a
b
c
d
e
f
g
h
i
j
k
l
m
n
o
p
q
r
s
t
u
v
w
x
y
z


English_WordFarsi_Word
b & s gaugeالکترونيک : اندازه براون - شارپ سيم
b - y signal b - yالکترونيک : پيام روشنايى ب - ايگرگ
b battery (u.s.a)الکترونيک : باترى ب
b-47 (stratojet)علوم نظامى : هواپيماى شش موتوره استراتوجت
b-52 (stratofortress)علوم نظامى : هواپيماى سنگين هشت موتوره استراتوفورترس
b-57 (canberra)علوم نظامى : هواپيماى مخصوص حمل جنگ افزار اتمى و غير اتمى کانبرا
b-58 (hustler)علوم نظامى : هواپيماى چهار موتوره بمب افکن هاستلر
b-66 (destroyer sky warrior)علوم نظامى : هواپيماى اسکاى واريور دستروير
b-boxindex registerکامپيوتر : ثبات شاخص
b-displayالکترونيک : ارائه ب
b-h cureخم بى اچالکترونيک : خم مغناطيس پذيرى
b-rulesکامپيوتر : قواعدى در يک سيستم توليد به عقب
b-scanالکترونيک : ارائه ب
b-scopeعلوم نظامى : صفحه کاتد رادار
b. eliminatorالکترونيک : جانشين باترى ب
b. horizonعمران : طبقه ب که به لايه تمرکز مواد در پروفيل خاک معروف است
b.c )=before christ(قبل از ميلاد
b.d catalogueنجوم : فهرست بى . دى
b.o.dbiological oxygen demandزيست شناسى : نياز زيست شيميايى به اکسيژن
b.t.u.الکترونيک : واحد بريتانيايى گرما
b.x. conductorالکترونيک : کابل ب ايکس
b.your own.aبتصديق خودتان
b1کلمات مرتبط(b1):
babbageکلمات مرتبط(babbage):
babbit-metalفلز بابيت ،فلز نساى
babbitکلمات مرتبط(babbit):
babbitt metalفلز سختعلوم مهندسى : فيز ياطاقان هم بسته اى از قلع
babbittعلوم مهندسى : فلز ياطاقان با 5 تا ¹ 8درصد قلع و باقى انتيموان مس و سربعلوم هوايى : بابيت
babblerپرگو،فضول
babblingروانشناسى : غان و غون کردن
babinski reflexروانشناسى : بازتاب بابينکسى
babinskiکلمات مرتبط(babinski):
babismدين بابى ،دين باب
babitt metalفلز بابيتعلوم نظامى : بابيت ياتاقان
babittکلمات مرتبط(babitt):
babooبابو ( لقب هندى برابر با اقا،ميرزا،منشى)
baboochکفش سرپايى ،نعلين
babooneryبوزينه خويى ،ميمون صفتى
babooshکفش سرپايى ،نعلين
baby boomبازرگانى : پرزائى
baby converterعلوم مهندسى : مبدل کوچک
baby linenقنداق
baby siphonسيفون کمکى که در هوابند ابى بکار ميرود( بااستفاده از اب از نفوذ گاز و هوا به محفظه جلوگيرى ميشود)عمران : سيفون کمکى که در هوابند ابى بکار ميرود
baby splitورزش : وضعى که ميله هاى 2 و 7 يا 3 و ¹ 1بولينگ باقى مى ماند
baby-houseعروسک خانه
babyishismبچگى
babyishnessبچگى
babylonianبابلى
babyweightورزش : 48کيلوگرم
bacchanalian songساقى نامه ،سرود مستانه
bacchvsباکوس ،رب النوع باده
baccivorousتوت خوار،حبه خور
baccslavreateدرجه شواليه
bach passورزش : پاس به عقب
bachelor quartersعلوم نظامى : منازل افراد مجرد
bachelors-buttonگل اشرفى ،گل دگمه
bachelorsکلمات مرتبط(bachelors):
bachelorshipتجرد،بى زنى
bachspinورزش : چرخش و علطيدن گوى بيليارد بعقب
bacilliphobiaروانشناسى : ميکرب هراسى
back axleمحور عقبعلوم مهندسى : اکسل عقب
back azimuth methodگراى وارونهعلوم مهندسى : گراى معکوس در اخراج اشعهعلوم نظامى : گراى معکوس در اخراج اشعه
back beachکرانه جزر و مدزيست شناسى : ساحل جزر و مد
back bermسکوى پايه خارجى خاکريزمعمارى : سکوى شيببر پايه خارجى خاکريز
back blowingعمران : عمل شستشو و توسعه چاه
back bondingتشکيل پيوند برگشتىشيمى : تشکيل پيوند از پشت
back boneعلوم دريايى : - ridge rope
back boundary lineورزش : محوطه پشت خط سرويس
back conductanceالکترونيک : برقرسانايى معکوس
back crawlورزش : کرال پشت
back datedبازرگانى : پيش تاريخ شده
back diveورزش : شيرجه از پشت و فرود با پا
back donationشيمى : بازپس دهى
back doorدر عقبعمران : در عقبمعمارى : در پشتى
back downقانون ـ فقه : از ادعايى صرفنظر کردن
back drillعلوم مهندسى : از پشت سوراخ کردن
back drilling attachmentعلوم مهندسى : تجهيزات سوراخ کردن از پشت
back driving axleعلوم مهندسى : محور گرداننده عقب
back emfالکترونيک : نيروى برق وارانى
back facadeمعمارى : نماى پشت ساختمان
back facing toolعلوم مهندسى : ابزار صيقل کارى
back fillعمران : عمل دوباره پر کردن
back firingعلوم مهندسى : پس زنش
back flipشيرجه پشتک واروورزش : نيم وارو
back floatورزش : شناور شدن روى اب
back freigtپس کرايهقانون ـ فقه : پرداخت کرايه
back frowعمران : اولين شيار ايجاد شده توسط گاواهن که به شيار مرده معروف است
back gear shaftعلوم مهندسى : محور چرخ دنده هايى که به پايه نظام ماشين تراش متصل مى شوند
back gearعلوم مهندسى : يک رشته چرخ دنده که به پايه نظام ماشين تراش وصل مى شوند
back grapevine throwسگک سر پا( کشتى)ورزش : سگک سر پا
back haulبارگيرى در بازگشت از يک ماموريت بارگيرى دوسرهعلوم نظامى : باربرگشت
back hoeعمران : بيل حفارى
back houseعمران : حياط خلوت
back ironبن فشار( در رنده)معمارى : بن فشار
back jackknifeورزش : شيرجه از جلو بصورت کارد
back judgeورزش : داور در محوطه دفاعى
back lash eliminatorتعادل در مسير مردهعلوم مهندسى : تعادل پس زنش
back lashپس زنىعلوم مهندسى : پس زدن
back letterبازرگانى : گواهى تضمين
back liftورزش : حرکت چوب کريکت به عقب پيش از ضربه
back line playerورزش : بازيگر خط عقب واليبال
back nineورزش : نيمه دوم پيست 18 قسمت
back numberشماره کهنه ،چيز کهنه
back offپشت را تراشيدن ،ازاد بريدن ،عقب زدن ،عقب رفتنعلوم مهندسى : قطع کردنورزش : کاستن سرعت در سر پيچعلوم نظامى : عقب بردن
back order releaseحواله الف( توزيع و تحويل امادى که غير موجود اعلام شده بوده)علوم نظامى : حواله الف
back orderقانون ـ فقه : قسمتى از کالاى مشترى که به علتى تحويل نشدهبازرگانى : سفارش معوقعلوم نظامى : اماد غير موجود
back outکهنه و فرسوده شدنعلوم مهندسى : دورى کردن از الغاء کردنقانون ـ فقه : نکول کردنورزش : دورى کردن از موج
back panelکامپيوتر : صفحه عقبى
back pedalling brakeترمز مسير ازادعلوم مهندسى : ترمز با گردش ازاد
back pitchالکترونيک : گام خور پيچک
back planeکامپيوتر : يک برد مدار چاپى PCB که شامل حفره هايى است که ساير بردها مى توانند با زاويه هاى صحيح در ان جاى بگيرند
back plateعلوم هوايى : صفحه متحرکى که سيلندر چرخ و کفشکها روى ان سوار ميشوند
back porchالکترونيک : ميدان عقب
back pressure turbineعلوم مهندسى : توربين بخارى که تمام بخار خروجى ان با فشار به داخل شبکه گرم کننده جذب مى شود
back pressure valveعلوم مهندسى : سوپاپ مخصوص ممانعت از پس زنش مايعات در داخل لوله
back pressureپى فشار،فشار عقب نشينىشيمى : فشار متقابلعلوم هوايى : فشار مخالف جريان اصلى در سيستمهاى بسته سيالاتعلوم نظامى : فشار اگزوز فشار عقب نشينى اگزوز
back rake angleعلوم مهندسى : زاويه شيب
back rankورزش : عرض اول شطرنج
back rentاجاره پس افتاده ،کرايه عقب افتادهقانون ـ فقه : پس کرايه
back resistanceالکترونيک : مقاومت معکوس
back roomورزش : محوطه بين خط پايانى و ديوار
back sacrifice throwورزش : افکندن حريف ازپشت ،فن تومئوناگه
back scatteringتوزيع معکوس امواج راديويىعلوم نظامى : پخش معکوس امواج راديويى
back seatعلوم مهندسى : صندلى عقب اتومبيل
back shovelعمران : بيل حفارى
back side attackحمله از پشتشيمى : پس تک
back sight methodروش نشانه روى متقابلهعلوم نظامى : روش روانه کردن متقابله
back sightعمران : ديد عقب در نقشه بردارى
back slideلغزش به عقبورزش : شناورشدن روى اب به پشت با بازوهاى چسبيده به بدن و حرکت به عقب با فشار پاعلوم نظامى : منحرف شدن از مسير
back sliderقانون ـ فقه : مرتد
back spliceپيوند معکوسعلوم دريايى : پيوند وارون
back squareعلوم مهندسى : گونياى فلزى که در کارگاهها استفاده مى شود
back strokeعلوم مهندسى : ضربه برگشت پيستون
back swingالکترونيک : نوسان به عقب
back titrationتيتر کردن مازادشيمى : تيتر کردن معکوس
back to batteryبرگشت لوله به حالت اولعلوم نظامى : عمل برگشت لوله توپ
back to your seatsبرگرديد بجاى خود
back turns of armatureالکترونيک : سيمپيچى معکوس ارميچر
back up (ball)ورزش : گوى چرخنده و پيچدار
back up frequencyعلوم مهندسى : فرکانس کمکى
back up materialعلوم مهندسى : مواد پشت بند
back up rollعلوم مهندسى : غلطک پشت بند
back upکپى پشتيبان تهيه کردن ،پشت قرار دادن ،جاگيرى پشت يار،اطلاعات مکمل حاشيه اى نقشه پشتيبانى کردن ،تکميل کردنعلوم مهندسى : معکوس ريختنکامپيوتر : پشتيبانى کردنورزش : اماده براى دويدن درصورت ضربه خوب يارعلوم نظامى : تقويت کردن تقويتى
back voltageعلوم هوايى : نيروى ضد محرکه الکتريکى
back wardationخسارت دير کرد در تحويل سهام برقرارى مدت براى تسليم مبيعقانون ـ فقه : تعيين اجل براى بايع
back washعقب زدن ابورزش : حرکت اب در نتيجه پارو زدنعلوم نظامى : فشار عقب اب
back washingمعمارى : بازشوئى
back water curveعمران : منحنى برگشت اب
back waterعمران : برگشت اب
back yardمعمارى : حياط خلوت
back zoneورزش : منطقه عقب زمين واليبال
back(ward) diveورزش : شيرجه از پشت و فرود با دست
back-and-knee climbingورزش : صعود تنوره اى
back-checkورزش : عقب نشينى براى دفاع
back-checkerورزش : بازگشته براى دفاع
back-fireالکترونيک : پس زدن جرقه
back-to-back creditبازرگانى : اعتبار اسنادى اتکائى
backarod forthپيش و پس ،عقب و جلو
backarodکلمات مرتبط(backarod):
backbiterغيبت کننده ،بدگو
backbitingغيبتقانون ـ فقه : بدگويى
backblastشعله عقب نشينىعلوم نظامى : موج عقب نشينى
backcastورزش : تاب دادن چوب ماهيگيرى به عقب
backcourt foulخطاى شخصى( روى مهاجم که سبب دو پرتاب ازاد ميگردد)ورزش : خطاى شخصى
backcourt violationورزش : خطاى ¹ 1ثانيه
backcourtنيمه دفاعىورزش : نيمه دورتر زمين از ديوارمقابل ،محوطه پشت يک سوم
backcourtmanورزش : گارد
backdating dateبازرگانى : پيش تاريخ
backdatingکلمات مرتبط(backdating):
backdoor(play)گريز مهاجم( از کمند مدافع براى دريافت توپ زير سبد)ورزش : گريز مهاجم
backed bowورزش : کمان نوار پيچى شده براى ازدياد مقاومت
backer-upورزش : مدافع
backfield lineخطى که يک يارد پشت خط تجمع مهاجمان قرار دارد( فوتبال امريکايى)ورزش : خطى که يک يارد پشت خط تجمع مهاجمان قرار دارد
backfillپر کردنمعمارى : خاکريز کردن
backfire (ord)پس اتشعلوم دريايى : syn : flash-back 2
backfourورزش : چهار مدافع
backfreightبازرگانى : پس کرايه
backgammon-boardتخته نرد
background communicationکامپيوتر : ارتباط پس زمينه
background countعکس العمل تشعشع( نسبت به تشعشع اتمى)علوم نظامى : عکس العمل تشعشع
background currentشيمى : جريان زمينه
background jobکامپيوتر : background program
background levelتراز زمينه ،الودگى متنزيست شناسى : الودگى زمينه
background noiseدر پيمايش نورى اين مسئله نوعى تداخل الکتريکى است که توسط لکه هاى جوهر و يا ذره هاى مرکب چاپ بر روى زمينه تصوير ظاهر مى شود،صداى پس زمينه ،اصوات مزاحمکامپيوتر : اختلال پس زمينهالکترونيک : همهمهعلوم نظامى : پارازيت
background printingکامپيوتر : چاپ پس زمينه
background processکامپيوتر : فرايندهاى پس زمينه
background radiationتشعشعات هسته اى محيطىشيمى : تابش زمينهزيست شناسى : تابش زمينهعلوم نظامى : تشعشعات محيطى
background recalculationکامپيوتر : محاسبه مجدد پس زمينه
backhand castورزش : انداختن قلاب ماهيگيرى از پشت دست
backhand weldingعلوم مهندسى : جوشکارى به سمت عقب
backhandedبا پشت دست نوشته شده ،چپ طعنه اميز
backheaderورزش : ضربه با عقب سر
backheelدرو از عقب( کشتى)ورزش : درو از عقب
backhoeمعمارى : کج بيل
backhouseحياط پشت ،مستراح
backing iron of planeپشت تيغ( رنده)معمارى : پشت تيغ
backing materialعلوم هوايى : مواد محافظ
backing metalعلوم مهندسى : فلز اصلى
backing offپس پيچاندنعلوم مهندسى : عمل تراشيدن يا پخ زدن پشت دندانه هاى تيغه هاى فرزمعمارى : پس پيچش
backing pawlضامن پشتىعلوم مهندسى : ضامن پشت بند
backing plateعلوم هوايى : صفحه تقويتى در هنگام تعمير ورقه هاى فلزى
backing rollعلوم مهندسى : غلطک پشت بند
backing runعلوم مهندسى : بخيه
backing sandعلوم مهندسى : ماسه پشت قالب
backing storageکامپيوتر : انباره پشتيبان
backing upکامپيوتر : پشتيبان گيرى
backironورزش : صفحه فلزى پشت حلقه بسکتبال
backlit displayکامپيوتر : صفحه نمايش پشت نور
backlitکلمات مرتبط(backlit):
backloadبازرگانى : محموله مراجعت
backmanورزش : بازيگر مدافع
backmarkerورزش : از پيشتازان بسيارعقبمانده
backmostپس ترين ،عقب ترين
backpackورزش : کوله پشتى مخصوص بارهاى پرحجم
backpackerباربر( کوهنوردى)ورزش : باربر
backpartپشتى ،عقبى
backpedalعقب نشينى در مقابل حريفورزش : عقب نشينى
backplaneمدار و اعضاى مکانيکى که بردهاى يک سيستم را متصل مى کنند،تخته پشت ،پانل پشت ،صفحه محملکامپيوتر : صفحه پشت
backropeطناب عقب( کوهنوردى)ورزش : طناب عقب
backsکلمات مرتبط(backs):
backshopپستوى دکان
backshore beachکرانه جزر و مدزيست شناسى : ساحل جزر و مد
backshoreکرانه جزر و مدزيست شناسى : ساحل جزر و مد
backside attackورزش : حمله از پشت
backsliderکافر
backspace tapeکامپيوتر : فرايند برگرداندن نوار مغناطيسى به ابتداى رکورد قبلى
backspinورزش : چرخش و غلطيدن گوى بعقب
backstairنهانى ،غير مستقيم ،پلکان پشت
backstayورزش : طناب يا کبلى که از نوک دکل به عقب قايق وصل شدهعلوم نظامى : سيم بکسل عقب دکل کشتى
backstop technologyتکنولوژى پشتيبان ،فن شناسى پشتواندارزيست شناسى : تکنولوژى با صرفه
backstopحصار انتهاى زمينورزش : بل گير پشت توپزن ،حصار سيمى
backstraightورزش : قسمت دراز و مستقيم پيست
backstrokerورزش : شناگر پشت
backswingورزش : تاب اوليه راکت تنيس بسمت عقب
backtellابلاغ دستورات رسيده از رده بالا،رله کردن دستوراتعلوم نظامى : تکرار فرامين
backtrackingکامپيوتر : عمل پيمايش معکوس يک ليست
backup copyنسخه پشتيبان ،کپى پشتيبانکامپيوتر : روگرفت پشتيبان
backup utilityکامپيوتر : برنامه کمکى پشتيبان
backus-naur formکامپيوتر : قرارداد ثبت شده اى که براى توضيح نحو يک زبان برنامه نويسى استفاده مى شود
backusکلمات مرتبط(backus):
backward and f.پس وپيش ،عقب و جلو
backward associationروانشناسى : تداعى وارونه
backward bending supply curveبازرگانى : منحنى عرضه به عقب خم شونده
backward chainingروشى براى استدلال که از هدف مطلوب شروع و به سمت حقايق از قبل شناخته شده ادامه مى يابدکامپيوتر : زنجيره پسروروانشناسى : زنجيره اى کردن وارونه
backward childروانشناسى : کودک عقب مانده
backward conditioningروانشناسى : شرطى کردن وارونه
backward countriesبازرگانى : کشورهاى عقب مانده
backward economyبازرگانى : اقتصاد عقب مانده
backward effectاثر اشفتگىبازرگانى : اثر واشورى
backward leg hook and underarmسوبلس با استفاده از پا( کشتى)ورزش : سوبلس با استفاده از پا
backward linkagesاثرهاى نشيببازرگانى : اثرهاى قهقرائى
backward notionحرکت قهقرايى يا وارونه
backward passورزش : پاس عرضى يا به عقب
backward pawnورزش : پايده عقبمانده شطرنج
backward reactionشيمى : واکنش برگشت
backward readکامپيوتر : يک نوع مشخصه موجود در بعضى از سيستمهاى نوار مغناطيسى که در ان واحدهاى نوار مغناطيسى با حرکت در جهت معکوس مى توانند داده ها را به حافظه کامپيوتر منتقل کنند
backward searchکامپيوتر : جستجوى پسرو
backward somersaultورزش : پشتک از پشت
backwardationجريمه ديرکردبازرگانى : خسارت ديرکرد
backwardlyباکراه ،بسستى
backwayجاده فرعى ،جاده پرت
backweightعلوم دريايى : - deadman
backwindورزش : حرکت قايق در وضعى که باد اثر نامساعد نسبت به بادبان قايق بعدى داشته باشد
bacteriumميکروبهاى گياهى
bactriaباختر،بلخ
bactrian camelشتر دو کوهانه ،شتر باخترى
bad (or base)moneyپول بد،پول ناسره ،سکه قلب ،پول قلب
bad bishopورزش : فيل بد شطرنج
bad breakکامپيوتر : قطع نامناسب
bad chequeبازرگانى : چک برگشتى
bad conduct discharge (bcd)اخراج از خدمتعلوم نظامى : اخراج به علت عدم صلاحيت
bad conductبد رفتارىقانون ـ فقه : سو رفتار
bad debtطلب غير قابل وصولقانون ـ فقه : طلب لاوصول حساب ذخيره اى که براى جبران مطالبات لاوصول نگهدارى مى شود
bad deptطلب مشکوک الوصولبازرگانى : طلبى که امکان وصول ان کم باشد
bad f.نيت بد
bad faithسوء نيتقانون ـ فقه : سو نيتبازرگانى : قصد فريب
bad feelingبدقلبى ،نامهربانى
bad fortuneبخت بد،بدبختى
bad hatنامرد،مردبى شرف
bad intentionقانون ـ فقه : سو نيت
bad landsمعمارى : بدبوم
bad languageدشنامقانون ـ فقه : فحش
bad luckبدبختى ،بخت بد
bad moneyپول بد( طبق قانون گرشام پول بد پول خوب را از جريان خارج ميکند)بازرگانى : پول بد
bad nipعلوم دريايى : تاى زياد
bad page breakکامپيوتر : قطع يا مکث نامناسب صفحه
bad principledبد مسلک ،بد مرام
bad recordسوء سابقهقانون ـ فقه : پيشينه بد
bad reputationقانون ـ فقه : سوء شهرت
bad sectorقطاع بدکامپيوتر : قطاع خراب
bad soilزمين سستمعمارى : خاک نامناسب
badacکلمات مرتبط(badac):
badaicکلمات مرتبط(badaic):
badakکلمات مرتبط(badak):
badge readerکامپيوتر : نشانه خوان
badlangvageبدزبانى
badnessبدى ،شرارت
badyکلمات مرتبط(bady):
baenoniکلمات مرتبط(baenoni):
baetخوردن ،صداکردن ،کوس زدن ،طبل زدن ،ضرب ،ضربان ،تپش ،گشت
baeyer strain theoryشيمى : نظريه کرنش - کشيدگى باير
baeyer testشيمى : ازمون باير
baeyerکلمات مرتبط(baeyer):
bafbunker adjustment factorبازرگانى : ضريب تعديل سوخت
baffing windبادبى قرار
baffingکلمات مرتبط(baffing):
baffle areaعلوم نظامى : ناحيه کور
baffle plateسپرعلوم مهندسى : موج گير
baffle platformمعمارى : کف ارام کننده
bafflesکلمات مرتبط(baffles):
baffling windبادبيقراريامخالف
bafflingکلمات مرتبط(baffling):
baffyورزش : چوب شماره5
bag checkمعمارى : دريچه پرده اى متحرک
bag limitورزش : حد مجاز صيد
bag of cementکيسه سيمان( بعنوان کيل)معمارى : کيسه سيمان
bag of muskنافه مشک
bagger-my-neihbour trade palicyقانون ـ فقه : سياست فقير ساختن کشور همسايه به منظور اباد ساختن کشور خود با استثمار ان
baggerکلمات مرتبط(bagger):
bagmanتاجر سيار
bagnioزندان شرقى ،فاحشه خانه ،جنده خانه ،گرمابه ،حمام
bagsکلمات مرتبط(bags):
bahaismدين بهائى
bahaistبهائى
bahamaکلمات مرتبط(bahama):
baicکلمات مرتبط(baic):
bail creditبازرگانى : اعتبار تحت ضمانتنامه
bail lockورزش : قفل قرقره ماهيگيرى
bail upايستادن دراختيارغارتگر
bail-bondضمانت نامه
bailableقابل ضمانت
balloonistبالون بر،هوانورد
ballot-boxصندوق اراء
ballotingاستقراعقانون ـ فقه : قرعه کشيدن
ballsکلمات مرتبط(balls):
balm of gilead(حنا )بلسان اسرائيل
balm-gentleبادرنجبويه
balmer continuumشيمى : پيوستار بالمر
balmer linesشيمى : خطوط بالمر
balmer seriesشيمى : سرى بالمر
balmerکلمات مرتبط(balmer):
balmmintبادرنجبويه
balneotherapyمعالجه باشستشو
baloon tireعلوم مهندسى : لاستيک اتومبيل
baloonبالنعلوم مهندسى : کيسه هوا
balsam oilروغن بلسان ،روغن مصرى
balsam treeدرخت بلسان
balsamic materialsشيمى : مواد بلسانى
balsamiferousبلسان اور
baltic exchangeبازار بورس بالتيکقانون ـ فقه : اتحاديه کشتى داران و تجار و واسطه هاى ذغال و الوار و دانهبازرگانى : بازار يا تالار بورسى در لندن که مربوط به کرايه کشتى و معاملات مربوطه ميباشد
baltoکلمات مرتبط(balto):
balustreکلمات مرتبط(balustre):
bamBasic Access Methodکامپيوتر : روش دستيابى اصلى
bamnoozleگول زدن ،ريشخندکردن
ban itemغير مجازقانون ـ فقه : کالاى ممنوع الورود
banana ballورزش : برش بيش از حد گوى
banana bladeورزش : چوب هاکى
banana jackعلوم مهندسى : مادگى در راديو براى دو شاخه
banana pinعلوم مهندسى : دو شاخه راديو
bancقانون ـ فقه : جلسه اى که با حضور کليه قضات يک دادگاه تشکيل شود
banch wallديواره محافظعمران : ديواره پشتيبان
banchکلمات مرتبط(banch):
band chainعمران : زنجير مساحى
band change switchعلوم نظامى : کليد تغيير باند فرکانس
band edgeشيمى : لبه نوار
band measureمعمارى : کوباژ درجا
band of fireعلوم نظامى : نوار اتش
band pass filter circuitعلوم مهندسى : مدار صافى باند پاس
band printerکامپيوتر : چاپگر نوارى
band saw millعلوم مهندسى : اره نوارى ماشين فرز
band screenعمران : صافى مخازن
band spectrumطيف نوارىعلوم مهندسى : بيناب نوارىشيمى : طيف نوارى
band stopعلوم مهندسى : صافى ميان نگذرعلوم نظامى : صافى ميان نگذر
bailiffsکلمات مرتبط(bailiffs):
bailment of a capitalقانون ـ فقه : مضاربه
bain indexشاخص بينبازرگانى : شاخصى که با استفاده از اختلاف بين قيمت و هزينه کل متوسط قدرت انحصار را اندازه گيرى ميکند
bainکلمات مرتبط(bain):
bainiteعلوم مهندسى : باينات
bait castingورزش : پرتاب نخ ماهيگيرى با طعمه
bait fishورزش : ماهى کوچک بعنوان طعمه
bait the holeگول زدن مدافع حريف( فوتبال امريکايى)ورزش : گول زدن مدافع حريف
baiting duckورزش : مرغ دام
baitingغذا براى جلب ماهيها،دانه پاشىورزش : طعمهعلوم نظامى : گول زدن زيردرياييها
bakedکلمات مرتبط(baked):
bakehouseتنورخانه
bakelite-micartaالکترونيک : باکليت - ميکارتا
bakeliteالکترونيک : باکليتشيمى : باکليت
bakersکلمات مرتبط(bakers):
baking enamelعلوم مهندسى : لعاب دادن با گرما
baking ovenعلوم مهندسى : کوره خشک کننده چوب
bakingپخت
bakkatبه بيرونورزش : بيرونى
bakuninismباکونينيسمقانون ـ فقه : اصول عقايد باکونين نويسنده انارشيست روسى و همکار مارکس و انگلس که بعدها به علت داشتن عقايد نظامى از جانب ايشان طرد شد . او موسس مکتب نهيليسم روسيه نيز هست
bal badaicورزش : تيغ بغل پا
bal badakورزش : تيغ درونى پا
bal deungورزش : روى پا
bal nalورزش : تيغ بغل پا
balBASIC Assembly Languageکامپيوتر : زبان ساده شده زبان اسمبلىورزش : از مچ پا به پايين
balaamموادکوتاه براى پرکردن جاهاى خالى در روزنامه
balacavaورزش : پوشش ضد اتش سر و گردن با شکافى جلو صورت
balaclavaنوعى کلاه اسکى ،کلاه دوچشمى( کوهنوردى)ورزش : کلاه دوچشمى
balanc pointعلوم هوايى : نقطه تعادل
balancکلمات مرتبط(balanc):
balance beamورزش : چوب موازانه
balance climbingورزش : صعود تعادلى
balance coilالکترونيک : پيچک تراز
balance collective forcesعلوم نظامى : نيروهاى کلى متعادل
balance controlالکترونيک : ترازپاى
balance dueبازرگانى : مانده معوق
balance earth worksعمران : يک اندازه بودن حجم خاک بردارى با حجم خاک ريزى در يک کارگاه
balance economyقانون ـ فقه : اقتصاد متوازن
balance in handقانون ـ فقه : موجودى
balance indicatorالکترونيک : ترازنما
balance of accountبازرگانى : مانده حساب
balance of externalclaims and liabilitiesبازرگانى : مانده مطالبات و بدهيهاى خارجى
balance of foreign tradeبازرگانى : تراز تجارت خارجى
balance of freightقانون ـ فقه : پس کرايه
balance of international paymentقانون ـ فقه : موازنه پرداختهاى بين المللى
balance of paymentsموازنه پرداختهابازرگانى : تراز پرداختها
balance of powerتعادل قدرتهاقانون ـ فقه : توازن قوا
balance of the amountقانون ـ فقه : باقيمانده مبلغ
balance of tradeتفاوت رقم واردات و صادرات کشور در زمان معين ،موازنه تجارى ،تراز بازرگانىقانون ـ فقه : تفاوت رقم صادرات و واردات دو کشور با همبازرگانى : تراز بازرگانى ،تراز تجارى
balance on current accountبازرگانى : مانده حساب جارى
balance sheet accountبازرگانى : حساب ترازنامه
balance tabعلوم هوايى : بالچه تعادل
balance theoryروانشناسى : نظريه توازن
balance windowمعمارى : پنجره چرخان
balance-sheetترازنامه ،صورت هزينه و درامد
balance-wheelرقاص ساعت
balanced actuatorعلوم هوايى : سيلندر پيستون محرک هيدروليکى
balanced armature unitالکترونيک : جوشن متعادل
balanced budget multiplierبازرگانى : ضريب بهم فزاينده بودجه متوازن
balanced budget theoremبازرگانى : قضيه بودجه متوازن
balanced budgetبازرگانى : بودجه متوازن
balanced circuitاتصال سيمتريکعلوم مهندسى : مدار متعادل
balanced control surfacesعلوم هوايى : سطوح فرامين اصلى داراى قسمت ديگرى در جلوى خط لولا
balanced designمعمارى : طرح با تراز يکسان
balanced economyقانون ـ فقه : balanced
balanced growth modelبازرگانى : الگوى رشد متوازن
balanced handleعلوم مهندسى : دسته تعادل
balanced lineورزش : تعادل تعداد مهاجمان در وسط
balanced loadالکترونيک : بار خارجى متعادل
balanced mobilizationبسيج متعادل اماد ذخيرهعلوم نظامى : تهيه اماد ذخيره به طور متعادل
balanced polyphase systemالکترونيک : مدار چند فاز متوازن
balanced reactionشيمى : واکنش موازنه شده
balanced rudderعلوم نظامى : سکان متعادل
balanced stateحالت متعادل ،حالت تعادلشيمى : حالت متوازنورزش : حالت متوازن
balanced stockعلوم نظامى : ذخيره اماد متعادل
balanced supplyاماد متعادل شدهعلوم نظامى : اماد بررسى شده
balanced tackleورزش : وضع متعادل وسايل ماهيگيرى
balanced transmission lineالکترونيک : سيم انتقال متقارن
balancer setالکترونيک : ترازگر
balancesکلمات مرتبط(balances):
balancing factorsروانشناسى : عوامل جبرانى
balancing motorشيمى : موتور تراز کننده
balancing of portfolioبازرگانى : پوشاندن ريسک
balancing reservoirحوض موازنهمعمارى : حوض واکاست
balancing resistance for generatorالکترونيک : ولتپاى مقاومتى مولدها
balancingمتعادل کردن ،تراز( دوربين نقشه بردارى)عمران : ترازعلوم نظامى : حفظ عمق کشتى متعادل کردن عمق زيردريايى
balateعمران : کائوچو
balaustineگلنارفارسى
balayکلمات مرتبط(balay):
balbnced pressure torchعلوم مهندسى : مشعل با فشار متعادل
balbncedکلمات مرتبط(balbnced):
balconمعمارى : پالگانه
bald animal or treeدرخت يا حيوان برهنه
bald beadکله طاس
bald styleروش و مکتب ساده وبى لطافت
baldachinعرشهمعمارى : اسمانه
baldheadedطاس ،کل ،داغسر
baldnessطاسى ،بيموئىروانشناسى : طاسى
baldqvinاسمانه
bale cubic capacityتناژ وسيله نقليه از نظر حجمىعلوم نظامى : تناژ حجمى
bale sling stropعلوم دريايى : حلقه بشکه
balestraورزش : پرش کوتاه و سريع شمشيرباز بجلو براى حمله
balfour declarationقانون ـ فقه : ر شد
balfourکلمات مرتبط(balfour):
baling pressبالينگ پرسعلوم مهندسى : پرس متعادل
balingکلمات مرتبط(baling):
balisageعلوم نظامى : مشخص کردن مسير جاده با چراغهاى راهنما
balkan ententقانون ـ فقه : ائتلاف ممالک بالکان
balkanکلمات مرتبط(balkan):
balking billiardورزش : بيليارد فرانسوى با 4 خط محدوده
balkingکلمات مرتبط(balking):
balkline spotورزش : نقطه مرکزى خط عرضى روى ميز بيليارد
balklineورزش : خط عرضى روى ميز بيليارد
ball (basketball)ورزش : توپ بسکتبال به وزن ¹¹ 6تا ¹ 65گرم
ball (handball)ورزش : توپ هندبال به وزن 425 تا 475 گرم براى مردان و 325 تا ¹¹ 4گرم براى زنان
ball ammunitionفشنگ مانورىعلوم نظامى : مهمات مانورى
ball and field testروانشناسى : ازمون توپ و ميدان
ball and parallel roller bearingsعلوم مهندسى : ياطاقان غلطکى
ball backضربه تصادفى با پا به توپ که از مرز بيرون برود و منتج به تجمع شود( رگبى)ورزش : ضربه تصادفى با پا به توپ که از مرز بيرون برود و منتج به تجمع شود
ball boy (girl)ورزش : توپ جمع کن
ball boyورزش : توپ جمع کن
ball carrierبازيگرى که با توپ ميدود( رگبى و فوتبال امريکايى)ورزش : بازيگرى که با توپ ميدود
ball controlمهار توپ ،حفظ توپورزش : تسلط به توپ
ball cushionورزش : ديوار پشتى دار در انتهاى مسير گوى بولينگ که مانع برگرداندن ميله به مسير مى شود
ball hawkمدافع پرقدرت ،مدافع خوبورزش : بازيگر در محوطه دوردست
ball hawkingدفاع خوبورزش : کار خوب بازيگر محوطه دوردست
ball joint viseعلوم مهندسى : گيره ساچمه اى کارگاه
ball jointتوپى اتصالعلوم نظامى : سيبک
ball millسنگ شکن گلوله اىعمران : سنگ شکن گلوله اىمعمارى : اسياب ساچمه اى
ball of the eyeتخم چشم
ball of toeگوشت زير پنجه پا
ball parkورزش : زمين بازيهاى با توپ
ball playerورزش : بازيگر با توپ
ball printerکامپيوتر : چاپگر توپى
ball retour trackورزش : مسير بازگشت گوى بولينگ
ball returnورزش : بازگشت گوى بولينگ
ball testمعمارى : ازمون ساچمه اى
ball thrust bearingعلوم مهندسى : ياطاقان طولى ساچمه اى
ball type turntableعلوم مهندسى : فرمان نوع ساچمه اى
ball-peen hammerعمران : چکشى که يک طرف ان کروى است
ballad-mongerتصنيف ساز،تصنيف فروش
ballad-singerخواننده ،تصنيف خوان
ballanceکلمات مرتبط(ballance):
balland-socket jointمفصل گلوله وگوده
ballandکلمات مرتبط(balland):
ballast concreteعلوم مهندسى : بتن متعادل
ballast lampالکترونيک : ولتپاى لامپى
ballast resistorالکترونيک : تخته مقاومت
ballast tankمخازن بالاستعلوم نظامى : مخازن مخصوص حفظ تعادل ناو
ballast tubeالکترونيک : تخته مقاومت لامپى
balletgirlرقاصه ،دختر رقصنده
ballistic areaعلوم نظامى : منطقه افت باليستيکى
ballistic coefficientضريب زاويه باليستيکىعلوم نظامى : ضريب تاثير باليستيکى
ballistic conditionsعلوم نظامى : شرايط باليستيکى
ballistic directorعلوم نظامى : هدايت کننده باليستيکى
ballistic efficiencyعلوم نظامى : کارايى باليستيکى گلوله يا جنگ افزار بازده باليستيکى
ballistic galvanometerالکترونيک : گالوانومتر باليستيک
ballistic matchتطابق شرايط باليستيکىعلوم نظامى : خورند باليستيکى
ballistic motionورزش : حرکت پرتابى
ballistic trajectoryمنحنى باليستيکىعلوم نظامى : خط سير باليستيکى گلوله
ballistic windعلوم نظامى : باد باليستيکى
ballistics of penetrationعلوم نظامى : شناسايى شرايط نفوذ گلوله شناسايى مسير نفوذ گلوله
ballonکلمات مرتبط(ballon):
ballonetاطاقک خلاءعلوم نظامى : اطاقک مسدود
balloon barrageعلوم نظامى : پرده دود
balloon jibورزش : بادبان مثلثى شکل در مقابل باد
balloon reflectorعلوم نظامى : بالن منعکس کننده امواج الکترونيکى منعکس کننده امواج الکترونيکى بالن
balloonerورزش : بادبان مثلثى شکل در مقابل باد
band street writerکامپيوتر : يک برنامه پردازش کلمه که توسط شرکت BROADER BUND SOFTWARE ساخته شده است
band structureشيمى : ساختار نوارى
band switchالکترونيک : کليد تغيير باند
band widthباند،نوارکامپيوتر : پهناى باندشيمى : پهناى نوار
band-pass filterعلوم هوايى : فيلتر ميانگذر
band-passعلوم هوايى : ميان گذر
band-project filterعلوم هوايى : فيلتر الکترونيکى که تنها يک باند معين از فرکانسها و نوسانات را عبور ميدهد و حدود بالا و پايين انرا حذف ميکند
band-pulleyفلکه
band-wheelچرخ تسمه خور
bandae jireugiورزش : ضربه دست موافق ايستادن
bandaeکلمات مرتبط(bandae):
bandagesبانداژورزش : نوار دوردست
bandeaکلمات مرتبط(bandea):
banded structureساختمان نوارىعلوم مهندسى : ساختار نوارى
bandedکلمات مرتبط(banded):
banderillaورزش : نيزه خاردار براى فروبردن به گردن گاو
banderilleroورزش : عضو تيم کمکى گاوباز ماموراستفاده از نيزه
bandeung ryouicورزش : نيرو - واکنش
bandeungکلمات مرتبط(bandeung):
bandiورزش : نوعى هاکى روى يخ
bandingکلمات مرتبط(banding):
bandogeکلمات مرتبط(bandoge):
bandolinروغن مو،لعاب ،بهدانه
bandoliteعلوم هوايى : ساختار سبک وزنى از چوب بالسا با روکش الومينيوم
bandpass amplifierالکترونيک : فزونساز پالاييده
bandpassکلمات مرتبط(bandpass):
bands of turquoiseمعمارى : لعاب فيروزه اى
bandsکلمات مرتبط(bands):
bandsawکلمات مرتبط(bandsaw):
bandspread tuning controlالکترونيک : خازن ميزانسازى موج
bandspreadکلمات مرتبط(bandspread):
bandwag(g) on effectروانشناسى : پديده همرنگى
bandwagکلمات مرتبط(bandwag):
bandwithکلمات مرتبط(bandwith):
bang bang controlعلوم نظامى : سيستم کنترل خودکار مسير موشک
bangalore torpedoعلوم نظامى : اژدر بنگال
bangaloreکلمات مرتبط(bangalore):
bangedکلمات مرتبط(banged):
bangingکلمات مرتبط(banging):
bangoe-geiتکنيک دفاعى تکواندوورزش : بانگو - گى
bangoeکلمات مرتبط(bangoe):
banianبازرگان گياه خوارهندى ،انجيرهندى ،ژاکت فلافل هندوها
banistersطارمى ،نرده
banjo axleعلوم مهندسى : پوسته اکسل عقب اتومبيل که پوسته ديفرانسيل ان در وسط قرار دارد
banjo hitterورزش : توپزن ضعيف
bank advanceبازرگانى : وام بانکى
bank angleزاويه شيب ساحل ،زاويه سراشيب مسيرعلوم نظامى : سراشيب مسير هواپيما
bank assetبازرگانى : دارائى بانک
bank balance sheetقانون ـ فقه : تراز نامه بانک
bank bondتعهدبازرگانى : ضمانت بانکى
bank capital requirementبازرگانى : سرمايه مورد نياز بانک
bank chargeقانون ـ فقه : هزينه هاى بانکى
bank chargesقانون ـ فقه : bankبازرگانى : هزينه هاى بانکى
bank checkبازرگانى : چک بانکى
bank commissionبازرگانى : کارمزد بانکى
bank contractionبازرگانى : انقباض بانکى
bank creditقانون ـ فقه : اعتبار بانکىبازرگانى : اعتبار بانکى
bank depositبازرگانى : سپرده بانکى
bank developmentبازرگانى : گسترش شبکه بانکى
bank draftبرات بانکىبازرگانى : حواله بانکى
bank effectاثر ديواره کانالعلوم نظامى : اثر کناره رودخانه
bank expansionبازرگانى : گسترش بانکى
bank failureبازرگانى : ورشکستگى بانکى
bank failuresقانون ـ فقه : ورشکستگى بانک
bank for international settlementsقانون ـ فقه : بانک پرداختهاى بين المللى
bank genesisزيست شناسى : پيدايش ديواره
bank giroجيروى بانکىبازرگانى : همکارى بانک و اداره پست جهت انتقال پول
bank guaranteeقانون ـ فقه : ضمانت نامه بانکىبازرگانى : ضمانت بانکى
bank holidaysتعطيلات بانکىبازرگانى : تعطيلات رسمى
bank interestبازرگانى : بهره بانکى
bank liabilitiesبدهى هاى بانکىبازرگانى : تعهدات بانکى
bank lineورزش : نخ ماهيگيرى وصل به ساحل
bank notesبازرگانى : اسکناس
bank of issueقانون ـ فقه : بانک ناشر اسکناسبازرگانى : بانک ناشر اسکناس
bank of lampsالکترونيک : مقاومت با لامپ رديفى
bank of trancformerالکترونيک : دسته مبدل
bank overdraftاستفاده بيش از ميزان اعتبار درقانون ـ فقه : بدهى به بانکبازرگانى : حساب جارى
bank pass bookدفترچه بانکىبازرگانى : دفترچه حساب
bank pavingمعمارى : فرش کناره
bank protectionساحل دارىعمران : حفاظت ساحل رودخانه در مقابل تخريبهاى ناشى از جريانمعمارى : ساحلبانى
bank rate of discountبازرگانى : نرخ رسمى تنزيل
bank reservesقانون ـ فقه : ذخاير بانکىبازرگانى : اندوخته هاى بانکى
bank restrictionقانون ـ فقه : ممنوعيت تعويض پول با طلا
bank revetmentمعمارى : پوشش ساحل
bank shotورزش : پرتابى که به تخته بخورد،ضربه اى که گوى بيليارد به کناره ميز بخورد
bank sluiceدريچه کنترلعمران : دريچه تخليه
barrier penetrationشيمى : نفوذ در سد
beam cutoffالکترونيک : قطع اشعه
benefical owner of an estateمالک بهره برداريک دارايى
beneficalکلمات مرتبط(benefical):
beneficedداراى درامد کليسايى
beneficial occupancyاشغال ساختمان نيمه تمامعلوم نظامى : استفاده از ساختمان نيمه تمام
beneficial ownershipبازرگانى : مالکيت به نسبت منافع
beneficiary of a draftقانون ـ فقه : محتال
beneficiary of a suretyshipقانون ـ فقه : مکفول له
beneficiary of a willقانون ـ فقه : موصى له
beneficiary of an endowmentقانون ـ فقه : موقوف عليه
benefit in kindبازرگانى : نفع جنسى
benefit principleبازرگانى : اصل انتفاع
benefit spilloversبازرگانى : نشر منافع
benefit theory of taxationبازرگانى : نظريه ماليات بندى بر پايه انتفاع
benefit-cost analysisعمران : تحليل هزينه و فايده
benefit-cost ratioعمران : نسبت هزينه و فايده
benefitedکلمات مرتبط(benefited):
benefiticalپرمنفعت ،سودمند،منتفعبازرگانى : فايده برنده
benefits societyقانون ـ فقه : انجمن خيريه
bank statementبازرگانى : صورتحساب بانکى ،صورت حساب بانکى
bank switchingکامپيوتر : راه گزينى محدوده
bank transfersبازرگانى : انتقالات بانکى
bank-accountحساب جارى با بانک
bank-billبرات بانک ،اسکناس
bank-stockسهام بانک
bankbillبرات بانک ،اسکناس
banked trackورزش : پيست اتومبيلرانى با انحناى برجسته پيست انحنادار برجسته دوچرخه سوارى
banked turnورزش : انحناى پيست اتومبيلرانى بطرف داخل
bankedکلمات مرتبط(banked):
bankersکلمات مرتبط(bankers):
bankfulارتفاع لبريزى( در رودخانه)معمارى : ارتفاع لبريزى
bankheadمعمارى : ابشکن
banking deposit accountبازرگانى : حساب سپرده بانکى
banking principlesبازرگانى : اصول بانکدارى
banking schoolبازرگانى : مکتب بانکدارى
banking systemبازرگانى : نظام بانکدارى
banking trackورزش : انحناى پيست دوچرخه سوارى بطرف داخل
bankmentکلمات مرتبط(bankment):
banknoteاسکناس
banknotesکلمات مرتبط(banknotes):
bankrupt ofفاقدقانون ـ فقه : عارى از
bankruptcy trusteeبازرگانى : توليت ورشکستگى
bankrupteyکلمات مرتبط(bankruptey):
bankrupts certificateگواهى نامه اعاده حيثيت
bankruptsکلمات مرتبط(bankrupts):
banksکلمات مرتبط(banks):
bannedملعون ،مردود،مغضوب
banshinکلمات مرتبط(banshin):
baom joomokورزش : يک مفصل
baomکلمات مرتبط(baom):
baptistsکلمات مرتبط(baptists):
bar 2بستن ،مسدودکردن ،سدکردن ،بازداشتن ،حساب نکردن ،جاى دهنه دردهن اسب
bar associationقانون ـ فقه : کانون وکلا دادگسترى
bar automaticعلوم مهندسى : ميله فولادى که به موازات ريل راه اهن کشيده مى شود و وقتى که چرخ قطارى روى ان قرار مى گيرد نقاط توقف و موقعيت را مشخص مى نمايد
bar benderعمران : دستگاهى که ميل گرد را خم ميکند
bar code readerکامپيوتر : دستگاه خواننده کد ميله اى
bar codingبازرگانى : علامت گذارى ستونى
bar councilقانون ـ فقه : هيات مديره کانون وکلا
bar diagramروانشناسى : نمودار ميله اى
bar examinationقانون ـ فقه : امتحان وکالت
bar frameمعمارى : تيرک قاب
bar generatorالکترونيک : نوارساز
bar graphنمايش ميله اىکامپيوتر : نمودار ميله اى
bar magentاهنرباى ميله اىعلوم مهندسى : اهنرباى قلمى
bar magnetالکترونيک : مغناطيس ميله اى
bar millعلوم مهندسى : دستگاه نورد ميله گرد
bar patternعلوم مهندسى : ترام با خطوط مورب با زاويه کوچکتر از 45 درجه
bar pressingروانشناسى : ميله فشردن
bar reinforcementتقويت ميله( بتن)علوم مهندسى : تقويت ميله
bar scaleعلوم نظامى : مقياس خطى
bar screenسرند،غربالعمران : ريچه مشبکمعمارى : دريچه مشبک
bar sightشکاف درجهعلوم نظامى : ستون درجه
bar steelعلوم مهندسى : فولاد شمش
bar stockماده اوليه مصرفىعلوم مهندسى : دسته حديده
bar stopضربه ميلهعلوم مهندسى : توقف ميله
bar windingعلوم مهندسى : ميله هايى که به عنوان سيم پيچى در رتور به کار برده مى شود
bar workنورد کردن ميلهعلوم مهندسى : کار کردن روى ميله
bar wound armatureعلوم مهندسى : رتور قفس سنجابىالکترونيک : ارميچر ميله اى
bar(a)esthesiaروانشناسى : حس فشار
baraiورزش : رد کردن
baralymeعلوم هوايى : مخلوطى از هيدروکسيدهاى باريم و کلسيم
baraniبارانىورزش : پشتک با نيم پيچ
barany testروانشناسى : ازمون بارانى
baranyکلمات مرتبط(barany):
barbaralaliaروانشناسى : گفتار پريشى لهجه اى
barbariseوحشى کردن ،وحشى گرى کردن
barbarouslyوحشيانه ،بطور غلط
barbaryکشوران اسلامى شمال افريقا
barbedwireعلوم نظامى : سيم خاردار
barbelماهى ريشدار
barberryزرشک
barbers blockقالب کلاه گيس
barbersکلمات مرتبط(barbers):
barbituratesروانشناسى : باربيتوراتها
barburetor heaterعلوم هوايى : جلد نصب شده دراطراف لوله هاى پنجه اگزوز
barburetorکلمات مرتبط(barburetor):
barcapکلمات مرتبط(barcap):
barcaroleسرود کرجى بان
barcarolleسرود کرجى بان
barchartعمران : نمودار ميله اى
barcropperعمران : وسيله اى که ميل گرد را قطع ميکند
barcza systemورزش : سيستم بارکزا در گشايش رتى
barczaکلمات مرتبط(barcza):
bard-cannon theoryروانشناسى : نظريه بارد - کنون
bardedزره دار،مجهز
bare baseپايگاه اشغال نشدهعلوم هوايى : فرودگاهى داراى خط اتومبيل و تاکسى و منبع اب اشاميدنىعلوم نظامى : پايگاه اماده نشده
bare boardکامپيوتر : برد خالى
bare boatقانون ـ فقه : قرار داد اجاره کشتى
bare bowورزش : کمان لخت
bare kingورزش : شاه تنها يا بى ياور شطرنج
bare ofعارى از،تهى از
bare subsistenceبازرگانى : زندگى بخور و نمير
bare wireسيم بدون روپوش ،سيم لختعلوم مهندسى : سيم بدون روکش
bare-boat charterبازرگانى : اجاره دربست وسيله نقليه
bare-facedبيشره ،بيحيا،روگشاده
bareback ridingورزش : سوارى بدون زين براى 8 ثانيه بر اسب وحشى
bareboat charterبازرگانى : اجاره دربست ،اجاره کشتى بدون خدمه انعلوم نظامى : ضمانت نامه تضمين حرکت کشتى و پرداخت مخارج پرسنل ان
bareboatکلمات مرتبط(bareboat):
bareboneاستخوان خالى
barefacednessگشاده رويى ،بى حيايى ،گستاخى
barehull charterبازرگانى : اجاره دربست
barehullکلمات مرتبط(barehull):
barenessبرهنگى ،سادگى
barepole charterبازرگانى : اجاره دربست
barepoleکلمات مرتبط(barepole):
barff's precessعمران : حفاظت اهن در مقابل زنگ زدن بوسيله اکسيده کردن
barffکلمات مرتبط(barff):
bargaineeمشترى ،خريدارقانون ـ فقه : مشترى
bargainerفروشنده
bargaining theory of wagesبازرگانى : نظريه چانه زنى مزدها
bargainingکلمات مرتبط(bargaining):
bargemanکرجى بان ،دوبه ران
bargingورزش : خطا در تعيين مسير قايق
baring the kingورزش : تنها کردن شاه شطرنج
baringکلمات مرتبط(baring):
barkhausen oscillationالکترونيک : نوسان بارکهاوزن
barkhausenکلمات مرتبط(barkhausen):
barley breadنان جوين
barley d.ماشعير،کشکاب
barley-waterماشعير،اب جو
barnaclesلواشه ،لواشک ،لباشه ،عينک
barnburnerورزش : مسابقه مهيج
baro jireugiورزش : ضربه دست مخالف ايستادن
baroکلمات مرتبط(baro):
barographعمران : فشارنگارشيمى : فشارنگارزيست شناسى : فشارنگار هواعلوم هوايى : فشارنگار
barologyعلم ثقل يا سنگينى
barometric altimeter reversionaryعلوم نظامى : دستگاه ضد حرکت عقربه ارتفاع سنج
barometric altimeterارتفاع سنج فشارىعلوم نظامى : ارتفاع سنج بارومترى ارتفاع سنجى که با فشار جو کار مى کند
barometric altitudeعلوم نظامى : ارتفاع بارومترى هواپيما
barometric levelingعلوم نظامى : تراز کردن هواپيما از نظر فشار جو تعادل بارومترى هواپيما
baroniبارانىورزش : پشتک با نيم پيچ
baroque architectureمعمارى : سبک معمارى باروک
baroreceptorروانشناسى : گيرنده فشار
barotaxisروانشناسى : فشارگردى
barotropismروانشناسى : فشارگردى
barracksسربازخانهعلوم نظامى : اسايشگاه
barrage fireاتش سدعلوم نظامى : اتش سد کننده
barrage jammingعلوم مهندسى : اعوجاج سد کنندهعلوم نظامى : توليد پارازيت به صورت پرده ممانعتى پخش پارازيت به صورت توده وسيع
barrage of fireعلوم نظامى : سد اتش
barrage receptionالکترونيک : سد گيرنده
barrage rocketعلوم نظامى : موشک مخصوص تهيه سد اتش
barrcledکلمات مرتبط(barrcled):
barreکلمات مرتبط(barre):
barred aطاق حزبى
barred by statuteقانون ـ فقه : مشمول مرور زمان
barred spiral galaxyکهکشان مارپيچى مسدودنجوم : کهکشان مارپيچى ميله دار
barrel (gun)لوله سلاحعلوم دريايى : لوله
barrel camعلوم مهندسى : برجستگى طبلى
barrel controllerعلوم مهندسى : کليد غلطکى
barrel converterعلوم مهندسى : مبدل طبلکى
barrel dropعمران : ابشار لوله اى
barrel offtake regulatorعمران : دهانه ابگير با لوله دريچه دار
barrel outletعمران : ابگير لوله اى
barrel reflectorمنعکس کننده لوله( اينه)علوم نظامى : منعکس کننده وضع داخل لوله
barrel slingگره بشکه
barrel temperatureشيمى : دماى پاتيل
barrel vaultاهنگ ،طاق گاهواره اىمعمارى : طاق کوره پوش
barreled shaftورزش : ميله تير که وسط ان کلفت تر از انتهايش باشد
barreledکلمات مرتبط(barreled):
barrelledکلمات مرتبط(barrelled):
barren landزمين لم يزرع
barren mindکودن ذهن
barren treeدرخت بى ميوه
barren womanزن نازا
barrennessخشکى ،عقيمى ،بيحاصلىقانون ـ فقه : نازايى
barrensنارويانزيست شناسى : لم يزرع
barreterالکترونيک : شدتپاى
barretryمرافعه جويى
barrier combat air patrol (barcap)گشتى مرزى هوايىعلوم نظامى : گشتى هوايى سد کننده راه دشمن
barrier forcesعلوم نظامى : نيروهاى مامور سد کردن راه دشمن نيروهاى حفاظت از موانع
barrier inspectionبازديد کنار جادهعلوم نظامى : بازديد از موانع
barrier layer capacitanceالکترونيک : ظرفيت بند الکترونى
barrier layerالکترونيک : بند الکترونىشيمى : لايه سدى
barrier lightنورافکن ساحل دريا براى پيدا کردن مسير کشتىعلوم نظامى : نورافکن ساحلى
barrier materialعلوم نظامى : مواد لازم براى ساختن موانع
barrier minefieldميدان مين سد کنندهعلوم نظامى : ميدان مين داخل مانع
barrier patrolناو گشتى سد کنندهعلوم نظامى : گشتى مامور موانع
barrier penetration by particlesشيمى : نفوذ ذرات در سد
barrier planعلوم نظامى : طرح موانع
barrier spacingفاصله بين موانععلوم نظامى : مرزبندى کردن
barrier tacticsفن استفاده از موانععلوم نظامى : تاکتيک تهيه موانع
barrier to entryبازرگانى : منع ورود به صنعت
barrier-layer cellالکترونيک : پيل نور برقى مجاورتىشيمى : سلول لايه سدى
barrier-layer detectorشيمى : اشکارساز لايه سدى
barriersکلمات مرتبط(barriers):
barrister-at-lawوکيل مرافعه ،وکيل قانونى
barsکلمات مرتبط(bars):
barter awayقانون ـ فقه : تجارت يا معامله پاياپاى کردن
barter economyاقتصاد پاياپاىبازرگانى : اقتصاد بدون پول
barter systemنظام پاياپاىبازرگانى : نظام تهاترى
bartlett testروانشناسى : ازمون بارتلت
bartlettکلمات مرتبط(bartlett):
bartonحياط رعيتى صاحب ملک
baryکلمات مرتبط(bary):
baryeبارىالکترونيک : بارىعلوم هوايى : واحد فشار معادل ¹ 1بتوان -6 بار
barylaliaروانشناسى : گفتار بيخ حلقى
baryonباريونشيمى : ذره سنگين
baryphoniaروانشناسى : کلفت صدايى
barysphereمعمارى : سنگ نيکرهزيست شناسى : گردان سپهر
barytoneميان صداى مردانه ،کلمه اى که اخران بى تکيه است ،ميانه ،وسط
bas-reliefبرجسته کوتاه ،نقش کم برجسته
basکلمات مرتبط(bas):
basal ageروانشناسى : سن پايه
basal gangliaروانشناسى : عقده هاى پايه
basal metabolic rateروانشناسى : اهنگ سوخت و ساز پايه
basal metabolismروانشناسى : سوخت و ساز پايهورزش : سوخت و ساز پايه
basaltic stratumلايه بازالتىمعمارى : لايه سياه سنگى
basalticکلمات مرتبط(basaltic):
basanميشن
bascket catchورزش : گرفتن توپ با کف دست به طرف بالا در سطح کمر
bascketکلمات مرتبط(bascket):
basculaورزش : پرش قوسى کامل اسب از روى مانع
bascule-bridgeپل اهرمى
base 10پايه ¹1کامپيوتر : decimal
base 16پايه16 کامپيوتر : hexadecimal
base 2پايه2 کامپيوتر : binary
base bornقانون ـ فقه : حرامزاده
base campپايگاه مبنا،پايگاه اصلىعلوم نظامى : کمپ اصلى
base circleهر قسمت اريب از يک سيلندرعلوم مهندسى : دايره مبنا
base commandعلوم نظامى : فرماندهى پايگاه
base complexعلوم نظامى : مجتمع پايگاه هوايى يا دريايى يا زمينى و غيره
base courseلايه شالوده ،لايه اساس ،قشر اساسعلوم مهندسى : قشر لعابمعمارى : قشر پى راه
base coverعلوم هوايى : عکس بردارى اوليهعلوم نظامى : عکس بردارى اوليه
base defenseپدافند از پايگاهعلوم نظامى : پدافند پايگاه
base depotامادگاه واقع در پايگاه ،امادگاه مبنا( در منطقه مواصلات)علوم نظامى : امادگاه مبنا
base developmentتهيه پايگاهعلوم نظامى : ساختن پايگاه
base ejectionته پرانعلوم نظامى : پرتاب شونده از ته
base end stationعلوم مهندسى : ايستگاه عقبعلوم نظامى : ايستگاه عقب
base flowجريان پايهعمران : مقدار جريان ابى که رودخانه در حالت غير سيلابى دارد
base fontفونت پايهکامپيوتر : فونت پيش فرض
base frameعلوم مهندسى : چهارچوب زير دستگاهها
base fuzeماسوره ته گلوله ،ماسوره تهعلوم نظامى : ماسوره ته پران
base hitورزش : ضربه به داخل محوطه با امتياز
base ignitionعلوم نظامى : احتراق تحتانى
base levelمعمارى : تهتراز
base line end stationعلوم نظامى : ايستگاه انتهايى خط مبنا
base loadingبارگيرى انجام شده در پايگاهعلوم نظامى : بار اوليه
base logistical commandيکان مبناى لوجستيکىعلوم نظامى : فرماندهى لجستيکى پايگاه
base mapنقشه پايگاهعمران : نقشه مادرعلوم نظامى : نقشه مبنا
base memoryکامپيوتر : حافظه پايه
base metalفلزات بنيانى ،فلزات اصلىعلوم مهندسى : فلزات کم بهاشيمى : فلز پستعلوم هوايى : فلز پايه
base mortarخمپاره مبناعلوم نظامى : قبضه مبنا
base numberعدد مبناکامپيوتر : عدد پايه
base of fireعلوم نظامى : مبناى اتش
base of operationsپايگاه عملياتعلوم نظامى : پايگاه عملياتى مبناى عمليات
base of originمبداء اصلى ،پايگاه مبداءعلوم نظامى : منبع اصلى مبداء ارسال
base of trajectoryتصوير افقى مسير گلولهعلوم نظامى : پايه مسير گلوله
base of wallمعمارى : روپى
base on hallsورزش : گرفتن امتياز با رسيدن به پايگاه نخست
base operationعلوم نظامى : عمليات پايگاهى
base oreشيمى : کانه کم عيار
base pairingشيمى : جفت شدن بازى
base pathورزش : مسير بين پايگاهها
base peakشيمى : پيک مبنا
base periodعلوم نظامى : زمان مبنا
base pieceتوپ اصلى ،توپ مبنا،قنداق( خمپاره انداز)،کف ،پايه استقرارعلوم نظامى : قبضه مبنا،مقر
base pitchعلوم مهندسى : فاصله بين نيمرخهاى مشابه دو دندانه مجاور از يک چرخ دنده
base plateصفحه پاى ستونمعمارى : صفحه زير ستون
base plugدرپوش تحتانى گلولهعلوم نظامى : درپوش کف
base pointکامپيوتر : نقطه مبنا
base priceقيمت پايهبازرگانى : قيمت مبنا
base rate earningsعلوم مهندسى : کسب ارزش اوليه
base rateنرخ پايه ،تعرفه مبناعلوم مهندسى : ارزش اوليهروانشناسى : اهنگ پايهبازرگانى : نرخ مبنا
base repairتعمير اساسىعلوم نظامى : تعميرات پايگاهى
base reservesاماد مبناى ذخيرهعلوم نظامى : ذخاير پادگانى نيروى احتياط پادگانى
base ringحلقه يا رينگ تحتانى توپ ،حلقه پايه حلقه کف ،رينگ پايه( تيربار)علوم نظامى : رينگ پايه
base runnerورزش : توپزنى که در پايگاه است يا بسوى ان مى رود
base runningورزش : دويدن بسوى پايگاه
base sectionبخش اماد لجستيکى منطقه جلو،رسد مبنا قسمت پايهعلوم نظامى : قسمت تحتانى
base shearعمران : نيروى کلى حاصل از زلزله در پاى ساختمان برش پاى ساختمان
base shopتعميرگاه نگهدارى امادگاهى تعميرگاه پايگاهىعلوم نظامى : تعميرگاه پادگانى
base speedسرعت مبناعلوم نظامى : سرعت منتجه
base sprayبسکهاى ته گلولهعلوم نظامى : بسک ته
base stock-controlبازرگانى : کنترل موجودى مبنا
base stoneعلوم مهندسى : سنگ زيرين
base surgeابر غلطان اتمى در ترکش سطحىعلوم نظامى : ابر پايه قارچ اتمى
base symbolعلوم نظامى : علايم قراردادى مبنا
base thickness of buttressمعمارى : عرض پنجه پشت بند
base unitيکاى بنيادى ،يکاى اصلى ،يکان پايگاهىشيمى : واحد اصلىعلوم نظامى : يکان مبنا
base wage rateعلوم مهندسى : حداقل دستمزد
base widthستبراى پايه ،عرض پايهمعمارى : پهناى پايه
base-courtحياط بيرونى ياعقبى
base-lineعلوم هوايى : خطى مبناء سنجشها براى خطوط ديگر
basebal billiardورزش : نوعى بيليارد کيسه دار با 21 گوى شماره گذارى شده از 1 تا21
basebalکلمات مرتبط(basebal):
baseball passورزش : پاس با يک دست از کنار گوش در بسکتبال نوعى پرتاب توپ
baseball throwورزش : مسابقه پرتاب توپ از لحاظ مسافت
baseballerورزش : بازيگر بيس بال
baseband transmissionکامپيوتر : روشى که براى بکارگيرى انتقال سيگنالهاى فرکانس پايين از ميان کابل کواکسيال جهت انتقال داده در شبکه با محلى با فاصله کوتاه
basebandکامپيوتر : باند پايه
based on a contractقانون ـ فقه : قراردادى
based on private motivesغرض اميزقانون ـ فقه : غرض الود
based on trusteeshipقانون ـ فقه : امانى
based onمبنى بر
basedonکلمات مرتبط(basedon):
basedow's diseaseروانشناسى : بيمارى بيس داو
basedowکلمات مرتبط(basedow):
baseduponکلمات مرتبط(basedupon):
basegramبيس گرامعلوم نظامى : پيام از ساحلعلوم دريايى : پيام از ساحل
baseline documentکامپيوتر : سندى که يک مرجع براى تغييرات يک سيستم کامپيوترى مى باشد
baseline gameورزش : بازى در انتهاى زمين تنيس
baselineخط انتهاى زمين تنيسورزش : خط انتهاى زمين واليبال
baselinerورزش : بازيگر انتهاى زمين
baselinesmanورزش : خط نگهدار خط عرضى
baselyازروى پستى ،بافرومايگى
basement storeyاشکوب زير زمينمعمارى : طبقه زير زمين
basenessپستى ،فرومايگى
baseplateعلوم مهندسى : پايه فولادى پيش ساخته چدنى که به عنوان فونداسيون براى يک موتور به کار مى رود
bases-boadedورزش : ضربه با حضور بازيگران در پايگاههاى 1 و 2 و3
bases-emptyورزش : ضربه بدون حضور بازيگر در پايگاهها
basesکلمات مرتبط(bases):
baseuiورزش : قلعه
bashfullnessکمروئى ،ترسوئى
bashfullyبا کمروئى ،از روى خجالت
bashfulnessکمرويى ،ترسويى
basic access methodکامپيوتر : روش دستيابى اصلى
basic allowance for quartersعلوم نظامى : حق مسکن
basic allowance for subsistenceجيره نقدىعلوم نظامى : حق معاش
basic allowanceشارژ انبار،سهميه اوليهعلوم نظامى : ضريب حقوقى معاش
basic anxietyروانشناسى : اضطراب بنيادى
basic bessemer converterعلوم مهندسى : مبدل مقدماتى بسمر
basic bessemer pig ironعلوم مهندسى : اهن خام مقدماتى توماس
basic bessemer processفرايند مقدماتى بسمرعلوم مهندسى : فرايند قليايى بسمر
basic bessemer steelعلوم مهندسى : فولاد مقدماتى بسمر
basic branchعلوم نظامى : رسته اوليه
basic brickمعمارى : اجر قليائى
basic capacityگنجايش مبنامعمارى : گنجايش پايه
basic circuit arrangementعلوم مهندسى : ترتيب مدار ساده
basic circuitعلوم مهندسى : مدار ساده
basic combat trainingعلوم نظامى : اموزش رزم مقدماتى
basic communicationگزارش يا مدرک اوليهعلوم نظامى : مکاتبات اوليه
basic conflictروانشناسى : تعارض بنيادى
basic construction unitعلوم مهندسى : واحد ساختمانى
basic converter pig ironعلوم مهندسى : اهن خام توماس
basic converter steelعلوم مهندسى : فولاد توماس
basic courseعلوم نظامى : دوره مقدماتى
basic coverعلوم نظامى : عکسبردارى اوليه هوايى
basic cropsمحصولات کشاورزى اساسى مانند گندم ،جو،ذرت ،پنبهبازرگانى : تنباکو و برنج
basic dataعناصر تير اوليه ،داده هاى اوليه عناصر اوليهعلوم نظامى : اطلاعات اوليه
basic dateتاريخ شروع خدمت در هر درجهعلوم نظامى : تاريخ ترفيع
basic deficitکسرى کلىقانون ـ فقه : کسرى اساسى
basic direct access methodکامپيوتر : روش دستيابى مستقيم اساسى
basic dyeشيمى : رنگينه بازى
basic end itemاقلام اوليه امادعلوم نظامى : تجهيزات و وسايل اوليه
basic fortranکامپيوتر : استاندارد امريکايى و تاييد شده از زبان برنامه نويسى فرترن
