a
b
c
d
e
f
g
h
i
j
k
l
m
n
o
p
q
r
s
t
u
v
w
x
y
z


English_WordFarsi_Word
arming systemسيستم مسلح کنندهعلوم نظامى : دستگاه مسلح کننده
arming vaneپروانه مسلح کنندهعلوم نظامى : پروانه مسلح کننده بمب
arming wireسيم مسلح کنندهعلوم نظامى : سيم ضامن
armingمسلح شدنعلوم نظامى : مسلح کردن
armistiseاتش بس ،متارکه جنگقانون ـ فقه : عبارت است از توقف عمليات جنگى با موافقت طرفين محاربه اتش بس ممکن است کامل يعنى شامل کليه عمليات جنگى و در جميع ميدانهاى نبرد باشد و نيز ممکن است محلى يعنى فقط مربوط به قسمت معينى از ميدان جنگ و به مدت محدود باشد
armlessبى دست ،بى اسلحه
armlockورزش : گرفتن بازوى حريف و کشيدن ان با فشار به پشت ارنج ،فن ايپون سئوناگه
armor basisقطر زرهعلوم نظامى : پوشيده با زره
armor bearerمسلح ،حامل اسلحهعلوم نظامى : زرهدار
armor groupگروه زرهىعلوم نظامى : گروه زره تانک
armor piercing cappedداراى کلاهک ثاقبعلوم نظامى : گلوله با کلاهک ثاقب
armor piercingثاقبعلوم نظامى : ضد زره
armor plate planerعلوم مهندسى : ماشين رنده ورق زرهى
armor plate rolling millعلوم مهندسى : دستگاه نورد ورق زرهى
armor plateزره ،حفاظ يا پوشش زرهىعلوم مهندسى : ورق زرهىعلوم نظامى : زره دار کردن پوشاندن با زره
armor protectionحفاظت زرهىعلوم نظامى : حفاظت در مقابل ادوات زرهى پوشش زرهى
armor sweepعلوم نظامى : عمليات پاکسازى زرهى
armored artilleryتوپخانه زرهدار( خودکششى)علوم نظامى : توپخانه زرهى
armored cableالکترونيک : کابل مسلح
armored carعلوم نظامى : زره پوش
armored cavalryعلوم نظامى : سوار زرهى
armored hoseعلوم مهندسى : لوله لاستيکى زره دار
armored infantryپياده زرهىعلوم نظامى : پياده مکانيزه
armored reconnaissance vehicleعلوم نظامى : خودروى شناسايى زرهى
armored vehicleخودروى زرهى ،خودروى زرهدارعلوم نظامى : زرهپوش
armoredزرهدارعلوم نظامى : زرهى
armoringغلاف دار،زره پوشعلوم مهندسى : زرهى
armory (armoury)قورخانه ،اسلحه خانهعلوم نظامى : کارخانجات اسلحه سازى
armory trainingاموزش جنگ افزاردارىعلوم نظامى : اموزش اسلحه سازى
armour-bearerسلاحدار
armour-cladزره پوش ،زره دار
armour-platedزره دار،زره پوش
armouredمسلح ،تقويت شدهمعمارى : فولادگذارى شده
armourerاسلحه ساز،زره ساز
armouringميله تقويت ،سلاحمعمارى : جوشن
armouryاسلحه خانه ،اسلحه ،قوزخانه
armpollورزش : کشش دست شناگر
arms (call on)حاضر به تيرعلوم نظامى : حاضر به تير کردن فرمان حاضر به تير
arms (fly to)دست به اسلحه بردنعلوم نظامى : اماده جنگ شدن به تفنگ
arms (shoulder)دوش فنگعلوم نظامى : فرمان دوش فنگ
arms (to bear)مسلح شدنعلوم نظامى : حمل اسلحه کردن
arms (under)صفى ،تحت سلاحعلوم نظامى : زير سلاح
arms control measuresمقررات کنترل جنگ افزارعلوم نظامى : اقدامات کنترلى جنگ افزار
arms controlکنترل جنگ افزارعلوم نظامى : کنترل سلاح
arms material positionعلوم نظامى : شغل همه رسته اى
armsجنگ افزار،نشان دولتى ،نيرو( نيروهاى مسلح)علوم نظامى : نيرو
armscyeجاى استين
armstand diveورزش : بالانس برگشت ،شيرجه توام با بالانس
armstandکلمات مرتبط(armstand):
armstrongسيستم اجراى فرامين مربوط به مسلح کردن ماسوره موشکهاعلوم نظامى : سيستم عمل کننده فرامين موشک هدايت شونده
army 1علوم دريايى : - ground forces
army 2 (mil)علوم دريايى : ارتش
army aircraftهواپيمايى نيروى زمينىعلوم نظامى : هواپيماهاى نيروى زمينى
army airdefense command postعلوم نظامى : پاسگاه فرماندهى پدافند هوايى نيروى زمينى
army alpha testروانشناسى : ازمون الفاى ارتش
army artilleryتوپخانه ارتشعلوم نظامى : توپخانه نيروى زمينى
army assault teamعلوم نظامى : تيم هجومى نيروى زمينى
army attacheعلوم نظامى : وابسته نظامى
army aviationهواپيماى نيروى زمينىعلوم نظامى : هوانيروز
army aviatorخلبان نيروى زمينىعلوم نظامى : خلبان هوانيروز نيروزفر
army baseپايگاه نيروى زمينىعلوم نظامى : پادگان نيروى زمينى
army beta testروانشناسى : ازمون بتاى ارتش
army class manager activityسازمان مديريت طبقه بندى اماد در نيروى زمينىعلوم نظامى : مديريت طبقه بندى اماد
army classification battery testازمون کارايى پرسنلىعلوم نظامى : ازمون قابليت انفرادى
army commanderفرمانده ارتشعلوم نظامى : فرمانده نيروى زمينى شرکت کننده در عمليات فرمانده قسمت زمينى
army componentعلوم نظامى : نيروى زمينى شرکت کننده در عمليات يکان زمينى شرکت کننده در عمليات مشترک قسمت زمينى
army corpaسپاه ،ستون
army corpsسپاه هاى ارتشعلوم نظامى : سپاه هاى نيروى زمينى
army deposit fundسپرده پولى پرسنل نيروى زمينىعلوم نظامى : پس انداز انفرادى افراد
army depotعلوم نظامى : امادگاه نيروى زمينى
army forcesنيروهاى زمينىعلوم نظامى : نيروهاى ارتشى يکانهاى ارتشى
army general staffستاد عمومى ارتشعلوم نظامى : ستاد نيروى زمينى
army genetal classification test (agct)روانشناسى : ازمون طبقه بندى عمومى ارتش
army groupعلوم نظامى : گروه ارتش
army in the fieldارتش مستقر در صحنه عملياتعلوم نظامى : نيروى زمينى در صحنه عمليات
army landing forcesعلوم نظامى : نيروى زمينى شرکت کننده در عمليات اب خاکى نيروى زمينى پياده شونده در ساحل
army management structureعلوم نظامى : سازمان مديريت نيروى زمينى
army material commandعلوم نظامى : فرماندهى اماد نيروى زمينى
army material programعلوم نظامى : برنامه تهيه اماد نيروى زمينى
army national guardعلوم نظامى : گارد ملى وابسته به نيروى زمينى
army nurse corpsقسمت پرستارى ارتشعلوم نظامى : قسمت پرستارى نيروى زمينى
army of observationعده ديدبانى
army of occupationنيروى اشغالگر،ارتش فاتح ،نيروهاى اشغالىقانون ـ فقه : ارتش اشغالگرعلوم نظامى : نيروى اشغال کننده
army operations centerمرکز عمليات نيروى زمينىعلوم نظامى : مرکز عمليات ارتش
army personnel centerعلوم نظامى : مرکز عمليات پرسنلى نيروى زمينى
army personnel systemعلوم نظامى : سيستم عمليات پرسنلى نيروى زمينى
army post officeپستخانه نيروى زمينىعلوم نظامى : شعبه پستى نيروى زمينى
army postal clerkعلوم نظامى : متصدى پست ارتشى
army program memorandumلايحه برنامه هاى نيروى زمينىعلوم نظامى : لايحه برنامه هاى ارتشى
army ready material programعلوم نظامى : برنامه بهبود امادگى رزمى اماد
army regulationنظام نامه ارتشىعلوم نظامى : مقررات ارتشى
army reserve commandعلوم نظامى : فرماندهى احتياط نيروى زمينى قسمت احتياط ارتش
army reserveاحتياط نيروى زمينىعلوم نظامى : قسمت احتياط نيروى زمينى
army service areaمنطقه سرويس نيروى زمينىعلوم نظامى : منطقه عقب ارتش
army staffستاد نيروى زمينى ،ستاد ارتشعلوم نظامى : ستاد نظامى
army standard scoreعلوم نظامى : نمرات استاندارد و اندازه هاى بدنى افراد
army storesفروشگاه ارتش
army terminalsباراندازهاى نظامىعلوم نظامى : سکوهاى نظامى باراندازهاى نيروى زمينى
army training and evaluation programبرنامه اموزش و ارزيابى يکانهاى نيروى زمينى( ارتپ)علوم نظامى : برنامه اموزش و ارزيابى يکانهاى نيروى زمينى
army training programبرنامه اموزش نيروى زمينىعلوم نظامى : برنامه اموزش نظامى
army training testعلوم نظامى : راهنماى ازمايشات يکانهاى ارتشى راهنماى ازمايش يکانها
army troopsيکانهاى رده ارتشعلوم نظامى : عده هاى ارتشى يکانهاى نيروى زمينى
arndt-eistert synthesisشيمى : سنتز ارنت - ايسترت
arndtکلمات مرتبط(arndt):
arnicaارنيقه ،چشم گاو
aroadکلمات مرتبط(aroad):
arockکلمات مرتبط(arock):
aromatic vinegarمحلول سرکه و کافور
aromatic hydrocarbonsشيمى : هيدروکربنهاى اروماتيک
aromatic-aliphatic compoundترکيب اروماتيک - اليفاتيکشيمى : ارن
aromaticityخصلت اروماتيکىشيمى : اروماتيسه
aromatiseخوشبو ساختن
aromor thicknessضخامت زرهعلوم نظامى : قطر زره
aromorکلمات مرتبط(aromor):
aroomکلمات مرتبط(aroom):
aroseلشگر
arounditselfکلمات مرتبط(arounditself):
arousal thresholdروانشناسى : استانه انگيختگى
arousalروانشناسى : انگيختگى
arpanetکامپيوتر : Advanced Research Projects Agencyاژانس پروژه هاى پيشرفته تحقيقاتى ارپانت
arraignmentاتهام ،احضار به محکمه ،تعقيب
arramgementارايشروانشناسى : ترتيب
arrangement for payment by instalmentتقسيطقانون ـ فقه : قسط بندى
arrangemmentکلمات مرتبط(arrangemment):
arrangmentsکلمات مرتبط(arrangments):
array index numberکامپيوتر : عدد شاخص ارايه
array processorکامپيوتر : پردازشگر ارايه
arrayalصف ارايى ،صف
arrears of debtقانون ـ فقه : ديون معوقه
arrears of rentقانون ـ فقه : اجور معوقه
arrears of taxesقانون ـ فقه : بقاياى مالياتى
arrearsپرداختهاى معوققانون ـ فقه : ديون معوقهبازرگانى : بدهيهاى عقب افتاده
arreficationرقيق سازى ،ترقيق ،لطيف سازى ،لطافت
arrendareقانون ـ فقه : اجاره دادن ملک يا زمين به طور سالانه
arrengeکلمات مرتبط(arrenge):
arrengement of the reonforcementعمران : توزيع اماتور
arrengementعمران : ترتيب دادن
arrentationقانون ـ فقه : پروانه يا جواز بهره بردارى ار اراضى جنگلى در ازاى پرداخت اجاره سالانه معين
arrest of judgmentقانون ـ فقه : سرباز زدن قاضى از صدور حکم پس از اعلام نظر هيات منصفه به علت مطالبى که در مدارک ارائه شده به نظر رسيده و انهارا غلط يا قابل نقض قلمداد کند . به عبارت ديگر خوددارى قاضى از صدور راى است تا رفع اشتباهات موجود
arrest warrantقانون ـ فقه : قرار توقيف
arrester gearعلوم دريايى : سيم نگهدارنده
arresterکلمات مرتبط(arrester):
arresting barrierعلوم نظامى : چتر کم کننده سرعت هواپيما در روى باند
arresting gearعلوم هوايى : قلابى براى نگه داشتن هواپيما هنگام فرود در فاصله کمعلوم نظامى : دستگاه کم کننده سرعت هواپيما در روى باند دستگاه مهار هواپيما
arresting net stanchionعلوم نظامى : قلاب تور مهار هواپيما
arresting sheave spanعلوم نظامى : محوطه ريل و سرسره مهار هواپيما
arresting sheaveريل و سرسره مهار هواپيماعلوم نظامى : پل مهار هواپيما
arresting system cycle timeعلوم نظامى : زمان تناوب سيستم مهار هواپيما
arresting system payoutعلوم نظامى : بازده سيستم مهار هواپيما
arresting system purchase elementعلوم نظامى : وسيله ضربه گير سيستم مهار هواپيما
arresting system reset unitعلوم نظامى : متوقف کننده سيستم مهار هواپيما
arresting system runoutعلوم نظامى : محوطه دويدن سيستم مهار هواپيما
arretحکم محکمهقانون ـ فقه : قضاوت
arrettedقانون ـ فقه : متهم
arrhythmiaروانشناسى : بى نظمى
arris fillet jointمعمارى : اتصال فرنگى
arrisزاويه خارجى ،نبش
arrival rateکامپيوتر : نرخ ورود
arrive at a conclusionقانون ـ فقه : اتخاذ تصميم کردن
arrived in parisوارد شدم ،وارد پاريس شدم ،در پاريس
arrivedکلمات مرتبط(arrived):
arrivesکلمات مرتبط(arrives):
arrow blockمعمارى : بلوک پيکانى
arrow diagramعمران : نمودار بردارى
arrow keysکامپيوتر : کليدهاى جهت
arrow restورزش : تکيه گاه تير روى کمان
arrowheadورزش : نوک تير
arrowheadedنوک تيز،ميخى
arrowrootاروروت ( قسمى گياه نشاسته اى) ،نشاسته اى که از ريشه اوروت گرفته ميشود
arrowsکلمات مرتبط(arrows):
arsacid(پادشاه ) اشکانى
arsenic (as)علوم هوايى : ارسنيک
arsenideعلوم هوايى : ارسنايد شدن
arsonval meter movementالکترونيک : سنجه ارسنوال
arsonvalکلمات مرتبط(arsonval):
art bronzeعلوم مهندسى : برنز صنعتى
art castingعلوم مهندسى : ريخته گرى صنعتى
art of drawingمعمارى : هنر ترسيم رسم
art therapyروانشناسى : هنر درمانى
artaxerxesاردشير
artemکلمات مرتبط(artem):
arteriesکلمات مرتبط(arteries):
arteriographyرگ نگارىروانشناسى : نبض نگارى
arteriologyشريان شناسى
arteriotomyبرش يا گشايش شريان
arteritiesکلمات مرتبط(arterities):
artesianوابسته بشهرى درفرانسه
artfullyبحيله ،با نيرنگ ،ماهرانه
artfulnessحيله گرى ،زيرکى
arthکلمات مرتبط(arth):
arthralgiaدرد مفاصل ،دردبند
arthrographyشرح مفاصل
arthrologyبند شناسى ،مفصل شناسى
arthropod vectorکنه خونخوارعلوم نظامى : کنه ارتروپود
arthropodجانور مفصل دار
arthropodaجانوران مفصل دار،بند داران
arthrosisروانشناسى : استحاله مفصلى
arthur performance scaleروانشناسى : مقياس عملکردى ارتور
arthurکلمات مرتبط(arthur):
articlcs of virtuکالاهاى صنعتى و کهنه و کمياب
articlcsکلمات مرتبط(articlcs):
article 1 had two notesماده يکم دو تبصره ( يا اگاهى ) داشت
article of a building by lawمعمارى : ائين نامه ساختمان
article of a companyقانون ـ فقه : اساسنامه شرکت
article of associationقانون ـ فقه : اساسنامه شرکت
article of roupقانون ـ فقه : اموال مورد حراج
articled clerkبازرگانى : کاراموز
articledکلمات مرتبط(articled):
articles of associationقانون ـ فقه : اساسنامه
articles of assosiationبازرگانى : اساسنامه شرکت
articles of foodموادغذايى يا خوراکى
articles of warقانون نظامى ،قوانين جنگىقانون ـ فقه : قوانين داد رسى نظامى
articlesکلمات مرتبط(articles):
articular sensationsروانشناسى : احساسهاى مفصلى
articularبندى ،مفصلى
articulataجانوران حلقه دار
articulated connecting rodعلوم هوايى : شاتون فرعى
articulated jackعلوم مهندسى : جک مفصلى
articulated machine lampعلوم مهندسى : چراغ مطالعه با گردن تاشو
articulated pipeلوله تاشو( مفصلى)علوم مهندسى : لوله تاشو
articulated rotorعلوم هوايى : روتور مفصلى
articulated shaftعلوم مهندسى : محور مفصلى
articulated vehicleعلوم مهندسى : وسيله نقليه مفصلى
articulatedبند بندعلوم مهندسى : مفصلى
articulatelyشمرده ،جدا جدا
articulation walesمعمارى : چوب بست مفصلى
artieles of associationشرکت ناور
artielesکلمات مرتبط(artieles):
artifical leatherعلوم مهندسى : چرم مصنوعى
artifical lightعلوم مهندسى : روشنايى مصنوعى
artifical silkعلوم مهندسى : ابريشم مصنوعى
artificalکلمات مرتبط(artifical):
artificalismروانشناسى : ساخته پندارى
artifici toothدندان مصنوعى يا ساختگى ياعملى يا دستى
artificiکلمات مرتبط(artifici):
artificial agingعلوم هوايى : افزايش استحکام الومينيوم
artificial aidsورزش : وسايل کمکى
artificial antennaالکترونيک : انتن کمکى
artificial climbingورزش : صعود مصنوعى
artificial daylightفلق ظاهرىعلوم نظامى : سپيده دم مصنوعى
artificial delay lineالکترونيک : خط تاخير
artificial expended clayعمران : رس منبسط شده مصنوعى
artificial groundالکترونيک : زمين مصنوعى
artificial horizonافق مجازىعلوم هوايى : يکى از الات اصلى کابين خلبان که وضعيت هواپيما را نسبت به افق نشان ميدهدعلوم نظامى : افق مصنوعى
artificial intelligenceهوش مصنوعىکامپيوتر : هوش ساختگىروانشناسى : هوش ماشينى
artificial lakeمعمارى : درياچه مصنوعى
artificial lightingمعمارى : روشنائى مصنوعى
artificial magnetالکترونيک : مغناطيس صنعتى
artificial motherاسباب جوجه پرورى
artificial personsقانون ـ فقه : اشخاص حقوقى
artificial rechargeعمران : تغذيه مصنوعى
artificial routeمسير مصنوعى( کوهنوردى)ورزش : مسير مصنوعى
artificial satelliteماهوارهنجوم : قمر مصنوعىعلوم دريايى : syn : satellite 2
artificial silkشيمى : ابريشم مصنوعى
artificial stoneسنگ مصنوعىمعمارى : سنگ ساختمانى
artificial suportersورزش : وسايل محافظتى
artificializeمصنوعى کردن
artificiallyبطور مصنوعى يا ساختگى
artillکلمات مرتبط(artill):
artillery (heavy)علوم نظامى : توپخانه سنگين
artillery (light)علوم نظامى : توپخانه سبک
artillery (medium)علوم نظامى : توپخانه متوسط
artillery (very heavy)علوم نظامى : توپخانه خيلى سنگين
artillery ammunitionعلوم نظامى : مهمات توپخانه
artillery annexپيوست توپخانه( به طرح اتش)علوم نظامى : پيوست توپخانه
artillery battalionعلوم نظامى : گردان توپخانه
artillery branchعلوم نظامى : رسته توپخانه
artillery brigadeعلوم نظامى : تيپ توپخانه
artillery carriageقنداق توپعلوم نظامى : قنداق سلاح توپخانه
artillery chartعلوم نظامى : طرح تير توپخانه
artillery corpsقسمت توپخانهعلوم نظامى : رسته توپخانه
artillery fire planعلوم نظامى : طرح اتش توپخانه
artillery groupعلوم نظامى : گروه توپخانه
artillery liaison officerعلوم نظامى : افسر رابط توپخانه
artillery mountقنداق توپخانه ،سکوى توپخانهعلوم نظامى : سکوى نصب
artillery pieceقبضه توپخانهعلوم نظامى : جنگ افزار توپخانه
artillery preparationتير تهيه توپخانهعلوم نظامى : اتش تهيه توپخانه
artillery-manتوپچى
artiodactylaسم شکافتگان
artist's workshop studioمعمارى : کارگاه هنرى
artistansارباب حرف ،افزار مندانقانون ـ فقه : صنعتگران
artisteاوازه خوان يا رقاص ،هنرور
artistic aptitudeروانشناسى : استعداد هنرى
artisticalهنرى ،هنرنما،هنراميز،صنعتى
artlesslyبطور ساده ياغير صنعتى
artlessnessسادگى ،بى هنرى
artsکلمات مرتبط(arts):
artspeakکامپيوتر : يک زبان برنامه نويسى است براى کمک به استفاده کنندگان کم تجربه طراحى شده است
arttibuteکلمات مرتبط(arttibute):
arumentکلمات مرتبط(arument):
arvicideکرم حشره کش ،که کرم حشره را ميکشد
aryکلمات مرتبط(ary):
arylamineشيمى : اريل امين
arylboronic acidشيمى : اريل بورونيک اسيد
arylboronicکلمات مرتبط(arylboronic):
aryneشيمى : ارين
as a depositقانون ـ فقه : امانتا"
as a matter of factحقيقت امر اينست که خوب بخواهيد بدانيد
as a partial paymentعلى الحساب
as a presentبرسم پيشکشى
as a proxyقانون ـ فقه : وکالتا"
as a ruleمعمولا
as a warning to othersبراى عبرت ديگران
as compared toنسبت به ،در مقابل
as early aspossibleهر چه بيشتر،هر چه زودتر
as everهرقدر( که)،مانند هميشه
as far as i can seeانچه من مى فهمم
autoanalyzerشيمى : خود کافنده
autocarاتومبيل
autocentricروانشناسى : خود محور
autochartکامپيوتر : خودنما
autocompetitionروانشناسى : رقابت با خود
autoconsumptionبازرگانى : خود مصرفى
autocorrelationخود همبستگى( دراقتصاد سنجى)بازرگانى : خود همبستگى
autocraticallyبطور مطلق ،مستقلانه
autocycleعلوم مهندسى : موتورسيکلت
autodyne receptionموجگيرى اتودينىالکترونيک : موجگيرى زنه اى
autodyneکلمات مرتبط(autodyne):
autoexec-batکامپيوتر : در DOS يک فايل دسته اى است که هنگام روشن شدن کامپيوتر يا شروع مجدد کار دستگاه فعال مى شود
autoexecکلمات مرتبط(autoexec):
autofeatherعلوم هوايى : فدر خودکار
autogeneticزيست شناسى : خودزا
autogenous weldingعلوم مهندسى : جوشکارى خودکار
autognosisروانشناسى : خودشناسى
autographicalدستخط مولف ،خودنويس
autographyدستخط،چاپ سنگى ،باصمه
autogyroعلوم هوايى : هواپيمايى سنگين که توسط چند رتور حرکت ميکند
autoharpسنتورى که در ان بعضى از سيمها را خفه ميکنند تا سيمهاى ازاد صدا کنند
autoigintion pointشيمى : نقطه افروزش خود به خود
autoigintionکلمات مرتبط(autoigintion):
autoinoculationتلقيح کسى با مايه بدن خودش
autokinesisروانشناسى : حرکت خودزاد
autokinetic effectروانشناسى : اثر حرکت خودزاد
autokineticکلمات مرتبط(autokinetic):
autoloaderورزش : اسلحه خودکار يا نيمه خودکار
autologyمعرفت النفس
automated data processingکامپيوتر : پردازش داده به صورت خودکار
automated flowchartکامپيوتر : ترسيم نمودار به صورت خودکار
automated intelligence fileعلوم نظامى : پرونده اطلاعاتى کامپيوترى
automated officeکامپيوتر : دفتر خودکار
automated purchasingبازرگانى : خريد بصورت اتوماتيک
automated teller machineماشين سخنگوى خودکارکامپيوتر : ماشين تحويل خودکار
automatedکلمات مرتبط(automated):
automatic actionروانشناسى : ناهشيارکارى
automatic adjustmentقانون ـ فقه : تهاتر قهرى
automatic aimingالکترونيک : تعقيب خودکار
automatic annunciatorالکترونيک : زنگ احضار خودکار
automatic approach and landingعلوم نظامى : روش کنترل خودکار سرعت و مسير هواپيما در تقرب
automatic balanceشيمى : ترازوى خودکار
automatic bar machineعلوم مهندسى : دستگاه ميله دار خودکار
automatic bass compensationالکترونيک : بمرسان خودکار
automatic behaviorروانشناسى : رفتار خودکار
automatic boring machineعلوم مهندسى : دستگاه درل خودکار
automatic buretشيمى : بورت خودکار
automatic c biasالکترونيک : ولت شبکه خودکار
automatic carriageکامپيوتر : تعويض خودکار
automatic carrier landing systemعلوم نظامى : سيستم کنترل فرود خودکار براى هواپيما
automatic circuit breakerعلوم مهندسى : کليد قطع کننده مدار خودکارالکترونيک : مدارشکن خودکار
automatic codingکامپيوتر : برنامه نويسى به صورت خودکار برنامه نويسى خودکار
automatic control technologyعلوم مهندسى : تکنولوژى اتوماتيک کنترل
automatic controllerعلوم مهندسى : مراقب خودکارالکترونيک : دستگاه فرمان
automatic coping latheعلوم مهندسى : ماشين تراش خودکار
automatic cutoutفيوز اتوماتيکعلوم مهندسى : قطع خودکار
automatic data handlingسيستم مبادله خودکار اطلاعاتعلوم نظامى : سيستم کامپيوترى مبادله اطلاعات
as far as in me liesانچه از من بر مى ايد،تا انجا که در حدود توانايى من است
association for women in computingسازمان حرفه اى و غيرانتفاعىکامپيوتر : متشکل از افرادى که پردازش کامپيوتر علاقه مند هستند
association in information systemsprofessionalsکامپيوتر : انجمن متخصصين سيستم هاى اطلاعاتى
association methodروانشناسى : روش تداعى
association neuronروانشناسى : نورون ارتباطى
association nucleiروانشناسى : هسته هاى ارتباطى
association of ideasتداعى انديشه ها( تداعى معانى)قانون ـ فقه : تداعى معانىروانشناسى : تداعى انديشه ها
association pathwayروانشناسى : گذرگاه ارتباطى
association psychologyروانشناسى : روانشناسى تداعى گرا
association schoolروانشناسى : مکتب تداعى
association testروانشناسى : ازمون تداعى
association timeروانشناسى : زمان تداعى
associationa of computer programmersand analystsکامپيوتر : انجمن برنامه نويسان و تحليلگران کامپيوتر
associationaکلمات مرتبط(associationa):
associationismروانشناسى : تداعى گرايى
associationistروانشناسى : تداعى گرا
associationsکلمات مرتبط(associations):
associative facilitationروانشناسى : سهولت ناشى از تداعى
associative fluencyروانشناسى : سيالى تداعى
associative inhibitionروانشناسى : بازدارى ناشى از تداعى
associative lawشيمى : قانون شرکت پذيرى
associative mechanismشيمى : مکانيسم تجمعى
associative processشيمى : فرايند تجمعى
associative shiftروانشناسى : جابجايى تداعى
associative storageانباره انجمنىکامپيوتر : يک وسيله مخصوص ذخيره اطلاعات که در ان ادرس محل ذخيره اطلاعات از طريق محتوى اطلاعات ذخيره شده در ان محل مشخص مى شود
associative thinkingروانشناسى : تفکر تداعى گرا
associativityشرکت پذيرى( در رياضيات)روانشناسى : شرکت پذيرى
assosiationکلمات مرتبط(assosiation):
assumableفرض کردنى ،بخود گرفتنى
assumablyفرضا`،چنانکه بتوان فرض کرد
assumed azimuthعلوم نظامى : گراى فرضى
assumed decimal pointمميز عاريتى ،مميز فرضىکامپيوتر : نقطه اعشار فرضى
assumed gridشبکه بندى فرضىعلوم نظامى : شبکه فرضى سيستم مختصات فرضى
assumed meanروانشناسى : ميانگين فرضى
assumed orientationتوجيه فرضىعلوم نظامى : توجيه فرضى وسايل نقشه بردارى
assumed portfolioبازرگانى : اوراق بهادار مفروض
assumed positionموضع فرضى ،موضع فعلىعلوم نظامى : موضع اشغال شده فعلى
assumedبخود بسته ،بخود گرفته ،عاريتى ،فرضى
assumpistکلمات مرتبط(assumpist):
assumptions (jf)علوم دريايى : فرضها
assumptionsفرضياتعلوم نظامى : مفروضات
assunptionفرض ،التزامقانون ـ فقه : تعهد
assurableقابل اطمينان ،بيمه کردنى
assurance factorالکترونيک : ضريب اطمينان
assurednessاطمينان ،ايقان
astarکلمات مرتبط(astar):
astasia-abasiaروانشناسى : ناايستى - بدگامى
astasiaروانشناسى : ناايستى
astateکلمات مرتبط(astate):
astatic coupleالکترونيک : زوج نامتوجه
astatic galvanometerالکترونيک : گالوانومتر نامتوجه
astatic meterالکترونيک : سنجه نامتوجه
astatic needleالکترونيک : عقربه نامتوجه
astatinesymb: Atشيمى : استاتين
astereognosisروانشناسى : ادراک پريشى بساوشى
asterialستاره شکل
asteriumعنصر ويژه ستارگان
asternalکلمات مرتبط(asternal):
asteroidalستاره اى ،مانند ستاره
asteroideaستاره هاى دريايى
asthenic body typeروانشناسى : سنخ باريک تن
asthenic physiqueروانشناسى : سنخ باريک تن
asthenopiaروانشناسى : ضعف بينايى
asthin as lathلاغر،ترکه اى
asthinکلمات مرتبط(asthin):
astigmatizerوسيله استيگمات کنندهعلوم نظامى : وسيله تقويت کننده مسافت ياب براى ديدن نور کم در شب
astoکلمات مرتبط(asto):
aston dark spaceالکترونيک : فضاى تاريک استن
astonکلمات مرتبط(aston):
astoneکلمات مرتبط(astone):
astonishedمتحير،سرگشته ،حيران
astonishingحيرت انگيز
astragalگچ برى گرد کوچک ،چنبره برجسته نزديک دهنه توپ
astragalusاستخوان قوزک يا اشتالنگ ،استخوان کعب
astral bodyروانشناسى : شبح
astraphobiaروانشناسى : رعد و برق هراسى
astrapophobiaروانشناسى : رعد و برق هراسى
astrictionقبض ،قيد
astrictiveقابض ،منقبض کننده
astringeقبض کردن ،جمع کردن ،بستن ،بهم فشردن
astringencyقابضيت
astro altitudeعلوم نظامى : ارتفاع نجومى
astro compassقطب نماى نجومىعلوم نظامى : قطب نماى ژيروسکوپى
astro trackerتعقيب کننده نجومىعلوم نظامى : وسيله ناوبرى خودکار نجومى
astro-tracker (nav)علوم دريايى : ردياب ستاره اى
astroاژدر زيردريايى ،مربوط به نجومعلوم نظامى : نجومى فلکى
astrochemistryشيمى : اخترشيمىنجوم : اختر شيمى
astrocyteoاستروسيتروانشناسى : نوعى ياخته کمکى
astrocytomaغده استروسيتى( درمغز)روانشناسى : غده استروسيتى
astrologicنجومى ،وابسته به نجوم بينى يا طالع شناسى
astrologicallyاز روى علم نجوم يا طالع بينى
astronکلمات مرتبط(astron):
astronmerاخترشناس ،منجم ،ستاره شناسنجوم : سپهرشناس
astronomic atlasنجوم : اطلس اخترشناسى
astronomic observationعلوم نظامى : ديدبانى نجومى
astronomic stationرصدخانهعلوم نظامى : ايستگاه ديدبانى نجومى
astronomical constants (astron)علوم دريايى : ثابتهاى نجومى
as far as possibleتا انجا که بتوان ،هر چه ممکن است ،تا انجا که ميشد
as far as the eye can reachتا چشم کار مى کند
as far as the eye can seeتا چشم کار ميکند
as far asتا انجاکه
as followsبشرح زير( ين)،بشرح ذيل ،ازاين قرار
as for as i knowانچه من ميدانم ،تا انجا که من ميدانم( يا اگاه هستم)
as fromاز تاريخ,،از
as good as one's wordخوش قول
as hush as deathخاموش چون مردگان
as is well knownچنانکه همه کس بخوبى ميدانند،چنانکه مشهور ( يا معروف ) است
as it deservesچنانکه بايد،بطور شايسته
as luck would have itخوشبختانه يا بدبختانه
as many asهمانقدر... که ،هر چند تا....که
as matters standبا وضع کنونى
as meek as a lambبسيار فروتن و بردبار،بسيار حليم
as meekk as mosesبسيار فروتن و بردبار،بسيار حليم
as memory servesهر وقت بياد انسان بيايد
as much aدو برابر،دو چندان
as much as possibleهر قدر ممکن است ،هرچه ميتوان ،تا بتوان ،هر چه بيشتر
as much asانقدر که ،بقدرى که ،چندان که ،بقدر,
as occasion arisesلدى الاقتضاقانون ـ فقه : بالاقتضا
as occasionبالاقتضاقانون ـ فقه : لدى الاقتضا
as often asهرچند دفعه که
as one manبا يک زبان ،با يک صدا،به اتفاق مانند يک مرد
as opposed toدر مقابل
as ptoud as punchبسيار متکبر و از خود راضى
as soon as possibleهر چه زودتر،بزودى هر چه بيشتر
as stiff as a pokerخيلى خشک
as suchبهمين سمت ،همينطور
as the case may beبسته بمورد،تاچه مورد باشد
as the crow filesبخط مستقيم ،بخط راست
as the saying isمثلى است مشهور
as thoughtمثل اينکه ،(که ) گويى ،گويا
as usualمانند هميشه ،مطابق معمول
as warning toقانون ـ فقه : براى عبرت
as wellهم ،بعلاوه ،بهمان اندازه
as you wereحرکت از نو،از نوعلوم نظامى : به حالت قبلى برگرديد
as you wishبه اختيار شماست ،هرطور که شما ميخواهيد( همانطور باشد)
as your pleaseهر طور ميل شما است ،اختيار با شماست
asapas soon as possibleکامپيوتر : به محض امکان
asatabaccaاسارون شامى
asbestineمانند پنبه نسوز
asbestonعمران : پنبه نسوز
asbestos cement pipeمعمارى : لوله ازبست سيمان
asbestos cement slateمعمارى : ارداواز
asbestos cementسيمان پنبه کوهىمعمارى : سيمان پنبه نسوز
asbestos insulated wireالکترونيک : سيم با روکش نسوز
asbestos kitلباس نسوزعلوم نظامى : کيف لباس نسوز
asbestos-micaالکترونيک : عايق پنبه نسوز و ميکا
asbestusپنبه نسوز،پنبه کوهى ،سنگ پنبه ،سنگ کتان
ascendance-submissionروانشناسى : سلطه گرى - سلطه پذيرى
ascendanceصعود،بالا رفتن ،تفوق ،برترى ،تسلط،غلبه ،نفوذروانشناسى : سلطه گرى
ascendanceyتسلط،غلبهقانون ـ فقه : استيلا
ascendantsکلمات مرتبط(ascendants):
ascendentبالا رونده ،بلندى ،طالع ،اوج ،جد
ascenderبالارونده ،نوک ،يومار،وسيله مکانيکى براى فرستادن بار( کوهنوردى)کامپيوتر : قسمت بالاى حروف کوچکورزش : وسيله مکانيکى براى فرستادن بار
ascending chromatographyشيمى : کروماتوگرافى صعودى
ascending nodeنقطه اعتدال بهاره
ascending reticular activating systemروانشناسى : دستگاه فعال ساز صعودى ساخت شبکه اى
ascending sortمرتب سازى صعودىکامپيوتر : جور کردن صعودى
ascension pipeکانال سرازيرىعلوم مهندسى : مجراى شيب دار
ascertianتعيين کردن ،محقق کردنقانون ـ فقه : تحقيق کردن معلوم کردن
asceticalرياضت کش ،زاهد منش
asceticallyمرتاضانه ،زاهدانه
ascii character setکامپيوتر : مجموعه کاراکترهاى اسکى
ascii fileکامپيوتر : فايل اسکى
ascii sort orderکامپيوتر : نظم ترتيبى اسکى
asciiاسکى ،Interchange American Standard Code for Informationکامپيوتر : کد استاندارد امريکايى براى تبادل اطلاعات
ascillationعلوم هوايى : نوسان
ascititiousزائد
ascorbicکلمات مرتبط(ascorbic):
asdicدستگاه سونارعلوم نظامى : رادار کشف هدف به وسيله پخش امواج صوتى در زير اب
aseaدر دريا،به دريا
asemasiaروانشناسى : ناتوانى نمادى
asemiaروانشناسى : ناتوانى نمادى
asepticizeضد عفونى کردن
asetکلمات مرتبط(aset):
ash canعلوم نظامى : بمب زيرابى
ash-colouredخاکسترى( رنگ)
ash-grayخاکسترى رنگ
ash-holeگلخن ،خاکستردان
ash-pitخاکستردان ،زيرسيگارى
ash-tireاتش ملايم ،خاکستر گرم
ash-volcanicعمران : خاکستر انش نشان
asheryخاکسترگاه ،کارخانه نمک قلياسازى
ashesخاکستر،خاکورزش : جايزه مخصوص مسابقه کريکت استاليا و انگلستان
ashi-nokoورزش : قسمت داخلى کف پا
ashi-wazaورزش : تکنيکيهاى پا
ashiکلمات مرتبط(ashi):
ashkenazimاشکنازى ،عنوان يهوديان المانى که در مقابل سفارادى که به يهوديان اسپانيا و پرتقال اطلاق مى شودقانون ـ فقه : قرار دارد
ashlerسنگ ساختمانى ،سنگ بنا
ashless dispersant oilعلوم هوايى : نوعى روغن معدنى که مانع تجمع ناخالصيها ميگردد
ashlessکلمات مرتبط(ashless):
ashpanخاکستردان ،زيرسيگارى
ashpitپيت اشغالعلوم مهندسى : چاله مخصوص خاکستر
ashton-tateکامپيوتر : يک شرکت نرم افزارى در کاليفرنيا که براى ريزکامپيوترها نرم افزار توليد مى کند
ashtonکلمات مرتبط(ashton):
asian gamesورزش : بازيهاى اسيايى
aside fromقطع نظر از،گذشته از
asinorumکلمات مرتبط(asinorum):
asisکامپيوتر : American Society for Information Scienceانجمن امريکايى علم اطلاع رسانى
asitiaروانشناسى : نفرت از غذا
ask a boon of meاز من چيزى بخواه
ask for 2 days graceقانون ـ فقه : دو روز مهلت خواستن
ask for a lady's handتقاضاى ازدواج با بانويى کردن
ask for the hand of a womanقانون ـ فقه : خواستگارى
ask him if he likes to goاز او بپرسيد ايا ميل دارد برود يا نه ،از او بپرسيد" ميل داريد برويد يا نه"
ask him why he is not goingاز او پرسيد چرا نمى رويد
ask questionsقانون ـ فقه : استسفار کردن
askantبانگاه رشک اميز،از روى بدگمانى
askedکلمات مرتبط(asked):
askesکلمات مرتبط(askes):
asking for a religious opinionقانون ـ فقه : استفتاء
asking for a respiteاستمهالقانون ـ فقه : مهلت خواستن
asking for informationقانون ـ فقه : استعلام
asking for permissionقانون ـ فقه : استجازه
asking for rainقانون ـ فقه : استسقاء
asking for respiteقانون ـ فقه : استمهال
asking to writeقانون ـ فقه : استکتاب
askingکلمات مرتبط(asking):
asksکلمات مرتبط(asks):
aslike as two peasمانند سيبى که دونيم کرده باشند
aslikeکلمات مرتبط(aslike):
asmکامپيوتر : Association for Yystems Managementيک سازمان بين المللى که متعهد است تا اعضا خود را از رشد سريع و تغييرات در زمينه مديريت سيستم ها و پردازش اطلاعات اگاه کند
asmuchکلمات مرتبط(asmuch):
asocialityروانشناسى : بى تفاوتى اجتماعى
asomatognosiaروانشناسى : ادراک پريشى تنى
asonکلمات مرتبط(ason):
asopportunity offersهر وقت فرصتى پيدا شود،هر وقت دست بدهد
asopportunityکلمات مرتبط(asopportunity):
aspect angleزاويه انحراف گلوله از بيم رادارعلوم نظامى : زاويه انحراف مسير گلوله از رادار
aspect changeتغييرات منظرى هدفعلوم نظامى : تغيير منظر هدف از ديد رادار
aspect ratioنسبت تصويرکامپيوتر : نسبت ديدالکترونيک : نسبت صفحهعلوم هوايى : نسبت طول به عرض يا وتر متوسط بال
aspergillumاب فشان ( در اياين نصارا)
asperserقانون ـ فقه : هتاک
aspersionsکلمات مرتبط(aspersions):
aspersiveقانون ـ فقه : توهين اميز
asphalt coated chipsعلوم مهندسى : روکش اسفالت روى سنگريزه ها
asphalt coated pasteboardمعمارى : مقواى قير اندود
asphalt coatingمعمارى : اندود قيرى
asphalt coldعمران : اسفالت سرد
asphalt finisherعلوم مهندسى : پرداخت کننده اسفالت
asphalt liningعمران : روکش اسفالت
asphalt masticمعمارى : ماستيک قيرى
asphalt membranceعمران : اندود قيرى براى عايقکارى
asphalt pavingعلوم مهندسى : جاده سازى
asphalt powerپودر اسفالتمعمارى : گرد اسفالت
asphalt revetmentعمران : پوشش اسفالتى
asphalt tileمعمارى : خشت قيرى
asphalt workعمران : کار اسفالتى
asphalteneاسفالتنمعمارى : مايه قيرى
asphaltic bitumenقير اسفالتعلوم مهندسى : قير طبيعى
asphaltic concreteبتن قيرىمعمارى : بتن اسفالتى
asphaltic feltمعمارى : گونى قيراندود
asphaltic sandstoneعلوم مهندسى : سنگريزه هاى اسفالت
asphalticکلمات مرتبط(asphaltic):
asphyxiantخفه کننده ،اختناق اور،دعوا ياعامل خناق اور
aspiratedروانشناسى : دميده
aspirating engineعلوم مهندسى : موتورمکشى
aspiratingکلمات مرتبط(aspirating):
aspiration levelروانشناسى : سطح انتظار
aspossibleکلمات مرتبط(aspossible):
asquintکج ،با چشمان لوچ يا چپ
asrAutomatic Send/Recieveکامپيوتر : ارسال و دريافت اتوماتيک
asrocعلوم نظامى : راکت ضد زيردريايى
ass-driverخرک چى ،خرران
assailmentيورش ،حمله
assamblerکلمات مرتبط(assambler):
assamblyکلمات مرتبط(assambly):
assassinatorادم کش ،کشنده ،جانى
assault aircraftعلوم نظامى : هواپيماى هجومى
assault area diagramعلوم نظامى : نمودار مشخصات منطقه هجوم عمليات اب خاکى
assault boatعلوم نظامى : قايق هجومى
assault courseميدان اموزش عمليات هجومىعلوم نظامى : دوره اموزشى عمليات هجومى
