's boxورزش : محوطه مخصوص توپگير
catcher's sideسوى تحويلعلوم مهندسى : سمت دريافت
catchesغنايمعلوم نظامى : ذخاير به دست امده از دشمن تصرف وسايل و سلاح دشمن
catchflyدرخت مگس گير
catching beltعلوم مهندسى : کمربند ايمنى
catching gloveورزش : دستکش دروازه بان
catchlineکلمات مرتبط(catchline):
catchment area or basimحوضه
catchment areaحوزه ابريز،حوزه ابخيز،ابگير،حوضه ،بارش سرا،سرابان ،ابريزمعمارى : ابخيزروانشناسى : ناحيه تحت پوشش
catchmentعمران : حوزه ابريز مرزىزيست شناسى : ابخيزعلوم دريايى : باران گير
catchweedعلف ماست ،رشدوک ،گورکک
catecheticalمبنى براموزش زبانى ازراه پرسش وپاسخ
catecheticsفن اموزش اصول دين بوسيله پرسش مسئله گويى
catechistاموزنده ( مسائل دينى ) از راه پرسش ،مسئله گو
catecholaminesروانشناسى : کاته کولامينها
categorical imperativeروانشناسى : امر مطلق
categoricallyبطور قاطع يا قطعى ،مطلقا`
categories of maintenanceطبقات نگهدارىعلوم نظامى : انواع نگهدارى
categoriesاقلامعلوم نظامى : انواع اماد
catenaccioکاتانچيوورزش : دفاع بتونى
catenarianزنجيرى
catenary suspensionعلوم مهندسى : اويزش سيم رانشالکترونيک : اويز اندارى زنجيره اى
catenationمسلسل ،ترتيبشيمى : زنجيرى شدن
cater-cousinدوست صميمى
caterpillar buldozerعلوم مهندسى : بولدوزر کاترپيلار
caterpillar gateمعمارى : دريچه چرخ زنجيرى
caterpillar tractorعلوم مهندسى : تراکتور کاترپيلار
caterpillar truckمعمارى : خودرو هزارپا
catesچيزهاى لذيذ،خوراکى
catfishگربه ماهى
catfootedپاگربه اى ،نرم رو
catformingشيمى : تبديل با کاتاليزور
cathanکلمات مرتبط(cathan):
cathartic methodروانشناسى : روش پالايشى
cathayختا( يعنى کشورچين)
catheadعلوم نظامى : کله گربهعلوم دريايى : کله گربه
cathedraticوابسته بکرسى بامقام اسقفى
catherine-wheelپنجره گردپره دار،يکجورچرخ وفلک دراتشبازى
catherineکلمات مرتبط(catherine):
catheterميل جراحى بول
catheterizeميل زدن
cathetometerشيمى : کاتتومتر
cathment areaزيست شناسى : ابخيز
cathmentکلمات مرتبط(cathment):
cathod ray tubeروانشناسى : لوله پرتو کاتدى
cathodکلمات مرتبط(cathod):
cathode (potential) fallالکترونيک : افت فشار کاتد
cathode borderالکترونيک : مرز کاتد
cathode dark spaceالکترونيک : فضاى تاريک کاتد
cathode followerالکترونيک : فزون ساز کاتدى
cathode glowالکترونيک : فضاى روشن کاتد
cathode heating timeالکترونيک : مدت گرم سازى کاتد
cathode protectionعلوم هوايى : حفاظت کاتدى
cathode ray oscilloscopeالکترونيک : نوسان نماى اشعه کاتدىعلوم هوايى : اسيلوسکوپ اشعه کاتدى
cathode ray tudeعلوم هوايى : لوله اشعه کاتدى
cathode ray tuning indicatorالکترونيک : لامپ ميزان نما
cathode raysالکترونيک : اشعه کاتدىشيمى : پرتو کاتدى
cathode regionالکترونيک : پهنه کاتد
cathode spotالکترونيک : لکه کاتدى
cathode sputteringالکترونيک : کاتد پرانى
cathode-ray oscillographعلوم مهندسى : موج نگار
cathode-ray tubeلامپ اشعه کاتديکعلوم مهندسى : لامپ اشعه کاتدى لامپ کاتديک
cathodic picklingشيمى : قطعه شوى کاتدى
cathodogeaphپرتونگار،بوسيله پرتومجهول عکس برداشتن از
cathodoluminescenceالکترونيک : لومينانس کاتدى
catholicityازادگى ،ازادى فکر،نظربلندى
catholicizeکاتوليک کردن ،کاتوليک شدن
cation exchange resinشيمى : رزين تبادلگر کاتيونى
cation exchangerشيمى : تبادلگر کاتيونى
cationic polymerizationشيمى : بسپارش کاتيونى
catkinارايش نگينى يا تسمه اى ،گل بيد مشک و مانند ان
catlingبچه گربه ،زه ،چاقوى تشريح ياجراحى
catmintسنبل برى
catnipسنبل برى
catoptricsروانشناسى : علم ايينه ها
catridgeعلوم دريايى : پوکه
cats-cradleنخ بازى سرانگشت ،بربازى ،شست بازى
cats-eyeباباغورى ،چشم گربه
cats-pawساده لوح ،الت دست ديگران ،گره پنجه گربه اى
cats-tailپته لويى
catsکلمات مرتبط(cats):
cattage key peopleکامپيوتر : افرادى که در خانه کار مى کنند و کار را از طريق سيستم هاى مخابراتى فلاپى ديسک يا ساير وسايل به شرکت ارسال مى دارند
cattageکلمات مرتبط(cattage):
cattell infant scaleروانشناسى : مقياس کاتل براى شيرخواران
cattellکلمات مرتبط(cattell):
catting pendantبند اويزعلوم دريايى : بند اويز لنگر
cattingکلمات مرتبط(catting):
cattishگربه وار،اهسته رو
cattle crossingمعمارى : گذرگاه چارپايان
cattle lifterگاودزد،دزدگله
cattle-penاغل گاو
cattle-pestطاعون گاو،گاو مرگى
cattle-plagueگاومرگى ،طاعون گاو
catwhiskerالکترونيک : سوزن بلور
cauasian partridgeکبک درى
cauasianکلمات مرتبط(cauasian):
caucasiaقفقاز( يه)
caucasusکوه قفقاز،کوه قاف
caudadروانشناسى : رو به دم
caudalنزديک به انتهاروانشناسى : دمىورزش : نزديک به دم
caudate nucleusروانشناسى : هسته دمى
caudatedدم دار
caughtگرفته شده
caulescentداراى ساقه پديدار
cauliflower earورزش : گوش شکسته
cauliflowr earورزش : گوش اسيب ديده
cauliflowrکلمات مرتبط(cauliflowr):
cauliformساقه اى ،ساقه وار
caulineساقه اى ،ساقه روى
caulisساقه
caulk (to)اب بندى درزها،درز گرفتنمعمارى : اب بندى کردن درزگيرى با کوبش
caulking gunمعمارى : تلمبه بتونه زنى
caulking toolمعمارى : قلم درزگيرى
caulkingدرزبندى ،درزگيرىمعمارى : بطانهعلوم نظامى : بتونه کارىعلوم دريايى : بتونه کارى
caumaتاب ،سوز،گرما
causaکلمات مرتبط(causa):
causal explanationروانشناسى : تبيين على
causal linkقانون ـ فقه : رابطه سببيت
causal nexusرابطه ميان علت و معلول
causal relationshipروانشناسى : رابطه علىبازرگانى : رابطه على
causal variableبازرگانى : متغير سببى
causalgiaروانشناسى : سوزش عصبى
causallyاز راه علت و سبب ،نسبت ميان علت و معلول
causativelyچنانکه دلالت برسبب نمايد
causativenessسبب بودن
cause and effect relationshipبازرگانى : رابطه علت و معلولى
cause and effectقانون ـ فقه : علت و معلولروانشناسى : علت و معلولورزش : علت و معلول
cause of a transactionقانون ـ فقه : جهت معامله
cause of claimقانون ـ فقه : منشاء دعوى
cause of revelationقانون ـ فقه : شان نزول
cause to be killقانون ـ فقه : به کشتن دادن
cause to sustain a lossضرر زدن به ،زيان رساندن به ،تسبيبقانون ـ فقه : اضرار
causedمعلولقانون ـ فقه : به علت
causelesslyبى جهت ،بى سبب ،بيخود
causes of inheritanceقانون ـ فقه : موجبات ارث
causes of revelationقانون ـ فقه : اسباب نزول
causesکلمات مرتبط(causes):
causing a lossقانون ـ فقه : اضرار
causing intoxicationمستى اوردنقانون ـ فقه : اسکار
causingکلمات مرتبط(causing):
caustic alkali metalعلوم مهندسى : فلز قليايى سوزاور
caustic limeاهک پرمايهعلوم مهندسى : اهک سوزاورعمران : اهک زنده با کلسيم زيادشيمى : کليسم اکسيد
caustic potashپوطاس محرق ،ايدرات دوپوطاس
caustic solutionعلوم مهندسى : محلول سوزاور
causticallyبطورطعنه اميز
causticityسوزندگى ،تندى ،نيش ( سخن)
cautelاحتياط،فريب
cautelousزيرک ،احتياط کار
cauterداغ اهن
cauterizing-ironداغ اهن ،داغينه
cauterizingکلمات مرتبط(cauterizing):
cauteryعمل داغ کردن ياسوزاندن ،داغ ودرفش
caution areaمنطقه خطرعلوم نظامى : منطقه عبور با احتياط
caution flagورزش : پرچم اعلام خطر
caution moneyوجه الضمانهقانون ـ فقه : وجه الضمان
cautiouslyاز روى احتياط
cautiousnessاحتياط کارى
cavaکلمات مرتبط(cava):
cavalito's oilشيمى : روغن کاواليتو
cavalitoکلمات مرتبط(cavalito):
cavallettoورزش : تير پرش در تمرين با اسب
cavalry unitيکان سوار نظامعلوم نظامى : يکان سوار زرهى
cavalry-manعلوم نظامى : سوار
cave inمعمارى : فروريختگى
cave-dwellerغارنشين
caveat emptorبازرگانى : اخطار به خريدار،يعنى خريدار خود مسئول بازرسى کالائى که مى خرد مى باشد
caveat subscriptorاخطار به عضو،اخطار به مشترکبازرگانى : مسئوليت به عهده عضو ميباشد
caveat venditorاخطار به فروشنده ،ملتفت بودن فروشندهبازرگانى : يعنى فروشنده مسئول معايب کالاى فروخته شده مى باشد
caveatemptorبه معنى " بگذار مشترى حذر کند يا بگذار مشترى مواظب باشد" قانون ـ فقه : اصطلاحى است که متضمن بيان حق مشترى در امتحان کردن و بررسى مبيع مى باشد
caveatorکسيکه درضمن تقاضاى ثبت اختراع تقاضاميکند به تقاضاى ديگران تر
cavernedغارمانند،غاردار،درغار
cavesکلمات مرتبط(caves):
cavilerخرده گير،عيبجو
cavillingعيب جويانه ،مبنى برخرده گيرى
cavingورزش : غارنوردى
cavitationحفره سازى ،حفره ،بريدگى حاصله از حرکت پروانه کشتى بريدگىمعمارى : خلاءزائىعلوم هوايى : ايجاد حبابهاى داخل يک مايععلوم نظامى : شيار
cavity magnetronالکترونيک : ماگنترون با همنواگرهاى جعبه اى
cavity resonatorالکترونيک : همنواگر جعبه اى
cavity wallديوار صندوقه اى ،ديوار توخالىمعمارى : ديوار دو جداره
cavseکلمات مرتبط(cavse):
cavuعلوم نظامى : سقف پرواز و ميزان ديد نامحدود است
caxtonکتاب کاکستون نخستين کتاب چاپ کن انگليسى
cayenne(گرد )فلفل قرمز
caymanيکجورسوسمارامريکايى
cbasicکامپيوتر : يک کامپايلر مشهور زبان برنامه نويسى که بسيار سريعتر از مترجم BASIC مى باشد
cblکامپيوتر : Computer Based Learning
cbtکامپيوتر : اموزش بر پايه کامپيوتر
cccharges collectبازرگانى : هزينه نقدا "دريافت مى شود
ccdCharge-Coupled Device،اسباب تزويج علامت ،حافظه با اطلاعات چرخانکامپيوتر : دستگاه با بار جفت شده
ccessکلمات مرتبط(ccess):
cchiselکلمات مرتبط(cchisel):
ccitt v.24کامپيوتر : در ارتباطات داده سرى اى از استانداردها است که خصوصيات رابط را توصيف مى کند
ccittTelegraph and Telephone Consulation Committe Internationalکامپيوتر : کميته مشاوره بين المللى تلگراف و تلفن
ccountکلمات مرتبط(ccount):
ccpکامپيوتر : Certificate in Computer Programmingگواهى برنامه نويسى کامپيوتر
cd-rom disk driveکامپيوتر : ديسک گردان سى دى - رام
cd-romکامپيوتر : سى دى - رام
cdCompact Diskکامپيوتر : ديسک فشرده يا تعويض دايرکتورى
cdcCall-Directing Code،يک کد دو يا سه کاراکترى است که در سيستم تله تايپ بکار مى رودکامپيوتر : جهت دهى خودکار پيام از طريق کد
cdevکامپيوتر : دستگاه تابلوى کنترل
cdoncreteکلمات مرتبط(cdoncrete):
cdpکامپيوتر : Certification in Data Processingگواهى پردازش داده
cdrکلمات مرتبط(cdr):
ceCustomer Engineer،Chip Enable،تراشه تواناکنندهکامپيوتر : تراشه فعال کننده
ceableکلمات مرتبط(ceable):
cease engagementدرگيرى را قطع کنيدعلوم نظامى : درگيرى قطع هدف را تعقيب نکنيد
cease loadingپر نکنيدعلوم نظامى : گلوله را پرنکنيد
ceaselesslyپيوسته ،لاينقطع
ceasingکلمات مرتبط(ceasing):
cebobiticراهب اسا
cebter of pressure momentعلوم هوايى : گشتاور مرکز فشار
cebterکلمات مرتبط(cebter):
cecilsقيمه سرخ کرده
cecityکورى ،بى بصيرتى
cecordingکلمات مرتبط(cecording):
ceded portfolioبازرگانى : اوراق بهادار واگذار شده
ceded public domainsخالصجات انتقالى
cededواگذار شده ،انتقالى
cedillaنام نشانى که زيرزميگذارند تاصداى سين بدهد
ceding parryورزش : کنار زدن حمله و سد کردن شمشير حريف در خط جديد
cedingکلمات مرتبط(ceding):
ceditکلمات مرتبط(cedit):
cedrateادرنگ ،بالنگ
ceeنام سومين حرف انگليسى
ceeb (college entrance examination boardروانشناسى : شوراى امتحانات ورودى
ceebکلمات مرتبط(ceeb):
ceil (to)اندود کردن با ملات ،نازک کارىمعمارى : تخته پوش کرده سقف
ceiling battenالت ،پردومعمارى : توفال
ceiling buttonالکترونيک : مقره سقفى
ceiling constructionمعمارى : سقف سازى
ceiling effectروانشناسى : اثر تارک
ceiling lampعلوم مهندسى : لامپ سقفى
ceiling lightعلوم مهندسى : روشنايى سقفى
ceiling panelمعمارى : لقط
ceiling priceسقف بهابازرگانى : حداکثر قيمت قانونى
ceiling pricesقانون ـ فقه : حداکثر قيمت قانونى
ceiling switchعلوم مهندسى : کليد سقفى
ceilingsکلمات مرتبط(ceilings):
celکلمات مرتبط(cel):
celadonرنگ سبزبيدى
celandineماميران
celayکلمات مرتبط(celay):
celebratedمشهور،مجلل
celebratorمشهور کننده ،نگاه دارنده جشن و عيد
celectial equatorعلوم هوايى : استواى سماوى
celectial polesقطبهاى اسمانىنجوم : قطبهاى عالم
celectialکلمات مرتبط(celectial):
celesteابى اسمانى
celestial body (nav)جرم اسمانى ،جرم سماوىعلوم دريايى : syn : celestial object, heavenly body
celestial body south pole (ps)علوم دريايى : قطب جنوب عالم
celestial bodyصورت فلکىعلوم هوايى : جسم سماوىعلوم نظامى : صور فلکى
celestial empireلقب کشور چين
celestial equator system of coordinatesعلوم دريايى : دستگاه مختصات استواى سماوى
celestial equatorاستواى اسمانى ،استواى عالم ،معدل النهار،استواى نجومىنجوم : معدالنهارعلوم نظامى : استواى سماوىعلوم دريايى : استواى سماوى
celestial gionکره فعلى
celestial guidanceسيستم هدايت نجومى موشکعلوم نظامى : هدايت موشک يا قمر مصنوعى با استفاده از صور فلکى
celestial horizonافق نجومىعلوم نظامى : افق سماوىعلوم دريايى : افق سماوى
celestial latitudeميل
celestial lonitudeدورى ،بعد
celestial machineمکانيک اسمانىنجوم : مکانيک سماوى
celestial meridianنصف النهار سماوىنجوم : نصف النهار اسمانىعلوم دريايى : دايره نيمروز سماوى
celestial navigationناوبرى نجومىعلوم نظامى : ناوبرى با استفاده از صور فلکىعلوم دريايى : ناوبرى نجومى
celestial north pole (pn)علوم دريايى : قطب شمال عالم
celestial objectعلوم دريايى : - celestial
celestial precomputationعلوم نظامى : محاسبات پيش بينى شده نجومى محاسبات نجومى
celestial sphereکره اسمان ،کره عالم ،کره نجومىنجوم : کره سماوىعلوم نظامى : کره سماوىعلوم دريايى : کره سماوى
celestial sprereگردون
celestial triangleعلوم دريايى : - astronomical traingle
celestiallatitudeکلمات مرتبط(celestiallatitude):
celestrial axisنجوم : محور عالم
celestrial bodiesاجرام اسمانىنجوم : اجرام سماوى
celestrial bodyجسم اسمانى ،جسم سماوى ،جرم اسمانىنجوم : جرم سماوى
celestrialکلمات مرتبط(celestrial):
celibatarian(شخص )عزب ياتجرد دوست
celibecyتجردقانون ـ فقه : عزبيت
cell addressادرس سلکامپيوتر : نشانى سل
cell animationکامپيوتر : تحرک سلولى
cell assemblyروانشناسى : مجتمع ياخته اى
cell bodyروانشناسى : جسم ياخته
cell connectorالکترونيک : رابط پيل باترى
cell coverالکترونيک : درپوش باترى
cell definitionکامپيوتر : تعريف سل
cell formatفرمت سلکامپيوتر : قالب سل
cell pointerکامپيوتر : اشاره گر سل
cell protectionکامپيوتر : حفاظت سل
cell receptorشيمى : گيرنده سلولى
cell referenceکامپيوتر : ارجاع سل
cell testerازمايشگر باطرىعلوم مهندسى : تستر باطرىالکترونيک : ولت سنج باترى
cell ventالکترونيک : نفس کش پيل
cellarerپسشخدمت ،ابدار
cellaretگنجه اى که شيشه هاى باده دران ميگذارند
cellargeقانون ـ فقه : حق انبار دارى
cellophaneشيمى : سلوفانعلوم هوايى : لايه پلاستيکى شفاف با بنيان سلولزى
cellsکلمات مرتبط(cells):
cellular brickمعمارى : اجر لانه زنبورى
cellular cofferdamفرازبند محفظه اى ،فرازبند لانه زنبورى( اف)،فرازبند لانه زنبورى( بقياس)معمارى : فرازبند لانه زنبورى
cellular concreteعمران : بتن متخلخل
cellular metal floor racewayالکترونيک : سيم روى کف مشبک اطاق
cellular structureساختار شبکه اىعلوم مهندسى : ساختار سلولى سازه سلولى
cellular tissueبافت زنبورى
cellular unitيکان جزء جزء،يکان قسمت به قسمت يکان مبناعلوم نظامى : هسته اصلى تشکيل دهنده يکان
cellular-expandedعلوم مهندسى : بتن با حفره منبسط
cellulatedسلول دار،خانه خانه
cellulitisورم بافته هاى زنبورى
celluloid separatorالکترونيک : ميان گير سلولئيدى
cellulose acetateعلوم هوايى : ترموپلاستيکى متشکل از سلولز و اسيداستيک که در ابريشم هاى مصنوعى فيلم لاک الکل و غيره بکار ميرود
cellulose nitrateعلوم هوايى : ترموپلاستيکى متشکل از سلولز و اسيداستيک که در مواد منفجره دوپها و پلاستيکهاى ساختمانى بکار ميرود
cellulose waddingعلوم مهندسى : لايى سلولزى
cellulose-varnishعلوم مهندسى : لاک سلولزى
celluloseعلوم مهندسى : سلولزشيمى : سلولزعلوم هوايى : سلولز
cellulousسلول دار،سلولى
celsius temperature scaleمقياس دماى سلسيوسشيمى : مثياس دماى سانتى گراد
celsius thermometerگرماسنج
celsiusعلوم هوايى : سلسيوس
celtic nardسنبل رومى
celticismزبان يا اصطلاح سلتى
cement adhesiveعلوم مهندسى : چسبندگى سيمانى
cement bound macadamماکادام ملاتىمعمارى : ماکادام سيمانى
cement coat (am)معمارى : اندود سيمانى
cement coatingمعمارى : اندود سيمان
cement concrete liningمعمارى : پوشش بتنى
cement concreteعلوم مهندسى : بتن سيمانىعمران : بتن سيمانىمعمارى : بتن سيمانى
cement flooringکف سيمانىعلوم مهندسى : بندکشى با سيمان
cement groutدوغاب سيمانعمران : ساروجمعمارى : دوغاب سيمان
cement groutingمعمارى : تزريق سيمان
cement mortarعلوم مهندسى : ملاط سيمانمعمارى : ملات سيمانى
cement paintمعمارى : اندود کردن با دوغاب سيمان
cement pasteمعمارى : خمير سيمان
cement plantمعمارى : کارخانه سيمان
cement renderingمعمارى : اندود سيمان
cement screedمعمارى : اندود سيمانى
cement tileمعمارى : کاشى سيمانى
cement-mortar coatingعمران : پوشش سيمانى
cemented carbideعلوم مهندسى : کاربيد زينتر
cemented metal carbideعلوم مهندسى : فلز سخت
cementedکلمات مرتبط(cemented):
cementeryعمران : قبرستان
cenکلمات مرتبط(cen):
cenceکلمات مرتبط(cence):
cencyکلمات مرتبط(cency):
cenobiticalراهب اسا
cenobitismزندگى اشتراکى درخانقاه
cenotropeروانشناسى : گرايش مشترک
censeurسانسور،مميزىقانون ـ فقه : ممانعت قدرت حاکمه يک کشور از نشر عقايد مخالفين به هر شکلى که باشد
censorialمبنى بر بازرسى مطبوعات و،نمايشها
censoriouslyاز روى عيب جوئى
censoriousnessخرده گيرى ،عيب جويى
census dataروانشناسى : داده هاى سرشمارى
census of productionامار تخمينى توليدات در يک کشور در مدت معين ،امارقانون ـ فقه : سرشمارىبازرگانى : امارگيرى در خصوص توليد
census officeدايره سجل و احوالقانون ـ فقه : اداره امار و ثبت احوال
centarl processorکامپيوتر : central processing unit
centarlکلمات مرتبط(centarl):
centauriنجوم : قنطورس
centaurus (cen)علوم دريايى : قنطورس
centaurusنجوم : قنطورس
centauryقنطوريون
centeکلمات مرتبط(cente):
centenialجسن صدساله
centenniumقرن صدساله ،مدت صد سال
center backبک ميانىورزش : بازيگر ميانى خط عقب
center baseورزش : ميدان مرکزى
center bitمعمارى : مته سه نبش
center circleدايره وسط زمينورزش : دايره ميانى
center disc rollنورد ديسکىعلوم مهندسى : غلطک ديسکى
center distanceفاصله مرکزىعلوم مهندسى : فاصله از مرکز
center drillمته مرکزعلوم مهندسى : مته متمرکز
center face-off spotورزش : نقطه شروع در مرکز دايره ميانى
center fieldورزش : قسمت دوردست زمين پايگاه 2 و چپ و راست زمين بيس بال
center forwardسانترفوروارد،بازيگر ميانى جلو تور واليبال ،بازيگر نوک حمله( واترپولو)ورزش : بازيگر نوک حمله
center gageعلوم مهندسى : مرکز سنج
center gravityورزش : گرانيگاه
center grindingسنگ چاقو تيزکنىعلوم مهندسى : دستگاه سنگ متمرکز
center ice circleورزش : داره ميانى زمين
center ice spotورزش : نقطه شروع در مرکز دايره ميانى
center iceورزش : قسمت بى طرف زمين
center landمعمارى : خط ميانى
center latheعلوم مهندسى : ماشين تراش متمرکز
center lineخط صفر،خط ميانى زمين ،خط محورعلوم مهندسى : مرکز دورانمعمارى : اسهورزش : خط وسط زمينعلوم هوايى : خط مرکز
center markمرکز سوراخ ،علامت مرکزعلوم مهندسى : نشانه مرکز
center of buoyancyمرکز تعادل شناورىعلوم نظامى : مرکز تعادل اتصال وسايل شناور
center of burstمرکز ترکش گلولهعلوم نظامى : مرکز اصابت گلوله
center of dispersionمرکز پراکندگىعلوم نظامى : مرکز مستطيل پراکندگى گلوله ها
center of distributionالکترونيک : مرکز پخش
center of gravity envelopeعلوم هوايى : تصوير نمودارى محدوده عقب و جلوى تغييرات مجاز گرانيگاه
center of gravity limitsعلوم هوايى : محدوده مجاز براى جابجا شدن گرانيگاه هواپيما بدون اختلال در وضعيت پرواز ان
center of gravityگرانيگاهعمران : مرکز ثقلشيمى : گرانيگاهورزش : مرکزگرايىعلوم هوايى : مرکز ثقلعلوم نظامى : مرکز ثقل
center of gyrationعلوم هوايى : نقطه اى در يک جسم صلب که اگر همه جرم در ان متمرکز شود ممان اينرسى حول همان محور تغيير نمايد
center of impact registrationعلوم نظامى : ثبت مرکز اصابت
center of impactمرکز ترکش گلولهعلوم نظامى : مرکزاصابت
center of liftعلوم هوايى : مرکز برا
center of massمرکز هدف ،مرکز هيولاى هدفنجوم : مرکز جرمعلوم نظامى : مرکز حجم هدف
center of pressure coefficientعلوم هوايى : ضريب مرکز فشار
center of pressureعلوم هوايى : مرکز فشار
center of resistanceعلوم نظامى : مرکز مقاومت
center of symmertyشيمى : مرکز تقارن
center of thrustعلوم هوايى : امتداد اثر برايند تمام نيروهاى جلوبرنده
center punchمرکز سوراخعلوم مهندسى : مرکز منگنهعلوم هوايى : سنبه نشان
center sectionعلوم هوايى : بال ميانى
center sleeveمرکز مجوفعلوم مهندسى : مرغک ماشين تراش
center spotورزش : نقطه مرکزى بيليارد انگليسى
center spuareعلوم مهندسى : زاويه تمرکز
center strapورزش : نوار پهن تور تنيس
center stripeورزش : خط ميانى زمين
center stropورزش : نوار پهن تور تنيس
center swing bridgeمعمارى : پل ميانگرد
center threequarter backورزش : بک وسط
center to center methodعلوم نظامى : روش اتصال مرکز به مرکز عکس هوايى
center webهستهعلوم مهندسى : مرکز چرخ
center wingعلوم هوايى : بال ميانى
center-fireورزش : اتش درنتيجه ضربه سوزن يا چخماق به مرکز فشنگ
center-of-gravity axisعلوم مهندسى : محور ثقل مرکزى
center-of-quarter-circlesورزش : مرکز يک چهارم دايره ها
center-pieceقسمت ميانى اسباب روى ميز،ميانه
centeralکلمات مرتبط(centeral):
centeralized planningبازرگانى : برنامه ريزى متمرکز
centeralizedکلمات مرتبط(centeralized):
centerboardورزش : تير يا صفحه اهنى ميان قايق
centerboarderورزش : قايق تيردار
centeredکلمات مرتبط(centered):
centering controlالکترونيک : پيچ مرکزگذار
centering diodeالکترونيک : ديود مرکزگذار
centering toolعلوم مهندسى : ابزار تمرکز
centeringقالب ،تمرکز
centerless grindعلوم مهندسى : سنگ زدن نامتمرکز
centerless grinderعلوم مهندسى : دستگاه سنگ نامتمرکز
centerlessکلمات مرتبط(centerless):
centerlineخط سراسرى ناو،خط مرکزىورزش : خط زير تور پينگ پنگعلوم نظامى : حد وسط
centermarkورزش : خط سرويس
centersکلمات مرتبط(centers):
centiکامپيوتر : يک صدمنجوم : سانتىعلوم هوايى : سانتى
centiampereالکترونيک : سانتى امپر
centifoliousصدبرگ
centigrade degreeدرجه صدبخشىمعمارى : زينه صدبخشى
centigrade scaleنجوم : مقياس سانتى گراد
centigrade temperature scaleمقياس دماى سانتى گرادشيمى : مقياس دماى سليسوسعلوم هوايى : اشل دمايى سانتيگراد
centigrammeسانتيگرام
centile rankروانشناسى : رتبه صدکى
centileروانشناسى : صدک
centilionسانتيليون( يک صدم ليتر)
centilitreسانتيليتر
centimeter-gram-second systemعلوم هوايى : دستگاه سانتيمتر گرم ثانيه
centimetersکلمات مرتبط(centimeters):
centimetreيکصدم متر
centisecondکامپيوتر : يکصدم ثانيه
centnerوزنه اى درالمان وبرخى کشوران ديگراروپابرابر5¹ کيلوگرم
central air dataعلوم نظامى : مرکز تهيه اطلاعات هوايى مرکزى
central angle at crest (am)معمارى : فرجه ستيغ
central angle of archمعمارى : دهانه کمان
central bankقانون ـ فقه : بانک مرکزىبازرگانى : بانک مرکزى
central canalروانشناسى : مجراى مرکزى
central cityمرکز شهرزيست شناسى : شهر مرکزى
central concrete membraneمعمارى : پرده ميانى بتنى
central control deskاطاق فرمان اصلىعلوم مهندسى : ميز فرمان مرکزى
central control panelمرکز کنترلعلوم مهندسى : تابلوى مرکزى کنترل
central convolutionروانشناسى : شکنج مرکزى
central exchangeمرکز تلفن خودکارعلوم مهندسى : مرکز تلکس
central fissureروانشناسى : شيار مرکزى
central food preparation facilityعلوم نظامى : کارخانجات مرکزى تهيه مواد غذايى
central governmentقانون ـ فقه : حکومت مرکزى
central gyrusروانشناسى : شکنج مرکزى
central headعمران : فشار مرکزى
central heating systemدستگاه حرارت مرکزى
central heatingحرارت مرکزىمعمارى : گرمايش مرکزى
central information fileکامپيوتر : سيستم اصلى ذخيره داده
central limit theoremقضيه حد مرکزى( درامار)روانشناسى : قضيه حد مرکزىبازرگانى : قضيه حد مرکزى
central loadبار مرکزىعمران : نيروى وارد به مرکز
central mass storageکامپيوتر : انباره انبوه مرکزى
central mixing plantعمران : مرکز اختلاط بتن
central nervous system (cns)روانشناسى : دستگاه عصبى مرکزى
central pastry kitchenاشپزخانه ثابت پادگانىعلوم نظامى : اشپزخانه غير صحرايى
central pithعلوم مهندسى : هسته يا مغز چوب
central planning teamعلوم نظامى : تيم طرح ريزى مرکزى
central planningبازرگانى : برنامه ريزى مرکزى
central positionقرارگاه مرکزىعلوم مهندسى : وضعيت مرکزى
central postal directoryدفتر مرکزى خدمات پستىعلوم نظامى : دفتر مديريت پستى مرکزى
central purchaseخريد اماد به طور تمرکزىعلوم نظامى : خريد اماد به طور يکجا
central railway stationمعمارى : ايستگاه مرکزى راه اهن
central refueling provisionsعلوم هوايى : سيم سوخت رسانى هواپيما که در ان تمام تانکهاى سوخت از يک نقطه تغذيه ميشوند
central reserveسکوى وسطمعمارى : سکوى ميانى
central siteکامپيوتر : سايت مرکزى
central stationالکترونيک : نيروگاه مرکزى
central stripجداکننده جهاتمعمارى : نوار ميانى
central sulcusروانشناسى : شيار مرکزى
central telegraph officeعلوم مهندسى : مرکز تلگراف اصلى
central tendency measuresروانشناسى : اندازه هاى گرايش مرکزى
central tendencyکامپيوتر : احتمال مطابقت داده با مقادير مورد انتظارمعمارى : تمايل به مرکز
central treaty organization (cento)سازمان پيمان مرکزى ،سازمان دفاعى متشکل از ايران ،انگلستانقانون ـ فقه : پاکستان و ترکيه که ايالات متحده امريکا نيز در ان نظارت دارد و در مانورهايش شرکت مى کند . اين سازمان به سال 1959 تاسيس يافته و دو سازمان دفاعى ديگر غرب يعنى Nato و Seato را به هم متصل مى کند
central warجنگ عمومىعلوم نظامى : جنگ عمده
centralisکلمات مرتبط(centralis):
centralist socialismبازرگانى : سوسياليسم متمرکز
centralityمرکزيتقانون ـ فقه : مرکزيتزيست شناسى : ميانگاهى
centralized controlانجام کنترل به طريقه تمرکزىعلوم نظامى : کنترل تمرکزى
centralized data processingپردازش تمرکز يافته دادهکامپيوتر : پردازش داده متمرکز
centralized designکامپيوتر : طراحى تمرکز يافته
centralized itemsاقلام اماد تمرکزىعلوم نظامى : اقلامى که دستور کنترل توزيع تمرکزى ان رسيده
centralized lubricationعلوم مهندسى : روغنکارى متمرکز
centralized network configurationکامپيوتر : ساختار شبکه اى متمرکز
centralized oil shot systemعلوم مهندسى : روغنکارى متمرکز فشارى
centralized planningقانون ـ فقه : برنامه ريزى متمرکز
centralized systemروانشناسى : نظام متمرکز
centrally planned economyاقتصاد متمرکزبازرگانى : اقتصادى که از مرکز برنامه ريزى ميشود
centrallyبطورمرکزى
centrationروانشناسى : ميان گرايى
centre castleپل فرماندهى( در کشتى بازرگانى)علوم دريايى : پل فرماندهى
centre counter defenceورزش : دفاع متقابل مرکزى
centre gameورزش : بازى مرکزى
centre of activitiesقانون ـ فقه : مرکز عمليات
centre of crest circleمرکز خميدگىمعمارى : مرکز انحناى ستيغ
centre of gravityگرانيگاهمعمارى : مرکز ثقل
centre of massگرانيگاهمعمارى : مرکز ثقل
centre of pressureمعمارى : مرکز فشار
centre pawnsورزش : پياده هاى مرکزى شطرنج
centre-holding variationورزش : وارياسيون حفظ مرکز در جوئوکو پيانو
centre-plateعلوم دريايى : - drop keel
centredکلمات مرتبط(centred):
centresعمران : داربست اطاق
centricalميانى ،مرکزى
centricallyبطور مرکزى
centricityمرکزيت ،وقوع درمرکز
centrifugal accelerationعلوم هوايى : شتاب گريز از مرکز
centrifugal casting machineعلوم مهندسى : دستگاه ريخته گرى گريز از مرکز
centrifugal casting processفرايند ريخته گرى گريز از مرکزعلوم مهندسى : طريقه ريخته گرى گريز از مرکز
centrifugal castingريخته گرى گريز از مرکزعلوم مهندسى : سانتريفوژ
centrifugal compressorعلوم هوايى : کمپرسور سانتريفوژ
centrifugal cutoutالکترونيک : فيوز مرکزگريز
centrifugal forceنيروى گريز از مرکزعمران : نيروى گريز از مرکزشيمى : نيروى مرکز گريزورزش : نيروى مرکزگريز
centrifugal lubricationعلوم مهندسى : روغنکارى گريز از مرکز
centrifugal moisture equivalentعمران : مقدار ابى که توسط دستگاه سانتريفوژ از يک نمونه خاک مرطوب گرفته ميشود
centrifugal pumpپمپ گريز از مرکز،تلمبه مرکز گريزعلوم مهندسى : پمپ سانتريفوژعمران : پمپ سانتريفوژمعمارى : پمپ دورانى
centrifugal starting switchعلوم مهندسى : سوئيچ راه اندازى گريز از مرکز
centrifugally cast concreteعلوم مهندسى : بتن ريخته گى به روش گريز از مرکز
centrifugally cast pipeعلوم مهندسى : لوله ريخته گى گريز از مرکز
centrifugallyکلمات مرتبط(centrifugally):
centripetal accelerationورزش : شتاب مرکزگراعلوم هوايى : نيروى جانب مرکز
centroid methodروانشناسى : روش مرکزيابى
centronics interfaceکامپيوتر : رابط موازى
centronicsکلمات مرتبط(centronics):
centrosymmetricشيمى : متقارن مرکزى
centumvirعضومحکمه کشورى که مرکب ازصد تن بود
centupleصدبرابر( کردن)
centuplicateصدبرابرکردن ،صدبرابر،صدچندان
centure of pressure travelعلوم هوايى : جابجايى خطى مرکز فشار در امتداد وتر
centureکلمات مرتبط(centure):
centurianورزش : بازيگر ¹¹ 1امتيازى کريکت
centuriesکلمات مرتبط(centuries):
ceousکلمات مرتبط(ceous):
cephalalgiaروانشناسى : سردرد
cephalalgicوابسته بسردرد،داروى سردرد
cephalgiaروانشناسى : سردرد
cephalic indexروانشناسى : شاخص سر
cephalic reinرگ قيقال
cephalizationروانشناسى : مغزدار شدن
cephaloورزش : نزديک به سر
cephalocaudalروانشناسى : سرى - دمى
cephalometerسرپيما
cephalometryسرپيمايى
cephalousسردار،داراى کله
cepheiنجوم : قيفاووس
cepheid variablesنجوم : متغيرهاى قيفاووسى
cepheidکلمات مرتبط(cepheid):
cepheusنجوم : قيفاووس
cer (conditioned emotional response)روانشناسى : پاسخ هيجانى شرطى
cerکلمات مرتبط(cer):
ceramic clayمعمارى : خاک رس کوزه گرى
ceramic tileمعمارى : کاشى سراميکى
ceramics industryشيمى : صنعت سراميک
ceramicsسفال سازى ،کوزه گرى
ceratedموم اندود،موم گرفته
ceratoidشاخ دار،شاخ مانند
cerditکلمات مرتبط(cerdit):
cereaکلمات مرتبط(cerea):
cerebellar cortexروانشناسى : قشر مخچه اى
cerebellar peduncleروانشناسى : پايک مخچه اى
cerebellar pedunclesفخذين مبدا نخاع
cerebral arteriosclerosisروانشناسى : تصلب شرايين مغزى
cerebral compressionروانشناسى : فشردگى مغزى
cerebral contusionروانشناسى : کوفتگى مغزى
cerebral cortexروانشناسى : قشر مخ
cerebral dominanceروانشناسى : سو برترى نيمکره مخ
cerebral electrotherapy (cet)روانشناسى : برق درمانى مغزى
cerebral himisphereروانشناسى : نيمکره مخ
cerebral lacerationروانشناسى : پارگى مغزى
cerebral localizationروانشناسى : منطقه بندى مخ
cerebral peduncleروانشناسى : پايک مخى
cerebral pedunclesساعدين مبدا نخاع
cerebral sclerosisروانشناسى : تصلب شرايين مغزى
cerebral vascular accident (cva)روانشناسى : سانحه عروقى مغزى
cerebriکلمات مرتبط(cerebri):
cerebricمخى ،مغزى
cerebritisورم غشاء دماغ
cerebro-spinal axisروانشناسى : محور مغزى - نخاعى
cerebro-spinal fluid (csf)روانشناسى : مايع مغزى - نخاعى
cerebro-spinalروانشناسى : مغزى - نخاعى
cerebroکلمات مرتبط(cerebro):
cerebrotoniaانديشه ورزىروانشناسى : سربروتونى
cerebrotonicانديشه ورزروانشناسى : سربروتونيک
cerebrovascularروانشناسى : مغزى - عروقى
cereloseشيمى : گلوکوز
ceremonialismقانون ـ فقه : اعتقاد به لزوم رعايت کامل تشريفات
ceremonialistکسيکه پاى بند رعايت ايين وتشريفات است
ceremoniallyرسمابا ايين ،باتشريفات
ceremonieکلمات مرتبط(ceremonie):
ceremoniesکلمات مرتبط(ceremonies):
ceremoniouslyبا تشريفات
ceremoniousnessرعايت تعارف
cereousمومى
ceresinالکترونيک : سرزين
ceriferousموم دار،موم اور
ceriumsymb: Ceشيمى : سريم
cermoniesتشريفاتروانشناسى : ايينها
cernکلمات مرتبط(cern):
cerographyموم نگارى
ceroplasticباموم قالب شده
ceroplasticsقالب سازى با موم
certain relations of the offenderقانون ـ فقه : money in non-internatinal offences who are responsible for payment of bloodعاقله
certain to happenقانون ـ فقه : حتمى الوقوع
certainمسلم ،محقق ،يقين ،معين ،برخىقانون ـ فقه : مسلم ،قطعى
certesاطمينان ،خاطر جمعى ،تحقيق
certificate for decorationحکم نشانعلوم نظامى : مدرک اعطاى نشان
certificate in computer programmingکامپيوتر : CCP
certificate of a doctorتصديق طبيبقانون ـ فقه : گواهى پزشک
certificate of achievementمدرک ابراز لياقتعلوم نظامى : مدرک تصديق شايستگى
certificate of analysisبازرگانى : گواهى بررسى
certificate of capacityمدرک ابراز لياقتعلوم نظامى : مدرک شايستگى
certificate of clearanceقانون ـ فقه : مفاصا حساب
certificate of complianceبازرگانى : گواهى تطبيق
certificate of damageقانون ـ فقه : تصديق خسارت وارده بر کالاى خسارت ديده يا تخليه نشده که از طرف مقامات بندر صادر مى شودبازرگانى : گواهى خسارت
certificate of deathگواهى فوتقانون ـ فقه : تصديق فوت
certificate of depositقانون ـ فقه : گواهى پول سپردهبازرگانى : گواهى سپرده
certificate of deposits (cd)بازرگانى : گواهى نامه سپرده
certificate of exclusive inheritanceقانون ـ فقه : گواهى انحصار وراثت
certificate of expenditureصورت هزينه ،صورت حسابعلوم نظامى : سند هزينه
certificate of gains or lossesعلوم نظامى : سند مصدق سود و زيان فروشگاه
certificate of healthبازرگانى : گواهى بهداشت
certificate of honorable serviceعلوم نظامى : مدرک تصديق خدمت صادقانه
certificate of incorporationبازرگانى : شرکت نامه
certificate of inspectionبازرگانى : گواهى بازرسى
certificate of landقانون ـ فقه : قباله زمين
certificate of liquidationقانون ـ فقه : مفاصا
certificate of measurementگواهى مقداربازرگانى : گواهى وزن ،گواهى اندازه و ابعاد
certificate of originقانون ـ فقه : گواهينامه مبداءبازرگانى : گواهى مبداء،گواهى مبدا
certificate of qualityبازرگانى : گواهى کيفيت
certificate of quantityگواهى کميتبازرگانى : گواهى مقدار
certificate of receiptگواهى رسيدبازرگانى : گواهى وصول
certificate of serviceتصديق نامه خدمتعلوم نظامى : برگ پايان خدمت سربازى
certificate of surveyگواهى بازرسىبازرگانى : گواهى بازديد
certificate of weightبازرگانى : گواهى وزن
certificatesکلمات مرتبط(certificates):
certificating of quantityبازرگانى : گواهى کميت
certificatingکلمات مرتبط(certificating):
certified copyقانون ـ فقه : رونوشت مصدق ،سواد مصدق
certified invoiceبازرگانى : سياهه تائيد شده
certified systems professionalsکامپيوتر : CSP
certifiedگواهى شده ،مصدققانون ـ فقه : مصدق ،تصديق شدهروانشناسى : مجاز
certiorariحکم فرستادن پرونده که ازمحکمه بالاتربمحکمه پايين ترابلاغ ميشود
cerumenچرک گوش ،موم گوش
ceruminousچرک پرور
cesarian operationعمل بچه دراوردن ازغيرمجراى طبيعى
cesarianامپراطورى
cesiumsymb: Csشيمى : سزيمعلوم هوايى : سزيم
cessation from workدست کشى ازکار،فراغت ازکار
cesserانقضاء،سپرى شدن ،موقوف شدن
cession of a rightاز حقى صرفنظر کردنقانون ـ فقه : از حقى اعراض کردن
cession of territoryقانون ـ فقه : واگذار کردن اراضى مملکت
cessionaryانتقال گيرنده ،کسيکه چيزى باوواگذارشده باشد
cesspipeعلوم مهندسى : گذراب رومعمارى : گنداب رو
cestusکمربند زنانه ،مشت پناه
cetکلمات مرتبط(cet):
cetaceanوابسته به خانواده بال ،جانورى که ازخانواده بال باشد
cetaceousوابسته به خانواده بال ،شبيه به بال ياخرس ماهى ومانند انها
cetane indexشيمى : ضريب ستان
cetane numberشيمى : عدد ستان
cetane ratingعلوم هوايى : اشل عددى براى سنجش ميزان بهسوزى سوختهاى موتورهاى ديزل
cetaneکلمات مرتبط(cetane):
ceteraکلمات مرتبط(cetera):
ceteris paribusثابت بودن ساير شرايطبازرگانى : ثابت بودن تمام عوامل ديگر
ceterisکلمات مرتبط(ceteris):
cetiقيطسنجوم : نهنگ
cetified copyرونوشت مصدققانون ـ فقه : سواد مصدق
cetifiedکلمات مرتبط(cetified):
cetus (cet)نهنگعلوم دريايى : قيطس
cetusقيطسنجوم : نهنگ
ceylonسرانديب سيلان
ceyloneseسرانديبى
cff (critical flicker frequency)روانشناسى : بسامد شاخص در سوسو زدن
cffکلمات مرتبط(cff):
cgaوفق دهنده نگاره سازى رنگىکامپيوتر : سى جى اى
cgmمتافايل نگاره سازى کامپيوترکامپيوتر : سى جى ام
cgnکلمات مرتبط(cgn):
chaکلمات مرتبط(cha):
chabupتازيانه
chackکلمات مرتبط(chack):
chafedپوست رفته ،ساييده ( شده)
chaferسوسک طلايى پردار
chaferyکوره ميل سازى
chaffinchيکجورسهره
chaffing gearوسايل ضد ساييدگىعلوم نظامى : وسايل ضد سايش
chaffingکلمات مرتبط(chaffing):
chafing-dishاتشدان ،منقل
chafingکلمات مرتبط(chafing):
chagiورزش : ضربه پاى تکواندو
chain bankingبازرگانى : بانکدارى زنجيرى
chain blockعلوم مهندسى : قرقره
chain bridgeپل زنجيرىعمران : پل معلق
chain cableعلوم نظامى : زنجير لنگرعلوم دريايى : زنجير لنگر
chain caseجعبه محافظ زنجيرعلوم مهندسى : جعبه زنجير
chain check stopperعلوم دريايى : سيم نگهدار
chain clampشيمى : گيره زنجيرى
chain crewورزش : متصديان اندازه گيرى
chain effectsبازرگانى : اثرات زنجيرى
chain fieldکامپيوتر : فيلد اتصال
chain grabعلوم نظامى : زنجير گيرعلوم دريايى : زنجير گير
chain guageعمران : اشل زنجيرى
chain hobعلوم مهندسى : دستگاه فرز غلطکى زنجيره اى
chain hookديلم زنجير لنگرعلوم نظامى : هوک زنجيرعلوم دريايى : هوک زنجير
chain lockerانبار زنجيرعلوم نظامى : چاله زنجيرعلوم دريايى : چاله زنجير
chain of authorities of a traditionقانون ـ فقه : اسناد
chain of commandروانشناسى : سلسله مراتبعلوم نظامى : سلسله مراتب فرماندهىعلوم دريايى : سلسله مراتب فرماندهى
chain of evacuationسيستم اخراجاتعلوم نظامى : سيستم تخليه
chain pipeدهانه چاله زنجيرعلوم نظامى : لوله زنجيرعلوم دريايى : لوله زنجير
chain plateورزش : صفحه فلزى کنار قايق براى بستن بادبان
chain polymerizationبسپارش افزايشىشيمى : بسپارش زنجيرى
chain pulleyعلوم مهندسى : قرقره زنجير
chain reflexروانشناسى : بازتاب زنجيره اى
chain ruleقانون زنجيرى ،(در رابطه با مشتق گيرى در رياضيات)
chain shorteningعلوم دريايى : کوتاه کردن زنجيرى
chain spliceعلوم دريايى : پيوند زنجيرى
chain sprocketعلوم مهندسى : چرخ زنجير
chain stopperعلوم نظامى : خفت زنجيرىعلوم دريايى : خفت زنجيرى
chain surveyپيمايش بدون اندازه گيرى زاويهعمران : نقشه بردارى زنجيرى
chain sweepعلوم نظامى : مين جمع کردن با استفاده از زنجير مين جمع کنى با زنجير
chain trackعلوم مهندسى : مسير زنجير
chain wheelعلوم مهندسى : چرخ زنجير
chain windingالکترونيک : سيم پيچ زنجيرى
chain workروانشناسى : کار زنجيره اى
chain(ed) lightningبرق جناغى ،برق پيچا پيچ يا شکسته
chain-growth polymerizationبسپارش افزايشىشيمى : بسپارش زنجيرى
chainageمعمارى : مهار
chained fileکامپيوتر : پرونده يا فايل زنجير شده
chained filesکامپيوتر : فايل هاى زنجيرى
chained printingکامپيوتر : چاپ زنجيره اى
chained reinforcementروانشناسى : تقويت زنجيره اى
chainingزنجيره اى کردنکامپيوتر : زنجيره اىروانشناسى : زنجيره اى کردن
chainlessبى زنجير،کارزنجيرى
chainsکلمات مرتبط(chains):
chainstitehدوجفت زنجيره ايى
chainwheelچرخ زنجير خور
chaireکلمات مرتبط(chaire):
chairliftورزش : سردست بلند کردن
chairman of the arbitral tribunalقانون ـ فقه : سرداور
chairman of the board of directorsقانون ـ فقه : رئيس هيات مديره
chairsکلمات مرتبط(chairs):
chairwomanرئيسه
chaiseيکجوردرشکه تک اسبه يادواسبه که معمولاچهارچرخ دارد
chakکلمات مرتبط(chak):
chalcedonyسنگ يمانى
chalcographerکنده کارى روى مس ،قلمزنى روى مس ،گراوور
chalcogrophyکنده کارى روى مس
chalcopyriteسنگ مس ،معدن مس
chaldeanکلدانى
chalk commanderفرمانده سريال حرکت هوايىعلوم نظامى : فرمانده سريال بار هوايى
chalk marlمعمارى : نرم اهک رس دار
chalk numberشماره سريال بار هوايىعلوم نظامى : شماره سريال حرکت هوايى
chalk troopsعلوم نظامى : سرى افراد يا يکانهايى که بايستى با يک سريال هوايى حرکت کنند
chalk upورزش : کسب امتياز
chalk-stoneسفيده نقرسى
chalkinessخاصيت تباشيرى ،سفيدى
chalklineريسمان خط کشى
chalktestعلوم نظامى : ازمايش اب ناپذيرى با گچعلوم دريايى : ازمايش اب ناپذيرى با گچ
chalky sandstoneمعمارى : ماسه سنگ نرم اهکى
challenge and replyذکر گوينده و گيرنده پيامعلوم نظامى : اعلام دادن و گرفتن پيام
challenge roundورزش : مبارزه با صاحب عنوان
challengeableقابل اعتراض ،رد کردنى
challengerمبارزه طلب ،حريف
challengers' tournamentورزش : تورنمنت مدعيان
challengersکلمات مرتبط(challengers):
challenging a jurorقانون ـ فقه : جرح عضو هيات منصفه
challenging a witnessقانون ـ فقه : جرح شاهد
challengingروانشناسى : چالش انگيز
challengoمبارزه کردن ،ادعا کردن ،دعوت کردن اعلام نشانىعلوم نظامى : اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
chalybiteزيست شناسى : کانى اهن دار
cham cell or of the e.وزير دارايى
chamکلمات مرتبط(cham):
chamadeکوس امان ،شيپور امان
chamaeleonحربانجوم : افتاب پرست
chamaeleontisحربانجوم : افتاب پرست
chamber furnaceعلوم مهندسى : کوره محفظه دار
chamber of commerceاتاق بازرگانى ،اطاق بازرگانىقانون ـ فقه : اتاق بازرگانى و صنايع و معادن ،اتاق تجارتبازرگانى : اتاق بازرگانى ،اطاق تجارت
chamber of deputiesمجلس نمايندگان
chamber of shippingاتاق کشتيرانىبازرگانى : انجمن صاحبان کشتى
chamber of tradeاتاق بازرگانىبازرگانى : اتاق تجارت
chamber-counselمشاورحقوقى ،وکيل مشاور
chamber-maidکلفت ،کنيز،خادمه
chamber-musicموزيک اطاقى ،موزيک سالونى
chambered kilnاطاق کوره اجرپزىمعمارى : قمير
chamberedحجره دار،اطاق دار
chamberlainshipپيشکارى ،پرده دارى ،گنجورى
chambersکلمات مرتبط(chambers):
chambreکلمات مرتبط(chambre):
chameleonicبوقلمونى ،بوقلمون وار
chamfer (to)پخدار کردنمعمارى : پخ زدن
chamferناو،گوده ،پخ زدن ،کج شدن ،مايل شدن ،گرفتن تيزى تيزى ،کج بر،پخعلوم مهندسى : شيبکامپيوتر : شيارعلوم هوايى : پخ دار
chamfered endراس مخروطى ،نوک مخروطىعلوم مهندسى : کله قندى
chamfered kerbلبه پهنمعمارى : جدول پخ
chamferedکلمات مرتبط(chamfered):
chamois-leatherجير،پوست بزکوهى
chamomillaکلمات مرتبط(chamomilla):
champertorشرخر
champertousشرخر
championessزن قهرمان ،زن پهلوان
championlessبى مدافع
chance errorروانشناسى : خطاى تصادفى
chance levelروانشناسى : سطح تصادفى
chance variationsروانشناسى : تغييرات تصادفى
chance-medleyادم کشى اتفاقى که باسوء قصد نبوده وغيرعمدى هم نبوده است
chancellerieکلمات مرتبط(chancellerie):
chancellor of the exchequerوزير دارايىقانون ـ فقه : وزير خزانه دارى
chancrousمانند زخم سيفليس ،داراى زخم سيفليس
chanelورزش : ميخ کوهنوردى
changکلمات مرتبط(chang):
change beatتبادل ضربه( شمشيربازى)ورزش : تبادل ضربه
change gear mechanismعلوم مهندسى : مکانيزم چرخ دندانه تبديل
change gearعلوم مهندسى : چرخ دندانه تبديل
change handsدست بدست رفتن
change in demandبازرگانى : تغيير تقاضا
change in penniesپول خردبه پنى
change in supplyبازرگانى : تغيير عرضه
change leverعلوم مهندسى : اهرم تغيير دهنده
change of clothesجامه واگردان
change of curvatureتغيير انحنامعمارى : دگر خم
change of edgeورزش : تغيير حرکت از يک لبه تيغه به لبه ديگر بدون چرخيدن بدن
change of engagementورزش : وادار کردن حريف به تغيير مسير شمشير
change of legورزش : وادار کردن اسب به تغيير پا در چهارنعل کوتاه
change of lifeروانشناسى : يائسگى
change of operation controlعلوم نظامى : تغيير در نوع کنترل عملياتى يا تعويض ان
change of paceورزش : جهشهاى کوتاه براى استراحت بازو
change of placeعلوم مهندسى : تغيير مکان
change of sceneتغييرمنظره( بامسافرت کردن)
change of serviceورزش : تعويض سرويس واليبال
change of speedعلوم مهندسى : تغيير سرعت
change of stationتغيير محل ماموريت ،انتقالعلوم نظامى : تعويض محل خدمت
change overانتقال بانکى ،تغيير روشقانون ـ فقه : تغيير رويه
change spinورزش : چرخيدن با تغيير پا
change-courtورزش : تعويض زمين
change-over contactعلوم مهندسى : کنتاکت تغيير دهنده
change-over switchعلوم مهندسى : کليد تبديل
change-upورزش : جهشهاى کوتاه براى استراحت بازو
changeablenessتغييرپذيرى ،قابليت تغييرياتبديل
changeablyچنانکه بتوان تغييرداد،بطورقابل تغيير
changedکلمات مرتبط(changed):
changefulمتلون المزاج ،بى ثبات
changefullyاز روى بى ثباتى
changelessnessبى تغييرى ،ثبات
changesکلمات مرتبط(changes):
changing the goal-keeperورزش : تعويض دروازه بان
changingکلمات مرتبط(changing):
channalsکلمات مرتبط(channals):
channel accessکامپيوتر : دستيابى کانال
channel adapterکامپيوتر : تطبيق دهنده کانال
channel airliftعلوم نظامى : سرويس حمل و نقل هوايى موجود در هر يکان خدمات حمل و نقل هوايى امادى
channel attachedکامپيوتر : اتصال کانالى
channel blackشيمى : دوده
channel capacityگنجايش کانالکامپيوتر : ظرفيت کانالعمران : حداکثر جريانى که از يک کانال عبور ميکند بدون لبريز شدنروانشناسى : ظرفيت کانال
channel commandکامپيوتر : فرمان کانال
channel diggingجوکارى( زابلى)معمارى : جوکارى
channel interceptorعمران : کانال چندراهه
channel switchعلوم مهندسى : کليد کانال
channel typeکامپيوتر : کانال تايپ
channel(s)مجرا،طريق ،کانال ،ابروقانون ـ فقه : وسيله
channelising islandسکوى هدايت کنندهمعمارى : سکوى جداساز
channelisingکلمات مرتبط(channelising):
channellingروانشناسى : راه گزينى
channelsکلمات مرتبط(channels):
chanterelleقارچ زرد خوردنى
chantressزن خواننده
chantryپولى که وقف کشيشان ميشود تابراى مردگان بخوانند
chap and lieپرتاب گوى و ضربه به گوى ديگر و توقف ان( بولينگ روى چمن)ورزش : پرتاب گوى و ضربه به گوى ديگر و توقف ان
chap-bookکتابچه اشعاروادبيات عوام پسند که دوره گردان مى فروشند
chap-fallenلب ولوچه اويخته ،افسرده ،دلتنگ
chapeته غلاف
chapelryحوزه کليسا
chapiterتاج ستون ،سرستون
chaplain activities fundاعتبار امور مذهبىعلوم نظامى : اعتبار مسجد
chaplainshipپيش نمازى ،کشيشى
chapman regionعلوم هوايى : منطقه فرضى در لايه هاى فوقانى اتمسفر که توزيع دانسيته الکترونها در ان با تغييرات ارتفاع قابل پيش بينى است
chaptترکيدن ،خشکى زدن ،مرد،ارواره
chapter of the quranقانون ـ فقه : سوره
chaptersکلمات مرتبط(chapters):
chapultepecقانون ـ فقه : ود
chaqueکلمات مرتبط(chaque):
charactepکلمات مرتبط(charactep):
character analysisروانشناسى : تحليل منش
character based programبرنامه دخشهکامپيوتر : برنامه مبتنى بر کاراکتر
character checkingکامپيوتر : تست کاراکترى
character disorderروانشناسى : اختلال منش
character fillکامپيوتر : پر کردن کاراکترها
character graphicsکامپيوتر : نگاره سازى دخشه اى
character guidanceراهنمايى و مشاوره با افرادعلوم نظامى : سخنرانى مذهبى
character mapکامپيوتر : شبکه اى از بلوک ها روى صفحه نمايش
character mapped displayکامپيوتر : نمايش طرح دخشه اى
character neurosisروانشناسى : روان رنجورى منش
character oriented protocolپروتکل با گرايش کاراکترىکامپيوتر : پروتکل کاراکترگرا
character per inchدخشه در اينچکامپيوتر : کاراکتر در اينچ
character per secondدخشه در ثانيهکامپيوتر : کاراکتر در ثانيه
character pitchتعداد کاراکترها در واحد اينچ در يک خط متن ،picaکامپيوتر : elite type
character sketchشمايل
character tableشيمى : جدول شناسايى
character templateکامپيوتر : مبدل کاراکترى
character trainingروانشناسى : پرورش منش
character traitروانشناسى : صفت منشى
characteristic actionعمران : عامل مشخصه
characteristic actuation probabilityعلوم نظامى : احتمال مسلح شدن مين توسط مين جمع کن
characteristic curvesمعمارى : منحنيهاى مشخصه
characteristic detection widthعلوم نظامى : عرض منطقه اکتشافى کشتى مين جمع کن
characteristic diagram for the concreteدياگرام مشخصه بتنعمران : دياگرامى که تغيير شکلهاى بتن را بر حسب مقادير مشخصه تنشهاى نظير انها نشان ميدهد
characteristic diagram for the steelدياگرام مشخصه فولادعمران : دياگرامى که تغيير شکلهاى فولاد را برحسب مقادير مشخصه تنشهاى نظير انها نشان ميدهد
characteristic equationالکترونيک : معادله مشخصهروانشناسى : معادله هاى شاخص
characteristic expansion timeنجوم : زمان شاخص انبساط
characteristic featureعلوم مهندسى : خصوصيت
characteristic impedanceالکترونيک : ناگذرايى ماهيتى
characteristic numberويژه مقدارشيمى : مشخصه مقدار
characteristic rootويژه مقدارشيمى : مشخصه مقدار
characteristic rootsروانشناسى : ريشه هاى شاخص
characteristic strengthمقاومت مشخصهعمران : مقاومتى که احتمال عدم حصول واقعى ان ضعيف ميباشد
characteristic valuesعمران : مقادير مشخصه
characteristics of underdevelopingقانون ـ فقه : مشخصات کشورهاى در حال توسعه ويژگيهاى توسعه نيافتگى
characteristics of underdevelopmentبازرگانى : ويژگيهاى توسعه نيافتگى
characterlessبى اخلاق
characterologistروانشناسى : منش شناس
characterologyروانشناسى : منش شناسى
characters of economic growthبازرگانى : خصوصيات رشد اقتصادى
characters per secondکامپيوتر : دخشه بر ثانيه
cheerfulnessخوشى ،بشاشت
cheerilyباسرزندگى
cheerinessسرزندگى
cheeringتسلى بخش
cheerlessnessافسردگى ،غمگينى ،دلتنگى
cheerlyباخوشرويى ،بابشاشت
cheese downعلوم دريايى : چنبره کردن
cheese headعلوم مهندسى : سر عدسى در پيچها
cheese-miteکرم ،پنير
cheese-mongerپنير فروش
cheesecakeورزش : مسيرى در بولينگ که امتياز به دست اوردن در ان اسان است
cheeseparingجوکى ،خسيس ،خست ،پنيرتراشى
cheesesکلمات مرتبط(cheeses):
chef-doeuvreشاهکار
chekingکلمات مرتبط(cheking):
chekmateماتورزش : شهمات
chelateشيمى : کى ليت
chelating agentشيمى : عامل کى ليت ساز
chelatingکلمات مرتبط(chelating):
chelationشيمى : کى ليت شدن
chelleanکلمات مرتبط(chellean):
cheloidکلمات مرتبط(cheloid):
chemical abstractsشيمى : چکيده هاى شيمى
chemical affinityشيمى : ميل ترکيبى شيميايى
chemical agentعامل شيميايى( ش م ر)علوم هوايى : ماده شيميايىعلوم نظامى : عامل شيميايى
chemical alarmعلوم نظامى : اعلام خطر شيميايى
chemical ammunitionعلوم نظامى : مهمات شيميايى
chemical analyseعلوم مهندسى : تجزيه شيميايى
chemical analysisمعمارى : تجزيه شيميايىشيمى : تجزيه شيميايى
chemical biological and radiologicalشيميايى ،ميکربى و راديولوژيکى( ش م ر)علوم نظامى : ميکربى و راديولوژيکى
chemical bondعلوم مهندسى : پيوند شيميايىشيمى : پيوند شيميايى
chemical bondingتشکيل پيوند شيميايىشيمى : پيوند شيميايى
chemical combinationعلوم مهندسى : ترکيب شيميايى
chemical compoundشيمى : ترکيب شيميايىعلوم هوايى : ترکيب شيميايى
chemical consolidationمعمارى : تزريق شيميايى
chemical defenseپدافند شيميايىعلوم نظامى : پدافند بر عليه مواد شيميايى سمى
chemical depositsزيست شناسى : نهشتهاى شيميايى
chemical elementشيمى : عنصر شيميايى
chemical energyعلوم هوايى : انرژى شيميايى
chemical equilibriumشيمى : تعادل شيميايى
chemical equivalentالکترونيک : هم ارز شيميايى
chemical exchangeشيمى : تبادل شيميايى
chemical fuelعلوم هوايى : سوخت شيميايى
chemical groutingمعمارى : تزريق شيميايى
charactersکلمات مرتبط(characters):
charactristic curveعلوم هوايى : نمودارى براى نمايش خواص نيروهاى برا و پساى حاصل از يک ايرفويل
charactristic lenghtعلوم هوايى : نسبت حجم محفظه احتراق به مساحت دهانه ورودى موتور در راکت
charactristic velocityعلوم هوايى : مجموع تغييرات سرعت در مسير يک ماموريت فضايى
charactristicکلمات مرتبط(charactristic):
charactristicsعلوم هوايى : مشخصات مقدماتى يا اصلى که عبارتند از ضريب برا ضريب پسا نسبت برا به پسا موقعيت مرکز فشار و ضريب گشتاور براى هر زاويه حمله
charaoterکلمات مرتبط(charaoter):
chararcter modeکامپيوتر : حالت دخشه اى
chararcterکلمات مرتبط(chararcter):
charbonکفگيرک ،سياه زخم
charcoal hearth ironعلوم مهندسى : اهن بوته ذغالى
charge (mil,gun)علوم دريايى : خرج
charge a kiln (to)معمارى : چيدن کوره
charge a sum toقانون ـ فقه : مبلغى را به حساب ..... گذاشتن
charge account (cc)بازرگانى : حساب بدهى مشترى
charge and discharge statementsحساب انحصار وراثتقانون ـ فقه : حساب قيوميت صورت و نحوه ارزيابى و عمليات مالى ارث حساب ارث
charge and dischargeمعمارى : محل بارگيرى و باراندازى
charge balanceشيمى : موازنه بار
charge cavityعلوم مهندسى : ظرفيت بار
charge coupled deviceدستگاه بار جفت شده ،دستگاه توام با بار،اسباب تزويج علامتکامپيوتر : حافظه با اطلاعات چرخان
charge d'affaires of the embassyقانون ـ فقه : کاردار موقت
charge d'affairs adinterimقانون ـ فقه : کاردارى که نيابتا "يا وکالتا "عمل ميکند
charge daffairesشارژدافر
charge densityمعمارى : چگالى بارشيمى : چگالى بار
charge neutralityشيمى : خنثايى بارعلوم هوايى : تساوى تقريبى ذرات مثبت و منفى در شاره هاى متراکم
charge of the electronالکترونيک : بار الکترون
charge pitsعلوم نظامى : چاله هاى خرج
charge sheetقانون ـ فقه : ورقه حاوى مشخصات متهم
charge some one with (a duty)قانون ـ فقه : به عهده کسى گذاشتن
charge with a faultقانون ـ فقه : تخطئه کردن
charge-exchange phenomenonالکترونيک : پديده تبادل بار
charge-mass ratioالکترونيک : نسبت بار به جرم
charge-transfer compoundsشيمى : ترکيبات انتقال بار
chargeable accessionsعلوم نظامى : استخدام به صورت پرسنل کادر استخدام به صورت پيمانى
chargeable callعلوم مهندسى : مکالمه قابل پرداخت
charged demolitionعلوم نظامى : مواد منفجره خرج گذارى شده و اماده تخريب
charged particleالکترونيک : ذره باردارشيمى : ذره باردار
chargedمتهم شده ،خرج گذارى شده ،پر شده( جنگ افزار)علوم مهندسى : بار شدهقانون ـ فقه : عهده دارعلوم نظامى : پر شده
charges collectبازرگانى : هزينه نقدا "دريافت مى شود
charges forwardهزينه هايى که بوسيله مشترى پرداخت خواهد شدبازرگانى : مخارج حمل که بعد از تحويل کالا به مشترى از او دريافت مى شود
charges prepaidبازرگانى : هزينه پيش پرداخت شده
chargesکلمات مرتبط(charges):
charging berthبازرگانى : اسکله بارگيرى
charging carعلوم مهندسى : واگن بارگيرى
charging craneعلوم مهندسى : جرثقيل بارگيرى
charging fuseالکترونيک : فيوز پر کردن
charging indicator lampعلوم مهندسى : لامپ نشاندهنده بار
charging pointعلوم نظامى : محل هواگيرى و گازگيرى در روى هواپيما محل شارژ يا پر کردن گاز
charging rateالکترونيک : شدت پر کردن
charging sideعلوم مهندسى : محل بارگيرى کوره
charging wharfبازرگانى : اسکله بارگيرى
chargingبارگيرى ،شارژينگ ،خطاى مهاجمعلوم مهندسى : شارژالکترونيک : پر کردنورزش : خطاى ناشى از يورش به حريف
charinessصرفه جوئى ،امساک
charismaticروانشناسى : فرمند
charitable giftقانون ـ فقه : صدقه
charitable institutionقانون ـ فقه : موسسه خيريه
charitablenessسخاوت ،خيرخواهى ،صدقه بخشى
charitablyاز راه دست گيرى ،خيرخواهانه
charity lineورزش : خط پرتاب ازاد
charity organizationروانشناسى : سازمان خيريه
charity shotورزش : پرتاب ازاد
charivariصداهاى ناجوردرهم برهم ،هياهو،ولوله
charkhiعمران : چرخ چاه قرقره اى
charlatanicاميخته بازبان بازى ياچاچول بازى
charlatanismچاچول بازى ،زبان بازى
charlatanryزبان بازى ،شارلاتانى
charle's lawشيمى : قانون شارل
charleکلمات مرتبط(charle):
charles babbage instituteکامپيوتر : موسسه چارلز بابيج
charles's wainدب اکبر،خرس بزرگ
charles-gay-lussah lawقانون شارل گيلوساک( قانون شارل)علوم هوايى : قانون شارل گيلوساک
charlesکلمات مرتبط(charles):
charleyکلمات مرتبط(charley):
charlotteنان لرزانک پيچ
charly horseورزش : کشيدگى يا گرفتگى عضله ران کشتى گير
charlyکلمات مرتبط(charly):
charm priceقانون ـ فقه : قيمت چشمگير
charmedمفتون ،فريفته
charminglyبطور فريبنده
charmingnessفريبندگى ،خوبى
charmlessساده ،بى نمک
charnel-houseجايى که( استخوانهاى )مردگان راتوده مى کنند
charonنجوم : کارن
charpentier bandsروانشناسى : نوارهاى شارپانتيه
charpentier-koseleff illusionروانشناسى : خطاى ادراکى شارپانتيه - کوزلف
charpentierکلمات مرتبط(charpentier):
charpoyتختخواب سبک هندى
charpy hammerعلوم مهندسى : چکش پاندولى
charpyکلمات مرتبط(charpy):
charreadaورزش : سوارى مکزيکى اسب وحشى
charredسوخته ،زغال مانند
charryزغال مانند
chart (bathymetric)نقشه باتى متريکعلوم نظامى : نقشه عمق نماعلوم دريايى : نقشه عمق نما
chart (sonar)علوم نظامى : نقشه سونارىعلوم دريايى : نقشه سونارى
chart baseچارت مبناعلوم نظامى : چارت مادر
chart correction cardعلوم نظامى : کارت تصحيح نقشهعلوم دريايى : کارت تصحيح نقشه
chart dataعناصر تير نقشه اىعلوم نظامى : عناصر نقشه اى
chart datum (rn)سطح مبناعلوم دريايى : syn : charted depth )USN(
chart datumعلوم نظامى : مبناى عمق نقشهعلوم دريايى : مبناى عمق نقشه
chart deskعلوم دريايى : ميز نقشه
chart house (usn)علوم دريايى : - chart room )RN(
chart of attributesقانون ـ فقه : جدول امار تعيين درجه مرغوبيت کالا
chart room (rn)اطاق نقشهعلوم دريايى : syn : chart house )USN(
chart seriesعلوم نظامى : سرى نقشه ها
chartaکلمات مرتبط(charta):
chartarumکلمات مرتبط(chartarum):
charted depth (usn)علوم دريايى : - chart datum )RN(
chartedکلمات مرتبط(charted):
charter of the united nationsقانون ـ فقه : منشور ملل متحد
charter partyقانون ـ فقه : قرارداد اجاره کشتى تجارتىبازرگانى : قرارداد اجاره دربست
chartered accountantقانون ـ فقه : حسابدار قسم خوردهبازرگانى : حسابدار خبره
chartered companiesقانون ـ فقه : شرکتهاى صاحب الامتياز
charteredکلمات مرتبط(chartered):
chartererاجاره کننده( وسيله حمل)بازرگانى : اجاره کننده
chartering (= charter)بازرگانى : اجاره وسيله محل به طور دربست
charteringکلمات مرتبط(chartering):
chartographyترسيم نقشه ،نقشه کشى
chartsکلمات مرتبط(charts):
chase (to)قلم زدن ،منقوش کردن ،شياردادنمعمارى : شکافتن
chasingکلمات مرتبط(chasing):
chasisشاسىعلوم نظامى : شاسى خودرو
chasseورزش : نوعى حرکت با پاها بصورت يک پا روى زمين و يک پاى ديگر روى هوا
chassiالکترونيک : قاب
chassis frameعلوم مهندسى : چارچوب شاسى
chassis greaseعلوم مهندسى : روغن گريس
chaste-treeدل اشوب ،فلفل برى
chastelyازروى پاکى ياپاکدامنى ،عفيفانه
chastenessبى الايشى ،پاکى
chastisementقانون ـ فقه : تاديب
chat-woodچيله ،خرده هيزم
chatardکلمات مرتبط(chatard):
chatelaineزنجيرکمربند که زنان کليدوساعت ومدادومانندانهابدان مى اويزند
chatelierکلمات مرتبط(chatelier):
chater partyبازرگانى : اجاره نامه يا قرارداد اجاره کشتى تجارى
chaterکلمات مرتبط(chater):
chathodeکلمات مرتبط(chathode):
chattel mortgageبيع شرطقانون ـ فقه : رهن
chattelکالا،مال منقول ،دارائى منقولقانون ـ فقه : دارايى شخصىبازرگانى : اموال منقول
chatter-boxادم وراج ،ادم پرگو
chattlesکلمات مرتبط(chattles):
chaufferمنقل
chauldronپيمانه زغال برابر 6921ليتر
chcpکامپيوتر : فرمانCHCP
chdirکامپيوتر : فرمانCD
cheanورزش : چرخش بدون خوابيدن تيغه اسکيت
cheap jackدوره گرد
cheap laborکار ارزانبازرگانى : نيروى کار ارزان قيمت
cheap moneyپول ارزانبازرگانى : پول با بهره کم
cheap shot artistورزش : بازيگر خشن بصورت عمد
cheap shotورزش : خشونت عمدى
cheap shotterورزش : بازيگر خشن بصورت عمد
cheaplyبه ارزانى
cheat sheetورزش : کروکى زمين گلف
cheatableفريفتگى
cheated (in a business)قانون ـ فقه : مغبون
cheatedکلمات مرتبط(cheated):
cheateeشخص مغبون
cheaterمغبون کننده
chemical herbicideشيمى : علف کش شيميايى
chemical hornمکانيسم انفجار مين صوتى ،مکانيسم انفجار شيميايى( در مين)علوم نظامى : مکانيسم انفجار شيميايى
chemical industriesمعمارى : صنايع شيميايى
chemical injectionمعمارى : تزريق شيميايى
chemical kineticsشيمى : سينتيک شيميايى
chemical munitionعلوم هوايى : سلاح شيميايى
chemical operationsعلوم نظامى : عمليات شيميايى
chemical oxygen demandزيست شناسى : نياز شيميايى اکسيژن
chemical physicsشيمى : فيزيک شيميايى
chemical pollutionزيست شناسى : الودگى شيميايى
chemical propertiesشيمى : خواص شيميايى
chemical reactionشيمى : واکنش شيميايىعلوم هوايى : واکنش شيميايى
chemical reactorشيمى : واکنشگاه شيميايى
chemical researchشيمى : پژوهش شيميايى
chemical securityتامين شيميايىعلوم نظامى : حفاظت بر عليه مواد شيميايى
chemical senseروانشناسى : حس شيميايى
chemical shift equivalent protonsشيمى : پروتونهاى با جابجايى شيميايى برابر
chemical shift non-equivalent protonsشيمى : پروتونهاى با جابجايى شيميايى نابرابر
chemical shiftشيمى : جابجايى شيميايى
chemical speciesشيمى : گونه هاى شيميايى
chemical surveyتجسس شيميايى ،بررسى منطقه از نظر شيميايىعلوم نظامى : تجسس از نظر وجود عوامل شيميايى
chemical weaponعلوم نظامى : جنگ افزار شيميايى
chemical weatheringزيست شناسى : هوازدگى شيميايى
chemically pureمعمارى : شيمناب
chemicalsکلمات مرتبط(chemicals):
chemiluminescenceشيمى : نورتابى شيميايى
chemisetteپيش سينه
chemismخاصيت شيميايى
chemisorptionشيمى : جذب شيميايىعلوم هوايى : پيوند يک مايع يا يک گاز با سطح و يا داخل يک جسم جامد توسط پيوندها يا نيروهاى شيميايى
chemoreceptorروانشناسى : گيرنده شيميايىورزش : گيرنده شيميايى
chemosphereنجوم : شموسفرعلوم هوايى : ناحيه اى در قسمتهاى فوقانى اتمسفر
chemosynthesisزيست شناسى : سنتز باکترى شيميايى
chemotrophic treatmentزيست شناسى : تسويه خوراک ساخت شيميايى
chemotrophicکلمات مرتبط(chemotrophic):
chenopodقازاياغى
cheque to a person's orderچکى که گيرنده وجه بايد پشت انرا امضا کند