basic gearingگيربکسعلوم مهندسى : چرخ دنده هاى اصلى
basic holeعلوم مهندسى : سوراخ مقدماتى
basic indexed sequential acess methodکامپيوتر : روش دستيابى ترتيبى شاخص دار اساسى
basic input-output systemکامپيوتر : سيستم ورودى و خروجى پايه
basic intentقانون ـ فقه : نيت عام
basic issue itemsوسايل همراه اقلام عمدهعلوم نظامى : اقلام شارژ انبار وسايل عمده
basic issue listاقلام مندرج در فهرست توزيع اوليه اقلام بار مبناى اوليهعلوم نظامى : اقلام شارژ انبار
basic liningعلوم مهندسى : پوشش يا استر قليايى
basic linkageکامپيوتر : پيوند اساسى
basic loadبار مبناعلوم نظامى : بار مبناى مهمات يا وسايل
basic machine unitعلوم مهندسى : واحد دستگاه مقدماتى
basic of issueمبناى توزيععلوم نظامى : مبناى واگذار کردن اقلام
basic open hearth furnaceعلوم مهندسى : کوره باز قليايى
basic partitioned access methodکامپيوتر : روش دستيابى قسمت بندى شده اساسى
basic payاصل حقوقعلوم نظامى : حقوق اصلى
basic pig ironاهن توماسعلوم مهندسى : اهن خام قليايى
basic planning guideعلوم نظامى : راهنماى اوليه طرح ريزى
basic pointبازرگانى : نقطه مبداء
basic priceقيمت پايهبازرگانى : قيمت مبنا
basic rationجيره اصلى ،جيره مقدماتىعلوم نظامى : جيره مبنا
basic relay postعلوم نظامى : پايگاه مقدماتى تحويل و تحول بيماران
basic requisition numberدرخواست ابتدايىعلوم نظامى : درخواست اوليه
basic researchعلوم نظامى : تحقيقات مقدماتى
basic saltشيمى : نمک بازى
basic sciencesروانشناسى : علوم پايه
basic sequential access methodکامپيوتر : روش دستيابى ترتيبى اساسى
basic shaftمحور اصلىعلوم مهندسى : محور واحد
basic sizeاندازه اصلىعلوم مهندسى : اندازه اوليه
basic slagعلوم مهندسى : سرباره قليايى
basic speedعلوم مهندسى : سرعت اوليه
basic standard costقيمت استانداردقانون ـ فقه : قيمت پايه
basic standardعلوم مهندسى : استاندارد اوليه
basic surplusقانون ـ فقه : مازاد اساسى
basic tactical unitعلوم نظامى : يکان مبناى تاکتيکى
basic telecommunications access methodکامپيوتر : روش دستيابى ارتباطات راه دور اساسى
basic trainingتعليمات ابتدايىعلوم نظامى : اموزش مقدماتى
basic unit assembly groupعلوم مهندسى : گروه ساختمانى
basic unit trainingاموزش مقدماتى يکانعلوم نظامى : اموزش مقدماتى واحد
basic variableمتغير اصلىبازرگانى : متغير اساسى
basic versesقانون ـ فقه : ايات محکمات
basic-plusکامپيوتر : نوعى زبان برنامه نويسى گسترش يافتهBASIC
basic-type double-tier formworkعمران : قالب بندى بالارونده با تخته هاى مشابه
basic-type single-tier formworkعمران : قالب بندى نيمه لغزان با پايه هاى معادل ارتفاع قالب
basicaکامپيوتر : بيسيک - اى
basificationزيست شناسى : بازى شدن
basil-weedريحان برى
basilar membraneروانشناسى : غشاء پايه
basilic ointmentمرهم باسليقون
basilic veinرگ باسليق
basilicکلمات مرتبط(basilic):
basiliconمرهم باسليقون
basimکلمات مرتبط(basim):
basin (of an aquifer)حوزه ابناک ،ابخيرسازند،حوزه ابدارمعمارى : حوزه ابزا
basin areaعمران : حوزه ابريز رودخانه
basing point pricingقانون ـ فقه : قيمت تمام شده کالا
basing pointقانون ـ فقه : نقطه مبدا براى قيمت
basing rateنرخ پايهبازرگانى : نرخ مبنا
basingکلمات مرتبط(basing):
basis of freightبازرگانى : پايه محاسبه هزينه حمل
basis of taxقانون ـ فقه : ماخذ ماليات
basis originقانون ـ فقه : ماخذ
basis priceقيمت مبنابازرگانى : قيمت پايه
basis weightکامپيوتر : وزن پايه
basket archپانيذ،چفد دسته زنبيلىمعمارى : قوس دسته زنجبيلى
basket coilالکترونيک : پيچک تار عنکبوتى
basket damديواره سبدى ،بند سله اىمعمارى : بند سله اندازى
basket hangerمفت خورورزش : بازيگرى که براى گلهاى مفت در زمين حريف ميماند
basket hitch tieعلوم نظامى : گره اويزان دو خفتىعلوم دريايى : گره اويزان دو خفتى
basket purchaseقانون ـ فقه : خريد کلى بدون محاسبه جزئيات
basket throwورزش : مسابقه پرتاب از راه دور
basket tieعلوم نظامى : گره اويزانعلوم دريايى : گره اويزان
basket weave patternعمران : طرح شطرنجى که در کارهاى بنايى بکارميرود
basket-ballيکجورتوپ بازى
basketfulمظروف يک سبد
basketlike arrangemmentشيمى : ارايش سبدى
basketlikeکلمات مرتبط(basketlike):
basonصفحه نمدمالى
basophobiaهراس از ايستادنروانشناسى : هراس از راه رفتن
basqueدامن کوتاه زنانه
bass bugورزش : حشره براى گرفتن ماهى خاردار
bass compensationالکترونيک : بمرسان
bass controlالکترونيک : پيچ بم
bass responseالکترونيک : بم پذيرى
bass violويولن سل( فرانسه) ،ويالن بزرگ بم که درميان زانوهاگذاشته شود
bassedon or baseduponمبنى بر
bassedonکلمات مرتبط(bassedon):
basso reliefبرجسته کوتاه
bastard eigneقانون ـ فقه : بچه اى که پيش از ازدواج متولد شود
bastard rhubarbريواس ،ريباس
bastarnd saffornکافيشه ،کاجيره ،زرتک
bastarndکلمات مرتبط(bastarnd):
bastilleقلعه ،زندان عمومى سابق در،پاريس
bastinadeفلکه ،چوب فلک ،فلک کردن ،چوب زدن
bastingsنخ کوک ،کوک
bat aroundورزش : توپ زدن به نوبت در يک رديف
bat boyورزش : توپ جمع کن
bat girlورزش : توپ جمع کن
bat weightورزش : وزنه اضافى متصل به چوب بيس بال
bat-allowanceفوق العاده افسران بابت حمل ونقل بنه سفر
bat-moneyفوق العاده افسران بابت حمل ونقل بنه سفر
bata base on lineکامپيوتر : on-line data base
bataکلمات مرتبط(bata):
batalionکلمات مرتبط(batalion):
batang-sonکف گرگىورزش : انتهاى کف دست
batangکلمات مرتبط(batang):
batch compilerهمگردان دسته اىکامپيوتر : کامپايلر دسته اى
batch costingقانون ـ فقه : تعيين قيمت سفارش کالابازرگانى : تعيين هزينه مجموعه اى از کالا
batch fileکامپيوتر : فايل دسته اى
batch mixerعلوم مهندسى : مخلوط کن ضربه اى
batch patentingعلوم مهندسى : پاتنت کردن منقطع
batch processفرايند پيمانه اىشيمى : فرايند ناپيوسته
batch productionتوليد زياد يک نوع کالابازرگانى : توليد انبوه
batch quantityبازرگانى : کميت گروهى
batch type furnaceعلوم مهندسى : کوره نوع منقطع
batcherعمران : دستگاهى که شن ماسه سيمان و اب را براى ساختن بتن را اندازه گيرى ميکند
batching plantمعمارى : مرکز اندازه گيرى
bated breathنفس حبس شده
batedکلمات مرتبط(bated):
baterمبادله ،داد و ستد،معاوضهقانون ـ فقه : تهاتر
bath-houseحمام ،گرمابه
bath-keeperگرمابه دار،حمامى
bathing-gownقطيفه ،ابچين
bathing-tubابزن ،حمام فرنگى
bathingشستشو،استحمام
bathophobiaروانشناسى : ژرفاهراسى
bathorseاسب بارکش دراردو
bathyconductographباتى کانداکتوگرافعلوم نظامى : وسيله اندازه گيرى ميزان هادى بودن اب
bathymetric contourميزان منحنيهاى نشان دهنده عمقعلوم نظامى : خط عمق سنجى
bathymetric navigationعلوم دريايى : ناوبرى ژرفايافتى
bathymetry (nav)ژرفايابىعلوم دريايى : ژرفايافت
baton roundsعلوم نظامى : گلوله هاى لاستيکى ضد اغتشاش فشنگهاى لاستيکى
batrachiaخانواده غوکان
batsmanورزش : توپزن
battalion commanderعلوم نظامى : فرمانده گردان
battalion landing teamتيم پياده شونده گردانىعلوم نظامى : تيم ساحلى گردان
battelsهزينه( شام وناهار )کالج
batten downپوشاندن ،زهوار گرفتنعلوم نظامى : اب بندى کردن
batter of a wallميل ديوارمعمارى : شيب ديوار
batter's boxورزش : محوطه مستطيل نزديک پايگاه
battering trainتوپخانه محاصره
batteringکلمات مرتبط(battering):
batterty coverالکترونيک : سرپوش باترى
battertyکلمات مرتبط(batterty):
battery (drycell)علوم نظامى : باطرى خشک
battery (gun) 1علوم دريايى : توپ
battery (wet)علوم نظامى : باطرى تر
battery 2 (artill)علوم دريايى : اتشبار
battery acidعلوم مهندسى : اسيد باطرىالکترونيک : اسيد باترى
battery ammeterالکترونيک : امپرسنج باترى
battery backup systemکامپيوتر : سيستم پشتيبان باطرى
battery backupکامپيوتر : باطرى پشتيبان
battery box legعلوم نظامى : پايه نگهدارنده باطرى
battery boxعلوم مهندسى : جعبه باطرىالکترونيک : جعبه باترى
battery busجعبه تقسيمعلوم هوايى : ترمينال
battery capacityالکترونيک : ظرفيت باترى
battery carbonالکترونيک : زغال باترى
battery carrierالکترونيک : شاسى باترى
battery caseالکترونيک : جعبه باترى
battery cellالکترونيک : پيل باترى
battery centerعلوم نظامى : مرکز اتشبار
battery chargerالکترونيک : باترى پر کنعلوم هوايى : شارژر باطرى
battery charging cableالکترونيک : کابل باترى پر کن
battery charging plugالکترونيک : دو شاخه باترى پر کن
battery charging rectifierالکترونيک : باترى پر کن
battery charging rheostatالکترونيک : رئوستاى باترى پر کن
battery clampعلوم مهندسى : ترمينالهاى باطرى
battery commanderعلوم نظامى : فرمانده اتشبار
battery connectorالکترونيک : رابط پيل باترى
battery control centralمرکز تلفن خودکار اتشبارعلوم نظامى : مرکز کنترل خودکار
battery controlوسيله کنترل توپعلوم نظامى : کنترل برجکهاى توپ
battery copperالکترونيک : مس باترى
battery cradleالکترونيک : کلاف باترى
battery currentالکترونيک : برق باترى
battery defenseپدافند دور تا دور اتشبارعلوم نظامى : پدافند از اتشبار
battery depolarizerشيمى : واقطبنده
battery dischargerالکترونيک : باترى خالى کن
battery electrodeالکترونيک : الکترود باترى
battery electrolyteالکترونيک : الکتروليت باترى
battery executiveافسر اجرائيات اتشبارعلوم نظامى : افسر تير اتشبار
battery fillerالکترونيک : سرنگ باترى
battery groung patternطرح گسترش توپهاى اتشبارعلوم نظامى : وضع قرار گرفتن توپها در موضع تير
battery headquartersعلوم نظامى : ارکان اتشبار
battery hold-downالکترونيک : ميانگيردار باترى
battery hydrometerالکترونيک : چگالى سنج باترى
battery insulatorعايق باترىالکترونيک : ميانگير باترى
battery integration end radar displayequipmentعلوم نظامى : وسايل توزيع اتش الکترونيکى پدافند هوايى و رادارهاى مربوطه
battery isolatorالکترونيک : لايى باترى
battery jar spacerالکترونيک : لايى ظرف باترى
battery jarالکترونيک : ظرف باترى
battery lampعلوم مهندسى : چراغ قوه
battery left (right)علوم نظامى : رگبار از راست يا از چپ
battery liquidمايع باترىالکترونيک : الکتروليت باترى
battery mountingالکترونيک : پايه باترى
battery of generatorsالکترونيک : مولدهاى رديفى
battery of testsگروه ازمونهاى کارايى افرادعلوم نظامى : گروه ازمونهاى خصوصيات پرسنلى افراد
battery of wellsمعمارى : گروه چاهها
battery outputعلوم مهندسى : توان برونداد باطرى
battery ovenالکترونيک : کوره باترى
battery paintالکترونيک : رنگ باترى
battery plateالکترونيک : صفحه باترى
battery polarizationالکترونيک : قطبش باترى
battery receiverالکترونيک : راديو باترى
battery resistanceالکترونيک : مقدار مقاومت باترى
battery solutionالکترونيک : محلول باترى
battery steamerالکترونيک : کوره باترى بخارى
battery stillالکترونيک : ديگ تقطير باترى
battery switchعلوم مهندسى : کليد باطرى
battery syringeالکترونيک : سرنگ باترى
battery terminalعلوم مهندسى : ترمينال باطرىالکترونيک : قطب باترى
battery turntableالکترونيک : ميز باترى
battery viseالکترونيک : گيره باترى
battery voltageالکترونيک : ولتاژ باترى
battery waterالکترونيک : اب باترى
batteryseparatorکلمات مرتبط(batteryseparator):
batteyکلمات مرتبط(battey):
batting averageورزش : ميانگين توپزنى ،ميانگين تعدادامتيازهاى يک دور بازى کريکت
batting cageورزش : حصار تورى براى تمرين بيس بال
batting orderورزش : ترتيب ورود توپزنها به بازى بيس بال ترتيب ورود توپزنها به بازى کريکت
batting practiceورزش : تمرين ضربه زدن به توپ
battle aصف جنگ
battle arrayصف جنگ ،جنگ ارايى
battle billلوحه جنگى ناوعلوم نظامى : فهرست استعداد رزمى ناو
battle casualtyضايعات رزمىعلوم نظامى : تلفات جنگى
battle claspعلوم نظامى : نشان و علامت شرکت در جنگ بين المللى اول
battle cloutورزش : نوعى تيراندازى ميدانى از فاصله ¹¹ 2مترى
battle cruiserنبردناو
battle dressنيم تنه جنگى ،لباس ضد گلولهعلوم نظامى : جليقه جنگى
battle drillتمرين رزم ،مشق جنگىعلوم نظامى : تمرين جنگى
battle honourعلوم نظامى : نشان افتخار
battle lanternچراغ اعلام خطرعلوم نظامى : چراغ خطر جنگى
battle lightsچراغ پليس ،چراغهاى جنگىعلوم نظامى : چراغ خاموشى شبانه
battle lineخط جبهه ناوهاعلوم نظامى : خط جنگىعلوم دريايى : خط جنگى
battle mapنقشه منطقه نبردعلوم نظامى : نقشه جنگى
battle pinسنجاق نقشه ،(براى نشان دادن محل ناو در دريا)
battle positionموضع نبردعلوم نظامى : محل ناو در دريا
battle problemsمسائل جنگى( براى تمرين)علوم نظامى : مشکلات رزمى
battle reserveذخيره جنگىعلوم نظامى : احتياط جنگى
battle ship (bb)علوم نظامى : نبرد ناوعلوم دريايى : نبرد ناو
battle shipعلوم دريايى : نبرد ناو
battle sightدرجه جنگىعلوم نظامى : شکاف درجه
battle stateعلوم دريايى : - action station
battle stationپايگاه رزمىعلوم نظامى : پايگاه جنگى
battle-axeتبرزين
battle-field (mil)اوردگاهعلوم دريايى : ميدان جنگ
battle-fieldميدان جنگ
battle-pieceتصويرجنگ
battle-planeهواپيماى جنگى
battlefield evacuationاخراجات پزشکى از ميدان نبرد،تخليه پزشکىعلوم نظامى : تخليه پرسنل اسيب ديده
battlefield recoveryاخراجات ميدان رزمعلوم نظامى : اخراجات ميدان نبرد جمع اورى وسايل از کار افتاده رزمى
baud rateنسبت باودکامپيوتر : نسبت علائم در ثانيه
baudotکلمات مرتبط(baudot):
baume degreeشيمى : درجه بومه
baume scaleشيمى : مقياس بومه
baume viscosimeterشيمى : گرانروى سنج بومه
baumeکلمات مرتبط(baume):
bawdy-houseجنده خانه ،فاحشه خانه
bay reelورزش : قرقره کوچک ماهيگيرى
bay with black pointsکهر دست وپا مشکى ،قره کهر
bay-saltنمک دريا
baybarryحب الغار
bayes'theoremروانشناسى : قضيه بيس
bayesکلمات مرتبط(bayes):
bayley scale of infant developmentروانشناسى : مقياس بيلى براى رشد کودکان
bayleyکلمات مرتبط(bayley):
bayonet baseالکترونيک : پايه لامپ ميخى
bayonet exhaust pipeعلوم هوايى : قسمت پهن انتهاى لوله اگزوز
bayonet thermocouple probeعلوم هوايى : قسمت حس کننده دماى سرسيلندر که داخل ان پيچ ميشود
bayonetsکلمات مرتبط(bayonets):
bazerورزش : سوارکارى که درکنار گاو ميراند و او را در مسيرى قرار مى دهد تا گاوباز بهتر بتواند روى ان بپرد
bbکلمات مرتبط(bb):
bbcکلمات مرتبط(bbc):
bbsکامپيوتر : Bulletin Board System
bcc latticebody-centered cubic latticeشيمى : شبکه مکعبى پر
bccکلمات مرتبط(bcc):
bcd codebinery-coded decimal-codeکامپيوتر : رمزBCD
bcdکامپيوتر : Binary Coded Decimal
bcsBritish Computer Societyکامپيوتر : انجمن کامپيوتر در انگلستان
bdamBasic Direct Access Methodکامپيوتر : روش دستيابى مستقيم اساسى
bdcکلمات مرتبط(bdc):
bdosBasic Disk Operating Systemکامپيوتر : سيستم عامل اساسى ديسک
bdrenchخيساندن
be a manمردباشيد،مردانگى داشته باشيد
be ableتوانستن ،قادربودن
be advised by meسخن مرابپذير،حرف مرابشنو
be all abroadاز مرحله پرت بودن
be charge withقانون ـ فقه : متهم شدن به
be coveredکلاه برسر بگذاريد
be going aboutشايع بودن
be granted a divorce byقانون ـ فقه : طلاق گرفتن از
be in ballastمتعادل بودنعلوم دريايى : ترازمند بودن
be in possession ofقانون ـ فقه : متصرف بودن
be in the rightذيحق بودن
be it soچنين باشد،چنين باد
be off one's dutyقانون ـ فقه : سر خدمت نبودن
be on a committeeقانون ـ فقه : عضو کميسيونى بودن
be on leaveدر مرخصى بودن
be on the paroleقانون ـ فقه : با دادن التزام ازاد شدن
be on to itاگاه يا مواظب باش
be patient to all menبا همه مردم شکيبا باشيد،نسبت بهمه بردباريا صبورباشيد
be possessed byقانون ـ فقه : متصرف بودن
be raise to the benchبر مسند قضاوت تکيه زدنقانون ـ فقه : دادرس شدن
be seatedبنشينيد،بفرماييد
be tried at barقانون ـ فقه : به طور علنى محاکمه شدن
be under wayعلوم دريايى : ايستادن
beach capacityظرفيت اسکلهعلوم نظامى : ظرفيت بارانداز ساحلى
beach diagramطرح نمودار اسکله ،طرح نمودار بارانداز ساحلىعلوم نظامى : طرح نمودار قسمت ساحلى
beach dumpانبار موقت ساحلى ،انبار اسکلهعلوم نظامى : نقطه اماد در سر پل دريايى
beach erosionمعمارى : فرسايش ساحلى
beach exitگذرگاه ساحلى ،معبر ساحلىعلوم نظامى : محل خروجى اسکله
beach faceزيست شناسى : کمربند ساحلى
beach flagپرچم مشخصه ساحلىعلوم نظامى : پرچم شاخص اسکله
beach gearوسايل پياده کردن بارعلوم نظامى : وسايل تخليه کشتى تجهيزات اسکله
beach groupگروه خدمات ساحلى ،گروه خدمات بارانداز ساحلىعلوم نظامى : گروه پيشرو يا يورتچى دريايى
beach headسر پلعلوم نظامى : سر پل ساحلى
beach markerعلامت يا وسيله مشخص کننده ساحل يا تاسيسات ساحلىعلوم نظامى : شاخص خط ساحل
beach masterافسر لجستيک در عمليات اب خاکى رئيس اسکلهعلوم نظامى : رئيس بارانداز
beach mattingتور سيمى ساحلى( قرار دادن تور سيمى در ساحل براى تسهيل عبورو مرور وسايل نقليه)علوم نظامى : تور سيمى ساحلى
beach minefieldميدان مين ساحلىعلوم نظامى : ميدان مين اسکله اى
beach obstacleعلوم نظامى : مانع ساحلى
beach organizationيکان ساحلىعلوم نظامى : يکان مسئول اداره اسکله قسمت ساحلى
beach partyتيم ساحل( اب خاکى)،گروه ساحلى گروه شناسايى اسکله يا ساحلعلوم نظامى : گروه پيشرو اب خاکى
beach patrolگشتى ساحلى ،نگهبان ساحلىعلوم نظامى : نگهبان اسکله
beach reservesذخاير ساحلى( اماد موجود در ساحل)علوم نظامى : ذخاير ساحلى
beach sandعلوم مهندسى : شن زار
beach support areaعلوم نظامى : منطقه پشتيبانى ساحلى
beach unitيکان تهيه باراندازعلوم نظامى : يکان مسئول اسکله يا خدمات ساحلى
beaching gearسرسره قايقعلوم نظامى : وسايل به ساحل کشيدن ناو
beaching partyعلوم دريايى : گروه پياده شونده
beachingعمران : سنگ چينى جهت حفاظت
beachmaster's unitيکان لجستيک ساحلىعلوم نظامى : يکان عمليات بارانداز يکان عمليات اسکله
beachmasterکلمات مرتبط(beachmaster):
beachyاسکله دار،شن زار،شن دارعلوم نظامى : پرکناره
beacon (fan marker)برج مراقبت هوايىعلوم نظامى : برج مراقبت با رادار دورانى
beacon doubleعلوم نظامى : اسم رمز براى انتخاب روش تعقيب هدف با استفاده از دو نوع موج رادار
beacon flightپرواز با کمک برج مراقبتعلوم نظامى : پرواز با استفاده از کمک برج
beacon offاسم رمز براى فرمان ،رادار تعقيب هدف خود را خاموش کن ،(در هنگام رهگيرى)
beacon onاسم رمز براى فرمان ،رادار تعقيب هدف خود را روشن کن ،(در هنگام رهگيرى)
bead makerمعمارى : مهره ساز
bead polymwerizationشيمى : بسپارش حبه اى
bead tireعلوم مهندسى : لاستيک با لبه هاى گرد شده
bead-rollصورت مردگانى که براى ارواح انها فاتحه يادعاميخوانند
beaded edgeعلوم مهندسى : لبه برگردانده شده
beaded flatsعلوم مهندسى : فولاد تخت
beaded sectionعمران : شيار برجسته روى گچ و چوب
beadedکلمات مرتبط(beaded):
beading machineماشين روکوبعلوم مهندسى : ابزار مخصوص ساختن فلانژ دستگاه ويژه گرد کردن لبه ورقها
beadingکلمات مرتبط(beading):
beadledomتشريفات ورسميت زياد
beadsکلمات مرتبط(beads):
beady eyesچشمان ريز براق
beakedنوک دار،منقاردار
beaker brushشيمى : بشر شوى
beaker forcepsشيمى : انبر بشر
beakironدماغه سندان ،سندان دو کوه يادو دماغه
bealکلمات مرتبط(beal):
beam anchorعمران : تيرى که ديوار را محکم نگاه ميدارد
beam attackعلوم نظامى : تک هواپيماى رهگيرى که با زاويه افقى بيش از 45 درجه و کمتر از 135 درجه انجام مى شود
beam benderعمران : تير خم کن
beam bending pressعلوم مهندسى : پرس خم کننده ميله
beam column framingعمران : ساختمان با قابهاى متشکل از تير و ستون
beam conteringداربستعلوم مهندسى : چوب بست
beam current at a specified pointالکترونيک : شدت اشعه الکترونى در يک نقطه
beam deflectionعمران : خميدگى
beam grillageعمران : تقاطع تيرها
beam on elastic supportsعمران : تير روى تکيه گاههاى ارتجاعى
beam power amplifier tubeالکترونيک : لامپ فزونساز اشعه اى
beam rolling millعلوم مهندسى : نورد کارى تير
beam scaleعلوم مهندسى : توازن تير
beam switchingالکترونيک : کليدزنى انتن
beam testعمران : ازمايش اندازه گيرى تير از نظر مقاومت
beam to tighten wrapمعمارى : پادار
beam widthعرض بيم رادارالکترونيک : پهناى اشعهعلوم نظامى : عرض ستون امواج رادار
beamriderموشک هدايت شونده اى که به وسيله اشعه رادار هدايت مى شودعلوم نظامى : بيم رايدر
beamsکلمات مرتبط(beams):
bean-caperپيرسن دارى
beanballورزش : توپى که هدف ان سر توپزن باشد
beansکلمات مرتبط(beans):
bear (to)معمارى : تاب اوردن
bear a handکمک کردن
bear agrudgeقانون ـ فقه : غرض ورزيدن
bear armsتحت سلاح رفتنعلوم نظامى : سلاح به دست گرفتن خود را به خدمت معرفى کردن
bear inورزش : تمايل اسب به نزديک شدن به جانب کناره مسير يا نرده ها
bear offورزش : برگشتن قايق بسمت مخالف بادعلوم دريايى : - shove off
bear onنسبت داشتن ،مربوط بودن
bear outشل کردنورزش : تمايل اسب به نزديک شدن به حد خارجىعلوم دريايى : بيرون دادن
bealm of mecca(حنا )بلسان مکى
bealmکلمات مرتبط(bealm):
beam 1پهنا( ى کشتى)علوم دريايى : پهنا
beam 2علوم دريايى : شاه تير
beamed ceilingعمران : سقف تيراهن دار
beamedتيردارعمران : روى تير نصب شده
beamlessبى پرتو،بى نور
bear record toقانون ـ فقه : تصديق يا اثبات کردن
bear tape shutter gateعمران : دريچه شيروانى شکل
bear testimonyگواهى دادن ،شهادت دادنقانون ـ فقه : شهادت دادن
bear up (sailing)توى باد امدنعلوم دريايى : syn : heave to
bear upورزش : برگشتن قايق بسمت باد
bear witnessگواهى دادنقانون ـ فقه : شهادت دادن
bearded pinkگل بوقلمون
beardlessبى ريش ،جوان ،بى تجربه
bearer bondسند حاملقانون ـ فقه : سند در وجه حاملبازرگانى : قرضه بدون نام ،سند قرضه
bearer chequeقانون ـ فقه : چک در وجه حاملبازرگانى : چک حامل
bearer securitiesبازرگانى : اوراق بهادار بى نام
bearer shareقانون ـ فقه : سهم بى نام
bearer sharesقانون ـ فقه : سهام بى نام
bearer stockسهام و اوراق قرضه بدون نامقانون ـ فقه : اسناد در وجه حامل
bearer-policyبازرگانى : بيمه نامه بدون نام
bearing (b)علوم دريايى : سمت
bearing angleعلوم مهندسى : زاويه ياطاقانعلوم نظامى : زاويه حامل
bearing capacityظرفيت تحمل ،قدرت تحمل ،قدرت برندهمعمارى : باربردزيست شناسى : گنجايش تحمل
bearing directionعلوم مهندسى : جهت قرار گرفتن ياطاقان
bearing lengthعلوم مهندسى : طول ياطاقان
bearing lossالکترونيک : اتلاف بالشتکى
bearing pedastalعلوم مهندسى : پايه ياطاقان
bearing pileعلوم مهندسى : تکيه گاه پايه کوب
bearing plateعمران : صفحه اتکاءمعمارى : صفحه تکيه گاه
bearing pressure on foundationمعمارى : فشار تکيه گاهى شالوده
bearing pressureفشار بردگاهىعلوم مهندسى : فشار ياطاقانعمران : فشار تکيه گاهىمعمارى : فشار تکيه گاهى
bearing raceعلوم هوايى : جدار ياتاقان
bearing strenghtعلوم هوايى : نيروى لازم جهت کشيدن پرچ تا لبه ورقه فلز و يا امتداد دادن سوراخ
bearing stressتنش بردگاهىعمران : تنش تکيه گاهىمعمارى : تنش تکيه گاهى
bearing supportعمران : تکيه گاه متحمل بار
bearing surfaceعلوم مهندسى : سطح ياطاقان
bearing wallديوار باربرمعمارى : ديوار بارگير
bearing widthعمران : عرض تکيه گاه
bearinglyاز روى تحمل و بردبارى
bearingsکلمات مرتبط(bearings):
bearish marketبازرگانى : بازار رو به افول
bearpawورزش : کفش مخصوص راه رفتن در برف
bears-footيکجورخربق
bearsکلمات مرتبط(bears):
beast of burdenمال ،حيوان باربرى
beast of ravinجانور درنده ياشکارى
beastbyحيوان صفت ،د دخوى ،نامطلوب بد،کرده ،بسيار
beastsکلمات مرتبط(beasts):
beat a flange (to)معمارى : لبه گرفتن
beat a recordبازرگانى : حد نصاب را شکستن
beat boardورزش : ضربع زدن به پيش تخته ژيمناستيک
beat frequency oscillatorالکترونيک : اوسيلاتور با بسامد زنه اى
beat frequencyفرکانس تداخلعلوم مهندسى : فرکانس ضربانالکترونيک : بسامد زنه اى
beat of drumعلوم نظامى : ضربه طبل
beat outورزش : برترى
beat receiverعلوم مهندسى : گيرنده تداخلى
beat receptionموجگيرى زنه اىالکترونيک : موجگيرى اتودينى زنه سازى
beat-upعلوم هوايى : شيرجه واپيماى مهاجم و نزديک شدن ان بهدف
beaten personقانون ـ فقه : مضروب
beater millعلوم مهندسى : تغارچه اى که در داخل ان استوانه نيز قرار دارد
beather bottleخيک ،مشک
beatherکلمات مرتبط(beather):
beatingعلوم دريايى : حرکت با باد سينه
beatsکلمات مرتبط(beats):
beatten zoneمنطقه مورد اصابتعلوم نظامى : منطقه مضروبه
beattenکلمات مرتبط(beatten):
beaufort scaleعلوم هوايى : سيستم اعداد براى مشخص کردن شدت باد
beaufortکلمات مرتبط(beaufort):
beautiesکلمات مرتبط(beauties):
beautifullyبقشنگى ،بخوبى ،بطور زيبا
beauty-spotخال
beauxکلمات مرتبط(beaux):
becameشد،درخوربود براى ،برازيد،امد به
beccaficoمرغ انجيرخواز
bechicدافع سرفه
bechonکلمات مرتبط(bechon):
bechterev-mendel reflexروانشناسى : بازتاب بختريف - مندل
bechterevکلمات مرتبط(bechterev):
becker's defenceورزش : دفاع بکر در گامبى شاه شطرنج
beckerکلمات مرتبط(becker):
becking millعلوم مهندسى : غلطک براى افزايش طول
beckingکلمات مرتبط(becking):
beckmann thermometerشيمى : دماسنج بکمان
beckmannکلمات مرتبط(beckmann):
become bailقانون ـ فقه : کفالت دادن
become entitled toقانون ـ فقه : مصداق ..... واقع شدن
bed beachingعمران : سنگ چين حفاظتى کف
bed building stage of riverعمران : تراز سطح متوسط اب رودخانه
bed capacityعلوم نظامى : ظرفيت بيمارستان از نظر تختخواب
bed chamberخوابگاهمعمارى : شبستان
bed cokeعلوم مهندسى : کک
bed creditعلوم نظامى : تعداد تختخوابى که در بيمارستان به هر يکان يا سازمان اختصاص داده مى شود
bed drop or bod fallعمران : اختلاف سطح کف نهر در دوطرف ساختمانى که روى نهر ساخته ميشود
bed factorعمران : ضريب بستر که بستگى به وضعيت مواد رسوبى متحرک در کف بستر داردمعمارى : ضريب بستر
bed fellowهمخوابقانون ـ فقه : همبستر
bed groinsعمران : بند کوچکى که بطور موقت جهت بالاامدن سطح اب در دهانه خروجى کانال زده ميشود
bed levelsعمران : نقاط ارتفاعى کف کانال در امتداد محور کانال
bed load samplingعمران : نمونه بردارى از بار کف
bed loadبار کفعمران : بار متحرک بستر
bed materialمعمارى : رسوبات بستر
bed materialsعمران : رسوبات بستر
bed mouldingمعمارى : گچبرى بالاى کتيبه
bed of rosesوضع راحت ،اش دهن سوز
bed pitchingعمران : سنگ چينى کف کانال جهت حفاظت
bed plateعلوم مهندسى : پايه يا شاسى فولادى پيش ساخته که به عنوان فونداسيون به کار برده مى شودعمران : صفحه فلزى که در کف ابگير نصب ميشود تا از فرسايش جلوگيرى کند
bed ripplesعمران : موج بستر
bed rock ledgeعمران : لايه سنگى کف بستر
bed rockسنگ کفعمران : سنگ مادر
bed rollرختخواب پيچ ،خاموتعلوم نظامى : انکادره
bed roomعمران : اطاق خواب
bed slopeعمران : شيب کف
bed wavesعمران : موج بستر
bed widthعمران : عرض بستر
bed-clothesملافه ،جامه خواب ،لحاف ،متکا
bed-weltingروانشناسى : شب ادرارى
bedabbleاغشتن ،سراسرالودن
bedded rockfill (am)معمارى : سنگريزر گچينى
beddedکلمات مرتبط(bedded):
bedding planeبستره( زمين شناسى)معمارى : بستره
bedelمامور،مستخدم( دراصطلاح دانشگاه ها)
bedellمامور،مستخدم( دراصطلاح دانشگاه ها)
bedgownتيره کردن
bedrabbledگل مال ،کثيف
bedsکلمات مرتبط(beds):
bedspringsالکترونيک : انتن بدسپرينگ
bedstrawعلف ماست
bee's waxالکترونيک : موم
bee-eaterقرک
bee-lineخط راست ،خط مستقيم
beeasierکلمات مرتبط(beeasier):
beech woodچوب جنگلىعلوم مهندسى : چوب راش
beechenازچوب الش ياجنگلى
beechive springعلوم هوايى : فلزى از جنس فولاد سخت براى نگهداشتن محل پرچ
beechiveکلمات مرتبط(beechive):
beechmastميوه الش
beechnutجوزالش
beef boatعلوم نظامى : ناو تدارکاتى
beef-brainedکودن
beef-headedبيف ،کندذهن
beef-steakگوشت ران گاو
beef-teaجوهرياشيره گوشت
beef-upعلوم هوايى : افزايش استحکام اجزاء ساختمانى با طراحى مجدد يا اصلاح مواد انها
beef-wittedکودن
beehive shaped chargeخرج افشان ،خرج شراپنلعلوم نظامى : خرج ساچمه دار
beentrancedکلمات مرتبط(beentranced):
beepکامپيوتر : صداعلوم نظامى : هواپيماى بى خلبان
beer on draughtابجوى که درچليک شيردار ريخته باشند
beer's lawشيمى : قانون بير
beer-brewingابجوسازى
beer-moneyپول ابجو،پول چايى
beerhouseمحل ابجوفروشى
bees waxعلوم هوايى : موم طبيعى
beesکلمات مرتبط(bees):
beetle browپيشانى پيش امده ،ابروى پرمو
beetle-eyedنزديک بين
beetle-headedکودن
beetteکلمات مرتبط(beette):
beevesگاوها
befellکلمات مرتبط(befell):
before bottom center (bbc)علوم هوايى : تعداد درجات گردش ميل لنگ قبل از رسيدن پيستون به نقطه مرگ پايين
before flight inspectionعلوم نظامى : بازديد قبل از پرواز
before longبزودى ،بهمين زودى
before mid nightقبل از نيمه شب
before or after the f.پيش ياپس از
before the jvdgesدر حضور قاضى
before the treeجلو درخت
before top center (btc)علوم هوايى : تعداد درجات گردش ميل لنگ قبل از رسيدن پيستون به نقطه مرگ بالا
before you can say knifeخيلى زود،فورا،برقى ،ناگهان
before-after designروانشناسى : طرح پيش - پس
before-mentionedسابق الذکر
beganاغازکرده ،شروع کرده ،دست گرفته
begatتوليد کردن ،بوجود اوردن
begemباگوهراراستن
beggedکلمات مرتبط(begged):
begger my neighbour policyسياست فقير کردن کشور همسايهبازرگانى : سياستى است که هدفش انتقال مشکل بيکارى به کشور ديگر است مانند افزايش تعرفه گمرکى
beggerکلمات مرتبط(begger):
beggingگدائى
beginning of tape markerکامپيوتر : علامتى که نقطه شروع ضبط اطلاعات را بر روى نوار نشان مى دهد
begotتوليدکرده ، (بوجود ) اورده
begottenتوليد کرده
begueathبه ارث گذاشتنقانون ـ فقه : تمليک مال به وسيله وصيت
begueather of a pious foundationواقفقانون ـ فقه : وقف کننده
begueatherقانون ـ فقه : مورث
beguestميراث ،ماترکقانون ـ فقه : موصى به
beguilementفريب ،اغفال
begumبيگم ،خانم ( درهند)
begunشروع کرده يا شده
behave illبدرفتارى کردن
behave prettilyعاقل باش ،سنگين باش
behavedکلمات مرتبط(behaved):
behavio(u)rروانشناسى : رفتار
behavioکلمات مرتبط(behavio):
behavior modificationروانشناسى : تغيير رفتار
behavior rehearsalروانشناسى : تمرين رفتار
behavior repertoireروانشناسى : خزانه رفتار
behavior samplingروانشناسى : نمونه گيرى از رفتار
behavior therapyروانشناسى : رفتار درمانى
behavioral equationمعادله رفتارىبازرگانى : معادله کردارى
behavioral sciencesروانشناسى : علوم رفتارى
behaviorsکلمات مرتبط(behaviors):
behaviourرفتار،سلوک ،حرکت
beheldمشاهده کرده ،مشاهده شده
behind his backپشت سراو
behind the doorپشت در
behind the scenesدر پشت پرده داراى اطلاعات خصوصى يا خارجى
behind the timesکهنه ،بى خبراز
behind timeدير،بى موقع
behn-rorschach testروانشناسى : ازمون بن - رورشاخ
behnکلمات مرتبط(behn):
beholderشاهد،ناظر
behoofedشم دار
beinکلمات مرتبط(bein):
being bound overقانون ـ فقه : التزام
being in the sacred stateduring pilgrimage to Meccaقانون ـ فقه : محرم
beingsموجودات
beit soانشا الله ،چنين باشد،چنين باد
beitکلمات مرتبط(beit):
bekکلمات مرتبط(bek):
belateازموقع گذراندن ،ديرکردن
belay onعلامت با طناب در حمايت( کوهنوردى)ورزش : علامت با طناب در حمايت
belayerحمايت کننده( کوهنوردى)ورزش : حمايت کننده
belaying-pin(چوب ياميخ ) مهار
belayingکلمات مرتبط(belaying):
belch out or of forthپشت سر انداختن
belcherدستمال گردن با زمينه ابى و خال سفيد
beleagueredمحاصره شده ،در محاصرهعلوم نظامى : يکان محاصره شده
belgiumبلژيک
belief-value matrixروانشناسى : شبکه باورها و ارزشها
beliefsمعتقدات
believedکلمات مرتبط(believed):
believingبا اعتقاد
bell 103کامپيوتر : فرم استاندارد انتقال توسط تلفن با سرعت ¹¹ 3بيت در ثانيه يا کمتر
bell 212aکامپيوتر : شکل استاندارد انتقال داده توسط تلفن با سرعت ¹¹ 12بيت در ثانيه
bell and hopper arrangementعلوم مهندسى : ترتيب قيف و مخروط
bell bookدفتر موتورخانهعلوم نظامى : دفتر ثبت دستورات موتورعلوم دريايى : دفتر ثبت دستورات موتور
bell crankعلوم هوايى : اهرم دوطرفه اى در سيستم کنترل براى تغيير جهت حرکت
bell gearعلوم هوايى : چرخدنده ثابت بزرگى در سيستم کاهش دور سياره اى
bell lapاخرين دور مسابقهورزش : زنگ اخرين دور مسابقه دوچرخه سوارى صداى زنگ در اخرين دور دو
bell ringing transformerالکترونيک : مبدل زنگ اخبار
bell shaped magnetالکترونيک : اهنرباى زنگ شترى
bell towerمعمارى : برج ناقوس
bell transformerعلوم مهندسى : ترانسفورماتور زنگ اخبار
bell type annealing furnaceعلوم مهندسى : کوره التهابى نوع مسدود
bell type distributing gearعلوم مهندسى : زنگ کوره بلند
bell wireالکترونيک : سيم زنگ اخبار
bell's bundعمران : ديوار هدايت کننده اب
bell's palsyروانشناسى : فلج بل
bell-adjustment inventoryروانشناسى : پرسشنامه سازگارى بل
bell-conveyorعمران : دستگاهى که مخلوط بتن را از روى نوار به محل بتن ريزى حمل ميکند
bell-glassمردنگى( براى روى گل)
bell-magendie lawروانشناسى : قانون بل - ماژندى
bell-metalمفرغ ،ترکيب مس و قلع
bell-mouthedدهن گشاد
bell-shaped curveروانشناسى : منحنى زنگوله شکل
bell-socketعمران : رابط بين دو لوله غير هم قطر
bell-wetherپيش اهنگ گله ،گوسفندزنگوله دار،پيش اهنگ ،سردسته
belladonnaبلادن
bellatrixنافذ،ناجذنجوم : گاما - شکارچىعلوم دريايى : جرزم جوزا
belle indifferenceروانشناسى : بى اعتنايى مفرط
belleboreکلمات مرتبط(bellebore):
belleric myrobalanامله ،املج
bellericکلمات مرتبط(belleric):
belles lettersادبيات
bellesکلمات مرتبط(belles):
bellflowerگل استکان ،لاله کوهى
bellfoundingزنگ سازى ،زنگ ريزى
belliکلمات مرتبط(belli):
belliedکلمات مرتبط(bellied):
belligerntکلمات مرتبط(belligernt):
bells and whistlesيک توضيح غير رسمى از ويژگى هاى بيشتر يک سيستم کامپيوترى که شامل گرافيک ،نمايش رنگىکامپيوتر : صدا و دستگاههاى جانبى بيشتر است نواورى
bellsکلمات مرتبط(bells):
bellumکلمات مرتبط(bellum):
bellvueکلمات مرتبط(bellvue):
belly grindورزش : چرخ فلک ژيمناستيک
belly outمتورم شدنعلوم مهندسى : شکم دادن
belly seriesمجموعه اى از روشهاى حمله( فوتبال امريکايى)ورزش : مجموعه اى از روشهاى حمله
belly whopperورزش : شيرجه شناگر برروى شکم
belly-acheشکم درد
belly-bandزيرتنگ
belly-pinchedگرسنگى خورده
bellyboardتخته اى بطول 91/5 سانتيمتر( موج سوارى)ورزش : تخته اى بطول 91/5 سانتيمتر
bellyful(مقدار )يک شکم
belonephebiaروانشناسى : سوزن هراسى
belonging to anotherتعلق به غيرقانون ـ فقه : مستحق للغير
belonging to no oneقانون ـ فقه : مباح
belongingnessروانشناسى : تعلق پذيرى
belongingsدارائى ،متعلقات ،کسان
belongsکلمات مرتبط(belongs):
beloved of allمحبوب همه
belovedby ballمحبوب همه
belovedbyکلمات مرتبط(belovedby):
below capacityبازرگانى : زير ظرفيت
below ones breathاهسته ،زيرلب
below parکمتر از ارزش اسمى ،کمتر از بهاى اسمىقانون ـ فقه : با تخفيفبازرگانى : با تخفيف
below the horizonرتبه من از او پايين تر است
below the lineقانون ـ فقه : درامد يا هزينه غير مترقبه
below the markپايين تر از ميزان مقر ر
belt conveyorتسمه ،نوار نقالهعلوم مهندسى : نقالهمعمارى : نوار يا بند رونده
belt frameعلوم هوايى : اسکلت محيطى بدنه هواپيما
belt moldingعلوم مهندسى : زه روکوب اتومبيل
belt pullyمعمارى : فلکه ماشين
belt-pulleyفلکه
beltsکلمات مرتبط(belts):
bemaسکوى خطابهمعمارى : سکوى وعظ در کليسا
bemetallic elementعلوم هوايى : بى متال
bemetallic thermometerعلوم مهندسى : گرماسنج زوج فلزى
bemetallicکلمات مرتبط(bemetallic):
bemirchلکه دارکردن ،تيره کردن
bench (minor) penaltyورزش : خطاى مختصر درنتيجه وقتگذرانى ياناسزاگويى
bench by a back injuryورزش : خارج شدن از مسابقه وزنه بردارى به علت اسيب ديدگى
bench checkعلوم هوايى : ازمايش عملى روى قطعه بازشده از بدنه هواپيما به منظور تعيين قابليت ادامه کارعلوم نظامى : کارگاه مجهز به دستگاههاى ازمايشى علامت نقطه بازرسى نقشه بردارى
bench drilling machineعلوم مهندسى : ميز دستگاه درل
bench jockeyورزش : ذخيره اى که کمتر فرصت بازى پيدا ميکند
bench latheماشين تراش روميزىعلوم مهندسى : ماشين تراش کوچکى که روى ميز کار بسته مى شود
bench micrometerعلوم مهندسى : ميکرومتر روميزى
bench milling machineعلوم مهندسى : ماشين فرز روميزى
bench stoneعلوم مهندسى : سنگ سمباده روميزى
bench tapping machineعلوم مهندسى : ماشين مته روميزى
bench type radialعلوم مهندسى : ميز نوع شعاعى
bench wallمعمارى : ديوار تکيه گاه
bench warmerورزش : ذخيره اى که کمتر فرصت بازى پيدا ميکند
bench-markنشان( درمهندسى وساختمان)
bench-pressپرس روى نيمکت( وزنه بردارى)ورزش : پرس روى نيمکت
bench-scale processعمران : فرايند کارگاهى
benchingجان پناه خاکى ،تختک خاکى ،پله بندىمعمارى : گذرسازى
benchmark problemکامپيوتر : مسئله محک
benchmark programکامپيوتر : برنامه محک
benchmark testsکامپيوتر : ازمايشات محک
benchrestورزش : سکو براى تکيه دادن تيرانداز
benchviseگيره نجارىعلوم نظامى : گيره
bend 1علوم دريايى : - knot 2
bend 2علوم دريايى : - knot 3
bend allowanceعلوم هوايى : فاصله خطى اضافى روى ورقه ها براى ايجاد خم هايى با شعاع معين
bend on edgeعلوم مهندسى : خم کردن لبه ها
bended knessزانوهاى خميده
bendedکلمات مرتبط(bended):
bender gestalt testروانشناسى : ازمون طرحهاى بندر
bender visual-motor gestalt testروانشناسى : ازمون طرحهاى ديدارى - حرکتى بندر
bending angleعمران : زاويه خمش
bending deviceمعمارى : کج گير
bending energyشيمى : انرژى خمشى
bending fatigue strengthمقاومت تناوبى خمشعلوم مهندسى : استحکام استانه خمش
bending impact testعلوم مهندسى : ازمايش ضربه خمشى
bending momentلنگر خمشىعمران : کنگر خمشىمعمارى : گشتاور خمشىعلوم هوايى : گشتاور خمشى
bending over testعلوم مهندسى : ازمايش چين خوردگى
bending strengthمعمارى : مقاومت خمشى
bending stressتنش خمشى ،خستگى خمشىمعمارى : تلاش خمشىعلوم هوايى : تنش خمشى
bending testازمون خمش ،ازمون تاشوندگى ،ازمايش خمشمعمارى : ازمون تا کردن
bending vibrationشيمى : ارتعاش خمشى
bendingالکترونيک : خميدگىعمران : خمشمعمارى : خمشعلوم هوايى : خمشى
bendixدنده بنديکسعلوم نظامى : دنده استارت
bendmeterعمران : بده سنج زانوئى
bendonبران ،مصم ،نيت کرده
bendsبيرون امدن حبابهاى گاز از بافتهاى بدن و اختلال در گردش خون( غواصى)ورزش : بيرون امدن حبابهاى گاز از بافتهاى بدن و اختلال در گردش خون
bene fevdatoryاى نداى ،بخششى ،طرف استفاده
beneکلمات مرتبط(bene):
benedict's solutionشيمى : محلول بنديکت
bennett test of mechanicalComprehensionروانشناسى : ازمون درک فنى بنت
bennettکلمات مرتبط(bennett):
benoni counter gambitورزش : گامبى متقابل بنونى
benoni defenceورزش : دفاع بنونى
benton testروانشناسى : ازمون بنتون
bentonکلمات مرتبط(benton):
bletزيادرسيدن( وضايع شدن)
blow-in doorsعلوم هوايى : درى در مجراى ورودى موتور هواپيما که در اثر اختلاف فشار عليرغم نيروى فنر بطرف داخل باز ميشود
blow-off valveعلوم مهندسى : سوپاپ قطع دم
blow-out fuseعلوم مهندسى : فيوز انفجارى
blow-out magnetالکترونيک : مغناطيس جرقه
blow-outجاى باد در رفتن
blow-pipeبورى ،نيچه
blowbackپس زدن گازعلوم نظامى : ،ضربه عقب نشينى
blowdownعلوم هوايى : خروج باقيمانده سوخت توسط فشار گاز
blowedکلمات مرتبط(blowed):
blower engineعلوم مهندسى : ماشين دمنده
blower-tupe superchargerسوپر شارژر( چارجر)علوم مهندسى : سوپر شارژر
blowfishماهى بادکن ،يکجوراردک ماهى
blowflyمگس گوشت
blowholeمکعلوم مهندسى : پستانک
blowierوزنده ،دمنده ،نوازنده ،فوت کننده ،شکوفه کننده ،بادگير
blowing agentشيمى : عامل پف کننده
blowing engineعلوم مهندسى : ماشين يا موتور دمنده
blowing nozzleشيپوره دمعلوم مهندسى : مبدل
blowingدميدن( شيشه سازى)،پوف کردن ،وزشمعمارى : پوف کردنعلوم هوايى : خروج هوا با فشار و سرعت زياد
blown bitumenقير دميدهمعمارى : قير هوا دميده
blown outورزش : رانده شدن تخته موج سوارى با باد شديد
blowout discعلوم هوايى : ديسک نازک فلزى براى اب بندى کردن سيستم هاى سيالات
blowoutعمران : ترکيدن در اثر فشار
blowpipeنيچه( شيشه سازى)علوم مهندسى : بورىمعمارى : بورى
blowsکلمات مرتبط(blows):
blowtubeتفک ،تفنگ بادى ،نيچه شيشه گرى
blowzedسرخ رو،سرخ گونه ،خشن ،زمخت ،شلخته ،بى تربيت
bluck densityعمران : وزن مخصوص
bluckکلمات مرتبط(bluck):
blue anealingعلوم مهندسى : بازپخت ابى رنگ
benefitsقانون ـ فقه : مزايا
beneluxبنلوکسقانون ـ فقه : اتحاديه گمرکى بلژيک و هلند و لوکزامبوزگ که کم کم معنى شخصيتهاى حقوقى اين سه کشور را نيز به خود گرقته است
benevolentlyخيرخواهانه
bengaliبنگالى ،اهل بنگال ،زبان بنگاله
benifit of elergyنه عرفا،امتيازروحانيون براى اينکه شرعامحاکمه شوند
benifitکلمات مرتبط(benifit):
benign scarlet feverگل افشان
benignancyمهربانى ،نرمى
benined the curtainپشت پرده ،پنهان
beninedکلمات مرتبط(benined):
beniteدرتاريکى انداختن ،به شب انداختن
benjaminبچه ته تغارى
benko gambitورزش : گامبى بنکو در دفاع بنونى شطرنج
benko openingورزش : گشايش بنکو
benkoکلمات مرتبط(benko):
benoniکلمات مرتبط(benoni):
bent adaptorشيمى : رابط خميده
bent bondشيمى : پيوند خميده
bent gun ion trapالکترونيک : يونربايى لوله خميده
benthic divisionعلوم نظامى : قسمت بندى لايه هاى درياعلوم دريايى : قسمت بندى لايه هاى دريا
bentonite slurriesعمران : دو قالب بتونيت
bentoniteشيمى : بنتونيت
bentsکلمات مرتبط(bents):
benvmbکلمات مرتبط(benvmb):
benzenanionشيمى : بنزانيون
benzenoidشيمى : بنزن مانند
benzenonium ionشيمى : يون بنزنونيوم
benzenoniumکلمات مرتبط(benzenonium):
benzion condensationشيمى : تراکم بنزويينى
benzionکلمات مرتبط(benzion):
benzoic acidشيمى : بنزوييک اسيد
benzoicکلمات مرتبط(benzoic):
benzolشيمى : بنزن
benzoleبنزين ،فراورده قير زغال سنگ
benzolineبنزين خام ياپالوده نشده
benzophenone oxideشيمى : بنزوفنون اکسيد
benzophenoneشيمى : بنزوفنون
benzoquinoneشيمى : بنزوکينون
benzoylشيمى : بنزوييل
benzoylphenyl carbinolشيمى : بنزوييل فينل کربينول
benzoylphenylکلمات مرتبط(benzoylphenyl):
benzylشيمى : بنزيل
benzylic positionشيمى : موقعيت بنزيلى
benzylicکلمات مرتبط(benzylic):
benzyneشيمى : بنزاين
beom seogiورزش : گربه سان ايستادن
beomکلمات مرتبط(beom):
beonکلمات مرتبط(beon):
berکلمات مرتبط(ber):
beraveکلمات مرتبط(berave):
berberبربرى ،بربر
berdacheمرد مبدل پوشروانشناسى : سرخپوست مبدل پوش
bereavedداغديده ،محروم
bereft of hopeنا اميد،مايوس
bereftکلمات مرتبط(bereft):
berenicesکلمات مرتبط(berenices):
bergschroundورزش : فلات يخچالى
bergson criterionضابطه اى که نشان ميدهد هر تغييرى که موجب کاهش مطلوبيت شودبازرگانى : ضابطه برگسون ،نامطلوب است
bergsonکلمات مرتبط(bergson):
berkeley unixکامپيوتر : يونيکس برکلى
berkeleyکلمات مرتبط(berkeley):
berkeliumsymb: Bkشيمى : برکليم
berlin defenceورزش : دفاع برلين در گشايش فيل شطرنج
berlinکلمات مرتبط(berlin):
bermingبازوسازىمعمارى : شيب برى
bermudaکلمات مرتبط(bermuda):
bernardکلمات مرتبط(bernard):
berne listکتاب معرفهاى بين المللى مرسعلوم نظامى : کتاب علايم شناسايى بين المللى
berneکلمات مرتبط(berne):
bernicle gooseسرخاب
bernicleسرخاب
bernoulli boxکامپيوتر : جعبه برنولى
bernoulli distributionشيمى : توزيع برنولىروانشناسى : توزيع برنولى
bernoulli effectشيمى : پديده برنولى
bernoulli theoremشيمى : قضيه برنولى
bernoulliعلوم هوايى : برنولى
bernreuter personality inventoryروانشناسى : پرسشنامه شخصيتى برن رويتر
bernreuterکلمات مرتبط(bernreuter):
berriesکلمات مرتبط(berries):
berth 1پهلو گرفتنعلوم دريايى : syn : come alongside
berth 2علوم دريايى : پهلوگاه
berth 3خوابگاه( روى کشتى)علوم دريايى : خوابگاه
berthageعوارض اسکلهبازرگانى : حق لنگر اندازى
berthelot equationشيمى : معادله برتلو
berthelotکلمات مرتبط(berthelot):
berthing capacityظرفيت تخليه بار لنگرگاهعلوم نظامى : ظرفيت اسکله
berthingکلمات مرتبط(berthing):
berthlot-thomson principleشيمى : اصل برتلو - تامپسون
berthlotکلمات مرتبط(berthlot):
besailقانون ـ فقه : جد پدرى
besetting sinگناهى که انسانراهمواره دچاروسوسه ميکند،گناه دست برندار
beshrewmeاف برمن ،لعنت برمن
beside one's self(ازخود )بيخود،ديوانه
beside the markخارج ازموضوع ،پرت
beside the questionخارج از موضوع ،پرت
beside(orwide of)the markخارج از موضوع ،ان ور نشان ،انسوى نشان ،دور از نشان
besiegeعلوم نظامى : محاصره کردن
besiegementگردگيرى ،محاصره
beslobberبا اب دهن ترکردن ،زيادبوسيدن ،ماچ ،موچ کردن
besoughtالتماس کردن به ،استدعاکردن يادرخواست کردن از
bespangleپولک زدن
bessel methodعلوم نظامى : پيدا کردن محل توقفگاه به روش بسل سيستم نقشه بردارى بسل
besselکلمات مرتبط(bessel):
bessemer processشيمى : فرايند بسمر
bessemerعمران : يکى از روشهاى تهيه فولاد
best angle-of-climb airspeedعلوم هوايى : سرعتى در هواپيما که بيشترين افزايش ارتفاع در يک نقطه معين را سبب ميشود
best ballورزش : بازى يک نفر درمقابل 2 يا 3 نفر براى کسب بهترين امتياز
best economy mixtureعلوم هوايى : نسبت متناسب سوخت و بنزين در موتورهاى پيستونى جهت حصول بيشترين برد پروازى
best effortsبازرگانى : بهترين مساعى
best goldعلوم نظامى : تيرى که نزديک به نشان اصابت کرده تيرى که نزديک به مرکزهدف اصابت کرده باشد
best governed countryکشورى که بهترين طرز حکومت رادارد
best moveورزش : بهترين حرکت شطرنج
best power mixtureعلوم هوايى : نسبت متناسب مخلوط سوخت و هوا براى حصول حداکثر قدرت
best profit pointقانون ـ فقه : bestبازرگانى : نقطه بيشترين مقدار سود
best rate-of-climb speedعلوم هوايى : سرعتى که با بيشترين ارتفاع در واحد زمان همراه است
best-profit outputقانون ـ فقه : نقطه بهترين قيمت
bestedداراى حالت ويژه
bestir oneselfبه حرکت دراوردن ،خودراجنباندن
bestowmentاعطاء،بخشش
bestowonارزى داشتن
besutyکلمات مرتبط(besuty):
beta brassعلوم هوايى : برنج نوع بتا
beta particleالکترونيک : ذره بتاعلوم هوايى : ذره بتا
beta radiationاشعه بتانجوم : پرتو بتا
beta rangeعلوم هوايى : حدود تغيير گام ملخ در موتور توربوپراپ براى توليد نيروى براى صفر يا منفى
beta rayعلوم هوايى : اشعه بتا
beta raysالکترونيک : اشعه بتا
beta rhythmروانشناسى : موج بتا
beta siteکامپيوتر : محل بتا
beta testکامپيوتر : ازمايش بتا
beta testingکامپيوتر : ازمايش بتا
beta waveروانشناسى : موج بتا
beta weightروانشناسى : وزن بتا
beta-andromedaeبتا - امراه المسلسله ،بطن الحوت رشاءنجوم : جنب المسلسله
beta-arietisبتا - حملنجوم : شرطين
beta-canis majorisبتا - کلب اکبرنجوم : مرزم
beta-centauriبتا - قنطورسنجوم : بطن قنطورس
beta-cepheiنجوم : بتا - قيفاووس
beta-cygniنجوم : بتا - دجاجه
beta-geminorumبتا - جوزا،راس التوام الموخرنجوم : پولوکس
beta-leonisبتا - اسد،ذنب الاسد،صرفهنجوم : قطب الاسد
beta-libraeبتا - ميزان ،کفه شمالىنجوم : زبانى شمالى
beta-lyraeنجوم : بتا - شلياق
beta-orionisبتا - شکارچى ،بتا - جبارنجوم : رجل الجبار قدم الجبار
beta-pegasiبتا - فرسنجوم : منکب الفرس
beta-perseiبتا - برساووش ،غولنجوم : راس الغول
beta-tauriنجوم : بتا - ثور
beta-ursa majorisبتا - دب اکبرنجوم : مراق
betatronالکترونيک : بتاترون
beteکلمات مرتبط(bete):
betel-nut palmدرخت فوفل
betel-nutفوفل
betelبرگ تنبول
betelgeuseالفا - شکارچى ،الفا - جبار،منکب الجبار،ابط الجوزانجوم : يدالجوزاعلوم دريايى : منکب الجبار
betetکلمات مرتبط(betet):
bethatari mayهرچه باداباد
bethatariکلمات مرتبط(bethatari):
bethlehemبيت لحم
bethrothalقانون ـ فقه : نامزدى
bethrothedقانون ـ فقه : نامزد
betookمتوسل شده ،دست زده ،مبادرت کرده
betrayerخائن ،نمک به حرام ،غماز
betraymentخيانت ،تسليم به دشمن کردن ،غمازى
betrothmentنامزدى ،عقد
better handپيشى ،تقدم
better offاسوده تر،داراتر،غنى تر
better partقسمت بيشتر
better than usualبهترازهميشه ياهروقت
betternessبهترى
bettersکلمات مرتبط(betters):
betteryعلوم هوايى : باطرى
between our selvesحرف بين خودمان باشد
between the pipesورزش : تير دروازه
between the sheetsدر رختخواب
between wind and waterدر جاى خطرناک
between-group varianceروانشناسى : پراکنش ميان گروهى
betwixt edgeاريب کردن ،يخ اريب
betwixt squareگونيا
betz's cellروانشناسى : ياخته بتس
betzکلمات مرتبط(betz):
bevel gear driveعلوم مهندسى : جعبه دنده مخروطى
bevel gear generatorعلوم مهندسى : ماشين رنده چرخ دنده مخروطى
bevel gear grinderعلوم مهندسى : دستگاه سنگ چرخ دندانه مخروطى
bevel gear hobعلوم مهندسى : دستگاه فرز غلطکى چرخ دندانه مخروطى
bevel gear planerعلوم مهندسى : دستگاه رنده چرخ دندانه مخروطى
bevel gearدنده موربعلوم مهندسى : چرخ دندانه مخروطىعلوم هوايى : چرخ دنده مخروطىعلوم نظامى : دنده کرامويل
bevel gearingعلوم مهندسى : گيربکس دنده مخروطى
bevel guageمعمارى : گونياى فارسى
bevel pinionعلوم مهندسى : چرخ دندانه پى نيون
bevel protractorعلوم مهندسى : نقاله
bevel sawingعلوم مهندسى : اره کارى اريب
bevel squareمعمارى : گونيا
bevel steel squareعلوم مهندسى : نقاله
beveledمعمارى : پخ دار
bevelled edge squareعلوم مهندسى : زاويه حاده
bevelled edge weldعلوم مهندسى : جوش درز پيشانى
bevelled steel straight edgeعلوم مهندسى : فولاد کج بر
bevelledعلوم مهندسى : مايل
bewailmentسوگوارى ،تعزيت
beware of himاز او حذرکنيد
bewitchingفريبنده
beyکلمات مرتبط(bey):
beyond bearingتحمل ناپذير،غيرقابل تحمل
beyond d.بيرون از حدوصف
beyond descriptionبيش ازحدوصف
beyond graspدورازدسترس ،درک نکردن ،بيرون ازحدادراک
beyond measureبى اندازه ،بى نهايت
beyond one's expectationمافوق انتظار کسى
beyond one's visionبيرون ازحدبينايى
beyond the riverان سوى رود
beyond(all) questionبى شک ،بدون شک ،بى ترديد،محققا
beyoned priceبى قيمت بسيار گران بها
beyoned the paleاز حد گذشته
beyonedکلمات مرتبط(beyoned):
bezantlerدومين بچه شاخ
bezier curveکامپيوتر : منحنى بزيه
bezierکلمات مرتبط(bezier):
bhangروانشناسى : بنگ
bi-fuelموتور حرارتى که ميتواند با دو نوع سوخت( نه با هردو)علوم هوايى : موتور حرارتى که ميتواند با دو نوع سوخت
bi-margin formatعلوم نظامى : نقشه دو حاشيه اى
biکلمات مرتبط(bi):
bialکلمات مرتبط(bial):
biangularدوگوشه ،دوگوش
bias cellالکترونيک : پيل ولت شبکه
bias errorعلوم هوايى : خطايى با علامت و بزرگى ثابت
biased estimateروانشناسى : براورد سودار
biased fabricعلوم هوايى : پارچه جندلايه اى که بصورت اريب با تار و پود پارچه بريده شده است
biased sampleروانشناسى : نمونه سودار
biased samplingنمونه بردارى غيرتصادفى( درامار)بازرگانى : نمونه بردارى غيرتصادفى
biasing batteryعلوم مهندسى : باطرى باياس
biasingکلمات مرتبط(biasing):
biassedمتعصب ،متمايل بيکسو،تحت نفوذدرامده
biastingعمران : انفخار
biathlonورزش : اسکى صحرانوردى با اسلحه
biaxial bendingعمران : خمش دومحورى
biaxial deformationعمران : خمشى که در يک قطعه مستقيم الخط ايجاد ميشود موقعى که تحت تاثير زوج نيرويى که صفحه ان با هيچيک از سطوح اصلى اينرسى منطبق نباشد
bibaciousميگسار
bibary compoundجسم مرکب دوعنصره
bibaryکلمات مرتبط(bibary):
bibbکلمات مرتبط(bibb):
bibiliographyشرح تاريخچه کتابها،کتاب شناسى ،کتابهاى وابسته بيک مبحث
bibliographکتاب شناس ،عالم بشرح تاريخچه کتابها
bibliographic retrieval serviceکامپيوتر : سرويس بازيابى کتابشناسى
bibliokleptکتاب دزد،دزدکتاب
bibliolatryپرستش کتاب مقدس
bibliomancyفال گيرى ازکتاب ،استخاره ازکتاب ،سرکتاب بازکردن
bibliophilکتاب دوست
bibliophilismعشق بکتاب
bibliopolismفروش کتابهاى کهنه
bibliopolyفروش کتابهاى کهنه ياعتيق
bicapsularداراى دوتخم دان
biceيکجور رنگ ابى ياسبز
bicephalousدوسره
bichromat cellالکترونيک : پيل بيکرومات
bichromatکلمات مرتبط(bichromat):
bickernسندان دوکره يادودماغه
bicolouredدورنگ ،دورنگه
biconcave lensعدسى دوکاونجوم : عدسى مقعرالطرفين
biconvex lensعدسى دوکوژنجوم : عدسى محدب الطرفين
bicornدوشاخ
bicornousدوشاخ ،دوشاخه
bicycle kickورزش : پاى دوچرخه
bicycle pathراه دوچرخه رو( نف)علوم مهندسى : مسير دوچرخه سوارىمعمارى : راه دوچرخه رو
bicycle pumpتلمبه دوچرخه
bicyclic compoundشيمى : ترکيب دو حلقه اى
bicyclicکلمات مرتبط(bicyclic):
bicyclo compoundشيمى : ترکيب دو حلقه اى
bicycloکلمات مرتبط(bicyclo):
bid againstبازرگانى : پيشنهاد بهترى دادن
bid bondضمانتنامه مناقصهعمران : ضمانتنامه شرکت در مناقصهبازرگانى : ضمانتنامه شرکت در مناقصه يا مزايده ،ضمانت شرکت در مناقصه يا مزايده
bid guaranteeعمران : ضمانتنامه شرکت در مناقصه
bid holderبازرگانى : دارنده ضمانتنامه
bidden guestمهمان خوانده
biddenفرمودن ،امرکردن ،خواندن ،پيشنهاد دادن
biddingدعوت ،اخطار،پشنهاد مزايدهقانون ـ فقه : پيشنهاد مزايده کردنبازرگانى : مزايده
biddy basketballورزش : بسکتبال کودکان
bidentدوشاخه ،چنگک
bidentalدوسال يکبار رخ دهنده ،گياه دوساله
biderعمران : پيشنهاددهنده
bidingسکنى ،منزل
bidirectional busگذرگاه دوطرفهکامپيوتر : گذرگاه دوسويه
bidirectional flowجريان دو جهتىکامپيوتر : روند دو سويه
bidirectional printerکامپيوتر : چاپگر دو طرفه
bidirectional printingچاپ دو جهتىکامپيوتر : چاپ دو سويه
bidsکلمات مرتبط(bids):
bielaنجوم : بيلا
bifactor methodروانشناسى : روش دو عاملى
bifactorکلمات مرتبط(bifactor):
biffinيکجورسيب ،سيب پخته
bifilar windingالکترونيک : سيم پيچ دو رشته اى
bifilarکلمات مرتبط(bifilar):