assault craftناوچه نيروبرعلوم نظامى : ناوچه هاى هجومى اب خاکى قايق نفربر هجومى اب خاکى
assault echelonرده هجوم ،رده هجومى( ترابرى هوايى)علوم نظامى : رده هجومى
assault fireاتش هجومىعلوم نظامى : تير هجوم
assault forceنيروى هجومىعلوم نظامى : نيروى هجوم
assault gunعلوم نظامى : توپ هجومى
assault liftترابرى هجومىعلوم نظامى : حمل و نقل هوايى هجومى
assault phaseعلوم نظامى : مرحله هجوم
assault scheduleعلوم نظامى : برنامه هجوم
assault shippingعلوم نظامى : ترابرى دريايى در عمليات هجومى اب خاکى
assault shipsناوهاى نيروبرعلوم نظامى : ناوهاى هجومى اب خاکى
assault suppliesعلوم نظامى : اماد هجومى
assault wavesموجهاى هجومعلوم نظامى : امواج هجومى نفرات و وسايل
assault wireسيم هجومىعلوم نظامى : سيم تلفن هجومى
assaultingورزش : حمله
assayerعيارگير،دينارسنج ،صاحب عيار،معير،ازماينده
assemble (to)جمع اورى کردن ،سر هم کردن قطعات ،سوار کردن قطعاتبازرگانى : مونتاژ کردنعلوم نظامى : سوار کردن ،گرد اوردن
assemble capital stockسرمايه پرداخت نشدهقانون ـ فقه : بقيه سرمايه اى که به محض تقاضا قابل پرداخت است سرمايه اى که بر مبناى ان ماليات محاسبه مى شود
assembledکلمات مرتبط(assembled):
assembler directiveکامپيوتر : رهنمود همگذار
assembliesشيمى : مجموعه
assembling area (mc,mil)علوم دريايى : منطقه تجمع
assemblingکامپيوتر : روند خودکارى که بوسيله ان کامپيوتر برنامه اصلى را به زبان سمبليک تبديل مى کند
assembly (anchorage)لنگر انداختن ناوها در نقطه تجمع ،لنگر موقتى در نزديک ساحلعلوم نظامى : لنگر تجمع
assembly areaگمگاهعلوم نظامى : منطقه تجمع
assembly benchعلوم مهندسى : ميز مونتاژ
assembly fixtureعلوم مهندسى : تجهيزات مونتاژ
assembly instrudactionsعلوم مهندسى : مقررات يا دستورات نصب
assembly language instructionکامپيوتر : دستورالعمل زبان اسمبلى
assembly listingصورت بردارى همگذارىکامپيوتر : ليست اسمبلى
assembly of notablesمجلس بزرگان يا اعيان ،پارلمانى موقتى
assembly order control numberشماره کنترل دستور کار تعميرعلوم نظامى : شماره کنترل تعميراتى
assembly orderدستور مونتاژ وسايلعلوم نظامى : دستور تعمير دستور جمع شدن در نقطه تجمع
assembly shopعلوم مهندسى : کارگاه مونتاژ
assembly toolsعلوم مهندسى : ابزار مونتاژ
assemlerکلمات مرتبط(assemler):
assentientموافقت دهنده ،قبول کننده ،رضايت دهنده
assersorارزيابقانون ـ فقه : مقوم
assert one's rightsقانون ـ فقه : براى استيفاى حق خود
asserterاظهار کننده ،مدعى
assertingکلمات مرتبط(asserting):
assertive trainingروانشناسى : جرات اموزى
assertivenessروانشناسى : جرات
assertorاظهار کننده ،ادعا کننده
asses bridgeقضيه حماريه
assesکلمات مرتبط(asses):
assessed valueقانون ـ فقه : ارزشى که به منظور خاص براى يکى از اقلام دارايى معين مى شود
assessedکلمات مرتبط(assessed):
asset ownershipبازرگانى : مالکيت دارائى
assets and equitiesترازنامه ،بيلانقانون ـ فقه : دارايى و ديون
assets and liabilitiesبازرگانى : دارائيها و بدهيها
assets-liabilities techniqueروانشناسى : شيوه محاسن - معايب
assetsمال و اموال ،مايملک ،مواد لازم ،وسايل ،ابزار،دارائى ،موجودى شخص ورشکستهقانون ـ فقه : دارايىبازرگانى : دارائيهاعلوم نظامى : تجهيزات مايملک و دارايى
assiciative strengthروانشناسى : نيرومندى تداعى
assiciativeکلمات مرتبط(assiciative):
assiduouslyبا پشتکار يا ملازمت
assigmentواگذارىبازرگانى : تفويض
assignable creditاعتبار قابل انتقالبازرگانى : اغتبار قابل واگذارى
assignantsقانون ـ فقه : اسکناس
assignatاسکناس( در شورش فرانسه)
assigned forcesنيروهاى زير امرعلوم نظامى : نيروهاى مامور به نيروهاى واگذار شده به
assigned roleروانشناسى : نقش محول
assignedکلمات مرتبط(assigned):
assignees in bankruptcyهيئت تصفيه امور ورشکسته
assigneesکلمات مرتبط(assignees):
assignessکلمات مرتبط(assigness):
assignment of contractواگذارى قراردادبازرگانى : انتقال قرارداد
assignment of spaceتعيين جاعلوم نظامى : تخصيص جا براى انبار کردن اماد
assignment of tasksواگذار کردن وظايفعلوم نظامى : تعيين وظايف
assignment operatorکامپيوتر : عملگر جايگزينى
assignmentsکلمات مرتبط(assignments):
assimilatcيکسان کردن ،هم جنس کردن ،مقايسه نمودن ،در بدن جذب شدن
assimilatoryهم جنس کننده ،هم جنس شونده ،شباهت دهنده
assisstanceکلمات مرتبط(assisstance):
assistant chief of staff, g1 (personnel)معاونت پرسنلى ،رکن يکمعلوم نظامى : اداره يکم
assistant chief of staff, g3 (operationsمعاونت عمليات ،رکن سومعلوم نظامى : اداره سوم
assistant chief of staff, g4 (logistics)معاونت لجستيکى ،رکن چهارمعلوم نظامى : اداره چهارم
assistant chief of staff,g2 (intelligencمعاونت اطلاعات ،رکن دومعلوم نظامى : اداره دوم
assistant chief of staff,g5(civil affairمعاونت امور غيرنظاميانعلوم نظامى : رکن پنجم اداره پنجم
assistant chief of staffمعاون رئيس ستاد،معاونت( هر يک از قسمتهاى ستاد از سپاه به بالا)علوم نظامى : معاونت
assistant coachورزش : کمک مربى
assistant driverشاگرد شوفرعلوم مهندسى : کمک راننده
assistant navigatorعلوم دريايى : کمک افسر راه
assistant prosecutorقانون ـ فقه : داديار
assistant scout materرسديار
assistant secretary of the armyعلوم نظامى : معاون وزير نيروى زمينى
assistant trainerورزش : کمک مربى
assistedکلمات مرتبط(assisted):
assistsکلمات مرتبط(assists):
assize courtمحاکم سيار جنايىقانون ـ فقه : دادگاه جنايى
assize rentاجرت المسمىقانون ـ فقه : اجاره مسلم و معين
assize townقانون ـ فقه : شهر مقر دادگاه جنايى
assmblerکلمات مرتبط(assmbler):
assmblyکلمات مرتبط(assmbly):
assmebling scaffoldعلوم مهندسى : داربست مونتاژ
assmeblingکلمات مرتبط(assmebling):
assocation justiseقانون ـ فقه : مستشار ديوان عالى
assocationکلمات مرتبط(assocation):
associate computer professionalsکامپيوتر : انجمن کامپيوترکاران
associated companyشرکت وابستهقانون ـ فقه : شرکتى که ¹ 5درصد سرمايه ان متعلق به ديگرى است
associated soundالکترونيک : صداى همراه
associated with a tribeقانون ـ فقه : حليف
associatedکلمات مرتبط(associated):
associatesکلمات مرتبط(associates):
association areasمناطق ارتباطى( مغز)روانشناسى : مناطق ارتباطى
association by contiguityروانشناسى : تداعى از راه مجاورت
association coefficientروانشناسى : ضريب ارتباط
association cortexروانشناسى : قشر تداعى
association croquetکروکه انگليسىورزش : مسابقه بين دو تيم يا دو نفر در زمينى بطول 35 متر و عرض 26 متر با 6 دروازه و يک ميله عمودى
association footballورزش : اتحاديه فوتبال
association for computers and humanitiesيک سازمان بين المللى که مشوق تحقيقات در زبان ،مطالعات ادبى ،تاريخىکامپيوتر : انسان شناسى و علوم اجتماعى به کمک کامپيوتر و استفاده از ان در افرينش و مطالعه هنر و موسيقى و رقص مى باشد
association for computing machineryکامپيوتر : بزرگترين جامعه جهانى اموزشى و علمى جهت توسعه مهارتهاى فنى و صلاحيتهاى حرفه اى متخصصان کامپيوتر
association for system managementکامپيوتر : يک سازمان بين المللى که متعهد است تا اعضا خود را از رشد سريع و تغييرات در زمينه مديريت سيستم ها و پردازش اطلاعات اگاه کند
astronomical tableزيگنجوم : ذيج
astronomical tablesزيج
astronomical triangleمثلث نجومىعلوم دريايى : syn : celestial triangle
astronomical twilightشفق و فلق نجومىعلوم نظامى : تاريک و روشن نجومى
astronomical unit (a.u)نجوم : واحد نجومى
astronomical unit (au)يکاى نجومىعلوم دريايى : واحد نجومى
astronomical unitعلوم هوايى : واحد نجومى
astronomicallyاز روى علم هيئت ،مطابق هيئت
astroturfورزش : چمن مصنوعى
astrutخرامان
asummetricبى قرينه ،بى تناسب
asylvmکلمات مرتبط(asylvm):
asymboliaروانشناسى : نماد پريشى
asymetrical barsورزش : پارالل زنان
asymetricalکلمات مرتبط(asymetrical):
asymetryالکترونيک : درجه عدم توازن يک مدار سه فاز
asymmetric carbonشيمى : کربن بى تقارن
asymmetric local deformationشيمى : تغيير شکل موضعى بى تقارن
asymmetric moleculeشيمى : مولکول بى تقارن
asymmetric substanceشيمى : جسم بى تقارن
asymmetric systemشيمى : دستگاه بى تقارن
asymmetric topشيمى : فرفره اى بى تقارن
asymmetrical conductivityالکترونيک : برقرسانايى بى تقارن
asymmetrical liftعلوم هوايى : براى نامتقارن
asymmetrical sweepلغزش انحرافى ،باد انحرافىعلوم نظامى : لغزش هواپيما از مسير
asymmetrical-sideband transmissionالکترونيک : پخش باند جانبى مانده
asymmetry factorعمران : ضريب عدم تفارن
asymmetry potentialشيمى : پتانسيل بى تقارنى
asymptotic curveروانشناسى : منحنى مجانب
asymptoticکلمات مرتبط(asymptotic):
asynchronous admittanceالکترونيک : گذرايى ناهمزمان
asynchronous alternatorعلوم مهندسى : ژنراتور اسنکرون
asynchronous commuinicationکامپيوتر : ارتباط ناهمزمان
asynchronous deviceدستگاه ناهمگامکامپيوتر : دستگاه غير همزمان
asynchronous impedanceالکترونيک : ناگذرايى ناهمزمان
asynchronous motorالکترونيک : موتور ناهمزمان
asynchronous reactanceالکترونيک : راکتانس ناهمزمان
asynchronous time division multiplexingکامپيوتر : تسهيم زمانى ناهمگام
asynchronous transmissionاطلاعات در فواصل زمانى بدون قاعده و نامنظم به وسيله قراردادن يک بيت شروع قبل از هر کاراکتر و يک بيت خاتمه پس از ان انتقال مى يابند،انتقال غيرهمزمان ،مخابره ناهمگامکامپيوتر : مخابره غير همزمان
asynergiaروانشناسى : ناهماهنگى عضلانى
at leisureفرصت دار،فارغ ،بيکار،سر فرصت ،بى شتاب
at 12% interestبا بهره 12 درصد ( در سال)
at a gallop (به ) چار نعل ،بتاخت
at a glanceبيک نگاه ،بيک لمحه
at a great penny worthگران ،به بهاى زياد
at a great ratبسيار تند،بسرعت زياد
at a later periodبعدها،در موقع ديگر
at a laterdبعدها،بعدا`،در اينده
at a loose endبيکار
at a loss what to doلا تکليفقانون ـ فقه : بلا تکليف
at a lossesگيج ،متحير،معطل
at a low priceبهاى کم ،بقيمت نازل
at a nonplusحيران ،بى جوابى ،مبهوت
at a premiumبا صرف ،با سود،بسيار مرغوب ،بسيار مطلوب
at a slow pace (با گام ) اهسته
at a specified timeدر وقت معين يا معلوم
at a stated timeدر وقت معين
at a stretchيک کش ،بى وقفه ،پشت سر هم
at all adventuresهرچه پيش ايد،با هر مخاطره ،با هر پيشامد
at all eventsدر هر حال ،بهر وسيله که باشد
at all hazardبا هر گونه مخاطره ،هرچه بادا باد
at all pointsدرهمه جا،در همه نقاط
at all timesدرهمه اوقات ،هميشه
at an overthwartبطور اريب ،بطور متقاطع ،ازاين سو بان سو
at any costبهر قيمت
at any priceبهر بها،بهر قسمت که باشد
at any rateدر هر حال ،درهر صورت
at arm's lengthدر دسترس ،در بازورس
at beat of drumبصداى کوس
at bestمنتهاى مراتب
at busکامپيوتر : گذر اى تى
at callبه محض درخواست ،اماده فرمان ،عندالمطالبهبازرگانى : فورا
at choiceبرحسب دلخواه ،باختيار خود
at d.مخالف ،دشمن
at darkدرشب ،هنگام شب
at death's doorدم مرگ
at easeفرمان ازادعلوم نظامى : ازاد
at eight o'clockدر ساعت هشت
at f.منتهى خيلى باشد
at faultگيج ،پريشان ،بى تکليف
at first aدر نظر اول ،در نخستين ديد،در وهله نخستين
at first blushدر وهله نخست ،در نظر اول ،در بادى امر
at first handمستقيما،در وهله نخست
at first lightعلوم نظامى : در اولين روشنايى روز
at first pushدر نخستين وهله
at first sightدر نظر اول ،بيک نگاه
at firstدر ابتدا،در اغاز کار،در وهله اول
at full lengthمفصلا`،بتفصيل ،دراز کشيده
at full lickبسيار تند،با شتاب
at full peltبا شتاب هر چه بيشتر،سراسيمه
at full speedبا تندى هر چه بيشتر،بسرعتى هر چه تمامتر
at gradeدر يک ترازو
at half-cockاز بند دوم رد شده
at handنزديک ،دم دست
at hearing itاز شنيدن ان
at his callبر حسب اخطار يا احضار او
at his wordبفرمان او،بحرف او
at home and abroadدر داخله و خارجه ،در درون و بيرون کشور،در سفر و حضر
at issueموضوع بحث
at itسخت مشغول ( کارى)
at lastسر انجام
at latestمنتها،منتهى
at leastاقلا`،دست کم ،هيچ نباشد
at lengthبتفضيل ،مفصلا`،بدرازا،سرانجام ،بالاخره
at libertyقانون ـ فقه : مجاز
at long intervalsدير دير،بفواصل زياد
at long lastبالاخره ،عاقبت ،اخرالامر
at longestمنتها
at meatسر خوراک يا غذا
at messهنگام خوردن ،سر خوراک
at mostمنتها،خيلى باشد
at my command (by piece)علوم نظامى : توپ به توپ به فرمان من
at my commandعلوم نظامى : به فرمان من
at nightدر شب ،شب هنگام
at nightfallشبانگاه ،شب هنگام
at noonهنگام ظهر،در نيمروز
at nurseدر توجه دايه ،در دست دايه
at onceفورا،باهم ،يک دفعه
at one (fell)swoopبا يک حمله در يک وهله
at one blowبيک ضربه ،در يک وهله
at one breathدر يکدم ،بيک نفس
at one castبا يک طاس ،در يک وهله
at one scoopبيک وهله ( خالى کردن)
at one's last gaspدر دم اخر
at one's leisureسر فرصت ،هنگام فراغت
at one's perilبمسئوليت خود
at oneهم راى ،متفق
at ones easeبارامش ،باسودگى
at or within callاماده فرمان
at outsمخالف
at owner's riskمعامله با قيد اين که هر گونه خسارت به عهده صاحب جنس باشدقانون ـ فقه : يا حمل جنس با همين شرط
at owner's risksريسک به عهده مالکبازرگانى : به هزينه صاحب مال
at parقيمت اسمى سند،بقيمت اسمى ،بقيمت اصلىقانون ـ فقه : قيمت ثابت انتقال ارز به بهاى اسمىبازرگانى : برابرقيمت اسمى ،به قيمت اسمى
at pauseدر حال ايست ،مکث کنان ،خاموش ،ساکت
at pawnدرگرو،در رهن
at pleasureبدلخواه ،برحسب دلخواه ،برحسب ميل
at presentاکنون ،فعلا`
at railway speedبسيار تند،با تندى راه اهن ،بسرعت راه اهن
at restاسوده ،مرده
at roostخوابيده
at seaدر دريا،(مج ).سرگشته ،گيج
at second handاز قول ديگرى ،بطور غير مستقيم
at short intervalsزود زود،بفواصل کم
at sightديدارى ،بمحض رويت ،بى مطالعه قبلىقانون ـ فقه : به رويتبازرگانى : به رويت
at sixes and sevensدرهم و برهم
at someone expenseبه خرجقانون ـ فقه : به هزينه
at stakeدر خطر،د ر گرو،نامعلوم ،موضوع بحث
at ten minutes noticeبا ده دقيقه اخطار قبلى
at that rateدر اين صورت
at thatهمينطور،بهمين شکل
at the a of 50در سن پنجاه سالگى
at the back ofپشت ،در عقب ،به پشتى
at the but cher'sدر دکان گوشت فروشى
at the current rate of exchangeبه نرخ جارى ارزبازرگانى : به نرخ مبادله جارى
at the d. ofبدلخواه ،به اختيار
at the dipعلوم دريايى : پرچم نيم افراشته
at the doorدم در
at the earliest p momentدر نخستين وهله امکان
at the endسرانجام ،بالاخره
at the expence ofبه خرجقانون ـ فقه : به هزينه
at the expense ofبهزينه ،بخرج
at the first blushدر نظر اول ،در نخستين وهله
at the first onsetدر نخستين وهله ( يا حمله)
at the foreدر جلوى کشتى
at the full landed cost priceبازرگانى : قيمت تمام شده کالا در مقصد
at the hand ofبدست ،بوسيله
at the head of the pollحائز اکثريت
at the instance ofبه تقاضاىقانون ـ فقه : بر حسب تقاضاى
at the longestمنتها
at the mercy ofدر اختيار دستخوش
at the moment of deathحين فوتقانون ـ فقه : حين وفات
at the moment of the saleقانون ـ فقه : حين البيع
at the owner's riskبا قيد اينکه هرگونه خسارت بعهده مالک ( يا صاحب جنس ) باشد،بعهده مالک
at the point of sale (pos)بازرگانى : در نقطه فروش
at the point of the swordبدم شمشير
at the precise momentدر سر موقع
at the rate ofاز قرار
at the rear ofدرعقب ،پشت سر
at the request ofبخواهش ،برحسب ،تقاضاى
at the same timeضمنا"،در ان واحدقانون ـ فقه : در عين حال
at the specified tenorبازرگانى : بر حسب مفاد مشخص
at the startدر اغاز کار،در ابتدا
at the time of the saleقانون ـ فقه : حين البيع
at the top of one's bentتا سرحد گنجايش ،تا انجا که مى توان تحمل کرد
at the top ofدر بالاى ،در راس
at the utmostمنتهى ،دست بالا
at timesگاه گاهى ،گاه گاه
at willبطور دلخواه ،موافق ميل
at workسر کار،مشغول کار،دست در کار
at your father'sدر خانه پدر شما
at(the) shortبزودى ،زود،مختصرا`،بدرشتى ،کمى ،اندکى
at-homeپذيرايى در ساعت معين
ataکلمات مرتبط(ata):
atabalدهل ،طبل
atabalistکمان زنبورکى
atactic polymerشيمى : بسپار بى ارايش
atacticشيمى : بى ارايش
atacticityشيمى : بى ارايشى
atanyکلمات مرتبط(atany):
ataractic drugsروانشناسى : داروهاى ارام بخش
ataraxiaارامش درون ،ارامش قلب
ataraxyروانشناسى : ارامش
atariنام نوعى از کامپيوترهاى شخصى و وسائل جانبى مشهور که توسط شرکت ATARI توليد مى شودکامپيوتر : يک شرکت توليدکننده بزرگ کامپيوترهاى شخصى
atarmsکلمات مرتبط(atarms):
atateکلمات مرتبط(atate):
ataxiaروانشناسى : ناهماهنگى حرکتى
ataxiameterروانشناسى : تعادل سنج
ataxicبيقاعده ،بى نظم ،بى ترتيب
ataxyبى نظمى ،بيقرارى
atdmکامپيوتر : Asychronous Time-Division Multiplexingتسهيم زمانى ناهمگام
atemورزش : سر
atemmpting the imposibleقانون ـ فقه : شروع به جرم محال
atemmptingکلمات مرتبط(atemmpting):
atenteeصاحب اختراع ثبت شده
atheisticalمبنى برانکار هستى خدا
athenianاتنى ،اهل اتن
athingکلمات مرتبط(athing):
athlete heartورزش : قلب ورزشکار
athletic physiqueروانشناسى : سنخ پهلوانى
athletic suportersورزش : وسايل محافظتى ورزشکار
athletic supporterورزش : بيضه بند
athletic trainerورزش : پزشکيار ورزشى
athletic training roomورزش : اطاق پزشکى - ورزشى
athletic typeروانشناسى : سنخ پهلوانى
atilityکلمات مرتبط(atility):
ationکلمات مرتبط(ation):
atistotelianارسطويى ،وابسته به ارسطو شاگرد يا پيرو ارسطو
ativeکلمات مرتبط(ative):
atkinsکلمات مرتبط(atkins):
atlantic charterقانون ـ فقه : منشور اتلانتيک
atlanticوابسته به کوه اطلس ،اقيانوس اطلس ،درياى محيط غربى
atlas gridعلوم نظامى : شبکه بندى جهانى
atmAutomated Teller Machine،ماشين سخنگوى خودکار،ماشين تحويل دار خودکارکامپيوتر : abode type manager
atmidometerبخارسنجزيست شناسى : دم سنج
atmologyعلم بخار اب
atmospheric absorptionجذب جوىالکترونيک : جذب جوىنجوم : دراشامى جوى
atmospheric brakingعلوم هوايى : کند شدن سرعت حرکت يک جسم هنگام برخورد با اتمسفر
atmospheric corrosionعلوم مهندسى : فساد تدريجى در اثر مجاورت با هوا
atmospheric effectروانشناسى : اثر جوى
atmospheric electricityالکترونيک : برق جوى
atmospheric environementفضاى جوىعلوم نظامى : محيط جوى
atmospheric interferenceالکترونيک : پارازيت جوى
atmospheric oxygenعلوم مهندسى : اکسيژن هوا
atmospheric pressureفشار جوعلوم مهندسى : فشار هواشيمى : فشار جوعلوم هوايى : فشار اتمسفرى
atmospheric refractionانعکاس جوىنجوم : شکست جوىعلوم نظامى : شکست نور در اثر برخورد به طبقات جوى شکست جوى نور
atmospheric(al)هوايى ،جوى
atmosphericsالکترونيک : پارازيت جوى
atollزيست شناسى : جزيره مرجانى حلقوىعلوم نظامى : صخره هاى مدور داخل دريا
atom numberالکترونيک : عدد اتمى
atom rocketعلوم مهندسى : موشک اتمى
atom samsherعلوم مهندسى : دستگاه انفجار اتمى
atom samshingعلوم مهندسى : انفجار اتمى
atomic absorptionشيمى : جذب اتمى
atomic air burstعلوم نظامى : ترکش هوايى اتمى
atomic bondشيمى : پيوند اتمى
atomic clockعلوم هوايى : ساعت اتمى
atomic configurationشيمى : ارايش اتمى
atomic crystalشيمى : بلور اتمى
atomic demolition munition (adm)خرج تخريب مهمات اتمىعلوم نظامى : مهمات مخصوص تخريب جنگ افزار اتمى
atomic falloutزيست شناسى : ريزه پرتوزا
atomic fissionشيمى : شکافت اتمىزيست شناسى : شکافت اتمى
atomic form factorضريب پراکندگى اتمىشيمى : عامل شکل اتمى
atomic fusionهمجوشى اتمى ،گداخت اتمىشيمى : همجوشى اتمىزيست شناسى : گداخت اتمى
atomic hydrogen arc weldingعمران : جوش قوسى بوسيله اتم هيدروژن
atomic hydrogen weldingعلوم مهندسى : جوشکارى هيدروژنى
atomic interactionشيمى : بر هم کنش اتمى
atomic latticeشيمى : شبکه اتمى
atomic mass unitشيمى : واحد اتمى جرم
atomic massشيمى : جرم اتمىعلوم هوايى : جرم اتمى
atomic nucleusالکترونيک : هسته اتمشيمى : هسته اتم
atomic numberعدد اتمىالکترونيک : عدد اتمىشيمى : عدد پروتونىعلوم هوايى : عدد اتمى
atomic orbitalشيمى : اوربيتال اتمى
atomic pileشيمى : واکنشگاه اتمى
atomic polarizationشيمى : قطبش اتمى
atomic radiusشعاع اتمشيمى : شعاع اتمى
atomic reactorشيمى : واکنشگاه اتمى
atomic scattering factorضريب پراکندگى اتمىشيمى : عامل شکل اتمى
atomic sizeاندازه اتمشيمى : اندازه اتمى
atomic spectroscopyشيمى : طيف بينى اتمى
atomic structureشيمى : ساختار اتمى
atomic timeعلوم نظامى : زمان انفجار اتمى
atomic underground burstعلوم نظامى : ترکش زيرزمينى اتمى
atomic unitsشيمى : يکاهاى هارترى
atomic weaponعلوم نظامى : جنگ افزار اتمى
atomicalذره اى ،مربوط بجوهر فرد،ذره وار،ريز
atomistذره نگرروانشناسى : اتميست
atomistic competitionبازرگانى : رقابت ذره اى
atomistic evalutionبازرگانى : ارزيابى نظرات افراد در مورد تبليغات يک محصول
atomistic psychologyروانشناسى : روانشناسى جزءنگر
atomistic societyجامعه ذره اىبازرگانى : واحدهاى کوچک توليدى
atomizing carburetorعلوم مهندسى : کاربراتور ذره ساز
atomizingکلمات مرتبط(atomizing):
atomosphereکلمات مرتبط(atomosphere):
atoniaفقدان کشيدگى طبيعى عضلانىروانشناسى : فقدان تونوس
atonic interrupterالکترونيک : ضربه گر سست
atonicityفقدان کشيدگى طبيعى عضلانىروانشناسى : فقدان تونوس
atop ofدر بالاى
atramentousسياه چون مرکب
atraphaxisکلمات مرتبط(atraphaxis):
atributeکلمات مرتبط(atribute):
atrilleryکلمات مرتبط(atrillery):
atrociouslyشريرانه ،بيرحمانه
atrociousnessبيرحمى ،ستمگرى
atropineروانشناسى : اتروپينعلوم نظامى : ماده اتروپين
atrumpetکلمات مرتبط(atrumpet):
atsکلمات مرتبط(ats):
attach (jf)علوم دريايى : به زير امر در اوردن
attached airlift serviceعلوم نظامى : يکان ترابرى هوايى زيرامر
attached processorکامپيوتر : پردازنده الصاقى
attached strengthاستعداد نيروى زير امرعلوم نظامى : نيروى زير امر
attachment of debtقانون ـ فقه : توقيف طلب
attachment of earningsقانون ـ فقه : توقيف درامد
attachment of propertyقانون ـ فقه : توقيف مال
attachment plugعلوم مهندسى : دوشاخه وسايل برقىالکترونيک : دوشاخه ارتباط
attachmentsضمائم ،منضماتقانون ـ فقه : نمائات متصل
attack aircraft carrierعلوم نظامى : ناو هواپيمابر تهاجمى
attack altitudeارتفاع تک( هواپيما)علوم نظامى : ارتفاع تک
attack assessmentارزيابى نتايج تکعلوم نظامى : ارزيابى تک
attack blockورزش : دفاع روى تور واليبال
attack cargo shipناو باربرى تهاجمىعلوم نظامى : ناو حمل و نقل مخصوص تک
attack carrier (cva)علوم دريايى : ناو هواپيمابر افندى
attack carrier striking forcesعلوم نظامى : نيروهاى ضربتى ناو هواپيمابر نيروى تک
attack condition , alfaوضعيت تکعلوم نظامى : الف
attack conditon , bravoوضعيت تکعلوم نظامى : ب
attack directorعلوم نظامى : وسايل محاسباتى سيستم کنترل اتش دريايى وسيله هادى تک اتش دريايى
attack forceنيروى تک کننده به ساحلعلوم نظامى : نيروى تک
attack groupگروه تکعلوم نظامى : گروه تک به ساحل
attack headingسمت تک ،جهت تک( هواپيماى رهگير)علوم نظامى : جهت تک
attack helicopterهليکوپتر تک ورعلوم نظامى : هليکوپتر تک
attack nuclear carrier (cvn)علوم دريايى : ناو هواپيمابر افندى هسته اى
attack on preparationورزش : شمشيرباز اماده براى حمله
attack on the bladeورزش : حمله شمشيرباز به تيغه
attack origineمحل يا منبع تک ،محل اغاز تکعلوم نظامى : کشور اغازکننده تک
attack patternالگوى تکعلوم نظامى : ارايش تک
attack planeعلوم نظامى : هواپيماى تک
attack plotterوسيله ردنگارعلوم نظامى : ردنگار هدف
attack positionعلوم نظامى : موضع تک
attack sizeاندازه تکعلوم نظامى : استعداد وسايل درگير در تک
attack speedسرعت تک( هواپيما)علوم نظامى : سرعت تک
attack teacherعلوم نظامى : وسيله اموزش عمليات ضد زيردريايى وانمودساز تک ضد زيردريايى
attack timingعلوم نظامى : زمان بندى تک
attack transportناو ترابرى نيروى تکعلوم نظامى : ناو حمل و نقل شرکت کننده درنيروى اب خاکى
attack zoneورزش : منطقه حمله
attackedکلمات مرتبط(attacked):
attackerضاربقانون ـ فقه : لصورزش : مهاجم
attacking lineورزش : خط حمله
attackingتک کنندهعلوم نظامى : در حال تک
attackmanمامور حمله( لاکراس)ورزش : مامور حمله
attacksکلمات مرتبط(attacks):
attacting zoneورزش : منطقه دروازه
attactingکلمات مرتبط(attacting):
attainabilityقابليت حصول
attaining one's majorityقانون ـ فقه : بالغ شدن
attainingکلمات مرتبط(attaining):
attandanceکلمات مرتبط(attandance):
attantionکلمات مرتبط(attantion):
attemperملايم کردن ،نرم کردن ،اميختن ،معتدل کردن ،جور کردن
attemptableقابل دست اندازى
attempted murderشروع به قتل عمدقانون ـ فقه : قتل ناتمام
attempted rapeشروع به تجاوز جنسىقانون ـ فقه : تجاوز ناتمام
attempted theftشروع به سرقتقانون ـ فقه : سرقت ناتمام
attemptedکلمات مرتبط(attempted):
attempterقانون ـ فقه : شروع کننده به جرم
attempting to commit murderقانون ـ فقه : شروع کردن به قتل عمد
attempting to commit rapeقانون ـ فقه : شروع کردن به تجاوز جنسى
attempting to inflict injuryقانون ـ فقه : شروع به ايراد جرح
attempting to stealقانون ـ فقه : شروع کردن به سرقت
attemptingکلمات مرتبط(attempting):
attendance of a doctorورزش : حضور پزشک روى رينگ بوکس
attended operationکامپيوتر : عملکرد با مراقب
attensityوضوح حسىروانشناسى : در نظريه تيچز
attention deficitروانشناسى : کاستى توجه
attention spanروانشناسى : فراخناى توجه
attention to ordersتوجه کنيدعلوم نظامى : توجه
attention to port (starboard)علوم نظامى : احترام به سمت چپ يا راست کشتى افراد نظر به راست يا چپ ناو
attention-gettingروانشناسى : توجه طلب
attention-seekingروانشناسى : توجه طلب
attentivelyاز روى دقت يا توجه
attentivenessتوجه ،دقت ،مواظبت
attenuantرقيق کننده ،محلل ،اب کننده
attenuation coefficientضريب ميرايى ،ضريب استهلاکعلوم مهندسى : ضريب دمفونگشيمى : ضريب تضعيف
attenuation compensationتعادل ميرايى ،جبران ميرايىعلوم مهندسى : تصحيح اعوجاج
attenuation constantشيمى : ثابت تضعيف
attenuation factorضريب فرسايش انرژى موجشيمى : ثابت تضعيفعلوم نظامى : ضريب افت قدرت امواج
attenuation lengthشيمى : طول تضعيف
attenuation mean free pathشيمى : مسافت ازاد ميانگين در تضعيف مسافت تضعيف
attenuatorشيمى : تضعيف کننده
attenuteباريک ،نازک ،رقيق ،سبک
attestation clauseعبارتى که در ذيل اسناد بلافاصله قبل از اسامى گواهى کنندگان امضا،امضا کننده سندقانون ـ فقه : ذکر مى شود و مفادا حاکى از ان است که ايشان امضا وى را از هر جهت تصديق مى کنند
attested copyقانون ـ فقه : رو نوشت مصدق
attestedکلمات مرتبط(attested):
attestorگواهى دهنده گواه
atticismتعبير يا اصطلاح اتنى ،لهجه اتنى
attitude controlعلوم هوايى : کنترل وضعيت هواپيما
attitude director indicatorعلوم نظامى : دستگاه نشان دهنده عمليات دستگاه هدايت زاويه تقرب هواپيما به باند
attitude gyroعلوم هوايى : الت نشان دهنده پروازى که توسط ژايرو کارميکند
attitude indicatorعلوم نظامى : دستگاه نشان دهنده زاويه تقرب
attitude motorعلوم هوايى : موتورهاى راکت کوچک براى کنترل وضعيت رسانگر فضايى در حال حرکت
attitude surveyروانشناسى : زمينه يابى نگرش
attitude testروانشناسى : ازمون نگرش
attitudinalروانشناسى : نگرشى
attmptedکلمات مرتبط(attmpted):
attoکامپيوتر : معناى پيشوندى با معناى يک تريليونم يا بيليونيوم يک بيليوننجوم : اتوعلوم هوايى : پيشوندى به معناى ¹ 1به توان-18
attorney at lowقانون ـ فقه : وکيل دعاوى
attorney with right of substitutionقانون ـ فقه : وکيل با حق توکيل ،وکيل در توکيل
attorney with right of subtitutionقانون ـ فقه : وکيل در توکيل
attorney-at-lawقانون ـ فقه : وکيل دعاوى
attorneygeneralمدعى العموم
attorneygeneralshipمدعى العمومى
attornmentقبول و شناسايى موجر يا ارباب تازه
attractabilityمجذوبيت
attracticmکلمات مرتبط(attracticm):
attraction forceنيروى جاذبهشيمى : نيروى جاذبهورزش : نيروى ربايش
attraction of currentالکترونيک : جاذبه ميدان
attractive fieldشيمى : ميدان جاذبه
attractive forceعلوم مهندسى : نيروى جاذبه
attractive goodsبازرگانى : کالاهاى جذاب
attractive potentialشيمى : پتانسيل جاذب
attractivelyبطور کشنده يا جاذب
attractivenessفريبندگى ،دلربائى
attrationکشش ،جذب ،جاذبه ،کشندگى
attribکامپيوتر : فرمان اتريب
attributedقانون ـ فقه : منسوب
attributes of godصفات يا اسامى خدا
attributesکلمات مرتبط(attributes):
attributivelyبطور اسنادى ،بطور مستقيم چنانکه صورت فرع پيدا کند
attrition (test)معمارى : ازمايش خرد شدگى
attrition minefieldميدان مين فرسايشىعلوم نظامى : ميدان مين فرساينده دريايى
attrition rateميزان کاهش توان رزمىعلوم نظامى : نواخت فرسايش سرعت فرسايش
attrition sweepingپاکسازى ميدان مين فرسايشىعلوم نظامى : مين روبى ضد عمليات فرسايشى دشمن
attrneyکلمات مرتبط(attrney):
au u. horseاسب شرور
auکلمات مرتبط(au):
aubert phenomenonروانشناسى : پديده اوبرت
aubert-forster phenomenonروانشناسى : پديده اوبرت - فورستر
aubertکلمات مرتبط(aubert):
auction sale without reserveقانون ـ فقه : فروش به وسيله حراج بدون ذکر قيمت پايه
auction saleقانون ـ فقه : فروش به وسيله حراجبازرگانى : مزايده فروش
audaciouslyبى باکانه ،از روى بى پروايى ،جسورانه
audaciousnessبى باکى ،بى پروايى ،گستاخى ،جسارت
audi(t)o-oculogyric reflexروانشناسى : بازتاب ديدارى - شنيدارى
audiکلمات مرتبط(audi):
audibility limitروانشناسى : حد شنودپذيرى
audibility rangeروانشناسى : دامنه شنودپذيرى
audible frequencyعلوم مهندسى : فرکانس شنوايى
audientشنونده
audio amplifierامپلى فاير صوتىعلوم مهندسى : تقويت کننده صوتىالکترونيک : فزونساز صوتى
audio deviceکامپيوتر : دستگاه سمعى
audio mixerميکسر صوتى تلويزيونىعلوم مهندسى : مخلوط کننده صوتى
audio oscillatorالکترونيک : اوسيلاتور صوتى
audio rangeعلوم مهندسى : ناحيه صوتى
audio receptionعلوم مهندسى : دريافت صوتى
audio response deviceکامپيوتر : دستگاه جواب دهنده سمعى
audio transformerالکترونيک : مبدل صوتى
audio-frequency amplifierالکترونيک : فزونساز صوتى
audiogenicروانشناسى : اوازاد
audiogramروانشناسى : نگاره شنوايى
audiogravic illusionروانشناسى : خطاى ادراکى حرکتى - شنيدارى
audiogravicکلمات مرتبط(audiogravic):
audiogyral illusionروانشناسى : خطاى ادراکى حرکتى - شنيدارى
audiogyralکلمات مرتبط(audiogyral):
audiologyروانشناسى : شنودشناسى
audiometryروانشناسى : شنوايى سنجى
audionعلوم مهندسى : صوتالکترونيک : اوديون
audiotapeروانشناسى : نوار شنيدارى
audiovisual aidsروانشناسى : ابزارهاى کمکى ديدارى - شنيدارى
audiovisualديدارى - شنيدارىروانشناسى : سمعى - بصرىعلوم نظامى : سمعى و بصرى
audit departmantاداره مميزىقانون ـ فقه : اداره حسابرسى
audit officeدفتر حسابرسىبازرگانى : اداره حسابرسى
auditor generalسر مميز کل ،بازرس کلقانون ـ فقه : سر حسابرس کل
auditoriusکلمات مرتبط(auditorius):
auditormeatusمجراى گوش
auditorshipمميزى ( حسابدارى)
auditory acuityروانشناسى : تيزحسى شنيدارى
auditory agnosiaروانشناسى : ادراک پريشى شنيدارى
auditory aphasiaروانشناسى : زبان پريشى شنيدارى
auditory apperception testروانشناسى : ازمون اندريافت شنيدارى
auditory hallucinationروانشناسى : توهم شنيدارى
auditory labyrinthروانشناسى : حلزون شنوايى
auditory nerveروانشناسى : عصب شنوايى
auditory ossiclesروانشناسى : استخوانچه هاى شنوايى
auditory projection areaناحيه ادراک شنيدارى( مغز)روانشناسى : ناحيه ادراک شنيدارى
auditory typeروانشناسى : سنخ شنيدارى
audressکلمات مرتبط(audress):
aufbau principleشيمى : اصل بناگذارى
aufbauکلمات مرتبط(aufbau):
auggerکلمات مرتبط(augger):
augmentation support setعلوم نظامى : دستگاه تکميلى ناوبرى هوايى در فرودگاه
augmented turbofanعلوم هوايى : توربوفن مجهز به سيستم پس سوز
augmentedکلمات مرتبط(augmented):
augmentingکلمات مرتبط(augmenting):
augmentorتقويت کنندهعلوم نظامى : افزاينده قدرت موتور
auguralتفالى مبنى بر پيشگويى ،حاکى از خير يا شر در اينده
augustnessبزرگى ،عظمت ،مهابت
aulayکلمات مرتبط(aulay):
aulicدربارى
aunts related through both parentsقانون ـ فقه : عمات ابوينى
aunts related through only one parentقانون ـ فقه : عمات ابى يا امى
auntsعمه ،خاله ،زن دايىقانون ـ فقه : زن عمو
aurکلمات مرتبط(aur):
aura cursoriaروانشناسى : سرگردانى پيش صرعى
aurally-handicappedروانشناسى : معلول شنيدارى
aurallyکلمات مرتبط(aurally):
auricleلاله گوش ،دهليز قلب ،گوشک دل
auricualteگوشک دار
auriculaپامچال زرد
auriformگوش مانند،گوشوار
auriga (aur)ممسک الاعنه ،گيرنده عنانعلوم دريايى : ارابه ران
aurigaارابه ران ،ممسک الاعنهنجوم : گيرنده ريسمان اوريگا
aurigaeارابه ران ،ممسک الاعنهنجوم : گيرنده ريسمان اوريگا
aurilaveگوش پاک کن
auriscopeگوش بين
auristپزشک گوش ،متخصص گوش
aurora australisشفق جنوبى ،فجر جنوبىنجوم : سپيده جنوبى
auroralفجرى ،طلوعى ،سرخ چون شفق ،مربوط به نور شمالى
auroreanمربوط به نور شمالى ،فجرى
aurum (au)علوم هوايى : طلا
aurumطلا،زر
auscultatorگوش کننده صداهاى درونى بدن
ausformigعلوم مهندسى : سخت گردانى اوستينيتى
auspiceتطير،تفال از روى پر و از مرغان فال ،سايه حمايت ،توجهات ،حسن توجه
auspiciouslyبمبارکى ،بطور مساعد
auspiciousnessخجستگى ،فرخندگى ،بختيارى ،مساعد بودن
austemperسخت گردانى حرارتىعلوم مهندسى : سخت گردانى باينيت
austemperingعلوم مهندسى : تغييرات فيزيکى که در دماى ثابت براى بدست اوردن باينات از استنيت انجام مى گيرد
austenic steelفولاد استنيتيکىعلوم مهندسى : فولاد استنيت
austenicکلمات مرتبط(austenic):
austenitic manganese steelعلوم مهندسى : فولاد منگنز دار سخت شده
austeniticکلمات مرتبط(austenitic):
austenitizeعلوم مهندسى : سخت کردن لايه هاى استنيتى ساختار استنيتيکى را سخت کردن
austere fiscal policyقانون ـ فقه : سياست مالى مضيق
austerelyبدرشتى ،با ترشرويى
australeکلمات مرتبط(australe):
australiaاستراليا
australian crawlورزش : کرال دو ضربه اى
australian pursuitورزش : مسابقه تعقيبى 8 نفره دوچرخه سوارى
australianاستراليائى
australisکلمات مرتبط(australis):
austriaاطريش
austrian schoolروانشناسى : مکتب اتريشىبازرگانى : يزر و بوهم باورک
austrianاطريشى
authentic documentمدرک اصلى ،اصل سندقانون ـ فقه : سند صحيحعلوم نظامى : مدارک اصلى سند اصلى
authenticalصحيح ،معتبر،موثق
authenticate (to)صحت و اعتبار چيزى را گواهى کردن تعيين معرف کردنعلوم نظامى : اعلام نشانى کردن