cheque without fundsبازرگانى : چک بى محل
chequer-wiseشطرنج وار
chequerخانه شطرنج ،شطرنج
chequesکلمات مرتبط(cheques):
cherکلمات مرتبط(cher):
cherdکلمات مرتبط(cherd):
cherisherپرورنده
cherry laurelغار گيلاس
cherry rivetعلوم هوايى : پرچ لوله اى شکل که بصورت کور در محل نصب شده و توسط ساقه داخلى که بعدا شکسته و جدا ميگردد بسته ميشود
cherry-bobگيلاس گوشواره اى
cherry-brandyعرق الوبالو
cherry-pitهسته گيلاس
cherry-treeدرخت گيلاس
cherrylockکلمات مرتبط(cherrylock):
chersoneseشبه جزيره
chertسنگ اتشزنه سياهعمران : نوعى سنگ چخماق که ريزدانه و متراکم استمعمارى : يک نوع سنگ چخماق
cherubicکروبى
chess blindnessورزش : کورى شطرنجى
chess clockورزش : ساعت شطرنج
chess machineماشين شطرنجورزش : لقب کاپابلانکا
chess masterورزش : استاد شطرنج
chess olympiadورزش : المپياد شطرنج
chess oscarورزش : اسکار شطرنج
chess problemمسئله شطرنجورزش : معما
chess-board illusionروانشناسى : خطاى ادراکى شطرنجى
chess-boardصفحه شطرنج
chess-manمهره شطرنج
chessicورزش : شطرنجى
chessistشطرنج بازورزش : شطرنج دوست
chessmanورزش : مهره شطرنج
chessomaniaورزش : شيفتگى شطرنج
chessophreneticورزش : متعصب شطرنج
chessplayerکلمات مرتبط(chessplayer):
chest of drawersگنجه کشودار
chest passورزش : پاس از روى سينه
chest protectorورزش : لايى کلفت محافظ سينه توپگير يا داور بيس بال
chest rollورزش : چرخيدن ژيمناست از حالت ايستاده بروى سينه
chest setصندوق ،جعبه ابزارعلوم نظامى : سينه بند
chest to chestورزش : سينه به سينه
chest trapورزش : استوپ سينه
cheval vaporعلوم هوايى : اسب بخار
chevalکلمات مرتبط(cheval):
chevalglassاينه تمام قدى که دردرون پايه خودمتحرک باشد
cheviotيکجورگوسفندکوهى
chevisعلوم هوايى : رکابک
chevron sealعلوم هوايى : کاسه نمدى براى اب بندى يکطرفه در سيلندرهاى هيدروليکى يا نيوماتيکى
chevronerعلوم نظامى : فرمانده گروه
chevrotainاهوى ختا
chevyگريز،فرياد هنگام شکار
chew outاذيت کردنعلوم نظامى : توبيخ کردن
chewingمضغ ،جويدن
chewinggumيکجورقندران جويدنى
chi square testبازرگانى : ازمون" چى دو"
chi-jireugiورزش : ضربه بالارونده تکواندو
chi-square distributionروانشناسى : توزيع مربع خى
chi-square(x^2)روانشناسى : مربع خى
chiکلمات مرتبط(chi):
chiasmکلمات مرتبط(chiasm):
chiasmusصنعت قلب ،قلب
chiboukچپق ،چپوق
chicallyکلمات مرتبط(chically):
chick-peaنخود
chicken coopورزش : مانعى در مسابقه پرش به شکل ا لاتين
chicken-breastقوزسينه ،برامدگى عظم قص يا استخوان سينه
chicken-fightسد کردن پى در پى راه مدافع( فوتبال امريکايى)ورزش : سد کردن پى در پى راه مدافع
chicken-heartedبزدل ،کم دل وجرات
chicken-poxابله مرغان
chickensکلمات مرتبط(chickens):
chicklingگرسنه
chicksعلوم نظامى : هواپيماى خودى
chidسرزنش کردن ،گله کردن از،زوزه کشيدن
chiddenگله کردن از،صداکردن ،سرزنش کردن
chief army censorعلوم نظامى : افسر ناظر فرماندهى عمليات مشترک نيروى زمينى
chief clerk of the courtقانون ـ فقه : مدير دفتر دادگاه
chief draughtsmanمعمارى : سرنقشه کش
chief engineerعلوم مهندسى : سرمهندسعلوم دريايى : مدير ماشين
chief of boatسکانى قايقعلوم نظامى : فرمانده قايقعلوم دريايى : فرمانده قايق
chief of naval operations (usn)علوم دريايى : فرمانده نيروى دريايى
chief of naval operationsعلوم نظامى : فرمانده عمليات دريايىعلوم دريايى : فرمانده عمليات دريايى
chief of policeعلوم نظامى : رئيس شهربانى
chief of protocolقانون ـ فقه : رئيس تشريفات
chief petty officeerعلوم دريايى : ناو استوار يکم
chief programmer teamکامپيوتر : سرپرست يک تيم برنامه نويسى
chief programmerکامپيوتر : سازمان برنامه نويسى
chief rabbiخاخام باشى ،مجتهديهود
chief refereeورزش : سرداور
chief residenceمقرعمده حاکم نشين
chief tomnحاکم نشينقانون ـ فقه : امير نشين
chieftaincyکدخدايى ،رياست قبيله
chieftainshipرياست قبيله ،کدخدايى
chiftکلمات مرتبط(chift):
chigiورزش : ضربه پرتابى دست تکواندو
child abuseروانشناسى : بهره کشى از کودک
child adoptionقانون ـ فقه : فرزند خواندگى
child custodyقانون ـ فقه : حضانت
child death rateبازرگانى : نرخ مرگ و مير کودکان
child developmentروانشناسى : رشد کودک
child guidance clinicروانشناسى : درمانگاه راهنمايى کودک
child in the wompقانون ـ فقه : حمل
child labor lawsبازرگانى : قوانين کار کودکان
child labour legislationقانون ـ فقه : قانون مربوط به کار خردسالان
child lawقانون ـ فقه : حقوق کودک
child of the second bedبچه زن دوم
child psychiatryروانشناسى : روانپزشکى کودک
child psychologyروانشناسى : روانشناسى کودک
child studyروانشناسى : کودک پژوهى
child-centeredروانشناسى : کودک محور
child-langmuir equationمعادله چايلد - لنگميورالکترونيک : قانون چايلد - لنگميور
child-rearing practicesروانشناسى : شيوه هاى پرورش کودک
childeنجيب زاده
childermas(روز )عيد بيگناهان
childishبچگانه
childishlyبچگانه ،ازروى بچگى
childishnessحالت بچگى
childlessبى بچه ،بى اولاد
childnessبچگى
children's apperception test (cat)ازمون اندريافت کودکانروانشناسى : سى ا تى
childrenبچه ها،کودکها،طفل ها
chill spaceمحوطه سردخانهعلوم نظامى : محوطه سرد انبار
chillaکلمات مرتبط(chilla):
chilled ironاهن چاييدهعلوم مهندسى : اهن سخت شده
chilled rollعلوم مهندسى : نورد سخت کننده
chillinessسرماخوردگى ،سردى
chillingسرد کننده
chillnessخنکى ،سرماخوردگى ،چايمان
chimericبى اساس
chimericallyبطور واهى
chimmeyکلمات مرتبط(chimmey):
chimney breastمعمارى : سينه بخارى
chimney flashingمعمارى : درزبندى دودکش
chimney flowدودکشمعمارى : سوراخ تنور
chimney shaftمعمارى : دودکش کوره اى
chimney stackدودکشمعمارى : ميله دودکش
chimney-pieceنماى بخارى ،گچ برى بخارى
chimney-stalkان قسمت ازدودکش که ازسقف بيرون است ،دودکش کارخانه
chimney-sweepبخارى پاک کن
chimney-sweeperبخارى پاک کنعلوم مهندسى : بخارى پاک کن
chin (up)ورزش : بالا کشيدن بدن
chin stayعلوم دريايى : بند زير چانه
china asterگل رعنا زيبا،مينافرنگى
china clayخاک چينىمعمارى : کائولن
china crapeکرپ دوشين
china orangeنارنگى
china properچين خاص
china rhubardريوند چينى
china-manاهل چين
china-rootچوب چينى
china-roseخطمى مجلسى ،خطمى درختى
china-treeشالسنجان ،زيتون تلخ
chinamanورزش : زمين خوردن و بلند شدن توپ توپ انداز چپ - دست بطرف توپزن راست دست
chinese architectureمعمارى : معمارى چينى
chinese binaryکامپيوتر : دودويى چينى
chinese inkعلوم مهندسى : مرکب چين
chinese landingعلوم نظامى : پهلو گرفتن به سبک چينىعلوم دريايى : پهلو گرفتن به سبک چينى
chinese walkingسد چين ،سد ختايى
chinese whiteمعمارى : سينکا
chinglyکلمات مرتبط(chingly):
chinical t.درجه ،گرما سنج طبى
chinicalکلمات مرتبط(chinical):
chink-graftingپيوند اسکنه اى ،پيوند غلافى
chinkenکلمات مرتبط(chinken):
chinnedداراى چانه ،غبغب دار
chinningورزش : بارفيکس
chinoneشيمى : کينون
chintsچيت
chip boardمعمارى : نئوپان
chip enableکامپيوتر : تواناکننده تراشه
chip familyکامپيوتر : چند تراشه مربوط به هم
chip of the old blockبچه اى که نشانى ازپدردارد
chip pocketعلوم مهندسى : شيار دندانه هاى اره
chip sealمعمارى : شن بخورد راه دادن
chip selectکامپيوتر : انتخاب تراشه
chip shotورزش : ضربه کوتاه
chip spreaderعلوم مهندسى : جاده صاف کن
chip-axeعمران : تيشه
chippedلب پريده ،پريده
chippieورزش : پرتاب اسان از زير سبد
chipping chiselمعمارى : قلم اهنبر
chipping hammerچکش اسکرابعلوم مهندسى : چکش بادى اهن برمعمارى : چکش بادى اهنبرعلوم نظامى : قندشکنعلوم دريايى : قندشکن
chippingسنگريزهعلوم مهندسى : تراشه
chippingsمعمارى : سنگ شکسته ريز
chipsکلمات مرتبط(chips):
chiragraنقرس دست
chiral centerشيمى : مرکز کايرال
chiral compoundشيمى : ترکيب کايرال
chiralکلمات مرتبط(chiral):
chiralityکايراليتىشيمى : خصلت کايرالى
chiretta-rootنى نهاوندى ،جرانه
chirettaکلمات مرتبط(chiretta):
chireugiورزش : ضربه زدن با دست تماسى - سطحى
chirmجيک جيک( کردن)،زق زق( کردن)
chirognomicsروانشناسى : کف شناسى
chirographicوابسته به دست نويسى ،دستخطى
chirstکلمات مرتبط(chirst):
chisel marking fine linesمعمارى : پرداز
chisel to set metal backمعمارى : اسکنه کف تخت
chisel-toothدندان پيشه
chiselingکلمات مرتبط(chiseling):
chitary jireugiورزش : ضربه مشت موازى يا افقى
chitaryکلمات مرتبط(chitary):
chitchatگفتگو،صحبت کوتاه
chitinجسم استخوانى درپوشش بعضى جانوران
chitinousاستخوانى ،سخت
chitlyکلمات مرتبط(chitly):
chkdskکامپيوتر : فرمانCHKDSK
chlamydeousکلمات مرتبط(chlamydeous):
chloral hydrateيکجورداروى خواب اور
chloralکلورال يکجورداروى خواب اور
chloralismمسموميت ازکلورال
chlorhydrate of qui nineجوهر( نمکى ) گنه گنه
chlorhydrateکلمات مرتبط(chlorhydrate):
chloricکلمات مرتبط(chloric):
chloridکلوريد
chlorideشيمى : کلرايد
chlorinated hydrocarbonماده حلال هيدروکلروکربن ،محلول هيدروژن و کلروکربنعلوم نظامى : سالونت
chlorinatedکلمات مرتبط(chlorinated):
chlorinating agentشيمى : عامل کلردار کننده
chlorinatingکلمات مرتبط(chlorinating):
chlorinationکلردار شدنشيمى : کلردار کردن
chlorinityغلظت اب درياعلوم نظامى : ميزان کلرينه بودن ابعلوم دريايى : ميزان کلرينه بودن اب
chloriteمعمارى : کلريت
chloroazotic acidشيمى : تيزاب سلطانى
chloroazoticکلمات مرتبط(chloroazotic):
chloronitrous acidشيمى : تيزاب سلطانى
chloronitrousکلمات مرتبط(chloronitrous):
chlorophennol redشيمى : قرمز کلروفنول
chlorophennolکلمات مرتبط(chlorophennol):
chlorosisيرقان سفيد،سبزرنگى زنان کم خون
chloroticوابسته به يرقان ،سبزرنگى براثرکم خونى
choachکلمات مرتبط(choach):
chocked nozzleعلوم هوايى : خروجى موتور جت که سرعت جريان گازهاى خروجى در ان به سرعت صوت رسيده است
chockedکلمات مرتبط(chocked):
chockingکلمات مرتبط(chocking):
choctawورزش : نيم چرخش از جلو به عقب و بعکس
choice of technologyبازرگانى : انتخاب تکنولوژى
choice pointروانشناسى : نقطه گزينش
choicelessمحروم از حق انتخاب
choicelyبطور پسنديده
choicenessبرگزيدگى ،فضيلت
choke d.دم ،گاز خفه کننده
choke flange jointالکترونيک : مفصل چوکى ال شکل
choke holdورزش : خفه کردن ،فن شيمه
choke impedanceامپدانس يا مقاومت ظاهرى چوک مقاومت پيچکعلوم مهندسى : مقاومت سلف
choke jointالکترونيک : مفصل چوکى
choke modulationمدولاسيون توسط پيچکعلوم مهندسى : مدولاسيون پيچکى تضمين پيچکى
choke oilچوکعلوم مهندسى : بوبين
choke ringحلقه مانع خروج گازعلوم نظامى : رينگ مانع فرار گاز در تفنگهاى بدون عقب نشينى
choke valveساسات هواعلوم مهندسى : دريچه مسدود کننده هوا
choke(up)ورزش : کوتاه کردن محل نگهداشتن چوب بيس بال
choke-boreداراى لوله اى که هرچه بطرف دهنه ميرود تنگ ترميشود
choke-dampدم: هواى ته چاه ياکان
choking agentعامل خفه کنندهعلوم نظامى : گاز خفه کن
choking effectعلوم مهندسى : اثر پيچک
choking gasگاز خفه کنعلوم نظامى : گاز خفه کننده
chokingاب بند شدگى ،مسدود کردنمعمارى : از حرکت بازداشتن
cholagogicزرداب کش ،صفرابر
cholagogueداروى زرداب کش ،مسهل صفرا
choleraicوبايى
cholerineقى واسهال ،اسهال وبايى ،وباى ملايم
choleroidوبامانند
cholicزردابى ،صفرايى
chondrifyتبديل به غضروف يانرمه استخوان کرد
chondritisکلمات مرتبط(chondritis):
chondroidغضروف مانند،مانند نرمه استخوان
chondrologyغضروف شناسى
chondromaدلمه غضروفى
chondrotomyبرش غضروف
chooکلمات مرتبط(choo):
chookکلمات مرتبط(chook):
choomکلمات مرتبط(choom):
choose up gameورزش : بازى غيررسمى
choose upورزش : يارگيرى در بازى غيررسمى
chop-houseخوراک خانه ،رستوران
choplineعلوم نظامى : خط حد يکانهاى دريايى
choppers (us)علوم دريايى : - helicopter
choppersکلمات مرتبط(choppers):
choppingپرتکان
choragusسردسته
chord bracingعلوم مهندسى : زه
chord planeعلوم هوايى : صفحه مار بر وترهاى همه مقاطع تشکيل دهنده يک ايرفويل سه بعدى
chorda tympaniروانشناسى : طناب صماخى
chordaکلمات مرتبط(chorda):
chordal measureعلوم مهندسى : اندازه وتر
chordalکلمات مرتبط(chordal):
choreicقطربى ،دچارقطرب
choreomaniaروانشناسى : رقص شيدايى
choriambوتد
choriambusچهارهجائى باچهارسببى
chorideکلمات مرتبط(choride):
chorionپرده بيرونى جنين ،مشيمه خارجى جنين
choristسرودخوان
chormiumsymb: Crشيمى : کروم
choroidروانشناسى : مشيميه
chos in actionحق دينىقانون ـ فقه : حق بالقوه
chosکلمات مرتبط(chos):
chose in actionبازرگانى : حق مالکيت نسبت به اموالى که در تصرف فرد نيست
chose in possessionحق عينىقانون ـ فقه : حق بالفعل
choseمنتخب ،انتخاب کرده
chosen fragmentsقطعات گزيده ،قطعات منتخبه
chrematisticمال اندوز،پول جمع کن ،مربوط به اندوختن مال
chrematisticsغلم مال اندوزى ،علم پس اندازى
christcross-rowبترتيب الفبانوشتن
christcrossنشان چليپا
christhoodمسيحيت ،مسيح بودن
christiکلمات مرتبط(christi):
christialقانون ـ فقه : مسيحى
christianiaورزش : پيچيدن
christianismايين مسيحيت ،دين مسيحى
christianlikeشايسته مسيحيت
christiansقانون ـ فقه : نصارى
christieورزش : پيچيدن
christmas treeعلوم نظامى : جعبه کنترل حاوى چراغهاى رنگى
christmas-tideهفته اى که اغاز ان 24 دسامبراست ،عيسويه
christmass treeورزش : ضربه اى در بولينگ که ميله هاى 3 و 7 و ¹ 1را براى راست دست و ميله هاى 2 و 7 و ¹ 1را براى چپ دست باقى مى گذارد
christmassکلمات مرتبط(christmass):
christophanyظهورمسيح بشاگردان پس ازکشته شدن وقيامت او
christyورزش : پيچيدن
chrles' lawقانون شارلعلوم هوايى : در گازهاى کامل يا ايده ال در فشار ثابت دما و حجم نسبت مستقيم دارند
chrlesکلمات مرتبط(chrles):
chrom(a)esthesiaروانشناسى : رنگين حسى
chromکلمات مرتبط(chrom):
chroma oscillatorالکترونيک : اوسيلاتور رنگ
chroma-controlالکترونيک : پيچ رنگ
chromaکامپيوتر : مشخصه هاى رنگىالکترونيک : رنگينىروانشناسى : فام
chromate primerعلوم هوايى : استر کرومات
chromateنمک اسيد کروميک
chromatic aberrationروانشناسى : انحراف فامىنجوم : خطاى رنگى
chromatic colorsروانشناسى : رنگهاى فامى
chromatic contrastروانشناسى : تقابل فامى
chromatic dimmingروانشناسى : تيرگى فامى
chromatic scaleمقياس نيم پرده اى( در موسيقى)روانشناسى : مقياس نيم پرده اى
chromatinروانشناسى : رنگينه
chromationرنگ به رنگ شدن
chromatismتوهم رنگروانشناسى : رنگين شنوى
chromatographic columnشيمى : ستون کروماتوگرافى
chromatometerعلوم مهندسى : رنگ سنج
chromatonکروماتونالکترونيک : کروماترون
chromatopsiaروانشناسى : رنگين بينى مرضى
chromatosphereزيست شناسى : هاله سرخ خورشيد
chromatotropismروانشناسى : رنگ گرايى
chromatronکروماترونالکترونيک : کروماتون
chrome steelعلوم مهندسى : فولاد کروم
chrome yellowعلوم مهندسى : زرد کرومى
chrome-moly steelعلوم مهندسى : فولاد کروم - موليبدن
chrome-nickl steelعلوم مهندسى : فولاد کروم - نيکل
chrome-plateعلوم مهندسى : روکش کردن با کروم
chromelعلوم هوايى : الياژى شامل اهن نيکل کرم براى ساختن ترموکوپل هاى با حرارت زياد
chromic acid cellالکترونيک : پيل بيکرومات
chromic acidعلوم هوايى : اسيد کروميک
chrominance amplifierالکترونيک : فزون ساز رنگ تابى
chrominance channelالکترونيک : کانال رنگ تابى
chrominance signalالکترونيک : پيام رنگ تابى
chrominanceالکترونيک : رنگ تابى
chromium platingعلوم مهندسى : روکش کارى با کروممعمارى : اب کرم کارى
chromogenicرنگ زا،رنگ خيز
chromometerساعت دقيقى که گرما و سرما در ان اثر نمى کندعلوم مهندسى : زمان سنج
chromophotographعکس رنگى
chromoscopeعلوم مهندسى : رنگ سنج
chromosomalروانشناسى : کروموزومى
chromosomesکلمات مرتبط(chromosomes):
chromosphereفام سپهرنجوم : کروموسپهرعلوم هوايى : لايه نازکى از گازهاى نسبتا شفاف
chromospheric flaresنجوم : شراره هاى فام سپهرى
chromosphericکلمات مرتبط(chromospheric):
chronaxieروانشناسى : واحد تحريک پذيرى
chronaxyروانشناسى : واحد تحريک پذيرى
chronic doseدز قابل معالجه و پيشگيرى اتمىعلوم نظامى : دز دريافتى تا 24 ساعت بعد از انفجاراتمى
chronic inflationبازرگانى : تورم مزمن
chronic painورزش : درد مزمن
chronic unemploymentبازرگانى : بيکارى مزمن
chronicityکهنگى ،دامن گيرى
chroniclerوقايع نويس ،مورخ
chronologerمساوى است با زاقخگخمخلهسف
chronological age (ca)روانشناسى : سن زمانى
chronological ageورزش : سن تقويمى
chronologicallyبه ترتيب زمان يا تاريخ
chronologizeبترتيب زمان قراردادن ،موافق تاريخ مرتب کردن
chronophobiaروانشناسى : زمان هراسى
chrysalidنوچه ،بادامه
chryselephantineاندوده ازعاج وزر
chub-facedپهن رخسار
chubکلمات مرتبط(chub):
chuck latheعلوم مهندسى : سه نظام ماشين تراش
chuck wrenchعلوم مهندسى : اچار سه نظام
chuck-farthingبازى شيرياخط
chuckerورزش : پرتابگر هميشه خطازن
chucking automaticعلوم مهندسى : مهار کردن خودکار
chucking reamerعلوم مهندسى : برقو با جدار تراش
chuckingمهار کردنعلوم مهندسى : مهار
chuckle-headادم خرف يا بى کله
chuctريزشعلوم مهندسى : شيب تند
chuffingصداى خش خش موتور موشکعلوم نظامى : خش خش کردن خش خش
chukکلمات مرتبط(chuk):
chukeکلمات مرتبط(chuke):
chukka(r)ورزش : زمان 7/5 دقيقه اى بازى چوگان
chukkarورزش : زمان 7/5 دقيقه اى بازى چوگان
chukkerورزش : زمان 7/5 دقيقه اى بازى چوگان
chummingطعمه ريزى( ماهيگيرى)ورزش : طعمه ريزى
chung seungورزش : برنده هوگوابى تکواندو
chung shin-sooyakورزش : فرهنگ اخلاقى تکواندو
chung shinورزش : اصول تکواندو
chungکلمات مرتبط(chung):
chunking alongکامپيوتر : عملکرد يک برنامه طويل الاجرا و قابل اطمينان
chunkingکلمات مرتبط(chunking):
churachکلمات مرتبط(churach):
church (as a building)معمارى : بناى کليسا
church-goerکليسارو
church-textيکجورحروف سياه قلم که بيشتربراى نوشتن لوحه هاى گورستان بکارمى رود
church-wardenمتصدى دارايى کليسا
churchills v to moscowمسافرت چرچيل به مسکو
churchillsکلمات مرتبط(churchills):
churingaچورينگا( نوعى طلسم)روانشناسى : چورينگا
churlishlyدهاتى وار،بى ادبانه
churlishnessبى ادبى ،تند خوئى
churned sour milkدوغ
churnedکلمات مرتبط(churned):
churningکره سازى ،کره گيرى
chuted concreteبتن ريخته گىعلوم مهندسى : بتن ريخته شده
chutedکلمات مرتبط(chuted):
chyliferousکيلوس بر
chylificationتوليد کيلوس
chylousکيلوسى
chymeکيموس
chymiferousداراى کيموس
chymificationتوليد کيموس
chymousکيموسى
ciکلمات مرتبط(ci):
cialکلمات مرتبط(cial):
cibiکلمات مرتبط(cibi):
cicکلمات مرتبط(cic):
cicatriceجاى زخم ،اثرزخم ،نشان
cicatricialمانند اثرزخم ،نشان ،داغى ،داغدار
cicatrizationعمل گوشت نوبالا اوردن زخم وباقى گذاردن نشان ،التيام
cicericacidشبنم نخود
cicuitکلمات مرتبط(cicuit):
cicycleعلوم هوايى : ارابه فرودى با دو پايه اصلى در امتداد خط مرکز
cidaeکلمات مرتبط(cidae):
cideoکلمات مرتبط(cideo):
ciderpressسيب فشار،ميوه فشار
ciecumoralواقع درگرداگرد دهن
ciecumspectبا احتياط،ملاحظه کار
cielingکلمات مرتبط(cieling):
cif&e cost, insurance, freight and exchangeقيمت ،بيمهبازرگانى : هزينه حمل و تغييرات نرخ ارز
cifcost, insurance and freight،قيمتبازرگانى : بيمه و هزينه حمل
cifaxعلوم نظامى : رمز کردن سيگنالهاى متفرقه سيگنالهاى رمز شده مختلف
circular tableعلوم مهندسى : ميز گرد
circulationg airشيمى : هواى در گردش
circulationgکلمات مرتبط(circulationg):
circulatorانتشاردهنده
circulatory systemورزش : دستگاه گردش خون
circulatoryگردشى ،وابسته بگردش خون ،مربوط يه دوران خون
circumambiencyاحاطه
circumambulationدورزنى ،طواف
circumavigatorکسى که دور گيتى يا اقليمى کشتى رانى مى کند
circumciserختنه کننده ،خاتن
circumference seamعلوم مهندسى : درز گرد
circumferential stressخستگى دايره اىمعمارى : تنش پيرامونى
circumferentorگوشه سنج ،زاويه سنج مساحى
circumflexکج ،خم ،خميده
circumfluousدورگرفته شده با اب ،دورزننده
circumfusionدور ريزى ،احاطه
circumgyrateچرخ خوردن ،گرديدن ،دورزدن
circumgyrationدورزدن درسخن ،دورسرگرداندن مطلب
circumjucentاز هر سو مجاور
circumlocationدورزدن درسخن
circumnavigationکسيکه دورگيتى يا اقليمى کشتى رانى ميکند
circumoisionختنه
circumpolar constellationصورتهاى فلکى دور قطبىنجوم : صورتهاى فلکى پيرا قطبى
circumpolar starsستارگان دور قطبىنجوم : ستارگان پيرا قطبىعلوم دريايى : ستاره هاى پيراقطبى
circumpolarدورقطبى
circumrotationحرکت وضعى ،گردش
circumscribed amnesiaروانشناسى : يادزدودگى محدود
circumscribedکلمات مرتبط(circumscribed):
circumsolarدورخورشيد گردنده
circumspectiveملاحظه کار،با احتياط
circumspectlyازروى احتياط،ملاحظه کارانه
circumstancedپرواقعه ،داراى يک حالت معين
circumstancesماوقع ،رويداد،چگونگى ،کيفيت ،شرط موقعيت ،تشريفات ،اوضاع( شرايط)قانون ـ فقه : مقتضياتروانشناسى : اوضاع
circumstantial eventقانون ـ فقه : واقعه ضمنى
circumstantiallyبه تفصيل ،در صورت
circumvallationسنگربندى کردنعلوم نظامى : سنگربندى
circumventionپيشدستى ،حيله
circumvolveدور گشتن
circus catchورزش : گرفتن توپ با حرکات ژيمناستيکى گرقتن توپ ضربه خورده با روشى عجيب
cirerar yurnظرف خاکستر مرده
cirerarکلمات مرتبط(cirerar):
cirouiکلمات مرتبط(ciroui):
cirrhosisتسمع ،ناخوشى الکى جگر
cirro-cumulusعلوم هوايى : لايه اى از ابرهاى کروى يا گوى مانند در ارتفاع تقريبى ¹¹¹ 6مترى از سطح زمين
cirro-statusعلوم هوايى : ابرهاى لايه اى خاکسترى رنگ يا سفيد شيرى در ارتفاع تقريبى ¹¹¹ 7مترى از سطح زمين
cirroکلمات مرتبط(cirro):
cirvedکلمات مرتبط(cirved):
cirvisعلوم نظامى : دستورات مخابراتى که براى گزارش مشاهدات اطلاعاتى تهيه مى شوند
cis addition reactionشيمى : واکنش افزايشى سيس
cisاينسوى ،اينطرف
ciscکامپيوتر : کامپيوتر مجموعه دستورالعمل هاى پيچيده
cistجعبه
citadalارک ،دژمعمارى : کهندز
citatoکلمات مرتبط(citato):
citatoryبطور نقل قول ،استشهادى
citcuitورزش : اتحاديه بازيها
citiesکلمات مرتبط(cities):
citreousليموئى رنگ
citric acid cycleشيمى : چرخه سيتريک اسيد
citricکلمات مرتبط(citric):
citrineليمويى ( رنگ)
citron-woodچوب سندروس
citrousازجنس مرکبات ،ليمويى
city-articleگزارش مختصرمالى ياتجارى در روزنامه
city-editorنويسنده خيرمالى ياتجارتى در روزنامه
citywardبطرف شهر
ciuکامپيوتر : Computer Interface Unit
civesticismروانشناسى : نابجاپوشى
civestitismروانشناسى : نابجاپوشى
civetمشک زباد،گربه زباد
civiکلمات مرتبط(civi):
civic actionعمليات مردم يارىعلوم نظامى : امور عام المنفعه
civic centreمرکز شهرزيست شناسى : ميانگاه شهر
civic d.محروميت از حقوق کشورى
civicismاصول حکومت کشورى ،بستگى ووفادارى باصول ياحقوق حکومت کشورى
civil actionقانون ـ فقه : دعوى مدنى يا حقوقى
civil advisorمستشار غيرنظامىعلوم نظامى : مشاور امور غيرنظامى مشاور امور شهرسازى
civil affairsامور غيرنظاميانعلوم نظامى : عمليات مردم يارى
civil aircraftقانون ـ فقه : هواپيماى غير نظامى
civil appropriationعلوم نظامى : اعتبارات مربوط به امور پرسنلى اعتبارات مربوط به امور غيرنظامى
civil censorshipعلوم نظامى : سانسور روابط غيرنظامى نظاميان سانسور امور هنرى و ارتباطى غيرنظاميان
civil codeقانون ـ فقه : قانون مدنى
civil damage assessmentارزيابى خسارات غيرنظامىعلوم نظامى : ارزيابى کل خسارات وارده به موسسات غيرنظامى
civil deathقانون ـ فقه : محروميت از حقوق مدنى
civil defence serviceقانون ـ فقه : خدمات کشورى
civil degradationقانون ـ فقه : محروميت از حقوق مدنى
civil departmentقانون ـ فقه : تشکيلات کشورى
civil disturbancesاغتشاشات داخلىعلوم نظامى : اغتشاشات غيرنظامى
civil engineering contractorمقاطعه کار ساختمانعلوم مهندسى : پيمانکار ساختمان
civil engineering worksبناهاى مهندسىعلوم مهندسى : ساختمانهاى مهندسى ساز
civil engineeringعلوم مهندسى : مهندسى ساختمانمعمارى : مهندسى راه و ساختمان
civil injuryخسارت مدنىقانون ـ فقه : اضرار مدنى
civil lawقانون ـ فقه : حقوق مدنى
civil liabilityضمانقانون ـ فقه : مسئووليت مدنى
cigalaجيرجيرک دشتى
cigar-caseقوطى سيگار
cigar-holderچوب سيگار
cigar-shapedدوسرتيزچون سيگار
cigaretسيگارت
cigarette-caseقوطى سيگارت
cigarette-holderچوپ سيگارت
cigarrette (hull)ورزش : قايق مسابقه بزرگ موتورى
cigarretteکلمات مرتبط(cigarrette):
ciliaمژگان
ciliary muscleروانشناسى : عضله مژگانى
ciliatedمودار،ريشه دار
ciliceپارچه مويى ،جامه مويى
cimComputer Input Microfilmکامپيوتر : تکنولوژى که مستلزم بکارگيرى يک دستگاه ورودى براى خواندن مستقيم محتويات ميکروفيلم به داخل کامپيوتر مى باشد Computer Integrated Manufacturing کارخانه کاملا "اتوماتيک
cinکلمات مرتبط(cin):
cinamic acidجوهردارچين
cinamicکلمات مرتبط(cinamic):
cinchonismاثراستعمال گنه گنه زياد( سردردوگيجى ومانند انها)
cinclusion of peaceقانون ـ فقه : عقد صلح
cinclusionکلمات مرتبط(cinclusion):
cincurrenceکلمات مرتبط(cincurrence):
cinder heatعلوم مهندسى : گرماى شلاکه
cinderousخاکسترى ،خاکستر مانند
cinditionکلمات مرتبط(cindition):
cinditionsکلمات مرتبط(cinditions):
cine-cameraعمران : دوربين فيلم بردارى
cineکلمات مرتبط(cine):
cinerariaپامچال فرنگى
cinerariumخاکسترى ،خاکسترنگهدار
cineraryخاکسترى ،خاکسترنگهدار
cinerationخاکسترسازى ،تبديل بخاکستر
cingaleseسرانديبى ،اهل سرانديب
cingulate gyrusروانشناسى : شکنج کمربندى
cinkerورزش : ميخ سرپهن کفش کوهنوردى
cinnamon perخامه پر،قلم پر
cinnectionکلمات مرتبط(cinnection):
cinophobiaروانشناسى : سگ هراسى
cinqfoilپنج انگشت ،ارايش پنجه اى
cinquefoilپنج انگشت
cintractionکلمات مرتبط(cintraction):
cintrol mechanismعلوم مهندسى : مکانيسم کنترل
cintrolکلمات مرتبط(cintrol):
cinversionتبديلعلوم مهندسى : تغيير شکل
ciolکلمات مرتبط(ciol):
cipبازرگانى : carriage and insurance paid toهزينه حمل و بيمه پرداخت شده
cipher deviceوسيله کشف کردن و کد کردن پيامها دستگاه صفر زنىعلوم نظامى : جعبه يا دستگاه رمز کردن
cipher keyقانون ـ فقه : کليد رمز
cipher textمتن پيام رمزعلوم نظامى : علايم رمز
ciphonyرمز کردن پيامهاى تلفنىعلوم نظامى : مکالمات رمز شده
cipileکلمات مرتبط(cipile):
cipsکامپيوتر : Society Canadian Information Processing
circadian rythmريتم شبانه روزىزيست شناسى : رفتار دوره اى
circadianشبانه روزىروانشناسى : 24ساعتى
circassian sabreشوشکه
circassianچرکسى
circiniنجوم : دوپرگار
circinusنجوم : دوپرگار
circle dodgeورزش : گريز از حريف در مسير منحنى
circle eightورزش : چرخش با دايره اى بشکل 8 لاتين
circle graphعلوم هوايى : نمودار دايره اى
circle of influenceعمران : دايره اى که حد منطقه تاثير را مشخص ميکند
circle of positionعلوم نظامى : دايره اى که از موضع نفرات عبور مى کند دايره مکان ناظر
circle(s)دايرهقانون ـ فقه : احاطه کردن
circlesکلمات مرتبط(circles):
circoceleدوالى بيضه
circuit allocated useسهميه مدارهاى مجازعلوم نظامى : مدار چانلهاى مجاز
circuit bindingجلو لبه دار
circuit breakerالکترونيک : مدارشکنمعمارى : برق شکنعلوم هوايى : سويچى براى قطع جريان
circuit capacityکامپيوتر : ظرفيت مدار
circuit closerالکترونيک : مداربند
circuit cloutورزش : يک امتياز با دويدن به پايگاه
circuit courtدادگاه منطقه اىقانون ـ فقه : دادگاه استيناف
circuit diagramشماى اتصال ،دياگرام مدارىعلوم مهندسى : دياگرام مسير جريان
circuit disciplineرعايت انضباط مدارعلوم نظامى : نظم و ترتيب در مدار
circuit lineعلوم مهندسى : هادى جريان
circuit openingحالت قطع مدارعلوم مهندسى : حالت مدار باز
circuit resistanceعلوم مهندسى : مقاومت مدار
circuit trainingورزش : تمرين دايره اى ،انجام تمرينهاى مختلف ورنه بردارى
circuit voltageالکترونيک : ولتاژ مدار
circuit-breaking capacityتوان قطععلوم مهندسى : قدرت قطع
circuitingکلمات مرتبط(circuiting):
circuitousغيرمستقيم
circuitouslyبطورغيرمستقيم
circuitsکلمات مرتبط(circuits):
circular arcکمانى از دايره ،طاقعلوم مهندسى : قوس
circular archطاق دايره اىمعمارى : قوس دور تمام
circular bendingعمران : خمش خالص
circular blankعلوم مهندسى : پلاتين
circular casing pumpعمران : تلمبه پا بده دايره اى
circular cellعمران : محفظه گردمعمارى : محفظه گرد
circular cross sectionمعمارى : مقطع گرد
circular cut-off sawعلوم مهندسى : اره کمانه اى
circular cutter headعلوم مهندسى : چاقوى گرد
circular definitionروانشناسى : تعريف دورى
circular dischroismشيمى : دو رنگ نمايى دورانى
circular dispersionعلوم هوايى : قطر کوچکترين دايره اى که %75 پرتابه ها به ان برخورد ميکنند
circular flow of incomeگردش دورانى درامدبازرگانى : جريان دورى درامد
circular flowجريان دايره اىبازرگانى : جريان دورى
circular frequencyعمران : تکرار دورانى
circular friction sawعلوم مهندسى : اره کمانه اى اصطکاکى
circular grooving sawعلوم مهندسى : کمان اره ويژه شيار
circular letter (or note)بخشنامهقانون ـ فقه : دستورالعمل عمومى
circular letterبخشنامه ادارىعلوم نظامى : نامه ادارى
circular loomالکترونيک : ناى عايق
circular measureاندازه کمانعلوم مهندسى : اندازه قوس
circular mil-footالکترونيک : پا - ميل مدور
circular milالکترونيک : ميل مدورعلوم هوايى : مساحت دايره اى به قطر يک ميل
circular millingعلوم مهندسى : فرز مدور
circular motionحرکت دايره اىمعمارى : حرکت مستديرورزش : حرکت گردشى
circular parryورزش : دفاع با حرکت چرخشى شمشير
circular probable errorدايره پراکندگى گلوله هاعلوم نظامى : اشتباه احتمالى دايره اى
circular projectionعلوم مهندسى : برامدگى گرد
circular psychosisروانشناسى : روان پريشى ادوارى
circular reactionروانشناسى : واکنش چرخشى
circular reasoningروانشناسى : استدلال دورى
circular referenceکامپيوتر : ارجاع چرخشى
circular rip sawعلوم مهندسى : اره کمانه اى چاکدار
circular saw benchعلوم مهندسى : اره کمانه اى ميزى
circular saw bladeعلوم مهندسى : تيغ اره
circular sawعلوم مهندسى : اره کمانه اىمعمارى : اره مجمعه
circular sawing machineعلوم مهندسى : اره کمانه اى
circular scanningمراقبت دايره اى منطقهالکترونيک : تقطيع مدورعلوم نظامى : تجسس و مراقبت دايره اى
circular seam weldingعلوم مهندسى : جوشکارى درزى کمانه اى
circular shearعلوم مهندسى : قيچى کمانه اى
circular slitting sawعلوم مهندسى : اره کمانه اى مخصوص شيار
circular type gatesعمران : دريچه هاى نوع استوانه اى
circular velocityعلوم هوايى : سرعت دايره اى
circular weirعمران : سرريز مدور
circularizationعلوم هوايى : تصحيح مدار ماهواره براى رسيدن يا نزديک شدن ان به دايره کامل در ارتفاع لازم
circularlyبطور مدور
circulatedکلمات مرتبط(circulated):
circulating assetدارايى در گردشقانون ـ فقه : دارايى جارى
circulating capitalسرمايه در جريانقانون ـ فقه : سرمايه در گردش
circulating ediumوسيله رواج
circulating libraryکتابخانه اى که کتاب کرايه ميدهد
circulating mediumقانون ـ فقه : وسيله انتقال قدرت خريد
circulating pumpعلوم مهندسى : پمپ دوار
circulatingسيار،رايج
circulation capitalبازرگانى : سرمايه در گردش
circulation controlمدار کنترل حرکاتعلوم نظامى : کنترل جريان اب کنترل چرخش و يا گردش کالاها يا پول
circulation of a vectorالکترونيک : چرخه بردار
circulation of electrolyteالکترونيک : جريان الکتروليت
circulation of moneyبازرگانى : گردش پول
circulation oilعلوم مهندسى : روغن جريان دار
circulation oilingعلوم مهندسى : روغنکارى گردشى
circulation pumpعلوم مهندسى : پمپ گردان
circulativeگردش کننده ،انتشار دهنده ،يا يابنده
civil libertyقانون ـ فقه : ازادى مدنى
civil litigationقانون ـ فقه : دادرسى مدنى
civil lowحقوق مدنىقانون ـ فقه : سيستم حقوقى رم باستان
civil military actionعمليات مردم يارىعلوم نظامى : عمليات کمک رسانى به مردم توسط ارتش
civil military relationsعلوم نظامى : روابط بين نظاميان و غيرنظاميان روابط نظاميان با مردم کشورهاى ديگر
civil nuclear powersکشورهايى که توانايى استفاده از سلاح اتمى را دارندعلوم نظامى : کشور داراى قدرت اتمى
civil partnershipقانون ـ فقه : شرکت مدنى
civil procedure codeقانون ـ فقه : قانون ايين دادرسى مدنى
civil procedureاصول محاکمات حقوقىقانون ـ فقه : ايين دادرسى مدنى
civil proceedingsقانون ـ فقه : اقدامات حقوقى
civil reserve air fleetعلوم نظامى : گروه هواپيماهاى احتياط کشورى گروه هواپيماهاى غيرنظامى که در موقع جنگ مورد استفاده قرار مى گيرند
civil rightsقانون ـ فقه : حقوق اجتماعىروانشناسى : حقوق مدنى
civil servicesروانشناسى : خدمات دولتى
civil status officeقانون ـ فقه : دفتر سجل و احوال
civil timeساعت محلىمعمارى : زمان عرفىعلوم نظامى : ساعت معمولى
civil twilightعلوم نظامى : شفق و فلق غيرنظامى
civil worksامور ساختمانى و تاسيساتعلوم نظامى : امور شهرسازى و تاسيساتى
civil wrongقانون ـ فقه : خطاى مدنى
civil yearمعمارى : سال عرفى
civilian employeesعلوم نظامى : کارمندان غيرنظامى
civilian enterpriseعلوم نظامى : موسسه غيرنظامى
civilian internee information bureauعلوم نظامى : دفتر اطلاعات غيرنظاميان وارد شده به کشور دفتر اطلاعات پناهندگان
civilian occupational specialtyتخصص غير ارتشىعلوم نظامى : کدهاى تخصصى غيرنظامى
civilian preparedness for warبسيج غيرنظاميان ،اماده کردن مردم براى جنگعلوم نظامى : امادگى غيرنظاميان
civilian supplyامور اماد غيرنظامىعلوم نظامى : رسانيدن اماد به غير نظاميان در منطقه
civilizedمتمدن
civillawقانون مدنى
civillyمودبانه
civilrequirementsنيازمنديهاى غيرنظامىعلوم نظامى : نيازمنديهاى کشور
civisionعلوم نظامى : رمز و کشف کردن علايم تلويزيونى رمز کردن علايم تلويزيونى
civismدلبستگى به ميهن
ckeek-boneاستخوان گونه
ckeekکلمات مرتبط(ckeek):
ckockکلمات مرتبط(ckock):
ckoke upورزش : از کف دادن خونسردى
ckokeکلمات مرتبط(ckoke):
clackvalveدريچه لولاداروسفت که چون بلند کنندباصداى بلند بجاى خودمى افتد
clad steelعمران : فولاد روکش شدهمعمارى : فولاد نرم
cladding materialعلوم مهندسى : فلز روکش
cladding processفرايند پوششعلوم مهندسى : مرحله روکش کارى
clagکلمات مرتبط(clag):
claim for indemnificationادعاى تضمين خسارتعلوم مهندسى : مطالبه پرداخت خسارت مطالبه پرداخت غرامت
claim for restitutionقانون ـ فقه : دعوى استرداد
claim guarantee formبازرگانى : مطالبه پرداخت ضمانتنامه
claim of compensationبازرگانى : ادعاى خسارت
claim of insuranceبازرگانى : ادعاى اخذ بيمه
claim under a guaranteeبازرگانى : مطالبه تحت ضمانتنامه
claimant agencyاداره کارپردازىعلوم نظامى : شعبه کارپردازى شعبه تعيين اماد و تجهيزات عمومى ارتش
claimant stockذخاير امانىعلوم نظامى : انبار امانى
claimantsقانون ـ فقه : اصحاب دعوى
claimersورزش : اسبهاى هم قيمت
claiming raceورزش : مسابقه اسبهاى هم قيمت
claimingکلمات مرتبط(claiming):
claims handlingبازرگانى : رسيدگى به شکايات
claims officerافسر رسيدگى به شکاياتعلوم نظامى : افسر مسئول تنظيم ادعانامه ها
claimsکلمات مرتبط(claims):
clairaudienceروانشناسى : غيب شنوى
clairecelleعمران : چسب بتونه
claisen ester condensationشيمى : تراکم کلايزنى استر
claisen flaskشيمى : بالن کلايزن
claisen rearrangementشيمى : نوارايى کلايزنى
claisenکلمات مرتبط(claisen):
condensation nucleusعلوم هوايى : هسته چگالش
condensation polymerشيمى : بسپار تراکمى
condensation polymerizationشيمى : بسپارش تراکمى
condensation reactionشيمى : واکنش تراکمى
condensation shockعلوم هوايى : چگالش ناگهانى هواى فوق اشباع در حين عبور از حالت شوک
condensation trailمسير انجماد،مجموعه وسايل انجماد( وسايل سردکننده)علوم نظامى : مجموعه وسايل انجماد
condensation waterعلوم مهندسى : اب مقطر
condensed milkشيرغليظ
condensed structural formulaشيمى : فرمول ساختارى فشرده
condensed typeنوع فشردهکامپيوتر : چاپ فشرده
condensed-mercurytemperatureالکترونيک : دماى جيوه متراکم
condenser capacityالکترونيک : ظرفيت خازن
condenser chargeالکترونيک : بار خازن
condenser dielectricالکترونيک : دى الکتريک خازن
condenser microphoneالکترونيک : ميکروفون خازنى
condenser plateالکترونيک : جوشن خازن
condenserخازن ،کندانسور،تغليظ کننده ،منقبض کننده ،الت تقصير،عدسى محدب ،الت جمع کردن و تمرکز دادن برقعلوم مهندسى : چگالندهالکترونيک : خازنشيمى : چگالندهعلوم هوايى : خازنعلوم نظامى : در هم فشارنده
condensibleقابل انقباض ،قابل خلاصه کردن
condensingکلمات مرتبط(condensing):
condensiteالکترونيک : کندانسيت
condensive loadالکترونيک : بار فشرده
condensive reactanceالکترونيک : راکتانس خازن
condensiveکلمات مرتبط(condensive):
condequentمنتج ،مربوط،منقول
condescendinglyازروى فروتنى يامهربانى ،لطفا
condignlyبطورسزاوار،بسزا
condiscipleهم شاگرد
condition about descriptionقانون ـ فقه : شرط صفت
condition about performance of an actقانون ـ فقه : شرط فعل
condition bookورزش : کتابچه حاوى شرايط و مقررات اسبدوانى
condition codeرمز وضعيت ،کد وضعيت امادگى اقلامکامپيوتر : کد شرطعلوم نظامى : کد وضعيت اماد
condition contrary to the requirementof contractقانون ـ فقه : شرط خلاف مقتضاى عقد
condition contrary to the requirment ofقانون ـ فقه : شرط خلاف مقتضاى عهد
condition contrary to the requirmentقانون ـ فقه : شرط خلاف مقتضاى عهد
condition of corollaryقانون ـ فقه : شرط نتيجه
condition of equilibriumمعمارى : شرط تعادل
condition of non - performanceقانون ـ فقه : شرط فعل نفيا"
condition of performanceقانون ـ فقه : شرط فعل اثباتا"
condition of qualificationقانون ـ فقه : شرط صفت
condition of readinessوضعيت امادگى رزمىعلوم نظامى : شرايط امادگى
condition of subsequent eventsقانون ـ فقه : شرط نتيجه
condition which is impossible to fulfillقانون ـ فقه : شرط غير مقدور
conditionabilityروانشناسى : قابليت شرطى شدن
conditional branchکامپيوتر : انشعاب شرطى
conditional confessionقانون ـ فقه : اقرار مشروط
conditional contractعقد مشروطقانون ـ فقه : عقد معلق
conditional dischargeقانون ـ فقه : ازادى مشروط
conditional jump instructionکامپيوتر : دستورالعمل پرش شرطى
conditional operatorکامپيوتر : عملگر شرطى
conditional orderبازرگانى : سفارش مشروط
conditional probabilityروانشناسى : احتمال مشروط
conditional raceورزش : مسابقه مشروط با ارابه
conditional saleقانون ـ فقه : بيع شرط
conditional statementحکم شرطىکامپيوتر : دستور شرطى
conditionalityصورت شرطى ،شرطى بودن ،مشروط بودن
conditionallyبطور مشروط،بطور مقيد
conditioned avoidance responseروانشناسى : پاسخ اجتنابى شرطى
conditioned emotional response (cer)روانشناسى : پاسخ هيجانى شرطى
conditioned escape responseروانشناسى : پاسخ گريز شرطى
conditioned inhibitionروانشناسى : بازدارى شرطى
conditioned reflex (cr)روانشناسى : بازتاب شرطى
conditioned response (cr)روانشناسى : پاسخ شرطى
conditioned stimulus (cs)روانشناسى : محرک شرطى
conditioned suppressionروانشناسى : منع شرطى
conditionedمشروطروانشناسى : شرطى
conditionerکلمات مرتبط(conditioner):
conditions of contractبازرگانى : شرايط قرارداد
conditions of purchaseبازرگانى : شرايط خريد
conditions of saleقانون ـ فقه : شرايط اساسى معامله
conditionsوضعيتها،حالات ،شرايطروانشناسى : اوضاعورزش : مقررات و شرايط اسبدوانىعلوم نظامى : اوضاع
conditonکلمات مرتبط(conditon):
conditonal branchingکامپيوتر : انشعاب شرطى
conditonalکلمات مرتبط(conditonal):
condltionکلمات مرتبط(condltion):
condolatoryمبنى برهمدردى
condoleneeاظهارهمدردى ،تعزيت
condtionکلمات مرتبط(condtion):
conduct disorderروانشناسى : اختلال رفتارى
conduct gradeنمره انضباط،درجه هدايت يک ماده( الکتريسيته)علوم نظامى : درجه هدايت يک ماده
claisumکلمات مرتبط(claisum):
clamantدادزننده ،نيازمند برسيدگى( فورى)
clamminessچسبانکى ،چسبندگى
clamorouslyبا جيغ و داد،مصرانه
clamp 1تسمه زدنعلوم دريايى : بست فلزى زدن
clamp 2تسمهعلوم دريايى : بست فلزى
clamp anf rakeمانور براى کنترل گوى در مواجه( لاکراس)ورزش : مانور براى کنترل گوى در مواجه
clamp base viseعلوم مهندسى : گيره با فکهاى موازى
clamp boltپيچ ترمينالعلوم مهندسى : پيچ بست
clamp couplingعلوم مهندسى : قيد و بست
clamp downچفت کردنعلوم نظامى : راداس کشيدنعلوم دريايى : راداس کشيدن
clamp holderشيمى : گيره بند
clamping (am)معمارى : گيردارى
clamping chuckعلوم مهندسى : سه نظام بست دار
clamping circuitالکترونيک : مدار محدودکننده
clamping deviceعلوم مهندسى : وسايل قيد و بست
clamping fixtureوسايل قيد و بست ،گيرهعلوم مهندسى : مهار کننده
clamping jawفک گيرهعلوم مهندسى : فکهاى مهار کننده گيره
clamping sleeveعلوم مهندسى : مفصل مهار کننده
clamping toolعلوم مهندسى : قيد و بست
clampingکلمات مرتبط(clamping):
clampsکلمات مرتبط(clamps):
clamshellعلوم هوايى : کاناپه خلبان که از جلو يا عقب لولا شده
clandestine assembly areaمنطقه تجمع قواى زيرزمينىعلوم نظامى : منطقه تجمع نيروى پنهانى
clandestinelyبطور مخفى ،نهانى
clandestinityخفا،خفيه
clang associationروانشناسى : تداعى اوايى
clangorousدرنگ درنگ کننده ،جلنگ جلنگ کننده
clannishlyمانند يک خانواده ياقبيله دراتحاد،متحدا
clannishnessهوادارى خانوادگى ،خانواده پرستى
clanshipدسته بندى قبيله اى ،پيوستگى بخانواده خود
clap onعلوم نظامى : گرفتن طنابعلوم دريايى : گرفتن طناب
clapeyron-clausius equationشيمى : معادله کلازيوس - کلاپيرون
clapeyronکلمات مرتبط(clapeyron):
clapper bridgeمعمارى : پل سنگى
claqueدسته اى که ( درنمايشگاه ) پول گرفته اند دست بزنند
claraهدف موجود نيست ،منطقه رادار پاک است( رمز براى رادار رهگيرى)علوم نظامى : منطقه رادار پاک است
clarenceدرشکه چهارچرخه پوشيده
claret-colouredلعل گون ،لعل فام ،سرخ
clarificantشيمى : ماده تصفيه کننده
clarifiedصاف کرده ،پالوده ،ناب ،تصفيه شده
clarinetistقره نى زن
clarionetقره نى
clark (standard) cellالکترونيک : پيل استاندارد کلارک
clarkکلمات مرتبط(clark):
claryراويد
clashingتصادم کننده ،برخوردکننده ،مخالف
class a agent officerعلوم نظامى : افسر عامل پرداخت حقوق و جيره نقدى افسر عامل
class a amplifierالکترونيک : فزون ساز درجه ا
class a pay reservationعلوم نظامى : کسورات مربوط به پس انداز حقوق کسورات قرضه حقوقى
class ab amplifierالکترونيک : فزون ساز درجه ا ب
class b allotmentعلوم نظامى : کسورات سهميه قرضه حقوقى کسورات سهام قرضه حقوقى
class b amplifierالکترونيک : فزون ساز درجه ب
class b1 allotmentعلوم نظامى : کسورات سهميه قرضه حقوقى سه ماهه
class barrierروانشناسى : مانع طبقه اى
class c amplifierالکترونيک : فزون ساز درجه سى
class consciousnessشعور طبقه اىقانون ـ فقه : اگاهى طبقه اىروانشناسى : اگاهى طبقه اى
class cultureروانشناسى : فرهنگ طبقه اى
class d allotmentعلوم نظامى : کسورات بيمه
class distinctionsقانون ـ فقه : اختلاف طبقاتى
class e allotmentعلوم نظامى : کسورات اقساط ماهيانه
class f allotmentعلوم نظامى : کسورات حق مسکن
class i activityفعاليت امادى طبقه1 علوم نظامى : اجراى اماد طبقه1
class i installationانبار اماد طبقه1 علوم نظامى : تاسيسات اماد طبقه1
class i propertyکالاى طبقه1 علوم نظامى : اموال طبقه1
class i suppliesاماد طبقه( 1 جيره روزانه و امادى که بدون درخواست توزيع مى شود)علوم نظامى : اماد طبقه1
class ii activityفعاليت امادى طبقه2 علوم نظامى : اجراى اماد طبقه2
class ii installationانبار اماد طبقه2 علوم نظامى : تاسيسات اماد طبقه2
class ii propertyکالاى طبقه2 علوم نظامى : اموال طبقه2
class ii suppliesاماد طبقه2 ،جنگ افزار
class iii suppliesاماد طبقه( 3 بنزين و مواد روغنى وسوختى[علوم نظامى)
class improvement planطرح توسعه ناوعلوم نظامى : طرح بهبود ناو
class inclusionروانشناسى : درون گنجى طبقه اى
class interestsبازرگانى : منافع طبقاتى
class intervalفاصله طبقه( در امار)،دامنه طبقه ،حدود طبقه( درامار)روانشناسى : فاصله طبقهبازرگانى : حدود طبقه
class iv suppliesاماد طبقه4 ،(تدارکات و تجهيزات غير سازمانى)
class limitsروانشناسى : حدود طبقه
class mobilityروانشناسى : تحرک طبقه اىبازرگانى : تحرک طبقاتى
class n allotmentعلوم نظامى : کسورات بيمه کارمندان غيرنظامى
class of supliesگروه کالاهابازرگانى : طبقه کالاها
class q allotmentعلوم نظامى : کسورات حق مسکن درجه داران
class statusروانشناسى : پايگاه طبقه اى
class structureروانشناسى : ساخت طبقاتىبازرگانى : ساخت طبقاتى
class struggleروانشناسى : مبارزه طبقه اىبازرگانى : مبارزه طبقاتى
class systemبازرگانى : نظام طبقاتى
class v suppliesاماد طبقه5 ،(مهمات و مين و مواد شيميايى)
class-bookکتاب کلاسى
class-common behaviorsروانشناسى : رفتارهاى نوعى طبقه
classesکلمات مرتبط(classes):
classic armesقانون ـ فقه : سلاحهاى کلاسيک
classic warقانون ـ فقه : جنگ کلاسيک
classical bononi defenceورزش : دفاع بنونى کلاسيک
classical conditioningروانشناسى : شرطى سازى کلاسيک
classical economicsمکتب کلاسيک در اقتصادقانون ـ فقه : نظر پيروان ان عدم دخالت دولت در امور اقتصادى است و پيروان ان را اقتصاديون کلاسيک گويندبازرگانى : علم اقتصاد کلاسيک
classical psychoanalysisروانشناسى : روانکاوى کلاسيک
classical seatورزش : وضع بدنى سوارکار روى زين
classical systemالکترونيک : دستگاه کلاسيک
classical theory of moneyنظريه پول کلاسيک هابازرگانى : نظريه مقدارى پول
classical theoryبازرگانى : نظريه کلاسيک
classical variationوارياسيون کلاسيکورزش : دفاع ارتدوکس
classicalismپيروى سبکهاوانشاهاوادبيات وصنايع باستانى
classicalityمطابقت با ادبيات وصنايع باستانى
classicallyبسبک ( ادبيات ) باستانى
classicsکلمات مرتبط(classics):
classicusکلمات مرتبط(classicus):
classification chartنمودار طبقه بندى ،نمودار رده بندىمعمارى : نمودار دسته بندى
classification of aggregateطبقه بندى خاکدانه ها( شن و ماسه)عمران : طبقه بندى خاکدانه ها
classification of soilعمران : طبقه بندى خاک
classification yard lineدو راهى ،سايدينگ راه اهنعلوم مهندسى : طبقه بندى خط
classification yardمحوطه مانور قطارهاعلوم نظامى : محوطه تقسيم مسير قطارها
classificationsکلمات مرتبط(classifications):
classificatoryمربوط به طبقه بندى
classified advertisementاگهى طبقه بندى شدهبازرگانى : اگهى کوچک در جاى خاص
classified itemsاماد طبقه بندى شدهعلوم نظامى : اقلام طبقه بندى شده
classified materialعلوم نظامى : مدارک طبقه بندى شده
classifierدسته کننده
classiflerکلمات مرتبط(classifler):
classless societyبازرگانى : جامعه بى طبقه
classlessکلمات مرتبط(classless):
clathrate compoundsشيمى : ترکيبات اندرون گير
clathrateشيمى : اندرون گير
clattererادم پرگوياپرچانه
clausکلمات مرتبط(claus):
claused bill og exchangeبازرگانى : بارنامه مشروط
clausedکلمات مرتبط(claused):
clausesکلمات مرتبط(clauses):
clausius inequalityشيمى : نامساوى کلازيوس
clausius-clapeyron equationشيمى : معادله کلازيوس - کلاپيرون
clausius-virial theoremشيمى : قضيه ويريال کلازيوس
clausiusکلمات مرتبط(clausius):
claustrophiliaروانشناسى : ميل به مکانهاى بسته
clausumکلمات مرتبط(clausum):
clavichordيکجورسازسيمى وجا انگشتى دارکه پيشروپيانوى کنونى بوده است
clavicularترقوى
clavusروانشناسى : سردرد شديد
claw offعلوم دريايى : به سمت باد امدن
claw-hammerچکش دو شاخعلوم مهندسى : چکش ميخ کش
clay brickمعمارى : اجر خاک رسى
clay groutingمعمارى : تزريق خاک رس
clay mortarملاط رستىعلوم مهندسى : ملاط از خاک رسمعمارى : ملات گل
clay panزيست شناسى : کپه رسى
clay pipeگنگ ،تنبوشهمعمارى : لوله سفالى
clay pitمعمارى : گود خاک رس
clay puddleعمران : گل رس
clay soaking pitمعمارى : خاکشويى
clay water pipeتنبوشه
clay-wallچينه
clcudکلمات مرتبط(clcud):
clean aircraftهواپيماى اماده بلند شدنعلوم نظامى : هواپيماى بدون مخازن خارجى
clean animalجانورپاک ياحلال
clean bill of exchangeبازرگانى : بارنامه بى نقص
clean bill of healthگواهى نامه بهداشت کشتى
clean bill of ladingبارنامه ساده ،بارنامه بى نقص ،بارنامه بدون قيدوشرطبازرگانى : بارنامه بى نقض ،بارنامه تميز
clean billبازرگانى : برات ساده
clean collectionبازرگانى : وصولى ساده
clean handednessپاکى ،برائت
clean handsپاکى ،بى الايشى
clean paymentبازرگانى : پرداخت بى قيد و شرط
clean receiptبازرگانى : رسيد بى قيد و شرط
clean recordنداشتن پيشينه بدقانون ـ فقه : عدم سو سابقه حسن پيشينه
clean the basesورزش : ضربه زدنى که بازيگران در پايگاهها را به پايگاه اصلى مى رساند
clean up partyعلوم نظامى : گروه مسئول نظافت محل اقامت افراد گروه مسئول رفت و روب
clean weaponجنگ افزار اتمى کم ريزشعلوم نظامى : جنگ اتمى که اثار باقيه کم داشته باشد
clean-and-jerkورزش : حرکت دوضرب وزنه بردارى
clean-and-pressورزش : حرکت پرس وزنه بردارى
clean-fingeredرشوه نگرفته
clean-handedپاک ،مبرا،بيگناه
cleanerجارو،پاک کنندهعلوم نظامى : مواد پاک کننده
cleaning after defecationقانون ـ فقه : استنجاء
cleaning doorعلوم مهندسى : دريچه شستشو
cleaning of an underground waterchannelمعمارى : لاروبى
cleaning processعلوم مهندسى : فرايند شستشو
cleaning rodسمبه تفنگعلوم نظامى : سمبه نظافت اسلحه
cleaning roomعلوم مهندسى : اطاق شستشو
cleaning stationايستگاه ضدعفونى مواد ش م رعلوم نظامى : پست رفع الودگى ش م ر
cleaningشستشو،پاکيزگى ،خلوصعلوم مهندسى : اخلاص
cleanlinessنطافت ،پاکيزگى
cleanlyتميز،بطور پاک ،به نطافت
cleannessپاکى ،پاکيزگى ،تميزى ،خالص بودن
cleanovtکلمات مرتبط(cleanovt):
cleansing stationعلوم دريايى : محل گندزدايى
cleansingتنظيف
cleanupورزش : توپزن چهارم که معمولا قوى است
cleanvpکلمات مرتبط(cleanvp):
clear (anchor)علوم نظامى : لنگر ازاد استعلوم دريايى : لنگر ازاد است
clear air turbulenceعلوم هوايى : اشفتگى در اسمان فاقد ابر که معمولا در ارتفاعات بالا و همراه با تغيير سرعت در نزديکى مسير خروج گازها ميباشد
clear and direct meaning of a textقانون ـ فقه : منطوق
clear and holdعلوم نظامى : منطقه را پاک و حفظ کنيد
clear cuttingزيست شناسى : برش يکسره
clear evidenceبينهقانون ـ فقه : دليل واضح
clear fellingزيست شناسى : برش يکسره
clear for runningعلوم نظامى : طناب براى کشيدن ازاد استعلوم دريايى : طناب براى کشيدن ازاد است
clear from obligationقانون ـ فقه : برى الذمه
clear hawseعلوم دريايى : زنجيرها ازادند
clear iceعلوم هوايى : يخ شفاف
clear itselfصاف شدن ،لا افتادن
clear one's earsمتعادل کردن فشار نسبت به پرده گوشها هنگام شيرجه ،فشار متعادل در طرفين هنگام شيرجه در اب( غواصى)ورزش : فشار متعادل در طرفين هنگام شيرجه در اب
clear outخالى کردن ،بيرون اوردن
clear proofبينهقانون ـ فقه : دليل واضح
clear spanدهانه ازادعمران : دهانه ازادمعمارى : دهانه موثر
clear textمتن کشف ،پيام کشفعلوم نظامى : به صورت کشف
clear the airشک را برطرف کردنقانون ـ فقه : شک را بر طرف کردن
clear the benchورزش : استفاده از ذخيره ها
clear timberعمران : چوب سالم
clear to sendکامپيوتر : ترخيص به ارسال
clear upمرتب کردن ،بازشدن
clear varnish coatعلوم مهندسى : روکش لاکى براق
clear varnishلاک روشنعلوم مهندسى : لاک شفاف
clear versesقانون ـ فقه : ايات محکمات
clear wayمحوطه صعودعلوم نظامى : محوطه بالا کشيدن هواپيما محوطه کندن هواپيما از زمين
clear-headedهوشيار،سرسبک
clear-sightednessروشن بينى ،بصيرت ،تيزنظرى
clear-starchخوب اهارزدن
clear-voicedداراى صداى صاف
clearance angleعلوم مهندسى : زاويه ازاد
clearance capacityظرفيت تخليه بارعلوم نظامى : ظرفيت تخليه بار اسکله
clearance diagramقواره( راه اهن)معمارى : قواره
clearance divingعلوم نظامى : شيرجه رفتن براى پاک کردن مين شيرجه براى مين روبى
clearance fitعلوم مهندسى : اتصالى که در ان حدود دو عضو جفت شونده هميشه مونتاژ را محکم مى سازد
clearance from obligationقانون ـ فقه : برائت ذمه
clearance in wardقانون ـ فقه : گواهى مامورين گمرک نسبت به کالاهايى که مشمول حقوق گمرکى مى شوند قبل از تخليه و بعد از حمل
clearance inwardsورود کشتى به محوطه گمرکبازرگانى : مجوز ورود کشتى ،اعلاميه ورود کشتى به گمرک
clearance outwardsبازرگانى : مجوز خروج کشتى ،مجور خروج کشتى پس از بارگيرى
clearance papersبازرگانى : اسناد خروج کشتى از بندر
clearance rateنواخت مين روبىعلوم نظامى : نواخت جمع کردن مين
clearance saleفروش به منظور تصفيهبازرگانى : حراج
clearance spaceالکترونيک : چاک
clearance volumeعلوم هوايى : کمترين حجم سيلندر هنگاميکه پيستون در نقطه مرگ بالا قرار دارد
clearcoleعمران : چسب بتونه
cleared chequeقانون ـ فقه : چک وصول شده
cleared from obligationقانون ـ فقه : برى الذمه
cleared without examination (cwe)بازرگانى : ترخيص بدون بازرسى
clearerکلمات مرتبط(clearer):
clearing a billمحاسبه سر رسيد براتقانون ـ فقه : پرداخت مبلغ برات و تصفيه حساب مربوط به ان
clearing agreementبازرگانى : موافقتنامه بازرگانى بين دو کشور
clearing and switch buyingبازرگانى : توافق تجارى دوجانبه اى که براساس ان دو کشور متعهد به مبادله مقدار معينى کالا مى گردند
clearing bankبانکى که چکها را نقد ميکندبازرگانى : بانک پس انداز،بانکى که چکها را مى پردازد
clearing blockقطعه بازدارندهعلوم نظامى : قطعه ممانعت از بسته شدن کولاس
clearing houseاتاق تهاتر،شرکتى که چکها را نقد مى نمايد،اطاق پاياپاىقانون ـ فقه : اتاق تهاتر،قسمت تهاتر در بانکهابازرگانى : شرکتى که حسابها را تسويه مى کند،دفتر تسويه حساب
clearing of jungleعمران : پاکسازى جنگل
clearing operationsعمليات مين روبىعلوم نظامى : عمليات پاک کردن مين
clearing outwardsبازرگانى : اعلاميه خروج کشتى
clearing stationايستگاه تخليه بيمارانعلوم نظامى : پست تخليه بيماران
clearing-ironجاده پاک کن ،سنگ پس زن
clearlyواضحا"،اشکارا
clearnceکلمات مرتبط(clearnce):
clearnessروشنايى ،روشنى و صاف بودن ،روشنى ،وضوحعلوم مهندسى : تصوير تلويزيونروانشناسى : وضوح
cleat knobالکترونيک : دگمه انگليسى
cleatsورزش : کفش گل ميخ دار
cleavage planeعلوم مهندسى : سطح مرزى
cleavage reactionشيمى : واکنش گسسته شدن
cleaversگورکک ،رشدوک ،علف ماست
cleavingمعمارى : برش سنگفرش
cleco fastenerعلوم هوايى : وسيله اى مانند فنر براى محکم کردن صفحات فلزى به يکديگر تا اتمام مراحل پرچکارى
clecoکلمات مرتبط(cleco):
cleft lipروانشناسى : لب شکرى
cleft-graftingصداى پول يافلز،صداکردن
cleft-palateروانشناسى : کام شکافته
clegywomanزن يادختريکى ازروحانيون ،زن يادخترکشيش
clementlyبه رافت ،به ملايمت
clemmensen reductionشيمى : کاهش کلمنسنى
clemmensenکلمات مرتبط(clemmensen):
clepsydraپنگمعمارى : ساعت ابى قديمى
clercalistطرفدارنفوذ کاتوزيان
clerestoryمعمارى : پنجره بام
clerical jobsروانشناسى : مشاغل دفترى
clerical testروانشناسى : ازمون امور دفترى
clericalityحالت يانشان روحانيت
clerk of the courseورزش : منشى گروه داوران
clerk of the courtقانون ـ فقه : کاتب
clerk of the scaleورزش : متصدى توزين سوارکار و وسايلش پس از مسابقه
clerk of the worksسرکارساختمانى ،استادکار
clerksکلمات مرتبط(clerks):
cleverlyبزرنگى ،بزيرکى ،بچابکى
clevernessزرنگى ،زيرکى ،هوشيارى ،استعدادروانشناسى : زيرکى
clevis boltعلوم هوايى : پيچ مخصوصى با سر گرد شکافدار براى نشستن پيچ گوشتى
clevis pinعلوم هوايى : پينى که يک طرف ان رزوه شده و ميتوان به ان مهره بست
click artکامپيوتر : صفحه اى از اشکال و تصاوير که اماده بريده شدن هستند تا در اسناد کامپيوترى مورد استفاده قرار گيرند
clickingکامپيوتر : فشار دادن دکمه بالاى دستگاه ماوسcut and paste
client based applicationکامپيوتر : برنامه کاربردى ايستگاه پردازشگر
client server networkکامپيوتر : شبکه خدمتگزار - مشترى
client-centered therapyروانشناسى : درمان متمرکز بر درمان جو
clientageارباب رجوع ،مشتريان ،پيروان
clientshipحالت پاسمت کسيکه بديگرى پناهنده شده يا اوراوکيل خودکرده است
cliffyسراشيب ،پرتگاه دار
climableقابل بالا رفتن
climacteriumروانشناسى : يائسگى
climagramزيست شناسى : اقليم نگار
climagraphزيست شناسى : اقليم نگار
climate diagramزيست شناسى : اقليم نگار
climate for growthمحيط رشدبازرگانى : شرايط لازم براى رشد
climatic regionمعمارى : ناحيه اقليمى
climatographمعمارى : اقليم نگاشتزيست شناسى : اقليم نگار
climatological stationعمران : ايستگاه هواشناسى
climatotherapyمعالجه با اب وهوا
climax ecosystemاکوسيستم اوجزيست شناسى : بوم سازگان اوج
climax speciesزيست شناسى : گونه اوج
climb corridorدالان صعود هواپيماعلوم نظامى : دالان بالا کشيدن
climb indicatorعلوم هوايى : اوج نما
climb modeروش کنترل صعود هواپيماعلوم نظامى : وضعيت کنترل صعود
climbedکلمات مرتبط(climbed):
climbersرکاب سيم کشىعلوم نظامى : رکاب
climbing bootsورزش : پوتين کوهنوردى
climbing laneخط اضافى در سر بالايى( در فرازا)معمارى : خط اضافى در سر بالايى
climbing packورزش : کوله پشتى
climbing sackورزش : کوله پشتى
climbing waxورزش : واکس مخصوص صعود در اسکى نورديک
climbing-ironرکاب: اسبابى که راى بالارفتن ازتيربکارميرود
climbingکلمات مرتبط(climbing):
climogramزيست شناسى : اقليم نگار
climographزيست شناسى : اقليم نگار
climometerزيست شناسى : اقليم سنج
climoscopeزيست شناسى : اقليم نما
climp millingعلوم مهندسى : عمل فرز کارى که طى ان قطعه کار در همان جهت حرکت تيغه برش به جلو مرکت مى کند
climpکلمات مرتبط(climp):
clinch knotگره ثابت( ماهيگيرى)ورزش : گره ثابت
clineکلمات مرتبط(cline):
clinedکلمات مرتبط(clined):
clingingچسبنده
clingstoneهلوى خراسانى
clinical approachورزش : روش بالينى
clinical methodروانشناسى : روش بالينى
clinical psychologyروانشناسى : روانشناسى بالينى
clinical recordپرونده بهداشتىروانشناسى : پرونده بالينىعلوم نظامى : پرونده بيمارستانى
clinical thermometerدرجه ،گرماسنج طبى
clinicalروانشناسى : بالينى
clinicianروانشناسى : متخصص بالينى
clinker brickمعمارى : اجر جوش
clinkingبسيارخوب
clinographعمران : شيب سنج
clip angleعمران : نبشى قوسى
clip artکامپيوتر : هنر ارايش
clip ejectorشانه پرانعلوم نظامى : خشاب پران
clip latenشانه گيرعلوم نظامى : خشاب گير
clipper (tube)الکترونيک : لامپ محدودکننده
cliquishوابسته بيک دسته ويژه
clitoral orgasmروانشناسى : اوج جنسى خروسه اى
clitorismطبق زنى ،مساحقه
clkclock،ساعتکامپيوتر : زمان سنج
cloaca theoryروانشناسى : اعتقاد به مقعدزايى
cloak roomمعمارى : اطاق رختکن
clocherمعمارى : برج ناقوس
clock calendar boardکامپيوتر : تخته ساعت / تقويم
clock code positionعلوم نظامى : سمت روبروى دماغه هواپيما يا کشتى هدف رو به دماغه هواپيما
clock methodعلوم نظامى : روش شمارش هدفها به طريقه ساعتى روش شمارش در جهت عقربه ساعت
clock paradoxعلوم هوايى : پارادکس زمانى
clock speedکامپيوتر : سرعت ساعت
clock-makerساعت ساز
clock-work(گردش )چرخهاى ساعت
clockerگيرنده وقتورزش : وقت نگهدار
clockingکامپيوتر : روشى براى همزمان کردن دو دستگاه فرستنده و گيرنده مخابراتى
clockwise rotationعلوم مهندسى : گردش براستالکترونيک : گردش به راست
cloddishکودن ،خرف ،کند ( ذهن) ،گيج ،نادان
clodpateادم خرف يابيکله
clogged ink jet nozzlesکامپيوتر : اشکالى که در يک چاپگر پرتاب مرکبى پيش مى ايد و مربوط به زمانى است که مرکب با هوا تماس پيدا کرده و خشک مى شود که در اينصورت در داخل و اطراف دهانک جمع شده و باعث مسدود شدن سيستم مى شود
cloggedکلمات مرتبط(clogged):
cloggingبسته شدن ،ناخالصىعلوم مهندسى : ناپاکيزگىزيست شناسى : بندش
cloggyعايق ،سنگين ،دست و پا گيرعلوم نظامى : چسبناک
cloistererراهب ،گوشه نشين
clonicارتجاجى
clonusتشنج عضلانى( کلونوس)روانشناسى : تشنج عضلانى
cloopصداى کشيدن چوب پنبه ازشيشه
close aboardنزديک ،چسبيده بهورزش : نزديک به قايق ديگرعلوم نظامى : پوشش هوايى نزديکعلوم دريايى : پوشش هوايى نزديک
close air supportعلوم نظامى : پشتيبانى هوايى نزديک
close anealباز پختن مسدودعلوم مهندسى : گداختن مسدود
close attackسه مهاجم( لاکراس)ورزش : سه مهاجم
close byنزديک ،دم دست
close columnستون جمع ،ستون بسته( راهپيمايى)علوم نظامى : ستون بسته
close combatرزم نزديکعلوم نظامى : جنگ تن به تن
close confinementحبس انفرادىعلوم نظامى : زندان انفرادى
close controlکنترل نزديکعلوم نظامى : رهگيرى به روش کنترل نزديک
close controlledهمکارى نزديکعلوم نظامى : رهگيرى بروش کنترل نزديک
close coordinationهمکارى نزديکعلوم نظامى : هماهنگى نزديک
close couplingالکترونيک : جفتگرى قوى
close covering groupعلوم نظامى : ناو گروه مامور پوشش نزديکعلوم دريايى : ناو گروه مامور پوشش نزديک
close defenceسه مدافع( لاکراس)ورزش : سه مدافع
close defensive firesعلوم نظامى : اتشهاى پدافندى نزديک
close fitعلوم مهندسى : مناسب
close in securityعلوم نظامى : برقرارى تامين در نزديک شدن به دشمن تامين تقرب به دشمن
close inنزديک شدنورزش : نزديک شدن شمشيرباز به بدن حريفعلوم نظامى : نزديک شدن به دشمن
close intervalفرمان " فاصله جمع" علوم نظامى : فرمان " جمع به جلو"
close marchراهپيمايى با فاصله جمععلوم نظامى : فرمان " فاصله جمع " در راهپيمايى
close order drillعلوم نظامى : مشق صف جمع
close priceقيمت نزديکقانون ـ فقه : دز خريد و فروش سهام حالتى را گويند که قيمت خريد و فروش به هم خيلى نزديک باشد
close rangeمسافت نزديکعلوم نظامى : فاصله نزديک
close ranksفرمان " صفها جمع" علوم نظامى : فرمان " فاصله جمع"
close stationعلوم نظامى : خدمه بدو مرخص ،افراد بدو مرخص
close supervisionنظارت نزديکعلوم نظامى : نظارت مستقيم
close support missionعلوم نظامى : ماموريت پشتيبانى نزديک
close supportعلوم نظامى : پشتيبانى نزديک
close the door pleaseبيزحمت در را ببنديد،خواهش دارم ،اگرزحمت نيست
close up! (gun)علوم دريايى : پشت توپ رو!