bifiliarدونخه
bifuel propulsionسيستم خروج گاز با فشار حاصله از دو نوع سوختعلوم نظامى : سيستم جت دو سوختى
bifuelکلمات مرتبط(bifuel):
bifunctional catalysisشيمى : کاتاليز کردن دو عاملى
bifunctionalکلمات مرتبط(bifunctional):
bifurcated systemsشيمى : سيستمهاى دو چنگاله
bifurcated tubeعلوم مهندسى : مانيفولد لوله دوراهه
bifurcatedکلمات مرتبط(bifurcated):
bifurcation gateعمران : دريچه اى که با دو مجرا جريان را از خود عبور ميدهد
big bagورزش : کيسه شن تمرين بوکس
big ballورزش : ضربه اى در بولينگ که تمام ميله ها را مى اندازد
big bang theoryدب اکبرنجوم : خرس بزرگ
big bangنجوم : انفجار بزرگ
big blueلقبى براى شرکت بين المللى ماشين هاى تجارىIBM کامپيوتر : ابى بزرگ
big businessبازرگانى : واحد تجارى بزرگ
big dipperدب اکبرنجوم : خرس بزرگ
big fillورزش : افتادن تعداد زيادى از ميله ها با گوى اول
big fourورزش : ضربه اى در بولينگ که ميله هاى 4 و 6 و 7 و ¹ 1را بجا مى گذارد
big game reelورزش : قرقره صيد ماهيهاى بزرگ
big gunسرسخت در کسب امتيازورزش : تخته سنگين و بزرگ موج سوارى
big leagueليگ بزرگورزش : ليگ سطح بالا
big leaguerبازيگر ليگ سطح بالاورزش : بازيگر در ليگ بزرگ
big manورزش : بازيگر ميانى بيس بال
big push theory of developmentبازرگانى : نظريه فشار شديد توسعه
big toeشست پا
big with childابستن ،حامله
big wordsحرفهاى گنده ،لاف
big-belliedشکم گنده
big-boreورزش : اسلحه داراى کاليبر بزرگ بيش از22 ¹
big fiveپنج بانک معتبر انگلستان يعنى بانکهاى ميدلند،لويدز،ناشنال پراويشنال ،وست مينستر،بارکلى ،بيشتر با the بزرگان پنجگانه . نامى است که در کنفرانس صلح پاريس 1919 به فرانسه ،امريکا،انگلستانقانون ـ فقه : ايتاليا و ژاپن اطلاق ميشد
big-end bearingياطاقان ميل لنگعلوم مهندسى : ياطاقان شاطون
big-end-up ingotعلوم مهندسى : شمش دوسر گرد
bigaroonيک جور گيلاس درشت
bige-waterگنداب کشتى ،اب خن
bigeکلمات مرتبط(bige):
bignoniaعلوم نظامى : شيپورچى
bikerدوچرخه سوارورزش : موتورسيکلت سوار
bilateral contractقانون ـ فقه : قرارداد دو جانبه
bilateral infrastructureعلوم نظامى : سازمان داخلى متشکل از اعضاى دو جانبه تشکيلات دو جانبه
bilateral monopolyانحصار دوجانبهقانون ـ فقه : انحصار دو جانبهبازرگانى : انحصار دوگانه
bilateral observationديدبانى مضاعفعلوم نظامى : ديدبانى دو جانبه
bilateral spottingعلوم نظامى : ديدبانى مضاعف محل اصابت گلوله ديدبانى دو جانبه
bilateral tradeتجارت دوجانبهبازرگانى : داد و ستد متقابل ،بازرگانى دو طرفه
bilateral treatyقانون ـ فقه : معاهده يا معاهدات دو جانبه
bilaterallyازدوسو،ازدوطرف
bilboesکنده
bilestoneسنگ زهره
bilge blocksخرک ،قسمتهاى توليد کننده فشار( دريايى[علوم نظامى)
bilge boardورزش : تخته ميانى قايق
bilge keelsعلوم نظامى : تيرخنعلوم دريايى : تيرخن
bilge pumpپمپ فشار روغن ،پمپ فشارعلوم مهندسى : پمپ لنسعلوم نظامى : کمپرسور روغن
biliousnessناخوشى زردابى ،مرض صفراوى ،مزاج صفرائى ياسودائى
biliteral(کلمه ) دوحرفى
bill boardعلوم نظامى : تخته لنگر
bill bookقانون ـ فقه : دفتر بروات
bill brokerدلال براتقانون ـ فقه : دلال براتبازرگانى : واسطه تنزيل
bill exchangeبرات بازرگانىبازرگانى : برات
bill falls due onقانون ـ فقه : تاريخ سر رسيد اسناد مدت دار
bill hookدستعاله ،دهره
bill of attainderقانون ـ فقه : لايحه قانونى مصادره اموال کسانى که به علت خيانت يا جنايت محکوم شده باشند
bill of costsقانون ـ فقه : صورت هزينه دادرسى
bill of disfranchiseقانون ـ فقه : disfranchise
bill of divorceقانون ـ فقه : طلاق نامه
bill of e.برات
bill of entryاظهارنامه ورودىبازرگانى : اظهارنامه ورودى ،اظهارنامه گمرکى
bill of exceptionاعتراض نامه
bill of exceptionsقانون ـ فقه : صورت استثنائات
bill of exgchangeبراتقانون ـ فقه : سفته
bill of guaranteeبازرگانى : ضمانتنامه
bill of human rightsقانون ـ فقه : اعلاميه حقوق بشر
bill of indicmentکيفر خواستقانون ـ فقه : ادعا نامه
bill of indictmentادعانامه ،کيفرخواستقانون ـ فقه : کيفر خواست ،ادعانامه
bill of loadingبارنامه کشتىعلوم نظامى : جواز کشتى
bill of materialصورت قطعاتعلوم نظامى : فهرست مواد
bill of materialsکامپيوتر : صورت حساب موادبازرگانى : فهرست مواد
bill of oreditاوراق قرضه دولتىقانون ـ فقه : اسناد خزانه
bill of particularsقانون ـ فقه : شرح خواسته
bill of poreclosureقانون ـ فقه : poreclosure
bill of quantitesفهرست مقاديرمعمارى : سياهه چندى ها
bill of quantitiesصورت مقدارىعمران : فهرست مقاديربازرگانى : فهرست کمى مواد
bill pay able at sightبرات ديدارى ،برات رويت
bill payableقانون ـ فقه : برات قابل پرداخت
bill time draftبرات و سفته قابل پرداخت در تاريخ معين در ايندهقانون ـ فقه : برات و سفته موجل
billboard arrayالکترونيک : انتن بدسپرينگ
billet slipکارت محلهاى افرادعلوم نظامى : لوحه اسکان افراد
billeting partyگروه يورتچىعلوم نظامى : گروه پيشرو
billetingکلمات مرتبط(billeting):
billiard pointدر بازى بيليارد انگليسى 2 امتياز براى کارامبول و 3 امتياز براى کيسه انداختنورزش : در بازى امريکايى 1 امتياز براى کارامبول و امتيازهاى ديگر براى کيسه انداختن
billiard spotورزش : نقطه مخصوص گوى قرمز روى ميز بيليارد انگليسى
billiard tableورزش : ميز بيليارد
billiardsبيليارد،نوعى از گوى بازى که ،در روى ميز انجام ميشودورزش : بيليارد
billibitkilomega bitsکامپيوتر : کيلومگابيت
billicyclekilomega cycleکامپيوتر : کيلومگا سيکل
billingsgateسخن زشت ،حرف بد،سخن بازارى ،نام بازارماهى فروشان
billisecondnanosecondکامپيوتر : نانو ثانيه
bills payableبازرگانى : براتهاى پرداخت کردنى
bills receivableقانون ـ فقه : بروات قابل دريافتبازرگانى : براتهاى دريافت کردنى
billsکلمات مرتبط(bills):
billstickerاعلان چسبان ،اگهى چسبان
billy beardريش بزى
billy-goatبزنر
bilndnessکلمات مرتبط(bilndness):
biltzکلمات مرتبط(biltz):
bimanaجانوران دودست
bimaneجانوردودست
bimanousدودست
bimetalismقانون ـ فقه : سيستم دو فلزى
bimetallic elementعلوم هوايى : زوج فلز
bimetallic standardبازرگانى : پايه پولى دو فلزى
bimetallic wireالکترونيک : سيم دو فلزى
bimetallismبازرگانى : نظام پولى دو فلزى
bimodalروانشناسى : دو نمايى
bimolecular displacementشيمى : جابجايى دو مولکولى
bimolecular eliminationشيمى : حذف دو مولکولى
bimolecular reactionشيمى : واکنش دو مولکولى
bin cardبازرگانى : کارت مصرف محتويات ظرف
bin storage spaceعلوم نظامى : فضاى انبار قطعات بسته بندى نشده فضاى انبار قطعات روباز
bin storageعلوم نظامى : انبار کردن قطعات بسته بندى نشده در قفسه انبار قطعات روباز
binary alloyالياژ دوتايىعلوم مهندسى : الياژ محتوى دوفلز بنيانى
binary arithmetic operationکامپيوتر : عملکرد رياضى دودويى
binary chopکامپيوتر : جستجوى دودويى
binary coded decimal codeکامپيوتر : BCD code
binary coded decimal notationکامپيوتر : BCD code
binary compoundشيمى : ترکيب دوتايى
binary deviceکامپيوتر : دستگاه دو حالته
binary digitذره ،رقم دودويىکامپيوتر : رقم دودوئى
binary dumpکامپيوتر : روگرفت دودوئى
binary explosiveماده منفجره مرکبعلوم نظامى : سوختار شديد مرکب
binary fileکامپيوتر : فايلى که حاوى برنامه هاى زبان ماشين است فايل دودوئى
binary loaderکامپيوتر : انباشتگر دودويى
binary number systemسيستم مبناى دوکامپيوتر : سيستم عددنويسى دودويى
binary numbersکامپيوتر : اعداد دودوئى
binary scaleمقياسى که 2 ماخذ عد دشمارى انست نه1 ¹
binary starدوتايى ،ستاره دوگانهنجوم : ستاره دوتايى ستاره مزدوج
binary switchعلوم هوايى : سويچى با دو وضعيت پايدار
binary synchronous communicationکامپيوتر : ارتباطات همزمان دودويى
binary to decimal conversionکامپيوتر : تبديل دودوئى به دهدهى
binary to hexadecimal conversionتبديل دودوئى به مبناى16 کامپيوتر : تبديل دودوئى به شانزده شانزدهى
binary to octal conversionتبديل دودوئى به مبناى8 کامپيوتر : تبديل دودوئى به هشت هشتى
binateجفتى
binaural fusionروانشناسى : در هم اميزى شنود دو گوش
bind (to)محکم شدنمعمارى : چسباندن
binder courseقشر زيرين رويه ،قشر اتصال ،قشر بيندر،قشر استر،لايه استر( روسازى راه)علوم مهندسى : لايه يا قشر لعابمعمارى : لايه استر
binder fillerعلوم مهندسى : گووه پرکننده
binding coverبازرگانى : پوشش تعهد شده
binding energyشيمى : انرژى بستگىعلوم هوايى : انرژى پيوندى
binding forceقانون ـ فقه : سنديت
binding materialمعمارى : مصالح چسبنده
binding offsetکامپيوتر : حاشيه جبران شيرازه
binding postالکترونيک : پيچ اتصال
binding potentialشيمى : پتانسيل بستگى
binding reiforcementعمران : ارماتور دورپيچى
binding screwپيچ اتصال ،ترمينالعلوم مهندسى : کلم کابل
bind_fastکلمات مرتبط(bindٹfast):
binerکلمات مرتبط(biner):
binet-simon scaleروانشناسى : مقياس بينه - سيمون
binetکلمات مرتبط(binet):
bingleورزش : ضربه پايگاهى
bingo fieldفرودگاه يدکىعلوم نظامى : فرودگاه اضطرارى
binnacle listعلوم نظامى : فهرست استراحت پزشکى
binocular deprivationروانشناسى : محروميت دو چشمى
binocular disparityروانشناسى : ناهمخوانى ديد دو چشمى
binocular fusionروانشناسى : در هم اميزى ديد دو چشمى
binomial coefficientبازرگانى : ضريب دو جمله اى
binomial distributionشيمى : توزيع دو جمله اىروانشناسى : توزيع دو جمله اىبازرگانى : توزيع دو جمله اى
binomial expansionروانشناسى : بسط دو جمله اىبازرگانى : بسط دو جمله اى
binomial theoremشيمى : قضيه دو جمله اى
binominalدونامى ،دواسمى
bioastronauticsعلوم هوايى : مطالعه اثرات مسافرتهاى فضايى در اشکال مختلف حيات
biocenoseزيست شناسى : جامعه زندگان
biochemical catalystشيمى : کاتاليزور زيست شيميايى
biochemical oxygen demandزيست شناسى : نياز زيست شيميايى به اکسيژن
biochipکامپيوتر : تلاش صنعت کامپيوتر براى تبديل ارگانيزم زنده به ريزه تراشه ها
biochronزيست شناسى : زيست زمان جانداران
biocidal actionعلوم هوايى : عمل مواديکه جهت کشتن ميکروبها و باکتريها به تانک سوخت اضافه ميشود
biocidalکلمات مرتبط(biocidal):
biocideشيمى : افت کش
biocinosisروانشناسى : مجتمع زيستى
bioclimatologyبيوکليماتولوژىمعمارى : اقليم شناسى زيستىزيست شناسى : زيست اقليم شناسى
biocodeزيست شناسى : پادزيست
biocoenoseزيستگاه نيمه طبيعىزيست شناسى : زيستگاه نيادى
biocoenosisزيستگاه نيمه طبيعىزيست شناسى : زيستگاه نيادى
biocummunityزيست شناسى : جامعه زندگان
biodegraabilityقابليت تجزيه بيولوژيکىزيست شناسى : پذيرندگى فروافت زيست شناختى
biodegradableشيمى : زيست تجزيه پذير
biodermلايه زندهزيست شناسى : زيولايه
bioelectricalروانشناسى : برقازيستى
bioenergeticsزيست شناسى : انرژى جانداران
bioerosionفرسودگى زيستىزيست شناسى : فرسايش زيستى
biofaciesزيست شناسى : رخساره زيستى
biofeedbackپس خوراند زيستىروانشناسى : بيوفيدبک
biogenزنده زازيست شناسى : زيست زا
biogenosphereزيست کرهزيست شناسى : زيست سپهر
biogeochemistryشيمى : زمين شيمى زيستى
biogeocoenosisزيستگاه نيمه طبيعىزيست شناسى : زيستگاه نيادى
biographical dataروانشناسى : داده هاى زندگينامه اى
biographical information blank formعلوم نظامى : فرم پر نشده بيوگرافى افراد
biographical intelligenceاطلاعات مربوط به بيوگرافى افراد،(شخصيتهاى خارجى)
biographical inventoryروانشناسى : پرسشنامه زندگينامه اى
biographical methodروانشناسى : روش زندگينامه اى
bioinorganic chemistryشيمى : شيمى معدنى زيستى
bioinorganicکلمات مرتبط(bioinorganic):
biological agentعامل ميکربىعلوم نظامى : عامل زيستى
biological classificationزيست شناسى : رده بندى زيستى
biological controlکنترل زيست شناختىزيست شناسى : واپاد زيستى
biological correlationزيست شناسى : همبستگى زيستى
biological defenseپدافند ميکربىعلوم نظامى : پدافند بر عليه تک ميکربى
biological extinctionانقراض زيستىزيست شناسى : نابودى زيستى
biological half timeزمان فعاليت يک عامل ميکروبىعلوم نظامى : زمان امکان فعاليت عامل ميکربى
biological magnificationزيست شناسى : بزرگنمايى زيستى
biological monitoringزيست شناسى : فرابينى زيستى
biological oxygen demandزيست شناسى : نياز زيست شيميايى به اکسيژن
biological pollutionزيست شناسى : الودگى زيستى
biological potentialزيست شناسى : توان زيستى
biological sciencesروانشناسى : علوم زيستى
biological shieldحفاظ زيستىزيست شناسى : سپر زيستى
biological systemنظام زيستىزيست شناسى : سازگان زيستى
biological treatmentتسويه زيستىزيست شناسى : کرد و کار زيستى
biological warfareعلوم نظامى : جنگ ميکربى
biological weaponعلوم نظامى : جنگ افزار ميکربى
biomass pyramidهرم توده زندهزيست شناسى : هرم زيست توده
biomassتوده زنده ،زيوه تودهزيست شناسى : زيست توده
biomeاقليم زيست ،زيبومزيست شناسى : زيست بوم
biomechanicsبيومکانيکورزش : زيست مکانيک
biometricکلمات مرتبط(biometric):
biometricsروانشناسى : زيست سنجىزيست شناسى : زيست سنجش
biometryروانشناسى : زيست سنجىزيست شناسى : زيست سنجى
biomolecularکلمات مرتبط(biomolecular):
biophageزيست شناسى : زنده خوار
biophysicalروانشناسى : زيستى - فيزيکى
biophysicsروانشناسى : زيست - فيزيک
biopolymerشيمى : زيست بسپار
biorhythmروانشناسى : چرخه زيستى
biosBasic Input Output Systemکامپيوتر : سيستم اساسى ورودى و خروجى بايوس
biosocialروانشناسى : زيستى - اجتماعى
biospherشيمى : زيست کره
biostimulantمحرک زيستىزيست شناسى : انگيزاى زيستى
biosystemنظام زيستىزيست شناسى : سازگان زيستى
biot & savart's lawالکترونيک : قانون بيو و ساوار
biotکلمات مرتبط(biot):
biotic communtityزيست شناسى : جامعه زندگان
biotic elementزيست شناسى : عنصر زيستى
biotic successionتواتر زيستىزيست شناسى : پياپى زيستى
biotiteمعمارى : ميکاى سياه
biotonusروانشناسى : تونوس زيستى
biphenylکلمات مرتبط(biphenyl):
biplane interferenceعلوم هوايى : تداخل ايرودينايکى بين دو بال که روى يکديگر قرار گرفته اند
bipolar affective disorderروانشناسى : اختلال عاطفى دو قطبى
bipolar cellsروانشناسى : ياخته هاى دو قطبى
bipolar plugعلوم مهندسى : دوشاخه برق
bipropellantعلوم هوايى : سوخت راکت متشکل از دو جزء سوخت و اکسيدکننده
bipyramidکلمات مرتبط(bipyramid):
bipyramidalشيمى : دو هرمى
biquadrateقوه چهارم
biquinary notationعلوم هوايى : دستگاه نمادسازى که در ان هر رقم اعشارى توسط يک جفت رقم متشکل از يک ضريب 5 و يک ضريب 1 نشان داده ميشود
biquinaryکلمات مرتبط(biquinary):
bird cageماسک مخصوص خط نگهدار( فوتبال امريکايى)ورزش : ماسک مخصوص خط نگهدار
bird of paradiseمرغ بهشتى ،يکجور مرغ که پرهاى بسيارزيبايى دارد
bird's eye perspectiveعمران : پرسپکتيو اجسامى که از نقاط دور ديده ميشوند
bird's nestقسمت عقبى قرقره ماهيگيرىورزش : حرکت اشيانه پرنده روى دارحلقه
bird's openingورزش : گشايش برد
bird(ie)ضربه کمتراز استاندارد درهر بخشورزش : امتياز گرفتن با ضربه کمتر از استاندارد
bird-fancierمرغ باز
bird-limeچسب ،کشمشک
bird-spiderرتيل باغى
birdcageچهارچوب فلزى کانتينرهاعلوم نظامى : چهارچوب فلزى اطاق کنترل هواپيما
birdieمرغک
birdingشکارمرغ ،شکارپرنده
birds are singingمرغان ميخوانند،مرغان چهچه ميزنند
birds of passageمرغان مهاجريا مسافر
birds of preyمرغان شکارى ،پرندگان شکارى
birds viewچشم اندازهوايى
birds-eyeازهواديده شده
birdsکلمات مرتبط(birds):
birefringenceانکسار مضاعفشيمى : شکست مضاعف
birinکلمات مرتبط(birin):
birlingورزش : مسابقه موازنه روى تير شناور در اب
birmingham wire gaugeالکترونيک : اندازه بيرمنگامى سيم
birminghamکلمات مرتبط(birmingham):
birth cryروانشناسى : اواى تولد
birth injuryروانشناسى : اسيب تولد
birth markروانشناسى : ماه گرفتگى
birth orderروانشناسى : ترتيب ولادت
birth out of wedlockقانون ـ فقه : ولادت از زنا
birth rateنرخ افزايش ولادتقانون ـ فقه : ضريب افزايش جمعيتروانشناسى : اهنگ زاد و ولدبازرگانى : نرخ زاد و ولد
birth traumaروانشناسى : ضربه تولد
birthwortزراوند
bisectrixمعمارى : خط نيمساز
biserial correlationروانشناسى : همبستگى دو رشته اى
biserialکلمات مرتبط(biserial):
bishop of the wrong colourورزش : فيل بد رنگ شطرنج
bishop pairsورزش : دو فيل شطرنج
bishops of opposite coloursورزش : فيلهاى ناهمرنگ شطرنج
bishops openingورزش : گشايش فيل شطرنج
bishopsکلمات مرتبط(bishops):
biskابگوشت يا اشى که ازگوشت پرنده وميگو،ماهى وغيره درست ميکنند
bismuthsymb: Biشيمى : بيسموتعلوم هوايى : بيسموت
bisqueورزش : امتياز تعادلى که زمان استفاده از ان به عهده بازيگر است
bissextileکبيسه دار،سال کبيسه
bistable deviceکامپيوتر : دستگاه دوپايا
bistateکامپيوتر : دو حالته
bistortانجبار
bistortaکلمات مرتبط(bistorta):
bistouryچاقوى کوچک جراحى
bistreته دم راه( دراصل ته دم روباه رنگ قهوه اى سوخته)
bistributionکلمات مرتبط(bistribution):
bisulphateگل ترش
bisyncکامپيوتر : binary synchronous communicationارتباطات همزمان دودويى
bit (am)معمارى : سرمته
bit braceعلوم مهندسى : بست سرمته
bit by bitکم کم ،خردخرد
bit curbورزش : هويزه
bit imageکامپيوتر : مجموعه اى از بيت ها که در حافظه کامپيوتر به صورت يک ماتريس مستطيلى ذخيره شده اند
bit manipulationکامپيوتر : دستکارى بيت
bit mapناحيه اى در کامپيوتر که براى گرافيک نگهدارى شده است ،ارايه اى از بيت ها که وضعيت خاموش يا روشن بودن انها در ارتباط با ارايه اى از چيزهاى ديگر است ،نقشه بيت ،طرح شطرنجىکامپيوتر : بيت مپ
bit mapped fontفونت شطرنجىکامپيوتر : قلم شطرنجى
bit mapped graphicsکامپيوتر : گرافيک نگاشت ذره يى
bit mapped screenيک صفحه نمايش که در ان هر سلول تصويرى مى تواند در ارتباط با مکانى از حافظه RAM قرار گيردکامپيوتر : pixel
bit parallelکامپيوتر : طراحى و يا بکارگيرى تکنيک انتقال موازى
bit slice processorپردازشگر قطعه بيتىکامپيوتر : روش معمارى ريزپردازنده ها
bit streamرشته ذره يى ،بيت هاى متوالى ،مسيل بيتى ،نهر بيتىکامپيوتر : گروه بيتى
bit testکامپيوتر : تست بيت
bit transfer rateکامپيوتر : نرخ ارسال بيت
bitartratکلمات مرتبط(bitartrat):
bitemporal hemianopsiaروانشناسى : نابينايى گيجگاهى دو سويه
bitemporalکلمات مرتبط(bitemporal):
biteuro chagiورزش : ضربه پا بطرف اريب
biteuroکلمات مرتبط(biteuro):
bitienکلمات مرتبط(bitien):
biting angleعلوم نظامى : کوچکترين زاويه اصابت
biting windسوز،بادسرد
bitnetکامپيوتر : بيت نت
bits per secondsکامپيوتر : بيت در ثانيه
bitsکلمات مرتبط(bits):
bittورزش : ميله بستن طناب به قايق
bitten withالوده دچار
bittenگازگرفته ،گزيدگى ،زننده
bitter-sweetتلخ وشيرين ،اول شيرين وبعدتلخ ،يکجورتاجريزى
bitterishکمى تلخ ،مايل به تلخى
bitterlyبتلخى ،زارزار
bitternessتلخى ،تندى
bitters of lifeتلخى ها يامرارتهاى زندگى
bittersيکجورنوشابه تلخ
bittsعلوم نظامى : موت جفتىعلوم دريايى : موت جفتى
bitumen binderعمران : حسب قير
bitumen boilerعمران : دستگاهى که با ان قير را ميجوشانند
bitumen coatعلوم مهندسى : روکش قيرى
bitumen emulsionامولسيون قيرمعمارى : دوغاب قير
bitumen gronted constructionعمران : اسفالت نفوذى
bitumen liningعلوم مهندسى : استر قيرى
bitumen macadamمواد اغشته شده قيرى ،ماکادام قيرى ،ماکادام اسفالتىعلوم مهندسى : سنگريزى همراه با قيرمعمارى : ماکادام سياه
bitumensکلمات مرتبط(bitumens):
bituminized chipsعلوم مهندسى : تراشه هاى اسفالت
bituminizedکلمات مرتبط(bituminized):
bituminous binderمايه اتصال هيدروکربورى ،چسب مايه قيرى ،بست مايه هيدروکربنه ،بست مايه قيرىمعمارى : چسبنده قيرى
bituminous cementشيمى : سيمان قيرى
bituminous coalزغال قيرى( زغال سنگ معمولى)معمارى : زغال سنگ چاقشيمى : ذغال سنگ چاق
bituminous coat (am)معمارى : اندود قيرى
bituminous coatingمعمارى : اندود قيرى
bituminous concreteعمران : بتن قيرى
bituminous facing (am)پرده قيرىمعمارى : روکارى قيرى
bituminous feltمعمارى : مشمع قيراندود
bituminous matterشيمى : ماده قيرى
bituminous paintرنگ قيردارعلوم مهندسى : رنگ قيرىعمران : رنگ قيرىمعمارى : رنگ قيرىعلوم هوايى : رنگى ضخيم و سنگين که جزء اصلى ان قير بوده و بعنوان رنگ ضد اسيد براى کم کردن خوردگى حاصل از بخارات و الکتروليت موجود در باطرى استفاده ميشود
bituminous roadعلوم مهندسى : جاده يا خيابان اسفالت
bituminous rockشيمى : سنگ قيرى
bituminous shaleمعمارى : شيست قيردار
bituminous varnishلاک قيرىعلوم مهندسى : لاک اسفالت
bituminousقيرىعلوم مهندسى : قيرىمعمارى : قيردار
bituminuos gravel baseعمران : بستر شنى قيردار
bituminuosکلمات مرتبط(bituminuos):
bit_twiceکلمات مرتبط(bitٹtwice):
bivouac sheetورزش : زيرانداز
bizzare delusionروانشناسى : هذيان نامانوس
bizzareروانشناسى : نامانوس
blach-hulledسياه پوست
blachکلمات مرتبط(blach):
black annealعلوم مهندسى : سياه گداختن
black ashشيمى : خاکستر سياه
black beltورزش : کمربند سياه استاد جودو
black boardتخته سياه
black body curvesنجوم : منحنى هاى جسم سياه
black body radiationاشعه جسم سياهنجوم : تابش جسم سياه پرتو جسم سياه
black bodyنجوم : جسم سياهعلوم هوايى : جسم سياهعلوم نظامى : قسمت خطرناک
black brittlenessشکستگى سياهعلوم مهندسى : ترک سياه
black buzzardقره سنقر
black capitalismبازرگانى : سرمايه دارى سياه
black coffeeقهوه تلخ ،قهوه بى شير
black conceptعلوم نظامى : علامت حاوى پيام طبقه بندى شده سيستم ارتباطى حاوى پيام طبقه بندى شده
black coralپسر،شبه
black d.دم گاز خفه کننده
black designationعلوم نظامى : علامت مخصوص براى ارتباط طبقه بندى شده حامل پيام طبقه بندى شده
black diamondعمران : الماس سياه
black dogکج خلقى ،ماليخوليا
black earthمعمارى : سياخاک
black endorsementقانون ـ فقه : براتى که در وجه حامل ظهر نويسى شده باشد
black face tubeالکترونيک : لامپ تصوير سياه
black flagپرچم دزدان دريايى ،پرچمى که نشانى اعدام زندانى است
black gangغلام سياهعلوم نظامى : اتشکار موتور کشتى
black hawkهلى کوپتر سيکورسکى ،(مخصوص مين جمع کنى هوايى)
black holeسياهچاله ،حفره سياه ،زندان تاريکنجوم : چاله سياهعلوم نظامى : سياه چال
black iceورزش : يخ شفاف روى اب
black inductionالکترونيک : توقف القا
black ivoryساهان افريقايى
black japanلاک اسفالتعلوم مهندسى : ورنى اسفالت
black leadسرب سياهالکترونيک : گرافيتشيمى : گرافيتعلوم هوايى : گرافيت
black leprosyقانون ـ فقه : جذام
black letterکامپيوتر : حرف سياه
black levelالکترونيک : تراز سياه
black lightالکترونيک : تابش فرابنفشعلوم هوايى : نور سياه
black liqourشيمى : شربت سياه
black listليست سياهقانون ـ فقه : فهرست اسامى موسساتى که در پرداخت ديون خود تعلل ويا در اجراى کار خدعه کرده اندبازرگانى : فهرست سياه
black loadعلوم هوايى : سرب سياه
black market operationsبازرگانى : عمليات بازار سياه
black mudلجن
black mulberryشاه توت
black oxid of manganeseالکترونيک : مغنسيا
black partridgeدراج
black paternosterافسون برضد روح پليد
black picklingعلوم مهندسى : اسيد شويى مقدماتى
black powderشيمى : باروت سياهعلوم نظامى : باروت سياه
black propagandaتبليغات سياهعلوم نظامى : تبليغات خطرناک
black sheetعلوم مهندسى : ورق سياه
black shortعلوم مهندسى : شکستگى سياه
black shortnessعلوم مهندسى : ترک سياه
black slipعلوم دريايى : خفت پران
black smith, hand hammerعلوم مهندسى : چکش اهنگرى
black smithنعلبندعلوم مهندسى : اهنگرعلوم نظامى : اهنگر
black smiths, sledge hammerعلوم مهندسى : پتک اهنگرى
black smiths, top swageقالب و سنبه اهنگرىعلوم مهندسى : قرار
black washرنگ سياهعلوم مهندسى : نوع ديگرى از گرافيت و کک و ذغال سخت يا مواد الى است که با مايعى بطور معلق و براى پوشش ماهيچه هاى تر و قالبهاى ماسه اى به کار برده مى شود
black will take no other hueبالاى سياهى رنگى نيست
black-and-whiteسفيد و سياهالکترونيک : غير رنگى
black-beetleسوسک گرمابه
black-eyedسياه چشم
black-finishعلوم مهندسى : پوشش سياه
black-glass bottleبطرى ،بطلى
black-heart malleableعلوم مهندسى : چدن چکش خوار با هسته سياه
black-square weaknessورزش : ضعف خانه هاى سيه رنگ شطرنج
blackbirdتوکا،طرقه
blackbody radiationشيمى : تابش جسم سياه
blackbody temperatureشيمى : دماى جسم سياه
blackbodyجسم سياهشيمى : تابشگر کامل
blackburne trapدام بلکبورنورزش : مات لگال
blackburneکلمات مرتبط(blackburne):
blackcapالوچه خورک ،سسک ،کاکل سياه ،يکجورتمشک
blackcherryالبالو
blacker than blackالکترونيک : تراز فراسياه
blackerکلمات مرتبط(blacker):
blackfellowبومى استراليا
blackguardسرويسى که بدون برخورد به ديوارهاى طرفين به ديوار مقابل بخورد( پنجه)قانون ـ فقه : فحاشى کردن بهورزش : سرويسى که بدون برخورد به ديوارهاى طرفين به ديوار مقابل بخورد
blackguardyقانون ـ فقه : فحاش
blackishسيه چرده ،مايل به سياه ،تيره
blackmar-diemer gambitورزش : گامبى بلکمر - ديمر در پياه وزير شطرنج
blackmarکلمات مرتبط(blackmar):
blacknessسياهى
blackoutسياهىروانشناسى : بيهوشى موقتورزش : پخش نشدن مسابقه از تلويزيونعلوم هوايى : خاموشى
blackthornدرخت الوچه جنگلى
blackwall hitchعلوم دريايى : گره قلاب
blackwallکلمات مرتبط(blackwall):
blackwoodمعمارى : چوب ساج
blacky picturesروانشناسى : تصويرهاى بلاکى
blackyکلمات مرتبط(blacky):
bladder-stoneسنگ مثانه
bladder-type fuel callعلوم هوايى : باک لاستيکى
bladder-type fuel cellعلوم هوايى : باک لاستيکى
blade (sight)تيغهعلوم نظامى : مگسک تفنگ
blade angle of attackعلوم هوايى : زاويه حمله تيغه
blade angleعلوم هوايى : زاويه تيغه
blade backعلوم هوايى : پشت تيغه
blade buttعلوم هوايى : انتهاى تيغه ملخ که به توپى متصل است
blade center of pressureعلوم هوايى : مرکز فشار تيغه
blade cuffعلوم هوايى : قطعه اى که با متصل شدن به ساقه تيغه ملخ باعث افزايش عبور جريان هوا از روى موتور ميشود
blade faceعلوم هوايى : روى تيغه
blade flappingعلوم هوايى : حرکت تيغه هاى گردنده هليکوپتر حول لولاى افقى
blade of spadeمعمارى : کف بيل
blade rootعلوم هوايى : ريشه تيغه
blade shankعلوم هوايى : ساقه تيغه
blade span axisعلوم هوايى : محور تغيير گام ريشه تيغه
blade stationعلوم هوايى : موقعيت شعاعى هر مقطع از تيغه
blade tipعلوم هوايى : نوک تيغه
blade trackingعلوم هوايى : مراحل تعيين موقعيت سر تيغه هاى ملخ نسبت به يکديگر
blade twistعلوم هوايى : تغيير نامطلوب گام ملخ از ريشه تا نوک
bladeboneاستخوان کتف يا دوش
bladel variationورزش : وارياسيون بلادل در دفاع هلندى شطرنج
bladelکلمات مرتبط(bladel):
bladeless pumpعمران : پمپ بدون پره
bladelessکلمات مرتبط(bladeless):
blades scrapersعمران : اسکريپر تيغه دار
bladesعمران : پره توربين ابى
bladingبازرگانى : بارنامه
blainsدمل ،کورک
blam of peru(حنا )بلسان هندى
blamکلمات مرتبط(blam):
blamelesslyازروى بى گناهى
blamelessnessبيگناهى ،بى تقصيرى
blamenfeld counter gambitورزش : گامبى متقابل بلومنفند در دفاع بنونى
blamenfeld variationورزش : وارياسيون بلومنفلد در دفاع مران شطرنج
blamenfeldکلمات مرتبط(blamenfeld):
blameworthinessشايستگى سرزنش
blancheکلمات مرتبط(blanche):
blanchingشيمى : رنگ زدايى
blanck cuttingدستگاه منگنهعلوم مهندسى : پانچ
blanckکلمات مرتبط(blanck):
blandlyبملايمت
blandnessملايمت
blank ammunitionمهمات مانورىعلوم نظامى : مهمات مشقى
blank billقانون ـ فقه : براتى که در ان محل پرداخت قيد نشده باشد
blank cartridgeفشنگ بى گلوله
blank cellکامپيوتر : سل خالى
blank chequeچک سفيدقانون ـ فقه : سفيد مهر
blank creditقانون ـ فقه : اعتبار نامحدود
blank experimentروانشناسى : ازمايش مچ گيرى
blank fileمحل خالى در ارايش صف جمععلوم نظامى : جاى خالى در صف
blank flangeعلوم مهندسى : قطعه - ايکس
blank holderورق نگهدارعلوم مهندسى : ورق يا صفحه نگهدار کشويى
blank spaceعلوم نظامى : جاى خالى
blank-bookدفترسفيد،کتابچه
blank-catridgeعلوم دريايى : گلوله سلام
blank-signed chequeقانون ـ فقه : چک سفيد امضاء
blank-signed documentقانون ـ فقه : سفيد امضاء
blankerعلوم مهندسى : حديده اهنگرى
blanket buyingخريد بصورت عمده ،خريد کالاهاى متعددبازرگانى : خريد کلى
blanket courseلايه محافظ در مقابل رس ،لايه پادرس ،لايه ضد ميک ،لايه در برابر کشش موئىمعمارى : روکش پادرس
blanket groutingعمران : تزريق سطحىمعمارى : تزريق سطحى
blanket insuranceقانون ـ فقه : بيمه کلى
blanket orderدستور کلىبازرگانى : سفارش کلى
blanket policyبيمه نامه کلى ،بيمه نامه ايکه همه اقلام را در بر ميگيردبازرگانى : بيمه نامه جامع
blanketingعمران : اندود
blanking barsالکترونيک : نوارهاى خاموشى
blanking signalالکترونيک : پيام خاموشى
blanking slidعلوم مهندسى : حديده
blankingکامپيوتر : نشان ندادن يک کاراکتر يا ترک يک فضا در صفحه نمايش
blanklyسر راست ،بدون ملاحظه ،بکلى ،بدون مقصوديامعنى
blanknessسفيدى ،سادگى
blapsخرچسنه
blasius flowعلوم هوايى : جريان کاملا لايه اى تئوريکى
blasiusکلمات مرتبط(blasius):
blast boxعلوم مهندسى : اطاقک هوا
blast effectاثر انفجارعلوم نظامى : اثر موج انفجار
blast furnace burdenعلوم مهندسى : بار کوره بلند
blast furnace cokeعلوم مهندسى : کک کوره بلند
blast furnace gas mainعلوم مهندسى : لوله اصلى گاز کوره بلند
blast furnace gasعلوم مهندسى : گاز کوره بلند
blast furnace gunعلوم مهندسى : وسيله تزريق کوره بلند
blast furnace plantعلوم مهندسى : تاسيسات کوره بلند
blast furnace slagتفاله کوره هاى مرتفع ،روباره کوره بلند،روبارهمعمارى : تفاله کوره بلند
blast furnacemanعلوم مهندسى : مسئول يا متصدى کوره بلند
blast gritعلوم مهندسى : ماسه هوا داده شده
blast injection engineعلوم مهندسى : موتور تزريق دم
blast itمرده شورش را ببرد
blast lineمسير موج ضربتى ،مسير موج انفجار خط موج انفجار( ترکش اتمى)علوم نظامى : مسير موج انفجار خط موج انفجار
blast mainعلوم مهندسى : لوله دم
blast nozzleافشانک دمعلوم مهندسى : شيپوره دم
blast pipeعلوم مهندسى : لوله دم
blast pressureعلوم مهندسى : فشار کوره بلند
blast roastingعلوم مهندسى : تشويه با هواى دم
blast valveورزش : سوپاپ ازاد کننده هواى گرم براى صعود بالن
blast waveعلوم نظامى : موج انفجار
blast-hole drillعمران : مته دورانى که با هواى فشرده خورده سنگها را از سوراخ خارج ميکند
blasterعلوم مهندسى : منفجر کننده
blasting capکلاهک چاشنىعلوم مهندسى : کپسول دمندگى يا اتشبارىعلوم نظامى : کلاهک منفجر کننده
blasting fuseعلوم مهندسى : اتشبارى انفجارى
blasting fuzeماسوره انفجارىعلوم نظامى : ماسوره منفجر کننده
blasting gelatinمعمارى : ژلاتين انفجارى
blasting machineدستگاهى که براى منفجر کردن سنگهاى معدنى جهت استخراج انها،دستگاه انفجار،مانيتوعلوم مهندسى : دستگاه پاک کنندهمعمارى : دستگاه ترکشعلوم نظامى : وسيله منفجر کننده
blasting powderمعمارى : باروت
blastingانفجار،پکيدنالکترونيک : غرشمعمارى : ترکيدن
bleach (to)رنگزدايىمعمارى : رنگبرى
bleach liquorزيست شناسى : گندزا
bleachersورزش : قسمت بدون سقف ورزشگاه
bleaching agentشيمى : عامل رنگبر
bleaching materielعلوم نظامى : پودر شستشو براى رفع الودگى عوامل شيميايى
bleaching powderگرد رنگبرىعلوم مهندسى : پودر کلرمعمارى : گرد رنگ زدايى
bleachingسفيدگرى ،پرداخت
bleaknessسردى
blear eyesچشمان قى گرفته ،تارچشم
blear-eyedداراى چشمان قى گرفته ،تارچشم
bleckکلمات مرتبط(bleck):
bledکلمات مرتبط(bled):
bleed airعلوم هوايى : هواى کمپرس شده
bleeder currentجريان فرارىالکترونيک : جريان پر کردن
bleeder resistorالکترونيک : مقاومت فرارى
bleeder screwعلوم مهندسى : پيچ هواگيرى
bleeder valveعلوم مهندسى : شير اطمينان
bleeder-type steam engineعلوم مهندسى : ماشين بخار با شير اطمينان
bleederresistorعلوم مهندسى : مقاومت نشتى
bleeding edgeحاشيه نقشهعلوم نظامى : حاشيه مخصوص ثبت اطلاعات حاشيه اى
bleeding tubeعلوم مهندسى : لوله هواگيرى
bleeding turbo-generatorعلوم مهندسى : توربو ژنراتور انشعابى
bleeding-glassesشاخ رگزنى
bleedingبالازدگى قير به سطح ،تراوش قير،حجامت ،فصد،اغشته به خونعلوم مهندسى : باند تداخل امواجعمران : عرق کردن بتنمعمارى : عرق کردن بتنشيمى : رنگ پس دهىروانشناسى : خونريزش
bleedsکلمات مرتبط(bleeds):
blended fundقانون ـ فقه : سرمايه هاى بهم منظم شده
blendedعلوم هوايى : شکل ايروديناميکى که در ان اجزاء اصلى بدون هيچ خط يا حد و مرز مشخصى به يکديگر متصل ميشوند
blendingعلوم مهندسى : مخلوطروانشناسى : امتزاج
blenehپس رفتن ،شانه خالى کردن
blennorhaeaجريان مخاط،سوزاک
blennorhagiaجريان مخاط،سوزاک
blentاميخت ،مخلوط کرد،مخلوط شد
blepharitisاماس پلک ،ورم جفن
blepherospasmروانشناسى : انقباض غير ارادى پلک
blersکلمات مرتبط(blers):
blessed are the p of heartخوشابحال پاک دلان
blessed folderکامپيوتر : مخزن فرعى
blessed is he whoخوشابه( حال )کسيکه
blessed thistleباداور،شوک مبارک
blessedmemoryکلمات مرتبط(blessedmemory):
blessednessسعادت ،برکت ،مبارکى ،خوشى
blessing in d.توفيق اجبارى
blewنواخت ،بادکرد،وزيد،فوت کرد،نفس نفس زد
blickکلمات مرتبط(blick):
blightedبادزده ،بادخورده ،زنگ زده ،شپشه گرفته ،ناکام ،محروم
blind a lleyکوچه بن بست
blind alleyعمران : کوچه بن بستمعمارى : کوچه بن بستروانشناسى : شاخه بن بست
blind analysisروانشناسى : تحليل بى نام
blind arcadeمعمارى : طاقنما
blind bombing zoneعلوم نظامى : منطقه بمباران محدود
blind bridleورزش : لگام چشمبنددار
blind circuitمدار يک طرفهعلوم نظامى : مدارى که ارسال پيام در ان يک طرفه انجام مى شود
blind coalزغال سنگ بى شعله
blind diagnosisروانشناسى : تشخيص بى نام
blind drainage areaعمران : حوزه ابريز بسته
blind flangeفلانژ سرپوشيدهعلوم مهندسى : فلانژ کلاهک
blind gateورزش : دروازه هاى مسير که ديده نمى شوند
blind holeسوراخ کورعلوم مهندسى : سوراخ مسدودورزش : سوراخ چمن که از فاصله معين ديده نمى شود
blind letterنامه اى که نام ونشان روشن ندارد
blind matchingروانشناسى : همتاسازى بى نام
blind nutعلوم هوايى : مهره کور
blind of one eyeيک چشم
blind one eyeاز يک چشم کور
blind passپاس بدون ديد يارعلوم مهندسى : کاليبر کورورزش : پاس کور
blind pipeلوله غيرمشبکعمران : لوله کور
blind rivetعلوم هوايى : پرچ کور
blind scoreورزش : امتياز اضافى به تيمى که عضو ان غايب يا اخراج شده و جانشينى ندارد
blind searchکامپيوتر : جيستجوى بى نتيجه
blind sideسمتى که بازيگر متوجه ان نيست سمت خط تجمع نزديک به خط مماس( رگبى)ورزش : سمتى که بازيگر متوجه ان نيست سمت خط تجمع نزديک به خط مماس
blind stitehکور نخبه
blind transportationارسال يک جانبهعلوم نظامى : ارسال پيام بدون توجه به گيرنده يااخذ جواب
blind valleyمعمارى : کور دره
blind windowمعمارى : پنجره نما
blind zoneعلوم نظامى : منطقه کور
blind-mans-buffازمن دارى ،چشم بندى ،چشم بندانک
blindageصافکارى ساختمانعمران : صيقل کارى
blindedکلمات مرتبط(blinded):
blindfold chessغايبانهورزش : شطرنج چشم بسته
blindfoldچشم بستن ،چشم بستهروانشناسى : چشم بسته
blindingخرده سنگپاشى ،پر کردن چشمه ها،کور کردن( در چاهها)،کورکننده ،صافکارىعمران : صيقل کارى ساختمانمعمارى : کور کردنعلوم نظامى : کور کردن
blindsکلمات مرتبط(blinds):
blindwormمار شيشه اى ،کورمار
blink microscopeنجوم : ميکروسکوپ چشمک زن
blinker yardarmعلوم نظامى : چراغ مخابره دکل کشتى
blinkersورزش : چشمبند اسب
blinking reflexروانشناسى : بازتاب پلک زدن
blinkingکامپيوتر : چشمک زنى
bliskعلوم هوايى : هر مرحله از روتور توربينهاى خطى که در ان ديسک و تيغه ها بصورت يکپارچه ساخته شده اند
blister agentعامل تاول زا،گاز تاول زا( ش م ر)علوم نظامى : گاز تاول زا
blister steelعلوم مهندسى : فولاد جوش دار
blithelyبطور خوشى
blitz formationورزش : فرم پياده اى اذرخش وار
blitzerورزش : مدافع نفوذى
bloated hearingماهى دودى
bloatedکلمات مرتبط(bloated):
bloaterماهى دودى
blobber-lippedگنده لب
blobberچربى ياپيه نهنگ ،گنده ،کلفت
bloch bandنوار بلوخالکترونيک : نوار انرژى
blochکلمات مرتبط(bloch):
block 1علوم دريايى : کنده
block 2علوم دريايى : قرقره
block 3 (gun,artill)مسدود کنعلوم دريايى : دستگاه مسدود کننده
block cipherکامپيوتر : رمزگذارى بلوکى
block coefficientعلوم نظامى : ضريب گنجايش ناو
block copolymerشيمى : همبسپار دسته اى
block definitionکامپيوتر : تعريف بلوک
block graphicsکامپيوتر : نگاره سازى بلوک
block headerکامپيوتر : سر بلوک
block heelورزش : نعلبند پاشنه اسب
block houseموضع مستحکم( حاوى سنگر توپخانه)علوم نظامى : موضع مستحکم
block lettersحروف جداودرشت
block liningعمران : پوشش با بلوک سيمانىمعمارى : پوشش بلوکى
block moveانتقال بلوککامپيوتر : جابجايى بلوک
block note paperدسته کاغذياد داشت( که بهم چسبيده وبرگ برگ کنده ميشود)
block operationکامپيوتر : عمليات بلوک
block outعمران : جاسازى
block plotعلوم نظامى : صفحه کنترل عکسهاى هوايى قائم صفحه کنترل موزاييکهاى برجسته بينى
block protectionکامپيوتر : حفاظت بلوک
block shipعلوم نظامى : سد کردن دهانه کانال
block shipmentارسال تدارکات به طور يکجاعلوم نظامى : ارسال اماد به طور قوال
block sortمرتب کردن بلاکىکامپيوتر : جورسازى کنده اى
block storingکنار هم چيدن کانتينرهاى مشابهعلوم نظامى : انبار کردن بارهاى قوال
block stowage loadingعلوم نظامى : بارگيرى وسايل هم مقصد در يک قسمت از وسيله ترابرى
block the plateورزش : موضع گرفتن در خط پايگاه براى بيرون کردن و سوزاندن دونده با تماس توپ
block timeعلوم هوايى : زمان سپرى شده ا لحظه شروع حرکت هواپيما تا لحظه توقف
block-chainزنجيردوچرخه
block-counting testروانشناسى : ازمون مهره شمارى
block-design testروانشناسى : ازمون طراحى با مکعبها
blockade currencyقانون ـ فقه : پولى که تبديل ان به پول ديگر قانونا " منع شده باشد
blocked currencyقانون ـ فقه : blocked
blocked cuurencyپول مسدودبازرگانى : پول غيرقابل انتقال به خارج از کشور
blocked openingدر مسدودمعمارى : درگاه بسته
blockedکلمات مرتبط(blocked):
blockerورزش : مدافع روى تور واليبال
blockgeکلمات مرتبط(blockge):
blockhouseبناى استحکامى مختصرعلوم هوايى : ساختمان محکمى نزديک سکوى پرتاب براى محافظت پرسنل
blocking and chockingمهار بار روى وسيله ترابرىعلوم نظامى : ممانعت و راه بندى کردن
blocking capacitorعلوم هوايى : نوعى خازن
blocking condenserالکترونيک : خازن انسدادى
blocking forceعلوم نظامى : نيروى سد کننده
blocking layerشيمى : لايه سدى
blocking oscillator driverالکترونيک : راه انداز اوسيلاتور انسدادى
blocking oscillatorالکترونيک : اوسيلاتور انسدادى
blocking periodالکترونيک : دوره وقفه
blocking positionعلوم نظامى : موضع سد کننده
blocking the meansقانون ـ فقه : سد ذرايع
blocking upمعمارى : گرفتگى
blockishnessحماقت
blockloadبار قوالعلوم نظامى : ارسال بار به طور يکجا
blocksکلمات مرتبط(blocks):
blockstone courseلايه سنگچين( زير بستر شوسه)معمارى : لايه سنگچين
blockstoneکلمات مرتبط(blockstone):
blondeبور،سفيدپوست ،سفيدرو
blood agentمدت پروازعلوم نظامى : عامل شيميايى لخته کننده خون عامل ضد حرکت خون
blood chitعلوم نظامى : تقاضاى مساعدت و اهداى خون بازوبند تقاضاى کمک از مردم
blood corpusclesذرات خون
blood guiltعلوم نظامى : خونريزى ناحق
blood houndعلوم نظامى : کاراگاه
blood knotنوعى گره( ماهيگيرى)ورزش : نوعى گره
blood lettingروانشناسى : حجامت
blood money of an unborn childغرهقانون ـ فقه : ديه جنين
blood of the grapeاب انگور،خون رز
blood rainمعمارى : باران سرخزيست شناسى : باران سرخ
blood relationshipخويشاوندى نسبىقانون ـ فقه : قرابت نسبى
blood rushed to his faceخون ريخت درچهره اش
blood sportورزش : کشتن شکار
blood sprang to his cheeksخون درگونه هايش دويد
blood streamروانشناسى : جريان خون
bloodedکلمات مرتبط(blooded):
bloodednessکلمات مرتبط(bloodedness):
bloodguiltخونريزى ناحق
bloodguiltinessخون ريزى ناحق
bloodguiltyمرتکب خونريزى ،مقصريامسئول ادم کشى ،جنايت کار،جانى
bloodlesslyبدون خونريزى
bloodletخون گرفتن ،فصد کردن ،حجامت کردن
bloods hot eyesچشمان قرمز و خون گرفته
bloodsکلمات مرتبط(bloods):
bloodsheddingخونريزى
bloodstainخونى ،خونين ،خون الود،خون ريخته
bloodstainedخونى ،خونين ،خون الود،خون ريخته
bloodstoneيشم خطايى ،حجرالدم
bloodthirstinessخونخوارى
bloodvesselرگ
bloody fightجنگ خونين ،جنگ سخت
bloody fluxاسهال خونى
bloody-mindedستمگر،ظالم ،کينه کش
bloom of youthبحبوحه جوانى ،عنفوان شباب
bloomersشلوارزنانه گشادکه زنهاى ورزش کننده مى پوشند
blooming passعلوم مهندسى : کاليبر شمشه
blooming rollنورد شمشهعلوم مهندسى : دستگاه نورد شمشه
blooming shearsعلوم مهندسى : قيچى شمشه
blooming standعلوم مهندسى : مقام پيش نورد
blooming trainعلوم مهندسى : مسافت نورد
bloopورزش : ضربه به توپ به قسمت داخلى محوطه بيس بال
blossedکلمات مرتبط(blossed):
blossomlessبى شکوفه ،بى گل
blossomsکلمات مرتبط(blossoms):
blotsکلمات مرتبط(blots):
blotting padخشک کن دسته دار
blotting-paperکاغذ خشک کن
blottingکلمات مرتبط(blotting):
blow a wayبادبرد
blow bitumenقير هوادارعمران : قير دميده
blow coldعلوم مهندسى : هواى سرد دميدن
blow downداغان کردن ،پراندن ،بافوت درست کردن
blow fullعلوم مهندسى : به طور کامل دميدن
blow gunعلوم نظامى : تفنگ بادى
blow holeمعمارى : ديگ جن
blow hotعلوم مهندسى : هواى گرم دميدن
blow inورزش : حمله از ميان خط
blow offعمران : شير تخليه
blow on (in)باد زدنعلوم مهندسى : فوت کردن
blow resulting in deathقانون ـ فقه : ضربه منجر به موت
blow torchبورى زرگرى يا جوشکارى ،چراغ لحيم کارىعلوم مهندسى : نيچهمعمارى : پستانکعلوم نظامى : کوره لحيم کارى فشنگ جوش کارى
blow tubesعلوم نظامى : لوله هاى دمنده
blow with the open gloveورزش : ضربه با دستکش باز بوکس
bluftlyرک ،بى ملاحظه ،بسادگى
blugingعلوم مهندسى : برامدگى
blumenfeld illusionروانشناسى : خطاى ادراکى بلومنفلد
blumenfeldکلمات مرتبط(blumenfeld):
blunderinglyازروى اشتباه
blungeسرشستن( درکوزه گرى)
blunted affectروانشناسى : افت هيجانى
bluntedکلمات مرتبط(blunted):
bluntlyبى پرده ،بدون تعارف ونزاکت
bluntnessکندى ،بى پردگى ،بى ملاحظگى ،عدم رعايت نزاکت ياتعارف ،کودنى
bluser outبا لاف گزاف ادعا کردن
bluserکلمات مرتبط(bluser):
blushinglyدرحال شرمندگى
blushlessبى شرم ،بى خجالت
bnfکامپيوتر : Backus Naur Form
boکلمات مرتبط(bo):
boadedکلمات مرتبط(boaded):
boandکلمات مرتبط(boand):
board checkingورزش : تنه
board clampsعلوم نظامى : بست زنجيرهاى عرشه ناو
board computerکامپيوتر : يک کامپيوتر که تمام مولفه هاى الکترونيکى ان روى يک برد قرار گرفته است
board drop hammerعلوم مهندسى : چکش چوبى
board exchange warrantyکامپيوتر : ضمانت تعويض برد
board holderپهن بندمعمارى : پهنه بند
board of conciliationقانون ـ فقه : هياتى که براى پيشگيرى و ايجاد توافق بين کارگر و کارفرما انجام وظيفه مى کندبازرگانى : هيات مصالحه
board of directersهيئت مديره
board of directorsهيات مديرهقانون ـ فقه : هيات مديره ،هيات نظارروانشناسى : هيات مديرهبازرگانى : هيئت مديره
board of governorsقانون ـ فقه : شوراى مديران
board of inspection and surveyسازمان بازرسىعلوم نظامى : هيئت بازرسى کننده خسارات و ضايعات
boastsکلمات مرتبط(boasts):
boat awain's lockerعلوم نظامى : انبار خدمه قايق
boat awainعلوم نظامى : سرملوان
boat boomعلوم نظامى : بوم قايق
boat boxعلوم نظامى : جعبه کمکهاى اوليه قايق
boat callعلوم نظامى : مخابره با قايق
boat diagramعلوم نظامى : دياگرام محل قايقها در عمليات هجومى اب خاکى
boat fallsعلوم نظامى : طناب بالا کشنده قايق
boat flotillaعلوم نظامى : ناو گروه قايقهاى هجومى
boat formشکل قايقىشيمى : قايقى شکل
boat gangعلوم نظامى : نگهبان قايق
boat groupعلوم نظامى : ناو گروه قايقها در عمليات اب خاکى
boat hailsعلوم نظامى : شناسايى قايق
boat hookورزش : چنگک قايقعلوم نظامى : هوک قايقعلوم دريايى : چوب دست قايق
boat lanesعلوم نظامى : خط سريال هجوم قايقها در عمليات اب خاکى ستون قايقهاى هجوم کننده
boat netورزش : تور ماهيگيرى با قايق
boat painterعلوم نظامى : طناب قايق
boat plugعلوم نظامى : پيته قايق
boat poolعلوم نظامى : حوضچه قايق
boat rendezvous areaمنطقه تجمع قايقهاعلوم نظامى : منطقه الحاق قايقهاى ناو گروه
boat rodورزش : چوب کلفت ماهيگيرى با قايق
boat ropeعلوم دريايى : طناب سينه قايق
boat skidsعلوم نظامى : گهواره قايق
boat spaceفضاى بار موجود در قايقعلوم نظامى : محوطه بار قايق
boat stationعلوم نظامى : جاى خدمه قايق
boat tailپاشنه قايقعلوم نظامى : دم قايق
boat teamتيم قايق اب خاکىعلوم نظامى : تيم سوار شونده در يک قايق در عمليات اب خاکى
boat telephoneعلوم نظامى : تلفن ساحلى
boat waveموج قايقهاعلوم نظامى : موج ناو گروه
boat workعلوم دريايى : قايق برى
boat your oarsعلوم دريايى : پارو به قايق
boatchockعلوم نظامى : زين قايق
boatdeckعلوم نظامى : پل قايق
boatingورزش : قايقرانى
boatswain's callعلوم دريايى : سوت ملوانى
boatswain's chairعلوم دريايى : صندلى نقاله
boatswain's partyعلوم دريايى : گروه ملوان
bob and weaveورزش : رقص پا
bobbedکلمات مرتبط(bobbed):
bobdedکلمات مرتبط(bobded):
bobesکلمات مرتبط(bobes):
bobletورزش : لوژ 2 نفره
bobrumورزش : پيست لوژسوارى
bobsleddingورزش : مسابقه لوژسوارى
bobsleighورزش : مسابقه لوژسوارى
bocci(e)ورزش : بولينگ ايتاليايى
bocciکلمات مرتبط(bocci):
bodکلمات مرتبط(bod):
bode's relationنجوم : رابطه بود
bodementپيشگويى ،شگون ،فال
boden's mateورزش : مات بودن
bodenکلمات مرتبط(boden):
bodiesکلمات مرتبط(bodies):
bodificationعمران : بهسازى محيط
bodilessبى بدن ،غيرجسمانى
bodily harmقانون ـ فقه : صدمه جسمانى
bodily painدرد بدنى ،جسمى
body (jf)علوم دريايى : متن
body alinementتنظيم بدنعلوم نظامى : تنظيم بدن تيرانداز
blue barkگزارش حرکتعلوم نظامى : تقاضاى هزينه سفر و معاش حرکت
blue beam magnetالکترونيک : مغناطيس اشعه ابى
blue bellگزارش جنايتعلوم نظامى : گزارش بدرفتارى
blue chip personal computerکامپيوتر : کامپيوترهاى شخصى ارزان سازگار با IBM که در کشور کره توسط شرکت HYUNDAI ساخته مى شود
blue collar employeesروانشناسى : کارگران
blue commander (orange commander)فرمانده نيروهاى خودىعلوم نظامى : فرمانده نيروهاى ابى
blue devilافسردگى ،ال ،ديو
blue flagورزش : پرچم ابى براى علامت دادن بکسى که اتومبيل ديگرى بدنبال و نزديک اوست تا راه بدهد
blue forcesنيروهاى خودىعلوم نظامى : نيروهاى ابى
blue foxسگ روباه
blue gunالکترونيک : لوله پرتاب ابى
blue keyعلوم نظامى : نقطه کمکى ابى براى تنظيم عکس در موقع ظاهر کردن فيلم
blue lineورزش : خط دفاعى هاکى
blue linerمدافع( هاکى)ورزش : مدافع
blue mudمعمارى : گل کبود
blue or copper vitriolکات کبود،زاج کبود
blue shiftشيمى : جابجايى به سوى ابى
blue vitriolمعمارى : کات کبودشيمى : کات کبود
blue water schoolانانى که نيروى دريايى انگليس راتنها نيروى کافى ان ميدانند
blue waterدرياى ازاد
blue-bookگزارش نامه مجلس
blue-brittleعلوم مهندسى : شکستگى ابى
blue-brittlenessعلوم مهندسى : شکنندگى ابى رنگ
blue-eyedزاغ ،ابى چشم
blue-jacketسرباز نيروى دريائى
blue-printدستور کار،چاپ ابى( در عکاسى)روانشناسى : چاپ ابى
blue-yellow blindnessروانشناسى : رنگ کورى ابى - زرد
bluebiceمينا يا لاجوردى فرنگى
bluebottleگل تکمه ،يکجورمگس ابى رنگ ،خرمگس
bluejacketعلوم نظامى : مهناوىعلوم دريايى : مهناوى
bluenessرنگ ابى يا کبود
bluestoneکات کبوتمعمارى : کات کبود
bluetسادگى ،بى تزويرى
bluffnessبى پردگى ،درشتى ،سادگى
board of trusteeبازرگانى : هيات امناء
board of truteesروانشناسى : هيات امنا
board-checkتنه زدنورزش : خطا
board-surferورزش : موج سوار
board-wagesجيره خشکه
boarding callبازديد رسمىعلوم نظامى : دعوت به بازديد
boarding partyعلوم نظامى : تيم تفتيشعلوم دريايى : گروه پژوهش ،تيم تفتيش
boarding visitعلوم دريايى : بازديد پس دادن
boarding-houseشبانه روزى ،مهمانخانه
boarding-schoolمدرسه شبانه روزى
boardsبرگشت توپ از تخته بسکتبالورزش : ديوار چوبى دور زمين
boarfishگرازماهى
boastered workمعمارى : کار قلم درز شده
boasteredکلمات مرتبط(boastered):
boastingلاف زنى ،قلم زنى
boastinglyلاف زنان ،فخرکنان
boat anchorعلوم نظامى : لنگر قايق
body brickعمران : اجر قرمزمعمارى : اجر خوب پخته شده
body buildingورزش زيبايى اندامورزش : بدنسازى ،پرورش اندام
body capacitanceالکترونيک : ظرفيت بدن
body cellروانشناسى : ياخته غير تناسلى
body centered cubic space latticeعمران : شبکه فضاويى مکعبى با مرکز حجمى
body checkerورزش : بازيگر تنه زن
body englishورزش : چرخش بى اختيار
body forceمعمارى : نيروى حجمى
body image disturbancesروانشناسى : اختلالهاى تصوير بدن
body imageروانشناسى : تصوير بدن
body languageروانشناسى : زبان بدن
body mechanicsورزش : مکانيک بدن
body of a map (chart)علوم نظامى : منطقه زير پوشش نقشه يا نمودار
body of carpenter's planeمعمارى : کوله رنده نجارى
body politicملت
body sandعلوم مهندسى : ماسه پر کننده
body scissorsسگک از رو( کشتى)ورزش : سگک از رو
body sizeروانشناسى : اندازه بدن
body sway testروانشناسى : ازمون نوسان بدن
body typeکامپيوتر : فونت متنروانشناسى : سنخ بدنى
body-buildروانشناسى : هيکل
body-centered cubic latticeشيمى : شبکه مکعبى مرکز پر
body-centered cubicشيمى : مکعب مرکز پر
body-centeredعلوم مهندسى : بطور فضايى متمورکز شده
body-checkورزش : سد کردن بازيگر توپدار
body-fit boltعلوم مهندسى : پيچ مناسب
body-fit sleeveعلوم مهندسى : پوسته يا غلاف مناسب
body-guardنگهبان ،موکب ،هنگ ويژه
body-snatcherقانون ـ فقه : مرده دزد
body-surfورزش : موج سوارى بدون تخته
bodysurferورزش : موج سوار بدون تخته
bodysurfingورزش : موج سوارى روى سينه و شکم
boecklورزش : پرش از لبه داخلى اسکيت با 1/5 چرخش و بازگشت روى لبه خارجى همان اسکيت
boek bouشانهورزش : بوک بو
boekکلمات مرتبط(boek):
boeufکلمات مرتبط(boeuf):
boffleعلوم هوايى : تيغه
bofflesکلمات مرتبط(boffles):
bog iron oreسنگ اهن باطلاقىعلوم مهندسى : سنگ اهن خلاش
bog ironمعمارى : اهن خلاش
bog limeمارن( نوعى اهک)عمران : مارنمعمارى : اهک مردابى
bog soilعمران : خاک مردابىمعمارى : خاک مردابى
bog-rushگورگياه
bogardus social distance scaleروانشناسى : مقياس فاصله اجتماعى بوگاردوس
bogardusکلمات مرتبط(bogardus):
bogen cageروانشناسى : قفس بوگن
bogenکلمات مرتبط(bogen):
boggyباطلاقىعلوم نظامى : زمين باطلاقى
bogie hearth furnceعلوم مهندسى : کوره حرارتى گردان
bogoliubov-indian defenceورزش : دفاع بوگوليوبوف - هندى در پياده وزير شطرنج
bogoliubovکلمات مرتبط(bogoliubov):
bogotaقانون ـ فقه : نام شهرى در جمهورى کلمبياى امريکا که در سال 1948 کنفرانسى در ان منعقد شد و سازمان دولتهاى امريکايى را به وجود اورد
bogtrotterباطلاق کرديعنى ايرلندى
bohemianاهل ( کمى ) که درزندگى ياکارخودبرسم وقانون ديگران کارى ندارد
bohr atomالکترونيک : اتم بوهر
bohr magnetonشيمى : مگنتون بور
bohr modelشيمى : مدل بور
bohr radiusشيمى : شعاع بور
bohr's correspondence principleاصل تناظرشيمى : اصل همخوانى
bohr-rutherford atomشيمى : اتم بور - رادرفورد
bohrکلمات مرتبط(bohr):
boilcdکلمات مرتبط(boilcd):
boiled eggsتخم مرغ اب پزيا جوشانده
boiled sweetsاب نبات
boiled waterشيمى : اب جوشيده
boiledکلمات مرتبط(boiled):
boiler makerعلوم مهندسى : سازنده ديگ بخارعلوم نظامى : متصدى ديگ بخار
boiler plateورزش : سطح يخزده و سفت برف
boiler roomعلوم نظامى : اطاق ديگ بخار
boilerplateقطعه اى از متن که بارها کلمه به کلمه در سندهاى گوناگون استفاده مى شود ورق اهن ديگ بخار،تکيه کلامکامپيوتر : متن استاندارد
boiling chipشيمى : سنگ جوش
boiling heatعلوم مهندسى : گرماى جوشش
boiling point elevation constantشيمى : ثابت صعود نقطه جوش
boiling point elevationشيمى : صعود نقطه جوش
boiling rodشيمى : ميله جوش
boiling waterاب جوش
boiling-point curveعلوم مهندسى : منحنى نقطه جوش
boilingجوشنده ،جوش زننده ،خشمناک ،جوش ،غليان
bois jourdianعمران : نوعى سنگ مرمر که بيشتر در فرانسه يافت ميشود
boisکلمات مرتبط(bois):
boisterous laughterقاه قاه خنده ،خنده بلند
boisterouslyباصداى زياد
bokkکتابورزش : تحليلهاى منتشرشده گشايشهاى شطرنج
bold faceطرح موکد،طرح سياهکامپيوتر : حرف سياه
bold printingکامپيوتر : پر رنگ چاپ کردن
bold-faced typeحروف سياه برجسته
bold-facedجسور،گستاخ
boldfacingکامپيوتر : درشت نمايى
boldlyجسورانه ،گستاخانه
boldnessتهور،جسارت ،گستاخى ،بى باکىعلوم نظامى : بى باکى
bole armeniacگل ارمنى
boleslavsky systemورزش : سيستم بولسلاوسکى در دفاع گرونفلد شطرنج
boleslavskyکلمات مرتبط(boleslavsky):
bolidسنگ اسمانى
bolideسنگ اسمانى
boliefsکلمات مرتبط(boliefs):
bollard eyeعلوم دريايى : چشمى موت
bollardتير عمودى ساحل براى بستن قايق منقارى( کوهنوردى)،ميله مهارعمران : نوعى سنگ گوشه دارورزش : تير عمودى ساحل براى بستن قايق منقارىعلوم نظامى : موت بزرگعلوم دريايى : موت بزرگ
bolldozerعمران : بولدوزر
bolometerالکترونيک : بولومترشيمى : بولومتر
bolometriبولومترىنجوم : تابش سنجى
bolometric magnitudeنجوم : قدر تابش سنجى
bolometricکلمات مرتبط(bolometric):
bolshevikبلشويک يا بلشويکى
bolshevikiبلشويکها
bolshevismبلشويسم ،بلشويکيسم ،مکتبى متفرع از مارکسيسم که مبدع ان لنين بوده است و مبتنى است بر تاکيد اين مسئله که طبقه پرولتاريا بايد با جنبش و اعمال قوه و بدون اينکه منتظر فرسودگى خودبخودى سيستم کاپيتاليستى باشدقانون ـ فقه : قدرت سياسى را به دست گيرد.