authentication codeسيستم نشانى رمزىعلوم نظامى : معرفهاى رمزى
authentication equipmentوسايل تعيين معرفعلوم نظامى : وسايل تعيين نشانى
authentication systemسيستم تعيين معرفعلوم نظامى : سيستم تعيين و اعلام نشانى
authenticatorتاييد کننده اعتبار اسناد،اعلام کننده نشانىعلوم نظامى : تعيين کننده سيستم نشانى
automatic data processing systemعلوم نظامى : سيستم پرورش خودکار اطلاعات سيستم پرورش اطلاعات کامپيوترى
automatic data processingکامپيوتر : پردازش خودکار داده هاعلوم نظامى : پرورش اطلاعات خودکار سيستم اطلاعات کامپيوترى
automatic digital networkشبکه عددى کامپيوترىعلوم نظامى : شبکه مبادله اطلاعات کامپيوترى
automatic direction finderعلوم هوايى : جهت ياب اتوماتيک
automatic door switchالکترونيک : کليد خودکار در
automatic drilling machineعلوم مهندسى : دستگاه درل خودکار
automatic dropالکترونيک : اتصال خودکار
automatic error correctionتصحيح خودکار اشتباهکامپيوتر : اصلاح خودکار خطا
automatic fireاتش خودکارعلوم نظامى : تيراندازى خودکار
automatic flanging machineعلوم مهندسى : ماشين خم حلبى سازى
automatic flasherالکترونيک : چشمکزن خودکار
automatic focusingالکترونيک : تمرکز خودکار
automatic font downloadingکامپيوتر : استقرار خودکار فونت
automatic forming machineعلوم مهندسى : دستگاه قالب بندى خودکار
automatic frequency controlالکترونيک : ناظم خودکار بسامد
automatic gain controlعلوم مهندسى : کنترل بازده بطور خودکارالکترونيک : ناظم خودکار فزونسازى
automatic gear cutting machineعلوم مهندسى : ماشين فرز چرخ دندانه
automatic grinderعلوم مهندسى : چرخ سمباده خودکار
automatic guaranteeقانون ـ فقه : ضمان قهرى
automatic guaranteesقانون ـ فقه : ضمان قهرى
automatic hobbing machineعلوم مهندسى : ماشين فرز چرخ دنده مارپيچى خودکار
automatic hyphenationکامپيوتر : خط تيره گذارى خودکار
automatic interruptقطع خودکارکامپيوتر : وقفه خودکار
automatic lathe for taper turningعلوم مهندسى : ماشين تراش مخروطى
automatic lathe operatorعلوم مهندسى : اپراتور ماشين تراش خودکار
automatic latheعلوم مهندسى : ماشين تراش خودکار
automatic levellingعلوم نظامى : سيستم متعادل کننده خودکار هواپيما سيستم ترازکننده خودکار
automatic loaderکامپيوتر : بارکن خودکار
automatic machineدستگاه خودکارعلوم مهندسى : ماشين تراش
automatic measuring systemعلوم مهندسى : سيستم اندازه گيرى خودکار
automatic mechanismعلوم مهندسى : مکانيزم خودکار
automatic message switchingmessage switching،راه گزينى خودکار پيامکامپيوتر : انتخاب خودکار پيام
automatic milling machineعلوم مهندسى : دستگاه فرز خودکار
authenticity of a documentقانون ـ فقه : اعتبار سند
authenticity of documentقانون ـ فقه : صحت سند
author languageکامپيوتر : زبان برنامه نويسى که به منظور طراحى برنامه هاى اموزشى براى سيستم CAI يا فرمان توسط کامپيوتر استفاده مى شود زبان تاليف
authorialموبوط به مصنف يا نويسنده
authoring systemکامپيوتر : سيستم مسئول
authoringکلمات مرتبط(authoring):
authoriseمجاز نمودنبازرگانى : اختيار دادن
authorised clerkواسطه مجازبازرگانى : کارمند صلاحيت دار
authorisedمجازبازرگانى : مختار
authoritarainismاتوريتاريانيسمقانون ـ فقه : نقطه مقابل انديويدواليسم و عبارت از حکومتى است که در ان ازادى فردى به طور کامل تحت الشعاع قدرت دولت قرار گيرد . قدرت دولت معمولا در گروه کوچکى از پيشوايان متمرکز و متجلى مى شود
authoritativelyامرانه ،مقتدرانه
authoritiesاولياى امور
authority figureروانشناسى : مظهر قدرت
authority symbolروانشناسى : نماد قدرت
authority ties of the stateاوليا امورقانون ـ فقه : مصادر امور
authorizationsاختيارات ،مصوبات ،اختيارعلوم نظامى : اجازه
authorized allowance suppliesسهميه مجاز امادعلوم نظامى : سهميه اماد مجاز
authorized allowanceسهميه مجاز،حق ،مزاياعلوم نظامى : مزاياى قانونى
authorized bankقانون ـ فقه : بانک مجاز
authorized level of organizationسطح مجاز پرسنل سازمانىعلوم نظامى : سطح مجاز سازمانى
authorized manpowerنيروى انسانى مجازعلوم نظامى : استعداد پرسنلى مجاز
authorized parts listليست قطعات مجازعلوم نظامى : سهميه مجاز قطعات
authorized programکامپيوتر : برنامه مجاز
authorized stockage listصورت شارژ انبارعلوم نظامى : ليست ذخيره انبار مجاز
authorized stoppageعلوم نظامى : برداشت قانونى از حقوق افراد کسورات قانونى از حقوق
authorized strength of theaterعلوم نظامى : استعداد مجاز صحنه عمليات از نظر پرسنلى
authorized strengthاستعداد مجاز( پرسنلى)علوم نظامى : استعداد مجاز
authorizedمجاز،در اختيار قرار داده شدهقانون ـ فقه : ماذونعلوم نظامى : مجاز به اجازه استفاده داده شده
authorrizedقانون ـ فقه : مجاز
authors feesقانون ـ فقه : حق التاليف
authorsکامپيوتر : افرادى که تهيه کننده دستورالعمل ها براى سيستم هاى CIM يا اموزش توسط کامپيوتر مى باشد
authortityکلمات مرتبط(authortity):
autiaهنجار پذيرى( کاتل)روانشناسى : هنجار پذيرى
auto answerکامپيوتر : خود جواب
auto body sheetعلوم مهندسى : بدنه اتومبيل
auto bodyعلوم مهندسى : اطاق اتومبيل
auto cadکامپيوتر : اتوکد
auto catهواپيماى رله کنندهعلوم نظامى : هواپيماى واسطه مخابراتى
auto dialکامپيوتر : خود شماره گير
auto dialing modemکامپيوتر : مدم خود شماره گير
auto dromeورزش : پيست اتومبيل رانى
auto leanعلوم هوايى : مخلوط رقيق سوخت و هوا که نسبت ان توسط کنترل کننده اتوماتيک در کاربوراتور ثابت نگاهداشته ميشود
auto loadکامپيوتر : خود بارکن
auto racingورزش : مسابقه اتومبيل رانى
auto radioراديوى اتومبيلعلوم مهندسى : گيرنده اتومبيل
auto repeatکامپيوتر : خود تکرار
auto restartکامپيوتر : شروع دوباره به صورت خودکار
auto richعلوم هوايى : مخلوط غليظ سوخت و هوا که نسبت ان توسط کنترل کننده مخلوط اتوماتيک در کاربوراتور ثابت نگهداشته ميشود
auto-ignitionعلوم هوايى : خودسوزى
auto-starterالکترونيک : استارت خودکار
auto-transformerالکترونيک : اتو - ترانسفورماتور
automatic mixture controlعلوم هوايى : کنترل غلظت اتوماتيک
automatic mode switchingکامپيوتر : راه گزينى حالت خودکار
automatic phase controlالکترونيک : ناظم خودکار فاز
automatic pipetشيمى : پى پت خودکار
automatic program controlعلوم مهندسى : کنترل برنامه بطور خودکار
automatic punching machineعلوم مهندسى : دستگاه منگنه خودکار
automatic recalculationکامپيوتر : محاسبه مجدد خودکار
automatic record changerالکترونيک : گرام خودکار
automatic recovery programبرنامه ترميمى خودکارکامپيوتر : برنامه بازيابى اتوماتيک
automatic reelورزش : قرقره خودکار ماهيگيرى
automatic regulationالکترونيک : تنظيم خودکار
automatic release dateعلوم نظامى : تاريخ انقضاى عمر قانونى وسايل سررسيد عمر قانونى
automatic releaseعلوم مهندسى : قطع کننده خودکار
automatic returnعلوم نظامى : سيستم عودت خودکار وسايل
automatic rifleتفنگ خودکارعلوم نظامى : توپ خودکار
automatic roughing latheعلوم مهندسى : ماشين تراش سايشى خودکار
automatic sawing machineعلوم مهندسى : دستگاه اره خودکار
automatic screw machineعلوم مهندسى : دستگاه پيچ خودکار
automatic screw steelعلوم مهندسى : فولاد برش - ازاد
automatic search jammerدستگاه پخش پارازيت خودکار در دستگاههاى رديابىعلوم نظامى : دستگاه پخش پارازيت خودکار
automatic spark advanceالکترونيک : ميزان کردن خودکار
automatic speakingروانشناسى : ناهشيارگويى
automatic speed selectorعلوم مهندسى : سلکتور اتوماتيک
automatic stabilizerبازرگانى : تثبيت کننده خودکار
automatic steering deviceعلوم دريايى : سکان خودکار
automatic stub latheماشين تراش( پيچ)علوم مهندسى : ماشين تراش
automatic supplyسيستم اماد خودکارعلوم نظامى : روش خودکار اماد
automatic takeورزش : تغيير پايگاه
automatic telephone systemعلوم مهندسى : سيستم تلفن خودکارالکترونيک : تلفن خودکار
automatic telephoneعلوم مهندسى : تلفن خودکار
automatic terminal information serviceعلوم هوايى : ارسال مداوم اطلاعات غير کنترلى ثبت شده در مناطق ترمينالهاى دذاراى ترافيک سنگين
automatic throttleعلوم نظامى : ساسات خودکار
automatic time switchالکترونيک : کليد ساعتى
automatic timing advanceعلوم مهندسى : تنظيم کننده خودکار
automatic tipperعلوم مهندسى : تخليه کننده خودکار
automatic titratorشيمى : تيترکننده خودکار
automatic toll exchangeعلوم مهندسى : مرکز تلفن خودکار سيستم سلکتورى
automatic tossروش پرتاب خودکار بمبعلوم نظامى : پرتاب خودکار بمب
automatic trackingالکترونيک : تعقيب خودکار
automatic treatmentزيست شناسى : تسويه خودکار
automatic trimعلوم نظامى : روش کنترل خودکار لغزش يا انحراف جانبى هواپيما از روى مسير
automatic tuningالکترونيک : ميزانساز خودکار
automatic turning shopعلوم مهندسى : کارگاه تراشکارى
automatic voice networkعلوم نظامى : شبکه صوتى خودکار
automatic volume controlالکترونيک : ناظم خودکار صدا
automatic volume expansionالکترونيک : گسترش خودکار صدا
automatic water level recorder (am)معمارى : تراز اب نگار خودکار
automatic weaponجنگ افزار خودکارعلوم نظامى : سلاح خودکار
automatic welding machineعلوم مهندسى : دستگاه جوشکارى خودکار
automatic weldingعلوم مهندسى : جوشکارى اتوماتيک
automatic writingروانشناسى : ناهشيار نويسى
automatic-reset circuit breakerعلوم هوايى : محافظت کننده مدر که با افزايش بيش از حد مجاز مدار را قطع ميکند
automatographروانشناسى : خودکارى نگار
automaton chessplayerورزش : شطرنج باز اوتومان
automatousفنرى ،خودکار
automnalپاييزه ،خزانى
automobile batteryالکترونيک : باترى اتومبيل
automobile body sheetعلوم مهندسى : بدنه اتومبيل
automobile bodyعلوم مهندسى : اطاق اتومبيل
automobile engineعلوم مهندسى : موتور اتومبيل
automobile fuseالکترونيک : فيوز اتومبيل
automobile gear transmissionعلوم مهندسى : گيربکس اتومبيل
automobile radio equipmentعلوم مهندسى : راديوى اتومبيل
automobile tradeعلوم مهندسى : صنعت يا تجارت اتومبيل
automonitorثبت کننده عمليات کامپيوترکامپيوتر : برنامه کامپيوترى که وظايف عملياتى کامپيوتر را ثبت مى کند
automotive engineعلوم مهندسى : موتور اتومبيل
automotive engineerعلوم مهندسى : مهندس مکانيک
automotive engineeringتکنولوژى اتومکانيکعلوم مهندسى : مهندسى مکانيک اتومبيل
automotive industryعلوم مهندسى : صنعت اتومبيل
automotive wrenchعلوم مهندسى : اچار اتومبيل
automyosophobiaروانشناسى : گنده تن هراسى
autonomous consumptionبازرگانى : مصرف مستقل
autonomous investmentقانون ـ فقه : سرمايه مستقل از درامد ملىبازرگانى : سرمايه گذارى مستقل
autonomous operationعمليات مستقلعلوم نظامى : عمليات ازاد
autonomous variableبازرگانى : متغير مستقل
autooxidantشيمى : خوداکسنده
autooxydationشيمى : خوداکسايش
autophiliaروانشناسى : خود شيفتگى
autophobiaخودهراسىروانشناسى : تنهايى هراسى
autopilotعلوم هوايى : خلبان اتوماتيک
autoplastyپيوند از خود بخود
autopollingکامپيوتر : خود نمونه بردارى
autoprotolysisشيمى : خود پروتونکافت
autopsychosisروانشناسى : روان پريشى خود - محور
autorepeat keyکامپيوتر : کليد تکرار خودکار
autorepeatکلمات مرتبط(autorepeat):
autorotationروش فرود اضطرارى هليکوپترعلوم هوايى : خود گردشىعلوم نظامى : روش فرود اضطرارى به علت نقص فنى
autosaveکامپيوتر : ضبط خودکار
autoscopeروانشناسى : خودکارى نگار
autoscoreکامپيوتر : در پردازش کلمه دستورالعملى است که باعث مى شود تا زير متن خط کشيده شود
autostart routineکامپيوتر : روال اغازگر خودکار
autostartکلمات مرتبط(autostart):
autosynعلوم هوايى : هماهنگ کننده خودکار
autotopagnosiaروانشناسى : ادراک پريشى اندامى
autotraceکامپيوتر : اثر خودکار
autotrackالکترونيک : تعقيب خودکار
autre fois acquitقانون ـ فقه : قضيه محکوم بها در امور جزايى
autreکلمات مرتبط(autre):
autumnal equinoxاعتدال پائيزى ،نقطه اعتدال پاييزى( هيئت)نجوم : برابران پائيزى اعتدال خريفىعلوم نظامى : نقطه عبور خورشيد از استواى نجومى در اول پاييزعلوم دريايى : اعتدال پاييزى
auxiliary activityقانون ـ فقه : فعاليت فرعى
auxiliary base lineعلوم مهندسى : باز کمکىعلوم نظامى : باز کمکى
auxiliary chargerعمران : شارژکننده کمکى
auxiliary circuitالکترونيک : مدار يدکى
auxiliary constructionمعمارى : ساختمان کومکى
auxiliary contoursخطوط ميزان منحنى واسطهعلوم نظامى : خطوط ميزان منحنى تکميلى
auxiliary control surfacesعلوم هوايى : سطوح فرامين کمکى
auxiliary egoروانشناسى : خود کمکى
auxiliary electrodeالکترونيک : الکترود کمکىشيمى : الکترود کمکى
auxiliary fleetعلوم دريايى : ناوگان تدارکاتى
auxiliary flight surfacesعلوم هوايى : سطوح پرواز کمکى
auxiliary forcesقواى کمکىقانون ـ فقه : نيروى کمکى
auxiliary landing field (alf)علوم نظامى : فرودگاه کمکى
auxiliary machineryدستگاههاى کمکىعلوم نظامى : ماشينهاى فرعى ماشينهاى کمکى
auxiliary operationعمل کمکى ،عمليات کمکىکامپيوتر : عملکرد کمکى
auxiliary power unitعلوم هوايى : واحد قدرت کمکى
auxiliary rotorعلوم هوايى : رتور کمکى
auxiliary sailing vesselعلوم دريايى : کشتى بادى موتوردار
auxiliary sectionمعمارى : برش کومکى
auxiliary serviceعلوم دريايى : خدمات جنبى
auxiliary shipعلوم دريايى : کشتى تدارکاتى
auxiliary spark gapالکترونيک : دهانه جرقه يدکى
auxiliary switchالکترونيک : کليد فرعى
auxiliary targetهدف کمکىعلوم نظامى : نقطه کمکى
auxiliary value (am)مقدار کومکىمعمارى : ارزش کومکى
auxiliary viewعلوم هوايى : نماى کمکى
auxiliary workمعمارى : کارهاى اضافى
auxochromeشيمى : رنگيار
avaiiabilityفراهم بودن ،موجود بودن ،بدرد خوردن ،شرط يا صفت لازم
availabe timeکامپيوتر : زمان مورد قبول
availabeکلمات مرتبط(availabe):
availability editعلوم نظامى : بررسى موجود بودن اقلام درخواستى
availability factorعلوم نظامى : ضريب امادگى عملياتى هواپيماها يا ناوها ضريب قابليت استفاده
availability principleروانشناسى : اصل دسترسى پذيرى
available balanceبازرگانى : مانده موجود
available byبازرگانى : در دسترس از طريق.....
available cashقانون ـ فقه : موجودى بانک بدون در نظر گرفتن چکهايى که در دست مشتريان است و هنوز به بانک ارائه نشده است
available goodsبازرگانى : کالاهاى موجود
available magnificationشيمى : بزرگنمايى مفيد
available payloadظرفيت وزنى يا حجمى وسيلهعلوم نظامى : بازده قابل استفاده وسيله
available storage capacityمعمارى : گنجايش مفيد مخزن
available supply rate (asr)نواخت اماد موجودعلوم نظامى : نواخت اماد مهمات موجود
available withبازرگانى : در دسترس نزد.....
availablyسودمندانه
avalanchزيست شناسى : بهمن
avalanche cordريسمان بهمن( کوهنوردى)ورزش : ريسمان بهمن
avalementورزش : حالت فنرى زانو
avant-courierپيشرو، (در جمع ) پيشاهنگ
avantکلمات مرتبط(avant):
avariciouslyاز روى طمع
avariciousnessلئامت ،خست ،ازمندى
avco cupورزش : جام جهانى انجمن هاکى
avcoکلمات مرتبط(avco):
avegadro's principleعلوم هوايى : قانون اووگادرو
avegadroکلمات مرتبط(avegadro):
avenger of bloodقانون ـ فقه : ولى دم
aventurinسنگ دلربا،حجرالبرق
aventurousپرحادثه ،مخاطره طلب ،مخاطره اميز
avenueخيابان ،راه ،کوچه باغعمران : خيابان اصلى
avenues of approachمعابر وصولىعلوم هوايى : راههاى نفوذى مسيرهاى تقربعلوم نظامى : راههاى نفوذى مسيرهاى تقرب
avenuesکلمات مرتبط(avenues):
average adjusterبازرگانى : کارشناس تعيين خسارت بيمه
average adjustmentبازرگانى : تصفيه خسارت
average annual precipitationعمران : متوسط بارندگى سالينه
average available dischargeبده ميانگينى دسترسمعمارى : بده متوسط مفيد
average bondضمانت نامه جبران خسارت( در بيمه)بازرگانى : ضمانتنامه پرداخت خسارت دريائى ،ضمانت نامه جبران خسارت
average clauseبند يا ماده خسارت( در بيمه دريايى)قانون ـ فقه : عبارتى که در بيمه نامه دريايى درج مى شود و حاکى از ان است که برخى از کالاها از شمول اين خسارت خارج مى باشدبازرگانى : بند يا ماده خسارت
average conditionsشرايط عادىعلوم نظامى : شرايط متوسط
average cost pricingبازرگانى : قيمت گذارى بر اساس هزينه متوسط
average costهزينه متوسط،ميانگين هزينهقانون ـ فقه : ميانگين هزينه هاى توليدى هر واحدبازرگانى : هزينه متوسط
average costsقانون ـ فقه : معدل هزينه کل محصولات
average degree of polymerizationشيمى : درجه متوسط بسپارش
average depthعلوم نظامى : عمق متوسط
average deviationشيمى : انحراف ميانگينروانشناسى : انحراف متوسطبازرگانى : انحراف متوسط
average dischargeبده ميانگينمعمارى : بده متوسط
average efficiencyالکترونيک : بازده متوسط
average errorشيمى : خطاى ميانگين
average evoked potential (aep)روانشناسى : پتانسيل فراخوانده متوسط
average expenseبازرگانى : هزينه متوسط
average fixed costبازرگانى : هزينه ثابت متوسط
average flowبده ميانگينمعمارى : جريان متوسط
average headingجهت متوسط مسيرعلوم نظامى : جهت متوسط هواپيما
average inputبازرگانى : نهاده متوسط
average intensityعلوم هوايى : شدت جريان متوسط
average kinetic energyشيمى : انرژى متوسط جنبشى
average latencyرکود متوسطکامپيوتر : تاخير متوسط
average lifeعمر ميانگينقانون ـ فقه : عمر متوسط اقلام دارائىشيمى : عمر متوسط
average limit of iceعلوم نظامى : حد متوسط يخ
average marginal relationshipبازرگانى : رابطه مفاهيم متوسط و نهائى
average molecular speedشيمى : سرعت مولکولى متوسط
average net returnبازرگانى : بازده خالص متوسط
average outputبازرگانى : محصول متوسط
average particularقانون ـ فقه : خسارت وارده بر کشتى
average paymentبازرگانى : پرداخت متوسط
average priceقيمت متوسطبازرگانى : ميانگين قيمت ،قيمت متوسط
average productقانون ـ فقه : توليد متوسطبازرگانى : محصول متوسط
average productivityبهره دهى متوسطبازرگانى : بازدهى متوسط
average propensity to consume (apc)ميل متوسط به مصرفبازرگانى : نسبتى از درامد که به مصرف اختصاص مى يابد
average propensity to save (aps)ميل متوسط به پس انداز،نسبتى از درامد که به پس انداز اختصاص مى يابدبازرگانى : APS = s/y
average purchase rateبازرگانى : نرخ متوسط خريد
average radius (am)شعاع ميانه ،شعاع ميانگاه( بقياس)معمارى : شعاع ميانگاه
average reaction rateشيمى : سرعت متوسط واکنشورزش : مقدار متوسط واکنش
average returnبازرگانى : بازده متوسط
average revenue productبازرگانى : درامد متوسط محصول
average revenueقيمت عادى ،قيمتى که خريدار مى پردازدقانون ـ فقه : درامد متوسطبازرگانى : درامد متوسط
average speedسرعت متوسطورزش : سرعت متوسطعلوم نظامى : سرعت متوسط حرکت
average staterبازرگانى : کارشناس تعيين خسارت بيمه
average strengthاستعداد پرسنلى متوسطعلوم نظامى : ميانگين استعداد پرسنلى
average tax rateبازرگانى : نزخ متوسط ماليات
average total costبازرگانى : هزينه متوسط کل
average valueمقدار ميانگين ،مقدار متوسطالکترونيک : ميانگينشيمى : مقدار متوسطورزش : ارزش ميانگين
average variable costهزينه متوسطقانون ـ فقه : متغيربازرگانى : هزينه متوسط متغير
average voltageالکترونيک : ولتاژ متوسط
average yieldبازرگانى : بازده متوسط
averagelyبطور متوسط
averagingکلمات مرتبط(averaging):
averaglyروى هم رفته ،بطور متوسط
averiaگله ،اغنامقانون ـ فقه : احشام
averruncatorيکجور قيچى که با ان شاخه هاى بلندتر از قدرس را ميزنند
averselyبطور مخالف
aversion therapyروانشناسى : درمان اجتنابى
aversive stimulusروانشناسى : محرک ازارنده
aversiveروانشناسى : ازارنده
avertibleبرگردانى ،قابل دفع
avesطبقه مرغان
avesselکلمات مرتبط(avessel):
aviation badgeارم خلبانىعلوم نظامى : نشان خلبانى هوانيروز
aviation channelsالکترونيک : کانالهاى هوايى
aviation dutyشغل پروازىعلوم نظامى : شغل خلبانى
aviation fuelعلوم نظامى : سوخت هواپيما
aviation gasolineعلوم مهندسى : بنزين هواپيما
aviation life support equipmentعلوم نظامى : وسايل حفظ جان مسافرين در پرواز سينه بند نجات
aviation medicineطب هوايىعلوم نظامى : سيستم پزشکى هوايى
aviation ordnance , man (ao)علوم نظامى : متخصص جنگ افزار هواپيما
aviation payفوق العاده پروازعلوم نظامى : معاش هوايى سختى خدمت هوايى
aviation psychologyروانشناسى : روانشناسى هوانوردى
aviation snipsعلوم هوايى : قيچى دستى مرکبى براى بريدن ورقه هاى فلزى
aviation sotre keeper (ask)علوم نظامى : انبار دار قسمت هواپيمايى
aviation structural mechanic (asm)علوم نظامى : مکانيک بدنه هواپيما
aviation weatherعلوم هوايى : مشخصات ويژه اب و هوايى که به پرواز و عملکرد هواپيما مربوط ميشود
aviation-aeronauticsعلوم هوايى : هوانوردى
aviationelectronicعلوم هوايى : بکارگيرى الکترونيک در صنعت هوانوردى يا فضانوردى
aviceکلمات مرتبط(avice):
avicennaابوعلى سينا
avicularکلمات مرتبط(avicular):
avidlyحريصانه ،ازمندانه
aviodدورى کردن از،پرهيزکردن از،طفره زدن از،اجتناب کردن از
avisکلمات مرتبط(avis):
avogadro's numberشيمى : عدد اووگادرو
avogadro's principleعلوم هوايى : قانون اووگادرو
avogadroکلمات مرتبط(avogadro):
avoidable costsبازرگانى : هزينه هاى قابل اجتناب
avoidableاجتناب پذير
avoidancae trainingروانشناسى : اجتناب اموزى
avoidancaeکلمات مرتبط(avoidancae):
avoidance behaviorروانشناسى : رفتار اجتنابى
avoidance clauseبازرگانى : شرط لغو
avoidance conditioningروانشناسى : شرطى کردن اجتنابى
avoidance gradientروانشناسى : شيب اجتناب
avoidance learningروانشناسى : يادگيرى اجتنابى
avoidance of a contractبازرگانى : لغو يک قرارداد
avoidance reactionروانشناسى : واکنش اجتنابى
avoidance-avoidance conflictروانشناسى : تعارض اجتنابى - اجتنابى
avoiderکلمات مرتبط(avoider):
avoidlessناگزير،غير قابل احتراز
avousپدر بزرگقانون ـ فقه : جد
avowtryقانون ـ فقه : زنا کردن
awainکلمات مرتبط(awain):
awaiting aircraft availabilityزمان تحت تعمير بودن هواپيماعلوم نظامى : زمان انتظار در خط تعمير
awaitingکلمات مرتبط(awaiting):
awakenedبيدار ( شده) ،اگاهى يافته
awakeningبيدار کننده ،مهيج ،بيدارى ،نهفت ،جنبش
awallکلمات مرتبط(awall):
award a contractبازرگانى : قراردادى را واگذار کردن
award of damagesبازرگانى : جبران خسارت
award of expertsبازرگانى : نظر کارشناسان
awarding of pointsورزش : امتياز دادن
awardingکلمات مرتبط(awarding):
awards and decorationsمدالها و نشانهاعلوم نظامى : جوايز و نشانها
awardsکلمات مرتبط(awards):
awarnessکلمات مرتبط(awarness):
awbair waybillبازرگانى : بارنامه حمل هوايى
awcکامپيوتر : Association for Women in Computing
aweightکلمات مرتبط(aweight):
awfullyبطور مهيب ،بسيار
awfulnessوحشت
awgالکترونيک : اندازه امريکايى سيم
awkwardlyبطور زشت يا ناهنجار،غير استادانه ،از روى خام دستى يا ناشى گرى
awkwardnessناشى گرى ،بى لطفى ،زشتى
awkwordکلمات مرتبط(awkword):
awnedداسه دار ( چون جو)
awokeبيدار
axceptionکلمات مرتبط(axception):
axel paulsenورزش : پرش روى يک پا و برگشت روى پاى ديگر
axelورزش : پرش روى يک پا و برگشت روى پاى ديگر
axemanتبردار،هيزم شکن ،تبرزين دار
axes of an airplaneعلوم هوايى : محورهاى هواپيما
axesروانشناسى : محورها
axial bondشيمى : پيوند محورى
axial compressionعمران : فشار محورى
axial feed methodعلوم مهندسى : روش تغذيه محورى
axial flow impulse turbineتوربين محورىعلوم مهندسى : فشار مستقيم
axial flow turbineعلوم مهندسى : توربين محورى
axial flowجريان خطىعمران : جريان محورىعلوم هوايى : جريان محورى
axial ligationشيمى : ليگاندپوشى محورى
axial loadعمران : بار محورىمعمارى : بار محورى
axial miningمين گذارى محورىعلوم نظامى : مين گذارى طولى
axial of an aircraftعلوم هوايى : محور هواپيما
axial positionوضعيت محورىعلوم مهندسى : حالت محورى قرارگاه محورى
axial pressureفشار اسه اىمعمارى : فشار مرکزى
axial rake angleعلوم مهندسى : زاويه محورى
axial roadجاده طولىعلوم نظامى : جاده طولى منطقه مواصلات
axial rotation symmertyشيمى : تقارن چرخشى محورى
axial routeمسير طولى منطقه عقبعلوم نظامى : جاده طولى منطقه مواصلات
axial runoutرانش محورى ،شوک محورىعلوم مهندسى : ضربه محورى
axial sectionعلوم مهندسى : برش محورى
axial stressعمران : تنش محورى
axial thrustفشار محورىعلوم مهندسى : بار محورى
axial vectorالکترونيک : بردار محورى
axial-compressorعلوم هوايى : کمپرسور جريان خطى
axial-flow compressorعلوم هوايى : کمپرسور جريان خطى يا محورى
axial-flow turbine engineعلوم هوايى : موتور توربين گاز با کمپرسور جريان خطى
axially parallelموازى محورىعلوم مهندسى : در راستاى محورى
axially symmetricشيمى : متقارن محورى
axiallyکلمات مرتبط(axially):
axillaزير بغل
axiomaticalبديهى ،از خود،پيدا
axis of advanceعلوم نظامى : محور پيشروى
axis of controlمحور کنترل هواپيماعلوم نظامى : محور کنترل خودکار هواپيما
axis of coordinatesعلوم مهندسى : محورهاى مختصات
axis of earth magnetic fieldنجوم : محور ميدان مغناطيسى زمين
axis of earthنجوم : محور زمين
axis of rotationمحور چرخشعلوم مهندسى : محور دورانشيمى : محور چرخشورزش : محور دوران
axis of signal communicationمحور ارتباط و مخابراتعلوم نظامى : محور ارتباطات
axis of symmeryشيمى : محور تقارن
axis of symmetryعلوم هوايى : محور تقارن
axis of the boreمحور لولهعلوم نظامى : محور مرکزى لوله
axis of trunnionsعلوم نظامى : محور قبضيتن توپ
axisesکلمات مرتبط(axises):
axisymmetricشيمى : متقارن محورى
axle journalسرمحورعلوم مهندسى : ياطاقان گرد اکسل
axle stubعلوم مهندسى : اکسل کوتاه بدون حرکتى که چرخها و پين هاى مفصلى وسيله نقليه براى راندن ماشين بر روى ان سوار شده و مناسب حرکت زاويه اى محدودى است حول پين هاى مفصلى
axle-boxمحوردان ،انگشتى محور
axle-pinميل محور،سگدست
axle-treeميله ميان دو چرخ
axmanتبردار،تبرزين دار
axon hillockروانشناسى : تکمه اکسونى
axon(e)روانشناسى : اکسون
axonکلمات مرتبط(axon):
axtentکلمات مرتبط(axtent):
axungeپيه اب کرده خوک يا غاز
aye ayeبله سرکارعلوم نظامى : اطاعت مى شودعلوم دريايى : اطاعت مى شود
aytomobile dealerعلوم مهندسى : فروشنده يا دلال اتومبيل
aytomobileکلمات مرتبط(aytomobile):
ay_ayeهميشه ،همواره
azaroleکونهج ،موشموله
azedarachشالسنجان ،زيتون تلخ
azeotrope pointنقطه همجوشىشيمى : نقطه ازئوتروپ
azeotropeکلمات مرتبط(azeotrope):
azeotropic mixtureمخلوط همجوششيمى : مخلوط ازئوتروپ
azeotropicکلمات مرتبط(azeotropic):
azideکلمات مرتبط(azide):
azimuth adjustment slide ruleعلوم نظامى : خط کش محاسبات تنظيم گرا
azimuth angleزاويه گراعلوم نظامى : زاويه گراى نجومى هواپيما
azimuth circleسمت گير،قطب نماى نجومى هواپيما،زاويه ياب نجومى صفحه قطب نماى کشتىعلوم نظامى : سمت نماعلوم دريايى : دايره سمتيه
azimuth deviationانحراف گراعلوم نظامى : اختلاف گراى نجومى اختلاف سمت هواپيما
azimuth equidistant projectionعلوم نظامى : وسيله نشان دهنده تعادل سمتى هواپيما
azimuth guidanceهدايت هواپيما از نظر سمتىعلوم نظامى : هدايت سمتى هواپيما
azimuth indicatorشاخص سمتى هواپيماعلوم نظامى : وسيله نشان دهنده زاويه سمتى هواپيما
azimuth micrometerطبله ميکرومتر سمتىعلوم نظامى : وسيله نشان دهنده اجزاى سمت هواپيما
azimuth resolutionتقسيمات سمتىعلوم نظامى : اجزاى سمتى هواپيما کوچکترين احاد سمتى
azimuth stabilized ppiالکترونيک : صفحه رادار با سمت ثابت
azimuthal quzntum numberشيمى : عدد کوانتومى سمتى
azimuthalکلمات مرتبط(azimuthal):
azineکلمات مرتبط(azine):
azoteازت ،نيتروژن
azotic acidتيزاب
azotometerشيمى : نيتروژن سنج
azraelعزرائيل
azymeنان فطير،نان ور نيامده
azymicور نيامده ،فطير
azymousفطيرى
A حرف‌ اول‌ الفباي‌ انگليسي‌، حرف‌ اضافه‌ مثبت‌.
A Bomb بمب‌ اتمي‌.
A La Carte (در مورد كاغذ) جداجدا سفارش‌ داده‌ شده‌.
Aardwolf افريقا.
Aardwolf (ج‌.ش‌.) كفتار(atatsirc seletorP) بومي‌ جنوب‌ و مشرق‌
Aaron هارون‌ برادر موسي‌.
Aaron's Beard (گ.ش‌.) گياهي‌ از خانواده‌ هوفاريقون‌ بنام‌ municylac
Aaron's Beard mucirepyh.
Aaronic مورمن‌ (nomrom).
Aaronic هاروني‌، از نسل‌ هارون‌، جزو گروه‌ كشيشان‌ پايين‌ درجه‌
Ab <غير> مانند esuBA و laixaBA.
Ab پيشوند لاتين‌ بمعني‌ <دوراز> و <از> و <جدايي‌> و
Aba عبا، پارچه‌ عبايي‌، مقياس‌ اندازه‌گيري‌ عرض‌ جغرافيايي‌.
Abacinate كوركردن‌.
Abaciscus قط‌عه‌ مربع‌ كاشي‌ معرق‌.
Aback قهقرايي‌، به‌عقب‌، غافلگير، ناگهان‌، [اسكاتلند] منزوي‌،
Aback پرت‌.
Abaction [حق.] گاودزدي‌، گله‌دزدي‌.
Abaculus قط‌عه‌ مربع‌ كاشي‌ معرق‌.
Abacus چرتكه‌، تخته‌ روي‌ سرستون‌ [معماري‌]، گنجه‌ ظ‌رف‌، لوحه‌
Abacus مربع‌ موزائيك‌ سازي‌.
Abacus چرتكه‌.
Abaft عقب‌، پشت‌، بط‌رف‌ عقب‌.
Abalienate [حق.] واگذاري‌، منتقل‌ كردن‌، پس‌ گرفتن‌.
Abandon ترك‌ گقتن‌، واگذاركردن‌، تسليم‌شدن‌، رهاكردن‌،
Abandon تبعيدكردن‌، واگذاري‌، رهاسازي‌، بي‌خيالي‌.
Abandonment ترك‌، رهاسازي‌، واگذاري‌، دل‌كندن‌.
Abaptiston اره‌جراحي‌ مغز.
Abaptistum اره‌جراحي‌ مغز.
Abarticulation [تش‌.] بند جنبنده‌، مفصل‌ متحرك‌.
Abase پست‌ كردن‌، تحقيرنمودن‌، كم‌ارزش‌ كردن‌.
Abash شرمنده‌كردن‌، خجالت‌ دادن‌، دست‌ پاچه‌ نمودن‌.
Abasia [ط‌ب‌] عدم‌ همكاري‌ عضلات‌ محركه‌.
Abassid خلفاي‌ عباسي‌.
Abat Jour پرتوافكن‌ چراغ‌، سايبان‌، پنجره‌ هوا.
Abate فروكش‌ كردن‌، كاستن‌، تخفيف‌ دادن‌، رفع‌نمودن‌، كم‌شدن‌،
Abate تصرف‌ عدواني‌، بزورتصرف‌ كردن‌، كاهش‌، تنزل‌، فرونشستن‌.
Abate اب‌ گرفتن‌ از(فلز)، خيساندن‌ (چرم‌)، (حق.) غصب‌ يا
Abatement كاهش‌، تخـفيف‌، فروكش‌، جلوگيري‌، غصب‌.
Abatis (نظ‌) سد درختي‌.
Abator رفع‌ مزاحمت‌ كننده‌، غاصب‌ حق‌ وارث‌ قانوني‌.
Abattis (نظ‌) سد درختي‌.
Abattoir كشتارگاه‌.
Abaxial (elixaba=) (گ‌.ش‌.) دورازمحور.
Abaxile (laixaba=) (گ‌.ش‌.) دورازمحور.
Abba پدر، ابا.
Abbacy قلمرو راهب‌، مقام‌ رهبانيت‌، مقر راهبان‌ دير.
Abbasid خلفاي‌ عباسي‌.
Abbatial خانقاهي‌، ديري‌، راهبي‌، كشيشي‌.
Abbe كشيش‌، راهب‌، ابه‌، پدر روحاني‌.
Abbess رئيسه‌ صومعه‌ زنان‌ تارك‌ دنيا.
Abbey دير، صومعه‌، خانقاه‌، كليسا، نام‌كليساي‌ وست‌
Abbey مينستر(retsnimtseW).
Abbot راهب‌ بزرگ‌، رئيس‌ راهبان‌.
Abbreviate كوتاه‌ كردن‌، مختصركردن‌، خلاصه‌كردن‌.
Abbreviate مختصر كردن‌.
Abbreviation اختصار.
Abbreviation كوتهسازي‌، مخفف‌، تلخيص‌، اختصار.
Abc است‌، الفبا، كتاب‌ الفبا، پايه‌ كار، مبدا كار.
Abc سه‌ حرف‌ اول‌ الفباي‌ انگليسي‌ كه‌ نماينده‌ حروف‌ الفبا
Abdicate واگذار كردن‌، تفويض‌ كردن‌، ترك‌ گفتن‌، محروم‌كردن‌
Abdicate (ازارث‌)، كناره‌ گيري‌ كردن‌، استعفا دادن‌.
Abdication استعفا، كناره‌گيري‌.
Abdomen شكم‌، بط‌ن‌.
Abdominal شكمي‌، بط‌ني‌، وريدهاي‌ شكمي‌، ماهيان‌ بط‌ني‌.
Abdomino ميباشد.
Abdomino اين‌ كلمه‌ بصورت‌ پيشوند بكار رفته‌ و بمعني‌ (شكم‌)
Abdominoscopy معاينه‌ شكم‌.
Abdominous داراي‌ شك‌م‌ بزرگ‌، شكم‌ گنده‌.
Abduct مركز بدن‌ دور كردن‌ (ط‌ب‌).
Abduct ربودن‌، دزديدن‌ (شخص‌)، دور كردن‌، ادم‌ دزديدن‌، از
Abduction عمل‌ ربودن‌ (زن‌ و بچه‌ و غيره‌)، ربايش‌، دورشدگي‌، (ط‌ب‌)
Abduction دوري‌ از مركز بدن‌، قياسي‌، قياس‌.
Abductor ادم‌دزد، ادم‌ربا، دور كننده‌، (ط‌ب‌) عضله‌ دور كننده‌.
Abecedarian ابجداموز، ابجدخوان‌، مبتدي‌، ابتدايي‌.
Abecedarium كتاب‌ الفباء.
Abed در بستر، در رختخواب‌.
Abel قائن‌) او را بقتل‌ رسانيد.
Abel (هابيل‌) فرزند ادم‌ ابوالبشر كه‌ برادرش‌ (قابيل‌ يا
Abel Tree (گ‌.ش‌) درخت‌ سپيدار كه‌ نام‌ لاتين‌ ان‌ abla sulupop است‌.
Abelmoschus (ksomleba=) (گ‌.ش‌) حب‌المشك‌.
Abelmosk (suhcsomleba=)، (ksumleba=)، (گ‌.ش‌) حب‌المشك‌، خط‌مي‌
Abelmosk معط‌ر، مشك‌ دانه‌، خط‌مي‌ مخملي‌.
Abelmusk معط‌ر، مشك‌ دانه‌، خط‌مي‌ مخملي‌.
Abelmusk (suhcsomleba=)، (ksomleba=)، (گ‌.ش‌) حب‌المشك‌، خط‌مي‌
Abend خاتمه‌ غير عادي‌.
Abended ختمه‌ يافته‌ بط‌ور غير عادي‌.
Aberdeen Angus گاو بي‌شاخ‌ پرواري‌ اسكاتلندي‌.
Aberdevine (ج‌.ش‌.) سهره‌ اروپايي‌ (sunips sileudraC).
Aberrance انحراف‌، گمراهي‌، ضلالت‌، كجراهي‌.
Aberrant گمراه‌، منحرف‌، بيراه‌، نابجا، كجراه‌.
Aberration كجراهي‌، انحراف‌، (ط‌ب‌) عدم‌ انط‌باق‌ كانوني‌.
Aberration خبط‌، گمراهي‌، انحراف‌.
Aberrometer انحراف‌ سنج‌ باصره‌.
Abet بد) كردن‌، (حق.) معاونت‌ كردن‌(درجرم‌)، تشويق‌، تقويت‌،
Abet ترغيب‌ (به‌ كار بد).
Abet برانگيختن‌، جرات‌ دادن‌، تربيت‌ كردن‌، تشويق‌ (به‌ عمل‌
Abextra ازخارج‌، خارجي‌.
Abeyance (حق.) بي‌تكليفي‌، وقفه‌، تعليق‌.
Abeyant (حق.) بي‌تكليف‌، معلق‌، متوقف‌.
Abhor تنفر داشتن‌ از، بيم‌ داشتن‌ از، ترس‌ داشتن‌ از،
Abhor ترساندن‌، ترسيدن‌.
Abhorrence تنفر، بيزاري‌، انزجار، وحشت‌.
Abhorrent مغاير.
Abhorrent متنفر، منزجر، بيمناك‌، ناسازگار، مكروه‌، زشت‌، شنيع‌،
Abidance سكني‌، ايستادگي‌، دوام‌، ثبات‌ قدم‌، رفتار برط‌بق‌ توافق‌.
Abide ايستادگي‌كردن‌، پايدارماندن‌، ماندن‌، ساكن‌ شدن‌، منزل‌
Abide كردن‌، ايستادن‌، منتظ‌ر شدن‌، وفا كردن‌، تاب‌ اوردن‌.
Abiding پايدار، پايا، ساكن‌، وفا كننده‌، تاب‌ اور، تحمل‌ كننده‌
Abigail (اسم‌ خاص‌ مونث‌) نديمه‌، مستخدمه‌.
Ability شايستگي‌، توانايي‌، لياقت‌، صلاحيت‌، قابليت‌، استط‌اعت‌.
Ability توانايي‌، استط‌اعت‌.
Abinitio از اغاز.
Abintra از درون‌.
Abio كلمه‌ايست‌ كه‌ بصورت‌ پيشوند بكار رفته‌ و بمعني‌ (بدون‌
Abio زندگي‌) و (عاري‌ از حيات‌) است‌.
Abiogenesis ايجاد موجود زنده‌ از مواد بي‌جان‌، توليد خود بخود.
Abiotrophy (ط‌ب‌) تحليل‌ و فساد عضو بدون‌ علت‌ مشهود.
Abirritate (ط‌ب‌) بي‌ حس‌ كردن‌، از حساسيت‌ كاستن‌.
Abiston پنبه‌ نسوز، پنبه‌ كوهي‌، سنگ‌ معدني‌ داراي‌ رشته‌هاي‌
Abiston بلند (مانند امفيبل‌).
Abject پست‌ كردن‌، كوچك‌ كردن‌، تحقيركردن‌.
Abject پست‌، فرومايه‌، سرافكنده‌، مط‌رود، روي‌ برتافتن‌، خوار،
Abjuration پيمان‌ شكني‌، عهد شكني‌، سوگند شكني‌، نقض‌ عهد، ترك‌
Abjuration عقيده‌، ارتداد، انكار.
Abjure سوگند شكستن‌، نقض‌ عهد كردن‌، براي‌ هميشه‌ ترك‌ گفتن‌،
Abjure مرتد شدن‌، رافضي‌ شدن‌.
Ablactate از شير گرفتن‌.
Ablactation از شير گيري‌، شيرواگيران‌.
Ablate از بيخ‌ كندن‌، قط‌ع‌ كردن‌، (جراحي‌) بريدن‌ و خارج‌ كردن‌.
Ablation ريشه‌ كني‌، ساييدگي‌، قط‌ع‌، (ط‌ب‌) قط‌ع‌ عضوي‌ از بدن‌،
Ablation (جغ.) فرساب‌.
Ablative ازي‌، كاهنده‌، (د.) مفعول‌ به‌، مفعول‌ عنه‌، مفعول‌ منه‌،
Ablative صيغه‌ الت‌، رافع‌، مربوط‌ به‌ مفعول‌ به‌ يا مفعول‌ عنه‌.
Ablator (ط‌ب‌) وسيله‌ رافع‌، الت‌ بريدن‌ در جراحي‌.
Ablaut (مانند gnus وgnas وgnis).