close withنزديک شدن به دشمنعلوم نظامى : اخذ تماس با دشمن درگير شدن با دشمن
close-fistedخسيس
close-fistednessخشک دستى ،خست
close-fittingچسباندن ،قالب تن
close-grainedعلوم مهندسى : بلورى مسدود
close-hauled (sailing)علوم دريايى : باد سينه
close-hauledورزش : پيشروى قايق در مقابل باد
close-packed cubicشيمى : مکعبى تنگچين
close-packed hexagonalشيمى : شش گوشه اى تنگچين
close-packed structureشيمى : ساختار تنگچين
close-up viewنماى کلوزاپ ،نماى درشتعلوم مهندسى : نماى نزديک عکس درشت
closed areaمنطقه بستهعلوم نظامى : منطقه ممنوعه
closed bus systemکامپيوتر : سيستم گذر بسته
closed chainزنجير حلقه اى( طرز قرار گرفتن اتمها در فرمولها بصورت حلقه اى)عمران : زنجير حلقه اى
closed circuit batteryالکترونيک : باترى با مدار بسته
closed circuit televisionروانشناسى : تلويزيون مدار بسته
closed coil armatureالکترونيک : ارميچر مدار بسته
closed defenceورزش : دفاع بسته در روى لوپس
closed economyبازرگانى : اقتصاد بسته
closed fileکامپيوتر : فايل بستهورزش : ستون بسته
closed fistورزش : مشت بسته
closed footed magnetالکترونيک : اهنرباى چنبرى
closed formationورزش : فرم بسته پياده اى
closed gameورزش : بازى بسته
closed groupروانشناسى : گروه بسته
closed heightبازرگانى : حداکثر ارتفاع ليفتراک
closed indentبازرگانى : دستور خريد خارجى از فروشنده يا سازنده اى خاص
closed jointمعمارى : کوربند
closed magnetic circuitالکترونيک : مدار مغناطيسى بسته
closed magnetic coreالکترونيک : هسته مغناطيسى بسته
closed mindروانشناسى : ذهن بسته
closed mortgageقانون ـ فقه : سند رهنى غير ازاد
closed networkروانشناسى : شبکه بسته
closed routineکامپيوتر : روال بسته
closed seaدرياى غير ازاد،دريايى که جزو قلمرو کشورى باشد
closed seasonورزش : فصل منع ماهيگيرى يا شکار
closed societyروانشناسى : جامعه بسته
closed stockاجناس ذخيرهعلوم نظامى : اجناس انبار شده ثابت
closed systemسيستم بسته ،نظام اقتصادى بستهشيمى : سيستم بستهروانشناسى : نظام بستهزيست شناسى : سازگان بستهبازرگانى : منزوىعلوم هوايى : سيستم بسته
closed traverseپيمايش بسته( نقشه بردارى توپخانه)عمران : خطوط متقاطععلوم نظامى : پيمايش بسته
closed universeجهان بستهنجوم : جهان متناهى
closed variationوارياسيون بستهورزش : دفاع تاراش
closed-circuit tunnelعلوم هوايى : تونل مدار بسته
closed-jet tunnelعلوم هوايى : تونل بادى نه الزاما با مدار بسته بلکه قسمت اصلى ان کاملا بسته است
closelyبدقت
closenessتراکم ،نزديکى ،دقت ،خستعلوم مهندسى : احتياط
closerکلمات مرتبط(closer):
closest point of approach (cpa)علوم دريايى : نزديکترين نقطه گذر
closestکلمات مرتبط(closest):
closing azimuth errorعلوم نظامى : اشتباه گراى بستن پيمايش
closing dateتاريخ انقضاء،اخرين روزبازرگانى : اخرين فرصت
closing headعلوم مهندسى : سرهاى پرچ
closing of accountقانون ـ فقه : تفريغ حساب
closing plugدرپوش گلولهعلوم نظامى : درپوش دهانه
closing pricesبازرگانى : اخرين قيمت معامله شده ،قيمت سهام در پايان روز
closingنهايى ،بستنقانون ـ فقه : اخرىعلوم نظامى : بستن پيمايش ،خاتمه عمليات
closed-cycle reactor systemعلوم هوايى : در هسته شناسى راکتورى که در ان گرماى اوليه حاصل از شکافت براى انجام کار مفيد توسط دوران يا گردش ماده سرد کننده در يک مدار بسته داراى مکانيزم تبادل حرارتى به خارج از هسته منتقل ميشود
closo packed hexagonal space latticeعمران : شبکه فضايى شش وجهى
closoکلمات مرتبط(closo):
clossureکلمات مرتبط(clossure):
closure minefieldميدان مين سد کننده حرکتعلوم نظامى : ميدان مين ممانعتى دريايى
closure of horizonبستن دور دايرهعلوم نظامى : انتهاى دور افق بستن دور افق
cloth-merchantبزاز،پارچه فروش
clothbindingجلدپارچه اى
clothed in ragsژنده پوش
clothedملبس
clothes brushماهوت پاک کن
clothes lineورزش : ضبه زدن و انداختن حريف
clothes pressگنجه جا رختى
clothes-mothبيد
clothsکلمات مرتبط(cloths):
clottedدلمه شده ،انبسته
clottyبسته ،دلمه شده ،دلمه شونده
cloud amountميزان پوشش ابر اتمىعلوم نظامى : غلظت ابر اتمى
cloud attackتک شيميايى با مواد سمىعلوم نظامى : تک با ابر شيميايى
cloud chamber effectعلوم نظامى : اثرات حاصله از لايه خارجى قارچ اتمى اثرات پوسته قارچ اتمى
cloud chamberشيمى : اتاقک ابر
cloud coverغلظت ابر اتمىعلوم نظامى : سطح ابر زير پوشش اتمى
cloud forestزيست شناسى : جنگل بلند مه الود
cloud pointعلوم هوايى : دمايى که در ان مايع سردشونده شروع به کدر و مات شدن ميکند
cloud top heightعلوم نظامى : ارتفاع صعود قارچ اتمى
cloud-burstباران تند ناگهانى
cloud-captابربرسر
cloud-castleخيال خام
cloud-driftابرمتحرک
cloud-landعالم خيال يافرض
cloudedابرى ،گرفته
cloudilyبطور تيره ،بتاريکى
cloudinessتيرگى ،ظلمتمعمارى : ابرالودگى
clouding of consciousnessروانشناسى : تيرگى شعور
cloudingکلمات مرتبط(clouding):
clouds make the sun invisibleابرها خورشيدرا ناپديدميسازند
cloudsکلمات مرتبط(clouds):
cloudworldسرزمين پريان ،پرى اباد
cloughدره تنگ ،دربند
cloumnکلمات مرتبط(cloumn):
clouserکلمات مرتبط(clouser):
clousureقطع جريان ابمعمارى : بستن
clout shootingورزش : تيراندازى به هدف بزرگ از مسافت ¹ 12تا ¹ 18مترى با تير و کمان
clove hitchورزش : نوعى گرهعلوم نظامى : گره کشتى بانعلوم دريايى : گره دو خفت ،بند دو خفت
clove-gilliflowerقرنفل
clove-pinkگل ميخک
cloven-footedسم شکافته
cloven-hoofedسم شکافته
cloverloadکلمات مرتبط(cloverload):
clovesکلمات مرتبط(cloves):
clowbishlyبطورناهنجار،بى ادبانه
clowneryمسخرگى ،لودگى
clownishnessروستاصفتى ،ناهنجارى ،بى ادبى ،لودگى ،مسخرگى
cloze techniqueروانشناسى : شيوه بندش
clozeکلمات مرتبط(cloze):
clsکامپيوتر : فرمانCLS
club fighterورزش : بوکسور باشگاهى
club playerورزش : بازيگر باشگاهى
club propellerعلوم هوايى : ملخى داراى تيغه هاى کلفت با گام زياد براى تست قدرت يا ترک موتور
club sportورزش : باشگاه ورزشى
club-footکجى ياپيچيدگى پا
club-footedپاچنبرى ،کج پا
club-houseباشگاه
club-mossرضن ،گياه کبريت
club-rushبته لويى
clubbabbleقابل عضويت درباشگاه يامجمع
clubfaceورزش : سطح چوب گلف
clubheadورزش : سر چوب گلف
clubhouse turnورزش : انحناى پيست اسبدوانى پس از خط پايان
clublawقانون سرنيزه ،قانون زور
clubmateورزش : هم باشگاه
clump blockعلوم دريايى : قرقره دهان گشاد
clump catheadعلوم دريايى : لنگراويز
clumsinessزشتى ،بدترکيبى ،خام دستى
clupعمران : باشگاه
clupable bankruptcyقانون ـ فقه : ورشکستگى به تقصير
clupableکلمات مرتبط(clupable):
clurified or run butterروغن
clurifiedکلمات مرتبط(clurified):
cluster analysisروانشناسى : تحليل خوشه اى
cluster compoundشيمى : ترکيب خوشه اى
cluster controllerکامپيوتر : کنترل کننده گروهى
cluster jointعلوم هوايى : اتصال خوشه اى
cluster millعلوم مهندسى : فرزى که متشکل از دو نورد متحرک کوچک که هر کدام از انها به وسيله يک جفت نورد بزرگ حائل و به حرکت در مى ايد
cluster of galaxiesنجوم : مجموعه کهکشانى
cluster pilesمهاربند
cluster samplingروانشناسى : نمونه گيرى خوشه اى
cluster weldعلوم هوايى : جوش خوشه اى
clustered devicesکامپيوتر : دستگاههاى گروهى
clusteredخوشه اى ،دورهم جمع شده ،گردامده
clusteringکامپيوتر : دسته بندى
clustersکلمات مرتبط(clusters):
clutch couplingپيوست کلاجعلوم مهندسى : تزويج کلاج
clutch diskعلوم نظامى : صفحه کلاچ
clutch dogعلوم مهندسى : فک اتصال
clutch facingعلوم مهندسى : صفحه کلاج
clutch pedalعمران : پدال کلاج
clutch pilot bearingبلبرينگ کلاچعلوم نظامى : زغال کلاچ
clutch pressure plateعمران : صفحه فشاردهنده کلاج
clutch startورزش : روشن و اماده بودن موتورسيکلت براى مسابقه
clutch upورزش : نامشخص بودن نتيجه
clutteringروانشناسى : بريده گويى
clypeateسپرى
clypeusسپر
clysmaقلزم
clysopumpاماله فرنگى
cmCorrective Maintenanceکامپيوتر : نگهداشت اصلاحى
cmiکامپيوتر : Computer Managed Instruction
cmosComple Mentary Mosکامپيوتر : روشى براى ساخت تراشه هاى نيمه هادى نيمه هادى اکسيد فلزى تکميلى
cmrکلمات مرتبط(cmr):
cmsکامپيوتر : Conversational Monitor Systemسيستم عامل کامپيوترهاى بزرگIBM
cn solutionمحلول گاز اشک اورعلوم نظامى : گاز اشک اور مايع
cnکلمات مرتبط(cn):
cneکلمات مرتبط(cne):
cns (central nervous system)روانشناسى : دستگاه عصبى مرکزى
cnsکلمات مرتبط(cns):
cnvyکلمات مرتبط(cnvy):
co(a)ensthesiaروانشناسى : حس کلى بدنى
co(a)ensthesisروانشناسى : حس کلى بدنى
co-declinationعلوم دريايى : متمم ميل
co-existanceزيست شناسى : همزيستى
co-insuranceبازرگانى : بيمه مشترک
co-latitudeمتمم عرض جغرافيايى
co-operative societiesانجمن هاى تعاونىبازرگانى : شرکت هاى تعاونى
co-pilot (af,na)علوم دريايى : کمک خلبان
co-relationبستگى دوچيزباهم ،دوسوپيوستگى
co-respondentمردى که متهم بزنابازن شوهردارى بوده وباخودان زن يکجاموردتعيق
co-solventعمران : کمک حلال
co-twin control methodروانشناسى : روش کنترل با دو قلوها
coach and pupil methodروش مربى و شاگرد در اموزشعلوم نظامى : روش استفاده از کمک مربى
coach screwمعمارى : پيچ خودکار
coach varnishلاک ،جلاعلوم مهندسى : رنگ
coach's boxورزش : محل ايستادن مربى در پايگاه 1 و 3 بيس بال
coach-boxجاى کالسکه ران
coach-dogيکجورسگ که براى رفتن دنبال درشکه تربيت ميکنند
coach-fellowيک لنگه اسب کالسکه
coach-houseکالسکه خانه ،درشکه خانه
coacherيک از دو نفر توپزن تيم بيس بالورزش : مامور علامت دادن از مربى به توپزن فعال بيس بال
coachingروانشناسى : اماده سازى
coacting groupروانشناسى : گروه همکار
coactingکلمات مرتبط(coacting):
coactiveاضطرارى
coadjutantيارى دهنده ،يار،پشت
coagentهم عامل ،شريک
coagulantمنعقد کنندهزيست شناسى : بستينه
coajunctionکلمات مرتبط(coajunction):
coajutorيارى کننده ،يارى ،معاون
coal dust firingعلوم مهندسى : اشتعال گردى
coal mineعمران : معدن ذغال سنگ
coal oilقطرانزيست شناسى : کتران
coal tar dyesمعمارى : رنگهاى قطرانى
coal tarمعمارى : قطران زغال سنگشيمى : قطران ذغال سنگزيست شناسى : قطران ذغال سنگ
coal-bedرگه زغال
coal-boxجازغالى ،سطل زغالى
coal-dustعمران : خاکه ذغال سنگ
coal-fieldکان زغال سنگ ،ناحيه زغال خيز
coal-fishيکجورماهى روفن
coal-heaverزغال کش
coal-holeجازغالى ،زغال دان
coal-measuresطبقات زغال خيز
coal-pitگودزغال سنگ ،محل زغال سازى
coal-tar dyeرنگ قيرىعلوم مهندسى : رنگ قطران ذغال سنگ
coal-tar pitchعلوم مهندسى : قير قطران ذغال سنگعمران : قير ذغال سنگ
coal-whipperزغال کش کشتى
coald pitکود زغال سنگ
coaldکلمات مرتبط(coald):
coalificationزيست شناسى : ذغالى شدن
coaling bagگونى حمل بار هلى کوپترعلوم نظامى : گونى حمل بارعلوم دريايى : گونى حمل بار
coalingکلمات مرتبط(coaling):
coalition cabinetقانون ـ فقه : کابينه ائتلافى
coalition governmentقانون ـ فقه : حکومت ائتلافى
coalition partiesاحزاب موتلفهقانون ـ فقه : احزاب موتلف
coalsکلمات مرتبط(coals):
coalyزغالى ،زغال سنگ دار
coamingsلبه بلند،حائل( درعرشه کشتى)
coanکلمات مرتبط(coan):
coanda effectعلوم هوايى : گرايش سيال براى چسبيدن به سطح جامد
coandaکلمات مرتبط(coanda):
coaptationبهم خوردن ،بهم افتادن ،جا افتادن
coarse adjustmentعلوم مهندسى : نظم و ترتيب دانه اى
coarse aggregateعمران : مصالح درشت دانهمعمارى : مصالح دانه بندى درشت
coarse gravelعمران : شن درشت دانه
coarse mineمين پايدارعلوم نظامى : نوعى مين دريايى با حساسيت کم
coarse settingعلوم نظامى : تنظيمات دقيق دوربين يا زاويه ياب بستن تنظيمات جزيى به زاويه ياب
coarse sieveکممعمارى : غربال سوراخ درشت
coarse sightدوربين يدکىعلوم نظامى : زاويه ياب مخصوص تنظيمات جزئى و دقيق
coarse-fibredنخ درشت ،زمخت ،ناهنجار
coarse-grainedدرشت( بافت)،خشن ،زمخت
coarselyبدرشتى ،بى ادبانه
coast defenceپدافند ساحلىعلوم نظامى : سازمان پدافند از ساحل
coast guard officerعلوم دريايى : افسر گارد کرانه
coast in pointنقطه ورود به ساحلعلوم نظامى : نقطه نزديک شدن کشتى به ساحل
coast pilotکتاب راهنماى ساحلىعلوم نظامى : راهنماى ساحلى
coast stationعلوم مهندسى : ايستگاه ساحلى
coast-guardپاسبانان ساحلى
coast-guardsmanپاسبان درياکنار،ساحل بان
coastal areaزيست شناسى : پهنک کرانه اى
coastal artilleryعلوم نظامى : توپخانه ساحلى
coastal convoyعلوم نظامى : ستونهاى حمل و نقل ساحلى ستونهاى حمل بار از کشتى به ساحل
coastal duneزيست شناسى : تپه کرانه اى
coastal frontierحدود ساحلىعلوم نظامى : نوار مرزى ساحلى
coastal mine-sweeper (msc)علوم دريايى : مين روب کرانه اى
coastal navigation, coastingبازرگانى : حمل و نقل ساحلى
coastal navigationعلوم دريايى : - coasting
coastal patrolعلوم نظامى : گشتى ساحلىعلوم دريايى : گشتى ساحلى
coastal refractionانعکاس ساحلى امواج راديويىعلوم نظامى : تغيير جهت امواج راديويى در برخورد به ساحل
coastal routeمسير ساحلىعلوم نظامى : راه ابى ساحلى
coastal zoneعلوم نظامى : منطقه ساحلى
coastalساحلى ،کنارىبازرگانى : ساحلى
coastel lowقانون ـ فقه : قوانين مربوط به ابهاى ساحلى
coastelکلمات مرتبط(coastel):
coasterکشتى ويژه خط ساحلىبازرگانى : کشتى مخصوص کشتيرانى در کنار ساحل
coastguardبازرگانى : گارد ساحلى
coasting tradeقانون ـ فقه : cabotage
coastingناوبرى کرانه اى ،کشتى رانى در طول ساحلعلوم دريايى : syn : coasting navigation
coat hookمعمارى : قلاب رخت اويز
coat of laquerلعابعلوم مهندسى : روکش لاک
coat of mailزره نيم تنه اى
coat of paintمعمارى : اندود رنگ
coat of plasteringمعمارى : لايه اندود
coat-armourزره ونشانهاى خانوادگى
coat-cardصورت( دراصطلاح گنجفه)
coated cathodeشيمى : کاتد اندوده
coated chippingsعمران : خورده سنگهاى قيراندود شده اى که در سطح جاده پخش ميشوند
coated materialsمواد اغشته شده ،مصالح اغشتهمعمارى : مصالح اندود شده
coated opticsعدسيهاى روکش دار( براى حفاظت)علوم نظامى : عدسيهاى روکش دار
coatedکلمات مرتبط(coated):
coateeنيم تنه( نظامى)،دامن کوتاه
coating varnishلعاب ،روکش لاکىعلوم مهندسى : ورنى
coatsکلمات مرتبط(coats):
coaxalهم محور
coaxial cathodعلوم مهندسى : کاتد متحدالمرکز
coaxial graphical correlationعمران : همبستگى نمودارى
coaxial lineعلوم مهندسى : کابل هم محور
coaxialمتحدالمرکز،هم محورعلوم مهندسى : هم محورمعمارى : هم اسهعلوم نظامى : موازى
coaxinglyبريشخند
cob web theoremبازرگانى : ه کالا در هر زمان تابع قيمت ان کالا در دوره زمانى قبلى است.
cobalt-blueلاجورد
cobb doglas production functionبازرگانى : ر کار بتوان کشش توليد نسبت به عامل سرمايه . اگر حاصلجمع کششهاى فوق برابر 1 باشد تابع توليد همگن درجه 1 و مجموعه عوامل سرمايه و کار ثابت است و اگر بزرگتراز 1 باشد بازده کل صعودى و اگر کوچکتراز 1 باشد بازده کل نزولى است
cobbکلمات مرتبط(cobb):
cobble stonepavingعلوم مهندسى : سنگفرش
cobnut(يکجور )فندق درشت
cobwallمعمارى : ديوار کاهگلى
cobwebbedتارعنکبوت دار
cobwebbyتارعنکبوتى
cocainکوکائين
cocainismمسموميت ازکوکايين
cocatalystشيمى : کمک کاتاليزور
cocciferousدانه اور
cocculus in dicusماهى زهره ،مرگ ماهى
cocculusکلمات مرتبط(cocculus):
coccyxعصعص
cochereکلمات مرتبط(cochere):
cochlear canalروانشناسى : مجراى حلزونى
cochlearکلمات مرتبط(cochlear):
cochleateپيچاپيچ ،حلزونى
cock featherورزش : پر وصل به کمان
cock of the walkپهلوان ميدان
cock-a-doodle-dooقوقو،نامى که بچه بخروس ميدهد
cock-eyedلوچ ،کج
cock-fightجنگ خروسان
cock-fightingخروس بازى ،بهم انداختن خروسان
cock-horseاسپ( درزبان بچه)،اسب چوبى
cock-loftاطاق زيرشيروانى
cock-pheasantقرقاول نر
cockadeنشان کلاهعلوم نظامى : کوکارد
cockboatکرجى کوچک
cockbrainedگيج ،بيفکر
cockchaferسوسک طلايى پردار
cockcrowingوقت بانگ خروس
cocked hat (nav)علوم دريايى : چند ضلعى موقعيت
cocked hatکلاهک مسلح شدن مينعلوم نظامى : کلاهک برجسته
cockedکج ( نهاده) ،بالازده
cockfightingورزش : جنگ خروس
cockilyازروى گستاخى ياخودبينى
cocking circuitمدار مسلح کننده مينعلوم نظامى : مدار چاشنى مين
cockingکلمات مرتبط(cocking):
cockle-shellکرجى کوچک ،يکجورصدف
cockpit (na,af)کابينعلوم دريايى : کابين هواپيما
cockspurسيخ پاى خروس
cockswainمباشرکشتى ،پيشکارکارکنان کشتى
cocoa-nutنارگيل
cocoa-palmدرخت نارگيل
cocoa-pulmدرخت نارگيل
cocoanut palmدرخت نارگيل
cocoanutکلمات مرتبط(cocoanut):
coconut fatty acidشيمى : اسيد چرب نارگيل
coconut mattingعلوم مهندسى : پوشش حصيرى
coconut oilشيمى : روغن نارگيل
cocooneryتلمبار،تلنبار
cocooningرنگ کردن هواپيما،روکش دادن بدنه هواپيماعلوم نظامى : اب بندى کردن درز وسايل هواپيما
coctionجوشانده ،پخته ،جوشاندن ،طبخ
cod forfendخدانکند،حاشا( که)
codasylکامپيوتر : مشاوره در مورد زبانهاى سيستمهاى اطلاعات Conference On Data Systems Language کنفرانس سيستم زبان داده ها
code capacityروانشناسى : گنجايش رمزرسانى
code civilقانون ـ فقه : قانون مدنى
code levelکامپيوتر : تعداد بيت هايى که براى نمايش يک کاراکتر معين بکار مى روند
code messageعلوم نظامى : پيام رمز
code numberروانشناسى : شماره رمز
code of ethicsروانشناسى : ضوابط اخلاقى
code of practiceايين کارمعمارى : ايين نامه
code of procedureقانون ايين دادرسىقانون ـ فقه : قانون اصول محاکمات
code pageرويه رمزکامپيوتر : صفحه کد
code panelعلوم نظامى : رمز ارتباطات در عمليات هوايى و زمينى کليد رمز ارتباطات در عمليات هوايى و زمينى
code recorderالکترونيک : رمزنگار
code training setعلوم نظامى : دستگاه اموزش مرس
code wordکلمه رمزعلوم نظامى : کلمات رمزى
codeballورزش : گلف 14 سوراخه يا 14 قسمتى
codecCOder/DECoderکامپيوتر : رمزگذار - رمزگشا
codeclinationمتمم ميل
coded decimal numberکامپيوتر : عدد دهدهى کدگذارى شده
codeineجوهرمسکن افيون
coder-decoderکامپيوتر : رمزگذار - رمزگشا
codes and codificationعلامتبازرگانى : علامت گذارى
codesرمزهاى پنهانکامپيوتر : کدهاى مخفى
codfishماهى روغن
codicilمکمل وصيتنامهقانون ـ فقه : ضميمه وصيتنامه
codicillaryقانون ـ فقه : مکمل وصيتنامه
codifiedقانون ـ فقه : مدون
codigکلمات مرتبط(codig):
codimerشيمى : همدوپار
coding delayعلوم نظامى : تاخير زمانى مربوط به کشف رمز و پيام
coding roomعلوم نظامى : اطاق رمز
coding testروانشناسى : ازمون رمزگردانى
codlinيکجورسيب دراز
codlingيکجورسيب دراز،سيب کال کوچک
codress procedureعلوم نظامى : روش ذکر گيرندگان به صورت رمزى روش رمز کردن کليه پيام
codressنوعى پيام که کليه متن ان فقط به رمز ارسال مى شودعلوم نظامى : گيرندگان رمزى پيام با ادرس رمزى
coductivity cellشيمى : پيل سنجش رسانندگى
coductivityکلمات مرتبط(coductivity):
codyوارو( ترامپولين)ورزش : وارو
coecumاعور،روده کور
coeffecient of autocorrelationبازرگانى : ضريب خود همبستگى
coeffecientکلمات مرتبط(coeffecient):
coefficentکلمات مرتبط(coefficent):
coefficicentکلمات مرتبط(coefficicent):
coefficient amplificationعلوم مهندسى : ضريب تقويت
coefficient of absorptionشيمى : ضريب جذب
coefficient of accelerationضريب شتابقانون ـ فقه : ضريب شتاب اقتصادىبازرگانى : ضريب شتاب
coefficient of alienationروانشناسى : ضريب ناهمبستگى
coefficient of compressibilityضريب قابليت تراکمعمران : ضريب قابليت فشردگى
coefficient of concordanceروانشناسى : ضريب همگامى
coefficient of consolidationضريب تحکيمعمران : ضريب استحکام
coefficient of contractionعمران : ضريب انقباض
coefficient of correlationقانون ـ فقه : ضريب همبستگىروانشناسى : ضريب همبستگىبازرگانى : ضريب همبستگى
coefficient of cross elasticityبازرگانى : ضريب کشش متقاطع
coefficient of determinationضريب تشخيص ،ضريب تعيين کننده( دراقتصاد سنجى)بازرگانى : ضريب تعيين کننده
coefficient of dischargeضريب جريانعمران : ضريب تخليه
coefficient of dispersionضريب پراکندگى( درامار)بازرگانى : ضريب پراکندگى
coefficient of dragعمران : ضريب مقاومت در مقابل حرکت
coefficient of earth pressure at restعمران : ضريب فشار خاک در حالت ازاد
coefficient of earth pressureعمران : ضريب فشار خاک
coefficient of elasticityضريب کشششيمى : ضريب کشسانىبازرگانى : ضريب حساسيت
coefficient of equivalenceروانشناسى : ضريب هم ارزى
coefficient of expansionضريب انبساطعلوم مهندسى : ضريب گستردگىمعمارى : ضريب انبساط
coefficient of frictionضريب اصطکاکعمران : ضريب اصطکاکمعمارى : ضريب مالش
coefficient of inductionعلوم مهندسى : ضريب القايى
coefficient of internal frictionضريب اصطکاک داخلى( خاک)عمران : ضريب اصطکاک داخلى
coefficient of kinematic viscosityشيمى : ضريب گرانروى سينماتيکى
coefficient of multiple correlationضريب همبستگى چندگانه( درامار)بازرگانى : ضريب همبستگى چندگانه
coefficient of mutual inductionالکترونيک : ضريب القاى متقابل
coefficient of permeabilityعمران : ضريب نفوذ پذيرى
coefficient of quartile deviationبازرگانى : ضريب انحراف چارکى
coefficient of reflectionشيمى : ضريب بازتاب
coefficient of regressionبازرگانى : ضريب رگرسيون
coefficient of relative efficiency organقانون ـ فقه : ضريب نسبى کارايى سازمان
coefficient of restitutionمعمارى : ضريب ارتجاع
coefficient of rigidityمعمارى : ضريب سخت پايىشيمى : ضريب کشسانى در برش
coefficient of roughnessضريب زبرىمعمارى : ضريب کندى
coefficient of safetyمعمارى : ضريب اطمينان
coefficient of self-inductionالکترونيک : ضريب خودالقاگرى
coefficient of storageعمران : ضريب ذخيره
coefficient of subgrade reactionعمران : ضريب عکس العمل
coefficient of thermal expansionعلوم مهندسى : ضريب انبساط حرارتىعمران : ضريب انبساط حرارتى
coefficient of transmissibilityعمران : ضريب قابليت انتقال
coefficient of uniformityعمران : ضريب يکنواختى
coefficient of utilityعمران : ضريب مصرف
coefficient of variationضريب پراکندگىعمران : ضريب تغييراتبازرگانى : ضريب تغيير
coefficient of viscosityضريب ناروانى ،ضريب کند روانىمعمارى : ضريب دوسناکى
coefficientsکلمات مرتبط(coefficients):
coelectronالکترونيک : هم الکترون
coelenterateجانورمرجانى
coeliacوابسته بجوف شکم
coemptionاحتکار،يکجا خريدن ،خريد يکجابازرگانى : خريد کل محصول
coenobiteراهبى که داراى زندگى اشتراکى است
coenotropeروانشناسى : گرايش مشترک
coenurusکرم مغزکله
coenzmeشيمى : کوانزيم
coenzymeکوانزيم( فعال ساز انزيم)روانشناسى : کوانزيم
coequalityبرابرى ،هم پايگى
coercitive forceعلوم مهندسى : نيروى کوئر سيتيو
coercitiveکلمات مرتبط(coercitive):
coercive controlروانشناسى : کنترل قهرى
coercive forceعلوم مهندسى : قوه يا نيروى کوئر سيتيوالکترونيک : نيروى مغناطيس زدا
coessentialهم ذات ،هم جوهر
coessentialityهم ذاتى ،هم جوهرى ،وحدت ماهيت
coetaneousهم سال ،هم تاريخ ،معاصر
coeternityبرابرى درابديت
coevalityهمسالى ،هم تاريخى ،معاصرى
coexistanceکلمات مرتبط(coexistance):
coexistentباهم زيست کننده
coextendباهم تمديدياتوسعه يافتن
cofactorشيمى : کوفاکتور
coffee grinderورزش : حرکت دورانى يک پاى ژيمناست با دو دست روى زمين
coffee-berryدانه قهوه ،بن قهوه
coffee-groundsتفاله قهوه
coffee-houseقهوه خانه
coffee-millاسياب قهوه ،قهوه ساى
coffee-potقهوه جوش
coffee-roasterقهوه بوده ،اسباب بودادن قهوه
coffee-roomخوارک خانه ،اطاق ناهارخورى درمهمانخانه
coffee-treeدرخت قهوه
coffeebeanدانه قهوه ،حبه قهوه ،بن قهوه
coffeenکلمات مرتبط(coffeen):
coffer damفرازبندعمران : سد انحرافى موقت
coffin cornerورزش : چهار گوشه زمين
cog downعلوم مهندسى : به سمت پايين نورد کردن
cog-wheelچرخ دندانه دار
cogentlyچنانکه بتواند متقاعد کند،باقوت
cogged ingotشمشه فولادىعلوم مهندسى : شمش فولادى
coggedدندانه دار
cogging mill trainعلوم مهندسى : مسير دستگاه نورد شمش
cogging millعلوم مهندسى : دستگاه نورد شمشه
cogging passکاليبر شمشهعلوم مهندسى : رخده شمش
cogging rollعلوم مهندسى : دستگاه نورد اوليه شمش
cogging standمقام پيش نوردعلوم مهندسى : مقام دستگاه نورد
cogging trainعلوم مهندسى : مسير اوليه
coggingکلمات مرتبط(cogging):
cogitativenessقوه انديشه ،قوه تفکر
cogitatorانديشنده ،انديشه کننده ،مطالعه کننده
cognitive consonanceروانشناسى : هماهنگى شناختى
cognitive dissonanceروانشناسى : ناهماهنگى شناختى
cognitive mapروانشناسى : نقشه شناختى
cognitive schemaروانشناسى : طرحواره شناختى
cognitive styleروانشناسى : سبک شناختى
cognitive systemروانشناسى : نظام شناختى
cognitiveروانشناسى : شناختى
cognizance needروانشناسى : نياز شناخت
cognoscibleدانستنى
cognovitتمکين بدعوا
cogoCOordinateکامپيوتر : يک زبان برنامه نويسى مسئله گرا براى حل مسائل هندسى
coherence distanceشيمى : فاصله همدوسى
coherence lengthشيمى : طول همدوسى
coherent lightشيمى : نور همدوس
coherent materialsعمران : مواد چسبنده
coherent scatteringشيمى : پراکندگى همدوس
coherentlyبطور متصل ،بطور مربوط
cohererالکترونيک : کوهرر
cohesiometerعمران : دستگاه سنجش چسبندگى خاک
cohesion coefficientمعمارى : ضريب چسبندگى
cohesion of soilعمران : چسبندگى خاک
cohesionless soilعمران : خاک بدون چسبندگى
cohesionlessکلمات مرتبط(cohesionless):
cohesive bondعمران : مقاومت چسبندگى
cohesive energyانرژى همدوسىشيمى : انرژى همچسبى
cohesive forceنيروى چسبندگى ،نيروى همدوسىشيمى : نيروى همچسبىزيست شناسى : نيروى همدوسى
cohesive materialمواد چسبا،مواد چسبنده ،چسبندهمعمارى : چسباننده
cohesive materialsعمران : مواد چسبنده
cohesive soilخاک چسبناکعلوم مهندسى : زمين چسبناک
cohesivenessچسبندگىروانشناسى : به هم پيوستگى
coiffeurموى ارا
coignگوشه ،سنگ زاويه
coil annealing furnaceعلوم مهندسى : کوره التهاب القايى
coil antennaعلوم مهندسى : انتن حلقوى به شکل سيم پيچ
coil boxالکترونيک : جعبه پيچک
coil capacityعلوم مهندسى : ظرفيت بوبين
coil coreهسته سيم پيچعلوم مهندسى : هسته بوبين
coil downحلقه کردنعلوم نظامى : پيچيدن
coil fieldحوزه سيم پيچعلوم مهندسى : ميدان مفناطيسى بوبين
coil formنوع بوبينعلوم مهندسى : شکل بوبينالکترونيک : مغزى پيچک
coil of ropeعلوم دريايى : بسته طناب
coil pitchالکترونيک : گام پيچک
coil resistanceعلوم مهندسى : مقاومت بوبين
coil sectionعلوم مهندسى : مقطع بوبين
coil springفنر پيچشىعلوم مهندسى : فنر مارپيچى شکل
coil upسيم پيچ کردن ،پيچيدن ،جمع شدن ستون زرهىعلوم نظامى : تجمع ستون در راحت باش
coil windingعلوم مهندسى : سيم پيچى بوبين
coin=quoinمعمارى : گوشه
coinage metalsشيمى : فلزات مسکوک
coincidence adjustmentعلوم نظامى : تعيين مسافت به وسيله انطباق
coincidence circuitعلوم هوايى : يک مدارالکترونيکى که تنها درصورت دريافت سيگنال در همه وروديها بصورت همزمان يا بسيار نزديک بهم داراى سيگنال خروجى خواهد بود
coincidence range finderمسافت ياب دوشاخه اىعلوم نظامى : مسافت ياب انطباقى
coincident penaltyورزش : پنالتى همزمان دو تيم
coincidentalتصادفى
coinedقانون ـ فقه : مسکوک
coiner of base moneyقلب سازقانون ـ فقه : جاعل سکه و اسکناس
coinerسکه زن ،قلب زن ،زنده
coingکلمات مرتبط(coing):
coiningعلوم مهندسى : سکه زنى
coinsکلمات مرتبط(coins):
coinstantaneousعلوم مهندسى : هم زمان
coiourکلمات مرتبط(coiour):
coir ropeعلوم دريايى : طناب علفى
coital foreplayروانشناسى : پيش نوازى جماعى
coitophobiaروانشناسى : جماع هراسى
coitus interruptusروانشناسى : جماع منقطع
coitus reservatusروانشناسى : جماع مطول
coke breezeعلوم مهندسى : پس مانده ذغال کک
coke charging carعلوم مهندسى : واگن بار گيرى ذغال کک
coke forkعلوم مهندسى : چنگال يا انبر مخصوص ذغال کک
coke over tarمعمارى : قطران کوره کک
coke per chargeعلوم مهندسى : ذغال کک شارژ
coke pusherعلوم مهندسى : دستگاه متراکم کننده ذغال کک
coke tarعلوم مهندسى : قطران کک
coke watering carعلوم مهندسى : واگن ويژه ذغال شويى
coke-furnaceعلوم مهندسى : کوره ذغالى
coke-oven batteryعلوم مهندسى : باطرى کوره ذغالى
coke-oven cokeعلوم مهندسى : کک کوره ذغالى
coke-oven gasعلوم مهندسى : گاز کوره ذغالى
coke-oven plantعلوم مهندسى : کوره پزخانه ذغالى
coke-ovenتنور ذغالى ،کوره ذغالىعلوم مهندسى : بوته ذغالى
cokerنارگيل
coking chamberعلوم مهندسى : اطاقک کک سازى
coking periodعلوم مهندسى : زمان کک سازى
coking plantعلوم مهندسى : کارخانه ذغال سازى
coking timeعلوم مهندسى : زمان کک سازى
cokingکلمات مرتبط(coking):
colatitudeمتمم عرض جغرافيايىعلوم دريايى : متمم عرض
colcنام چند جورکلم
colcannonخوراک کلم وسيب زمينى
colchicumسورنجان ،پيازسگ
colcotharزاج سياه مکلس
cold bathابتنى با اب سرد
cold bending testمعمارى : ازمون خمشى سرد
cold blast pig ironعلوم مهندسى : اهن خام دميده سرد شده
cold bloodخون سردى
cold bodyمعمارى : منبع سرد
cold bootروشن کردن کامپيوتر و بار کردن سيستم عامل به درون انکامپيوتر : راه اندازى سرد
cold brittlenessشکستگى سردعلوم مهندسى : شکنندگى سرد
cold cathodeالکترونيک : کاتد سردعلوم هوايى : کاتد سرد
cold chiselعلوم مهندسى : قلم سردکار
cold circular samعلوم مهندسى : اره کمانه اى سردکار
cold crackingعمران : ترک خوردگى فلز سرد
cold creamيکجور مرهم
cold dieعلوم مهندسى : حديده سرد
cold drawing benchعلوم مهندسى : ميز سردکشى
cold drawing dieعلوم مهندسى : حديده
cold extrusion dieعلوم مهندسى : حديده فشردگى سرد
cold faultکامپيوتر : نقص کامپيوتر که به محض روشن کردن اشکار مى شود
cold finger condenserشيمى : چگالنده انگشتى
cold forming propertyعلوم مهندسى : قابليت شکل دهى
cold formingعلوم مهندسى : حالت دهى در حالت سرد
cold frontجبهه هواى سردزيست شناسى : پيشان هواى سرد
cold glueعلوم مهندسى : چسب سردمعمارى : چسب سرد
cold heading dieعلوم مهندسى : حديده سردکار
cold heading toolعلوم مهندسى : ابزار سردکار
cold infusionخيسانده ،اب
cold iron watchپاس ايمنىعلوم نظامى : پاس موتورخانه کشتىعلوم دريايى : پاس موتورخانه کشتى
cold is merely privativeسرما چيزى جز عدم( يا نبودن ) گرما نيست
cold lightشيمى : نور سرد
cold linkپيوند سردکامپيوتر : پيوند دستى
cold mixمعمارى : اميخته سرد
cold plugعلوم هوايى : شمعى با الکترود عايق شده کوتاه
cold pressed forgingعلوم مهندسى : اهنگرى فشارى سرد
cold pressure weldingعلوم مهندسى : جوشکارى فشارى سرد
cold ratingعلوم هوايى : خروجى ماکزيمم موتور جت بدون استفاده از سيستم پس سوز
cold redrawingعلوم مهندسى : دوباره کشى سرد
cold rivetingمعمارى : پرچکارى سرد
cold rolling millعلوم مهندسى : دستگاه نورد سرد
cold rollingعلوم هوايى : عملياتى که براى افزايش سختى و استکام فولاد روى ان صورت ميگيرد
cold rubberشيمى : لاستيک سرد
cold shortعلوم مهندسى : شکسته سردعمران : شکنندگى در سرما
cold shutعلوم مهندسى : جوش سرد
cold snapيخ بندان بى مقدمه
cold spotروانشناسى : نقطه سرماگير
cold startدوباره روشن کردن ،روش بازنشاندن کامپيوتر،شروع سردکامپيوتر : cold boot
cold startingعلوم مهندسى : راه اندازى در حالت سرد
cold steelاسلحه سردعلوم نظامى : جنگ افزار سرد
cold strengthاستحکام در حالت سردعلوم مهندسى : مقاومت در حالت سرد
cold swaging machineعلوم مهندسى : دستگاه قالب و سنبه اهنگرى سرد دستگاه فشارى حديده سرد
cold testعلوم هوايى : ازمايشى براى تعيين حداقل دماى لازم براى عبور ازادانه سيال
cold thrustعلوم هوايى : ازمايشى براى تعيين حداقل دماى لازم براى عبور ازادانه سيال
cold upsetting dieعلوم مهندسى : حديده چاق گردانى سرد
cold water supplyمنبع ابسردمعمارى : انشعاب ابسرد
cold water test pressureعلوم مهندسى : ازمايش فشار اب
cold wet clothingعلوم نظامى : لباس گرم و مقاوم در مقابل رطوبت و برودت
cold work steelعلوم مهندسى : فولاد کارسرد
cold working propertyعلوم مهندسى : قابليت عمليات شکل دهى و چکش کارى فلزات
cold workingعمران : سردکارىعلوم هوايى : شکل دادن به قطعات فلزى در دماى معمولى که باعث افزايش شکنندگى سختى و استحکام و کاهش خاصيت تورق پذيرى يا مفتول پذيرى ان ميگردد
cold-bloodednessخون سردى
cold-drawدر حالت سرد کشيدنعلوم مهندسى : سردکشى
cold-drawn oilروغن کرچک
cold-extrudeتراکم سردعلوم مهندسى : فشردگى سرد
cold-extrusionتراکم سردعلوم مهندسى : فشردگى سرد
cold-formعلوم مهندسى : در حالت سرد شکل دادن
cold-galvanizeعلوم مهندسى : گالوانيزه کردن در حالت سرد
cold-heartedبى عاطفه
cold-heartedlyباخون سردى ،ازروى بى عاطفگى
cold-heartednessبى عاطفگى ،بيرحمى
cold-laid mixtureعمران : اسفالت سرد
cold-liveredبى عاطفه ،خون سرد
cold-pigاب سردى که روى ادم خوابيده ميريزند تابيدارشود
cold-reduceعلوم مهندسى : نورد کردن در حالت سرد
cold-rollعلوم مهندسى : نورد کردن در حالت سرد
cold-shortnessعلوم مهندسى : قابليت شکست سردشيمى : سرد شکنندگى
cold-strainعلوم مهندسى : تغيير بعد يافتن در حالت سرد
cold-strainingعلوم مهندسى : تغيير بعد نسبى در حالت سرد
cold-swageعلوم مهندسى : اهنگرى کردن در حالت سرد
cold-workعمليات شکل دادن و چکش کارى فلزات در حالت سرد و در دماهاى پايينعلوم مهندسى : کار سرد
coldbloodedعلوم نظامى : خونسرد
coldigorعمران : سازش با سرما
coldishتا اندازه اى سرد
cole-seedکلم روغنى ،منداب
coleague in a partyقانون ـ فقه : هم مسلک
coleagueکلمات مرتبط(coleague):
coleopterجانورقاب بال
coleopteraقاب بالان ،غلاف پران
coleopterousقاب بال
colfکلمات مرتبط(colf):
colibacillusزيست شناسى : کلى باسيل
coliform organizationزيست شناسى : کلى باسيل
coliformکلمات مرتبط(coliform):
columbiaامريکا
columbianوابسته به کلمبياکه کنايه ازامريکا است
columbusکلمبوس کاشف امريکا
column (open order)ستون باز ناوهاعلوم نظامى : ارايش نيمه لوزى ناوهاعلوم دريايى : ارايش نيمه لوزى ناوها
column actionعمران : عمل ستونى
column baseزيرستونعلوم مهندسى : پايه ستونمعمارى : ته ستون
column bases platesعمران : صفحات تقسيم فشارپاى ستونها
column capitalمعمارى : سرستون
column chromatographyشيمى : کروماتوگرافى ستونى
column coverعلوم نظامى : پوشش ستون
column formationعلوم نظامى : ارايش ستون
column gapشکاف بين ستونعلوم نظامى : شکاف ستون
column graphکامپيوتر : نمودار ستونى
column grinderعلوم مهندسى : دستگاه سنگ سمباده با قسمت ساکن دستگاه سنگ سمباده ستونى
column headسرستونعمران : بار ستونمعمارى : سرستونعلوم نظامى : عناصر سرستون
column indicatorکامپيوتر : نشانگر ستونى
column of riflemenقانون ـ فقه : ستون تفنگداران
column research councilعمران : شوراى تحقيق بر ستونها
column screw pressعلوم مهندسى : پرس پيچى ستونى
column spliceعمران : وصله ستونها
column text chartکامپيوتر : جدول متن ستونى
column wise recalculationکامپيوتر : محاسبه مجدد ستونى
column-ruleخط برنج
column-waysعلوم مهندسى : راهنماى ستون
columnar basaltستونهاى بازالتمعمارى : ستونهاى سياه سنگى
columnar structureعمران : ساختمان ستونى
columnar transpositionتغيير محل يک عامل در يک ستونعلوم نظامى : تغيير مکان دادن عوامل در ستون
columnedستون دار
columniformعمران : ستون مانند
columnleft (right)علوم نظامى : فرمان ستون به چپ چپ يا به راست راست
columnleftکلمات مرتبط(columnleft):
columnsکلمات مرتبط(columns):
colureدايره متقاطعه
colve oilشيمى : روغن ميخک
colveکلمات مرتبط(colve):
colza-oilروغن منداب
colzaکلم روغنى
com fileکامپيوتر : فايلCOM
com recorderکامپيوتر : computer output microfilm recorder
coma berenicesگيسونجوم : ذوائب برنيس
coma vigilروانشناسى : اغماء با چشمان باز
comae berenicesگيسونجوم : ذوائب برنيس
comaeکلمات مرتبط(comae):
comb lightning arresterالکترونيک : برقگير شانه اى
comb-caseشانه دان
comb-type burnerعلوم مهندسى : مشعل نوع شانه اى
combat , echelonرده رزمىعلوم نظامى : يکان رزمى
combat , elementsعناصر رزمى ،يکانهاى رزمىعلوم نظامى : عناصر درگير در رزم
combat air patrolگشتى هوايىعلوم نظامى : هواپيماى گشتى رزمى گشتى رزمى هوايى
combat airlift supportعلوم نظامى : پشتيبانى رزمى حمل و نقل هوايى پشتيبانى رزمى ترابرى هوايى
combat areaعلوم نظامى : منطقه رزم
combat armsرسته رزمى ،يکان رزمىعلوم نظامى : يکان درگير در رزم
combat availableاماده به رزم ،اماده به پرواز( هواپيما)علوم نظامى : اماده به پرواز
combat cargo officerافسر مسئول ترابرى رزمىعلوم نظامى : افسر مسئول بارگيرى کالاهاى رزمى
combat commander's insigniaعلوم نظامى : علامت فرماندهى بر يکان رزمى
combat control teamعلوم هوايى : تيم کنترل رزمىعلوم نظامى : تيم کنترل رزمى
combat crewخدمه رزمى هواپيما يا خودروعلوم نظامى : خدمه رزمى
combat developerوسيله اموزش دهنده رزمىعلوم نظامى : مربى رزمى
combat developmentتوسعه رزمىعلوم نظامى : پيشرفت اموزش رزمى
combat dutyماموريت رزمىعلوم نظامى : امور رزمى
combat efficiencyعلوم دريايى : کارايى رزمى
combat engineerعلوم نظامى : مهندسى رزمى
combat essentialمورد نياز حتمى رزمىعلوم نظامى : اقلام رزمى حياتى حياتى در رزم
combat exerciseمانور جنگىعلوم نظامى : تمرين رزمى
combat fatigueروانشناسى : روان رنجورى جنگ
combat firingتيراندازى جنگىعلوم نظامى : تمرين تيراندازى رزمى
combat forcesعلوم نظامى : نيروهاى رزمى
combat formationعلوم نظامى : ارايش رزمى
combat hysteriaروانشناسى : هيسترى جنگ
combat information center (cic)(usn)علوم دريايى : - operations room )OPS~()RN(
combat information center (cic)علوم هوايى : مرکز اطلاعات رزمىعلوم نظامى : مرکز اطلاعات رزمىعلوم دريايى : مرکز اطلاعات رزمى
combat intelligenceعلوم نظامى : اطلاعات رزمى
combat jumpپرش رزمىعلوم نظامى : پرش با چتر در منطقه دشمن
combat liaisonربط و ارتباط رزمىعلوم نظامى : حفظ ارتباط بين هواپيماها در حين پرواز
combat loadبار رزمى هواپيماعلوم نظامى : بارجنگى کامل هواپيما
combat loadingبارگيرى رزمى هواپيماعلوم نظامى : بارگيرى جنگى
combat neurosisروانشناسى : روان رنجورى جنگ
combat operationsعلوم نظامى : مرکز عمليات رزمى
combat ordersدستورات رزمىعلوم نظامى : دستورالعملهاى رزمى
combat outpostعلوم نظامى : پاسدار رزمى
combat patrolعلوم نظامى : گشتى رزمى
combat payفوق العاده جنگىعلوم نظامى : فوق العاده رزمى
combat phaseمرحله درگيرى در رزمعلوم نظامى : مرحله رزم
combat powerقدرت رزمى ،نيروى رزمىعلوم نظامى : استعداد رزمى
collکلمات مرتبط(coll):
collaborative purchaseخريد با تشريک مساعىعلوم نظامى : خريد تعاونى
collaborativeکلمات مرتبط(collaborative):
collagteral trust bondsقانون ـ فقه : قرضه هائيکه قرضه يا سهام ديگرى به عنوان پشتوانه داشته باشند
collagteralکلمات مرتبط(collagteral):
collanکلمات مرتبط(collan):
collapse capitalismفروپاشى سرمايه دارىبازرگانى : سقوط سرمايه دارى
collapse designمعمارى : محاسبه در محيط خميرى
collapse mechanismمکانيزم خرابىعمران : فروريختگى
collapse pressureعمران : حگاکثر فشار وارد به يک لايه تا ان لايه ريزش نکند
collapse slumpعمران : از هم پاشيدگى بتن را در ازمايش افت بتن بوسيله مخروط ناقص گويند
collapsible form workعمران : قالب قطعات پيش ساخته بتونى
collapsible tableمعمارى : ميز تاشو
collapsibleفرو ريختنى ،له شدنى ،تا شوعلوم مهندسى : جمع شو
collar beamروبند( اصطلاح خرپاکوبى تهران)،تير گريبانمعمارى : تير بچه کش
collar-boneترقوه
collar-workکاردشوار،کارپرزحمت
collaredيقه دار،يخه دار
collaretيقه زنانه که ازتورياخزياچيزهاى ديگردرست مى کنند
collaretteيقه زنانه که ازتورياخزياچيزهاى ديگردرست ميکنند
collarlessبى يقه ،بى يخه
collateral gangliaعقده هاى عرضى( در مغز)روانشناسى : عقده هاى عرضى
collateral heirsوراث جنبىقانون ـ فقه : وراث مع الوصف
collaterallyازپهلو،ازعرض
collateralsقانون ـ فقه : اخوه
collating sortکامپيوتر : مرتب کردن داده
collatingکلمات مرتبط(collating):
collctive landقانون ـ فقه : زمين مشاع
collctiveکلمات مرتبط(collctive):
colle systemورزش : سيستم کوله در پياده وزير
colleکلمات مرتبط(colle):
colleageهمقطار،همکار
colleagueshipهمقطارى
collectableقابل وصول ،جمع کردنى
collectaneaجنگ ،منتخبات
collectedداراى حواس جمع ،متين ،خود دار
collectedlyباحواس جمع ،بامتانت ،به ارامى
collectednessجمعى حواس ،متانت
collectibleقابل وصول ،جمع کردنى
collecting bankبازرگانى : بانک وصول کننده
collecting booksقانون ـ فقه : وصول مطالبات
collecting debtsقانون ـ فقه : وصول مطالبات
collecting drainمعمارى : زهکش
collecting mainشبکه جمع کنندهعلوم مهندسى : شبکه دريافت
collecting of the currentعلوم مهندسى : دريافت جريان
collecting pointنقطه جمع اورىعلوم نظامى : منطقه تجمع
collecting ringعلوم مهندسى : حلقه جمع کننده جريان
collecting systemمعمارى : شبکه فاضلابزيست شناسى : مجموعه جمع کننده
collecting tankشاه مخزنمعمارى : مخزن مادر
collecting teeشيمى : سه راهى جمع کننده
collectingکلمات مرتبط(collecting):
collection activityعمليات جمع اورى اخبارعلوم نظامى : سازمان جمع اورى اخبار
collection agencyعلوم نظامى : عامل جمع اورى اخبار
collection chargeهزينه وصولبازرگانى : هزينه وصول مطالبات
collection chargesبازرگانى : هزينه وصول
collection feeبازرگانى : هزينه وصول
collection of goodsبازرگانى : دريافت کالا
collection of premiumsبازرگانى : وصول اضافه ارزش سهام
collection orderبازرگانى : دستور وصول
collection planطرح جمع اورى اخبارعلوم نظامى : طرح جمع اورى
collective agreementبازرگانى : توافق جمعى
collective antennaعلوم مهندسى : انتن جامع
collective behaviorروانشناسى : رفتار جمعى
collective call signمعرف عمومىعلوم نظامى : معرف مشترک يکانها
collective contactعلوم مهندسى : کنتاکت جامع
collective dutyفرض کفايهقانون ـ فقه : واجب کفايى
collective electrodeشيمى : الکترود جمع کننده
collective fireاتش دسته جمعىعلوم نظامى : تجمع اتش جنگ افزارها اتش جمع
collective goodsکالاهاى جمعى ،کالاهاى قابل استفاده جمعى کالاهاى عمومى که استفاده يک فرد از انها موجب محروميت ديگران از استفاده ان کالاها نميشود،مانند جادهبازرگانى : پارک و غيره
collective guaranteeمسئوليت دسته جمعىقانون ـ فقه : مسئوليت تضامنى
collective landقانون ـ فقه : زمين مشاع
collective liabilityبازرگانى : بدهى جمعى
collective mindروانشناسى : ذهن جمعى
collective ownershipمالکيت جمعىروانشناسى : مالکيت جمعىبازرگانى : مالکيت مشاع
collective pitch controlعلوم هوايى : کنترلى در رتورگرافى که زاويه تيغه يا پيچ همه تيغه ها را بطور يکسان و مستقل از وضعيت سمتى انها تغيير ميدهد
collective propertiesشيمى : خواص کوليگاتيو
collective protectionحفاظت گروهىعلوم نظامى : حفاظت جمعى
collective responsibilityقانون ـ فقه : مسئووليت جمعى
collective self relianceبازرگانى : خوداتکائى جمعى
collective unconsciousروانشناسى : ناهشيار جمعى
collectivistهواخواه اصول اجتماعى درزندگى
collectivizationبازرگانى : اشتراکى کردن
collector brushعلوم مهندسى : ذغال کلکتورالکترونيک : زغال گرداور
collector contactعلوم مهندسى : اتصال کلکتور
collector currentعلوم مهندسى : جريان کلکتور
collector ditchمعمارى : راه اب زهکش
collector drainعمران : زهکش اصلى
collector electrodeعلوم مهندسى : الکترود کلکتور
collector emitter, leakage currentعلوم مهندسى : جريان نشستى کلکتور - اميتر
collector resistanceعلوم مهندسى : مقاومت کلکتور
collector ringعلوم هوايى : منيفلد يا گازگاه دايره اى براى هدايت گازهاى خروجى از سيلندرهاى موتور راديال يا ستاره اى
collector ringsالکترونيک : حلقه هاى لغزان
collector saturation voltageعلوم مهندسى : ولتاژ اشباع کلکتور
collector terminalعلوم مهندسى : ترمينال کلکتور
collectorate(اداره ) تحصيلدارى
collectorshipتحصيلدارى
collectralsقانون ـ فقه : کلاله
colledgeورزش : پرش از لبه خارجى و جلو اسکيت با نيم چرخش و برگشت
college admission testsروانشناسى : ازمونهاى پذيرش دانشجو
college entrance examinations boardروانشناسى : شوراى امتحانات ورودى
college of the propagandaسازمان تبليغات مسيحيان کاتوليک ،دانشکده تبليغاتى
collegerدانشجويى که ازبنگاه خيريه دانشکده بهرمند ميشود
colletحلقه نگين دار،طوق چه
colliculusبرجستگى( در اندامها)روانشناسى : برجستگى
colligationاتصال ،پيوندروانشناسى : اختلاط
collimating sightعلوم نظامى : دوربين نشانه روى لوله توپ به هدف دوربين منطبق کننده لوله و هدف
collimatingکلمات مرتبط(collimating):
collimationکلمات مرتبط(collimation):
colling water jacketعلوم مهندسى : پوشش اب سرد
colling water pipeعلوم مهندسى : لوله اب سرد
collingکلمات مرتبط(colling):
collision bulkheadديواره ضد تصادمعلوم نظامى : ديواره نشکن
collision course interceptionعلوم نظامى : تقاطع مسير رهگيرى با هواپيماى دشمن مسير برخورد هواپيماى رهگير با دشمن
collision coverageبازرگانى : شمول جبران تصادمات
collision detectionکامپيوتر : تشخيص تصادم
collision energyشيمى : انرژى برخورد
collision excitationالکترونيک : تحريک برخوردى
collision frequencyشيمى : فراوانى برخورد
collision ionizationالکترونيک : يونش برخوردى
collision of the first kindالکترونيک : برخورد نوع اول
collision of the second kindالکترونيک : برخورد نوع دوم
collision parameterعلوم هوايى : در محاسبه مدارات فاصله بين مرکز جاذبه يک ميدان نيروى مرکزى از امتداد بردار سرعت جسم متحرک در بيشترين فاصله از مرکز ان
collision rateميزان برخوردشيمى : سرعت برخوردعلوم هوايى : نرخ برخورد
collision riskبازرگانى : خطر تصادم
collocutorهم سخن ،هم صحبت
collodionسريشم ،پنبه
colloidشيمى : کلوييدزيست شناسى : کلوييد
colloidal propellerعلوم هوايى : سوخت کلوئيدى
colloidal stateشيمى : حالت کلوييدى
colloidal suspensionشيمى : تعليق کلوييدى
colloidalعلوم هوايى : کلوئيدى
colloquiallyبطرز محاوره
collusive oligopolyبازرگانى : انحصار چند جانبه سازشکارانه
collusiveدسيسه اميز
collusivelyاز روى دسيسه
colminatorکوليماتور،تقويت کننده نور،انتقال دهنده نورعلوم نظامى : دوربين شاخص توپ
colo(u)rروانشناسى : رنگ
coloکلمات مرتبط(colo):
colocasiaقلقاس
colocateدر مجاور هم قرار دادن ،در مجاورت هم قرار دادن ،در يک مکان قرار دادنعلوم نظامى : کنار هم قرار گرفتن
cologne-waterاودوکولون
cologneکلمات مرتبط(cologne):
cololicکلمات مرتبط(cololic):
colombo planطرح کلمبوقانون ـ فقه : طرح ايجاد شده به وسيله وزيران خارجه ملتهاى مشترک المنافع بريتانيا در سال ¹ 195که هدف ان تشريک مساعى در کمک به رشد اقتصادى کشورهاى اسيايى جنوب و جنوب شرقى است
colomboکلمات مرتبط(colombo):
colonelcyسرهنگىعلوم نظامى : مقام سرهنگى
colonelshipسرهنگى
colonial governmentقانون ـ فقه : دولت يا حکومت مستعمراتى
colonial systemبازرگانى : نظام استعمارى
coloniesکلمات مرتبط(colonies):
colonizerمهاجرنشين
colonnetteستون فرعىعمران : ستون کوچک
colophonته صفحه ،صفحه اخرکتاب
colophonyشيمى : کلوفان
coloquintidaکبست ،هندوانه ابوجهل
color agnosiaروانشناسى : ادراک پريشى رنگ
color anomiaروانشناسى : زبان پريشى نامى رنگها
color antagonistsروانشناسى : رنگهاى متضاد
color bandعلوم نظامى : نوار رنگى روى جعبه مهمات
color bearerپرچم دارعلوم نظامى : کسيکه پرچم را در جايگاه نگه مى دارد
color cameraکامپيوتر : دوربين رنگى
color carrier referenceالکترونيک : فاز مبناى حامل رنگ
color carrierالکترونيک : حامل رنگ
color circleروانشناسى : دايره رنگها
color codeالکترونيک : رمز رنگىعلوم هوايى : روشى براى مشخص کردن يک جسم يا خواص ان با استفاده از ترکيبات مختلف رنگها
color codigرنگ اميزى با علامتعلوم نظامى : علامت گذارى کردن مهمات
color difference signalالکترونيک : پيام اختلاف رنگ
color diskروانشناسى : گرده رنگها
color gateالکترونيک : دريچه پيام رنگى
color graphics adapterکامپيوتر : وفق دهنده نگاره سازى رنگى
color graphicsکامپيوتر : گرافيک رنگى
color gridالکترونيک : شبکه رنگ
color grinding millعلوم مهندسى : دستگاه رنگ ساى
color guardگارد پرچمعلوم نظامى : پاسدار پرچم
color killerالکترونيک : صافى رنگ
color mixerروانشناسى : رنگ اميز
color monitorصفحه نمايش رنگىکامپيوتر : مونيتور رنگى
color oscillatorالکترونيک : اوسيلاتور رنگ
color patchesنوارهاى رنگى تور استتار،نوارهاى استتارعلوم نظامى : تکه هاى پارچه پرچم
color phaseالکترونيک : فاز رنگ
color printerکامپيوتر : چاپگر رنگى
color pyramidروانشناسى : هرم رنگ نما
color responseپاسخ رنگ( در رورشاخ)روانشناسى : پاسخ رنگ
color saluteسلام به پرچم ،سلام پرچمعلوم نظامى : احترام به پرچم
color saturationکامپيوتر : اشباع رنگالکترونيک : پررنگى
color separationکامپيوتر : تفکيک رنگ
color shadesروانشناسى : پرده هاى رنگ
color shockروانشناسى : ضربه رنگ
color solidروانشناسى : سه بعدى رنگ نما
color sorting testروانشناسى : ازمون دسته بندى رنگها
color squareروانشناسى : مربع رنگ نما
color surfaceروانشناسى : سطح رنگ نما
color televisionعلوم مهندسى : تلويزيون رنگى
color tint , color toneروانشناسى : ته رنگ
color trace recorderعلوم مهندسى : رسام رنگى
color triangleروانشناسى : مثلث رنگ نما
color wheelروانشناسى : گردونه رنگ اميزى
color zonesروانشناسى : مناطق گيرنده رنگ
color-blindnessروانشناسى : رنگ کورى
color-burst pedestalالکترونيک : پايه پيام
color-subcarrier oscillatorالکترونيک : اوسيلاتور رنگ
color-sync signalالکترونيک : پيام همزمان ساز رنگ
coloradoورزش : تيغه دوار ماهيگيرى
colored crystalشيمى : بلور سنگين
colored glassعلوم مهندسى : شيشه رنگى
colored hearingروانشناسى : رنگين شنوى
colored pencilعلوم مهندسى : مداد رنگى
colored progressive matrices testروانشناسى : ازمون ماتريسهاى مدرج رنگى
colored smellingروانشناسى : رنگين بويى
colorimetryسنجش رنگعلوم مهندسى : رنگ سنجىشيمى : رنگ سنجى
coloring agentماده رنگعلوم مهندسى : رنگ مصرفى
coloring matterرنگعلوم مهندسى : ماده رنگ
coloring sensitiveعلوم مهندسى : حساسيت رنگ
coloring substanceعلوم مهندسى : ماده رنگ
colornig powerعلوم مهندسى : قدرت رنگ اميزى
colornigکلمات مرتبط(colornig):
colorsعلوم نظامى : پرچم ملىعلوم دريايى : پرچم ملى
colossalبسيار بزرگ
colostrumشيرماک
colour hard copy deviceکامپيوتر : اسباب نسخه چاپى رنگى
colour of waste waterمعمارى : رنگ فاضلاب
colour-bearerپرچم دار
colour-blindمحروم ازقوه تشخيص رنگ ،سياه وسفيد رابيک چشم بيننده
colour-boxجعبه رنگ
colourablyچنانکه بتوان براى ان بهانه اى اورد
colourblindnessفقدان قوه تشخيص رنگ
coloured cementمعمارى : سيمان رنگى
colouristنقاش رنگ اميز
coloursکلمات مرتبط(colours):
colouryخوشرنگ ،داراى رنگى که نماينده خوبى کالايى است
colpitisاماس مهبل
colpitts oscillatorالکترونيک : اوسيلاتور کولپيتس
colpittsکلمات مرتبط(colpitts):
coltsfootحشيشه السعال
columbaکبوترنجوم : حمامه
columbaeکبوترنجوم : حمامه
columbaryکبوترخان ،کفترخان
columbia mental maturity scaleروانشناسى : مقياس کلمبيا براى بلوغ ذهنى
columbia roundورزش : تيراندازى مخصوص زنان
combat proficiencyشايستگى رزمىعلوم نظامى : مهارت رزمى
combat rationجيره جنگىعلوم نظامى : جيره رزمى
combat readinessعلوم نظامى : امادگى رزمى
combat readyاماده به رزمعلوم نظامى : داراى امادگى رزمى
combat resolutionپايين ترين رده رزمى ،تعيين جزئى ترين رده رزمىعلوم نظامى : جزئى ترين رده شرکت کننده در رزم
combat service supportعلوم نظامى : پشتيبانى خدمات رزمى
combat support armsيکان پشتيبانى رزمىعلوم نظامى : رسته پشتيبانى رزمى
combat support troopsيکانهاى پشتيبانى رزمىعلوم نظامى : عده هاى پشتيبانى رزمى
combat supportعلوم نظامى : پشتيبانى رزمى
combat surveillanceمراقبت رزمىعلوم نظامى : تجسس ميدان رزم
combat survivalزنده ماندن در رزمعلوم نظامى : باز زيستى در رزم
combat teamتيم رزمىعلوم نظامى : گروهان مرکب رزمى گروه رزمى پياده
combat tireلاستيک جنگىعلوم نظامى : تاير جنگى خودرو
combat trailمسير جريان رزمعلوم نظامى : مسير رزمى
combat trainsعلوم نظامى : بنه رزمى
combat troopsعلوم نظامى : عده هاى رزمى
combat vehicleعلوم نظامى : خودروى رزمى
combat zoneمنطقه رزم ،منطقه رزمىعلوم نظامى : منطقه نبرد
combatableقابل جنگ کردن ،قابل اينکه با ان نبردياضديت کنند
combatant vesselکشتى جنگىعلوم نظامى : ناو جنگىعلوم دريايى : ناو جنگى
combatantيکان رزمنده ،جنگ کننده ،جنگى ،مبارزه طلبعلوم نظامى : عناصر رزمنده عناصر درگير در جنگ
combatcommandيکان رزمىعلوم نظامى : فرماندهى رزمى قرارگاه رزمى
combatdrillتمرين رزمىعلوم نظامى : تمرين حرکات و ارايشهاى رزمى
combatintelligence (gf)علوم دريايى : اطلاعات رزمى
combatintelligenceکلمات مرتبط(combatintelligence):
combativelyجنگجويانه
combativenessجنگجوئى ،مبارزه طلبىروانشناسى : جنگ خويى
combedکلمات مرتبط(combed):
combinableقابل ترکيب
combination (gf)ترکيب( نيرو)علوم دريايى : ترکيب
combination bandsشيمى : نوارهاى ترکيبى
combination carrierبازرگانى : کشتى که کالاهاى گوناگون حمل مينمايد
combination circuitمدار انفجارى مرکبعلوم نظامى : مدار مرکب در مين
combination currentالکترونيک : جريان مرکب
combination deviceماسوره ترکيبى مينعلوم نظامى : ماسوره مرکب
combination fixtureالکترونيک : اويز مرکب
combination graspورزش : گرفتن معمولى و برعکس
combination influenceمکانيسم عامل مرکبعلوم نظامى : عامل ترکيبى
combination lanternعلوم نظامى : فانوس مرکبعلوم دريايى : فانوس مرکب
combination lockقفل حروفى
combination shotضربه مرکب با يک سرى حرکات گوى تا به کيسه بيافتد( بيليارد)ورزش : ضربه مرکب با يک سرى حرکات گوى تا به کيسه بيافتد
combination slitting, shearsand bar cutter،قيچى ورقعلوم مهندسى : ميله و اهن بر
combination switchالکترونيک : سويچ چندکاره
combination toneروانشناسى : صوت ترکيبى
combination toolholderعلوم مهندسى : ابزار نگهدار چندگانه
combination turret latheعلوم مهندسى : ماشين تراش کاپستان مرکب
combination vehicleخودروهاى مرکبعلوم نظامى : خودروى بکسل کننده و بکسل شونده
combinativeترکيب کننده ،ترکيبى
combinatorial explosionموقعيتى که به هنگام حل مسئله اتفاق مى افتدکامپيوتر : انفجار ترکيبى
combinatoricsمحاسبه تعداد موارد يکسان ،تعداد راههاى انجام يک کارکامپيوتر : ترکيب شناسى
combined arms armyارتش مرکب ،ارتش مختلطعلوم نظامى : ارتش متشکل از نيروهاى مرکب
combined arms teamتيم مرکب ،تيم رسته هاى مرکب( حدود گروهان)علوم نظامى : تيم رسته هاى مرکب
combined armsرسته هاى مرکب ،يکان مرکبعلوم نظامى : مرکب
combined bill of laningبارنامه مرکببازرگانى : بارنامه حمل مرکب
combined circuitمدار مرکبعلوم نظامى : مين مجهز به مدار عامل مرکب
combined commandفرماندهى مرکبعلوم نظامى : يکان مرکب
combined communication boardهيئت برقرار کننده ارتباط در ستادهاى مرکبعلوم نظامى : هيئت ارتباطات ستاد يکانهاى مرکب
combined footingعمران : شالوده مرکب
combined forcesعلوم نظامى : نيروهاى مرکب
combined influence mineمين با مکانيسم عامل مرکبعلوم نظامى : مين مجهز به مدار با حساسيت مرکب
combined operationsعمليات رسته هاى مرکبعلوم نظامى : عمليات مرکب
combined publicationsنشريات مشترکعلوم نظامى : نشريات رسته هاى مرکب
combined speed indicatorعلوم نظامى : عقربه نشان دهنده سرعت علمى و عملى سرعت نماى مرکب
combined staffستاد مرکب ،ستاد مختلطعلوم نظامى : ستاد متشکل از پرسنل نظامى چند کشور در عمليات
combined stressesعمران : تنش مرکبمعمارى : تنشهاى مرکب
combined transport (ct)بازرگانى : حمل و نقل ترکيبى
combined transport document (ctd)بازرگانى : اسناد حمل ترکيبى
combined transport operator (cop)بازرگانى : عامل حمل و نقل ترکيبى
combinesکلمات مرتبط(combines):
combingکلمات مرتبط(combing):
combingsمويى که درشانه کردن ميريزد،دم شانه
combining-volumes principleشيمى : اصل ترکيب حجمى
combiningکلمات مرتبط(combining):
comblessبى تاج ،بى کاکل
combusionکلمات مرتبط(combusion):
combustible gasزيست شناسى : گاز سوختنى
combustiblityقابليت احتراق ،قابليت انفجارعلوم نظامى : قابليت تراکم
combustion areaعمران : محفظه احتراق
combustion chamberعلوم هوايى : محفظه احتراقعلوم نظامى : اطاق انفجار،اطاق خرج
combustion efficiencyراندمان احتراقعلوم هوايى : بازده احتراق
combustion starterعلوم هوايى : مکانيزمى که در ان احتراق يک سوخت ترکيب سوخت و هوا انرژى لازم براى شروع دوران موتور را تامين ميکند
combustiveاحتراقى
combyشبيه بشانه عسل
comdexEXposition COMmunication and Data processing،نمايشگاه بازرگانى کامپيوترهاى بزرگ در امريکا و ساير کشورهاکامپيوتر : کامدکس
come aبازهم تشريف اورديد
come acrossبرخوردن به
come along with meهمراه من بيائيد
come alongsideعلوم دريايى : - berth 1
come and goامدورفت
come and take p luck with usبفرمايدبرويم منزل هرچه پيداشدباهم مى خوريم
come awayور امدن
come byبدست اوردن ،نزديک شدن
come down by inheritanceقانون ـ فقه : به ارث رسيدن
come down gracefullyکامپيوتر : توقف منضبط
come down the stepsاز پلگان بياييد پايين
come homeعلوم نظامى : کشيده شدن لنگر به طرف ناوعلوم دريايى : کشيده شدن لنگر به طرف ناو
come inورزش : پرتاب توپ به طرز معين
come into collisionتصادف کردنقانون ـ فقه : تصادم کردن
come into operationقانون ـ فقه : قابل اجرا شدن
come into playقانون ـ فقه : روى کار امدن
come intoتصرف کردنقانون ـ فقه : تصرف کردن
come of ageبالغ شدن
come overمسلط شدن بر
come shortقاصر امدن
come to a ruptureقانون ـ فقه : قطع روابط کردن
come to a standمتوقف شدن
come to an agreementموافقت پيدا کردن ،توافق حاصل کردنقانون ـ فقه : توافق حاصل کردن
come to effectقانون ـ فقه : قابل اجرا شدن
come to goodنتيجه خوب دادن
come to nothingهيچ شدن ،بى نتيجه ماندن ،خنثى شدن ،عقيم ماندن
come to ruptureقانون ـ فقه : قطع روابط کردن
come to termsقانون ـ فقه : سازش کردن
come upپيش امدن ،مطرح شدن
come what may!هرچه ميخواهيدبشود،هر چه بادا باد
come what will!هر چه باداباد!