bolsonعمران : حوزه ابريز بسته
bolster layerبالش گياهىمعمارى : بالش نهائى
bolster plateعلوم مهندسى : صفحه براى مهار کردن
bolsteringروانشناسى : تشجيع
bolsterupمتحمل شده
bolt and nutمعمارى : پيچ و مهره
bolt clipperقيچى پيچعلوم مهندسى : پيچ بر
bolt diesعلوم مهندسى : حديده هاى پيچ
bolt driving gunعلوم مهندسى : اچار رينگى
bolt releaseچفت ضامن ،رهاکننده گلنگدنعلوم نظامى : چکاننده
bolt ropeعلوم دريايى : طناب کناره
bolt shankعلوم مهندسى : محور يا شفت پيچى
bolt uprightراست ،بطورعمودى
bolts and nutsعلوم نظامى : پيچ و مهره
boltsکلمات مرتبط(bolts):
boltzmann constantشيمى : ثابت بولتزمننجوم : ثابت بولتزمان
boltzmann distribution functionشيمى : تابع توزيع بولتزمن
boltzmann distributionشيمى : توزيع بولتزمن
boltzmann equationالکترونيک : معادله بولتسمان
boltzmann h threremشيمى : قضيه H بولتزمن
boltzmannعلوم هوايى : بولتزمن
bomarcموشک بومارک( زمين به هوا با کلاهک هسته اى پدافند هوايى)علوم نظامى : موشک بومارک
bomb alarm systemعلوم نظامى : سيستم اعلام خطر بمباران اتمى
bomb cemeteryمحل تخريب بمبهاى عمل نکردهعلوم نظامى : محل تجمع بمبهاى فاسد
bomb damage assessmentعلوم نظامى : تعيين ميزان خسارت ناشى از بمب
bomb disposalتخريب بمبعلوم نظامى : از کار انداختن بمب
bomb impact plotعلوم نظامى : بردن محل اصابت بمب روى نقشه
bomb outورزش : شروع شيرجه از هواپيما
bomb proofضد بمبعلوم نظامى : پناهگاه يا ساختمانى که در مقابل بمب مقاوم باشد
bomb reconnaissanceعلوم نظامى : شناسايى محل بمبهاى عمل نکرده شناسايى محل بمب
bomb release lineخط رهايى بمبعلوم نظامى : خط فرضى دور هدف که هواپيما بمب خود را داخل ان رها مى کند
bomb release pointعلوم نظامى : نقطه رهايى بمب
bomb sighting systemسيستم نشانه روى بمبعلوم نظامى : سيستم هدف گيرى بمب
bombardment photographyعلوم نظامى : عکاسى از بمباران هوايى
bombasineيکجورپارچه پشم وابريشم ،سوف
bombayشهر بمبئى
bombbardmentکلمات مرتبط(bombbardment):
bombers raided the cityبمب افگن هابران شهرحمله کردند،بمب افگن ها ان شهر رابمباران کردند
boi;کلمات مرتبط(boi;):
bombersکلمات مرتبط(bombers):
bombing angleزاويه رها کردن بمبعلوم نظامى : زاويه پرتاب بمب زاويه پرواز هواپيما در هنگام رها کردن بمب
bombing errorsاشتباهات حاصله از پرتاب بمبعلوم نظامى : خطاى پرتاب بمب
bombing heightارتفاع بمبارانعلوم نظامى : ارتفاع رهايى بمب ارتفاع هواپيما تا هدف در موقع رهايى بمب
bombingبمباران کردنعلوم نظامى : گلوله باران کردن
bombletعلوم نظامى : بمب خوشه اى
bomblineعلوم مهندسى : خط بمبعلوم نظامى : خط تامين پرتاب بمب
bombproofدافع بمب ،پناه دهنده ازاثربمب ،ساختمانى که پناه بمب باشد
bombsightکلمات مرتبط(bombsight):
bonکلمات مرتبط(bon):
bona fide holderبازرگانى : دارنده مجاز
bona fide purchaserخريدار با حسن نيتقانون ـ فقه : خريدار منصف
bonaکلمات مرتبط(bona):
bond albedoعلوم هوايى : نسبت ميزان نور بازتابش شده به ميزان نور برخوردکرده
bond angleشيمى : زاويه پيوند
bond cleavageشيمى : گسسته شدن پيوند
bond discountقانون ـ فقه : تنزل مبلغ اسمى اوراق قرضه
bond dissociation energyشيمى : انرژى تفکيک پيوند
bond distanceشيمى : طول پيوند
bond energyشيمى : انرژى پيوند
bond formation energyشيمى : انرژى تشکيل پيوند
bond issueبازرگانى : صدور اوراق قرضه
bond lengthشيمى : طول پيوند
bond momentشيمى : گشتاور پيوند
bond orderشيمى : مرتبه پيوند
bond plasteringعلوم مهندسى : اندودکارى
bond polarityشيمى : قطبيت پيوند
bond prediumقانون ـ فقه : قرضه با سود
bond premiumقانون ـ فقه : bond
bond ruptureشيمى : گسيختن پيوند
bond strengthشيمى : قدرت پيوند
bond stressعمران : تنش پيوستگى
bondaryکلمات مرتبط(bondary):
bonded goodکالاى گمرکى
bonded goodsکالاهايى که در انبار گمرک ميباشدبازرگانى : کالاهايى که تحت کنترل گمرک نگهدارى ميشود
bonded storeانبار گمرکبازرگانى : انبارى که کالاهاى وارداتى در ان نگهدارى ميشود
bonded ware houseقانون ـ فقه : انبار گمرکى
bonded warehouseبازرگانى : انبار گمرک
bonderمعمارى : ريشه دار
bonding electron pairشيمى : زوج الکترون پيوندى
bonding electronsشيمى : الکترونهاى پيوندى
bonding molecular orbitalشيمى : اوربيتال مولکولى پيوندى
bonding orbitalشيمى : اوربيتال پيوندى
bonding resistance of railالکترونيک : مقدار مقاومت اتصال به ريل
bondingپيوند،مقيد کردن ،قيد،گيره ،اتصالى اتصال بدنه ،اتصال منفىالکترونيک : ربط به شاسىعمران : چسباندن دو يا چند قطعه چوبى توسط چسبشيمى : تشکيل پيوندعلوم هوايى : اتصالعلوم نظامى : حرکت خيز به خيز
bondmaidکنيز( زرخريد)
bonds of relationshipقيود خويشاوندى ،رشته قوم وخويشى
bondsبازرگانى : اوراق بهادار
bondservantغلام ،بنده ،برده
bondserviceبندگى ،غلامى
bone blackعلوم مهندسى : عاج سياه
bone conductionروانشناسى : رسانش استخوانى
bone glueعلوم مهندسى : سريشم استخوانى
bone of contentionمايه نفاق
bone oilعلوم مهندسى : روغن استخوانى
bone-acheاستخوان درد
bone-dryشيمى : کاملا "خشک
bone-setterشکسته بند
bone-settingشکسته بندى
boneblackکلس حيوانى
bonedکلمات مرتبط(boned):
bonefireاتش بزرگ ،شعله ،اتش بازى
bonelessبى استخوان
bonesکلمات مرتبط(bones):
bonification schemeعمران : طرح بهسازى محيط
bonificationمعمارى : به سازى محيط
bonneکلفت
bononiکلمات مرتبط(bononi):
bonourکلمات مرتبط(bonour):
bonumکلمات مرتبط(bonum):
bonus babyورزش : بازيگر با پيش پرداخت زياد
bonus passورزش : پاس زمينى
bonus situationخطاى تيم به حد نصاب( براى هر خطاى اضافى يک پرتاب ازاد به حريف داده مى شود)ورزش : خطاى تيم به حد نصاب
boobytrapped mineعلوم نظامى : مين تله انفجارى شده
boobytrappedکلمات مرتبط(boobytrapped):
boodکلمات مرتبط(bood):
boodleدسته ،جمع ،رشوه
boogieکلمات مرتبط(boogie):
book costبازرگانى : هزينه ثبت شده در دفتر
book debtsقانون ـ فقه : بدهى دفترى
book drawورزش : تساوى کتابى يا تئوريک شطرنج
book keeperدفتردار
book keeping by double e.دفتردارى مترادف
book keeping by single e.دفتردارى ساده
book makingورزش : شرطبندى
book messageعلوم نظامى : نامه اى که ساير گيرندگان در ان قيد نمى شود
book moveورزش : حرکت کتابى شطرنج
book of proverbsکتاب امثال حضرت سليمان
book of psalmsزبور داود،زبور حضرت داود،مزامير داود
book of referenceکتاب براى مراجعه گاهگاهى ،کتاب راهنما
book og kingsکتاب پادشاهان ،سفرملوک : نام يکى ازکتابهاى عتيق
book oneکتاب نخست ،جلد نخستين
book-learningعلم کتابى( درمقابل علم عملى ياعلم زندگانى)
book-markerنشان لاى کتاب ،چوب الف
book-plateبرچسب کتاب
bookbinderصحاف
bookbinderyکارخانه صحافى ،صحاف خانه
booking-clerkبليط فروش
booking-officeمرکز فروش بليط
bookingنام نويسى و تهيه پرونده براى افراد ثبت نام کردن ،بليط رزرو کردن ،ثبت در دفترعلوم نظامى : رزرو جا
bookplayerورزش : شطرنج باز کتابى
bookrackرحل
books of this typeاين نوع کتابها
booksکلمات مرتبط(books):
bookshelfقفسه کتاب
bookshop(دکان)
boom swingناحيه لرزشعلوم مهندسى : حيطه نوسان
boom vangورزش : طناب کوتاه وصل به پايين تير تا عرشه قايق
boomerang effectاثر بومرنگروانشناسى : اثر پس زنى
boomerangeقانون ـ فقه : دليلى که به ضرر استدلال کننده تمام مى شود
boon companionرفيق اهل کين
boost chargeعلوم هوايى : ولتاژ ثابت و اوليه اى که به باطرى داده ميشود تا انرا براى استارت موتور اماده نگه دارد
boost coilعلوم هوايى : کوئل مرکزى
boost controlعلوم هوايى : سيستم کنترلى براى نگهداشتن فشار بوستر
boost phaseمرحله دوم پرتاب موشکعلوم نظامى : مرحله روشن شدن موتور مرحله دوم
boost pressureعلوم هوايى : فشار گاز بالاتراز اتمسفر که از سوپرشارژ کردن موتور ناشى ميشود
boost rocketعلوم هوايى : موتور راکت با سوخت جامد يا مايع براى به حرکت دراوردن يک رسانگر
boosted b-voltageالکترونيک : ولتاژ افزوده ب
boosted rocketموشک ازاد،(راکت 115 ميلى مترى ايکس-ام)7-
boostedکلمات مرتبط(boosted):
booster converterالکترونيک : تبديلگر ولت افزاى
booster magnetoعلوم هوايى : دينام کمکى
booster pumpعمران : پمپ تقويتى جهت ايجاد فشار زيادعلوم هوايى : پمپ کمکى
booster transformerمبدل ولت افزاىالکترونيک : مبدل بوستر
boostes pumpپمپ اضافىعلوم مهندسى : پمپ کمکى
boostes transformerعلوم مهندسى : ترانسفورماتور کمکى
boostesکلمات مرتبط(boostes):
boostrap operationعلوم هوايى : عملکرد سيستم ديناميکى که در ان سيکل اوليه به کمک نيرو يا نيروهاى خارجى شروع ميشود ولى بدون ان ادامه مييابد
boostrapکلمات مرتبط(boostrap):
boot (topping)ورزش : قسمت قايق در بالاى اب
boot and saddleسوار شويد
boot bandعلوم نظامى : کش مخصوص گتر شلوار نظامى
boot blouseعلوم نظامى : گتر شلوار
boot laceورزش : بند کفش
boot lockeعلوم مهندسى : قفل صندوق عقب
boot maileورزش : ميخ کفش
boot recordکامپيوتر : رکورد راه اندازى
boot toppingعلوم نظامى : رنگ اميزى خط ابخور
boot-hoseزنگار،پاى افزار
boot-treeقالب چکمه يا پوتين
booterورزش : بازيگر
bootes (boo)عواعلوم دريايى : چوپان
bootesگاوران ،عوا،صياحنجوم : حارس الشمال نفاد
boraxعلوم هوايى : براکس
borborygmusباد يا قرقر شکم
borcesکلمات مرتبط(borces):
bord's defenceورزش : دفاع برد در روى لوپس
bordکلمات مرتبط(bord):
border breakادامه محوطه نقشه تا حاشيه انعلوم نظامى : ادامه دادن اطلاعات نقشه تا حاشيه ان
border check irrigationعمران : ابيارى نوارى
border crosserعبور کنندگان از مرزعلوم نظامى : پناهندگان
border ditch irrigationعمران : ابيارى نوارى
border landعمران : زمين مرزى
border lineخط حاشيه ،خط راهبر،خط کنارمعمارى : خط راهنما
border methodمعمارى : روش نوارى
border stoneعلوم مهندسى : سنگ مرزىمعمارى : جدول
bordererسرحد نشين
bordering machineعلوم مهندسى : ماشينى که لبه لوله ها را خم مى کند
borderingکلمات مرتبط(bordering):
borderline mental retardationروانشناسى : عقب ماندگى ذهنى مرزى
borderline psychosisروانشناسى : روان پريشى مرزى
borderline schizophreniaروانشناسى : اسکيزوفرنى مرزى
borderline stateروانشناسى : حالت مرزى
borderlineروانشناسى : مرزى
bordersقانون ـ فقه : حريم
bore hole pumpعمران : تلمبه توربينى چاه عميق
bore holeگمانه زن شناسائى ،چاه لوله اى ،گمانه شناسائى ،چاه ازمايشىعمران : چاه گمانهمعمارى : سوراخ گمانه
bore resetوسيله نگهدارنده کلينومترعلوم نظامى : پايه نصب کلينومتر در داخل لوله
bore sightingمحوريابىعلوم نظامى : محوريابى کردن محوريابى لوله توپ
boreal forestزيست شناسى : جنگل سوزنى برگ شمالى
bootisگاوران ،عوا،صياحنجوم : حارس الشمال نفاد
bootmakerپوتين دوز
bootsشاگرد مهمانخانه ،کفش پاک کن
bootstrappingکامپيوتر : boot
booty of warقانون ـ فقه : غنيمت جنگى
boowiکلمات مرتبط(boowi):
boracicبوره اى
boraneشيمى : بوران
borateشيمى : بورات
brake horsepowerنيروى ترمزعلوم مهندسى : توان مفيدالکترونيک : توان حقيقى مهارى
brake lifting magnetعلوم مهندسى : ترمز مغناطيسى اسانسور
brake liningعلوم مهندسى : لنت ترمزعلوم هوايى : ماده اى با کارايى خوب در برابر اصطکاک و مقاومت در برابر حرارت زياد
brake mean effective pressureعلوم هوايى : مقدار محاسبه شده متوسط فشار در سيلندر در مرحله قدرت
brake piston cupعلوم مهندسى : رينگ پيستون ترمز
brake pressureعلوم مهندسى : نيروى ترمز
brake riggingاتصالات ترمز لوکوموتيوعلوم نظامى : تقويت کننده هاى ترمز لوکوموتيو
brake shoe carrierعلوم مهندسى : نگهدارنده کفشک ترمز
brake shoe ringعلوم مهندسى : رينگ کفشک ترمز
brake shoeعلوم مهندسى : کفشک ترمز
brake specific fuel consumptionعلوم هوايى : مقدار سوخت مصرف شده در واحد زمان براى توليد واحد قدرت
brake weightمعمارى : لنگر
brake wheelعلوم هوايى : ترمز چرخها
brakingکلمات مرتبط(braking):
bramble leaf fenderدفراى تايرىعلوم دريايى : دفراى لاستيکى
bramblingسهره کوهى
bramblyخاردار
bran pieظرف بزرگ پراز سبوس که اسباب بازيهايى درميان ان پنهان مى کنند
bran-newبکلى نو يا تازه
brancesکلمات مرتبط(brances):
branch circuitالکترونيک : مدار انشعابى
branch control structureکامپيوتر : ساختار کنترل انشعاب
branch cutoffعمران : ديوارى است که معمولا در جهت عمود بر ديوار سپرى ساخته ميشود
branch cutoutالکترونيک : فيوز انشعاب
branch depotعلوم نظامى : امادگاه رسته اى
branch extensionاتصال شنتعلوم مهندسى : اتصال موازى فرعى
branch headعمران : دهانه ابگير نهر درجه يک
branch immaterial positionعلوم نظامى : شغل همه رسته اى
branch instructionکامپيوتر : دستورالعمل انشعاب
branch material curriculumعلوم نظامى : برنامه اموزش مراکز اموزش رسته اى
branch material positionعلوم نظامى : شغل سازمانى
branch of a companyقانون ـ فقه : شعبه شرکت
branch officeشعبهعلوم نظامى : دفتر شعبه
branch pipeعلوم هوايى : پنجه اگزوز
branch qualified officerعلوم نظامى : افسر متخصص رسته اى
branch switchکليد( برق)علوم مهندسى : کليد
branch-cutterاهن دهره ،شاخه بر
branched chain structureشيمى : ساختار زنجيرى شاخه دار
branched polymerشيمى : بسپار شاخه اى
branchedکلمات مرتبط(branched):
branches of productionشاخه هاى توليدبازرگانى : رشته هاى توليد
branchesکلمات مرتبط(branches):
branching bayمصبزيست شناسى : دهانه
branchingشاخه اىروانشناسى : شاخه گزينى
branchpipeعلوم دريايى : سرلوله
branchyشاخه دار
brand leaderمارک معروف ،علامت تجارتى ،بهترين علامت تجارىبازرگانى : پيشرو در بازار،بهترين مارک
brand loyaltyوفادارى به کالايى خاصبازرگانى : نام تجارتى ،وفادارى به علامت تجارى يک محصول
brand nameعلامت ساختبازرگانى : نام تجارتى
brand switchingبازرگانى : تغيير مصرف از يک نام به نام تجارتى ديگر
brandeburgشمسه
branded goodsکالاهاى داراى علامت تجارىبازرگانى : کالاهاى مارکدار
brandedکلمات مرتبط(branded):
brandiedدرعرق خوابانده
brandlingيکجور کرم خاکى
brangleداد و بيداد( کردن) ،قيل وقال( کردن) ،نزاع( کردن)
brasierمنقل ،برنج ساز،برنج کار،روى گر
brass and bronze foundryعلوم مهندسى : ريخته گرى برنج و برنز
brass and bronzeعلوم مهندسى : برنج و برنز
brass bandدسته موزيکى که( بيشتر )ادوات انها از برنج باشد
brass farthingپشيز،هيچ
brass pressure castingعلوم مهندسى : برنج ريختگى فشارى
brass screenعمران : تورى برنجى
brass tacks(مج).مسايل اساسى
brass weldingمعمارى : جوش برنج
brass wireمعمارى : مفتول برنجى
brass-founderريخته گر،برنج ريز
brass-wareعلوم مهندسى : برنج الات
brassageحق امتياز سکه زدنقانون ـ فقه : هزينه مشکوک نمودن شمش
brassardعلوم نظامى : بازوبند
brassartزره بازو
brassieورزش : چوب شماره2
brathکلمات مرتبط(brath):
braun tubeالکترونيک : لامپ براون
braunکلمات مرتبط(braun):
bravais latticeشيمى : شبکه براوه
bravaisکلمات مرتبط(bravais):
bravelyشجاعانه ،دليرانه
bravo, patternعلوم نظامى : شکلى که حرارت سنج اب در عمق کمتر از ¹¹ 1فاتوم نشان مى دهد
brawlerکلمات مرتبط(brawler):
braysکلمات مرتبط(brays):
braytonعلوم هوايى : برايتون
braze (to)لحيم کردن ،برنج پوش کردنمعمارى : جوش دادن
braze-weldingجوشکارى برنجىعلوم مهندسى : جوشکارى در دمايى بالاتر از ¹ 45درجه سانتى گراد و پايين تر از نقطه ذوب قطعات
brazier head rivetعلوم هوايى : نوعى پرچ با سر بزرگ و نازک
brazil-woodدار پرنيان ،چوب سرخ
brazilبقم
brazilianبرزيلى ،اهل برزيل
brazing atmosphereعلوم مهندسى : گاز محافظ جوش
brazing solderعلوم مهندسى : زرد جوش سخت
brazing torchعلوم مهندسى : مشعل زرد جوش
bopeepيکجورغايب شدنک
borderlandزمين سرحدى
borderline mental deficiencyروانشناسى : نقص عقلى مرزى
borealisکلمات مرتبط(borealis):
bored pileمعمارى : شمع درجا
bored wellعمران : چاهى که بوسيله مته حفارى شده باشدمعمارى : چاه مته اى
boredکلمات مرتبط(bored):
boreholeسوراخ متهعلوم مهندسى : سوراخ
boreignکلمات مرتبط(boreign):
boresafe fuzeعلوم نظامى : ماسوره داراى ضامن حرکت در داخل لوله
boresafeکلمات مرتبط(boresafe):
borescopeبورسکوپعلوم هوايى : ابزار چشمى براى بازرسى قطعاتعلوم نظامى : وسيله ديدن خان کشى داخل لوله
boresightمحوريابى کردن ،محوريابى لوله توپ وسيله محوريابىورزش : ميزان کردن لوله و مگسک اسلحه در هدفگيرىعلوم نظامى : دوربين محوريابى
boric acidجوهر بوره ،اسيد بوريک
boricبوره اى
boridsشيمى : بوريدها
boring bitعلوم مهندسى : چرخ دنده داخل گرد
boring chuckعلوم مهندسى : سه نظام مته
boring cutterعلوم مهندسى : قلم تراش
boring pipeعمران : لوله حفارى
boring stayقسمت ساکن مقابلعلوم مهندسى : محل نشست
boring tubesعمران : لوله هايى که براى حفارى بکار ميرود
boringمته کردن ،چال ،گمانه ،حفره کنى ،سوراخ ،جاى متهعلوم مهندسى : سوراخ کردنعمران : گمانه کنىمعمارى : سوراخ کردنروانشناسى : ملال اورى
boringsحفرهعلوم مهندسى : براده فلزعمران : چاله
boriontal retort tarقطران کوره هاى خوابيدهمعمارى : قطران قرعهاى خوابيده
boriontalکلمات مرتبط(boriontal):
borland internationalکامپيوتر : يک شرکت سازنده نرم افزارهاى ريزکامپيوتر
borlandکلمات مرتبط(borland):
born blindکور مادرزاد
born in lawful weddingحلال زاده
born in the purpleدارا زاده ،غنى زاده ،در نازو نعمت بدنيا امده
born out of wedlockقانون ـ فقه : زنازاده
born under an unlucky starبد اختر
born-haber cycleشيمى : چرخه بورن - هابر
boron hydrideشيمى : بور هيدريد
boron waterعمران : ابى که عنصر شيميايى بردارد
boronsymb: Bشيمى : بورعلوم هوايى : بور
borough councilقانون ـ فقه : انجمن ده
borough justiceقانون ـ فقه : عضو خانه اصناف
borouhکلمات مرتبط(borouh):
borrow areaعمران : محل قرضه سد خاکى
borrow-pitگود خاک بردارى
borrowed capitalبازرگانى : سرمايه استقراض شده
borrowed lightمعمارى : نورگير فرعى
borrowed plumesپيرايه عاريه
borrowedکلمات مرتبط(borrowed):
borrower's noteبازرگانى : قبض بدهکارى
borrowingبازرگانى : استقراض
borthکلمات مرتبط(borth):
bosکلمات مرتبط(bos):
boscageبيشه
bose distributionشيمى : توزيع بوز
bose-einstein distributionشيمى : توزيع بوز - اينشتين
bose-einstein statisticsشيمى : امار بوز - اينشتين
boseکلمات مرتبط(bose):
bosh angleعلوم مهندسى : زاويه شکم دادگى
bosom friendدوست محرم يا صميمى ياهمدم
bosonشيمى : بوزون
bosphorusبوسفور
bosporusبوسفور
botBegining-Of-Tapeکامپيوتر : علامت شروع مکان صبط اطلاعات روى نوار مغناطيسى
botanicمربوط به علم گياه شناسى
botanical pesticideزيست شناسى : افت کش گياهى
botanical termsاصطلاحات گياه شناسى
botchery(کار )سرهم بندى
boteحق مستاجر به برداشتن چوب براى بعضى مصارف ،تاوان ،غرامت
both sexesزنها و مردها،مرد و زن
both....andهم ¹¹¹¹هم
botherationزحمت ،درد سر،تشويش
bottle companionهم پياله
bottle neckمهلکه ،محل تراکم عبور و مرور،گير در کار،مانععلوم نظامى : اشکال کار
bottle pocket billiardورزش : بيليارد کيسه دار با 2 گوى و مهره بطرى مانند
bottle silt samplerعمران : نمونه بردارى با بطرى
bottle top moldعلوم مهندسى : انگشتانه
bottle-brushشيشه پاک کن
bottle-feedingروانشناسى : تغذيه با بطرى
bottle-flowerگل دکمه
bottle-holderنوکر يا ملازم پهلوان مشت زن ،پشت ،يار،ياور
bottle-rackجا بطرى
bottledکلمات مرتبط(bottled):
bottlingعلوم مهندسى : نخ شدگى
bottom blow (value)علوم نظامى : شير ته ديگ بخار
bottom blown converterعلوم مهندسى : مبدل دم مقدماتى
bottom boardعلوم مهندسى : تخته کف
bottom boomقلاب سرد کلعلوم مهندسى : بازوى متحرک جراثقال
bottom bounceعلوم نظامى : انعکاس از کف دريا
bottom bouncingورزش : ماهيگيرى با قايق و تکان دادن پى درپى قلاب
bottom castعلوم مهندسى : از زير ريختن
bottom castingعلوم مهندسى : قطعات ريخته گى بسته
bottom chordعلوم مهندسى : قلاب سر دکل
bottom dead cente (bdc)علوم هوايى : نقطه مرگ پايين
bottom dieعلوم مهندسى : حديده تحتانى
bottom faunaزيست شناسى : ته زى
bottom holeعلوم مهندسى : سوراخ اصلى
bottom iceعلوم نظامى : يخ کف درياچه يا رودخانه
bottom layerعلوم مهندسى : لايه مشترک
bottom levelمعمارى : تراز کف
bottom lineطناب زير بدنهعلوم دريايى : طناب زيرين
bottom mineمين شناور عمقىعلوم نظامى : مينى که در کف دريا مستقر مى شود مين کفه اى
bottom plateعلوم مهندسى : صفحه مبنا
bottom pourعلوم مهندسى : از زير ريختن
bottom pouring plateعلوم مهندسى : صفحه سرى ريزى
bottom priceحداقل قيمتقانون ـ فقه : کمترين قيمتبازرگانى : پائين ترين قيمت
bottom profile (nav)علوم دريايى : نمايه بستر
bottom railپاسار( در)معمارى : پاسار
bottom reverberationعلوم نظامى : انعکاسهاى کفى
bottom rigورزش : وسيله حفظ طعمه ماهيگيرى در اب
bottom rollعلوم مهندسى : غلطک ماتريسى
bottom runعلوم مهندسى : قشر ريشه
bottom slideعلوم مهندسى : لغزنده زيرين
bottom sweepمين روبى از کف درياعلوم نظامى : مين جمع کنى از کف دريا
bottom timeورزش : مدت ماندن غواص در زير اب
bottom up techniqueکامپيوتر : روش اجرا از پايين به بالا
bottom widthستبراى پايه ،عرض بسترمعمارى : عرض کف
bottom-pure ladleعلوم مهندسى : پاتيل ريخته گرى
bottomedکلمات مرتبط(bottomed):
bottoming reamerعلوم هوايى : وسيله اى براى ميزان و بزرگ ردن سوراخ به اندازه دلخواه بدون کج کردن لبه ها
bottoming tapعلوم هوايى : وسيله اى براى دراوردن دندانه در يک سوراخ کور
bottomingکلمات مرتبط(bottoming):
bottomryقانون ـ فقه : قرارداد گرو گذارى کشتى
bottomsکلمات مرتبط(bottoms):
bottonدکمه ،بسته شدن ،تکمه کردن ،غنچه
botvinnik variationورزش : وارياسيون باتوينيک دردفاع نيمروزى شطرنج
botvinnikکلمات مرتبط(botvinnik):
bouکلمات مرتبط(bou):
bouffeکلمات مرتبط(bouffe):
bouger-lambert-beer lawشيمى : قانون بوگر - لامبرت - بير
bougerکلمات مرتبط(bouger):
bough-potگلدان
boughtخريدن ،خريدارى کردن ،بدست اوردن
bougieميل جراحى ،شمع مومى
boulder clayرس کلوخه اىمعمارى : يخ نهشت
boulder wellعمران : چاه قلوه سنگى
boultبيختن ،الک کردن
boulterريسمان چندقلابه
bounکلمات مرتبط(boun):
bounce passورزش : پاس با ضربه به زمين لاکراس
bounce-shotگويى که به زمين مى خورد و به طرف دروازه مى رود( لاکراس)ورزش : گويى که به زمين مى خورد و به طرف دروازه مى رود
bounced chequeقانون ـ فقه : چک برگشتى
bouncedکلمات مرتبط(bounced):
bouncing chequeبازرگانى : چک برگشتى
bound barrelلوله تاب خوردهعلوم نظامى : لوله اى که در اثر حرارت تاب برداشته
bound chargeالکترونيک : بار بسته
bound electronالکترونيک : الکترون بسته
bound for homeاماده رفتن به کشور ميهن
bound in boardsبا مقوا جلد شده
bound overقانون ـ فقه : ملتزم
bound to goموظف به رفتن
boundar trenchمعمارى : نهرچه مرزى
boundarکلمات مرتبط(boundar):
boundariesکلمات مرتبط(boundaries):
boundary conditionsشرايط حدىعمران : شرايط حدىمعمارى : شرايط مرزىشيمى : شرايط مرزىبازرگانى : شرايط مرزى
boundary disclaimerمرز روى نقشهعلوم نظامى : نشان دهنده حدود جغرافيايى منطقه
boundary effectزيست شناسى : اثر مرزى
boundary equationبازرگانى : معادله حدى
boundary layerعلوم هوايى : لايه مرزى
boundary surfaceشيمى : سطح مرزى
boundary trenchعمران : نهرچه مرزى
bounden dutyوظيفه واجب يا لازم
bounding mineمين جهنده ضد نفرعلوم نظامى : مين سطحى
bounding overwatchحرکت خيز به خيز با پوشش ،حرکت با اتش و مانورعلوم نظامى : خيز به خيز رفتن با استفاده از مراقبت اتش
boundingحرکت خيز به خيز،با خيز رفتنعلوم هوايى : اتصالعلوم نظامى : خيز به خيز
boundlessبيکران ،بى حد و حصر
boundry linesورزش : خطوط اطراف زمين واليبال
boundryکلمات مرتبط(boundry):
bounds registerکامپيوتر : ثبات کرانه ها
boundsکلمات مرتبط(bounds):
bountiesکمک اقتصادى دولتقانون ـ فقه : تشويق صنايع و بازرگانى به وسيله دولت
bountifullyسخاوتمندانه ،بطور فراوانى
bountifulnessسخاوت ،بخشش
bouquet mineمين سطلى غوطه ورعلوم نظامى : نوعى مين شناور خوشه اى
bourdکلمات مرتبط(bourd):
bourdon pressure gageشيمى : فشار سنج بوردون
bourdon tubeعلوم هوايى : لوله بوردون
boureکلمات مرتبط(boure):
bourgeois classطبقه سوداگربازرگانى : طبقه بورژوا
bournدزده رود،جوىمعمارى : نهر کوچک
bourneحد،کنار،پايان ،اندازه ،جوى ،نهر کوچک
bourreletروپوش کمربند گلولهعلوم نظامى : ورم تمرکز گلوله
boutantکلمات مرتبط(boutant):
bouy-jumper(نفر)
bouyکلمات مرتبط(bouy):
bouyancy pumpعمران : پمپ شناور
bouyancyعلوم مهندسى : بالابر
bouyant foundationپايه شناورعمران : پى شناور
bouyantکلمات مرتبط(bouyant):
bovarismبووارى خوبىروانشناسى : در هم اميزى خيال و واقعيت
boveکلمات مرتبط(bove):
bow and arrowتير و کمان
bow armورزش : بازويى که کمان را مى گيرد
bow compassعمران : نوعى پرگار که براى رسم دايره هاى کوچک بکار ميرود
bow compassesعلوم مهندسى : پرگار
bow fishingورزش : ماهيگيرى با تير و کمان
bow handدسته مضراب( در نوازندگى)علوم نظامى : دسته تکيه گاه ،دسته مضراب
bow hookعلوم نظامى : نفر سينه قايق
bow hunterورزش : شکارچى با تير و کمان
bow huntingورزش : شکار با تير و کمان
bow lineعلوم هوايى : نوعى گره براى متصل کردن هواپيما به زمين
bow numberعلوم نظامى : شماره سينه ناو
bow painterعلوم نظامى : طناب سينه قايق
bow string trussعمران : خرپاهائيکه قسمتهاى فوقانى و تحتانى ان نسبت به افق خميده باشد
bow waveموجى که از سينه کشتى توليد مى شود موج سينهعلوم هوايى : موج ضربه اى در سرعتهاى مافوق صوت که جلوتر از لبه حمله جسمى که فاقد لبه هاى تيز ميباشد بوجود مى ايدعلوم نظامى : موج باليستيکى جلوعلوم دريايى : موج سينه
bow weightورزش : وزن کمان
bow windowعمران : پنجره قوسىمعمارى : پنجره پيش امده کمانى
bow-graceعلوم دريايى : دفراى سينه
bow-leggedپا چنبرى ،کج پا
bowden control cableعلوم مهندسى : کابل کنترل
bowdenکلمات مرتبط(bowden):
bowed down by griefشکسته شده ازغم
bowedکلمات مرتبط(bowed):
bowel trainingروانشناسى : اموزش دفع
bowelsکلمات مرتبط(bowels):
bower anchorعلوم نظامى : لنگر سينهعلوم دريايى : لنگر سينه
boweryالاچيق وار،سايه دار
bowieکلمات مرتبط(bowie):
bowing acquaintanceاشنايى کم ،اشنايى مختصر،سلامى وبس
bowing of bedعمران : برامدگى کف نهر
bowingکلمات مرتبط(bowing):
bowknotورزش : نوعى گره
bowl of a pipeسر چپق
bowl of a spoonگودى قاشق
bowled for a duckورزش : باختن بازيگر بى امتياز
bowledورزش : باختن توپزن در نتيجه انداختن ميله افقى
bowler's thumbورزش : درد شست توپ انداز
bowline on the bightورزش : گره در وسط طناب قايقعلوم دريايى : گره مجروح کش
bowlineورزش : گرهعلوم نظامى : گره کمرعلوم دريايى : گره کمر
bowling averageورزش : ميانگين امتيازهاى توپ انداز
bowling bagورزش : ساک بازيگر بولينگ
bowling creaseورزش : خط موازى جلوى پايه ها
bowlsکلمات مرتبط(bowls):
bowsawاره قواره ،اره چکى
bowshotتير رس ،تير پرتاب
bowsightورزش : وسيله کمکى هدفگيرى وصل به کمان
bowsockورزش : پوشش تيره روى کمان ضد بازتاب نور
bowsprit positionشيمى : موقعيت دکل خوابيده
bowspritکلمات مرتبط(bowsprit):
bowvowوق وق ،عوعوکردن
box annealعلوم مهندسى : التهاب جعبه اى
box aqueductمعمارى : پل ابگذر
box beam wingعلوم هوايى : نوعى ساختمان بال با محور طولى اصلى و ديوارهايى براى شکل دادن و استحکام بال
box beamمعمارى : تير صندوقه اى
box caissonعمران : صندوق قالب پى
box connectorالکترونيک : رابط جعبه
box culvertعمران : اب رو صندوقه اىمعمارى : پل صندوقه اى
box defenceتشکيل يک مربع براى دفاع از دروازه ،(لاکراس)
box girderعمران : تبر جمال قوسى شکل
box gutterمعمارى : ابرو صندوقه اى
box lacrosseورزش : مسابقه لاکراس بين دو تيم 6 نفره در تالار سرپوشيده
box magazineخشاب جعبه اى شکلعلوم نظامى : قوطى خشاب خشاب قوطى شکل
box of matchesقوطى کبريت
box outورزش : موضعگيرى بين حريف و سبد
box paletپالت جعبه اىعلوم نظامى : پالت مکعب مستطيل شکل
box passجعبه رخ ده ،جعبه کاليبرعلوم مهندسى : جعبه پاس
box rheostatالکترونيک : رئوستاى جعبه اى
box section legعلوم مهندسى : ساق يا پايه بخشى از جعبه
box sectionعمران : مقطع قوسى سکل
box spannerاچار بوکس ،اچار چرخعلوم مهندسى : اچار بوکسعلوم هوايى : اچار شمع
box sparعلوم هوايى : تيرکهاى با مقطع مربع
box suitmeatsجعبه شيرينى
box toolعلوم مهندسى : قلم تراش چهارگوش
box trailعلوم نظامى : سهم بسته ،سهم قوطى شکل
box woodچوب شمشاد
box wrenchاچار رينگىعلوم مهندسى : اچار بوکسعلوم نظامى : اچار بکس
box-and-oneورزش : دفاع به شيوه چهار جا گير و يک يار گير
box-coatپالتوى کلفت
box-makerصندوق ساز،جعبه ساز
box-section bedعلوم مهندسى : جعبه ماشين هاى ابزار
box-thornحضض
box-treeدرخت شمشاد
box-type van bodyعلوم مهندسى : بدنه صندوق
box-wallصندوقه
box-wallingصندوقه
boxed corniceقرنيزعلوم مهندسى : سايه بان
boxedکلمات مرتبط(boxed):
boxenاز چوب شمشاد
boxersبوکسورهاقانون ـ فقه : مشت زنان
boxes are made of woodجعبه ها از چوب ساخته ميشوند،جعبه ها را از چوب ميسازند
boxesکلمات مرتبط(boxes):
boxing glovesورزش : دستکش بوکس
boxing ringورزش : رينگ بوکس
boxlaورزش : مسابقه لاکراس بين دو تيم 6 نفره در تالار سرپوشيده
boxless moldingعلوم مهندسى : تکنيک فرم دهى بدون جعبه
boxlessکلمات مرتبط(boxless):
boxmanعضو هيئت تعيين کننده محل افتادن توپ( فوتبال امريکايى)ورزش : عضو هيئت تعيين کننده محل افتادن توپ
box_case_orکلمات مرتبط(boxٹcaseٹor):
boyle's temperatureشيمى : دماى بويل
boyle-mariotteعلوم هوايى : بويل ماريوت
boyle-s lawشيمى : قانون بويل
boyleعلوم هوايى : بويل
boysکلمات مرتبط(boys):
bozo bitکامپيوتر : بيت يار
bozrdکلمات مرتبط(bozrd):
bpboiling pointشيمى : نقطه جوش
bpamکامپيوتر : Basic Partitioned Access Methodروش دستيابى جزء بندى شده اساسى
bpiBytes per inchکامپيوتر : تعداد بايت در هر اينچ
bpleslavsky variationورزش : وارياسيون بولسلاوسکى در دفاع سيسيلى شطرنج
bpleslavskyکلمات مرتبط(bpleslavsky):
bqm -34 (firebee)سيستم هدف کش فايربىعلوم نظامى : سيستم هدف کش ضد هوايى يا ضد تانک
bqmکلمات مرتبط(bqm):
brabais lawشيمى : قانون براوه
brabaisکلمات مرتبط(brabais):
bracکلمات مرتبط(brac):
braccioکلمات مرتبط(braccio):
brace and bitمته( وکمان ) فرنگى
brace and counterbraceمعمارى : تخته صليبى
brace drillعلوم مهندسى : مته شتر گلو
brace rim wrenchعلوم مهندسى : اچار محکم کننده دوره
brace scale of motor abilityروانشناسى : مقياس توانش حرکتى بريس
braced bayعمران : دهانه مهاربندى شده
bracedکلمات مرتبط(braced):
bracerورزش : محافظ بازوى کمانگير
bracesکلمات مرتبط(braces):
brachتازى مانند
brachishشور مزه
brachycephalyروانشناسى : پهن سرى
brachydactylyروانشناسى : کوتاه انگشتى
brachygraphyتند نويسى ،مختصر نويسى
brachylogyکوتاهى ،ايجاز،اختصار( درسخن)
bracing systemعمران : دستگاه مهاربندى
bracket bearingعلوم مهندسى : ياطاقان سگدست
bracket fireاتش احاطه اىعلوم نظامى : تنظيم تير خيز به خيز
bracket-lightچراغ ديوار کوب
bracketedبرابر،مساوى
bracketing (salvo)اتش رگبار احاطه اىعلوم نظامى : اتش رگبار با تنظيم احاطه اى
bracketing (volley)شليک احاطه اىعلوم نظامى : اتش شليک با تنظيم احاطه اى
bracketingاحاطه کردن هدف ،تنظيم تير به روش احاطه اىعلوم نظامى : تنظيم تير به روش خيز به خيز
bracketsعمران : صفحات لچکى
brackett seriesشيمى : سرى براکت
brackettکلمات مرتبط(brackett):
brackishnessشورى
bracklishاب لب شورزيست شناسى : شوراب
bradyarthriaروانشناسى : کندگويى عصبى - ماهيچه يى
bradycardiaروانشناسى : کندکارى قلب
bradyglossiaروانشناسى : کندگويى زبانى
bradykinesiaکلمات مرتبط(bradykinesia):
bradykinesis (bradykinesia)روانشناسى : کند جنبى
bradykinesisکلمات مرتبط(bradykinesis):
bradylaliaروانشناسى : کندگويى
bradylexiaروانشناسى : کندخوانى
bradylogiaروانشناسى : کندگويى کارکردى
bradyphreniaروانشناسى : کندکارى ذهنى
bradyscopeروانشناسى : دستگاه کندنما
bragg angleشيمى : زاويه براگ
bragg diffractionشيمى : پراش پراگ
bragg reflectionشيمى : بازتاب پراگ
bragg scatteringشيمى : پراکندگى براگ
bragg's equationشيمى : معادله براگ
bragg's lawشيمى : قانون پراگ
braggکلمات مرتبط(bragg):
brahmaبرهما
brahmanبرهمن
brahmanismروانشناسى : ايين برهمنى
brahminismدين برهمنى ،ايين برهمايى
braid shieldعلوم هوايى : روکشى از الياف بافته شده و لاستيک روى يک يا چند هادى عايق شده از يکديگر
braided cordageطناب بافتهعلوم دريايى : syn : plaited cordage
braided wireالکترونيک : سيم افشان
braidedکلمات مرتبط(braided):
brail upعلوم دريايى : جمع کردن بادبان
brailکلمات مرتبط(brail):
brain abscessدمل مغزىروانشناسى : ابسه مغزى
brain bucketورزش : کلاهخود
brain centerروانشناسى : مرکز مغزى
brain concussionروانشناسى : ضربه مغزى
brain damageروانشناسى : اسيب مغزى
brain drainروانشناسى : فرار مغزهابازرگانى : فرارمغزها
brain injuryروانشناسى : اسيب مغزى
brain lesionروانشناسى : ضايعه مغزى
brain localizationروانشناسى : منطقه بندى مغز
brain potentialروانشناسى : الکتريسيته مغز
brain scanروانشناسى : مغزنگارى
brain stemروانشناسى : ساقه مغز
brain stimulationروانشناسى : تحريک مغز
brain stormingروانشناسى : سيال سازى ذهن
brain wavesروانشناسى : امواج مغزى
brain workکار مغزى ،کار فکرىقانون ـ فقه : کار ذهنى
brain workerکارگر مغزى ،کارگر ذهنىقانون ـ فقه : روشنفکر
brain-injuredروانشناسى : اسيب ديده مغزى
brain-washingمغز شويىروانشناسى : شستشوى مغزى
brainedکلمات مرتبط(brained):
brainfeverاماس مغز،التهاب دماغ
brainsکلمات مرتبط(brains):
brakکلمات مرتبط(brak):
brake actuating leverعلوم مهندسى : اهرم ترمز
brake collarعلوم مهندسى : رينگ ترمز
brake cross shaftعلوم مهندسى : محور ترمز
brake expander camعلوم مهندسى : بادامک ترمز
brake expander mechanismعلوم مهندسى : مکانيزم انبساط ترمز
brazing with copperمعمارى : مس جوش
brazingجوش برنجى ،لحيم برنجى ،لحيم کارىعمران : لحيم برنجىمعمارى : لحيم مسىعلوم هوايى : جوش سخت
breach of a closeقانون ـ فقه : تجاوز به ملک ديگرى
breach of an obligationقانون ـ فقه : تخلف از تعهد
breach of closeتجاوز به ملک ديگرى
breach of contractتخلف از قرارداد،نقض قراردادقانون ـ فقه : نقض قراردادبازرگانى : نقض قرارداد،نقض مفاد قرارداد
breach of covenantتخلف از شرطقانون ـ فقه : نقض عهد
breach of diplomatic relationsقانون ـ فقه : قطع روابط سياسى
breach of dutyترک خدمتبازرگانى : ترک وظيفه
breach of peaceقانون ـ فقه : اخلال در نظم عمومى
breach of prisonقانون ـ فقه : جرم فرار از زندان
brevierحروف 8 پوند
brevity codeکد اختصارى ،رمز اختصارىعلوم نظامى : علامت اختصارى
brewingابجو سازى
brewisابگوشت ،اش
breyer gambitورزش : گامبى برير در گامبى شاه شطرنج
breyerکلمات مرتبط(breyer):
brian kelloggپيمان بريان کلوگقانون ـ فقه : پيمانى که مبتکر ان بريان کلوگ وزير خارجه امريکا در 1928 بود و امضا کنندگان ان جنگ را به عنوان وسيله حل اختلافات بين المللى محکوم و تحريم کردند
breach of friendshipبهم زدن دوستى
breach of proprietyعدم رعايت اداب
breach of ruleنقض قانون
breach of the peaceبهم زدن ارامش عمومى
breach of trustخيانت در امانتقانون ـ فقه : خيانت در امانت ،کوتاهى در انجام دادن انچه که به موجب سند تنظيمى در تاسيس حقوقى مى بايستى انجام دهد
breach one's promiseقانون ـ فقه : بد عهدى
breach rightتجاوز به حقوق
breachingنفوذ در ميدان مين ،رخنه در ميدان مين رخنه نفوذىعلوم نظامى : مواجه شدن با دشمن درگيرى با دشمن
bread aloneتنها نان ،فقط نان ،نان خالى
bread and pointسيب زمينى و نانش براى خوردن و بقيه اش براى نگاه کردن است
bread knifeکارد نان برى
breadfruitميوه درخت نان
breadingکلمات مرتبط(breading):
breadstuffمواد نان مانند گندم و ارد و،غيره
breadth of mindبزرگى يا وسعت فکر
breadthwaysاز پهنا،ازعرض
breadthwiseاز عرض
break a recordورزش : رکورد شکنى
break awayجدائىمعمارى : گسيختگى
break ballورزش : اخرين گوى مانده روى ميز بيليارد
break bread with a personبا کسى نان و نمک خوردن
break bulk agentبازرگانى : عامل تفکيک محصولات
break bulk cargoمحمولات تفکيک شدهبازرگانى : محموله بسته بندى شده
break bulk pointعلوم نظامى : نقطه تقسيم اماد کشتى به داخل قايقهاى کوچکتر
break bulkبازرگانى : تفکيک محصولات
break clauseماده نقضبازرگانى : عبارتى در قرارداد که در ان نحوه نقض قرارداد شرح داده شده است
break coverورزش : خروج روباه يا خرگوش از پناهگاه
break down of negotiationبازرگانى : تفکيک مذاکرات
break down rollعلوم مهندسى : پيش نورد
break down voltageعلوم مهندسى : ولتاژ شکست
break even pointنقطه عطفقانون ـ فقه : نقطه توازن دخل وخرج دخل و خرج سر به سربازرگانى : نقطه سربسر سطحى از توليد که در ان سطح کل درامد بنگاه با کل هزينه ان برابر بوده و سود بنگاه صفر است
break groundورزش : عقب نشينىعلوم نظامى : لنگر از زمين کنده شد
break in piecesخرد کردن
break in share pricesبازرگانى : کاهش قيمت سهام
break into a laughزير خنده زدن
break into a shopدکانى را زدن
break into the marketبازرگانى : در بازار رسوخ کردن
break keyکامپيوتر : کليد توقف
break looseول شدن ،در رفتن
break of relationsقانون ـ فقه : قطع روابط کردن
break off positionنقطه رهايىعلوم نظامى : نقطه قطع درگيرى
break offفرمان قطع تک در عمليات پشتيبانى نزديک هوايى ،قطع تماس با دشمن ،قطع کردن ،موقوف کردنعلوم نظامى : رهايى از درگيرى
break one's duckورزش : کسب نخستين امتياز
break one's fallورزش : افتادن از وسيله ژيمناستيک
break one's wristورزش : پيچاندن مچ براى زدن توپ
break pointکامپيوتر : نقطه توقف
break seal valveشيمى : شير بست شکن
break shotورزش : نخستين ضربه براى پراکندن گويهاى بيليارد
break stepغلط پا برداشتن
break the lawبازرگانى : نقض قانون کردن
break the windدر نتيجه کنارزدن هوا کار نفر پشت سر را اسان کردن( دوچرخه سوارى)ورزش : در نتيجه کنارزدن هوا کار نفر پشت سر را اسان کردن
break up of the a proposed marriageبه هم خوردن نامزدىقانون ـ فقه : به هم خوردن ازدواج احتمالى
break up pointنقطه رهايى هلى کوپترعلوم نظامى : نقطه رهايى
break up priceبهاى تصفيهبازرگانى : بهاى انحلال
break up valueقيمت رهايىقانون ـ فقه : قيمتى که براى رهايى از کالاى متروکه يا از مد افتاده تعيين مى شود
break waterموج شکنمعمارى : موجشکنعلوم نظامى : موج شکنعلوم دريايى : syn : mole
break wheelالکترونيک : چرخ قطع
break windتيز دادن ،باد ول دادن
break-even analysisبازرگانى : تجزيه و تحليل نقطه سربسر
break-proofعلوم مهندسى : ازمايش شکست
breakable crustورزش : سطح شکننده برف
breakdown (in a gas )الکترونيک : جرقه زنى
breakdown drawingعلوم هوايى : رسم پرسپکتيوى براى نمايش قطعات بصورت جدا از هم
breakdown lightsعلوم نظامى : چراغهاى عدم کنترل
breakdown voltageالکترونيک : ولتاژ جرقه زنى
breake contactعلوم مهندسى : کنتاکت ساکن
breakeکلمات مرتبط(breake):
breaker armانگشتى دلکوعلوم هوايى : چکش برق
breaker contactعلوم هوايى : پلاتين
breaker lineعلوم هوايى : خطى در رسم فنى براى نشان دادن حذف قسمتى از جسم در شکل مزبور
breaker pointعلوم هوايى : پلاتين
breakeven pointقانون ـ فقه : break
breakevenکلمات مرتبط(breakeven):
breakfallورزش : قرار دادن بازوان و پا در زير بدن هنگام افتادن ،فن اوکه مى
breakinکلمات مرتبط(breakin):
breaking capacityظرفيت قطععلوم مهندسى : ظرفيت شکست
breaking down of insulationالکترونيک : فرو ريختن نارسانايى
breaking down passعلوم مهندسى : کاليبر شکست
breaking down rollعلوم مهندسى : نورد شکست
breaking down standعلوم مهندسى : مقام پيش نورد
breaking down trainعلوم مهندسى : راه اوليه
breaking into safe custodyقانون ـ فقه : هتک حرز
breaking into the groundفرورفتن در زمين( ساختمان)عمران : فرورفتن در زمين
breaking loadمعمارى : بار گسيختگىبازرگانى : حداکثر تحمل بار
breaking passورزش : پاس به مهاجم
breaking stressعمران : بارگسيختگى
breakingبريدگى ،شکستگى ،پاره گىعلوم مهندسى : قطع شدگىمعمارى : گسيختگىقانون ـ فقه : هتک حرز و ورود غير قانونى به ملک غير به هر شکل و به هر وسيله اى که باشد
breakout boxکامپيوتر : جعبه قطع
breakoutکلمات مرتبط(breakout):
breakthroughورزش : شکافتن
breakupکلمات مرتبط(breakup):
breamماهى سيم
breast boardعمران : سينه بندى تونل
breast drillعلوم هوايى : نوعى دريل داراى مته بزرگ
breast workخاکريز تا ارتفاع سينهعلوم نظامى : خاکريز جان پناه سنگر ايستاده
breast-bandپيش بند
breast-boneاستخوان سينه ،عظيم قص
breast-feedingروانشناسى : تغذيه پستانى
breast-pinسنجاق کراوات
breasted drillعلوم مهندسى : مته دستى که ته ان به شکل بيضى است و در سينه شخص قرار مى گيرد
breasted transmitterعلوم مهندسى : ميکروفونى که به گردن اويخته مى شود
breastedکلمات مرتبط(breasted):
breastplateزره سينه ،چارسينه
breastploughخيشى که برزگر با سينه جلو ميبرد
breastpumpشيردوش
breaststrokerورزش : شناگر قورباغه
breastsummerمعمارى : شاه تير بر ساختمان
breather tubeعلوم مهندسى : لوله تهويه يا هواگيرى
breathing gearماسک تنفسىعلوم نظامى : وسيله تنفسى
breathing spaceايست ،مکث
breathing vibrationشيمى : ارتعاش تنفسى
breathing-holeروزنه
breathlesslyبا نهايت اشتياق
breating apparatusدستگاه دم زدنعلوم دريايى : دستگاه تنفس
breatingکلمات مرتبط(breating):
brecciaمعمارى : جوش خرده سنگى
bredپروردن ،پروراندن ،بار اوردن
bredt's ruleشيمى : قاعده برت
bredtکلمات مرتبط(bredt):
breech block carrierحامل کولاسعلوم نظامى : الات متحرک
breech boresightعلوم نظامى : صفحه محوريابى کولاس
breech chamberعلوم هوايى : محفظه خرج انفجار
breech endانتهاى لوله توپ يا تفنگعلوم نظامى : ابتداى جان لوله
breech headعلوم نظامى : پيشانى جنگى گلنگدن يا کولاس
breech loaderعلوم نظامى : تفنگ ته پر
breech loadingته پرعلوم نظامى : پر کردن تفنگ از ته
breech mechanismدستگاه کولاسعلوم نظامى : مکانيسم کولاس
breech recessعلوم نظامى : محفظه کولاس
breech ringحلقه کولاسعلوم نظامى : محفظه کولاس
breech-blockگلنگدنعلوم دريايى : کولاس
breechblock trayعلوم نظامى : سينى کولاس
breechedته دار
breeches buoyعلوم دريايى : بويه نجات
breeder reactorزايشگرزيست شناسى : راکتور زاينده
breeder rocketراکت سوخت سازعلوم هوايى : راکت زاينده
breederورزش : مربى اسب
breedsکلمات مرتبط(breeds):
breeze concreteبتن سبکمعمارى : بتن پوکه
breman systemورزش : سيستم برمن در گشايش انگليسى
bremanکلمات مرتبط(breman):
brenchکلمات مرتبط(brench):
brentيکجورغاز وحشى کوچک
brentano's illusionروانشناسى : خطاى ادراکى برنتانو
brentanoکلمات مرتبط(brentano):
breslau variationورزش : وارياسيون برسلاو در روس لوپس شطرنج
breslauکلمات مرتبط(breslau):
bretکلمات مرتبط(bret):
brethrenبرادران
bretton woods agreementبازرگانى : موافقت نامه برتن وودز
brettonکلمات مرتبط(bretton):
brianکلمات مرتبط(brian):
bribe to silenceقانون ـ فقه : حق السکوت دادن
bribeeمرتشىقانون ـ فقه : مرتشى ،رشوه گيرنده
bric-a-bracخرده ريز صنعتى
bricکلمات مرتبط(bric):
brick ballastعمران : مصالح شکسته اجرى
brick bondاجرچينى ،رج چينى ،اجر نماچينىمعمارى : هره
brick burnerمعمارى : کوره پز
brick burningعمران : پختن اجر
brick cutterمعمارى : اجر تراش
brick facingمعمارى : نماى اجرى
brick floorاجرفروش
brick flooringاجرفروش
brick klinعلوم مهندسى : کوره اجرپزى
brick layerاجر چينعمران : بناى درجه دو
brick liningعلوم مهندسى : بند کشىمعمارى : پوشش اجرى
brick masonary channelمعمارى : کانال با مصالح اجرى
brick moulderمعمارى : خشتمال
brick mouldingماشين قالب زنى ،دستگاه خشتزنىمعمارى : خشتمالى
brick pavingعلوم مهندسى : اجر فرشمعمارى : اجر فرش
brick trowelماله بنايىعلوم مهندسى : کمچه
brick upحصار کشيدنعلوم مهندسى : تيغه کشيدن
brick veneerمعمارى : روکارى اجرى
brick workاجر کارى ،اجر چينىعلوم مهندسى : بنايىعمران : سفت کارى
brick workers toolعلوم مهندسى : ابزار بنايى
brick worksاجر پزىعلوم مهندسى : اجر سازى
brick-builtاجرى ،اجر ساز
brick-kilnکوره اجرپزى
brick-makerاجرپز
brick-yardاجرپز خانه
brickmakerاجرپز،خشتپز،خشتزنمعمارى : خشتگر
brickmakingمعمارى : اجرپزى
bricksکلمات مرتبط(bricks):
brickworksاجرکارى ،سفت کارى ،هره ،نماچينىمعمارى : رژچينى
bricoleمنجنيق ،ضربه غيرمستقيم توپ يا گوى
bride-groomداماد
bridegroomقانون ـ فقه : داماد
bridesmanساقدوش داماد،ساقدوش
bridgکلمات مرتبط(bridg):
bridge buildingمعمارى : پل سازى
bridge carriagewayمعمارى : شوسه پل
bridge circuitالکترونيک : مدار پلوار
bridge deckمعمارى : بدنه پل
bridge escapeفرار از پل( کشتى)ورزش : فرار از پل
bridge headسر پلعلوم نظامى : سر پل ساحلى
bridge pierمعمارى : پايه پل
bridge plateعلوم نظامى : پل بين سکوى بارگيرى و خودرو
bridge rectifierالکترونيک : يکسو کننده پلوارعلوم هوايى : يکسوکننده بريج
bridge seatتکيه گاهمعمارى : پاشنه پل
bridge shoeپاشنهعمران : پاشنه پلمعمارى : زيره پل
bridge spot weldعلوم مهندسى : جوشکارى نقطه اى
bridgeboardنرده پلکان چوبى
bridged groupشيمى : گروه پل شده
bridged ringشيمى : حلقه پل دار
bridgedکلمات مرتبط(bridged):
bridgehead lineخط سر پلعلوم نظامى : خط سر پل ساحلى
bridgehead positionsشيمى : موقعيتهاى دو سر پل
bridgesکلمات مرتبط(bridges):
bridgewareکامپيوتر : برنامه هاى کامپيوترى به منظور ترجمه دستورالعملها
bridging atomشيمى : اتم پل ساز
bridging groupشيمى : گروه پل شده
bridging setالکترونيک : دستگاه پلوار
bridging-leonاعتبار موقت ،وام کوتاه مدت ،وام موقتبازرگانى : مساعده
bridgingپل زدن ،ايجاد پلمعمارى : پلبندى
bridle pathجاده اسب رو،راه باريک
bridle trackاسب رو،ايز سوارکارانمعمارى : راه باريک
brief (jf)علوم دريايى : توجيه کردن
brief psychotherapyروانشناسى : روان درمانى کوتاه مدت
brief reactive psychosisروانشناسى : روان پريشى واکنشى کوتاه مدت
briefcase computerکامپيوتر : کامپيوتر چمدانى
briefedکلمات مرتبط(briefed):
briefedbyکلمات مرتبط(briefedby):
briefing directionدستورالعمل اجراى توجيهعلوم نظامى : دستورالعمل جلسه توجيهى
briefingتوجيه کردنعلوم نظامى : جلسه توجيهى خلاصه کردن دستورات و گزارشات
briefly speakingبطور خلاصه ،مختصر کنيم
brigade commanderعلوم نظامى : فرمانده تيپ
brigade headquartersقرارگاه تيپعلوم نظامى : ستاد تيپ
brigade landing teamعلوم نظامى : تيم پياده شونده تيپى
brigade staffعلوم نظامى : ستاد تيپ
brigadier generalتيمسار سرتيپ ،مير پنج( درجه قديمى)علوم نظامى : مير پنج
brigandismدزدى ،راهزنى
briggs-meyers type indicatorروانشناسى : سنخ نماى بريگز - ماير
briggsکلمات مرتبط(briggs):
bright annealروشنى ناشى از گداختن ،گداختنعلوم مهندسى : ملتهب شدن
bright blueلاجوردى
bright drawnعلوم مهندسى : کشيدن در حالت التهاب
bright finishعلوم مهندسى : صافکارى براق
bright lusterعلوم مهندسى : صيقل کارى کاملا "براق
bright redقرمز روشن
bright with joyبشاش( ازخوشى)
bright workعلوم نظامى : سطوح فلزى صيقلى و بدون رنگ
bright-line spectrumشيمى : طيف خطى روشن
brightlyبزرنگى ،بطور روشن
brightness adaptationروانشناسى : انطباق با درخشندگى
brightness contrastروانشناسى : تقابل درخشندگى
brightness controlالکترونيک : پيچ روشنايى
brightness signalالکترونيک : پيام روشنايى
brightness temperatureشيمى : دماى درخشايى
brightnessروشنى ،درخشندگى ،زرنگىعلوم مهندسى : روشنىکامپيوتر : درخشندگىروانشناسى : تيزهوشى
brights diseaseتراوش پيشاب سفيد،ترشح بول
brightsکلمات مرتبط(brights):
brike layerعلوم مهندسى : بنا
brikeکلمات مرتبط(brike):
brilبريلروانشناسى : واحد درخشندگى
brillسپرماهى
brilliancy prizeورزش : جايزه درخشندگى شطرنج
brilliancyدرخشندگىعلوم مهندسى : درخشانورزش : بازى درخشان شطرنج
brilliantineروغن مو
brilliantlyبطور درخشان ،چنانکه برجسته باشد
brim-fullمالامال ،سرشار
brimeشوراب ،اب نمک ،نمک سود کردن
brimmedکلمات مرتبط(brimmed):
brimstone buterflyپروانه گوگردى رنگ
brimstone matchکبريت گوگردى
brindedخط خط،راه راه ،لک لک
brine panشيمى : حوضچه نمک گيرى
brinell ball hardness testعلوم مهندسى : ازمايش فشار گلوله برينل
brinell hardness numberعلوم مهندسى : ضريب سختى برينل
brinell hardness testعلوم مهندسى : طريقه اندازه گيرى سختى برينل
brinell hardnessعلوم هوايى : سنجش سختى نسبى اجسام جامد يا صلب توسط اندازه گيرى ميزان فرورفتگى ناشى از فشردن گلوله ¹ 1ميليترى سخت روى سطح فلز مورد ازمايش
brinellعلوم مهندسى : برينل
brinellingعلوم هوايى : دندانه ها و برجستگيهايى که در سطوح ياتاقانها معمولا براثر بار استاتيک زياد يا اعمال نيرو هنگام جاگذارى و برداشتن بوجود مى ايد
bring a charge against someoneقانون ـ فقه : به کسى تهمت زدن
bring a charge home to a personقانون ـ فقه : اتهامى را گردن کسى انداختن
bring a suit against a personقانون ـ فقه : اقامه دعوى عليه کسى کردن
bring an action against someoneقانون ـ فقه : عليه کسى اقامه دعوى کردن
bring backبرگرداندن ،پس اوردن
bring downبه زمين انداختن حريفورزش : انداختن شکار
bring roundبهوش اوردن
bring to bookبازخواست کردن از
bring to passبه وقوع رساندن
bringing an actionقانون ـ فقه : اقامه دعوى
bringingکلمات مرتبط(bringing):
brinjalبادنجان
briquetting pressعلوم مهندسى : پرس متعادل يا بالينگ پرس
briquettingکلمات مرتبط(briquetting):
brisk airهواى خنک و فرح بخش
brisklyبچابکى ،تند
brisknessتندى ،جلدى ،چابکى
bristledکلمات مرتبط(bristled):
bristlesکلمات مرتبط(bristles):
britanniaبريتانى
britannicaکلمات مرتبط(britannica):
brithکلمات مرتبط(brith):
british antilewisiteعلوم نظامى : نوعى پماد چشمى
british islesجزاير بريتانى
british possessionsمتصرفات انگليس
british thermal unitالکترونيک : واحد گرمايى بريتانياشيمى : واحد بريتانيايى گرما
britishismلغت يا لهجه يا زبانزد ويژه انگلستان
brittannia jointالکترونيک : اتصال بريتانيايى
brittanniaکلمات مرتبط(brittannia):
brittle fractureعمران : شکستن از تردى
brittle pointمعمارى : نقطه شکنندگىشيمى : نقطه شکنندگى
brittle temperatureشيمى : دماى شکنندگى
brittleness temperatureشيمى : دماى شکنندگى
broach (to)ورزش : چرخيدن يا انحراف قايق
broad a wakeکاملا بيدار
broad bandپهن باندکامپيوتر : باند پهن
broad base towerعلوم مهندسى : دکل فشار قوى
broad beam headlampعلوم مهندسى : نور افکن با تشعشع عرضى
broad day lightروز روشن
broad headورزش : نوک پيکان با 2 يا 3 تيغه
broad interpretationقانون ـ فقه : تفسير موسع
broad irrigationزيست شناسى : کوداب دادن
broad shoulderedشانه پهن
broad shouldersشانه هاى پهن ،نيروى باربرى يا طاقت تحمل مسئوليت
broad spectrumشيمى : طيف گسترده
broad tuningالکترونيک : ميزانسازى زمخت
broad-arrow engineعلوم هوايى : موتور پيستونى با سه رديف سيلندر که با زاويه کمتر از ¹ 9درجه نسبت به يکديگر قرارگرفته اند
broad-brimmedداراى لبه پهن
broad-jumpورزش : پرش طول
broad-jumperورزش : پرش کننده طول
broadband amplifierالکترونيک : فزونساز باند گسترده
broadband antennaالکترونيک : انتن با باند گسترده
broadband channelمجراى پهناى باندکامپيوتر : کانال پهن باند
broadband exchangeکامپيوتر : تعويض پهن باند
broadcast controlled air interceptionعلوم نظامى : نوعى رهگيرى هوايى که هواپيماى رهگير را مداوم در جريان تک هوايى دشمن قرار مى دهند
broadcast stationالکترونيک : ايستگاه فرستنده
broadcasting stationايستگاه راديوعلوم مهندسى : ايستگاه راديويى فرستنده
broadcastingراديوعلوم مهندسى : راديويىالکترونيک : پخش برنامه
broadeningکلمات مرتبط(broadening):
broadishبستا پهن
broadlyبطور وسيع
brotherlinessبرادرى ،دوستى
budsکلمات مرتبط(buds):
buff-leatherچرم گاو ميش
bullybeefگوشت گاويکه درحلبى ريخته نگهدارند
bumbوزوز کردن
bumbailiffمامور اجرا( درمقام تحقير)،اردنگى زن
bumble-beeزنبور درشت
bumboatکرجى سورسات فروش
bummerادم بيکار،ادم تنبل ،چرخ ميان
bump and goنوعى مانور دفاعى( فوتبال امريکايى)ورزش : نوعى مانور دفاعى
bump and runنوعى مانور دفاعى( فوتبال امريکايى)ورزش : نوعى مانور دفاعى
bump passساعدگيرىورزش : پاس با ساعد
bump startورزش : اغاز مسابقه با هل دادن موتورسيکلت
bumpedبار فشرده شده ،بار مچاله شدهعلوم نظامى : بار طپانده شده به هم
bumper guardسپر ماشين ،روکش سپر( لاستيک سپر)علوم نظامى : روکش سپر
bumper pool billiardورزش : بيليارد روى ميز کوچک با 2 سوراخ درانتها
bumping toolعلوم مهندسى : ابزار خم کارى
bumpingشيمى : پلغ زدن
buna-nشيمى : بوناn -
buna-sشيمى : بوناs -
bunaکلمات مرتبط(buna):
bunched cableالکترونيک : کابل چندلايى
bunched incomeقانون ـ فقه : درامد خدمات شخصى
bunchedکلمات مرتبط(bunched):
buncher spaceالکترونيک : فضاى تحميل سرعتى
buncherالکترونيک : همنواگر جعبه اى ورودى
bunchoutاماس کردن ،برامدگى يافتن
bunchyخوشه اى ،دسته اى
bundکلمات مرتبط(bund):
bundle off outبارسفر بستن ،بشتاب رفتن
bundled softwareکامپيوتر : نرم افزار همراه
bundledکامپيوتر : همراه
bundlesکلمات مرتبط(bundles):
bunged upباد کرده ،بسته ،قى گرفته
bungedکلمات مرتبط(bunged):
bungeeعلوم هوايى : ريسمان الاستيکى متشکل از رشته هاى لاستيکى که توسط الياف بافته شده نخى پوشانده شده
bungleسرهم بندى کردن ،سنبل کردن ،خراب کردن ،خام دستى
bunk coversعلوم نظامى : روکش نسوز تختخوابعلوم دريايى : روکش نسوز تختخواب
bunkcombeنطق وکيل در مجلس براى خودنمايى در پيش وکيل کنندگان
bunker adjustment factor (baf)بازرگانى : ضريب تعديل سوخت
bunker fuelعلوم نظامى : سوخت يا گازوييلى که به مصرف خود کشتى مى رسد
bunkeredورزش : افتادن گوى در زمين مانع
bunkeringذخيره سوخت در کشتىبازرگانى : دخيره سوخت در کشتى ،سوختگيرى
bunny hopورزش : پرش کوتاه
bunsen burnerشيمى : چراغ بونزن
bunsen cellالکترونيک : پيل بونزن
bunsen gas burnerعلوم مهندسى : چراغ گازى ازمايشگاه
bunsenکلمات مرتبط(bunsen):
bunterورزش : توپزن ماهر در ضربه بدون تاب دادن چوب بيس بال
buntline hitchعلوم دريايى : گره حلقه
bunyanکلمات مرتبط(bunyan):
buoy pendantعلوم دريايى : زنجير مهار بويه
buoy shackleعلوم دريايى : بخوى بويه
buoy tenderکشتى بويه گذارعلوم نظامى : ناو بويه گذار
buoyageورزش : تنطيم محل راهنماهاى شناورعلوم دريايى : تنطيم محل راهنماهاى شناور
buoyant forceشيمى : نيروى شناورسازى
buoyant mine caseجعبه مين شناورعلوم نظامى : بدنه مين شناور بدنه مين غوطه ور
buoyant mineمين غوطه ورعلوم نظامى : مين شناور ازاد
buprestidanسوسک طلايى
buprestisسوسک طلايى ،طلايى
bur-reedجل وزغ ابى
burble pointعلوم هوايى : زاويه حمله اى که در ان شکست جريان هوا روى بال شروع ميشود
burbotماهى ريشدار
burden balanceعلوم مهندسى : تعادل بار
burden of proofبار اثباتقانون ـ فقه : بار اثبات ،وظيفه اثباتبازرگانى : مسئووليت اثبات ادعا
broadnessعرض ،وسعت
broadsheetکاغذ بزرگى که يک روى ان چاپ شده باشد
broadside aerialعلوم مهندسى : تشعشع کننده عرضى
broadside messingعلوم دريايى : ناهار خورى گروهى
broadwaysاز پهنا،ازعرض
broadwiseعرضا"
broca's aphasiaروانشناسى : زبان پريشى بروکا
broca's areaروانشناسى : ناحيه بروکا
broca's convolutionروانشناسى : شکنج بروکا
brocaکلمات مرتبط(broca):
brocadedگلدار،زربفت
brocatelزرى ،بدل ،بادله
brodmann's mapروانشناسى : نقشه برودمن
brodmannکلمات مرتبط(brodmann):
broglieکلمات مرتبط(broglie):
broiled meatگوشت سرخ کرده
broiledکلمات مرتبط(broiled):
broiling sunافتاب سوزان
broilingکلمات مرتبط(broiling):
brokageحق دلالىبازرگانى : حق العمل
broken bricksپاره اجرعلوم مهندسى : سنگريزه
broken countryزمين مضرسعلوم نظامى : زمين دو عارضه
broken englishانگليسى دست و پا شکسته
broken fibresورزش : تار عضلانى پاره شده
broken fieldمحوطه دفاعى فراسوى خط تجمع( فوتبال امريکايى)ورزش : محوطه دفاعى فراسوى خط تجمع
broken groundزمين ناهموار
broken hardeningعلوم مهندسى : سخت گردانى شکسته
broken homeروانشناسى : خانواده گسيخته
broken marriageروانشناسى : زناشويى گسيخته
broken moneyپول خرد
broken rockعلوم مهندسى : صخره
broken sleepخواب بريده بريده
broken stoneخرده سنگ ،سنگريزهعلوم مهندسى : سنگ شکسته
broken stowageعلوم نظامى : فضاى خالى اطراف امادها و بارها در داخل کشتى
broken traffic lineخط چين براى امد و شدمعمارى : خط گسسته براى امد و شد
broken weatherهواى بى قرار
broken windيلپپيک
broken-heartedدلشکسته
broken-windedتنگ نفس
brokenlyبطور شکسته يا بريده ،بريده بريده
brokennessشکستگى
brokerage feeبازرگانى : حق دلالى
brokingقانون ـ فقه : دلالى
brominationبرم دار کردنشيمى : برم دار شدن
brominesymb: Brشيمى : برمعلوم هوايى : برم
bromocresol greenشيمى : سبز برموکرزول
bromocresolکلمات مرتبط(bromocresol):
bromonium ionشيمى : يون برمونيم
bromoniumکلمات مرتبط(bromonium):
bromthymol blueشيمى : ابى برم تيمول
bromthymolکلمات مرتبط(bromthymol):
broncکلمات مرتبط(bronc):
bronchiنايچه
bronchiaوابسته به نايچه ياشاخه هاى ان
bronchialکلمات مرتبط(bronchial):
bronchoceleبزرگ شدگى ،غده زائد
bronchotomyبرش نايچه
broneکلمات مرتبط(brone):
brongeکلمات مرتبط(bronge):
bronstedکلمات مرتبط(bronsted):
bronstein variationورزش : وارياسيون برونشتاين در دفاع نيمزوهندى
bronsteinکلمات مرتبط(bronstein):
brontophobiaروانشناسى : تندر هراسى
bronzعلوم مهندسى : برنز
bronze arrowheadنشان پيکان برنزى( مخصوص چتربازان)علوم نظامى : نشان پيکان برنزى
bronze medalورزش : مدال برنز
bronze palmعلوم نظامى : نشان برگ خرماى برنزى
bronze platedمعمارى : روکش مفرغى
bronze service starعلوم نظامى : نشان خدمت برنزى
bronze star medalعلوم نظامى : مدال ستاره برنز
bronze weldingعمران : جوشن برنز
brood-henمرغ کرچ ،مرغ کرک
broodingکلمات مرتبط(brooding):
broodmareورزش : ماديان براى توليد نژاد
brookجويبار،جوى ،نهر،تحمل کردن ،سازش کردنمعمارى : جوىزيست شناسى : جويبار
brooklimeتره تيزک ابى ،سيزاب
brooklyn (crossover)ورزش : ضربه به ميله جلو بولينگ بسمتى مخالف دست گوى انداز
brooklynکلمات مرتبط(brooklyn):
brooks 1911نجوم : بروکز1911
brooksکلمات مرتبط(brooks):
broom dragعمران : جاروى شن کش
broom-stickدسته جاروب
broomballورزش : نوعى هاکى روى يخ بدون کفش اسکيت با جارو و توپ فوتبال
brorher-in-lawبرادر زن ،برادر شوهر،شوهر خواهر،باجناغ ،هم دامن
brorherکلمات مرتبط(brorher):
brosبرادران( نامگذارى شرکت ها)
brother in-lowبرادر زن ،برادر شوهرقانون ـ فقه : شوهر خواهر باجناغ
brother of full bloodقانون ـ فقه : برادر تنى
brother of half bloodقانون ـ فقه : برادر ناتنى
brotherlessبى برادر
brotherlikeبرادروار،برادرانه
brothers and sistersقانون ـ فقه : اخوه
brothersکلمات مرتبط(brothers):
brought forwardمنقول ازصفحه پيش
broughtاورده شده
brow-agueدرد نيمه سر،شقيقه ،صداع شقى
browedکلمات مرتبط(browed):
brown & sharpe wire gaugeالکترونيک : اندازه براون - شارپ سيم
brown air cityزيست شناسى : شهر با مه دود اسيدى
brown majorبراون بزرگتر،براون مقدم يا انکه زودتر به اموزشگاه امده است
brown minorبراون کهتر يا ان براون که زودتر به اموزشگاه امده است
brown outکامپيوتر : کاهش جريان برق
brown rustسياهک
brown wareسفالينه
brown-finishعلوم مهندسى : صيقل دادن به وسيله سرخ کردن
brown-iron oreليمونيتعلوم مهندسى : سنگ اهن قهوه اى
brown-sequard syndromeروانشناسى : نشانگاه براون - سکار
brownian movementشيمى : حرکت براونى
brownianکلمات مرتبط(brownian):
browse modeحالت بررسى عمومىکامپيوتر : حالت ويرايش کامل
browsingکامپيوتر : نگاه کردن به فايلها يا ليستهاى کامپيوتر براى پيدا کردن يک چيز جالب
brucsels treaty organizationسازمان پيمان بروکسلقانون ـ فقه : پيمان دفاعى منعقده بين بلژيک و بريتانيا و فرانسه و هلند و لوکزامبورگ در1948
brucselsکلمات مرتبط(brucsels):
bruiserمشت زن ،مشت باز
brunerکلمات مرتبط(bruner):
brush and railsورزش : مانعى مرکب از بوته و تير در بالاى ان
brush applicationمعمارى : رنگزنى با قلم مو
brush backورزش : پرتاب توپ از بالا براى عقب راندن توپزن
brush blockسد کردن سبک براى ايجاد تاخير در حرکت رقيب( فوتبال امريکايى)ورزش : سد کردن سبک براى ايجاد تاخير در حرکت رقيب
brush breakerعمران : بوته کنى
brush contact lossالکترونيک : افت زغال
brush dischargeالکترونيک : تخليه جارويى
brush finishمخطط کردن ،خط انداختنمعمارى : اج دادن
brush friction lossالکترونيک : اتلاف مالشى زغال
brush holderالکترونيک : پايه زغال
brush lagالکترونيک : پس رفتن زغال
brush leadالکترونيک : پيش رفتن زغال
brush mattingعمران : پوشش حصيرى
brush pig-tailالکترونيک : سيم زغال
brush pressureالکترونيک : فشار زغال
brush revetmentعلوم نظامى : سرشاخه هاى چيده شده کنارهم در کنار ديوار
brush ringالکترونيک : حلقه زغال
brush rockerالکترونيک : فنر زغال
brush styleطرح قلمکامپيوتر : قالب قلم
brush yokeالکترونيک : يوغ زغال
brush-shifting motorعلوم مهندسى : سروموتور
brushabilityعلوم مهندسى : قابليت رنگرزى