Ablaut تصريف‌ كلمه‌، قلب‌ حروف‌ هجايي‌ (با صدا) براي‌ صرف‌ فعل‌
Ablaze سوزان‌، فروزان‌، درخشان‌، مشتعل‌، برافروخته‌.
Able قوي‌ كردن‌، (.jda): توانا، لايق‌، اماده‌، بااستعداد،
Able قانوني‌، پسوندي‌ براي‌ ساختن‌ صفت‌ به‌معني‌(داراي‌ قدرت‌)،
Able صلاحيت‌ دار، قابل‌، مط‌يع‌، مناسب‌، (حق.) داراي‌ صلاحيت‌
Able مناسب‌ بودن‌، اماده‌ بودن‌، ارايش‌ دادن‌، لباس‌ پوشاندن‌،
Able (.iv
Able شايسته‌.
Able Bodied داراي‌ جسم‌ توانا.
Abloom شكوفا، پر شكوفه‌.
Abluent شستشو دهنده‌، پاك‌ كننده‌.
Ablution شستشو، ابدست‌، غسل‌.
Ably با توانايي‌، از روي‌ لياقت‌.
Abnegate ترك‌ كردن‌، انكار كردن‌، بخود حرام‌ كردن‌، كف‌ نفس‌ كردن‌.
Abnegation چشم‌ پوشي‌، كف‌ نفس‌، انكار، رد، فداكاري‌.
Abnerval ناشي‌ از عصب‌، عصبي‌.
Abneural (تش‌.) واقع‌ در مقابل‌ دستگاه‌ مركزي‌ عصب‌.
Abnormal غير عادي‌، ناهنجار.
Abnormal غير عادي‌.
Abnormal End خاتمه‌ غير عادي‌.
Abnormalcy حالت‌ غير ط‌بيعي‌، ناهنجاري‌، غير عادي‌ بودن‌.
Abnormalcy حالت‌ غير ط‌بيعي‌، نا هنجاري‌، غير عادي‌ بودن‌.
Abnormality غيرط‌بيعي‌.
Abnormality نابه‌هنجاري‌، بي‌ قاعدگي‌، وضع‌ غير عادي‌، خاصيت‌
Abnormous غير عادي‌، ناهنجار.
Aboard روي‌، توي‌، از روي‌، روي‌ يا داخل‌ (كشتي‌ يا هواپيما).
Abode كردن‌، بودگاه‌، بودباش‌.
Abode منزل‌، مسكن‌، رحل‌ اقامت‌ افكندن‌، اشاره‌ كردن‌، پيشگويي‌
Abolish برانداختن‌، ازميان‌ بردن‌، منسوخ‌ كردن‌.
Abolition برانداختگي‌، لغو، فسخ‌، الغا مجازات‌.
Abolitionism مخالفت‌ با بردگي‌.
Abominable مكروه‌، زشت‌، ناپسند، منفور.
Abominate ناپسند شمردن‌، مكروه‌ دانستن‌، تنفر داشتن‌، نفرت‌ كردن‌.
Abomination زشتي‌، پليدي‌، نفرت‌، كراهت‌، نجاست‌، عمل‌ شنيع‌.
Abondance وفور، فراواني‌.
Abonne حق‌اشتراك‌، وجه‌اشتراك‌، ابونه‌ (مجله‌ يا روزنامه‌).
Aboriginal بومي‌، اصلي‌، سكنه‌ اوليه‌، اهل‌ يك‌ اب‌ و خاك‌.
Aborigine بومي‌، ساكن‌ اوليه‌، اهلي‌، قديم‌، گياه‌ بومي‌.
Aborning در حال‌ زايش‌، در بدو تولد، در حال‌ تولد.
Aborsement سقط‌ جنين‌.
Abort عقيم‌ ماندن‌، بي‌ نتيجه‌ ماندن‌.
Abort بچه‌ انداختن‌، سقط‌ كردن‌، نارس‌ ماندن‌، ريشه‌ نكردن‌،
Abortifacient بچه‌انداز، سقط‌ جنين‌ كننده‌، سقط‌ جنيني‌.
Abortion سقط‌ جنين‌، بچه‌اندازي‌، سقط‌ نوزاد نارس‌ يا رشد نكرده‌،
Abortion عدم‌ تكامل‌.
Abortionist كسي‌ كه‌ موجب‌ سقط‌ جنين‌ ميشود، سقط‌ جنين‌ كننده‌.
Abortive مسقط‌، رشد نكرده‌، عقيم‌، بي‌ ثمر، بي‌ نتيجه‌.
Abortment سقط‌ جنين‌.
Abound كردن‌، محدود كردن‌.
Abound فراوان‌ بودن‌، زياد بودن‌، وفور داشتن‌، تعيين‌ حدود
About فرمان‌ عقب‌ گرد.
About صدد، با، نزد، در، بهر سو، تقريبا، بالاتر، (نظ‌.)
About نزديك‌، قريب‌، در حدود، در باب‌، راجع‌ به‌، در شرف‌، در
About درباره‌، گرداگرد، پيرامون‌، دور تا دور، در اط‌راف‌،
About Face سوي‌ ديگر، جهت‌ ديگر، عدول‌ كردن‌.
Above مافوق‌، واقع‌ دربالا، سابق‌ الذكر، مذكوردرفوق‌.
Above در بالا، بالاي‌، بالاي‌ سر، نام‌ برده‌، بالاتر، برتر،
Aboveboard اشكارا، پوست‌ كنده‌، علني‌.
Aboveground در بالاي‌ سط‌ح‌ زمين‌، (مج.) در قيد حيات‌.
Abovestairs (sriatspu=) ط‌بقه‌ بالا.
Abraam ابراهيم‌، ابراهيم‌ پيامبر.
Abracadabra ط‌لسم‌، ورد، سخن‌ نامفهوم‌.
Abradant ساينده‌، سوزش‌ اور.
Abrade ساييدن‌، خراشيدن‌ زدودن‌، پاك‌ كردن‌، حك‌ كردن‌، (مج.)
Abrade سر غيرت‌ اوردن‌، بر انگيختن‌، تحريك‌ كردن‌.
Abraham ابراهيم‌، ابراهيم‌ پيامبر.
Abranchiate (ج‌.ش‌.) فاقد برانشي‌ يا دستگاه‌ تنفس‌ (ماهي‌).
Abrasion خراش‌، سايش‌، ساييدگي‌.
Abrasive ساينده‌، تراشنده‌، سوزش‌ اور، سايا.
Abrazitic (مع.) ماده‌اي‌ كه‌ در موقع‌ ذوب‌ نمي‌جوشد.
Abreact (روانكاوي‌) تغيير دادن‌ عقيده‌ شخص‌ با تلقين‌.
Abreast برابر، پهلو به‌ پهلو.
Abridge كوتاه‌ كردن‌، مختصر كردن‌.
Abridgement كوتاهي‌، اختصار، خلاصه‌، مجمل‌.
Abroach سوراخ‌، فرورفته‌، بهم‌ زده‌.
Abroad بيگانه‌، ممالك‌ بيگانه‌.
Abroad پهن‌، گسترش‌ يافته‌، وسيع‌، خارج‌، بيرون‌، خارج‌ از كشور،
Abrogate منسوخ‌، از ميان‌ برده‌، ملغي‌، ازميان‌ بردن‌، باط‌ل‌ كردن‌،
Abrogate منسوخ‌ كردن‌، لغو كردن‌.
Abrupt درشت‌، جداكردن‌.
Abrupt تند، پرتگاه‌ دار، سراشيبي‌، ناگهان‌، ناگهاني‌، بيخبر،
Abruption قط‌ع‌ ناگهاني‌، انتزاع‌.
Abs وp وt باينصورت‌ درميايد.
Abs پيشونديست‌ لاتيني‌ كه‌ همان‌ پيشوند-ba ميباشد و بمعني‌
Abs (دور از) و (غير از) و (از)ميباشد و قبل‌ از حروف‌ c
Abscess ورم‌ چركي‌، ماده‌، دمل‌، ابسه‌، دنبل‌.
Abscise (ر.) جدا كردن‌ ط‌ول‌ روي‌ محور مختصات‌.
Abscissa ط‌ول‌، بعد افقي‌.
Abscission ريزش‌، برش‌، قط‌ع‌، جدايي‌، دريدگي‌، قط‌ع‌ پوست‌ و گوشت‌.
Abscond گريختن‌، فرار كردن‌، دررفتن‌، رونشان‌ ندادن‌، روپنهان‌
Abscond كردن‌، پنهان‌ شدن‌.
Absence نبودن‌، غيبت‌، غياب‌، حالت‌ غياب‌، فقدان‌.
Absent غايب‌، مفقود، غيرموجود، پريشان‌ خيال‌.
Absentee مالك‌ غايب‌، غايب‌، مفقودالاثر، شخص‌ غايب‌.
Absentee Ballot ارسال‌ ورقه‌ راي‌ بط‌ور غيابي‌.
Absenteeism حالت‌ غايب‌ بودن‌، غيبت‌.
Absentminded پريشان‌ خيال‌، حواس‌ پرت‌.
Absinthium (گ‌.ش‌.) افسنتين‌، افسنتين‌ كبير.
Absinthol (ش‌.) ماده‌ كافوري‌ افسنتين‌ بفرمول‌ (O61H01C).
Absis (sipa=) مدار، پيرامون‌.
Absit Omen (سوگند ملايم‌) خدا نكند، چشم‌ بد دور، مبادا.
Absolute (در هندسه‌ فضايي‌ اقليدس‌)دايره‌ نامحدود.
Absolute مط‌لق‌، غير مشروط‌، مستقل‌، استبدادي‌، خودراي‌، كامل‌،
Absolute قط‌عي‌، خالص‌، ازاد از قيود فكري‌، غير مقيد، مجرد،
Absolute مط‌لق‌.
Absolute Address نشاني‌ مط‌لق‌.
Absolute Coding برنامه‌ نويسي‌ مط‌لق‌.
Absolute Error خط‌اي‌ مط‌لق‌.
Absolute Value قدر مط‌لق‌.
Absolution امرزش‌ گناه‌، بخشايش‌، عفو، بخشودگي‌، تبرئه‌، برائت‌،
Absolution انصراف‌ از مجازات‌، منع‌ تعقيب‌ كيفري‌.
Absolutism (خدا)، ط‌ريقه‌ مط‌لقه‌، (حق.) سيستم‌ سلط‌نت‌ استبدادي‌.
Absolutism مط‌لق‌ گرايي‌، حكومت‌ مط‌لقه‌، اعتقاد به‌ قادر علي‌ الاط‌لاق‌
Absolve بخشيدن‌ (گناه‌)، امرزيدن‌، عفو كردن‌، كسي‌ را از گناه‌
Absolve را ازانجام‌ تعهدي‌ معاف‌ ساختن‌، پاك‌ كردن‌، مبرا كردن‌.
Absolve بري‌ كردن‌، اعلام‌ بي‌تقصيري‌ كردن‌، بري‌ الذمه‌ كردن‌، كسي‌
Absopption جذب‌.
Absorb دركشيدن‌، دراشاميدن‌، جذب‌ كردن‌، فروبردن‌، فراگرفتن‌،
Absorb جذب‌ شدن‌ (غدد)، كاملا فروبردن‌، تحليل‌ بردن‌، مستغرق‌
Absorb بودن‌، مجذوب‌ شدن‌ در.
Absorbant جاذب‌، داراي‌ خاصيت‌ جذب‌، دركش‌، دراشام‌.
Absorbency خاصيت‌ دركشي‌ يا دراشامي‌، جذب‌، فروبري‌، تحليل‌،
Absorbency قابليت‌ جذب‌، قدرت‌ جذب‌.
Absorbent جاذب‌، داراي‌ خاصيت‌ جذب‌، دركش‌، دراشام‌.
Absorbing جاذب‌، جالب‌، دلربا، جذاب‌، دركش‌، دراشام‌.
Absorption جذب‌، دركشي‌، دراشامي‌، فريفتگي‌، انجذاب‌.
Absorptive جاذب‌، جذب‌ كننده‌.
Abstain خودداري‌ كردن‌ (از)، پرهيز كردن‌ (از)، امتناع‌ كردن‌
Abstain (از).
Abstemious مرتاض‌، ممسك‌ در خورد و نوش‌ و لذات‌، مخالف‌ استعمال‌
Abstemious مشروبات‌ الكلي‌.پرهيزكار، پارسامنش‌.
Abstention خودداري‌، پرهيز، خودداري‌ از دادن‌ راي‌.
Absterge پاك‌ كردن‌، تميز كردن‌، شستشو دادن‌ (زخم‌).
Abstergent پاك‌ كننده‌، شستشو دهنده‌، ماده‌ پاك‌ كننده‌.
Abstinence پرهيز، خودداري‌، رياضت‌، پرهيز از استعمال‌ مشروبات‌
Abstinence الكلي‌.
Abstract (.tv):ربودن‌، بردن‌، كش‌ رفتن‌، خلاصه‌كردن‌، جداكردن‌،
Abstract تجزيه‌كردن‌، جوهرگرفتن‌ از، عاري‌ ازكيفيات‌ واقعي‌(در
Abstract مورد هنرهاي‌ ظ‌ريف‌)نمودن‌، (.jda):خلاصه‌، مجمل‌،
Abstract خلاصه‌ءكتاب‌، مجرد، مط‌لق‌، خيالي‌، غيرعملي‌، بي‌مسمي‌،
Abstract خشك‌، معنوي‌، صريح‌، زبده‌، انتزاعي‌، (اسم‌)معني‌.
Abstract مجرد، انتزاعي‌، چكيده‌، چكيده‌ كردن‌.
Abstract Noun (د.)اسم‌ معني‌ (مانندmodsiw).
Abstracted مجزا، پريشان‌ خيال‌، مختصر.
Abstraction تجرد، پريشان‌ حواسي‌، اختلاس‌، دزدي‌، ربايش‌، بيخبري‌ از
Abstraction كيفيات‌ واقعي‌ و ظ‌اهري‌، براهنگ‌.
Abstraction تجريد، انتزاع‌، چكيدگي‌.
Abstractionism مكتبي‌ كه‌ از كيفيات‌ واقعي‌ هنر دوراست‌، خيال‌ بافي‌.
Abstractive تجردي‌، موجد تجرد، رباينده‌، اغفال‌ كننده‌.
Abstruse پنهان‌، پيچيده‌، غامض‌.
Absurd پوچ‌، ناپسند، ياوه‌، مزخرف‌، بي‌ معني‌، نامعقول‌، عبث‌،
Absurd مضحك‌.
Absurdity پوچي‌، چرندي‌، مزخرف‌ بودن‌.
Abuleia (ر.ش‌.) فقدان‌ نيروي‌ اراده‌، ضعف‌ اراده‌.
Abulia (ر.ش‌.) فقدان‌ نيروي‌ اراده‌، ضعف‌ اراده‌.
Abulomania (ط‌ب‌) ديوانگي‌ در نتيجه‌ ضعف‌ اراده‌.
Abundance وفور، فراواني‌.
Abundance فراواني‌، وفور.
Abundant بسيار، فراوان‌، وافر.
Abuse بد بكار بردن‌، بد استعمال‌ كردن‌، سو استفاده‌ كردن‌ از،
Abuse ضايع‌ كردن‌، بدرفتاري‌ كردن‌ نسبت‌ به‌، تجاوز به‌ حقوق‌
Abuse كسي‌ كردن‌، به‌ زني‌ تجاوز كردن‌، ننگين‌ كردن‌.
Abusive (.n): سوء استفاده‌، سوء استعمال‌، شيادي‌، فريب‌،
Abusive دشنام‌، فحش‌، بد زباني‌، تجاوز به‌ عصمت‌، تهمت‌، تعدي‌،
Abusive (.jda): ناسزاوار، زبان‌ دراز، بدزبان‌، توهين‌اميز.
Abut نزديك‌ بودن‌، مماس‌ بودن‌، مجاور بودن‌، متصل‌ بودن‌ يا
Abut شدن‌، خوردن‌.
Abutment كنار، ط‌رف‌، مرز، حد، (در پل‌ سازي‌)نيم‌ پايه‌، پايه‌
Abutment جناحي‌، پشت‌ بند ديوار، بست‌ ديوار، نزديكي‌، مجاورت‌،
Abutment اتصال‌.
Abuttals (tnemtuba=) مرز، زمين‌ سر حدي‌، زمين‌ همسايه‌، زمين‌
Abuttals مجاور.
Abutting مجاور، هم‌ مرز، همسايه‌.
Aby خريدن‌، پرداختن‌، كفاره‌ دادن‌، ايستادگي‌ كردن‌، ايستادن‌
Abye خريدن‌، پرداختن‌، كفاره‌ دادن‌، ايستادگي‌ كردن‌، ايستادن‌
Abysm (ssyba=) بسيار عميق‌، بي‌ پايان‌، غوط‌ه‌ ورساختن‌، مغاك‌.
Abysmal ژرف‌، گردابي‌، ناپيمودني‌.
Abyss (msyba=) بسيار عميق‌، بي‌ پايان‌، غوط‌ه‌ ورساختن‌، مغاك‌.
Abyssinian مربوط‌ به‌ كشور ainissybA، اهل‌ حبشه‌.
Ac پيشوندي‌ است‌ برابر -da لاتين‌ كه‌ قبل‌ ازc و q به‌
Ac اينصورت‌ در مي‌ايد مثل‌ (tpecCA) كه‌ از (eratpecDA)
Ac گرفته‌ شده‌ است‌، و نيز پسوندي‌ است‌ لاتيني‌ يا يوناني‌
Ac معادل‌ ei- مانند (cainam)، مخفف‌ اصط‌لاح‌ شيميايي‌
Ac cilcycila مي‌باشد.
Acacia (گ‌.ش‌.) اقاقيا، اكاسيا، اكاكيا، درخت‌ صمغ‌ عربي‌.
Acacine (گ‌.ش‌.) اقاقيا، اكاسيا، اكاكيا، درخت‌ صمغ‌ عربي‌.
Academian عضو فرهنگستان‌، عضوانجمن‌ علمي‌، عضو دانشكده‌ يا
Academian دانشگاه‌، عضو اكادمي‌.
Academic مربوط‌ به‌ فرهنگستان‌ ادبي‌ يا انجمن‌ علمي‌، عضو
Academic فرهنگستان‌، ط‌رفدار حكمت‌ و فلسفه‌ افلاط‌ون‌.
Academic Costume (در جمع‌) لباس‌ رسمي‌ استادي‌ دانشگاه‌، لباس‌ دانشگاهي‌.
Academic Freedom ازادي‌ عمل‌ و بيان‌(معلم‌ يا استاد).
Academic Year سال‌ دانشگاهي‌، سال‌ تحصيلي‌.
Academicals (در جمع‌) لباس‌ رسمي‌ استادي‌ دانشگاه‌، لباس‌ دانشگاهي‌.
Academician عضو فرهنگستان‌، عضو انجمن‌ دانش‌، عضو اكادمي‌.
Academicism بط‌ريق‌ يا بروش‌ اكادمي‌.
Academism بط‌ريق‌ يا بروش‌ اكادمي‌.
Academist عضو فرهنگستان‌، فارغ‌التحصيل‌ يا دانشجوي‌ اكادمي‌.
Academy فرهنگستان‌، دانشگاه‌، اموزشگاه‌، مدرسه‌، مكتب‌،
Academy انجمن‌ادباء و علماء، انجمن‌ دانش‌، اكادمي‌، نام‌ باغي‌
Academy در نزديكي‌ اتن‌ كه‌ افلاط‌ون‌ در ان‌ تدريس‌ ميكرده‌
Academy است‌(ymedacA)، مكتب‌ و روش‌ تدريس‌ افلاط‌وني‌.
Acanaceous (گ‌.ش‌.) خاردار، تيغ‌دار.
Acantho كلمه‌ء پيشوندي‌ بمعني‌ خار و خادار ميباشد.
Acanthocephala انواع‌ كرمهاي‌ قلاب‌ دار روده‌ء انسان‌، خارسران‌.
Acanthoid خارمانند، خارشكل‌.
Acanthoma (ط‌ب‌) اماس‌ سلولهاي‌ خاردار بافت‌ پوششي‌
Acanthoma مالپيقي‌(مالپيگي‌).
Acanthosisnigricans (ط‌ب‌) بيماري‌ نادر پوستي‌ كه‌ پوست‌ مياني‌ هيپرتروپي‌ و
Acanthosisnigricans پيگمانتاسيون‌ پيدا مينمايد.
Acanthous خاردار.
Acanthus (گ.ش‌.) جنسي‌ از فاميل‌ اكانتاسه‌، كنگر.
Acapella (مو.)اواز دسته‌ جمعي‌ بسبك‌ كليسايي‌.
Acapsular (گ‌.ش‌.) بي‌ تخمدان‌، بي‌ حقه‌، بدون‌ كپسول‌.
Acaricide مواد كنه‌ كش‌.
Acaro كلمه‌ء پيشوندي‌ است‌ مشتق‌ از suraca به‌ معني‌(كنه‌) و
Acaro (كرم‌ پنير).
Acarology علم‌ كنه‌ شناسي‌.
Acarpellous (گ.ش‌.) بي‌ برچه‌، بي‌ حجره‌ گرزن‌.
Acarpelous (گ.ش‌.) بي‌ برچه‌، بي‌ حجره‌ گرزن‌.
Acarpous (گ.ش‌.) بي‌ بر، بدون‌ ميوه‌، بي‌ ثمر.
Acatalectic (بديع‌) داراي‌ اوتاد كامل‌، اسلم‌(malsa)، قاضي‌ يا
Acatalectic شخصي‌ كه‌ نمي‌تواند به‌ صحت‌ امري‌اط‌مينان‌ حاصل‌ كند، ادم‌
Acatalectic دودل‌، مردد، شكاك‌.
Acatalepsy دودلي‌، ترديد، موضوع‌ غيرقابل‌ درك‌، مكتب‌(شكاكيون‌)،
Acatalepsy فلسفه‌ء احتمالي‌.
Acatamathesia (ط‌ب‌) ازبين‌ رفتن‌ قدرت‌ ادراكات‌، قادر بدرك‌ سخن‌ نبودن‌.
Acataposis (ط‌ب‌) سختي‌ بلع‌، اشكال‌ عمل‌ بلع‌، عسرالبلع‌.
Acaulescent (گ.ش‌.) بي‌ شاخه‌، بي‌ساقه‌.
Accadian زبان‌ اكد(dacca) كه‌ قبل‌ از زبان‌ اشوري‌ رايج‌ بوده‌ و
Accadian در كتيبه‌هاي‌ ميخي‌ ديده‌ شده‌ است‌، اهل‌ اكد يا اكاد.
Accede دست‌ يافتن‌، رسيدن‌، راه‌ يافتن‌، نائل‌ شدن‌، نزديك‌ شدن‌،
Accede موافقت‌ كردن‌، رضايت‌ دادن‌، تن‌ دردادن‌.
Accelerando (مو.)اهسته‌ اهسته‌ اهنگ‌ را تندتر كنيد، كم‌كم‌ تند
Accelerando كنيد، بط‌ورتدريجي‌ تندتر.
Accelerate شتاباندن‌، تسريع‌ كردن‌، تند كردن‌، شتاب‌ دادن‌، بر
Accelerate سرعت‌ (چيزي‌) افزودن‌، تند شدن‌، تندتر شدن‌.
Accelerate تسريع‌ كردن‌، سرعت‌ دادن‌، سرعت‌ گرفتن‌.
Acceleration شتاب‌، افزايش‌ سرعت‌، تسريع‌.
Acceleration شتاب‌، تندي‌، سرعت‌، تسريع‌، تعجيل‌.
Accelerator شتاب‌ دهنده‌، شتاباننده‌، تندكن‌، شتابنده‌.
Accelerometer شتاب‌ سنج‌.
Accent (.n): تكيه‌ء صدا، علامت‌ تكيه‌ء صدا(بدين‌ شكل‌')، لهجه‌،
Accent ط‌رز قرائت‌، تلفظ‌، قوت‌، تاكيد، تشديد، (در شعر)
Accent مد(ddam)، صدا يا اهنگ‌ اكسان‌(فرانسه‌)، (.tv): با
Accent تكيه‌ تلفظ‌ كردن‌، تكيه‌ دادن‌، تاكيد كردن‌، اهميت‌ دادن‌.
Accent Mark (مو.) يكي‌ از علائم‌ تكيه‌ در موسيقي‌، علامتي‌ كه‌ پس‌ از
Accent Mark يك‌ نت‌ قرار ميگيرد و نشان‌ ميدهدكه‌ نت‌ در چه‌ گامي‌
Accent Mark قرار دارد.
Accentual تكيه‌ دار، لهجه‌اي‌، مربوط‌ به‌ تكيه‌ء صدا، داراي‌ تاكيد،
Accentual موكد، مشدد.
Accentuate با تكيه‌ تلفظ‌ كردن‌، تكيه‌ دادن‌، تاكيد كردن‌، اهميت‌
Accentuate دادن‌، برجسته‌ نمودن‌.
Accept قبول‌ شدن‌، پذيرفتن‌، پسنديدن‌، قبول‌ كردن‌.
Accept پذيرفتن‌.
Acceptability پذيرفتگي‌، قابليت‌ پذيرش‌.
Acceptability پسنديدگي‌، شايستگي‌، قبول‌ شدگي‌، مقبوليت‌، قابليت‌ قبول‌
Acceptable پذيرا، پذيرفتني‌، پسنديده‌، قابل‌ قبول‌، مقبول‌.
Acceptable پذيرفتني‌، قابل‌ پذيرش‌.
Acceptance پذيرش‌.
Acceptance پذيرش‌، قبولي‌ حواله‌، حواله‌ء قبول‌ شده‌.
Acceptance Test ازمون‌ پذيرش‌.
Acceptant پذيرنده‌، قبول‌ كننده‌.
Acceptation پذيرش‌، قبول‌ معني‌ عرف‌، معني‌ مصط‌لح‌.
Acceptation Tacite (حق.) قبول‌ ضمني‌.
Accepted پذيرفته‌، مقبول‌.
Accepter پذيرنده‌، قبول‌ كننده‌.
Acceptor پذيرنده‌، قبول‌ كننده‌.
Acceptor پذيرنده‌.
Access دست‌يابي‌.
Access دسترس‌، دسترسي‌، راه‌، تقريب‌، اجازه‌ دخول‌، راه‌ دسترس‌،
Access مدخل‌، وسيله‌ حصول‌، افزايش‌، الحاق‌، اضافه‌، (ط‌ب‌) بروز
Access مرض‌، حمله‌، اصابت‌، (حق.) دسترسي‌ يا مجال‌ مقاربت‌،
Access (در مسيحيت‌) تقرب‌ به‌ خدا.
Access Arm بازوي‌ دستيابي‌.
Access Control كنترل‌ دستيابي‌.
Access Method روش‌ دستيابي‌.
Access Mode باب‌ دستيابي‌.
Access Time زمان‌ دستيابي‌.
Accessariness معاونت‌ در جرم‌.
Accessary (yrossecca=) (حق.) معاون‌ جرم‌، همدست‌.
Accessibility دسترسي‌، امكان‌ نزديكي‌، وسيله‌ وصول‌، امادگي‌ براي‌
Accessibility پذيرايي‌، قابليت‌ وصول‌.
Accessibility دستيابي‌ پذيري‌.
Accessible دستيابي‌ پذير.
Accessible در دسترس‌، قابل‌ وصول‌، نزديك‌ (شدني‌)، اماده‌ء پذيرايي‌،
Accessible خوش‌ برخورد، دست‌ يافتني‌.
Accession (.n): نزديكي‌، ورود، دخول‌، پيشرفت‌، افزايش‌، نيل‌
Accession (بجاه‌ و مقام‌ بخصوص‌ سلط‌نت‌)، جلوس‌، (ط‌ب‌) شيوع‌، بروز،
Accession (حق.) تملك‌ نماء، شيي‌ء اضافه‌ يا الحاق‌ شده‌، نمائات‌
Accession (حيوان‌ و درخت‌)، تابع‌ وصول‌، الحاق‌ حقوق‌، شركت‌ در
Accession مالكيت‌، (tv): بترتيب‌ خريد وارد دفتروثبت‌ كردن‌.
Accessit (مخفف‌ tissecca ـ emixorp)امتيازي‌ كه‌ به‌ شاگردان‌
Accessit ممتاز داده‌ ميشود.
Accessorial معاون‌، شريك‌، معين‌، فرعي‌، (حق.) مربوط‌ بمعاون‌ جرم‌.
Accessories لوازم‌.
Accessory فرعي‌، هم‌ دست‌.
Accessory فرعي‌، معين‌، همدست‌(حق.)، معاون‌، شريك‌(جرم‌)، نمائات‌
Accessory و نتايج‌ (در جمع‌)، لوازم‌ يدكي‌، (حق.)تابع‌، لاحق‌،
Accessory فروع‌ و ضمائم‌، منضمات‌، لوازم‌ فرعي‌، دعواي‌ فرعي‌.
Acciaccatura (مو.) نت‌ سريعي‌ كه‌ نيم‌ پرده‌ كوتاه‌تر ازنت‌ اصلي‌ است‌
Acciaccatura و قبل‌از نت‌ اصلي‌ نواخته‌ ميشود.
Accidence (.n: tnedicca=) پيش‌ امد، تصادف‌، اتفاق‌، حادثه‌،
Accidence (د.)اصول‌ صرف‌ و نحو.
Accident (.n &.jda): حادثه‌، سانحه‌، واقعه‌ ناگوار، مصيبت‌
Accident ناگهاني‌، تصادف‌ اتومبيل‌، (ط‌ب‌) علامت‌ بد مرض‌، (من.)
Accident صفت‌ عرضي‌(yzara)، شيي‌ء، (در نشان‌ خانوادگي‌) علامت‌
Accident سلاح‌، (د.)صرف‌، عارضه‌ صرفي‌، اتفاقي‌، تصادفي‌، ضمني‌،
Accident عارضه‌ (در فلسفه‌)، پيشامد.
Accidental تصادفي‌، اتفاقي‌، غير مترقبه‌، عرضي‌(yzara) ضمني‌،
Accidental عارضي‌، غير اساسي‌، پيش‌امدي‌.
Accidentalism پيش‌ امد گرايي‌، اتفاقي‌ (بودن‌)، تصادف‌، اتفاق‌، (ط‌ب‌)
Accidentalism تشخيص‌ علائم‌ گمراه‌ كننده‌ مرض‌، اثرات‌ تابش‌ نور مصنوعي‌
Accidentalism براشياء، (من.) تصادف‌ گرايي‌، فلسفه‌ عرضي‌(yzara)،
Accidentalism فلسفه‌ صدفي‌(yfdos)، فرضيه‌(امر بدون‌ علت‌) و(خود بخود
Accidentalism بوجودامدن‌ عالم‌) فلسفه‌ء عرضي‌.
Accipenser (resnepica=) (ج‌.ش‌.) ماهي‌ خاويار.
Acclaim تحسين‌، ادعا كردن‌، افرين‌ گفتن‌، اعلام‌ كردن‌، جاركشيدن‌،
Acclaim ندا دادن‌، هلهله‌ يا فرياد كردن‌كف‌ زدن‌.
Acclamation افرين‌، تحسين‌، احسنت‌، تحسين‌ و شادي‌، اخذ راي‌ زباني‌.
Acclimatation (noitazitamilcca=) توافق‌ با اب‌ و هواي‌ يك‌ محيط‌.
Acclimate (.tv: ezitamilcca=) به‌ اب‌ و هواي‌ جديد خو گرفتن‌،
Acclimate مانوس‌ شدن‌.
Acclimatization (noitatamilcca=) توافق‌ با اب‌ و هواي‌ يك‌ محيط‌.
Acclimatization خو گرفتگي‌، سازش‌، (با اب‌ هواي‌ تازه‌).
Acclimatize خو دادن‌ يا خو گرفتن‌(انسان‌)، خو گرفتن‌(جانور و گياه‌
Acclimatize به‌ اب‌ و هواي‌ جديد).
Accolade سر بالايي‌، فراز، سختي‌، مراسم‌ اعط‌اي‌ منصب‌ شواليه‌ يا
Accolade سلحشوري‌ و يا شهسواري‌، (مو.) خط‌اتصال‌، اكولاد، خط‌
Accolade ابرو(به‌ اين‌ شكل‌}{).
Accommodate همساز، همساز كردن‌، جا دادن‌، منزل‌ دادن‌، وفق‌ دادن‌
Accommodate با، تط‌بيق‌ نمودن‌، تصفيه‌ كردن‌، اصلاح‌ كردن‌، اماده‌
Accommodate كردن‌(براي‌)، پول‌ وام‌ دادن‌(بكسي‌).
Accommodating تط‌بيق‌، موافقت‌، جا، منزل‌، مناسب‌، خوش‌ محضر.
Accommodation همسازي‌، تط‌ابق‌، جا، منزل‌، وسايل‌ راحتي‌، تط‌بيق‌،
Accommodation موافقت‌، سازش‌ با مقتضيات‌ محيط‌، وام‌، كمك‌، مساعده‌.
Accommodator كارگر كمكي‌.
Accompaniment همراهي‌، مشايعت‌، ضميمه‌، (مو.) ساز يا اواز همراهي‌
Accompaniment كننده‌.
Accompanist همراهي‌ كننده‌، (مو.) همراهي‌ كننده‌ با اواز يا سازي‌
Accompanist چون‌ پيانو.
Accompany همراهي‌ كردن‌، همراه‌ بودن‌(با)، سرگرم‌ بودن‌ (با)،
Accompany مصاحبت‌ كردن‌، ضميمه‌ كردن‌، جفت‌ كردن‌، توام‌ كردن‌،
Accompany (مو.) دم‌ گرفتن‌، همراهي‌ كردن‌، صدا يا ساز راجفت‌ كردن‌
Accompany (با).
Accomplice همدست‌، (حق.) شريك‌ يا معاون‌ جرم‌.
Accomplish انجام‌ دادن‌، بانجام‌ رساندن‌، وفا كردن‌(به‌)، صورت‌
Accomplish گرفتن‌.
Accomplished انجام‌ شده‌، كامل‌ شده‌، تربيت‌ شده‌، فاضل‌.
Accomplishment انجام‌، اجرا، اتمام‌، كمال‌، هنر، فضيلت‌.
Accord (.iv &.tv): جوركردن‌، وفق‌ دادن‌، اشتي‌ دادن‌، تصفيه‌
Accord كردن‌، اصلاح‌ كردن‌، موافقت‌ كردن‌(با)، قبول‌ كردن‌،
Accord (.n): سازگاري‌، موافقت‌، (مو.) توافق‌، هم‌اهنگي‌،
Accord دلخواه‌، ط‌يب‌ خاط‌ر، (حق.) مصالحه‌، پيمان‌، قرار،
Accord پيمان‌ غير رسمي‌ بين‌المللي‌.
Accordance جور بودن‌، مط‌ابقت‌، وفق‌، توافق‌، تط‌ابق‌، موافقت‌.
Accordant جور، مط‌ابق‌، موافق‌.
According موافق‌، مط‌ابق‌، بروفق‌.
According To بر ط‌بق‌، مط‌ابق‌، بقول‌، بعقيده‌ء.
Accordingly بنابراين‌، از اينرو، از همان‌ قرار، بر ط‌بق‌ ان‌،
Accordingly نتيجتا، بالنتيجه‌.
Accordion (مو.) اكوردئون‌.
Accost مخاط‌ب‌ ساختن‌، مواجه‌ شدن‌(با)، نزديك‌ شدن‌(بهر منظ‌وري‌)،
Accost مشتري‌ جلب‌ كردن‌(زنان‌ بدكاردر خيابان‌)، نزديك‌ كشيدن‌،
Accost در امتداد چيزي‌ حركت‌ كردن‌(مثل‌ كشتي‌).
Accouchement زايمان‌.
Accoucheur پزشك‌ متخصص‌ قابلگي‌ و بيماريهاي‌ زنان‌(مذكر).
Accoucheuse ماما(زن‌)، قابله‌.
Account (.iv &.tv): شمردن‌، حساب‌ كردن‌، محاسبه‌ نمودن‌، (حق)
Account حساب‌ پس‌ دادن‌، ذكر علت‌ كردن‌، دليل‌ موجه‌اقامه‌
Account كردن‌(با rof)، تخمين‌ زدن‌، دانستن‌، نقل‌ كردن‌(.n)
Account حساب‌، صورت‌ حساب‌، گزارش‌، بيان‌ علت‌، سبب‌.
Account حساب‌، شرح‌، مسئول‌ بودن‌.
Account Card كارت‌ حساب‌.
Account Executive متصدي‌ رسيدگي‌ به‌ حساب‌ مشتريها.
Account Number شماره‌ حساب‌.
Accountability جوابگويي‌.
Accountable مسئول‌، مسئول‌ حساب‌، قابل‌ توضيح‌، جوابگو.
Accountancy حسابداري‌.
Accountant ذي‌ حساب‌، حسابدار.
Accounting حسابداري‌، اصول‌ حسابداري‌، برسي‌ اصل‌ و فرع‌.
Accounting حسابداري‌.
Accounting Machine ماشين‌ حسابداري‌.
Accounting System سيستم‌ حسابداري‌.
Accouter اماده‌ء جنگ‌ كردن‌، مجهز كردن‌، ملبس‌ كردن‌.
Accouterment وسايل‌، اسباب‌، (نظ‌.) تجهيزات‌، لباس‌، ساز و برگ‌.
Accredit اعتبارنامه‌ دادن‌، استوارنامه‌ دادن‌(به‌)، معتبر ساختن‌،
Accredit اختيار دادن‌، اط‌مينان‌ كردن‌(به‌)، مورد اط‌مينان‌ بودن‌
Accredit يا شدن‌، برسميت‌ شناختن‌(موسسات‌ فرهنگي‌)، معتبر شناختن‌
Accrete با هم‌ يكي‌ شدن‌، تواما رشد كردن‌، فراهم‌ كردن‌، فراهم‌
Accrete شدن‌، متحد كردن‌، بهم‌ افزودن‌ يا چسبانيدن‌، (مج)
Accrete مصنوعي‌، بهم‌ پيوسته‌(گ‌.ش‌.) دوقلو، يكپارچه‌.
Accreted (ط‌ب‌) داراي‌ زائده‌ء گوشتي‌.
Accretion افزايش‌، رشد پيوسته‌، بهم‌ پيوستگي‌، اتحاد، يك‌ پارچگي‌،
Accretion (حق.) افزايش‌ بهاي‌ اموال‌، افزايش‌ ميزان‌ ارث‌.
Accrue افزوده‌ شدن‌، منتج‌ گرديدن‌، تعلق‌ گرفتن‌.
Acculturate نقل‌ و انتقال‌ دادن‌ فرهنگ‌ يك‌ جامعه‌ به‌ جامعه‌ء ديگر،
Acculturate فرهنگ‌ پذيرفتن‌.
Accumulate انباشتن‌، جمع‌ شده‌، جمع‌ شونده‌، اندوختن‌، رويهم‌
Accumulate انباشتن‌.
Accumulate انباشتن‌.
Accumulated Error خط‌اي‌ انباشته‌.
Accumulation انباشتگي‌.
Accumulation جمع‌ اوري‌، توده‌، ذخيره‌، انباشتگي‌.
Accumulative جمع‌ شونده‌.
Accumulator انباشتگر.
Accumulator (cca) انباشتگر.
Accuracy دقت‌، صحت‌.
Accuracy درستي‌، صحت‌، دقت‌.
Accuracy Control كنترل‌ دقت‌.
Accurate دقيق‌، صحيح‌.
Accurate درست‌، دقيق‌.
Accursed نفرين‌ شده‌، ملعون‌ و مط‌رود.
Accusal تهمت‌، افترا.
Accusation (حق) تهمت‌، اتهام‌.
Accusative (د.) حالت‌ مفعولي‌، مفعول‌، اتهامي‌، رايي‌.
Accusatory مفعولي‌، (حق.) اتهامي‌.
Accuse متهم‌ كردن‌، تهمت‌ زدن‌.
Accused متهم‌.
Accustom عادت‌ دادن‌، اشنا كردن‌، اشنا شدن‌، معتاد ساختن‌،
Accustom معتاد شدن‌، عادت‌، خو گرفتن‌، انس‌ گرفتن‌.
Accustomed خوگرفته‌، معتاد.
Ace تك‌ خال‌، اس‌، ذره‌، نقط‌ه‌، درشرف‌، ذره‌اي‌ مانده‌(به‌)،
Ace (مج.) ستاره‌ يا قهرمان‌ تيم‌هاي‌ بازي‌، رتبه‌ء اول‌،
Ace خـلباني‌ كه‌ حداقل‌ 5 هواپيماي‌ دشمن‌ راسرنگون‌ كرده‌
Ace باشد، تك‌ خال‌ زدن‌، (ش‌.) پيشوندي‌ ازكلمه‌ citeca
Ace بمعني‌ (داراي‌ جوهر سركه‌) ميباشد كه‌ بصورت‌ تركيب‌ با
Ace سايركلمات‌ ميايد.
Acedia گيجي‌، سستي‌، رخوت‌، حالت‌ خـلسه‌.
Acellular بي‌ ياخته‌، غير سلولي‌.
Acentric بي‌ مركز، خارج‌ از مركز.
Acentrous (ج‌.ش‌.) فاقد ستون‌ پشتي‌، فاقد ستون‌ فقرات‌.
Aceology (ط‌ـب‌) درمان‌ شناسي‌.
Acephala (ج‌.ش‌.) راسته‌ء بي‌ سران‌ از شاخه‌ء نرم‌تنان‌.
Acephalo پيشونديست‌ يوناني‌ بمعني‌ (بي‌ سر) و(فاقد سر) كه‌ با
Acephalo كلمات‌ ديگر تركيب‌ ميشود.
Acephalon بي‌ سر، حيوان‌ راسته‌ء بي‌ سران‌.
Acephalous بي‌ سر، حيوان‌ راسته‌ء بي‌ سران‌.
Aceptive قابل‌ قبول‌، پذيرفتني‌.
Acequia نهر ابياري‌، جويبار.
Aceraceae (گ‌.ش‌.) افراييان‌، تيره‌ء افرا، افرايان‌.
Acerate سوزني‌، سوزني‌ شكل‌.
Aceratosis (ط‌ب‌) نارسي‌ و نابالغي‌ بافت‌ شاخي‌.
Acerb ترش‌، گس‌، دبش‌.
Acerbate تند و تيز كردن‌، ترش‌ كردن‌، تلخ‌ و گس‌ كردن‌.
Acerbity ترشي‌، دبشي‌، درشتي‌، تندي‌.
Acerous بي‌ شاخـك‌، نوك‌ تيز.
Acervate انبوه‌ شده‌، انباشته‌.
Acescence ميخوش‌، ميل‌ به‌ ترشي‌.
Acescency ميخوش‌، ميل‌ به‌ ترشي‌.
Acetabular داراي‌ حفره‌ء حقه‌اي‌ توگرد(duog oot)، حقه‌اي‌.
Acetabulum (درروم‌قديم‌) فنجان‌ (سركه‌خوري‌)، (تش‌.) حفره‌ء حقه‌اي‌
Acetabulum استخوان‌ لگن‌ كه‌ محل‌ اتصال‌ بااستخوان‌ ران‌ است‌،
Acetabulum (ج‌.ش‌.) محل‌ اتصال‌ پاي‌ حشرات‌ ببدن‌، لوله‌ء(مخصوص‌ مكيدن‌
Acetabulum ) زالو.
Acetanion (ش‌.) انيون‌ 2O3H2C، جوهر سركه‌.
Acetarious مربوط‌ به‌ سالاد، سبزيهاي‌ مخصوص‌ سالاد.
Acetate نمك‌ جوهر سركه‌، استات‌.
Acetiam (حق.) علت‌ (فرضي‌) براي‌ عملي‌ تا قاضي‌ بتواند راي‌ خود
Acetiam را بدهد.
Acetic جوهر سركه‌اي‌، سركه‌ مانند، ترش‌.
Acetification جوهر سركه‌ سازي‌، ترش‌ شدگي‌.
Acetifier ترش‌ كننده‌.
Acetify ترش‌ شدن‌، تبديل‌ به‌ سركه‌ كردن‌.
Aceto (ش‌.) پيشوندي‌ است‌ مشتق‌ از كلمه‌ء لاتين‌ muteca كه‌ به‌
Aceto معني‌ (مشتق‌ از يا مربوط‌ به‌ جوهرسركه‌) ميباشد.
Acetolysis (ش‌.) تجزيه‌ء جسمي‌ در اثر اضافه‌ شدن‌ جوهر سركه‌، حالت‌
Acetolysis استيله‌ و هيدروليز پيدا كردن‌در ان‌ واحد.
Acetomorphine (داروسازي‌) هرويين‌.
Acetone (ش‌.) استون‌ بفرمول‌ 3HCOC3HC.
Acetose ترش‌، سركه‌اي‌.
Acetum سركه‌، استخراج‌ عصاره‌ از گياهان‌ دارويي‌(با اسيداستيك‌
Acetum رقيق‌)، حل‌ مواد معط‌ر در محلولي‌مركب‌ از اسيد استيك‌ و
Acetum الكل‌ و اب‌.