come when you willهر وقت ميخواهيد بياييد
come-along clampالکترونيک : بست کابل
come-at-ableقابل وصول ،قابل دسترسى ،کنارامدنى
come-downسقوط،ريزش ،زوال
comebackerورزش : ضربه توپ زمينى بطرف توپزن
comeconکومکونبازرگانى : گروه تجارى بلوک شرق
comediettaنمايش کوتاه خنده دار،کمدى مختصر
comedistنويسنده نمايش هاى خنده دار
comedoچربى دانه
comedvکلمات مرتبط(comedv):
comentionروانشناسى : هنجار پذيرى
comesکلمات مرتبط(comes):
comeshortlyکلمات مرتبط(comeshortly):
cometaryوابسته بستاره دنباله دار
cometicوابسته بستاره دنباله دار
cometographyشرح ستاره دنباله دار
cometologyگفتاردرستاره هاى دنباله دار
comfitsکلمات مرتبط(comfits):
comfortablenessراحتى ،اسايش
comfortablyبراحتى ،به اسايش
comfortlessناراحت ،دلتنگ
comfreyسنفيتون
comic operaنمايش خنده دار،نمايش مضحک ،کمدى
comicalمضحک ،شگفت انگيز
comicalityمضحک بودن ،شگفتن
comicallyبطورمضحک
cominformکومين فورمقانون ـ فقه : دفتر اطلاعات احزاب کمونيست
coming-in speedعلوم هوايى : حداقل سرعت گردش مگنتو براى تامين ولتاژ لازم جهت جرقه زدن همزمان تمام شمع ها
comingاينده
comings inدرامد،عايدى
comingsکلمات مرتبط(comings):
cominternکومين ترنقانون ـ فقه : بين الملل کمونيست
comiqueکلمات مرتبط(comique):
comissionکلمات مرتبط(comission):
comitکلمات مرتبط(comit):
comitatusکلمات مرتبط(comitatus):
comiteismکلمات مرتبط(comiteism):
comitiaانجمن ،مجلس
comitteeکلمات مرتبط(comittee):
comma delimited fileکامپيوتر : فايل مجزا توسط واوک يا ويرگول
comma positionورزش : وضع بدن در پيچ زدن
command active sonobuoy systemعلوم نظامى : وسيله اکتشاف زيردريايىعلوم دريايى : وسيله اکتشاف زيردريايى
command altitudeعلوم نظامى : ارتفاع فرمان داده شده براى پرواز ارتفاع تعيين شده براى هواپيماى رهگير
command and controlعلوم نظامى : کنترل و فرماندهى
command and general staff collegeدافوسعلوم نظامى : دانشکده فرماندهى و ستاد دانشگاه جنگ
command automatismروانشناسى : فرمانبرى مطلق
command axisمحور حرکت يکان ،محور حرکت قرارگاه فرماندهىعلوم نظامى : محور ارتباط فرماندهى
command budget estimateبراورد بودجه يکانعلوم نظامى : براورد بودجه
command channelsرده هاى فرماندهىعلوم نظامى : سلسله مراتب فرماندهى سلسله مراتب
command destruct signalعلامت به کار افتادن سيستم تخريب کننده موشکعلوم نظامى : علامت تخريب موشک با فرمان دور
command detonatedمنفجر شونده از راه دورعلوم نظامى : قابل انفجار با فرمان دور
command driven softwareکامپيوتر : نرم افزار فرمان گرا
command economyبازرگانى : اقتصاد دستورى
command ejectionپرتاب کابين خلبان با فرمانعلوم نظامى : سيستم پرتاب خودکار کابين
command groupعلوم نظامى : گروه فرماندهى
command headingمسير تعيين شده براى هواپيما توسط برج کنترلعلوم نظامى : مسير پيش بينى شده
command information programبرنامه اطلاعاتى يکانعلوم نظامى : برنامه اگاه سازى يکان
command issuing officeدفتر توزيع فرامين يکانعلوم نظامى : دفتر توزيع دستورالعملهاى يکان
command keyکامپيوتر : کليد فرمان
command liaisonافسر رابط فرماندهىعلوم نظامى : شبکه رابط يکان
command management systemسيستم مديريت فرماندهىعلوم نظامى : سيستم مديريت يکان
command modeحالت فرماندهىکامپيوتر : وضعيت دستورى
command netشبکه فرماندهىعلوم نظامى : شبکه يکان
command of executionرياست اجرايىعلوم نظامى : فرمان اجراى عمل يکان اجرايى
command post (mil)علوم دريايى : پاسگاه فرماندهى
command post exerciseعلوم نظامى : تمرين پاسگاه فرماندهى
command postپست فرماندهىعلوم نظامى : پاسگاه فرماندهى
command processingکامپيوتر : پردازش دستورالعمل
command processorکامپيوتر : سيستم عامل فرمانى
command reportعلوم نظامى : گزارش فرماندهى
command select systemعلوم نظامى : سيستم فرمان انتخابى
command signalعلوم مهندسى : علامت فرمان
command socialismبازرگانى : سوسياليسم دستورى
command speedسرعت تعيين شده هواپيماعلوم نظامى : سرعت پيش بينى شده براى هواپيما
command sponsored dependentعلوم نظامى : بستگان نظاميانى که با خرج ارتش بخارج مسافرت مى کنند
command strengthعلوم نظامى : استعداد يکان
command unitعلوم مهندسى : واحد فرمان
command.comکامپيوتر : فايلCOMMAND.COM
commandant of marine corpsعلوم دريايى : فرمانده نيروى تکاوران دريايى فرمانده نيروى تفنگداران دريايى
commandantshipفرماندهى
commander 1علوم دريايى : ناخدا دوم
commander 2علوم دريايى : فرمانده
commander in chiefفرمانده کل قواعلوم نظامى : سر فرماندهىعلوم دريايى : فرمانده کل
commander of d.سرلشگر،فرمانده
commander of the faithfulقانون ـ فقه : اميرالمومنين
commander's callدر اختيار فرماندهىعلوم نظامى : ساعات در اختيار فرماندهى
commander's conceptتدبير فرماندهعلوم نظامى : تدبير عملياتى فرمانده
commander's estimateعلوم نظامى : براورد فرماندهى
commander's guidanceدستورالعمل فرماندهىعلوم نظامى : راهنماى طرح ريزى فرمانده
commander's manualعلوم نظامى : ائين نامه راهنماى فرماندهان راهنماى فرماندهان در امر اموزش
commandershipفرماندهى
commanding officer (co)(jf)افسر فرماندهعلوم دريايى : فرمانده
commanding officer (co)فرمانده قسمت يا ناوعلوم نظامى : ناخداى کشتى افسر فرمانده
commandingحاکم ،مسلط،با قدرتعلوم مهندسى : فرمان دهندهقانون ـ فقه : امر
commandinglyحاکمانه ،امرانه ،باتوانايى ،ازروى قدرت
commandmentsکلمات مرتبط(commandments):
commandsکلمات مرتبط(commands):
commansmentsقانون ـ فقه : احکام
commaradeهمقطارعلوم نظامى : رفيق
commas over the pageصفحه را پراز نشان کاماکرد
commasکلمات مرتبط(commas):
commeکلمات مرتبط(comme):
commeilfautباتربيت
commemoratorياداورى کننده
commencerشروع کننده
commendablyبطورستوده ياپسنديده ،چنانکه شايان ستايش باشد
commendation ribbonعلوم نظامى : لنت نشان سپاس
commensalismروانشناسى : همزيستى
commensurablenessهم پيمانه بودن ،توافق
commensurablyبطورمتوافق ،چنانکه بتوان بايک پيمانه اندازه گرفت
commensuratelyبطورمتناسب ياکافى ،به تناسب
commensuratenessاندازه گيرى ،متناسب کردن ،تناسب ،کفايت
commensutenessتناسب ،کفايت ،برابرى دراندازه
comment (on)نظريه ،تفسير کردنقانون ـ فقه : نظريه دادن
comment columnکامپيوتر : ستون توضيحى
commentarialتقريظى ،انتقادى
commentationتقريظ نويسى ،اظهارنظر
commentsتوضيحاتکامپيوتر : نکات
commercesقانون ـ فقه : متاجر
commercial air movementعلوم نظامى : پرواز دادن با هواپيماى غيرنظامى حمل و نقل با هواپيماى غيرنظامى
commercial areaمعمارى : منطقه تجارى
commercial attacheوابسته بازرگانىقانون ـ فقه : وابسته تجارى ،وابسته تجارتى
commercial banking systemبازرگانى : نظام بانکدارى تجارتى
commercial banksبازرگانى : بانکهاى بازرگانى
commercial billsقانون ـ فقه : اوراق تجارتى
commercial buildingسراى ،تيممعمارى : تيمچه
commercial codeقانون ـ فقه : قانون تجارت
commercial companyقانون ـ فقه : شرکت تجارى
commercial courtبازرگانى : دادگاههاى صنفى
commercial efficiencyالکترونيک : بازده صنعتى
commercial firmتجارتخانهقانون ـ فقه : شرکت تجارتى
commercial intercourseمعامله يا مراوده بازرگانى
commercial invoiceبازرگانى : سياهه تجارتى
commercial itemsاقلام تجارتىعلوم نظامى : کالاهاى تجارتى
commercial lawقانون ـ فقه : حقوق تجارتبازرگانى : قانون تجارت
commercial light-gage sheetعلوم مهندسى : ورق ظريف تجارتى
commercial loadingبارگيرى تجارتىعلوم نظامى : بارگيرى کالاى تجارتى
commercial marineکشتى تجارىبازرگانى : کشتيرانى تجارتى ،ناوگان دريايى
commercial papersبازرگانى : اوراق تجارتى
commercial policyبازرگانى : سياست بازرگانى
commercial procurationقانون ـ فقه : قائم مقام تجارتى
commercial pureشيمى : خلوص تجارتى
commercial representativeقانون ـ فقه : قائم مقام تجارتىبازرگانى : نمايندگى بازرگانى
commercial revolutionبازرگانى : انقلاب بازرگانى
commercial structural steelفولاد ساختمان تجارتىعلوم مهندسى : فولاد سازه اى تجارتى
commercial taxبازرگانى : ماليات بازرگانى
commercial transactionsقانون ـ فقه : معاملات تجارتى
commercial type vehicleخودروى تجارتىعلوم نظامى : خودروهاى شخصى
commercial valueبازرگانى : ارزش تجارتى
commercial water movementحرکت دادن با کشتى غيرنظامىعلوم نظامى : حمل و نقل با کشتيهاى شخصى
commercialismسوداگرىبازرگانى : تجارت گرائى
commerciallyاز راه بازرگانى ،از نظر تجارت
commercialsاگهيهاى تجارتىبازرگانى : اگهيهاى تبليغاتى ،اگهى هاى تجارى
commerical papersاوراق تجارتىقانون ـ فقه : اسناد تجارتى
commericalتجارىقانون ـ فقه : تجارتى
comminateلعنت کردن
comminatoryتهديدى ،تهديداميز
commiseratorرحم کننده
commision agentنماينده حق العمل کاربازرگانى : نماينده يا عاملى که بصورت درصد به او پرداخت ميشود
commisionکلمات مرتبط(commision):
commissکلمات مرتبط(commiss):
commissarialوابسته به( اداره )کارپردازى ،خواربار
commissary store annexعلوم نظامى : شعبه فروشگاه مواد غذايى پادگان
commissaryshipمباشرت
commissioکلمات مرتبط(commissio):
commission agentحق العمل کارقانون ـ فقه : حق العمل کار
commission feeحق العمل ،کارمزد
commission of actsقانون ـ فقه : ارتکاب عمل
commission of conciliationکميسيون حل اختلافقانون ـ فقه : کميسيون توافق
commission of enquiryقانون ـ فقه : کميسيون تحقيق
commission pennantپرچم سينهعلوم نظامى : پرچم فرمانده ناوعلوم دريايى : پرچم فرمانده ناو
commissionaireمامور،گماشته ،پيک
commissioned officerافسر کادرعلوم نظامى : افسر شاغل
commissionedمجاز،ماموريت دار،بکار گماشته ،داير
commissioning pennantعلوم دريايى : پرچم شعله
commissioning the shipوارد خدمت کردن کشتىعلوم دريايى : فعال کردن کشتى
commissioningکلمات مرتبط(commissioning):
commissural fibresروانشناسى : رشته هاى عصبى رابط
commissuralدرزى ،بندى
committee boatورزش : قايق داوران در اغاز و پايان مسير
committee of ways and meansکميسيون مالى( که وسائل ومنابع براى فراهم کردن وجوه پيدامى کند)
committing an offenceقانون ـ فقه : مرتکب جرمى شدن
committingکلمات مرتبط(committing):
committmentتعهد،تامين اعتبارقانون ـ فقه : تعهدات
commmuteتخفيف دادن ،تغيير دادن ،مبادله کردن
commodiouslyبطور راحت
commodities exchangeبازرگانى : بورس کالا
commoditiesکلمات مرتبط(commodities):
commodity agreementقانون ـ فقه : تثبيت مشترک قيمت فروشبازرگانى : موافقتنامه کالا
commodity agreementsبازرگانى : قرارداد کالاها
commodity approachبازرگانى : بررسى بازار با مطالعه مسير توليد تا مصرف
commodity brokerدلال کالابازرگانى : واسطه کالا
commodity catalogueبازرگانى : کاتالوگ کالا
commodity codeرمز کالا،شماره کالابازرگانى : علامت کالا
commodity commandفرماندهى امادعلوم نظامى : يکان اماد کالاهاى مصرفى
commodity exchangeمبادله کالا،بورس مواد اوليهبازرگانى : بورس کالا
commodity flowبازرگانى : جريان کالا
commodity groupsگروه اقلام مشابه لجستيکىعلوم نظامى : گروه کالاهاى مصرفى
commodity loadingعلوم نظامى : بارگيرى کالاهاى مختلف
commodity marketبازار مواد اوليهقانون ـ فقه : بازار کالاى مصرفىبازرگانى : بازار کالا
commissurotomyروانشناسى : برداشتن بافت عصبى رابط
commit a crimeقانون ـ فقه : مرتکب جنايتى شدن
commit a faultقانون ـ فقه : تقصير کردن
commit a minor offenceخلاف کردنقانون ـ فقه : مرتکب جرم خلافى شدن
commit no nuisanceقانون ـ فقه : ادرار کردن و اشغال ريختن اينجا ممنوع است
commit suicideقانون ـ فقه : خود کشى يا انتحار کردن
commit theftسرقت کردنقانون ـ فقه : دزدى کردن
commit to memoryروانشناسى : حفظ کردن
commitalکلمات مرتبط(commital):
commiteeکميته ،کميسيون
commitment boardعلوم نظامى : هيئت بررسى وضع پرسنل شرکت کننده در رزم کميته تشخيص سلامت فکرى افراد جنگى
commitment positionعلوم نظامى : نقطه پرتاب بمب ضد زيردريايى
commitment valueارزش استفاده از يک نيرو در رزمعلوم نظامى : ارزش رزمى يک يکان در درگيريها
committe of foreign exchangeکميسيون ارز
committeکلمات مرتبط(committe):
committed for trialقانون ـ فقه : تسليم متهم به دادگاه
committedکلمات مرتبط(committed):
commodity moneyقانون ـ فقه : پولى که در تهاتر بجاى کالا به کار رودبازرگانى : پول جنسى
commodity rateبازرگانى : براتهاى تجارتى
commodore (cdr)علوم دريايى : دريادار موقت
commodore international, ltd.کامپيوتر : شرکت بين المللى کمودور
common arbitratorقانون ـ فقه : سرداور
common areaکامپيوتر : ناحيه مشترک
common blockقرقره چوبىعلوم دريايى : قرقره عادى
common business oreinted languageکامپيوتر : زبان با گرايش متداول تجارى
common collector circuitعلوم مهندسى : مدار کلکتور مشترک
common controlکنترل عمومى نقشه بردارى ،شبکه عمومى نقشه بردارىعلوم نظامى : شبکه جهانى نقشه بردارى
common d.مقسوم عليه مشترک
common emitter circuitعلوم مهندسى : مدار اميتر مشترک
common excavation of structureحفارى عمومى ساختمان( خاکبردارى)عمران : حفارى عمومى ساختمان
common factor varianceروانشناسى : پراکنش عامل مشترک
common factorروانشناسى : عامل مشترک
common fateروانشناسى : سرنوشت مشترک
common field scabiousماميثا
common fisheryحق ماهى گيرى درابهاى عمومى
common foulورزش : خطاى عادى
common frontiesقانون ـ فقه : مرز مشترک
common genderجنس مشترک( در دستور)
common goodبازرگانى : خير عمومى يا صلاح همگانى
common goodsبازرگانى : کالاى مورد نياز عموم
common gridعلوم نظامى : شبکه عمومى
common hardwareقطعات عمومىعلوم نظامى : ابزار و الات عمومى سخت ابزارهاى عمومى
common itemsقطعات عمومىعلوم نظامى : اقلام تدارکاتى عمومى اقلام مشترک
common labourعمران : کارگر عمومى
common languageزبان عمومىکامپيوتر : زبان مشترک
common law marriageروانشناسى : ازدواج غير رسمى
common linkعلوم دريايى : حلقه معمولى
common lowسيستم حقوقى انگلستان که از حقوق مدنى و حقوق کليسايى متمايز است زيرا اين قسمت از حقوق انگلستان از پارلمان ناشى نشده عرف و عادتقانون ـ فقه : حقوق عرفى
common marketبازار مشترک جامعه اقتصادى اروپا سازمان متشکل از کشورهاى المان غربى ،ايتاليا،بلژيک ،فرانسه ،بازار مشترکقانون ـ فقه : لوکزامبورگ و هلندبازرگانى : جامعه اقتصادى اروپا
common nuisanceاضرار عمومىقانون ـ فقه : منظور عملى است که باعث اضرار جامعه به طور کلى شود و تاثير ان متوجه فرد خاص نباشد
common of fisheryحق ماهى گيرى درابهاى ديگر
common of pasturageحق چرادرزمين ديگرى
common of piscaryحق ماهى گيرى درابهاى ديگرى
common parlanceعرف
common partsقطعات يدکى عمومىعلوم نظامى : قطعات عمومى
common progarmکامپيوتر : برنامه مشترک
common purseوجوه عمومى
common sensibilityروانشناسى : حس کلى بدنى
common stocksبازرگانى : سهام عادى
common storageکامپيوتر : حافظه مشترک
common table of allowanceعلوم نظامى : جداول سهميه عمومى
common tool setدست ابزار عمومىعلوم نظامى : دست ابزار جنرال مکانيک
common traitروانشناسى : ويژگى مشترک
common useمورد استفاده عمومىعلوم نظامى : استفاده مشترک
common user itemsاقلام مشترک المصرف بين يکانها،اقلام عمومىبازرگانى : کالاهايى که مورد استفاده عموم مى باشدعلوم نظامى : اماد مشترک
common user net workعلوم نظامى : شبکه مخابراتى مشترک
common user suppliesبازرگانى : کالاهايى که مورد استفاده عموم مى باشد
common userعمومى ،مشترکعلوم نظامى : خدمات عمومى
common wallديوار مشترک ،ديوار تقسيممعمارى : ديوار جلوگيرى از اتش سوزى
common whippingبست معمولىعلوم دريايى : بست عادى
common-flow afterburnerتوربوفن تقويت شده( داراى پس سوز)علوم هوايى : توربوفن تقويت شده
common-ion effectشيمى : اثر يون مشترک
commonableقابل استفاده عموم ،مشترک ،داراى حق چرادرزمين عمومى
commondo shipعلوم دريايى : کشتى نيروبر
commondoکلمات مرتبط(commondo):
commonlawعرف
commonly read paperقانون ـ فقه : روزنامه کثير الانتشار
commonnessعموميت
commonpeaنخود
commonplacenessپيش پا افتادگى ،ابتذال ،کهنگى
commonwealth gamesورزش : جام کشورهاى مشترک المنافع
commonwealth of lettersگروه نويسندگاه ،جمهور نويسندگاه يا مولفين
commonwealthکشورهاى مشترک المنافع ،جمهوربازرگانى : ثروت عمومى
commorancyمسکن ،منزل ،ماوا
commorantاقامت ،توقف ،پايدارى
commponentکلمات مرتبط(commponent):
commpressionکلمات مرتبط(commpression):
commuinicationکلمات مرتبط(commuinication):
commulatorعلوم هوايى : يک سو کننده
communal relationshipبازرگانى : روابط ناحيه اى
communalisticمبنى برحکومت بوسيله استقلال داخلى بخش ها
communalityروانشناسى : اشتراک
communicating pole windingعلوم مهندسى : سيم پيچى قطب کمکى
communicating poleعلوم مهندسى : قطب کمکى
communicatingمخابره کردنکامپيوتر : ارتباط
communication and electronicsعلوم نظامى : رسته مخابرات و الکترونيک
communication cableکابل جريان ضعيفعلوم مهندسى : کابل ارتباطى
communication centerمرکز مخابراتعلوم نظامى : مرکز ارتباطات
communication channelsطرق مواصلاتىقانون ـ فقه : وسايل ارتباطى
communication chiefرئيس ارتباطاتعلوم نظامى : رئيس مخابرات يکان
communication circuitعلوم مهندسى : مدار ارتباطى
communication control characterکامپيوتر : کاراکتر کنترل ارتباطى
communication coverعلوم نظامى : پوشش مخابراتى
communication deceptionفريب مخابراتىعلوم نظامى : گول زدن دشمن در ارتباط و مخابرات
communication engineerعلوم مهندسى : مهندس مخابرات
communication engineeringمهندسى مخابراتعلوم مهندسى : تکنيک مخابرات تکنيک جريان ضعيف
communication interfaceکامپيوتر : ميانجى ارتباطى
communication lineخط مخابراتىعلوم مهندسى : خط ارتباطىکامپيوتر : خط ارتباطى
communication networkشبکه مخابراتىروانشناسى : شبکه ارتباطبازرگانى : شبکه ارتباطىعلوم نظامى : شبکه ارتباط و مخابرات
communication of punishmentابلاغ مجازاتقانون ـ فقه : ابلاغ تنبيه
communication operation instructions (coدستور کار مخابراتعلوم نظامى : دستورالعمل مخابرات
communication protocolکامپيوتر : پروتکل ارتباطى
communication receiverالکترونيک : گيرنده مخابرات
communication relay ship (agmr)علوم دريايى : ناو تقويتى مخابراتى
communication satelliteماهواره مخابراتىعلوم نظامى : اقمار مخابراتى
communication security accountميزان تامين مخابراتىعلوم نظامى : اندازه تامين مخابراتى
communication security custodianمسئول وسايل تامين مخابراتىعلوم نظامى : مسئول شمارش و تحويل و تحول و نگهدارى وسايل تامين مخابراتى
communication security monitoringکنترل تامين مخابراتىعلوم نظامى : نظارت در امر تامين مخابراتى
communication securityتامين مخابراتىعلوم نظامى : برقرارى تامين مخابراتى
communication signalعلوم مهندسى : سيگنال مخابراتى
communication standing instructionsعلوم نظامى : دستورات ثابت مخابراتى
communication systemروانشناسى : نظام ارتباطى
communication technicianتکنيسين مخابراتعلوم نظامى : تعمير کار فنى مخابرات
communication zoneعلوم نظامى : منطقه مواصلات
communicationg vesselsشيمى : ظروف مرتبط
communicationgکلمات مرتبط(communicationg):
communications channelکامپيوتر : کانال مخابراتى
communications control unitکامپيوتر : واحد کنترل مخابراتى
communications controllerکامپيوتر : کنترل کننده ارتباطات
communications linkکامپيوتر : پيوند مخابراتى
communications processorپردازنده مخابراتىکامپيوتر : پردازشگر ارتباطات
communications programکامپيوتر : برنامه ارتباطات
communications protocolپروتکل مخابراتىکامپيوتر : پروتکل ارتباطات
communications satelliteماهواره ارتباطاتىکامپيوتر : ماهواره هاى مخابراتى
communications serverکامپيوتر : سرويس دهنده مخابراتى
communications softwareکامپيوتر : نرم افزار مخابراتى
communications stallite corporationکامپيوتر : يک شرکت تحت مالکيت خصوصى است که امتياز ان توسط کنگره ايالات متحده امريکا به منظور مخابره سيگنالهاى صوتى و تلويزيونى و تصويرى ماهواره صادر شده است
communications systemکامپيوتر : سيستم مخابراتى
communications terminalکامپيوتر : ترمينال هاى ارتباطى
communicativenessامادگى براى رساندن خبر،پرگويى
communist manifestoبازرگانى : اعلاميه کمونيستى
communist systemبازرگانى : نظام کمونيستى
community psychologyروانشناسى : روانشناسى اجتماع نگر
community relationsروابط همکارى بين سازمانهاى نظامى و قشرهاى اجتماعىعلوم نظامى : قسمت روابط عمومى
communtityکلمات مرتبط(communtity):
commutabilityتبديل پذيرى ،تخفيف پذيرى
commutating machineالکترونيک : ماشين جابجاگرى
commutating pole converterالکترونيک : تبديل گر قطب کمکى
commutating pole generatorالکترونيک : مولد با قطب جابجاگر
commutating poleقطب جابجاگرىالکترونيک : قطب کمکى
commutating rectifierالکترونيک : يکسوکننده جابجاگرى
commutating switchالکترونيک : کليد تعويض
commutatingکلمات مرتبط(commutating):
commutation relationشيمى : رابطه جابجايى
commutation rulesشيمى : قواعد جابجايى
commutation zoneعلوم مهندسى : ناحيه کموتاسيون
commutative groupشيمى : گروه جابجاپذير
commutative lawشيمى : قانون جابجايى
commutator air blastالکترونيک : بادبزن جابجاگر
commutator barالکترونيک : تيغه جابجاگر
commutator brushعلوم مهندسى : جاروبک کلکتور
commutator cementالکترونيک : سيمان جابجاگر
commutator compoundالکترونيک : خمير جابجاگر
commutator machineعلوم مهندسى : ماشين کموتاتودار
commutator ripleعلوم هوايى : تغييرات جزئى ناشى از يکسو کردن جريان
commutator rippleالکترونيک : تموج جابجاگر
commuted rationعلوم نظامى : جيره نقدى
commutedکلمات مرتبط(commuted):
comonomerشيمى : همتکپار
comouflage detection photographyعلوم نظامى : نوعى عکاسى که با استفاده از فيلم مخصوص انجام شده و استتار دشمن را کشف مى کند عکسبردارى ضد استتار
comouflageکلمات مرتبط(comouflage):
comp commandکامپيوتر : فرمانCOMP
compکومپکامپيوتر : ترکيب
compact diskکامپيوتر : ديسک فشرده
compact sectionعمران : مقطع فشردهمعمارى : مقطع فشرده
compacted fine earthخاک نرم کوبيدهمعمارى : جاک نرم تو پر
compacted rockfillسنگريز کوبيدهمعمارى : سنگريز تو پر
companiesکلمات مرتبط(companies):
companion partميل لنگعلوم مهندسى : لنگه قطعه متقابل قطعه راهنما
companion-hatchwayراهى که ازعرشه باطاق کشتى ميرود
companion-ladderنردبانى که ازعرشه باطاق کشتى ميرود
companion-wayپلگان اطاق کشتى
companions of the prophetقانون ـ فقه : اصحاب پيامبر
companionsقانون ـ فقه : صحابه
companionwayنردبانعلوم نظامى : نرده پله اى
company (ship's)علوم نظامى : کليه پرسنل ناوعلوم دريايى : کليه پرسنل ناو
company commanderعلوم نظامى : فرمانده گروهان
company fundsعلوم نظامى : اعتبارات گروهانى
company gradeدر رده گروهانعلوم نظامى : پرسنلى که در رده گروهان کار مى کنند
company lawقوانين شرکتبازرگانى : قوانين مربوط به شرکتها
company networkشبکه همکارکامپيوتر : شبکه شرکت
company sealبازرگانى : مهر شرکت
company secretaryمسئول مالى و حقوقى شرکتبازرگانى : منشى شرکت
company teamتيم گروهانى ،تيم مرکب( گروهان تقويت شده)علوم نظامى : تيم مرکب
company unionبازرگانى : اتحاديه شرکت
compaq computer corporationشرکت سازنده انواع گوناگون ريزکامپيوتر سازگار با ريزکامپيوترIBM کامپيوتر : شرکت کامپيوترى کامپک
compaqکلمات مرتبط(compaq):
comparablenessقابليت مقايسه ،شباهت
comparablyبطور قابل مقايسه
comparative advantageبرترى نسبىبازرگانى : مزيت نسبى
comparative costقانون ـ فقه : اصل تخصص کشورها در توليد کالاهايى که ان را از ديگر ممالک ارزانتر و مرغوبتر تهيه مى کنند
comparative costsبازرگانى : هزينه هاى نسبى
comparative coverپوشش نسبىعلوم نظامى : پوشش گاه بگاه منطقه ياوسايل پوشش نسبى منطقه
comparative economicsعلم اقتصاد تطبيقى( مقايسه اى)بازرگانى : علم اقتصاد تطبيقى
comparative educationروانشناسى : اموزش و پرورش تطبيقى
comparative gageعلوم مهندسى : دستگاه مقايسه کننده
comparative judgementروانشناسى : قضاوت تطبيقى
comparative lawقانون ـ فقه : حقوق تطبيقى
comparative lowقانون ـ فقه : حقوق تطبيقى
comparative measurementسنجش قياسىعلوم مهندسى : سنجش مقايسه اى
comparative philologyعلم مقايسه زبانها
comparative psychologyروانشناسى : روانشناسى تطبيقى
comparative staticsايستاى مقايسه اىبازرگانى : استاتيک مقايسه اى استاتيک تطبيقى
comparative ve (velocity error)علوم نظامى : اشتباه نسبى سرعت ابتدايى
comparativelyنسبتا،بطور مقايسه
compare withقانون ـ فقه : تطبيق کردن
comparedکلمات مرتبط(compared):
comparison operatorعملگر مقايسهکامپيوتر : عملگر مقايسه اى
comparison stimulusروانشناسى : محرک مقايسه اى
comparison testعلوم مهندسى : ازمايش مقايسه اى
comparisonsکلمات مرتبط(comparisons):
comparsionکامپيوتر : قياس
compartment markingعلوم هوايى : تقسيمات علامت گذارى شده داخل هواپيماى بارى يا ترابرىعلوم نظامى : سيستم شماره گذارى اطاق بار هواپيما تقسيم بندى اطاق بار
compartmentalizationبخش بخش شدنروانشناسى : بخش بخش کردن
compartmentationتقسيم بندى کردنعلوم نظامى : دهليز بندى
compartments of terrainدهليزهاى زمينعلوم نظامى : قسمتهايى از زمين
compartmentsکلمات مرتبط(compartments):
compasition gearعمران : چرخ دنده مرکب
compasitionکلمات مرتبط(compasition):
compass acceleration errorعلوم هوايى : خطاى شتاب جهت يابعلوم نظامى : اشتباه قطب نما در اثر سرعت گرفتن کشتى يا هواپيما
compass azimuthگراى مغناطيسىعلوم نظامى : گراى قطب نماى کشتى
compass bearingسمت قطب نماورزش : موقعيت برحسب قطبنماعلوم نظامى : زاويه توجيه قطب نما
compass binnacleپايه قطبنماى مغناطيسعلوم دريايى : sys : compass stand
compass bowlعلوم دريايى : جام قطبنما
compass calibrationتنظيم قطب نماعلوم نظامى : تنظيم انحراف قطب نما
compass compensationتصحيح قطب نماعلوم نظامى : تنظيم قطب نما از نظر اثر نيروى مغناطيسى فلزات مجاور
compass courseعلوم نظامى : مسير مغناطيسى خودرو يا هواپيما يا تانک
compass declinationانحراف قطب نماعلوم نظامى : انحراف مغناطيسى قطب نما
compass directionسمت قطب نماعلوم نظامى : گراى مغناطيسىعلوم دريايى : جهت قطبنماى مغناطيسى ،گراى مغناطيسى
compass errorعلوم هوايى : جمع انحراف تغييرپذيرى و خطاى گردش شمالى
compass magnetic binnacleعلوم دريايى : - binnacle
compass northشمال مغناطيسىعلوم نظامى : شمال قطب نما
compass platformعلوم دريايى : - bridge
compass standعلوم دريايى : - compass binnacle
compass swingچرخش خط محورى( طولى)علوم نظامى : چرخش خط محورى
compass-cardکلباد
compass-planeرنده سينه
compass-sawاره نوکى
compass-windowشاه نشين نيم گرد
compassableفراگرفتنى ،احاطه کردنى
compassesپرگارعلوم نظامى : پرگار
compassionate leaveعلوم دريايى : مرخصى ارفاقى
compassionatelyاز روى دلسوزى
compatabilityقابليت کار همزمانعلوم نظامى : قابليت انطباق کار هماهنگ با ساير دستگاهها
compatible softwareکامپيوتر : نرم افزار سازگار
compactedکلمات مرتبط(compacted):
compactibilityعمران : قابليت تراکم
compacting factor testعمران : ازمايش ضريب تراکم
compactingکلمات مرتبط(compacting):
compactionsفشردگىکامپيوتر : فشرده سازى
compactlyبطورفشرده يامتراکم ،بطورخلاصه
compactnessتراکم ،اختصار،غلظتعلوم مهندسى : متراکم
compagesکالبد
compaginateمحکم بهم پيوستن
compandingcompressing expandingکامپيوتر : انبساط تراکم
compandorعلوم مهندسى : رگولاتور ديناميکى
compass roseعلوم هوايى : دايره بزرگى روى کره زمين که در جهت گردش عقربه ساعت از صفر تا ¹ 36درجه بندى شده و بعنوان مبدا سنجش و تنظيم قطبنماهاى هواپيما روى زمين بکار ميرودعلوم نظامى : صفحه جهت يابعلوم دريايى : شمال نما،صفحه جهت ياب
compatiblyبطور موافق
compatrioticهم ميهن ،مبنى برهم ميهنى
compediumقانون ـ فقه : اجمال
compellableمجبور کردنى
compendiousnessاجمال ،مختصرومفيدبودن ،مختصرنويسى
compensaionارش ،ديه ،غرمقانون ـ فقه : غرامت
compensate some one lossesغرامتقانون ـ فقه : خسارت کسى را دادن
compensated machineالکترونيک : ماشين تقويت شده
compensatedکلمات مرتبط(compensated):
compensating coilسيم پيچ جبرانگرعلوم مهندسى : سيم پيچ خنثى کنندهالکترونيک : پيچک جبران کننده
compensating errorعمران : خطاى اندازه گيرى
compensating magnetالکترونيک : مغناطيس تصحيح
compensating magnetsعلوم هوايى : اهنرباى جبران کننده
compensating portعلوم هوايى : مدخلى در سيلندر اصلى ترمز که در مواقعى که از ترمز استفاده نميشود سيلندر چرخ را به تانک روغن متصل کرده و از انبساط سيال در اثر گرما و نهايتا در گير شدن ترمزها جلوگيرى ميکند
compensating relief valveعلوم هوايى : شير رها کننده فشار با شير ترمواستاتيک براى کاهش فشار تنظيم شده هنگاميکه روغن داغ است
compensating reservoirحوض موازنهمعمارى : حوض واکاست
compensating transformerالکترونيک : مبدل جبران کننده
compensating windingسيم پيچ تعديل کنندهعلوم مهندسى : سيم پيچ تعادلى سيم پيچ خنثى کنندهالکترونيک : سيم پيچ جبران گر
compensatingروانشناسى : جبرانى
compensation for defectقانون ـ فقه : ارش عيب
compensation levelزيست شناسى : تراز موازنه
compensation of compassعلوم دريايى : تصحيح قطبنما
compensation of errorمعمارى : سرشکن کردن خطا
compensation pendulumفندول متکافى
compensation pointزيست شناسى : نقطه موازنه
compensation tradingداد و ستد متقابلبازرگانى : معامله اى که در ان فروشنده ماشين الات کارخانه متعهد ميگردد تا محصول ان ماشين الات را خريدارى نمايد
compensativeجبران کننده ،پاداش دهنده
compensatorجبران کننده ،تلافى کنندهعلوم مهندسى : متعادل کنندهالکترونيک : جبران گرورزش : وسيله اى براى کاستن لگد اسلحهعلوم هوايى : ابزارى براى اندازه گيرى اختلاف فار بين اجزاء يک نور پلاريزه
compensatory amountجبرانبازرگانى : غرامت
compensatory fiscal policyقانون ـ فقه : سياستهاى مالى ترميمى
compensatory timeقانون ـ فقه : ساعاتى از کار رسمى که به عنوان جبران کار فوق العاده از کار کارگر حذف و به او مرخصى داده مى شود
compensatoryروانشناسى : جبرانى
comperssion capacitorعلوم مهندسى : خازن متراکم
comperssionکلمات مرتبط(comperssion):
compessionکلمات مرتبط(compession):
competant judicial authorityقانون ـ فقه : مقامات صلاحيت دار قضائى
competantکلمات مرتبط(competant):
competence clauseبازرگانى : شرط صلاحيت
competency of courtsصلاحيت محاکمقانون ـ فقه : صلاحيت دادگاهها
competent authoritiesمقامات صلاحيتدارقانون ـ فقه : مقامات صالحه
competent judicial authoritiesقانون ـ فقه : مقامات صالحه قانونى
competent to possessقانون ـ فقه : جايز التصرف
competentlyباداشتن صلاحيت
competetive inhibitionشيمى : بازدارندگى رقابتى
competition clauseبازرگانى : شرط ممانعت از دخول ديگران
competition costقانون ـ فقه : هزينه هاى رقابتى
competition oriented pricingبازرگانى : قيمت گذارى رقابت اميز
competition rulesبازرگانى : قوانين رقابت
competitive advertisingبازرگانى : تبليغات رقابتى
competitive factorsقانون ـ فقه : عوامل محرک رقابت
competitive firmبازرگانى : بنگاه رقابتى
competitive goodsقانون ـ فقه : کالاهاى مورد رقابت
competitive industryبازرگانى : صنعت رقابتى
competitive priceقيمت جارىقانون ـ فقه : قيمت حاصله از رقابت خريداران و فروشندگان در بازار ازاد اقتصادىبازرگانى : قيمت رقابتى
competitive socialismبازرگانى : سوسياليسم رقابتى
competitivelyاز روى رقابت
competitoryرقابت کننده - رقابت اميز
competitressمونث همکار،رقيب ،هم چشم
competrollerکنترولرعلوم نظامى : سازمان کنترل اسناد و بودجه و اعتبارات
compiementکلمات مرتبط(compiement):
compilation timeکامپيوتر : زمان کامپايل
compile languageکامپيوتر : زبان کامپايل
compiler compilerکامپيوتر : همگردان - همگردان
compiler programکامپيوتر : برنامه همگردانى
compiling feesقانون ـ فقه : حق التاليف
compilingکلمات مرتبط(compiling):
compilotعلوم هوايى : کمک خلبان
complacentlyبرضايت ،با مهربانى
complainedکلمات مرتبط(complained):
complainerشاکى
complaining against injusticeتظلمقانون ـ فقه : شکايت کردن
complainingکلمات مرتبط(complaining):
complaininglyباگله گزارى
complaintsقانون ـ فقه : مظالم
complanateپهن شده ،تخت
complementalتکميلى
complementary angle of siteعلوم نظامى : تصحيح تکميلى تراز
complementary colorعلوم مهندسى : رنگ کامل
complementary colorsالکترونيک : رنگهاى مکملروانشناسى : رنگهاى مکمل
complementary demandتقاضاى مکملبازرگانى : تقاضاى تکميلى
complementary factorsبازرگانى : عوامل مکمل
complementary goalsبازرگانى : اهداف مکمل
complementary goodsقانون ـ فقه : کالاهاى مکملبازرگانى : کالاهاى مکمل
complementary metal oxide semiconductorکامپيوتر : نيمه هادى اکسيد فلزى تکميلى
complementary rangeعلوم نظامى : برد مربوط به زاويه تصحيح تکميلى تراز
complementary resourcesبازرگانى : منابع مکمل
complementingکلمات مرتبط(complementing):
complete ditchگود کاملمعمارى : گودبردارى کامل
complete gameورزش : يک بازى کامل از طرف توپزن
complete graphکامپيوتر : گراف کامل
complete inventoryعلوم نظامى : موجودى کامل
complete offenceقانون ـ فقه : جرم تام
complete oligopolyبازرگانى : انحصار چند جانبه کامل
complete soundعلوم نظامى : فشنگ کامل
complete substitutionجانشينى کالاهاقانون ـ فقه : وقتى يک کالا جاى کالاى ديگر را بگيردبازرگانى : جانشين کامل
complete transactionقانون ـ فقه : معامله قطعى و تمام شده که دنباله نخواهد داشت
completed caseجعبه پر شده ،جعبه کاملعلوم نظامى : خشاب کامل
completedکلمات مرتبط(completed):
completelyکاملا،بکلى
completeness checkکامپيوتر : تطبيق کامل
completion dateتاريخ تکميلبازرگانى : تاريخ انجام کار
completion of a contractانجام يک قراردادبازرگانى : انجام دادن قرارداد
completion of contractبازرگانى : امضاى قرارداد
completion testروانشناسى : ازمون تکميلى
completiveتمام کننده ،مکمل
complex admittanceالکترونيک : گذرايى مختلط
complex circuitعلوم هوايى : مدار مختلط
complex impedanceالکترونيک : ناگذرايى مختلط
complex indicatorروانشناسى : نشانگر عقده
complex instruction set computerکامپيوتر : کامپيوتر مجموعه دستورالعمل هاى پيچيده
complex multipletشيمى : چندتايى پيچيده
complex powerتوان مختلطالکترونيک : توان مختلطمعمارى : توان موهومى
complex systemسيستم پيچيدهزيست شناسى : سازگان پيچيده
complexing agentعامل کمپلکس کنندهشيمى : عامل کمپلکس دهنده
complexingکلمات مرتبط(complexing):
complexlyبطور پيچيده يا مخلوط
complexusعضله پهن گردن
compliableقابل موافقت
compliance indexعلوم نظامى : شاخص نشان دهنده قابليت پيروى از علايم راهنمايى
compliant characterروانشناسى : منش تسليم گر
compliantقبول کننده ،موافق ،مطيع
compliantlyبا قبول و رضايت
complicatedپيچيده ،بغرنج
complied withبازرگانى : مطابق با
compliedکلمات مرتبط(complied):
complimentarityکلمات مرتبط(complimentarity):
complimentary mourningجامه ماتم که کسى براى احترام بمرده اى که با اوخويشى ندارد بپوشد
complimentary supplyبازرگانى : خدمات يا کلاهاى مجانى
complinنمازاخر روز
complineنمازاخر روز
component change orderدستور تغيير قطعات يک وسيلهعلوم نظامى : دستورالعمل تغيير يک نيروى شرکت کننده در عمليات
component commandعلوم نظامى : قرارگاه نيروى شرکت کننده در عمليات فرماندهى نيروى مسلح شرکت کننده درعمليات
component drawingرسم جزيىعلوم مهندسى : رسم قطعات
component efficiencyعلوم هوايى : ميزانى براى اندازه گيرى بازده يک قسمت از يک ماشين
component end itemعلوم نظامى : قطعات و اقلام تجهيزات عمده
component forcesنيروهاى تشکيل دهنده يک يکان يکانهاى تابعهمعمارى : نيروهاى مولفهعلوم نظامى : قسمتهاى تابعه يک عمليات مشترک
component lifeعلوم نظامى : عمر قانونى يک وسيله
component of a symmetrical systemالکترونيک : مولفه دستگاه متوازن
component operation (gf)علوم دريايى : عناصر عملياتى
component partعلوم مهندسى : جزء ساختمان
componentesکلمات مرتبط(componentes):
components of displacement (am)معمارى : مولفه هاى تغيير مکان
componentsکلمات مرتبط(components):
composکلمات مرتبط(compos):
compose sequenceترتيب ساختگىکامپيوتر : دخشه ساختگى
composedlyبه ارامى - به اسودگى - با اسايش خاطر
composednessارامى - ارامش - اسودگى
composing-stickقالب حروف چينى
composingحروف چينى
composite air photographعلوم نظامى : عکس مرکب هوايى
composite areaعمران : سطوح مرکب
composite armorزره مرکبعلوم نظامى : نيروى زرهى مرکب
composite attackورزش : حمله شمشيرباز با حرکات پى در پى
composite averageورزش : معدل امتياز بازيگر بولينگ
composite castingريخته گرى مرکبعلوم مهندسى : ترکيبى
composite color monitorکامپيوتر : مونيتور رنگى مرکب
composite color signalالکترونيک : پيام رنگى مرکب
composite columnستون مرکب( ستون فولادى با غلاف بتن ارمه)معمارى : ستون مرکب
composite defenseدفاع مرکبعلوم نظامى : دفاع ترکيب شده از وسايل و زمين و عده هاى مختلف
composite demandتقاضاى مرکببازرگانى : تقاضا براى کالا در موارد استفاده متفاوت مانند استفاده از گازوئيل در مصارف خانگى و مصارف صنعتى
composite lightweight concreteعمران : بتن سبک مخلوط
composite materialعلوم هوايى : مواد مرکب
composite metalفلز ترکيبىعلوم مهندسى : فلز مرکب
composite scoreروانشناسى : نمره مرکب
composite squadronعلوم هوايى : اسکادران مختلطعلوم نظامى : گردان سوار زرهى يا هلى کوپتر مختلط
composite steelعلوم مهندسى : فولاد مرکب
composite symbolکامپيوتر : علامت ترکيبى
composite television signalالکترونيک : پيام مرکب تلويزيونى
composite unitعلوم نظامى : يکان مختلط
composite videoکامپيوتر : تصوير ترکيبى
composited circuitالکترونيک : مدار تک سيم
compositedکلمات مرتبط(composited):
compositelyبطور مرکب
compositenessمرکب بودن
composition a (or b)خرج خميرى شکل ا يا بعلوم نظامى : ترکيب ا
composition and make-up terminalکامپيوتر : صفحه نمايش CRT که قابليت نمايش و تغيير دقيق اندازه هاى نقاط و پهناى کاراکترها را دارد
composition contractقانون ـ فقه : قرارداد ارفاقى
composition of forcesورزش : ترکيب نيروها
compositive cideoکامپيوتر : ويدئوى مرکب
compositiveترکيب کننده
compotationهم پيالگى
compound attackورزش : حمله شمشيرباز با حرکات پى در پى
compound bendingخمش مرکبعمران : خمشى که در ان لنگر پيچشى صفر بوده و تنشهاى عمودى کششى و فشارى ظاهر ميشوند
compound catenaryالکترونيک : اويزاندارى مرکب
compound circuitالکترونيک : مدار مرکب
compound coilعلوم مهندسى : سيم پيچ کمپوند
compound compressionفشار مرکبعمران : حالت فشارى که دران لنگرپيچشى صفربوده وتمام تنشهاى عمودى فشارى ميباشند
compound converterالکترونيک : تبديل گر مرکب
compound curveعلوم هوايى : انحناء مرکب
compound eyeروانشناسى : چشم مرکب
compound f.شکستگى استخوان بازخم
compound field windingالکترونيک : سيم پيچ اهنربايى مرکب
compound girderعمران : تير حمال مرکب
compound helicopterهلى کوپتر مرکبعلوم نظامى : هلى کوپترى که مجهز به سيستم جلو برنده کمکى است
compound lensنجوم : عدسى مرکب
compound leverage floor jackاهرم بالابر ترکيبىعلوم مهندسى : اهرم بالابر قيچى شکل
compound magnetالکترونيک : مغناطيس مرکب
compound motionحرکت مرکب ،حرکت صليبىعلوم مهندسى : حرکت عرضى و طولى
compound parryورزش : دفع شمشير حريف با دو حرکت يا بيشتر
compound probabilityبازرگانى : احتمال مرکب
compound riposteضد حمله با يک يا دو حرکت گول زننده( شمشيربازى)ورزش : ضد حمله با يک يا دو حرکت گول زننده
compound statementکامپيوتر : جمله مرکب
compound sugarشيمى : اوليگوساکاريد
compound unitمعمارى : همساخت
compound-wound generatorالکترونيک : مولد مرکبعلوم هوايى : ژنراتورى که هم داراى ميدان موازى و هم ميدان سرى ميباشد
compound-wound motorعلوم مهندسى : موتور با سيم پيچى کمپوندالکترونيک : موتور مرکب
compounding a felonyقانون ـ فقه : سازش کردن در دعوى ناشى از جنايت با پرداخت مبلغى به عنوان غرامت به مجنى عليه يا قائم مقام او
compoundingالکترونيک : ترکيبشيمى : اميزه کارى
compounds of ironمعمارى : ترکيبات اهن
compoundsکلمات مرتبط(compounds):
comppression molding compoundعلوم مهندسى : قالب گيرى تراکمى
comppressionکلمات مرتبط(comppression):
compradorوابستهبازرگانى : کمپرادور
comprehensiblyبطور مفهوم
comprehension testروانشناسى : ازمون فهم مطلب
comprehensive insurance policyبازرگانى : بيمه نامه جامع
comprehensive insuranceبيمه جامعبازرگانى : بيمه کامل
comprehensive jobکار جامعقانون ـ فقه : کارى که کليه اجزا ان در رشته واحدى مجتمع شود
comprehensive planningبازرگانى : برنامه ريزى جامع
comprehensive plansبازرگانى : برنامه هاى جامع
comprehensive programبازرگانى : برنامه اجرائى جامع
comprehensive schoolروانشناسى : اموزشگاه جامع
comprehensivelyاز روى فراغت ،بطور جامع
comprehensivenessجامعيت ،وسعت
compressed airهواى فشردهزيست شناسى : هواى متراکم
compressed asphaltاسفالت کوبيده شدهعلوم مهندسى : اسفالت نورد شدهمعمارى : اسفالت
compressed fileکامپيوتر : فايل فشرده
compressed gas cylinderعلوم مهندسى : سيلندر محتوى گاز متراکم
compressed-air tunnelعلوم هوايى : تونل باد مدار بسته اى محتوى گاز يا هواى تحت فشار
compresserکلمات مرتبط(compresser):
compressibility factorضريب تراکم پذيرىشيمى : ضريب انحراف
compression flangeعضو فشارىعمران : سپر فشارى
compression guageفشارسنجعمران : مانومتر
compression ignitionعلوم مهندسى : تراکم احتراقىعلوم هوايى : احتراق مخلوط سوخت و هوا در اثر دماى زياد حاصل از ترکم و فشار زياد در سيلندر موتور ديزل
compression indexعمران : شاخص فشارپذيرى
compression ingitionعمران : احتراق توسط فشار
compression molded articleعلوم مهندسى : بخش پرسى
compression molding compoundعلوم مهندسى : قالب گيرى تراکمى
compression molding processفرايند قالب گيرى تراکمىعلوم مهندسى : طريقه قالب گيرى تراکمى
compression moldingقالبگيرى فشارىشيمى : ريخته گرى فشارى
compression pressureعلوم هوايى : فشار گيج در سيلندر موتورهاى پيستونى در وضعيت نقطه مرگ بالا
compression ratioضريب ترکمعمران : ضريب تراکمعلوم هوايى : نسبت تراکم
compression ribعلوم هوايى : ريب کمپرسى
compression ring(s)رينگ( هاى)علوم هوايى : رينگ
compression riveterعلوم مهندسى : دستگاه پرچ فشارى
compression specimenمعمارى : نمونه ازمايش فشارى
compression springعلوم مهندسى : فنر فشارى
compression strengthاستحکام فشارى ،مقاومت فشارى ،توان فشارىعلوم مهندسى : مقاومت فشارىمعمارى : تاب فشارى
compression stressعلوم مهندسى : تنش فشارى
compression strokeعمران : ضربه تراکم
compression test specimenمعمارى : نمونه ازمون فشارى
compression waveعلوم هوايى : موج فشارى
compression-ignition engineعلوم مهندسى : موتور تراکم احتراقى
compression-moldعلوم مهندسى : قالب ريختن تراکمى
compressive forceعمران : نيروى تراکمى
compressive load applicationعلوم مهندسى : بار فشارى
compressive strengthعمران : تاب فشردگىعلوم هوايى : قابليت يک جسم براى مقاومت در برابر نيروى فشارى يا نيرويى که گرايش به فشردن موتاه کردن و متراکم کردن ان دارد
compressive stressتنش فشارىعمران : فشار تراکمىمعمارى : خستگى فشارى
compressive testعمران : ازمايش تحکيم
compressive yield pointنقطه لهيدگى فشارىعلوم مهندسى : حد جهمندگى فشارى
compressor bleed airعلوم هوايى : هوايى که از قسمت کمپرسور موتور توربينى براى جلوگيرى از واماندگى و يا براى بکار اندازى بعضى متعلقات گرفته ميشود
compressor discharge pressureعلوم هوايى : فشار در قسمت خروجى کمپرسور
compressor inlet pressureعلوم هوايى : فشار در قسمت ورودى کمپرسور
compressor inlet temperatureعلوم هوايى : دماى گازهاى ورودى کمپرسور
compressor oilشيمى : روغن کمپرسور
compressor pressure ratioعلوم هوايى : نسبت فشار سيال بعد از کمپرسوز يا در خروجى ان به فشار سيال قبل از ورود يا در ورودى ان
compressor rotorعلوم هوايى : رتور کمپرسور
compressor statorعلوم هوايى : استاتور کمپرسور
compressor vaneتيغه هاى ثابت روى استاتور( بدنه)علوم هوايى : تيغه هاى ثابت روى استاتور
comprest tileعمران : کاشى براق
comprestکلمات مرتبط(comprest):
comprisalخلاصه ،مشمول ،دربرداشتنقانون ـ فقه : شمول
comprisingدارا،شامل ،دربرگيرنده ،متضمن
compromisتسليم ،مصالحه ،تراضى ،حل اختلاف ،سازش کردنقانون ـ فقه : مصالحه کردن
compromisedبه خطر افتادهعلوم نظامى : در خطر اکتشاف افتاده
compromising emanationعلوم نظامى : پيام خطرناک از نظر تامين مخابراتى ارتباط خطرناک
compromisingکلمات مرتبط(compromising):
comproportionationشيمى : ترکيب متناسب
comptexکلمات مرتبط(comptex):
comptometerماشين حساب
compton effectشيمى : اثر کامپتون
comptonکلمات مرتبط(compton):
comptrollerبازرس حسابدارى ،مميز
compulsivelyاجبارا"،اضطرارا"
compulsivenessروانشناسى : مکرر کارى
compulsorilyبطور اجبارىقانون ـ فقه : اجبارا"
compulsorinessاجبار،اضطرار،اکراه
compulsory educationروانشناسى : اموزش اجبارى
compulsory freestyleورزش : حرکات اجبارى
compulsory leviesبازرگانى : ماليات اجبارى
compulsory partnershipقانون ـ فقه : شرکت قهرى
compulsory savingبازرگانى : پس انداز اجبارى
compulsory serviceخدمت وظيفه
compulstionکلمات مرتبط(compulstion):
compulsury deductionفرانشيز اجبارىبازرگانى : کسر گذارى اجبارى
compulsuryکلمات مرتبط(compulsury):
compupsiveکلمات مرتبط(compupsive):
compuserveکامپيوتر : شبکه اصلى اطلاع رسانى
computation of replacement factorsمحاسبه عمر قانونى وسايلعلوم نظامى : محاسبه زمان تعويض وسايل
computational mistakeعلوم مهندسى : خطاى محاسباتى
computationalکلمات مرتبط(computational):
computed air release pointنقطه پرتاب اولين چترباز يا بار از هواپيماعلوم نظامى : نقطه بارريزى پيش بينى شده
computed altitudeارتفاع محسوبعلوم دريايى : ارتفاع حساب شده
computed priceقيمت محاسبه شدهقانون ـ فقه : قيمت ساختگى معادلadministered price
computed tomography scanning (ct scan)مغز نگارى کامپيوترى( سى تى اسکن)روانشناسى : مغز نگارى کامپيوترى
computedکلمات مرتبط(computed):
computer aided design and draftingکامپيوتر : طراحى و نقشه کشى به کمک کامپيوتر طراحى و نقشه کشى کامپيوترى
computer aided designطراحى به کمک کامپيوترکامپيوتر : طراحى کامپيوترى
computer aided factory managementکامپيوتر : مديريت کارخانه با استفاده از کامپيوتر
computer aided instructionکامپيوتر : computer augmented learning
computer aided manufacturingکامپيوتر : توليد به کمک کامپيوتر
computer artکامپيوتر : هنر کامپيوتر
computer artistکامپيوتر : هنرمند کامپيوتر
computer assisted diagnosisکامپيوتر : تشخيص بيمارى توسط کامپيوتر
computer assisted instructionاموزش به کمک کامپيوتر،اموزش کامپيوترىکامپيوتر : دستورالعمل به کمک کامپيوتر
computer augmented learningکامپيوتر : بسط اموزش به کمک کامپيوتر
computer awarnessکامپيوتر : دانش کامپيوتر
computer based learningکامپيوتر : يادگيرى بر پايه کامپيوتر
computer letterکامپيوتر : حرف کامپيوترى
computer literacyدانش کامپيوترها و چگونگى استفاده از انها براى حل مسائلکامپيوتر : دانش کامپيوتر
computer logicکامپيوتر : منطق کامپيوتر
computer managed instructionکامپيوتر : اموزش با مديريت کامپيوتر دستورالعمل با مديريت کامپيوتر
computer museumکامپيوتر : موزه کامپيوترى
computer musicکامپيوتر : موسيقى کامپيوترى
computer nikکامپيوتر : استفاده کننده علاقمند کامپيوتر که وقت زيادى را صرف کار با کامپيوتر مى کند
computer numerical controlکامپيوتر : کنترل عددى توسط کامپيوتر
computer on a chipکامپيوتر : کامپيوتر روى يک تراشه
computer operationعملکرد کامپيوترىکامپيوتر : عمليات کامپيوتر
computer operations managerکامپيوتر : مدير عمليات کامپيوتر
computer operatorکامپيوتر : اپراتور کامپيوتر
computer oriented languageکامپيوتر : زبان کامپيوترگرا
computer output microfilm recorderکامپيوتر : دستگاهى که خروجى کامپيوتر را روى فيلم حساس به نور به شکل ميکروسکوپى ضبط مى کند
computer output microfilmفيلم توليد شده با سيگنالهاى کامپيوترى تکنولوژى ضبط خروجى کامپيوتر روى ميکروفيلمکامپيوتر : ميکروفيلم خروجى کامپيوتر
computer based trainingکامپيوتر : تربيت مبتنى بر کامپيوتر
computer campکامپيوتر : اردوى کامپيوتر
computer center directorکامپيوتر : مدير مرکز کامپيوتر
computer circuitsکامپيوتر : مدارهاى کامپيوترى
computer classificationsکامپيوتر : طبقه بندى کامپيوتر
computer conferencingکامپيوتر : کنفرانس کامپيوترى
computer control consoleکامپيوتر : control panel
computer controlled machineدستگاه با فرمان کامپيوترىعلوم مهندسى : دستگاه با فرمان الکترونيکى
computer crimeکامپيوتر : جرم کامپيوترى
computer designکامپيوتر : طراحى کامپيوترى
computer drawingکامپيوتر : ترسيم کامپيوترى
computer enclosureکامپيوتر : محفظه کامپيوتر
computer flicksکامپيوتر : فيلمهايى که توسط کامپيوتر ساخته مى شود
computer gameکامپيوتر : بازى کامپيوترى
computer generationsکامپيوتر : نسل هاى کامپيوتر
computer graphicistکامپيوتر : گرافيست کامپيوترى
computer graphics metafileکامپيوتر : فايل برتر نگاره سازى کامپيوترى
computer independent languageکامپيوتر : زبان مستقل کامپيوترى
computer information systemکامپيوتر : سيستم اطلاعات کامپيوترى
computer input microfilmکامپيوتر : تکنولوژى که مستلزم بکارگيرى يک دستگاه ورودى براى خواندن مستقيم محتويات ميکروفيلم به درون کامپيوتر مى باشد
computer instruction setکامپيوتر : مجموعه دستورالعمل کامپيوتر
computer integrated manufactureingکامپيوتر : کارخانه کاملا "اتوماتيک
computer interface unitکامپيوتر : وسيله اتصال دستگاههاى جانبى به کامپيوتر
computer jargonکامپيوتر : لغات فنى مربوط به رشته کامپيوتر
computer leasing companyکامپيوتر : شرکت اجاره دهنده کامپيوتر
computer printoutچاپ کامپيوترىبازرگانى : مطالبى که توسط کامپيوتر چاپ شده است
computer processing cycleکامپيوتر : چرخه پردازش کامپيوتر
computer professionalکامپيوتر : متخصص کامپيوتر
computer programmerکامپيوتر : برنامه نويس کامپيوتر
computer programmingروانشناسى : برنامه نويسى کامپيوترى
computer revolutionکامپيوتر : تحول کامپيوتر
computer securityکامپيوتر : امنيت کامپيوتر
computer serrices companyکامپيوتر : شرکت خدمات کامپيوترى
computer specialistکامپيوتر : متخصص کامپيوتر
computer storeکامپيوتر : فروشگاه کامپيوتر
computer typesettingکامپيوتر : حروف چينى کامپيوترى
computer userکامپيوتر : استفاده کننده کامپيوتر
computer users groupکامپيوتر : گروه استفاده کننده کامپيوتر
computer utilityسودمندى کامپيوترکامپيوتر : خدمات کامپيوترى
computer vendorکامپيوتر : فروشنده کامپيوتر
computereseاستفاده کنندگان از کامپيوترکامپيوتر : مجموعه اصطلاحات کامپيوترى
computerised ordering systemsسيستم سفارش کامپيوترىبازرگانى : خريد کامپيوترى
computerisedکلمات مرتبط(computerised):
computeristکامپيوتر : کامپيوتريست
computerized data baseکامپيوتر : پايگاه داده هاى کامپيوترى
computerized game playingکامپيوتر : بازى هاى کامپيوترى
computerized instructionروانشناسى : اموزش کامپيوترى
computerized mailکامپيوتر : پست کامپيوترى
computerized tomographyکامپيوتر : راديولوژى کامپيوترى
computerphobiaکامپيوتر : ترس از کامپيوتر
computersکلمات مرتبط(computers):
computing gunsightدوربين محاسب توپعلوم نظامى : دوربين محاسب عناصر تير
computing sightدوربين محاسبعلوم نظامى : وسيله محاسبه عناصر تير
computing systemکامپيوتر : سيستم کامپيوترى
computionکلمات مرتبط(compution):
comraderyيارى ،رفاقت
comsumptionميل ،تحليل ،مصرف
comulative actionاثرات کلىعلوم نظامى : اثر عمومى
comulativeکلمات مرتبط(comulative):
comunications parametersکامپيوتر : پارامترهاى ارتباطات
comunicationsکلمات مرتبط(comunications):
con sidering thatنظرباينکه ،چونکه
con-di nozzleعلوم هوايى : نازل موتورجت با مقطع همگرا
conalکلمات مرتبط(conal):
conanicalکلمات مرتبط(conanical):
concatenated data setکامپيوتر : مجموعه داده ها متصل شده
concatenated keyکامپيوتر : کليد اتصال
concatenatedکلمات مرتبط(concatenated):
concatenation motor controlالکترونيک : تنظيم زنجيرى سرعت موتور
concatenation operatorکامپيوتر : عملگر الحاقى
concave fillet weldجوشکارى مغزى مقعرعلوم مهندسى : جوشکارى مغزى
concave lensعدسى کاونجوم : عدسى مقعر
concave slopeشيب مقعرعلوم نظامى : مقعر
concave spherical mirrorاينه کروى کاونجوم : اينه کروى مقعر