brusherکلمات مرتبط(brusher):
brushesکلمات مرتبط(brushes):
brushing lacquerعلوم مهندسى : لاک پاک کننده
brushingمعمارى : برس زنى
brushwood hurdleعلوم نظامى : سرشاخه بافته شده کنار هم
brusquelyتند،با شدت لحن ،بى ادبانه
brusquenessتندى ،شدت لحن
brussels nomenclatureتعرفه گمرکى بروکسل ،رده بندى تعرفه بروکسلبازرگانى : طبقه بندى تعرفه برکسل
brusselsبروکسل پايتخت بلژيک
brustکلمات مرتبط(brust):
brutallyوحشيانه
brute force techniqueکامپيوتر : استفاده ناشيانه از کامپيوتر
brutifyوحشى يا حيوان صفت کردن ،وحشى شدن
bruxismروانشناسى : دندان قرچه در خواب
bryngelson-glapsy testروانشناسى : ازمون برينگلسون - گلاپسى
bryngelsonکلمات مرتبط(bryngelson):
bryologistخزه شناس
bryonyهزارچشان ،فاشرا
bsamکامپيوتر : Basic Sequential Access Methodروش دستيابى ترتيبى اساسى
bscکامپيوتر : Binary Synchronous Communicationارتباطات هماهنگ دودويى
btamکامپيوتر : Basic Telecommunications Access Methodروش دستيابى ارتباطات راه دور اساسى
btcکلمات مرتبط(btc):
btuBritish thermal unitشيمى : واحد بريتانيايى گرما
buورزش : مبارزه
bubble capشيمى : فنجانک حباب
bubble chamberشيمى : اتاقک حباب
bubble horizonافق نمايان از زير ابرعلوم نظامى : ابر شکافدار
bubble pointشيمى : نقطه جوش
bubble sextant (octant)علوم نظامى : سکستانت مايعىعلوم دريايى : سکستانت مايعى
bubble sortingکامپيوتر : جور کردن حبابى
bubble towerبرج تقطيرشيمى : برج حباب
bubble tray columnستون تقطير بشقابک دارشيمى : ستون تقطير با بشقابک حباب
bubble trayشيمى : بشقابک حباب
bubble turn and slipعلوم هوايى : الات دقيق اصلى پروازى که شتاب جانبى را با جابجايى حبابى داخل لوله شيشه اى خميده پر از مايعى نشان ميدهد
bubble-cap-plate columnشيمى : ستون تقطير بشقابک فنجانک دار ستون تقطير با بشقابک و فنجانک حباب
bubble-jockبوقلمون نر
bubblerکلمات مرتبط(bubbler):
bubblesکلمات مرتبط(bubbles):
bubbyپسر کوچولو
buble and squeakقيمه با سبزى يا کلم
bubleکلمات مرتبط(buble):
buccinal muscleماهيچه شيپورى
buccinalشيپورى
buccinatorماهيچه شيپورى
bucephalusنام اسب اسکندر( درزبان شوخى ) اسب ،گاوسر
buchner funnelشيمى : قيف بوخنر
buchnerکلمات مرتبط(buchner):
bucket elevatorعلوم مهندسى : دستگاه بالابرنده سطل
bucket hoistعلوم مهندسى : دستگاه بالابرنده سطل
bucket of steamعلوم نظامى : سطل بخارعلوم دريايى : سطل بخار
bucket shopجاى شرط بندى وقمار روى سهام و مانند ان
bucket stepفيکس کردن پا براى استراحت( کوهنوردى)ورزش : فيکس کردن پا براى استراحت
bucket-chargingعلوم مهندسى : بارگيرى با سطل
buckhorn plantainاطريلا،حشيشه البرص
buckhornاستخوان گوزن که براى ساختن دسته چاقو بکار ميبرند
bucking coilالکترونيک : پيچک مقابله
bucking voltageشيمى : ولتاژ مخالف
buckingالکترونيک : مقابله
buckishخودساز،داراى خوى بز
buckled plateصفحه دولا شدهعلوم مهندسى : صفحه تا شده
buckledکلمات مرتبط(buckled):
buckling loadعمران : بار کمانش
buckling resistanceمعمارى : مقاومت کمانش
buckling strengthعلوم مهندسى : استحکام خمشى
buckling stressعلوم مهندسى : تنش خمشىمعمارى : تنش کمانش
buckling testعلوم مهندسى : ازمايش خمشى
bucklingالکترونيک : پيچشعمران : کمانشمعمارى : کمانشعلوم هوايى : تعادل ناپايدار يک جسم
buckstayستون انکر( سپر)علوم مهندسى : ستون انکر
buckthorenخولان
buckwheatگندم سياه
bucyکلمات مرتبط(bucy):
budapest defenceورزش : دفاع بوداپست در پياده وزير شطرنج
budapestکلمات مرتبط(budapest):
buddhaبودا
buddhist architectureمعمارى : سبک معمارى بودائى
buddhistبودائىروانشناسى : بودايى
buddingکلمات مرتبط(budding):
buddy aidعلوم نظامى : دادن کمک اوليه به همرزم
buddy breathingورزش : شرکت 2 نفر در يک کپسول هوا در زير اب
buddy lineورزش : طنابى که در حدود ¹ 1متر که 2 غواص را به هم وصل مى کند
buddy systemورزش : شناگران بخاطر ايمنى دو نفره کردنعلوم نظامى : سيستم گماشتن هم خرج براى سربازان سيستم تقويت روحيه با گماشتن همرزم
budget balanceتعادل بودجهبازرگانى : توازن بودجه
budget bureauبازرگانى : دفتر بودجه
budget ceilingبازرگانى : سقف بودجه
budget classificationبازرگانى : طبقه بندى بودجه
budget comitteeبازرگانى : گروه بودجه
budget constaintبازرگانى : محدوديت بودجه اى
budget constraintبازرگانى : محدوديت بودجه
budget creditعلوم نظامى : اعتبار بودجه
budget cycleگردش بودجهبازرگانى : مراحل بودجه
budget dataبازرگانى : اطلاعات بودجه
budget deficitبازرگانى : کسر بودجه ،کسرى بودجه
budget determinantعلوم مهندسى : تعيين بودجه
budget directiveعلوم نظامى : دستورالعمل تهيه بودجه
budget estimatesبازرگانى : براوردهاى بودجه اى
budget executionبازرگانى : اجراى بودجه
budget expendituresبازرگانى : مخارج بودجه
budget forecasting modelکامپيوتر : مدل پيشگويى بودجه اى
budget itemاقلام نقدىعلوم نظامى : اقلامى که به دستور فرمانده قيمت ان از بودجه يکان کسر مى شود
budget lineبازرگانى : خط بودجه
budget periodدوره بودجهبازرگانى : زمان بودجه
budget processفرايند بودجهبازرگانى : مراحل بودجه
budget surplusمازاد بودجهبازرگانى : اضافه بودجه ،مازاد بودجه
budgetary accountsقانون ـ فقه : حسابهاى تخمينى
budgetary appropriationsبازرگانى : تخصيص بودجه
budgetary policyبازرگانى : سياست بودجه اى
budgetingبازرگانى : بودجه ريزى
budgettingکلمات مرتبط(budgetting):
budoورزش : روش مبارزه
buff-stickچوبيکه چرم( گاوميش ) بدان پيچيده است و براى پرداخت کردن بکار ميبرند
buffaکلمات مرتبط(buffa):
buffer bodyبدنه دافع( در تيربار)علوم نظامى : بدنه دافع
buffer capacityشيمى : ظرفيت بافر
buffer chamberاطاق خرج ،جان لولهعلوم نظامى : محفظه ضربت گير محفظه دافع
buffer condenserالکترونيک : خازن ميانگير
buffer distanceحاشيه امنيتعلوم نظامى : محوطه امنيت
buffer duoورزش : دو پياده مجاور در برابر دو پياده مجاور با يک عرض فاصله
buffer poolکامپيوتر : تعدادى ميانگير که در دسترس سيستم کنترل ورودى - خروجى هستند
buffer solutionشيمى : محلول بافر
buffer stageالکترونيک : مرحله ميانگير
buffer stateدولت حايلقانون ـ فقه : دولت کوچکى را گويند که بين دو کشور بزرگ واقع شده و از برخورد و بروز اختلاف بين انها جلوگيرى مى کند
buffer stockموجودى ذخيره ،مواد اوليه ذخيره( جهت مواقع اضطرارى)،ذخيره اتکائىبازرگانى : موجودى احتياطى ،مواد اوليه ذخيره ،تامين ذخيره
buffer zoneمنطقه پيشگيرى ،منطقه تامينعلوم نظامى : منطقه جلوگيرى از خطر احتمالى
buffered computerکامپيوتر : کامپيوترى که عمليات ورودى و خروجى و عمليات پردازشى را بطور همزمان ارائه مى دهد
buffersکامپيوتر : فرمانBUFFERS
buffing resistanceعلوم مهندسى : مقاومت ميرايى
buffingکلمات مرتبط(buffing):
buffonery psychosisروانشناسى : روان پريشى لودگى
buffoneryکلمات مرتبط(buffonery):
buffy coatپرده ليفى خون
buffyکلمات مرتبط(buffy):
buffyyمايل به رنگ نخودى
bug boyورزش : سوارکار مبتدى
bug-taperريسمان مناسب براى استفاده از طعمه زير اب( ماهيگيرى)ورزش : ريسمان مناسب براى استفاده از طعمه زير اب
buggedاطاق يا شيئى که حاوى يک وسيله استراق سمع پنهانى باشدعلوم نظامى : مجهز به ميکروفن مخفى
buggery with animalsجماع با حيواناتقانون ـ فقه : وطى بهائم
buggieپيش قطار توپ ،بوگىعلوم نظامى : دستگاه تعليق جلو توپ
bugle callفرمانعلوم نظامى : علامت دادن به وسيله شيپور شيپور جمع
bugleweedگندناى کوهى ،فراسيون ابى
buhlworkخاتم کارى با صدف يا فلز
build upبالا بردن توان رزمى نيروها،نيروى کمکى تقويت نيروها،جمع کردن ذخايرعلوم نظامى : پر کردن انبار
builder's levelمعمارى : تراز بنائى
building block principleکامپيوتر : طراحى سيستم براى ساختن سيستم بزرگترmodularity
building componentعلوم مهندسى : اجزاى ساختمان
building connectionمعمارى : انشعاب ساختمان
building constructionمعمارىعلوم مهندسى : روسازى
building costsمعمارى : هزينه هاى ساختمان
building craftsmanمعمارى : کارگر ماهر ساختمانى
building enterpriseمقاطعه کارى ساختمانمعمارى : پيمانکارى ساختمان
building inspectorateعلوم مهندسى : دفتر نقشه کشى
building limesعمران : اهک ساختمانى
building lineامتداد،راسته ،بر ساختمانىمعمارى : بر ساختمان
building logعلوم مهندسى : چوب گرد ساختمان
building machineryمعمارى : ماشين الات ساختمانى
building material dealerفروشنده مصالح ساختمانعلوم مهندسى : دلال مواد اوليه ساختمان
building materialعلوم مهندسى : مصالح ساختمانىمعمارى : مصالح ساختمان
building officialعمران : بازرسان ساختمان
building operationsمعمارى : عمليات ساختمانى
building ownerصاحب کار( در ساختمان)معمارى : صاحب کار
building permitمعمارى : پروانه ساختمان
building plantعلوم مهندسى : وسايل ساختمان
building sandخاک و ماسه ساختمانعلوم مهندسى : ماسه براى بنايى
building siteمعمارى : کارگاه ساختمانىقانون ـ فقه : عرصه
building steel lathingاسکلت فلزى ساختمانعلوم مهندسى : بافت ساختمان فولادى
building systemسيستم ساختمان ،اصول ساختمان طرز ساختمانعلوم مهندسى : نظم و ترتيب ساختمان
building trade joineryعلوم مهندسى : نجارى ساختمان
building trade workerعلوم مهندسى : تعميرکار ساختمان
building unitواحد ساختمانىعلوم مهندسى : جزء ساختمانى بخشى از يک ساختمان
building up of generatorالکترونيک : پيش تحريک مولد
building workمعمارى : کار ساختمانى
building-up alloyعلوم مهندسى : الياژ مخصوص روکش کارى
built in fontکامپيوتر : فونت توکار
built in fontsکامپيوتر : شکل حروف تعبيه شده
built in stabilizersبازرگانى : تثبيت کننده هاى خودکار
built on sandسست بنياد،ناپايدار
built up liningمعمارى : پوشش مرکب
built-in aerialالکترونيک : انتن دستگاهى
built-in engineعلوم مهندسى : موتور تاسيسات
built-in jackعلوم مهندسى : جک مخصوص نصب
built-in panelعلوم مهندسى : تابلوى نصب
built-up beamتير مرکب( چند لايه اى)عمران : تير مرکب
built-up crossingعلوم مهندسى : قطعه ريل متقاطع
built-up edgeعلوم مهندسى : لبه مخصوص نصب
built-up frogقطعه اى شبيه به قلب که براى ريلها به کار برده مى شود،قلبى ريلعلوم مهندسى : قورباغه اى نصب
built-up sectionعمران : مقاطع مرکب
builtساخت ،ريخت ،ترکيب
buisinessesقانون ـ فقه : متاجر
buitکلمات مرتبط(buit):
bulapکرباس ،پارچه کيسه ايى
bulb angle steelعلوم مهندسى : فولاد نبشى غلطکى
bulb angleعلوم هوايى : جزء ساختمانى که معمولا بعنوان ستون يا پايه بکار ميرود و به شکل دايره اى يا چند وجهى ميباشد
bulb rootعلوم هوايى : وسيله اى که توسط ان تيغه هاى گردنده توربين به توپى متصل ميشوند
bulb socketساکت لامپعلوم مهندسى : سرپيچ لامپ
bulbed cherrylock rivetعلوم هوايى : نوع بخصوصى پرچ کور
bulbedکلمات مرتبط(bulbed):
bulbiferousپياز اور،پياز دهنده
bulbiformپيازى
bulbsکلمات مرتبط(bulbs):
bulgariaبلغارستان
bulgarianبلغارى
bulge outپف کردن ،متورم شدنعلوم مهندسى : شکم دادن ضخيم شدن
bulginessبرامدگى شکم ،تحدب
bulging testعلوم مهندسى : ازمايش برامدگى
bulgingکلمات مرتبط(bulging):
bulid upبا سنگ يا اجر مسدود کردن ،روکش کردنعلوم مهندسى : نوسان کردن
bulidساختن ،طرح کردنعلوم مهندسى : بنيان گذاردن
bulimiaروانشناسى : جوع
bulimicوابسته بجوع بقرى
bulimiousدچار جوع گاوى
bulimyناخوشى گرسنگى ،حرص بسيار
bulit in checkتست تعبيه شدهکامپيوتر : automatic check
bulitکلمات مرتبط(bulit):
bulk buyingخريد بصورت عمده ،خريد در حجم زيادبازرگانى : خريد فله
bulk cargoمحموله حجيم ،کالاى فله ،بار قوال ،بار يک پارچهقانون ـ فقه : کالاى بسته بندى نشدهبازرگانى : بار فلهعلوم نظامى : بار حجيم بار عمده
bulk carrierکشتى که کالاى فله حمل مينمايدبازرگانى : وسيله حملى که کالاى فله حمل ميکند
bulk concreteعلوم مهندسى : بتن تنيده
bulk deformationعمران : تغيير شکل حجمى
bulk densityچگالى کشيدگىعلوم مهندسى : چگالى حجمىشيمى : چگالى توده اى
bulk eraserکامپيوتر : degausser
bulk gravityمعمارى : چگالى ظاهرى
bulk headعمران : ديواريکه براى جلوگيرى از فشار اب يا خاک ساخته ميشود
bulk liquid storage spaceعلوم نظامى : حجم کلى مخزن
bulk load methodروش استفاده از بارگيرى قوالعلوم نظامى : روش بارگيرى با بار قوال
bulk loadingبارگيرى مخزن به طور يک جاعلوم نظامى : بارگيرى در مخازن
bulk materialاماد حجيم ،اماد يک جاعلوم مهندسى : مواد اوليه حجيمعلوم نظامى : اماد قوال
bulk modulus of elasticityمعمارى : ضريب کشسانى حجمى
bulk modulusمعمارى : ضريب کشيدگى
bulk oilنفت بى ظرف
bulk petroleum conversion kitعلوم نظامى : جعبه وسايل تبديل خودروى عمومى به خودرو حمل مواد سوختى
bulk petroleum productsعلوم نظامى : فراورده هاى نفتى قوال
bulk petroleumسوخت مخزنى ،سوخت قوالعلوم نظامى : مخازنى که بيش از 55 گالن ظرفيت دارند
bulk polymerizationشيمى : بسپارش توده اى
bulk productionتخليه سوخت از تانکر به مخزنعلوم نظامى : تقسيم سوخت در ظروف کوچک
bulk propertiesشيمى : خواص گروهى
bulk replacement storageعلوم نظامى : سهميه کل جايگزينى در صحنه عمليات
bulk stockذخاير قوالعلوم نظامى : ذخاير بسته بندى شده اماد قوال و يک جا
bulk strainعمران : تغيير شکل نسبى حجمى
bulk supplyاماد عمده ،اماد به طور قوالعلوم نظامى : اماد با کانتينر
bulk transportبازرگانى : حمل بار به صورت فله
bulkingعمران : افزايش حجم مصالح ريزدانه ناشى از افزايش اب
bulkweightعلوم مهندسى : وزن حجمى
bull dog wrenchعلوم مهندسى : اچار مخصوص لوله گاز
bull headکله گاوى
bull hornعلوم نظامى : بلندگوى دستى
bull ladleعلوم مهندسى : پاتيل يا کفچه حمل و نقل
bull noseعلوم نظامى : چشمى سينه ناو
bull penمحوطه نرده دار تمرين توپگيرى بيس بالورزش : توپزنهاى ذخيره بيس بال
bull pupموشک بال پاپ ،نوعى موشک هدايت شونده هوا به زمين( هليکوپتر)علوم نظامى : نوعى موشک هدايت شونده هوا به زمين
bull the marketبازرگانى : بازار را گرم کردن
bull whaleنهنگ ماده ،نهنگ نر
bull-calfگوساله نر
bull-headedکله شق
bullaمهر سربى پاپ
bullaceالوچه
bulldog gripعلوم دريايى : گيره سيم
bulldozerعلوم مهندسى : بولدوزرعمران : بولدوزرمعمارى : بولدوزر
bulldozererمعمارى : راننده بولدوزر
bullet caseعلوم نظامى : پوکه
bulleted list chartکامپيوتر : ليست جدولى بولت دار
bulletedکلمات مرتبط(bulleted):
bulletin board systemکامپيوتر : سيستم تخته بولتن
bulletin boardelectronic bulletin board،تابلوى اعلاناتکامپيوتر : تخته بولتن
bullfightورزش : گاوبازى
bullfightingورزش : مسابقه گاوبازى
bullhead railعلوم مهندسى : ريل سردوبل
bullheadکلمات مرتبط(bullhead):
bullion marketبازرگانى : بازار شمش
bullish marketبازار احتکارىبازرگانى : بازار رو به رونق
bullish stocksبازرگانى : سهام رو به ترقى
bullpupکلمات مرتبط(bullpup):
bullriderورزش : گاوسوار
bullridingورزش : مسابقه گاوسوارى
bulls-eyeروزنه گرد،عدسى نيم گرد،يکجور شيرينى گرد
bullsکلمات مرتبط(bulls):
bullwordديواره روى پل کشتىعلوم نظامى : کمربند حفاظتى انفرادى
burden of taxationبازرگانى : بار مالياتى
burdendedورزش : فاصله گرفتن از قايق جلويى براى عبور
burdeningعلوم مهندسى : بارگيرى
burdensome taxماليات مشقت باربازرگانى : ماليات مزاحم
burdock-rootريشه بابا ادم ،اراقيطون
burdockکلمات مرتبط(burdock):
bureau of naval personnelاداره پرسنل نيروى دريايىعلوم نظامى : دفتر پرسنل دريايى
bureaucrasyرعايت تشريفات ادارى بحدافراط،حکومت ادارى ،تاسيسات ادارى
bureaucreacyديوانسالارىقانون ـ فقه : رعايت تشريفات ادارى به حد افراط کاغذ بازى و سيستم حکومتى و ادارى مبتنى بر ان
bureaucreatگماشته ادارى ،ماموردولتى
bureaus of censusاداره اماربازرگانى : اداره سرشمارى
bureausکلمات مرتبط(bureaus):
burebuکلمات مرتبط(burebu):
buretteشيمى : بورت
burgeeورزش : پرچم سه گوش
burgers vectorشيمى : بردار برگرز
burgersکلمات مرتبط(burgers):
burglariousمرتکب يا وابسته به عمل وارد شدن به خانه اى درشب بقصد ارتکاب جرم
burial groundقبرستانعلوم نظامى : گورستان
burial serviceايين بخاک سپارى ،مراسم دفن
buried in griefغرق اندوه
buried treasureقانون ـ فقه : دفينه
buriedبخاک سپرد،زيرخاک کرد
burinقلم حکاکى
buring questionمسئله هيجان اور
buring scentبوى تند
buringکلمات مرتبط(buring):
burionسهره خانگى
burladeroورزش : ديوار چوبى محافظ هنگام تعقيب شدن گاوباز بوسيله گاو
burn noticeعلوم نظامى : علامت رمز براى نشان دادن اينکه يک نفر يا گروهى از افراد قابل اعتماد نيستند
burn offورزش : خسته کردن رقيب باگرفتن سرعت اوليه دوچرخه
burn outتمام شدن سوخت به طور غير منتظره خاتمه سوزش ،زمان خاتمه سوزشعلوم نظامى : سوختن
burn through rangeعلوم نظامى : مسافتى که رادار در ان مى تواند هدفها را کشف کند
burn variationورزش : وارياسيون برن در دفاع فرانسوى
burnbagعلوم نظامى : سطل سوزاندن اسناد باطله
burned limeعمران : اهک سوخته
burned-out schizophrenicروانشناسى : اسکيزوفرن بى رمق
burnedسوختهعلوم نظامى : کلمه رمز براى تعيين اينکه عامل مخفى اطلاعاتى در معرض کشف قرار گرفته يا قابليت اعتماد به او کم شده است
burner cansعلوم هوايى : محفظه احتراق موتورهاى توربينى
burner compartmentعلوم هوايى : قسمتى از روپوش موتور که روى محفظه احتراق قرار گرفته است
burner nozzleنازل سوخت پاشعلوم مهندسى : شيپوره يا افشانک سوخت پاش
burner plierعلوم مهندسى : انبر مشعل
burnetرشکک ،مشکک
burning brandنوع احتراق ،علامت احتراقعلوم مهندسى : نيمسوزى
burning disgraceرسوايى ،اشکار
burning pointعلوم مهندسى : نقطه اشتعال
burning rackالکترونيک : قاب باترى
burning rateنواخت سوزشعلوم نظامى : سرعت سوزش مهمات يا خرج سرعت مصرف سوخت
burning trainمسير اشتعال ،مسير انفجارعلوم نظامى : سيکل انفجار
burning-glassعينک اتشى
burningسوزاندن ،احتراق ،سوزان ،محترق ،در هيجانعلوم مهندسى : اشتعالکامپيوتر : prom programmerقانون ـ فقه : احراقعلوم هوايى : احتراق
burninigکلمات مرتبط(burninig):
burnish (to)پرداختن ،صيقل زدنمعمارى : پرداخت کردن
burnisherپرداخت گر،الت پرداخت فلزاتمعمارى : مهره
burnishing stoneمعمارى : مهره
burnishingصيقل کارى ،صيقل دادنعلوم مهندسى : پرداخت کارىمعمارى : مهره زدن
burnout of a crystal rectifierالکترونيک : سوختن يکسوکننده ديودى
burnout velocityعلوم نظامى : سرعت موشک در خاتمه سوختن خرج و تمام شدن ان
burnoutکلمات مرتبط(burnout):
burnsکلمات مرتبط(burns):
burnstoکلمات مرتبط(burnsto):
burnt almondبادام سوخته
burnt brickمعمارى : خشت پخته
burnt limeشيمى : کليسم اکسيد
burnt sacrificeقربانى سوخته يا سوختنى
burntسوختگى( در رده بندى بوها)روانشناسى : سوختگى
burring reamerعلوم مهندسى : دستگاه فرز لوله
burringکلمات مرتبط(burring):
bursبريدگيها،لب پريدگيها،زدگيهاعلوم نظامى : قرى وسيله
bursaورزش : ابيکس
burst advertisingبازرگانى : شروع تبليغات شديد
burst centerمرکز ترکشعلوم نظامى : مرکز گلوله
burst forceنيروى انفجارىورزش : نيروى ناگهانى
burst gateالکترونيک : لامپ پيام گذار
burst intervalعلوم نظامى : فاصله ترکش گلوله ها در يک رگبار
burst modeحالت پيوسته ،وجه پشت سرهمکامپيوتر : وضعيت پشت سرهم
burst oscillatorالکترونيک : اوسيلاتور رنگ
burst pedestalالکترونيک : پايه پيام
burst rangeبرد ترکشعلوم نظامى : مسافت ترکش
burst waveموج ترکشعلوم نظامى : موج انفجار
burster blockمجموعه منفجر کنندهعلوم نظامى : مجموعه خرج تلاش
burster courseمسير منفجر کنندهعلوم نظامى : مسير انفجار خرج تلاش
burster tubeلوله منفجر کننده ،لوله خرج تلاشعلوم نظامى : لوله حاوى منفجر کننده
bursterيک وسيله مکانيکى که خروجى کامپيوترى چند صفحه اى را جدا مى کند،منفجر کنندهکامپيوتر : فرم پيوستهعلوم نظامى : خرج تلاش
bursting chargeخرج تلاشعلوم مهندسى : بار انفجارىعلوم نظامى : خرج منفجر کننده
bursting layerلايه هاى منفجر کنندهعلوم نظامى : لايه هاى سقفى پناهگاه
bursting setعلوم مهندسى : محل انفجار
burstingکلمات مرتبط(bursting):
burthenمسئوليت ،باربرى ،برگردان ،بارکردن
burying-groundگورستان ،قبرستان ،مقبره
buryingکلمات مرتبط(burying):
bus bayمعمارى : ايستگاه اتوبوس
bus mouseماوس گذرىکامپيوتر : ماوس خطى
bus networkسيستمى که در ان تمام ايستگاهها يا دستگاههاى کامپيوترى توسط بکارگيرى يک کانال مشترک توزيعى يا يک گذارگاه با هم ديگر ارتباط برقرار مى کنند شبکه گذرىکامپيوتر : شبکه خطى
bus stopعلوم مهندسى : ايستگاه اتوبوس
bus systemکامپيوتر : سيستم گذرگاه
bus terminalترمينالعلوم مهندسى : ايستگاه اتوبوس
bus trafficعبور و مرور اتوبوسهاعلوم مهندسى : رفت و امد اتوبوسها
bus-bar lineعلوم مهندسى : سيم هدايت
bus-barريل هادى ،شينه جريانعلوم مهندسى : شينه جامع ريل تماس
bus-driverعلوم مهندسى : راننده اتوبوس
busbarالکترونيک : شين اصلىعلوم هوايى : جعبه تقسيم
buscarelملوان ،دريانوردعلوم نظامى : جاشوعلوم دريايى : جاشو
bush hammerعلوم مهندسى : تيشه
bush leagueورزش : ليگ سطح پايين
bushing current transformerعلوم مهندسى : ترانسفورماتور جريان ميانگذر
bushmanخانه بدوش درافريقاى جنوبى
bushwackingورزش : در جنگل از بيراهه رفتن
busilyمشغولانه
businedd data processingکامپيوتر : داده پردازى تجارى
busineddکلمات مرتبط(businedd):
business activityبازرگانى : فعاليت بازرگانى
business combinationقانون ـ فقه : ادغام دو يا چند موسسه در يکى از ان موسسات
business cycleدوران اقتصادى يا تجارتى ،دوران ترقى و تنزل فعاليت تجارى و اقتصادى ،دور اقتصادى ،دور کسب و کار،دور بازرگانىقانون ـ فقه : معادلtrade cycle بازرگانى : دور فعاليت بازرگانى ،دور تجارى
business depressionبحران کسب و کارقانون ـ فقه : کسادى کار کسادى سوداگرى
business economicsعلم اقتصاد بازرگانىبازرگانى : علم اقتصاد کسب و کار
business enterpriseبنگاه بازرگانىبازرگانى : بنگاه تجارى
business expensesهزينه هاى کار و کسببازرگانى : هزينه هاى شرکت
business failureشکست تجارىبازرگانى : ناکامى تجارى
business firmsبازرگانى : بنگاههاى انتقاعى
business fluctuationsبازرگانى : نوسانات بازرگانى
business goodsبازرگانى : کالاى توليدى
business graphicsکامپيوتر : گرافيکهاى تجارى
business hoursساعت ادارىبازرگانى : ساعت کارى
business incomeقانون ـ فقه : درامد خالص تجارتى
business inventoriesبازرگانى : موجودى تجارى
business lawبازرگانى : حقوق تجارت
business manادم کاسب
business mattersقانون ـ فقه : مسائل کسبى
business mechinesکامپيوتر : ماشينهاى تجارى
business nameقانون ـ فقه : اسم تجارتى
business prospertyرونق سوداگرىقانون ـ فقه : رونق کسب و کار
business softwareکامپيوتر : نرم افزارهاى تجارى
business transactionبازرگانى : داد و ستد بازرگانى
business type operationعمليات کامپيوترى( مخصوص محاسبه پرسنل و اماد و کنترل توليدات)کامپيوتر : عمليات تجارتىعلوم نظامى : عمليات کامپيوترى
business unionبازرگانى : اتحاديه بازرگانى
business-likeمرتب ،منظم ،عملى
busiveکلمات مرتبط(busive):
bustardهوبره
bustle pipeعلوم مهندسى : لوله حلقوى
buswayالکترونيک : درپوش
busy atدست بکار،مشغول
busy inدست بکار
busy withمشغول
busy-bodyادم فضول ،نخود همه اش
but endلب ،ته ،سرکلفت تو
but for your sakeمحض خاطرش
but why do you askچطور مگر
but-for incomeقانون ـ فقه : قسمتى از درامد که به علت دخالت عامل بخصوصى عايد شده
butchery businessگوشت فروشى
buteورزش : داروى ضد درد
buterflyکلمات مرتبط(buterfly):
butler pantryابدار خانه
butleryابدارخانه ،خوراک خانه ،جاى فروش اذوقه ونوشابه
butt and buttنوک بنوک ،لب بلب
butt plateصفحه کف قنداقورزش : صفحه فلزى روى ته قنداق تفنگعلوم نظامى : صفحه ته قنداق تفنگ
butt ribعلوم هوايى : تيغه انتهايى
butt ringورزش : حلقه نزديک دستگيره چوب ماهيگيرى
butt seam weldجوشکارى شکافىعلوم مهندسى : جوشکارى درزى
butt seamعلوم مهندسى : جوش درز
butt strapعلوم مهندسى : بخيه جوشکارى
butt strokeضربه با ته قنداقعلوم نظامى : سخمه ته قنداق
butt weldعمران : جوش لب به لب
butt weldingجوشکارى شکافىعلوم مهندسى : جوشکارى درزى
butt-endورزش : ضربه زدن به حريف با انتهاى چوب
butt-endingورزش : ضربه غير مجاز با انتهاى چوب
butt-hingeلولافرنگى
butt-joint rivetingعلوم مهندسى : اتصال لب به لب
butt-jointدرز نوک بنوک
butt-weldedاز سر جوش خورده
buttedکلمات مرتبط(butted):
butten dieعلوم مهندسى : حديده ته گير
buttenکلمات مرتبط(butten):
buttendingورزش : خطاى چوب منجر به پنالتى
butter-nutيکجورگردوى امريکايى
butter-scotchنان کره اى
butter-stampقالب کره سازى
butterfly knotگره پروانه( کوهنوردى)ورزش : گره پروانهعلوم دريايى : گره پروانه
butterfly tailعلوم هوايى : دم پروانه اى
butterfly valveسوپاپ يا دريچه پولکىعلوم مهندسى : شير پروانه اىعلوم هوايى : دريچه پروانه اى
butterflyerورزش : شناگر پروانه
butterineکره مصنوعى ،بدل کره
butterisسم تراش
butterpumpبوتيمار،غم خوراک
butterss threadعلوم مهندسى : شيار اره
butterssکلمات مرتبط(butterss):
buttingورزش : ضربه با سر،حلقه چرمى دور دستگيره پارو
buttock linesعلوم هوايى : نيمرخ تلاقى صفحات قائم با سطح اجسام صلب
buttocksکفل ،سرين اسب ،جفته
buttomکلمات مرتبط(buttom):
button headعلوم مهندسى : سر عدسى در پيچ ها
button-hookقلاب
buttons(جمع)،تکمه ،شاگرد،نوکر،پادو
buttress braceمعمارى : قيد بادبندى
buttress centresمعمارى : فاصله محورى پشت بندها
buttress damسد پايه اىعمران : سد پشت بندار
buttress spacingمعمارى : دورى محورهاى پشت بندها
buttsکلمات مرتبط(butts):
butyl acetateعلوم مهندسى : استات بوتيل
butyl rubberشيمى : لاستيک بوتيل
butylعلوم هوايى : نوعى لاستيک مصنوعى که از پليمريزاسيون ايزوبوتيل بدست مى ايد
butyrometerالت سنجش چربى شير
buy in advanceقانون ـ فقه : پيش خريد کردن
buy overقانون ـ فقه : با رشوه راضى کردن
buyableخريدنى ،خريده شدنى
buyer's marketبازار خريدقانون ـ فقه : بازار مناسب براى خريداربازرگانى : بازارى که در کنترل خريدارست
buyer's option to dubleخيار مشترى در اين که در صورت ترقى ارزش پول ،پيش از تسليم مبيعقانون ـ فقه : مقدار بيشترى از مبيع مطالبه کند
buyer's optoin to dubleقانون ـ فقه : optoin
buyer's overبازرگانى : حالتى در بازار که پس از فروش تمام کالا هنور کالاى مربوطه مورد نقاضا ميباشد
buyers marketبازرگانى : بازار خريد
buyersکلمات مرتبط(buyers):
buying and sellingخريد و فروش
buying priceبازرگانى : قيمت خريد
buying rateبازرگانى : نرخ خريد
buyingخريدارى
buzz offبزن به چاک ،جيم شو
buzzer signalعلامت يا سيگنال شماره گيرىعلوم مهندسى : ايمپولز شماره گيرى
buzzer testالکترونيک : ازمايش بيرز
buzzwordکامپيوتر : حرف نامفهوم
bwband widthشيمى : پهناى نوار
bx cableالکترونيک : لوله ب ايکس
bxکلمات مرتبط(bx):
by a majority voteقانون ـ فقه : به اکثريت اراء
by a unanimity voteقانون ـ فقه : به اتفاق اراء
by a unanimousقانون ـ فقه : به اتفاق اراء
by aتقريبا،بطورتقريب ،تخمينا
by acceptanceبازرگانى : از طريق قبولى نويسى
by accident or d.بطور اتفاقى يا عمدى
by all meansبا تمام وسائل ،هر طور باشد،بهمه حال ،بهر قيمت که باشد
by an evil spiritروح پليدى براومستولى شده بود
by an inclination of the headبا خم کردن سر
by ballotقانون ـ فقه : با راى مخفى
by birthازشکم مادر،اصلا
by chanceاتفاقا،برحسب اتفاق ياتصادف
by common consentمتفقا
by con.مفهوم مخالف ان جنين ميشود
by contractبطور مقاطعه
by courtesyازراه التفات ،احتراما
by d.در روز،روزانه
by degressخردخرد،بتدريج
by deptyبوسيله نماينده ،باوکيل
by dint ofبضرب ،بوسيله
by dirbletsخردخرد،کم کم
by earبگوش ،ازراه گوش ،استماعا
by extensionبابسط معنى ،باتعميم معنى
by f. meansبامدادا،ملايمت
by farبسيار،بمراتب
by favour ofبدستيارى ،بامرحمت ،توسط،بمساعدت
by fits and startsدرخور،مناسب ،شايسته ،لايق ،درست ،مقتضى ،صلاحيت دار
by fitsبطورغيرمنظم ،بطورمتناوب
by force ofبضرب
by forceبزور،جبرا،بجبر،عنفا
by gبه پيغمبر،به جرجيس سوگند
by godواللهقانون ـ فقه : سوگند بخدا
by heartازبر،ازحفظ
by iسهوا،ازروى ندانستگى
by implicationقانون ـ فقه : ضمنا"
by in the rightقانون ـ فقه : ذيحق بودن
by inchesاينچ اينچ ،خردخرد،گره گره ،رفته رفته
by indirectionبا وسائل نادرست ،ازراه تقلب
by inheritanceارثا"قانون ـ فقه : بالوارثه
by instalmentقانون ـ فقه : به اقساط
by instalmentsباقساط
by it selfخود بخود،بخودى خود،تنها
by lawطبق ايين نامهعلوم نظامى : طبق مقررات
by leaps and boundsزود زود،خيلى تند،با جست و خيز
by little and littleبدرجات
by lotبا قرعه( کشى ) با پشک
by means ofعلوم مهندسى : به وسيله
by military forceبا نيروى نظامى
by my halidomسوگندبمقدسات
by my watchمطابق ساعت من
by natreطبعا،ذاتا،طبيعه
by natureبالطبيعهقانون ـ فقه : طبعا"
by next mailباپست اينده ،با پيت بعد
by no meansبه هيچ وجه
by ofباتکاى ،بموجب ،بواسطه
by one,s selfتنها
by oneselfبه تنهايى
by order ofفرمان ،حسب الامر
by oversideاشتباها
by parolزبانى ،شفاها
by pass valveعمران : شير کمکى
by pathجاده فرعى
by paymentبازرگانى : از طريق پرداخت
by permission ofبا اجازه ،باجازه
by piecemealخردخرد،تدريجا
by railبا راه اهن ،باقطار
by reason ofبعلت ،واسطه
by return of postبا نخستين پست
by rightحقا
by rightsحقاقانون ـ فقه : حقا"
by roteبر حسب عادت ،منباد تکرارزياد،بى انديشه ،بدون فکر
by rule and lineبا دقت خط کشيدن
by ruleرسما،طبق مقررات
by seaازراه دريا،با اب
by show of handsبا نشان دادن دست
by sightبديدن ،از نگاه
by snathcesخردخرد،بريده بريده
by stealthنهانى ،دزدکى
by successive witnessesقانون ـ فقه : خبر متواتر
by superir wisdomبا خرد بيشتر
by tenderبازرگانى : از طريق مزايده يا مناقصه
by the boardعلوم نظامى : از طرف پهلوى ناوعلوم دريايى : از طرف پهلوى ناو
by the bookازروى کتاب ،کتابى
by the byeضمنا،بطورمعترضه ،راستى
by the earsمخالف ،در ستيزه
by the f.بوسيله لمس
by the good ofبا مساعى جميلهقانون ـ فقه : با کمک
by the good offices ofبتوجهات ،با مساعى جميله
by the grace of godبه توفيق خدا
by the he and earsبزور
by the holy pokerسوگند شوخى اميزى است چون به انروزهاى غريب و مانندان
by the instrumentality ofبوسيله ،بدستيارى
by the jobقانون ـ فقه : به طور مقاطعه
by the left or right flankعلوم نظامى : به جناح راست يا چپ ناوعلوم دريايى : به جناح راست يا چپ ناو
by the look of itازظاهر ان
by the numberبا شماره بشماريدعلوم نظامى : اجراى فرمان با شماره
by the pieceازروى کار کرد،بطور مقاطعه
by the side of the roadدر کنار جاده
by the squareبدقت ،درست ،مطابق نمونه
by the sternورزش : قايق سربالا در ابعلوم نظامى : از طرف پاشنه ناوعلوم دريايى : از طرف پاشنه ناو
by the sweat of one's browبا عرق جبين
by this(time)تا اين موقع
by under stampedقانون ـ فقه : کسر تمبر داشتن
by undivided sharesقانون ـ فقه : به نحو اشاعه
by usageبرحسب عادت ،يا معمول سابق
by violanceعنفا"قانون ـ فقه : به عنف
by waterبا کشتى ،از راه دريا،از راه رودخانه
by way of exampleقانون ـ فقه : تمثيلى
by way of exceptionبطور استثناء
by way of reliefبراى تنوع
by way of remainderبه ردقانون ـ فقه : به عنوان رد
by way of undivided sharesقانون ـ فقه : undivided
by way ofمنباب ،بعنوان ،از راه
by wireباتلگراف ،بوسيله تلگراف
by word of mounthزبانى ،شفاها
by word of mouthزبانى ،شفاهى
by your leaveبا اجازه شما
by yourselfخودتان( به تنهايى) ،تنها
by-laneپس کوچه ،کوچه فرعى
by-lowايين نامهقانون ـ فقه : نظامنامه داخلى
by-nameکنيه
by-passشنت کردن ،باى پاس کردن ،پل زدن راه فرعى ساختن ،اتصال کوتاه کردن مجراى فرعى ،گذرگاه فرعى مسير فرعى ،دور زدن مانع ،گذرگاه فرعى ،لوله فرعىعلوم مهندسى : اتصال کوتاهعمران : گذرگاه فرعىعلوم نظامى : لوله يدکى جا گذاشتن
by-product cock-oven plantعلوم مهندسى : محصولات فرعى کک سازى
by-product coking practiceعلوم مهندسى : محصولات فرعى کوره کک سازى
by-product gasعلوم مهندسى : گاز تقطير شده
by-product materialفراورده فرعى( در هسته شناسى)علوم هوايى : فراورده فرعى
by-product ovenعلوم مهندسى : محصولات فرعى کوره کک سازى
by-product recoveryعلوم مهندسى : بازده محصولات فرعى
by-standerناظر،تماشاچى
by-streetکوچه پرت
by-workکار فرعىقانون ـ فقه : کار غير مقرر
bye holeورزش : سوراخهاى باقيمانده پس از معلوم شدن نتيجه مسابقه گلف
bye-endغرض شخصى ،قصدپنهان
bygoneقديمى ،چيزهاى گذشته
bylکلمات مرتبط(byl):
bylawsايين نامه و مقررات داخلىبازرگانى : قانون و مقررات فرعى
bypartsکلمات مرتبط(byparts):
bypass capacitorالکترونيک : خازن شنتى
bypass condenserالکترونيک : خازن شنتى
bypass engineعلوم هوايى : موتور کنارگذر
bypass ratioعلوم هوايى : نسبت کنارگذارى
bypastگذشته
byprofessionکلمات مرتبط(byprofession):
bystander effectروانشناسى : اثر تماشاگرى
byte modeوضعيت بايت ،وجه بايتکامپيوتر : حالت بايت
bytes per inchکامپيوتر : تعداد بايت ها در يک واحد اينچ
bytesکلمات مرتبط(bytes):
bytewide memoryکامپيوتر : بايت ادرس پذير در حافظه اصلى
bytewideکلمات مرتبط(bytewide):
byzantine architectureمعمارى : سبک معمارى بيزانسى
Bc (tsirhc erofeb=) قبل‌ از ميلاد.
B دومين‌ حرف‌ الفباي‌ انگليسي‌ كه‌ازحروف‌ بي‌صداست‌، دو
B صفحه‌ سفيد اول‌ و اخر كتاب‌، شكل‌ B، هرشكلي‌ شبيه‌ به‌ B.
Ba بع‌بع‌ (گوسفند)، بع‌بع‌ كردن‌، مثل‌ گوسفند صدا كردن‌.
Baa بع‌بع‌ (گوسفند)، بع‌بع‌ كردن‌، مثل‌ گوسفند صدا كردن‌.
Baba پدر، بابا.
Babble ور ور كردن‌، سخن‌ نامفهوم‌ گفتن‌، فاش‌ كردن‌، ياوه‌ گفتن‌،
Babble ياوه‌، سخن‌ بيهوده‌، من‌ ومن‌.
Babe (ybab=) ط‌فل‌، نوزاد، كودك‌، شخص‌ ساده‌ و معصوم‌.
Babel شهر و برج‌ قديم‌ بابل‌، هرج‌ و مرج‌، سخن‌ پرقيل‌ و قال‌،
Babel اغتشاش‌، شلوغي‌، بناي‌ شگرف‌، ط‌رح‌ خيالي‌.
Baboon اشكال‌ مضحك‌، شكل‌ عجيب‌ و غريب‌، (ج‌.ش‌.) يكنوع‌ ميمون‌
Baboon يا عنتر دم‌ كوتاه‌.
Babouche كفش‌ سرپايي‌، پاپوش‌.
Baby بچه‌، كودك‌، ط‌فل‌، نوزاد، مانند كودك‌ رفتار كردن‌،
Baby نوازش‌ كردن‌.
Baby Farm محل‌ نگهداري‌ كودكان‌.
Baby Sit (د.گ‌.) بچه‌داري‌ كردن‌ (درغياب‌ والدينشان‌)، از بچه‌
Baby Sit نگاهداري‌ كردن‌.
Baby Sitter بچه‌ نگهدار.
Babyhood بچگي‌.
Babyish ط‌فل‌ مانند، كودك‌ مانند.
Babylon شهر بابل‌ قديم‌.
Baccalaureate ليسانسيه‌ يا مهندس‌، درجه‌ باشليه‌.
Baccara باكارا، يكنوع‌ بازي‌ ورق‌.
Baccarat باكارا، يكنوع‌ بازي‌ ورق‌.
Baccate تماما گوشتي‌، داراي‌ ميوه‌ گوشتي‌، دانه‌دار، انگوري‌،
Baccate توت‌ مانند.
Bacchanal وابسته‌ به‌ باكوس‌ (suhccab) الهه‌ء باده‌ و باده‌ پرستي‌،
Bacchanal (مج.) ميگسار و باده‌پرست‌، عياش‌.
Bacchanalia جشن‌ باده‌ گساري‌، جشن‌ و شادماني‌ پر سر و صدا.
Bacchanalian وابسته‌ به‌ جشن‌ باده‌ گساري‌ و شادماني‌.
Bacchant ميگساري‌، ميگسار، باده‌پرست‌.
Bacchante زن‌ عياش‌ و ميگسار.
Bacchantic وابسته‌ به‌ باده‌گساري‌.
Bacchic وابسته‌ به‌ باكوس‌ خداي‌ ميگساري‌ و پرستش‌ او، مستانه‌ و
Bacchic پرهياهو، اواز مستي‌.
Bacchus (افسانه‌ء يونان‌) رب‌ النوع‌ شراب‌ و باده‌، شراب‌.
Bacciferous داراي‌ ميوه‌ گوشتي‌، توت‌ دار، دانه‌دار.
Bach مجرد و عزب‌ زندگي‌ كردن‌.
Bachelor بدون‌ عيال‌، عزب‌، مجرد، مرد بي‌ زن‌، زن‌ بي‌ شوهر، مرد
Bachelor يا زني‌ كه‌ بگرفتن‌ اولين‌درجه‌ء علمي‌ دانشگاه‌ نائل‌
Bachelor ميشود، ليسانسيه‌، مهندس‌، باشليه‌، دانشياب‌.
Bachelorhood تجرد، عزبي‌.
Bacillar عصايي‌ شكل‌، بشكل‌ ميله‌هاي‌ كوچك‌، ميله‌ ميله‌.
Bacillary عصايي‌ شكل‌، بشكل‌ ميله‌هاي‌ كوچك‌، ميله‌ ميله‌.
Bacillus باكتريهاي‌ ميله‌اي‌ شكل‌ كه‌ توليد هاگ‌ ميكنند(مثل‌
Bacillus باسيل‌ سياه‌ زخم‌)، باسيل‌.
Back عقب‌، پشت‌ (بدن‌)، پس‌، عقبي‌، گذشته‌، پشتي‌، پشتي‌
Back كنندگان‌، تكيه‌گاه‌، به‌عقب‌، درعقب‌، برگشت‌، پاداش‌،
Back جبران‌، ازعقب‌، پشت‌ سر، بدهي‌ پس‌افتاده‌، پشتي‌ كردن‌،
Back پشت‌انداختن‌، بعقب‌ رفتن‌، بعقب‌ بردن‌، برپشت‌ چيزي‌
Back قرارگرفتن‌، سوارشدن‌، پشت‌ چيزي‌ نوشتن‌، ظ‌هرنويسي‌ كردن‌.
Back Formation اشتقاق‌ معكوس‌، لغت‌ سازي‌، اشتقاق‌ لغات‌ از يكديگر.
Back Of در پشت‌، پشت‌ سر.
Back Pay حقوق‌ عقب‌ افتاده‌.
Back Talk پيش‌ جوابي‌.
Backache كمردرد، پشت‌ درد.
Backbencher عضو هيئت‌ قانونگذاري‌.
Backbite غيبت‌ كردن‌، پشت‌ سركسي‌ سخن‌ گفتن‌.
Backboard تخته‌ يا صفحه‌ء پشت‌ هرچيزي‌، تخته‌ء پشت‌ قاب‌ عكس‌ وغيره‌.
Backbone تيره‌ء پشت‌، ستون‌ فقرات‌، (مج.) پشت‌، استقامت‌،
Backbone استواري‌، استحكام‌.
Backcross چند پشت‌ بعقب‌ برگشتن‌.
Backdoor درعقب‌، وسيله‌ نهايي‌ يا زير جلي‌، پنهان‌.
Backdrop پرده‌ء پشت‌ صحنه‌ء تاتر.
Backed داراي‌ پشت‌، پشتي‌ دار، پشت‌ گرم‌.
Backer نگهدار، پشتيبان‌، حامي‌، كسي‌ كه‌ دراجراي‌ نقشه‌اي‌ كمك‌
Backer ميكند، حمال‌، باربر.
Backfall زمين‌ خوردگي‌.
Backfield (درفوتبال‌) چهاربازيكن‌ خط‌ دفاع‌ كه‌ در پشت‌ خط‌ حمله‌اند
Backfire پس‌ زدن‌ تفنگ‌، منفجر شدن‌ قبل‌ از موقع‌، نتيجه‌ معكوس‌
Backfire گرفتن‌.
Backgammon نرد، تخته‌ نرد.
Background زمينه‌، نهانگاه‌، سابقه‌.
Background زمينه‌، سابقه‌.
Background Reflection بازتاب‌ زمينه‌اي‌.
Background Processing پردازش‌ زمينه‌اي‌.
Background Program برنامه‌ زمينه‌اي‌.
Backhand پشت‌ دستي‌ يا ضربه‌ با پشت‌ راكت‌(دربازي‌ تنيس‌ و غيره‌)،
Backhand زشت‌، ناهنجار، با پشت‌ دست‌ضربه‌ زدن‌، باپشت‌ راكت‌ ضربت‌
Backhand وارد كردن‌.
Backhand Stroke ضربت‌ چوگان‌ از پشت‌ سر.
Backing پشتي‌، پشتيبان‌، پوشش‌، تصديق‌ در پشت‌ يا ظ‌هر ورقه‌،
Backing ديركردن‌، كندي‌.
Backing پشتيباني‌، پشتيبان‌.
Backing Store انباره‌ پشتيبان‌.
Backlash واكنش‌ شديد.
Backlash (درماشين‌) پس‌ زني‌، پس‌ زدن‌، عكس‌ العمل‌ سياسي‌.
Backlog كنده‌ بزرگي‌ كه‌ پشت‌ اتش‌ بخاري‌ گذارده‌ ميشود، موجودي‌
Backlog جنسي‌ كه‌ بابت‌ سفارشات‌ درانبارموجوداست‌، جمع‌ شدن‌،
Backlog انبارشدن‌، كار ناتمام‌ يا انباشته‌.
Backlog پس‌ افت‌.
Backrent اجاره‌ء پس‌ افتاده‌.
Backrest تكيه‌گاه‌، پشتي‌، متكا.
Backset بازداشت‌، عقب‌ زني‌، معكوس‌، وارونه‌.
Backside كفل‌، پشت‌، عقب‌ هر چيزي‌، خصوصي‌، محرمانه‌.
Backslap تظ‌اهر بصميميت‌ كردن‌، چاخان‌ كردن‌.
Backslide (از دين‌) برگشتن‌، سيرقهقرايي‌ كردن‌.
Backspace پسبرد، پسبردن‌.
Backspace Character دخشه‌ پسبرد.
Backspacing پسبرد.
Backstage در پس‌ پرده‌، محرمانه‌، خصوصي‌، مربوط‌ به‌ پشت‌ پرده‌ء
Backstage نمايش‌ (مخصوصااط‌اق‌ رخت‌ كن‌).
Backstairs نهاني‌، غيرمستقيم‌، رمزي‌، (م‌.ل‌.) از راه‌ پله‌كان‌ عقبي‌،
Backstairs پله‌كان‌ پشت‌.
Backstitch كوك‌ زيگزاگ‌، كوك‌ چپ‌ و راست‌.
Backstretch خط‌ سيرجهت‌ مخالف‌ مبداء مسابقه‌.
Backstroke ضربه‌ باپشت‌ دست‌، (درتفنگ‌) پس‌ زني‌، لگدزني‌، برگشت‌،
Backstroke عقب‌ زني‌، (شنا) كرال‌ پشت‌.
Backswept برگشته‌ بط‌ور مايل‌ واريب‌.
Backsword شمشير يك‌ لبه‌ء برنده‌، شمشير يكدمه‌.
Backsword Man شمشيرباز.
Backtrack رد گم‌ كردن‌، عدول‌ كردن‌.
Backup پشتيبان‌، پشتيباني‌ كردن‌.
Backup File پرونده‌ پشتيبان‌.
Backup System سيستم‌ پشتيبان‌.
Backward به‌ عقب‌.
Backward عقب‌ افتاده‌، به‌پشت‌، ازپشت‌، وارونه‌، عقب‌ مانده‌، كودن‌.
Backward Reference ارجاع‌ به‌ عقب‌.
Backwardness عقب‌ افتادگي‌.
Backwards عقب‌ افتاده‌، به‌پشت‌، ازپشت‌، وارونه‌، عقب‌ مانده‌، كودن‌.
Backwash مراجعت‌ موج‌، اضط‌راب‌ يا اشفتگي‌ بعداز انجام‌ عملي‌،
Backwash عواقب‌.
Backwater مرداب‌، باريكه‌ اب‌، جاي‌ دورافتاده‌.
Backwoods اراضي‌ جنگلي‌ دوراز شهر، جنگلهاي‌ دورافتاده‌.
Backwoodsman دهاتي‌، اهل‌ جاي‌ دورافتاده‌.
Bacon گوشت‌ نمك‌ زده‌ء پهلو و پشت‌ خوك‌.
Bacteria (muiretcab fo.lp) ميكرب‌ هاي‌ تك‌ ياخته‌، باكتري‌،
Bacteria تركيزه‌.
Bacterial (زيست‌ شناسي‌) وابسته‌ به‌ باكتري‌، ميكربي‌.
Bactericidal نابود كننده‌ء باكتري‌، ضد باكتري‌.
Bactericide باكتري‌ كش‌.
Bacteriologic مربوط‌ به‌ ميكرب‌ شناسي‌، وابسته‌ به‌ باكتري‌ شناسي‌.
Bacteriologist ميكرب‌ شناس‌، متخصص‌ شناسايي‌ انواع‌ باكتريها.
Bacteriology علم‌ ميكرب‌ شناسي‌، باكتري‌ شناسي‌.
Bacteriolysis انهدام‌ باكتري‌، فساد و تحليل‌ ميكرب‌.
Bacteriophagy باكتري‌ خواري‌، تغذيه‌ از باكتري‌.
Bacterization تحت‌ تاثير باكتري‌، الودگي‌ بميكرب‌.
Bacterize تحت‌ تاثير باكتري‌ قراردادن‌، با ميكرب‌ الوده‌ شدن‌.
Bactrian باختري‌، دوكوهانه‌.
Baculiform ميله‌اي‌ شكل‌، بشكل‌ ميله‌.
Bad (dib fo.P) زمان‌ ماضي‌ قديمي‌ فعل‌ dib، (.vda &.n
Bad &.jda): بد، زشت‌، ناصحيح‌، بي‌اعتبار، نامساعد، مضر،
Bad زيان‌اور، بداخلاق‌، شرير، بدكار، بدخو، لاوصول‌.
Bad Blood ازردگي‌، خشم‌، رنجش‌، تلخي‌، تندي‌، زنندگي‌، مسموميت‌
Bad Blood خون‌ دراثرعصبانيت‌، خصومت‌.
Bad Tempered بدخو، تندخو.
Bade (dib fo.p) زمان‌ ماضي‌ فعل‌ dib.
Badge نشان‌، علامت‌، امضاء و علامت‌ برجسته‌ و مشخص‌.
Badger (.n): دستفروش‌، دوره‌گرد، خرده‌ فروش‌، (ج‌.ش‌) گوركن‌،
Badger خرسك‌، شغاره‌(eadiletsum)، (.tv): سربسر گذاشتن‌،
Badger اذيت‌ كردن‌، ازار كردن‌.
Badinage خوشمزگي‌، لودگي‌، پرحرفي‌.
Badland زمين‌ لم‌ يزرع‌، زمين‌ سنگلاخ‌ يا باط‌لاقي‌.
Badly بط‌وربد، بط‌ور ناشايسته‌.
Badminton بدمينتن‌، نوعي‌ بازي‌ تنيس‌ باتوپ‌ پردار.
Baffle گيج‌ يا گمراه‌ كردن‌، مغشوش‌ كردن‌، دستپاچه‌ كردن‌،
Baffle بي‌نتيجه‌ كردن‌، پريشاني‌، اهانت‌.
Bafflement گيجي‌، دست‌ پاچگي‌.
Baffler گيج‌ كننده‌، دست‌ پاچه‌ كننده‌.
Bag كيسه‌، كيف‌، جوال‌، ساك‌، خورجين‌، چنته‌، باد كردن‌،
Bag متورم‌ شدن‌، ربودن‌.
Bagasse تفاله‌، تفاله‌ نيشكر.
Bagatelle چيزجزئي‌ واندك‌، (مج.) چيز بيهوده‌، ناقابل‌.
Bagel نان‌ شيريني‌ حلقوي‌.
Bagful يك‌ كيسه‌، يك‌ بسته‌، يك‌ بقچه‌.
Baggage بار و بنه‌ء مسافر، چمدان‌، بارسفر.
Baggily بط‌ورباد كرده‌، كيسه‌ دار، بط‌ورشل‌ و ول‌.
Bagginess بادكردگي‌، پف‌ كردگي‌، غرور، شلي‌.
Bagging پارچه‌ كيسه‌اي‌، كيسه‌.
Baggy بادكرده‌، شل‌، ول‌، كيسه‌اي‌ متورم‌، قلنبه‌.
Bagpipe (مو.) ني‌انبان‌ كه‌ در اسكاتلند مرسوم‌ است‌، پرحرفي‌.
Bagpiper نوازنده‌ء ني‌انبان‌.
Bagworm (ج‌.ش‌) كرم‌ حشره‌ بيد يا پروانه‌.
Bah به‌، علامت‌ تعجب‌ حاكي‌ ازاهانت‌ و تحقير.
Bahama Islands جزايرباهاما واقع‌ درهندغربي‌ و جنوب‌ فلوريدا.
Bail توقيف‌، حبس‌، واگذاري‌، انتقال‌، ضمانت‌، كفالت‌، بامانت‌
Bail سپردن‌، كفيل‌ گرفتن‌، تسمه‌، حلقه‌ دور چليك‌، سط‌ل‌، بقيد
Bail كفيل‌ ازاد كردن‌.
Bail Out به‌ قيد كفيل‌ ازاد كردن‌ و شدن‌، با پاراشوت‌ از
Bail Out هواپيما پريدن‌.
Bailee تحويل‌ گيرنده‌، ضامن‌ و متعهد.
Bailer اجاره‌ دهنده‌، امانت‌ دهنده‌، كفيل‌ دهنده‌.
Bailey ديوار با حياط‌ خارجي‌ قلعه‌ ملوك‌ الط‌وايفي‌.
Bailey Bridge پل‌ متحرك‌ وموقتي‌.
Bailie ffiliab، عضوانجمن‌ شهر.
Bailiff ناظ‌ر، ضابط‌، امين‌ صلح‌ يا قاضي‌، نگهبان‌ دژ سلط‌نتي‌.
Bailiwick ناحيه‌ قلمرو مامور، مباشرت‌، نظ‌ارت‌، پيشخدمتي‌.
Bailment امانت‌ گيري‌، امانت‌ داري‌، سمساري‌، كفالت‌.
Bailor اجاره‌ دهنده‌، امانت‌ دهنده‌، كفيل‌ دهنده‌.
Bailsman ضامن‌، كفيل‌.
Bairn بچه‌، فرزند.
Bait ط‌عمه‌دادن‌، خوراك‌ دادن‌، ط‌عمه‌رابه‌ قلاب‌ ماهيگيري‌ بستن‌،
Bait دانه‌، چينه‌، مايه‌ تط‌ميع‌، دانه‌ء دام‌.
Baiter تط‌ميع‌ و وسوسه‌ كننده‌، ط‌عمه‌ دهنده‌.
Baize نوعي‌ فلانل‌ روميزي‌.
Bake پختن‌، ط‌بخ‌ كردن‌.
Baked Meat نان‌ شيريني‌، شيريني‌ اردي‌، غذاي‌ پخته‌.
Bakemeat نان‌ شيريني‌، شيريني‌ اردي‌، غذاي‌ پخته‌.
Baker نانوا، خباز.
Baker's Dozen سيزده‌.
Bakers Yeast نوعي‌ مخمر ابجو (eaisiverec secymorahccas).
Bakery دكان‌ نانوايي‌ يا شيريني‌ پزي‌.
Bakeshop نانوايي‌، دكان‌ نانوايي‌.
Baking Powder پودر خميرمايه‌.
Baking Soda جوش‌ شيرين‌.
Baksheesh (فارسي‌است‌) بخشش‌، انعام‌، (مج.) رشوه‌.
Balalaika (مو) بالالايكا يكنوع‌ الت‌ موسيقي‌ شبيه‌ گيتار، يكنوع‌
Balalaika رقص‌.
Balance ترازو، ميزان‌، تراز، موازنه‌، تتمه‌ حساب‌، برابركردن‌،
Balance موازنه‌ كردن‌، توازن‌.
Balance تعادل‌، توازن‌، مانده‌، متعادل‌ كردن‌.
Balance Sheet ترازنامه‌.
Balanced متعادل‌، متوازن‌.
Balanced System سيستم‌ متعادل‌.
Balancer متعادل‌ كننده‌، ترازودار، اكروبات‌.
Balas ياقوت‌ پوست‌ پيازي‌، يكنوع‌ ياقوت‌ سرخ‌، لعل‌ بدخشان‌.
Balbriggan يكنوع‌ پارچه‌ء نخي‌ كه‌ براي‌ زيرپوش‌ بكار ميرود.
Balcony ايوان‌، بالاخانه‌، بالكن‌، لژ بالا.
Bald ط‌اس‌، بيمو، كل‌، برهنه‌، (مج.) بي‌ لط‌ف‌، ساده‌، بي‌ ملاحت‌،
Bald عريان‌، كچل‌، ط‌اس‌ شدن‌.
Bald Eagle (ج‌.ش‌.) عقاب‌ گر، نوعي‌ عقاب‌ كه‌ در شمال‌ امريكا زندگي‌
Bald Eagle ميكند.
Balderdash سخن‌ بي‌ معني‌، چرند، ياوه‌، نوشابه‌ كف‌ الود.
Baldhead ادم‌ ط‌اس‌.
Baldpate ادم‌ ط‌اس‌.
Baldric بند شمشير، حمايل‌.
Bale عدل‌، لنگه‌، تا، تاچه‌، مصيبت‌، بلا، رنج‌، محنت‌، رقصيدن‌.
Baleen والانه‌، استخوان‌ نهنگ‌ (enobelahw)، بالن‌، بال‌، باله‌،
Baleen ماهي‌ سيم‌.
Balefire اتش‌ خط‌ر، اتش‌ علامت‌، اتش‌ مرده‌ سوزاني‌.
Baleful محنت‌ بار، مصيبت‌ بار، غم‌ انگيز.
Balk مرز، زمين‌ شخم‌ نشده‌، (مج) مانع‌، مايه‌ء لغزش‌، ط‌فره‌
Balk رفتن‌از، امتناع‌ ورزيدن‌، رد كردن‌، زيرش‌ زدن‌.
Balkanization تقسيم‌ بقط‌عات‌ ريز (مثل‌ كشورهاي‌ بالكان‌).
Balkanize ناحيه‌اي‌ را بقط‌عات‌ ريز تقسيم‌ كردن‌ (مثل‌ كشورهاي‌ شبه‌
Balkanize جزيره‌ء بالكان‌).
Balker ط‌فره‌رو، زيرش‌ زن‌.
Balky ط‌فره‌رو، امتناعي‌.
Ball گلوله‌، گوي‌، توپ‌ بازي‌، مجلس‌ رقص‌، رقص‌، ايام‌ خوش‌،
Ball گلوله‌ كردن‌، گرهك‌.
Ball And Socket Joint مفصل‌ ماشيني‌ كه‌ گلوله‌ دارد و درتوي‌ حفره‌اي‌ قرار
Ball And Socket Joint ميگيرد.
Ball Bearing بلبرينگ‌، چرخ‌ فلزي‌ كه‌ روي‌ ساچمه‌هاي‌ فلزي‌ كوچكي‌
Ball Bearing باساني‌ ميلغزد.
Ball Flower گل‌ سينه‌.
Ball Point Pen قلم‌ خودكار.
Ballad شعر افسانه‌اي‌، (مو.) تصنيف‌، اواز يكنفري‌ كه‌ در ضمن‌
Ballad ان‌ داستاني‌ بيان‌ ميشود، يك‌ قط‌عه‌ء رومانتيك‌.
Ballade قط‌عه‌ منظ‌ومي‌ مركب‌ از سه‌ مصرع‌ مساوي‌ و متشابه‌ و يك‌
Ballade مصرع‌ كوتاه‌تر كه‌ هريك‌از اين‌ چهار قسمت‌ يك‌ بيت‌
Ballade ترجيع‌بند دارد، قصيده‌، مسمط‌ مستزاد.
Balladry شعر، قصيده‌، تصنيف‌ سازي‌.
Ballast ماسه‌، هرچيز سنگيني‌ چون‌ شن‌ و ماسه‌ كه‌ در ته‌ كشتي‌
Ballast ميريزند تا از واژگون‌ شدنش‌ جلوگيري‌كند، بالاست‌،
Ballast سنگيني‌، شن‌ و خرده‌ سنگي‌ كه‌ در راه‌اهن‌ بكارميرود،
Ballast كيسه‌ شني‌ كه‌ در موقع‌صعودبالون‌ پايين‌ مياندازند، سنگ‌
Ballast و شن‌ در ته‌ كشتي‌ يا بالون‌ ريختن‌، سنگين‌ كردن‌.
Ballerina رقاصه‌، رقاصه‌ بالت‌.
Ballet بالت‌، رقص‌ ورزشي‌ و هنري‌.
Balletomane شيفته‌ رقص‌ بالت‌.
Balletomania عشق‌ يا جنون‌ نسبت‌ به‌ بالت‌.
Ballista (eatsillab.lp): منجنيق‌، سنگ‌ انداز، كشكنجير.
Ballistic پرتابه‌اي‌ وابسته‌ به‌علم‌ پرتاب‌ گلوله‌، مربوط‌ بعلم‌
Ballistic حركت‌ اجسامي‌ كه‌ درهوا پرتاپ‌ ميشوند.
Ballistic Missile موشك‌، پرتابه‌.
Ballistics پرتابه‌ شناسي‌، علم‌ حركت‌ اجسام‌ پرتاب‌ شونده‌، مبحث‌
Ballistics پرتاب‌ گلوله‌ واجسام‌ پرتاب‌ شونده‌.
Balloon بالون‌، بادكنك‌، با بالون‌ پروازكردن‌، مثل‌ بالون‌.
Balloon Tire لاستيك‌ بادي‌ عاج‌دار.
Ballot ورقه‌ راي‌، مهره‌ راي‌ و قرعه‌كشي‌، راي‌ مخفي‌، مجموع‌
Ballot اراء نوشته‌، با ورقه‌ راي‌ دادن‌، قرعه‌ كشيدن‌.
Ballroom سالن‌ رقص‌.
Ballyhoo (.n) نمايش‌ پر سر و صدا(براي‌ جلب‌ توجه‌ مردم‌).(iv
Ballyhoo &.tv) اگهي‌ پر سر و صدا كردن‌.
Balm بلسان‌، مرهم‌.
Balmily مرهمي‌، خنك‌ كننده‌.
Balminess حالت‌ مرهمي‌، خوشبويي‌.
Balmoral يكنوع‌ نيم‌ تنه‌ پشمي‌، يكنوع‌ چكمه‌ يا پوتين‌ بندي‌،
Balmoral يكنوع‌ كلاه‌ نوك‌ تيز.
Balmy مرهم‌، داراي‌ خاصيت‌ مرهم‌، خنك‌ كننده‌، خوشبو.
Balneology علم‌ استحمام‌ درماني‌، مبحث‌ استحمام‌ در ابهاي‌ گرم‌.
Baloney (angolob=) مزخرف‌، چرند، نوعي‌ كالباس‌.
Balsam بلسان‌، درخت‌ گل‌ حنا.
Balsamic وابسته‌ به‌ بلسان‌.
Baltic درياي‌ بالتيك‌ در شمال‌ اروپا، وابسته‌ به‌ بالتيك‌.
Balto Slavic شاخه‌ء زبان‌ هند و اروپايي‌ رايج‌ در سواحل‌ بالتيك‌ و
Balto Slavic بين‌ اقوام‌ اسلاو.
Baluchi بلوچ‌، زبان‌ بلوچي‌.
Baluster ستون‌ كوچك‌ گچ‌ بري‌ شده‌، ستون‌ نرده‌.
Balustrade ط‌ارمي‌، نرده‌.
Bambino بچه‌ كوچك‌، نوزاد، تصوير مسيح‌ در قنداق‌.
Bamboo (گ‌.ش‌.) خيزران‌، ني‌ هندي‌، چوب‌ خيزران‌، عصاي‌ خيزران‌،
Bamboo ساخته‌ شده‌ از ني‌.
Bamboo Curtain سرحدات‌ چين‌ كمونيست‌، مانع‌، پرده‌ء حصيري‌.
Bamboozle گول‌ زدن‌، ريشخند كردن‌.
Bamboozlement ريشخند، فريب‌.
Ban قدغن‌ كردن‌، تحريم‌ كردن‌، لعن‌ كردن‌، لعن‌، حكم‌ تحريم‌
Ban يا تكفير، اعلان‌ ازدواج‌ در كليسا.
Banal پيش‌ پا افتاده‌، مبتذل‌، معمولي‌، همه‌ جايي‌.
Banality ابتذال‌، پيش‌ پا افتادگي‌.
Banana موز.
Band بند و زنجير، تسمه‌ يا بند مخصوص‌ محكم‌ كردن‌، نوار،
Band لولا، اركستر، دسته‌ء موسيقي‌، اتحاد، توافق‌، روبان‌،
Band باند يا بانداژ، نوار زخم‌ بندي‌، متحد كردن‌، دسته‌
Band كردن‌، نوار پيچيدن‌، بصورت‌ نوار در اوردن‌، با نوار
Band بستن‌، متحد شدن‌.
Band باند، نوار.
Band Saw ماشين‌ اره‌ باريك‌، اره‌ نواري‌.
Band Shell جايگاه‌ دسته‌ء موزيك‌ كه‌ عقب‌ ان‌ بشكل‌ صدف‌ مقعر بزرگي‌
Band Shell است‌.
Bandage نوار زخم‌ بندي‌، با نوار بستن‌.
Bandana دستمال‌ گلدار.
Bandanna دستمال‌ گلدار.
Bandbox جعبه‌ء مقوايي‌ مخصوص‌ نگاهداري‌ كلاه‌.
Bandeau (xuaednab.lp) نوار روي‌ گيسو، نوار زخم‌ بندي‌، نوار
Bandeau كلاه‌ زنانه‌، روبان‌، گيسوبند.
Banderol باندرول‌، نوار چسب‌، برچسب‌.
Banderole باندرول‌، نوار چسب‌، برچسب‌.
Bandit سارق‌ مسلح‌، راهزن‌، قط‌اع‌الط‌ريق‌.
Banditry راهزني‌، سرقت‌ مسلح‌.
Bandmaster رهبر اركستر، رئيس‌ دسته‌ء موزيك‌.
Bandog سگ‌ زنجيري‌، سگ‌ بزرگ‌.
Bandoleer جاي‌ فشنگ‌، حمايل‌، قط‌ارفشنگ‌.
Bandolier جاي‌ فشنگ‌، حمايل‌، قط‌ار فشنگ‌.
Bandoline روغن‌ مو.
Bandora (مو.) نوعي‌ سه‌تار.
Bandore (مو.) نوعي‌ سه‌تار.
Bandsman عضو دسته‌ء موسيقي‌.
Bandwagon عرابه‌ء دسته‌ء موزيك‌ سيار.
Bandwidth پهناي‌ باند.
Bandy رد و بدل‌ كردن‌، اينسو و انسو پرت‌ كردن‌، بحث‌ كردن‌،
Bandy چوگان‌ سر كج‌، چوگان‌ بازي‌، كچ‌، چنبري‌.
Bandy Legged پاچنبري‌، كج‌پا.
Bane مايه‌ء هلاكت‌، زهر(درتركيب‌)، جاني‌، قاتل‌، مخرب‌ زندگي‌.
Baneful زهرالود، مضر، موذي‌.
Bang (.iv &.tv): بستن‌، محكم‌ زدن‌، چتري‌ بريدن‌ (گيسو)،
Bang (.vda &.n) صداي‌ بلند يا محكم‌، چتر زلف‌.
Bangle گلوبند، النگو.
Bangtail دم‌اسب‌ كه‌ پايين‌ ان‌ بط‌ورافقي‌ چيده‌ شده‌ باشد، دم‌ كل‌.
Banish تبعيد كردن‌، اخراج‌ بلد كردن‌، دور كردن‌.
Banisher تبعيد كننده‌.
Banishment تبعيد، اخراج‌.
Banister نرده‌ء پلكان‌.
Banjo (مو.) بانجو، نوعي‌ تار.
Bank كنار، لب‌، ساحل‌، بانك‌، ضرابخانه‌، رويهم‌ انباشتن‌، در
Bank بانك‌ گذاشتن‌، كپه‌ كردن‌، بلند شدن‌ (ابر يا دود) بط‌ور
Bank متراكم‌، بانكداري‌ كردن‌.
Bank بانك‌.
Bank Acceptance دريافتي‌، قبولي‌ بانكي‌.
Bank Annuities سهام‌ قرضه‌ دولت‌ بريتانيا كه‌ كنسول‌ (slosnoc) هم‌
Bank Annuities ناميده‌ شده‌.
Bank Bill برات‌ بانك‌، اسكناس‌.
Bank Discount تنزيل‌ بانكي‌، تخفيف‌ بانكي‌.
Bank Note چك‌ تضمين‌ شده‌، اسكناس‌.
Bank Of Deposit بانك‌ پس‌ انداز، صندوق‌ پس‌ انداز.
Bank Paper اسكناس‌، چك‌ تضمين‌ شده‌، سفته‌ بانكي‌.
Bank Rate مظ‌نه‌ رسمي‌ تنزيل‌ كه‌ توسط‌ بانك‌ مركزي‌ تعيين‌ ميشود.
Bankable نقد شدني‌ در بانك‌، قابل‌ نقل‌ وانتقال‌ بانكي‌.
Bankbook كتابچه‌ بانك‌، دفترحساب‌ بانك‌، دفترچه‌ بانكي‌.
Banker بانك‌ دار، صراف‌.
Banker بانكدار.
Banker's Bill صورت‌ تبديل‌ ارز، صورتحساب‌ بانكي‌.
Banking بانكداري‌.
Banking بانكداري‌.
Bankroll پشتوانه‌، سرمايه‌ بانك‌.
Bankrupt ورشكسته‌، ورشكست‌ كردن‌ و شدن‌.
Bankruptcy ورشكستگي‌، افلاس‌، توقف‌ بازرگان‌.
Bankside شيب‌ ساحل‌، كناره‌ دريا و رودخانه‌، پشته‌ يا كناره‌ رود.
Banner پرچم‌، بيرق‌، نشان‌، علامت‌، علم‌، درفش‌.
Banneret (etterennab=) پرچم‌ كوچك‌.
Bannerol (llorrennab=) پرچم‌ روي‌ جنازه‌.
Bannister نرده‌ء پلكان‌.
Banns اعلان‌ پيشنهاد ازدواج‌ دركليسا تا كساني‌ كه‌اعتراضي‌ به‌
Banns صلاحيت‌ زوجين‌ دارنداط‌لاع‌ دهند.
Banquet مهماني‌، ضيافت‌، مهمان‌ كردن‌، سور، بزم‌.
Banquette زمين‌ بلند، پشت‌ بارو، نيمكت‌، پياده‌ رو.
Banshee موجود وهمي‌ بشكل‌ روح‌.
Banstand جايگاه‌ اركست‌، محل‌ دسته‌ء موسيقي‌.
Bantam خروس‌ جنگي‌، كوچك‌.
Bantamweight مقياس‌ وزني‌ درحدود 811 پوند(رط‌ل‌)، خروس‌ وزن‌.
Banter مورداستهزاء قراردادن‌، دست‌ انداختن‌، شوخي‌ كنايه‌دار،
Banter خوشمزگي‌.
Bantling بچه‌ كوچك‌، كوچولو، كودك‌.
Banyan (گ‌.ش‌.) انجير هندي‌، انجيرمعابد.
Banzai هلهله‌ شادي‌، شليك‌ توپ‌ جهت‌ تبريك‌ وتهنيت‌، شادباش‌.
Banzai Attack حمله‌ بي‌ پروا.
Baptism تعميد، غسل‌ تعميد، ايين‌ غسل‌ تعميد و نامگذاري‌.
Baptismal وابسته‌ به‌ غسل‌ تعميد.
Baptist تعميد دهنده‌، نام‌ فرقه‌اي‌ از مسيحيان‌.
Baptistery تعميدگاه‌، جاي‌ تعميد، تعميد.
Baptistry تعميدگاه‌، جاي‌ تعميد، تعميد.
Baptize تعميد دادن‌، بوسيله‌ تعميد نامگذاري‌ كردن‌.
Baptizer دهنده‌ء غسل‌ تعميد.
Bar ميل‌، ميله‌، شمش‌، تير، نرده‌ حائل‌، (مج.) مانع‌، جاي‌
Bar ويژه‌ زنداني‌ در محكمه‌، (باeht)وكالت‌، دادگاه‌، هيئت‌
Bar وكلاء، ميكده‌، بارمشروب‌ فروشي‌، ازبين‌ رفتن‌(ادعا) رد
Bar كردن‌ دادخواست‌، بستن‌، مسدودكردن‌، بازداشتن‌، ممنوع‌
Bar كردن‌، بجز، باستنثاء، بنداب‌.
Bar ميله‌، شمش‌، مانع‌ شدن‌.
Bar Chart نمودار ميله‌اي‌.
Bar Chart (hparg rab=) وزن‌ سنج‌، وزن‌ نگار، دستگاه‌ ثبت‌ وزن‌.
Bar Code رمز ميله‌اي‌.
Bar Mitzvah پسريهودي‌ كه‌ وارد 31 سالگي‌ شده‌ و بايد مراسم‌ مذهبي‌
Bar Mitzvah را بجا اورد، جشني‌ كه‌ براي‌ رسيدن‌پسر باين‌ سن‌ بر پا
Bar Mitzvah ميشود.
Bar Printer چاپگر ميله‌اي‌.
Barb خار، پيكان‌، نوك‌، ريش‌، خارداركردن‌، پيكانداركردن‌.
Barbarian بيگانه‌، اجنبي‌، ادم‌ وحشي‌ يا بربري‌.
Barbarianism بربريت‌.
Barbaric وحشي‌، بربري‌، بي‌ادب‌، وحشيانه‌.
Barbarism سخن‌ غيرمصط‌لح‌، وحشيگري‌، بربريت‌.
Barbarity وحشيگري‌، بي‌ رحمي‌، قساوت‌ قلب‌.
Barbarization توحش‌.
Barbarize با تعبير بيگانه‌ و غير مصط‌لح‌ اميختن‌، وحشي‌ كردن‌،
Barbarize بيگانه‌ يا وحشي‌ شدن‌.
Barbarous وحشي‌، بي‌ تربيت‌، بيگانه‌، غير مصط‌لح‌.
Barbate ريشه‌ دار، ريش‌ دار(مثل‌ سيم‌ خاردار)، خاردار.
Barbe شال‌ گردن‌ يا روسري‌، دندانهاي‌ ريز.
Barbecue برياني‌، كباب‌، بريان‌ كردن‌، كباب‌ كردن‌، بريان‌.
Barbed خاردار.
Barbed Wire سيم‌ خاردار.
Barbell دامبل‌، هالتر.
Barbellate ريشك‌ دار، خاردار.
Barber سلماني‌ كردن‌، سلماني‌ شدن‌، سلماني‌.
Barbette (دراستحكامات‌) تپه‌ هاي‌ خاكي‌ كه‌ توپها را بر ان‌
Barbette قرارميدهند، (دركشتي‌ جنگي‌) سنگري‌ كه‌از انجاتوپها را
Barbette اتش‌ ميكنند.
Barbican برج‌ و باروي‌ قلعه‌ء شهر.
Barbicel رشته‌ باريك‌ پر، پرچه‌.
Barbital (ش‌.) گرد سفيد خواب‌اور، ورونال‌.
Barbiturate (ش‌.) نمك‌ اسيد باربيتوريك‌، مشتقات‌ اسيد باربيتوريك‌
Barbiturate كه‌ بعنوان‌ داروي‌ مسكن‌ وخواب‌ اورتجويز ميشود.
Barbule خاركوچك‌، موي‌ كوچك‌.
Bard زره‌اسب‌، شاعر(باستاني‌)، رامشگر، شاعر و اوازخوان‌.
Bardic حماسي‌، مربوط‌ به‌ رامشگري‌.
Bardolater شيفته‌ اشعار وسبك‌ شعري‌ شكسپير.
Bare لخت‌، عريان‌، (مج.) ساده‌، اشكار، عاري‌، برهنه‌ كردن‌،
Bare اشكاركردن‌.
Bare لخت‌.
Bare Handed بي‌ اسلحه‌، بي‌ وسيله‌، دست‌ تنها.
Bare Machine ماشين‌ لخت‌.
Bareback بي‌ زين‌، سواراسب‌ برهنه‌.
Barebaked بي‌ زين‌، سواراسب‌ برهنه‌.
Barefaced بي‌ شرم‌، گستاخ‌، پررو، روباز.
Barefoot پابرهنه‌.
Barefooted پابرهنه‌.
Bareheaded سربرهنه‌، بدون‌ كلاه‌.
Barely بط‌ورعريان‌، با اشكال‌.
Barfly كسي‌ كه‌ از اين‌ ميكده‌ به‌ان‌ ميكده‌ ميرود.
Bargain سودا، معامله‌، داد و ستد، چانه‌ زدن‌، قرارداد معامله‌،
Bargain خريد ارزان‌ (باa)، چانه‌ زدن‌، قرارداد معامله‌ بستن‌.
Barge دوبه‌، كرجي‌، با قايق‌ حمل‌ كردن‌، سرزده‌ وارد شدن‌.
Bargee كرجي‌ بان‌، ادم‌ خشن‌، قايقران‌ (namegrab).
Barilla قلياي‌ صابون‌ پزي‌، قلياب‌ قمي‌.
Barite (ش‌.) سولفات‌ باريم‌ ط‌بيعي‌.
Baritone صداي‌ بين‌ بم‌ و زير(باريتون‌).
Barium (ش‌.) فلز دو ظ‌رفيتي‌، فلز باريم‌.
Barium Sulfate سولفات‌ باريم‌.
Bark پوست‌ درخت‌، عوعو، وغ‌ وغ‌ كردن‌، پوست‌ كندن‌.
Barkeep مشروب‌ فروش‌، باده‌ فروش‌، صاحب‌ ميكده‌.
Barkeeper مشروب‌ فروش‌، باده‌ فروش‌، صاحب‌ ميكده‌.
Barker كارگر يا ماشيني‌ كه‌ پوست‌ ميكند، دباغ‌، پوست‌ درخت‌ كن‌،
Barker كسيكه‌ دم‌ مغازه‌ ميايستد و براي‌جنسي‌ تبليغ‌ ميكند.
Barky پوست‌ دار، پوستي‌.
Barley جو، شعير.
Barleycorn (گ‌.ش‌.) دانه‌ جو، مقياس‌ وزني‌ برابر 8460/0 گرم‌،
Barleycorn مقياس‌ ط‌ولي‌ برابر5/8 ميليمتر.
Barleysugar اب‌ نبات‌.
Barleywater ماشعير.
Barm مايه‌ ابجو، مخمر.
Barmaid خادمه‌ء ميخانه‌، پيشخدمت‌ ميخانه‌، گارسون‌.
Barman مردي‌ كه‌ در پيشخوان‌ يا پشت‌ بار مهمانخانه‌ يا
Barman رستوران‌ كار ميكند.
Barmy خميرمايه‌اي‌، مخمر، (مج.) احمق‌.
Barn انبار غله‌، انبار كاه‌ و جو و كنف‌ وغيره‌، انباركردن‌،
Barn ط‌ويله‌.
Barnacle نوعي‌ صدف‌، پوزه‌ بند يا مهاراسب‌ (هنگام‌ نعلبندي‌)،
Barnacle پوزه‌ بند(براي‌ مجازات‌ اشخاص‌)، سرسخت‌.
Barnstorm مسافرت‌ كردن‌ از يك‌ مكان‌ به‌ مكان‌ ديگر و توقف‌ كوتاهي‌
Barnstorm در انجا.
Barnyard محوط‌ه‌ء اط‌راف‌ انبار، حياط‌ انبار.
Barogram فشارنگار، ثبت‌ وزن‌ و جرم‌، دستگاه‌ ثبت‌ وزن‌ و جرم‌ چيزي‌
Barometer هواسنج‌، ميزان‌ الهواء، فشار سنج‌ (براي‌ اندازه‌ گيري‌
Barometer فشارهوا).
Barometric وابسته‌ به‌ سنجش‌ فشار هوا.
Barometric Pressure فشار هوا، فشار جو.
Barometrical وابسته‌ به‌ سنجش‌ فشار هوا.
Barometry سنجش‌ فشار هوا.
Baron بارون‌، شخص‌ مهم‌ و برجسته‌ در هر قسمتي‌.
Baronage مجموع‌ بارونها و نجبا، مقام‌ باروني‌، املاك‌ بارون‌.
Baroness بانوي‌ بارون‌، همسر بارون‌.
Baronet بارونت‌ (اين‌ كلمه‌ درمورد نجيب‌ زادگاني‌ گفته‌ ميشد كه‌
Baronet بط‌ور ارثي‌ بارون‌ نبودند).
Baronetage مقام‌ و منصب‌ باروني‌.
Baronetcy مقام‌ و مرتبه‌ باروني‌.
Barong يكنوع‌ چاقو يا شمشير دسته‌ كلفت‌ لبه‌ تيز.
Baronial مربوط‌ به‌ بارون‌، باروني‌.
Barony ملك‌ يا قلمرو بارون‌، شان‌ بارون‌.
Baroque غريب‌، ارايش‌ عجيب‌ وغريب‌، بي‌ تناسب‌، وابسته‌ به‌ سبك‌
Baroque معماري‌ در قرن‌ هيجدهم‌، سبك‌بيقاعده‌ وناموزون‌ موسيقي‌.
Barouche نوعي‌ درشكه‌ چهارچرخه‌.
Barpel بشكه‌.
Barque (krab=) پوست‌ درخت‌، باركاس‌، كرجي‌.
Barquentine (krab=) پوست‌ درخت‌، باركاس‌، كرجي‌.
Barrack سربازخانه‌، منزل‌ كارگران‌، كلبه‌ يا اط‌اقك‌ موقتي‌،
Barrack انباركاه‌، درسربازخانه‌ جادادن‌.
Barracoon حصار، بازداشتگاه‌ بردگان‌.
Barrage سدبندي‌، رگبارگلوله‌، بط‌ورمسلسل‌ بيرون‌ دادن‌.
Barrator (retarrab=) قاضي‌ رشوه‌گير، رئيس‌ يامتصدي‌ كشتي‌ كه‌
Barrator رشوه‌ بگيرد، جنگ‌ كننده‌، قلدور، مزدور، دعوايي‌، اهل‌
Barrator نزاع‌، رشوه‌ خوار.
Barratry خريد و فروش‌ مقامهاي‌ دولتي‌ ومذهبي‌ با پول‌، خيانت‌ در
Barratry امانت‌، ستيزه‌ جو.
Barred بسته‌، مسدود، ممنوع‌.
Barrel بشكه‌، خمره‌چوبي‌، چليك‌، لوله‌ تفنگ‌، درخمره‌ ريختن‌،
Barrel دربشكه‌ كردن‌، با سرعت‌ زيادحركت‌ كردن‌.
Barrel Chair صندلي‌ فنري‌ كه‌ پشتش‌ سفت‌ ومقعر است‌.
Barrel Organ (مو.) نوعي‌ ارغنون‌، اكوردئون‌، ارگ‌ دنده‌اي‌.
Barrel Printer چاپگر بشكه‌اي‌.
Barrel Switch گزينه‌ بشكه‌اي‌.
Barrelful (lufslerrab، sluflerrab.lp) مقدار خيلي‌ زياد.
Barrelhouse ميكده‌ ورقاصخانه‌ ارزان‌ قيمت‌.
Barren نازا، عقيم‌، لم‌ يزرع‌، بي‌ ثمر، بي‌ حاصل‌، تهي‌، سترون‌.
Barrette نوعي‌ سنجاق‌ سر زنانه‌، پنس‌ مو.
Barricade سنگربندي‌ موقتي‌، مانع‌، مسدود كردن‌ (بامانع‌).
Barrier نرده‌ يامانع‌ عبوردشمن‌، سد، حصار، راه‌ كسي‌ را بستن‌.
Barrier مانع‌.
Barrier Reef صخره‌ مرجاني‌ كه‌ تقريباموازي‌ ساحل‌ است‌.
Barring بجز، باستثناء.
Barrister وكيل‌ مدافع‌، وكيل‌ مشاور، وكيل‌ دعاوي‌.
Barroom نوشابه‌ فروشي‌، بار يا پياله‌ فروشي‌، بار.
Barrow زنبه‌، خاك‌ كش‌، چرخ‌ دستي‌، چرخ‌ دوره‌ گردها، پشته‌،
Barrow توده‌، كوه‌، تپه‌، ماهور.
Bartender كسي‌ كه‌ در بار مشروبات‌ براي‌ مشتريان‌ مي‌ ريزد، متصدي‌
Bartender بار.
Barter تهاتركردن‌، پاياپاي‌ معامله‌كردن‌ (با rof)، دادوستد
Barter كالا.
Barterer معامله‌گر پاياپاي‌.
Bartizan كنگره‌ بالاي‌ برج‌.
Bas Relif حجاري‌ ونقوش‌ برجسته‌، برجسته‌، كوتاه‌، نقش‌ كم‌ برجسته‌.
Basal اساسي‌، مربوط‌ به‌ ته‌ يابنيان‌.
Basalt (م‌.ع‌.) نوعي‌ سنگ‌ چخماق‌ يا اتش‌ فشاني‌ سياه‌.
Bascule قپان‌، اهرام‌ يا لنگرپل‌ متحرك‌.
Bascule Bridge پل‌ متحرك‌، پل‌ قپاني‌.
Base (sesab.lp) ته‌، پايه‌، زمينه‌، اساس‌، بنياد، پايگاه‌،
Base ته‌ ستون‌، تكيه‌ گاه‌، فرومايه‌، (مو.) صداي‌ بم‌، بنيان‌
Base نهادن‌، مبنا قراردادن‌، پست‌، شالوده‌.
Base پايه‌، مبنا، پايگاه‌.
Base Address نشاني‌ پايه‌.
Base Pay حقوق‌ ثابت‌ بدون‌ مزايا وفوق‌ العاده‌.
Base Register ثبات‌ پايه‌.
Baseball بازي‌ بيس‌ بال‌.
Baseboard چوب‌ يا تخته‌اي‌ كه‌ بعنوان‌ ستون‌ يا پايه‌ بكار ميرود.
Baseborn حرامزاده‌، پست‌، فرومايه‌، بدگهر.
Based مستقر، مبني‌.
Baseless بي‌ اساس‌، بي‌ ماخذ.
Basement ط‌بقه‌ زير، زير زمين‌، سرداب‌.
Bash برهم‌ زدن‌، ترساندن‌، دست‌ پاچه‌ نمودن‌، شرمنده‌ شدن‌،
Bash ترسيدن‌، خجلت‌.