Acetyl (ش‌.) ريشه‌ء يك‌ ظ‌رفيتي‌ بفرمول‌ OC3HC.
Acetylate استيل‌ شدن‌، داراي‌ ريشه‌ء (3HC-) كردن‌.
Acetylation ورود ريشه‌ء (3HC-) در تركيب‌.
Acetylcholine (ش‌.) ماده‌اي‌ بفرمول‌ 3ON71H7C از جود و سر.
Acetylene هيدروكربور اشباع‌ نشده‌اي‌ بفرمول‌ 2H2C.
Acetylize استيل‌ شدن‌، داراي‌ ريشه‌ء (3HC-) كردن‌.
Achaean مربوط‌ به‌ اخائيه‌، اهل‌ شهر اخائيه‌ در يونان‌ باستان‌.
Achaemenian هخامنشي‌، هخامنشيان‌.
Achaian مربوط‌ به‌ اخائيه‌، اهل‌ شهر اخائيه‌ در يونان‌ باستان‌.
Achalasia (ط‌ب‌) عدم‌ انبساط‌ عضلات‌ مجاري‌ بدن‌ و باقي‌ ماندن‌ انها
Achalasia در حال‌ انقباض‌ دائم‌(مثل‌ مري‌).
Achate مهره‌ء بازي‌، تيله‌، عقيق‌، خريد، بيع‌، (در جمع‌)اشياء
Achate خريداري‌ شده‌، يار با وفا، خريدن‌.
Acheake درد گرفتن‌، درد كردن‌، بدرد اوردن‌، درد.
Acheilia فقدان‌ لب‌ بط‌ور مادرزادي‌، نوزاد بي‌ لب‌.
Acheilos بدون‌ لب‌، بي‌ لبه‌.
Acheilous بدون‌ لب‌، بي‌ لبه‌.
Acheiria (ط‌ب‌.) بيدست‌، فاقد قوه‌ء لامسه‌.
Achene (گ‌.ش‌.) تخم‌ برهنه‌، بذر برهنه‌، فندقه‌.
Achenocarp (گ‌.ش‌.) ميوه‌ء خشك‌ ناشكوفا.
Acheron رودخانه‌ء افسانه‌اي‌ در عالم‌ اسفل‌(جهنم‌)، (مج.) دوزخ‌،
Acheron عالم‌ اسفل‌.
Acheval سوار بر اسب‌، (نظ‌) ارتشي‌ كه‌ جناحش‌ در اثرمانعي‌
Acheval مانند باتلاق‌ يا رودخانه‌ از ان‌دور و مجزا باشد.
Acheweed (گ‌.ش‌.) پابزي‌.
Achievable دست‌ يافتني‌، قابل‌ وصول‌، قابل‌ تفريق‌، موفقيت‌ پذير.
Achieve دست‌ يافتن‌، انجام‌ دادن‌، بانجام‌ رسانيدن‌، رسيدن‌،
Achieve نائل‌ شدن‌ به‌، تحصيل‌ كردن‌، كسب‌ موفقيت‌ كردن‌ (حق.)
Achieve اط‌اعت‌ كردن‌ (در برابر دريافت‌ تيول‌).
Achievement دست‌ يابي‌، انجام‌، پيروزي‌، كار بزرگ‌، موفقيت‌.
Achilles (افسانه‌ء يونان‌) اشيل‌ يا اخليوس‌ قهرمان‌ داستان‌
Achilles ايلياد هومر.
Achilles Heel نقط‌ه‌ء جراحت‌ پذير، نقط‌ه‌ء زخم‌ پذير، نقط‌ه‌ء ضعف‌.
Achlamydeous (گ‌.ش‌.) بدون‌ جام‌ يا پوشش‌ گل‌، بدون‌ پوشش‌.
Achlorhydria (ط‌ب‌) فقدان‌ اسيد كلريدريك‌ در شيره‌ء معده‌.
Achloropsia (ر.ش‌.) نوعي‌ نابينايي‌ در مورد رنگها مخصوصا رنگ‌ سبز.
Acholia (ط‌ب‌) فقدات‌ يا كمبود صفرا.
Acholic فاقد صفرا، داراي‌ نقص‌ صفرا.
Acholous فاقد صفرا، داراي‌ نقص‌ صفرا.
Achondrite سنگ‌ الماس‌ بدون‌ ذرات‌ گرد.
Achor (ط‌ب‌) بثورات‌ فلسي‌ پوست‌ سر.
Achordata (ج‌.ش‌.) جانوان‌ فاقد ستون‌ فقرات‌.
Achroma (ط‌ب‌) بي‌ رنگي‌، رنگ‌ پريدگي‌، (ط‌ب‌) فقدان‌ رنگ‌ دانه‌ (در
Achroma مو)، بي‌ رنگي‌ مو.
Achromat كلمات‌ پيشوندي‌ است‌ يوناني‌ مشتق‌ از كلمه‌ء sotamorhca
Achromat بمعني‌ (بيرنگ‌).
Achromate عدسي‌ اكروماتيك‌، ادم‌ كور رنگ‌.
Achromatic بي‌ رنگ‌، رنگ‌ ناپذير، (مو.) بدون‌ ترخيم‌، بدون‌ نيم‌
Achromatic پرده‌ء ميان‌ اهنگ‌.
Achromatin ماده‌ء رنگ‌ ناپذير هسته‌ء ياخته‌.
Achromatisation بي‌ رنگي‌، رنگ‌ ناپذيري‌.
Achromatism بي‌ رنگي‌، رنگ‌ ناپذيري‌.
Achromatization بي‌ رنگي‌، رنگ‌ ناپذيري‌.
Achromatize رنگ‌ ناپذير كردن‌، بي‌ رنگ‌ كردن‌.
Achromato كلمات‌ پيشوندي‌ است‌ يوناني‌ مشتق‌ از كلمه‌ء sotamorhca
Achromato بمعني‌ (بيرنگ‌).
Achromatope ادم‌ رنگ‌ كور.
Achromatopsy رنگ‌ كوري‌.
Achromatous رنگ‌ كور.
Achromia (ط‌ب‌) فقدان‌ رنگ‌ دانه‌ (در مو)، بي‌ رنگي‌ مو.
Achromic بي‌ رنگ‌، رنگ‌ ناپذير، (مو.) بدون‌ ترخيم‌، بدون‌ نيم‌
Achromic پرده‌ء ميان‌ اهنگ‌.
Achropsia (ط‌ب‌) كوري‌ رنگ‌، رنگ‌ كوري‌.
Achy دردناك‌، درداور.
Achylous (فيزيولوژي‌) بدون‌ كيلوس‌، بدون‌ قيلوس‌.
Acicula (گ‌.ش‌.- ج‌.ش‌.) سوزنچه‌، خار، تيغ‌.
Aciculum تيغ‌(گياه‌)، خار ريز و راست‌ و شكننده‌.
Acid ترش‌، حامض‌، سركه‌ مانند، داراي‌ خاصيت‌ اسيد، جوهر
Acid اسيد، (مج.) ترشرو، بداخلاق‌، بدجنسي‌، جوهر، محك‌.
Acid Fast مقاوم‌ در برابر رنگ‌ بري‌ اسيد، داراي‌ لكه‌ هايي‌ كه‌ با
Acid Fast اسيد زائل‌ نميشود.
Acid Radical (ش‌.) ريشه‌ با بنيان‌ اسيدي‌، راديكال‌ اسيدي‌.
Acid Test محك‌، وسيله‌ء ازمايش‌، امتحان‌ با اسيد.
Acidic تشكيل‌ دهنده‌ء اسيد، اسيد دار، اسيدي‌.
Acidification اسيد سازي‌، ترشي‌، اسيد شدگي‌، تحميض‌.
Acidifier ترش‌ كننده‌، تبديل‌ به‌ اسيد كننده‌، مايه‌ء حموضت‌.
Acidify اسيد كردن‌، ترش‌ كردن‌، حامض‌ كردن‌.
Acidimeter ترشي‌ سنج‌، اسيد سنج‌.
Acidity حموضت‌، اسيديته‌، ترشي‌.
Acidophile ترشي‌ دوست‌، اسيدگراي‌.
Acidosis (ط‌ب‌) فساد خون‌ در اشخاص‌ مبتلا به‌ بيماري‌ قند (ديابت‌).
Acidulate ميخوش‌ كردن‌، ترش‌ كردن‌، (مج.) كج‌ خلقي‌ كردن‌.
Acidulent ميخوش‌، ملس‌، (مج.) ترشرو، كج‌ خلق‌، تند مزاج‌.
Acidulous ميخوش‌، ملس‌، (مج.) كج‌ خلق‌.
Aciform بشكل‌ سوزن‌، سوزني‌ شكل‌.
Acinaces شمشير كوتاه‌ ايرانيان‌ قديم‌ و سكاها.
Acinaciform (گ‌.ش‌.) شمشيري‌ شكل‌.
Acinarious (گ‌.ش‌.) پوشيده‌ شده‌ از حفره‌ هاي‌ كروي‌ (مانند دانه‌
Acinarious هاي‌ وسط‌ انگور).
Acinaseous (گ‌.ش‌.) داراي‌ تخم‌ و بذر، داراي‌ تخمدان‌.
Acinceous (گ‌.ش‌.) داراي‌ برگهاي‌ شمشيري‌.
Acinetic (ط‌ب‌) مانع‌ حركت‌ (شونده‌).
Aciniform (گ‌.ش‌.) انگوري‌، انگور مانند، خوشه‌اي‌، هسته‌ دار، پر
Aciniform دانه‌.
Acinose دان‌ دان‌، انگوري‌.
Acinous دان‌ دان‌، انگوري‌.
Acinus (گ‌.ش‌.) دانه‌ء ريز (در توت‌ و تمشك‌ و غيره‌)، انگورك‌،
Acinus دانه‌، حبه‌.
Acipenser (resnepicca=) (ج‌.ش‌.) ماهي‌ خاويار.
Aciurgy (ط‌ب‌) عمل‌ جراحي‌.
Ack علامتي‌ در ارتباط‌ات‌ و بي‌ سيم‌ و تلفن‌ كه‌ بجاي‌ حرف‌ A
Ack بكار ميرود.
Ackermanaxle محور جلوي‌ اتومبيل‌.
Acknohledgement تصديق‌.
Acknowledge تصديق‌ كردن‌.
Acknowledge قدرداني‌ كردن‌، اعتراف‌ كردن‌، تصديق‌ كردن‌، وصول‌
Acknowledge نامه‌اي‌ را اشعار داشتن‌.
Acknowledged تصديق‌ شده‌.
Acknowledgment سپاسگزاري‌، تشكر، اقرار، تصديق‌، قبول‌، خبر
Acknowledgment وصول‌(نامه‌)، شهادت‌ نامه‌.
Acleictous نصفه‌، نيم‌ شكل‌(در مورد بلورها).
Aclinic Line خط‌ استوايي‌ مغناط‌يسي‌، منحني‌ موهوم‌ و نامنظ‌مي‌ كه‌ در
Aclinic Line نزديكي‌ خط‌ استوا گرداگردزمين‌ مفروض‌ است‌.
Acloud ابري‌، پوشيده‌ از ابر.
Acme اوج‌، ذروه‌، قله‌، منتها(درجه‌ء)، سر، مرتفعترين‌ نقط‌ه‌،
Acme (ط‌ب‌) بحران‌، نقط‌ه‌ء كمال‌.
Acne جوش‌ صورت‌ و پوست‌، غرور جواني‌.
Acnemia (ط‌ب) ضعف‌ ماهيچه‌ء ساق‌ پا.
Acnerosacea (ط‌ب‌) ورم‌ و سرخي‌ صورت‌ و بيني‌ در اثر افراط‌ در صرف‌
Acnerosacea مشروبات‌ الكلي‌.
Acnode (هن.) نقط‌ه‌ء مزدوج‌.
Acock كج‌، يك‌ ور، بط‌وركج‌.
Acoelous (ج‌.ش‌.) بدون‌ معده‌ء حقيقي‌ يا دستگاه‌ هاضمه‌، بدون‌
Acoelous حفره‌ء بدن‌.
Acold سرد، خنك‌، بدون‌ احساسات‌.
Acology (ط‌ب‌) مفردات‌ پزشكي‌، علم‌ علاج‌.
Acolous فاقد اعضاء، بي‌ دست‌ و پا.
Acolyte دستيار كشيش‌، معاون‌ يا كمك‌، (نج.) ستاره‌ء تابع‌
Acolyte ستاره‌ء ديگري‌، ماه‌.
Acomia ط‌اسي‌ سر، صلع‌.
Acondylose (گ‌.ش‌.) ناپيوسته‌، منفصل‌، بي‌ اتصال‌، بدون‌ بند يا مفصل‌
Acondylous (گ‌.ش‌.) ناپيوسته‌، منفصل‌، بي‌ اتصال‌، بدون‌ بند يا مفصل‌
Aconital زهري‌، سمي‌.
Aconite (گ‌.ش‌.)اقونيط‌ون‌، تاج‌الملوك، ريشه‌ء تاج‌الملوك‌
Aconite (sullepan mutinca).
Aconitum (گ‌.ش‌.) تاج‌الملوك‌.
Aconuresis (ط‌ب‌) ادرار غيرارادي‌.
Acopic (ط‌ب‌) دافع‌ خستگي‌ و كوفتگي‌.
Acopon (ط‌ب‌) داروي‌ نيرو بخش‌.
Acor (ط‌ب‌) ترشي‌(معده‌ و غيره‌)، اسيديته‌، اسيدمعدي‌.
Acoria (ط‌ب‌) مرض‌ گرسنگي‌، داءالجوع‌.
Acorn ميوه‌ء تيره‌ء درختان‌ بلوط‌ (مازو).
Acotyledon (گ‌.ش‌.) گياه‌ بي‌لپه‌.
Acotyledonous (گ‌.ش‌.) بي‌ لپه‌.
Acouchy (ج‌.ش‌.) خرگوش‌ هندي‌.
Acouisition اكتساب‌.
Acoumeter شنوايي‌ سنج‌، سامعه‌ سنج‌.
Acoumetry شنوايي‌ سنجي‌، اندازه‌ گيري‌ قدرت‌ حس‌ شنوايي‌.
Acousia پسونديست‌ در زبان‌ لاتين‌ بمعني‌ (شنيدن‌) و (مربوط‌ به‌
Acousia حس‌ سامعه‌).
Acousis پسونديست‌ در زبان‌ لاتين‌ بمعني‌ (شنيدن‌) و (مربوط‌ به‌
Acousis حس‌ سامعه‌).
Acoustic اوا شنودي‌، وابسته‌ به‌ شنوايي‌، مربوط‌ به‌ صدا، مربوط‌
Acoustic به‌ سامعه‌.
Acoustic صوتي‌.
Acoustic Delay Line خط‌ تاخير دهنده‌ صوتي‌.
Acoustic Memory حافظ‌ه‌ صوتي‌.
Acoustical اوا شنودي‌، وابسته‌ به‌ شنوايي‌، مربوط‌ به‌ صدا، مربوط‌
Acoustical به‌ سامعه‌.
Acoustician صدا شناس‌، متخصص‌ علم‌ شنوايي‌، كارشناس‌ علم‌ اصوات‌،
Acoustician ويژه‌گر اواشنود.
Acoustico پيشوندي‌ است‌ به‌ معني‌ (صوتي‌).
Acousticon گوشيار، سمعك‌.
Acoustics علم‌ اوا شنود، علم‌ عوارض‌ شنوايي‌، علم‌ اصوات‌، خواص‌
Acoustics صوتي‌ ساختمان‌(ازنظ‌رانعكاس‌ صدا).
Acoustics صوت‌ شناسي‌.
Acquaint اشنا كردن‌، اگاه‌ كردن‌، مسبوق‌ كردن‌، مط‌لع‌ كردن‌.
Acquaintance اشنايي‌، سابقه‌، اگاهي‌، اشنا، اشنايان‌.
Acquiesce تسليم‌ شدن‌، تن‌ در دادن‌، راضي‌ شدن‌، رضايت‌ دادن‌،
Acquiesce موافقت‌ كردن‌، ارام‌ كردن‌.
Acquiescence رضايت‌، تن‌ در دادن‌، موافقت‌.
Acquiescent خشنود، راضي‌، ساكت‌، راضي‌ شونده‌.
Acquirable بدست‌ اوردني‌، يافتني‌، قابل‌ حصول‌.
Acquire بدست‌ اوردن‌، حاصل‌ كردن‌، اندوختن‌، پيداكردن‌.
Acquirement فراگيري‌، تحصيل‌ (هنر و فن‌)، فضيلت‌.
Acquisition فراگيري‌، اكتساب‌، استفاده‌، (حق.) مالكيت‌.
Acquisitive فراگيرنده‌، جوينده‌، اكتسابي‌، اكتساب‌ كننده‌.
Acquit (حق.) تبرئه‌ كردن‌، روسفيد كردن‌، برط‌رف‌ كردن‌،
Acquit اداكردن‌، از عهده‌ برامدن‌، انجام‌ وظ‌يفه‌ كردن‌،
Acquit پرداختن‌ و تصفيه‌ كردن‌(وام‌ و ادعا)، (حق.)اداي‌ (دين‌)
Acquit نمودن‌، برائت‌ (ذمه‌) كردن‌.
Acquittal (حق.) تبرئه‌ واريز، برائت‌ ذمه‌، رو سفيدي‌.
Acquittance مفاصا، برائت‌، رهايي‌، بخشودگي‌، ترك‌ دعوي‌، سند ترك‌
Acquittance دعوي‌.
Acr پيشونديست‌ مشتق‌ از كلمه‌ يوناني‌ -orkA يا -rkA كه‌
Acr بمعني‌ (بالاي‌) و (انتهايي‌) و (ارتفاعي‌) و (نهايي‌)
Acr ميباشد و با كلمات‌ تركيب‌ ميشود مانند: suopraC-orcA
Acr كه‌ بمعني‌' داراي‌ ميوه‌ در راس‌ ' است‌.
Acranial (ج‌.ش‌.) بدون‌ كاسه‌ء سر، بي‌ جمجمه‌.
Acrasy (ط‌ب‌) بي‌ اعتدالي‌ در مصرف‌ مشروبات‌ الكلي‌ و غيره‌، شدت‌،
Acrasy تندي‌.
Acraturesis (ط‌ب‌) ناتواني‌ در دفع‌ ادرار.
Acre جريب‌ فرنگي‌ (برابر با 06534 پاي‌ مربع‌ و يا در حدود
Acre 7404 متر مربع‌) براي‌ سنجش‌ زمين‌، (م‌.م‌.) زمين‌.
Acre Foot يك‌ جريب‌ اب‌ (5/3321 متر مكعب‌ اب‌).
Acre Inch 21/1 يك‌ جريب‌ اب‌.
Acre Shop حق‌الارض‌.
Acreage وسعت‌ زمين‌ به‌ جريب‌.
Acrid دبش‌، گس‌، تند، سوزاننده‌، (مج.) زننده‌، تند خو.
Acrimonious تند، زننده‌، سوزان‌.
Acrimony تندي‌، شدت‌، رنجش‌.
Acritical (ط‌ب‌) غير بحراني‌.
Acro پيشونديست‌ مشتق‌ از كلمه‌ يوناني‌ -orkA يا -rkA كه‌
Acro بمعني‌ (بالاي‌) و (انتهايي‌) و (ارتفاعي‌) و (نهايي‌)
Acro ميباشد و با كلمات‌ تركيب‌ ميشود مانند: suopraC-orcA
Acro كه‌ بمعني‌' داراي‌ ميوه‌ در راس‌ ' است‌.
Acrobacy بند بازي‌.
Acrobat بند باز يا اكروبات‌، (مج.) سياست‌ باز.
Acrobatics بند بازي‌.
Acrobystitis (ط‌ب‌) ورم‌ پوست‌ ذكر (rakaz).
Acrocephalia جمجمه‌ء هرمي‌ شكل‌.
Acrocephalic (ط‌ب‌) داراي‌ جمجمه‌ء هرمي‌ شكل‌(بط‌ور غير ط‌بيعي‌).
Acrocephaly جمجمه‌ء هرمي‌ شكل‌.
Acrochordon زگيل‌ دار، داراي‌ زگيل‌ اويزان‌، (ط‌ب‌) زگيل‌ پهن‌ كوچك‌.
Acroesthesia (ط‌ب‌) افزايش‌ حساسيت‌ اعضاي‌ انتهايي‌.
Acrogamy (گ‌.ش‌.) جايگيري‌ تخم‌ در انتهاي‌ كيسه‌ء جنيني‌.
Acrogenous از انتها رسته‌، از ط‌رف‌ سر رشد كننده‌.
Acrography گچ‌ كاري‌ برجسته‌، گچ‌ بري‌.
Acrolith مجسمه‌اي‌ كه‌ سر و دست‌ و پاي‌ ان‌ سنگي‌ و بقيه‌اش‌ چوب‌
Acrolith باشد.
Acrology مبحث‌ شناسايي‌ ريشه‌ و اشتقاق‌ حروف‌ الفباء.
Acromastitis (ط‌ب‌.) اماس‌ نوك‌ پستان‌.
Acromegaly (ط‌ب‌) رشد بيش‌ ازاندازه‌ء سر و دست‌ و پا در اثر ترشح‌
Acromegaly زياد غده‌ء (هيپوفيز).
Acrometer (retemoelo=) دستگاه‌ سنجش‌ وزن‌ مخصوص‌ روغن‌.
Acromion (تش‌.) زائده‌ء اخرمي‌ استخوان‌ كتف‌، قله‌الكتف‌.
Acromphalus (ط‌ب‌) برجستگي‌ و زائده‌ء غير ط‌بيعي‌ ناف‌.
Acron (ج‌.ش‌.) قسمت‌ قدامي‌ حيوانات‌ بنددار(مثل‌ حشرات‌).
Acronarcotic (ط‌ب‌) سوزاننده‌ و خواب‌اور، محرق‌ و منوم‌.
Acronical (نج.) ظ‌اهر شونده‌ در غروب‌، افولي‌، شامگاهي‌.
Acronichal (نج.) ظ‌اهر شونده‌ در غروب‌، افولي‌، شامگاهي‌.
Acronym كلمه‌ايكه‌ از حرف‌ اول‌ كلمات‌ ديگري‌ تركيب‌ شده‌
Acronym باشد(مانند radar كه‌ از كلمات‌gnignar dna gnitceted
Acronym oidar ساخته‌ شده‌).
Acronym سر نام‌.
Acrophobia (ط‌ب‌) ترس‌ از بلندي‌.
Acrophony صداي‌ حرف‌ اول‌ كلماتي‌ كه‌ معرف‌ خود ان‌ كلمه‌ باشد
Acrophony مانند صداي‌ a در الف‌(hpela).
Acropodium (ج‌.ش‌.) سط‌ح‌ فوقاني‌ پاي‌ پرندگان‌، پايه‌ء مجسمه‌.
Acropolis دژ، قلعه‌(در شهرهاي‌ قديمي‌ يونان‌)، نام‌ دژ معرف‌
Acropolis اتن‌(در يونان‌).
Acroscopic (گ‌.ش‌.) متوجه‌ به‌ بالا، صعودي‌.
Acrosome زبر تن‌، (ج‌.ش‌.) برجستگي‌ قدامي‌ سلول‌ جنسي‌ نر.
Acrospire (گ‌.ش‌.) گياهك‌ دانه‌، نخستين‌ جوانه‌ء دانه‌، جوانه‌ زدن‌.
Acrospore (گ‌.ش‌.) هاگ‌ انتهايي‌.
Across سرتاسر، ازاين‌ سو بان‌ سو، درميان‌، ازعرض‌، ازميان‌،
Across ازوسط‌، ازاين‌ ط‌رف‌ بان‌ ط‌رف‌.
Across The Board شامل‌ تمام‌ ط‌بقات‌، يكسره‌، سرجمع‌.
Acrostic جدول‌ شعر كوتاهي‌ كه‌ حرف‌ اول‌ و وسط‌ و اخر بندهاي‌ ان‌
Acrostic با هم‌ عبارتي‌ را برساند، جابجاشونده‌، نامنظ‌م‌، منكسر،
Acrostic توشيحي‌، موشح‌(به‌ hcitsid مراجعه‌ شود).
Acroter انتهاي‌ پايه‌ء مجسمه‌، كنگره‌هاي‌ زينتي‌ عمارات‌.
Acroterium يكي‌ از زواياي‌ رئوس‌ مثلثي‌ شكل‌ سردر عمارت‌.
Acrotic (ط‌ب‌) سط‌حي‌، رويي‌، بيروني‌، خارجي‌.
Acrotism (ط‌ب‌) فقدان‌ ضربان‌ يا تپش‌.
Acrylic Acid (ش‌.) اسيداكريليك‌.
Act (.n):كنش‌، فعل‌، كردار، عمل‌، كار، حقيقت‌، امرمسلم‌،
Act فرمان‌ قانون‌، تصويب‌ نامه‌، اعلاميه‌، (حق.)سند، پيمان‌،
Act رساله‌، سرگذشت‌، پرده‌ءنمايش‌(مثل‌ پرده‌ء اول‌)، (.iv
Act &.tv):كنش‌ كردن‌، كاركردن‌، عمل‌ كردن‌، جان‌ دادن‌، روح‌
Act دادن‌، برانگيختن‌، رفتاركردن‌، اثركردن‌، بازي‌كردن‌،
Act نمايش‌دادن‌.
Act Of God حوادث‌ ناگهاني‌ و غير قابل‌ پيش‌ بيني‌ ط‌بيعي‌ (زلزله‌،
Act Of God سيل‌ و غيره‌).
Act Up خودسري‌ كردن‌.
Actaeon (افسانه‌ شناسي‌) اكتئون‌ نام‌ شكارگري‌ كه‌ بدن‌ لخت‌
Actaeon ديانا الهه‌ء شكار و جنگل‌ را ديد وبشكل‌ گوزن‌ درامد.
Actimorph (ز.ش‌.) تابديس‌.
Actinautographic داراي‌ حساسيت‌ در مقابل‌ نور.
Actine (ج‌.ش‌.) قسمت‌ خارجي‌(ستاره‌اي‌ شكل‌) اسفنجيان‌.
Acting ايفاي‌ نمايش‌، جدي‌، فعال‌، كاري‌، كفالت‌ كننده‌، كفيل‌،
Acting متصدي‌، عامل‌، بازيگري‌، جديت‌، فعاليت‌، كنشي‌.
Actinic داراي‌ خواص‌ پرتوافكني‌، مربوط‌ به‌ تاثير شيميايي‌.
Actiniferous (ش‌.) داراي‌ اكتينيوم‌ يا ماده‌ء راديواكتيو.
Actinism خاصيت‌ نيروي‌ تشعشعي‌ مخصوصا در نواحي‌ مرئي‌ و غيرمرئي‌
Actinism ماوراء بنفش‌ كه‌ خاصيت‌ شيميايي‌پيدا ميكند.
Actino پيشوندي‌ بمعني‌ (داراي‌ پرتو) و (داراي‌ شعاع‌).
Actinochemistry مبحث‌ دانش‌ شيمي‌ راجع‌ به‌ نيروي‌ خورشيد.
Actinoelectric اجسامي‌ كه‌ داراي‌ خاصيت‌ توليد الكتريسته‌ در اثر تابش‌
Actinoelectric ط‌ول‌ موجي‌ متناسب‌ با نور باشند.
Actinogram ثبت‌ تغييرات‌ نيروي‌ اشعه‌ء خورشيد.
Actinograph دستگاهي‌ كه‌ تغييرات‌ نيروي‌ اشعه‌ء خورشيد را ثبت‌ ميكند
Actinoid (ج‌.ش‌.) شعاعي‌، داراي‌ شعاع‌، مانند شعاع‌.
Actinology دانشي‌ كه‌ دران‌ از خواص‌ نور گفتگو مي‌كند.
Actinometer پرتوسنج‌ خورشيد، حرارت‌ سنج‌.
Actinometre پرتوسنج‌ خورشيد، حرارت‌ سنج‌.
Actinometry پرتو سنجي‌.
Actinomorphic بشكل‌ شعاعي‌، داراي‌ تقارن‌ شعاعي‌.
Actinomorphous بشكل‌ شعاعي‌، داراي‌ تقارن‌ شعاعي‌.
Actinouranium ايزوتوپ‌ اورانيوم‌ بوزن‌ اتمي‌ 532.
Actinozoa (ج‌.ش‌.) خانواده‌ء مرجانها، جانورمرجاني‌.
Actinozoan (ج‌.ش‌.) خانواده‌ء مرجانها، جانورمرجاني‌.
Action كنش‌، كردار، كار، عمل‌، فعل‌، اقدام‌، رفتار، جديت‌،
Action جنبش‌، حركت‌، جريان‌، اشاره‌، تاثير، اثر جنگ‌، نبرد،
Action پيكار، اشغال‌ نيروهاي‌ جنگي‌، گزارش‌، وضع‌، ط‌رز عمل‌،
Action (حق.) اقامه‌ء دعوا، جريان‌ حقوقي‌، تعقيب‌، بازي‌،
Action تمرين‌، سهم‌، سهام‌ شركت‌.
Action كنش‌، اقدام‌.
Action Noun اسم‌ مصدر.
Action Period دوره‌ كنش‌.
Actionable قابل‌ تعقيب‌ قانوني‌.
Actionary دارنده‌ء سهام‌ شركت‌ سهامي‌، سهامدار.
Activate كنش‌ور كردن‌، بفعاليت‌ پرداختن‌، بكارانداختن‌، (مع.)
Activate تخليص‌ كردن‌(سنگ‌ معدن‌).
Activate فعال‌ كردن‌.
Activation فعال‌ سازي‌، فعال‌ شدن‌.
Activation كنش‌وري‌، كنش‌ور سازي‌، ايجاد فعاليت‌، بكار واداري‌،
Activation (مع.) تخليص‌.
Active كاري‌، ساعي‌، فعال‌، حاضر بخدمت‌، داير، تنزل‌ بردار،
Active با ربح‌، (د.) معلوم‌، متعدي‌، مولد، كنش‌ور، كنش‌گر.
Active فعال‌، داير، كنشي‌.
Active Device دستگاه‌ فعال‌، دستگاه‌ كنشي‌.
Active Element عنصر فعال‌، عنصر كنشي‌.
Actively فعالانه‌، بط‌وركاري‌.
Activism اعتقاد بلزوم‌ عمليات‌ حاد و شديد، فرضيه‌ء
Activism فلسفه‌ء(عملي‌).
Activist ط‌رفدار عمل‌.
Activity كنش‌وري‌، فعاليت‌، كار، چابكي‌، زنده‌ دلي‌، اكتيوايي‌.
Activity فعاليت‌.
Actor بازيگر، هنرپيشه‌، (حق.) خواهان‌، مدعي‌، شاكي‌، حامي‌.
Actress هنرپيشه‌ء زن‌، بازيگرزن‌.
Actual واقعي‌، حقيقي‌.
Actual واقعي‌.
Actual Address نشاني‌ واقعي‌.
Actual Argument نشانوند واقعي‌.
Actual Instruction دستور العمل‌ واقعي‌.
Actual Key كليد واقعي‌.
Actual Parameter پارامتر واقعي‌.
Actuality واقعيت‌، فعاليت‌، امرمسلم‌.
Actualization واقعيت‌ دادن‌، بصورت‌ مسلم‌ دراوردن‌.
Actualize واقعيت‌ دادن‌، واقعي‌ كردن‌، عملي‌ كردن‌.
Actually واقعا، بالفعل‌، عملا، در حقيقت‌.
Actuarial احصائي‌، اماري‌.
Actuary امارگير، ماموراحصائيه‌، (م‌.م‌.) دبير، منشي‌.
Actuate بكارانداختن‌، تحريك‌ كردن‌، برانگيختن‌، سوق‌ دادن‌،
Actuate نشان‌ دادن‌.
Actuate بكار انداختن‌.
Actuation بكار اندازي‌.
Actuation تحريك‌، بكارگماري‌.
Actuator فعال‌ كننده‌، محرك‌.
Actuator بكار اندازنده‌.
Acuate تيزكردن‌، تند و تيزكردن‌.
Acuity تيز فهمي‌، تيز هوشي‌.
Acumen تيز هوشي‌، تيز فهمي‌، فراست‌.
Acuminate نوك‌ تيز، نوك‌ دار، با ذكاوت‌.
Acumination تيزي‌، عمل‌ تيزكردن‌.
Acupunctuate با سوزن‌ سوراخ‌ كردن‌، سوزن‌ فروكردن‌.
Acupuncture ط‌ب‌ سوزني‌، روش‌ چيني‌ بي‌ حس‌ سازي‌ بوسيله‌ء فروكردن‌
Acupuncture سوزن‌ در بدن‌.
Acute تيزرو، تيز، نوك‌ تيز، (ط‌ب‌) حاد، بحراني‌، زيرك‌،
Acute تيزنظ‌ر، تند، شديد (مو.) تيز، زير، (سلسله‌ء اعصاب‌)
Acute حساس‌، (هن.) حاد، تيز(زاويه‌ء حاد، زاويه‌ تند).
Acutely بزيركي‌، بحدت‌، بشدت‌.
Acuteness تيزي‌، زيركي‌، ذكاوت‌، (ط‌ب‌) حدت‌ يا شدت‌(مرض‌).
Acyclic غير مدور، غير قابل‌ چرخش‌، مارپيچي‌.
Acyclic ناچرخه‌اي‌.
Acyrology انشاء و گفتار غلط‌.
Ad پيشوندي‌ است‌ لاتين‌ به‌ معني‌(به‌)، حرف‌ اضافه‌ لاتيني‌
Ad بمعني‌ (به‌) مانند coh-da كه‌بمعني‌(براي‌ اين‌ منظ‌ور
Ad خاص‌) ميباشد.
Ad Hoc تك‌ كاره‌، فاقد عموميت‌.
Adage مثل‌، امثال‌ و حكم‌.
Adagio (مو.رقص‌) اهسته‌ و ملايم‌، اجراي‌ اهنگ‌ باهستگي‌، (در
Adagio بالت‌) رقص‌ دو نفري‌ كه‌ زن‌ روي‌ پنجه‌ءپا ميرقصد و بكمك‌
Adagio مرد اهسته‌ بهوا ميپرد.
Adam ادم‌، ادم‌ ابولبشر.
Adamancy سر سختي‌، سختي‌.
Adamant جسم‌ جامد و سخت‌، مقاوم‌، يكدنده‌، تزلزل‌ ناپذير.
Adamantine محكم‌، سخت‌، سخت‌ و درخشان‌ (مانند الماس‌).
Adapt سازوار كردن‌، وفق‌ دادن‌، موافق‌ بودن‌، جور كردن‌، درست‌
Adapt كردن‌، تعديل‌ كردن‌.
Adapt وفق‌ دادن‌، اقتباس‌ كردن‌.
Adaptability وفق‌ پذيري‌.
Adaptability سازگاري‌، قابليت‌ توافق‌ و سازش‌، سازواري‌.
Adaptable قابل‌ توافق‌، قابل‌ جرح‌ و تعديل‌، مناسب‌، سازوار.
Adaptable وفق‌ پذير.
Adaptation سازواري‌، انط‌باق‌، توافق‌، سازش‌، مناسب‌، تط‌بيق‌، اقتباس‌
Adapter سازوارگر، وفق‌ دهنده‌، جرح‌ و تعديل‌ كننده‌.
Adapter وفق‌ دهنده‌.
Adaption سازواري‌، انط‌باق‌، توافق‌، سازش‌، مناسب‌، تط‌بيق‌، اقتباس‌
Adaptive سازوار پذير، انط‌باقي‌، داراي‌ قوه‌ء تط‌ابق‌، قابل‌
Adaptive تط‌بيق‌، توافقي‌.
Adaptive وفقي‌.
Adaptor سازوارگر، وفق‌ دهنده‌، جرح‌ و تعديل‌ كننده‌.
Adaxial محوري‌، متمايل‌ بط‌رف‌ محور.
Add افزودن‌، اضافه‌ كردن‌، زياد كردن‌، جمع‌ كردن‌، جمع‌ زدن‌،
Add باهم‌ پيوستن‌، باخود تركيب‌ كردن‌ (مواد شيميايي‌).
Add افزودن‌، اضافه‌ كردن‌.
Addax (ج‌.ش‌.) يكنوع‌ بز كوهي‌ كه‌ رنگ‌ روشن‌ دارد و در افريقا
Addax و سيبري‌ ديده‌ ميشود.
Addend عدد مضاعف‌، عددافزوده‌ شده‌.
Addend افزوده‌، مضاف‌.
Addendum ضميمه‌، ذيل‌، افزايش‌، الحاق‌.
Adder ماشين‌ جمع‌، (ج‌.ش‌.) افعي‌، مار جعفري‌.
Adder افزايشگر.
Adder Subtractor افزايشگر و كاهشگر.
Adder's Tongue (teloiv htootgod =) (گ‌.ش‌.) سرخس‌ مارزبان‌
Adder's Tongue (mussolgoihpO).
Addict (.n &.tv): خو دادن‌، اعتياد دادن‌، عادي‌ كردن‌، معتاد،
Addict (.n): خو گرفتگي‌، عادت‌، اعتياد، (.jda): خو گرفته‌،
Addict معتاد.
Addiction اعتياد.
Addictive معتاد كننده‌.
Adding Machine ماشين‌ افزايشگر.
Addition افزايش‌.
Addition افزايش‌، اضافه‌، لقب‌، متمم‌اسم‌، اسم‌ اضافي‌، ضميمه‌،
Addition (ر.) جمع‌ (زدن‌)، (ش‌.) تركيب‌ چندماده‌ با هم‌.
Addition Table جدول‌ افزايشي‌.
Additional اضافي‌.
Additional اضافي‌، افزوده‌.
Additive (.jda): افزودني‌، افزاينده‌، (.n): (ش‌.) ماده‌اي‌ كه‌
Additive براي‌ افزايش‌ خواص‌ ماده‌ء ديگري‌ به‌ ان‌ اضافه‌ شود.
Additive افزايشي‌.
Additive Inverse وارون‌ افزايشي‌.
Addle (.n &.jda): چركي‌، باط‌لاق‌، كثافت‌، (مج.) سختي‌،
Addle گرفتاري‌، ادم‌ بي‌كله‌، گنديده‌، فاسد، (.iv &.tv):
Addle ضايع‌ كردن‌، فاسد كردن‌، ضايع‌ شدن‌، فاسد شدن‌، رسيدن‌،
Addle عمل‌ امدن‌، گيج‌ كردن‌، خرف‌ كردن‌.
Address (.iv &.tv):درست‌ كردن‌، مرتب‌ كردن‌، متوجه‌ ساختن‌،
Address قراول‌ رفتن‌، دستوردادن‌، اداره‌ كردن‌، نظ‌ارت‌ كردن‌،
Address خط‌اب‌ كردن‌، عنوان‌ نوشتن‌، مخاط‌ب‌ ساختن‌، سخن‌ گفتن‌،
Address (.n): عنوان‌، نام‌ ونشان‌، سرنامه‌، نشاني‌، ادرس‌، خط‌اب‌،
Address خط‌ابه‌، نط‌ق‌، عريضيه‌، ط‌رزخط‌اب‌، برخورد، مهارت‌، حمل‌،
Address ارسال‌.
Address نشاني‌، نشاني‌ دادن‌.
Address Adjustment تعديل‌ نشاني‌.
Address Counter نشاني‌ شمار.
Address Format قالب‌ نشاني‌.
Address Modification پيرايش‌ نشاني‌.
Address Part جز نشاني‌.
Address Register ثبات‌ نشاني‌.
Address Variable متغير نشاني‌.
Addressability نشاني‌ پذيري‌.
Addressable نشاني‌ پذير.
Addressee مخاط‌ب‌، گيرنده‌ء نامه‌.
Addressing نشاني‌ دهي‌، نشاني‌ يابي‌.
Adducent نزديك‌ كننده‌، بداخل‌ كشنده‌، مقرب‌.
Adduct (.tv): (ش‌.) بمركز نزديك‌ كردن‌، بدرون‌ كشيدن‌، (.n):
Adduct (ش‌.) تركيب‌ اضافي‌.
Adduction نزديكي‌، قرب‌، اقامه‌، اظ‌هار.
Adductive استدلالي‌، مستدل‌، استشهادي‌، بسوي‌ محور كشنده‌.
Adductor اقامه‌، اظ‌هار، ايراد، ارائه‌، (تش‌) تمايل‌ عضو بط‌رف‌
Adductor محور، نزديك‌ كننده‌.
Adduse ذكر كردن‌، گفتن‌، اوردن‌، ايرادكردن‌، احضار كردن‌،
Adduse بگواهي‌ خواستن‌، استشهاد كردن‌.
Aden كلمه‌ء پيشوندي‌ است‌ كه‌ به‌ معني‌ (غده‌) مي‌ باشد.
Adeni كلمه‌ء پيشوندي‌ است‌ كه‌ به‌ معني‌ (غده‌) مي‌ باشد.
Adenine (ش‌.) نوعي‌ بازپورين‌ بفرمول‌ 5N5H5C.
Adeno كلمه‌ء پيشوندي‌ است‌ كه‌ به‌ معني‌ (غده‌) مي‌ باشد.
Adenoid (.jda): (ط‌ب‌) شبيه‌ غده‌، منسوب‌ به‌ بافت‌ غده‌اي‌ و
Adenoid لنفاوي‌، غده‌ مانند، (.n): (ط‌ب‌) عظ‌م‌ لوزه‌ء حلقي‌،
Adenoid گرفتگي‌ بيني‌.
Adenoidal (ط‌ب‌) شبيه‌ غده‌، منسوب‌ به‌ بافت‌ غده‌اي‌ و لنفاوي‌، غده‌
Adenoidal مانند.
Adenoma (ط‌ب‌) ورم‌ غده‌اي‌، ورم‌ خوش‌ خيم‌ بافت‌ غده‌اي‌.
Adenomatous غده‌اي‌.
Adenosine نوكلئوزيدي‌ بفرمول‌ 4O5N31H01C.
Adept زبر دست‌، ماهر، استاد، مرد زبردست‌.
Adeptly ماهرانه‌، زبر دستي‌.
Adequacy بسي‌، بسندگي‌، كفايت‌، تكافو، مناسبت‌، شايستگي‌.
Adequacy كفايت‌.
Adequate كافي‌.
Adequate (.jda): كافي‌، تكافو كننده‌، مناسب‌، لايق‌، صلاحيت‌ دار،
Adequate بسنده‌، مساوي‌، رسا، (.n): متساوي‌ بودن‌، مساوي‌ ساختن‌،
Adequate موثر بودن‌، شايسته‌ بودن‌.
Adequateness (ycnauqeda=) چسبيدن‌، پيوستن‌، وفادار ماندن‌،
Adequateness هواخواه‌ بودن‌، ط‌رفدار بودن‌، وفا كردن‌، توافق‌ داشتن‌،
Adequateness متفق‌ بودن‌، جور بودن‌، (گ‌.ش‌.) بهم‌ چسبيده‌ بودن‌.
Adhere (ycnauqeda=) چسبيدن‌، پيوستن‌، وفادار ماندن‌،
Adhere هواخواه‌ بودن‌، ط‌رفدار بودن‌، وفا كردن‌، توافق‌ داشتن‌،
Adhere متفق‌ بودن‌، جور بودن‌، (گ‌.ش‌.) بهم‌ چسبيده‌ بودن‌.
Adherence چسبندگي‌، الصاق‌، هواخواهي‌، تبعيت‌، دوسيدگي‌، چسبندگي‌.
Adherent (گ‌.ش‌.) بهم‌ چسبيده‌، تابع‌، پيرو، هواخواه‌، ط‌رفدار.
Adhesion چسبيدگي‌، الصاق‌، (مج.) ط‌رفداري‌، رضايت‌، موافقت‌،
Adhesion (ط‌ب‌)اتصال‌ و پيوستگي‌ غير ط‌بيعي‌ سط‌وح‌ در اماس‌،
Adhesion (گ‌.ش‌.)اميزش‌ و بهم‌ اميختگي‌ ط‌بيعي‌ قسمتهاي‌ مختلف‌،
Adhesion (حق.)الحاق‌، انضمام‌، قبول‌ عضويت‌، همبستگي‌، توافق‌،
Adhesion الحاق‌ دولتي‌ به‌ يك‌ پيمان‌، كشش‌ سط‌حي‌، دوسيدگي‌.
Adhesive چسبنده‌، چسبيده‌، چسبدار.
Adhoc (حق.) متخصص‌، ويژه‌ امر مخصوصي‌، ويژه‌.
Adhominem حمله‌ يا اعتراض‌ به‌ اشخاص‌.
Adiabatic (فيزيك‌) عايق‌ گرما.
Adieu خدا حافظ‌، خدانگهدار، بخدا سپرديم‌.
Adinfinitum بي‌ انتها، براي‌ هميشه‌.
Adinterim ضمنا، در اين‌ ضمن‌، در فاصله‌، موقتي‌.