concavo-concaveدوسوگود،دوطرف گود
concavo-convexمقعرومحدب ،ازيکسوگودوازدگرسوبرامده
concavoکلمات مرتبط(concavo):
concealableپنهان کردنى
concealed jointکوربند،درز کورمعمارى : نيم درز
concealedپنهانى ،مخفى ،پوشيده شدهعلوم مهندسى : پنهان شده
concealingقانون ـ فقه : اخفاء
concealment of birinناپديدکردن
concealsکلمات مرتبط(conceals):
conceitedlyمغرورانه
conceiveدرک کردن ،حمل کردن ،حامله شدن ،ابستن شدن
concentrated fireتير تمرکزى ،اتش متمرکزعلوم نظامى : توده اتش
concentrated loadعمران : بار متمرکز
concentrated or single loadبار تک ،بار موضعىمعمارى : بار متراکم
concentratedمعمارى : غليظ
concentration areaمنطقه تمرکز اتشعلوم نظامى : منطقه تمرکز عده ها منطقه تجمع
concentration cell corrosionعلوم هوايى : نوعى برخورد که در ان اختلاف پتانسيل الکترودها در اثر اختلاف غلظت يونها الکتروليت ميباشد
concentration cellشيمى : پيل غلظتى
concentration gradientگراديان غلظتشيمى : شيب غلظتورزش : شيب غلظت
concentration of electronالکترونيک : چگالى الکترون
concentration of fireتمرکز اتشعلوم نظامى : توده کردن اتش
concentration polarizationشيمى : قطبش غلظتى
concentration ratioنسبت تمرکزبازرگانى : نرخ تمرکز
concentrationاشباع ،تمرکز عده ها،تمرکز اتش ،تمرکز،غلظت ،غليظ سازىعلوم مهندسى : شدتمعمارى : تمرکزقانون ـ فقه : تمرکزشيمى : غلظتروانشناسى : تراکمزيست شناسى : غلظتبازرگانى : تمرکزعلوم نظامى : تمرکز غلظت مواد شيميايى موجود در هوا بازداشتگاه اسرا
concentrativeمتمرکز
concentred eliminationشيمى : حذف همزمان
concentred exchangeشيمى : تبادل همزمان
concentred reactionشيمى : واکنش همزمان
concentredکلمات مرتبط(concentred):
concentric cableالکترونيک : کابل هم مرکز
concentric contractionانقباض درونگراورزش : انقباض جمع شونده
concentric runningحرکت دورانىعلوم مهندسى : حرکت چرخشى
concentric shaftsعلوم هوايى : شفت هاى هم محور که داخل يکديگر قرار گرفته اند
concentricallyباداشتن يک مرکز
concentricity testعلوم مهندسى : ازمايش حرکت دورانى
concept formationروانشناسى : تکوين مفهوم
concept learningروانشناسى : مفهوم اموزى
concept of operationعلوم دريايى : تدبير عملياتى
concept of operationsتدبير عملياتعلوم نظامى : روش اجراى عمليات
conceptiveدرک کننده ،تصور کننده
conceptsکلمات مرتبط(concepts):
conceptual learningروانشناسى : مفهوم اموزى
conceptual nervous systemروانشناسى : دستگاه عصبى فرضى
conceptual toolکامپيوتر : وسيله اى براى کار با نظريه ها بجاى کار با اشياء
concernedعلاقه مند،مضطرب
concernmentربط،ارتباط،اهميت ،دل واپسى ،کار،امر
concert of europeاتفاق دولت بزرگ اروپا نسبت به مسائل سياسى
concerted actionعمل مشترک ،عمل مرسومقانون ـ فقه : عملى که عده اى براى انجام ان توافق کنند
concession deedقانون ـ فقه : امتياز نامه
concessionary agreementقانون ـ فقه : امتياز نامه
concessionaryامتيازى ،واگذارشده ،صاحب امتياز
conchoidمنحنى نيقوميدس
conchologicalوابسته بصدف شناسى
conchologistصدف شناس
conchoscopeبينى بين ،دربان ،سرايدار
conciliation officerبازرگانى : ميانجى
conciliativeصلح اميز
conciliatory measuresبازرگانى : معيارهاى مصالحه
conciliatory proceedingsبازرگانى : جريان مصالحه
conciliatoryبازرگانى : مصالحه
concise-nessکوتاهى ،اختصار،اجمال
conciselyاجمالا،بطور مختصر
concisenessاختصار
concitedکلمات مرتبط(concited):
conclearer of stolen goodsقانون ـ فقه : مخفى کننده اموال مسروقه
conclearerکلمات مرتبط(conclearer):
conclude a contractعقد بستنقانون ـ فقه : منعقد کردن عقد
concludedمعقودقانون ـ فقه : معقود،منعقد
concluderعاقد،نتيجه گيرنده ،ختم کنندهقانون ـ فقه : عقدکننده ،منعقد کننده
concludingانجامين - اخر
conclusion of a contractof a sale between two partiesقانون ـ فقه : مبايعه
conclusion of a treatyعقد معاهدهقانون ـ فقه : انعقاد معاهده
conclusive evidenceقانون ـ فقه : دليل قاطع ،مدرک قاطع
conclusive or irrebuttable presumptionقانون ـ فقه : فرض قانونى غير قابل انکار
conclusivelyقطعا"
conclusivenessقطعيت
concoctorسازنده ،ترکيب کننده
concolorousيکرنگ ،همرنگ
concomitancyباهم بودن ،ملازمت
concordance coefficientروانشناسى : ضريب همگامى
concordance fileکامپيوتر : فايل راهنما
concrete blockسنگ بتنى( مانند جدول خيابان)علوم مهندسى : سنگ بتنىمعمارى : سنگ بتنى
concrete core wallمعمارى : ديوار با هسته بتنى
concrete coreمعمارى : نمونه استوانه اى بتن
concrete coring drillدستگاه مته هسته بتنعلوم مهندسى : مته براى سوراخ کردن هسته بتن
concrete coverمعمارى : پوشش بتنى روى فولاد
concrete damعمران : سد بتنى
concrete erosionعمران : فرسايش بتن
concrete finishing machineعلوم مهندسى : دستگاه عمليات تکميل بتن
concrete floorمعمارى : طاق بتنى
concrete gunعلوم مهندسى : دستگاه تزريق بتن
concrete intelligenceروانشناسى : هوش عينى
concrete joist shakerعلوم مهندسى : ويبراتور تيرهاى بتنى
concrete layerلايه بتنىمعمارى : قشر بتنى
concrete mixعمران : مخلوط بتن
concrete mixerماشين بتن سازمعمارى : بتونير
concrete mixingعلوم مهندسى : ماشين بتن ساز
concrete objectقانون ـ فقه : عين خارجى
concrete operationsروانشناسى : عمليات عينى
concrete pavementشوسه بتنىعلوم مهندسى : جاده بتنىمعمارى : جاده بتنى
concrete pileعمران : پايه بتونىمعمارى : شمع بتنى
concrete pipeلوله بتنىمعمارى : لوله سيمانى
concrete pitchingعمران : فرش بتنى
concrete plantمعمارى : کارخانه بتن سازى
concrete road vibrating tamperعلوم مهندسى : دستگاه کوبنده ارتعاشى بتن
concrete roofعمران : سقف بتنى
concrete steelسلاح يا ميله فولادى بتنمعمارى : ارماتور
concrete structureساختمان با استخوانبندى بتنىمعمارى : سازه بتنى
concrete thinkingروانشناسى : تفکر عينى
concrete tile pressعلوم مهندسى : پرس صفحه اى بتن
concrete vibrating equipmentعلوم مهندسى : ويبراتور بتن
concrete workمعمارى : بتن ريزى
concretelyبطور محکم يا جامد،عينا"
concreterعمران : بتن ريز
concreting plantعلوم مهندسى : کارخانه بتن سازى
concretingکلمات مرتبط(concreting):
concretionaryتشکيل شده ازراه تحجريا انجماد،سفت شده
concretiveمايه انجماد،سفت شونده
concubinary(کسى )که باصيغه يابطورصيغه زندگى ميکند
concubitusکلمات مرتبط(concubitus):
conculd a marriageقانون ـ فقه : عقد کردن
conculdکلمات مرتبط(conculd):
concurrency managementکامپيوتر : مديريت همزمانى
concurrent executionکامپيوتر : اجراى همزمان
concurrent forceورزش : نيروى همرس
concurrent jurisdictionعلوم نظامى : رسيدگى قضايى همزمان به چند جرم دادگاه الحاقى يا همزمان
concurrent operationکامپيوتر : عملکرد همزمان
concurrent processingکامپيوتر : پردازش همزمان
concurrent program executionکامپيوتر : اجراى همزمان برنامه
concurrent programmingکامپيوتر : برنامه نويسى همزمان
concurrent reinforcementروانشناسى : تقويت همزمان
concurrent trainingعلوم نظامى : اموزش همزمان
concurrent validityروانشناسى : اعتبار همزمان
concurrent variationروانشناسى : تغيير همزمان
concurrentlyيکجا،باهم ،دمسازانه
concurring opinionقانون ـ فقه : راى موافق مشروط
concurringکلمات مرتبط(concurring):
concussتکان دادن ،صدمه زدن
concussion detonationخرج اماده به تخريبعلوم نظامى : خرج تخريب ضربتى
concussiveتکان دهنده ،ضربت زننده ،صدمه زننده
condeitionalکلمات مرتبط(condeitional):
condemnableمحکوم کردنى ،قابل اعتراض
condemnatoryحاکى ازمحکوميت
condemnedمحکوم
condemnerمحکوم کننده
condensabilityقابليت انقباض ياتکثيف - امادگى براى منقبض شدن
condensation cloudعلوم نظامى : ابر يا بخار غليظى از قطرات که اطراف گوى اتشين اتمى را مى گيرد
condensation grooveابچکان( پنجره)معمارى : ابچکان
conduct of fireاجراى اتش ،اجراى تيراندازىعلوم نظامى : هدايت تيراندازى
conduct safeخط امانقانون ـ فقه : جواز امان
conduct-moneyهزينه سفرشاهد
conductibility of heatقابليت هدايت گرمامعمارى : گرمارسانى
conductibleقابل انتقال ،قابل هدايت
conducting bandشيمى : نوار رسانا
conducting periodالکترونيک : دوره رسانايى
conducting staffستاد هدايت کنندهعلوم نظامى : ستاد هادى
conductingکلمات مرتبط(conducting):
conduction aphasiaروانشناسى : زبان پريشى رسانشى
conduction band edgeشيمى : لبه نوار رسانش
conduction bandالکترونيک : نوار رسانايى
conduction currentالکترونيک : جريان رسانايى
conduction deafnessروانشناسى : کرى رسانشى
conduction electronالکترونيک : الکترون رسانايىشيمى : الکترون رسانش
conduction velocityسرعت هدايتورزش : سرعت رسانش
conductiongکلمات مرتبط(conductiong):
conductitiousکرايه اى ،اجاره اى ،مزدى
conductive silverعلوم مهندسى : نقره هادى
conductivity bridgeالکترونيک : پل برق رسانايى
conductivity meterعلوم مهندسى : دستگاه اندازه گيرى قابليت هدايت
conductometric titrationشيمى : تيتراسيون رسانايى سنجى
conductometricکلمات مرتبط(conductometric):
conductor currentعلوم مهندسى : جريان هادى
conductor railشينه هادى ،ريل هادىعلوم مهندسى : شمش هادى
conductor resistanceعلوم مهندسى : مقاومت هادى
conductorshipمديريت ،مباشرت
conductressابگذر -مجرا - مجرى
conduit boxالکترونيک : جعبه انشعاب
conduit bushing adapterالکترونيک : تبديل لوله حفاظ
conduit bushingالکترونيک : بوش لوله حفاظ
conduit couplingالکترونيک : مهره ماسوره
conduit elbowالکترونيک : زانويى لوله حفاظ
conduit roddingالکترونيک : فنرگذرانى از لوله
conduit wireلوله برگمنعلوم مهندسى : لوله سيم پوش
conduit wiringالکترونيک : سيم کشى از لوله
condvitابگذر،مجرا
condyleمهره استخوان - برامدگى استخوان
condyloidمانند مهره استخوان
condylomaزگيل ،عجان
cone antennaعلوم مهندسى : انتن مخروطىالکترونيک : انتن مخروطى
cone crusherسنگ شکن مخروطىمعمارى : سنگ شکن فرفره اى
cone indentation testعلوم مهندسى : ازمايش فشار مخروط
cone of cypressجوز سرو
cone of dispersionمخروط پراکندگىعلوم نظامى : مخروط پراکندگى بسکها
cone of fireمخروط اتشعلوم نظامى : مخروط پراکندگى تيرها
cone of scapeعلوم هوايى : مخروط فرضى در اگزوسفر
cone of silenceمنطقه کورعلوم نظامى : مخروط سکوت راديويى فضاى مخروطى خلاء راديويى بالاى برج مراقبت
cone penetrometerمقاومت سنج خاکعلوم نظامى : وسيله تعيين مقاومت خاک براى عبور و مرور خودروها
cone pointعلوم مهندسى : راس
cone pulley driveعلوم مهندسى : محرکه صفحه پله اى
cone pulleyعلوم مهندسى : صفحه مخروطى
cone-flowerگل پنجهزارى ،گل ژاپونى
cone-shapeعمران : مخروطى
cone-shapedمخروطى شکل
cone-thrust testعلوم مهندسى : ازمايش فشار مخروط
cone-type face milling cutterعلوم مهندسى : فرز نوع مخروطى
coneatenationبهم پيوستگى ،تسلسل ،سلسله ،رشته
conectionکلمات مرتبط(conection):
conesکلمات مرتبط(cones):
conexکانکس ،محفظه حمل بارعلوم نظامى : اطاق بار
confabulatoryگفتگويى ،وراج
confederativeاتحادى ،اتفاق کننده
confedration of statesقانون ـ فقه : دولت جديدى تشکيل نمى شود
confedrationکلمات مرتبط(confedration):
conferderationاتحاد،معاهده ،هم پيمانى
conferencکلمات مرتبط(conferenc):
conference callعلوم نظامى : دعوت به سخنرانى
conference circuitاتصال پيشنهادىعلوم مهندسى : مدار پيشنهادى
conference freight-rateبازرگانى : نرخ مشترک شرکتهاى کشتيرانى
conference termsبازرگانى : شرايط کنفرانس
conferencingکامپيوتر : computer conference
conferentialمشاوره اى
confervaکتنجک ،علف رودخانه
confess (a person)اقرار کردن ،اقرار گرفتن از( کسى)قانون ـ فقه : اقرار گرفتن از
confessedکلمات مرتبط(confessed):
confessedlyمسلما"،بى شبهه
confessesکلمات مرتبط(confesses):
confession and avoidanceباط ندارد و اثرش به سود اوستقانون ـ فقه : به ان اضافه مى کند
confessionaryاقرارى ،اعترافى
confidence beltعمران : کمربند اطمينان
confidence coefficicentضريب اطمينان ،ضريب اعتماد( درامار)بازرگانى : ضريب اعتماد
confidence coefficientمعمارى : ضريب اعتماد
confidence intervalفاصله اطمينان ،فاصله اعتماد( درامار)شيمى : فاصله اطمينانروانشناسى : فاصله اطمينانبازرگانى : فاصله اعتماد
confidence levelشيمى : درجه اطمينان
confidence limitشيمى : حد اطمينان
confidence limitsحدود اعتماد( درامار)روانشناسى : حدود اطمينانبازرگانى : حدود اعتماد
confidence manکسى که از اطمينان ديگرسوءاستفاده مى کند
confidence trickبازرگانى : کلاهبردارى از راه جلب اعتماد
confident testازمايش قابليت اطمينانعلوم نظامى : ازمايش اطمينان از عمل يکان
confidentalمحرمانه
confidentialityکامپيوتر : قابليت اعتمادروانشناسى : رازدارى
confidentiallyقانون ـ فقه : محرمانه
confidentlyمطمئنا"،بدون شبهه
confidinglyاز روى اطمينان
confidnetial relationship with clientحفظ اسرار صاحب کارقانون ـ فقه : حفظ اسرار موکل حفظ اسرار مشترى
confidnetialکلمات مرتبط(confidnetial):
config.sysکامپيوتر : در DOS و OS/2 يک فايل متن اسکى که شامل فرمان هاى پيکر بندى است
configکلمات مرتبط(config):
configural scoringروانشناسى : نمره گذارى طرحى
configuralکلمات مرتبط(configural):
configuration fileکامپيوتر : فايل پيکربندى
configuration managementکامپيوتر : مديريت پيکربندى
configurational isomersهمپارهاى پيکربندىشيمى : هم پيکر
configurationalکلمات مرتبط(configurational):
configureشکل دادن بهکامپيوتر : ايجاد پيکربندى
confinableقابل حبس ،قابل تحديد
confined equiferعمران : سفره محدود
confined waterمعمارى : سفره اب با فشار
confinement facilityبازداشتگاهعلوم نظامى : تاسيسات زندان
confinesحد،مرزمشترک
confining layerمعمارى : لايه فشارزا
conformational isomersهمپارهاى صورتبندىشيمى : هم صورت
congealableبسته شدنى
congealing pointعلوم مهندسى : نقطه انجماد
congealingکلمات مرتبط(congealing):
congealmentبستگى ،انجماد،افسردگى ،بستن
congenericهمجنس ،متجانس
congenerousهم نژاد،وابسته ،هم اصل ،هم ذات
congenialityهمخوئى ،موافقت
congenitallyارثا،ازشکم مادر
congerمارماهى بزرگ
congested organعضو يا التى که خون زياد دران جمع ميشود
congestedدر هم فشردهعلوم نظامى : فشرده انباشته شده بهم فشرده
congestion surchargeبازرگانى : هزينه تراکم بار
conglobationگردشدگى - گرد اورى
conglutinativeبهم چسباننده ،التيام دهنده ،جوش دهنده
congo redشيمى : قرمز کنگو
congoيکجورچاى سياه
congratulantتبريک گو،شادباش گو
congratulatoryتهنيت اميز
congregationalگروهى ،دسته اى ،جماعتى
congregationalismاستقلال هرکليسا براى اداره کارهاى قضايى وانتظامى خود
congregativeجمع شونده
congress (= conference)کنگره ،مجمع ،مجلسقانون ـ فقه : کنفرانس
congress party (indian national congressحزب کنگره - کنگره ملى هند بزرگترين حزب سياسى هندوستان که در اواخر قرن 19 تاسيس شد و در حال حاضر با ارائه يک طرح سوسياليستى براى جامعهقانون ـ فقه : بالاترين تعداد کرسى را در مجمع ملى هند داراست
congress-manعضو کنگره ،نماينده
congrunet numbersشيمى : اعداد هم نهشت
congrunetکلمات مرتبط(congrunet):
congruousموافق ،سازگار،درخور،درست تلافى کننده ياجفت شونده
conguent melting pointشيمى : نقطه ذوب هم نهشت
conguentکلمات مرتبط(conguent):
conic sectionعمران : مقطع مخروطى
conic sectionsمعمارى : مقاطع مخروطىعلوم هوايى : مقاطع مخروطى
conical antennaالکترونيک : انتن مخروطى
conical flowعلوم هوايى : تئورى جريان هاى مافوق صوت روى صفحات مسطح گوشه دار
conical head lubricating nippleعلوم مهندسى : گريس خور مخروطى
conical scanningرديابى امواج به طور مخروطىالکترونيک : تقطيع مخروطىعلوم نظامى : انتشار مخروطى امواج
conical springعلوم مهندسى : فنر مخروطى
conicalnessشکل مخروطى
conifer forestزيست شناسى : جنگل سوزنى برگ
coniferous woodعلوم مهندسى : چوب کاج
coniferousجوزاور - جوزدار - وابسته بخانواده کاج
conineزهرشوکران
coning angleعلوم هوايى : زاويه بين محور طولى تيغه ها و سطح مار بر نوک تيغه ها صرفنظر از خمش تيغه ها
coningپره هاى چترى( در توربين)معمارى : پره هاى چترى
conizanceاگاهى ،وقوف ،اطلاع ،فهم ،درک ،حق رسيدگى ،نشان ويژه
conjکلمات مرتبط(conj):
conjecturableقابل تخمين
conjecturallyحدسا،بطورتخمين
conjoint therapyروانشناسى : درمان زوجى
conjointپيوسته ،مشترک
conjointlyباهم ،مشترکا"،تواما"
conjugal (or matrimonial) unionقانون ـ فقه : وصلت
conjugal anathemaقانون ـ فقه : لعان
conjugal familyقانون ـ فقه : خانواده زن و شوهرىروانشناسى : خانواده زن و شوهرى
conjugal rightsقانون ـ فقه : حقوق زناشويى ،حقوق زوجيت
conjugalityحالت زناشويى
conjugallyازراه زناشويى
conjugate acidشيمى : اسيد مزدوج
conjugate baseشيمى : باز مزدوج
conjugate momentumشيمى : اندازه حرکت مزدوج
confiningکلمات مرتبط(confining):
confinmentکلمات مرتبط(confinment):
confirmativeتاييد کننده
confirmed creditقانون ـ فقه : اعتبار تائيد شده
confirmed irrevocable creditبازرگانى : اعتبار غير قابل برگشت تائيد شده
confirmed irrevocable letter to creditبازرگانى : اعتبار غيرقابل برگشت تاييد شده
confirmed letter of creditبازرگانى : اعتبار اسنادى تاييد شده
confirmed locationمحل تاييد شده دشمنعلوم نظامى : موضع تاييد شده
confirmerمصدق ،تاييد کننده
confirming bankبازرگانى : بانک تائيد کننده
confirming houseبازرگانى : موسسه تجارتى واسطه ميان خريدار و صادر کننده
confirmingقانون ـ فقه : مطابق
confirmorمصدق ،تاييد کننده
confirmsکلمات مرتبط(confirms):
confiscatedقانون ـ فقه : مضبوط
confiscation of propertyقانون ـ فقه : مصادره مال
confiscatoryتوقيفى ،ضبطى
conflagrateسوزاندن
conflict of interestتضاد منافعبازرگانى : برخورد منافع
conflict of lawsقانون ـ فقه : تعارض قوانين
conflict of lowsتعارض قوانينقانون ـ فقه : در حقوق بين الملل خصوصى مطرح مى شود و منظور مغايرت قوانين داخلى با قوانين خارجى است
conflicting goalsبازرگانى : اهداف متضاد
conflicting motivesروانشناسى : انگيزه هاى متعارض
conflictingمصادف ،متحارب ،مخالف
conflictiveبهم ناسازگار،مغاير،مخالف ،مصادف
conflictsکلمات مرتبط(conflicts):
conform toقانون ـ فقه : مطابق بودن با
conformabilityمطابقت
conformable strataمعمارى : لايه هاى همشيب
conformablyتطبيقا"
conformal projectionنوعى سيستم تهيه نقشهعلوم نظامى : بزرگ کردن يکنواخت نقشه
conformalکلمات مرتبط(conformal):
conformationalکلمات مرتبط(conformational):
conformatorفنرکلاه دوزى
conformerشيمى : هم صورت
conformistهمرنگ با جماعتروانشناسى : همنوا
confortsکلمات مرتبط(conforts):
confoundingدراميختگىروانشناسى : مخل
confranternityانجمن ،اخوت ،هيئت
confrontationمواجهه ،مقابله
confuciusکنفوسيوس
confusedگيج شده ،گيج ،سر در گم ،مغشوش ،مخلوط،خجلروانشناسى : گم گشتهعلوم نظامى : دست پاچه مات و مبهوت
confusedlyبطور در هم و بر هم
confusion agentعامل گيج کردن دشمنعلوم نظامى : عامل گيج کننده
confusion of tonguerاميختگى زبانها
confusion reflectorوسيله پخش امواج فريبندهعلوم نظامى : سيستم انعکاس امواج گيج کننده
confusionalاغتشاش اميز
confutableرد کردنى
conjugated dienesشيمى : دى انهاى مزدوج
conjugated double bondشيمى : پيوند دوگانه مزدوج
conjugated systemشيمى : سيستم مزدوج
conjugatedکلمات مرتبط(conjugated):
conjugation energyشيمى : انرژى مزدوج شدن
conjunctivaروانشناسى : ملتحمه
conjunctive conceptروانشناسى : مفهوم عطفى
conjunctive modelروانشناسى : الگوى عطفى
conjunctive moodوجهى ازفعل که درجزاى شرط يا قيد بکار مى رود
conjunctive reinforcementروانشناسى : تقويت عطفى
conjunctive tissueبافته ملتحمه
conjunctivelyمانند حرف ربط
conjuryجادوگرى ،شعبده بازى
connect in parallelعلوم مهندسى : بطور موازى اتصال دادن
connect in seriesعلوم مهندسى : بطور سرى اتصال دادن
connect nodeکامپيوتر : کد اتصال
connect throughعلوم مهندسى : از وسط اتصال دادن
connect timeکامپيوتر : زمان اتصال
connected acyclic graphشيمى : گراف همبسته نادورى
connected graphشيمى : گراف همبسته
connected loadبار متصل شدهعلوم مهندسى : توان اتصالالکترونيک : بار خارجى متصل
connected passes pawnsورزش : پياده هاى رونده متصل
connecting arrangementترتيب پيوستهکامپيوتر : ترتيب متصل
connecting branchعلوم مهندسى : اتصال يا پيوستگى
connecting cableکامپيوتر : کابل رابط
connecting diagramعلوم مهندسى : دياگرام اتصال
connecting rod bearingياطاقان دسته پيستونعلوم مهندسى : ياطاقان شاطون
connecting rod boltپيچ دسته پيستونعلوم مهندسى : پيچ شاطون
connecting rod bushعلوم مهندسى : بوش شاطون
connecting rodدسته پيستون ،ميله رابط،رامعلوم مهندسى : شاطونعلوم هوايى : شاتونعلوم نظامى : ميله اتصال
connecting tubeشيمى : لوله رابط
connectingاتصال دهنده
connection boxعلوم نظامى : جعبه اتصال
connection diagramدياگرام اتصالعلوم مهندسى : دياگرام مدارى
connection factorمعمارى : ضريب انشعاب
connection fuseماسوره اتصال دهندهعلوم نظامى : فيوز اتصال
connection lineعلوم مهندسى : خط اتصال
connection of the vaginaland anal passagesقانون ـ فقه : افضاء
connection plugعلوم مهندسى : دو شاخه
connection surveyعلوم نظامى : نقشه بردارى منطقه ربط
connectionismروانشناسى : پيوندگرايى
connectionistروانشناسى : پيوندگرا
connections of polyphase circuitsالکترونيک : اتصالهاى مدارهاى چند فاز
connectionsاتصالاتعلوم نظامى : ميله هاى رابط
connectivity platformکامپيوتر : برنامه اتصال
connector plugالکترونيک : دوشاخه رابط
connector switchالکترونيک : کليد رابط
connector symbolکامپيوتر : علامت اتصال
connextionکلمات مرتبط(connextion):
conning towerعلوم نظامى : پل فرماندهىعلوم دريايى : برج هدايت ،پل فرماندهى
conningکلمات مرتبط(conning):
connrctionکلمات مرتبط(connrction):
connubialityبستگى زناشويى
conoitionکلمات مرتبط(conoition):
conoupiscenceشهوت ،نفس اماره
conpanionيار،رفيق ،هم قطار،شريک ،لنگه ،همراهى کردن( با، )قرينه ،جور
conpositeعمران : مرکب
conquerableفتح کردنى ،مغلوب شدنى
conqueredمغلوب ،فتح شده
conqueringکلمات مرتبط(conquering):
conrotatory motionشيمى : چرخش همسو
conrotatoryکلمات مرتبط(conrotatory):
consکلمات مرتبط(cons):
consaitکلمات مرتبط(consait):
consanguine familyروانشناسى : خانواده هم خون
consanguineousقانون ـ فقه : نسبى
consanguineusکلمات مرتبط(consanguineus):
consanguityروانشناسى : هم خونى
conscience (liberty of)قانون ـ فقه : ازادى عقيده
consciencelessبى وجدان
conscientious objectionخوددارى از خدمت سربازى( به دليل دينى يا عقيدتى)قانون ـ فقه : خوددارى از خدمت سربازى
conscientiouslyوجدانا"
conscientiousnessپيروى وجدان ،ديانت
conscionablyاز روى وجدان
conscript fathereاعضاى مجلس سناى روم باستان
conscription lawقانون نظام وظيفهعلوم نظامى : قانون سربازگيرى
conscription of wealthقانون ـ فقه : مصادره اموال در زمان جنگ به وسيله دولت
conscription of weathگرفتن پول و مال بجاى سرباز
consecratedخاص ،موقوف
consecratorخاص کننده ،تقديس کننده
consecratoryتخصيصى ،وقفى ،تقديسى
consecutive climbingورزش : صعود نوبتى
consecutive number of the chartعلوم دريايى : شماره پياپى نقشه
consecutive reactionشيمى : واکنش پى در پى
consecutivelyمتواليا"
consecutivenessتوالى ،پى در پى بودن
consenescenceشکستگى ،پيرى
consensual eye reflexروانشناسى : بازتاب همخوان چشم
consensual validityروانشناسى : اعتبار وفاقى
consensus (of opinions)قانون ـ فقه : اجماع
consensus evidenced by practiceقانون ـ فقه : اجماع فعل
consensus evidenced by silenceقانون ـ فقه : اجماع سکوت
consensus evidenced by speechقانون ـ فقه : اجماع قول
consensus of opinionقانون ـ فقه : اتفاق اراء
consensus of opinions among muslim jurisقانون ـ فقه : اجماع
consent cannot be inferred from silenceقانون ـ فقه : سکوت علامت رضا نيست
consent presumed from silenceقانون ـ فقه : رضاى مستنبط از سکوت
consentaneityموافقت ،سازگارى
consentienceرضايت
consentientراضى ،موافق
consequence of a saleقانون ـ فقه : اثار بيع
consequent poleالکترونيک : قطب فرعى
consequent riverمعمارى : پيرود
consequential damageبازرگانى : خسارت غير مستقيم
consequential damagesخسارت غيرمستقيمبازرگانى : خسارت تبعى
consequential lossبازرگانى : زيان تبعى
consequentialityپيروى به ترتيب منطقى ،خودگيرى ،غرور
consequentiallyمغرورانه ،با اهميت دادن به خود،بطورنتيجه
consequentlyبالنتيجه
conservableقابل حفاظت
conservancy(کميسيون ) نگهدارى جنگلهاوشيلات ومنابع طبيعى ديگر
conservation forceشيمى : نيروى باقى
conservation lawشيمى : قانون بقا
conservation of chargeشيمى : بقاى بار الکتريکى
conservation of energyشيمى : بقاى انرژىورزش : بقاى انرژىعلوم هوايى : بقاى انرژى
conservation of landبازرگانى : حفظ اراضى
conservation of massشيمى : بقاى جرمعلوم هوايى : بقاى جرم
conservation of matterشيمى : بقاى ماده
conservation of momentumشيمى : بقاى اندازه حرکتعلوم هوايى : بقاى اندازه حرکت
conservation of orbital symmertyشيمى : بقاى تقارن اوربيتال
conservation programsبازرگانى : برنامه هاى حفاظت منابع
conservative estimateبازرگانى : براورد محافظه کارانه
conservative fluxالکترونيک : شاره ثابت
conservative partyحزب محافظه کارقانون ـ فقه : يکى از دو حزب مهم سياسى انگلستان که جانشين حزب " تورى " است که حزب اخير در قرن 18 و 19 در انگلستان فعاليت داشته
conservativelyاز روى محافظه کارى
conservativenessمحافظه کارى
consevation of energyبقاى قوه
consevationکلمات مرتبط(consevation):
considerably largeبس بزرگ
considerablyبطور قابل ملاحظه ،نسبتا "زياد
consideratelyازروى ملاحظه ،منصفانه
considerations of public interestقانون ـ فقه : مصالح مرسله
considerationsکلمات مرتبط(considerations):
considered as a writenاز نظر نويسندگى
consideringنظر به ،بملاحظه
consignableقابل تفويض ،قابل ارسال يا،حمل
consignationواگذارى ،تسليم ،ارسال ،حمل
consigned inventoryکالاى امانىعلوم نظامى : اماد امانى
consignedکلمات مرتبط(consigned):
consignment noteاعلاميه حمل ،سند ارسال کالابازرگانى : سند ارسال کالا،بارنامه
consignment stockبازرگانى : کلاهاى امانى
consignnmentکلمات مرتبط(consignnment):
consilientجور،مطابق ،موافق
consistence of concreteعمران : درجه سفتى بتن
consistency coefficientروانشناسى : ضريب همسانى
consistency indexعمران : شاخص تغيير شکل پذيرى
consolidated fundقانون ـ فقه : سرمايه ذخيره
constant-pressureعلوم مهندسى : فشار ثابت
constant-speed drive (csd)علوم هوايى : چرخدنده اى با ضريبهاى متغير که براى ثابت نگه داشتن دور قسمت گردنده بين دو سيستم گرداننده و گردنده قرار ميگيرد
consumer brandبازرگانى : کالاى پر مصرف
consumer capitalقانون ـ فقه : سرمايه مصرفى
consumer choiceبازرگانى : انتخاب مصرف کننده
consumer creditاعتبار مصرف کنندهبازرگانى : اعتبار براى خريد کالاهاى مصرفى
consumer durable goodsبازرگانى : کالاهاى مصرفى بادوام
consumer durablesبازرگانى : کالاهاى مصرفى پر دوام
consumer economicsبازرگانى : علم اقتصاد مصرف کننده
consumer equilibriumقانون ـ فقه : تعادل مصرف کنندهبازرگانى : تعادل مصرف کننده
consumer industriesبازرگانى : صنايع مصرفى
consumer logisticsامور امادى مصرف کنندگانعلوم نظامى : مصرف کالا و اماد
consumer nondurablesبازرگانى : کالاهاى مصرفى بى دوام
consumer organizationبازرگانى : سازمان حمايت از مصرف کنندگان
consumer preferenceبازرگانى : رجحان مصرف کننده
consistency of concreteمعمارى : پايدارى بتن
consistent flowعمران : جريان دائمى
consistentlyبطور موافق ،بدون تناقض
consistsکلمات مرتبط(consists):
consmtituent assemblyقانون ـ فقه : مجلس موسسان
consmtituentکلمات مرتبط(consmtituent):
consolدستگاه ناوبرى راديويىعلوم نظامى : صفحه کليد دستگاههاى ارتباطى صفحه رادار
consolableتسلى پذير
consolatoryتسلى بخش ،نامه تسلى اميز
console operatorکامپيوتر : اپراتور کنسول
console printerکامپيوتر : چاپگر کنسول
console type writerکامپيوتر : ماشين تحرير ميز فرمان
console-tableميزى که پايه هاى کج داردوبه ديوارتکيه ميدهند
consolidantمحکم کننده ،يک پارچه کننده ،دواى التيام زخم
consolidate goodsبازرگانى : کالاها را ادغام کردن
consolidated annuitiesديون عمومى( در انگلستان)قانون ـ فقه : ديون عمومى
consolidated carعلوم نظامى : وزن خالص اتومبيل
consolidated debtبازرگانى : بدهى يک کاسه شده
consolidated dining facilityتاسيسات غذاخورى عمومىعلوم نظامى : مجتمع غذاخورى عمومى
consolidated motor poolخودروگاه تمرکزىعلوم نظامى : خودروگاه عمومى يا مشترک
consolidated pack iceعلوم نظامى : مجموعه يخ هاى شناورعلوم دريايى : مجموعه يخ هاى شناور
consolidated planningبازرگانى : برنامه ريزى تلفيقى
consolidated table of allowanceجدول سهميه عمومىعلوم نظامى : جدول سهميه مشترک
consolidated vehicle tableعلوم نظامى : فهرست خودروهاى محموله در کشتى
consolidatedجمع شده ،يک پارچه ،محکم
consolidating stationعلوم نظامى : ايستگاه تکميل کننده بار
consolidatingکلمات مرتبط(consolidating):
consolidation containerکانتينر کالاهاى عمومىعلوم نظامى : جعبه حمل کالاهاى مشترک
consolidation of positionتحکيم مواضععلوم نظامى : تکميل ارايش مواضع
consolidation psychological operationعلوم نظامى : عمليات روانى براى جلب همکارى مردم
consolidation testعمران : ازمايش تحکيم
consolidatorبازرگانى : ادغام کننده
consolsديون عمومى درانگليس
consoluteاختلاط پذيرىزيست شناسى : هماميزگىعلوم هوايى : ترکيبى از دو يا چند مايع که بر هر نسبتى در يکديگر حل شوند
consonantsکلمات مرتبط(consonants):
consortium of bankersبازرگانى : کنسرسيوم بانکى
conspect reliabilityروانشناسى : پايايى نمره گذاران
conspectکلمات مرتبط(conspect):
conspicious consumptionمصرف تجملى( نه به علت احتياج واقعى)قانون ـ فقه : مصرف تجملى
conspiciousکلمات مرتبط(conspicious):
conspicuious consumptionمصرف تجملى ،مصرف افراطى مصرفى که هدفش خودنمائى به ديگران است اين اصطلاح اولين بار بوسيله تورستين وبلن اقتصاددان امريکائى)1929 - 1857( بازرگانى : مصرف افراطى مصرفى که هدفش خودنمائى به ديگران است اين اصطلاح اولين بار بوسيله تورستين وبلن اقتصاددان امريکائى
conspicuiousکلمات مرتبط(conspicuious):
conspicuityهويدايى ،روشنى ،وضوح
conspicuous defectعيب اشکاربازرگانى : نقض مشهود
conspicuouslyواضحا"،مشهورا"
conspicuousnessشهرت
conspiracy to murderقانون ـ فقه : توطئه براى قتل عمد
conspiratressتوطئه چيدن( ياکردن ، )اسباب چينى کردن ،انديشه کردن در
conspueاظهاربيزارى کردن از
consreteکلمات مرتبط(consrete):
constable of franceفرمانده کل قوادرغياب پادشاهان پيشين فرانسه
constableshipوظيفه يا رتبه پليس
constaintکلمات مرتبط(constaint):
constallationکلمات مرتبط(constallation):
constancy of volumعلوم مهندسى : ثبات حجمى
constant amperage regulationالکترونيک : تنظيم با امپر ثابت
constant angle arch damبند قوسى با زاويه يکسانمعمارى : سد کمانى با زاويه يکسان
constant capitalبازرگانى : سرمايه ثابت
constant cost industryبازرگانى : صنعت هزينه هاى ثابت
constant costقيمت ثابت ،هزينه ثابتقانون ـ فقه : معادلfixed cost
constant current chargeعلوم هوايى : شارژ با جريان ثابت
constant current distributionالکترونيک : توزيع با شدت ثابت
constant current generatorالکترونيک : مولد با امپر ثابت
constant current motorالکترونيک : موتور با امپر ثابت
constant current regulatorالکترونيک : تنظيم با امپر ثابت
constant currentجريان دائم ،جريان مستقيمعلوم مهندسى : جريان ثابت باطرىالکترونيک : شدت ثابت
constant errorشيمى : خطاى ثابتروانشناسى : خطاى ثابت
constant factorsبازرگانى : عوامل ثابت
constant helm planعلوم نظامى : نقشه زيگزاگعلوم دريايى : نقشه زيگزاگ
constant luminanceالکترونيک : روشنايى ثابت
constant of motionشيمى : ثابت حرکت
constant of the coneعلوم نظامى : زاويه کجى مخروق نقشه بردارى لامبر ضريب مخروط لامبر
constant potential distributionالکترونيک : توزيع با ولت ثابت
constant potential generatorالکترونيک : مولد با ولت ثابت
constant potential rectifierالکترونيک : يکسو کننده با ولت ثابت
constant potential regulatorالکترونيک : ولتپاى
constant potential transformerالکترونيک : مبدل با ولت ثابت
constant potentialالکترونيک : اختلاف پتانسيل ثابت
constant powerتوان ثابتعلوم مهندسى : توان دائمى
constant return to scaleبازرگانى : بازده ثابت نسبت به مقياس
constant returnبازرگانى : بازده ثابت
constant speed motorالکترونيک : موتور با سرعت ثابت
constant speed regulationالکترونيک : تنظيم با سرعت ثابت
constant speedعلوم مهندسى : سرعت ثابت
constant stimulus methodروانشناسى : روش محرک ثابت
constant velocity jointعلوم نظامى : تويى چرخ
constant voltage chargeعلوم هوايى : شارژ با ولتاژ ثابت
constant voltage regulatorالکترونيک : ولتپاى
constant voltageولتاژ ثابتعلوم مهندسى : فشار الکتريکى ثابت
constant-current transformerالکترونيک : مبدل با شدت ثابت
constant-displacement pumpعلوم هوايى : پمپى با خروجى ثابت که در هر دور گردش مقدار ثابتى سيال جابجا ميکند و مقدار جريان تنها بستگى به سرعت گردش ان دارد
constant-pressure combustionعلوم مهندسى : احتراق در فشار ثابت
constant-speed propellerعلوم هوايى : ملخى که سيستم کنترل ان داراى يک گاورنر و يک فيدبک بوده و گام ملخ را به منظور ثابت نگه داشتن سرعت دوران تنظيم ميکند
constant-speed unitعلوم هوايى : گاورنرى که توسط موتور کار ميکند و ملخ را کنترل مينمايد
constant-temperature pressurecombustion weldingعلوم مهندسى : جوشکارى فشارى در دماى ثابت جوشکارى گازى
constantanعلوم هوايى : الياژى از مس
constantinopleاستانبول ،قسطنطنيه
constantlyدائما"،ازروى ثبات ،بدون تغيير
constantsکلمات مرتبط(constants):
constatntکامپيوتر : مقدار ثابت
constellatoryوابسته بصورت اسمانى - مانند صورت فلکى
constituent assemblyقانون ـ فقه : مجلس موسسان
constituent companyقانون ـ فقه : شرکت وابسته به شرکت يا شرکتهاى ديگر
constituent elements of crimeقانون ـ فقه : عناصر متشکله جرم
constitutedکلمات مرتبط(constituted):
constitutional formulaشيمى : فرمول ساختارى
constitutional governmentقانون ـ فقه : حکومت مشروطه
constitutional graphشيمى : گراف سرشتى
constitutional lawقانون ـ فقه : حقوق اساسى
constitutional lowقانون ـ فقه : قانون اساسى
constitutional monarchyقانون ـ فقه : سلطنت مشروطه
constitutionalistمشروطه خواهقانون ـ فقه : مشروطه طلب
constitutionalizeمشروطه کردن ،براى بهداشت مزاج گردش کردن
constitutionallyمطابق قانون ( اساسى) ،ذاتا،مزاجا
constractionکلمات مرتبط(constraction):
constrainableمجبور کردنى ،اجبار داشتنى
constrained smileلبخند زورکى
constrainedاجبارى
constrainedlyازروى اجبار
constraining (am)معمارى : گيردارى
constrainingکلمات مرتبط(constraining):
constraint of supplyعلوم نظامى : محدوديت امادى
constraintsمحدوديت هابازرگانى : قيود
constrictiveفشاراور
constrictor knotعلوم دريايى : گره فشارى
constringentقابض - جمع کننده - فشاردهنده - فشاراور
construct validityروانشناسى : اعتبار سازه
construction batalionگردان مهندسى ساختمانعلوم نظامى : گردان ساختمان
construction cost indexمعمارى : شاخص هزينه ساختمانى
construction drowlingعمران : نقشه کارگاهى
construction electrician mateعلوم نظامى : تکنيسين برق ساختمان
construction jointمعمارى : درز ساختمانى
construction jointsعمران : درزهاى ساختمانى
construction needروانشناسى : نياز سازندگى
construction of a treatyقانون ـ فقه : تفسير معاهده
construction work in progressقانون ـ فقه : هزينه ساختمانهاى نا تمام
constructional dimensionبعد ساختمانعلوم مهندسى : ابعاد ساختمان
constructional featureطرح ساختمانعلوم مهندسى : ترکيب ساختمان کيفيت ساختمان
constructionistکسيکه قانون( اساسى )رابطرزويژه اى تعبيرميکند
constructive coercionقانون ـ فقه : اجبار معنوى
constructive creditعلوم نظامى : اعطاى پايان نامه افتخارى به کسى
constructive fraudکلاهبردارى اعتبارىقانون ـ فقه : منظور عملى است که به اعتبار قانون خاص عنوان کلاهبردارى بافته و از اين نظر از کلاهبردارى واقعى و ارادى متمايز است
constructive interferenceشيمى : تداخل فزاينده
constructive memoryروانشناسى : حافظه سازا
constructive noticeابلاغ قانونى ،ابلاغ اختيارىقانون ـ فقه : در CL ابلاغى که به وکيل شخص بشود قانونى يا اعتبارى ناميده مى شود و در مقابل ان " ابلاغ رسمى يا واقعى " قرار دارد و ان ابلاغى است که به خود شخص بشود
constructive placementعلوم نظامى : تعيين محل براى بارگيرى يا تخليه مناسب کشتيها
constructive receipt billingارسال صورت اقلام ارسالىعلوم نظامى : روش ارسال بارنامه
constructive school creditعلوم نظامى : بورس تحصيلى براى پرسنل شايسته نظامى
constructive serviceقانون ـ فقه : ابلاغ قانونى
constructive total lossخسارت کلى ،صدمه کلىبازرگانى : تخمين خسارت کل وارده ،خسارت بنيانى
constructive trustمسئوليت قهرى ،ضمان قهرىقانون ـ فقه : منظور مسئوليتى است که از حکم قانون ناشى مى شود و ارتباطى به خواست شخص ندارد
constructivelyضمنا"،بطور مفهوم
constructivenessقوه ساختمان
constructivismمعمارى : سازندگى گرايى
constructsکلمات مرتبط(constructs):
construingتفسير،تعبير
consubstantialityهمجنسى ،همذاتى
consubstantiateهمجنس کردن ،هم جنس دانستن ،هم ذات شدن ،ازيک جنس شدن
consuetude-est-alterra-lexقانون ـ فقه : عادت قدرت قانونى دارد
consuetudinaryمرسوم ،عرفى ،عادى ،معمول
consuetudoکلمات مرتبط(consuetudo):
consul-generalژنرال قونسول
consulageبازرگانى : هزينه اى که کنسول گرى جهت تاييد صورتحساب دريافت مى نمايد
consular agentنايب کنسول ،قائم مقام کنسول( در محلهايى که کنسول وجود ندارد)قانون ـ فقه : نماينده کنسولى
consular conventionعهد نامه کنسولىقانون ـ فقه : عهد نامه اى که جهت مبادله کنسول بين دو کشور منعقد مى شود
consular corpsقانون ـ فقه : هيات کنسولى
consular districtقانون ـ فقه : منطقه عمل کنسول
consular feeبازرگانى : کارمزد کنسولى
consular invoiceبرگه فروش با مهر کنسول گرىبازرگانى : سياهه تائيد شده توسط کنسولگرى ،صورتحساب با مهر کنسول گرى
consular officerقانون ـ فقه : مامور کنسولى
consular representationقانون ـ فقه : نمايندگى کنسولى
consulativeکلمات مرتبط(consulative):
consulshipسمت کنسولىقانون ـ فقه : کنسولى
consult togetherقانون ـ فقه : مشاوره کردن
consultary responseقانون ـ فقه : نظر محکمه حقوقى درباره يک دعوى خاص
consultaryکلمات مرتبط(consultary):
consultation chessبازى شطرنج مشورتىورزش : بيش از يک نفر در برابر بيش از يک نفر
consultative assemblyقانون ـ فقه : مجلس شورا
consultatoryمشورت کننده ،مشورت اميز
consulteeمشورت دهنده ،طرف مشورت ،مشاور
consulterمشورت کننده
consulting engineerعلوم مهندسى : مهندس مشاور
consulting engineersعمران : مهندسين مشاور
consulting psychologyروانشناسى : روانشناسى مشاوره اى
consultingقانون ـ فقه : مشاور
consumable materials (usn)علوم دريايى : - consumable stores
consumable stockبازرگانى : موجودى مصرفى
consumable storesمواد فاسد شدنىعلوم دريايى : syn : consumable materials )USN(
consumable suppliesعلوم نظامى : اماد مصرف شدنى
consumablesکالاهاى مصرفىبازرگانى : مواد مصرفى
consumer advertisingبازرگانى : تبليغات تجارى بمنظور جلب توجه مصرف کننده
consumer appealبازرگانى : تاثير محصول روى مصرف کننده
consumer behaviourبازرگانى : رفتار مصرف کننده
consumer price indexبازرگانى : شاخص قيمت کالاهاى مصرفى
consumer protectionروانشناسى : حمايت از مصرف کنندهبازرگانى : حمايت از مصرف کننده
consumer psychologyروانشناسى : روانشناسى مصرف کننده
consumer researchمطالعه وضعيت مصرف کنندگانبازرگانى : تحقيق درخصوص احتياجات و نحوه خريد مصرف کنندگان
consumer sovereigntyبازرگانى : حاکميت مصرف کننده
consumer surplusنصيب مصرف کنندهبازرگانى : مازاد مصرف کننده
consumer's choiceقانون ـ فقه : انتخاب مصرف کننده
consumer's goodsقانون ـ فقه : کالاى مصرفى
consumer's surplusقانون ـ فقه : يکنواختى قيمتها براى مصرف کننده
consumers cooperative companyقانون ـ فقه : شرکت تعاونى مصرف
consumersکلمات مرتبط(consumers):
consumingکلمات مرتبط(consuming):
consummatelyبطورکامل
consummation (of a marriage)دخول ،زفافقانون ـ فقه : اتمام و کامل شدن هر چيز
consummation of marriageقانون ـ فقه : دخول در زناشويى
consummationتکميل ،انجام ،مقصد،کمال ،منتها
consummativeتمام کننده ،تکميل کننده ،انجام دهنده
consummatory responseروانشناسى : پاسخ پايانى
consummatory stimulusروانشناسى : محرک پايانى
consummatoryروانشناسى : پايانى
consumptibleتمام شدنى ،تحليل رفتنى
consumption creditبازرگانى : اعتبار مصرفى
consumption diseconomiesبازرگانى : زيانهاى مصرفى
consumption economiesبازرگانى : صرفه جوئيهاى مصرفى
consumption expendituresبازرگانى : هزينه هاى مصرفى
consumption functionبازرگانى : تابع مصرف
consumption goodsبازرگانى : کالاهاى مصرفى
consumption historyبازرگانى : شرح حال مصرف کالائى خاص
consumption lendingقانون ـ فقه : وام مصرفى
consumption possibility lineحد مصرفقانون ـ فقه : خط امکانات مصرفبازرگانى : خط امکانات مصرف
consumption rateنواخت مصرف ،ميزان مصرفعلوم نظامى : اهنگ مصرف
consumption scheduleبازرگانى : جدول مصرف
consumption theoryبازرگانى : نظريه مصرف
consumptivenessمسلوليت ،دچارشدگى برنج باريک
consyورزش : مسابقه جبرانى اتومبيلرانى
cont-lineفاصله ميان رشته هاى طناب ياچليک هايى که تنگ هم چيده باشند
contکلمات مرتبط(cont):
contabescenceبازداشت ازگرد سازى
contact angleمعمارى : زاويه تماس
contact areaمنطقه تماسعلوم مهندسى : سطح تماسعلوم نظامى : منطقه اخذ تماس
contact backlashعلوم مهندسى : دنده کور تماس
contact barعلوم مهندسى : الکترود جوشکارى
contact behaviorروانشناسى : رفتار تماس جويانه
contact breakerکليد قطع کنندهعلوم مهندسى : افتومات
contact burst preclusionضامن ضد انفجار ضربتىعلوم نظامى : وسيله ممانعت از انفجار در اثر اصابت
contact detectorالکترونيک : اشکارساز کنتاکتى
contact diameterعلوم مهندسى : قطر تماس
contact dropالکترونيک : افت کنتاکتى
contact electricityفشار الکتريکى تماسىعلوم مهندسى : الکتريسيته تماسى
contact electromotive forceالکترونيک : نيروى برق رانى مجاورتى
contact field technicianعلوم نظامى : کارمند فنى
contact fireانفجار در اثر تماسعلوم نظامى : انفجار مين در اثر تماس با کشتى
contact flangeعلوم مهندسى : فلانژ تماس
contact ion engineعلوم هوايى : موتورى براى ايجاد تراست در فضا
contact lightsعلوم هوايى : چراغهاى سفيد در دو طرف باند موازى با خط مرکز ان
contact lineعلوم مهندسى : خط تماس
contact lostتماس قطع شد،هدف از ميدان تعقيب خارج شدعلوم نظامى : هدف گم شد
contact microphoneالکترونيک : ميکروفون کنتاکتى
contact mineمين مکانيکى ،مين اصطکاکىعلوم نظامى : مين مجاورتىعلوم دريايى : مين ضربتى
contact pairکامپيوتر : زوج اتصال
contact partyگروه تماسعلوم نظامى : گروهى که براى کسب اطلاعات از يک يکان به جلو اعزام مى شود
contact patrolگشتى تماسعلوم نظامى : گشتى اخذ تماس
contact pieceپلاتينعلوم مهندسى : کنتاکت
contact plugفيش اتصالعلوم نظامى : دوشاخه برق
contact pointقطب تماس ،وسيله تماسعلوم نظامى : نقطه اخذ تماس
contact pointsالکترونيک : نوکهاى کنتاکت
contact potentialولتاژ تماسىعلوم مهندسى : فشار الکتريکى تماسى
contact pressureعلوم مهندسى : فشار تماسعمران : فشار تماسى
contact printچاپ خشکعلوم نظامى : چاپ به طريقه تماس
contact railالکترونيک : ريل کنتاکت
contact ratioعلوم مهندسى : نسبت تماس
contact rectifierالکترونيک : يکسوکننده مجاورتى
contact reportگزارش اخذ تماسعلوم نظامى : گزارش تماس با هواپيماى دشمن
contact resistanceالکترونيک : مقدار مقاومت کنتاکت
contact seriesعلوم مهندسى : اتصال سرى
contact sparkingالکترونيک : جرقه کنتاکت
contact sportsورزش : ورزشهاى برخوردى
contact surfaceعلوم مهندسى : سطح تماس
contact sweepingروبيدن مکانيکىعلوم دريايى : روبيدن ضربتى
contact voltage regulatorالکترونيک : ناظم ولتاژ با کنتاکت
contact with the netورزش : خطاى تماس با تور واليبال
contact-potential barrierالکترونيک : پشته پتانسيل مجاورتى
contact-potential differenceالکترونيک : اختلاف پتانسيل مجاورتى
contactor controlعلوم مهندسى : فرمان يا کنترل کنتاکتور
contactorکنتاکتورعلوم مهندسى : شوتسالکترونيک : کنتاکت گرعلوم هوايى : سويچ الکتريکى کنترل از راه دور
contactsکلمات مرتبط(contacts):
contagiouslyبطور مسرى
contagiousnessمسرى بودن
containedکلمات مرتبط(contained):
container trafficبازرگانى : تراکم حمل و نقل کانتينرها
container transportبازرگانى : حمل و نقل بوسيله کانتينر
containerisationبصورت کانتينر دراوردنبازرگانى : درکانتينر گذاشتن
containerizationحمل کالا با کانتينرعلوم نظامى : حمل کالا با جعبه حمل
containing actionعلوم نظامى : عمليات احاطه اى بازدارنده
containingمتضمن ،شامل
contamination controlعلوم نظامى : کنترل الودگى منطقه
contaminativeالوده کننده
contangoبهره ديرکرد تسليم قرضه و سهام مهلت تحويل مبيع به مشترى ،بهره ديرکرد،هزينه هاى ديرکرد خريد سهم ،از دفترى به دفتر ديگر انتقال دادن ،به بعد موکول کردنقانون ـ فقه : معادل" carring over" & " continuation" بازرگانى : با وعده معامله کردن
contantinopleقسطنطنيه ،استانبول
contarctکلمات مرتبط(contarct):
contemnerخوارشمارنده ،تحقيرکننده
contemplatorتعمق کننده
contemporaneouslyبطورهمزمان ،بطورمعاصر،باهم ،دريکزمان
contemporaneousnessهم زمانى ،همروزگارى
contemporizeهم زمان کردن ،معاصرکردن
contempt og courtقانون ـ فقه : اهانت به دادگاه
contemptibilityقابليت ،تحقير،پستى ،خوارى
contemptiblyچنانکه سزاوارخوارى باشد،بطورقابل تحقير
contemptuouslyبطوراهانت اميز - ازروى استهزاوتحقير
contenderبرنده احتمالىورزش : مدعى در برابر قهرمان
contendingمجادله کننده ،ستيزه کننده ،مخالف
content addressable memoryکامپيوتر : محتواى حافظه ادرس پذير
content analysisروانشناسى : تحليل محتوا
content responseپاسخ محتوايى( در رورشاخ)روانشناسى : پاسخ محتوايى
content thought disorderروانشناسى : اختلال محتوايى فکر
content validityروانشناسى : اعتبار محتوا
contentedقانع ،راضى
contentedlyباخوشنودى ،بارضايت ،بقناعت
contentednessقناعت ،خرسندى ،خوشنودى
contentiousnessستيزگى ،نزاع طلبى
contents directoryکامپيوتر : فهرست محتويات
contents noteبازرگانى : فهرست محتواى بسته بندى
contents of a documentقانون ـ فقه : مندرجات سند
contents of a vesselدارايى يامحتويات ظرف ،مظروف
contentsمحتويات ،مدلول ،مضمونقانون ـ فقه : مفاد،مندرجاتبازرگانى : محتوى
conterکلمات مرتبط(conter):
conteringکلمات مرتبط(contering):
contested areaمنطقه مورد نزاعقانون ـ فقه : منطقه موضوع اختلاف
contestedکلمات مرتبط(contested):
context sensitive help keyکامپيوتر : کليد ظهور مطالب کمکى در مورد مسئله معين
context sensitive helpکامپيوتر : کمک حساس به قرينه
context style of a expressionقانون ـ فقه : سياق عبارت
context switchingکامپيوتر : راه گزينى قرينه
contextual definitionروانشناسى : تعريف ضمنى
contextualوابسته بقراين
contextuallyازروى قراين
contianmentکلمات مرتبط(contianment):
contigrationکلمات مرتبط(contigration):
contiguous data structureکامپيوتر : ساختار داده هاى همجوار
contiguous zoneمنطقه مجاورقانون ـ فقه : منطقه اى از ابهاى متصل به ابهاى ساحلى کشور را گويند که هر چند قواعد مربوط به ابهاى ساحلى در مورد انها رعايت نمى شود ولى براى کشور مجاور در محدوده ان حقوق استيلايى خاص و محدودى وجود دارد
contineneceخود دارى ،احصان ،پرهيزکارى ،عصمت
continental climateزيست شناسى : اقليم قاره اى
continental codeمورس اروپايىالکترونيک : مورس جهانى
continental driftحرکت قاره اىزيست شناسى : رانش قاره اى
continental plateauفلات قارهمعمارى : کفه کرانه اى
continental slopeعلوم نظامى : شيب قاره اى
continentlyپرهيزکارانه
contingencey forcesعلوم نظامى : نيروهاى مخصوص عمليات احتمالى
contingenceyکلمات مرتبط(contingencey):
contingenciesکلمات مرتبط(contingencies):
contingency coefficientروانشناسى : ضريب وابستگى
contingency coverبازرگانى : بيمه حمل احتياطى
contingency fundبازرگانى : وجوه احتياطى
contingency insuranceبازرگانى : بيمه احتياطى
contingency option programبرنامه راه کارهاى احتمالىعلوم نظامى : برنامه عمليات مختلف احتمالى
contingency plan (jf)علوم دريايى : طرح احتمالى
contingency planکامپيوتر : طرح احتمالىعلوم نظامى : طرح عمليات احتمالى
contingency retention stockعلوم نظامى : اقلام ذخيره براى عمليات احتمالى
contingency support stocksعلوم نظامى : اقلام ذخيره براى پشتيبانى عمليات احتمالى
contingency tableروانشناسى : جدول وابستگى
contingent annuityقانون ـ فقه : پرداخت مقررى به علت اتفاق غير مترقبه
contingent effectsعلوم نظامى : اثرات احتمالى انفجار هسته اى
contingent fundقانون ـ فقه : اعتبار هزينه هاى پيش بينى نشده ذخيره احتياطى
contingent liabilitiesبازرگانى : بدهيهاى احتمالى
contingent liabilityبدهى احتمالىقانون ـ فقه : بدهى اتفاقى
contingent profitمنفعت احتمالىقانون ـ فقه : سود اتفاقى
contingent zone of fireعلوم نظامى : منطقه اتش احتمالى توپخانه
continous anealing furnaceعلوم مهندسى : کوره ملتهب دائمى
continous casting methodعلوم مهندسى : روش ريخته گرى دائمى
continous casting plantعلوم مهندسى : تاسيسات ريخته گرى دائمى
continous chipعلوم مهندسى : براده هاى قيچى کارى
continous conveyorعلوم مهندسى : بالابر دائمى و ثابت
continous cycleدوره بى وقفهعلوم مهندسى : گردش دائمى
continous earthعلوم مهندسى : زمين دائمى
continous heating furnaceعلوم مهندسى : کوره حرارتى دائمى
continous immersion testازمايش فروبرى دائمىعلوم مهندسى : ازمايش غوطه ورى
continous milling machineعلوم مهندسى : دستگاه فرز دائمى
continous mixerعلوم مهندسى : مخلوط کننده دائمى
continous operationکار دائمىعلوم مهندسى : عملکرد پايدار
continous rod millعلوم مهندسى : دستگاه نورد سيم دائمى
continous rollingعلوم مهندسى : نورد دائمى
continous runningعلوم مهندسى : گردش دائمى
continous strand furnaceعلوم مهندسى : کوره رشته اى دائمى
continous tinning lineعلوم مهندسى : تاسيسات قلع کارى دائمى
continous tractionعلوم مهندسى : نيروى کشش دائمى
continous-type furnaceکوره تونلىعلوم مهندسى : کوره نوع بدون وقفه
continousپيوسته ،دائمى ،متصلعلوم مهندسى : متوالى بدون وقفه
continuableقابل ادامه
continuallyدائما"
continuation cardکامپيوتر : کارت ادامه
continuation clauseماده تداومبازرگانى : ماده اى که در قرارداد بيمه ذکر گرديده و براساس ان قراداد بيمه تمديد مى گردد
continuation lineکامپيوتر : خط ادامه
continuativeتمديدى ،ادامه دهنده
continue to be validقانون ـ فقه : به قوت خود باقى بودن
continue your studiesتحصيلات خودرادنبال کنيد( يا ادامه دهيد)
continued formدنباله
continued propotionتناسب مسلسل
continuedپيوسته ،دائم
continuing appropriationتامين اعتبار پيوستهعلوم نظامى : مداومت تامين اعتبار
continuity equationمعمارى : رابط پيوستگىعلوم هوايى : معادله پيوستگى
continuity lightعلوم هوايى : وسيله ساده اى براى ازمايش پيوستگى يک مدار که پيوسته بودن مغئر الکتريکى را با روشن شدن يک لامپ نشان ميدهد
continuity of commandعلوم نظامى : مداومت فرماندهى
continuity of flowمعمارى : پيوستگى جريان
continuity of operationsمداومت عملياتعلوم نظامى : تسلسل عمليات
continuity theoryروانشناسى : نظريه پيوستگى
continumکلمات مرتبط(continum):
continuous adjustable transformerشيمى : مبدل تنظيم پذير
continuous background radiationشيمى : تابش زمينه اى پيوسته
continuous beamتير يکسره ،تير چند دهانه ،تير سراسرى ،تير ممتدعمران : تير يکسرهمعمارى : تير چند پايه
continuous climbingورزش : صعود طبيعى
continuous currentالکترونيک : جريان يکنواخت
continuous dataداده هاى پيوستهکامپيوتر : داده هاى متوالى
continuous deep beamعمران : تير تيغه يکسره
continuous distributionsشيمى : توزيع پيوسته
continuous dutyالکترونيک : کار پيوستهمعمارى : کار مداوم يکنواخت
continuous errorخطاى پيوستهکامپيوتر : خطاى متوالى
continuous extraction apparatusشيمى : دستگاه استخراج پيوسته
continuous fireاتش مداومعلوم نظامى : اتش پايدار
continuous flowمعمارى : جريان با دبى ثابت
continuous formsورقه هاى پيوستهکامپيوتر : فرم هاى پيوسته
continuous functionبازرگانى : تابع پيوسته