Bashaw پاشا، نجيب‌ زاده‌، اصيل‌.
Bashful كم‌ رو، خجول‌، ترسو، محجوب‌.
Basic اساسي‌، اصلي‌، تهي‌، بنياني‌.
Basic پايه‌اي‌، اساسي‌.
Basic Language زبان‌ بيسيك‌.
Basically بط‌ور اساسي‌.
Basicity (ش‌.) خاصيت‌ بازي‌ وقليايي‌، حالت‌ بنياني‌.
Basifixed از پايه‌ بهم‌ نزديك‌ شده‌، متصل‌ در پايه‌.
Basify قليايي‌ كردن‌، تبديل‌ به‌ قليا كردن‌.
Basil (گ‌.ش‌.) ريحان‌، شاهسپرم‌ از خانواده‌ نعناعيان‌.
Basilar (yralisab=) بنيادي‌، پايه‌اي‌، واقع‌ شده‌ در پايين‌،
Basilar اساسي‌.
Basilica قصرسلط‌نتي‌، سالن‌ دراز ومستط‌يل‌، كليساهايي‌ كه‌ سالن‌
Basilica دراز دارند.
Basilisk اژدهاي‌ افسانه‌اي‌ بالدار، سوسمارامريكايي‌، نوعي‌
Basilisk منجنيق‌ نظ‌امي‌.
Basin لگن‌، تشتك‌، حوزه‌ رودخانه‌، ابگير، دستشويي‌.
Basined داراي‌ ابگير، لگن‌ دار.
Basis (sesab.lp) اساس‌، ماخذ، پايه‌، زمينه‌، بنيان‌، بنياد.
Basis اساس‌، پايه‌، مبنا.
Bask افتاب‌ خوردن‌، باگرماي‌ ملايم‌ گرم‌ كردن‌، حمام‌ افتاب‌
Bask گرفتن‌.
Basket زنبيل‌، سبد، درسبد ريختن‌.
Basketball بازي‌ بسكتبال‌.
Basketry زنبيل‌ (بافي‌)، سبد (بافي‌)، هنردستي‌ (زنبيل‌ بافي‌).
Basophil ميل‌ تركيبي‌ شديد با مواد قليايي‌، ماده‌ قليادوست‌.
Basophile ميل‌ تركيبي‌ شديدبا مواد قليايي‌، ماده‌ قليادوست‌.
Bass (se، ssab.lp) (ج‌.ش‌.) نوعي‌ ماهي‌ خارداردريايي‌،
Bass (مو.) بم‌، كسي‌ كه‌ صداي‌ بم‌ دارد.
Bass Clef (مو.) كليدي‌ كه‌ زير f وميان‌ c قرار ميگيرد.
Bass Drum (مو.) ط‌بل‌ بزرگ‌، كوس‌.
Bass Fiddle (مو.) ويلن‌ سل‌ بزرگ‌ (در موسقي‌ جاز).
Basset نوعي‌ سگ‌ شكاري‌ پا كوتاه‌، برون‌ زد.
Basset Horn (مو.) قره‌ني‌ داراي‌ صداي‌ تنور.
Bassinet گهواره‌ سبدي‌ روپوش‌ دار، لگنچه‌، درشكه‌ دستي‌ بچگانه‌.
Bassist كسي‌ كه‌ ويلون‌ سل‌ ميزند.
Basso كسي‌ كه‌ با صداي‌ بم‌ اوازميخواند (در اپرا).
Bassoon (مو.) قره‌ني‌ بم‌.
Basswood (گ‌.ش‌.) لاله‌ درختي‌.
Bast (گ‌.ش‌.) ليف‌ درخت‌، پوست‌ ليفي‌ درختان‌.
Bastard حرامزاده‌، جازده‌.
Bastardization حرامزادگي‌، پستي‌، بدل‌ سازي‌، حرامزاده‌ كردن‌.
Bastardize حرامزاده‌ خواندن‌، فاسدكردن‌، پست‌ شدن‌.
Bastardly حرامزاده‌، خبيث‌.
Bastardy حرامزادگي‌.
Baste چرب‌ كردن‌ (گوشت‌ كباب‌)، نم‌ زدن‌، (د.گ‌.) شلاق‌ زدن‌، زخم‌
Baste زبان‌ زدن‌، كوك‌ موقتي‌(بلباس‌).
Bastinado فلك‌، چوب‌ وفلك‌، چوب‌ زدن‌.
Basting چرب‌ (كردن‌) گوشت‌، كوك‌، نخ‌كوك‌، تنبيه‌ باشلاق‌.
Bastion باستيون‌، سنگر و استحكامات‌.
Bat نيمه‌ياپاره‌اجر، (ز.ع‌.) ضربت‌، چوگان‌ زدن‌، (ج‌.ش‌.) خفاش‌
Bat چوب‌، چماق‌، عصا، چوكان‌ زدن‌، خشت‌، گل‌ اماده‌ براي‌
Bat راتكان‌ دادن‌، بال‌ بال‌ زدن‌، چوگان‌، چوگاندار،
Bat كوزه‌گري‌، لعاب‌ مخصوص‌ ظ‌روف‌ سفالي‌، چشمك‌ زدن‌، مژگان‌
Batch مقدار نان‌ دريك‌ پخت‌، دسته‌.
Batch دسته‌.
Batch Mode باب‌ دسته‌اي‌.
Batch Processing دسته‌ پردازي‌، پردازش‌ دسته‌اي‌.
Batch Total جمع‌ كل‌ دسته‌.
Batching دسته‌كردن‌.
Bate خيساندن‌ چرم‌ درماده‌ قليايي‌.
Bate كم‌ كردن‌، تخفيف‌ دادن‌، پايين‌ اوردن‌، نگهداشتن‌ (نفس‌)،
Bate راضي‌ كردن‌، دليل‌ وبرهان‌اوردن‌، بال‌ زدن‌ بط‌رف‌ پايين‌،
Bateau (xuaetab.lp) (uaettab=) نوعي‌ قايق‌ سبك‌ وزن‌.
Batfowl هنگام‌ شب‌ مرغ‌ را شكاركردن‌ (با استفاده‌ ازنور
Batfowl وچوبدستي‌).
Bath گرمابه‌، حمام‌ فرنگي‌، وان‌.
Bath شستشو، استحمام‌، شستشوكردن‌، ابتني‌كردن‌، حمام‌ گرفتن‌،
Bathe شستشوكردن‌، استحمام‌ كردن‌، شستشو، ابتني‌.
Bather استحمام‌ كننده‌.
Bathetic عمقي‌، اعماقي‌، پست‌، دون‌.
Bathhouse گرمابه‌، حمام‌، لباس‌ كن‌.
Bathing Gown قط‌يفه‌.
Bathing Suit شلوارشنا.
Batholith (مع.) باتوليت‌، نوعي‌ سنگ‌ چخماقي‌ وسنگ‌ اتش‌ فشاني‌.
Bathometer دستگاهي‌ كه‌ براي‌ تعيين‌ عمق‌ اب‌ بكار ميرود، عمق‌ سنج‌،
Bathometer ژرفاسنج‌.
Bathos تنزل‌ از مط‌الب‌ عالي‌ به‌ چيزهاي‌ پيش‌ پا افتاده‌.
Bathroom حمام‌، گرمابه‌.
Baths استخر شناي‌ سرپوشيده‌.
Bathtub وان‌ حمام‌، جاي‌ شستشوي‌ بدن‌ درحمام‌.
Bathyal مربوط‌ به‌ درياي‌ عميق‌.
Bathymetric مربوط‌ باندازه‌ گيري‌ عمق‌، وابسته‌ به‌ ژرفاسنجي‌.
Bathymetry اندازه‌ گيري‌ عمق‌ دريا واقيانوس‌، عمق‌ سنجي‌.
Batik ط‌راحي‌ روي‌ پارچه‌.
Bating بجز، باستثناء.
Batiste باتيست‌ (نوعي‌ پارچه‌ لط‌يف‌)، پاتيس‌.
Batman گماشته‌، خدمتكار، يكمن‌يا3 كيلو (باتمان‌).
Baton ياچوب‌ قانون‌، عصاي‌ افسران‌.
Baton عصا يا چوپ‌ صاحب‌ منصبان‌، (مو.) چوب‌ ميزانه‌، باتون‌
Batrachian وابسته‌ بخانواده‌ غوك‌، ذوحيات‌، دوزيست‌.
Battailous اماده‌ جنگ‌، جنگجو، مشتاق‌ جنگ‌.
Battalia (نظ‌.) فرمان‌ جنگ‌ (معمولا با ni و otni ميامد)، بسيج‌
Battalia دسته‌هاي‌ نظ‌امي‌ ونيروهاي‌ مسلح‌.
Battalion (نظ‌.) گردان‌، (درجمع‌) نيروهاي‌ ارتشي‌.
Batten پروار كردن‌، چاق‌ شدن‌، حاصل‌خيز شدن‌، نشو و نما كردن‌.
Batter خمير(دراشپزي‌)، خميدگي‌، خميدگي‌ پيداكردن‌،
Batter باخميرپوشاندن‌، خميردرست‌ كردن‌.
Batter خردكردن‌، داغان‌ كردن‌، پي‌ درپي‌ زدن‌، خراب‌ كردن‌،
Battering Ram (نظ‌.) دژكوب‌، ميله‌ مخصوص‌ شكستن‌ دروازه‌ها و غيره‌.
Battery ضرب‌ و جرح‌.
Battery باتري‌، (نظ‌.) اتشبار، صداي‌ ط‌بل‌، حمله‌ با توپخانه‌،
Battery باط‌ري‌.
Batting گوي‌ زني‌، پنبه‌ حلاجي‌ شده‌.
Battle زد و خورد، جنگ‌ كردن‌.
Battle رزم‌، پيكار، جدال‌، مبارزه‌، ستيز، جنگ‌، نبرد، نزاع‌،
Battle Ax تبرزين‌، تبر.
Battle Axe تبرزين‌، تبر.
Battle Cry شعارجنگي‌.
Battle Group واحد ارتشي‌ مركب‌ از پنج‌ گروهان‌.
Battle Royal خصومت‌ اميز.
Battle Royal (slayor elttab، layor selttab.lp) نزاع‌ سخت‌، كشمكش‌
Battledore چوگان‌ پهن‌، رخت‌ كوب‌، بارخت‌ كوب‌ كوبيدن‌.
Battlefield ميدان‌ جنگ‌، عرصه‌ منازعه‌، رزمگاه‌، نبردگاه‌.
Battleground ميدان‌ جنگ‌، عرصه‌ منازعه‌، رزمگاه‌، نبردگاه‌.
Battlement بارو، برج‌ و بارو.
Battleplane هواپيماي‌ جنگي‌.
Battleship نبرد ناو، ناو، كشتي‌ جنگي‌.
Batty چوگان‌ مانند، (مج.) ديوانه‌، احمق‌.
Bauble چيزقشنگ‌ وبي‌ مصرف‌، اسباب‌ بازي‌ بچه‌.
Baud علامت‌ در ثانيه‌.
Baudot Code رمز پنج‌ ذره‌اي‌.
Baulk (klab=) ط‌فره‌ رفتن‌، ردكردن‌، ط‌فره‌، امتناع‌، روگرداني‌.
Bauxite (ش‌.) هيدروكسيد الومينيم‌ اهن‌ دار.
Bawcock ادم‌ خوب‌ (بشوخي‌).
Bawd جاكش‌، دلال‌ محبت‌.
Bawdiness شناعت‌، وقاحت‌.
Bawdry جاكشي‌، وقاحت‌، زنا.
Bawdy زشت‌، هرزه‌، شنيع‌، مربوط‌ به‌ جاكشي‌، بي‌ عفت‌.
Bawl داد زدن‌، فرياد زدن‌، گريه‌ (باصداي‌ بلند).
Bay سرخ‌ مايل‌ به‌ قرمز، كهير، خليج‌ كوچك‌، عوعوكردن‌، زوزه‌
Bay كشيدن‌(سگ‌)، دفاع‌ كردن‌ درمقابل‌، عاجزكردن‌، اسب‌ كهر.
Bay Leaf برگ‌ خشك‌ برگبو كه‌ دراشپزي‌ بكار ميرود.
Bay Window پنجره‌ جلو امده‌ شاه‌نشين‌ ساختمان‌.
Bayonet سرنيزه‌، با سرنيزه‌ مجبور كردن‌.
Bayou نهركوچك‌ يا فرعي‌، شاخه‌ فرعي‌ رودخانه‌.
Bazaar بازار.
Bazooka (نظ‌.) يكنوع‌ سلاح‌ قابل‌ حمل‌، بازوكا، ضد تانك‌.
Bdellium (گ‌.ش‌.) خشل‌، مقل‌ ارزق‌، مرواريد، مل‌ زنگباري‌.
Be شدن‌، ماندن‌، باش‌.
Be مصدر فعل‌ بودن‌، امر فعل‌ بودن‌، وجود داشتن‌، زيستن‌،
Beach ساحل‌، شن‌ زار، كناردريا، رنگ‌ شني‌، بگل‌ نشستن‌ كشتي‌.
Beachcomber موج‌ خروشان‌ دريا و اقيانوس‌، ادم‌ ولگرد.
Beachhead پايگاه‌ يا اراضي‌ تسخير شده‌ در ساحل‌.
Beacon چراغ‌ دريايي‌، ديدگاه‌، برج‌ ديدباني‌، امواج‌ راديويي‌
Beacon براي‌ هدايت‌ هواپيما، باچراغ‌ يانشان‌ راهنمايي‌ كردن‌.
Bead مهره‌، دانه‌ تسبيح‌، خرمهره‌، منجوق‌ زدن‌، بريسمان‌
Bead كشيدن‌، مهره‌ ساختن‌.
Beadle فراش‌، مستخدم‌ جزءكليسا يا دانشگاه‌، جارچي‌، منادي‌
Beadle دادگاه‌، مامورانتظ‌امات‌.
Beadroll بخوانند، فهرست‌ اسامي‌، تسبيح‌.
Beadroll صورت‌ مردگانيكه‌ بايد براي‌ ارواح‌ انها فاتحه‌ يادعا
Beadsman فاتحه‌ خوان‌ مزدور، دعاخوان‌، گدا، مستمند.
Beadwork تسبيح‌ سازي‌، بريسمان‌ كشي‌ (تسبيع‌).
Beady دانه‌ دار، مهره‌دار، داراي‌ چشمان‌ ريز وگرد.
Beagle (ج‌.ش‌.) تازي‌ شكاري‌ پاكوتاه‌، (مج.) جاسوس‌، كاراگاه‌.
Beak منقار، پوزه‌، دهنه‌ لوله‌.
Beaker پياله‌، جام‌، ظ‌رف‌ كيمياگري‌، ليوان‌ ازمايشگاه‌.
Beam شاهين‌ ترازو، ميله‌، شاهپر، تيرعمارت‌، نورافكندن‌،
Beam پرتوافكندن‌، پرتو، شعاع‌.
Beam پرتو.
Beam Compass پرگار بازودار.
Beam Ends انتهاي‌ قسمت‌ عقبي‌ كشتي‌.
Beam Recording ضبط‌ پرتويي‌.
Beam Store انبار پرتويي‌.
Beaming بشاش‌، خوشرو، درخشان‌، پرتودار.
Beamy پرتوافكن‌، درخشان‌، شاخ‌دار، پر پرتو.
Bean (گ‌.ش‌.) باقلا، لوبيا، دانه‌، حبه‌، چيزكم‌ ارزش‌ وجزئي‌.
Bean Pod خرنوب‌، غلاف‌ باقلا.
Bean Tree (گ‌.ش‌) درخت‌ خرنوب‌.
Beanie يكنوع‌ عرقچين‌ كوچك‌ كه‌محصلين‌ برسر مي‌گذارند.
Bear دربرداشتن‌، داشتن‌، زاييدن‌، ميوه‌دادن‌، (مج.)تاب‌
Bear اوردن‌، تحمل‌ كردن‌، مربوط‌ بودن‌ (no و nopu).
Bear بقيمتي‌ ارزانتر از قيمت‌ واقعي‌، (باحروف‌درشت‌) لقب‌
Bear روسيه‌ ودولت‌ شوروي‌، (.iv &.tv): بردن‌، حمل‌كردن‌،
Bear (.n): خرس‌، سلف‌ فروشي‌ سهام‌اوراق‌ قرضه‌ در بورس‌
Bear Garden محلي‌ كه‌ درانجاخرسها را بجنگ‌ مي‌ اندازند.
Bearable تحمل‌ پذير، بادوام‌.
Bearbaiting مياندازند.
Bearbaiting نوعي‌تفريح‌ كه‌ دران‌ سگها رابجان‌ خرس‌ مقيد درزنجير
Beard ريش‌، خوشه‌، هرگونه‌ برامدگي‌ تيزشبيه‌ مو و سيخ‌ در
Beard گياه‌ و حيوان‌، مقابله‌ كردن‌، ريش‌ داركردن‌.
Bearded ريشو.
Bearer حامل‌، درخت‌ بارور، در وجه‌ حامل‌.
Bearing ط‌اقت‌، بردباري‌، وضع‌، رفتار، سلوك‌، جهت‌، نسبت‌.
Bearing Rein (nierkcehc=) مهار.
Bearish خشن‌، بي‌ تربيت‌، مثل‌ خرس‌، خرس‌ وار.
Bearskin پوست‌ خرس‌، كلاهي‌ از پوست‌ خرس‌.
Beast چهارپا، حيوان‌، جانور.
Beastliness حيوانيت‌، زشتي‌، هرزگي‌، سبعيت‌، جانور خويي‌.
Beastly حيوان‌ صفت‌، جانوروار.
Beat كوبيدن‌، (.n): ضرب‌، ضربان‌ نبض‌وقلب‌، تپش‌، ضربت‌
Beat (.tv &.iv): تپيدن‌، زدن‌، كتك‌ زدن‌، چوب‌ زدن‌، شلاق‌ زدن‌،
Beat موسيقي‌، غلبه‌، پيشرفت‌، زنش‌.
Beat ضرب‌، ضربان‌، زمان‌ عبور كلمه‌.
Beaten زده‌، كوبيده‌، چكش‌ خورده‌، فرسوده‌، مغلوب‌.
Beater كتك‌ زننده‌، زننده‌، ط‌بال‌.
Beatific سعادت‌ اميز، فرخنده‌.
Beatification سعادت‌ جاوداني‌، اموزش‌، عمل‌ تبرك‌ كردن‌.
Beatify سعادت‌ جاوداني‌ بخشيدن‌، امرزيدن‌، مبارك‌ خواندن‌.
Beatitude سعادت‌ جاوداني‌، بركت‌، (م‌.ل‌.) خوشابحال‌.
Beatnik ادم‌ ژوليده‌ وشوريده‌، متظ‌اهر به‌ هنروري‌.
Beau كج‌ كلاه‌، جوان‌ شيك‌، مرديكه‌ خيلي‌ بزن‌ توجه‌ دارد.
Beau Geste در هنگام‌ سخن‌ گفتن‌، ژست‌.
Beau Geste (setseg uaeb، setseg xuaeb.lp) حركات‌ لط‌يف‌ و زيبا
Beau Ideal خوشگل‌، زيباي‌ تمام‌ عيار، كمال‌ مط‌لوب‌.
Beau Monde عالم‌ اشرافيت‌.
Beau Monde (sednom xuaeb.lp) دنياي‌ مد، عالم‌ شيكي‌ ومدپرستي‌،
Beauteous قشنگ‌، زيبا.
Beautician (tsigolotemsoc=) متخصص‌ ارايش‌ وزيبايي‌، مشاط‌ه‌.
Beautification قشنگي‌، زيبا سازي‌.
Beautifier ارايشگر، زيباكننده‌، قشنگ‌ كننده‌.
Beautiful زيبا، قشنگ‌، خوشگل‌، عالي‌.
Beautify زيباكردن‌، ارايش‌ دادن‌، قشنگ‌ شدن‌.
Beauty زيبايي‌، خوشگلي‌، حسن‌، جمال‌، زنان‌ زيبا.
Beauty Shop ارايشگاه‌، سالن‌ ارايش‌ وزيبايي‌.
Beauty Spot خال‌، خال‌ كوچك‌، خال‌ زيبايي‌.
Beaux Arts هنرهاي‌ مستظ‌رفه‌، هنرهاي‌ زيبا.
Beaux Esprits (tirpse leb=) شخص‌ خوش‌ قريحه‌، ادم‌ خوش‌ ذوق‌.
Beaver قسمتي‌ از كلاه‌خود كه‌ پايين‌ صورت‌ را ميپوشاند، (ج‌.ش‌.)
Beaver سگ‌ ابي‌، پوست‌ سگ‌ ابي‌.
Becalm كردن‌، تسلي‌ دادن‌.
Becalm (د.ن‌.) از پيشرفت‌ بازداشتن‌ (دراثر فقدان‌ باد)، ارام‌
Because زيرا، زيرا كه‌، چونكه‌، براي‌ اينكه‌.
Because Of بدين‌ دليل‌، بواسط‌ه‌.
Bechance (llafeb=).
Beck اشاره‌، تكان‌ سريادست‌، تعظ‌يم‌ كردن‌، باسرتصديق‌ كردن‌
Beck ياحالي‌ كردن‌ چيزي‌، سرتكان‌ دادن‌.
Becket گيره‌، حايل‌، حلقه‌ پارو.
Becket Bend (dneb teehs=).
Beckon اشاره‌، اشاره‌ كردن‌ (باسريادست‌)، بااشاره‌صدا زدن‌.
Becloud تار كردن‌، با ابر پوشاندن‌، تاريك‌ كردن‌، زير ابر
Becloud پنهان‌ كردن‌.
Become شدن‌، درخوربودن‌، برازيدن‌، امدن‌ به‌، مناسب‌ بودن‌،
Become تحويل‌ يافتن‌، درخوربودن‌، زيبنده‌ بودن‌.
Becoming مناسب‌، زيبنده‌، شايسته‌، درخور.
Bed (دربستر)، تشكيل‌ ط‌بقه‌ دادن‌.
Bed بستر، رختخواب‌، (مج.) ط‌بقه‌، ته‌، باغچه‌، خوابيدن‌
Bed بستر، كف‌.
Bed Molding گچ‌بري‌ و تزئينات‌ نزديك‌ سقف‌.
Bedaub الودن‌، ملوث‌ كردن‌، اندودن‌، رنگ‌ كردن‌.
Bedazzle مسحوركردن‌، مات‌ و مبهوت‌ كردن‌، بكلي‌ خيره‌كردن‌.
Bedazzlement ماتي‌، بهت‌.
Bedbug (ج‌.ش‌.) ساس‌ كه‌ از خون‌ انسان‌ تغذيه‌ ميكنند.
Bedchamber خوابگاه‌، شبستان‌.
Bedclothes لوازم‌ رختخواب‌ مثل‌ ملافه‌ و لحاف‌ و پتو.
Bedder بسترساز، سنگ‌ بستر، لله‌، كسيكه‌ بچه‌ را خواب‌ ميكند.
Bedding تختخواب‌ و ملافه‌ ان‌، لوازم‌ تختواب‌، بنياد و اساس‌ هر
Bedding كاري‌، لايه‌ زيرين‌، رشد كننده‌ درهواي‌ ازاد.
Bedeck (nroda=) ارايش‌ كردن‌، اراستن‌، زينت‌ دادن‌.
Bedevil داراي‌ روح‌ شيط‌اني‌ كردن‌، (مج.) مسحور كردن‌، سحر و
Bedevil جادو كردن‌، اذيت‌ كردن‌.
Bedevilment شيط‌ان‌ سازي‌، خبيث‌ كردن‌.
Bedew تركردن‌، اب‌ زدن‌، نم‌ زدن‌، با شبنم‌ تر كردن‌.
Bedfast بستري‌، بيمار، عليل‌.
Bedfellow هم‌ خواب‌، هم‌ بستر.
Bedight تزئين‌ كردن‌، اراستن‌، مزين‌ ساختن‌.
Bedim تيره‌ كردن‌، با ابر پوشاندن‌، ابري‌ يا مانند ابر كردن‌.
Bedizen از روي‌ جلفي‌ اراستن‌، زرق‌ و برق‌دار كردن‌.
Bedlam خانه‌.
Bedlam تيمارستان‌، ديوانه‌، وابسته‌ به‌ ديوانه‌ها يا ديوانه‌
Bedlamite شخص‌ ديوانه‌، ساكن‌ تيمارستان‌.
Bedouin (s-، niuodeb.lp) عرب‌ بياباني‌، باديه‌ نشين‌، بدوي‌.
Bedpan لگن‌ بيمار بستري‌.
Bedplate صفحه‌ قاب‌ يا نگهدار چيزي‌.
Bedpost پايه‌ يا ستون‌ تختخواب‌.
Bedraggle خيس‌ كردن‌، روي‌ زمين‌ كشيدن‌ و چرك‌ كردن‌، كثيف‌ كردن‌.
Bedraggled گل‌ الود، الوده‌، كثيف‌، خيس‌.
Bedrid بستري‌، بيمار، عليل‌.
Bedridden بستري‌، بيمار، عليل‌.
Bedrock سنگي‌ كه‌ در زير ط‌بقه‌ سط‌حي‌ زمين‌ واقع‌ است‌، پايه‌، اساس‌
Bedroll تختخواب‌ سفري‌.
Bedroom خوابگاه‌، اط‌اق‌ خواب‌.
Bedsheet ملافه‌، ملحفه‌.
Bedside كنار بستر، بالين‌.
Bedsore زخمي‌ كه‌ بعلت‌ خوابيدن‌ متمادي‌ در بستر و نرسيدن‌ خون‌
Bedsore كافي‌ به‌ پشت‌ بيماران‌ ايجادميشود.
Bedspread چادر شب‌ رختخواب‌، روپوش‌ تختخواب‌.
Bedspring فنر تختخواب‌.
Bedstand (daetsdeb) چهارچوب‌ تختخواب‌.
Bedstead چهارچوب‌ تختخواب‌، تختخواب‌.
Bedtime وقت‌ خواب‌، وقت‌ استراحت‌، موقع‌ خوابيدن‌.
Bedward نزديك‌ بوقت‌ خواب‌.
Bedwards نزديك‌ بوقت‌ خواب‌.
Bee زنبورعسل‌، مگس‌ انگبين‌، زنبور.
Bee Balm (گ‌.ش‌.) بادرنجبويه‌، پونه‌.
Beech (se-، hceeb.lp) زان‌، ممرز، الش‌، راش‌.
Beef (seveeb&sfeeb.lp) گوشت‌ گاو، پرواري‌ كردن‌ و ذبح‌
Beef كردن‌، شكوه‌ وشكايت‌ كردن‌، تقويت‌ كردن‌.
Beef Brained كودن‌، كند ذهن‌.
Beef Cattle گله‌ گاو كه‌ براي‌ تامين‌ گوشت‌ پرورش‌ مييابد، گاو
Beef Cattle پرواري‌.
Beef Cuts قط‌عات‌ مختلف‌ گوشت‌ لاشه‌ء گاو.
Beefeater نگهبان‌ برج‌ لندن‌، نگهبانان‌ هانري‌ هفتم‌.
Beefsteak بيفتك‌ گاو، گوشت‌ ران‌ گاو.
Beefy گوشت‌ الو، چاق‌، فربه‌.
Beehive كندو، كندوي‌ عسل‌، جمع‌ شدن‌، دسته‌ شدن‌ (مثل‌ زنبور در
Beehive كندو)، جاي‌ شلوغ‌ و پرفعاليت‌.
Beekeeper پرورش‌ دهنده‌ء زنبور عسل‌.
Beeline خط‌ راست‌، خط‌ مستقيم‌، اقصر ط‌رق‌.
Beelzebub شيط‌ان‌، بعلزبوب‌.
Been اسم‌ مفعول‌ فعل‌ بودن‌ (eb ot)، بوده‌.
Beer ابجو، ابجو نوشيدن‌.
Beer Brewing ابجوسازي‌.
Beery مست‌ ابجو، مانند ابجو، ابجودار.
Beestings شيرپاك‌، اغوز.
Beeswax موم‌.
Beet (گ‌.ش‌.) چغندر.
Beetle (.n): سوسك‌، (.jda &.iv): (gnilteeb، d-) اويخته‌
Beetle شدن‌، پوشيده‌ شدن‌، پيش‌ امدن‌، سوسك‌ وار.
Beetroot (امر.) چغندر، (انگليس‌) ريشه‌ چغندر.
Befall در رسيدن‌، اتفاق‌ افتادن‌، رخ‌ دادن‌، روي‌ دادن‌.
Befit برازيدن‌، درخور بودن‌، مناسب‌ بودن‌.
Befitting فراخور، شايستگي‌، درخور، شايسته‌، برازنده‌.
Befog بامه‌ پوشيدن‌، گيج‌ كردن‌.
Befool دست‌ انداختن‌، مسخره‌ كردن‌، گول‌ زدن‌، تحميق‌ كردن‌.
Before پيش‌ از، پيشتر، پيش‌ انكه‌.
Before پيش‌ از، قبل‌ از، پيش‌، جلو، پيش‌ روي‌، درحضور، قبل‌،
Beforehand پيشاپيش‌، پيش‌، جلو، قبلا، اماده‌، راحت‌، مقدم‌ بر.
Beforetime پيشتر، سابق‌ بر اين‌.
Befoul چركين‌ كردن‌، كثيف‌ كردن‌، الوده‌ كردن‌.
Befriend دوستانه‌ رفتار كردن‌، همراهي‌ كردن‌ با.
Befuddle گيج‌ كردن‌، مست‌ كردن‌، (بامشروب‌) سرمست‌ كردن‌.
Befuddlement گيجي‌، فريفتگي‌، مستي‌.
Beg درخواست‌ كردن‌.
Beg خواهش‌ كردن‌ (از)، خواستن‌، گدايي‌ كردن‌، استدعا كردن‌،
Beget توليد كردن‌، بوجود اوردن‌، ايجاد كردن‌، سبب‌ وجود شدن‌.
Begetter وجود اور، ولد، مولد.
Beggar گرفتارفقر و فاقه‌، بگدايي‌ انداختن‌، بيچاره‌ كردن‌، گدا
Beggarliness گدا منشي‌.
Beggarly گدامنش‌، گداوار، از روي‌ پستي‌.
Beggary گدايي‌، محل‌ سكونت‌ گدايان‌، گداخانه‌.
Begin اغاز كردن‌، اغاز نهادن‌، شروع‌ كردن‌، اغاز شدن‌.
Beginner مبتدي‌، تازه‌ كار.
Beginning اغاز، ابتدا، شروع‌.
Begird با كمر بند بستن‌.
Begone (بصورت‌ امر) خارج‌ شو، عزيمت‌ كن‌، دورشو.
Begonia (گ‌.ش‌.) بگونيا، بغونيا.
Begrime چرك‌ كردن‌، سياه‌ كردن‌.
Begrudge غرولند كردن‌، غبط‌ه‌ خوردن‌، مضايقه‌ كردن‌.
Beguile فريب‌ خوردن‌، گول‌ زدن‌، اغفال‌ كردن‌.
Behalf بابت‌، از ط‌رف‌.
Behave ادب‌ نگاهداشتن‌.
Behave رفتاركردن‌، سلوك‌ كردن‌، حركت‌ كردن‌، درست‌ رفتار كردن‌،
Behavior رفتار، حركت‌، وضع‌، سلوك‌، اخلاق‌.
Behavioral وابسته‌ به‌ رفتار و سلوك‌.
Behaviorism رفتارگرايي‌، مكتب‌ روانشناسي‌ برمبناي‌ رفتار و
Behaviorism ادراكات‌ فرد.
Behaviorist رفتارگراي‌.
Behaviuor رفتار، حركت‌، وضع‌، سلوك‌، اخلاق‌.
Behead سربريدن‌، گردن‌ زدن‌.
Behemoth (ج‌.ش‌.) اسب‌ ابي‌، كرگدن‌، هرچيز عظ‌يم‌ الجثه‌ و نيرومند.
Behest قول‌، وعده‌، موعود، امر، دستور.
Behind عقب‌، پشت‌ سر، باقي‌ كار، باقي‌ دار، عقب‌ مانده‌، داراي‌
Behind كپل‌، نشيمن‌ گاه‌.
Behind پس‌ افت‌، عقب‌ تراز، بعداز، ديرتراز، پشتيبان‌، اتكاء،
Behindhand مادون‌، كهنه‌، بي‌ خبر از رسوم‌، دغل‌.
Behold ديدن‌، مشاهده‌ كردن‌، نظ‌اره‌ كردن‌، (در وجه‌ امري‌) ببين‌،
Behold اينك‌، هان‌.
Beholden مديون‌، مرهون‌، زير بار منت‌.
Behoof سود، صرفه‌، مزيت‌.
Behoove واجب‌ بودن‌، فرض‌ بودن‌، اقتضاء كردن‌، شايسته‌ بودن‌،
Behoove (درمورد لباس‌) امدن‌ به‌.
Behove واجب‌ بودن‌، فرض‌ بودن‌، اقتضاء كردن‌، شايسته‌ بودن‌،
Behove (درمورد لباس‌) امدن‌ به‌.
Beige رنگ‌ قهوه‌اي‌ روشن‌ مايل‌ بزرد و خاكستري‌، پارچه‌اي‌ كه‌
Beige از پشم‌ ط‌بيعي‌ رنگ‌ نشده‌ ساخته‌ شود.
Being زمان‌ حال‌ فعل‌ eb ot، هستي‌، وجود، افريده‌، مخلوق‌،
Being موجود زنده‌، شخصيت‌، جوهر، فرتاش‌.
Bel يگان‌ سنجش‌ صوت‌.
Bel Esprit باذوق‌.
Bel Esprit (stirpse xuaeb.lp) سخنران‌ يا نويسنده‌ باذوق‌، ادم‌
Belabor (مج.) زخم‌ زبان‌ زدن‌، سخت‌ زدن‌.
Belabor امدن‌ و رفتن‌، با دقت‌ روي‌ چيزي‌ كار كردن‌، شلاق‌ زدن‌،
Belabour (مج.) زخم‌ زبان‌ زدن‌، سخت‌ زدن‌.
Belabour امدن‌ و رفتن‌، با دقت‌ روي‌ چيزي‌ كار كردن‌، شلاق‌ زدن‌،
Belated ديرشده‌، ديرتر از موقع‌، از موقع‌ گذشته‌.
Belay اماده‌ كردن‌، دستگيره‌، جادستي‌.
Belay عمل‌ پيچيدن‌، وسيله‌ پيچيدن‌، محاط‌ كردن‌، پوشاندن‌،
Belch (مثل‌ گلوله‌ از تفنگ‌)، باخشونت‌ ادا كردن‌ (مثل‌ فحش‌ و
Belch غيره‌)، بشدت‌ بيرون‌ انداختن‌ (باtuo يا htrof)، اروغ‌.
Belch اروغ‌ زدن‌، مانند اروغ‌ بيرون‌ اوردن‌، بازور خارج‌ شدن‌
Beldam پيرزن‌ (زشت‌)، زن‌ اخمو و پرحرف‌، مادربزرگ‌.
Beldame پيرزن‌ (زشت‌)، زن‌ اخمو و پرحرف‌، مادربزرگ‌.
Beleaguer محاصره‌ كردن‌، احاط‌ه‌ كردن‌.
Belfry برج‌ ناقوس‌ كليسا.
Belgian بلژيكي‌، اهل‌ بلژيك‌.
Belie درامدن‌، خيانت‌ كردن‌ به‌، عوضي‌ نشان‌ دادن‌.
Belie افترا زدن‌ (به‌)، بد وانمود كردن‌، دروغ‌ گفتن‌، دروغگو
Belief باور، عقيده‌، اعتقاد، ايمان‌، گمان‌، اعتماد، معتقدات‌.
Believable باور كردني‌، قابل‌ قبول‌.
Believe اعتقادداشتن‌، معتقدبودن‌.
Believe باور كردن‌، اعتقادكردن‌، گمان‌ داشتن‌، ايمان‌ اوردن‌،
Believer با ايمان‌، معتقد.
Belike شايد، احتمالا.
Belittle كسي‌ را كوچك‌ كردن‌، تحقير نمودن‌، كم‌ ارزش‌ كردن‌.
Belittlement تحقير، كم‌ ارزش‌ سازي‌.
Belive كم‌كم‌، بموقع‌ خود.
Bell زنگ‌ زنگوله‌، ناقوس‌، زنگ‌ اويختن‌ به‌، داراي‌ زنگ‌ كردن‌،
Bell كم‌كم‌ پهن‌ شدن‌ (مثل‌ پاچه‌شلوار).
Bell Tent چادر قلندري‌.
Bellboy پادو مهمانخانه‌، پيشخدمت‌.
Belle زن‌ زيبا، دختر خوشگل‌، دلارام‌.
Belles Lettres ادبيات‌، شعر و اثارادبي‌ زيبا و هنري‌.
Belletrist نويسنده‌ شعر و اثارادبي‌ زيبا، اديب‌.
Belletristic ادبي‌.
Bellhop مخفف‌ reppob lleb، پيشخدمت‌ و پادو مهمانخانه‌.
Bellicose اماده‌ بجنگ‌، جنگجو، دعوايي‌.
Bellicosity جنگ‌ ط‌لبي‌، خوي‌ جنگجويي‌.
Belligerence تجاوز، جنگ‌، محاربه‌، كج‌ خلقي‌.
Belligerency حالت‌ ادم‌ متجاوز، تجاوز.
Belligerent متحارب‌، متخاصم‌، جنگجو، داخل‌ درجنگ‌.
Belljar نوعي‌ ظ‌رف‌ شيشه‌اي‌ مثل‌ كاسه‌ زنگ‌.
Bellman زنگ‌ زن‌، جارچي‌، منادي‌.
Bellona (روم‌ قديم‌) الهه‌ جنگ‌.
Bellow صداي‌ شبيه‌ نعره‌ كردن‌ (مثل‌ گاو)، صداي‌ گاو كردن‌،
Bellow صداي‌ غرش‌ كردن‌ (مثل‌ اسمان‌ غرش‌وصداي‌ توپ‌)، غريو كردن‌.
Bellows دم‌ (در اهنگري‌)، ريه‌.
Bellpull دسته‌ زنگ‌، ط‌ناب‌ زنگ‌.
Bellwether پيش‌ اهنگ‌ گله‌، گوسفند زنگوله‌دار، (مج.) رهبر، پيشوا.
Belly شكم‌، ط‌بله‌، شكم‌ دادن‌ وباد كردن‌.
Belly Button ناف‌.
Bellyache شكم‌ درد، قولنج‌، دل‌ درد.
Bellyband تنگ‌ اسب‌.
Belong تعلق‌ داشتن‌، مال‌ كسي‌ بودن‌، وابسته‌ بودن‌.
Belonging متعلقات‌، وابسته‌ ها (بصورت‌ جمع‌)، متعلقات‌ واموال‌،
Belonging دارايي‌.
Beloved محبوب‌، مورد علاقه‌.
Below درزير، پايين‌، مادون‌.
Belt كمربند، تسمه‌، بندچرمي‌، شلاق‌ زدن‌، (كمر) بستن‌،
Belt محاصره‌ ردن‌، باشدت‌ حركت‌ يا عمل‌كردن‌.
Belting محل‌ بستن‌ كمربند، زدن‌ (بوسيله‌ كمربند).
Beluga ماهي‌ خاويار، نام‌ بهترين‌ نوع‌ خاويار.
Belvedere مهتابي‌، كلاه‌ فرنگي‌، كوشك‌.
Belvidere مهتابي‌، كلاه‌ فرنگي‌، كوشك‌.
Bemire گل‌ الود كردن‌، كثيف‌ كردن‌.
Bemoan خوردن‌ (براي‌).
Bemoan سوگواري‌ كردن‌ (براي‌)، گريه‌ كردن‌ (براي‌)، افسوس‌
Bemock استهزاء و ريشخندكردن‌.
Bemuse گيج‌ كردن‌، غرق‌ افكار شاعرانه‌ كردن‌، بفكر انداختن‌.
Ben (در) درون‌، درتوي‌، قله‌ كوه‌، تپه‌، داخلي‌، باط‌ني‌،
Ben وابسته‌ باط‌اق‌ نشيمن‌.
Bench قضاوت‌ نشستن‌ يا نشاندن‌، نيمكت‌گذاشتن‌ (در)، بر كرسي‌
Bench نشستن‌.
Bench نيمكت‌، كرسي‌ قضاوت‌، جاي‌ ويژه‌، روي‌ نيمكت‌ يامسند
Bench نيمكت‌، سكو.
Bench Mark (درساختمان‌) نشان‌، انگپايه‌.
Bench Warrant حكم‌ دادگاه‌ يا قاضي‌ عليه‌ شخص‌ گناهكار.
Bencher كسي‌ كه‌ بر مسند قضاوت‌ مي‌ نشيند، قاضي‌، سناتور.
Benchmark محك‌.
Benchmark Problebm مسئله‌ محك‌.
Benchmarking محك‌ زني‌.
Bend گيره‌، خم‌ كردن‌، كج‌ كردن‌، منحرف‌ كردن‌، تعظ‌يم‌ كردن‌،
Bend خميدن‌، خمش‌، زانويه‌، خميدگي‌، شرايط‌ خميدگي‌، زانويي‌،
Bend دولا كردن‌، كوشش‌ كردن‌، بذل‌ مساعي‌ كردن‌.
Bend Sinister قسمت‌ چپ‌ دگل‌ اصلي‌ كشتي‌.
Benday جداكردن‌ دومنط‌قه‌ بوسيله‌ ايجادشيار بين‌ انها.
Bender پرستي‌، خوشي‌ ونشاط‌.
Bender خم‌ كننده‌، گازانبر، عضله‌ خم‌كننده‌، ميگساري‌، باده‌
Beneath كوچكتر، پست‌ تر، زيرين‌، پاييني‌، پايين‌ تر، تحتاني‌،
Beneath تحت‌ نفوذ، تحت‌ فشار.
Beneath زير، پايين‌، در زير، از زير، پايين‌ تر از، روي‌ خاك‌،
Benedicite خيلي‌ خوب‌، چه‌ خوب‌.
Benedicite (م‌.ل‌.) خدا بركت‌ دهد، دعاي‌ بركت‌ قبل‌ از غذا، عجب‌،
Benedick نوداماد، كسيكه‌ پس‌ از مدتها تجرد زن‌ اختيارميكند.
Benedict نوداماد، (م‌.ل‌.) مبارك‌، خجسته‌، سعيد، خوشحال‌، ملايم‌،
Benedict سست‌، رام‌، نرم‌.
Benedictine راهبي‌ كه‌ درسلك‌ سنت‌ بنديكت‌ (tcideneb.ts) باشد،
Benedictine نوعي‌ كنياك‌ مقوي‌.
Benediction دعاي‌ خير، دعاي‌ اختتام‌، بركت‌، نيايش‌.
Benedictory نيايشي‌، دعايي‌، درخواستي‌، تمنايي‌، تقاضايي‌، تقديسي‌.
Benefaction نيكي‌، احسان‌، بخشش‌، كرم‌.
Benefactor صاحب‌ خير، ولينعمت‌، نيكوكار، باني‌ خير، واقف‌.
Benefactress باني‌ خير (زن‌)، زن‌ نيوكار، سودمند، مفيد، نافع‌.
Benefic بهره‌بردار، فايده‌ برنده‌، نيكوكار.
Benefice درامد كليسايي‌، لط‌ف‌، نيكي‌.
Beneficence نيكي‌، احسان‌، بخشش‌، نيكوكاري‌.
Beneficent نيكوكار، صاحب‌ كرم‌، منعم‌.
Beneficial سودمند، مفيد، نافع‌، پرمنفعت‌، بااستفاده‌.
Beneficiary وظ‌يفه‌ خوار، بهره‌ بردار، ذيحق‌، ذينفع‌، استفاده‌.
Benefit مفيد بودن‌، فايده‌ بردن‌.
Benefit جمع‌اوري‌ اعانه‌.(.iv &.tv): فايده‌رساندن‌، احسان‌ كردن‌،
Benefit (.n): منفعت‌، استفاده‌، احسان‌، اعانه‌، نمايش‌ براي‌
Benefit Of Clergy مصونيت‌ روحانيون‌ از محاكمه‌ شدن‌ در دادگاههاي‌ عرفي‌.
Benevolence خير خواهي‌، نيك‌ خواهي‌، نوع‌ پرستي‌، سخاوتمندي‌.
Benevolent كريم‌، نيكخواه‌، خيرانديش‌.
Bengaline نوعي‌ پارچه‌ راه‌ راه‌.
Benight شب‌ زده‌ كردن‌، درتاريكي‌ جهل‌ انداختن‌، كور كردن‌.
Benighted گرفتارتاريكي‌ جهل‌، شب‌ زده‌، تاريك‌.
Benign مهربان‌، ملايم‌، لط‌يف‌، (ط‌ب‌) خوش‌ خيم‌، بي‌ خط‌ر.
Benignancyh مهرباني‌، لط‌ف‌، خوش‌ خيمي‌.
Benignant مهربان‌، لط‌يف‌، خوش‌ خيم‌، ملايم‌.
Benignity مهرباني‌، شفقت‌، احسان‌، خوش‌ خيمي‌.
Benison دعاي‌ خير، نعمت‌ خدا داده‌، سعادت‌ جاوداني‌.
Benne روغن‌ كنجد، كنجد.
Bennet (گ‌.ش‌.) شوكران‌ كبير.
Benni روغن‌ كنجد، كنجد.
Bent سربالايي‌، نشيب‌، خميدگي‌، خم‌، خم‌ شده‌، منحني‌.
Bent علف‌ نيزار، علف‌ بوريا، علف‌ شبيه‌ ني‌، سرازيري‌،
Benthal (ز.ش‌.) وابسته‌ به‌ اعماق‌ اقيانوس‌، دريابن‌.
Benthic (ز.ش‌.) وابسته‌ به‌ اعماق‌ اقيانوس‌، دريابن‌.
Benthonic (cihtneb=).
Benthos ته‌ دريا، دريابن‌.
Benumb احساس‌)، كرخ‌ كردن‌.
Benumb بي‌ حس‌ كردن‌، بي‌ قدرت‌ كردن‌، كشتن‌ (قدرت‌ فكر و ارزو و
Benzene (ش‌.) هيدروكربور معط‌ر وبي‌ رنگي‌ بفرمول‌ 6H6C كه‌ از
Benzene تقط‌ير قط‌ران‌ بدست‌ ميامد، بنزين‌.
Benzidine (ش‌.) بنياني‌ بفرمول‌ 2N21H21C.
Benzine (enezneb=) بنزين‌، انواع‌ مواد نفتي‌ قابل‌ اشتعال‌.
Benzoate (ش‌.) نمكها واملاح‌ اسيد بنزوئيك‌.
Benzocaine داروي‌ بيحس‌ كننده‌موضعي‌ مصرف‌ ميشود.
Benzocaine (ش‌.) ماده‌متبلورسفيدي‌ بفرمول‌ 2ON11H9C كه‌ بعنوان‌
Benzoin بچه‌ ته‌ تغاري‌، (گ‌.ش‌.) درخت‌ حسن‌ لبه‌، عسلبند.
Bepaint نقاشي‌ كردن‌، رنگ‌ اميزي‌ كردن‌.
Bequeath وقف‌ كردن‌، تخصيص‌ دادن‌ به‌، (از راه‌ وصيت‌ نامه‌) بكسي‌
Bequeath واگذار كردن‌.
Bequest ميراث‌، تركه‌، ارثي‌ كه‌ بنا بوصيت‌ رسيده‌.
Berate سرزنش‌ كردن‌.
Bereave محروم‌ كردن‌، داغديده‌كردن‌.
Bereavement محروميت‌، داغداري‌، عزاداري‌.
Beret كلاه‌ گرد ونرم‌ پشمي‌، كلاه‌ بره‌.
Berg (worrab=) كوه‌ يخ‌ (شناور)، قط‌عه‌ عظ‌يم‌ يخ‌.
Bergamot ترنج‌، اترج‌، نوعي‌ ميوه‌ از خانواده‌ نارنج‌.
Beriberi (ط‌ب‌) بيماري‌ كمبود ويتامن‌ B، بري‌ بري‌.
Berm هره‌ خاكريز، باريكه‌.
Berme هره‌ خاكريز، باريكه‌.
Bermuda Shorts شلوار كوتاه‌ تا زير زانو.
Berried حبه‌دار، گوشتالو.
Berry بشكل‌ توت‌ شدن‌، سته‌.
Berry دانه‌، حبه‌، تخم‌ ماهي‌، (گ‌.ش‌.) ميوه‌ توتي‌، توت‌،
Berry كوبيدن‌، زدن‌، دانه‌اي‌ شدن‌، توت‌ جمع‌ كردن‌، توت‌ دادن‌،
Berrylike شبيه‌ توت‌، توتي‌، دانه‌اي‌.
Berserk ديوانه‌، شوريده‌، اشفته‌، ازجا دررفته‌.
Berserker ديوانه‌، شوريده‌، اشفته‌، ازجادررفته‌.
Berth خوابگاه‌ كشتي‌، اط‌اق‌ كشتي‌، لنگرگاه‌، پهلوگرفتن‌،
Berth موقعيت‌، جا.
Bertha يقه‌ پهني‌ كه‌ روي‌ لباس‌ ميدوزند، (م‌.ل‌.)درخشان‌، روشن‌.
Beryl ياقوت‌ كبود، بزادي‌، (مع.) سيليكات‌ بريليوم‌ و
Beryl الومينيوم‌، رنگ‌ ابي‌ متمايل‌ به‌ سبز.
Beryllium (ش‌.) فلز بريليوم‌ بعلامت‌ eB برنگ‌ خاكستري‌ فولادي‌.
Beseech درجستجوي‌ چيزي‌ بودن‌، التماس‌ كردن‌، تقاضا كردن‌،
Beseech استدعا كردن‌.
Beseem مناسب‌ بنظ‌ر امدن‌، شايسته‌ بودن‌، بنظ‌ر امدن‌.
Beseige محاصره‌كردن‌، احاط‌ه‌كردن‌، فراگرفتن‌.
Beset احاط‌ه‌ كردن‌، مزين‌كردن‌، حمله‌كردن‌ بر، بستوه‌ اوردن‌،
Beset عاجز كردن‌.
Besetting حمله‌ پي‌ در پي‌.
Beshrew لعنت‌ كردن‌، تباه‌ كردن‌، نفرين‌كردن‌، دشنام‌ دادن‌،
Beshrew هتاكي‌ كردن‌.
Beside ديگر، وانگهي‌.
Beside دركنار، نزديك‌، دريك‌ ط‌رف‌، بعلاوه‌، باضافه‌، ازط‌رف‌
Beside Oneself از خودبيخود.
Besides ازپهلو، ازجلو، درجوار.
Besides گذشته‌ از اين‌، وانگهي‌، بعلاوه‌، نزديك‌، كنار، دركنار،
Besmear الودن‌، اندودن‌، ملوث‌ كردن‌، رنگ‌ كردن‌، كثيف‌ كردن‌.
Besmirch لكه‌ دار كردن‌.
Besom وجسور.
Besom جاروب‌ باغباني‌، جاروب‌ تركه‌اي‌، فاحشه‌، دختر گستاخ‌
Besot مست‌كردن‌، گيج‌ كردن‌، مبهوت‌ كردن‌، شيفته‌ ومسحور كردن‌.
Besotted مسحور، مبهوت‌.
Bespatter سرتاپاكثيف‌ كردن‌، (باترشح‌) باط‌راف‌ پاشيدن‌.
Bespeak بودن‌ از.
Bespeak قبلا درباره‌ چيزي‌ صحبت‌كردن‌، ازپيش‌ سفارش‌ دادن‌، حاكي‌
Bespoke سفارشي‌، قراردادي‌، نامزدي‌، نامزد شده‌.
Bespoken سفارشي‌، قراردادي‌، نامزدي‌، نامزد شده‌.
Besprent پاشيده‌، ريخته‌، افشانده‌.
Besprinkle پاشيدن‌، ريختن‌، افشاندن‌.
Best (.tv &.jda): (صفت‌ عالي‌ doog)، بهترين‌، نيكوترين‌،
Best برتري‌ جستن‌، سبقت‌ گرفتن‌، به‌بهترين‌ وجه‌، به‌ نيكوترين‌
Best روش‌، بهترين‌كار، (.vda): (صفت‌ عالي‌ llew).
Best خوبترين‌، شايسته‌ترين‌، پيشترين‌، بزرگترين‌، عظ‌يم‌ ترين‌،
Best Man ساقدوش‌ داماد.
Best Seller پرفروش‌ ترين‌ مال‌ التجاره‌، پرتيراژترين‌ كتاب‌.
Bestead بدردخوردن‌، جاي‌ كسي‌ را گرفتن‌، واقع‌.
Bestead (detseb=) ياري‌ كردن‌، كمك‌ كردن‌، سودمند واقع‌ شدن‌،
Bestial دامي‌، حيواني‌، شبيه‌ حيوان‌، جانور خوي‌.
Bestiality جانورخويي‌، حيوانيت‌، وحشي‌ گري‌، حيوان‌ صفتي‌.
Bestialize جانور خوي‌ نمودن‌.
Bestiary رساله‌ يامقاله‌ راجع‌ بحيوانات‌.
Bestir جنباندن‌، بحركت‌ در اوردن‌، تحريك‌ كردن‌.
Bestow بخشيدن‌، ارزاني‌ داشتن‌ (باno ياnopu).
Bestowal بخشش‌، اعط‌اء.
Bestrew پوشاندن‌، ريختن‌ (روي‌)، پاشيدن‌، افشاندن‌.
Bestride از.
Bestride باپاهاي‌ گشادنشستن‌ يا ايستادن‌، نگهداري‌ ودفاع‌ كردن‌
Bet شرط‌ (بندي‌)، موضوع‌ شرط‌ بندي‌، شرط‌ بستن‌، نذر.
Beta بتا، دومين‌ حرف‌ الفباي‌ يوناني‌.
Betake واگذاردن‌، ربودن‌، رفتن‌.
Betake بخشيدن‌، عط‌اء كردن‌، صرفنظ‌ر كردن‌، توصيح‌ كردن‌،
Bete Noire موي‌ دماغ‌، ادم‌ مزاحم‌ وغير قابل‌ تحمل‌.
Betel Nut (گ‌.ش‌.) فوفل‌.
Betel Palm (گ‌.ش‌.) درخت‌ فوفل‌.
Bethel (مشتق‌ ازكلمه‌ عبري‌ < بيت‌ ايل‌ > بمعني‌ خانه‌ خدا) محل‌
Bethel پرستش‌ خدا، كليسا.
Bethink انديشه‌ كردن‌، بخود امدن‌، بياد اوردن‌.
Betide روي‌ دادن‌، اتفاق‌ افتادن‌.
Betimes بهنگام‌، بموقع‌، زود، صبح‌ زود، در اولين‌ فرصت‌.
Betoken حاكي‌ بودن‌ از، دلالت‌ كردن‌بر، دال‌ بر امري‌.
Betony انواع‌ بتونقيه‌، بتونيكا از جنس‌ syhcarts.
Betray تسليم‌ دشمن‌كردن‌، خيانت‌كردن‌ به‌، فاش‌ كردن‌.
Betrayal خيانت‌، افشاء سر.
Betroth نامزدكردن‌، مراسم‌ نامزدي‌ بعمل‌ اوردن‌.
Betrothal نامزدي‌.
Betrothed نامزد شده‌.
Better نيكوتر، بيشتر، افضل‌، بط‌وربهتر، (.n &.iv، .tv):
Better (.vda &.jda): (صفت‌ تفصيلي‌ doog) بهتر، خوبتر،
Better بهتركردن‌، بهترشدن‌، بهبودي‌ يافتن‌، چيز بهتر.
Better شرط‌ بندي‌ كننده‌، كسي‌ كه‌ شرط‌ مي‌ بندد.
Betterment بهتري‌، بهبودي‌، اصلاح‌، بهبود.
Betting شرط‌ بندي‌.
Bettor شرط‌ بندي‌ كننده‌، كسي‌ كه‌ شرط‌ مي‌ بندد.
Between ميان‌، درميان‌، مابين‌، دربين‌، درمقام‌ مقايسه‌.
Betweentimes درمدت‌ وقفه‌، درفاصله‌ دو زمان‌.
Betweenwhiles (semit neewteb=) گاهگاهي‌، گاه‌ وبيگاه‌.
Betwixt (neewteb=) مابين‌، درميان‌.
Bevel &.tv): اريب‌ كردن‌، اريب‌ وار بريدن‌ ياتراشيدن‌، رنده‌كر
Bevel دن‌.
Bevel (.n &.jda): (euqilbo=) گونيا، سط‌ح‌ اريب‌، (.iv
Beverage مشروب‌، اشاميدني‌، نوشابه‌، شربت‌.
Bevy دسته‌، گروه‌ (دختران‌).
Bewail سوگواري‌ كردن‌ (براي‌)، ندبه‌ كردن‌، زاري‌ كردن‌ (باrevo
Bewail يا rof).
Beware زنهاردادن‌، برحذربودن‌، حذركردن‌ از، ملتفت‌ بودن‌.
Bewary عداوت‌ فاش‌ كردن‌.
Bewary متهم‌ كردن‌، بدگويي‌ كردن‌ از، راز كسي‌ را از روي‌
Bewilder گيج‌ كردن‌، سردرگم‌ كردن‌، گم‌ كردن‌.
Bewilderment ترتيبي‌.
Bewilderment گيجي‌، سردرگمي‌، بهت‌، حيرت‌، درهم‌ ريختگي‌، اغتشاش‌، بي‌
Bewitch افسون‌كردن‌، فريفتن‌، مسحور كردن‌.
Bewitchery نيرو يا عمل‌ سحروافسون‌، سحر، افسون‌.
Bewitchment فريفتگي‌، سحر، افسون‌.
Beyond انسوي‌، انط‌رف‌ ماوراء، دورتر، برتر از.
Bezant (درعلائم‌ نجابت‌ خانوادگي‌) پولك‌ گردي‌ كه‌ معمولا از ط‌لا
Bezant است‌.
Bezel هنجار، گودي‌، نگين‌ دان‌، پخ‌.
Bezoar پادزهر، زهرمهره‌.
Bi Conditional Operation عمل‌ دوشرط‌ي‌.
Biannual ششماهه‌، سالي‌ دوبار، دوسال‌ يكبار.
Bias تمايل‌ بيك‌ ط‌رف‌، ط‌رفداري‌، تعصب‌، بيك‌ ط‌رف‌ متمايل‌ كردن‌،
Bias تحت‌ تاثير قراردادن‌، تبعيض‌ كردن‌.
Bias پيشقدر.
Bias Distortion اعوجاج‌ پيشقدري‌.
Biased پيشقدر دار.
Biaxial دومحوري‌.
Bib نوشيدن‌، اشاميدن‌، پيش‌ بند بچه‌.
Bibandtucker (ز.ع‌.) لباس‌، ملبوس‌.
Bibb Cock شير اب‌ سركج‌.
Bibber ادم‌معتاد به‌ مشروب‌، ميگسار.
Bibcock شير اب‌ سركج‌.
Bibelot جواهر يازينت‌ كم‌ ارزش‌.
Bible ركلي‌ هر رساله‌ ياكتاب‌ مقدس‌.
Bible كتاب‌ مقدس‌ كه‌ شامل‌ كتب‌ عهد عتيق‌ وجديد است‌، بط‌و
Biblical مط‌ابق‌ كتاب‌ مقدس‌، وابسته‌ به‌ كتاب‌ مقدس‌.
Biblicism پيروي‌ تحت‌ لفظ‌ي‌ از كتاب‌ مقدس‌.
Bibliographer منقد ومحقق‌ كتاب‌، كتاب‌ شناس‌.
Bibliographic مربوط‌ به‌ فهرست‌ كتب‌.
Bibliographical مربوط‌ به‌ فهرست‌ كتب‌.
Bibliography تاريخچه‌ ياتوضيح‌ كتب‌، فهرست‌ كتب‌، كتاب‌ شناسي‌.
Bibliolater كتابدوست‌.
Bibliomania جنون‌ كتاب‌ دوستي‌.
Bibliopegy هنر صحافي‌ كتب‌.
Bibliophile دوستدار كتاب‌، كتاب‌ جمع‌ كن‌، عاشق‌ شكل‌ وظ‌اهر كتب‌.
Bibliopole (tsilopoilbib=) كتاب‌ فروش‌، فرشنده‌ كتب‌ قديمي‌ وكمياب‌
Bibliotheca مجموعه‌ كتب‌، كتابخانه‌، فهرست‌ كتب‌.
Bibliotic مربوط‌ به‌ ترتيب‌ كتب‌.
Bibliotics بررسي‌ دست‌ نوشته‌ براي‌ تعيين‌ اصالت‌ ان‌.
Bibulous جاذب‌، ميگسار، باده‌ دوست‌، باده‌ نوش‌.
Bicameral داراي‌ دو مجلس‌ مقننه‌ (مجلس‌ شورا وسنا).
Bicameralism سيستم‌ دو پارلماني‌.
Bicarbonate بي‌ كربنات‌ دو سود، جوش‌ شيرين‌.
Bicarbonate Of Soda جوش‌ شيرين‌.
Bicentenary دويست‌ ساله‌، جشن‌ دويست‌ ساله‌.
Bicentennial جشن‌ دويست‌ ساله‌.
Bicentric دومركزي‌، داراي‌ دومركز.
Biceps (تش‌.) عضله‌ دوسر، دوسر بازويي‌.
Bichloride (edirolhcid=) كلرور جيوه‌.
Bichrome دورنگ‌، داراي‌ دو رنگ‌.
Bicipital تقسيم‌شونده‌ بدو قسمت‌ دريك‌ انتها.
Bicipital داراي‌ ماهيچه‌ دوسر، مربوط‌ به‌ ماهيچه‌ دوسر، (گ‌.ش‌.)
Bicker دعواومنازعه‌، پرخاش‌ كردن‌، ستيزه‌ كردن‌.
Bicolor دورنگ‌، دورنگه‌.
Bicolour دورنگ‌، دورنگه‌.
Biconcave مقعرالط‌رفين‌، دوسو گود.
Biconvex محدب‌ الط‌رفين‌، از دو سو بر امده‌.
Bicornuate داراي‌ دوشاخ‌ يا زوائد شاخ‌ مانند.
Bicuspid دو پايه‌.
Bicuspid (etadipsucib=) دوپايه‌، دو گوشه‌، دودندانه‌، دندان‌
Bicycle دوچرخه‌ پايي‌، دوچرخه‌ سواري‌ كردن‌.
Bicyclist دوچرخه‌ سوار.
Bicylindrical داراي‌ دو سط‌ح‌ استوانه‌اي‌ با محورهاي‌ موازي‌.
Bid فرمودن‌، امر كردن‌، دعوت‌كردن‌، پيشنهاد كردن‌، توپ‌ زدن‌،
Bid خداحافظ‌ي‌ كردن‌، قيمت‌ خريدرا معلوم‌ كردن‌، مزايده‌،
Bid پيشنهاد.
Biddability اط‌اعت‌، قابليت‌ شركت‌ درمناقصه‌، مزايده‌شدني‌.
Biddable فرمانبردار، مط‌يع‌، (دربازي‌ ورق‌) داراي‌ دست‌ قوي‌ كه‌
Biddable قابل‌ توپ‌ زدن‌باشد، پيشنهادشدني‌.
Bidder پيشنهاد(خريد) كننده‌.
Biddy كلفت‌، متصدي‌ نظ‌افت‌ خانه‌.
Bide در انتظ‌ار ماندن‌، درجايي‌ باقي‌ ماندن‌، بكاري‌ ادامه‌
Bide دادن‌، تحمل‌ كردن‌، بخود همواركردن‌.
Bidentate دو دندانه‌.
Bidirectional دو جهتي‌، دوسويه‌.
Bield كردن‌، مسكن‌ گزيدن‌.
Bield شيركردن‌، تشجيع‌ كردن‌، شهامت‌ دادن‌، شجاع‌ شدن‌، دفاع‌
Biennial دوساله‌، درخت‌ دوساله‌.
Biennium دوره‌ دوساله‌.
Bier تخت‌ روان‌، جاي‌ گذاردن‌ تابوت‌ در قبر، جسد، لاشه‌،
Bier مقبره‌، مزار.
Bifacial دورو.
Biff ضربت‌.
Bifid بوسيله‌ شكاف‌ بدو قسمت‌ مساوي‌ تقسيم‌ شده‌، شكافته‌.
Bifocal داراي‌ دو كانون‌، دوكانوني‌ (درمورد عدسي‌)، دو ديد،
Bifocal عينك‌ دو كانوني‌.
Bifoliate دو برگچه‌اي‌ (مثل‌ برگهاي‌ مركب‌ گياه‌).
Bifoliolate دو برگچه‌اي‌ (مثل‌ برگهاي‌ مركب‌ گياه‌).
Biform دوشكلي‌، دو وجهي‌.
Bifurcate دوشاخه‌اي‌.
Bifurcate دوشاخه‌ شدن‌، دوشاخه‌ كردن‌، بدوشاخه‌ منشعب‌ كردن‌،
Bifurcation تقسيم‌ بدو شاخه‌، شكاف‌ گاه‌، شاخه‌.
Big داراي‌ شكم‌ برامده‌.
Big بزرگ‌، با عظ‌مت‌، سترك‌، ستبر، ادم‌ برجسته‌، ابستن‌،
Big Game شكار حيوانات‌ بزرگ‌.
Big Shot شخص‌ مهم‌، ادم‌ كله‌ گنده‌.
Big Ticket گران‌ قيمت‌، با ارزش‌.
Big Time عاليترين‌ نوع‌.
Big Top نمايش‌ بزرگ‌ سيرك‌.
Bigamist مرد دو زنه‌، زني‌ كه‌ دو شوهر دارد.
Bigamous داراي‌ دو زن‌ يا دو شوهر.
Bigamy دو زن‌ داري‌، دو شوهري‌.
Bigben ساعت‌ بزرگي‌ كه‌بر برج‌ پارلمان‌ لندن‌ نصب‌ شده‌ است‌.
Bigbrother برادر بزرگتر، قيم‌، رهبر در كار يا عقيده‌اي‌.
Bigeminal (تش‌.) دوتايي‌، زوجي‌.
Bigeneric دورگه‌، ميانه‌ يا حد وسط‌ دو جنس‌.
Biggish نسبتا بزرگ‌.
Bighead عقيده‌ اغراق‌ اميز شخص‌ نسبت‌ بخودش‌.
Bigheaded مغرور، پرافاده‌.
Bighearted مهربان‌، صميمي‌، گشاده‌ دل‌، سخي‌.
Bighorn (ج‌.ش‌.) نوعي‌ گوسفند كوهي‌ امريكايي‌.
Bight بستن‌.
Bight حلقه‌ ط‌ناب‌، پيچ‌ وخم‌، پيچ‌ رودخانه‌، خليج‌كوچك‌، باط‌ناب‌
Bigitbinary Digit ذره‌، رقم‌ دودويي‌.
Bigmouthed دهن‌گشاد، صدا بلند، گزافه‌ گوي‌، حرف‌ مفت‌ زن‌.
Bigness بزرگي‌، گندگي‌.
Bigot ادم‌ رياكار، ادم‌ خرافاتي‌، متعصب‌.
Bigoted متعصب‌ و سرسخت‌.
Bigotry تعصب‌، سرسختي‌ درعقيده‌، عمل‌ تعصب‌ اميز.
Bigwig ادم‌كله‌ گنده‌، (مج.)شخص‌ مهم‌ و برجسته‌.
Bijou (xuojib.lp) جواهر.
Bijouterie جواهر فروشي‌، مجموعه‌ جواهرات‌، تزئينات‌.
Bike كندوي‌ زنبو عسل‌، انبوه‌، جمعيت‌، مخفف‌ elcycib، دوچرخه‌
Bikini لباس‌ شناي‌ زنانه‌ دوتكه‌، مايوي‌ دوتكه‌.
Bilabial دولبه‌.
Bilabiate دولبه‌اي‌، داراي‌ دو لب‌، دو سويه‌.
Bilable ضمانت‌ بردار، قابل‌ رهايي‌، قابل‌ ضمانت‌.
Bilateral دوط‌رفه‌، دوجانبه‌، (گ‌.) متقارن‌ الط‌رفين‌، دوكناري‌.
Bilbo شمشير، كندوزنجير.
Bilboa شمشير، كندوزنجير.
Bile زرداب‌، صفرا، زهره‌، خوي‌ سودايي‌، مراره‌.
Bilge چيز زننده‌ ومتعفن‌، اب‌ ته‌ كشتي‌.
Bilge شكم‌ بشكه‌، رخنه‌ پيدا كردن‌، تراوش‌ كردن‌، (مج.) هر
Bilge Water گنداب‌ كشتي‌، اب‌ خن‌، (حرف‌) چرند.
Bilgy داراي‌ بوي‌ گنداب‌ كشتي‌، داراي‌ بوي‌ متعفن‌.
Biliary زردابي‌، صفراوي‌.
Bilinear خط‌ مستقيم‌.
Bilinear دوسويه‌، دوسويگي‌، داراي‌ دو خط‌ مستقيم‌، وابسته‌ بدو
Bilingual بدو زبان‌ نوشته‌ شده‌، متلكم‌ بدو زبان‌، دوزباني‌.
Bilingualism (ytilaugnilib=) استعمال‌ دو زبان‌، متن‌ دوزباني‌.
Bilinguality (msilaugnilib=) استعمال‌ دو زبان‌، متن‌ دوزباني‌.
Bilious صفراوي‌، زرداب‌ ريز، صفرايي‌ مزاج‌، سودايي‌ مزاج‌.
Bilk زدن‌، چرند.
Bilk گول‌، كلاه‌ سر (كسي‌) گذاشتن‌، از پرداخت‌ (وجهي‌) ط‌فره‌
Bill (امر.) اسكناس‌، صورتحساب‌ دادن‌.
Bill نوك‌، منقار، نوعي‌ شمشير پهن‌، نوك‌ بنوك‌ هم‌ زدن‌ (چون‌
Bill كبوتران‌)، لايحه‌قانوني‌، قبض‌، صورتحساب‌، برات‌، سند،
Bill صورتحساب‌، اسكناس‌، لايحه‌.
Bill Of Exchange حواله‌ يا برات‌ كتبي‌ غير مشروط‌.
Bill Of Fare صورت‌ غذا، صورت‌ اغذيه‌ مهمانخانه‌، برنامه‌.
Bill Of Goods صورت‌ كالا، فهرست‌ تجارتي‌.
Bill Of Health بهداشت‌.
Bill Of Health از لحاظ‌ بيماريهاي‌ مسري‌ به‌ ناخداداده‌ميشود، گواهي‌
Bill Of Health گواهي‌ نامه‌اي‌ كه‌ هنگام‌ حركت‌ كشتي‌ پس‌ از معاينه‌كشتي‌
Bill Of Lading بارنامه‌، ستمي‌ كشتي‌.
Bill Of Rights اعلاميه‌ ده‌ ماده‌اي‌ حقوق‌ اتباع‌ امريكايي‌، قانون‌ اساسي‌
Bill Of Rights امريكا.
Bill Of Sale صورت‌ فروش‌، فاكتور.
Billboard تخته‌ اعلانات‌ واگهي‌ ها، هر قسمت‌ از نرده‌ وديوار كه‌
Billboard روي‌ ان‌ اعلان‌ نصب‌ شود.
Billed داراي‌ نوك‌، منقاردار، ثبت‌ شده‌ در صورتحساب‌ يا ليست‌.
Billet اجازه‌نامه‌، ورقه‌ جيره‌، يادداشت‌ مختصر، پروانه‌، ورقه‌
Billet راي‌ را ثبت‌ كردن‌، اجازه‌نامه‌جا و خوراك‌ صادر كردن‌.
Billet Doux (xuod stellib.lp) نامه‌ عاشقانه‌، يادداشت‌ عاشقانه‌.
Billfold دفترچه‌ جيبي‌ براي‌ گذاشتن‌ اسكناس‌، كيف‌ جيبي‌ اسكناس‌.
Billhead بروات‌ چاپي‌، كاغذي‌ كه‌ شبيه‌ برات‌ چاپي‌ است‌.
Billhook نوعي‌ كارد بزرگ‌ كه‌ داراي‌ نوك‌ برگشته‌ است‌.
Billiard بازي‌ بيليارد.
Billing صدور صورتحساب‌.
Billion امريكا هزار ميليون‌ است‌).
Billion بيليون‌ (در انگليس‌ معادل‌ يك‌ مليون‌ ميليون‌ ودر
Billionaire كسي‌ كه‌ ثروتش‌ از بيليون‌ تجاوز ميكند.
Billon فلزات‌ كم‌ ارزش‌، (گ.ش‌.) عديسه‌، بورچاق‌، دخريق‌.
Billon (مع.) الياژي‌ از ط‌لا ونقره‌ يامس‌ يا قلع‌ ويا ساير
Billow موج‌ بزرگ‌ اب‌، خيزاب‌، موج‌ زدن‌ (از اب‌ يا جمعيت‌ يا
Billow ابر)، بصورت‌ موج‌ درامدن‌.
Billowy مواج‌، موج‌ مانند، باد كرده‌.
Billposter متصدي‌ نصب‌ اعلانات‌ بديوارها وغيره‌.
Billy نوعي‌ كتري‌ فلزي‌، چماق‌ يا گرز راهزنان‌، چوبدستي‌،
Billy مخفف‌ نام‌ mailliw.
Billy باط‌وم‌ ياچوب‌ قانون‌ پاسبان‌، يار، همدم‌، رفيق‌، برادر،
Billy Goat بز نر.
Billycock نوعي‌ كلاه‌ گرد مردانه‌ كه‌ از نمد نرم‌ ساخته‌ ميشود.
Bilobate (detabolib=) دولختي‌، منقسم‌ بدو لخته‌، دو لبه‌.
Biloculate داراي‌ دو اويز كوچك‌، دوخان‌.
Biloicular داراي‌ دو اويز كوچك‌، دوخان‌.
Biltong گوشت‌ خرد كرده‌ ونمك‌ زده‌ خشك‌ شده‌ در افتاب‌.
Bimanual دودستي‌، بادودست‌ انجام‌ يافته‌.
Bimester دوماه‌، مدت‌ دوماه‌.
Bimestrial دوماهه‌، هر دوماه‌ يكبار، دوماه‌ ادامه‌ يابنده‌.
Bimetal دوفلزي‌.
Bimetallic دو فلزي‌، داراي‌ دو نوع‌ پول‌ رايج‌.
Bimillenary دو هزار ساله‌، شامل‌ دو هزار.
Bimolecular (ش‌.) داراي‌ دوملكول‌، دو ملكولي‌، دو ذره‌اي‌.
Bimonthly مجله‌اي‌ كه‌ دوماه‌ يكبار منتشر ميشود.
Bimorphemic دوشكلي‌، داراي‌ دوشكل‌.
Bimotored داراي‌ دوموتور.
Bin اخورك‌، گردران‌، جازغالي‌، صندوق‌، لاوك‌، تغار، اخور،
Bin انبارك‌.
Bin صندوقچه‌.
Binary دودويي‌، دوتايي‌.
Binary دوتايي‌، جفتي‌، مضاعف‌.
Binary Arithmetic حساب‌ دودويي‌.
Binary Card كارت‌ دودويي‌.
Binary Cell ياخته‌ دودويي‌.
Binary Code رمز دودويي‌.
Binary Coded به‌ رمز دودويي‌.
Binary Coded Decimal دهدهي‌ به‌ رمز دودويي‌.
Binary Counter شمارنده‌ دودويي‌.
Binary Deck دستينه‌ دودويي‌.
Binary Digit bit ذره‌، رقم‌ دودويي‌.
Binary Notation نشان‌ گذاري‌ دودويي‌.
Binary Number عدد دودويي‌.
Binary Numeral رقم‌ دودويي‌.
Binary Operation عمل‌ دودويي‌.
Binary Operator عملگر دوتايي‌.
Binary Point مميز، مميز دودويي‌.
Binary Relation رابط‌ه‌ دوتايي‌.
Binary Search جستجوي‌ دوتايي‌.
Binary System سيستم‌ دوتايي‌.
Binary Tape نوار دودويي‌.
Binary Tree درخت‌ دودويي‌.
Binary Variable متغير دودويي‌.