Adipic وابسته‌ به‌ چربي‌، ناشي‌ از چربي‌.
Adipose چرب‌، پيه‌دار، پيه‌ مانند، روغني‌ شده‌.
Adipose Tissue بافت‌ چربي‌، چربي‌ حيواني‌، پيه‌.
Adjacence (ycnecajda=) نزديكي‌، مجاورت‌، قرب‌ جوار.
Adjacency (ecnecajda=) نزديكي‌، مجاورت‌، قرب‌ جوار.
Adjacency مجاورت‌، نزديكي‌.
Adjacent مجاور، نزديك‌.
Adjacent (نظ‌.) نزديك‌، مجاور، همسايه‌، همجوار، ديوار بديوار.
Adject افزودن‌ به‌، ضميمه‌ كردن‌.
Adjectival صفتي‌، وصفي‌.
Adjective (د.) صفت‌، وصفي‌، (ك‌.) وابسته‌، تابع‌.
Adjoin پيوستن‌، متصل‌ كردن‌، وصلت‌ دادن‌، مجاور بودن‌(به‌)،
Adjoin پيوسته‌ بودن‌(به‌)، افزودن‌، متصل‌ شدن‌.
Adjoining (tnecajda=) (نظ‌.) نزديك‌، مجاور، همسايه‌، همجوار،
Adjoining ديوار بديوار.
Adjoint همدست‌، كمك‌، مشوق‌، ضميمه‌، معاون‌، يار، دستيار،
Adjoint معاون‌ استاد.
Adjoint الحاقي‌.
Adjourn بوقت‌ ديگر موكول‌ كردن‌، خاتمه‌ يافتن‌(جلسه‌)، موكول‌
Adjourn بروز ديگر شدن‌.
Adjournment تعط‌يل‌ موقتي‌، برخاست‌، تعويض‌، احاله‌ بوقت‌ ديگر.
Adjudge با حكم‌ قضايي‌ فيصل‌ دادن‌، فتوي‌ دادن‌(در)، داوري‌ كردن‌،
Adjudge محكوم‌ كردن‌، مقرر داشتن‌، دانستن‌، فرض‌ كردن‌.
Adjudicate فتوي‌ دادن‌، حكم‌ كردن‌، مقرر داشتن‌، فيصل‌ دادن‌، داوري‌
Adjudicate كردن‌، احقاق‌ كردن‌.
Adjudication قضاوت‌، داوري‌، احقاق‌ حق‌، حكم‌ ورشكستگي‌.
Adjunct الحاقي‌، افزوده‌، فرعي‌، ملازم‌، ضميمه‌، معاون‌، يار،
Adjunct كمك‌(د.- من.)فرع‌، قسمت‌الحاقي‌، صفت‌ فرعي‌.
Adjunction الحاق‌، افزايش‌، ضميمه‌، مشاع‌ سازي‌.
Adjuration تحليف‌، سوگند، قسم‌، لابه‌، التماس‌.
Adjure سوگند دادن‌، قسم‌ دادن‌، لابه‌ كردن‌، تقاضا كردن‌، به‌
Adjure اصرار تقاضا كردن‌(از).
Adjust ميزان‌ كردن‌، تعديل‌ كردن‌، تنظ‌يم‌ كردن‌، تسويه‌ نمودن‌،
Adjust مط‌ابق‌ كردن‌، وفق‌ دادن‌، سازگار كردن‌.
Adjust تعديل‌ كردن‌، تنظ‌يم‌ كردن‌.
Adjustable تعديل‌ پذير، تنظ‌يم‌ پذير.
Adjustable Dimension بعد تعديل‌ پذير.
Adjustment تعديل‌، تنظ‌يم‌.
Adjustment سازگاري‌، تعديل‌، تنظ‌يم‌، تط‌بيق‌، (حق.) تسويه‌، اصلاح‌،
Adjustment (مك‌.) ميزان‌، الت‌ تعديل‌، اسباب‌ تنظ‌يم‌.
Adjutancy (نظ‌.) اجوداني‌، معيني‌، معاونت‌، ياري‌، مساعدت‌.
Adjutant يار، كمك‌، مساعد، ياور، (نظ‌.) اجودان‌، معين‌.
Adjutant Stork (ج‌.ش‌.) لك‌ لك‌ بزرگ‌ هندي‌ و افريقايي‌.
Adjuvant ياور، ياري‌ كننده‌، ممد، (ط‌ب‌) دواي‌ ممد.
Adlib بدون‌ مقدمه‌ صحبت‌ كردن‌، بميل‌ خود.
Adman متصدي‌ اعلانات‌، اگهي‌ گر.
Admeasure تعيين‌ حصه‌ كردن‌، سهم‌ دادن‌، تقسيم‌ كردن‌،
Admeasure (م‌.ل‌.)اندازه‌ گرفتن‌.
Admeasurement (noitarusnemda=) تعيين‌ اندازه‌، تقسيم‌، تخصيص‌.
Admensuration (tnemerusaemda=) تعيين‌ اندازه‌، تقسيم‌، تخصيص‌.
Admetus (افسانه‌ء يونان‌) شوهر السس‌ تيس‌ (sitsecla).
Administer (.tv &.iv):اداره‌ كردن‌، تقسيم‌ كردن‌، تهيه‌ كردن‌،
Administer اجرا كردن‌، توزيع‌ كردن‌، (حق.) تصفيه‌ كردن‌، نظ‌ارت‌
Administer كردن‌، وصايت‌ كردن‌، انجام‌ دادن‌، اعدام‌ كردن‌، كشتن‌،
Administer (مو.) رهبري‌ كردن‌(اركستر).(.n): مدير، رئيس‌، (حق.)
Administer مدير تصفيه‌، وصي‌.
Administrant اداره‌ كننده‌، اجرايي‌.
Administrate (retsinimda=).
Administration اداره‌ء كل‌، حكومت‌، اجرا، الغاء، سوگند دادن‌، (حق.)
Administration تصفيه‌، وصايت‌، تقسيمات‌ جزء وزارتخانه‌ها در شهرها،
Administration فرمداري‌.
Administrative اداري‌، اجرايي‌، مجري‌.
Administrative اداري‌.
Administrator فرمدار، مدير، رئيس‌، (حق.) مدير تصفيه‌، وصي‌ و مجري‌.
Admirable پسنديده‌، قابل‌ پسند، قابل‌ تحسين‌، ستودني‌.
Admiral (ن‌.د.) درياسالار، اميرالبحر، فرمانده‌، عالي‌ ترين‌
Admiral افسرنيروي‌ دريايي‌.
Admiral Of The Fleet (ن‌.د.ـانگليس‌) اميرالبحر، فرمانده‌ء ناوگان‌.
Admiralty اداره‌ء نيروي‌ دريايي‌، درياسالاري‌.
Admiration تعجب‌، حيرت‌، شگفت‌، پسند، تحسين‌.
Admire پسند كردن‌، تحسين‌ كردن‌، حظ‌ كردن‌، (م‌.م‌.) مورد شگفت‌
Admire قراردادن‌، درشگفت‌ شدن‌، تعجب‌ كردن‌، متحير كردن‌،
Admire متعجب‌ ساختن‌.
Admirer تحسين‌ كننده‌، ستاينده‌.
Admissibility روابودن‌، پذيرفتگي‌، مقبوليت‌، قابلت‌ قبول‌، اختيارداري‌
Admissible قابل‌ قبول‌، قابل‌ تصديق‌، پذيرفتني‌، روا، مجاز.
Admissibll مجاز، روا.
Admission پذيرش‌، قبول‌، تصديق‌، اعتراف‌، دخول‌، درامد، اجازه‌ء
Admission ورود، وروديه‌، پذيرانه‌، بارداد.
Admit پذيرفتن‌، راه‌ دادن‌، بار دادن‌، راضي‌ شدن‌ (به‌)، رضايت‌
Admit دادن‌ (به‌)، موافقت‌ كردن‌، تصديق‌ كردن‌، زيربار(چيزي‌)
Admit رفتن‌، اقرار كردن‌، واگذار كردن‌، دادن‌، اعط‌اء كردن‌.
Admitance دخول‌، ورود، بار، اجازه‌ء دخول‌، (م‌.م‌.) تصديق‌، روا،
Admitance مجاز، گذرايي‌.
Admitedly مسلما.
Admittance هدايت‌ ظ‌اهري‌.
Admix اميختن‌، مخلوط‌ كردن‌، بهم‌ پيوستن‌، مخلوط‌ شدن‌، اميزش‌
Admix كردن‌، دخالت‌ كردن‌.
Admixtion مخلوط‌، تركيب‌، هم‌ اميزه‌.
Admixture مخلوط‌، تركيب‌، هم‌ اميزه‌.
Admonish نصيحت‌ كردن‌، پند دادن‌، اگاه‌ كردن‌، متنبه‌ كردن‌، وعظ‌
Admonish كردن‌.
Admonition سرزنش‌ دوستانه‌، تذكر، راهنمايي‌.
Admonitory (evitinomda=) نصيحت‌ اميز، توبيخ‌ اميز.
Adnate حاصل‌، اندوخته‌، فراگرفته‌، (گ‌.ش‌.- ج‌.ش‌.) بهم‌ چسبيده‌،
Adnate توام‌، مربوط‌ باعضاء تناسلي‌ توام‌.
Adnauseam (ط‌ب‌) تهوع‌، بدرجه‌ء تهوع‌.
Adnexa (تش‌.) قسمتهاي‌ متصل‌ بهم‌، زائده‌.
Ado (odta=)مصدرحال‌ فعل‌ od ot مثل‌ oda evah ot بمعني‌
Ado (كارداشتن‌) پرمشغله‌ بودن‌، گرفتاري‌.
Adobe خشت‌، خشت‌ خام‌، خاك‌ مخصوص‌ خشت‌ سازي‌.
Adolescence نو جواني‌، دوره‌ جواني‌، دوره‌ء شباب‌، بلوغ‌، رشد.
Adolescent نوجوان‌، بالغ‌، جوان‌، رشيد.
Adonis (افسانه‌ء يونان‌) جوان‌ زيبايي‌ كه‌ مورد علاقه‌ افروديت‌
Adonis بود، (گ‌.ش‌.) ادونيس‌ (شقايق‌).
Adopt قبول‌ كردن‌، اتخاذ كردن‌، اقتباس‌ كردن‌، تعميد دادن‌،
Adopt نام‌ گذاردن‌ (هنگام‌ تعميد)، در ميان‌ خود پذيرفتن‌، به‌
Adopt فرزندي‌ پذيرفتن‌.
Adoption مربوط‌ به‌ قضيه‌ پسر خواندگي‌ عيسي‌(نسبت‌ به‌ خدا)،
Adoption اختيار، اتخاذ، قبول‌، اقتباس‌، استعمال‌ لغت‌ بيگانه‌
Adoption بدون‌ تغيير شكل‌ ان‌، (حق.) قبول‌ به‌ فرزندي‌، فرزند خوا
Adoption ندگي‌.
Adoptionist معتقد به‌ فرزند خواندگي‌ عيسي‌.
Adoptive انتخابي‌، اقتباسي‌.
Adorability (ssenelbaroda=) شايستگي‌ ستايش‌، قابليت‌ پرستش‌،
Adorability ستودني‌.
Adorable شايان‌ ستايش‌، قابل‌ پرستش‌.
Adorableness (ytilibaroda=) شايستگي‌ ستايش‌، قابليت‌ پرستش‌،
Adorableness ستودني‌.(ytilibaroda=)
Adoration ستايش‌، پرستش‌، عشق‌ ورزي‌، نيايش‌.
Adore پرستش‌، ستودن‌، عشق‌ ورزيدن‌ (به‌)، عاشق‌ شدن‌ (به‌).
Adorn زيبا كردن‌، قشنگ‌ كردن‌، ارايش‌ دادن‌، زينت‌ دادن‌، با
Adorn زر و زيور اراستن‌.
Adornment تزئين‌، اراستگي‌، پيراستگي‌، زيور و پيرايه‌، زينت‌.
Adren (onreda=) كلمه‌ء پيشوندي‌ است‌ به‌ معني‌(مربوط‌ به‌ غده‌
Adren فوق‌ كليه‌).
Adrenal مشتق‌ از غده‌ يا ترشح‌ غدد فوق‌ كليه‌، مربوط‌ بغده‌ فوق‌
Adrenal كليوي‌.
Adrenal Gland غده‌ء فوق‌ كليوي‌.
Adrenaline (enirhpenipE=) هورمن‌ قسمت‌ مركز غده‌ فوق‌ كليه‌ كه‌
Adrenaline بالا برنده‌ء خون‌ و فشارخون‌ است‌.
Adrenergic فعال‌ شونده‌ (بوسيله‌ء ادرنالين‌ يا ماده‌اي‌ نظ‌ير ان‌)،
Adrenergic شبيه‌ ادرنالين‌.
Adreno (nreda=) كلمه‌ء پيشوندي‌ است‌ به‌ معني‌(مربوط‌ به‌ غده‌
Adreno فوق‌ كليه‌).
Adrenocortical وابسته‌ به‌ قشر غده‌ء فوق‌ كليه‌.
Adrift دستخوش‌ ط‌وفان‌، غوط‌ه‌ور(روي‌ اب‌)، (مج.) اواره‌، بدون‌
Adrift هدف‌، سرگردان‌، شناور.
Adroit زرنگ‌، زبر دست‌، زيرك‌، ماهر، چابك‌، چالاك‌، تردست‌،
Adroit چيره‌دست‌.
Adscititious مشتق‌ از عامل‌ خارجي‌، داراي‌ منبع‌ خارجي‌.
Adscript يادداشت‌ اضافي‌.
Adside From بعلاوه‌، صرفنظ‌ر از اينكه‌، گذشته‌ از اين‌.
Adsorb (ش‌.) جذب‌ سط‌حي‌ كردن‌.
Adsorbate ماده‌ء جذب‌ شده‌.
Adsorbent گيرا، جاذب‌.
Adsorption براشام‌، براشامش‌، جذب‌ سط‌حي‌، رو نشيني‌، انقباض‌ گازها
Adsorption و مايعات‌ روي‌ سط‌وح‌ سخت‌ و جامد.
Adulate چاپلوسانه‌ ستودن‌، مداحي‌ كردن‌، مدح‌ گفتن‌.
Adulation پرستش‌، ستايش‌، چاپلوسي‌.
Adulator ستايشگر.
Adult بالغ‌، بزرگ‌، كبير، به‌ حد رشد رسيده‌.
Adulterant چيز تقلبي‌، مايه‌ تقلب‌ و فساد، متقلب‌، پست‌ تر كننده‌،
Adulterant استحاله‌ دهنده‌.
Adulterate جازن‌، قلابي‌، زنازاده‌، حرامزاده‌، چيز تقلبي‌ ساختن‌
Adulterate (مثل‌ ريختن‌ اب‌ در شير).
Adulteration قلب‌ زني‌، جعل‌ و تزوير، استحاله‌.
Adulterer ادم‌ زاني‌، مرد زناكار.
Adulteress زانيه‌، زن‌ زناكار.
Adulterine زنازاده‌، حرامزاده‌، قاچاقي‌، تقلبي‌.
Adulterous زناكار، مربوط‌ به‌ زنا، زنايي‌.
Adultery زنا، زناي‌ محصن‌ يا محصنه‌، بيوفايي‌، بي‌ عفتي‌، بي‌
Adultery ديني‌، ازدواج‌ غيرشرعي‌.
Adumbrate مبهم‌ كردن‌، سايه‌ افكندن‌ بر، ط‌رح‌(چيزي‌ را) نشان‌ دادن‌.
Adumbration سايه‌ افكني‌، نشان‌ دادن‌، خلاصه‌.
Adust سوخته‌، خشكيده‌، با حرارت‌.
Advalorem از روي‌ قيمت‌، به‌ نسبت‌ قيمت‌.
Advance (iv & tv &.n): پيشروي‌، پيشرفت‌، پيش‌ بردن‌، جلو بردن‌،
Advance ترقي‌ دادن‌، ترفيع‌ رتبه‌ دادن‌، تسريع‌ كردن‌، اقامه‌
Advance كردن‌، پيشنهاد كردن‌، ط‌رح‌ كردن‌، مساعده‌ دادن‌، مساعده‌،
Advance (.jda): از پيش‌ فرستاده‌ شده‌، قبلا تهيه‌ شده‌، قبلا
Advance تجهيز شده‌.
Advance جلو رفتن‌، جلو بردن‌، پيشرفت‌، مساعده‌.
Advanced پيشرفته‌.
Advanced (.jda): پيشرفته‌، ترقي‌ كرده‌، پيش‌ افتاده‌، جلوافتاده‌.
Advancement پيشرفت‌، ترقي‌، ترفيع‌، (حق.) سهم‌الارثي‌ كه‌ در زمان‌
Advancement حيات‌ پدر به‌ فرزندان‌ مي‌دهند، پيش‌ قسط‌.
Advantage (.n): فايده‌، صرفه‌، سود، برتري‌، بهتري‌، مزيت‌، تفوق‌،
Advantage (.iv &.tv): مزيت‌ دادن‌، سودمند بودن‌، مفيد بودن‌.
Advantageous سودمند، نافع‌، باصرفه‌.
Advection (جغ.) پهن‌ رفت‌، حركت‌ افقي‌ توده‌اي‌ ازهوا دراثر
Advection تغييردرجه‌ء حرارت‌.
Advent ظ‌هور و ورود (چهار يكشنبه‌ قبل‌ از ميلاد مسيح‌).
Adventitious نابجا، عارضي‌، خارجي‌، الحاقي‌، اكتسابي‌، غير موروثي‌.
Adventive اتفاقي‌، عارضي‌، (گ‌.ش‌.) خودرو، نابومي‌.
Adventure (.n): سرگذشت‌، حادثه‌، ماجرا، مخاط‌ره‌، ماجراجويي‌،
Adventure تجارت‌ مخاط‌ره‌ اميز، (.iv &.tv): در معرض‌ مخاط‌ره‌
Adventure گذاشتن‌، دستخوش‌ حوادث‌ كردن‌، با تهور مبادرت‌ كردن‌،
Adventure دل‌ بدريا زدن‌، خود را بمخاط‌ره‌ انداختن‌.
Adventurer حادثه‌ جو، ماجرا جو، جسور، بي‌ پروا.
Adventuresome ماجراجويانه‌، با بي‌ پروايي‌، جسورانه‌.
Adventuress زن‌ حادثه‌ جو، زن‌ مخاط‌ره‌ ط‌لب‌، زن‌ جسور.
Adventurism حادثه‌ جويي‌، (از روي‌ بي‌ تجربگي‌) اقدام‌ به‌ كاري‌ كردن‌.
Adventurous پر سرگذشت‌، پرماجرا، پرحادثه‌، دلير، مخاط‌ره‌ ط‌لب‌،
Adventurous حادثه‌ جو.
Adverb قيد، ظ‌رف‌، معين‌ فعل‌، قيدي‌، عبارت‌ قيدي‌.
Adverbial قيدي‌، ظ‌رفي‌.
Adverbum (mitabrev=) كلمه‌بكلمه‌.
Adversary دشمن‌، مخالف‌، رقيب‌، مدعي‌، متخاصم‌، ضد، حريف‌، مبارز،
Adversary هم‌ اورد.
Adversative ناقض‌، نقض‌اميز، حرف‌ نقض‌، كلمه‌ء نقض‌ (مثل‌ اما).
Adverse مخالف‌، مغاير، ناسازگار، مضر، روبرو.
Adversity بدبختي‌، فلاكت‌، ادبار و مصيبت‌، روزبد.
Advert عط‌ف‌ كردن‌، توجه‌ كردن‌، مخفف‌ تجارتي‌ كلمه‌ء
Advert tnemesitrevda.
Advertence عط‌ف‌، توجه‌، عمد.
Advertency توجه‌، عمدي‌.
Advertent متوجه‌، دقيق‌.
Advertise اگهي‌ دادن‌، اعلان‌ كردن‌، انتشار دادن‌.
Advertisement اگهي‌، اعلان‌، خبر، اگاهي‌.
Advertising اعلان‌، اگهي‌.
Advice اندرز، رايزني‌، صوابديد، مشورت‌، مصلحت‌، نظ‌ر، عقيده‌،
Advice پند، نصيحت‌، اگاهي‌، خبر، اط‌لاع‌.
Advisable مقتضي‌، مصلحتي‌، مقرون‌ بصلاح‌، قابل‌ توصيه‌.
Advise نصيحت‌ كردن‌، اگاهانيدن‌، توصيه‌ دادن‌، قضاوت‌ كردن‌،
Advise پند دادن‌، رايزني‌ كردن‌.
Advised مصلحت‌اميز، خردمندانه‌.
Advisement مشورت‌، تامل‌.
Adviser رايزن‌، مشاور، راهنما، رهنمون‌.
Advisor رايزن‌، مشاور، راهنما، رهنمون‌.
Advisory مشورتي‌.
Advocacy مدافعه‌، دفاع‌، وكالت‌.
Advocate دفاع‌ كردن‌، ط‌رفداري‌ كردن‌، حامي‌، ط‌رفدار، وكيل‌ مدافع‌.
Advocation دفاع‌، حمايت‌.
Adynamic بي‌بنبه‌، ضعيف‌.
Adytum محراب‌، حريم‌، حرم‌، خلوتگاه‌.
Adz تيشه‌ء نجاري‌، تيشه‌ زدن‌، با تيشه‌ صاف‌ كردن‌.
Adze تيشه‌ء نجاري‌، تيشه‌ زدن‌، با تيشه‌ صاف‌ كردن‌.
Ae (د.گ‌.) يك‌.
Aegean مربوط‌ بدرياي‌ اژه‌، اژه‌.
Aegis سپر، پرتو، ظ‌ل‌.
Aegisthus فرزند setseyhT قاتل‌ suertA و عاشق‌
Aegisthus كليتمنسترا(artsenmetylC).
Aeneas (افسانه‌ء يوناني‌) فرزند افروديت‌ و انكسيس‌
Aeneas (sesihcnA) كه‌ تروا (yroT) را ترك‌ كرد.
Aeolian منسوب‌ به‌ ائولوس‌ (suloeA) خداي‌ بادها.
Aeolian Harp (مو.) الت‌ موسيقي‌ بادي‌ شبيه‌ بجعبه‌.
Aeolotropic (فيزيك‌) داراي‌ خواص‌ متعدد(مانند سرعت‌ سير نور،
Aeolotropic قابليت‌ هدايت‌ گرما و برق‌ و فشار درجهات‌ مختلف‌)، چند
Aeolotropic شكلي‌، داراي‌ خواص‌ چند جانبه‌.
Aeolus رب‌النوع‌ باد، پادشاه‌ تسالي‌ يونان‌.
Aeon اعصار متمادي‌، قرن‌ بي‌انتها، قرن‌ازلي‌، (م‌.م‌.) ابديت‌.
Aeonian جاوداني‌.
Aeonic جاوداني‌.
Aerate هوا دادن‌، در تحت‌ تاثير(شيميايي‌) هوا دراوردن‌.
Aerator هوا دهنده‌، دستگاه‌ بخور.
Aerial انتن‌ هوايي‌ راديو، هوايي‌.
Aerialist بندباز.
Aerie لانه‌ء پرنده‌ بر روي‌ صخره‌ء مرتفع‌، اشيانه‌ء مرتفع‌،
Aerie خانه‌ء مرتفع‌.
Aeriferous هوادار، هوابر.
Aerification تهويه‌، هوا دادن‌، هوا خوردن‌.
Aeriform هوا مانند، پوچ‌.
Aerify تبديل‌ به‌ هوا كردن‌، به‌ بخار يا گاز تبدبل‌ كردن‌.
Aerily بط‌ور هوايي‌، هواسان‌.
Aero مربوط‌ به‌ پرواز يا هواپيما.
Aeroballistics فن‌ پرتاب‌ گلوله‌ يا موشك‌ در فضا.
Aerobatics عمليات‌ اكروباتي‌ با هواپيما يا هواپيماي‌ بدون‌ موتور.
Aerobe ميكروب‌ هوازي‌.
Aerobic هوايي‌، هوازي‌.
Aerobiosis هوازي‌، هوازيستي‌.
Aerodrome فرودگاه‌ هواپيما، پروازگاه‌.
Aerodynamic مربوط‌ به‌ مبحث‌ حركت‌ گازها و هوا.
Aerodynamicist متخصص‌ در علم‌ حركت‌ گاز و هوا.
Aerodynamics مبحث‌ حركت‌ گازها و هوا، علم‌ مربوط‌ به‌ حركت‌ اجسام‌ در
Aerodynamics گازها و هوا.
Aerodyne هواپيماي‌ موتوري‌.
Aerogram نامه‌ء هوايي‌، نامه‌ء مخصوص‌ پست‌ هوايي‌، هوانامه‌.
Aerogramme نامه‌ء هوايي‌، نامه‌ء مخصوص‌ پست‌ هوايي‌، هوانامه‌.
Aerographer (ن‌.د.) شخصي‌ كه‌ وضع‌ هوا و امواج‌ را به‌ كشتي‌ گزارش‌
Aerographer ميدهد، هواشناسي‌ كشتي‌.
Aerolite شهاب‌ سماوي‌، شهاب‌ ثاقب‌، شخانه‌.
Aerological وابسته‌ بهواشناسي‌.
Aerologist هواشناس‌.
Aerology هواشناسي‌، جوشناسي‌.
Aeromechanic مكانيك‌ هواپيما، مربوط‌ به‌ مكانيك‌ هواپيمايي‌.
Aeromechanics فن‌ مكانيك‌ هواپيمايي‌.
Aeromedicine (ط‌ب‌) قسمتي‌ از ط‌ب‌ كه‌ درباره‌ء بيماريها و اختلالات‌
Aeromedicine ناشي‌ از پرواز گفتگو ميكند.
Aerometer چگالي‌ سنج‌، دستگاه‌ اندازه‌گيري‌ چگالي‌ و جرم‌ هوا.
Aeronaut هوانورد، خلبان‌.
Aeronautic مربوط‌ به‌ دانش‌ هوانوردي‌.
Aeronautical مربوط‌ به‌ دانش‌ هوانوردي‌.
Aeronautics دانش‌ هوانوردي‌.
Aeroneurosis (ط‌ب‌) اختلالات‌ عصبي‌ فضانوردان‌ در اثر تحريك‌ و
Aeroneurosis هيجان‌(مانند التهاب‌ و دل‌درد واسهال‌ و غيره‌).
Aeroplane (enalpria=) هواپيما، ط‌ياره‌.
Aerosol تعليق‌ مايع‌ يا جسم‌ بصورت‌ گرد و گاز در هوا.
Aerospace جو زمين‌، فضاي‌ ماوراء جو.
Aerosphere جو، اتمسفر، كره‌ء هوا.
Aerostatics مبحث‌ مط‌العه‌ء اجسام‌ ساكن‌ و مايعات‌ و گازها در هوا.
Aery (eirea=) هوايي‌.
Aesthete (etehtse=) ط‌رفدار صنايع‌ زيبا، جمال‌ پرست‌.
Aesthetic وابسته‌ به‌ زيبايي‌، مربوط‌ به‌ علم‌ (محسنات‌)، ظ‌ريف‌ ط‌بع‌.
Aestheticism زيبايي‌ گرايي‌، زيبايي‌ پرستي‌، علاقمندي‌ به‌ هنرهاي‌ زيبا
Aesthetics زيبايي‌ شناسي‌، زيبايي‌ گرايي‌، مبحث‌ (هنرهاي‌ زيبا).
Aestival (lavitse=) تابستاني‌، ناخوشي‌ تابستاني‌.
Aestivate تابستان‌ را گذراندن‌، (ج‌.ش‌.) رخوت‌ تابستاني‌ داشتن‌،
Aestivate تابستان‌ را بحال‌ رخوت‌ گذراندن‌.
Aestivation نهاد، (ج‌.ش‌.) تابستان‌ گذراني‌، رخوت‌ تابستاني‌.
Afar از دور، دورا دور، (غالبا قبل‌ از ان‌ morf و بعد
Afar ازان‌ ffo ميايد).
Affability دلجويي‌، مهرباني‌، خوشرويي‌، مدارا.
Affable مهربان‌، دلجو، خوش‌ برخورد، خوشخو.
Affair كار، امر، كاروبار، عشقبازي‌(با جمع‌ هم‌ ميايد).
Affaire D'honneur موضوع‌ شرافتي‌.
Affect اثر، نتيجه‌، احساسات‌، برخورد، اثر كردن‌ بر، تغيير
Affect دادن‌، متاثر كردن‌، وانمود كردن‌، دوست‌ داشتن‌، تمايل‌
Affect داشتن‌(به‌)، تظ‌اهر كردن‌ به‌.
Affectation وانمود، تظ‌اهر، ظ‌اهرسازي‌، ناز، تكبر.
Affected ساختگي‌، اميخته‌ با ناز و تكبر، تحت‌ تاثير واقع‌ شده‌.
Affection مهرباني‌، تاثير، عاط‌فه‌، مهر، ابتلاء، خاصيت‌، علاقه‌.
Affectionate مهربان‌، خونگرم‌.
Affective موثر، محرك‌، نفساني‌.
Afferent (در مورد عصب‌) توبر، توبرنده‌، نقل‌ كننده‌(بدرون‌)،
Afferent اوران‌.
Affiance اط‌مينان‌، اعتماد، پيمان‌ ازدواج‌، نامزدي‌.
Affiant (حق.) گواهي‌ نويس‌، استشهاد نويس‌، شاهد.
Affidavit (yvadiffa=) سوگندنامه‌، گواهينامه‌، شهادت‌ نامه‌،
Affidavit استشهاد.
Affidavy (tivadiffa=) سوگندنامه‌، گواهينامه‌، شهادت‌ نامه‌،
Affidavy استشهاد.
Affiliate مربوط‌ ساختن‌، پيوستن‌، اشناكردن‌، درميان‌ خود پذيرفتن‌،
Affiliate به‌ فرزندي‌ پذيرفتن‌، مربوط‌، وابسته‌.
Affiliation وابستگي‌، پيوستگي‌، خويشي‌.
Affine نسبت‌ سلبي‌، نسبت‌ ازدواجي‌.
Affinity وابستگي‌، پيوستگي‌، قوم‌ و خويش‌ سببي‌، نزديكي‌.
Affirm اظ‌هاركردن‌، بط‌ور قط‌ع‌ گفتن‌، تصديق‌ كردن‌، اثبات‌ كردن‌،
Affirm تصريح‌ كردن‌، شهادت‌ دادن‌.
Affirmation اظ‌هار قط‌عي‌، تصريح‌، تصديق‌، اثبات‌، تاكيد.
Affirmative مثبت‌، تصديق‌اميز، اظ‌هار مثبت‌، عبارت‌ مثبت‌.
Affix پيوستن‌، ضميمه‌ كردن‌، اضافه‌ نمودن‌، چسبانيدن‌.
Afflatus الهام‌، وزش‌، وحي‌ الهي‌.
Afflict رنجوركردن‌، ازردن‌، پريشان‌ كردن‌، مبتلا كردن‌.
Affliction رنج‌، رنجوري‌، پريشاني‌، غمزدگي‌، مصيبت‌، شكنجه‌، درد.
Afflictive رنجوساز، مصيبت‌اميز.
Affluence فراواني‌، وفور.
Affluent فراوان‌، دولتمند.
Afflux ريزش‌، جريان‌، انبوهي‌.
Afford دادن‌، حاصل‌ كردن‌، تهيه‌ كردن‌، موجب‌ شدن‌، از
Afford عهده‌برامدن‌، استط‌اعت‌ داشتن‌.
Afforest تبديل‌ به‌ جنگل‌ كردن‌، جنگلكاري‌ كردن‌.
Affray غوغا، نزاع‌، سلب‌ ارامش‌ مردم‌، مزاحمت‌ فراهم‌ اوردن‌،
Affray ترساندن‌، هراسانيدن‌.
Affricate (.n): ادغام‌، ادغام‌ صوتي‌.(.tv): سرقت‌ كردن‌، لخت‌ كردن‌
Affrication ادغام‌، سرقت‌.
Affright ترسيده‌، وحشت‌ زده‌.
Affront اشكارا توهين‌ كردن‌، روبرو دشنام‌ دادن‌، بي‌ حرمتي‌،
Affront هتاكي‌، مواجهه‌، رودررويي‌.
Affuse ريختن‌، پاشيدن‌(باnopu).
Affusion ريزش‌، عمل‌ پاشيدن‌.
Aficionado هواخواه‌.
Afield در دشت‌، در صحرا.
Afire شعله‌ور، در حال‌ سوختن‌.
Aflame شعله‌ور، مشتعل‌.
Afloat شناور، در حركت‌.
Aflutter در اهتزاز، در حال‌ لرزش‌.
Afoot پياده‌، در جريان‌، برپا.
Afore (erofeb=) قبل‌، جلو.
Aforementioned مذبور، فوق‌الذكر.
Aforesaid مذبور، فوق‌الذكر.
Aforethought پيش‌ انديشيده‌، عمدي‌.
Aforetime پيشتر، قبلي‌.
Afortiori با دليل‌ قويتر، با منط‌ق‌ محكمتر، موكدا، محققا.
Afoul مصادم‌، گرفتار، دچار.
Afr (orfa=) پيشوند بمعني‌(افريقايي‌) ميباشد.
Afraid هراسان‌، ترسان‌، ترسنده‌، ترسيده‌، از روي‌
Afraid بيميلي‌(غالبا با fo ميايد)، متاسف‌.
Afresh از نو، دوباره‌.
Africa افريقا.
African افريقايي‌.
Afro (rfa=) پيشوند بمعني‌(افريقايي‌) ميباشد.
Afront رودررو، روبرو، در جلو.
Aft در پس‌ كشتي‌.
After پس‌ از، بعداز، در عقب‌، پشت‌ سر، درپي‌، در جستجوي‌، در
After صدد، مط‌ابق‌، بتقليد، بيادبود.
Afterbirth جفت‌، مشيمه‌، جنين‌.
Aftercare (ط‌ب‌) توجه‌ و مواظ‌بت‌ در مرحله‌ء نقاهت‌.
Afterclap عاقبت‌، نتيجه‌.
Afterdate تاريخ‌ چيزيرا موخر گذاردن‌.
Afterdeck عقب‌ كشتي‌.
Aftereffect اثر بعدي‌، (ط‌ب‌) اثر بعدي‌ داور، اثر ثانوي‌.
Afterglow پس‌ فروزش‌، پس‌ تاب‌.
Afterimage پس‌ ديد، تصوير بعدي‌ چيزي‌ (روي‌ سلولهاي‌ چشم‌).
Afterlife زندگي‌ پس‌ از مرگ‌.
Aftermath عواقب‌ بعدي‌، پس‌ايند.
Aftermost نزديكترين‌ دگل‌ عقب‌ كشتي‌، پست‌ ترين‌، عقب‌ ترين‌، واپسين‌
Afternoon بعدازظ‌هر، عصر.
Aftertaste اثر و ط‌عم‌ غذا در دهان‌، لذت‌ بعدي‌، لذت‌ ثانوي‌.
Aftertime روزگار واپسين‌، اينده‌، دوران‌ پيري‌.
Afterward پس‌ازان‌، بعدازان‌، سپس‌، بعدا.
Afterwards پس‌ازان‌، بعدازان‌، سپس‌، بعدا.
Afterworld عالم‌اخرت‌، عالم‌فاني‌.
Again دگربار، پس‌، دوباره‌، باز، يكبارديگر، ديگر، از ط‌رف‌
Again ديگر، نيز، بعلاوه‌، ازنو.
Against دربرابر، درمقابل‌، پيوسته‌، مجاور، بسوي‌، مقارن‌،
Against برضد، مخالف‌، عليه‌، به‌، بر، با.
Agamemnon اگاممنون‌ پادشاه‌ مايسنا كه‌ منازعه‌ء او با اشيل‌
Agamemnon مقدمه‌ء داستان‌ حماسي‌ ايلياد است‌.
Agamete تكثير سلولي‌ غيرجنسي‌.
Agamic بي‌نيازي‌ از جفت‌گيري‌، بي‌نيازي‌ از تلقيح‌، بي‌نياز از
Agamic تخم‌نر.
Agamogenesis (گ‌.ش‌.) زاد و ولد بدون‌ جف‌ت‌گيري‌، تكثير غيرجنسي‌.
Agape در حال‌ دهن‌دره‌، مبهوت‌، متعجب‌ با دهان‌ باز، درشگفت‌،
Agape عشق‌الهي‌.
Agate سنگ‌ قيمتي‌، عقيق‌.
Agaze (gnizag=) خيره‌، نگران‌.
Age (.n):عمر، سن‌، پيري‌، سن‌ بلوغ‌، رشد(با fo)، دوره‌،
Age عصر.(.iv &.tv): پيرشدن‌، پيرنماكردن‌، كهنه‌شدن‌(شراب‌).
Age Old قديمي‌، كهنه‌، باستاني‌.
Aged پير، سالخورده‌.
Ageless بدون‌ عمر معيني‌، نامحدود.
Agelong بي‌انتها، ط‌ولاني‌.
Agency نمايندگي‌، وكالت‌، گماشتگي‌، ماموريت‌، وساط‌ت‌، پيشكاري‌،
Agency دفترنمايندگي‌.
Agendum برنامه‌ءكار، دستوركار، برنامه‌ء عمليات‌ (adnega.lp).
Agent پيشكار، نماينده‌، گماشته‌، وكيل‌، مامور، عامل‌.
Agent Provocateur مامور اگاهي‌ كه‌ با لباس‌ مبدل‌ در باندي‌ كار ميكند
Agent Provocateur (sruetacovorp stnega.lp).
Agglomerate گرد كردن‌، جمع‌ كردن‌، انباشتن‌، گرد امدن‌، متراكم‌ شدن‌،
Agglomerate جوش‌ اتشفشاني‌.
Agglomeration انباشتگي‌، تراكم‌، توده‌، انبار.
Agglutinate (.jda): چسباننده‌، التيام‌ اور، چسب‌، دواي‌ التيام‌
Agglutinate اور.(.iv &.tv): چسباندن‌، تركيب‌ كردن‌، تبديل‌ به‌ چسب‌
Agglutinate كردن‌.
Agglutination هم‌ چسبي‌، عمل‌ چسباندن‌، (ط‌ب‌) التيام‌ زخم‌، (د.) تركيب‌
Agglutination لغات‌ ساده‌ و اصلي‌ بصورت‌ مركب‌.
Aggrade افزودن‌ (به‌)، ضخيم‌ كردن‌، هموار كردن‌، خاكريزي‌ كردن‌.
Aggrandize بزرگ‌ كردن‌، افزودن‌.
Aggravate بدتر كردن‌، اضافه‌ كردن‌، خشمگين‌ كردن‌.
Aggregate جمع‌ امده‌، متراكم‌، (ج‌.ش‌.- گ‌.ش‌.) بهم‌ پيوسته‌، انبوه‌،
Aggregate توده‌، تراكم‌، جمع‌، مجموع‌، جمع‌ كردن‌، جمع‌ شدن‌، توده‌
Aggregate كردن‌.
Aggregate جمع‌ شده‌، متراكم‌، متراكم‌ ساختن‌.
Aggregation تجمع‌، تراكم‌.
Aggregation گرد امدگي‌، اجتماع‌، توده‌، انبوه‌، تراكم‌.
Aggress نزديك‌ شدن‌، نزديك‌ كردن‌، حمله‌ كردن‌ (به‌)، مبادرت‌
Aggress كردن‌ (به‌).
Aggressive پرخاشگر، متجاوز، مهاجم‌، پرپشتكار، پرتكاپو، سلط‌ه‌جو.
Aggressor متجاوز، مهاجم‌، حمله‌ كننده‌، پرخاشگر.
Aggrieve ازردن‌، جور و جفا كردن‌، غمگين‌ كردن‌.
Aghast مبهوت‌ (از شدت‌ ترس‌)، وحشت‌ زده‌، مات‌.
Agile چابك‌، زرنگ‌، فرز، زيرك‌، سريع‌الانتقال‌.
Agility چالاكي‌، چابكي‌، تردستي‌، زيركي‌.
Aging سالخورده‌، كهن‌.
Agiotage صرافي‌، دلالي‌ برات‌، معاملات‌ احتكاري‌ بروات‌، سفته‌ بازي‌.
Agitate بكارانداختن‌، تحريك‌ كردن‌، تكاندادن‌، اشفتن‌، پريشان‌
Agitate كردن‌، سراسيمه‌ كردن‌.
Agitation سراسيمگي‌، اشفتگي‌، هيجان‌، تلاط‌م‌، تحريك‌.
Agitator اشوبگر، اسباب‌ بهم‌ زدن‌ مايعات‌.
Agleam تابان‌.
Aglet (telgia=) نوك‌ فلزي‌ بند كفش‌، پولك‌، زالزالك‌، كويچ‌.
Agley غلط‌، نازيبا، زشت‌.
Aglitter درتابش‌، متلالا، تابنده‌.
Aglow درحال‌ اشتعال‌، در حالت‌ هيجان‌، تابان‌، مشتعل‌ و فروزان‌
Agmatology (ط‌ب‌) علم‌ شكسته‌ بندي‌.
Agnail (ط‌ب‌) ميخچه‌ء پا يا انگشت‌ پا.
Agnate خويشاوندي‌ پدري‌، پدري‌.
Agnize شناختن‌، برسميت‌ شناختن‌، اقرار كردن‌.
Agnomen كنيه‌، لقب‌ (s-، animonga.lp).
Agnostic عرفاي‌ منكر وجود خدا.
Ago (enoga=) (.vda &.jda): پيش‌، قبل‌ (در حالت‌ صفت‌
Ago هميشه‌ دنبال‌ اسم‌ ميايد).(.jda): صادر شدن‌، پيش‌ رفتن‌.
Agog نگران‌، مشتاق‌، بيقرار، در جنبش‌، در حركت‌.
Agonal التهابي‌، دردي‌.
Agone (oga=) (.vda &.jda): پيش‌، قبل‌، گذشته‌.
Agonic (م‌.ل‌.) بي‌ گوشه‌، بي‌انحراف‌.
Agonist دچار كشمكش‌، دچار اضط‌راب‌.
Agonistic وابسته‌ به‌ مسابقات‌ باستاني‌ يونان‌، ورزشي‌، پهلواني‌،
Agonistic كوشش‌ اميز، مجادله‌اي‌، مشاجره‌اي‌، جنگجو، مستعد جنگ‌.
Agonize عذاب‌ دادن‌، تحريف‌ كردن‌، به‌ خود پيچيدن‌، تقلا كردن‌.
Agonizing دردناك‌، رنج‌اور.
Agony درد، رنج‌، تقلا، سكرات‌ مرگ‌، جانكندن‌.
Agora انجمن‌، محفل‌، بازار.
Agoraphobia (ط‌ب‌) مرض‌ انزوا ط‌لبي‌، ترس‌ از مكانهاي‌ شلوغ‌.
Agrafe قزن‌ قفلي‌، قلاب‌.
Agraffe قزن‌ قفلي‌، قلاب‌.
Agrapha رواياتي‌ (از گفته‌هاي‌ مسيح‌) كه‌ مورد قبول‌ مسيحيان‌
Agrapha نيست‌.
Agrarian زميني‌، ملكي‌.
Agrarianism تساوي‌ در پخش‌ زمين‌، ط‌رفداري‌ از تقسيم‌ اراضي‌ بتساوي‌
Agrarianism بين‌ مردم‌.
Agree خوشنود كردن‌، ممنون‌ كردن‌، پسندامدن‌، اشتي‌ دادن‌،
Agree مط‌ابقت‌ كردن‌، ترتيب‌ دادن‌، درست‌ كردن‌، خشم‌(كسيرا)
Agree فرونشاندن‌، جلوس‌ كردن‌، نائل‌ شدن‌، موافقت‌ كردن‌،
Agree موافق‌ بودن‌، متفق‌ بودن‌، همراي‌ بودن‌، سازش‌ كردن‌.
Agreeable سازگار، دلپذير، مط‌بوع‌، بشاش‌، ملايم‌، حاضر، مايل‌.
Agreement سازش‌، موافقت‌، پيمان‌، قرار، قبول‌، (د.) مط‌ابقه‌ء
Agreement نحوي‌، (حق.) معاهده‌ و مقاط‌عه‌ء، توافق‌.
Agreement Of Arguments توافق‌ نشانوندها.
Agression پرخاشگري‌، تعرض‌، تجاوز، تهاجم‌.
Agrestic روستايي‌، ناهنجار، خشن‌.
Agricultural فلاحتي‌، زراعتي‌، كشاورزي‌.
Agriculturalist كشاورز، دانشجوي‌ دانشكده‌ء كشاورزي‌.
Agriculture فلاحت‌، زراعت‌، كشاورزي‌، برزگري‌.
Agriculturist كشاورز، دانشجوي‌ دانشكده‌ء كشاورزي‌.
Agriology مط‌اله‌ و تط‌بيق‌ اداب‌ و رسوم‌ قبايل‌ وحشي‌.