continuous gradingدانه بندى پيوستهمعمارى : دانه بندى يکسره
continuous illuminationروشنايى مداومعلوم نظامى : روشنايى پايدار منطقه رزم
continuous inventoryبازرگانى : موجودى مستمر
continuous levellingمعمارى : تراز يابى پيوسته
continuous packing columnشيمى : ستون پر شده پيوسته
continuous phaseشيمى : فاز پيوسته
continuous processشيمى : فرايند پيوسته
continuous processingکامپيوتر : پردازش پيوسته
continuous processorدستگاه چاپ متوالى عکسعلوم نظامى : چاپ کننده مداوم عکس
continuous ratingالکترونيک : کار پيوسته اسمى
continuous reinforcecementعمران : ارماتور ممتد
continuous reinforcementروانشناسى : تقويت پياپى
continuous scrollingکامپيوتر : حرکت پيوسته
continuous spectrumطيف نشرىشيمى : طيف پيوستهنجوم : طيف پيوستهعلوم هوايى : طيف انفصالى
continuous stock controlبازرگانى : کنترل مستمر موجودى
continuous stock-takingموجودى گيرى مستمر،انبارگردانى مستمربازرگانى : رسيدگى مستمر موجودى
continuous strip cameraعلوم نظامى : دوربين عکسبردارى به طريق نوار مداوم
continuous strip imageryعلوم نظامى : عکاسى متوالى از يک نوار زمين عکاسى مداوم از يک نوار
continuous strip photographyعلوم نظامى : عکاسى به طريق نوار مداوم عکسبردارى هوايى با نوار مداوم
continuous tone imageکامپيوتر : تصوير تشکيل شده از ترکيبات نواحى مجزا
continuous toneنقطه هاى متفاوت ،اهنگ پيوستهکامپيوتر : ته رنگ پيوسته
continuous traffic lineخط پر امد و شدمعمارى : خط پيوسته امد و شد
continuous variableمتغير پيوسته( در امار)روانشناسى : متغير پيوستهبازرگانى : متغير پيوسته
continuous waveالکترونيک : موج پايدارعلوم هوايى : امواج الکترومگنتيک که بدون فاصله تکرار ميشوند و معمولا داراى دامنه و طول موج و فرکانس ثابت ميباشند
continuous windowمعمارى : پنجره سراسرى
continuous-flow analyserشيمى : تجزيه گر جريان پيوسته
continuous-flow oxygen systemعلوم هوايى : سيستم اکسيژنى که در ان جريان اکسيژن به صورت پيوسته ميباشد
continuously pointed fireعلوم نظامى : اتش روانه شده مداوم
continuously set vectorعلوم نظامى : عناصر تصحيح شده متوالى هدف عناصر تنظيم شده هدف به طريق متوالى
continuouslyمتصلا"قانون ـ فقه : مستمرا"
continuum approximationشيمى : تقريب پيوستارى
continuum of energyشيمى : پيوستار انرژى
continuum stateشيمى : حالت پيوستار
continvanceکلمات مرتبط(continvance):
continvityکلمات مرتبط(continvity):
contographicکلمات مرتبط(contographic):
contortiveپيچنده
contour analysisکامپيوتر : تجزيه و تحليل کرانه اى
contour bundمعمارى : بند در امتداد خط تراز
contour electrodeالکترود پروفيلىعلوم مهندسى : الکترود دوره دار
contour flightعلوم نظامى : پرواز سينه مال از روى عوارض زمين پرواز در مسير عوارض زمين
contour flyingپرواز از روى عوارض زمينعلوم نظامى : پرواز به طور مماس با عوارض زمين يا سينه مال
contour grinderعلوم مهندسى : دستگاه سنگ پروفيل
contour intervalفاصله ميزان منحنى( متساوى البعد)علوم هوايى : فاصله خطوط واصلعلوم نظامى : فاصله ميزان منحنى
contour linesمنحنى ترازعمران : خطوط ميزان منحنىمعمارى : خط هم ارتفاع
contour milling machineعلوم مهندسى : دستگاه فرز پروفيل
contour strip croppingعمران : کشت نوارى برروى خطوط ميزان
contour templateعلوم هوايى : مشابه سازى يک شکل دو يا سه بعدى
contour-grindعلوم مهندسى : سنگ سمباده پروفيل
contour-sawعلوم مهندسى : با طرح اره کردن
contouring operationکار فرم دهىعلوم مهندسى : فرم کارى
contouring shaperعلوم مهندسى : ماشين رنده کارى
contouringکامپيوتر : ايجاد طرح
contourlineمنحنى تراز
contoursخطوط تراز يا منحنيهاى تراز،خطوط تراز زمينمعمارى : خطوط کناره نما
contourted strataمعمارى : لايه هاى در هم
contourtedکلمات مرتبط(contourted):
contra preferentum ruleبازرگانى : درصورت گنگ بودن متن قرارداد بنحوى تعبير ميگردد که حداقل منافع نويسنده قرارداد را دربر داشته باشد
contra proferentemقانون ـ فقه : قراردادى که مورد رضاى طرفين باشد قرارداد مرضى الطرفين
contra-flowجهت مخالفبازرگانى : خلاف جهت
contra-indicateاشاره برخلاف داشتن ،راه علاج راجورديگرنشان دادن
contra-injectionعلوم هوايى : تزريق قطرات ريزسوخت درخلاف جهت جريان هوا
contra-rotatingعلوم هوايى : دو يا چند ملخ يا شفت که درخلاف جهت هم روى محور مشترکى ميچرخند و بدين ترتيب مانع اثر نيروهاى پيچشى ميشوند
contraضد،مخالفقانون ـ فقه : نقيض
contraband of warقاچاق جنگىقانون ـ فقه : قاچاق اسلحه و مهمات جنگى و متفرعات ان از قبيل بنزين و لاستيک
contrabanded goodsقانون ـ فقه : اموال و اشيا قاچاق
contrabandedکلمات مرتبط(contrabanded):
contract bonds and guaranteesبازرگانى : ضمانتنامه ها و تضميننامه هاى قرارداد
contract clauseبازرگانى : شرط متعارف در هر قرارداد
contract controlکنترل تغايرعلوم مهندسى : کنترل ديناميکى
contract curveمنحنى مبادلهبازرگانى : منحنى قرارداد
contract escalation clauseبازرگانى : ماده تعديل قرارداد
contract for supplyبازرگانى : قرارداد جهت ارائه کالا
contract guaranteeبازرگانى : ضمانت قرارداد،ضمانتنامه قرارداد
contract in set formبازرگانى : قرارداد تيپ
contract noteسند قرارداد،سند مقاطعهبازرگانى : توافق نامه
contract of affreightmentقرارداد اجاره کشتىبازرگانى : قرارداد حمل
contract of farmlettingمزارعهقانون ـ فقه : قرارداد مزارعه
contract of guaranteeضمان عقدىقانون ـ فقه : عقد ضمان
contract of rewardقانون ـ فقه : جعاله
contract of saleقرارداد فروشقانون ـ فقه : عقد بيع
contract of salesبازرگانى : قرارداد فروش
contract periodدوره قراردادبازرگانى : مدت قرارداد
contract price adjustmentتعديل قيمت قراردادبازرگانى : رفع اختلاف در قيمت قرارداد
contract quantityعمران : حجم قرارداد
contract recordبازرگانى : سوابق نحوه پيشرفت قرارداد
contract schedulingبازرگانى : برنامه ريزى قرارداد
contract shipment numberشماره بارنامه کالاى ارسالىعلوم نظامى : شماره بارنامه مواد مربوط به قرارداد
contract specificationعلوم مهندسى : مشخصات قرارداد
contract technical instructorعلوم نظامى : مربى فنى پيمانى
contract terminationعلوم نظامى : فسخ يا خاتمه تمام يا قسمتى از قرارداد
contract withقانون ـ فقه : عقد کردن
contract workقانون ـ فقه : پيمانکارى
contractal liabilityقانون ـ فقه : ضمان عقدى
contractalکلمات مرتبط(contractal):
contractedمنقبض شده ،مختصر،محدود،قراردادى
contractibilityقابليت انقباض - امادگى براى جمع شدن ياکوچک شدن
contractibleانقباض پذير،قابل انقباض ،جمع شدنى ،کوچک شدنى
contractile forceورزش : نيروى انقباضى
contractilityورزش : انقباض پذيرى
contracting carrierبازرگانى : موسسه حمل و نقل مورد قرارداد
contracting industryعلوم مهندسى : صنعت ساختمان
contracting officerافسر متصدى پيمانعلوم نظامى : افسر پيمان
contracting partiesطرفين متقاعدين ،طرفين قراردادقانون ـ فقه : طرفين متعاهدين طرفين متعاقدين
contracting partyبازرگانى : طرف قرارداد
contractingمتعاهدقانون ـ فقه : متعاقد
contraction crackعلوم مهندسى : ترک انقباضى
contraction hypothesisعمران : فرضيه انقباض
contraction jointدرز انقباضعمران : درز انقباضمعمارى : درز وابست
contraction parryترکيبى ازدفاع ساده و چرخشى( شمشيربازى)ورزش : ترکيبى ازدفاع ساده و چرخشى
contraction ratioعلوم هوايى : نسبت مساحت سطح مقطع بيشنه تونل باد مادون صوت به مساحت سطح مقطعى که کار انجام ميدهد
contractionary fiscal policyبازرگانى : سياست مالى انقباضى
contractionary monetary policyبازرگانى : سياست پولى انقباضى
contractionaryکلمات مرتبط(contractionary):
contractiveمنقبض کننده ،جمع کننده ،چوروک کننده ،متمايل به انقباض
contractivityروانشناسى : انقباض پذيرى
contractlie forceقوه انقباض
contractlieکلمات مرتبط(contractlie):
contractor inspection systemعلوم نظامى : سيستم بازرسى پيمانها
contractor plantعلوم نظامى : کارخانه پيمان کار
contractor quality controlعلوم نظامى : سيستم کنترل کيفيت پيمانها
contractors plantعلوم مهندسى : ماشين هاى ساختمانى
contractors pumpعلوم مهندسى : پمپ ساختمان
contractors toolعلوم مهندسى : ابزار حرفه ساختمان
contractors yardعلوم مهندسى : واحد ساختمانى
contractorsکلمات مرتبط(contractors):
contracts and orders outstandingعلوم نظامى : پيمانها و درخواستهاى انجام نشده
contracts under sealعقد رسمى ،عقود مصدقهقانون ـ فقه : عقود مبتنى بر سند رسمى
contractsقانون ـ فقه : عقود
contractual interestقانون ـ فقه : بهره کل وامى که وام گيرنده بايد به وام دهنده بپردازد
contractual liabilityقانون ـ فقه : مسئووليت قراردادى
contractual relationshipقانون ـ فقه : رابطه قراردادى
contractual willقانون ـ فقه : وصيت عهدى
contradicenکلمات مرتبط(contradicen):
contradictableقابل تکذيب
contradictingقانون ـ فقه : ناقض
contradiction in termsتناقص لفظى
contradictiveمتناقض ،مخالف ،دوجور،ضدونقيض
contradictorتکذيب کننده
contradictory judgementنقيضقانون ـ فقه : نقيضه
contradictory judgementsقانون ـ فقه : احکام مغاير
contradictory remark (or judgment)قانون ـ فقه : نقيضه
contradictsکلمات مرتبط(contradicts):
contraflexionکلمات مرتبط(contraflexion):
contralateral musclesعضلات مخالفورزش : عضلات مقابل
contralateral neglectروانشناسى : ناديده انگارى دگرسو
contralateralروانشناسى : دگرسو
contraminationعمران : الودگى
contrany to my expectationبرخلاف انتظارمن
contranyکلمات مرتبط(contrany):
contrapuntistکسيکه درجفت کردن اوازها استاداست
contrariantمخالف ،ضد
contrarilyبطور متضاد
contrary to my expectationبرخلاف انتظارمن
contrary to natureبر خلاف طبيعت ،بطور معجزه
contrary to the lawمخالف قانون
contrary toبر خلاف ،مخالفقانون ـ فقه : منافى
contrast controlالکترونيک : پيچ تباين
contrast enhancementکامپيوتر : توسعه تشخيص سايه روشن
contrast x-rayروانشناسى : پرتونگارى تقابلى
contrasuggestibilityروانشناسى : وارون کارى
contratual rentقانون ـ فقه : اجاره بهاى مقطوع
contratualکلمات مرتبط(contratual):
contravallationاستحکامات وسنگرخارجى که محاصره کنندگان ميان اردوى خودوشهرميس
contravetionکلمات مرتبط(contravetion):
controllabilityعلوم مهندسى : قابليت کنترلعلوم هوايى : قابليت کنترل
controllable costقانون ـ فقه : هزينه اى که بر حسب مقدار توليد تغيير مى کند
controllable twistعلوم هوايى : تيغه رتورهليکوپتر که ميتوان زاويه برخورد انرا درحال پرواز از ريشه تا نوک تغييرداد
controllable-pitch propellerعلوم هوايى : ملخ با گام قابل کنترل
controllableقابل نظارت ،قابل مميزى ،يا بازرسىعلوم مهندسى : قابل کنترل
controlled access roadمعمارى : راه با ورودى محدود
controlled airspaceعلوم هوايى : قسمتى از هوا يا فضا در ابعاد و اندازههاى معين که سرويس کنترل هوايى براى ان تدارک ديده شده استعلوم نظامى : فضاى هوايى کنترل شده
controlled areaمنطقه ممنوعهعلوم نظامى : منطقه کنترل شده
controlled atmosphereاتمسفر کنترل شده ،جو واپادهعلوم مهندسى : گاز محافظزيست شناسى : هواسپهر واپاده
controlled burningاتش زنى کنترل شدهزيست شناسى : اتش زنى واپاده
controlled companyقانون ـ فقه : شرکتى که تحت کنترل شرکتى باشد
controlled economyاقتصاد تحت کنترلبازرگانى : اقتصاد ارشادى
controlled effectsاثرات کنترل شدهعلوم نظامى : جنگ افزارهاى با اثرات کنترل شده
controlled environmentعلوم هوايى : محيطى که در ان کميتهايى از قبيل دما فشار ترکيب اتمسفرى تابشهاى يونيزه کننده و ميزان رطوبت در مقادير مناسب براى موجودات زنده يا سخت افزار نگه داشته ميشوند
controlled exerciseمانور کنترل شدهعلوم نظامى : تمرين کنترل شده
controlled fragmentationمهمات با ترکش کنترل شدهعلوم نظامى : گسترش کنترل شده ترکشها
controlled interceptionعلوم نظامى : رهگيرى کنترل شده
controlled inventoryاقلام ذخيره کنترل شدهعلوم نظامى : مواد کنترل شده اقلام بررسى شده
controlled mosaicموزاييک کنترل شدهعلوم نظامى : موزاييک تنظيم شده
contributing structuresشيمى : ساختارهاى سهيم
contributingکلمات مرتبط(contributing):
contribution not in cashقانون ـ فقه : سهم الشرکه غير نقدى
contributionsکلمات مرتبط(contributions):
contributiveکمک کننده ،موجب
contriesکلمات مرتبط(contries):
contrifugal forceعلوم هوايى : نيروى گريز از مرکز
contrifugalکلمات مرتبط(contrifugal):
contrifugeعلوم هوايى : گريز از مرکز
contritelyازروى توبه وپشيمانى
contrivableتدبير کردنى ،اختراع کردنى ،انديشيدنى
contrived scarcityکميابى ساختگى ،کميابى مصنوعىقانون ـ فقه : کميابى مصنوعىبازرگانى : کميابى ساختگى
contrivedکلمات مرتبط(contrived):
control and assessment team (c a t)علوم نظامى : تيم کنترل و ارزيابى نتايج تک ش م ر
control and reporting centerتيم کنترل و ارزيابى نتايج خسارات وارده به منطقهعلوم نظامى : مرکز کنترل و گزارش هوايى
control and warning centerعلوم نظامى : سيستم کنترل و اعلام خطر
control areaمنطقه کنترل هوايىعلوم نظامى : منطقه کنترل
control breakکامپيوتر : فرمانControl-Break
control buoyبويه کنترل کننده مينهاعلوم نظامى : دستگاهى که محل مينهاى شناور زير دريا را نشان مى دهد
control busگذرگاه کنترلکامپيوتر : مسير کنترل
control cableعلوم هوايى : کابل کنترل
control cardsکامپيوتر : کارتهاى کنترل
control centerمرکز کنترل عملياتعلوم نظامى : مرکز کنترل
control characteristicالکترونيک : مشخصه فرمان
control chartقانون ـ فقه : جدول کنترل کيفيت توليد
control circuitsکامپيوتر : مدارهاى کنترل
control codeکد کنترلکامپيوتر : رمز کنترل
control columnعلوم هوايى : فرمانى براى کنترل حرکت هواپيما حول محور طولى و عرضى که ميتواند بصورت ميله يا رل باشد
control counterکامپيوتر : شماره کنترلى
control cubicleعلوم مهندسى : ايستگاه فرمان
control data corporationکامپيوتر : يک سازنده بزرگ تجهيزات کامپيوترىcyber
control dataکامپيوتر : داده کنترلى
control electrodeالکترونيک : الکترود فرمان
control equipmentابزار نظارت ،ابزار وارسى ،ابزار پايش( از پاييدن)معمارى : ابزار پايش
control fieldفيلد کنترلکامپيوتر : ميدان کنترلى
control flagپرچم کنترل فرامينورزش : پرچم کنترلعلوم نظامى : پرچم نشان دهنده دستورات
control functionکامپيوتر : تابع کنترلى
control gearعلوم مهندسى : دستگاه کنترل
control groupروانشناسى : گروه گواه
control levelعلوم نظامى : سطح کنترل اماد
control leverاهرم فرمانعلوم مهندسى : اهرم کنترل
control lineعلوم هوايى : ارتباط بين اپراتور و خط کنترل هواپيما
control lockعلوم هوايى : وسيله اى براى قفل کردن سطوح فرامين و جلوگيرى از حرکت انها وقتيکه هواپيما متوقف است
control logicکامپيوتر : منطق کنترل
control mapنقشه مادرعلوم نظامى : نقشه مخصوص بررسى صحت بقيه نقشه ها
control markingsعلوم دريايى : علايم کنترل
control measuresمقررات کنترلى ،اقدامات کنترلىعلوم نظامى : پيش گيريهاى کنترلى
control memberعضو کنترل کنندهعلوم مهندسى : عضو تنظيم کننده
control of accessمعمارى : ايين وروديها
control of resourcesکنترل منابعبازرگانى : نظارت بر منابع
control officerافسر کنترل ستون موتورىعلوم نظامى : افسر کنترل کننده
control panel deviceکامپيوتر : ابزار تابلوى کنترل
control pannelتابلوى فرمان ،تابلوى کنترل ،تابلوى دستگاههاعلوم مهندسى : پانل کنترل
control periodدوره کنترل امادعلوم نظامى : مدت زمان کنترل و بررسى اماد
control pointنقطه کنترل اماد و حرکاتعلوم نظامى : نقطه کنترل ناوبرى هوايى و دريايى نقطه کنترل عبور و مرور
control procedureکامپيوتر : رويه کنترل
control programکامپيوتر : برنامه کنترل
control programsکامپيوتر : برنامه هاى کنترلى
control punchمنگنه کنترلىکامپيوتر : پانچ کنترلى
control ratioالکترونيک : نسبت فرمان
control read only memoryکامپيوتر : حافظه فقط خواندنى کنترلى
control registerکامپيوتر : ثبات کنترل
control rocketعلوم هوايى : راکت کوچکى که در صورت لزوم روشن شده و وضعيت يا سرعت فضاپيما را تصحيح ميکند
control sectionبخش کنترلکامپيوتر : قسمت کنترل
control sequenceکامپيوتر : ترتيب کنترل
control sheetبرگ کنترل ،صفحه کنترلعلوم نظامى : چارت کنترل
control shipعلوم نظامى : ناو کنترل کننده عمليات دريايى
control signalکامپيوتر : علامت کنترل
control signalsسيگنالهاى کنترلىکامپيوتر : علائم کنترلى
control slideکشوى کنترلعلوم مهندسى : غلتگاه کنترل
control statementجمله کنترلى ،حکم کنترلکامپيوتر : دستور کنترل
control stationعلوم مهندسى : ايستگاه کنترل
control statusوضعيت کنترلىعلوم نظامى : وضعيت کنترل اتش
control stickسيستم کنترل هواپيما با استفاده از دسته دندهعلوم نظامى : سيستم کنترل دستى
control surface angleعلوم هوايى : زاويه بين مبداء سنجش حرکت سطوح کنترل و وتر سطح ثابت يا محور طولى هواپيما
control surfaceسطح کنترل ،کف پوش متحرک باند فرودعلوم هوايى : سطح فرمانعلوم نظامى : کف پوش قابل جمع اورى باند فرود
control switchالکترونيک : کليد فرمان
control systemسيستم فرمانعلوم مهندسى : سيستم کنترل
control totalکامپيوتر : جمع فيلدهاى عددى براى بررسى صحت ورودى پردازش داده يا داده خروجى
control transmitterالکترونيک : دستگاههاى همگرد
control vaneعلوم هوايى : تيغه متحرکى براى کنترل وضعيت و مسير پرواز
control variableکامپيوتر : متغير کنترل شده
control vehicleتانک ناظم حرکتعلوم نظامى : خودرو ناظم ستون يا ناظم حرکت
control wheelصفحه کنترلعلوم مهندسى : صفحه تنظيم کننده
control wordsکامپيوتر : کلمات کنترلى
control zoneمنطقه کنترل هوايىعلوم نظامى : منطقه فضاى هوايى تحت کنترل
control-line aircraftعلوم هوايى : نوعى هواپيماى مدل که مسير پرواز ان با تغيير نيروى کشش دو يا چند سيم يا رشته توسط اپراتور زمينى کنترل ميشود
controledکلمات مرتبط(controled):
controlerکلمات مرتبط(controler):
controlled netشبکه مخابراتى کنترل شدهعلوم نظامى : مدار کنترل شده مخابراتى
controlled passingعبور کنترل شدهعلوم نظامى : عبور و مرور کنترل شده
controlled patternبارريزى کنترل شده هوايىعلوم نظامى : بارريزى با استفاده از گسترش معين چترها
controlled portبندر نظامى کنترل شدهعلوم نظامى : بندر کنترل شده
controlled rectifierالکترونيک : يکسوکننده تنظيم پذير
controlled reprisalانتخاب بررسى شده راه کارعلوم نظامى : انتخاب کنترل شده راه کار
controlled samplingروانشناسى : نمونه گيرى کنترل شده
controlled stick steeringدستگاه فرمان کنترل شده ،اهرم فرمان خودکارعلوم نظامى : دسته دنده خودکار
controlled thermonuclear reactionعلوم هوايى : جوش هسته اى کنترل شده تحت شرايط ازمايشگاهى براى توليد توان مفيد
controlled variableکامپيوتر : متغير کنترل شده
controlled warجنگ محدودعلوم نظامى : جنگ پيش تنظيم
controlledکنترل شدهروانشناسى : مهار شده
controller cardکامپيوتر : کارت کنترل کننده
controllershipنظارت ،بازرسى ،مميزى
controlling companyموسسه اى که يک يا چند موسسه ديگر را تحت کنترل يا تملک داشته باشدpatern company قانون ـ فقه : holding company
controlling his passionsقانون ـ فقه : صائنا لنفسه
controllingکلمات مرتبط(controlling):
controlmanکلمات مرتبط(controlman):
controlmentنظارت ،اختياردارى ،جلوگيرى ،رسيدگى ،منع ،مميزى ،مقابله
controlsکلمات مرتبط(controls):
controversialismکلمات مرتبط(controversialism):
controversialistاهل مباحثه ،جدلى
controversiallyازراه مباحثه
controvertibleردکردنى ،قابل اعتراض ،قابل مباحثه
controvertistاهل مباحثه ،جدلى ،ردکننده ،مخالف
controvrsism (= controversialism)روش فکرى گروهى از روشنفکران قرون وسطى که بدون اعتقاد به هدفهاى انقلابى به دفاع از حقوق افراد در مقابل پادشاهانقانون ـ فقه : مى پرداختند
controvrsismکلمات مرتبط(controvrsism):
contructکلمات مرتبط(contruct):
contructive larcencyسرقت اعتبارىقانون ـ فقه : مقصود سرقتى است که از مجموعه اعمال يک عده يا يک فرد ناشى شود در حالتى که اين اعمال به تنهايى فاقد هر نوع وصف جنايى باشد
contructiveکلمات مرتبط(contructive):
contumaciouslyازروى سرکشى ،سرپيچانه
contumaciousnessسرکشى ،سرپيچى ،گردنکشى ،خودسرى
contumeliouslyازروى اهانت يابى حرمتى ،مغرورانه ،جسورانه
contureقانون ـ فقه : تفسير کردن
conus armiesعلوم نظامى : ارتشهاى مستقر در قاره امريکا
conus residentsعلوم نظامى : پرسنل ارتشى مقيم قاره امريکا
conusکلمات مرتبط(conus):
conuterکامپيوتر : شمارنده
convalescent centerيکان بهدارى که ظرفيت ¹¹ 15تختخواب را داشته باشدعلوم نظامى : بيمارستان ثابت منطقه اى
convalescent homeعلوم نظامى : نقاهت خانه
convection currentالکترونيک : جريان همرفتى
convectional currentالکترونيک : جريان قراردادى
convectionalکلمات مرتبط(convectional):
convenantعهد،پيمان ،قراردادقانون ـ فقه : پيمانبازرگانى : ميثاق
conveniencyراحت - اسايش - راه دست - اسوده - وسيله اسايش ياراحت - مستراح
convenientlyبراحتى
convening authorityفرماندار موقت نظامىعلوم نظامى : مقام صلاحيتدار موقت
conveningکلمات مرتبط(convening):
conventinal methodعمران : روش سنتى
conventinalکلمات مرتبط(conventinal):
convention international de merchandiesبازرگانى : عهدنامه بين المللى جهت حمل کالا با قطار
convention merchandies per route (cmr)قرارداد بين المللى جهت حمل کالا( بوسيله کاميون)بازرگانى : قرارداد بين المللى جهت حمل کالا
conventional currentعلوم هوايى : جريان قراردادى
conventional forcesعلوم نظامى : نيروهاى رزمى معمولى
conventional milling machineعلوم مهندسى : دستگاه فرز معمولى
conventional programmingکامپيوتر : برنامه نويسى قراردادى
conventional signعلايم قراردادى نقشه اىعلوم نظامى : علايم معمولى نقشه
conventional submarineزيردريايى معمولىعلوم دريايى : زيردريايى غيرهسته اى
conventional take-off and landingعلوم هوايى : هواپيمايى با نشست و برخاست معمولى
conventionalistکسيکه پيروايين هاى قراردادى ورسمى باشد
conventionallyبرطبق ايين ورسوم قراردادى - مطابق قرارداد
conventualمتعلق بخانقاه ( زنان تارک دنيا)
converged sheafعلوم نظامى : مروحه جمع
convergedکلمات مرتبط(converged):
convergence coilالکترونيک : پيچک همگرا
convergence factorضريب کجى شبکهعلوم هوايى : ضريب همگرايىعلوم نظامى : ضريب تقارب نصف النهارات ضريب انحراف شبکه
convergence zoneعلوم نظامى : منطقه تقارب امواج سونار زيردريايى
convergent lensعدسى همگرانجوم : عدسى متقارب
convergent meniscus lensنجوم : عدسى هلالى همگرا
convergent thinkingروانشناسى : تفکر همگرا
convergent validityروانشناسى : اعتبار همگرا
conversablenessخوش صحبتى ،قابليت معاشرت
conversational interactionکامپيوتر : ارتباط محاوره اى
conversational languageکامپيوتر : زبان محاوره اى
conversational operationکامپيوتر : عمليات محاوره اى
conversational programmingکامپيوتر : برنامه سازى محاوره اى
conversational systemسيستم محاوره اىکامپيوتر : نظام محاوره اى
conversationistخوش صحبت ،پرگو
converselyبطور معکوس ،معکوس
conversion angleعلوم نظامى : زاويه تبديل گراى مسير ناوعلوم دريايى : زاويه حامل مسير ناو
conversion costهزينه تبديلبازرگانى : هزينه تسعير
conversion efficiencyالکترونيک : بازده تبديل
conversion factorعمران : ضريب تبديلشيمى : ضريب تبديل
conversion hysteriaروانشناسى : هيسترى تبديلى
conversion loss of frequency changer cryالکترونيک : اتلاف بلور تغيير دهنده بسامد
conversion neurosisروانشناسى : روان رنجورى تبديلى
conversion of dataعلوم نظامى : تبديل عناصر
conversion of sharesقانون ـ فقه : تبديل سهام
conversion priceبهاى تبديلبازرگانى : قيمت تبديل
conversion rateبازرگانى : نرخ تبديل
conversion reactionروانشناسى : واکنش تبديلى
conversion scaleمقياس خطى ،مقياس تبديلعلوم نظامى : ضريب تبديل
conversion tableکامپيوتر : جدول تبديل
conversion transconductanceالکترونيک : رسانايى متقابل وارون
converter circuitعلوم مهندسى : مدار مبدل
converter stageعلوم مهندسى : طبقه مبدل
converter stationعلوم مهندسى : پست ترانسفورماتور
converter valveعلوم مهندسى : لامپ مرکب
convertible coupeعلوم مهندسى : کوپه تغيير پذير
convertible currencyارز قابل تبديلبازرگانى : پول تبديل پذير
convertible moneyبازرگانى : پول قابل تبديل
convertible tableميز صحرايى تا شوندهعلوم نظامى : ميز تاشو
converting processعلوم مهندسى : فرايند بيرنه
convertingکلمات مرتبط(converting):
convertiplaneعلوم هوايى : هواپيماى که دست کم قادراست به دو سبک مختلف پرواز کند
convertor reactorعلوم هوايى : راکتورى که مواد شکافت پذير را توليد و هم مصرف ميکند
convex fillet weldجوش مغزى محدبعلوم مهندسى : جوش نوارى برجسته
convex lensعدسى کوژنجوم : عدسى محدب
convex mirrorاينه کوژنجوم : اينه محدب
convex slopeعلوم نظامى : شيب محدب
convexlyعمران : حالت محدب داشتن
convexo-convexازدوسو محدب ،دوسو برامده
convexoکلمات مرتبط(convexo):
convextyبشکل محدب
conveyableقابل انتقال ،قابل رساندن
conveyance by recordقانون ـ فقه : انتقال قهرى به حکم دادگاه
conveyancerقباله نويس
conveying applianceعلوم مهندسى : وسيله نقليه
conveying capacityقدرت انتقالعلوم مهندسى : ظرفيت حمل و نقل
conveying machineryعلوم مهندسى : دستگاه حمل و نقل
conveyingکلمات مرتبط(conveying):
conveyor beltتسمه نقاله ،نوار نقالهعلوم مهندسى : نوار نقالهمعمارى : بند رونده
conveyor bucketعلوم مهندسى : سطل بالابر
conveyor troughعلوم مهندسى : سنگاب بالابر
conveyor wormحلزونى ناقلهعلوم مهندسى : حلزونى حمل و نقل
conveyor-type furnaceعلوم مهندسى : کوره نوع تسمه نقاله اى
convicted to deathقانون ـ فقه : محکوم به اعدام
convicted to life imprisonmentقانون ـ فقه : محکوم به حبس ابد
convictedکلمات مرتبط(convicted):
convictionمحکوم يا مجرم شناخته شدن ،محکوميت ،عقيده محکمقانون ـ فقه : محکوميت مجرميتروانشناسى : اعتقاد راسخ
convictismاصول گماشتن گناهکاران بکارهاى سخت ( با اعمال شاقه)
convictiveمحکوم کننده
convinced (or proved) by reasoningقانون ـ فقه : مستدل
convincedملزم ،متقاعد
convincementالزام
convincibleمتقاعد شدنى
convincinglyبطورمتقاعد کننده ،چنانکه متقاعد کند
convincingnessقوت الزام
convivialityخوش مشربى ،قابليت اميزش
convocateدعوت کردن ،احضارکردن ،جمع اورى کردن
convocatorدعوت کننده ،جمع کننده ،عضو انجمن( کاتوزيان)
convolvulaceousوابسته به خانواده نيلوفرپيچ ،پيچکى
convolvulusجنس پيچک ،لبلاب ،عشقه ،نيلوفرپيچ
convoy assembly portبندر محل تجمع ستون موتورىعلوم نظامى : بندر محل تجمع کاروان دريايى
convoy commodoreفرمانده ستون دريايىعلوم نظامى : فرمانده کاروان دريايى
convoy joinerناوهاى منفردى که به کاروان دريايى پيوسته اندعلوم نظامى : ناوهاى متفرقه اضافى در ستون دريايى
convoy leaverناوهاى ترک کننده ستونعلوم نظامى : ناو جدا شده از ستون دريايى
convoy routeمسير حرکت ستون دريايىعلوم نظامى : مسير حرکت کاروان دريايى
convoy routingتعيين مسير کاروان دريايىعلوم نظامى : تعيين مسير حرکت ستون دريايى
convoy scheduleعلوم نظامى : برنامه کلى حرکت ستون دريايى برنامه حرکت کاروان دريايى
convoy through escortناوهاى اسکورت نزديکعلوم نظامى : ناو اسکورت دايم
convulsedکلمات مرتبط(convulsed):
convulsionaryتشنجى
convulsive disorderروانشناسى : اختلال تشنجى
convulsive therapyروانشناسى : تشنج درمانى
convulsivenessتشنج
cook holeورزش : اشپزخانه
cook of messعلوم دريايى : نوبتچى اشپزخانه
cook offگل کردن فشنگعلوم نظامى : گل کردن مهمات
cook's mateکمک اشپز،شاگرد اشپز
cook-houseاشپزخانه اردو،اشپزخانه کشتى
cookedکلمات مرتبط(cooked):
cookery instructorاموزگار اشپزى
cookery-bookکتاب اشپزى
cooking rangeعلوم مهندسى : اجاق
cookingکلمات مرتبط(cooking):
cooksکلمات مرتبط(cooks):
cookshopدکان خوراک پزى ،مهمانخانه
cool as a cucumberخود دار،خون سرد،متين
cool down (to)معمارى : خنک شدن
cool outورزش : راه بردن اسب براى خشک شدن عرق
cooledکلمات مرتبط(cooled):
coolidge tubeالکترونيک : لامپ کوليج
coolidgeکلمات مرتبط(coolidge):
cooling agentعلوم مهندسى : عامل سرد کننده
cooling airعلوم مهندسى : هواى سرد کننده
cooling blowerعلوم مهندسى : دمنده هواى سرد
cooling chamberعلوم مهندسى : اطاقک سرد کننده
cooling coilپيچک سرد کنندهعلوم مهندسى : سيم پيچ سرد کننده
cooling dragعلوم هوايى : پساى ناشى از خنک کردن موتور
cooling finsعلوم هوايى : تيغه هاى خنک کننده
cooling oilعلوم مهندسى : روغن سرد کننده
cooling periodقانون ـ فقه : زمان بازار خراب کنبازرگانى : زمان انتظار
cooling plantسردخانهعلوم مهندسى : تاسيسات سرد کننده
cooling pumpپمپ سرد کنندهعلوم مهندسى : پمپ خنک کننده
cooling shellقشر سرد کنندهعلوم مهندسى : پوسته سرد کننده
cooling tankعلوم مهندسى : مخزن سرد کننده
cooling towerبرج تبريدعلوم مهندسى : برج سرد کننده
cooling water circulationجريان اب سردعلوم مهندسى : گردش اب سرد
cooling water dischargeعلوم مهندسى : تخليه اب سرد
cooling water lineعلوم مهندسى : مسير اب سرد
cooling water outletعلوم مهندسى : خروجى اب سرد
cooling water pumpعلوم مهندسى : پمپ اب سرد
cooling water supplyعلوم مهندسى : منبع اب سرد
cooling water tankعلوم مهندسى : مخزن اب سرد
cooling water thermometerعلوم مهندسى : گرما سنج اب سرد
cooling waterاب سردعلوم مهندسى : اب سرد کننده
cooling-off periodدوره ملايمت ،دوره رسيدگىبازرگانى : دوره ارامش موقت براى حل مسالمت اميز اختلاف نظرات
cooling-offملايم شدن ،خونسرد شدنبازرگانى : غضب را فرونشاندن
coolishکمى خنک ،نسبتا خنک
coollyبطورخنک ،بسردى ،باخون سردى ،بملايمت
coolnessخنکى ،خونسردى
coolyباربر،حمال ،کارگر
coombزيست شناسى : دره باريک
cooper pairsشيمى : زوجهاى کوپر
cooper sulphateعمران : سولفات مس
cooperating bishopورزش : دو فيل هماهنگ
cooperatingکلمات مرتبط(cooperating):
cooperative companyبازرگانى : شرکت تعاونى
cooperative networkکامپيوتر : شبکه هميارى
cooperative scorerعلوم نظامى : بهره گيرنده از روش سرمايه گذارى مشترک استفاده کننده از سرمايه گذارى مشترک
copaibaدرخت (بلسان تعقيبه)
copal varnishرنگ روغن کوپالعلوم مهندسى : لاک کوپال
copalسندروس بلورى ،نوعى رزين
coparceneryشراکت درارث ،هم ارثى ،هم ميراثى
cope flaskعلوم مهندسى : درجه روئى
cope stoneسنگ کتيبهمعمارى : سنگ سربنا
copeckکپک ( پول خردروس)
coperدلال اسب
copernician systemاصول کپرنيک
copernicianوابسته به کپرنيک ستاره شناس لهستانى
copiesکلمات مرتبط(copies):
coping =cappingمعمارى : درپوش
coping of a wallقرنيس روى ديوارمعمارى : در پوش روى ديوار
copiouslyبفراوانى ،فراوان زياد،مفصلا
copiousnessوفور،برکت
coplanarشيمى : هم صفحه
copolycondensationشيمى : همبسپارش تراکمى
copolymerشيمى : همبسپار
coppanionکلمات مرتبط(coppanion):
coppedنوک دار
copper alloyهمبسته کالاعلوم مهندسى : الياژ مس
copper bathالکترونيک : حمام مس
copper bearing steelعمران : فولاد مس دار
copper cladالکترونيک : سيم مس اندود
copper claddingعلوم مهندسى : پوشش مسى
copper coatعلوم مهندسى : روکش مسى
copper extractionاستخراج مسعلوم مهندسى : برون کشيدن مس
copper foilورقه بسيار نازک مسىعلوم مهندسى : ورقه مسى زرورق مسى
copper furnaceمعمارى : کوره ذوب مس
copper jointمعمارى : جوش مس
copper lossگمگشت مسعلوم مهندسى : تلف مسالکترونيک : اتلاف مس
copper mineکان مسعلوم مهندسى : معدن مس
copper oreعلوم مهندسى : سنگ معدن مس
copper oxideعلوم مهندسى : اکسيد مس
copper pipeعلوم مهندسى : لوله مسى
copper pyritesعلوم مهندسى : پيريتهاى مسى
copper rodعلوم مهندسى : ميله مسى
copper rustعلوم مهندسى : زنگ مس
copper sheathغلاف مسىعلوم مهندسى : پوشش مسى
copper sheetعلوم مهندسى : ورق مسى
copper smelting plantعلوم مهندسى : کارخانه ذوب مس
copper smeltingعلوم مهندسى : استخراج مس از سنگهاى معدن توسط حرارت ذوب و گداز مس
copper smithعلوم مهندسى : مسگر
copper strandعلوم مهندسى : رشته مسى
copper strapزهوار مسى ،نوار مسىعلوم مهندسى : تسمه مسى
copper tapeعلوم مهندسى : نوار مسى
copper tingleعلوم دريايى : وصله مسى
copper tubeعلوم مهندسى : لوله مسىعمران : لوله مسى
copper windingعلوم مهندسى : سيم پيچى مسى
copper wireعلوم مهندسى : سيم مسى
copper-bearingمس دار،محتوى مسعلوم مهندسى : حاوى مس
copper-clad metalروکش مسىعلوم مهندسى : فلز روکش مسى
copper-oxide rectifierالکترونيک : يکسوکننده مس - اکسيد
copper-plateصفحه مسعلوم مهندسى : ابکارى مس
copperasزاج سبز
cooperative societyقانون ـ فقه : شرکت تعاونى
cooperative therapy (co-therapy)روانشناسى : درمان تعاونى
cooperativelyبا تشريک مساعى
cooperativesکلمات مرتبط(cooperatives):
cooperyکارخانه (چليک سازى)
cooprکلمات مرتبط(coopr):
cooptانتخاب کردن ودر ميان خود اوردن
cooptationبرگزينى ،انتخاب درونى
coordinat covalent bondشيمى : پيوند کووالانسى کوئوردينانسى
coordinatکلمات مرتبط(coordinat):
coordinate axisesشيمى : محورهاى مختصات
coordinate codeرمز مختصات نقاطعلوم نظامى : رمز مربوط به مختصات نقشه اى
coordinate conjunctionحرف عطفى که چند قضيه يا لغت برابر را بهم مى پيوندد
coordinate dimensioningکامپيوتر : بعدسازى مختصاتى
coordinate paperکامپيوتر : کاغذ مختصاتى
coordinate scaleگونياى مختصاتعلوم نظامى : گونيا
coordinate system of axisعلوم مهندسى : سيستم محورهاى مختصات
coordinated attackعلوم نظامى : تک هم اهنگ شده
coordinated complexشيمى : کمپلکس کوئوردينانسى
coordinated fire planعلوم نظامى : طرح اتش هم اهنگ شده
coordinated groupشيمى : گروه کوئوردينانسى
coordinated illuminationروشنايى هم اهنگ شدهعلوم نظامى : طرح روشنايى هم اهنگ شده
coordinated procurement assignessعلوم نظامى : شعبه مسئول خريد کلى اماد
coordinated procurementعمليات اماد هماهنگ شدهعلوم نظامى : تحويل هم اهنگ شده اماد
coordinated turnعلوم هوايى : دورزدن هواپيما بطوريکه کنترلهاى مربوط به دوران حول هر سه محور مورد استفاده قرار گرفته و مانع سر خوردن هواپيما به داخل يا خارج پيچ ميشوند
coordinatelyبطورهمرتبه ،چنانکه يکجور باشد
coordinating atomشيمى : اتم کوئورديناسيون دهنده
coordinating authorityمقام هماهنگ کنندهعلوم نظامى : اختيار هماهنگ کردن
coordinatingکلمات مرتبط(coordinating):
coordination chemistryشيمى : شيمى کوئورديناسيون
coordination compoundsشيمى : ترکيبات کوئورديناسيون
coordination geometryشيمى : هندسه کوئورديناسيون
coordination numberشيمى : عدد کوئورديناسيون
coordination sphereشيمى : فضاى کوئورديناسيون
coordinativeهمرتبه کننده ،متناسب سازنده
copperbottomedداراى ته مسى( درگفتگوى ازکشتى)
copperingعلوم نظامى : مس گيرى لوله ،مس گيرى رفع رسوب مس از داخل لوله
copperlndianسرخ پوست امريکاى شمالى
copperworksمسگرخانه
copperyمس دار
coppice-woodبته هاودرختان کوچکى که درزيردرختان بزرگ ميرويند
copple-cornتاج ،کاکل
coppleکلمات مرتبط(copple):
copraemiaمسموم شدن خون درمورد يبوست
copratnerقانون ـ فقه : شريک
coprecipitationشيمى : هم رسوبى
coprocessorپردازنده کمکىکامپيوتر : کمک پردازنده
coproductفراورده جنبىشيمى : محصول فرعى
coprolaliaروانشناسى : بد دهنى
coproliteکود سنگ شده
coprolithسده ،برازگلوله اى
coprologyبحث درهزليات
coprophagiaروانشناسى : مدفوع خوارى
coprophagousسرگين خور
coprophagyروانشناسى : مدفوع خوارى
coprophiliaروانشناسى : مدفوع خواهى
coprophobiaروانشناسى : مدفوع هراسى
coprossorکلمات مرتبط(coprossor):
coprostasisقبض ،يبوست ،شکم گرفتگى
copsewoodبته هاودرختان کوچکى که درزيردرختان بزرگ ميرويند
coptعيسوى ،يعقوبى
copticقبطى
copulatoryمربوط بجفت گيرى ،تناسلى
copy (fair)علوم نظامى : پاک نويس
copy (negative)نسخه نگاتيو عکس ،شيشه عکسعلوم نظامى : نسخه ثانوى
copy (rough)علوم نظامى : چرکنويس
copy book (= letter book)قانون ـ فقه : دفتر کپيه
copy editingکامپيوتر : ويرايش کپى
copy fittingکامپيوتر : مطابقت کپى
copy letter bookقانون ـ فقه : دفتر کپيه
copy machiningعلوم هوايى : الگوتراشى
copy millingعلوم هوايى : الگوتراشى
copy of his letter is here with enclosedقانون ـ فقه : رونوشت نامه وى ضميمه است
copy plotعلوم نظامى : تکثير از روى نسخه اصلى
copy protectionمحافظت از کپىکامپيوتر : حفاظت در برابر کپى
copy-bookکتابچه
copy-holderکمک مصحح ،کسى که اخباراصلى رادردست گرفته براى مصحح ميخواند
copyholdتصرف زمين بموجب رونوشت صورتى که درمحکمه ارباب تيول تنظيم ميش
copying testازمون رونويسىروانشناسى : ازمون نسخه بردارى
copying-inkعلوم مهندسى : مرکب کپيه
copying-pressمنگنه سوادبردارى
copyingکلمات مرتبط(copying):
copyright reservedقانون ـ فقه : حق طبع يا چاپ محفوظ است
copyslipسرمشق ،قطعه ،نمونه
coquettishlyبعشوه گرى
coquilleورزش : محافظ دست شمشيرباز
coracleيکجورکرجى که ازجگن يا بيد ساخته دورانرا چرم يا مشمع ميگيرند
coracoidمانند نوک کلاغ ،منقارالغرابى
coragne lineخطوط جذر و مد يکسانعلوم نظامى : خطوط کشند يکسانعلوم دريايى : خطوط کشند يکسان
coragneکلمات مرتبط(coragne):
coral islandجزيره مرجانى
coral rubberشيمى : لاستيک کورال
coral-reefساحل مرجانى
coralliferousمرجان اور
coralliteاستخوان بندى مرجانى ،سنگ مرجان
coralloidمرجانى ،مانند مرجان ،شبه مرجان
coram judiceدر حضور قاضى اصاع
coram non judiceدرپيش کسى که صلاحيت داورى ندارد
coram populaدرپيش عموم
coramدرپيشگاه ،درحضور
corbeilسبدميوه ياگل - گل کارى - اجرتراشى
corbelتير زير سرى ،تير متکا،سر ازادمعمارى : پيش امدگى
corbie-stepsبرجستگيهايى که بشکل پله ياکنگره درسرازيرى هاى شيروانى ميسازن
cord drillعلوم مهندسى : مته کمانى
cord pulleyعلوم مهندسى : قرقره و طناب
cord-twisterزهتاب
corded clothپارچه راه راه
cordeliaنجوم : کردليا
cordial understandingتفاهم قلبى و صميمانهقانون ـ فقه : حسن تفاهم
cordiallyاز صميم قلب
cordinate axisعلوم مهندسى : محورهاى مختصات
cordinateکلمات مرتبط(cordinate):
corditeباروت بيدود
cordobaقرطبه
cordovanاهل قرطبه
cordsکلمات مرتبط(cords):
cordurayکلمات مرتبط(corduray):
cordwainسختيان
cordyريسمانى ،نخ دار
core baking ovenعلوم مهندسى : کوره خشک کننده
core barrelعمران : لوله نمونه بردار
core binderعلوم مهندسى : ماده چسبى که براى تقويت به ماسه ريخته گرى اضافه مى شود
core blowing equipmentعلوم مهندسى : تجهيزات دميدن هسته
core boxعلوم مهندسى : قالب ماهيچه
core drillعمران : مته نمونه بردار
core drillingعمران : نمونه بردارى با مته
core gapالکترونيک : چاک هسته
core holeعلوم مهندسى : سوراخ هسته
core ironالکترونيک : اهن هسته
core lossاتلاف هستهالکترونيک : اتلاف اهن
core molding machineعلوم مهندسى : دستگاه ريخته گرى هسته
core nailعلوم مهندسى : سوزن هسته
core of the earthنجوم : هسته زمين
core ovenعلوم مهندسى : کوره هسته
core pinالکترونيک : خار هسته
core printعلوم مهندسى : تکيه گاه ماهيچه
core sampleمعمارى : نمونه استوانه اى
core sandعلوم مهندسى : ماسه ريخته گرى
core transformerالکترونيک : مبدل هسته دار
cored carbonالکترونيک : کربن هسته دار
coredکلمات مرتبط(cored):
coreless induction furnaceعلوم مهندسى : کوره القائى فاقد هسته
corelessکلمات مرتبط(coreless):
corerاسبابى که سيب ياميوه ديگر را ازتخمدان ان جداميکند
coresکلمات مرتبط(cores):
coriander seedتخم گشنيز
coringمغزه گيرى ،نمونه گيرىعلوم مهندسى : مغزه بندىمعمارى : سرواره
corinthian brass or bronzeيکجور مفرغ که ازسيم و زرو مس ترکيب مى کردند
corinthianقرنتى ،اهل قرنت يکى ازشهرهاى باستانى يونان
coriolis accelerationعلوم هوايى : شتاب يک ذره که دريک دستگاه مختصات شتابدار در حرکت است
coriolis effectاثر نيروى کوريليسعلوم هوايى : پاسخ هاى فيزيولوژيکى شخصى که داخل يک محفظه در حال دوران در هر جهت بجز جهت موازى با محورها درحال حرکت استعلوم نظامى : اثر نيروى حاصله از چرخش زمين
coriolis forceنيروى کوريوليسعلوم هوايى : نيروى اينرسى ظاهرى که روى يک جسم با سرعت زاويه اى داخل يک سيستم دوار در حرکت استعلوم نظامى : اثر چرخش زمينى عناصر متحرکعلوم دريايى : اثر چرخش زمينى عناصر متحرک
coriolisاثر پيچشىزيست شناسى : اثر کوريوليس
coriumروانشناسى : بشره
cork borerشيمى : چوب پنبه سوراخ کن
cork screwعلوم مهندسى : پيچ سر بطرى
cork sheetمعمارى : ورقه چوب پنبه اى
cork-jacketجامه چوب پنبه اى که ادم رادر روى اب شناورميسازد
cork-oakدرخت چوب پنبه کش ،پيچ سربطرى
corkageپولى که درمهمانخانه ازکسى ميگيرندتاباده اى راکه مال خودمهمان
corkedچوب پنبه دار،بسته
corkerچيزى که گفتگوراخاتمه دهد
corkinessخاصيت چوب پنبه اى ،سبکى ،خشکى
corkscrew ruleقاعده پيچ بطرى بازکنالکترونيک : قاعده چوب پنبه کش
corkscrew staircaseپلکان مارپيچ
cormophyteگياه ساقه دار
corn d.غله فروش ،علاف
corn sugarشيمى : دکستروز
corn weevilشپشه گندم
corn-ballشيرينى چس فيل
corn-chandlerغله فروش
corn-cobچوب ذرت
corn-drilتخم افشان
corn-fieldگندم زار،مزرعه
corn-flourارد ذرت - ارد برنج
corn-flowerگل گندم ،گل خشخاش ،شقايق
corn-mayweedبابونه صحرايى
corn-mealارد گندم - ارد جودوسر
corn-parsleyجعفرى صحرايى
corn-popperغربالى که دربودادن ذرت بکارميرود
corn-poppingدرست کردن چس فيل
corn-roseگل خشخاش ،شقايق
corn-saladشيرينک
corn-shuckپوست ياغلاف ذرت
cornaceousوابسته بخانواده زغال اخته
corndodgerکلوچه ارد ذرت
cornedنمک زده ،نمک سود،دانه دار
cornel treeدرخت زغال اخته
corner assemblingمعمارى : بست گوشه اى
corner crewورزش : متصديان اعلام خطر به راننده در سر پيچ
corner flagورزش : پرچم کرنر
corner jointاتصال فارسىعلوم مهندسى : اتصال گوشه
corner postورزش : محل کرنر
corner quadrantورزش : ربه دايره کرنر
corner radiusعلوم مهندسى : شعاع کنج
corner reflector antennaالکترونيک : انتن با بازتابنده گوشه دار
corner reflectorپريکسوپ رادارعلوم هوايى : بازتاباننده گوشه اىعلوم نظامى : پريکسوپ تنظيم هدف رادار
corner shotورزش : ضربه به گوشه ديوار جلو
corner solutionبازرگانى : راه حل گوشه اى
corner throwپرتاب ازاد از گوشه( واترپولو)ورزش : پرتاب ازاد از گوشه
corner trussخرپاى گوشه دارعلوم مهندسى : تير مشبک کنج دار
corner weldعلوم مهندسى : جوشکارى گوشه
corner-stoneسنگ سوک ،سنگ کنج ،بنياد،اساس ،پايه( مجازا)معمارى : سنگ بنا
corneredگوشه دار
cornering the marketقبضه نمودن بازاربازرگانى : خريد کلى و يکجاى کالاهاى بازار
corneringکلمات مرتبط(cornering):
cornermanگوشورزش : زننده کرنر
cornet-a-pistonsيکجورسازشيپورى که چندين دکمه دارد
cornetcyپرچم دارى سواره نظام
cornetistپيشورزن ،کرنت زن
cornflagيکجورزنبق
cornice weatheringعلوم مهندسى : گچ برى زير سقف
cornicleشاخک
cornifyشاخى کردن
cornishوابسته به کورنوال درجنوب غربى انگلستان
cornishmanاهل کورنوال
cornu prismشيمى : منشور کورنو
corollary dischargeروانشناسى : تخليه تبعى
corona australiaاکليل جنوبى
corona australisاکليل جنوبى ،افسر،قبهنجوم : ادحى النعام
corona borealis (crb)فکه ،اکليل شمالىعلوم دريايى : کاسه يتيمان
corona borealisاکليل شمالى ،کاسه يتيماننجوم : فکه اکليل شامى
corona discharge currentعلوم مهندسى : جريان تخليه کورونا
corona dischargeتخليه کوروناعلوم مهندسى : تخليه الکتريکى ناقص در نزديکى الکترودهاى يک ميدان غير يکنواختعلوم هوايى : تخليه الکتريکى
corona effectعلوم مهندسى : اثر کوروناالکترونيک : اثر هاله اى
corona lossesتلفات کوروناعلوم مهندسى : گمگشتگى کورونا
coronae australisاکليل جنوبى ،افسر،قبهنجوم : ادحى النعام
coronae borealisاکليل شمالى ،کاسه يتيماننجوم : فکه اکليل شامى
coronaeکلمات مرتبط(coronae):
coronagraphاکليل نگارنجوم : تاج نگارعلوم دريايى : خرمن نگار
coronary arteryشريان اکليلى
coronary sutureدرز اکليلى
coronateتاج ،افسر،مقام شهريارى ،پادشاهى ،جايزه يا انعام دادن
coronatedتاجدار،کاکل دار
coronation oathسوگند هنگام تاج گذارى
coroner's inquestبازجويى در رگهاى ناگهانى
coroniformتاج مانند
coronillaبدل سنا
coronoid processزائده منقارى
coronoidمانند نوک کلاغ ،منقارى
coroutineکامپيوتر : دستورالعمل اتصال مجموعه اى از ورودى ها به مجموعه اى از خروجى ها
corpسپاه ،قسمتعلوم نظامى : رسته
corpaکلمات مرتبط(corpa):
corpora quadrigeminaروانشناسى : اجسام چهار قلو
corporaکلمات مرتبط(corpora):
corporal oathسوگندى که بادست زدن بکتاب ياد کنند
corporal punishmentتنبيه بدنى ،کيفر بدنىقانون ـ فقه : مجازات بدنىروانشناسى : تنبيه بدنى
corporaleپارچه اى که هنگام عشاء ربانى بکارميرود
corporallyجسما"
corporate appraisalبازرگانى : ارزيابى شرکت
corporate bodyقانون ـ فقه : شخص حقوقى
corporate modelکامپيوتر : نمايش يا شبيه سازى رياضى اعمال حسابدارى و خطوط راهنماى سياست مالى يک شرکت
corporate planningبازرگانى : برنامه ريزى شرکت
corporate profitبازرگانى : سود شرکت سهامى
corporate taxبازرگانى : ماليات بر شرکت سهامى
corporate townشهرى که حقوق بلدى داردومى تواندشهردارى داشته باشد
corporation income taxبازرگانى : ماليات بر درامد شرکتها
corporation taxبازرگانى : ماليات بر شرکتها
corporationsکلمات مرتبط(corporations):
corporative stateقانون ـ فقه : حکومتى که صاحبان کليه مشاغل در ان شريک باشند
corporeallyبطورمادى ،جسما
corporisکلمات مرتبط(corporis):
corposantگلوله هاى روشنايى که گاهى درهواى طوفانى بردکلهاى کشتى ديده م
corprocessorکامپيوتر : کمک پردازنده
corps a corpsتماس بدنى( شمشيربازى)ورزش : تماس بدنى
corps artilleryتوپخانه سپاهعلوم نظامى : توپخانه همراه سپاه
corps commanderعلوم نظامى : فرمانده سپاه
corps diplomatiqueهئيت نمايندگان سياسى
corps troopsعلوم نظامى : يکانهاى سپاه
corpus callosumروانشناسى : جسم پينه اى
corpus christعيد بدن عيسى
corpus jurisروح قانونقانون ـ فقه : اساس قانون
corpus luteumروانشناسى : جسم زرد
corpus of propertyقانون ـ فقه : عين مال
corpus striatumروانشناسى : جسم مخطط
corpusclesکلمات مرتبط(corpuscles):
corpuscular radiationعلوم مهندسى : تشعشع ذره اى
corpuscular rayعلوم مهندسى : پرتو ذره اى
corpusculeذره
correct responseروانشناسى : پاسخ درست
correctableقابل تصحيح
corrected azimuthعلوم نظامى : گراى تصحيح شده
corrected defelectionعلوم نظامى : سمت تصحيح شده
correctingکلمات مرتبط(correcting):
correction coefficientمعمارى : ضريب تصحيح
correction factorشيمى : ضريب تصحيح
correction for attenuationروانشناسى : اصلاح براى کاهش
correction for guessingروانشناسى : اصلاح براى حدس
correction indexجدول تصحيح خطاى توپعلوم نظامى : جدول تصحيح يا تصحيحات
correction thermometerالکترونيک : دماسنج تصحيح
correctional custudyروش اصلاح رفتارعلوم نظامى : روش اصلاح افراد از راه تصحيح اعمال غلط
correctional imprisonmentقانون ـ فقه : حبس تاديبى
correctional institutionقانون ـ فقه : کانون اصلاح و تربيتروانشناسى : موسسه تاديبى
correctional treatmentعلوم نظامى : روش معالجه از راه اصلاح رفتار
correctionalقانون ـ فقه : تاديبى
correctiongکلمات مرتبط(correctiong):
correctionsعلوم نظامى : تصحيحات
corrective therapyروانشناسى : درمان اصلاحى
correctlyبطور درست و صحيح
corrector magnetاهنرباى تعديل کنعلوم دريايى : اهنرباى مصحح
correctorsکلمات مرتبط(correctors):
correlated spectroscopyشيمى : طيف بينى هم بسته
correlation analysisبازرگانى : تجزيه و تحليل همبستگى
correlation coefficientشيمى : ضريب همبستگىروانشناسى : ضريب همبستگىبازرگانى : ضريب همبستگىورزش : ضريب همبستگى
correlation curveشيمى : منحنى همبستگى
correlation diagramشيمى : نمودار همبستگى
corrected scoreروانشناسى : نمره اصلاح شده
correctedتصحيح شده
correlation energyشيمى : انرژى همبستگى
correlation factorعلوم نظامى : ضريب همبستگى
correlation matrixروانشناسى : ماتريس همبستگى
correlation measurementشيمى : اندازه گيرى همبستگى
correlation ratioشيمى : نسبت همبستگىروانشناسى : بهر همبستگى
correlation timeشيمى : زمان همبستگى
correlative with each otherلازم و ملزوم يکديگر
correlogramشيمى : همبستگى نگاشت
correptionاختصار،کوتاه کردن
correspondence chessورزش : بازى شطرنج مکاتبه اى
correspondence principleاصل تناظر،اصل توافقشيمى : اصل همخوانىورزش : اصل همخوانى
correspondence qualityکامپيوتر : چاپ با کيفيت بالا توسط چاپگرهاى ليزرى
corresponding stateشيمى : حالت متناظر
corresponding toمطابق با،مطابق
correspondinglyبهمان نسبت ،همانطور،متقابلا
correspoundمطابق بودن ،مناسب بودن ،مکاتبه کردن ،مشابه بودن
correspoundenceتطابق ،مکاتبه ،مکاتبات ،تشابه ،نامه ها
correspoundentمطابق ،مترادف ،خبرنگار،مخبر،طرف مکاتبه ،يا معامله
correspoundingمطابق ،مکاتبه کننده ،متقابل
corrida (de toros)ورزش : برنامه اى در حدود شش مسابقه گاوبازى
corridaکلمات مرتبط(corrida):
corrigendaاغلاط،غلط هاى کتاب ،غلط نامه
corrigiblyچنانکه بتوان اصلاح کرد،بطوراصلاح پذير
corrisiveمعمارى : خورنده
corroborationتاييد،تقويت ،تاکيد،تثبيت
corroborativeتاييد کننده - مويد - تقويت اميز
corroboratorتاييد کننده ،تقويت کننده
corroboreeرقص بوميهاى استراليا
corrobrantمقوى ،تاييد کننده ،داروى نيروبخش ،مويد
corrode (to)زنگ خوردن ،زنگ زدنمعمارى : کم کم فاسد شدن
corrodentخورنده ،تباه کننده ،فاسد کننده ،ماده اکاله ،خوره
corrodibleخورده شدنى ،تحليل رفتنى
corrosion controlعمران : جلوگيرى و کنترل خوردگى
corrosion fatigueعلوم مهندسى : استهلاک در اثر زنگ زدگى
corrosion pitعلوم مهندسى : فرورفتگى در اثر خوردگى
corrosion resistantعلوم مهندسى : مقاومت در برابر خوردگى و زنگ زدگى
corrosion-resistent steelعلوم هوايى : فولاد ضد زنگ
corrosive actionاثر خوردگىعلوم مهندسى : اثر خورندگى
corrosive attackعلوم مهندسى : اغاز و توسعه خورندگى
corrosive subli mateداراشکنه فرنگى
corrosivenessخورندگى ،اکاليت
corrsionخوردگى ،فساد تدريجى ،فساد،زنگ زدگىعلوم مهندسى : پوسيدگى
corrugated carboardبازرگانى : مقواى موج دار
corrugated cardboardمقواى موجداربازرگانى : مقواى محکمى که در بسته بندى بکار مى رود
corrugated ironاهن موجى ياچين دار
corrugated rolling millعلوم مهندسى : دستگاه نورد ورق موجدار
corrugated sheetصفحه موجدار،ورقه کنگره اىعلوم مهندسى : ورقه موجدارمعمارى : ورقه موجدار
corrugated skinعلوم هوايى : پوسته موجدار
corrugated tileعلوم مهندسى : موزائيک
corrugated tubeعلوم مهندسى : لوله موجدار
corrugatedچين دارعلوم مهندسى : موج دارعلوم هوايى : موج دار
corrugation washboardمعمارى : موج دنده اى
corrugatorماهيچه چين دهنده
corrupted fileکامپيوتر : فايل خراب
corruptedکلمات مرتبط(corrupted):
corruption of bloodمهدورالدم شدنقانون ـ فقه : محروميت از حقوق اجتماعى و مدنى
corruption on the earthقانون ـ فقه : فساد فى الارض
corruptlyبطورفاسد،ازروى تباهى
corruptnessفساد،رشوه خوارى ،تباهى
corseنعش ،لاشه
corsicanاهل جزيره کورس دردرياى مديترانه
corsletزره سينه ،سينه بند
cortesنام دوخانه که مجلس هاى قانون گزاراسپانياوپرتقال راتشکيل ميده
cortex cerebriروانشناسى : قشر مخ
cortiکلمات مرتبط(corti):
cortical blindnessروانشناسى : نابينايى مغزى
cortical controlروانشناسى : کنترل مغزى
cortical deafnessروانشناسى : کرى مغزى
cortical inhibitionروانشناسى : بازدارى مغزى
cortical stimulationروانشناسى : تحريک مغز
corticalizationروانشناسى : مخى شدن
corticatedپوست دار،پوستى
corticofugalقشر گريز( در اعصاب)روانشناسى : قشر گريز
corticoidروانشناسى : کورتيکوييد
corticopetalقشرگرا( در اعصاب)روانشناسى : قشرگرا
corticosteroidروانشناسى : کورتيکواستروييد
corticotropic hormoneروانشناسى : هورمون محرک قشر غده فوق کليوى
corticotropicکلمات مرتبط(corticotropic):
cortileمعمارى : حياط اندرونى
cortyکلمات مرتبط(corty):
corveeبيگار،سخره
corviغرابنجوم : کلاغ
corvus (crv)کلاغعلوم دريايى : غراب
corvusغرابنجوم : کلاغ
coryphaeusسردسته ،سرخوان( درنمايش هاى يونانى)
cosciousهوشيار - بهوش - ملتفت - اگاه
cosecant squared beamالکترونيک : اشعه با مربع کوسکانت
cosecantقطرظل تمام
coseyراحت ،گرم ،نرم
cosherبنازپرورن ،نازپرورده کردن ،زيادخوراندن
cosiderationکلمات مرتبط(cosideration):
cosilyبراحتى ،بطور راحت ،بطورگرم ونرم
cosine-meterدستگاه اندازه گيرى ضريب توان ،توان سنجعلوم مهندسى : کسينوس متر
cosinessراحت( بودن)
cosmic compositionشيمى : ترکيب کيهانى
cosmic dustعلوم هوايى : غبار کيهانى
cosmic microwave radiation backgroundنجوم : زمينه تشعشعى ميکرو موجى کيهانى
cosmic particlesزيست شناسى : ذرات کيهانى
cosmic radiationپرتو کيهانىشيمى : تابش کيهانى
cosmic raysپرتو کيهانى ،تشعشع کاسميکعلوم مهندسى : پرتوهاى کاسميکالکترونيک : اشعه کيهانىشيمى : تابش کيهانى
cosmicalبرابرباخورشيد - مصادف باطلوع وغروب افتاب
cosmicrayاشعه کيهانىنجوم : پرتو کيهانى
cosmismفلسفه تکامل گيتى
cosmogenyپيدايش و تکامل گيتى
cosmogonalمربوط باصول افرينش گيتى
cosmographicمربوط بشرح گيتى ياجهان
cosmographicalمربوط به شرح گيتى ياجهان