Binaural داراي‌ دو گوش‌.
Bind وغير قابل‌ فسخ‌ كردن‌ (بوسيله‌ تعهد يابيعانه‌)، متعهد
Bind بستن‌، گرفتار واسير كردن‌، مقيد ومحصور كردن‌، بهم‌
Bind پيوستن‌، چسباندن‌، صحافي‌ كردن‌ ودوختن‌، الزام‌ اور
Bind وملزم‌ ساختن‌، بند، قيد، بستگي‌، علاقه‌.
Bind مقيد كردن‌، جلد كردن‌.
Bind Over التزام‌ گرفتن‌(براي‌ انجام‌ كاري‌)، مقيد كردن‌.
Binder ونخ‌ پشم‌ را تشكيل‌ ميدهد، شكم‌بند زنان‌ (پس‌ از وضع‌
Binder (بافندگي‌) اهرم‌ جعبه‌ ماكو، الياف‌ پشم‌ كه‌ بهم‌ پيوسته‌
Binder حمل‌)، رسيد بيعانه‌، صاحف‌، بند.
Bindery موسسه‌ صحافي‌، صحاف‌ خانه‌.
Binding الزام‌ اور، اجباري‌، صاحفي‌، جلد، شيرازه‌.
Binding انقياد، جلد.
Binding Time هنگام‌ انقياد.
Bindweed (گ‌.ش‌.) نيلوفر صحرايي‌.
Bine هرنوع‌ ساقه‌ نرم‌ و قابل‌ انعط‌اف‌.
Binge (eerps=) عياشي‌، شراب‌ خواري‌، ميگساري‌.
Bingo يكنوع‌ بازي‌ شبيه‌ لوتو.
Binnacle (د.ن‌.) جاي‌ قط‌ب‌ نما.
Binocular داراي‌ دو چشم‌، دوربين‌ دو چشمي‌.
Binomial دوجمله‌اي‌ (در جبر و مقابله‌).
Binuclear دوهسته‌اي‌، داراي‌ دو هسته‌.
Binucleate دوهسته‌اي‌، داراي‌ دو هسته‌.
Binucleated دوهسته‌اي‌، داراي‌ دو هسته‌.
Biocatalyst كاتاليزورهاي‌ حياتي‌.
Biocenology تاثير انها بريكديگر بحث‌ ميكند.
Biocenology رشته‌اي‌ از زيست‌ شناسي‌ كه‌ از اجتماعي‌ موجودات‌ و
Biochemical مربوط‌ به‌ شيمي‌ حياتي‌ يا زيست‌ شيمي‌.
Biochemist متخصص‌ شيمي‌ حياتي‌ والي‌، ويژه‌گر زيست‌ شيمي‌.
Biochemistry زيست‌ شيمي‌.
Biocid (edicitsep=) زيست‌ كش‌، مانع‌ حيات‌، قاط‌ع‌ حيات‌، كشنده‌
Biocid حشرات‌.
Bioclimatic زندگي‌.
Bioclimatic مربوط‌ به‌ اقليم‌ شناسي‌، مربوط‌ به‌ اب‌ و هوا و نحوه‌
Bioecology رشته‌اي‌ از محيط‌ شناسي‌ كه‌ روابط‌ گياهان‌ و حيوانات‌ را
Bioecology با محيط‌ اط‌راف‌ خود مورد بحث‌قرار ميدهد.
Biogenesis زيست‌ زاد، تكامل‌ حيات‌، پيدايش‌ حيات‌، سير تكامل‌ زندگي‌
Biogenetic زيست‌ زادي‌، مربوط‌ بمنشاء پيدايش‌ موجودات‌ زنده‌.
Biogenic محصول‌ فعاليت‌ موجودات‌ زنده‌، موجد موجود زنده‌.
Biogeographic زيست‌ جغرافيايي‌، مربوط‌ به‌ جغرافياي‌ حياتي‌.
Biogeography زيست‌ جغرافي‌، جغرافياي‌ حياتي‌، رشته‌اي‌ از زيست‌ شناسي‌
Biogeography كه‌ درباره‌ ط‌رز انتشار و پخش‌حيوانات‌ و نباتات‌ بحث‌
Biogeography ميكند.
Biographer شرح‌ حال‌ نويس‌، تذكره‌ نويس‌، زندگينامه‌ نگار.
Biographic زيستنامه‌اي‌، وابسته‌ بشرح‌ زندگي‌.
Biographical زيستنامه‌اي‌، وابسته‌ بشرح‌ زندگي‌.
Biography زندگينامه‌.
Biography زيستنامه‌، بيوگرافي‌، تاريخچه‌ زندگي‌، تذكره‌،
Biologic دارويي‌ وحياتي‌.
Biologic وابسته‌ بعلم‌ حيات‌ يا زندگي‌ شناسي‌، زيست‌ شناسي‌،
Biologic معرفت‌ الحيات‌، بدست‌ امده‌ از زيست‌شناسي‌ عملي‌، ماده‌
Biological زيستي‌.
Biologism زيست‌ شناسي‌.
Biologism اشتغال‌ بمط‌العه‌ حيات‌ وتجزيه‌ وتحليل‌ موجودات‌ زنده‌،
Biologist زيست‌ شناس‌، عالم‌ علم‌ الحيات‌.
Biology علم‌ الحيات‌، زيست‌ شناسي‌، زندگي‌ حيواني‌ وگياهي‌
Biology هرناحيه‌.
Biology زيست‌ شناسي‌.
Bioluminescence فسفر افكني‌، شب‌ تابي‌ (مثل‌ كرمها)، زيست‌ تابي‌.
Bionics علم‌ فراينداي‌ زيستي‌.
Bionomics كه‌ از رابط‌ه‌ موجودات‌ زنده‌ بامحيط‌بحث‌ ميكند.
Bionomics (ygoloce=) زيوه‌ شناسي‌، شاخه‌اي‌ از علم‌ زيست‌ شناسي‌
Biont واحد مستقل‌ موجود زنده‌، سلول‌، ياخته‌.
Biopsy زنده‌ بيني‌، ازمايش‌ ميكروسكپي‌ بافت‌ زنده‌، بافت‌ برداري‌
Biosphere زيست‌ كره‌، قسمت‌ قابل‌ زندگي‌ كره‌ زمين‌ كه‌ عبارتست‌ از
Biosphere جو و اب‌ و خاك‌ كره‌ زمين‌.
Biosynthesis (ش‌.) تهيه‌ مواد شيميايي‌ بوسيله‌ موجودات‌ زنده‌.
Biosystematic انان‌.
Biosystematic مربوط‌ به‌ رده‌بندي‌ موجودات‌ از روي‌ ساختمان‌ ياخته‌هاي‌
Biota زندگي‌ گياهان‌ وجانوران‌ يك‌ ناحيه‌، زياگان‌.
Biotechnology ان‌ قسمت‌ از مباحث‌ فني‌ كه‌ مربوط‌ به‌ اعمال‌ قواعد زيست‌
Biotechnology شناسي‌ درانسان‌ وماشين‌ الات‌ است‌.
Biotic حياتي‌، مربوط‌ به‌ حيات‌ وزندگي‌.
Biotype زيست‌ گروه‌، همنوع‌، ژنوتيپ‌، همجنس‌، موجود همزيست‌.
Biparous دوقلوزا، توام‌ زا، دومحوري‌.
Bipartisan (nazitrapib=) دوحزبي‌، دودستگي‌.
Bipartisanship وابستگي‌ بدو حزب‌.
Bipartite داراي‌ دوقسمت‌، دوقسمتي‌.
Bipartizan (nasitrapib=) دوحزبي‌، دودستگي‌.
Biped حيوان‌ دوپا.
Biplane هواپيماي‌ دوباله‌.
Bipod دوپايه‌.
Bipolar دوقط‌بي‌، دوانتهايي‌.
Bipolar دوقط‌بي‌.
Bipolarity داشتن‌ دو قط‌ب‌.
Biquadratic (ر.) دومجذوري‌، قوه‌ چهارم‌، توان‌ چهارم‌.
Biquinary Code رمز دوپنجي‌.
Biracial دونژادي‌.
Biracialism معتقد به‌ يا داراي‌ دونژاد بودن‌.
Biradial دوشعاعي‌، داراي‌ دوشعاع‌.
Biramous دوشاخه‌، داراي‌ دو شاخه‌.
Birch درخت‌ فان‌، غان‌، توس‌، درخت‌ غوشه‌.
Bird پرنده‌، مرغ‌، جوجه‌، مرغان‌.
Bird Of Passage مرغ‌ مهاجر، شخص‌ مهاجر و خانه‌ بدوش‌.
Bird Of Prey (ج‌.ش‌.) قوش‌، مرغ‌ شكاري‌ گوشتخوار.
Bird's Eye منظ‌ره‌ هوايي‌ (عمارت‌ وغيره‌)، نظ‌ر كلي‌.
Bird's Foot شبيه‌ پاي‌ پرنده‌.
Bird's Foots شبيه‌ پاي‌ پرنده‌.
Birdbrain ادم‌ احمق‌، كودن‌.
Birdcall صداي‌ پرنده‌، تقليد صداي‌ پرنده‌.
Birdegroom داماد، تازه‌ داماد.
Birder شكارچي‌ مرغان‌، نگاهدارنده‌ وتربيت‌ كننده‌مرغان‌ و
Birder پرندگان‌، مرغدار.
Birdhouse قفس‌، مرغداني‌.
Birdlime چسب‌، كشمشك‌.
Birdman پرنده‌باز، كفترباز.
Birdseed دانه‌، غذاي‌ پرندگان‌ (مثل‌ ارزن‌ وغيره‌).
Bireme يكنوع‌ قايق‌ كوچك‌ قديمي‌ دوپارويي‌.
Biretta يكجور كلاه‌ چهارگوش‌ كه‌ كشيشان‌ كليساي‌ كاتوليك‌ روم‌ بر
Biretta سر مي‌گذارند.
Birl را بديگري‌ دادن‌، پيشروي‌ باچرخيدن‌.
Birl ريختن‌ (چاي‌ ومشروب‌)، مشروب‌ خوردن‌، شراب‌ نوشيدن‌ وجام‌
Birr تند باد، عجله‌ وسرعت‌، صداي‌ چرخيدن‌.
Birth زايش‌، تولد، پيدايش‌، اغاز، زاد، اغاز كردن‌، زادن‌.
Birth Certificate شناسنامه‌، زايچه‌، گواهي‌ تولد.
Birth Control جلوگيري‌ از ابستني‌، زادايست‌.
Birthday زادروز، جشن‌ تولد، ميلاد.
Birthmark خال‌ مادر زادي‌، علامت‌ ماه‌ گرفتگي‌ بر بدن‌.
Birthplace زادبوم‌، مولد، تولدگاه‌، زادگاه‌.
Birthrate ميزان‌ مواليد، تعداد مواليد، زه‌وزاد.
Birthright حقوقي‌ كه‌ در اثر تولد بخص‌ تعلق‌ مي‌ گيرد.
Bis (مو.) دوباره‌، مكرر.
Biscuit كلوچه‌ خشك‌، بيسكويت‌.
Bise باد سرد و خشك‌.
Bisect دونيم‌، دونيم‌ كردن‌، نيمساز كردن‌.
Bisect دو بخش‌ كردن‌، دو نيم‌ كردن‌.
Bisection دو بخشي‌، دونيمي‌.
Bisector نيمساز.
Bisector دونيم‌ كننده‌، نيمساز.
Biserrate داراي‌ دو دندانه‌ يا بر امدگي‌.
Bisexual داراي‌ خصوصيات‌ جنس‌ نر و ماده‌، داراي‌ علاقه‌جنسي‌ به‌
Bisexual جنس‌ مقابل‌ وبه‌ جنس‌ خود.
Bisexuality داشتن‌ خصوصيات‌ نر وماده‌.
Bishop اسقف‌، (در شط‌رنج‌) پيل‌.
Bishopric اسقفي‌، مقام‌ اسقفي‌، ط‌بقه‌ و سلك‌ اسقفان‌.
Bison (ج‌.ش‌.) گاوميش‌ كوهان‌ دار امريكايي‌.
Bistable دوپايا.
Bistable Circuit مدار دوپايا.
Bistable Multivibrator نوسان‌ ساز دوپايا.
Bistro اغذيه‌ فروشي‌ و مشروب‌ فروشي‌.
Bisulcate داراي‌ دوشكاف‌.
Bisulfate (ش‌.) بي‌ سولفيت‌ بفرمول‌ 4OSHK.
Bisulfite (ش‌.) ملح‌ بي‌ سولفيت‌.
Bit خرده‌، تكه‌، پاره‌، ريزه‌، ذره‌، لقمه‌، تيغه‌ رنده‌، لجام‌،
Bit دهنه‌، سرمته‌.
Bit ذره‌، رقم‌ دودويي‌.
Bit Addressable نشاني‌ پذير تا ذره‌.
Bit Density تراكم‌ ذره‌ اي‌.
Bit Pattern الگوي‌ ذره‌ اي‌.
Bit Position موقعيت‌ ذره‌.
Bit Rate سرعت‌ ذره‌ اي‌.
Bit String رشته‌ ذره‌اي‌.
Bitch سگ‌ ماده‌، زن‌ هرزه‌، شكايت‌ كردن‌، قر زدن‌.
Bite گاز گرفتن‌، گزيدن‌، نيش‌ زدن‌، گاز، گزش‌، گزندگي‌، نيش‌.
Biter نيش‌ زن‌ يا گازگير.
Biting گزنده‌، زننده‌، تند، تيز، (مج.) ط‌عنه‌ اميز.
Bitstock مته‌، مته‌ دستي‌.
Bitter تلخ‌، تند، تيز، (مج.) جگرسوز، ط‌عنه‌ اميز.
Bitter End اخرين‌ پريشاني‌، انتهاي‌ درد.
Bittern بوتيمار، تلخابه‌.
Bittersweet سيب‌ تلخ‌.
Bittersweet تلخ‌ وشيرين‌، شيرين‌ وتلخ‌، (گ‌.ش‌.) نوعي‌ تاجريزي‌، نوعي‌
Bittock كمي‌، خرده‌.
Bitumen قير معدني‌، قيرنفتي‌، قير ط‌بيعي‌.
Bituminization قير اندودسازي‌.
Bituminize قيراندود كردن‌، تبديل‌ بقير كردن‌.
Bivalence (ش‌.) دو ظ‌رفيتي‌، دووالانسي‌، دوبنياني‌.
Bivalency (ش‌.) دو ظ‌رفيتي‌، دووالانسي‌، دوبنياني‌.
Bivalent (ش‌.) داراي‌ دو والانس‌، دوظ‌رفيتي‌.
Bivalve (devlavib=) داراي‌ دو كپه‌، دو پره‌اي‌، صدف‌ دو كپه‌،
Bivalve دو لته‌.
Bivariate دوتاشونده‌، داراي‌ دوحالت‌ متغير وجدا از هم‌.
Bivouac اردوي‌ موقتي‌، شب‌ را بيتوته‌ كردن‌.
Biweekly دوهفته‌ يكبار، پانزده‌ روز يكبار، هفته‌اي‌ دوبار.
Biyearly دومرتبه‌ درهر سال‌، سالي‌ دوبار، دوسال‌ يكبار.
Bizarre غريب‌ وعجيب‌، غير مانوس‌، ناشي‌ از هوس‌، خيالي‌، وهمي‌.
Bizonal دومنط‌قه‌اي‌، داراي‌ دومنط‌قه‌.
Blab فضولي‌ كردن‌، وراجي‌ كردن‌، گستاخي‌ كردن‌، فاش‌ وابراز
Blab كردن‌، فضول‌.
Blabber حرف‌ مفت‌ زن‌، فضول‌، وراج‌.
Blabbermouth حرف‌، وراج‌، پرگو.
Black عبوسانه‌، سياهي‌، دوده‌، لباس‌ عزا، سياه‌ رنگ‌، سياه‌
Black رنگي‌، سياه‌ كردن‌.
Black سياه‌، تيره‌، سياه‌ شده‌، چرك‌ وكثيف‌، زشت‌، تهديد اميز،
Black A Vised (deciv a kcalb=) سبزه‌، داراي‌ پوست‌ تيره‌، سيه‌ چرده‌.
Black And Blue كبود و سياه‌ (در اثر ضربت‌ وغيره‌).
Black Art جادوگري‌، سحر.
Black Bile صفراي‌ سياه‌.
Black Book دفتر ثبت‌ نام‌ تبه‌كاران‌ و مجرمين‌ ياكساني‌ كه‌ از
Black Book انجام‌ عملي‌ ممنوع‌ ميشوند، كتاب‌ سياه‌.
Black Box جعبه‌ سياه‌.
Black Cap كلاهي‌ كه‌ هنگام‌ اجراي‌ حكم‌ اعدام‌ برسرمحكوم‌ گذارند،
Black Cap كلاه‌ سياه‌.
Black Cherry (گ‌.ش‌.) الوبالو.
Black Death ط‌اعون‌ يا وبا.
Black Eyed Susan (گ‌.ش‌.) گل‌ پنجهزاري‌، گل‌ ژاپوني‌.
Black Grouse (ج‌.ش‌.) نوعي‌ باقرقره‌ بزرگ‌ (xirtet sururyt).
Black Guardly بي‌ شرف‌، فحاش‌.
Black Magic سحر، جادو.
Black Market بازار سياه‌، دربازار سياه‌معامله‌ كردن‌.
Black Out خاموش‌ شدن‌ چراغ‌ ها، خاموشي‌ شهر (درحمله‌ هوايي‌).
Black Out خاموشي‌، قط‌ع‌ كامل‌ برق‌.
Black Sheep هوش‌، (مج.) بزگر.
Black Sheep كسي‌ كه‌مايه‌ ننگ‌ وخجالت‌ خانواده‌اي‌ باشد، بچه‌ گيج‌ وبي‌
Black Tie كت‌ نيمه‌ رسمي‌ مردانه‌، لباس‌ عصر مردانه‌.
Black Widow (ج‌.ش‌.) نوعي‌ عنكبوت‌ زهردار كه‌ جنس‌ ماده‌ ان‌ سياه‌ رنگ‌
Black Widow است‌.
Blackamoor سياهپوست‌، سياه‌ زنگي‌.
Blackball راي‌ مخالف‌ دادن‌، مخالفت‌ كردن‌، تحريم‌ كردن‌.
Blackberry توت‌ سياه‌، شاه‌ توت‌.
Blackboard تخته‌ سياه‌.
Blackcock (esuorg kcalb fo elam=) (ج‌.ش‌.) باقرقره‌ سياه‌ نر.
Blacken سياه‌ كردن‌، (مج.) لكه‌ دار يا بدنام‌ كردن‌.
Blackguardism رذالت‌، پستي‌.
Blackgurad (نظ‌.) سربازمحافظ‌، ولگرد، ادم‌ هرزه‌، بددهني‌ كردن‌.
Blackhead چربي‌ دانه‌، جوش‌ كوچك‌ درصورت‌، جوش‌ سر سياه‌.
Blacking واكس‌ سياه‌، رنگ‌ سياه‌.
Blackjack تهديد(بشلاق‌ زدن‌) مجبوربانجام‌ كاري‌كردن‌.
Blackjack چماق‌ يا شلاق‌ چرمي‌، باچماق‌ ياشلاق‌ زدن‌، بزور و با
Blackleg ادم‌ قاچاق‌ و قمارباز، ادم‌ گوش‌ بر، كارگر اعتصاب‌ شكن‌.
Blacklist فهرست‌ اسامي‌ مجرمين‌ واشخاص‌ مورد سوء ظ‌ن‌، فهرست‌ سياه‌،
Blacklist صورت‌ اشخاص‌ بدحساب‌، اسم‌ كسي‌ رادرليست‌ سياه‌ نوشتن‌.
Blackmail تهديد، باتهديد از كسي‌ چيزي‌ ط‌لبيدن‌، باج‌ سبيل‌، رشوه‌.
Blackmailer اخاذ، باج‌ سبيل‌ خور.
Blacksmith اهنگر، نعلبند.
Blacktop كه‌ درساختمان‌ اسفالت‌ بكارميرود، اسفالت‌ كردن‌.
Blacktop موادي‌ كه‌ براي‌ اسفالت‌ خيابان‌ بكار ميرود، مواد قيري‌
Bladder كيسه‌، ابدان‌، مثانه‌، بادكنك‌، پيشابدان‌، كميزدان‌.
Bladdery بادكنكي‌.
Bladdery داراي‌ مثانه‌ يا بادكنك‌، شبيه‌ مثانه‌ يابادكنك‌،
Blade پهن‌.
Blade تيغه‌، پهناي‌ برگ‌، هرچيزي‌ شبيه‌ تيغه‌، شمشير، استخوان‌
Bladed تيغه‌ دار.
Blae ابي‌ متمايل‌ به‌ سياه‌، خاكستري‌ ابي‌ رنگ‌.
Blain كورك‌، دمل‌، زخم‌اماسدار، تاول‌، كورك‌ دراوردن‌، تاول‌
Blain زدن‌.
Blamable سزاوار سرزنش‌، شايان‌ توبيخ‌، مقصر.
Blame گناه‌، سرزنش‌.
Blame مقصر دانستن‌، عيب‌ جويي‌ كردن‌ از، سرزنش‌ كردن‌، ملامت‌
Blame كردن‌، انتقادكردن‌، گله‌ كردن‌، لكه‌دار كردن‌، اشتباه‌،
Blameful سزاوار سرزنش‌، شايان‌ توبيخ‌، مقصر.
Blameless بي‌ گناه‌، بي‌ تقصير، بي‌ عيب‌.
Blameworthy مقصر، مجرم‌، گناهكار، سزاوار سرزنش‌.
Blanch سفيدپوست‌ كردن‌، رنگ‌ پريده‌كردن‌، رنگ‌ چيزي‌ را بردن‌.
Blanch رنگ‌ پريده‌ ياسفيد شدن‌، سفيدكردن‌ (با اسيدوغيره‌)،
Bland ملايم‌، شيرين‌ و مط‌لوب‌، نجيب‌، ارام‌، بي‌ مزه‌.
Blandish ريشخند كردن‌، نوازش‌ كردن‌، چاپلوسي‌ كردن‌.
Blandisher نوازش‌ كننده‌، چاپلوس‌.
Blandishment نوازش‌، ريشخند، چاپلوس‌.
Blank فاصله‌ ياجاي‌ سفيدوخالي‌، جاي‌ ننوشته‌، سفيدي‌، ورقه‌
Blank سفيد، ورقه‌ پوچ‌.
Blank فاصله‌، نانوشته‌، سفيد.
Blank Character دخشه‌، فاصله‌.
Blank Check وبدون‌ متن‌.
Blank Check چك‌ سفيد، (مج.)چك‌ امضاء شده‌ وسفيد، سندامضاء شده‌
Blank Endorsement پرداخت‌ به‌ دارنده‌ است‌، برات‌ سفيد مهر.
Blank Endorsement حواله‌ سفيد مهر كه‌ مقدار وجه‌ان‌ قيدنشده‌ وقابل‌
Blank Tape نوار نانوشته‌.
Blank Verse شعرسپيد، شعر بي‌ قافيه‌، شعر منثور، شعر بي‌ قافيه‌
Blank Verse پنج‌ وزني‌.
Blankbook دفترچه‌ سفيد.
Blanket پتو، جل‌، روكش‌، باپتو ويا جل‌ پوشاندن‌، پوشاندن‌.
Blare صداكردن‌ (مثل‌ شيپور)، جار زدن‌، بافرياد گفتن‌.
Blarney زبان‌ چرب‌ ونرم‌، چاپلوسي‌، مداهنه‌، ريشخند كردن‌.
Blase بيزار از عشرت‌ در اثر افراط‌ درخوشي‌.
Blasetocyst جنين‌ تكامل‌ يافته‌ حيوانات‌ پستاندار.
Blaspheme كفرگويي‌كردن‌، به‌ مقدسات‌ بي‌ حرمتي‌ كردن‌.
Blasphemer كفرگو.
Blasphemous كفراميز، كفرگوينده‌، نوشته‌ وگفته‌ كفر اميز.
Blasphemy كفر، ناسزا (گويي‌)، توهين‌ به‌ مقدسات‌.
Blast بادزدگي‌، (مع.) انفجار، (نظ‌.) صداي‌ انفجار، صداي‌
Blast تركيدن‌، تركاندن‌، سوزاندن‌.
Blast وزش‌، سوز، باد، دم‌، جريان‌ هوايا بخار، صداي‌ شيپور،
Blast Furnace كوره‌ قالبگيري‌ اهن‌، كوره‌ ذوب‌ اهن‌.
Blast Off پرواز(درمورد موشك‌)، شروع‌ بپرواز كردن‌.
Blasted بي‌ برگ‌، نفرت‌ انگيز، لعنتي‌، بادخورده‌.
Blastie ناقص‌ الخلقه‌، مخلوق‌ اعجوبه‌ و زشت‌.
Blastment انفجار، تاثيرونفوذ انفجار، بادخوردگي‌.
Blastogenesis تكثير از راه‌ جوانه‌ زدن‌.
Blat حرف‌ زدن‌، بي‌ معني‌ و بي‌ ملاحظ‌ه‌.
Blat فرياد كردن‌، نعره‌ زدن‌، بع‌ بع‌ كردن‌، (ز.ع‌.) بي‌ ملاحظ‌ه‌
Blatancy سروصدا، شلوغي‌، خودنمايي‌، خشونت‌، رسوايي‌.
Blatant پرسروصدا، شلوغ‌ كننده‌، خودنما، خشن‌، رسوا.
Blate بي‌ رنگ‌، كند، كودن‌، عاري‌ از احساسات‌، روح‌ مرده‌، كم‌
Blate رو، محجوب‌.
Blather واحمقانه‌.
Blather حرف‌ بي‌ ارزش‌ زدن‌ صحبت‌ بي‌ معني‌ كردن‌، صحبت‌ بي‌ معني‌
Blatherer چرندگو، مهمل‌ گو، رازگو.
Blatherskite ادم‌ پرحرف‌، چرند، سخن‌ بي‌ معني‌.
Blaw دميدن‌، فوت‌ كردن‌، لاف‌ زدن‌، باليدن‌.
Blaze شعله‌ درخشان‌ يا اتش‌ مشتعل‌، (مج.) رنگ‌ يا نور درخشان‌،
Blaze فروغ‌، درخشندگي‌، جار زدن‌، باتصوير نشان‌ دادن‌.
Blazer قرمز ومشتعلي‌، نوعي‌ كت‌ پشمي‌ياابريشمي‌ ورزشي‌، ژاكت‌
Blazer جارچي‌، اعلام‌ كننده‌، علامت‌ گذار (در جاده‌)، هر چيز
Blazer مخصوص‌ ورزش‌.
Blazing مشتعل‌.
Blazing Star ستاره‌ دنباله‌ دار، (م‌.م‌.- مج.) هرچيزي‌ كه‌ مورد توجه‌
Blazing Star ديگران‌ باشد.
Blazon اعلام‌ كردن‌، جلوه‌ دادن‌، منتشركردن‌، اراستن‌، نشان‌
Blazon خانوادگي‌، سپر، پرچم‌.
Blazonry علامت‌ يانشان‌ نجابت‌ خانوادگي‌، نشان‌ دار، نمايش‌ و
Blazonry جلوه‌ هنري‌ پرشكوه‌.
Bleach ماده‌اي‌ كه‌براي‌ سفيد كردن‌(هرچيزي‌)بكار رود.
Bleach سفيد شدن‌ بوسيله‌ شستن‌ با وسايل‌ شيميايي‌، سفيدكردن‌،
Bleacher كارگر پارچه‌ سفيدكني‌، شستشو وسفيدكني‌ پارچه‌، بليط‌
Bleacher يا صندلي‌ كم‌ارزش‌ مسابقات‌ ورزشي‌.
Bleak بي‌ حفاظ‌، درمعرض‌ بادسرد، متروك‌، غم‌افزا.
Blear حاصل‌ از اشك‌ وغيره‌.
Blear استهزاء، داراي‌ چشم‌ پراب‌، تار، گرفته‌ وتاريك‌، تاري‌
Blear Eyed داراي‌ چشم‌ تار يااشك‌ الود.
Bleary داراي‌ چشمان‌ قي‌ گرفته‌ وخواب‌ الود، تيره‌ وتار.
Bleat بع‌ بع‌ كردن‌، صداي‌ بزغاله‌ كردن‌، ناله‌ كردن‌، بع‌ بع‌.
Bleb دراب‌ ياشيشه‌.
Bleb برامدگي‌ روي‌ پوست‌ انسان‌ ياگياه‌، تاول‌، حباب‌ هوا
Blebby برجسته‌ ياحباب‌ دار.
Bleed ريختن‌، اخاذي‌ كردن‌.
Bleed خون‌ امدن‌ از، خون‌ جاري‌ شدن‌ از، خون‌ گرفتن‌ از، خون‌
Bleeder كسي‌ كه‌خونش‌ ميرود، (ط‌ب‌) مبتلا به‌ خون‌ روش‌.
Blellum ادم‌ بيكار وتنبل‌، پرگو.
Blemish خسارت‌ واردكردن‌، اسيب‌ زدن‌، لكه‌دار كردن‌، بدنام‌ كردن‌،
Blemish افترا زدن‌، نقص‌.
Blench يا جبن‌)، برگرداندن‌، تاخيركردن‌، رنگ‌ خود را باختن‌،
Blench سفيد شدن‌.
Blench جمع‌ شدن‌ و عقب‌ نشيني‌ كردن‌، برگشتن‌ (دراثر بي‌ تصميمي‌
Blend (مثل‌ چاي‌)، تركيب‌، مخلوط‌، اميختگي‌، اميزه‌.
Blend مخلوط‌ي‌ (از چند جنس‌ خوب‌ و بد و متوسط‌) تهيه‌كردن‌
Blender ماشين‌ مخصوص‌ مخلوط‌ كردن‌.
Bless تقديس‌ كردن‌، بركت‌ دادن‌، دعاكردن‌، مبارك‌ خواندن‌،
Bless باعلامت‌ صليب‌ كسي‌ را بركت‌ دادن‌.
Blessed مبارك‌، سعيد، خجسته‌، خوشبخت‌.
Blessed Sacrament مراسم‌ عشاءرباني‌ كه‌ با نان‌ وشراب‌ برگزار ميشود.
Blessing بركت‌، دعاي‌ خير، نعمت‌ خدا داده‌، دعاي‌ پيش‌ از غذا،
Blessing نعمت‌، موهبت‌.
Blest مبارك‌، سعيد، خجسته‌، خوشبخت‌.
Blether مزخرف‌ گفتن‌، بيهوده‌ گفتن‌.
Blight باد زدگي‌ يا زنگ‌ زدگي‌، زنگار، افت‌، پژمردن‌.
Blimp نوعي‌ بالون‌ هوايي‌ كوچك‌.
Blind (.jda): كور، نابينا، تاريك‌، ناپيدا، غير خوانايي‌،
Blind راه‌(چيزي‌ را) گرفتن‌، (مج.) اغفال‌ كردن‌، (.n &.vda):
Blind بي‌ بصيرت‌، (.tv &.iv): كوركردن‌، خيره‌ كردن‌، درز يا
Blind چشم‌ بند، پناه‌، سنگر، مخفي‌ گاه‌، هرچيزي‌ كه‌ مانع‌
Blind عبور نور شود، پرده‌، در پوش‌.
Blind Date قرار ملاقات‌ ميان‌ زن‌ ومردي‌ كه‌ همديگر را نمي‌شناسند.
Blind Fold چشم‌ بستن‌، كوركردن‌، با چشم‌ بسته‌.
Blind Spot نقط‌ه‌ كور (درشبكيه‌ چشم‌)، نقط‌ه‌ ضعف‌.
Blinder چشم‌بند اسب‌.
Blindly كوكورانه‌، مانند كورها.
Blindness كوري‌، بي‌ بصيرتي‌.
Blink چشمك‌ زدن‌، سوسو زدن‌، تجاهل‌ كردن‌، ناديده‌ گرفته‌،
Blink نگاه‌ مختصر، چشمك‌.
Blinker چشمك‌ زن‌، چشم‌ بند اسب‌، چراغ‌ راهنماي‌ اتومبيل‌.
Blintz نوعي‌ شيريني‌.
Blintze نوعي‌ شيريني‌.
Blip تصويري‌ بر روي‌ صفحه‌ رادار.
Bliss خوشي‌، سعادت‌، بركت‌.
Blissful خوش‌، سعادتمند.
Blister تاول‌، ابله‌، تاول‌ زدن‌.
Blistery تاول‌ زده‌، پر از تاول‌.
Blithe دوستانه‌، نرم‌ وملايم‌، شوخ‌، شاددل‌.
Blithe مهربان‌، خوش‌ قلب‌، خوش‌، ادم‌ شوخ‌ ومهربان‌، مهرباني‌،
Blithesome خوشدل‌، شوخ‌، بشاش‌، سرحال‌.
Blitz حمله‌ رعد اسا، حمله‌ رعد اسا كردن‌.
Blitzkrieg حمله‌ رعد اسا، حمله‌ رعد اسا كردن‌.
Blizzard بادشديد توام‌ بابرف‌، كولاك‌.
Bloat پف‌ كرده‌، بادكردن‌، باددار، نفخ‌.
Blob انداختن‌.
Blob قط‌ره‌ (چسبناك‌)، لكه‌، گلوله‌، حباب‌، ماليدن‌، لك‌
Bloc مسدود كردن‌، مانع‌ شدن‌ از، بازداشتن‌، قالب‌ كردن‌،
Bloc بمنظ‌ور خاصي‌، بلوك‌، كنده‌، مانع‌ ورادع‌، قط‌عه‌، بستن‌،
Bloc بنداوردن‌، انسداد، جعبه‌ قرقره‌، اتحاد دو ياچند دسته‌
Bloc توده‌، قلنبه‌.
Block مسدود كردن‌، مانع‌ شدن‌ از، بازداشتن‌، قالب‌ كردن‌،
Block توده‌، قلنبه‌.
Block بنداوردن‌، انسداد، جعبه‌ قرقره‌، اتحاد دو ياچند دسته‌
Block بمنظ‌ور خاصي‌، بلوك‌، كنده‌، مانع‌ ورادع‌، قط‌عه‌، بستن‌،
Block كند، بلوك‌، سد، مسدودكردن‌.
Block Aead سر كنده‌.
Block Age بازداري‌، ممانعت‌، جلوگيري‌، انسداد، محاصره‌.
Block Code رمز كنده‌اي‌.
Block Diagram نمودار كنده‌اي‌.
Block Gap شكاف‌ بين‌ كنده‌اي‌.
Block Length درازاي‌ كنده‌.
Block Letter چاپ‌ نوعي‌ حروف‌ چوبي‌ وبزرگ‌، حروف‌ درشت‌ وسياه‌، نوعي‌
Block Letter حروف‌ بدون‌ زير وزبر.
Block Mark نشان‌ كنده‌.
Block Size اندازه‌ كنده‌.
Block Structure ساخت‌ كنده‌اي‌.
Block Structured با ساخت‌ كنده‌اي‌.
Block Transfer انتقال‌ كنده‌اي‌.
Blockade راه‌ بندان‌، محاصره‌، انسداد، بستن‌، محاصره‌ كردن‌، راه‌
Blockade بندكردن‌، سد راه‌، سدراه‌ كردن‌.
Blockade Runner شخصي‌ يا ناوي‌ كه‌ از محاصره‌ دشمن‌ ميگذرد.
Blockage انسداد.
Blockbuster بمب‌ داراي‌ قدرت‌ تخريبي‌ زياد، شخص‌ ياچيز خيلي‌ موثر و
Blockbuster سخت‌.
Blockette كنده‌ كوچك‌.
Blockhead ادم‌ خرف‌ وبي‌ هوش‌، بي‌ كله‌.
Blocking كنده‌اي‌ كردن‌، انسداد.
Blocking Factor ضريب‌ كنده‌اي‌ بودن‌.
Blockish كودن‌، خرف‌، خشك‌ مغز.
Blocky (ساختمان‌) پرشده‌ يا مشخص‌ با قط‌عات‌ مختلف‌، قالب‌ دار،
Blocky ساختمان‌ چهارگوش‌.
Bloke ادم‌، رفيق‌، يار، همكار، يارو.
Blond گفته‌ ميشود).
Blond بور، سفيدرو، بوري‌ (براي‌مرد dnolb وبراي‌ زن‌ ednolb
Blood عصباني‌ كردن‌.
Blood خون‌، خوي‌، مزاج‌، نسبت‌، خويشاوندي‌، نژاد، (مج.) نيرو،
Blood خون‌ الودكردن‌، خون‌ جاري‌كردن‌، خون‌كسي‌ را بجوش‌ اوردن‌،
Blood Bank بانك‌ جمع‌ اوري‌ خون‌ (براي‌ تزريق‌ به‌ بيماران‌ ومجروحين‌)
Blood Brother برادر هم‌ خون‌، برادر خوانده‌.
Blood Cell گويچه‌هاي‌ خوني‌، ياخته‌ خون‌.
Blood Count شمارش‌ تعداد گويچه‌هاي‌ خون‌ در حجم‌ معيني‌.
Blood Feud كينه‌ وعداوت‌ خانوادگي‌، دشمني‌ ديرين‌.
Blood Group گروه‌ خوني‌ (كسي‌ را) تعيين‌ كردن‌، گروه‌ خون‌.
Blood Money خون‌ بها، ديه‌.
Blood Poisoning مسموميت‌ خون‌، عفونت‌ خون‌.
Blood Pressure فشار خون‌.
Blood Type گروه‌ خوني‌ (كسي‌ را) تعيين‌ كردن‌، گروه‌ خون‌.
Blood Vessel رگ‌، عروق‌ خوني‌.
Bloodbath قتل‌ عام‌، خون‌ريزي‌.
Bloodcurdling ترس‌ اور، وحشتناك‌.
Bloodhound (ج‌.ش‌.) نوعي‌ سگ‌ شكاري‌ كه‌ شامه‌ بسيارتيزي‌ دارد،
Bloodhound (مج.) كاراگاه‌، بااشتياق‌ و تيزهوشي‌تعقيب‌ كردن‌.
Bloodily از روي‌ خونخواري‌.
Bloodless بي‌ خون‌، بدون‌ خونريزي‌.
Bloodletter رگزن‌، فصاد.
Bloodletting رگزني‌، حجامت‌.
Bloodred برنگ‌ خون‌، خونين‌.
Bloodshed خونريزي‌، سفك‌ دماء.
Bloodshot قرمز، سرخ‌ وورم‌ كرده‌، خون‌گرفته‌، برافروخته‌.
Bloodstream رگ‌ گردش‌ خون‌.
Bloodsucker ديگري‌ پول‌ بيرون‌ ميكشد.
Bloodsucker زالو، هرجانوري‌ كه‌خون‌ مي‌ مكد، (مج.) كسي‌ كه‌ از
Bloodthirsty تشنه‌ بخون‌، خونريز، سفاك‌، بيرحم‌.
Bloody برنگ‌ خون‌، خوني‌، خون‌ الود، قرمز، خونخوار.
Bloody Mary مشروبي‌ كه‌ از ودكا و سوس‌ گوجه‌فرنگي‌ درست‌ ميكنند.
Bloom شكوفه‌، شكوفه‌كردن‌، گل‌ دادني‌، بكمال‌ وزيبايي‌ رسيدن‌.
Bloomer بالغ‌، اشتباه‌ احمقانه‌.
Bloomer شلوار گشاد و زنانه‌ ورزشي‌، گياه‌ شكوفه‌ كرده‌، شخص‌
Blooming گلدار، شكوفه‌ دهنده‌، پيشرفت‌ كننده‌.
Bloomy پرگل‌، پرشكوفه‌، رشدكننده‌.
Blooper پارازيت‌، صداي‌ نامط‌بوع‌ راديو، اشتباه‌ احمقانه‌.
Blossom شكوفه‌، گل‌، ميوه‌، گل‌ دادن‌، داراي‌ ط‌راوت‌ جواني‌ شدن‌.
Blot لكه‌دار كردن‌ يا شدن‌، لك‌، لكه‌، بدنامي‌، عيب‌، پاك‌ شدگي‌
Blot Out زدودن‌، محو كردن‌.
Blotch واضح‌، رنگ‌ محو.
Blotch دمل‌، لكه‌، خال‌، جوش‌ چرك‌ دار، كورك‌، داراي‌ رنگ‌ غير
Blotter روزنامه‌.
Blotter جوهر خشك‌ كن‌، دفتر باط‌له‌، دفتر ثبت‌ معاملات‌، دفتر
Blotting Paper كاغذ خشك‌ كن‌.
Blouse پيراهن‌ ياجامه‌ گشاد، بلوز.
Blow دميدن‌، وزيدن‌، در اثر دميدن‌ ايجاد صدا كردن‌، تركيدن‌.
Blow By Blow دم‌ بدم‌، پشت‌ سرهم‌، يك‌ ريز، يك‌ گير.
Blow Out تركيدن‌، پنجرشدن‌، پنچري‌، منفجر شدن‌، انفجار.
Blow Over گذشتن‌، ط‌ي‌ شدن‌، رد شدن‌.
Blow Up منفجر كردن‌، تركاندن‌، عصباني‌ كردن‌، انفجار، عكس‌
Blow Up بزرگ‌ شده‌.
Blower دمنده‌، وزنده‌، كسي‌ يا چيزي‌ كه‌ بدمد يابوزد، ماشين‌
Blower مخصوص‌ دميدن‌.
Blowgun تفنگ‌ بادي‌، پفك‌.
Blowhard ادم‌ لاف‌ زن‌، پرحرف‌.
Blown ورم‌ كرده‌، دميده‌ شده‌، خسته‌.
Blowsy سرخ‌ روي‌، سرخ‌ گونه‌، خشن‌، زمخت‌، زن‌ چاق‌.
Blowtorch چراغ‌ جوشكاري‌.
Blowy بادي‌، باددار، بسهولت‌ باط‌راف‌ منتشر شونده‌.
Blowzy شلخته‌.
Blowzy سرخ‌ روي‌، سرخ‌ گونه‌، خشن‌، زمخت‌، زن‌ چاق‌، سرخ‌ گونه‌،
Blubber كف‌، حباب‌، چربي‌ بالن‌ وسايرپستانداران‌ دريايي‌، چاق‌
Blubber شدن‌، چربي‌ اوردن‌، هايهاي‌ گريستن‌، باصدا گريستن‌،
Blubber الچروبه‌.
Blubbery ورم‌ كرده‌، حباب‌ وار، چاق‌ وفربه‌.
Bludgeon چماق‌، چوبدستي‌ سركلفت‌، باچماق‌ زدن‌، مجبوركردن‌، كتك‌
Bludgeon زدن‌.
Blue ابي‌، نيلي‌، مستعد افسردگي‌، داراي‌ خلق‌ گرفته‌ (باeht)
Blue اسمان‌، اسمان‌ نيلگون‌.
Blue Baby (ط‌ب‌) ط‌فلي‌ مبتلا به‌ يرقان‌ ازرق‌ (sisonayc).
Blue Blood عضو ط‌بقه‌ اشراف‌، نجيب‌ زاده‌، اشراف‌ زاده‌.
Blue Blooded نجيب‌ زاده‌.
Blue Book وقابل‌ اعتماد.
Blue Book هركتاب‌ يانشريه‌ رسمي‌ دولتي‌، هر كتاب‌ يا سند مستند
Blue Chip سهام‌ مرغوب‌.
Blue Chip (دربازي‌ پوكر) ژتون‌ ابي‌ رنگ‌ كه‌ ارزش‌ زيادي‌ دارد،
Blue Collar كارگري‌.
Blue Jay زاغ‌ كبود.
Blue Jeans شلوار كار ابي‌ رنگ‌، شلوار كاوبوي‌.
Blue Moon زمان‌ دراز، مدت‌ ط‌ولاني‌.
Bluebell انواع‌ گل‌ استكاني‌ ابي‌ رنگ‌.
Blueberry (گ‌.ش‌.) ايدا اريزا، قره‌ قاط‌، زغال‌ اخته‌.
Blueing نيل‌، پودر ابي‌ رنگ‌ رختشويي‌.
Blueish مايل‌ به‌ ابي‌، ابي‌ فام‌.
Bluenose ادم‌ متعصب‌ وسخت‌ گير.
Blueprint ميرود، برنامه‌ كار.
Blueprint نوعي‌ چاپ‌ عكاسي‌ كه‌ زمينه‌ ان‌ ابي‌ ونقش‌ ان‌ سفيد است‌،
Blueprint چاپ‌ اوزاليدكه‌ براي‌ كپيه‌ نقشه‌ورسم‌ هاي‌ فني‌ بكار
Blues افسردگي‌ وحزن‌ واندوه‌، نوعي‌ سرود وموسيقي‌ جاز.
Bluestocking فاضله‌، (مج.) داراي‌ ذوق‌ ادبي‌.
Bluestocking منسوب‌ به‌ جمعيت‌ زنان‌ جوراب‌ ابي‌ درقرن‌ هيجدهم‌، زن‌
Bluff توپ‌ زدن‌، حريف‌ را از ميدان‌ دركردن‌، توپ‌، قمپز،
Bluff چاخان‌، سراشيب‌، پرتگاه‌.
Bluing نيل‌، پودر ابي‌ رنگ‌ رختشويي‌.
Bluish مايل‌ به‌ ابي‌، ابي‌ فام‌.
Blunder كوكورانه‌ رفتن‌، دست‌ پاچه‌شدن‌ و بهم‌مخلوط‌ كردن‌.
Blunder اشتباه‌ بزرگ‌، سهو، اشتباه‌ لپي‌، اشتباه‌ كردن‌،
Blunder اشتباه‌ لپي‌.
Blunderbuss نوعي‌ تفنگ‌ قديمي‌، (مج.) ادم‌ كودن‌.
Blunt كند، بي‌ نوك‌، داراي‌ لبه‌ ضخيم‌، رك‌، بي‌ پرده‌، كند كردن‌
Blur محو كردن‌، نامشخص‌ بنظ‌ر امدن‌.
Blur لكه‌، تيرگي‌، منظ‌ره‌ مه‌ الود، لك‌ كردن‌، تيره‌ كردن‌،
Blurb مبالغه‌ اميز.
Blurb تقريظ‌ يا توصيه‌ نامه‌ مختصري‌ بركتابي‌، تقريظ‌ يا اعلان‌
Blurt بروزدادن‌، از دهان‌ بيرون‌ انداختن‌ (كلمات‌، باtuo).
Blush سرخ‌ شدن‌، شرمنده‌ شدن‌، سرخي‌ صورت‌ در اثر خجلت‌.
Blushful خجول‌.
Bluster باسختي‌ وشدت‌ وسروصدا وزيدن‌ (مثل‌ باد)، پرسروصدا
Bluster بودن‌، باد مهيب‌ وسهمگين‌.
Blusterous پرباد.
Blustery پرباد.
Bo's'n (niaws taob=) افسر كشتي‌.
Boa (ج‌.ش‌.) اژدرمار، مار بوا.
Boar (ج‌.ش‌.) گرازنر، جنس‌ نر حيوانات‌ پستاندار، گراز وحشي‌.
Board روي‌ ميز، اغذيه‌، ميزشور يادادگاه‌، هيئت‌ عامله‌
Board ياامنا، هيئت‌ مديره‌، (edart fo draob)هيئت‌ بازرگاني‌،
Board تخته‌بندي‌ كردن‌، سوارشدن‌، بكنار
Board نزل‌ كردن‌(درشبانه‌روزي‌).
Board تخته‌، تخته‌ يا مقوا ويا هرچيز مسط‌ح‌، ميز غذا، غذاي‌
Board كشتي‌امدن‌(بمنظ‌ورحمله‌)، تخته‌پوش‌ كردن‌، پانسيون‌ شدن‌، م
Board تخته‌، تابلو.
Board Of Direcotors هيئت‌ مديره‌.
Board Of Trade هيئت‌ بازرگاني‌، (درانگليس‌) وزارت‌ اقتصاد وبازرگاني‌.
Boarder شاگرد شبانه‌ روزي‌.
Boarding مهمانخانه‌ شبانه‌ روزي‌، پانسيون‌، تخته‌كوبي‌.
Boardinghouse پانسيون‌.
Boardwalk تفرجگاهي‌ دركنارساحل‌ كه‌ كف‌ ان‌ تخته‌ باشد.
Boarish خوك‌ صفت‌، بي‌ ادب‌، وحشي‌.
Boast &.tv):لاف‌، مباهات‌، باليدن‌، خودستايي‌ كردن‌، سخن‌
Boast (.n): خرده‌ الماسي‌ كه‌ براي‌ شيشه‌بري‌ بكار رود، (.iv
Boast اغراق‌اميز گفتن‌، به‌رخ‌ كشيدن‌، رجز خواندن‌.
Boaster لاف‌ زن‌، خودستا.
Boastful لاف‌ زن‌، چاخان‌.
Boat راني‌ كردن‌.
Boat كشتي‌ كوچك‌، قايق‌، كرجي‌، هرچيزي‌ شبيه‌ قايق‌، قايق‌
Boatman كرجي‌ بان‌، قايقران‌.
Boatmanship قايقراني‌.
Boatswain افسري‌ كه‌ مسئول‌ افراشتن‌ بادبان‌ ولنگر ط‌ناب‌هاي‌ كشتي‌
Boatswain است‌.
Bob يك‌ شيلينگ‌.
Bob قپان‌، منگوله‌، حركت‌ تندو سريع‌، سرود ياتصنيف‌، ضربت‌،
Bob ضربت‌ زدن‌، سرزنش‌ يا ط‌عنه‌، شوخي‌، حقه‌، شاقول‌، وزنه‌
Bob فريب‌ دادن‌، ازراه‌ فريب‌ وخدعه‌ چيزي‌ را بدست‌ اوردن‌،
Bobber كسي‌ يا چيزي‌ كه‌ متصل‌ بالا وپايين‌ رود يا داخل‌ وخارج‌
Bobber شود.
Bobbery جنجال‌، سر وصدا.
Bobbin قرقره‌، ماسوره‌.
Bobbin Core هسته‌ سيم‌ پيچ‌.
Bobbinet نوعي‌ توري‌ نخي‌ يا ابريشمي‌.
Bobble لغزش‌.
Bobble پي‌ درپي‌ اشتباه‌ كردن‌، مرتكب‌ خط‌ا شدن‌، اشتباه‌ كاري‌،
Bobby پاسبان‌، پليس‌.
Bobby Pin گيره‌ موي‌ سر.
Bobby Socker دختر نابالغ‌ (بين‌ 11 و 41 سالگي‌).
Bobby Socks جوراب‌ ساقه‌ بلند دخترانه‌.
Bobby Sox جوراب‌ ساقه‌ بلند دخترانه‌.
Bobby Soxer دختر نابالغ‌ (بين‌ 11 و 41 سالگي‌).
Bobsled نوعي‌ سورتمه‌ كوچك‌.
Bobtail ادم‌ مهمل‌.
Bobtail دم‌ كل‌، اسب‌ يا سگ‌ دم‌ كل‌، هرچيز ناقص‌ يامختصر شده‌،
Bock تيماج‌.
Bock يكنوع‌ چرم‌ پوست‌ گوسفند كه‌ براي‌ صحافي‌ بكار ميرود،
Bode پيشگويي‌ كردن‌، نشانه‌ بودن‌ (از)، حاكي‌ بودن‌ از، دلالت‌
Bode داشتن‌ (بر)، شگون‌ داشتن‌.
Bodice پستان‌ بند، سينه‌ بند (زنانه‌).
Bodied داراي‌ بدن‌، جسيم‌.
Bodily بدني‌، داراي‌ بدن‌، عملا، واقعا، جسماني‌.
Bodkin خنجر، نوعي‌ جوالدوز.
Bodle رشوه‌، دسته‌، جمع‌، جمعيت‌.
Body جرم‌ سماوي‌، داراي‌ جسم‌ كردن‌، ضخيم‌ كردن‌، غليظ‌ كردن‌.
Body جسد، تنه‌، تن‌، بدن‌، لاشه‌، جسم‌، بدنه‌، اط‌اق‌ ماشين‌،
Body تنه‌، بدنه‌.
Body Corporate (noitaroproc=) شركت‌، شركت‌ سهامي‌.
Body Snatcher كسي‌ كه‌ براي‌ تشريح‌ نبش‌ قبر ميكند، جسد دزد.
Bodyguard گاردمخصوص‌، مستحفظ‌ شخص‌.
Bog باتلاق‌، سياه‌ اب‌، گنداب‌، لجن‌ زار، درباتلاق‌ فرورفتن‌.
Bogey ديو، جن‌، شيط‌ان‌.
Bogeyman لولو، مايه‌ ترس‌ ووحشت‌.
Boggle دراثر امري‌ ناگهان‌ وحشت‌ زده‌ وناراحت‌ شدن‌، رم‌ كردن‌،
Boggle تامل‌ كردن‌ (در اثر ترس‌ وغيره‌)، كارسرهم‌بندي‌ كردن‌.
Bogie ديو، جن‌، شيط‌ان‌.
Bogle (elggob=) لولو، ادم‌ زشت‌.
Bogus ساختگي‌، جعلي‌، قلابي‌.
Bogy ديو، جن‌، شيط‌ان‌.
Bogy غول‌، لولو.
Boh صداي‌ گاو يا جغد كردن‌، اظ‌هار تنفر، هو كردن‌.
Boil بجوش‌ امدن‌، خشمگين‌ شدن‌.
Boil كورك‌، دمل‌، جوش‌، التهاب‌، هيجان‌، تحريك‌، جوشاندن‌،
Boiler ديگ‌ بخار.
Boilermaker كتري‌ ساز، سازنده‌ ديگ‌ بخار.
Boiling Point نقط‌ه‌ غليان‌، درجه‌ جوش‌، (مج.) عصبانيت‌.
Boisterous خشن‌ وزبر، خشن‌ وبي‌ ادب‌، قوي‌، سترك‌، شديد، مفرط‌،
Boisterous بلند وناهنجار، توفاني‌.
Bold باشهامت‌.
Bold بي‌ باك‌، دلير، خشن‌ وبي‌ احتياط‌، جسور، گستاخ‌، متهور،
Bold پيچ‌، زبانه‌.
Boldface حروف‌ ضخيم‌، حروف‌ سياه‌.
Boldface (decaf dlob=) باصورت‌ برافروخته‌ از غضب‌ وخشم‌، گستاخ‌،
Boldface جسور، (درچاپ‌) يكنوع‌حرف‌ درشت‌.
Bole گل‌ رس‌، خاك‌ رس‌، گل‌ مختوم‌.
Boll حباب‌، برامدگي‌ مانند، (گ‌.ش‌.) قوزه‌ پنبه‌، پياز.
Bollix بهم‌ ريختن‌، سرهم‌بندي‌ كردن‌، قاط‌ي‌ پاتي‌ كردن‌.
Bolo شمشير، چاقوي‌ بلند يك‌ لبه‌، قداره‌.
Bolster بابالش‌ نگهداشتن‌، پشتي‌ كردن‌، تكيه‌ دادن‌، تقويت‌ كردن‌.
Bolster بالش‌، متكا، تيري‌ كه‌ بط‌ور عمودي‌ زيرپايه‌ گذارده‌شود،
Bolt كردن‌، (.vda): راست‌، بط‌ورعمودي‌، مستقيما، ناگهان‌.
Bolt (.iv &.tv، .n): پيچ‌، توپ‌ پارچه‌، از جاجستن‌، رها
Bolter الك‌، اسب‌ چموش‌.
Bolus قط‌عه‌ كوچك‌ وگردي‌ از هر چيزي‌.
Bomb بمب‌، نارنجك‌، بمباران‌ كردن‌، (نفت‌) مخزن‌.
Bombard بمباران‌ كردن‌، بتوپ‌ بستن‌.
Bombardier توپچي‌، بمب‌ افكن‌ (شخص‌).
Bombardment بمباران‌.
Bombast قلنبه‌، مبالغه‌.
Bombast كتان‌، جنس‌ پنبه‌اي‌ (مج.) گزافه‌ گويي‌، سخن‌ بزرگ‌ يا
Bombastic گزاف‌، قلنبه‌، مط‌نط‌ن‌.
Bombe بادكرده‌ وگرد ومحدب‌.
Bomber هواپيماي‌ بمب‌ افكن‌، بمب‌ انداز.
Bombinate وزوز كردن‌.
Bombshell بمب‌، امر تعجب‌ اور.
Bon Mot (stom nob ro stom snob.lp) شوخي‌، بذله‌، لط‌يفه‌.
Bon Ton (snot snob.lp) روش‌ خوب‌، رفتار از روي‌ نزاكت‌ وط‌بق‌
Bon Ton اداب‌ معموله‌، خوش‌ نژاد، اشرافي‌.
Bon Voyage سفربخير، خدا حافظ‌، خدا به‌ همراه‌.
Bona Fide باحسن‌ نيت‌، جدي‌، واجد شرايط‌.
Bonanza رگه‌ بزرگ‌ ط‌لا يا نقره‌، منبع‌ عايدي‌ مهم‌، ثروت‌ باداورده‌
Bonbon شيريني‌، اب‌ نبات‌ فرنگي‌.
Bond وميثاق‌، هرچيزي‌ كه‌شخص‌ را مقيدسازد، معاهده‌، قرارداد،
Bond كفيل‌، رابط‌ه‌، پيوستگي‌، ضمانت‌، (حق.) تضمين‌ نامه‌
Bond قيد، بند، زنجير، (مج.) قرارداد الزام‌اور، عهد
Bond كردن‌، اوراق‌ قرضه‌.
Bond ياتعهدنامه‌دائر به‌ پرداخت‌ وجه‌، رهن‌ كردن‌، تضمين‌
Bond قيد.
Bond Servant غلام‌، بنده‌، برده‌ بدون‌ مزد واجرت‌، زر خريد.
Bondable قابل‌ تبديل‌ به‌ اوراق‌ قرضه‌، وثيقه‌ پذير.
Bondage بندگي‌، بردگي‌، اسارت‌.
Bonded ضمانت‌ شده‌، امانتي‌، تضمين‌ دار، كفالت‌ دار.
Bonderize ابكاري‌ كردن‌، روكش‌ دادن‌.
Bondholder داراي‌ صاحب‌ سهام‌ قرضه‌، دارنده‌ وثيقه‌ ياكفالت‌، ضمانت‌
Bondholder دار.
Bondman غلام‌، برده‌، رعيت‌.
Bondsman برده‌، غلام‌، ضامن‌، كفيل‌.
Bondwoman كنيز، زن‌ زر خريد، كلفت‌ زر خريد.
Bone استخوان‌، استخوان‌ بندي‌، گرفتن‌ يا برداشتن‌، خواستن‌،
Bone درخواست‌ كردن‌، تقاضاكردن‌.
Bonehead ادم‌ كله‌ خر، ادم‌ احمق‌ وكودن‌.
Boneman كهنه‌ فروش‌.
Boner اشتباه‌ مضحك‌.
Bonesetter شكسته‌ بند.
Boney استخواني‌، استخوان‌ دار.
Bonfire اتش‌ بزرگ‌، اتش‌ بازي‌.
Bong (gnir=) ط‌نين‌ صدا (مثل‌ صداي‌ زنگ‌).
Bongo يكنوع‌ ط‌بل‌ دوط‌رفه‌ كه‌ بادست‌ نواخته‌ ميشود، بانگو.
Bonhomie (eimmohnob=) خوش‌ خلقي‌ ورفتار دلپذير.
Bonier استخواني‌ تر.
Boniface صاحب‌ مهمانخانه‌ ورستوران‌.
Bonmaid كنيز (زر خريد)، كسي‌ كه‌ بيگاري‌ ميكند.
Bonnet نوعي‌ كلاه‌ بي‌ لبه‌ زنانه‌ ومردانه‌، كلاهك‌ دودكش‌، سرپوش‌
Bonnet هرچيزي‌، كلاه‌ سرگذاشتن‌، درپوش‌، كلاهك‌.
Bonnily بط‌رز زيبا ودلپذير، بط‌ور سالم‌ وخوشحال‌.
Bonny (einnob=) زيبا، جذاب‌، دلپذير، قوي‌ وزيبا.
Bonnyclabber شير بريده‌.
Bonspiel مسابقه‌ رسمي‌، مسابقه‌ بين‌ باشگاهها.
Bonus انعام‌، جايزه‌، حق‌ الامتياز، سودقرضه‌، پرداخت‌ اضافي‌.
Bonvivant (stnaviv nob & stnaviv snob.lp) علاقمند بزندگي‌ خوب‌
Bonvivant (مخصوصا علاقمندبه‌ غذاي‌ خوب‌)، عشرت‌ ط‌لب‌.
Bony استخواني‌، استخوان‌ دار.
Boo صداي‌ گاو يا جغد كردن‌، اظ‌هار تنفر، هو كردن‌.
Boo Boo اشتباه‌ كاري‌، دست‌ پاچگي‌، اشتباه‌.
Boob (yboob=)ادم‌ كودن‌ واحمق‌، ساده‌ لوح‌.
Booboisie ط‌بقه‌ عوام‌ الناس‌، ط‌بقه‌ بي‌ سواد وجاهل‌.
Booby نوعي‌ قاز درياي‌ شمالي‌، ساده‌ لوح‌، احمق‌.
Booby Hatch تيمارستان‌، نوانخانه‌ ديوانگان‌.
Booby Prize جايزه‌ تسلي‌ بخش‌.
Booby Trap پنهان‌ تله‌، دام‌ ياتله‌، دام‌ مهلك‌، با پنهان‌ تله‌ مجهز
Booby Trap كردن‌.
Boogie Woogie (مو.) نواختن‌ پيانو باضربات‌ تند وضربه‌اي‌.
Booh چخ‌ كردن‌، راندن‌، هو كردن‌.
Book يادفتر ثبت‌ كردن‌، رزرو كردن‌، توقيف‌ كردن‌.
Book فصل‌ ياقسمتي‌ از كتاب‌، مجلد، دفتر، كتاب‌، دركتاب‌
Book Of Account دفتر كل‌، دفتر روزنامه‌، دفتر حساب‌.
Book Review انتقاد از كتاب‌، مقاله‌ درباره‌ كتاب‌.
Book Value ارزش‌ سهام‌ ط‌بق‌ دفاتر.
Book Value ارزش‌ هر شيي‌ برحسب‌ انچه‌ دردفترحساب‌ نشان‌ داده‌ شود،
Bookbinding صحافي‌ كتاب‌، تجليد، كتاب‌ سازي‌.
Bookcase قفسه‌ كتاب‌.
Bookend نگاهداري‌ انهامي‌ گذارند.
Bookend تخته‌ ياچيز ديگري‌ كه‌ درانتهاي‌ رديف‌ كتب‌ براي‌
Booker وبليط‌ مي‌ فروشد.
Booker كاتب‌، كتاب‌ دار، كسي‌ كه‌ براي‌ مسافرين‌ جا رزرو ميكند
Bookie (rekam koob=).
Bookish كتابي‌، غير متداول‌، لفظ‌ قلم‌.
Bookkeeper دفتردار، حسابدار، ثبات‌.
Bookkeeping دفترداري‌.
Bookkeeping دفتر داري‌، ساماندهي‌.
Booklet كتابچه‌.
Booklet كتاب‌ كوچك‌، كتابچه‌، دفترچه‌، رساله‌، جزوه‌.
Booklore (gninraelkoob=) علم‌ كتابي‌، معلومات‌ ناشي‌ از مط‌العه‌
Booklore كتاب‌.
Bookmaker (م‌.م‌.) كتاب‌ نويس‌، صحاف‌، ناشركتاب‌، دلال‌ شرط‌ بندي‌.
Bookman اديب‌، اهل‌ تحقيق‌ وتتبع‌، كتابفروش‌.
Bookmark نشان‌ لاي‌ كتاب‌، چوب‌ الف‌.
Bookmobile كتابخانه‌ سيار.
Bookplate برچسب‌ كتاب‌.
Bookseller كتابفروش‌.
Bookstall بساط‌ كتابفروشي‌.
Bookstore كتابفروشي‌.
Bookworm كسيكه‌ علاقه‌ مفرط‌ي‌ به‌ مط‌العه‌ كتب‌ دارد.
Boolean بولي‌.
Boolean Algebra جبر بول‌، جبر بولي‌.
Boolean Calculus حساب‌ بولي‌، جبربول‌.
Boolean Function تابع‌ بولي‌.
Boolean Logic منط‌ق‌ بولي‌.
Boolean Matrix ماتريس‌ بولي‌.
Boolean Operation عمل‌ بولي‌.
Boolean Operator عملگر بولي‌.
Boolean Variable متغير بولي‌.
Boom سريع‌ وعظ‌يم‌، توسعه‌ عظ‌يم‌(شهر)، غريدن‌، غريو كردن‌
Boom (مثل‌ بوتيمار)، بسرعت‌ درقيمت‌ ترقي‌ كردن‌، توسعه‌ يافتن‌
Boom غرش‌ (توپ‌ ياامواج‌)، صداي‌ غرش‌، غريو، پيشرفت‌ ياجنبش‌
Boom تير كوچك‌.
Boomerang يا(مخصوصا) عملي‌ كه‌ عكس‌ العمل‌ ان‌ بخودفاعل‌ متوجه‌ باش
Boomerang چوب‌ خميده‌اي‌ كه‌ پس‌از پرتاب‌ شدن‌ نزد پرتاب‌ كننده‌
Boomerang برميگردد، (مج.) وسيله‌اي‌ براي‌ رسيدن‌بهدفي‌
Boomerang د.
Boon احسان‌، بخشش‌.
Boon استدعا، فرمان‌ يادستوري‌ بصورت‌ استدعا، عط‌يه‌، لط‌ف‌،
Boon Coppanion هم‌ پياله‌، هم‌ بزم‌.
Boondoggle كاربي‌ ارزش‌ وبي‌ اهميت‌.
Boookbinder صحاف‌، كتاب‌ ساز.
Boor باغبان‌، روستايي‌، دهاتي‌، ادم‌ بي‌ تربيت‌، ادم‌ خشن‌.
Boorish خشن‌، بي‌ نزاكت‌، دهاتي‌.
Boost ترقي‌، بالارفتن‌، ترقي‌ دادن‌، جلوبردن‌، بالابردن‌ (قيمت‌)،
Boost كمك‌ كردن‌.
Boost بالا بردن‌، زياد كردن‌.
Booster بالا برنده‌، زياد كننده‌.
Booster تشديد كننده‌، تقويت‌ كننده‌، حامي‌، ترقي‌ دهنده‌.
Boot پوتين‌ ياچكمه‌، (مج.) اخراج‌، چاره‌ يافايده‌، لگدزدن‌،
Boot باسرچكمه‌ وپوتين‌ زدن‌.
Boot Camp اردوگاه‌ تعليمات‌ نظ‌امي‌ نيروي‌ دريايي‌.
Bootblack واكسي‌، كفش‌ واكس‌ زن‌.
Bootee (eitoob) نيم‌ پوتين‌.
Booth (shtoob.lp) اط‌اقك‌، پاسگاه‌ يادكه‌ موقتي‌، غرفه‌، جاي‌
Booth ويژه‌.
Bootie (eetoob) نيم‌ پوتين‌.
Bootjack چكمه‌ كش‌، پاشنه‌ كش‌ چكمه‌.
Bootlace (ecaleohs=) بندپوتين‌.
Bootleg مشروب‌ قاچاق‌، معامله‌ قاچاقي‌ انجام‌ دادن‌.
Bootless بي‌ سود، بيهوده‌، بي‌ مصرف‌، بي‌ علاج‌.
Bootlick چكمه‌ كسي‌ را ليسيدن‌، تملق‌ گفتن‌ از، چاپلوس‌.
Bootstrap خود راه‌ انداز، خودراه‌ اندازي‌.
Bootstrap Loader باز كننده‌ خود راه‌انداز.
Bootstrap Routine روال‌ خود راه‌ انداز.
Booty غنيمت‌ جنگي‌، غارت‌، تاراج‌، يغما.
Booze مشروب‌ الكلي‌، مشروبات‌ الكلي‌ بحد افراط‌ نوشيدن‌، مست‌
Booze كردن‌.
Boozer مشروب‌ خور، خمار.
Boozy وابسته‌ به‌ مشروب‌، مست‌.
Bop زدن‌، تصادف‌ كردن‌، برخوردكردن‌، تصادم‌ كردن‌، وزش‌،
Bop دميدن‌.
Borage (گ‌.ش‌.) گاوزبان‌ (silaniciffo ogarob).
Bordel بيكاره‌ ومهمل‌.
Bordel (lehtorb & olledrob=) فاحشه‌ خانه‌، فحشاء، ادم‌
Border سرحد، حاشيه‌، لبه‌، كناره‌، مرز، خط‌ مرزي‌، لبه‌ گذاشتن‌
Border (به‌)، سجاف‌ كردن‌، حاشيه‌ گذاشتن‌، مجاور بودن‌.
Bore تونل‌ زدن‌ (با hguorht)، خسته‌ كردن‌، موي‌ دماغ‌ كسي‌
Bore گمانه‌، سوراخ‌ كردن‌، سنبيدن‌، سفتن‌، نقب‌ زدن‌، بامته‌
Bore كاليبر تفنگ‌، (مج.) خسته‌ كننده‌.
Bore شدن‌، خسته‌ شدن‌، منفذ، سوراخ‌، مته‌، وسيله‌ سوراخ‌ كردن‌،
Bore سوراخ‌، سوراخ‌ كردن‌.
Boreal شمالي‌.
Boreas بادشمال‌.
Boredom ملالت‌، خستگي‌.
Borer كننده‌، خستگي‌ اور.
Borer مته‌، هرچيزيكه‌ وسيله‌سوراخ‌ كردن‌باشد، سنبه‌، ملول‌
Born زاييده‌ شده‌، متولد.
Borne اسم‌ مفعول‌ فعل‌ raeb، تحمل‌ كرده‌ ياشده‌.
Borough (امر.) قصبه‌، دهكده‌، بخش‌، (انگليس‌) شهرياقصبه‌اي‌ كه‌
Borough وكيل‌ به‌ مجلس‌ بفرستد ياانجمن‌ شهرداري‌ داشته‌ باشد.
Borrow قرض‌ گرفتن‌، وام‌ گرفتن‌، اقتباس‌ كردن‌.
Borrow قرض‌ كردن‌، رقم‌ قرضي‌.
Borrower قرض‌ كننده‌.
Borsch برش‌ (hsrob)، نوعي‌ ابگوشت‌ سبزي‌ دار روسي‌.
Borscht برش‌ (hsrob)، نوعي‌ ابگوشت‌ سبزي‌ دار روسي‌.
Bort خرده‌ الماسي‌ تراشدار (براي‌ شيشه‌ بري‌)، الماس‌.
Borzoi (ج‌.ش‌.) سگ‌ گرگ‌ (نوعي‌ سگ‌ پشمالوي‌ ايرلندي‌).
Bos'n (niaws taob=) افسر كشتي‌.
Bosh حرف‌ توخالي‌، مهمل‌، حقه‌ بازي‌، (ز.ع‌.) چرند.
Bosk بته‌، بوته‌، بيشه‌.
Bosket بيشه‌، درختستان‌، پارك‌ يا باغ‌.
Bosky پوشيده‌ از بوته‌، پوشيده‌ از بيشه‌.
Bosom دراغوش‌ حمل‌ كردن‌، رازي‌ رادرسينه‌ نهفتن‌، داراي‌ پستان‌
Bosom اغوش‌، سينه‌، بغل‌، بر، پيش‌ سينه‌، بااغوش‌ باز پذيرفتن‌،
Bosom شدن‌ (درمورد دختران‌)
Bosomed داراي‌ سينه‌ برجسته‌، نهفته‌.
Bosomy پستان‌ مانند، داراي‌ پستان‌ برجسته‌.
Bosque بته‌، بوته‌، بيشه‌.
Bosquet بيشه‌، درختستان‌، پارك‌ يا باغ‌.
Boss كردن‌ بر، اربابي‌ كردن‌ (بر)، نقش‌ برجسته‌ تهيه‌كردن‌،
Boss رئيس‌ كارفرما، ارباب‌، برجسته‌، برجسته‌ كاري‌، رياست‌
Boss برجستگي‌.
Bossy داراي‌ برجستگي‌، متمايل‌ به‌ رياست‌ مابي‌، ارباب‌ منش‌.
Bosun (niaws taob=) افسر كشتي‌.
Botanical و داروهاي‌ گياهي‌.
Botanical وابسته‌ به‌گياه‌ شناسي‌، تركيب‌ يامشتقي‌ از مواد گياهي‌
Botanist گياه‌ شناس‌، متخصص‌ گياه‌ شناسي‌.
Botanize گياه‌ جمع‌ كردن‌ (براي‌ مقاصد گياه‌ شناسي‌)، تحقيقات‌
Botanize گياه‌ شناسي‌ بعمل‌ اوردن‌.
Botany گياه‌ شناسي‌، كتاب‌ گياه‌ شناسي‌، گياهان‌ يك‌ ناحيه‌،
Botany زندگي‌ گياهي‌ يك‌ ناحيه‌.
Botch بدنما، كارسرهم‌ بندي‌، ورم‌.
Botch سنبل‌ كردن‌، خراب‌ كردن‌، از شكل‌ انداختن‌، وصله‌ وپينه‌
Both هردو، هردوي‌، اين‌ يكي‌ وان‌ يكي‌، نيز، هم‌.
Bother جوش‌ زدن‌ و خودخوري‌ كردن‌، رنجش‌، پريشاني‌، مايه‌ زحمت‌.
Bother دردسر دادن‌، زحمت‌ دادن‌، مخل‌ اسايش‌ شدن‌، نگران‌ شدن‌،
Bothersome پر دردسر، پرزحمت‌، مزاحم‌.
Botree (lapip=) درخت‌ انجير هندي‌.
Botryoidal (dioyrtob=) داراي‌ شكل‌ خوشه‌ انگور، شبيه‌ خوشه‌ انگور.
Bottle بط‌ري‌، شيشه‌، محتوي‌ يك‌ بط‌ري‌، دربط‌ري‌ ريختن‌.
Bottled Gas بشگه‌ يااستوانه‌ محتوي‌ گاز فشرده‌، گاز سيلندر.
Bottlegger فروشنده‌ مشروب‌ قاچاق‌.
Bottleneck تنگه‌، راه‌ خيلي‌ باريك‌، تنگنا، تنگراه‌.
Bottleneck تنگنا.
Bottom ته‌، پايين‌، تحتاني‌.
Bottom ته‌، زير، پايين‌، كشتي‌، كف‌.
Bottom Up از پايين‌ به‌ بالا.
Bottomless بدون‌ ته‌، غير محدود.
Bottommost پايين‌ ترين‌، اخرين‌، پايه‌ اصلي‌ وابتدايي‌.
Botulism مسموميت‌ غذايي‌ حاد.
Boudoir ميپذيرد)، خلوتگاه‌.
Boudoir اط‌اق‌ كوچك‌ مخصوص‌ زن‌ (كه‌ خواص‌ خود را در انجا
Bouffant بادكرده‌، برامده‌، پف‌ كرده‌.
Bough شاخه‌، تركه‌، تنه‌ درخت‌، شانه‌ حيوان‌.
Boughed شاخه‌دار.
Boughten (thguob=) خريداري‌ شده‌.
Bouillon ابگوشت‌.
Boulder تخته‌ سنگ‌، سنگ‌، گرداله‌.
Boulevard خيابان‌ پهني‌ كه‌ دراط‌راف‌ ان‌ درخت‌ باشد بولوارد.
Bouleversement بي‌نظ‌مي‌، اغتشاش‌، تشنج‌، دهم‌ ريختگي‌ كامل‌.
Boulle تزئين‌ اط‌اق‌ بصورت‌ مرصع‌ كاري‌.
Bounce وتشرقرار دادن‌، بيرون‌انداختن‌، پرش‌، جست‌، گزاف‌ گويي‌.
Bounce بالاجستن‌، پس‌ جستن‌، پريدن‌، گزاف‌ گويي‌ كردن‌، مورد توپ‌
Bouncer نمايش‌ ها وغيره‌اشخاص‌اخلالگر راخارج‌ ميكند.
Bouncer دروغ‌ بزرگ‌ وفاحش‌، لاف‌ زن‌، لي‌ لي‌ كننده‌، ماموري‌ كه‌ در
Bouncing (moxub=) پرعضله‌، قوي‌، خوش‌ بنيه‌، تندرست‌، سرزنده‌.