Agro (.ferp): پيشوند بمعني‌ (خاك‌) و (صحرا) يا (كشاورزي‌).
Agrobiology مط‌العه‌ء مواد غذايي‌ خاك‌، زيست‌ شناسي‌ خاك‌.
Agrologic مربوط‌ بخاكشناسي‌.
Agrologist خاكشناس‌.
Agrology (كشا.) خاك‌ شناسي‌.
Agronomic كشاورزي‌، فلاحتي‌.
Agronomist كشاورز، برزشناس‌.
Agronomy برزشناسي‌، كشاورزي‌، علم‌ برداشت‌ محصول‌ و بهره‌برداري‌
Agronomy از خاك‌.
Aground بزمين‌، بگل‌ نشسته‌، درزمين‌.
Ague تب‌ و لرز، تب‌ نوبه‌، تب‌ مالاريا.
Agument بحث‌، مباحثه‌، مناظ‌ره‌، دليل‌، حجت‌، اثبات‌.
Ah اه‌، افسوس‌، اويخ‌.
Ahab نام‌ يكي‌ از سلاط‌ين‌ اسرائيل‌.
Ahead پيش‌، جلو، درامتداد حركت‌ كسي‌، روبجلو، سربجلو.
Ahoy ندا و خبر براي‌ مواقع‌ سلام‌، لفظ‌(سلام‌).
Aid كمك‌ كردن‌، ياري‌ كردن‌، مساعدت‌ كردن‌، پشتيباني‌ كردن‌،
Aid حمايت‌ كردن‌، كمك‌، ياري‌، حمايت‌، همدست‌، بردست‌، ياور.
Aid كمك‌، كمك‌ كردن‌، مدد كار.
Aid Grant كمك‌ هزينه‌ء تحصيلي‌.
Aide De Camp اجودان‌ مخصوص‌.
Aiglet (telga=) جوجه‌ء عقاب‌ يا شاهين‌.
Aigrette (ج‌.ش‌.) مرغ‌ماهيخوار، كلاه‌پر، شاخه‌ء جواهر، دسته‌ء كرك‌،
Aigrette كرك‌ يا ابريشم‌.
Ail ازردن‌، پريشان‌ كردن‌، درد يا كسالتي‌ داشتن‌، مانع‌ شدن‌،
Ail عقب‌انداختن‌.
Ailanthus (گ‌.ش‌.) عرعر، سماق‌ چيني‌.
Aileron قسمت‌ متحرك‌ بال‌ هواپيما.
Ailment (ط‌ب‌) بيماري‌ مزمن‌، درد، ناراحتي‌.
Aim (.iv &.tv): دانستن‌، فرض‌ كردن‌، ارزيابي‌ كردن‌، شمردن‌،
Aim رسيدن‌، نائل‌ شدن‌(به‌)، به‌ نتيجه‌ رسيدن‌، قراول‌ رفتن‌،
Aim قصد داشتن‌، هدف‌ گيري‌ كردن‌، نشانه‌ گرفتن‌.(.n): حدس‌،
Aim گمان‌، جهت‌، ميدان‌، مراد، راهنمايي‌، رهبري‌، نشان‌،
Aim هدف‌، مقصد.
Aimless بي‌ مقصد، بي‌ مرام‌، بي‌ اراده‌.
Ain't صورت‌ ادغام‌ شده‌ء ton era وton si.
Air هوا، هر چيز شبيه‌ هوا(گاز، بخار)، باد، نسيم‌، جريان‌
Air هوا، نفس‌، شهيق‌، استنشاق‌، (مج.) نما، سيما، اوازه‌،
Air اواز، اهنگ‌، بادخور كردن‌، اشكار كردن‌.
Air Base پايگاه‌ هوايي‌.
Air Bladder بادكنك‌، مثانه‌ء هوا.
Air Brake ترمز بادي‌.
Air Command (امر.) فرماندهي‌ نيروي‌ هوايي‌.
Air Condition داراي‌ دستگاه‌ تهويه‌ كردن‌، تهويه‌ كردن‌.
Air Controlman كسيكه‌ حركت‌ هواپيما را كنترل‌ مي‌ كند.
Air Cool بوسيله‌ء هوا سرد كردن‌.
Air Division (نظ‌.) لشكر هوايي‌.
Air Dry كاملا خشك‌، بدون‌ رط‌وبت‌.
Air Express پست‌ هوايي‌.
Air Force نيروي‌ هوايي‌.
Air Gap شكاف‌ هوايي‌.
Air Gun تفنگ‌ بادي‌.
Air Hole منفذ، بادگير، چاه‌ هوايي‌.
Air Lane خط‌ هوايي‌.
Air Letter نامه‌ء هوايي‌، نامه‌ء مخصوص‌ پست‌ هوايي‌.
Air Line خط‌ مستقيم‌ هوايي‌، سرويس‌ هوايي‌.
Air Mass جريان‌ توده‌ء عظ‌يمي‌ از هوا كه‌ مسافت‌ زيادي‌ را در سط‌ح‌
Air Mass زمين‌ ط‌ي‌ ميكند.
Air Mile ميل‌ (elim) هوانوردي‌ معادل‌ 3301، 6706 فوت‌.
Air Minded علاقمند به‌ فضانوردي‌ و هوانوردي‌.
Air Pocket (eloh ria=) منفذ، بادگير، چاه‌ هوايي‌.
Air Police دژبان‌ نيروي‌ هوايي‌.
Air Pump تلمبه‌ء بادي‌.
Air Tight هوابندي‌ شده‌.
Air To Air هوا به‌ هوا، از يك‌ هواپيما به‌ هواپيماي‌ ديگر.
Airborne هوا برد، بوسيله‌ هوا نقل‌ و انتقال‌ يافته‌.
Airbrush رنگ‌ پاش‌.
Aircraft هواپيما، ط‌ياره‌.
Aircraft Carrier ناو هواپيمابر.
Aircrew كارمندان‌ و خلبانان‌ هواپيما.
Airdrome فرودگاه‌.
Airedale نوعي‌ سگ‌ خرمايي‌.
Airfield فرودگاه‌.
Airflow جريان‌ هوا، نسيم‌، وزش‌.
Airframe بدنه‌ء هواپيما.
Airfreight باربري‌ هوايي‌.
Airglow روشنايي‌ كه‌ در هنگام‌ غروب‌ به‌ علت‌ تابش‌ افتاب‌ به‌ جو
Airglow زمين‌ پديد مي‌ ايد.
Airily شبيه‌ هوا، ظ‌ريفانه‌.
Airiness ظ‌رافت‌، شادي‌.
Airlift بوسيله‌ء هواپيما حمل‌ و نقل‌ كردن‌، خط‌ حمل‌ و نقل‌ هوايي‌
Airliner هواپيماي‌ مسافربري‌.
Airmail پست‌ هوايي‌.
Airman Basic سرباز ساده‌ و بدون‌ درجه‌ نيروي‌ هوايي‌.
Airmanship متخصص‌ در خلباني‌ و هدايت‌ هواپيما.
Airplane هواپيما.
Airport فرودگاه‌.
Airpost پست‌ هوايي‌.
Airscrew ملخ‌ هواپيما، پيچ‌ ملخ‌ هواپيما.
Airship سفينه‌ء هوايي‌، بالون‌.
Airsick مبتلا بكسالت‌ و بهم‌ خوردگي‌ مزاج‌ در اثر پرواز.
Airspace فضاي‌ هوايي‌.
Airspeed سرعت‌ سير هوايي‌.
Airstream جريان‌ هوا.
Airstrip باند فرودگاه‌.
Airt يك‌ چهارم‌ وسعت‌، ربع‌دايره‌، اداره‌، جهت‌، مسير،
Airt راهنمايي‌ كردن‌.
Airtight محفوظ‌ از هوا، غيرقابل‌ نفوذ بوسيله‌ء هوا.
Airwave امواج‌ راديو و تلويزيون‌.
Airway راه‌هوايي‌، مسير جريان‌ هوا.
Airworthy مناسب‌ براي‌ پرواز.
Airy هوايي‌، هوا مانند، با روح‌، پوچ‌، واهي‌، خودنما.
Aisle راهرو، جناح‌.
Aitch حرف‌(h).
Aivatrix (ssertaiva=) خلبان‌ زن‌، زن‌ هوانورد.
Ajar نيم‌ باز.
Ajax قهرمان‌ يوناني‌ جنگ‌ تروا.
Akimbo دست‌ بكمر زده‌.
Akin وابسته‌، يكسان‌.
Akkadian نژاد اكد يا اكاد.
Alabaster مرمرسفيد، رخام‌ گچي‌.
Alack حيف‌، افسوس‌.
Alacritous زنده‌، باروح‌، بانشاط‌.
Alacrity چابكي‌، نشاط‌.
Aladdin علاءالدين‌.
Alameda گردشگاه‌ عمومي‌، باغ‌ ملي‌.
Alamode مرسوم‌، مد، باب‌.
Alarm (murala =) (.n): هشدار، اگاهي‌ از خط‌ر، اخط‌ار،
Alarm شيپور حاضرباش‌، اشوب‌، هراس‌، بيم‌ و وحشت‌، ساعت‌ زنگي‌،
Alarm (.tv): از خط‌ر اگاهانيدن‌، هراسان‌ كردن‌، مضط‌رب‌ كردن‌.
Alarm اعلان‌ خط‌ر، هراس‌.
Alarm Clock ساعت‌ شماط‌ه‌اي‌.
Alarmism هراس‌ افريني‌، اشوب‌ ط‌لبي‌.
Alarum (mrala =) (.n): هشدار، اگاهي‌ از خط‌ر، اخط‌ار، شيپور
Alarum حاضرباش‌، اشوب‌، هراس‌، بيم‌ و وحشت‌، ساعت‌ زنگي‌،
Alarum (.tv): از خط‌ر اگاهانيدن‌، هراسان‌ كردن‌، مضط‌رب‌ كردن‌.
Alas افسوس‌، اه‌، دريغا.
Alb جامه‌ء سفيد و بلند، پيراهن‌ سفيد و بلند كشيشان‌.
Albanian زبان‌ يا مردم‌ الباني‌.
Albatross (sessortabla & ssortabla.lp) (ج‌.ش‌.) يكجور مرغابي‌
Albatross بزرگ‌ دريايي‌از خانواده‌ eadiedemoid.
Albeit اگرچه‌، ولواينكه‌.
Albinism (ط‌ب‌) سفيدي‌ پوست‌، عدم‌ وجود رنگ‌ دانه‌ در بدن‌، زالي‌.
Albino زال‌، ادم‌ سفيد مو و چشم‌ سرخ‌، شخص‌ فاقد مواد رنگ‌ دانه‌
Albion انگليس‌.
Album جاي‌ عكس‌، البوم‌.
Albumen سفيده‌ء تخم‌ مرغ‌، (گ‌.ش‌.) مواد ذخيره‌ء اط‌راف‌ بافت‌
Albumen گياهي‌، البومين‌.
Albumin البومين‌، نوعي‌ پروتئين‌ ساده‌.
Alcazar قصر، دژ.
Alcestis (افسانه‌ء يونان‌) زن‌ اورپيدس‌.
Alchemic كيميايي‌.
Alchemical كيميايي‌.
Alchemist كيمياگر، كيمياشناس‌.
Alchemistic كيمياگرانه‌.
Alchemize كيمياگري‌ كردن‌.
Alchemy علم‌ كيميا، كيمياگري‌، تركيب‌ فلزي‌ با فلز پست‌ تر.
Alcmene نام‌ مادر هركول‌.
Alcohol الكل‌، هرنوع‌ مشروبات‌ الكلي‌.
Alcoholic الكلي‌، داراي‌ الكل‌، معتاد بنوشيدن‌ الكل‌.
Alcoholism ميخوارگي‌، اعتياد به‌ نوشيدن‌ الكل‌، تاثير الكل‌ در
Alcoholism مزاج‌.
Alcoholize بصورت‌ الكل‌ دراوردن‌، تحت‌ تاثير الكل‌ دراوردن‌.
Alcoholometer الكل‌ سنج‌.
Alcove شاه‌نشين‌، الاچيق‌.
Alder (گ‌.ش‌.) توسه‌، راز دار، توسكا.
Alderman كديور، عضو انجمن‌ شهر، كدخدا، (انگليس‌) نام‌ قضات‌،
Alderman نام‌ مستخدمين‌ شهرداري‌، عضوهيئت‌ قانون‌ گذاري‌ يك‌ شهر.
Ale ابجو انگليسي‌، ابجو.
Aleatory الله‌ بختي‌، بسته‌ به‌بخت‌.
Alee پناهگاه‌ كشتي‌.
Alehouse ابجوفروشي‌، ميخانه‌.
Alemannic لهجه‌ء مخصوص‌ الماني‌.
Alembic انبيق‌، تقط‌يركردن‌، عرق‌ كشي‌ كردن‌.
Alert گوش‌ بزنگ‌، هوشيار، مواظ‌ب‌، زيرك‌، اعلام‌ خط‌ر،
Alert اژيرهوايي‌، بحالت‌ اماده‌ باش‌ درامدن‌يا دراوردن‌.
Alert گوش‌ بزنگ‌.
Alethiology قسمتي‌ از منط‌ق‌ كه‌ باحقيقت‌ سروكار دارد.
Alewife زن‌ ابجو فروش‌.
Alexander اسكندر.
Alfalfa يونجه‌.
Alfresco درهواي‌ ازاد، خارج‌ از منزل‌.
Alga (sagla & eagla.lp) (گ.ش‌.) جلبك‌، خزه‌ء دريايي‌.
Algal جلبكي‌، خزه‌اي‌.
Algebra جبر، جبر و مقابله‌.
Algebra جبر.
Algebraic جبري‌.
Algebraic جبري‌.
Algebraic Language زبان‌ جبري‌.
Algid سرد، خنك‌.
Algol  زبان‌ الگول‌ 06.
Algol  زبان‌ الگول‌ 86.
Algol زبان‌ الگول‌.
Algol W زبان‌ الگول‌ دبليو.
Algolagnia (ر.ش‌.) لذت‌ بردن‌ از درد و رنج‌ (مازوشيسم‌).
Algolagnic (ط‌ب‌) دردناك‌ درداور.
Algology مبحث‌ جلبك‌ شناسي‌.
Algophobia ترس‌ از درد.
Algorithm ازفارسي‌ (الخوارزمي‌)، محاسبه‌ عددي‌، حساب‌ رقومي‌.
Algorithm الگوريتم‌.
Algorithm Translation ترجمه‌ الگوريتم‌.
Algorithmic الگوريتمي‌.
Algorithmic Language زبان‌ الگوريتمي‌.
Alias نام‌ مستعار.
Alibi (حق.) غيبت‌ هنگام‌ وقوع‌ جرم‌، جاي‌ ديگر، بهانه‌، عذر،
Alibi بهانه‌ اوردن‌، عذر خواستن‌.
Alible مغذي‌.
Alien بيگانه‌، خارجي‌، (مج.) مخالف‌، مغاير، ناسازگار،
Alien غريبه‌ بودن‌، ناسازگار بودن‌.
Alienability قابليت‌ نقل‌ وانتقال‌ مالكيت‌، بيگانه‌ سازي‌.
Alienable قابل‌ انتقال‌، قابل‌ فروش‌، انتقالي‌.
Alienage بيگانگي‌.
Alienate انتقال‌ دادن‌، بيگانه‌ كردن‌، منحرف‌ كردن‌.
Alienation انتقال‌ مالكيت‌، بيگانگي‌، بيزاري‌.
Alienee خريدار، گيرنده‌ مال‌ مورد انتقال‌.
Alienism بيگانگي‌، غرابت‌.
Alienor واگذار كننده‌، انتقال‌ دهنده‌.
Aliform بشكل‌ بال‌، شبيه‌ بال‌.
Alight روشن‌، شعله‌ور، سوزان‌، سبك‌ كردن‌، راحت‌ كردن‌، تخفيف‌
Alight دادن‌، روشن‌كردن‌، اتش‌ زدن‌، برق‌ زدن‌، پياده‌ شدن‌، فرود
Alight امدن‌.
Align دريك‌ رديف‌ قرار گرفتن‌، بصف‌ كردن‌، درصف‌ امدن‌، رديف‌
Align كردن‌.
Align هم‌ تراز كردن‌.
Aligner هم‌تراز كننده‌.
Alignment هم‌ ترازي‌.
Alignment (tnemenila=) صف‌ بندي‌، تنظ‌يم‌.
Alike همانند، مانندهم‌، شبيه‌، يكسان‌، يكجور، بتساوي‌.
Aliment غذا، رزق‌، قوت‌ لايموت‌، قوت‌ دادن‌، غذا دادن‌.
Alimental غذايي‌، غذا دهنده‌.
Alimentary غذايي‌، رزقي‌.
Alimentary Canal جهاز هاضمه‌.
Alimentation تغذيه‌، تقويت‌، غذا.
Alimony خرجي‌، نفقه‌.
Aliphatic (ش‌.) چربي‌ دار.
Aliquot (ر.) عادكننده‌، بدوقسمت‌ مساوي‌ تقسيم‌ كردن‌، كسري‌
Aliquot (lanoitcarf).
Aliunde ازيك‌ جاي‌ ديگر، از منبع‌ ديگر.
Alive زنده‌، در قيد حيات‌، روشن‌، سرزنده‌، سرشار، حساس‌.
Alkahest نوش‌ دارو، اب‌ حيات‌.
Alkali (silakla-seilakla.lp) قليا، ماده‌اي‌ باخاصيت‌ قليايي‌
Alkali مثل‌ سودمحرق‌، فلزقليايي‌.
Alkalify قليايي‌ كردن‌، قليايي‌ شدن‌.
Alkalimeter قلياسنج‌.
Alkaline داراي‌ خاصيت‌ قليايي‌.
Alkalinize (ش‌.) قليايي‌ كردن‌.
Alkaloid شبيه‌ قليا.
Alkalosis افزايش‌ قلياي‌ بدن‌.
All (.n &.vda &.jda): همه‌، تمام‌، كليه‌، جميع‌، هرگونه‌،
All همگي‌، همه‌ چيز، داروندار، يكسره‌، تماما، بسيار،
All (.ferp): بمعني‌ (غير) و (ديگر).
All Around كاملا، جامع‌، سرتاسري‌.
All But تقريبا، قريبا، بنزديكي‌.
All Clear علامت‌ رفع‌ خط‌ر، سوت‌ رفع‌ خط‌ر هوايي‌.
All Folls Day روز اول‌ اوريل‌، روز دروغ‌ و شوخي‌ مثل‌ روز سيزدهم‌
All Folls Day نوروز.
All Fours چهارپا، چهار دست‌ و پا.
All Hail سلام‌، ياالله‌.
All Out بامنتهاي‌ كوشش‌، بمقدار زياد، فراوان‌، باشدت‌ تمام‌.
All Over درهرقسمت‌، بط‌ور سراسري‌، تمام‌ شده‌.
All Puppose همه‌منظ‌وره‌.
All Right (د.گ‌.) صحيح‌، بسيار خوب‌، بي‌ عيب‌، حتمي‌.
All Round دورتا دور، سرتاسر، كاملا، شامل‌ هر چيز يا هركس‌.
All Saints Day روز كليه‌ء مقدسين‌ مسيحي‌، روز اول‌ نوامبر.
All Souls Day روزاستغاثه‌ براي‌ ارواح‌، روز دوم‌ نوامبر.
All Told روي‌ هم‌ رفته‌.
Allay ارام‌ كردن‌، از شدت‌ چيزي‌ كاستن‌.
Allegation اظ‌هار، ادعا، بهانه‌، تاييد.
Allege اقامه‌ كردن‌، دليل‌ اوردن‌، ارائه‌ دادن‌.
Alleged بقول‌ معروف‌، بنابگفته‌ء بعضي‌، منتسب‌ به‌.
Allegiance تابعيت‌، تبعيت‌، وفاداري‌، بيعت‌.
Allegiant وفادار، صادق‌، هم‌ پيمان‌.
Allegorical مجازي‌، رمزي‌، كنايه‌اي‌، تمثيلي‌.
Allegorist تمثيل‌ نويس‌.
Allegorization تمثيل‌ نويسي‌.
Allegorize بمثل‌ دراوردن‌، مثل‌ گفتن‌، مثل‌ زدن‌، تمثيل‌ نوشتن‌.
Allegory تمثيل‌، حكايت‌، كنايه‌، نشانه‌، علامت‌.
Allegro باروح‌، نشاط‌ انگيز، تند و باروح‌.
Alleluia حمد خدا را، سبحان‌ الله‌.
Allergen ماده‌اي‌ كه‌ باعث‌ حساسيت‌ ميشود.
Allergy حساسيت‌ نسبت‌ بچيزي‌.
Alleviate سبك‌ كردن‌، ارام‌ كردن‌، كم‌ كردن‌.
Alleviation تسكين‌، تخفيف‌، فرونشست‌.
Alley كوچه‌، خيابان‌ كوچك‌.
Alley Way كوچه‌ تاريك‌.
Allheal داروي‌ هر درد، دواي‌ عام‌، سنبل‌ الط‌يب‌.
Alliaceous (گ‌.ش‌.) سيري‌، پيازي‌، بشكل‌ سير يا پياز.
Alliance پيوستگي‌، اتحاد، وصلت‌، پيمان‌ بين‌ دول‌.
Allied پيوسته‌، متحد.
Alligator نهنگ‌، تمساح‌، ساخته‌ شده‌ از پوست‌ تمساح‌.
Alliterate چند كلمه‌ء نزديك‌ بهم‌ را با يك‌ حرف‌ اغاز كردن‌، اوردن‌
Alliterate كلمات‌ با صداي‌ مترادف‌ مثل‌:nus eht saw tfos nehw
Alliterate nosaes remmus ni.
Alliteration اغاز چند كلمه‌ پياپي‌ با يك‌ حرف‌ متشابه‌ الصورت‌.
Allo بمعني‌ (غير) و (ديگر).
Allo مترادف‌، مشابه‌.
Allocate اختصاص‌ دادن‌، معين‌ كردن‌.
Allocate تخصيص‌ دادن‌.
Allocation تخحيص‌.
Allocator تخصيص‌ دهنده‌.
Allocution خط‌ابه‌، موعظ‌ه‌.
Allogamous مختلف‌ الجنس‌ و مختلف‌ النوع‌.
Allometry اندازه‌گيري‌ رشد موجودات‌.
Allomorph واژگونه‌، واج‌ گونه‌، صور مختلف‌ زمان‌ فعل‌، تصاريف‌
Allomorph مختلف‌ كلمه‌ يا فعل‌.
Allonym نام‌ مستعار، اسم‌ جعلي‌.
Allopathy معالجه‌ء بيماري‌ با اضداد ان‌.
Allopatric ناهم‌ بوم‌، جداگانه‌ اتفاق‌ افتاده‌، بتنهايي‌ وقوع‌ يافته‌
Allophone صداي‌ دورگه‌، چند صدا.
Allot تخصيص‌ دادن‌، معين‌ كردن‌.
Allot سهم‌ دادن‌.
Allotment سهم‌، جيره‌، تسهيم‌.
Allotment پخش‌، تقسيم‌، تخصيص‌، سرنوشت‌، تقدير.
Allotrope چند شكل‌، جسمي‌ كه‌ مستعد تبديل‌ بچند صورت‌ يا ماده‌
Allotrope باشد.
Allotropy (ش‌.) استعداد تغيير و تبديل‌ (چون‌ استعداد كربن‌ كه‌
Allotropy به‌ الماس‌ و گرافيت‌ تبديل‌ ميشود)، (حق.) دگروارگي‌،
Allotropy چند شكلي‌.
Allottee كسيكه‌ چيزي‌ باو اختصاص‌ داده‌ شده‌، سهم‌ برده‌، سهيم‌.
Allow رخصت‌ دادن‌، اجازه‌ دادن‌، ستودن‌، پسنديدن‌، تصويب‌ كردن‌،
Allow روا دانستن‌، پذيرفتن‌، اعط‌اء كردن‌.
Allowable روا، مجاز، قابل‌ قبول‌.
Allowable جايز، مجاز.
Allowance فوق‌العاده‌ و هزينه‌ء سفر، مدد معاش‌، جيره‌ دادن‌،
Allowance فوق‌العاده‌ دادن‌.
Alloy بار(در فلزات‌)، عيار، درجه‌، ماخذ، الياژ فلز مركب‌،
Alloy تركيب‌ فلز بافلز گرانبها، (مج.) الودگي‌، شائبه‌،
Alloy عيار زدن‌، معتدل‌ كردن‌.
Allude اشاره‌ كردن‌، اظ‌هار كردن‌، مربوط‌ بودن‌ به‌ (با ot)،
Allude گريز زدن‌ به‌.
Allure بط‌مع‌ انداختن‌، تط‌ميع‌ كردن‌، شيفتن‌.
Allurement تط‌ميع‌، اغوا، فريب‌.
Allusion گريز، اشاره‌، كنايه‌، اغفال‌.
Alluvial ابرفتي‌، رسوبي‌، ته‌ نشيني‌، مربوط‌ به‌ رسوب‌ و ته‌نشين‌.
Alluvium (aivulla-smuivulla.lp) ته‌نشين‌، رسوب‌، ابرفت‌.
Ally پيوستن‌، متحد كردن‌، هم‌ پيمان‌، دوست‌، معين‌.
Almamater اموزشگاه‌، پرورشگاه‌.
Almanac سالنامه‌، تقويم‌ ساليانه‌، تقويم‌ نجومي‌، نشريه‌ء
Almanac اط‌لاعات‌ عمومي‌.
Almggiver صدقه‌ پخش‌ كن‌، مامور خيرات‌.
Almighty قادرمط‌لق‌، توانا برهمه‌ چيز، قدير، خدا(باeht).
Almond بادام‌، درخت‌ بادام‌، مغز بادام‌.
Almond Green رنگ‌ مغز پسته‌اي‌.
Almoner صدقه‌ پخش‌ كن‌، مامور خيرات‌.
Almost تقريبا، بط‌ور نزديك‌.
Alms صدقه‌، خيرات‌.
Almsgiving صدقه‌ دادن‌.
Almshouse گداخانه‌، نوانخانه‌.
Almsman صدقه‌ گير، صدقه‌ دهنده‌.
Aloft بالا، در بالاي‌ زمين‌، در نوك‌، در هوا، در بالاترين‌
Aloft نقط‌ه‌ء كشتي‌، در فوق‌.
Aloha (هاوايي‌) خدا حافظ‌.
Alone تنها، يكتا، فقط‌، صرفا، محضا.
Along همراه‌، جلو، پيش‌، در امتداد خط‌، موازي‌ با ط‌ول‌.
Along Side در پهلو، در كنار (كشتي‌)، پهلو به‌ پهلوي‌، تا كنار.
Aloof دور، كناره‌ گير.
Aloud بلند، باصداي‌ بلند.
Alow روبه‌ پايين‌، زير.
Alpaca الپاكا(يكنوع‌ شتر بي‌ كوهان‌ پشم‌ بلند امريكايي‌)، موي‌
Alpaca الپاكا، پارچه‌ء ساخته‌ شده‌ ازپشم‌ الپاكا.
Alpha حرف‌ اول‌ الفباي‌ يوناني‌، اغاز، شروع‌، ستاره‌ء اول‌.
Alpha And Omega اغاز و فرجام‌، (مج.) تماما، سرتاسر.
Alphabet الفبا، (مج.) مبادي‌.
Alphabet الفبا.
Alphabetic الفبايي‌.
Alphabetic الفبايي‌.
Alphabetic String رشته‌ الفبايي‌.
Alphabetic Word كلمه‌ الفبايي‌.
Alphabetic Code رمز الفبايي‌.
Alphabetical الفبايي‌.
Alphabetize به‌ ترتيب‌ الفبا نوشتن‌، باحروف‌ الفبا بيان‌ كردن‌.
Alphameric الفماري‌، الفبا عددي‌.
Alphameric Code رمز الفماري‌
Alphanumeric Code رمز الفماري‌
Alphanumeric Keyboard صفحه‌ كليد الفماري‌.
Alpheus (افسانه‌ء يونان‌) رب‌ النوع‌ رودخانه‌.
Alpine وابسته‌ بكوه‌ الپ‌، الپي‌، واقع‌ در ارتفاع‌ زياد.
Alpinism كوه‌ نوردي‌.
Alpinist كوه‌ نورد.
Already پيش‌ از اين‌، قبلا.
Alright (thgir lla) بسيار خوب‌، صحيح‌ است‌.
Also نيز، همچنين‌، همينط‌ور، بعلاوه‌، گذشته‌ از اين‌.
Also Ran اسب‌ يا سگ‌ بازنده‌ در مسابقه‌.
Altar قربانگاه‌، مذبح‌، محراب‌، مجمره‌.
Alter تغييردادن‌، عوض‌ كردن‌، اصلاح‌ كردن‌، تغيير يافتن‌، جرح‌
Alter و تعديل‌ كردن‌، دگرگون‌ كردن‌.
Alter دگرگون‌ كردن‌، دگرگون‌ شدن‌.
Alter Ego يار، رفيق‌ شفيق‌، خود، ديگر خود.
Alterability قابليت‌ تغيير.
Alterable قابل‌ تغيير، دگرش‌ پذير.
Alterably بط‌ور تغيير پذير.
Alterant تغيير دادني‌، تبديلي‌، تغيير دهنده‌.
Alteration تغيير، تبديل‌، دگرش‌، دگرگوني‌.
Alteration دگرگوني‌.
Alteration Switch گزينه‌ دگرگوني‌.
Altercate ستيزه‌ كردن‌، مشاجره‌ كردن‌.
Altercation ستيزه‌، مجادله‌.
Altern يك‌ درميان‌، متناوب‌، متبادل‌.
Alternate يك‌ درميان‌، متناوب‌، (هن.) متبادل‌، عوض‌ و بدل‌.
Alternate متناوب‌ كردن‌، بنوبت‌ انجام‌ دادن‌، يك‌ درميان‌ امدن‌،
Alternate متناوب‌.
Alternate متناوب‌ بودن‌، متناوب‌ كردن‌.
Alternate Routing گزينش‌ مسير ديگر.
Alternating متناوب‌، تناوبي‌.
Alternation تناوب‌، يك‌ درمياني‌.
Alternation تناوب‌، نوبت‌، يك‌ درمياني‌.
Alternative شق‌، شق‌ ديگر، پيشنهاد متناوب‌، چاره‌.
Alternative متناوب‌، تناوبي‌، ديگر.
Alternative Current جريان‌ متناوب‌.
Alternatively متناوبا، بنوبت‌.
Alternator متناوب‌ ساز.
Alternator تناوبگر، (برق‌) دستگاه‌ توليد برق‌ متناوب‌، الترناتور.
Although اگرچه‌، گرچه‌، هرچند، بااينكه‌.
Altimeter ارتفاع‌ سنج‌، فرازياب‌، اوج‌ نما، افرازياب‌.
Altitude فرازا، بلندي‌، ارتفاع‌، فراز، منتها درجه‌، مقام‌ رفيع‌،
Altitude منزلت‌.
Altitude Sickness كسالت‌ در اثر ارتفاع‌ زياد (مثل‌ خون‌ دماغ‌ و تهوع‌).
Altitudinal وابسته‌ به‌ اوج‌، ارتفاعي‌.
Alto (در اواز) صداي‌ التو، صداي‌ اوج‌.
Altogether روي‌ هم‌ رفته‌، از همه‌جهت‌، يكسره‌، تماما، همگي‌، مجموع‌،
Altogether كاملا، منصفا.
Altricial (ج‌.ش‌.) نوزاد زودرس‌، نواد ناقص‌.
Altruism نوع‌ دوستي‌، بشردوستي‌، غيرپرستي‌، نوع‌ پرستي‌.
Altruist نوعدوست‌.
Altruistic نوعدوستانه‌.
Alum زاج‌، زاج‌ سفيد، زاغ‌.
Aluminiferous الومينيوم‌ دار، زاج‌ دار.
Aluminium (munimula=) فلز الومينيوم‌، الومينيوم‌ بنام‌ اختصاري‌
Aluminium (lA).
Aluminize زاجي‌ كردن‌، روكش‌ بااب‌ الومينيوم‌ دادن‌.
Aluminous داراي‌ زاج‌، مربوط‌ به‌ الومينيوم‌.
Aluminum (muinimula=) فلز الومينيوم‌، الومينيوم‌ بنام‌
Aluminum اختصاري‌ (lA).
Alumnus (inmmula.lp) فارغ‌ التحصيل‌، دانش‌ اموخته‌.
Alveolar سوراخ‌ سوراخ‌، حفره‌ دار، حبابك‌ دار.
Alveolate خانه‌ خانه‌، حفره‌دار (مثل‌ كندوي‌ عسل‌).
Alveolus (iloevla.lp) شش‌ خانه‌، حبابچه‌، حفره‌ء كوچك‌، حفره‌ء
Alveolus دنداني‌.
Alway هميشه‌، پيوسته‌، همه‌ وقت‌.
Always همواره‌، هميشه‌، پيوسته‌، همه‌ وقت‌.
Alyssum (گ‌.ش‌.) اليسون‌، سنبل‌، قدومه‌.
Am هستم‌، اول‌ شخص‌.
Amain باسرعت‌ كامل‌، باتمام‌ فشار، شديدا، باعجله‌، وحشيانه‌.
Amalgam الياژ جيوه‌ باچند فلز ديگركه‌ براي‌ پركردن‌ دندان‌ و
Amalgam ايينه‌ سازي‌ بكار ميرود، تركيب‌مخلوط‌، ملقمه‌.
Amalgamate اميختن‌، توام‌ كردن‌ (ملقمه‌ فلزات‌ با جيوه‌).
Amalgamation اميختگي‌، اميزش‌، امتزاج‌، ملقمه‌.
Amanuensis محرر، منشي‌، نوشتگر.
Amaranth هميشه‌ بهار، جاويد، گل‌ تاج‌ خروس‌.
Amaranthine تاج‌ خروسي‌، منسوب‌ به‌ تاج‌ خروس‌، برنگ‌ تاج‌ خروسي‌.
Amaryllis (گ‌.ش‌.) گل‌ نرگس‌، انواع‌ تيره‌ء نرگسيان‌.
Amass گرداوردن‌، توده‌كردن‌، متراكم‌كردن‌.
Amassment گرداوري‌.
Amateur دوستدار هنر، اماتور، غيرحرفه‌اي‌، دوستار.
Amateurish اماتوروار، ناشي‌.
Amateurism دوستاري‌، اشتغال‌ هنر بخاط‌ر ذوق‌ نه‌ براي‌ امرار معاش‌.
Amative عاشق‌ پيشه‌، علاقمند بامور جنسي‌، عشقي‌.
Amaze متحيرساختن‌، مبهوت‌ كردن‌، مات‌ كردن‌، سردرگم‌ كردن‌،
Amaze سردرگم‌، متحير.
Amazement حيرت‌، شگفتي‌، سرگشتگي‌، بهت‌.
Amazing متحير كننده‌، شگفت‌ انگيز.
Amazon زناني‌ كه‌ در اسياي‌ صغير زندگي‌ ميكردند و با
Amazon يونانيان‌ مي‌جنگيدند، زن‌ سلحشور و بلندقامت‌، رود
Amazon امازون‌ در امريكاي‌ جنوبي‌.
Amazonian مربوط‌ به‌ امازونها، شير زن‌.
Ambage ابهام‌ گويي‌، دوپهلوگويي‌، پيچ‌ و خم‌.
Ambassador سفير، ايلچي‌، پيك‌، مامور رسمي‌ يك‌ دولت‌.
Ambassadorial وابسته‌ به‌ سفارت‌.
Ambassadorship سفارت‌.
Ambassadress سفير زن‌، همسر سفير.
Amber كهربا، عنبر، رنگ‌ كهربايي‌، كهربايي‌.
Ambergris (گ‌.ش‌.) عنبرسائل‌، شاهبوي‌.
Ambiance نقوش‌ و تزئينات‌ اط‌راف‌ يك‌ تابلو نقاشي‌، محيط‌.
Ambidextrous ذواليمينين‌.
Ambience نقوش‌ و تزئينات‌ اط‌راف‌ يك‌ تابلو نقاشي‌، محيط‌.
Ambient محدود، محاصره‌ شده‌.
Ambient Temperature دماي‌ محيط‌.
Ambiguity ابهام‌.
Ambiguity ابهام‌، نامعلومي‌، سخن‌ مشكوك‌، گنگي‌ معني‌.
Ambiguous باابهام‌، تاريك‌ (از لحاظ‌ مفهوم‌)، دوپهلو، مبهم‌.
Ambiguous مبهم‌.
Ambiguous Grammar دستور زبان‌ مبهم‌.
Ambiguous Language زبان‌ مبهم‌.
Ambit پيرامون‌، حدود، حوزه‌، وسعت‌، محوط‌ه‌.
Ambition بلند همتي‌، جاه‌ ط‌لبي‌، ارزو، جاه‌ ط‌لب‌ بودن‌.
Ambitious جاه‌ ط‌لب‌، بلند همت‌، ارزومند، نامجو.
Ambivalence توجه‌ ناگهاني‌ و دلسردي‌ ناگهاني‌ نسبت‌ بشخص‌ يا چيزي‌،
Ambivalence دمدمي‌ مزاجي‌، داراي‌ دو جنبه‌.
Ambivalent دوجنبه‌اي‌، دمدمي‌.
Ambiversion شخصي‌ كه‌ هم‌ بامور خارجي‌ و هم‌ بامور داخلي‌ توجه‌ دارد.
Ambivert شخصي‌ كه‌ نه‌ زياد بعالم‌ باط‌ني‌ توجه‌ دارد نه‌ بعالم‌
Ambivert خارجي‌، ادم‌ معتدل‌ و ميانه‌ رو.
Amble يورغه‌ رفتن‌ (اسب‌)، راهوار بودن‌، يورغه‌.
Ambler يورغه‌رو.
Ambrosia (افسانه‌) خوراك‌ خدايان‌ كه‌ زندگي‌ جاويد بانها ميداده‌،
Ambrosia مائده‌ء بهشتي‌، شهد، عط‌ر.
Ambrosial بسيار مط‌بوع‌.
Ambry گنجه‌، دولابچه‌، اشكاف‌، كمد مخصوص‌ اغذيه‌.
Ambsace (درتخته‌ نرد) دوكور، (مج.) بدنقشي‌، بدشانسي‌.
Ambulance بيمارستان‌ سيار، بوسيله‌ امبولانس‌ حمل‌ كردن‌، امبولانس‌.
Ambulant گردنده‌، سيار، متحرك‌.
Ambulate راه‌ رفتن‌، حركت‌ كردن‌، درحركت‌ بودن‌.
Ambulation حركت‌، گردش‌.
Ambulatory گردشي‌، گردنده‌، سيار.
Ambuscade (نظ‌) كمين‌، كمينگاه‌، يكدسته‌ نظ‌امي‌ كمين‌ كرده‌.
Ambush كمين‌، كينگاه‌، دام‌، سربازاني‌ كه‌ دركمين‌ نشسته‌ اند،
Ambush پناه‌ گاه‌، مخفي‌ گاه‌ سربازان‌براي‌ حمله‌، كمين‌ كردن‌،
Ambush در كمين‌ نشستن‌.
Ameba اميب‌، مربوط‌ به‌ اميب‌، اميبي‌، رنگ‌ ياخته‌اي‌.
Ameban اميب‌، مربوط‌ به‌ اميب‌، اميبي‌، رنگ‌ ياخته‌اي‌.
Amebiasis (ط‌ب‌) سرايت‌ مرض‌ در اثر اميب‌.
Amebic اميب‌، مربوط‌ به‌ اميب‌، اميبي‌، رنگ‌ ياخته‌اي‌.
Ameboid اميب‌، مربوط‌ به‌ اميب‌، اميبي‌، رنگ‌ ياخته‌اي‌.
Ameliorate بهتر كردن‌، اصلاح‌ كردن‌، چاره‌كردن‌، بهتر شدن‌، بهبودي‌
Ameliorate يافتن‌.
Amelioration بهبودي‌، بهتر شدن‌.
Ameliorative بهبود يابنده‌، بهتر شونده‌.
Ameliorator بهتر كننده‌، بهبود دهنده‌.
Amen امين‌، چنين‌ باد، خداكند، انشاءالله‌.
Amenability احساس‌ مسئوليت‌، تبعيت‌، جوابگويي‌.
Amenable تابع‌، رام‌ شدني‌، قابل‌ جوابگويي‌، متمايل‌.
Amend اصلاح‌ كردن‌، بهتر كردن‌، بهبودي‌ يافتن‌، ماده‌ يا
Amend قانوني‌ را اصلاح‌ و تجديد كردن‌.
Amend ترميم‌ كردن‌.
Amendable قابل‌ اصلاح‌، پذيرا.
Amendatory اصلاحي‌.
Amender اصلاح‌ كننده‌.
Amendment اصلاح‌، تصحيح‌، (حق.) پيشنهاد اصلاحي‌ نماينده‌ء مجلس‌
Amendment نسبت‌ به‌ لايحه‌ يا ط‌رح‌ قانوني‌.
Amendment ترميم‌.
Amendment File پرونده‌ ترميمي‌.
Amends جبران‌، تلافي‌.
Amenia جبس‌ ط‌مث‌، حبس‌ عادت‌.
Amenity سازگاري‌، مط‌بوعيت‌، نرمي‌، ملايمت‌.
Amentia حالت‌ هذيان‌، سفاهت‌.
Amerce (حق.) جريمه‌ء (نقدي‌) كردن‌، تنبيه‌ كردن‌، تاديب‌ كردن‌
Amerce (با ni يا htiw يا fo).
America امريكا، كشور امريكا.
American امريكايي‌، ينگه‌ دنيايي‌، مربوط‌ بامريكا.
American English زبان‌ انگليسي‌ كه‌ در امريكا بان‌ تكملم‌ ميشود.
American Indian سرخ‌ پوست‌ امريكايي‌.
American Plan مسافرخانه‌اي‌ كه‌ مسافرين‌ پول‌ غذا و اط‌اق‌ را يكجا
American Plan پرداخت‌ ميكنند.
Americana اط‌لاعات‌ و حقايق‌ مربوط‌ بامريكا.
Americanism اصط‌لاح‌ امريكايي‌، رسم‌ امريكايي‌.
Americanist متخصص‌ زبان‌ يا فرهنگ‌ امريكايي‌.
Americanization امريكايي‌ شدن‌، پذيرش‌ اخلاق‌ و اداب‌ امريكايي‌.
Americanize امريكايي‌ ماب‌ كردن‌، بصورت‌ امريكايي‌ دراوردن‌.
Amerind نژاد مختلط‌ امريكايي‌ و سرخ‌ پوست‌ يا اسكيمو.
Ametabolic بدون‌ دگرديسي‌، فاقد دگرديسي‌.
Ametabolous بدون‌ دگرديسي‌، فاقد دگرديسي‌.
Amethyst (مع.) ياقوت‌ ارغواني‌، لعل‌ بنفش‌، رنگ‌ ارغواني‌، رنگ‌
Amethyst ياقوتي‌، دركوهي‌ بنفش‌.
Amethystine ارغواني‌، ياقوتي‌.
Amiability دلپذيري‌، شيريني‌، مهرباني‌، خوش‌ مشربي‌.
Amiable شيرين‌، دلپذير، مهربان‌، دوست‌ داشتني‌.
Amianthus پنبه‌ء كوهي‌، پنبه‌ء نسوز.
Amiantus پنبه‌ء كوهي‌، پنبه‌ء نسوز.
Amicability محبوبيت‌، دوستدار صلح‌.
Amicable موافق‌، دوست‌، دوستانه‌.
Amid درميان‌، وسط‌.
Amid Ships درميان‌ كشتي‌.
Amidst درميان‌، وسط‌.
Amino (ش‌.) حاوي‌ ريشه‌ء امين‌، وابسته‌ به‌ عامل‌ امين‌.
Amino Acid (ش‌.) اسيد امينه‌.
Amiss نادرست‌، غلط‌، بيمورد، بد، كثيف‌، گمراه‌، منحرف‌، منحط‌.
Amitosis يك‌ نوع‌ تقسيم‌ سلولي‌، تقسيم‌ مستقيم‌ ياخته‌.
Amity رفاقت‌، مودت‌، روابط‌ حسنه‌، حسن‌ تفاهم‌.
Ammeter امپرسنج‌.
Ammeter امپرسنج‌.
Ammino منسوب‌ به‌ امونياك‌، مربوط‌ به‌ امونياك‌.
Ammo (noitinumma=) مهمات‌.
Ammonia محلول‌ يا بخار امونياك‌.
Ammoniac امونياك‌، امونياكي‌.
Ammoniate (ش‌.) با امونياك‌ تركيب‌ كردن‌، تحت‌ تاثير امونياك‌
Ammoniate قرار دادن‌، تبديل‌ بامونياك‌ كردن‌.
Ammoniation تركيب‌ با امونياك‌.
Ammonite (ج‌.ش‌.) صدف‌، فسيل‌ جانور نرم‌تني‌ كه‌ منقرض‌ شده‌ است‌
Ammonite (امونيت‌ ها).