cosmolatryگيتى پرستى
cosmological constantنجوم : ثابت کيهان شناختى
cosmological modelنجوم : مدل کيهان شناختى
cosmological principalنجوم : اصل کيهان شناختى
cosmoramaجهان نما
cosmosarel chaosانتظام و هرج و مرج
cosmosarelکلمات مرتبط(cosmosarel):
cosolventروغن شبه سالونتعلوم نظامى : روغن شبه حلال شبه حلال
cosseismic lineمعمارى : خط هملرز
cosseismicکلمات مرتبط(cosseismic):
cost absoptionهزينه موخرقانون ـ فقه : هزينه اى که در قيمت توليد کالا منظور نمى شود و از مشترى دريافت نمى گردد
cost accountعلوم مهندسى : ذکر ارزش
cost accountsحسابهاى هزينه يابىعلوم نظامى : حساب هزينه اى حساب مخارج
cost allocationتخصيص هزينهعلوم مهندسى : بخش هزينهقانون ـ فقه : سرشکن کردن هزينهبازرگانى : تخصيص هزينه
cost analysisتجزيه تحليل هزينه هاى کارکامپيوتر : تجزيه و تحليل قيمتبازرگانى : تجزيه و تحليل هزينهعلوم نظامى : تجزيه و تحليل قيمت اجناس
cost and freight (c&f)سى اند افبازرگانى : قيمت و هزينه حمل ،يکى از قراردادهاى اينکوترمز که در ان هزينه حمل نيز به عهده فروشنده بوده و فروشنده کالا را در بندر مقصد به خريدار تحويل ميدهد
cost and freightقانون ـ فقه : قيمت و بهاى حمل و نقل
cost and frieght (c&f)قيمت کالا به اضافه کرايه حملبازرگانى : سى اند اف
cost bearerعلوم مهندسى : باارزش
cost benefit analysisتجزيه و تحليل سود و زيانکامپيوتر : تحليل هزينه و سودبازرگانى : تحليل هزينه و منفعت
cost benefit ratioنسبت فايدهبازرگانى : هزينه
cost calculationعلوم مهندسى : براورد هزينه
cost categoryاقلام هزينه اى ،بخش هزينهعلوم نظامى : هزينه هاى انجام شده
cost centreبازرگانى : مرکز هزينه يابى
cost contractعلوم نظامى : قرارداد مربوط به پرداخت هزينه ها قرارداد هزينه
cost curveبازرگانى : منحنى هزينه
cost effectiveness analysisبازرگانى : تحليل تاثير بخشى هزينه ها
cost effectivenessهزينه وبهره ورى ،ثمربخش بودنکامپيوتر : تاثير بخشى هزينهبازرگانى : سودمندبودن بيشتر بودن درامد در مقايسه با هزينه ها
cost estimateبراورد هزينهعلوم مهندسى : تخمين مخارج
cost expenditureعلوم مهندسى : هزينه
cost findingعلوم مهندسى : ارزش يابى
cost fractionقانون ـ فقه : نتيجه مستقيم هزينه هاى مستقيم توليد يا خدمت به تعداد واحدهاى توليد شده يا کميت خدمات
cost functionبازرگانى : تابع هزينه
cost in useبازرگانى : هزينه تملک و بهره بردارى از ساختمان يا کارخانه
cost indexesشاخص هزينهعمران : ضريب افزايش يا کاهش هزينه هائى که قبلا تعيين شده
cost insurance and freight (c.i.f)سيف( قيمت کالا به اضافه هزينه بيمه وحمل)بازرگانى : سيف
cost insurance, freight (cif)بازرگانى : قيمت بيمه و هزينه حمل
cost ledgerقانون ـ فقه : دفتر قيمت تمام شده
cost minimizationبازرگانى : حداقل کردن هزينه
cost of capitalبازرگانى : هزينه سرمايه
cost of constructionبهاى ساختمانمعمارى : هزينه ساختمان
cost of distributionبازرگانى : هزينه توزيع
cost of goods manufacturedقانون ـ فقه : قيمت تمام شده توليد
cost of goods purchasedقانون ـ فقه : قيمت تمام شده کالاى خريدارى شده
cost of livingهزينه زندگى ،نفقهقانون ـ فقه : خرجىبازرگانى : هزينه زندگى
cost of maintenanceهزينه نگهدارى و ترميمقانون ـ فقه : نفقه و خرجى
cost of productionبازرگانى : هزينه توليد
cost of removalبازرگانى : هزينه جابجايى
cost of reproductionهزينه بازسازىقانون ـ فقه : هزينه نوسازى و ترميم
cost of salesقانون ـ فقه : قيمت تمام شده کالاى فروش رفته
cost of time and moneyصرف وقت و پول
cost of transportکرايه( بارکشى ) قيمت حمل ونقل
cost plus a fixed feeعلوم نظامى : هزينه بعلاوه حق الزحمه ثابت
cost plus contractsقرارداد راس المالى ،قسمتى از کالا را که به سفارش کسى ساخته مى شود و هنوز عملا " ساخته نشدهقانون ـ فقه : به حساب خريد سفارش دهنده و جز فروش سازنده به حساب مى اورند
cost plus pricingقانون ـ فقه : تعيين قيمت فروش با افزودن ضريب مخصوص منفعت به قيمت تمام شده
cost priceبازرگانى : قيمت تمام شده
cost purchaseقانون ـ فقه : راس المال
cost push inflationبازرگانى : تورم ناشى از فشار هزينه
cost pushفشار قيمتقانون ـ فقه : فشار هزينه
cost recordsمدارک قيمت تمام شدهقانون ـ فقه : مدارک تعيين ارزش
cost reductionقانون ـ فقه : تقليل قيمت تمام شده
cost savingقانون ـ فقه : درامد حاصل از تقليل هزينه
cost sharing contractعلوم نظامى : قرارداد اشتراک در هزينه ها
cost to entryبازرگانى : هزينه ورود
cost unitقيمت واحد،واحد هزينه يابىقانون ـ فقه : هزينه واحد توليدبازرگانى : واحد هزينه سنجى
cost varianceبازرگانى : نوسانات هزينه
cost,insurance,freight and exchange(cif&قيمت ،بيمهبازرگانى : هزينه حمل و تغييرات ارز
cost-of-living indexبازرگانى : شاخص هزينه زندگى
cost-plus contractبازرگانى : قرارداد براساس قيمت تمام شده به اضافه درصدى به عنوان سود
costal frontierمرز ساحلىعلوم نظامى : نوار مرزى ساحلى
costant loadبار دائمىعلوم مهندسى : بار ثابت
costantکلمات مرتبط(costant):
costing and pricingبازرگانى : هزينه يابى و قيمت گذارى
costingقيمت گذارىکامپيوتر : هزينه گذارىقانون ـ فقه : مشخص کردن هزينه عمليات
costive of beliefدير باور
costiveness(دچارى به ) يبوست
costlinessگرانى ،مجلل
costs arabicusقسط شيرينى
costs of proceedingsمخارج عدليهقانون ـ فقه : هزينه دادرسى
costsهزينه دادرسىقانون ـ فقه : خسارت دادرسى
costus amarusقسط کشميرى
costusقسط
cosumingکلمات مرتبط(cosuming):
cotainerجعبه باطرى ،بشکه ،مخزنعلوم مهندسى : ظرف
cotemporaneousهم زمان ،هم عصر،معاصر،مقارن
cotenancyهم اجاره نشينى ،اجاره اشتراکى
cotenantهم اجاره نشين
cothurnusيکجورنيم چکمه
cotidal linesخطوط هم مدعلوم نظامى : خطوط مد يکسانعلوم دريايى : خطوط مد يکسان
cottaکلمات مرتبط(cotta):
cotter keyعلوم نظامى : صفحه روى قرقره هاى سيم کشى
cottierروستايى ايرلندى که کلبه اى اجاره کرده است
cotton covered wireالکترونيک : سيم با روکش پنبه اى
cotton dukeکرباس ،برزنتعلوم مهندسى : بافت ساده پنبه اى يا کتانى
cotton effectشيمى : پديده کاتن
cotton enameled wireالکترونيک : سيم لعابدار پنبه اى
cotton or silk velvetمخمل نخى يا ابريشمى
cotton plantدرخت پنبه ،بوته پنبه
cotton plantationپنبه زار،پنبه کارى
cotton printعلوم مهندسى : چيت
cotton seedپنبه دانه ،تخم پنبه
cotton sewingنخ دوزندگىعلوم مهندسى : نخ خياطى
cotton sleevingالکترونيک : بوش پنبه اى
cotton velvetمخمل نخى
cotton wasteضايعات پنبه
cotton woolپنبه لايىعلوم مهندسى : لايى پنبه
cotton-cakeکنجاره پنبه دانه
cotton-factoryکارخانه نخ ريسى
cotton-ginماشين پنبه پاک کنى ،پنبه پاک کن
cotton-spinnerنخ ريس ،صاحب کارخانه نخ ريسى
cotton-spinningعلوم مهندسى : نخ ريسى
cotton-tailخرگوش امريکايى
cotton-yarnعلوم مهندسى : نخ بافندگى
cottonadeپارچه نخى درشت باف
cottonseed oilشيمى : روغن پنبه دانه
cottuptnessتباهى ،فساد،رشوه خوارى
cotylaکاسه ،فنجان
cotyledonousلپه دار،فلقى ،لپه اى
cotyloidفنجانى
couکلمات مرتبط(cou):
couchgrassچمن ،مرغ
couchingيکجورقلاب دوزى
coulشيمى : کولن
couldnکلمات مرتبط(couldn):
coulee (am)معمارى : ابکند
coulisseناويا شيارى که دريچه بند اب دران حرکت ميکند
coulmn card 96کامپيوتر : کارت 96 ستونه
coulmnکلمات مرتبط(coulmn):
couloirورزش : دهليز
coulomb attractionشيمى : جاذبه کولنى
coulomb filedشيمى : ميدان کولنى
coulomb forceشيمى : نيروى کولنى
coulomb interactionشيمى : برهم کنش کولنى
coulomb repulsionشيمى : دفع کولنى
coulomb's lawقانون کولنالکترونيک : قانون کولنشيمى : قانون کولنعلوم هوايى : نيروى بين دو بار الکتريکى يا مغناطيسى با حاصل ضرب بارهاى انها نسبت مستقيم و با مربع فاصله انها از هم نسبت عکس دارد
coulombکولمب ،symb: Cعلوم مهندسى : کولنکامپيوتر : سيستم بين المللى واحد بار الکتريکىالکترونيک : کولنشيمى : کولنعلوم هوايى : واحد اندازه الکتريسيته
coulombic forceشيمى : نيروى کولنى
coulombicکلمات مرتبط(coulombic):
coulometerشيمى : کولن سنج
coulometryشيمى : کولن سنجى
coulsکلمات مرتبط(couls):
coulterعلف بر - کارد گاواهن
coumarone resinعلوم مهندسى : صمغ کومارون
coumaroneکلمات مرتبط(coumarone):
counکلمات مرتبط(coun):
cover pointعضو دفاع نزديک( لاکراس)ورزش : محل بازيگر در نقطه معينى دور از توپزن
cover searchعلوم نظامى : جستجوى بهترين منطقه پوشش عکاسى هوايى
cover upورزش : در لاک دفاعى فرورفتن
cover-shameعذر،بهانه
coverage indexعلوم نظامى : کالک نمايش مناطق زير پوشش شناسايى عکاسى هوايى
covered spaceفضاى سر پوشيدهعلوم نظامى : فضاى پوشيده
covered storage areaمعمارى : منطقه انبار مسقف
craggyناهموار،پرتگاه مانند،پرتگاه دار
cram's ruleشيمى : قاعده کرام
cramboبازى قافيه جويى
cramer's ruleشيمى : دستور کرامر
cramerکلمات مرتبط(cramer):
crammerکسيکه کارش اماده کردن شاگردان براى امتحان بطورسطحى است
cramoisy(پارچه ) قرمز
cramp hand writingخط درهم و برهم
cramp of stomachدرد معده
cramp-fishماهى برق ،ماهى رعاد
cramp-ironعقربک ،بند
crampet gameبازى شطرنج ،بازى خفهورزش : بازى کم فضاى شطرنج
crampetکلمات مرتبط(crampet):
cramwheelدنده کرامويلعلوم نظامى : دنده مخروطى
cranage(حق )استعمال جرثقيل
crancکلمات مرتبط(cranc):
crandallچکش سنگ تراشى
crane balanceعلوم مهندسى : تعادل جرثقيل
crane chainعلوم مهندسى : زنجير جرثقيل
crane constructionساختار جرثقيلعلوم مهندسى : ساختمان جرثقيل
crane frameعلوم مهندسى : چارچوب جرثقيل
crane hookقلاب سرکابل بالابر جرثقيل ،قلاب يا چنگک جرثقيلعلوم مهندسى : چنگک بالاکش
cream separatorخامه گير
cream-colouredخامه اى رنگ ،شکرى
creamyخامه اى ،سرشيردار
crease (attack)manمهاجمورزش : گوش
council of economic advisersبازرگانى : شوراى مشاوران اقتصادى
council of ententشوراى حسن تفاهم ،متشکل از جمهوريهاى افريقايى داهومى ،ساحل عاجقانون ـ فقه : نيجريه و ولتاى عليا
council of europeقانون ـ فقه : ن پيوستند
council of ministersهيات وزرا،شوراى وزيرانقانون ـ فقه : شوراى وزيران ،هيات وزيرانبازرگانى : هيات وزيران
council of physiciansشوراى پزشکىعلوم نظامى : شوراى پزشکان
council of warشوراى جنگعلوم نظامى : شوراى نظامى
council ofwarشوراى جنگ ،شوراى نظامى
council-chamberانجمن گاه( هيئت وزراء)
councilboardميزياجلسه هيئت وزراء،ميزياجلسه انجمن
councillor at ministry (= ministerial)وزير مشاورقانون ـ فقه : مشاور يا مستشار سفارتخانه
councillor of embassyقانون ـ فقه : مستشار سفارتخانه
councillor of legationقانون ـ فقه : مستشار سفارتخانه
counsel appointedlitigant by the bar association to represent aقانون ـ فقه : وکيل مسخر يا تسخيرى در امور مدنى
counsel briefed by the governmentقانون ـ فقه : وکيل تسخيرى
counsel briefedby the governmentقانون ـ فقه : وکيل تسخيرى
counsel for the crownداديارقانون ـ فقه : وکيل عمومى
counseling psychologyروانشناسى : روانشناسى مشاوره اى
counselingروانشناسى : مشاوره
counselling and procuring an offenceقانون ـ فقه : معاونت در جرم
counsellingکلمات مرتبط(counselling):
counsellor (at low)مستشار دادگاه ،مشاور قضايىقانون ـ فقه : مشاور راى زن و مشاور حقوقى
counsellor and procurerقانون ـ فقه : معاون جرم
counsellor-at-lawمشاورحقوقى ،وکيل مشاور
count by onesيکى يکى بشماريد
count downاز بالا به پايين شمردنعلوم نظامى : شمارش معکوس
count offشمارش به ترتيب شمارهعلوم نظامى : بترتيب شماره " بشمار"
count out of the houseقانون ـ فقه : مذاکرات را به علت فقدان حد نصاب قطع کردن
count outورزش : ناک اوت
count palatineقلمرو خود امتيازات شاهانه داشت ،قلمرو
counter - propagandaتبليغ متقابلقانون ـ فقه : پاداوازه گرى
counter - revolutionضد انقلابقانون ـ فقه : عملياتى و تدابيرى که بعد از وقوع انقلاب براى خنثى کردن ان انجام و اتخاذ مى شود
counter air operationsعمليات ضد هواپيمايىعلوم نظامى : عمليات ضد برترى هوايى دشمن
counter airضد هواپيمايىعلوم نظامى : عمليات ضد هواپيمايى عمليات ضد فعاليت هوايى دشمن
counter attack to outside hookپلنگ شکن( کشتى)ورزش : پلنگ شکن
counter attackحمله متقابلهعلوم نظامى : پاتکعلوم دريايى : پاتک
counter balanceعمران : وزنه تعادلى
counter battery criteriaعلوم نظامى : خط مشى ضد اتشبار
counter batteryعلوم نظامى : عمليات ضد اتشبار
counter bermمعمارى : سکوى پايه خارجى خاکريز
counter ceilingسقفواره ،کمرپوش ،خوانچه پوش( اصطلاح يزد)معمارى : خوانچه پوش
counter chargeتهمت متقابلهقانون ـ فقه : دعوى متقابل در امر جزايى
counter circuitالکترونيک : کنتور رادار
counter clockwiseعمران : حرکت عکس حرکت عقربه هاى ساعت
counter creditبازرگانى : اعتبار متقابل
counter current principleعلوم مهندسى : اصول جريان متقابل
counter currentجريان مخالف دريايىعلوم مهندسى : جريان متقابلعلوم نظامى : جريان متضاد ابعلوم دريايى : جريان متضاد اب
counter e.m.f. cellالکترونيک : پيلهاى برق وارانى
counter electromotive forceالکترونيک : نيروى برق وارانى
counter espionageضد جاسوسىعلوم نظامى : عمليات ضد جاسوسى
counter fertعمران : ديوار يا تيرى که براى محافظت و استحکام در پشت ديوار ساخته ميشود
counter fireاتش متقابلعلوم نظامى : اتش ضد اتشبار بر عليه دشمن
counter floodاب گيرى ضد انحراف ناوعلوم نظامى : متعادل کردن ناو با پر کردن مخازن ان
counter forceعلوم نظامى : نيروى مقابله با وسايل استراتژيکى دشمن استفاده از نيروى هوايى و موشکهاى استراتژيکى براى تخريب نيروى دشمن
counter gambitورزش : گامبى متقابل
counter guerillaضد چريکىعلوم نظامى : ضد گريلايى
counter insurgencyعلوم نظامى : ضد شورش
counter intelligenceعلوم دريايى : ضداطلاعات
counter ionشيمى : يون مخالف
counter jumpورزش : پرش با نيم چرخش و بازگشت روى لبه همان اسکيت
counter marchتغيير جهت نيروى نظامى ،عقب گرد عقب گرد کردنعلوم نظامى : تغيير رويه دادن
counter mechanismمکانيسم شمارشگرعلوم مهندسى : طرزکار شمارشگر
counter militaryضد عمليات نظامىعلوم نظامى : مقابله باعمليات نظامى
counter mortarضد خمپارهعلوم نظامى : اتش ضد خمپاره انداز
counter offensiveپدافند متقابلعلوم نظامى : حمله متقابل
counter parryورزش : دفاع با حرکت چرخشى شمشير
counter preparationضد تهيهعلوم نظامى : تير ضد تهيه
counter recoil cylinderاستوانه هادى پيستون مواجعلوم نظامى : استوانه عايد
counter recoilبرگشتن لوله پس از عقب نشينى ،عمل عايد عمل عودت لولهعلوم نظامى : دستگاه عايد
counter reconnaisanceعلوم نظامى : ضد شناسايى
counter rotateورزش : چرخش بالاتنه در پيچ
counter sabotageعلوم نظامى : ضد خرابکارى
counter signنشانى ،اسم عبورعلوم نظامى : اسم شب
counter subversionضد خرابکارىعلوم نظامى : ضد براندازى
counter surveillanceضد مراقبتعلوم نظامى : عمليات ضد مراقبت و تجسس دشمن
counter tradeتجارت متقابلبازرگانى : داد و ستد متقابل
counter vailing powerتقارن دو نيروى اقتصادى ،نيروهاى متقارن( نيروهاى خريد و فروش)قانون ـ فقه : نيروهاى متقارن
counter weightوزنه تعادل ،پاسنگعلوم مهندسى : وزنه مقابل
counter(punch)ورزش : ضربه زدن پس از رد ضربه حريف
counter-agentعامل خنثى کننده
counter-approachاستحکامات متقابله( محاصره شدگان)
counter-attractionکشش متقابل ،جاذبه متقابله
counter-claimدعوى متقابل
counter-disengagementورزش : حرکت شمشير به دور شمشير حريف براى مواجهه در مسير قبلى
counter-jumperفروشنده دکان ،شاگرد دکان
counter-memorialيادداشت( غير رسمى)قانون ـ فقه : يادداشت
counter-offerبازرگانى : پيشنهاد متقابل
counter-purchaseخريد متقابل ،تهاتربازرگانى : داد و ستد متقابل
counter-riposteورزش : حمله شمشيرباز پس از دفع حمله متقابل حريف
counter-thrust variationورزش : وارياسيون پياده رانده متقابل در دفاع هندى شاه شطرنج
counter-transferenceروانشناسى : انتقال متقابل
counterbalancingروانشناسى : متوازن سازى تقابلى
counterbattery fireعلوم نظامى : تير ضد اتشبار
counterbatteryکلمات مرتبط(counterbattery):
counterbidپيشنهاد متقابلبازرگانى : جواب خريدار به فروشنده
counterblastاظهارمتقابل جدى
counterboreعلوم مهندسى : خزينه دار کردنعلوم هوايى : خزينه دار کردن استوانه
counterbraceکلمات مرتبط(counterbrace):
countercathexisروانشناسى : نيروگذارى بازداشتى
counterchangeبا هم عوض کردن ،با هم عوض شدن
counterchargeتهمت متقابله
countercharmباطل سحر،پادجادو
counterclockwise rotationعلوم مهندسى : حرکت در خلاف عقربه هاى ساعتالکترونيک : گردش به چپ
counterconditioningروانشناسى : شرطى سازى تقابلى
countercurrent chromatographyشيمى : کروماتوگرافى جريان مخالف
countercurrent distributionشيمى : توزيع جريان مخالف
countercurrentکلمات مرتبط(countercurrent):
countercyclicalبازرگانى : ضد دوره اى
counterenargeتهمت متقابله
counterfeiterقلب ساز،مهر سازقانون ـ فقه : جاعل مهر
counterflakاتش خنثى کننده توپخانه پدافند هوايى ضد پدافند هوايىعلوم نظامى : عمليات ممانعت از پدافند هوايى
counterfoil of a chequeقانون ـ فقه : ته چک
counterfortديوار تکيهمعمارى : ديوار تقويتى
counteridentificationروانشناسى : همانندسازى تقابلى
counterintelligence surveyبررسى ضد اطلاعاتىعلوم نظامى : تحقيقات ضد اطلاعاتى
counterintervalعلوم نظامى : فاصله ميزان منحنى
counterinvestmentروانشناسى : نيروگذارى بازداشتى
countermarkانگ دوم باره ،انگ بالاى انگ
countermeaکلمات مرتبط(countermea):
countermeasures (cm)اقدامات متقابل ،پيش گيريهاى متقابل اقدامات کنترلىعلوم نظامى : اقدامات ضد عمليات دشمن عمل متقابل
countermeasuresکلمات مرتبط(countermeasures):
countermining distanceفاصله ضد انفجار زنجيرى مينعلوم نظامى : فاصله مجاز بين دو مين
counterminingانفجار ضد مينعلوم نظامى : انفجار زنجيرى در ميدان مينعلوم دريايى : انفجار زنجيرى در ميدان مين
countermureديوارى که براى پشتيبان ديوارديگربسازند
counterpawnورزش : پياده متقابل
counterplayورزش : بازى شطرنج متقابل
counterpleaپاسخ رد،جواب رد
counterproductiveبازرگانى : ضد توليدى
countersباجهبازرگانى : گيشه
counterscarpديواربيرونى خاکريز
countershaft pulleyعلوم مهندسى : محور با پولى يا چرخ دندانه دار که به يک ماشين وصل مى شود
countershaftعلوم مهندسى : محور رابطه در يک رشته محور که بين محور و متحرک قرار مى گيرد تا نسبت سرعت زيادى را بوجود اورد و يا در محلى قرار گيرد که در ان اتصال مستقيم مشکل باشد
countersignatureامضاى پس ازامضاى ديگرى ،تصديق امضاى ديگرى
countersinck bitمعمارى : مته توپى
countersinckکلمات مرتبط(countersinck):
countersink boltپيچ خزينه دارعلوم مهندسى : پيچ پخ دار
countersink nutعلوم مهندسى : مهره خزينه دار
countersink screwعلوم مهندسى : پيچ خزينه دار
countersinkخزينه مخروطى کردن ،خزانه نمودن کلاهک دار کردن ،خزينه دار کردن خزينهعلوم مهندسى : پخالکترونيک : خزينه سازىعلوم هوايى : خزينه دار کردن مخروطى
countersuggestionروانشناسى : تلقين مخالف
countertraceنقل کردن( نقشه ايى ) بکاغذ زير،برداشتن از( نقشه ايى)
countertubeکلمات مرتبط(countertube):
countervailing creditاعتبار متقابلبازرگانى : اعتبار اتکائى
countervailing dutiesبازرگانى : حقوق گمرکى جبرانى
countervailing dutyحقوق گمرکى جبرانى( جهت حمايت از توليدکنندگان داخلى)بازرگانى : حقوق گمرکى جبرانى
countervailing powerقدرت همسنگ ،قدرت يک گروه که در واکنش به قدرت گروه ديگر بوجود مى ايدبازرگانى : نيروى همسنگ ،مثلا اتحاديه کارگران که در واکنش به قدرت توليد کننده انحصارى ايجاد ميشود
countervailingکلمات مرتبط(countervailing):
countervialخنثى کردن - برابرى کردن با - جبران کردن - تلاقى کردن
counterweighوزنه تعادل ،پارسنگ ،برابرى کردن با،جبران کردن ،خنثى کردن
counterworkعمل متقابل ،خنثى کردن ،بى اثرکردن ،برخلاف کارکردن
counting balanceترازوى عقربه دارعلوم مهندسى : ترازوى نشان دهنده
counting loopکامپيوتر : حلقه شمارش
counting tubeعلوم مهندسى : لامپ شمارشگر
counting votesشمارش اراءقانون ـ فقه : استخراج اراء
counting-houseدفترخانه
counting-roomدفترخانه
countingکلمات مرتبط(counting):
countriesکلمات مرتبط(countries):
countruyکلمات مرتبط(countruy):
country courtقانون ـ فقه : دادگاه بخش
country cover diagramدياگرام نشان دهنده اجراى عکاسى هوايى در هر کشورعلوم نظامى : دياگرام پوشش عکاسى هوايى در سطح کشور
country lifeزندگى روشنايى
country manقانون ـ فقه : هم ميهن
country of originبازرگانى : کشور مبداء
country partyحزب هواخواه پيشرفت فلاحتى
country teamsعلوم نظامى : تيمهاى اعزامى به کشورها
country-houseخانه ييلاقى
country-seatعمارت تابستانى ،عمارت ييلاقى
country-side(قسمتى از )بيرون شهر،حومه شهر
county borouhشهرى که بيش از ¹¹¹¹5تن نفوس دارد
county fairبازار مکارهعلوم نظامى : بازار روز
county magestrateقانون ـ فقه : قاضى دادگاه استان
county townحاکم نشين استانقانون ـ فقه : شهر مقر استاندار
coup d'etalقانون ـ فقه : کودتا
coup detatکودتا،تغيير ناگهانى در حکومت
couple backعلوم مهندسى : معکوس تزويج شدن
couple switchعلوم مهندسى : کليد تزويج
coupled modeروش کنترل خودکارعلوم نظامى : روش کنترل پرواز خودکار با استفاده از سيستم هدايت زمينى
coupled with thisعلاوه براين
coupledکلمات مرتبط(coupled):
coupler linkلينک اتصالعلوم مهندسى : عضو اتصال
coupler plugعلوم مهندسى : دوشاخه وسايل الکتريکى
coupling baseوسيله اى که چاشنى را به کلاهک يا خرج مشتعل کننده وصل مى کندعلوم نظامى : اتصال دهنده چاشنى به کلاهک
coupling capacityعلوم مهندسى : ظرفيت اتصالى
coupling coefficientعلوم مهندسى : ضريب اتصال
coupling coilسيم پيچ پيوستعلوم مهندسى : سيم پيچ تزويج
coupling constantشيمى : ثابت جفت شدن
coupling elementعنصر اتصالعلوم مهندسى : عنصر پيوست
coupling factorضريب اتصالعلوم مهندسى : ضريب پيوست
coupling impedanceامپدانس تزويجعلوم مهندسى : مقاومت ظاهرى پيوست
coupling instabilityنااستوارى اتصالعلوم مهندسى : نااستوارى پيوست تزلزل تزويج
coupling magentعلوم مهندسى : اهنرباى اتصال
coupling measuring setعلوم مهندسى : دستگاه اندازه گيرى اتصالى
coupling of circuitsتزويج مداراتعلوم مهندسى : پيوست مدارها
coupling probeالکترونيک : ميله جفتگرى
coupling resistanceمقاومت اتصالىعلوم مهندسى : مقاومت پيوست
coupling transformerترانسفورماتور تزويجعلوم مهندسى : ترانسفورماتور پيوست
coupling valveعلوم مهندسى : ارزش اتصال
coupon paymentsپرداختهاى کوپنىبازرگانى : منظور پرداختهاى ثابت بابت بهره اوراق قرضه است
couponingجيره بندىبازرگانى : کوپن بندى
courکلمات مرتبط(cour):
courageouslyازروى جرات ،دليرانه
courageousnessدليرى ،رشادت
courantکلمات مرتبط(courant):
courceکلمات مرتبط(cource):
courier stationمقرر پيک ،دفتر پيکعلوم نظامى : دفتر نامه رسانان
courier transfer officerافسر مسئول قسمت پيک ارتشىعلوم نظامى : افسر مسئول پيک
courier transfer stationايستگاه تعويض پيکعلوم نظامى : مرکز ارسال پيک ارتشى
course lightروشنايى باند فرودگاهعلوم نظامى : چراغهاى مخصوص روشن کردن باند فرود
course line shotمشاهده در خطعلوم نظامى : تيرى که در خط حرکت هدف و به جلوى ان اصابت کرده باشد
course made goodعلوم دريايى : - track
course of actionراه کارعلوم نظامى : روش انجام کارعلوم دريايى : راه کار
course of dealingدوره خريد و فروش ،زمان انجام معاملهبازرگانى : دوره مذاکرات خريد
course recorderدستگاه ثبات مسيرعلوم نظامى : دستگاه ثبت کننده مسير حرکتعلوم دريايى : راه نگار
course stabilizerتثبيت کنندهعلوم نظامى : تثبيت کننده مسير
course to steerراه پيمودنىعلوم دريايى : راه رفتنى
course wareکامپيوتر : نام برنامه هاى اموزشى کامپيوتر دوره ابزار
coursed rockfillمعمارى : سنگريز رگچينى
coursed rubble masonryسنگ بادبر با ارتفاع مساوى در يک رگمعمارى : سنگ کلنگى رگه اى
coursedکلمات مرتبط(coursed):
coursesکلمات مرتبط(courses):
coursingورزش : مسابقه سگدوانى
court gamesورزش : بازيهاى محوطه اى
court martial orderعلوم نظامى : راى دادگاه نظامى
court martiallدادگاه نظامى ،شوراى نظامى
court materialعلوم دريايى : دادگاه نظامى
court of aمحکمه استيناف
court of appealدادگاه پژوهش ،دادگاه عالى ،دادگاه استانقانون ـ فقه : محکمه استيناف دادگاه پژوهشىبازرگانى : دادگاه استيناف
court of appealsعلوم نظامى : دادگاه استيناف
court of first instanceدادگاه بدوى ،دادگاه شهرستانقانون ـ فقه : محکمه بدايت
court of grievancesقانون ـ فقه : دادگاه مظالم
court of inquiryکميسيون تحقيق ،دادگاه تفتيشعلوم نظامى : بازپرسى
court of iquiryدادگاه رسيدگى
court of justiceقانون ـ فقه : دادگاه
court of minor offenceقانون ـ فقه : محکمه خلاف
court of petty offencesدادگاه لغزش ،محکمه خلاف
court of provinceقانون ـ فقه : دادگاه استان
court of recordدادگاهى که پرونده و سوابق دعاوى مطروحه را حفظ مى کندقانون ـ فقه : در CL فقط اينگونه محاکم حق صدور حکم جريمه و زندان را دارند
court of reviewبازرگانى : دادگاه تجديد نظر
court orderقانون ـ فقه : قرار صادره از دادگاه
court plumeپرهاى شتر مرغ که براى ارايش درموى سر بکار برند
court procedureقانون ـ فقه : محاکمه
court sessionقانون ـ فقه : جلسه دادگاه
court tennisورزش : تنيس داخل سالن
court-card(دربازى )صورت: شاه ،بى بى ،سرباز
court-yardحياط
courteouslyمودبانه
courteousnessادب ،نزاکت ،فروتنى
courtes titleلقب افتخارى
courtesکلمات مرتبط(courtes):
courtesy runnerورزش : بازيگر سهيم در بازيهاى غيررسمى
courtlinessنزاکت - اراستگى - چاپلوسى - حرمت گذارى
courtsکلمات مرتبط(courts):
courtsideورزش : کناره هاى زمين
cousکلمات مرتبط(cous):
cousinlyعموزاده وار،دايى زاده وار،خاله زاده وار،عمه زاده وار
cousinryعموزاده هاودايى زاده هاوعمه زاده هاوخاله زاده ها
cousinsکلمات مرتبط(cousins):
cousinshipنسبت عموزادگى يادايى زادگى ياعمه زادگى ياخاله زادگى
coute que couteبهرقيمت ،بهربهاکه باشد
couteکلمات مرتبط(coute):
coutingکلمات مرتبط(couting):
couturerکلمات مرتبط(couturer):
couurseکلمات مرتبط(couurse):
couvadeروانشناسى : زائونمايى پدر
covalent crystalشيمى : بلور کووالانسى
covalent radiusشيمى : شعاع کووالانسى
covalentشيمى : کووالانسى
covarianceهم پراکنش ،کوواريانس( درامار)روانشناسى : کوواريانسبازرگانى : کوواريانس
covariationروانشناسى : تغيير همگام
cove (to)معمارى : گچبرى تو گود
coved corniceمعمارى : قرنيز کف خواب
covedتو گود،کاومعمارى : مقعر
covenant in lowشرط قانونىقانون ـ فقه : تعهد ناشى از حکم قانون
covenant of the league of nationsقانون ـ فقه : منشور جامعه ملل
covenant realقانون ـ فقه : شرطى در يک سند که وراث مشروط عليه را در مقابل مشروطه يا خريدار متعهد مى کند شرط قابل تسرى به وراث
covenant runing with landشرط منضم به مالکيت زمينقانون ـ فقه : تعهد يا شرطى است مربوط به زمين که جزء لازم و لايتجزاى ان محسوب مى شود و بنابراين به تنهائى قابل انتقال نيست
covenanteeکسيکه باوپيمانى کرده باشند،متعهدله
covenantsکلمات مرتبط(covenants):
coventryنام شهرى است درانگلستان
cover (for banknotes)پشتوانه( اسکناس)قانون ـ فقه : پشتوانه
cover (to)تامين کردن ،جبران کردنبازرگانى : پوشش
cover an angleورزش : زاويه اى را بستن
cover and concealmentعلوم نظامى : پوشش و اختفاء
cover driveورزش : ضربه در سمت نيمه معينى از زمين
cover noteبيمه نامه موقت ،گواهى بيمه نامهبازرگانى : گواهى پوشش بيمه
cover offپشت سر هم قرار گرفتنعلوم نظامى : پشت به گردن
cover plateصفحه سرپوشعلوم مهندسى : پشت بند صفحه بست
coverage diagramدياگرام منطقه پوششعلوم نظامى : نماى منطقه زير پوشش
coverage rateنرخ پوششبازرگانى : نزخ مشمول
covered approachمسير پوشيده ،پيشروى پوشيده معابر مخفىعلوم نظامى : راه نفوذى پوشيده
covered dovtail jointدرز دم چلچله اى تو کارمعمارى : درز دزدى
covered electrodeعمران : الکترود پوشش دار
covered forgeمعمارى : کوره ديوارى
covered positionموضع پوشيدهعلوم نظامى : محوطه تحت پوشش موضع مخفى
coveredورزش : گرفتن شمشير به وضعى که شمشير خودبخود در حمله حريف منحرف نشود
coveredbyکلمات مرتبط(coveredby):
covererپوشاننده
covering a manورزش : حمايت فوروارد
covering barrierمانع پوشاننده ،مانع پوششى( جلو لجمن)علوم نظامى : مانع پوششى
covering fireاتش پوشانندهعلوم نظامى : اتش پوشش کننده
covering forceعلوم نظامى : نيروى پوششى
covering letterنامه پوششىبازرگانى : نامه توضيحى ،نامه يا يادداشتى که همراه اسناد فرستاده مى شود و در ان دليل ارسال اسناد و مطالب ديگر درج ميگردد
covering noteبازرگانى : بيمه نامه موقت
covering slabعلوم مهندسى : تاوه يا صفحه روکش
covering tileاجر روکشعلوم مهندسى : اجر يا تايل پوشاننده
covering troopsيکانهاى پوششىعلوم نظامى : يکانهاى پوشش کننده
coversکلمات مرتبط(covers):
covert behaviorروانشناسى : رفتار نااشکار
covert coatيکجور رولباسى کوتاه سبک
covert extinctionروانشناسى : خاموشى نااشکار
covert operationsعمليات مخفىعلوم نظامى : عمليات پنهانى
covert reinforcementروانشناسى : تقويت نااشکار
covertlyنهانى ،بطورپوشيده
covertraceعلوم نظامى : منطقه عمومى پوشش شناسايى هوايى
covetableطمع کردنى
covetedمطلوب
coveterارزوکننده - طمع کننده
covetouslyازمندانه - طمعکارانه
covetousnessطمعکارى
covinساخت وپاخت ،تبانى ،دوزوکلک
covingگلويى ،سطح کاس وگودى
covinousساخت وپاختى ،تبانى کننده
covnantقانون ـ فقه : ميثاق
cow dungسرگين ،پهين ،پهن
cow in calfگاو ابستن
cow's tailدم گاوىعلوم نظامى : انتهاى طنابعلوم دريايى : انتهاى طناب
cow-boyگاوبان ،گاوچران
cow-catcherسنگ پس زن
cow-gateچراگاه گاو
cow-grassشبدرسگ
cow-heelپاچه گاوپخته ودلمه شده
cow-hideشلاق زدن
cow-keeperگاودار
cow-milkerگاودوش( اسبابى است)
cow-parsnipشقاقل برى
cow-penگاوسرا،طويله گاو
cow-poxابله گاوى
cow-puncherگاوچران
cowardinessترسويى ،نامردى ،جبن ،بزدلى
cowardlyجبان ،از روى جبن ،نامردوار
cowbirdسارامريکايى
cowboy billiardورزش : بيليارد کيسه اى با گوى اصلى و 3 گوى به شماره هاى 1 و 3 و5
cowelعلوم مهندسى : کلاهک دودکش دار
cowfishگاو ماهى ،يکجورماهى شاخدار
cowishگاو مانند،ترسو
cowl flapعلوم هوايى : فلپهاى پوشش موتور
cowl lampالکترونيک : لامپ داشبورد
cowledباشلق دار،خود دار،راهب
cowlingروکش ،روپوشعلوم هوايى : پوششعلوم نظامى : روپوش محافظ
coworkباهم کارکردن
cowpeaلوبياى چشم بلبلى
cows-lungwortبنک سفيد
cowsکلمات مرتبط(cows):
cowslip teaگل گاو زبان دم کرده
cox combingتزيينات با طنابعلوم نظامى : طناب پيچىعلوم دريايى : طناب پيچى
cox(swain)ورزش : سکاندار قايق
coxaگرده ،بند اول پاى حشره
coxalgiaخلع ذاتى بند ران ،دردتهيگاه
coxarthritisنقرس گرده
coxcombicalخودنما،خودساز،نادان ،جلف
coxcombryخودسازى ،خودنمايى ،جلفى
coylyمحجوبانه
coynessروانشناسى : ناز
coypuسگ ابى امريکاى جنوبى
cozعموزاده ،عمه زاده ،دايى زاده ،خاله زاده
cozeصحبت خودمانى( کردن)
cozenفريب دادن ،اغفال کردن
cozenageفريب ،اغفال
cozilyبراحتى ،بطور راحت ،گرم ونرم
cozio defenceورزش : دفاع کوتسيو در روى لوپس
cozioکلمات مرتبط(cozio):
cpکلمات مرتبط(cp):
cpaکلمات مرتبط(cpa):
cpiCharacter Per Inchکامپيوتر : دخشه در اينچ
cpmکامپيوتر : روش مسير بحرانى
cpsCharacters Per Second،کاراکتر بر ثانيه ،Cycles Per Second،دور بر ثانيهکامپيوتر : هرتز
cpu timeمقدار زمانى که توسط پردازش مرکزى به اجراى دستورالعملهاى برنامه اختصاص داده مى شودکامپيوتر : زمان واحد پردازشگر مرکزى
cpuCentral Processing Unitکامپيوتر : واحد پردازش مرکزى
cqnis majorکلب اکبر
cqnisکلمات مرتبط(cqnis):
cquiredکلمات مرتبط(cquired):
cr (conditioned reflex)روانشناسى : بازتاب شرطى
cr (conditioned response)روانشناسى : پاسخ شرطى
crCarriage Return،بازگشت نوردکامپيوتر : سر سطر رفتن
crab angleعلوم نظامى : زاويه بين مسير حرکت هواپيما و محور دوربين عکاسى
crab f.مانندخرچنگ ،خرچنگ وار
crab nebulaابرى خرچنگىنجوم : سحابى خرچنگى
crab-catcherمرغ خرچنگ خور
crab-spiderرتيل باغى
crabbedlyبه ترشرويى
crabbednessترشرويى
crabberکرجى ،خرچنگ گيرى
crabberyخرچنگ زار
crabletبچه خرچنگ
crabs eyesعين السرطان
crabsکلمات مرتبط(crabs):
crack of dawnصاعقه ،رستاخيز
crack of doomصاعقه روز رستاخيز
crack-brainedخشک مغز،ديوانه
crack-jawارواره شکن
crack-stopperعلوم هوايى : خصوصيتى در طراحى يک ساختمان
crackbackورزش : نوعى سد کردن غيرمجاز
crackedترک دار،ديوانه
cracklewareظروفى که سطح انها ترک داريامودارمينمايد
cracklingترق وتروق ،جزجز،صورت نمکى
cracknelيکجورکلوچه خشک وترد،گوشت خوک سرخ شده وخشکيده
crackyترک دار،ترک بردار،زودشکن ،خشک مغز
craddle (wrapping)سر و ته يکى( کشتى)ورزش : سر و ته يکى
craddleکلمات مرتبط(craddle):
cradle dynamometerالکترونيک : توان سنج جعبه اى
cradle roofطاق گهواره اىمعمارى : اهنگ
cradle-scytheداسى که درچهارچوب کارگذاشته باشند
cradlerورزش : بازيگر ماهر در حفظ گوى لاکراس
cradlingزير بند،چهارچوبمعمارى : کلاف
craft reimbursable supplyعلوم نظامى : اماد قابل جايگزين مربوط به هنرهاى دستى اماد مصرف شدنى هنرهاى دستى
craft revolving fundعلوم نظامى : حساب اعتبار مربوط به اماد هنرهاى دستى اعتبار خريد وسايل صنايع دستى
craft unionاتحاديه صنفىقانون ـ فقه : اتحاديه متشکل از متخصصين فن يا صنعت يا حرفه خاصبازرگانى : اتحاديه صنفى
craft-guildصنف پيشه وران
craftbrotherهم پيشه ،هم صنف
craftilyمحيلانه ،به نيرنگ
craftinessزيرکى ،حيله گرى
craftiyبه نيرنگ ،بحيله ،محيلانه
craftsکلمات مرتبط(crafts):
craftshopعلوم نظامى : کارگاه هنرهاى دستى تفريحى
craftsman assistantمعمارى : کارگر
craftsman tradeحرفه ،صنعتعلوم مهندسى : رشته فنى
craftsmanshipمعمارى : استادکارى
craftsmasterاستاد
craggedناهموار،پرتگاه مانند،پرتگاه دار
craggednessناهموارى کوه وکمر
cragginessناهموارى کوه وکمر
crane installationعلوم مهندسى : تاسيسات بالابر
crane ladleپاتيل جرثقيل ،پاتيل بالابرعلوم مهندسى : کفچه بالابر
crane loadعلوم مهندسى : بارجرثقيل
crane magentعلوم مهندسى : اهنرباى جرثقيل
crane railمسير حرکت پاتيل جرثقيلعلوم مهندسى : مسير بالابر
crane ropeعلوم مهندسى : ريسمان جرثقيل
crane shovelعلوم نظامى : بيل مکانيکى
crane towerبرج جرثقيلعمران : دکل جرثقيل
crane trackجرثقيل خودکار،واگن بالابرعلوم مهندسى : مسير عبور کفچه بالابر
crane trolleyعلوم مهندسى : واگن بالابر
crane-flyمگس پابلند
cranes-billشمعدانى ،يکجورانبرجراحى
cranesکلمات مرتبط(cranes):
cranial capacityروانشناسى : گنجايش جمجمه
cranial reflexروانشناسى : بازتاب جمجمه اى
craniographyشرح کاسه سر
craniologicalوابسته به جمجمه شناسى
craniologistجمجمه شناس ،کله شناس
craniometerجمجمه پيما،سرپيما
craniosacralروانشناسى : جمجمه اى - خاجى
cranioscopyروانشناسى : جمجمه نگارى
crank armعلوم مهندسى : بازوى لنگ
crank axleعلوم مهندسى : محور لنگ
crank braceعلوم مهندسى : مته شتر گلو
crank cheekبرجستگى گونه هاى ميل لنگعلوم مهندسى : لنگ ميل لنگ
crank driveمحرک ميل لنگعلوم مهندسى : گرداننده ميل لنگ
crank gearعلوم مهندسى : چرخ دنده سر ميل لنگ
crank handleعلوم مهندسى : اهرم دستى
crank pinاشپيل ميل لنگ ،پين ميل لنگعلوم مهندسى : خار ميل لنگعلوم هوايى : پين ميل لنگ
crank pressعلوم مهندسى : پرس کششى اهرم
crank shaftعلوم مهندسى : ميل لنگ موتورعلوم هوايى : ميل لنگ
crank shaperعلوم مهندسى : ماشين ميل لنگ تراش
crank starterعلوم مهندسى : درگيرى فالايويل و چرخ دنده ميل لنگ راه انداز ميل لنگ
crank throwعلوم مهندسى : بازوها و پين ميل لنگ
crank webعلوم مهندسى : بازوى ميل لنگ
crankcase bottom o.lower halfقسمت تحتانى محفظه لنگعلوم مهندسى : کف کارتر
crankcase dilutionعلوم مهندسى : رقيق سازى روغن
crankcase explusionعلوم مهندسى : سرو صداى داخل محفظه لنگ
crankcase mist detectorعلوم مهندسى : اشکارساز الودگى روغن
crankcase sumpکارترعلوم مهندسى : روغندان
crankcase superchargerپيش چگالنده روغنعلوم مهندسى : سوپر شارژر محفظه ميل لنگ
crankcase upper halfقسمت فوقانى محفظه لنگعلوم مهندسى : محفظه لنگ فوقانى
crankcase ventilatorعلوم مهندسى : هواکش کارتر اتومبيل
crankinessناپايدارى ،وسواس
cranking capacity of batteryالکترونيک : ظرفيت راه اندازى باترى
crankingکلمات مرتبط(cranking):
crankumکلمات مرتبط(crankum):
cranniedشکافدار
crapaudiue-doorدرى که بالاوپايين ان محورگردنده دارد
crapaudiueکلمات مرتبط(crapaudiue):
crape-fishماهى روغن نمک زده وخشک
crappieکلمات مرتبط(crappie):
crapulenceزياده روى درخوردونوش ،بى اعتدالى ،عياشى
crapulentپرخور،وابسته به هرزه خورى و زياده روى
crash boatعلوم نظامى : قايق نجات
crash conversionکامپيوتر : تبديل يک سيستم به سيستم ديگر به وسيله به پايان بردن عمليات سيستم قديمى به هنگام اجرا شدن سيستم جديد
crash dollyعلوم نظامى : جرثقيل چرخدار اخراجاتعلوم دريايى : جرثقيل چرخدار اخراجات
crash locator beaconبرج اعلام سوانح دريايىعلوم نظامى : برج تعيين محل سوانح دريايى
crash position indicatorعلوم نظامى : برج اعلام محل وقوع سوانح دريايى برج مراقبت سوانح دريايى
crashing shotورزش : شوت محکم
crashingکلمات مرتبط(crashing):
crasisادغام( دردستوريونانى)
crassinaگل هار
crasslyازروى زمختى ياکودنى
crater analysisتجزيه و تحليل قيف انفجارعلوم نظامى : تجزيه و تحليل قيف حاصله از انفجار گلوله ها
crater in positive carbonالکترونيک : گودى کربن مثبت
crateriformکاسه اى
cratering chargeخرج تخريبعلوم نظامى : خرج مخصوص تهيه چاله تخريب
crateringکلمات مرتبط(cratering):
craterisپياله ،باطيه ،راسنجوم : معلف
cratersکلمات مرتبط(craters):
cravenlyازروى ترس وپستى
cravingهوسروانشناسى : ويار
crawچينه دان ،حوصله ،معده جانور
crawl carryعلوم مهندسى : انتقال خزشى
crawl driveعلوم مهندسى : محرک وسيله نقليه خزنده
crawl effectعلوم مهندسى : اثر خزش
crawl spaceمعمارى : خزيده رو
crawl trenchعلوم مهندسى : خطوط رابط سنگرهاعلوم نظامى : خطوط رابط سنگرها
crawl-type vehicleعلوم مهندسى : وسيله نقليه نوع خزنده
crawler loaderمعمارى : لودر چرخ زنجيرى
crawler tractorعلوم مهندسى : تراکتور
crawler-type tractorعلوم مهندسى : تراکتور نوع خزنده
crawlerخزيده ،جنبندهعلوم مهندسى : وسيله نقليه اى که روى زنجير حرکت مى کند وسيله نقليه خزنده
crawling pegسياست نرخ ارز نااستواربازرگانى : تغييرات جزئى در نرخ ارز
crawlingروانشناسى : سينه خيز رفتنورزش : کوشش بازيگر در بردن توپ
crawlinglyسينه مال ،خزنده وار
crayنوعى کامپيوتر بسيار بزرگکامپيوتر : شرکت سازنده کامپيوترهاى بسيار بزرگ
crayfishخرچنگ اب شيرين - خرچنگ خاردار
crazedديوانه ،مودار
crazilyديوانه وار
crazing-millاسياب يا کارخانه اى که قلع معدنى رادران خرد ميکنند
crazingپوستمارى کردن ،خردشدگىمعمارى : موزائيک کردنشيمى : ترک بردارى سطحى
crbکلمات مرتبط(crb):
crc characterکامپيوتر : کاراکترCRC
crcCyclic Redundancy Checkکامپيوتر : بررسى افزونگى دوره اى
crditکلمات مرتبط(crdit):
creakyجيرجيرکننده ،غژغژکننده
cream of limeدوغاب اهک غليظ
cream of tartarشيمى : کرم تارتر
cream of tarterطرطير( واژه لاتينى)
crease defencemanورزش : مدافع
creasyتاه دار،چين دار
created beingsافريدگان ،مخلوقات
createdافريده - مخلوق
creatingکلمات مرتبط(creating):
creation of contractual tieقانون ـ فقه : انشاء ايجاد رابطه قراردادى
creation of moneyخلق پولبازرگانى : ايجاد پول
creationalوابسته به افرينش خلقتى
creationismاصول افرينش ،اعتقاد به افرينش
creative prescriptionقانون ـ فقه : مرور زمان ايجاد حق
creative thinkingانديشيدن افرينشىروانشناسى : تفکر اخلاق
creativity testsروانشناسى : ازمونهاى افرينندگى
creator the worldجهان افرين
creatorhoodافرينندگى - خالقيت
creatorshipافرينندگى - خالقيت
creaturelyحيوانى ،جانورى
creatuseکلمات مرتبط(creatuse):
creavasseزيست شناسى : شکاف ژرف
credence (letters of credence)قانون ـ فقه : ه مجلس
credentialsاعتبارنامهقانون ـ فقه : استوارنامه ،letter)s( of credenceبازرگانى : اعتبار نامه ،استوارنامه
credereکلمات مرتبط(credere):
crediblyاز روى اعتقاد
credit a sum to someoneقانون ـ فقه : مبلغى را به حساب بستانکار کسى گذاشتن
credit adviceبازرگانى : اعلاميه بستانکار
credit applicationبازرگانى : تقاضاى گشايش اعتبار
credit availableبازرگانى : اعتبار قابل استفاده
credit balanceبازرگانى : مانده بستانکار
credit expansionبازرگانى : گسترش اعتبار
credit facilitiesبازرگانى : تسهيلات اعتبارى
credit institutionبازرگانى : موسسه اعتبارى
credit instrumentاسناد اعتبارىبازرگانى : ابزار اعتبارى
credit insuranceبيمه اعتباربازرگانى : بيمه نمودن اعتبار
credit lineحد اعتبارقانون ـ فقه : حد امکان خريد نسيه
credit marketبازرگانى : بازار اعتبارى
credit moneyبازرگانى : پول اعتبارى
credit noteبرگ بستانکار،اعلاميه بستانکارىقانون ـ فقه : سند بدهىبازرگانى : صورت وضعيت اعتبارى
credit purchaseبازرگانى : خريد نسيه
credit ratingدرجه بندى اعتباربازرگانى : رتبه بندى اعتبارى مشتريان ،ميزان اعتبار
credit rationingبازرگانى : جيره بندى اعتبارى
credit saleبيع نسيه ،اعتبار در معامله ،فروش قسطى ،فروش نسيهقانون ـ فقه : فروش نسيه ،نسيه فروختنبازرگانى : فروش غيرنقدى
credit someone with a sumقانون ـ فقه : مبلغى را به بستانکار حساب کسى گذاشتن
credit squeezeکاهش دادن اعتبار،کاهش مقدار اعتباربازرگانى : کاهش حجم اعتبار،سياست انقباض اعتبار
credit system of supplyعلوم نظامى : سيستم براورد اعتبار براى تهيه و اماد سيستم تعيين اعتبار خريد اماد
credit systemقانون ـ فقه : فروش اعتبارىبازرگانى : نظام اعتبارى
credit termبازرگانى : مدت اعتبار
credit termsبازرگانى : شرايط اعتبار
credit tightnessکمبود اعتبارىبازرگانى : انقباض اعتبارى
credit transactionمعاملات موجلقانون ـ فقه : معاملات استمهالى
credit transferانتقال اعتباربازرگانى : پرداخت از طريق انتقال
creditabilityاعتبار،ابرو،نيکنامى
creditablyاز روى اعتبار
creditlessقانون ـ فقه : بى اعتبار
creditor secured by pledgeقانون ـ فقه : طلبکارى که رهينه در دست دارد
creditor's billرسيدى که بستانکار متوفى در مقابل دريافت مقدارى از ترکه به عنوان تصفيه حسابقانون ـ فقه : به ورثه مى دهد
creditorsغرما،بستانکارقانون ـ فقه : بستانکارانبازرگانى : طلبکار
creditorshipقانون ـ فقه : بستانکارى
creditsکلمات مرتبط(credits):
credulouslyاز روى ساده لوحى
credulousnessزودباورى ،ساده لوحى
creedlessبى دين ،بى عقيده
creedsکلمات مرتبط(creeds):
creep characteristicsعلوم مهندسى : منحنى مشخصه خزش
creep curveعلوم مهندسى : نمودار خزش
creep ductilityعلوم مهندسى : نرمى خزش
creep laneعلوم مهندسى : مسير خزش
creep limitحد انبساط دائمىعلوم مهندسى : حد خزش
creep rateمعمارى : ضريب خزش
creep resistanceعلوم مهندسى : مقاومت خزش
creep strength at elevated temperaturesعلوم مهندسى : مقاومت خزشى در دماى بالا
creep strength depending on timeعلوم مهندسى : پايدارى خزشى تابع زمان
creep strengthپايدارى خزشىعلوم مهندسى : مقاومت خزشى
creep testعلوم مهندسى : ازمايش خزش در درجه حرارت عادى ازمايش خزش
creep-resistantعلوم مهندسى : مقاوم در برابر خزش
creeper trackعلوم مهندسى : زنجير خزشى
creeping attackتک مرحله به مرحله ،تک خيز به خيز،تک هماهنگ شده ضد زيردريايىعلوم نظامى : تک غافلگيرانه دريايى
creeping barrageسد اتش مرحله به مرحلهعلوم نظامى : سد اتش خيز به خيز
creeping inflationتورم ارامبازرگانى : تورم خزنده
creeping mineمين خزنده دريايىعلوم نظامى : مين متحرک ازادعلوم دريايى : مين متحرک ازاد
creeping moveورزش : حرکت خزنده
creeping of electrolyteالکترونيک : مد الکتروليت
creeping of wattmeterالکترونيک : خزش وات سنج
creeping schizophreniaروانشناسى : اسکيزوفرنى خزنده
creepingخزنده ،جنبندهکامپيوتر : نوعى حرکت خزشىروانشناسى : خزنده
creepinglyخزان خزان ،دولا دولا
creeseيکجور خنجر که تيغه ان موجى است
creiator marxismقانون ـ فقه : dogmatic marxism
creiatorکلمات مرتبط(creiator):
cremationمرده سوزانى
crematorسوزاننده
cremeنام چند جورنوشابه خوش خوراک که از جوهرنعناع درست ميکنند
crenelمزغل بارو،مزغل
crenelleمزغل بارو،مزغل
creponکرپن
creptخزيد،سينه مال رفت ،مورمورکرد،جنبيد،جابجاشد
creptationعمران : تخريب خلل و فرج بتن همراه با صداى درهم شکستن
crepuscular birdsمرغابى که درسرخى شامگاه بيرون مى ايد
crepuscularفلقى ،شفقى
cresetشيمى : ستيغ
cresol purpleشيمى : ارغوانى کرزول
cresol redشيمى : قرمز کرزول
cresolکلمات مرتبط(cresol):
cressidaنجوم : کرسيدا
crest (crista)ستيغ( در کالبدشناسى)روانشناسى : ستيغ
crest 1علوم دريايى : خيزاب
crest 2علوم دريايى : ارم
crest clearanceعلوم مهندسى : بازى نوک پيچ
crest clearing graphعلوم نظامى : نمودار تعيين کمترين درجه مربوط به حاشيه امنيت مانع
crowsکلمات مرتبط(crows):
crozierعصاى اسقفى ياکشيشى ( که نشانى ازچوپانى اوست براى گله خدا)
crsetکلمات مرتبط(crset):
crt plotکامپيوتر : لامپ تصوير توليد سيگنال
crtCathode Ray Tubeکامپيوتر : لامپ با اشعه کاتدى
cruکلمات مرتبط(cru):
crucial experimentروانشناسى : ازمايش تعيين کننده
crucianگول زرد،کاپورزرد
crucible cast steelعلوم مهندسى : فولاد بوته اى
crucible furnaceعلوم مهندسى : کوره بوته اى
crucible melting furnaceعلوم مهندسى : کوره ذوب
crucible steelعلوم مهندسى : فولاد بوته اى
cruciferگياه چليپايى( چون تره تيزک وشاهى ، )صليب بردار
cruciferaeخانواده چليپاييان
cruciferousچليپايى ،صليبى ،چليپادار،صليب دار
crucifiedقانون ـ فقه : مصلوب
crucisصليب جنوبىنجوم : چليپا
crude aسنگ سرمه
crude birth rateزيست شناسى : نرخ خام زايشبازرگانى : نرخ خام زاد و ولد
crude copperمس طبيعىعلوم مهندسى : مس خام
crude death rateزيست شناسى : نرخ خام مرگ و ميربازرگانى : نرخ خام مرگ و مير
crude gasگاز طبيعىعلوم مهندسى : گاز خام
crude migration rateنرخ خام مهاجرتزيست شناسى : نرخ خام کوچ
crude oilعلوم مهندسى : روغن خاممعمارى : مازوت
crude steelمعمارى : فولاد خام
crude tarمعمارى : قطران خام
crudelyدر حالت خامى
crudenessخامى ،زمختى ،درشتى
cruellyبيرحمانه
cruet-standجاى تنگ وشيشه ،پايه تنگ هاوشيشه هاکه درسفره ميگذارند
cruise controlعلوم هوايى : کنترل عملکرد موتور براى بدست اوردن بيشترين راندمان قدرت و مصرف سوخت
cruise missileموشک کروزعلوم نظامى : موشک هدايت شونده کروز
cruise valveورزش : سوپاپ ازادکننده هواى گرم بطور مرتب در پرواز
cruising altitudeارتفاع پروازعلوم نظامى : ارتفاع ثابت پرواز هواپيما
cruising levelسقف پرواز ثابتعلوم نظامى : افق پرواز ثابت
cruising rangeبرد عملياتىعلوم نظامى : شعاع عمل هواپيما يا کشتى
cruising speedسرعت حرکت هواپيما يا کشتىعلوم مهندسى : سرعت دائمى اتومبيلعلوم نظامى : نواخت حرکتعلوم دريايى : سرعت دريانوردى
cruising stationعلوم دريايى : - forth degree of readiness
cruisingکلمات مرتبط(cruising):
crumb-clothزيرميزى( که براى تميزنگاهداشتن قالى ازخرده نان پهن ميکنند)
crumblyخردشونده ،ترد
crumpled rose leafچيزى که خوشى انسان را منغض ميکند
crumpledکلمات مرتبط(crumpled):
cruncherکلمات مرتبط(cruncher):
crunchingکامپيوتر : متراکم کردن برنامه براى جاى دادن تعداد زياد دستورالعملها در فضايى کوچک
cruorخون بسته ،دلمه خون
cruraساق
crusade warsقانون ـ فقه : جنگهاى صليبى
cruserکلمات مرتبط(cruser):
crush hatکلاه نمدى نرم که ازله شدن خراب نميشود،کلاه بازيگرخانه
crush-roomگردش گاه بازيگرخانه
crushed gravelعمران : شن شسته
crushed stone sandشنعلوم مهندسى : ماسه
crushed stoneعلوم مهندسى : سنگريزهمعمارى : سنگ شکسته
crushedکلمات مرتبط(crushed):
crusher run materialدر هم سنگ شکنمعمارى : هم اورده سنگ شکن
crushing and grinding equipmentعلوم مهندسى : دستگاههاى خرد کننده
crushing strengthمقاومت خرد شدنمعمارى : تاب گسيختگى
crushingمعمارى : سنگ شکنى
crusierکلمات مرتبط(crusier):
crusor arrowsکامپيوتر : پيکان هاى مکان نما
crusorکلمات مرتبط(crusor):
crust of the earthپوسته يا قشر زمين
crust of wineجرم شراب در روى شيشه
crustaceaخانواده خرچنگ
crustedپوست دار،جرم دار،کهنه
crustilyتند،بدرشتى
crustinessتندى ،درشتى
crutch 1علوم دريايى : کليد پارو
crutchedچليپايى ،داراى تکه اى که مانند چليپاباشد
crux (cru)زين قايق ،صليب جنوبعلوم دريايى : syn : southern cross
crvکلمات مرتبط(crv):
cry for help to godقانون ـ فقه : استغاثه
cry havocحکم غارت دادنقانون ـ فقه : دستور غارت دادن
cry-babyنى نى کوچولو
crygenic regionشيمى : ناحيه انجماد سنجى
crygenicکلمات مرتبط(crygenic):
crying is uselessگريه سودى ندارد
crying needنيازمندى مبرم
crymetryشيمى : انجماد سنجى
cryochemistryشيمى : سرماشيمى
cryoelectronic storageکامپيوتر : يک وسيله ذخيره شامل موادى که در دماهاى بسيار پايين بعنوان هادى هاى عالى عمل مى کنند
cryoelectronicکلمات مرتبط(cryoelectronic):
cryogenic conductorشيمى : ابر رسانا
cryogenic frezingشيمى : انجماد با سرمازايى
cryogenic liquidعلوم هوايى : مايع سرمازاعلوم نظامى : گاز مايع شده در درجه حرارت خيلى پايين
cryogenic materialsعلوم هوايى : مواد يا الياژهايى که در دماهاى بسيار پايين قابل استفاده اند
cryogenic temperatureشيمى : دماى سرمازايى
cryoscopeانجماد سنجشيمى : انجماد نما
cryoscopic constantشيمى : ثابت انجماد سنجى
cryosphereزمسپهر،کريوسفرزيست شناسى : يخ پوسته
crest clearingمحوطه تامين بالاى مانععلوم نظامى : حاشيه امنيت بالاى مانع
crest elevation (am)فرازاى تاج ،فرازاى ستيغمعمارى : تراز ستيغ
crest levelمعمارى : يال
crest valueالکترونيک : جريان بيشينه
crest(ing)ورزش : نوار رنگى دور بدنه تير
crest-fallenسرافگنده ،خوار،تاج( ازسر )افتاده
crested larkکاکلى
cresture confortsخوراک و پوشاک خوب
crestureکلمات مرتبط(cresture):
cresuendo(مو )چنانکه صداخردخرد
cretanاهل جزيره کرت
creteجزيره کرت ،اقريطس
creticوند اقربطسى
cretical flowشيمى : جريان بحرانى
creticalکلمات مرتبط(cretical):
cretifyبانمک اهک اسقا کردن
cretinismکرتنيسم( عقب ماندگى توام با کوتولگى)روانشناسى : کرتنيسم
crevice corrosionعلوم هوايى : خوردگى ناشى از وجود ترک مويى يا درز در ساختمان يک قطعه
crew memberخدمه جنگ افزارعلوم هوايى : خدمه هواپيماعلوم نظامى : خدمه هواپيما
crew served weaponجنگ افزار اجتماعىعلوم نظامى : جنگ افزار خدمه دار
crewel-workيکجورقلابدوزى
crewmanورزش : عضو تيم پاروزنى
crewsکلمات مرتبط(crews):
cri-du-chatگربه اوايى( در عقب ماندگى ذهنى)روانشناسى : گربه اوايى
criکلمات مرتبط(cri):
crib-bitingگاز گرفتن اخورکه دراسب خوى بدى ميشود
cribbage billiardورزش : بيليارد کيسه اى با کيسه انداختن هر 2 گوى
cribbleغربال( کردن)
cricket fieldورزش : زمين کريکت
cricketerورزش : بازيگر کريکت
criedفريادزدن ،جارزدن ،بزازى خواستن
criesکلمات مرتبط(cries):
crilسد بندرعلوم نظامى : مانع دهانه بندرعلوم دريايى : مانع دهانه بندر
crimeaفريم ،کريمه
crimeanاهل جزيره کريمه ،قريمى
crimenکلمات مرتبط(crimen):
crimesقانون ـ فقه : جرائم
criminal actionقانون ـ فقه : دعوى جزايى
criminal conversationقانون ـ فقه : عمل منافى عفت
criminal convictionروانشناسى : محکوميت جنايى
criminal courtمحکمه جنائى ،عشق بازى کردن ،راز و نياز کردنقانون ـ فقه : دادگاه جنايى
criminal damageقانون ـ فقه : تخريب جزائى
criminal i. departmentاداره اگاهى
criminal inattention to signalبزه بى اعتنائى به نشانها،جرم بى توجهى بعلائم
criminal investigation departmentقانون ـ فقه : اداره اگاهى
criminal investigationشعبه بازجويى جنايىعلوم نظامى : تحقيقات جنايى
criminal liabilityقانون ـ فقه : مسئووليت جزائى
criminal lowحقوق جزاقانون ـ فقه : حقوق جنايى
criminal proceedingsقانون ـ فقه : دادرسى جزائى
criminal proceedure codeقانون ـ فقه : قانون ايين دادرسى کيفرى
criminal prosecutionقانون ـ فقه : تعقيب جزايى
criminal psychologyروانشناسى : روانشناسى کيفرى
criminal recordقانون ـ فقه : سوء پيشينه جزائى
criminal responsibilityروانشناسى : مسووليت پذيرى کيفرى
criminal typeروانشناسى : سنخ بزهکار
criminallyجنايت کارانه ،از لحاظ جنائى
criminalsکلمات مرتبط(criminals):
criminativeتهمت اميز
criminatorمتهم کننده
criminiateمتهم بجايت کردن ،مرجم خواندن
criminisکلمات مرتبط(criminis):
criminologicalروانشناسى : جرم شناختى
crimp overموج دار کردنعلوم مهندسى : چين چين کردن
crimperزيرپانشين ( براى تهيه سرباز، )اسباب فردادن مو
crimping grooveشيار استحکامعلوم نظامى : شيار استقرار
crimpingجانشاندن ،با پيچاندن محکم کردنمعمارى : شياردهىعلوم هوايى : موجدار کردنعلوم نظامى : نشاندن گلوله روى پوکه
crimpledچين دار،چوروک خورده
cringle 1حلقه چادرعلوم دريايى : حلقه بادبان
cringle 2علوم دريايى : حلقه زدن
cringleحلقه طنابى ،طناب حلقه شده
criniteمودار،مويى
crinkum-crankumچيزپرپيچ وخم
crinkumکلمات مرتبط(crinkum):
crippled majorityورزش : اکثريت پياده اى فلج
crippledکلمات مرتبط(crippled):
crippling testعلوم مهندسى : ازمايش لهيدگى
cripplingکلمات مرتبط(crippling):