Bouncy سبكروح‌، خوشحال‌، فنري‌، پس‌ جهنده‌.
Bound وخيز، محدودكردن‌، تعيين‌ كردن‌، هم‌مرز بودن‌،
Bound : اماده‌ رفتن‌، عازم‌رفتن‌، مهيا، موجود، مقيد، موظ‌ف‌.
Bound مجاوربودن‌، مشرف‌ بودن‌ (no يا htiw)، جهيدن‌، (.jda)
Bound (.iv &.tv، .n):حد، مرز، محدود، سرحد، خيز، جست‌
Bound كران‌.
Bound Up جزء لايتجزي‌، مقيد، مجبور.
Boundary مرز، خط‌ سرحدي‌.
Boundary كرانه‌، كراني‌.
Boundary Condition شرط‌ كراني‌.
Boundary Value ازرش‌ كراني‌.
Bounded كران‌ دار.
Bounden مقيد، دراسارت‌، باقيد وبند بسته‌ شده‌.
Bounteous بخشنده‌، سخي‌، باسخاوت‌، فراوان‌، پربركت‌.
Bountiful بخشنده‌، سخي‌، باسخاوت‌، خوب‌ ومهربان‌.
Bounty بخشايندگي‌.
Bounty بخشش‌، سخاوت‌، انعام‌، اعانه‌، شهامت‌، ازادمنشي‌، وفور،
Bouquet دسته‌ گل‌.
Bourdon عصاي‌ زوار، باتون‌.
Bourg محل‌ ياشخصي‌ كه‌ مجاور قلعه‌ باشد، شهر بازارگاه‌ يامحل‌
Bourg مكاره‌.
Bourgeois ط‌بقه‌ كاسب‌ ودكاندار.
Bourgeois (sioegruob.lp) عضوط‌بقه‌ متوسط‌ جامعه‌، عضو ط‌بقه‌ دوم‌،
Bourgeoisie ط‌بقه‌ سوداگر، سرمايه‌داري‌، حكومت‌ ط‌بقه‌ دوم‌، بورژوازي‌.
Bourgeon (enruob، nruob، noegrub=) سرحد، مرز، هدف‌، قلمرو.
Bourse كيسه‌، صرافي‌، مبادله‌، بورس‌، حمل‌، قيمت‌.
Bouse ميگساري‌ كردن‌.
Bouse بوسيله‌ ط‌ناب‌ وقرقره‌ كشيدن‌، بزور باط‌ناب‌ كشيدن‌،
Bout كشمكش‌، تقلا، يك‌ دور مسابقه‌ يا بازي‌.
Boutique دكان‌، بوتيك‌.
Boutonniere جاي‌ دكمه‌، مادگي‌.
Boutonniere گلي‌ كه‌ درسوراخ‌ دكمه‌ كت‌ زده‌ مي‌ شود، بريدگي‌ ياشكاف‌
Bovine گاوي‌، شبيه‌ گاو، گاو خوي‌.
Bow كمان‌، قوس‌.
Bow خم‌ شدن‌، تعظ‌يم‌كردن‌، (با nwod) مط‌يع‌ شدن‌، تعظ‌يم‌،
Bow Out باتعظ‌يم‌ خارج‌ شدن‌.
Bow Out (wardhtiw، eriter=) عقب‌ نشستن‌، كنار كشيدن‌،
Bow Tie پاپيون‌، كروات‌.
Bow Wow عوعو، وق‌ وق‌.
Bowdlerization تزكيه‌ وتصفيه‌، حذف‌ قسمتهاي‌ خارج‌ از اخلاق‌.
Bowdlerize كردن‌ از (كتاب‌ وغيره‌).
Bowdlerize تزكيه‌ ياتصفيه‌ كردن‌، قسمت‌ هاي‌ خارج‌ از اخلاق‌ را حذف‌
Bowel روده‌، شكم‌، اندرون‌.
Bower باغ‌، الاچيق‌، سايبان‌.
Bowie Knife دشنه‌، خنجر.
Bowl كاسه‌، جام‌، قدح‌، باتوپ‌ بازي‌ كردن‌، مسابقه‌ وجشن‌ بازي‌
Bowl بولينگ‌، (نفت‌) كاسه‌ رهنما(دستگاه‌ ابزارگيري‌).
Bowlder (redluob=) تخته‌ سنگ‌.
Bowleg پاي‌ كج‌، پاي‌ كماني‌.
Bowlegged پاچنبري‌، داراي‌ پاي‌ كچ‌ ياكماني‌.
Bowler قدح‌ ساز، نوعي‌ كلاه‌ لبه‌دار، كسي‌ كه‌ باگلوله‌ ياگوي‌
Bowler بازي‌ ميكند، مشروب‌ خوارافراط‌ي‌، دائم‌ الخمر.
Bowling بازي‌ بولينگ‌.
Bowling Green چمن‌ مخصوص‌ بازي‌ با گوي‌ چوبي‌.
Bowman (rehcra=) تيرانداز، كمان‌كش‌، كمانگير.
Bowstring زه‌، چله‌، ريسمان‌ دار، زه‌كمان‌، ط‌ناب‌ انداختن‌.
Bowyer كمان‌ ساز، كمان‌ فروش‌.
Box (.n):(sexob & xob.lp) جعبه‌، قوط‌ي‌، صندوق‌، اط‌اقك‌،
Box (غالبا با tuo ياni)احاط‌ه‌ كردن‌، درقاب‌ يا چهار چوب‌ گ
Box بوكس‌ بازي‌ كردن‌، سيلي‌ زدن‌، درجعبه‌ محصور كردن‌،
Box جاي‌ ويژه‌، لژ، توگوشي‌، سيلي‌، بوكس‌، (.tv): مشت‌زدن‌،
Box ذاشتن‌.
Box حعبه‌.
Box File كلاسور، كارتن‌.
Box Office گيشه‌ فروش‌ بليط‌ وروديه‌ نمايش‌، باجه‌ بليط‌ فروشي‌.
Box Score (دربازي‌) نتيجه‌ برد وباخت‌ بازي‌، حساب‌ بازي‌.
Box Seat صندلي‌ لژ.
Box Spring فنر مارپيچ‌ تختخواب‌.
Box Stall جعبه‌ اخور، اخور.
Boxcar يكنوع‌ واگن‌ باري‌.
Boxer مشت‌ زن‌، بوكس‌ باز.
Boxiness شكل‌ جعبه‌ بودن‌.
Boxing مشت‌زني‌، بوكس‌.
Boxing Glove دستكش‌ بوكس‌.
Boxlike جعبه‌اي‌، بشكل‌ صندوق‌ يا جعبه‌.
Boxtree درخت‌ شمشاد.
Boxwood چوب‌ شمشاد، درخت‌ مرمكي‌، عوجه‌.
Boxy جعبه‌ مانند، بشكل‌ صندوق‌، مشت‌ زن‌.
Boy پسر بچه‌، پسر، خانه‌ شاگرد.
Boy Scout پيش‌ اهنگ‌.
Boycott تحريم‌ كردن‌، تحريم‌، بايكوت‌.
Boyfriend دوست‌ پسر، رفيق‌.
Boyhood بچگي‌، پسر بچگي‌.
Boyish پسر مانند.
Boyo (اسكاتلند) پسر، پسربچه‌، جوان‌.
Bozo (wollef=) دوست‌، رفيق‌، يار.
Bra (ereissarb=) پستان‌ بند.
Brabble جنجال‌ كردن‌، مشاجره‌ كردن‌، دعوا، سروصدا.
Brace تحريك‌ احساسات‌، تجديد و احياي‌ روحيه‌، بند شلوار، خط‌
Brace مقاومت‌ كردن‌، اتل‌.
Brace ابرو، بابست‌ محكم‌ كردن‌، محكم‌بستن‌، درمقابل‌ فشار
Brace ابرو، اكولاد.
Bracelet دست‌ بند، النگو، بازوبند.
Brachial بازويي‌، بازوبند.
Brachiopod بازوپايان‌.
Brachium بازو، هر عضوي‌ شبيه‌ بازو.
Bracing نيروبخش‌، فرح‌ بخش‌.
Bracken سرخس‌.
Bracket ط‌اقچه‌ ديوار كوب‌، پرانتز، اين‌ علامت‌ []، هلال‌ يا
Bracket دوبند گذاشتن‌، ط‌بقه‌ بندي‌.
Bracket قلاب‌، كروشه‌.
Brackish شورمزه‌، بدمزه‌.
Bract (گ‌.ش‌.) برگچه‌ زيرگل‌، برگه‌.
Bracteole (گ‌.ش‌.) برگچه‌ فرعي‌، برگك‌.
Brad نوعي‌ ميخ‌ كه‌ از وسط‌ پهن‌شده‌بياشد، ميخ‌ زيرپهن‌، ميخ‌
Brad كوب‌ كردن‌، باميخ‌ كوبيدن‌.
Bradawl درفش‌، نوك‌ پهن‌.
Brae ساحل‌، دامنه‌، سرازيري‌ تپه‌، تپه‌.
Brag لاف‌ زدن‌، باليدن‌، فخركردن‌، باتكبر راه‌ رفتن‌، بادكردن‌،
Brag لاف‌، مباهات‌، رجز خواندن‌.
Braggadocio ادم‌ لافزن‌، گزافه‌ گو، متظ‌اهر.
Braggart لافزن‌، گزافه‌ گو، رجز خوان‌.
Bragger لافزن‌، خودستا.
Braid قيط‌ان‌، گلابتون‌، مغزي‌، نوار، حاشيه‌، حركت‌ سريع‌، جنبش‌،
Braid قيط‌ان‌ ياروبان‌ بستن‌.
Braid جهش‌، ناگهان‌ حركت‌ كردن‌، جهش‌ ناگهاني‌ كردن‌، بافتن‌
Braid (مثل‌ توري‌ وغيره‌)، بهم‌ تابيدن‌ وبافتن‌، موي‌سر را با
Braiding نوارياتوري‌ قيط‌اني‌.
Braiding چيزهايي‌ كه‌ از قيط‌ان‌ يا نوار درست‌ مي‌ شود، قيط‌ان‌،
Braille خط‌ برجسته‌ مخصوص‌ كوران‌، الفباء نابينايان‌.
Brain بقتل‌ رساندن‌.
Brain مغز، مخ‌، كله‌، هوش‌، ذكاوت‌، فهم‌، مغز كسي‌ را دراوردن‌،
Brainchild زاييده‌ افكار، تصوري‌، خيالي‌.
Braininess مغزي‌، فكري‌، خوشفكري‌.
Brainish تندخو، اتشي‌ مزاج‌، عجول‌.
Brainless بي‌ مخ‌.
Brainpan كاسه‌ مغز، جمجمه‌.
Brainpower قوه‌ ادراك‌ شخص‌ خوش‌ فكر وبا قريحه‌.
Brainsick ديوانه‌، گيج‌.
Brainstorm فكر بكر وناگهاني‌، اشفتگي‌ فكري‌ موقتي‌.
Brainwash مغز شويي‌، اجبار شخص‌ بقبول‌ عقيده‌ تازه‌اي‌، تلقين‌
Brainwash عقايد ومسلك‌ تازه‌اي‌، شستشوي‌مغزي‌ دادن‌.
Brainwashing تلقين‌ عقايد و افكارسياسي‌ و مذهبي‌ واجتماعي‌ درشخص‌.
Brainy بافكر، خوش‌ فكر.
Braise با اتش‌ ملايم‌ پختن‌، گرم‌ كردن‌.
Brake بيشه‌، درختستان‌، ترمز، عايق‌، مانع‌، ترمز كردن‌.
Brakeman متصدي‌ ترمز ماشين‌ وترن‌ وغيره‌، ترمزبان‌ ترن‌.
Bramble (گ‌.ش‌.) بوته‌، خار، خاربن‌، تمشك‌ جنگلي‌.
Bran سبوس‌، نخاله‌، پوست‌ گندم‌.
Branch رفتن‌.
Branch شاخه‌، شاخ‌، فرع‌، شعبه‌، رشته‌، بخش‌، (باehtو htrof)
Branch انداختن‌، (باmorf) مشتق‌ شدن‌، جوانه‌ زدن‌، براه‌جديدي‌
Branch شاخه‌ دراوردن‌، شاخه‌شاخه‌ شدن‌، منشعب‌ شدن‌، گل‌ وبوته‌
Branch شاخه‌، شعبه‌، انشعاب‌، منشعب‌ شدن‌.
Branch Address نشاني‌ انشعاب‌.
Branch Exchange رد و بدل‌ كننده‌ شعبه‌اي‌.
Branch Line خط‌ فرعي‌، شاخه‌.
Branchia گوش‌ ماهي‌، گوشك‌ ماهي‌.
Branchlet شاخه‌كوچك‌، تركه‌.
Branchpoint نقط‌ه‌ انشعاب‌.
Brand لكه‌ دار كردن‌.
Brand جنس‌، نوع‌، مارك‌، علامت‌، رقم‌، (مج.) لكه‌ بدنامي‌،
Brand (درشعر) داغ‌ كردن‌، داغ‌ زدن‌، (مج.) خاط‌رنشان‌ كردن‌،
Brand داغ‌، داغ‌ ودرفش‌، نشان‌، انگ‌، نيمسوز، اتشپاره‌، جور،
Brand Iron داغ‌ اهن‌.
Brand New كاملا نو، نو، تر و تازه‌.
Brandish وتازيانه‌)، تكان‌ دادن‌ سلاح‌ (ازروي‌ تهديد).
Brandish زرق‌ وبرق‌ دادن‌ (شمشير)، باهتزاز دراوردن‌ (شمشير
Brandy كنياك‌، با كنياك‌ مخلوط‌ كردن‌.
Brannigan خوشي‌، لذت‌، داد و بيداد، جنجال‌.
Brash عجول‌ و بي‌ پروا، متهور، گستاخ‌، بي‌ حيا، بي‌ شرم‌.
Brass برنج‌ (فلز)، پول‌ خرد برنجي‌، بي‌ شرمي‌، افسر ارشد.
Brass Hat افسر ارشد ارتش‌، شخص‌ مهم‌، امير.
Brass Knuckles پنجه‌ مشت‌ زني‌، پنجه‌ بوكس‌.
Brassiere پستان‌ بند.
Brassily شبيه‌ فلز برنج‌، باپررويي‌، گستاخ‌ وار، بيشرمانه‌.
Brassiness بي‌ شرمي‌، نابخردي‌، فرومايگي‌، پستي‌، برنجي‌.
Brassy بي‌ تدبير، پست‌، فرومايه‌، بدل‌، قلب‌، برنگ‌ برنج‌.
Brassy برنج‌ مانند، برنجين‌، (مج.) بي‌ شرم‌، پررو، نابخرد،
Brat بچه‌ بداخلاق‌ و لوس‌، كف‌ شير.
Brattle چهارنعل‌، پچ‌پچ‌، تق‌ تق‌.
Brattle صداي‌ پچ‌پچ‌ وبهم‌ خوردن‌ بشقاب‌، شلوغ‌ كردن‌، تاخت‌،
Bravado لاف‌ دليري‌، خودستا، پهلوان‌ پنبه‌، دلير دروغي‌.
Brave رشادت‌ باامري‌ مواجه‌ شدن‌، اراستن‌، لافزدن‌، باليدن‌.
Brave دلاور، تهم‌، شجاع‌، دلير، دليرانه‌، عالي‌، بادليري‌ و
Bravery دليري‌، شجاعت‌، جلوه‌.
Bravo مريزاد، افرين‌، براوو، هورا.
Bravura اظ‌هار شجاعت‌ و دلاوري‌، روحيه‌ مط‌مئن‌ وامرانه‌.
Braw شجاع‌، جوش‌ لباس‌، عالي‌.
Brawl دادوبيداد، سروصداكردن‌، نزاع‌ وجدال‌ كردن‌، جنجال‌.
Brawn گوشت‌، ماهيچه‌، (مج.) نيرو، نيروي‌ عضلاني‌.
Brawniness گوشتالويي‌، پرواري‌، عضلاني‌ بودن‌.
Brawny پرعضله‌، گوشتالو، ماهيچه‌دار، نيرومند، قوي‌، سفت‌.
Bray عرعركردن‌، عرعر.
Braze لحيم‌ كردن‌، سخت‌ كردن‌.
Brazen گستاخي‌ كردن‌.
Brazen برنجي‌، (مج.) بي‌ شرم‌، بي‌ باك‌، بي‌ پروايي‌ نشان‌ دادن‌،
Brazen Faced بي‌ شرم‌، پررو.
Brazer لحيم‌ گر.
Brazier منقل‌ اتش‌، برنج‌ سازي‌.
Breach نقض‌ عهد، رخنه‌، نقض‌ كردن‌، نقض‌ عهد كردن‌، ايجاد شكاف‌
Breach كردن‌، رخنه‌كردن‌ در.
Breach Of Promise نقض‌ قول‌.
Bread نان‌، قوت‌، نان‌ زدن‌ به‌.
Bread And Butter وسيله‌ معاش‌، نان‌ وپنير.
Breadbasket سبدنان‌، (مج.) شكم‌، معده‌، ناحيه‌ حاصلخيز.
Breadboard نمونه‌، نمونه‌ تابلويي‌.
Breadth پهنا، عرض‌، وسعت‌ نظ‌ر.
Breadwinner متكفل‌، كفيل‌ خرج‌، نان‌ اور.
Break شكست‌، از هم‌ باز كردن‌.
Break شكستن‌، خردكردن‌، نقض‌ كردن‌، شكاف‌، وقفه‌، ط‌لوع‌، مهلت‌،
Break انقصال‌، شكستگي‌، شكستن‌.
Break Down سقوط‌ ناگهاني‌، درهم‌ شكننده‌، فروريختن‌، درهم‌شكستن‌،
Break Down از اثر انداختن‌، تجزيه‌كردن‌، ط‌بقه‌ بندي‌ كردن‌، تقسيم‌
Break Down بندي‌ كردن‌.
Break Even بي‌ سود و زيان‌ شدن‌، صافي‌ درامدن‌، سربسرشدن‌.
Break Even سربه‌ سر، بي‌ سود و زيان‌.
Break In حرز را شكستن‌ وبزور داخل‌ شدن‌، درميان‌ صحبت‌ كسي‌ دويدن‌
Break Out شيوع‌ يافتن‌، تاول‌ زدن‌، جوش‌ زدن‌، شيوع‌.
Break Through يافني‌).
Break Through عبورازمانع‌، رسوخ‌ مظ‌فرانه‌، پيشرفت‌ غيرمنتظ‌ره‌ (علمي‌
Break Up تفكيك‌ كردن‌، تجزيه‌، انحلال‌.
Breakable شكستني‌.
Breakage شكستني‌، شكست‌.
Breakaway فرار، استعفاء، جدايي‌، هجوم‌ وحشيانه‌ گله‌ گوسفند و
Breakaway گاو، رم‌.
Breakdown تفكيك‌، از كار افتادگي‌.
Breaker موج‌ بزرگي‌ كه‌ بساحل‌ خورده‌ ودرهم‌ مي‌ شكند.
Breakfast صبحانه‌، ناشتايي‌، افط‌ار، صبحانه‌ خوردن‌.
Breakneck فوق‌ العاده‌ خط‌رناك‌، بسيار وحشتناك‌ (مثل‌ سرعت‌ زياد).
Breakpoint نقط‌ه‌ انفصال‌.
Breakwater موج‌ شكن‌.
Breakwind تيز دادن‌، باد ول‌ كردن‌، باد شكن‌.
Breast دفاع‌ كردن‌.
Breast هرچيزي‌ شبيه‌ پستان‌، سينه‌ بسينه‌شدن‌، برابر، باسينه‌
Breast سينه‌، پستان‌، اغوش‌، (مج.) افكار، وجدان‌، نوك‌ پستان‌،
Breast Plate زره‌ سينه‌، سينه‌بند اسب‌.
Breaststroke شناي‌ پروانه‌.
Breastwork استحكام‌ ياسنگر موقتي‌، نرده‌بندي‌ عرشه‌ جلو كشتي‌.
Breath دم‌، نفس‌، نسيم‌، (مج.) نيرو، جان‌، رايحه‌.
Breathe دم‌ زدن‌، نفس‌ كشيدن‌، استنشاق‌ كردن‌.
Breather فرصت‌، استراحت‌، مكث‌.
Breathing دم‌ زني‌، تنفس‌.
Breathing Gap فرصت‌ سر خاراندن‌.
Breathless بي‌ نفس‌، بي‌ جان‌، نفس‌ نفس‌ زنان‌، (مج.) مشتاق‌.
Breathtaking مهيج‌، باهيجان‌.
Breathy باروح‌، درمعرض‌ نسيم‌.
Brede لوح‌، لوحه‌، صفحه‌، تخته‌، ورقه‌، قرص‌.
Bree اب‌، دريا، ابگوشت‌.
Breech ته‌دار كردن‌، ته‌ تفنگ‌، ته‌ توپ‌، (د.گ‌.) كفل‌.
Breechblock گلنگدن‌ تفنگ‌.
Breeches نيم‌ شلواري‌، (د.گ‌.) شلوار، تنبان‌.
Breechloader تفنگ‌ ته‌ پر.
Breed پروردن‌، باراوردن‌، زاييدن‌، بدنيااوردن‌، توليد كردن‌،
Breed تربيت‌ كردن‌، فرزند، اولاد، اعقاب‌، جنس‌، نوع‌، گونه‌.
Breeding پرورش‌، توليدمثل‌، تعليم‌ وتربيت‌.
Breeks شلوار كوتاه‌.
Breeze بادشمال‌ ياشمال‌ شرقي‌، بادملايم‌، نسيم‌، وزيدن‌ (مانند
Breeze نسيم‌).
Breezily نسيم‌ وار، بادمانند.
Breeziness خنكي‌، وزش‌ نسيمي‌، ملايمت‌.
Breezy نسيم‌دار، خوش‌ هوا، خنك‌، تازه‌، ملايم‌، شادي‌ بخش‌.
Breve نامه‌، اختيارنامه‌.
Brevet (نظ‌.) درجه‌ افتخاري‌ دادن‌، فرمان‌ درجه‌ افتخاري‌.
Breviary كتاب‌ تلخيص‌ شده‌، كتاب‌ نماز وادعيه‌ روزانه‌.
Brevity كوتاهي‌، اختصار، ايجاز.
Brew بوسيله‌ جوشاندن‌ وتخمير ابجوساختن‌، دم‌ كردن‌، سرشتن‌،
Brew اميختن‌، اختلاط‌.
Brewage نوشابه‌، ابجوساخته‌ شده‌، ابجوسازي‌.
Brewer ابجوساز.
Brewer's Yeast مخمرابجو، مايه‌ ابجو.
Brewery ابجوسازي‌، كارخانه‌ ابجو سازي‌.
Briar (گ‌.ش‌.) گل‌ رشتي‌، گل‌ حاج‌ ترخاني‌.
Bribable رشوه‌ گير، قابل‌ رشوه‌ بودن‌.
Bribe رشوه‌ دادن‌، تط‌ميع‌ كردن‌، رشوه‌، بدكند.
Briber راشي‌.
Bribery رشاء، ارتشاء، رشوه‌خواري‌، پاره‌ ستاني‌، رشوه‌.
Bric A Brac اشياء كهنه‌ وعتيقه‌، خرت‌ وپرت‌.
Brick اجر، خشت‌، اجرگرفتن‌، اجرگوشه‌ گرد.
Brick Bruner اجرپز.
Brick Red رنگ‌ اجري‌.
Brickbat پاره‌ اجر، زخم‌ زبان‌.
Bricklayer اجرچين‌، خشت‌ مال‌.
Brickle شكننده‌، ترد، نامط‌مئن‌.
Brickwork اجركاري‌، سفت‌ كاري‌، كوره‌ پزخانه‌.
Brickyard اجرپزخانه‌.
Bridal عروسي‌، جشن‌ عروسي‌، متعلق‌ بعروس‌.
Bride عروس‌، تازه‌ عروس‌.
Bride Chamber حجله‌.
Bridesmaid نديمه‌ عروس‌، ساقدوش‌ عروس‌.
Bridewell زندان‌، دارالتاديب‌، تاديب‌ گاه‌.
Bridge ورق‌، پل‌ ساختن‌، اتصال‌ دادن‌.
Bridge پل‌، جسر، برامدگي‌ بيني‌، (د.ن‌.) سكوبي‌ درعرشه‌ كشتي‌
Bridge كه‌ مورد استفاده‌ كاپيتان‌ وافسران‌قرار ميگيرد، بازي‌
Bridgeable قابل‌ عبور يا پل‌ زدن‌.
Bridgehead پايگاه‌ دركنار دريا، دفاع‌ از قسمت‌ عقب‌ پل‌.
Bridgework پل‌ دندان‌ مصنوعي‌، پل‌ سازي‌.
Bridgheboard نرده‌ پلكان‌ چوبي‌.
Bridle افسار، عنان‌، قيد، دهه‌ كردن‌، (مج.) جلوگيري‌ كردن‌ از،
Bridle رام‌ كردن‌، كنترل‌ كردن‌.
Brie پنير نرمي‌ كه‌ بوسيله‌ كفك‌ رسيده‌ شده‌ باشد.
Brief اگاهي‌ دادن‌.
Brief كوتاه‌ مختصر، حكم‌، دستور، خلاصه‌ كردن‌، كوتاه‌ كردن‌،
Briefcase كيف‌ اسناد، كيف‌.
Briefless بي‌ كار، بي‌ مراجعه‌، بي‌ موكل‌ (درمورد وكيل‌).
Briefly بط‌ور خلاصه‌.
Briefness ايجاز، اختصار.
Brier (گ.ش‌.) نوعي‌ درخت‌ خلنگ‌ يا خاربن‌، گل‌ رشتي‌.
Brig نوعي‌ كشتي‌ دو دگلي‌ سبك‌ و سريع‌السير.
Brigade تيپ‌، دسته‌، تشكيلات‌.
Brigadier (lareneg reidagirb=) (نظ‌.) سرتيپ‌، فرمانده‌ تيپ‌.
Brigand راهزن‌، ياغي‌.
Brigandage راهزني‌، ياغي‌ گري‌.
Brigantine كشتي‌ دزدان‌ دريايي‌.
Bright تابناك‌، روشن‌، درخشان‌، تابان‌، افتابي‌، زرنگ‌، باهوش‌.
Brighten روشن‌ كردن‌، زرنگ‌ كردن‌، درخشان‌ شدن‌.
Brightwork جلاكاري‌.
Brilliance تابش‌، درخشندگي‌، برق‌، زيركي‌، استعداد.
Brilliant تابان‌، مشعشع‌، زيرك‌، بااستعداد، برليان‌، الماس‌
Brilliant درخشان‌.
Brim لبه‌، كنار، حاشيه‌، پركردن‌.
Brimful لبريز.
Brimmer پياله‌ لبالب‌، جام‌ پر.
Brimstone گوگرد.
Brindle رنگ‌ راه‌راه‌، پارچه‌ راه‌راه‌.
Brindled (eldnirb=) خط‌ دار، راه‌راه‌، خال‌ دار.
Brine شوراب‌، اب‌ شور، اشك‌، اب‌ نمك‌.
Bring اوردن‌، رساندن‌ به‌، موجب‌ شدن‌.
Bring About سبب‌ وقوع‌ امري‌ شدن‌.
Bring Forth ثمر اوردن‌، بارور شدن‌.
Bring Forward معرفي‌ كردن‌، توليد كردن‌، نظ‌ر كردن‌ به‌، ارائه‌ دادن‌.
Bring In وارد كردن‌، اوردن‌، سود بردن‌.
Bring Off بيرون‌ بردن‌، از تهمت‌ تبرئه‌ شدن‌، به‌ نتيجه‌ موفقيت‌
Bring Off اميزي‌ رسيدن‌.
Bring On ادامه‌ دادن‌، جلورفتن‌، وادار به‌ عمل‌ كردن‌، بظ‌هور
Bring On رساندن‌.
Bring Out خارج‌ كردن‌، از اختفا بيرون‌ اوردن‌، زاييدن‌.
Bring To بهوش‌ اوردن‌، بحال‌ اوردن‌ (كسي‌ كه‌ ضعف‌ كرده‌).
Bring Up پرورش‌ دادن‌، رشد دادن‌.
Brininess نمكي‌، شوري‌، بانمكي‌.
Brinish (ynirb=) نمكين‌، شور.
Brink لب‌، كنار، حاشيه‌.
Briny شور، مثل‌ اب‌ دريا، نمكين‌.
Brio روح‌، زندگاني‌، حيات‌.
Briolette نوعي‌ الماس‌ بيضي‌ يا گلابي‌ شكل‌.
Briquet بريكت‌، خاك‌ زغال‌ قالبي‌.
Briquette بريكت‌، خاك‌ زغال‌ قالبي‌.
Brisance ضربه‌ انفجاري‌، انفجار.
Brisk اراسته‌، پاكيزه‌.
Brisk سرزنده‌ وبشاش‌، تند، چابك‌، باروح‌، رايج‌، چست‌، تيز،
Brisket گوشت‌ سينه‌، سينه‌ انسان‌.
Bristle تجاوزكارانه‌ داشتن‌، اماده‌ جنگ‌ شدن‌.
Bristle موي‌ زبر، موي‌ سيخ‌، موي‌ خوك‌، سيخ‌ شدن‌، رويه‌
Bristly زبر، داراي‌ موي‌ زبر، جنگي‌.
Britain بريتانيا، انگليس‌.
Britannic بريتانيايي‌، مربوط‌ به‌ بريتانيا.
Britches شلوار كوتاه‌، شلوار، تنكه‌.
Briticism اصط‌لاحات‌ خاص‌ انگليس‌.
British بريتانيايي‌، انگليسي‌، اهل‌ انگليس‌، زبان‌ انگليسي‌.
British English زبان‌ انگليسي‌ رايج‌ درانگلستان‌.
Britisher (notirb=) انگليسي‌، اهل‌ بريتانيا، تبعه‌ انگليس‌.
Briton خاك‌ انگليس‌، انگليسي‌، اهل‌ بريتانيا.
Brittle ترد، شكننده‌، بي‌ دوام‌، زودشكن‌.
Brittleness تردي‌، زودشكني‌.
Broach نخستين‌ بار بازكردن‌، بازكردن‌ يامط‌رح‌ نمودن‌، بسيخ‌
Broach كن‌، سوراخ‌ كردن‌، نوشابه‌ دراوردن‌ (از چليك‌)، براي‌
Broach سنجاق‌ كراوات‌، برش‌، سيخ‌، شكل‌ سيخ‌، بشكل‌ مته‌، سوراخ‌
Broach كشيدن‌، تخلف‌ كردن‌ از.
Broacher سوراخ‌ كن‌، مط‌رح‌ كننده‌.
Broad پهن‌، عريض‌، گشاد، پهناور، زن‌ هرزه‌.
Broad Bean (گ‌.ش‌.) باقلا.
Broad Gauge ريل‌ راه‌ اهن‌ خيلي‌ دور از هم‌ (مثل‌ راه‌ اهن‌ روسيه‌).
Broad Jump (در ورزش‌) پرش‌ ط‌ول‌.
Broad Leafed پهن‌ برگ‌، غير سوزني‌.
Broad Leaved پهن‌ برگ‌، غير سوزني‌.
Broad Minded داراي‌ فكر وسيع‌، روشن‌ فكر.
Broadax تيشه‌ سرپهن‌.
Broadaxe تيشه‌ سرپهن‌.
Broadband پهن‌ باند.
Broadcast راديو)، سخن‌ پراكني‌.
Broadcast منتشر كردن‌، اشاعه‌ دادن‌، رساندن‌، پخش‌ كردن‌ (از
Broadcast پراكندن‌، داده‌ پراكني‌.
Broadcaster گوينده‌(راديو يا تلويزيون‌).
Broadcloth ماهوت‌.
Broaden پهن‌ كردن‌، وسيع‌ كردن‌، منتشر كردن‌.
Broadleaf (devael daorb=) پهن‌ برگ‌، غير سوزني‌.
Broadloom ساخته‌ شده‌ دركارگاه‌ وسيع‌ (مانند كارگاه‌ قالي‌ بافي‌).
Broadside هرچيزي‌، بايك‌ شليك‌.
Broadside توپهايي‌ كه‌ دريك‌ سوي‌ كشتي‌ اراسته‌ شده‌، سط‌ح‌ پهن‌
Broadsword قداره‌.
Broadtail گوسفنددنبه‌دار، پوست‌ بره‌.
Brocade زري‌، زربفت‌، پارچه‌ ابريشمي‌ گل‌ برجسته‌.
Broccoli (گ‌.ش‌.) نوعي‌ گل‌ كلم‌.
Brochette سيخ‌ ياميل‌ كوچك‌، سنجاق‌ يا گل‌ سينه‌ كوچك‌.
Brochure كاغذي‌ دارد.
Brochure جزوه‌، رساله‌، كتاب‌ كوچك‌ صحافي‌ نشده‌ كه‌ گاهي‌ جلد
Brock (ج‌.ش‌.) گوركن‌ اروپايي‌، شغاره‌.
Brocket گوزن‌ نر.
Brocoli (گ‌.ش‌.) نوعي‌ گل‌ كلم‌.
Brogan (eugorb=) پوتين‌، چكمه‌، كفش‌، چكمه‌ سنگين‌ پاشنه‌دار،
Brogan لهجه‌ محلي‌، كفش‌ خشن‌ وسنگين‌.
Broider قلابدوزي‌ كردن‌، گلدوزي‌ كردن‌، مليله‌ دوزي‌ كردن‌.
Broidery قلابدوزي‌، گل‌ دوزي‌، مليله‌ دوزي‌.
Broil سرخ‌ كردن‌ (روي‌ اتش‌)، كباب‌ كردن‌، سوختن‌، داد وبيداد.
Broiler جوشاننده‌، پزنده‌، بهم‌ زننده‌، جوجه‌ يا پرنده‌ كبابي‌.
Broke ورشكسته‌، ورشكست‌، بي‌ پول‌.
Broken واماده‌ سوغان‌ گيري‌.
Broken شكسته‌، شكسته‌ شده‌، منقط‌ع‌، منفصل‌، نقض‌ شده‌، رام‌
Broken Down ازپاي‌ درامد.
Brokenhearted دلشكسته‌، نوميد.
Broker دلال‌، سمسار، واسط‌ه‌ معاملات‌ بازرگاني‌.
Brokerage پول‌ دلالي‌، حق‌ العمل‌، مزد دلالي‌.
Bromide (ش‌.) برمور، نمك‌ الي‌ يامعدني‌ اسيد هيدروبرميك‌،
Bromide اظ‌هار يا بيان‌ مبتذل‌.
Bronchial Asthma (ط‌ب‌) تنگي‌ نفس‌ كه‌ بعلت‌ انقباض‌ عضلات‌ جدارقصبه‌الريه‌
Bronchial Asthma ايجاد ميشود.
Bronchial Tube (تش‌.) قصبه‌الريه‌، ناي‌.
Bronchitic مبتلا به‌ برنشيت‌.
Bronchitis برنشيت‌، اماس‌ نايژه‌.
Bronchus (تش‌.) نايچه‌، نايژه‌، يكي‌ از انشعابات‌ فرعي‌ ناي‌ يا
Bronchus قصبه‌الريه‌.
Bronco (ج‌.ش‌.) اسب‌ كوچك‌ رام‌ نشده‌، توسن‌.
Bronze مفرغ‌، مسبار، برنزي‌، برنگ‌ برنز، گستاخي‌.
Brooch باسنجاق‌ اراستن‌.
Brooch سنجاق‌ سينه‌، گل‌ سينه‌، باسنجاق‌ سينه‌ مزين‌كردن‌،
Brood تن‌.
Brood جوجه‌هاي‌ يك‌ وهله‌ جوجه‌ كشي‌، جوجه‌، بچه‌، توي‌ فكر فرورف
Brood كليه‌ جوجه‌هايي‌ كه‌ يكباره‌ سراز تخم‌ درمياورند،
Brooder انديشه‌ كننده‌، روي‌ تخم‌نشين‌.
Brooding Hen مرغ‌ كرچ‌.
Broody قابل‌ تخم‌ گذاري‌، افسرده‌، متفكر.
Brooklet جوي‌ كوچك‌.
Broom جاروب‌، جاروب‌ كردن‌.
Broomstick دسته‌ جاروب‌.
Broth پخته‌، ابگوشت‌.
Broth غذاي‌ مايعي‌ مركب‌ از گوشت‌ يا ماهي‌ وحبوبات‌ وسبزي‌ هاي‌
Brothel فاحشه‌ خانه‌.
Brother (nerhterb & srehtorb.lp) برادر، همقط‌ار.
Brother In Law باجناق‌، برادر زن‌، برادر شوهر، شوهر خواهر، هم‌ داماد
Brotherhood برادري‌، انجمن‌ برادري‌ واخوت‌.
Brotherly برادرانه‌، از روي‌ مهرباني‌، از روي‌ دوستي‌.
Brougham كالسكه‌.
Brow ابرو، پيشاني‌، جبين‌، سيما.
Browbeat عتاب‌ كردن‌، تشر زدن‌، نهيب‌ زدن‌ به‌.
Brown قهوه‌اي‌، خرمايي‌، سرخ‌ كردن‌، برشته‌ كردن‌، قهوه‌اي‌ كردن‌.
Brown Sugar شكر سرخ‌، شكر خام‌.
Brownie دوربين‌عكاسي‌، يكنوع‌ نان‌ شيريني‌ميوه‌دار.
Brownie دختر پيشاهنگ‌ هشت‌ ساله‌تايازده‌ ساله‌، يكجور
Brownish مايل‌ به‌ قهوه‌اي‌ ياخرمايي‌.
Browse جسته‌ گريخته‌ عباراتي‌ از كتاب‌ خواندن‌، چريدن‌.
Browser كسيكه‌ جسته‌ وگريخته‌ ميخواند.
Brucellosis (ط‌ب‌) تب‌ مالت‌، تب‌ مواج‌.
Bruin (raeb=) اقاخرس‌، خرس‌.
Bruise كوبيدن‌، كبود كردن‌، زدن‌، ساييدن‌، كبودشدن‌، ضربت‌
Bruise ديدن‌، كوفته‌ شدن‌، كبودشدگي‌، تباره‌.
Bruit صدا، شايعات‌، گزارش‌، سروصدا، اوازه‌.
Brumal زمستاني‌، مربوط‌ به‌ زمستان‌.
Brume مه‌، ابر، بخار، شبنم‌.
Brummagem بي‌ ارزش‌، كم‌ ارزش‌، پست‌، ارزان‌، مسكوك‌ فلزي‌.
Brumous زمستاني‌، مه‌ الود، مه‌گرفته‌.
Brunch شود.
Brunch (د.گ‌.) غذايي‌ كه‌ هم‌ بجاي‌ ناشتا و هم‌ بجاي‌ ناهار صرف‌
Brunet سبزه‌، داراي‌ موي‌ مشكي‌ ياخرمايي‌.
Brunette سبزه‌، داراي‌ موي‌ مشكي‌ ياخرمايي‌.
Brunt ضربه‌، لط‌مه‌، بار، فشار.
Brush پاك‌ كن‌، ماهوت‌ پاك‌ كن‌، ليف‌، كفش‌ پاك‌ كن‌ و مانند ان‌،
Brush قلم‌ مو، علف‌ هرزه‌، ماهوت‌ پاك‌ كن‌ زدن‌، مسواك‌ زدن‌،
Brush واهسته‌گذشتن‌، تندگذشتن‌، بروس‌ لوله‌.
Brush ليف‌ زدن‌، قلم‌ مو زدن‌، نقاشي‌ كردن‌، تماس‌ حاصل‌ كردن‌
Brush Off اخراج‌ بي‌ ادبانه‌، زدايش‌.
Brush Up باقلم‌ مو رنگ‌ كردن‌، معلومات‌ خود را تجديدكردن‌،
Brush Up تجديد خاط‌ره‌ كردن‌.
Brushwood بوته‌، خاشاك‌، بيشه‌.
Brushy پر از بوته‌ وخاشاك‌، شبيه‌ ماهوت‌ پاك‌ كن‌.
Brusque (ksurb=) خشن‌ در رفتار، بي‌ ادب‌، پيش‌ جواب‌.
Brusqurie تندي‌، خشونت‌ در رفتار.
Brussels Sprout (گ‌.ش‌.) كلم‌ بروكسل‌، كلم‌ فندقي‌.
Brut خشك‌ (درمورد شراب‌ وغيره‌) داراي‌ مقدار خيلي‌ كمي‌ الكل‌.
Brutal جانور خوي‌، حيوان‌ صفت‌، وحشي‌، بي‌ رحم‌، شهواني‌.
Brutality جانور خويي‌، وحشيگري‌، بيرحمي‌، سبعيت‌.
Brutalization جانور خويي‌، حيوان‌ صفت‌ نمودن‌.
Brutalize وحشي‌ يا حيوان‌ صفت‌ كردن‌، (م‌.م‌.) وحشي‌ شدن‌.
Brute جانورخوي‌، حيوان‌ صفت‌، بي‌ خرد، سبع‌، بي‌ رحم‌، جانور،
Brute حيوان‌، (مج.) ادم‌ بي‌ شعوروكودن‌ ياشهواني‌.
Brutish حيواني‌، پست‌، بي‌ شعور، درشت‌، خشن‌، ددمنش‌.
Bryology علم‌ خزه‌ شناسي‌.
Bubble انديشه‌ پوچ‌.
Bubble جوشيدن‌، قلقل‌ زدن‌، حباب‌ براوردن‌، (مج.) خروشيدن‌،
Bubble جوشاندن‌، گفتن‌، بيان‌ كردن‌، حباب‌، ابسوار، (مج.)
Bubble حباب‌.
Bubble Gum ادامس‌ بادكنكي‌.
Bubble Memory حافظ‌ه‌ حبابي‌.
Bubble Sort جور كردن‌ حبابي‌.
Bubbly جوش‌ زننده‌، پرحباب‌، شامپاني‌.
Bubo (ط‌ب‌) خيارك‌، (ج‌.ش‌.) جغد شاخدار.
Bubonic خياركي‌.
Bubonic Plague (ط‌ب‌) غده‌ خياركي‌، ط‌اعون‌.
Buccal دهاني‌، وابسته‌ به‌ گونه‌.
Buccaneer دزد دريايي‌.
Buck كردن‌ با (دربازي‌ فوتبال‌ وغيره‌)، جفتك‌، جفتك‌ انداختن‌.
Buck جنس‌ نر اهو وحيوانات‌ ديگر، (امر) قوچ‌، دلار، بالا
Buck پريدن‌ وقوز كردن‌(چون‌ اسب‌)، ازروي‌ خرك‌ پريدن‌، مخالفت‌
Buck Fever هيجان‌ شكارچي‌ تازه‌ كار در مقابل‌ شكار.
Buck Passer لاابالي‌، شخصي‌ كه‌ مسئوليت‌ خود را بديگران‌ محول‌ ميكند.
Buck Up تهييج‌ كردن‌.
Buck Up شجاع‌ شدن‌، پيشرفت‌ كردن‌، روحيه‌ كسي‌ را درك‌ كردن‌،
Buck Wheat ديلار، گندم‌ سياه‌.
Buckaroo گاوچران‌، مربي‌ اسب‌.
Buckboard درشكه‌ بدون‌ كروك‌.
Buckeroo گاوچران‌، مربي‌ اسب‌.
Bucket دلو، سط‌ل‌.
Bucket دلو.
Bucket Seat صندلي‌ يكنفري‌ (در هواپيماواتومبيل‌).
Bucket Sort جور كردن‌ دلوي‌.
Buckeye (گ‌.ش‌.) گياهي‌ شبيه‌ شاه‌بلوط‌ هندي‌.
Buckhound سگ‌ شكاري‌، تازي‌.
Buckle سگك‌، قلاب‌، پيچ‌، باسگك‌ بستن‌، دست‌ وپنجه‌ نرم‌ كردن‌،
Buckle تسمه‌ فلزي‌، چپراست‌، خم‌ شدن‌.
Buckler سپر، سپر كوچك‌، دفاع‌ كردن‌ (باسپر).
Bucko متكبر، مغرور، خود فروش‌.
Buckra مرد سفيد پوست‌، ارباب‌، خوب‌.
Buckram كرباس‌ اهاردار، كيسه‌ كرباسي‌، سختي‌.
Bucksaw اره‌ بزرگ‌ چوب‌ بري‌.
Buckshot چارپاره‌، ساچمه‌ درشت‌.
Buckskin پوست‌ اهو، پوست‌ گوزن‌.
Bucktail دم‌ غزال‌ يا گوزن‌ نر.
Buckthorn خولان‌، سنجد تلخ‌.
Bucktooth دندان‌ گراز يا پيش‌ امده‌.
Bucolic روستايي‌، دهقاني‌، اشعار روستايي‌.
Bud جوانه‌، غنچه‌، شكوفه‌، تكمه‌، شكوفه‌ كردن‌، جوانه‌ زدن‌.
Buddhism مذهب‌ بودا.
Budding Poet جوجه‌ شاعر.
Buddle لاوك‌ (مخصوص‌ شستن‌ سنگ‌ معدن‌).
Buddleia (گ‌.ش‌.) افار، افرا، بودله‌ ژاپني‌.
Buddy پرشكوفه‌، رفيق‌، يار.
Budge تكان‌ جزئي‌ خوردن‌، تكان‌ دادن‌، جم‌ خوردن‌.
Budget بودجه‌ (فرانسه‌)، حساب‌ درامد وخرج‌.
Budget بودجه‌.
Budgetary مربوط‌ به‌ بودجه‌.
Budgetary Control كنترل‌ بودجه‌اي‌.
Budgeteer تهيه‌كننده‌ بودجه‌.
Budgeter تهيه‌ كننده‌ بودجه‌.
Buff پوست‌ انسان‌.
Buff چرم‌ گاوميش‌، چرم‌ زرد خوابدار، ضربت‌، گاو وحشي‌،
Buff زردنخودي‌، محكم‌، از چرم‌ گاوميش‌، براق‌ كردن‌، جلا،
Buff Leather چرم‌ گاوميش‌.
Buff Wheel چرخ‌ سنباده‌.
Buffalo (seolaffub ro olaffub.lp) گاو وحشي‌، پريشان‌ كردن‌،
Buffalo ترساندن‌.
Buffer ميانگير، سپر، ضربت‌ خور، حائل‌، پرداخت‌ كردن‌.
Buffer ميانگير، استفاده‌ از ميانگير.
Buffer Area ناحيه‌ ميانگير.
Buffer Memory حافظ‌ه‌ ميانيگر.
Buffer Register ثبات‌ ميانگير.
Buffer Storage انباره‌ ميانگير.
Buffered با ميانگير، ميانگيردار.
Buffering ميانگيري‌.
Buffet ضربت‌، سيلي‌.
Buffet قفسه‌ جاي‌ ظ‌رف‌، بوفه‌، اشكاف‌، رستوران‌، كافه‌، مشت‌،
Buffing Wheel چرخ‌ سنباده‌.
Bufflehead گاوميش‌، (مج.) ادم‌ احمق‌، كله‌ خر.
Buffo خواننده‌ مرد در رلهاي‌ فكاهي‌ اپرا.
Buffoon لوده‌، دلقك‌، مسخرگي‌ كردن‌.
Buffoonery مسخرگي‌.
Bug كردن‌.
Bug حشره‌، ساس‌، جوجو، بط‌ور پنهاني‌ درمحلي‌ ميكروفون‌ نصب‌
Bug اشكال‌، گير.
Bugaboo غول‌، لولو.
Bugbear لولو، با لولو ترساندن‌.
Bugger ادم‌ پست‌، كثيف‌ وفاسد.
Buggery لواط‌، بچه‌ بازي‌.
Buggy نوعي‌ درشكه‌ سبك‌ يك‌ اسبه‌، حشره‌ دار.
Bughouse تيمارستان‌، احمق‌.
Bugle شيپور، بوق‌.
Bugler شيپورچي‌.
Buglet بوق‌ دوچرخه‌.
Bugloss گاوزبان‌، ديمهاج‌.
Buhl خاتم‌ كاري‌ باصدف‌ يا فلز.
Build ساختن‌، بناكردن‌، درست‌ كردن‌.
Builder سازنده‌، خانه‌ ساز.
Building ساختمان‌، بنا، عمارت‌، ديسمان‌.
Building ساختمان‌، بنا.
Building Block كنده‌ ساخت‌، بنا كنده‌.
Buillfight گاوبازي‌.
Built In جزو ساختمان‌، غير قابل‌ انتقال‌، موجود در داخل‌ چيزي‌.
Built In توكار.
Built In Check مقابله‌ توكار، بررسي‌ توكار.
Built In Function تابع‌ توكار.
Built Up پر از ساختمان‌.
Buirdly (اسكاتلند) قوي‌ بنيه‌، ورزشكار.
Bulb لامپ‌ چراغ‌ برق‌، پياز گل‌، هر نوع‌ برامدگي‌ ياتورم‌ شبيه‌
Bulb پياز.
Bulb لامپ‌ برق‌.
Bulbaceous پيازي‌ شكل‌.
Bulbar پيازدار، پيازي‌.
Bulbous پيازي‌، پيازدار.
Buldozer خاكبرداري‌.
Buldozer ماشين‌ اهنگري‌، كوره‌ اهنگري‌، بولدوزر، تراكتور
Bulge برامدگي‌، شكم‌، تحدب‌، ورم‌، بالارفتگي‌، صعود، متورم‌
Bulge شدن‌، باد كردن‌.
Bulgy برامده‌، شكم‌ دار، محدب‌.
Bulhead انواع‌ ماهيان‌ سربزرگ‌.
Bulk جمع‌ كردن‌، انباشتن‌، توده‌، اكثريت‌.
Bulk جسم‌، جثه‌، لش‌، تنه‌، جسامت‌، حجم‌، اندازه‌، بصورت‌ توده‌
Bulk Storage انباره‌ پر گنجايش‌.
Bulkhead تيغه‌، ديوار، تاق‌ نما، تاقك‌.
Bulkily بط‌ور تنه‌ دار، بط‌ور جسيم‌ و پرجثه‌.
Bulkiness بزرگي‌، تنه‌ داري‌، جثه‌ داري‌.
Bulky بزرگ‌، جسيم‌.
Bull رفتاركردن‌، (امر) بي‌ پرواكاركردن‌.
Bull گاونر، نر، حيوانات‌ نر بزرگ‌، فرمان‌، مثل‌ گاو نر
Bull Session جلسه‌ محاوره‌ ومرور.
Bull's Eye (seye s'llub.lp) قلب‌ هدف‌، تيري‌ كه‌ بهدف‌ اصابت‌ كند.
Bulldog نوعي‌ سگ‌ بزرگ‌، بول‌ داگ‌، (گاو را) برزمين‌ افكندن‌.
Bulldoze ارعاب‌ وتهديدكردن‌، روي‌ ماشين‌ بولدوزكار كردن‌.
Bullet گلوله‌، گلوله‌ تفنگ‌.
Bulletin تابلو اعلانات‌، اگهي‌ نامه‌ رسمي‌، ابلاغيه‌ رسمي‌، بيانيه‌،
Bulletin اگاهينامه‌، پژوهشنامه‌، پژوهنامه‌.
Bulletproof ضد يا مانع‌ گلوله‌.
Bullfighter گاوباز.
Bullfinch سهره‌.
Bullfrog (ج‌.ش‌.) غوك‌ بزرگ‌ امريكايي‌.
Bullheaded كله‌شق‌، سرسخت‌، ادم‌ كودن‌ وسرسخت‌.
Bullion شمش‌، شمش‌ زر يا سيم‌.
Bullish سرسخت‌ كله‌ شق‌.
Bullock گوساله‌ وحشي‌، گاونر اخته‌.
Bullpen اغل‌ گاو يا حشم‌.
Bullring صحنه‌ ياميدان‌ گاوبازي‌.
Bullwhip شلاق‌ چرمي‌.
Bully قلدر، پهلوان‌ پنبه‌، گردن‌كلفت‌، گوشت‌، تحكيم‌ كردن‌،
Bully قلدري‌ كردن‌.
Bullyrag ترساندن‌، تهديد كردن‌، دست‌ انداختن‌.
Bulrush ني‌، بوريا، جگن‌، پيزر.
Bulwark خاكريز، بارو، ديوار(ساحلي‌)، ديواره‌ سد، موج‌ شكن‌،
Bulwark (مج.) پناه‌، سنگربندي‌، حامي‌.
Bum ادم‌ مفت‌ خور يا ولگرد، ولگردي‌ يا مفت‌ خوري‌ كردن‌،
Bum بحد افراط‌ مشروب‌ نوشيدن‌.
Bumble وزوز كردن‌، صداي‌ زنبور كردن‌، اشتباه‌كاري‌ كردن‌، سرهم‌
Bumble بندي‌ كردن‌.
Bumblebee (ج‌.ش‌.) زنبورعسل‌، زنبور درشت‌ (از جنس‌ submob).
Bump دست‌ انداز جاده‌، ضربت‌، ضربت‌ حاصله‌ دراثر تكان‌ سخت‌،
Bump برامدگي‌، تكان‌ سخت‌ (در هواپيماو غيره‌)، تكان‌
Bump ناگهاني‌، ضربت‌ (توام‌ باتكان‌) زدن‌.
Bumper سپراتومبيل‌، ضرب‌ خور، چيز خيلي‌بزرگ‌.
Bumpiness دست‌ انداز، داراي‌ برامدگي‌.
Bumpkin روستايي‌ نادان‌ يا كودن‌، ادم‌ بي‌ دست‌ وپا.
Bumptious خودبين‌، از خود راضي‌، جسور.
Bumpy پر از برامدگي‌، پر از دست‌ انداز، ناهموار.
Bun يكجور كلوچه‌ ياكماج‌ (انگليسي‌ - ايرلند)، دم‌ خرگوش‌.
Bunch خوشه‌، گروه‌، دسته‌ كردن‌، خوشه‌ كردن‌.
Buncombe حرف‌ چرند، چاخان‌، توخالي‌.
Bundle بقچه‌، بسته‌، مجموعه‌، دسته‌ كردن‌، بصورت‌ گره‌ دراوردن‌،
Bundle بقچه‌ بستن‌.
Bundle Up جامه‌ گرم‌ دربركردن‌، زياد لباس‌ پوشيدن‌.
Bung ساقي‌، دروغ‌، سوراخ‌ بشگه‌ رابستن‌.
Bung چوب‌ پنبه‌ بشكه‌، دريچه‌ مجرا، كيسه‌، (مج.) جيب‌ بر،
Bungalow بنگله‌، خانه‌هاي‌ ييلاقي‌.
Bunghole سوراخ‌ شكم‌ خمره‌ يابشكه‌، (ز.ع‌.) سوراخ‌ مقعد.
Bungler اشتباه‌ كار.
Bunion پينه‌ پا.
Bunk حرف‌ توخالي‌ وبي‌ معني‌، خوابگاه‌ (دركشتي‌ يا ترن‌)،
Bunk هرگونه‌ تختخواب‌ تاشو.
Bunker سنگر وپناهگام‌ زير زميني‌، انباربزرگ‌، پرشدن‌ انبار.
Bunkhouse ساختمان‌ خوابگاه‌.
Bunkum حرف‌ چرند، چاخان‌، توخالي‌.
Bunlge سرهم‌ بندي‌ كردن‌، سنبل‌ كردن‌، ناشيگري‌، خط‌اكردن‌.
Bunny پينه‌، ورم‌، اسم‌ حيوان‌ دست‌ اموز (مثل‌ خرگوش‌).
Bunt كردن‌، اصلاح‌ كردن‌.
Bunt فشار با سر، (دربيس‌ بال‌) زدن‌ توپ‌، ناخوشي‌ قارچي‌
Bunt گندم‌، غربال‌، زدن‌، فشاردادن‌، (ز.ع‌.) توپ‌ زدن‌، الك‌
Bunting پارچه‌ سست‌ بافت‌ پرچمي‌، خط‌ابي‌ دوستانه‌، شنل‌ بچگانه‌.
Buntline ط‌نابي‌ كه‌ بپاي‌ بادبان‌ بسته‌ ميشود.
Buoy نگاهداشتن‌، شناور ساختن‌.
Buoy رهنماي‌ شناور، كويچه‌، روابي‌، جسم‌شناور، روي‌ اب‌
Buoyancy رانش‌، شناوري‌، سبكي‌، شادابي‌ روح‌، خاصيت‌ شناوري‌.
Buoyant شناور، سبك‌، سبكروح‌، خوشدل‌.
Bur (rrub=) خار، تيغ‌.
Burble قل‌ (درحرف‌ زدن‌)، اشكال‌، بي‌ نظ‌مي‌، درهم‌ وبرهم‌ سخن‌
Burble (gnilbrub=) جوش‌، قل‌ قل‌، سالك‌، جوش‌ صورت‌، صداي‌ قل‌
Burble گفتن‌، مغشوش‌ كردن‌.
Burden بار، وزن‌، گنجايش‌، ط‌فل‌ در رحم‌، بارمسئوليت‌، باركردن‌،
Burden تحميل‌ كردن‌، سنگين‌ بار كردن‌.
Burdensome گرانبار، سنگين‌، ناگوار، شاق‌، غم‌ انگيز، ظ‌المانه‌.
Bureau دفتر، دفترخانه‌، اداره‌، دايره‌، ميز كشودار يا خانه‌
Bureau دار، گنجه‌ جالباسي‌، ديوان‌.
Bureaucracy ديوان‌ سالاري‌.
Bureaucracy رعايت‌ تشريفات‌ اداري‌ بحد افراط‌، تاسيسات‌ اداري‌،
Bureaucracy حكومت‌ اداري‌، مجموع‌ گماشتگان‌ دولتي‌، كاغذ پراني‌،
Bureaucrat ديوان‌ سالار.
Bureaucrat مامور اداري‌، مامور دولتي‌، مقرراتي‌ واهل‌ كاغذ بازي‌،
Bureaucratic وابسته‌ به‌امور اداري‌، وابسته‌ به‌ اداره‌بازي‌ وكاغذ
Bureaucratic پراني‌، وابسته‌ به‌ ديوان‌ سالاري‌.
Buret لوله‌ شيشه‌مدرج‌، بورت‌، تنگ‌ مخصوص‌ شراب‌ مقدس‌ (دركليسا)
Buretto (دركليسا).
Buretto (terub=) لوله‌ شيشه‌مدرج‌، بورت‌، تنگ‌ مخصوص‌ شراب‌ مقدس‌
Burg حصار يانرده‌ اط‌راف‌ خانه‌ يا شهر، قصبه‌، قلعه‌.
Burgeon جوانه‌ زدن‌، درامدن‌، شروع‌ برشدكردن‌.
Burger تكه‌اي‌ گوشت‌ سرخ‌ كرده‌ ياكباب‌ كرده‌كه‌ براي‌ تهيه‌
Burger ساندويچ‌ بكارميرود(مثل‌ regrubmah).
Burgess شهرنشين‌، شهري‌، حاكم‌ يا قاضي‌ شهر.
Burgh شهر، (اسكاتلند) قصبه‌.
Burgher مردم‌ ازاد شهر ياقصبه‌، شهرنشينان‌.
Burglar دزد، سارق‌ منازل‌.
Burglarize شبانه‌ دزديدن‌، سرقت‌ مسلحانه‌ كردن‌.
Burglary ورود بخانه‌اي‌ درشب‌ بقصد ارتكاب‌ جرم‌، دزدي‌.
Burgomaster حاكم‌، شهردار(درهلند ياالمان‌)، اعضاي‌ شهرداري‌.
Burgonet نوعي‌ كلاه‌خود.
Burial دفن‌، بخاك‌ سپاري‌، تدفدين‌.
Burier بخاك‌ سپارنده‌، قبركن‌.
Burke كشتن‌، خفه‌ كردن‌، بط‌وراهسته‌ وغير مستقيم‌ از شركسي‌
Burke راحت‌ شدن‌.
Burl گره‌ پشم‌ ياپارچه‌، كورك‌، گره‌ چوب‌، خار.
Burlap كرباس‌، پارچه‌ كيسه‌اي‌.
Burled گره‌ دار، كورك‌ دار.
Burlesque مسخره‌ اميز، مضحك‌، تقليد، رقص‌ لخت‌، تقليد و هجو كردن‌
Burliness تنومندي‌، ستبري‌، زبري‌، خشونت‌.
Burly گره‌ دار.
Burly تنومند، ستبر، كلفت‌، (براي‌ پارچه‌ ولباس‌) زبر وخشن‌،
Burmese (esemrub.lp) برمه‌اي‌، اهل‌ برمه‌.
Burn سوزاندن‌، اتش‌ زدن‌، سوختن‌، مشتعل‌ شدن‌، دراتش‌ شهوت‌
Burn سوختن‌، اثر سوختگي‌.
Burn In سوختن‌.
Burner چراغ‌ خوراكپزي‌ ياگرم‌ كن‌، اتشخان‌.
Burning Glass ذره‌ بين‌، عدسي‌ محدب‌ ياايينه‌ مقعر، عينك‌ جوشكاري‌.
Burnish جلا دادن‌، پرداخت‌ كردن‌، صيقل‌ دادن‌، جلا، صيقل‌.
Burnoose برنوس‌، ردا.
Burnous برنوس‌، ردا.
Burp اروغ‌، اروغ‌ زدن‌.
Burp Gun تفنگ‌ كوچك‌.
Burr بامته‌ سوراخ‌ كردن‌.
Burr تلفظ‌ كردن‌، حرف‌ r را اداءكردن‌، پره‌يادندانه‌دار كردن‌،
Burr خار، پوست‌ زبرو خاردارميوه‌، گره‌، برامدگي‌، غليظ‌
Burro الاغ‌ (اسپانيولي‌).
Burrow (مج.) پنهان‌ شدن‌، نقب‌ زدن‌.
Burrow سوراخ‌ زيرزميني‌، نقب‌، پناهگاه‌، زيرزمين‌ لانه‌ كردن‌،
Burry خاردار، خشن‌.
Bursar گنجور دانشكده‌، صندوقدار، خزانه‌ دار.
Bursary گنجوري‌، خزانه‌ داري‌.
Burse كيف‌ كيسه‌ مانند، مغازه‌ يا بازار خريد وفروش‌، بورس‌،
Burse وجهي‌ كه‌براي‌ كمك‌ هزينه‌ تحصيلي‌داده‌ميشود.
Bursiform كيسه‌ مانند، كيف‌ مانند.
Bursitis (ط‌ب‌) اماس‌ كيسه‌ هاي‌ مفصلي‌.
Burst قط‌ع‌ كردن‌، تركيدن‌، ازهم‌ پاشيدن‌، شكفتن‌، منفجر كردن‌،
Burst انفجار، شيوع‌.
Burst قط‌اري‌، پشت‌ سر هم‌.
Burst Error خط‌اي‌ قط‌اري‌.
Burst Rate سرعت‌ پشت‌ سر هم‌.
Bury بخاك‌ سپردن‌، دفن‌ كردن‌، از نظ‌ر پوشاندن‌.
Bus اتوبوس‌، بااتوبوس‌ رفتن‌.
Bus گذرگاه‌، مسير عمومي‌.
Bus Driver محرك‌ گذرگاه‌.
Busboy كمك‌ پيشخدمت‌، پادو.
Busby يكجور كلاه‌ پوستي‌.
Bush بوته‌، بته‌، شاخ‌ وبرگ‌.
Bushed ازبوته‌ پوشيده‌ شده‌.
Bushel پيمانه‌، كيل‌، باپيمانه‌ وزن‌ كردن‌.
Bushel (strauq)، پيمانه‌ غله‌ وميوه‌ كه‌ درحدود63 ليتر است‌،
Bushel مقياس‌ وزني‌ است‌ معادل‌ 4 پك‌ (kcep) و23 كوارتز
Bushily بط‌ورانبوه‌، پرپشت‌.
Bushiness انبوهي‌، پرپشتي‌.
Bushing استر برنجي‌ يا فلزي‌، عايق‌، غلاف‌ حيله‌ گردان‌.
Bushwhack اداي‌ كسي‌ را در اوردن‌، مبارزه‌ كردن‌.
Bushy انبوه‌، پرپشت‌.
Business سوداگري‌، حرفه‌، دادوستد، كاسبي‌، بنگاه‌، موضوع‌، تجارت‌
Business تجارت‌، كار و كسب‌.
Business Data Processing داده‌ پردازي‌ تجاري‌.
Businesslike مرتب‌، منظ‌م‌، داراي‌ صورت‌ كار عملي‌.
Businessman تاجر، بازرگان‌.
Busk مجهز كردن‌، باعجله‌ پيش‌ رفتن‌، عجله‌ كردن‌.
Buskin يكجور چكمه‌ كه‌ تا زير زانو ميرسد، (مج.) تراژدي‌.
Buss بوس‌، بوسه‌، ماچ‌، ملچ‌ ملچ‌.
Bust تركيدگي‌، تركيدن‌ (باpu)، خرد گشتن‌، ورشكست‌ شدن‌،
Bust (gni- de) مجسمه‌نيم‌تنه‌، بالاتنه‌، سينه‌، انفجار،
Bust ورشكست‌ كردن‌، بيچاره‌ كردن‌.
Buster منفجر ياخوردكننده‌، چيز شكفت‌ انگيزوعجيب‌.
Bustle ياكشمكش‌ كردن‌.
Bustle شلوغي‌، هايهو، جنبش‌، تقلا، كوشش‌، شلوغ‌ كردن‌، تقلا
Busy مشغول‌، دست‌ بكار، شلوغ‌، مشغول‌ كردن‌.
Busy مشغول‌، اشغال‌.
Busy Signal علامت‌ اشغال‌.
Busybody فضول‌، ادم‌ فضول‌، نخود همه‌اش‌، پركاري‌، اشتغال‌.
But بط‌ور محض‌، بي‌، بدون‌.
But ولي‌، اما، ليكن‌، جز، مگر، باستثناي‌، فقط‌، نه‌ تنها،
Butcher قصاب‌، (مج.) ادم‌ خونريز، كشتن‌، قصابي‌ كردن‌.
Butcherly بي‌ رحمانه‌، قصاب‌ وار.
Butchery دكان‌ قصابي‌، كشتارگاه‌، (مج.) ادم‌كشي‌.
Butler ناظ‌ر، پيشخدمت‌ سفره‌، ابدارباشي‌.
Butler's Pantry ابدارخانه‌.
Butt شاخ‌ زدن‌، ضربه‌ زدن‌، پيش‌ رفتن‌، پيشرفتگي‌ داشتن‌،
Butt نزديك‌ يامتصل‌ شدن‌، بشكه‌، ته‌، بيخ‌، كپل‌، ته‌ درخت‌، ته‌
Butt قنداق‌تفنگ‌، هدف‌.
Butt Shaft تير، نيزه‌.
Butte تل‌ يا تپه‌.
Butter كره‌، روغن‌، روغن‌ زرد، كره‌ ماليدن‌ روي‌، چاپلوسي‌ كردن‌.
Butterball شخص‌ خپله‌ و چاق‌.
Buttercup (گ‌.ش‌.) گل‌ الاله‌، نوعي‌ شيريني‌ كوچك‌.
Butterfat كره‌، روغن‌ شير، سرشير.
Butterfingered دست‌ و پا چلفتي‌، بي‌ دقت‌.
Butterfly پروانه‌، بشكل‌ پروانه‌.
Buttermilk ابدوغ‌، دوغ‌ پس‌ از گرفتن‌ كره‌.
Butterscotch تافي‌، شكلات‌ شكر زرد وعصاره‌ ذرت‌.
Buttery ابدارخانه‌، جاي‌ فروش‌ اذوقه‌ و نوشابه‌، كره‌اي‌، روغني‌.
Buttock كپل‌، كفل‌.
Button باتكمه‌ محكم‌ كردن‌.
Button تكمه‌، دكمه‌، غنچه‌، هرچيزي‌ شبيه‌ دكمه‌، تكمه‌ زدن‌،
Button دكمه‌.
Buttonhole سوراخ‌ دكمه‌، مادگي‌، مزاحم‌ شدن‌.
Buttonhook دكمه‌ انداز، سگك‌ دكمه‌، قلاب‌ دكمه‌.
Buttonwood (گ‌.ش‌.) چنار(امر.).
Buttony تكمه‌ دار، دكمه‌اي‌.
Buttress شمع‌ پشتيبان‌ ديوار، حائل‌، نگهدار، پايه‌، شمع‌ زدن‌،
Buttress محكم‌ بستن‌، داراي‌ شمع‌ ياحائل‌.
Buttstock قنداق‌ تفنگ‌.
Butyraceous كره‌اي‌، شبيه‌ كره‌، شامل‌ كره‌.
Butyric كره‌ مانند (بط‌رز شيميايي‌)، شامل‌ كره‌.
Butyric Acid (ش‌.) اسيد بوتيريك‌، جوهر كره‌.
Buxom خوش‌ هيكل‌، چاق‌ وچله‌، خوش‌، خوشدل‌.
Buy خريدن‌، خريد، ابتياع‌، تط‌ميع‌ كردن‌.
Buy Off باپول‌ مصالحه‌ كردن‌، تط‌ميع‌ كردن‌.
Buy Out سهم‌ كسي‌ را خريدن‌.
Buyer خريدار.
Buzz وزوز كردن‌، ورور كردن‌، نامشخص‌ حرف‌ زدن‌، وزوز، ورور،
Buzz شايعه‌، همهمه‌، اوازه‌.
Buzzard (گ‌.ش‌.) سنقر، پرنده‌اي‌ شبيه‌ باز، ادم‌ لاشخور وپست‌،
Buzzard لاشخور.
Buzzer زنگ‌ اخبار، وزوزكن‌.
By كنار، از نزديك‌، ازپهلوي‌، ازكنار، دركنار، از پهلو،
By بدست‌، بتوسط‌، با، بوسيله‌، از، بواسط‌ه‌، پهلوي‌، نزديك‌،
By محل‌ سكني‌، فرعي‌، درجه‌ دوم‌.
By And By دراينده‌، كم‌كم‌، متدرجا، بزودي‌، بفوريت‌.
By And Large كلا، رويهمرفته‌.
By Blow ضربت‌ تصادفي‌.
By Election انتخابات‌ فرعي‌.
By End غرض‌ شخصي‌، قصد پنهان‌.
By Gone گذشته‌، كهنه‌، قديمي‌، گذشته‌ها، چيزهاي‌ گذشته‌.
By Lane پس‌ كوچه‌، كوچه‌ فرعي‌.
By Line اضافي‌ وزائد.
By Line خط‌ دوم‌ يافرعي‌، خط‌ فرعي‌ راه‌ اهن‌، (ز.ع‌.) كار ياشغل‌
By Product فراورده‌ فرعي‌، محصول‌ فرعي‌، (مج.) نتيجه‌ فرعي‌.
By The Way اتفاقا، تصادفي‌، ضمنا.
By Way جاده‌ پرت‌، كوچه‌ پرت‌، كوره‌ راه‌، راه‌ فرعي‌.
Bye چيزهاي‌ كناري‌ ياثانوي‌، فرعي‌، خداحافظ‌.
Bye Bye خدا حافظ‌.
Bye Election انتخابات‌ فرعي‌.
Byelaw ايين‌ نامه‌، نظ‌امنامه‌، قانون‌ ويژه‌، قانون‌ فرعي‌ وضمني‌.
Bylaw ايين‌ نامه‌، نظ‌امنامه‌، قانون‌ ويژه‌، قانون‌ فرعي‌ وضمني‌.
Byname لقب‌، اسم‌ فرعي‌، اسم‌ دوم‌.
Bypass تقاط‌ع‌ كردن‌، گذشتن‌.
Bypass گذرگاه‌ فرعي‌، سبب‌ انشعاب‌ شدن‌، از راه‌ فرعي‌ رفتن‌،
Bypass گذرگاه‌، جنبي‌، كنار گذاشتن‌.
Bypath جاده‌ فرعي‌، جاده‌ پرت‌.
Byplay نمايش‌ فرعي‌ بين‌ دوپرده‌.
Byre اغل‌ گاو.
Byroad جاده‌ فرعي‌، پس‌ كوچه‌، جاده‌ كم‌ امد وشد.
Bystander تماشاگر، تماشاچي‌، بيننده‌، ناظ‌ر.
Bystreet كوچه‌ پرت‌، خيابان‌ كناري‌، خيابان‌ فرعي‌.
Byte هشت‌ بيت‌ (بايت‌).
Byte لقمه‌.
Byte Addressable نشاني‌ پذير تالقمه‌.
Byte Oriented لقمه‌ گرا.
Byword عبرت‌، ضرب‌ المثل‌، گفته‌ اخلاقي‌، اشاره‌ يانگاه‌ مختصر.
Byzantine وابسته‌ بروم‌ شرقي‌.
battery integration end radar displayequipmentعلوم نظامى : وسايل توزيع اتش الکترونيکى پدافند هوايى و رادارهاى مربوطه
bayley scale of infant developmentروانشناسى : مقياس بيلى براى رشد کودکان
beam current at a specified pointالکترونيک : شدت اشعه الکترونى در يک نقطه
biographical information blank formعلوم نظامى : فرم پر نشده بيوگرافى افراد
blue commander (orange commander)فرمانده نيروهاى خودىعلوم نظامى : فرمانده نيروهاى ابى
body centered cubic space latticeعمران : شبکه فضاويى مکعبى با مرکز حجمى
balancing resistance for generatorالکترونيک : ولتپاى مقاومتى مولدها
ball and parallel roller bearingsعلوم مهندسى : ياطاقان غلطکى
bank for international settlementsقانون ـ فقه : بانک پرداختهاى بين المللى
barometric altimeter reversionaryعلوم نظامى : دستگاه ضد حرکت عقربه ارتفاع سنج
barrier combat air patrol (barcap)گشتى مرزى هوايىعلوم نظامى : گشتى هوايى سد کننده راه دشمن
basic indexed sequential acess methodکامپيوتر : روش دستيابى ترتيبى شاخص دار اساسى
basic telecommunications access methodکامپيوتر : روش دستيابى ارتباطات راه دور اساسى
break up of the a proposed marriageبه هم خوردن نامزدىقانون ـ فقه : به هم خوردن ازدواج احتمالى
broadcast controlled air interceptionعلوم نظامى : نوعى رهگيرى هوايى که هواپيماى رهگير را مداوم در جريان تک هوايى دشمن قرار مى دهند
balancing resistance for generatorالکترونيک : ولتپاى مقاومتى مولدها
ball and parallel roller bearingsعلوم مهندسى : ياطاقان غلطکى
bank for international settlementsقانون ـ فقه : بانک پرداختهاى بين المللى
barometric altimeter reversionaryعلوم نظامى : دستگاه ضد حرکت عقربه ارتفاع سنج
barrier combat air patrol (barcap)گشتى مرزى هوايىعلوم نظامى : گشتى هوايى سد کننده راه دشمن
basic indexed sequential acess methodکامپيوتر : روش دستيابى ترتيبى شاخص دار اساسى
basic telecommunications access methodکامپيوتر : روش دستيابى ارتباطات راه دور اساسى
battery integration end radar displayequipmentعلوم نظامى : وسايل توزيع اتش الکترونيکى پدافند هوايى و رادارهاى مربوطه
bayley scale of infant developmentروانشناسى : مقياس بيلى براى رشد کودکان
beam current at a specified pointالکترونيک : شدت اشعه الکترونى در يک نقطه
biographical information blank formعلوم نظامى : فرم پر نشده بيوگرافى افراد
blue commander (orange commander)فرمانده نيروهاى خودىعلوم نظامى : فرمانده نيروهاى ابى
body centered cubic space latticeعمران : شبکه فضاويى مکعبى با مرکز حجمى
break up of the a proposed marriageبه هم خوردن نامزدىقانون ـ فقه : به هم خوردن ازدواج احتمالى
broadcast controlled air interceptionعلوم نظامى : نوعى رهگيرى هوايى که هواپيماى رهگير را مداوم در جريان تک هوايى دشمن قرار مى دهند
ترجمه های خود را به مترجمان ما واگذار كنيد >> ****** ثبت سفارش ترجمه متن ******
 * ايميل دوست شما:
:ايميل شما
FA عنوان ايميل:
FA پيغام شما:
دیکشنری | ترجمه | مترجم | دارالترجمه