crisfateداراى حاشيه موجى
crisping-ironفرزلف
crisping-pinفرزلف
crispingکلمات مرتبط(crisping):
crisplyبطورپيچيده ياخشک ياترد
crispnessپيچيدگى ،خشکى ،تردى
cristaکلمات مرتبط(crista):
critcal fore pressureعلوم مهندسى : فشار حد خلاء بحرانى
critcalکلمات مرتبط(critcal):
criteria rangeکامپيوتر : دامنه ملاک
criterion analysisروانشناسى : تحليل ملاک
criterion contaminationروانشناسى : ناخالصى ملاک
criterion groupروانشناسى : گروه ملاک
criterion of degeneracyالکترونيک : معيار تبهگنى
criterion trialsروانشناسى : کوششهاى ملاکى
criterion-refernced testsروانشناسى : ازمونهاى ملاکى
criteriumمسابقه جاده( دوچرخه سوارى)ورزش : مسابقه جاده
critic reportعلوم نظامى : گزارش نتيجه جلسه انتقاد
critical activityعمران : فعاليت بحرانى
critical altitudeعلوم هوايى : ارتفاع بحرانىعلوم نظامى : ارتفاعى که از ان بالاتر کار دستگاهها مختل مى شود
critical amplificationعلوم مهندسى : تقويت بحرانى
critical angle of attackزاويه بين محور طولى هواپيما و جهت جريان نسبى هواعلوم مهندسى : زاويه حملهعلوم هوايى : زاويه حمله بحرانى
critical angleعلوم مهندسى : زاويه بحرانى
critical anode distanceعلوم مهندسى : فاصله بحرانى اندى
critical areaعلوم هوايى : ناحيه بحرانى
critical assemblyعلوم مهندسى : ترتيب بحرانى
critical backing pressureعلوم مهندسى : فشار حد خلاء بحرانى
critical build-up resistanceعلوم مهندسى : مقاومت بحرانى براى تحريک خودى
critical closing speedعلوم مهندسى : سرعت بحرانى پايين
critical concentrationعلوم مهندسى : ميزان تمرکز بحرانى
critical cooling rateعلوم مهندسى : ميزان سرد کنندگى بحرانى
critical couplingتزويج بحرانىعلوم مهندسى : کوپلاژ بحرانى پيوست بحرانى
critical currentالکترونيک : شدت بحرانى
critical dampingميرائى اپريوديکعلوم مهندسى : ميرائى بحرانىالکترونيک : خفيدگى بحرانى
critical dateعلوم مهندسى : مدت زمان بحرانى
critical deformationعلوم مهندسى : تغيير شکل بحرانى
critical degree of polymerizationشيمى : درجه بحرانى بسپارش
critical densityنجوم : چگالى بحرانى
critical depthعمران : عمق بحرانى
critical engineعلوم هوايى : موتورى که از کارافتادن يا نقص ان تاثير زيادى در عملکرد هواپيما خواهد داشت
critical facilityتاسيسات حساسعلوم نظامى : تاسيسات حياتى قسمت حياتى
critical flicker frequency (cff)روانشناسى : بسامد شاخص در سوسو زدن
critical flowمعمارى : جريان بحرانى
critical frequencyفرکانس مرزىعلوم مهندسى : فرکانس بحرانىعلوم هوايى : فرکانس متناظر با فرکانس طبيعى تيغه
critical grid biasعلوم مهندسى : ولتاژ باياس بحرانى شبکه
critical grid currentجريان بحرانى شبکهعلوم مهندسى : جريان احتراق شبکه ولتاژ احتراق شبکهالکترونيک : شدت بحرانى شبکه
critical grid voltageالکترونيک : ولتاژ بحرانى شبکه
critical heat flux ratioعلوم مهندسى : نسبت شار حرارتى بحرانى
critical heat fluxچگالى جريان شبکهعلوم مهندسى : شار حرارتى بحرانى
critical heightارتفاع بحرانىعلوم مهندسى : بلندى بحرانى
critical incidents techniqueروانشناسى : شيوه رويدادهاى شاخص
critical infinte cylinderعلوم مهندسى : قطر بحرانى استوانه
critical intelligenceاطلاعات مهمعلوم نظامى : اطلاعات حياتى
critical isothermهم دماى بحرانىشيمى : منحنى هم دماى بحرانى
critical itemاماد حساس ،اقلام حياتىعلوم نظامى : اقلام مهم
critical limitعلوم مهندسى : حد بحرانى
critical mach numberعلوم هوايى : عدد ماخى که در ان جريانهاى شتابدار اطراف يک جسم در بعضى نقاط رفته رفته به سرعتهاى مافوق صوت ميرسند
critical magnitudeعلوم مهندسى : اندازه بحرانى
critical massتوده مهم( بمب اتمى)،توده حساس( بمب اتمى)علوم هوايى : جرم بحرانىعلوم نظامى : توده حساس
critical materialsاقلام حياتى و مهمعلوم نظامى : تجهيزات مهم
critical molecular massشيمى : جرم مولکولى بحرانى
critical path analysisبازرگانى : تحليل مسير بحرانى
critical path method (c.p.m)بازرگانى : روش مسير بحرانى
critical path method (cpm)روش مسير بحرانىعمران : يک نوع مديريت کارگاهى
critical periodدوره بحرانىروانشناسى : دوره شاخص
critical pointنقطه مهم و برجسته زمينعلوم مهندسى : نقطه بحرانىعمران : نقطه بحرانىشيمى : نقطه بحرانىورزش : نقطه فرود در پرش با اسکىعلوم نظامى : نقاط حياتى و مهم زمين
critical pollutionزيست شناسى : الودگى بحرانى
critical positionورزش : پوزيسيون حساس
critical pressureمعمارى : فشار بحرانىعلوم هوايى : فشار بحرانى
critical ratioروانشناسى : بهر شاخص
critical raynold's numberعلوم هوايى : عددى رينولدى که در ان تغييرات قابل توجهى از قبيل تبديل جريان اشفته يا کاهش ناگهانى پسا صورت ميگيرد
critical regionناحيه بحرانى ،منطقه بحرانى( درامار)روانشناسى : ناحيه شاخصبازرگانى : منطقه بحرانى
critical resistanceعلوم مهندسى : مقاومت بحرانىالکترونيک : مقدار مقاومت بحرانى
critical speedعلوم مهندسى : سرعت بحرانىالکترونيک : سرعت بحرانى
critical temperatureعلوم مهندسى : درجه حرارت بحرانىشيمى : دماى بحرانىنجوم : دماى بحرانىعلوم هوايى : دماى بحرانى
critical valuesروانشناسى : مقادير شاخص
critical valveعلوم مهندسى : مقدار بحرانى
critical velocityمعمارى : سرعت بحرانىعلوم هوايى : سرعت بحرانىعلوم نظامى : سرعت بحرانى
critical wave legthعلوم مهندسى : طول موج بحرانى
critical-voltage parabolaالکترونيک : شلجمى مقدار ولت قطع
critically endangered speciesزيست شناسى : گونه در معرض خطر
critically woundedشديدا مجروحعلوم نظامى : مجروح خطرناک
criticallyاز روى انتقاد،بطور بحرانى يا وخيم
criticalnessخرده گيرى( ،صلاحيت ) انتقاد،اهميت موقع
criticizableقابل انتقاد،انتقاد پذير
critico-historicalانتقادى وتاريخى
criticoکلمات مرتبط(critico):
croatianکلمات مرتبط(croatian):
crocodile clipعلوم مهندسى : گيره تمساح
crocodilianوابسته به خانواده تمساح يانهنگ ،سوسمارى ،نهنگى
crocus clothعلوم هوايى : پارچه زبرى که اکسيد فريک قرمزرنگ ظريف و ريزساينده اى روى سطح ان قرارگرفته و براى جلا دادن فلزات بکار ميرود
crocus martisزعفران الحديد
crocus sativusزعفران
croddکلمات مرتبط(crodd):
croddhatchingکامپيوتر : بطور اريب سايه زدن
croesusکراسوس : پادشاه يونان ،ادم بسيار دارا
croiseورزش : عبور تيغه شمشير به شکل خاص
cromControl ROMکامپيوتر : قسمت مجتمع اکثر تراشه هاى واحد پردازش مرکزى
cromwell currentعلوم نظامى : جريان اب کرامولعلوم دريايى : جريان اب کرامول
cromwellکلمات مرتبط(cromwell):
croning molding processعلوم مهندسى : فرايند قالب گيرى کرونينگ
croningکلمات مرتبط(croning):
crook back(ادم ) قوزپشت يا گوژپشت
crook backed(ادم ) گوژپشت يا قوزپشت
crookedlyيکجى ،ازروى نادرستى
crookednessعمران : انحناء و کج شدگى
crookes dark spaceفضاى تاريک کاتدالکترونيک : فضاى تاريک هيتورف
crookes tubeلامپ کروکسالکترونيک : لامپ اشعه ايکس
crookesکلمات مرتبط(crookes):
crop ecologyاکولوژى زراعىزيست شناسى : بوم شناسى کاشتى
crop end sawعلوم مهندسى : اره مخصوص قطع کردن بخشهاى اضافى شمش
crop endبخشهاى اضافى شمش که قبل از نوردکارى چيده مى شودعلوم مهندسى : سرقيچى
crop rentبازرگانى : اجاره محصول
croppingچيدنکامپيوتر : اراستن
croppyکسيکه موى سرش راکوتاه کرده باشد
cropsکلمات مرتبط(crops):
cropsickدچار رودل ،پرخورده
cropsicknessرودل ،تخمه ،پرخوردگى
croreکرور،ده ميليون
crosierعصاى اسقفى ياکشيشى ( که نشانى ازچوپانى اوست براى گله خدا)
cross actionدعوى متقابل ،در CL حالتى است که يک طرف عين دعوايى را که طرف متقابل در موضوع واحد عليه او مطرح کردهقانون ـ فقه : عليه وى اقامه کند
cross assemblerترجمه برنامه اسمبلر براى يک کامپيوتر ديگرکامپيوتر : همگزار متقابل
cross bar of windowمعمارى : الت پنجره
cross bearingعلوم نظامى : بلبرينگ سوزنى
cross bearingsعلوم دريايى : سمتهاى متقاطع
cross beltقطار حمايل ،کمربند حمايلعلوم نظامى : قطار حمايل فشنگ
cross benchنيمکت بيطرفان در مجلس
cross billلايحه دفاعيهقانون ـ فقه : شکايت متقابل
cross blockورزش : سد کردن خط دفاعى از کنار
cross braceگيره عرضى ،بادبند چپ و راست( اهنکارى)علوم مهندسى : مهار عرضىمعمارى : بادبند چپ و راست
cross bracingعمران : مهاربندى بشکل مثلث
cross buckورزش : حمله دو مهاجم بصورت متقاطع
cross checkکامپيوتر : بررسى متقابل
cross compartmentدهليز عرضىعلوم نظامى : دهليز تو در تو
cross compilerکامپيوتر : کامپايلرى که روى يک ماشين اجرا مى شود در حاليکه اين ماشين با ماشينى که اين کامپايلر براى ان طراحى شده است تا کدهايش را ترجمه کند تفاوت دارد
cross compiling assemblingکامپيوتر : روشى که توسط ان يک فرد از مينى کامپيوتر و کامپيوتر بزرگ يا سرويس اشتراک زمانى استفاده مى کند تا برنامه هايى را نوشته و اصلاح کند و بعدا "در ريزکامپيوتر بکار ببرد
cross conditioningروانشناسى : شرطى شدن ضمنى
cross courtورزش : بسمت مخالف زمين در قطر
cross cut sawمعمارى : اره دو سر
cross disbursingکد به کد کردنعلوم نظامى : انتقال اعتبار از يک قسمت به قسمت ديگر تبديل اعتبارات
cross elasticity of demandکشش متقاطع تقاضا،درصد تغيير تقاضاى يک کالا نسبت به درصد تغيير قيمت کالاى ديگر فرمول کشش متقاطع عبارت است از: بازرگانى : Eab = ) dQa/dPb ( * ) Pb/Qa (
cross faceدرو از جلو( کشتى)ورزش : درو از جلو
cross fallشيب عرضىمعمارى : شيب در پهنا
cross folding testعلوم مهندسى : ازمايش چين خوردگى عرضى
cross from a flankيک جناح را دور زدنعلوم نظامى : عبور از يک جناح
cross grinderعلوم مهندسى : شاه تير افقى
cross hair reticuleمعمارى : تار چليپا
cross hairتار موى وسط دوربينعلوم نظامى : خط داخل دوربين
cross hairsکامپيوتر : دو خط متقاطع روى يک دستگاه ورودى که محل تقاطع انها مکان فعال مکان نماى يک سيستم گرافيکى را مشخص مى کند
cross hatchingهاشور زنىکامپيوتر : هاشور
cross headتير افقىعلوم مهندسى : تير عرضى
cross hole nutعلوم مهندسى : مهره با سوراخ عرضى
cross holeعلوم مهندسى : سوراخ عرضى
cross level bubleحباب تراز عرضى ،حباب ترازعلوم نظامى : شيشه حباب تراز
cross levelتراز کردن ،افقى کردنعلوم نظامى : تراز عرضى تراز چرخ ،حباب تراز افقى
cross lineتار مو،بعلاوه داخل دوربينعلوم نظامى : خط تار موى دوربين
cross loadingسر شکن کردن بارها،تقسيم بارهاى هواپيماعلوم نظامى : مخلوط کردن بارها
cross magnetizingالکترونيک : ميدان مغناطيسى متقابل
cross memberعلوم هوايى : عضو ساختمانى براى اتصال دو ستون طولى هواپيما يا قطعات طولى ديگر
cross or pileشير يا خط
cross outقانون ـ فقه : قلم زدن
cross peaksشيمى : پيکهاى چليپايى
cross pieceعلوم مهندسى : تير عرضى
cross pointingعلوم نظامى : ارايش طنابهاى اطراف ناو يا استنچىعلوم دريايى : ارايش طنابهاى اطراف ناو يا استنچى
cross productsشيمى : حاصلضرب ضربدرى
cross reference tableکامپيوتر : جدول ارجاع متقابل
cross roadمحل تقاطع دو جاده ،چهارراهعلوم مهندسى : چهارراهعلوم نظامى : تقاطع جاده
cross section areaالکترونيک : سطح مقطع
cross sectional dataداده هاى برش عرضىبازرگانى : داده ها در يک مقطع زمانى
cross servicingخدمات جنبى يا جانبىعلوم نظامى : خدمات چند جانبه
cross slideعلوم مهندسى : کشوى لغزنده عرضى
cross stayتقويت صليبىمعمارى : بست چليپا
cross strokeورزش : فشار روى پا براى ازدياد سرعت يا چرخش
cross supportورزش : نگهداشتن بدن بحالت صليب
cross swordsدست و پنجه نرم کردن
cross talkتداخل صحبت ،القاءعلوم مهندسى : تداخل صدا در اثر نزديکى دو فرستندهکامپيوتر : تداخل صداالکترونيک : تداخل صداها در تلفنعلوم نظامى : تداخل صدا در اثر نزديکى دو فرستنده
cross tellخبر دادنعلوم نظامى : پخش اخبار به طور عرضى توزيع اخبار در يک سطح فرماندهى
cross thrustعلوم هوايى : تراست ناخالص
cross tipپيچ گوشتى چهارسوعلوم نظامى : چارشاخه
cross trailجاده عرضىعلوم نظامى : جاده سرتاسرى عرضى در منطقه
cross traverseعلوم مهندسى : تراورس عرضى
cross treeعلوم نظامى : رابط عرضى دکلهاعلوم دريايى : رابط عرضى دکلها
cross vaultمعمارى : طاق چهاربخش
cross votingراى دادن دوطرف مخالف براى همديگر
cross wallديوار همبرمعمارى : ديوار پله اى عرضى
cross way=cross roadمعمارى : چهارراه
cross weightعلوم هوايى : وزن ناخالص
cross wind (af,na)علوم دريايى : باد پهلو
cross windعلوم هوايى : باد جانبى
cross wiresعلوم مهندسى : سيم هاى متقاطع
cross wiseصليب وار،چليپايىعلوم مهندسى : ضربدرى
cross word puzzleجدول معمايى
cross-aisalراهروى صليبىعلوم مهندسى : راهروى چليپايى
cross-armپنجه
cross-barredداراى ميله هاى عرضى
cross-beamتيرعرضى
cross-bearerصليب بردار،علم دار
cross-bleedعلوم هوايى : سيستم نيوماتيکى رابط بين موتورها
cross-bonesشکل استخوانهاى ران که زيرشکل کاسه سرميگذارند ونشانه مرگ است
cross-bowکمان زنبورکى ،کمان پولادى ،گوله کمان
cross-bredدر رگه ،پيوندى
cross-breedجانوردورگه ،دورگ
cross-breedingپيوند دوجنس
cross-country millعلوم مهندسى : نورد چليپايى
cross-country mobilityعلوم مهندسى : قابليت حرکت چليپايى
cross-countyورزش : اسکى صحرانوردى
cross-cultural psychiatryروانشناسى : روانپزشکى ميان فرهنگى
cross-cultural psychologyروانشناسى : روانشناسى ميان فرهنگى
cross-culturalروانشناسى : ميان فرهنگى
cross-cutعلوم مهندسى : برش افقى
cross-examineاستنطاق کردن ،پرسش کردن از،بدقت جوياشدن از
cross-eyeلوچى ،کج بينى ،دو بينى
cross-feedعلوم هوايى : ارتباط بين تانکهاى سوخت يا روغن
cross-fertilizationپيوند ازدوجنس
cross-fertilize(دوجنس مختلف را )باهم پيوند زدن
cross-flowعلوم هوايى : دو سيال که بصورت عمود بر هم جريان دارند و توسط ورقه نازکى از هم عايق شده اند
cross-grainedداراى رگه هاى نامنظم ،سرکش ،خودسر
cross-hatchهاشور متقاطععلوم مهندسى : هاشور افقى
cross-kickضربه با پا به سمت ديگر زمين که مدافع کمترى دارد( رگبى)ورزش : ضربه با پا به سمت ديگر زمين که مدافع کمترى دارد
cross-leggedچارزانو
cross-linkingشيمى : اتصال عرضى
cross-modulationعلوم هوايى : مدولاسيون ناخواسته که از يک کارير به کارير ديگر در همان گيرنده تاثير ميگذارد
cross-over (step)ورزش : طرز قرار گرفتن پا نزديک نقطه پرتاب نيزه
cross-overالکترونيک : سيم متقاطع
cross-planeعلوم مهندسى : رنده کردن
cross-pollinationگرده فشانى ازگلى بگل ديگر
cross-questionبدقت جوياشدن از،استنطاق کردن
cross-reactionشيمى : سطح مقطع
cross-roadsچارراه
cross-rollعلوم مهندسى : نورد عرضى
cross-sectionعلوم مهندسى : سطح متقاطع
cross-sectional areaعلوم مهندسى : سطح مقطع عرضى
cross-sectional methodروانشناسى : روش مقطعى
cross-validationروانشناسى : وارسى اعتبار
cross-wordجدول معمائى ،جدول لغز
crossarmالکترونيک : تراورس
crossbeltقطارحمايلى
crossbow manورزش : کمانگير با کمان صليبى
crosscorner shotورزش : ضربه به سمت قطر مخالف
crosscornerکلمات مرتبط(crosscorner):
crosscourt shotورزش : ضربه کوتاه به ديوار مقابل که به طرف ديگر زمين اسکواش بيافتد
crosscourtکلمات مرتبط(crosscourt):
crosscut sawاره گرد ماشينىعلوم مهندسى : اره افقى بر
crosse-checkضربه به گوى دار يا گيرنده گوى( لاکراس)ورزش : ضربه به گوى دار يا گيرنده گوى
crosseچوگان پهنى که دربازى گلف بکار ميرود
crossed and uncreate chequesچکهاى بسته ونبسته
crossed beltعلوم مهندسى : تسمه عرضى
crossed chaqueچک بسته
crossed chequeقانون ـ فقه : چک بستهبازرگانى : چک مسدود
crossed controlsعلوم هوايى : بکارگيرى سطوح کنترل برخلاف حالت عادى در مانورهاى ويژه
crossed outقانون ـ فقه : قلم خورده
crossed reflexروانشناسى : بازتاب متناظر
crossedمعمارى : چليپايى
crosserکلمات مرتبط(crosser):
crossesکلمات مرتبط(crosses):
crossfireورزش : پرتاب توپ که با زاويه بسمت پايگاه مى ايد
crossfiringعلوم هوايى : اتصال کوتاه بين دو سيم در سيستم احتراق که باعث احتراق نابهنگام ميشود
crossfoot checkکامپيوتر : تست تعيين صحت يک حاصلجمع
crossfootکلمات مرتبط(crossfoot):
crosshatch patternالکترونيک : طرح شطرنجى
crosshatchingمعمارى : هاشورزنى متقاطع
crossing areaمنطقه عبور،منطقه گذارعلوم نظامى : منطقه پاياب
crossing lineعلوم مهندسى : خط تقاطع
crossing outقانون ـ فقه : قلم خوردگى
crossing overروانشناسى : تبادل ژنى
crossing planeعلوم مهندسى : سطح تقاطع
crossing pointمحل برخورد دو خطعلوم مهندسى : نقطه تقاطع نقطه تلاقىمعمارى : نقطه تلاقى
crossing siteمحل عبور اجبارى ،محل گذارعلوم نظامى : محل پاياب
crossing targetهدف متحرکعلوم نظامى : هدفى که در سمت حرکت مى کند هدف عبور کننده در مسير رژه
crossing the lineعبور از استواعلوم نظامى : عبور از خط استواعلوم دريايى : عبور از خط استوا
crossing the tعلوم نظامى : قطع کردن راه ستون دشمن
crossing towerمعمارى : برج تقاطع در کليسا
crosslyترشروئى ،عرضا،بطور متقاطع
crossnessتروشرويى ،بداخمى
crosspointکامپيوتر : زوج اتصال
crossrailعلوم مهندسى : ريل متقاطع
crossrial carriageعلوم مهندسى : پاگير تير عرضى
crossrialکلمات مرتبط(crossrial):
crossroleورزش : چرخش نيمدايره روى يک پا و چرخش نيمدايره روى پاى ديگر
crossshatchingعلوم هوايى : هاشور
crosstree mastعلوم دريايى : دکل صليبى
crosstreeکلمات مرتبط(crosstree):
crosswordکلمات مرتبط(crossword):
crotchedورزش : گويى که در مربع بالاى ميز بيليارد است
crotchetinessبوالهوسى ،دمدمى مزاجى
crouch startورزش : استارت نشسته
croupierپول جمع کن ( درقمارخانه ، )کمک صاحب بانک
croupousخروسکى ،خناقى ،دچارخروسک ياخناق
crow barمعمارى : ديلم
crow-billانبرگلوله کش
crow-foot zincالکترونيک : پيل پنجه کلاغى
crow-quillقلم پرکلاغ
crow-stepsلاريز:برجستگى هايى که بشکل پله ياکنگره درسرازيريهاى شيروانى م
crowd the plateنزديک به پايگاه اصلى قرارگرفتن( بيسبال)ورزش : نزديک به پايگاه اصلى قرارگرفتن
crowdedشلوق ،پرچمعيت
crowderويولون زن مزدور،کمانچه زن مزدور،يکجورخرچنگ
crowding out effectاثر جبرانى ،انديشه اى که استقراض بسيار زياد دولت وجوه قابل دسترس وام گيرندگان خصوصى را کاهش ميدهدبازرگانى : نرخ بهره را بالا ميبرد و سبب کاهش هزينه هاى سرمايه گذارى خصوصى در اقتصاد ميشود
crowdingانبوهىزيست شناسى : ازدحام
crowed shevelعمران : بيل حفارى
cryotheraryورزش : سرمادرمانى
crypt operating instructionsعلوم نظامى : دستورالعملهاى انجام عمليات رمز دستورات کار با رمز
crypt(a)esthesiaادراک غيبىروانشناسى : حس غيبى
cryptandشيمى : حجره مانند
crypticalپنهان ،نهان ،پوشيده ،مرموز
crypto accountحساب رمزعلوم نظامى : حساب اعتبارات رمز
crypto serviceخدمات رمزعلوم نظامى : قسمت رمز
cryptoancillary equipmentوسايل و تجهيزات رمزعلوم نظامى : وسايل تامين ارسال رمز
cryptoancillaryکلمات مرتبط(cryptoancillary):
cryptoboardعلوم نظامى : هيئت کشف رمز پيامها
cryptocenterعلوم نظامى : مرکز رمز
cryptochannelسلسله مراتب رمزعلوم نظامى : سيستم اجرايى رمز
cryptoclasticازذرات بسيار ريزدرست شده
cryptocommunicationارتباط رمزعلوم نظامى : ارتباط و مخابرات رمزى
cryptocompromiseبه خطر انداختن مکاتبات رمزعلوم نظامى : توليد خطر براى مخابرات رمز
cryptocorrespondenceمکاتبات رمزىعلوم نظامى : مکاتبه به رمز
cryptocustodianعلوم نظامى : مسئول نگهدارى يا کار کردن يا انهدام وسايل رمز
cryptodateکليد تاريخ رمزعلوم نظامى : تاريخ استفاده از کليد رمز
cryptodeviceوسايل رمز کردنعلوم نظامى : وسايل رمز
cryptoequipmentتجهيزات رمزعلوم نظامى : دستگاههاى رمز
cryptofacilityتسهيلات رمزعلوم نظامى : تاسيسات مربوط به مخابرات رمز
cryptogamiaگمزادان
cryptogamicگمزاد
cryptogamousگمزاد
cryptogamyحالت گياه گمزاد
cryptogenousپوشيده سبب
cryptographerرمز نويسعلوم نظامى : مسئول رمز
cryptoguardنگهبان اطاق رمزعلوم نظامى : مسئول حفاظت رمز
cryptologicمنطق رمز،زبان رمزعلوم نظامى : رمز شناسى معانى حروف رمز
cryptologisticsعلوم نظامى : امور لجستيکى مربوط به عمليات رمز
cryptologyعلم رمزشناسىعلوم نظامى : رمزشناسى
cryptomaterialمواد رمزعلوم نظامى : وسايل رمز
cryptomnesiaروانشناسى : نو انگارى خاطره
cryptonetعلوم نظامى : شبکه رمز
cryptonimousپوشيده نام
cryptonymنام پوشيده
cryptopartsبخشهاى يک نامه رمزعلوم نظامى : قسمتهاى رمزى نامه
cryptoperiodزمان ارسال يا دريافت رمزعلوم نظامى : مدت زمان دريافت رمز
cryptorchidگم خايه ،نهان خايه ،بى خايه
cryptorchismروانشناسى : نهان خايگى
cryptorelated informationsعلوم نظامى : اطلاعات مربوط به مکاتبات رمزى
cryptorelatedکلمات مرتبط(cryptorelated):
cryptosecurityتامين رمزعلوم نظامى : حفاظت مکاتبات رمزى
cryptosystemعلوم نظامى : سيستم رمز
cryptovariableکليدهاى رمز متغيرعلوم نظامى : عوامل متغير رمز
crystal allotropyشيمى : چند شکلى بلور
crystal axisعلوم مهندسى : محور کريستال
crystal ball stopperگلوله بلورى شيشه ليموناد
crystal ballگنبد انتن رادارعلوم نظامى : انتن صفحه تصوير رادار
crystal controlالکترونيک : تنظيم با بلور
crystal defectشيمى : نقص بلور
crystal detectorالکترونيک : اشکارساز بلورين
crystal energyشيمى : انرژى بلور
crystal field stabilization energyشيمى : انرژى پايدارى ميدان بلور
crystal field theoryشيمى : نظريه ميدان بلور
crystal filterالکترونيک : صافى بلورين
crystal frequency-changer efficiencyالکترونيک : بازده بلور تغيير دهنده بسامد
crystal gazingروانشناسى : بلور بينى
crystal glassبلور
crystal grainعلوم مهندسى : دانه بلورى
crystal growth affinityشيمى : رشد خواهى بلور
crystal growthشيمى : رشد بلور
crystal latticعلوم هوايى : شبکه کريستالى
crystal latticeشبکه بلورىعلوم مهندسى : شبکه کريستالىعمران : شبکه بلورينشيمى : شبکه بلور
crystal microphoneالکترونيک : ميکروفون بلورى
crystal mixerالکترونيک : ترکيب کننده ديودى
crystal oscillatorعلوم هوايى : نوسان ساز کريستالى
crystal pendantاويز
crystal pickupعلوم مهندسى : پيک اپ کريستالىالکترونيک : پيکاپ بلورين
crystal planeسطح کريستالىعلوم مهندسى : سطح بلورىشيمى : صفحه بلور
crystal rectifierديودالکترونيک : دو قطبى بلورين
crystal setاشکارساز کريستالىعلوم مهندسى : گيرنده اشکارسازالکترونيک : راديوى ترانزيستورى
crystal structureشيمى : ساختار بلور
crystal systemشيمى : دستگاه بلور
crystal transducerعلوم مهندسى : مبدلعلوم هوايى : مبدل
crystal video rectifierالکترونيک : يکسوکننده بلورين ويدئو
crystal waterشيمى : اب تبلور
crystalin solidعمران : جامد متبلور
crystalinکلمات مرتبط(crystalin):
crystalinityکلمات مرتبط(crystalinity):
crystalization dishشيمى : ظرف متبلور شدن
crystalizationعلوم مهندسى : تبلور
crystalized intelligenceروانشناسى : هوش متبلور
crystalizedکلمات مرتبط(crystalized):
crystalline grainعلوم مهندسى : دانه بلورين
crystalline growthرشد بلورينعلوم مهندسى : نمو بلورين
crystalline lensجليديه ،زجاجيه
crystalline phaseشيمى : فاز بلورين
crystalline rockمعمارى : سنگ بلورى
crystalline schistمعمارى : شيست بلورى
crystalline structureساختار بلورى ،سازه بلورى ساختمان کريستالىعلوم مهندسى : ساختار بلورين
crystallinityشيمى : بلورينگى
crystallitisاماس جليديه
crystallizableبلورى شدنى ،قابل تبلور
crystallization differentiationشيمى : تبلور جزء به جزء
crystallizedمتبلور،بلورى ( شده ، )قلمى
crystallizerشيمى : بلورشناس
crystallizing lacquerعلوم مهندسى : لاک بلورى
crystallizingکلمات مرتبط(crystallizing):
crystallographerشيمى : بلور شناس
crystalsکلمات مرتبط(crystals):
crytogamگياه گمزاد
cs (conditioned stimulus)روانشناسى : محرک شرطى
csChip Selectکامپيوتر : انتخاب تراشه
csdکلمات مرتبط(csd):
csf (cerebro-spinal fluid)روانشناسى : مايع مغزى - نخاعى
csfکلمات مرتبط(csf):
csmaکلمات مرتبط(csma):
csnceکلمات مرتبط(csnce):
cspکامپيوتر : Certificated Systems Professional
ct scan (computed tomography scanning)سى تى اسکن( مغزنگارى کامپيوترى)روانشناسى : سى تى اسکن
ctcombined transportکامپيوتر : Computerized Tomographicبازرگانى : حمل و نقل ترکيبى
ctdcombined transport documentبازرگانى : سند حمل ترکيبى
ctesiphonمدائن
ctingکلمات مرتبط(cting):
ctocombined transport operatorبازرگانى : عامل حمل و نقل ترکيبى
ctrl breakکامپيوتر : در DOS فرمان صفحه کليدى که اخرين فرمان داده شده را لغو مى کند
ctrlControlکامپيوتر : کليد کنترل
ctsClear To Sendکامپيوتر : واضح و روشن جهت ارسال
cuControl Unitکامپيوتر : واحد کنترل
cuadrillaورزش : تيم مددکار گاوباز
cuarantyقانون ـ فقه : وجه الضمان
cuardianshipقانون ـ فقه : قيمومت
cub huntingورزش : شکار بچه روباه
cubageحجم( يابى )چيزى برقم مکعب
cuban fork ballورزش : پرتاب توپى که بامايعى اغشته و لغزنده شده
cubanاهل جزيره کوبا
cubbingشکارتوله خرس ومانند ان
cubby-holeگوشه دنج ،نهانگاه
cube commpression strenghtعلوم مهندسى : استحکام ريشه اى
cube strengthمعمارى : مقاومت نمونه مکعبى
cube(or third)rootريشه سوم ،کعب
cubebaکلمات مرتبط(cubeba):
cubic capacityعلوم مهندسى : حجم
cubic closed packed structureشيمى : ساختار مکعبى تنگچين
cubic contentمعمارى : گنجواره
cubic latticeشيمى : شبکه مکعبى
cubic or soda nitreنيترات دو سود
cubic potential wellشيمى : چاه مکعبى پتانسيل
cubic systemشيمى : سيستم مکعبى
cubical expansionشيمى : انبساط حجمى
cubicalمکعب ،سه بعدى ،سه طرفى
cubicallyبه شکل مکعب
cubiform(داراى شکل )مکعب
cubital nevreعصب زندى ،پى ارجى
cubitalزندى ،ارجى
cubitusزندپايين ،زنداسقل ،ساعد،پيش بازو
cuckoo-flowerرشاد،تره کوهى ،بولاغ اوتى
cucullatedخودمانند،مانند خودياباشلق
cucurbitaceousکدويى
cudbearماده رنگى که ازاشنه يادواله گرفته ميشود
cudchewerنشخوارکننده
cudiometerشيمى : گنج سنج
cue (stick)ورزش : چوب بيليارد
cue ballورزش : گوى سفيد اصلى که با ان ضربه به گويهاى ديگر بيليارد زده مى شود
cue learningروانشناسى : نشانه اموزى
cueistبيلياردبازى کن
cuesکلمات مرتبط(cues):
cuficکوفى ،وابسته به کوفه
cuitکلمات مرتبط(cuit):
culکلمات مرتبط(cul):
culeکلمات مرتبط(cule):
culetپخ زيرين برليان ،زره سرين
culicidپشه( اى)
culicidaeخانواده پشه
culicoidپشه مانند،پشه اى
culiflowerکلم گل
cullenderصافى - ابکش - پالودن - ابکش کردن - صاف کردن
culmکزل ،ساقه غله ،ساقه علف
culourکلمات مرتبط(culour):
culpable bankruptcyقانون ـ فقه : ورشکستگى به تقصير
culpablyمجرمانه ،باتقصير،چنانکه سزاوارسرزنش باشد
culplabeکلمات مرتبط(culplabe):
culsکلمات مرتبط(culs):
cultivated areasبازرگانى : مناطق مزروعى
cultivated landزمين محياتقانون ـ فقه : اراضى محيات
cultivatedقانون ـ فقه : محيات
cultivation of waste landقانون ـ فقه : احيا اراضى موات
cultivationg waste landقانون ـ فقه : احياء موات
cupellingکلمات مرتبط(cupelling):
cupful (مظروف يک ) فنجان
cupleراندن ،در بوته گذاشتن ،غالعلوم مهندسى : بوته غالگرى
cupola blockعلوم مهندسى : اجر طاقى
cupola furnaceعلوم مهندسى : کوره کوپلمعمارى : کوره گنبدى
cupola hearthعلوم مهندسى : کوره کوپل
cupola practiceروش کوپلعلوم مهندسى : روش معمول کوره کوپل
cupola shellعلوم مهندسى : پوسته کوپل
cupola tenderکوره بانعلوم مهندسى : مسئول کوره
cuppedکلمات مرتبط(cupped):
cupping testعلوم مهندسى : ازمايش فنجانى
cupping-glassشاخ حجامت
cupriferousمس دار،مس خيز
cupsکلمات مرتبط(cups):
curacaoليکورخلال نارنج
curacyمعاونت کشيش بخش يادهستان
curareروانشناسى : کورار
curatorialمربوط به ( وظيفه ) نگهبان يامتصدى کتابخانه ياموزه
curatorshipتصدى کتابخانه وموزه ومانند ان ،ولايت
curb chainورزش : زنجير وصل به هويزه زير فک اسب
curb weightعلوم نظامى : وزن کل خودرو با سوخت و تجهيزات
curbingکلمات مرتبط(curbing):
curbsکلمات مرتبط(curbs):
curcuitکلمات مرتبط(curcuit):
curcumaزردچوبه
curcuminماده رنگى زردچوبه ،رنگ نارنجى ساختگى
curdling chemistryشيمى : شيمى لخته
curdlingکلمات مرتبط(curdling):
curdyبسته( ،مانند ) دلمه
cure meatعلوم مهندسى : نمک سود کردن مواد غذايى
cure rateعلوم مهندسى : سرعت سخت گردانى
cure timeعلوم هوايى : زمان لازم براى جامد شدن کامل رزين
cure-allداروى همه درد،دواء عام
curedکلمات مرتبط(cured):
curencyکلمات مرتبط(curency):
curetteالت تراش ( در جراحى) ،تراشيدن ،پاک کردن
curfعمران : خاکى که اجر از ان تهيه ميشود
curfew periodساعات خاموشىعلوم نظامى : ساعات منع عبور و مرور
curiaيکى ازتقسيمات کوچک قبيله اى در رم باستان ،مجلس سناى روم
curialismترتيب دربارپاپ
curie (ci)علوم هوايى : واحد شدت راديواکتيويته
curie constantشيمى : ثابت کورى
curie pointالکترونيک : نقطه کورىشيمى : نقطه کورىعلوم هوايى : دماى بحرانى منحصر به فرد براى هر ماده که بالاتر از ان مواد فرومانيتيک خاصيت مغناطيسى دائم ياموقت خود را ازدست ميدهند
curie temperatureشيمى : دماى کورى
curie's lawشيمى : قانون کورى
curie-weiss lawشيمى : قانون کورى - وايس
curieزيست شناسى : کورى
curing (concrete)معمارى : عمل امدن بتن
curing agentشيمى : سختگر
curing compoundمعمارى : مايه عمل اورنده
curing membraneمعمارى : پوسته نگهبان
curing ovenعلوم مهندسى : کوره سخت گردانى
curing vesselعلوم مهندسى : ظرف سخت گردانى
curingعمران : عمل اوردن بتنشيمى : پروراندنعلوم هوايى : پروسه اى که درطى ان بيشتر لاستيکهاى مصنوعى پلاستيکها و سوختهاى جامد تغيير شکل داده و به ترکيباتى با وزن مولکولى بيشتر تبديل ميشوند
curiostyکلمات مرتبط(curiosty):
curiouslyاز روى کنجکاوى ،بطور عجيب
curiousnessکنجکاوى ،غرابت
curiumsymb: Cmشيمى : کوريم
curl (in)ورزش : موج تاق مانند پيش از شکسته شدن تمرين پايين زدن وزنه از بالاى سر به سينه و پايين
curl fieldالکترونيک : ميدان حلقوى
curl of the lipبرگرداندن يا اويختن لب
curled letterکاهوى پيچ
curledکلمات مرتبط(curled):
curlewتليله
curlinessپيچ ( خوردگى ، )فر
curling stoneورزش : سنگ مخصوص بازى بولينگ روى چمن
curling-ironsفرزلف ،فرگرم
curling-pinsفرسرد
curly chipعلوم مهندسى : براده پيچيده
curmudgeonlyخسيسانه ،خست اميز
currailکلمات مرتبط(currail):
currectکلمات مرتبط(currect):
currenکلمات مرتبط(curren):
currenciesکلمات مرتبط(currencies):
currency appreciationبازرگانى : ترقى ارزش پول
currency circulationبازرگانى : گردش پول
currency depreciation raceتجديد نظر در قيمت پول جارىقانون ـ فقه : تخفيف قيمت پول رايج کشور نسبت به پول ساير ممالک که باعث افزايش صادرات مى شود
currency depreciationتنزل ارزش پولبازرگانى : کاهش ارزش پول
currency devaluationکاهش رسمى ارزش پولبازرگانى : تضعيف ارزش پول
currency of a billبازرگانى : مدت برات
currency of early islamقانون ـ فقه : درهم
current - asset cycleقانون ـ فقه : زمانى که براى تساوى حجم فروش با سرمايه جارى لازم است
current account balanceبازرگانى : تراز حساب جارى
current accountقانون ـ فقه : حساب جارىبازرگانى : حساب جارى
current address registerکامپيوتر : ثبات نشانى جريان
current assetبازرگانى : دارايى جارى
current assetsبازرگانى : دارائيهاى جارى ،دارائى هاى جارى
current breakerعلوم مهندسى : کليد قطع کننده جريان
current budgetبودجه جارىقانون ـ فقه : بودجه اى که براى يک سال مالى تدوين شودبازرگانى : بودجه جارى
current capacityظرفيت بارعلوم مهندسى : ظرفيت جريان
cultivationgکلمات مرتبط(cultivationg):
cultivator's malletمعمارى : کلوخ کوب
cultural absolutismروانشناسى : مطلق نگرى فرهنگى
cultural anomieروانشناسى : بى هنجارى فرهنگى
cultural anomyروانشناسى : بى هنجارى فرهنگى
cultural anthropologyروانشناسى : انسان شناسى فرهنگى
cultural deprivationروانشناسى : محروميت فرهنگى
cultural developmentبازرگانى : توسعه فرهنگى
cultural fadروانشناسى : هوس فرهنگى
cultural heritageروانشناسى : ميراث فرهنگى
cultural lagروانشناسى : پس افتادگى فرهنگى
cultural parallelismروانشناسى : توازى نگرى فرهنگى
cultural psychiatryروانشناسى : روانپزشکى فرهنگى
cultural relativismروانشناسى : نسبى نگرى فرهنگى
culture of beesپرورش يا تربيت زنبور
culture-bound testsروانشناسى : ازمونهاى فرهنگ - بسته
culture-fair testsروانشناسى : ازمونهاى فرهنگ - نابسته
culture-free testsروانشناسى : ازمونهاى فرهنگ - نابسته
culturistفرهگ دوست ،فرهنگ خواه ،هواخواه تهذيب وپرورش
culverکبوتر - کفتر -ادم ساده لوح
culvert syphonشترگلومعمارى : سيفون
cum - dividenedقانون ـ فقه : سهام با بهره متعلقه که با نفع خريدار جديد باشد
cum dividendباسود
cum granoبا ملاحظه
cumbrousمايه زحمت ،اسباب زحمت ،پرزحمت
cummerbundکمربند
cummin seedزيره
cumminزيره سبز،زيره سفيد،زيره
cumpuserveکامپيوسروکامپيوتر : سرويس اطلاعاتى کامپيوتر
cumulated double bondsشيمى : پيوندهاى دوگانه همجوار
cumulatedکلمات مرتبط(cumulated):
cumulating votingراى مجلى
cumulatingکلمات مرتبط(cumulating):
cumulative compound windingالکترونيک : سيم پيچ مرکب جمع پذير
cumulative creditبازرگانى : اعتبار تراکمى
cumulative delivery diagramمنحنى تحويل تراکمىبازرگانى : نمودارى که نحوه تحويل کالاها را نشان ميدهد
cumulative distributionتوزيع تجمعى ،متراکم( درامار)بازرگانى : متراکم
cumulative errorخطاى کلعلوم مهندسى : خطاى جمعىشيمى : خطاى جمع شونده
cumulative evidenceقرائن يا مدارک اضافى
cumulative frequency distributionروانشناسى : توزيع فراوانى تراکمى
cumulative frequencyفراوانى متراکم ،تجمعى( درامار)بازرگانى : تجمعى
cumulative inflationقانون ـ فقه : تورمبازرگانى : تورم
cumulative ionizationالکترونيک : يونش زنجيرى
cumulative percentagesروانشناسى : درصدهاى تراکمى
cumulative preferentialقانون ـ فقه : سود پس افتاده و فعلى سهام ممتازه
cumulative recordروانشناسى : نمودار تراکمى
cumulative recorderروانشناسى : تراکم نگار
cumulative scaleروانشناسى : مقياس تراکمى
cumulo-nimbusعلوم هوايى : ابرهاى بسيار بزرگ متراکم که قسمتهاى فوقانى انها به استراتوسفر ميرسد
cumuloکلمات مرتبط(cumulo):
cumulus mammatusعلوم هوايى : ابرهاى متراکمى با برامدگى اونگ مانند در سطح زمين
cunclusionکلمات مرتبط(cunclusion):
cunealگوه اى
cuneateگوه اى ،ميخى
cuneatedگوه اى ،ميخى
cuneatusکلمات مرتبط(cuneatus):
cunningham gambitورزش : گامبى کانينگم در گامبى شاه شطرنج
cunninghamکلمات مرتبط(cunningham):
cunninglyمحيلانه ،به حيله بازى
cunnusروانشناسى : فرج
cuno filterعلوم هوايى : نوعى فيلتر متشکل از تعدادى ديسک که توسط تيغه هايى ازهم جدا شده اند
cunoکلمات مرتبط(cuno):
cunsolکلمات مرتبط(cunsol):
cunsult ( someone )قانون ـ فقه : مشورت کردن با
cunsultکلمات مرتبط(cunsult):
cunsumeکلمات مرتبط(cunsume):
cunxکلمات مرتبط(cunx):
cup of coffeenورزش : شرکت کوتاه بازيگر کم تجربه در مسابقه
cup pointعلوم مهندسى : تيزى حلقوى
cup sealعلوم مهندسى : بوبند کاسه
cup shaped evening primroseگل فنجانى
cup testعلوم مهندسى : ازمايش قاشقى
cup wheelعلوم مهندسى : چرخ سمباده
cup-bearerساقى ،چمانى
cup;stirrupکلمات مرتبط(cup;stirrup):
cupboard loveعشق بخود بسته ياغرض الود
cupelling furnaceعلوم مهندسى : کوره غالگذارى
current cell indicatorکامپيوتر : نشانگر سل جارى
current cellسل جارىکامپيوتر : سل کنونى
current circuitمسير بسته جريانعلوم مهندسى : مدار جريان
current coilعلوم مهندسى : سيم پيچ جريانالکترونيک : پيچک اصلى
current collectorعلوم مهندسى : کلکتور
current compensationجبران جريانعلوم مهندسى : کمپنزاسيون جريان تعديل جريان
current consuming deviceالکترونيک : وسيله برقى
current converterعلوم مهندسى : مبدل جريان
current cost accountingحسابدارى هزينه جارىبازرگانى : حسابدارى براساس نرخهاى جارى
current densityتکائف جريان ،چگالى جريانعلوم مهندسى : غلظت جريانالکترونيک : چگالى جريان
current detectorعلوم مهندسى : اشکارساز جريان
current direction indicatorعلوم مهندسى : دستگاه نشاندهنده جهت جريان
current directoryکامپيوتر : دايرکتورى جارى يا فعلى
current displacementعلوم مهندسى : تغيير جريان
current distortionعلوم مهندسى : اعوجاج جريان
current dividerعلوم مهندسى : مقسم جريان
current driveکامپيوتر : گرداننده کنونى
current expenditureهزينه جارىقانون ـ فقه : هزينه اى که فايده ان منحصر به يک دوره مالى باشد
current feedbackعلوم مهندسى : رجعت جريان
current filesپرونده هاى جارىعلوم نظامى : پرونده هاى در جريان
current flowشار جريان ،سيلان جريانعلوم مهندسى : فلوى جريان
current fundنقدينهقانون ـ فقه : اموالى که سريعا " بتوان به پول تبديل کرد
current graphکامپيوتر : نمودار فعلى
current incomeدرامد يک سال مالىقانون ـ فقه : درامد يک دوره معينبازرگانى : درامد جارى
current instructionکامپيوتر : دستورالعمل جارى
current intensityعلوم مهندسى : شدت جريان
current liabilitesبازرگانى : بدهيهاى جارى
current liabilitiesبدهيهاى جارىبازرگانى : بدهيهايى که بايد در اينده نزديک پرداخت شوند
current liabilityبدهى جارىقانون ـ فقه : اقلامى از بدهى که پرداخت انها از محل دارايى جارى باشدبازرگانى : بدهيهاى جارى ،بدهى جارى
current limiterعلوم مهندسى : محدود کننده جريان
current limiting reactorالکترونيک : پيچک کاهنده
current location counterکامپيوتر : شمارنده مکان فعلى
current loopکامپيوتر : حلقه جارى
current lossگمگشتگى جريانعلوم مهندسى : تلف جريان
current maturity (= current price)قيمت دفترى دارايى در موقع فروش يا تبديل مظنه روزقانون ـ فقه : نرخ روز
current measurementعلوم مهندسى : امپرمتر
current meterعلوم مهندسى : امپر مترعمران : جريان سنجمعمارى : اسيابک
current of evertsروش يا جريان حوادث
current operating allowanceسهميه موجود عملياتىعلوم نظامى : سهميه عملياتى فعلى
current passageعلوم مهندسى : عبور جريان
current priceبازرگانى : قيمت جارى
current purchasing powerقدرت خريد فعلىبازرگانى : حسابدارى که در ان نرخهاى جارى مبناى محاسبه ميباشند
current rate of growthبازرگانى : نزخ رشد جارى
current ratio of transformerالکترونيک : بازده شدتى مبدل
current ratioنسبت جارىعمران : نسبت جارىقانون ـ فقه : نسبت دارايى موجود به بدهى موجودبازرگانى : وضعيت فعلى
current regulatorالکترونيک : ناظم شدت
current saturationالکترونيک : اشباع اند
current sensitivity of a crystal rectifiالکترونيک : حساسيت يکسوکننده بلورين
current standard costهزينه استاندارد و مورد قبولقانون ـ فقه : مقياس سنجش قيمت کالاى توليدى يا مواد اوليه با قيمت پايه است
current strengthالکترونيک : شدت جريان
current supplyعلوم مهندسى : منبع جريان
current tablesجداول جريانات جذر و مدى( کشندى)علوم نظامى : جداول جريانات جذر و مدى
current tapالکترونيک : سرپيچ دوشاخه خور
current transfer ratioعلوم مهندسى : نسبت انتقال جريان
current transformationعلوم مهندسى : تبديل جريان
current transformerعلوم مهندسى : ترانسفورماتور جريانالکترونيک : مبدل جريان
current yieldبازرگانى : بازده جارى
current-carring wireعلوم مهندسى : سيم هادى جريان
current-carringعلوم مهندسى : انتقال يا هدايت جريان
current-carrying conductorشيمى : رساناى حامل بار
current-pathعلوم مهندسى : مسير عبور جريان برق
currentlyبطور جارى
currentsکلمات مرتبط(currents):
currenyکلمات مرتبط(curreny):
curricleدرشکه دوچرخه اى سبک
curriculaدوره تحصيلات
curriculum developmentروانشناسى : برنامه ريزى درسى
currierچرم ساز
curry-combقشوکردن
curry-powder(گرد )کارى ،گردزردچوبه
curse of scotlanedدرورق ،نه خشتى
curse on himلعنت براوباد
cursed with porertyدچارفقر،نفرين کرده به گدايى
cursedlyملعونانه
curses come home to roostدشنام بخود دشنام دهنده برميگرد د
cursesکلمات مرتبط(curses):
cursive scanningکامپيوتر : پيمايش با يک ترمينال ويدئويى
cursor control keysکامپيوتر : کليدهاى کنترل مکان نما
cursor controlکامپيوتر : کنترل مکان نما
cursor movement keysکليدهاى جهتکامپيوتر : کليدهاى حرکت مکان نما
cursor trackingکامپيوتر : حرکت دادن مکان نما روى يک صفحه نمايش
cursoresتندروان ،شترمرغيان
cursoriaکلمات مرتبط(cursoria):
cursorilyبطورسردستى ،بشتاب ،ناشتاب
cursorinessشتاب ،کارسردستى
curstملعون ،رجيم ،بداخم
curtail-stepپايين ترين پله پلگان
curtain of fireعلوم نظامى : پرده اتش
curtain wallديوار پرده اىمعمارى : تيغه
curtain-bandبازوبندپرده
curtain-loopبازوبندپرده
curtain-rodچوب پرده
curtanaشمشير رحمت: شمشيربى نوکى که درتاج گذارى پادشاهان انگليس پيشاپ
curtesyميراث زوج ،در CL اموالى را گويند که در صورت فوت زوجهقانون ـ فقه : زوج از انها ارث مى برد
curtis cupجام بين المللى گلف( هر دو سال يک بار بين شش تيم زنان انگليسى و امريکايى)ورزش : جام بين المللى گلف
curtisکلمات مرتبط(curtis):
curtleکلمات مرتبط(curtle):
curtlyبطورکوتاه وتند،گستاخانه
curtnessکوتاهى وتندى سخن
curule chairکرسى عاج ،صندلى عاج نشان
curule magistrateکلانترباداورى که برکرسى عاج مى نشستند
curuleکلمات مرتبط(curule):
curvateکج شده ،منحنى ،خميده
curvatedکج ،کخ شده ،منحنى
curvatupeکلمات مرتبط(curvatupe):
curvature illusionروانشناسى : خطاى ادراکى انحنابينى
curvature of spaceانحناى فضانجوم : خميدگى فضا
curve of deviationمنحنى انحراف ،نمودار نپرعلوم دريايى : syn : Napier diagram
curve of pursuitمنحنى تعاقبعلوم نظامى : منحنى مسير تعقيب
curve(ball)ورزش : گوى غلطان به سمت کناره ديگر مسير بولينگ
curvecastورزش : پرتاب قوسى شکل قلاب ماهيگيرى
curved beamمعمارى : تير خميده
curved daggerخنجر
curved mouldعلوم مهندسى : قالب قوسى
curvedکج شده ،منحنى ،خميده
curvesکلمات مرتبط(curves):
curvicaudateکج دم
curvidentateکج دندان
currieryچرم سازى ،محل تهيه چرم دباغى شده براى کار
currishnessپستى ،ستيزه جويى
curtal-stepپايين ترين پله پلگان
curtalدم کل ،کوتاه
curvifoliateکج برگ
curviformکج ،داراى شکل خميده
curvilinealداراى خطوط منحنى ،محدودبخطوط منحنى
curvilinear ornamentمعمارى : زينتکارى با خطوط خميده
curvilinearمنحنى شکل ،خميدهعلوم مهندسى : منحنى الخطروانشناسى : منحنى شکلورزش : منحنى الخط
curvirostrateکج نوک ،کج منقار
cuscusخس خس
cuse of aمايه هراس ،موجب وحشت
cuseکلمات مرتبط(cuse):
cushing's syndromeروانشناسى : نشانگان کوشينگ
cushingکلمات مرتبط(cushing):
cushionyنرم ،مخده وار
cushyبى دردسر،اسان ،راحت
cusomerکلمات مرتبط(cusomer):
cuspatedنوک دار،شاخ دار
cuspedنوک دار،شاخدار
cuspidalنوک دار،گوشه دار،داراى برامدگى
cuspidatedنوک دار،شاخدار
custodial guardگروه محافظين ندامتگاهعلوم نظامى : نگهبان ندامتگاه مسئول ندامتگاه
custodial recordپرونده هاى سوابق انبارعلوم نظامى : سوابق انبار
custodian of a pious foundationمتولى( موقوفه)قانون ـ فقه : متولى
custodianshipتوليت( موقوفه)،سرايدارىقانون ـ فقه : توليت
custodierسرايدار،نگهبان ،پاسبان
custody of goodsبازرگانى : حفاظت يا نگهدارى کالا
custom assersorمامور گمرک ،گمرکچىقانون ـ فقه : ارزياب گمرک
custom dutiesبازرگانى : حقوق گمرکى
custom houseگمرک خانهقانون ـ فقه : اداره گمرک
custom icکامپيوتر : ICمشترى
custom of a tradeعرف ،عادت يک تجارتبازرگانى : اصول متداول تجارت
custom softwareکامپيوتر : نرم افزار مشترى
custom tariffبازرگانى : تعرفه گمرکى
custom unclearedبازرگانى : ترخيص نشده
custom unionبازرگانى : اتحاديه گمرکى
custom's appraisorگمرکچى ،مامور گمرکقانون ـ فقه : ارزياب گمرک
custom's declarationقد شده استقانون ـ فقه : باشد
custom's officerقانون ـ فقه : گمرکچى
custom(s)گمرک( در جمع)قانون ـ فقه : عرف
custom-made testsروانشناسى : ازمونهاى کار - ويژه
customer service technicianکامپيوتر : تکنسين سرويس مشترى
customs agentواسطه گمرک ،کارگزار گمرکبازرگانى : نماينده گمرکى ،واسطه کارهاى گمرکى
customs and exciseبازرگانى : اداره حقوق و عوارض گمرکى
customs appraisor (or assessor)گمرکچىقانون ـ فقه : مامور گمرک
customs brokerبازرگانى : واسطه امور گمرکى
customs clearanceبازرگانى : ترخيص از گمرک
customs clearedبازرگانى : ترخيص شده
customs declarationقانون ـ فقه : اظهار نامه گمرکى
customs dutiesحقوق گمرکىقانون ـ فقه : عوارض گمرکىبازرگانى : حقوق گمرکى
customs dutiosحقوق گمرکى
customs entry formبازرگانى : اظهارنامه گمرکى
customs entryبازرگانى : اظهار يا اعلام ورود به گمرک
customs of the servicesعلوم نظامى : مقررات و روشهاى جارى قسمتها امور جارى نيروها
customs of warاداب عرفى جنگقانون ـ فقه : اداب مربوط به جنگ که بدون انکه قدرت قانونى داشته باشد مورد قبول دولتهاست
customs officerمامور گمرکقانون ـ فقه : گمرکچى
customs tariffتعرفه گمرکىبازرگانى : حقوق گمرکى
customs unionاتحاديه گمرکىقانون ـ فقه : مجموعه اى از چند کشور که کالاهاى يکديگر را بدون حقوق و عوارض گمرکى وارد و صادر مى کنندبازرگانى : اتحاديه گمرکى
customsدفتر گمرکقانون ـ فقه : گمرکبازرگانى : گمرکات ،اداره گمرک
custosنگهبان ،پاسبان
custudyکلمات مرتبط(custudy):
cut - off with a shilingقانون ـ فقه : از ارث محروم کردن
cut a figureخود را جلوه دادن
cut a groove (to)معمارى : کوم کندن
cut a jokeشوخى کردن ،مزه انداختن
cut a thread (to)معمارى : پيچ تراشيدن
cut acrossميان بر کردن
cut and cover shelterسنگر انفرادى سر پوشيدهعلوم نظامى : سنگرى که با کندن زمين و تهيه سرپناه تهيه مى شود
cut and pasteکامپيوتر : بريدن و چسباندن
cut and thrustکشمکش دست بيقه
cut awayنيم تنه دامن گرد
cut blockورزش : سدکردن دريافت کننده توپ با پشت پا
cut brick (to)معمارى : اجر تراشيدن
cut clearعلوم مهندسى : ازاد بريدن
cut freeعلوم مهندسى : ازاد بريدن
cut fullerعلوم مهندسى : شيار بريدن
cut gearsدندانه اى بريدنعلوم مهندسى : دندانه دندانه کردن
cut it with a knifeبرضد،درمقابل
cut nailsناخن هاى گرفته يا چيده
cut of a cornerميان بر کردن
cut of sailعلوم دريايى : برش بادبان
cut off attackتک قطع کننده مسير،تک هواپيماى رهگير به متجاوزعلوم نظامى : تک برشى
cut off limitروانشناسى : حد برش
cut off ratioعمران : حداقل نرخ قابل قبول
cut off trenchعمران : گودال جداکنندهمعمارى : پادکن
cut off velocityعلوم نظامى : سرعت موشک در لحظه جدا شدن موتور سرعت صعود نهايى موشک
cut off wallعمران : ديوار جداکننده
cut oneself looseخرج خود را سوا کردن
cut roofشيروانى واريختهمعمارى : بام يک شيبه
cut sheet feederکامپيوتر : تغذيه کننده کاغذ مجزا
cut shortپيش از موقع قطع کردن
cut spliceعلوم دريايى : پيوند ميانى
cut stoneسنگ تراش دارعلوم مهندسى : سنگتراشى
cut teethدندانه ساختنعلوم مهندسى : دندانه دار کردن
cut throat competitionرقابت بيرحمانهبازرگانى : رقابت ادمکشانه
cut tile (to)معمارى : کاشى تراشيدن
cut to lengthبصورت طولى بريدنعلوم مهندسى : طولى بريدن
cut to sizeعلوم مهندسى : به اندازه بريدن
cut up (to)معمارى : خرد کردن
cut up roughمتغير شدن ،داد و بيداد راه انداختن
cut upخرد کردن ،خراب کردن
cut waterمعمارى : پيش دماغه
cut(sabre)ضربه برش( شمشيربازى)ورزش : ضربه برش
cut-back bitumensمعمارى : قيرهاى محلول پس بريده
cut-off parabolaالکترونيک : شلجمى مقدار ولت قطع
cut-off sawعلوم مهندسى : اره طولى بر
cut-off signalعلوم مهندسى : علامت قطع
cut-off toolعلوم مهندسى : قلم تراش
cut-offروانشناسى : برشبازرگانى : درنگ
cut-out switchعلوم هوايى : مدار يا زيردستگاه ناکنش ورساز يا غيرفعال کننده
cut-stone masonryمعمارى : ساختمان با سنگهاى تراشيده
cut-underضربه زيردست( شمشيربازى)ورزش : ضربه زيردست
cutaneous pupillary reflexروانشناسى : بازتاب پوستى مردمک
cutaneous secretory reflexروانشناسى : بازتاب تراوشى پوست
cutaneous senseروانشناسى : حس پوستى
cutaway(نيم تنه)ورزش : شيرجه تو و پشت به اب
cutback bitumenعمران : قير مايع
cutbackورزش : بازى بدون توپ براى گريز از چنگ مدافعان
cutchکات هندى
cutcheonکلمات مرتبط(cutcheon):
cutcherryاداره
cutcheryاداره
cutitisاماس زيرپوست ،ورم تحت الجلد
cutler feed(ing)الکترونيک : تغذيه کاتلر
cutmanورزش : متخصص در جلوگيرى از خونريزى
cutoff blockورزش : سد کردن راه مدافع به وسيله مهاجم
cutoff pointروانشناسى : نقطه برش
cutoff voltageالکترونيک : ولتاژ قطع
cutout relayالکترونيک : رله باترى پرکن
cutoutالکترونيک : فيوز خودکار
cutoverضربع به سر( شمشيربازى)ورزش : ضربع به سر
cutsکلمات مرتبط(cuts):
cuttentکلمات مرتبط(cuttent):
cutter chuckعلوم مهندسى : سه نظام فرز
cutter grinding attachmentعلوم مهندسى : تجهيزات سنگ زنى قلم تراش
cutter headعلوم مهندسى : سرفرز
cutter slideعلوم مهندسى : لغزنده فرز
cutter spindle bearingعلوم مهندسى : ياطاقان هرزگرد کاتر
cutter spindleعلوم مهندسى : هرزگرد کاتر
cutting actionعلوم مهندسى : قدرت سنگ زنى
cutting alloyعلوم مهندسى : فلز سخت
cutting angleزواياى بين سطوح قطعه کار که بايد بريده شود،سطح برنده تيغه برشعلوم مهندسى : زاويه برش
cutting capacityعلوم مهندسى : قدرت برش
cutting chiselاسکنه کنده کارىعلوم مهندسى : قلم حکاکى
cutting dieبرشعلوم مهندسى : صفحه برش
cutting direction of a sawمعمارى : جهات برش اره
cutting edgeلبه برش ،تيغه قطع سازىعلوم مهندسى : تيغه برش زنى
cutting faceعلوم مهندسى : سطح برش
cutting headالکترونيک : نوک برنده
cutting line of forceالکترونيک : قطع خطوط قوا
cutting lubricantروغن برش کارىعلوم مهندسى : روغن سرد کننده
cutting oilروغن خنک کنندهعلوم مهندسى : روغن سرد کننده روغن برش
cutting planeعلوم هوايى : صفحه برش
cutting plierعلوم مهندسى : سيم چين
cutting powerعلوم مهندسى : قدرت برش
cutting pressعلوم مهندسى : پرس قطع کننده
cutting propertyعلوم مهندسى : خصوصيت برش
cutting qualityعلوم مهندسى : کيفيت برش
cutting solutionعلوم مهندسى : محلول برش
cutting strokeامتداد برشعلوم مهندسى : ضربه برش
cutting thrustعلوم مهندسى : نيروى برش
cutting timeزمان اصلىعلوم مهندسى : زمان برش
cutting tool angleزاويه برش اسکنهعلوم مهندسى : زاويه برش قلم
cutting toolقلم تراشعلوم مهندسى : اسکنه
cutting torchمشعل برش دهندهعلوم مهندسى : مشعل قطع کننده
cutting-away workعلوم مهندسى : بغل برى
cutting-offعلوم مهندسى : برش کارى
cuttingsعلوم مهندسى : براده فلزات
cuttle-boneکف دريا
cuttle-fishماهى مرکب ،سپيداج
cuttleماهى مرکب
cuttleboneکف دريا
cuttlerکلمات مرتبط(cuttler):
cuttural attacheقانون ـ فقه : وابسته فرهنگى
cutturalکلمات مرتبط(cuttural):
cuttyکلمات مرتبط(cutty):
cutwormکرمى که گياهان کوچک راهنگام رسيدن بکف زمين ميخورد
cuurencyکلمات مرتبط(cuurency):
cuurentکلمات مرتبط(cuurent):
cuvette rackشيمى : جاکووتى
cuvetteکلمات مرتبط(cuvette):
cva (cerebral vascular accident)روانشناسى : سانحه عروقى - مغزى
cvaکلمات مرتبط(cva):
cvnکلمات مرتبط(cvn):
cvsکلمات مرتبط(cvs):
cw systemعلوم هوايى : سيستمى که از سيگنالهى امواج پيوسته براى کسب اطلاعات درمورد مسير پرواز بهره ميگيرد
cwکلمات مرتبط(cw):
cwecleared without examinationبازرگانى : ترخيص بدون بازرسى
cwtبازرگانى : واحد ورن برابر 43 کيلوگرم امريکا يا ¹ 5کيلوگرم انگلستان
cxtinctionکلمات مرتبط(cxtinction):
cyکلمات مرتبط(cy):
cyaکلمات مرتبط(cya):
cyanateکلمات مرتبط(cyanate):
cyanicابى
cyanidingسيانور دادنعلوم مهندسى : عمليات حرارتى که براى سخت کردن پوسته الياژهاى اهن دار بکار مى رودعلوم هوايى : سخت گردانى سطح قطعات فولادى با غوطه ورسازى انها در حمام نمکهاى سيانيد
cyanogen agentعامل سيانيدعلوم نظامى : عامل لخته کننده خون عامل شيميايى سيانوژن
cyanogenنجوم : سيانوژن
cyanometerکبودى سنج
cyanotypeچاپ ابى
cyberکامپيوتر : يک سرى از کامپيوترهاى بزرگ که توسط شرکت control data corporation ساخته شده اند
cybernationکامپيوتر : کاربرد کامپيوترهاى تزويج شده با ماشين الات خودکار به منظور کنترل و انجام عمليات پيچيده
cybernetic systemسيستم سيبرنتيک ،سازگان چمدارىزيست شناسى : سازگان چمداشت
cyberneticکلمات مرتبط(cybernetic):
cyc;izationشيمى : حلقه اى شدن
cycclostomateدهن گرد
cyclamenپنجه مريم
cycle millingعلوم مهندسى : دستگاه فرز پاندولى
cycle of evertsدورحوادث
cycle of operationدوره عمل سلاحعلوم نظامى : جريان عمل جنگ افزار
cycle of the roomگردش ماه ،دورقمر
cycle of waterمعمارى : گردش اب در طبيعت
cycle per secondهرتس ،سيکل بر ثانيهعلوم مهندسى : تناوب در ثانيه
cycle spannerعلوم مهندسى : اچار مخصوص تعمير دوچرخه
cycle stockموجودى فعالبازرگانى : موجودى که جهت توليد در انبار نگهدارى ميشود
cycle trackمعمارى : راه دوچرخه رو
cycle-carاتوموبيل دوچرخه اى
cycles of loadingدوره هاى بار( بارگذارى و بار برداشتن)عمران : دوره هاى بار
cyclesکلمات مرتبط(cycles):
cyclic admittanceالکترونيک : گذرايى حلقه اى
cyclic checkکامپيوتر : مقابله چرخه اى
cyclic compoundشيمى : ترکيب حلقه اى
cyclic disorderروانشناسى : اختلال دوره اى
cyclic graphشيمى : گراف دورى
cyclic impedanceالکترونيک : ناگذرايى حلقه اى
cyclic itemاقلام زنجيرى ،اقلام پيوستهعلوم نظامى : اقلامى که خيلى مورد احتياج هستند
cyclic pitchعلوم هوايى : گام دورانى
cyclic processشيمى : فرايند چرخه اى
cyclic rateنواخت تير در دقيقه ،تعداد تير در دقيقه( در اسلحه خودکار)علوم نظامى : تعداد تير در دقيقه
cyclic reactanceالکترونيک : راکتانس حلقه اى