Ammonium (ش‌.) ريشه‌ +4HN ، امونياك‌.
Ammonium Chloride (ش‌.) كلرور امونياك‌، نشادر بفرمول‌ LC4HN.
Ammunition مهمات‌.
Amnesia (ط‌ب‌) ضعف‌ حافظ‌ه‌ بعلت‌ ضعف‌ يا بيماري‌ مغزي‌، فراموشي‌،
Amnesia نسيان‌.
Amnesiac مبتلا به‌ فراموشي‌.
Amnesic مبتلا به‌ فراموشي‌.
Amnesty عفو عمومي‌، گذشت‌، عفو عمومي‌ كردن‌.
Amnion (ainma، snoinma.lp) (تش‌.- ج‌.ش‌.) مشيمه‌، پرده‌ء دور
Amnion جنين‌.
Amoeba (eabeoma، sabeoma.lp) جانور تك‌ سلولي‌، اميب‌.
Amoebic اميبي‌، وابسته‌ به‌ جانور تك‌ سلولي‌.
Amoeboid اميبي‌ شكل‌، مانند اميب‌.
Amok ادمكشي‌ كردن‌، لذت‌ بردن‌ از ادم‌كشي‌، مجنون‌، شخص‌
Amok عصباني‌ و ديوانه‌، درحال‌ جنون‌.
Among (tsgnoma=) ميان‌، درميان‌، درزمره‌ء، ازجمله‌.
Amontillado نوعي‌ شراب‌ تلخ‌ و سفيد اسپانيايي‌.
Amoral غيراخلاقي‌، بدون‌ احساس‌ مسئوليت‌ اخلاقي‌.
Amorce خرج‌ باروت‌، چاشني‌.
Amorist عاشق‌، زن‌ باز، عاشق‌ پيشه‌.
Amorous عاشق‌، شيفته‌، عاشقانه‌.
Amorphous بي‌ شكل‌، بي‌ نظ‌م‌، بدون‌ تقسيم‌ بندي‌، غير متبلور، غير
Amorphous شفاف‌، (زيست‌ شناسي‌) داراي‌ساختمان‌ غير مشخص‌.
Amort درحال‌ مرگ‌، راكد.
Amortization استهلاك‌ (سرمايه‌ و غيره‌).
Amortize كشتن‌، بيحس‌ كردن‌، خراب‌ كردن‌، (حق.) بديگري‌ واگذار
Amortize كردن‌، وقف‌ كردن‌، مستهلك‌ كردن‌.
Amount (iv): سرزدن‌، بالغ‌ شدن‌، رسيدن‌، (n): مبلغ‌، مقدار
Amount ميزان‌.
Amount مقدار.
Amour عشق‌، محبت‌.
Amour Propre (meetse fles=) عزت‌ نفس‌، شخصيت‌.
Amperage (برق‌) شدت‌ جريان‌ برق‌، ميزان‌ نيروي‌ برق‌ برحسب‌ امپر.
Ampere امپر (واحد شدت‌ جريان‌ برق‌).
Amph پيشونديست‌ بمعني‌ (از دو ط‌رف‌) و (از دو نظ‌ر).
Amphetamine ماده‌اي‌ بفرمول‌ N31H9C كه‌ بصورت‌ بخور يا محلول‌
Amphetamine بعنوان‌ مسكن‌ استعمال‌ ميشود.
Amphi پيشونديست‌ بمعني‌ (از دو ط‌رف‌) و (از دو نظ‌ر).
Amphibia (ج‌.ش‌.) ذوحياتين‌، دوزيستيان‌.
Amphibian دوزيستان‌، ذوحيات‌.
Amphibiotic وابسته‌ به‌ جانور دوزيستي‌.
Amphibious خاكي‌ و ابي‌، دوجنسه‌، ذوحياتين‌.
Amphibole نامفهوم‌، دوپهلو.
Amphibology ابهام‌، سخن‌ دوپهلو، ايهام‌.
Amphibrach (بديع‌) شعر و نثري‌ مركب‌ از يك‌ هجاي‌ بلند بين‌ دو
Amphibrach هجاي‌ كوچك‌ (مثل‌ atama) و يا يك‌ هجاي‌موكد بين‌ دو
Amphibrach هجاي‌ غير موكد باشد.
Amphimictic مناسب‌ براي‌ توليد و تناسل‌ و اختلاط‌ نژاد.
Amphimixis تركيب‌ نط‌فه‌ء مرد و زن‌، جفت‌ گيري‌، مواقعه‌.
Amphiploid داراي‌ حداقل‌ كرموسوم‌ ارثي‌.
Amphistylar داراي‌ دو رديف‌ ستون‌ در ط‌رفين‌ يا در جلو و عقب‌
Amphistylar ساختمان‌.
Amphitheater امفي‌ تئاتر، سالن‌، تالار.
Amphoteric بي‌ تفاوت‌، داراي‌ خواص‌ متضاد، (ش‌.) داراي‌ خاصيت‌ اسيد
Amphoteric و قليا، داراي‌ برق‌ مثبت‌ و منفي‌.
Ample فراخ‌، پهناور، وسيع‌، فراوان‌، مفصل‌، پر، بيش‌ از
Ample اندازه‌.
Ampleness فراخي‌، فراواني‌.
Amplification بسط‌، توسعه‌، افزايش‌، تقويت‌.
Amplification تقويت‌.
Amplifier تقويت‌ كننده‌.
Amplifier نيروافزا، تقويت‌ كننده‌ء برق‌، بلند گو، فزونساز.
Amplify وسعت‌ دادن‌، بزرگ‌ كردن‌، مفصل‌ كردن‌، مفصل‌ گفتن‌ يا
Amplify نوشتن‌، (برق‌) افزودن‌، بالابردن‌، بزرگ‌ شدن‌، تقويت‌
Amplify كردن‌ (صدا).
Amplify تقويت‌ كردن‌.
Amplitude دامنه‌.
Amplitude فزوني‌، دامنه‌، فراخي‌، فراواني‌، استعداد، ميدان‌
Amplitude نوسان‌، فاصله‌ء زياد، دامنه‌، بزرگي‌، درشتي‌، انباشتگي‌،
Amplitude سيري‌، كمال‌.
Amplitude Modulation (ma) تلفيق‌ دامنه‌اي‌.
Amply بط‌ور فراوان‌، بط‌ور بيش‌ از حد.
Ampoule امپول‌.
Ampul امپول‌.
Amputate بريدن‌، جدا كردن‌، زدن‌، قط‌ع‌ اندام‌ كردن‌.
Amputation قط‌ع‌ عضوي‌ از بدن‌.
Amputator قط‌ع‌ كننده‌ (پا يادست‌).
Amputee ادمي‌ كه‌ دست‌ يا پا و يا عضو ديگرش‌ قط‌ع‌ شده‌ باشد.
Amuck (koma=) يك‌ نوع‌ جنون‌ دراثر مرض‌ مالاريا كه‌ منجر به‌
Amuck خودكشي‌ ميشود، ديوانگي‌.
Amulet ط‌لسم‌، دوا يا چيزي‌ كه‌ براي‌ شكستن‌ جادو و ط‌لسم‌ بكار
Amulet ميرود.
Amuse سرگرم‌ كردن‌، مشغول‌ كردن‌، تفريح‌ دادن‌، جذب‌ كردن‌، مات‌
Amuse و متحير كردن‌.
Amusement سرگرمي‌، تفريح‌، گيجي‌، گمراهي‌، فريب‌ خوردگي‌، پذيرايي‌،
Amusement نمايش‌.
Amyloid نشاسته‌اي‌ (غذا)، هيدرات‌ سلولز ژلاتيني‌.
Amylose (ش‌.) ماده‌ء قندي‌ كه‌ داخل‌ ذرات‌ نشاسته‌اي‌ را تشكيل‌
Amylose ميدهد، موادي‌ كه‌ از تجزيه‌ء نشاسته‌بدست‌ ميايند
Amylose بفرمول‌ X(5O01H6C)، دكسترين‌.
Amylum نشاسته‌.
An يك‌، حرف‌ a در جلو حروف‌ صدادار و جلو حرف‌ H بصورت‌ na
An استعمال‌ ميشود.
Ana (.vda): (درنسخه‌ نويسي‌) از هر كدام‌ بمقدار مساوي‌،
Ana (sana، ana.lp) (.n): مجموعه‌ يا گلچيني‌ از گفته‌ها و
Ana اقوال‌ يك‌ شخص‌، منتخبات‌، اط‌لاعات‌ سودمند.
Anabaptist فرقه‌اي‌ از پروتستان‌ ها.
Anabiosis زنده‌ سازي‌، تجديد.
Anabiotic محرك‌، نيروبخش‌.
Anachronic (suonorhcana & citsinorhcana=) نابهنگام‌،
Anachronic بيمورد(از نظ‌ر تاريخ‌ وقوع‌).
Anachronism بيموردي‌، (درتاريخ‌ نويسي‌) اشتباه‌ در ترتيب‌ حقيقي‌
Anachronism وقايع‌ و ظ‌هور اشخاص‌، نابهنگامي‌.
Anachronistic (suonorhcana & cinorhcana=) نابهنگام‌، بيمورد(از
Anachronistic نظ‌ر تاريخ‌ وقوع‌).
Anachronous (cinorhcana & citsinorhcana=) نابهنگام‌، بيمورد(از
Anachronous نظ‌ر تاريخ‌ وقوع‌).
Anaclitic متعلق‌ به‌، متكي‌ به‌.
Anaconda (ج‌.ش‌.) يك‌نوع‌ مار بزرگ‌ سيلاني‌، نوعي‌ مار ياافعي‌
Anaconda امريكاي‌ جنوبي‌.
Anacreontic وابسته‌ به‌ اناكريان‌ شاعر يوناني‌، شعر بزمي‌.
Anadem تاج‌ گل‌، گردن‌ بند، ط‌وق‌، حلقه‌ گل‌، سربند، گيس‌ بند.
Anaemia كم‌ خوني‌.
Anaerobe موجود غير هوازي‌.
Anaerobic زنده‌ و فعال‌ بدون‌ هوا و اكسيژن‌، ناهوازي‌.
Anaesthesia حسگير، بيهوشي‌، بي‌ حسي‌، داروي‌ بيهوشي‌.
Anaesthetic حسگير، بيهوشي‌، بي‌ حسي‌، داروي‌ بيهوشي‌.
Anaglyph حجاري‌ برجسته‌، تزئينات‌ برجسته‌.
Anagoge تعالي‌ روحي‌، بزرگي‌ معنوي‌، ارتقاء فكر بعالم‌ علوي‌،
Anagoge تفسير روحاني‌ و صوفيانه‌ء مط‌الب‌مذهبي‌.
Anagogic وابسته‌ بتعالي‌ روحي‌.
Anagogical وابسته‌ بتعالي‌ روحي‌.
Anagogy تعالي‌ روحي‌، بزرگي‌ معنوي‌، ارتقاء فكر بعالم‌ علوي‌،
Anagogy تفسير روحاني‌ و صوفيانه‌ء مط‌الب‌مذهبي‌.
Anagram قلب‌، تحريف‌، (بديع‌) مقلوب‌، تشكيل‌ لغت‌ يا جمله‌اي‌ از
Anagram درهم‌ ريختن‌ كلمات‌ يا لغات‌جمله‌ء ديگر.
Anagrammatic وابسته‌ به‌ قلب‌ و تحريف‌.
Anagrammatical وابسته‌ به‌ قلب‌ و تحريف‌.
Anagrammatize تحريف‌ كردن‌، جابجا كردن‌، قلب‌ كردن‌.
Anal مربوط‌ به‌ مقعد، مجاور مقعد.
Analects گلچين‌ ادبي‌، قط‌عات‌ ادبي‌، منتخبات‌، جنگ‌.
Analeptic محرك‌ روحي‌، نيروبخش‌ رواني‌.
Analgesia (ط‌ب‌) بي‌ حسي‌ نسبت‌ بدرد، تخفيف‌ درد.
Analog مانند، نظ‌ير، شباهت‌، شي‌ قابل‌ قياس‌، (فلسفه‌) لغت‌
Analog متشابه‌.
Analog قياسي‌.
Analog Computer كامپيوتر قياسي‌.
Analog Data داده‌ قياسي‌.
Analog Adder افزايشگر قياسي‌.
Analog Channel مجراي‌ قياسي‌.
Analog Device دستگاه‌ قياسي‌.
Analog Digital قياسي‌ به‌ رقمي‌.
Analog Signal علامت‌ قياسي‌.
Analog Transmission مخابره‌ قياسي‌.
Analogical قياسي‌، قابل‌ قياس‌، داراي‌ وجه‌ تشابه‌.
Analogist قياس‌ و استدلال‌ كننده‌.
Analogize قياس‌ كردن‌، تشبيه‌ كردن‌.
Analogous مانند، قابل‌ مقايسه‌، متشابه‌.
Analogous قابل‌ قياس‌، مشابه‌.
Analogue مانند، نظ‌ير، شباهت‌، شي‌ قابل‌ قياس‌، (فلسفه‌) لغت‌
Analogue متشابه‌.
Analogy (من.) قياس‌، مقايسه‌، شباهت‌، همانندي‌، (ر.) تناسب‌،
Analogy توافق‌.
Analogy قياس‌.
Analphabet بيسواد، حاكي‌ از بيسوادي‌، بيسوادي‌.
Analphabetic بيسواد، وابسته‌ به‌ بيسوادي‌.
Analyse تجزيه‌ كردن‌، تحليل‌ كردن‌، (مج.) موشكافي‌ كردن‌،
Analyse جداكردن‌، جزئيات‌ را مط‌العه‌ كردن‌، پاره‌ پاره‌ كردن‌،
Analyse تشريح‌ كردن‌، (ش‌.) با تجزيه‌ ازمايش‌ كردن‌، فرگشايي‌ كرد
Analyse ن‌.
Analysis (sesylana.lp) جداگري‌، فرگشايي‌، تجزيه‌، تحليل‌،
Analysis استقراء، شي‌ تجزيه‌ شده‌، كتاب‌يا موضوع‌ تجزيه‌ و تحليل‌
Analysis شده‌، (ر.) مشتق‌ و تابع‌ اوليه‌، اناليز.
Analysis تحليل‌، كاوش‌.
Analyst تخليل‌ گر.
Analyst استاد تجزيه‌، روانكاو، فرگشا.
Analytic تجزيه‌اي‌، تحليلي‌، (من.) مربوط‌ به‌ مكتب‌ يا فلسفه‌ء
Analytic تحليلي‌، روانكاوي‌، قابل‌ حل‌بط‌ريق‌ جبري‌.
Analytic تحليلي‌.
Analytic Geometry هندسه‌ء تحليلي‌.
Analytical تجزيه‌اي‌، تحليلي‌، (من.) مربوط‌ به‌ مكتب‌ يا فلسفه‌ء
Analytical تحليلي‌، روانكاوي‌، قابل‌ حل‌بط‌ريق‌ جبري‌.
Analytical تحليلي‌.
Analytical Engine ماشين‌ تحليلي‌.
Analytics فرگشاشناسي‌، علم‌ تجزيه‌ و تحليل‌، (ر.) هندسه‌ء تحليلي‌.
Analyzable قابل‌ تجزيه‌ و تحليل‌، فرگشاپذير.
Analyzation (sisylana=).
Analyze تجزيه‌ كردن‌، تحليل‌ كردن‌، (مج.) موشكافي‌ كردن‌،
Analyze جداكردن‌، جزئيات‌ را مط‌العه‌ كردن‌، پاره‌ پاره‌ كردن‌،
Analyze تشريح‌ كردن‌، (ش‌.) با تجزيه‌ ازمايش‌ كردن‌، فرگشايي‌ كرد
Analyze ن‌.
Analyze تحليل‌ كردن‌، كاويدن‌.
Analyzer تحليل‌ كننده‌.
Anamnesis ياداوري‌، خاط‌ره‌.
Anamorphic تغيير شكل‌ دهنده‌.
Anapest واحد شعري‌ كه‌ مركب‌ از دو هجاي‌ كوتاه‌ و يك‌ هجاي‌ بلند
Anapest باشد.
Anaphora (بديع‌) تكرار يك‌ يا چند عبارت‌ متوالي‌.
Anaphrodisia كاهش‌ شهوت‌، نقصان‌ قوه‌ء باء، عنن‌، داروهاي‌ فلج‌
Anaphrodisia كننده‌ء اعضاء تناسلي‌.
Anaphrodisiac كاهنده‌ شهوت‌.
Anarch شورشي‌، اشوب‌ ط‌لب‌.
Anarchic هرج‌ و مرج‌، مربوط‌ به‌ اشفتگي‌ اوضاع‌.
Anarchical هرج‌ و مرج‌، مربوط‌ به‌ اشفتگي‌ اوضاع‌.
Anarchist هرج‌ و مرج‌ ط‌لب‌، اشوب‌ ط‌لب‌.
Anarchistic وابسته‌ به‌ هرج‌ و مرج‌ ط‌لبي‌.
Anarchy بي‌ قانوني‌، هرج‌ و مرج‌، بي‌ ترتيبي‌ سياسي‌، بي‌ نظ‌مي‌،
Anarchy اغتشاش‌، خودسري‌ مردم‌.
Anasarca (ط‌ب‌) استسقاء عمومي‌ يا لحمي‌ بدن‌، ورم‌ تقريبا شديد،
Anasarca پشام‌.
Anastigmat عدسي‌ غير استيگمات‌ (كروي‌).
Anastomose بهم‌ پيوستن‌، جوش‌ خوردن‌ (درمورد اعضاء بدن‌).
Anastomosis (sesomotsana.lp) هم‌ دهاني‌، همدهانگري‌، بهم‌ پيوستن‌،
Anastomosis تلاقي‌ (رگها و اعصاب‌).
Anastrophe سخن‌ وارونه‌، قلب‌ عبارت‌، كلمات‌ مقلوب‌، تعويض‌ كلمات‌
Anastrophe يك‌ عبارت‌.
Anathema هرچيزي‌ كه‌ مورد لعن‌ واقع‌ شود، لعنت‌ و تكفير، مرتد
Anathema شناخته‌ شده‌ از ط‌رف‌ روحانيون‌.
Anathematize نفرين‌ كردن‌، لعنت‌ كردن‌، نفرين‌ شدن‌.
Anatomic تشريحي‌، وابسته‌ به‌ كالبد شناسي‌.
Anatomical تشريحي‌، وابسته‌ به‌ كالبد شناسي‌.
Anatomist متخصص‌ علم‌ تشريح‌، تشريح‌ كننده‌، كالبد شناس‌.
Anatomize كالبد شناسي‌ كردن‌، تشريح‌ كردن‌، قط‌عه‌ قط‌عه‌ كردن‌،
Anatomize تجزيه‌ كردن‌.
Anatomy تشريح‌، ساختمان‌، استخوان‌بندي‌، تجزيه‌، مبحث‌ تشريح‌،
Anatomy كالبدشناسي‌.
Ancestor نيا(جمع‌ نياكان‌)، جد، اجداد.
Ancestor نيا، جد.
Ancestral نيايي‌، اجدادي‌.
Ancestress جده‌.
Ancestry دودمان‌، تبار.
Anchor (.n): لنگر، لنگر كشتي‌.(.iv &.tv): لنگر انداختن‌،
Anchor (مج.) محكم‌ شدن‌، بالنگر بستن‌ يانگاه‌ داشتن‌.
Anchorage لنگرگاه‌، لنگراندازي‌، باج‌ لنگرگاه‌.
Anchoress زن‌ گوشه‌نشين‌، زن‌ عزلت‌ گزين‌، راهبه‌.
Anchorite (terhcna=) گوشه‌نشين‌، زاهد، خلوت‌ نشين‌، راهب‌.
Anchovy (yvohcna، seivohcna.lp) (ج‌.ش‌.) ماهي‌ كولي‌.
Ancient باستاني‌، ديرينه‌، قديمي‌، كهن‌، كهنه‌، پير.
Ancientry كهنگي‌، عهد قديم‌.
Ancilla (eallicna.lp) پيشخدمت‌ زن‌، كلفت‌، خادمه‌.
Ancillary فرعي‌، معين‌، كمك‌، دستيار، تابع‌، مستخدم‌ بومي‌، مربوط‌
Ancillary به‌ كلفت‌.
Ancillary فرعي‌، كمكي‌.
Ancress زن‌ گوشه‌نشين‌، زن‌ عزلت‌ گزين‌، راهبه‌.
And و (حرف‌ ربط‌).
And و، ضرب‌ منط‌قي‌.
And Gate دريچه‌ و.
Andante (مو.) نسبتا ملايم‌ (نواخته‌ شود)، نسبتا اهسته‌،
Andante بارامي‌، بملايمت‌.
Andiron سه‌ پايه‌، پيش‌ بخاري‌، سه‌ پايه‌اي‌ كه‌ كنار بخاري‌ مي‌
Andiron گذاشتند.
Androgen هورمون‌ هاي‌ جنسي‌ كه‌ باعث‌ ايجاد صفات‌ ثانويه‌ جنسي‌ در
Androgen مرد (مثل‌ ريش‌ و صدا) مي‌ شوند.
Androgynous دوجنسه‌، هم‌ زن‌ و هم‌ مرد.
Androgyny وجود دو حالت‌ زنانگي‌ و مردانگي‌ توام‌، دوجنسي‌، خنثي‌.
Andromache (افسانه‌ء يونان‌) زن‌ هكتور (rotceH).
Andromeda شاهزاده‌ خانم‌ حبشه‌اي‌ كه‌ بوسيله‌ پرسوس‌ (suesrep) از
Andromeda دست‌ غولي‌ نجات‌ يافت‌ و زن‌ او شد، (نج.) منظ‌ومه‌ فلكي‌
Andromeda مراه‌المسلسله‌.
Anecdotage داستان‌، مجموع‌ حكايات‌، پير مرد پرگو.
Anecdotal حكايتي‌، حديثي‌.
Anecdote حكايت‌، قصه‌ء كوتاه‌، امثال‌، ضرب‌ المثل‌.
Anechoic بدون‌ انعكاس‌، ناپژواك‌.
Anele تدهين‌ يا روغن‌ مالي‌ كردن‌.
Anemia (ط‌ب‌) كم‌ خوني‌، فقرالدم‌.
Anemic كم‌ خون‌، ضعيف‌.
Anemograph بادنگار.
Anemometer بادسنج‌.
Anemometry باسنجي‌.
Anemone شقايق‌ نعمان‌، لاله‌ء نعمان‌، رنگ‌ قرمز مايل‌ به‌ ابي‌.
Anemophilous (گ‌.ش‌.) لقاح‌ شونده‌ در اثر باد.
Anent همراهي‌ (با)، در مشاركت‌ با، مربوط‌ به‌، دراط‌راف‌.
Anesthesia بيهوشي‌، هوش‌ بري‌.
Anesthesiologist (tsitehtsena=) ويژه‌گر هوش‌ بري‌.
Anesthesiology هوش‌ برشناسي‌، علم‌ بي‌ هوشي‌، مبحث‌ بي‌ هوشي‌ (در ط‌ب‌).
Anesthetic بيهوشانه‌، داروي‌ بي‌ هوشي‌، بي‌ هوش‌ كننده‌، كم‌ كننده‌ء
Anesthetic حس‌.
Anesthetist ويژه‌گر هوش‌ بري‌، پزشك‌ متخصص‌ بيهوشي‌ و بي‌ حسي‌.
Anesthetize بي‌ هوش‌ كردن‌.
Anew از نو، دوباره‌، بط‌رز نوين‌، از سر.
Anfractuosity پيچيدگي‌، پيچ‌ و خم‌، ابهام‌.
Anfractuous مارپيچي‌، پرپيچ‌ و خم‌.
Angary حق‌ كشور متحارب‌ براي‌ استفاده‌ از اموال‌ كشور بيط‌رف‌.
Angel فرشته‌، مالك‌.
Angelfish (ج‌.ش‌.) نوعي‌ كوسه‌ ماهي‌.
Angelic فرشته‌اي‌، وابسته‌ به‌ فرشته‌.
Angelical فرشته‌اي‌، وابسته‌ به‌ فرشته‌.
Anger براشفتگي‌، خشم‌، غضب‌، خشمگين‌ كردن‌، غضبناك‌ كردن‌.
Angina (ط‌ب‌) گلودرد، ورم‌ گلو، انژين‌.
Anginal وابسته‌ به‌ گلودرد.
Angiology رگ‌ شناسي‌، مط‌العه‌ عروق‌ خوني‌ و لنفي‌.
Angle گوشه‌، زاويه‌، كنج‌، قلاب‌ ماهي‌ گيري‌، باقلاب‌ ماهي‌ گرفتن‌،
Angle (مج.) دام‌ گستردن‌، دسيسه‌ كردن‌، تيزي‌ يا گوشه‌ هر چيزي‌
Angle زاويه‌.
Angler ماهي‌ گير.
Angleworm (mrowhtrae=) (ج‌.ش‌.) كرم‌ خاكي‌.
Anglian مربوط‌ به‌نژاد (انگل‌ هاي‌) انگلستان‌، زبان‌ قوم‌ انگل‌ ها
Anglican وابسته‌ بكليساي‌ انگليس‌.
Anglicanism اصول‌ و انتقادات‌ كليساي‌ انگليس‌.
Anglicism اصط‌لاح‌ زبان‌ انگليسي‌، انگليسي‌ مابي‌.
Anglicist متخصص‌ اصط‌لاحات‌ و قواعد زبان‌ انگليسي‌.
Anglicization انگليسي‌ مابي‌، انگليسي‌ منشي‌، اتصاف‌ بصفات‌ و خصوصيات‌
Anglicization انگليسي‌، تلفظ‌ يا نوشتن‌ بط‌رزانگليسي‌.
Anglicize باداب‌ و رسوم‌ انگليسي‌ درامدن‌، انگليسي‌ ماب‌ شدن‌،
Anglicize انگليسي‌ ماب‌ كردن‌، بط‌رز انگليسي‌تلفظ‌ كردن‌.
Angling ماهيگيري‌ (باقلاب‌).
Anglo پيشوند به‌ معني‌ (انگليسي‌) و (مربوط‌ به‌ انگليس‌).
Anglo Saxon انگلوساكسن‌، نژاد انگليسي‌ و ساكنسوني‌.
Anglophile انگليسي‌ دوست‌، ط‌رفدار انگليسها.
Anglophobe كسي‌ كه‌ از انگلستان‌ بيم‌ و تنفر دارد، بيمناك‌ از
Anglophobe انگلستان‌.
Anglophobia بيزاري‌ و ترس‌ از انگليسها.
Angora موي‌ خرگوش‌ يا مرغوز.
Angora Cat (ج‌.ش‌.) گربه‌ء براق‌.
Angora Goat (ج‌.ش‌.) مرغوز.
Angrily از روي‌ خشم‌.
Angriness غضبناكي‌.
Angry اوقات‌ تلخ‌، رنجيده‌، خشمناك‌، دردناك‌، قرمز شده‌،
Angry ورم‌كرده‌، دژم‌، براشفته‌.
Angst احساس‌ وحشت‌ و نگراني‌، احساس‌ بيم‌.
Angstrom واحد اندازه‌گيري‌ ط‌ول‌ امواج‌ (نور و راديو).
Angstrom انگستروم‌.
Anguish دلتنگي‌، اضط‌راب‌، غم‌ و اندوه‌، دلتنگ‌ كردن‌، غمگين‌ شدن‌،
Anguish نگران‌ شدن‌، نگران‌ كردن‌.
Anguished مضط‌رب‌، نگران‌.
Angular گوشه‌دار، گوشه‌اي‌، (مج.) لاغر، زاويه‌اي‌.
Angular زاويه‌اي‌، گوشه‌ دار.
Angularity گوشه‌داري‌، زاويه‌ داري‌، لاغري‌، تندي‌.
Angulate گوشه‌دار، گوشه‌اي‌.
Angulation زاويه‌داري‌.
Anhydrous (ش‌.) بي‌ اب‌.
Ani (ج‌.ش‌.) پرندگان‌ سياهي‌ از خانواده‌ء فاخته‌.
Anile پيرزنانه‌، عجوزه‌، ضعيف‌.
Aniline Dye رنگ‌ انيلين‌.
Animadversion قوه‌ء ادراك‌، ملاحظ‌ه‌، مراقبت‌، مشاهده‌، اعتراض‌، تذكر و
Animadversion اعلام‌ خط‌ر، انتقاد.
Animadvert خرده‌ گرفتن‌، اعتراض‌ كردن‌، متوجه‌ شدن‌، تعيين‌ تقصير و
Animadvert مجازات‌(بوسيله‌ء دادگاه‌)نمودن‌.
Animal جانور، حيوان‌، حيواني‌، جانوري‌، مربوط‌ به‌ روح‌ و جان‌
Animal يا اراده‌، حس‌ و حركت‌.
Animal Husbandry دام‌ پروري‌.
Animalcular وابسته‌ به‌ جانوران‌ ذره‌بيني‌.
Animalcule (aluclamina & seluclamina.lp) جانور كوچك‌، حيوانك‌.
Animalculum (aluclamina & seluclamina.lp) جانور كوچك‌، حيوانك‌.
Animalism عالم‌ حيواني‌، نفس‌ پرستي‌، اعتقاد باين‌ كه‌ انسان‌
Animalism جانوري‌ بيش‌ نيست‌.
Animalist پيكرنماي‌ جانوران‌، نقاش‌ جانور، مصور حيوانات‌، معتقد
Animalist به‌ حيوان‌ صفتي‌ انسان‌.
Animality ط‌بيعت‌ حيواني‌، زندگي‌ جانوران‌، حيوانيت‌.
Animalization تبديل‌ به‌ حيوان‌، واجد صفات‌ حيواني‌، وجود مواد حيواني‌
Animalize جانور (خوي‌) نمودن‌، حيواني‌ كردن‌، شهواني‌ كردن‌.
Animate سرزنده‌، باروح‌، جاندار، روح‌ دادن‌، زندگي‌ بخشيدن‌،
Animate تحريك‌ و تشجيع‌ كردن‌، جان‌ دادن‌ به‌.
Animated باروح‌، سرزنده‌.
Animated Cartoon فيلم‌ هاي‌ نقاشي‌ شده‌، فيلم‌ هاي‌ ميكي‌ موس‌.
Animation جان‌ بخشي‌، انگيزش‌، تحريك‌، سرزندگي‌.
Animator روح‌ بخش‌، جان‌ دهنده‌، رونق‌ دهنده‌، تهيه‌ كننده‌ء
Animator فيلمهاي‌ كارتون‌.
Animism جان‌ گرايي‌، همزاد گرايي‌، اعتقاد باينكه‌ روح‌ اساس‌
Animism زندگي‌ است‌، اعتقاد باينكه‌ ارواح‌مجرد وجود دارند،
Animism اعتقاد بعالم‌ روح‌ و تجسم‌ ارواح‌ مردگان‌.
Animistic وابسته‌ به‌ جان‌گرايي‌ يا همزادگرايي‌.
Animosity دشمني‌، عداوت‌، شهامت‌، جسارت‌، كينه‌.
Animus اراده‌، قصد، نيت‌، روح‌ دشمني‌ و غرض‌، عناد.
Anise (گ‌.ش‌.) باديان‌ رومي‌، انيسون‌.
Aniseed تخم‌ باديان‌ رومي‌ كه‌ بصورت‌ ادويه‌ بكار ميرود.
Anisette عرق‌ باديان‌.
Anisometric داراي‌ قسمت‌ هاي‌ غير متقارن‌.
Ankle قوزك‌، قوزك‌ پا.
Anklebone استخوان‌ قوزك‌، كعب‌.
Anklet خلخال‌، پابند، غل‌ و زنجير براي‌ بستن‌ پا.
Anlage (segalna & negalna.lp) اساس‌ و پايه‌ء رشد بعدي‌،
Anlage قسمت‌ كوچكي‌ كه‌ بعدا رشد نموده‌ وبزرگ‌ ميشود، زائده‌.
Annalist وقايع‌ نگار، تاريخچه‌ نويس‌.
Annals تاريخچه‌، وقايع‌ ساليانه‌، سالنامه‌، اخبار سال‌،
Annals برنامه‌ ساليانه‌ء عشاء رباني‌.
Anneal گرم‌ كردن‌، پختن‌ (اجر)، حرارت‌ زياد دادن‌ و بعد سرد
Anneal كردن‌ (فلزات‌)، (مج.) سخت‌ وسفت‌ كردن‌، بادوام‌ نمودن‌.
Annex پيوستن‌، ضميمه‌ كردن‌، ضميمه‌، پيوست‌، پيوستن‌، ضميمه‌
Annex سازي‌.
Annexation پيوست‌، ضميمه‌ سازي‌، انضمام‌.
Annihilate نابود كردن‌، از بين‌ بردن‌، خنثي‌ نمودن‌.
Annihilation نابودي‌.
Annihilator نابود كننده‌، از بين‌ برنده‌.
Anniversary سوگواري‌ ساليانه‌، جشن‌ ساليانه‌ عروسي‌، مجلس‌ يادبود
Anniversary يا جشن‌ ساليانه‌، جشن‌ يادگاري‌.
Anno Domini بعد از ميلاد مسيح‌، ميلادي‌.
Anno Hegirae برط‌بق‌ سال‌ هجري‌، مط‌ابق‌ تقويم‌ هجري‌.
Annotate حاشيه‌ نوشتن‌، يادداشت‌ نوشتن‌، تفسير نوشتن‌، (باno
Annotate ياpu) تفسير كردن‌.
Annotate حاشيه‌ نوشتن‌.
Annotation حاشيه‌نويسي‌.
Annotation يادداشت‌ (درحاشيه‌)، حاشيه‌ نويسي‌، تفسير.
Announce اگهي‌ دادن‌، اعلان‌ كردن‌، اخط‌ار كردن‌، خبر دادن‌،
Announce انتشاردادن‌، اشكاركردن‌، مدرك‌ دادن‌.
Announcement اگهي‌، اعلان‌، خبر.
Announcer اعلان‌ كننده‌، گوينده‌.
Annoy دلخوركردن‌، ازردن‌، رنجاندن‌، اذيت‌ كردن‌، بستوه‌ اوردن‌،
Annoy خشمگين‌ كردن‌، تحريك‌ كردن‌، مزاحم‌ شدن‌.
Annoyance دلخوري‌، ازار، اذيت‌، ممانعت‌، ازردگي‌، رنجش‌.
Annoyer ازار دهنده‌.
Annoying رنجش‌ اور.
Annual ساليانه‌، يك‌ ساله‌.
Annuitant حقوق‌ بگير، وظ‌يفه‌ خور.
Annuity حقوق‌ يا مقرري‌ ساليانه‌، گذراند.
Annul لغو كردن‌، باط‌ل‌ كردن‌، خنثي‌ كردن‌.
Annular حلقه‌ مانند، حلقوي‌، (فيزيك‌) وسايل‌ و ابزار حلقه‌دار،
Annular داراي‌ علائم‌ و اشكال‌ حلقوي‌.
Annular Eclipse خسوف‌ ناقص‌.
Annulate حلقوي‌، حلقه‌ دار.
Annulated حلقوي‌، حلقه‌ دار.
Annulation تشكيل‌ حلقه‌، (حق.) فسخ‌، الغاء.
Annulment الغاء، فسخ‌، ابط‌ال‌.
Annulus (sesulunna & ilunna.lp) (هند.) دايره‌اي‌ كه‌ بوسيله‌ء
Annulus گردش‌ يك‌ دايره‌ وراء محيط‌ خودتشكيل‌ گردد، فضاي‌ بين‌
Annulus دواير متحد المركز، حلقه‌، حلقوي‌.
Annunciation اگهي‌، اعلام‌، بشارت‌، (باحرف‌ بزرگ‌) عيد تبشير (عيد 52
Annunciation مارس‌ مسيحيان‌).
Annunciator مبشر، اعلام‌ كننده‌.
Annunciatory بشارتي‌.
Anode (برق‌) قط‌ب‌ مثبت‌ (در پيل‌ الكتريكي‌)، الكترود مثبت‌ يا
Anode اند.
Anode قط‌ب‌ مثبت‌، انود.
Anodize بصورت‌ قط‌ب‌ مثبت‌ در اوردن‌.
Anodyne ارام‌ كننده‌، تسكين‌ دهنده‌، مسكن‌، دواي‌ مسكن‌.
Anoint روغن‌ مالي‌ كردن‌، تدهين‌ كردن‌.
Anointment پماد مالي‌، روغن‌ مالي‌، تدهين‌، تقديس‌ با روغن‌ مقدس‌.
Anomalous غير عادي‌، خارج‌ از رسم‌، بيمورد، مغاير، متناقض‌، بي‌
Anomalous شباهت‌، غير متشابه‌.
Anomaly خلاف‌ قاعده‌، غير متعارف‌، بي‌ ترتيب‌.
Anomie بي‌ هنجاري‌، بي‌ توجهي‌ به‌ اصول‌ دين‌، اعتقاد به‌ بي‌ نظ‌مي‌
Anomy بي‌ هنجاري‌، بي‌ توجهي‌ به‌ اصول‌ دين‌، اعتقاد به‌ بي‌ نظ‌مي‌
Anon بزودي‌، فورا، چند لحظ‌ه‌ بعد.
Anonym شخص‌ بي‌ نام‌، نويسنده‌ء گمنام‌، نام‌ عاريه‌.
Anonyme شخص‌ بي‌ نام‌، نويسنده‌ء گمنام‌، نام‌ عاريه‌.
Anonymity گمنامي‌، بينامي‌.
Anonymous بي‌ نام‌، داراي‌ نام‌ مستعار، تخلصي‌، لاادري‌.
Anopheles (ج‌.ش‌.) نوعي‌ پشه‌ از جنس‌ انوفل‌ (selehpona) كه‌ ناقل‌
Anopheles ميكرب‌ مالاريا ميباشد.
Anorak نوعي‌ ژاكت‌ باشلق‌ دار مخصوص‌ نواحي‌ قط‌بي‌.
Anorexia (yxerona=) بي‌ اشتهايي‌، كم‌ اشتهايي‌.
Anosmia فقدان‌ حس‌ شامه‌، نابويايي‌.
Another ديگر، ديگري‌، جدا، عليحده‌، يكي‌ ديگر، شخص‌ ديگر.
Another Guess نوعي‌ ديگر، قسمتي‌ ديگر.
Anoxia (ط‌ب‌) كمبود اكسيژن‌.
Anserine غازي‌ شكل‌، مثل‌ غاز، (مج.) كودن‌.
Answer (.tv): پاسخ‌ دادن‌، جواب‌ دادن‌، از عهده‌ برامدن‌،
Answer ضمانت‌ كردن‌، دفاع‌ كردن‌ (از)، جوابگو شدن‌، بكار امدن‌،
Answer بكاررفتن‌، بدرد خوردن‌، مط‌ابق‌ بودن‌ (با)، جواب‌
Answer احتياج‌ را دادن‌ (.n): جواب‌، پاسخ‌، دفاع‌.
Answer پاسخ‌، پاسخ‌ دادن‌.
Answerable مسئول‌، ملتزم‌، ضامن‌، جوابگو، پاسخ‌ دار، جواب‌ دار.
Answerback پاسخ‌ برگشتي‌، در پاسخ‌.
Ant (.n): مورچه‌، مور.(.ferp -tna): پيشونديست‌ بمعني‌
Ant <ضد> و <مخالف‌> و <درعوض‌ > و <بجاي‌ > و غيره‌.
Antacid دواي‌ ضد ترشي‌ معده‌، ضد اسيد معده‌.
Antaeus (افسانه‌ء يونان‌) پهلوان‌ غول‌ اساي‌ ليبي‌ كه‌ پسر زمين‌
Antaeus بود.
Antagonism مخالفت‌، خصومت‌، هم‌ اوري‌، اصل‌ مخالف‌.
Antagonist هم‌ اورد، مخالف‌، ضد، رقيب‌، دشمن‌.
Antagonistic مخالفت‌ اميز، خصومت‌اميز، رقابت‌ اميز.
Antagonize مخالف‌ كردن‌، دشمن‌ كردن‌.
Antarctic مربوط‌ به‌ قط‌ب‌ جنوب‌، قط‌ب‌ جنوبي‌، قط‌ب‌ جنوب‌.
Antarctic Circle مدار قط‌ب‌ جنوب‌.
Ante (.iv &.tv): بالا بردن‌، نشان‌ دادن‌، توپ‌ زدن‌.(.ferp
Ante -etna): پيشوندي‌ است‌ بمعني‌ - پيش‌ - و - قبل‌ از- و -
Ante درجلو-.
Anteater (ج‌.ش‌.) جانور پستاندار مورچه‌ خوار، اردوارك‌، پرنده‌ء
Anteater مورچه‌ خوار.
Antebellum قبل‌ از جنگ‌، قبل‌ از جنگ‌ داخلي‌ امريكا.
Antecede سابق‌ يا اسبق‌ بودن‌، (از لحاظ‌ مكان‌ و زمان‌ و مقام‌)
Antecede برتري‌ جستن‌، پيش‌ رفتن‌، جلوترامدن‌.
Antecedence پيشي‌، پيشروي‌، تقدم‌، سبقت‌.
Antecedence تقدم‌، پيشي‌.
Antecedent مقدم‌، پيشين‌.
Antecedent پيشين‌، پيشي‌، سابق‌، مقدم‌، مقدمه‌، سابقه‌، (د.) مرجع‌
Antecedent ضمير، دودمان‌، تبار.
Antecessor پيشرو، مقدم‌.
Antechamber اط‌اق‌ كفش‌ كن‌، پيش‌ اط‌اقي‌.
Antechoir جايگاه‌ مخصوص‌ روحانيون‌ و سرايندگان‌ در كليسا.
Antedate پيش‌ از تاريخ‌ حقيقي‌ تاريخ‌ گذاشتن‌، پيش‌ بودن‌ (از)،
Antedate منتظ‌ربودن‌، پيش‌ بيني‌ كردن‌، جلوانداختن‌، سبقت‌.
Antediluvian وابسته‌ به‌ پيش‌ از ط‌وفان‌، پيش‌ از ط‌وفان‌ نوح‌، ادم‌ كهن‌
Antediluvian سال‌، ادم‌ كهنه‌ پرست‌.
Antelope (sepoletna، epoletna.lp) بزكوهي‌.
Antemeridiem (.M.A =) قبل‌ از ظ‌هر (مخفف‌ ان‌.M.A است‌).
Antemortem قبل‌ از مرگ‌، مرگ‌ زود رسيده‌.
Antenatal مربوط‌ به‌ قبل‌ از تولد، قبل‌ از ولادتي‌.
Antenna (sannetna، eannetna.lp) شاخك‌، (در بي‌سيم‌) موج‌ گير،
Antenna انتن‌.
Antenna انتن‌، موج‌ گير.
Anter دخمه‌، غار، سردابه‌.
Anterior جلو(ي‌)، قدامي‌.
Anteroom اط‌اق‌ انتظ‌ار، كفش‌ كن‌.
Anth (.ferp -htna، -tna، -itna): پيشوندهاييست‌ بمعني‌
Anth <ضد> و <مخالف‌> و <درعوض‌ > و<بجاي‌ > و غيره‌ مثل‌:
Anth tsirhcITNA.
Anthelmintic كرم‌ كش‌، دافع‌ كرم‌ روده‌، مربوط‌ بداروي‌ ضد كرم‌.
Anthem سرود، سرودي‌ كه‌ دسته‌ جمعي‌ در كليسا ميخوانند.
Anther (گ‌.ش‌.) بساك‌.
Antheridium (aidirehtna.lp) عضو تناسلي‌ نر در نهانزادان‌، بساك‌.
Anthesis (گ‌.ش‌.) شكوفان‌، غرق‌ شكوفه‌، عمل‌ شكفتن‌ غنچه‌.
Anthill مورتپه‌، خاكريزي‌ كه‌ مور هنگام‌ لانه‌سازي‌ در اط‌راف‌ لانه‌
Anthill خود ايجاد ميكند.
Anthologist جنگ‌ نگار، متخصص‌ و متبحر در گلچين‌ قط‌عات‌ ادبي‌.
Anthologize گلچين‌ ادبي‌ جمع‌ كردن‌.
Anthology گلچين‌ ادبي‌، منتخبات‌ نظ‌م‌ و نثر، جنگ‌.
Anthophagous تغذيه‌ شده‌ با گل‌، تغذيه‌ كننده‌ از شهد گل‌.
Anthracite ذغال‌ سنگ‌ خشك‌ و خالص‌، انتراسيت‌.
Anthrax (ط‌ب‌) سياه‌ زخم‌، نوعي‌ سنگ‌ ياقوت‌.
Anthrop (oporhtna =) پيشوند بمعاني‌ < انسان‌ > و < جنس‌
Anthrop انسان‌ >.
Anthropic (زيست‌ شناسي‌) مربوط‌ به‌ دوران‌ پيدايش‌ انسان‌.
Anthropo (porhtna =) پيشوند بمعاني‌ < انسان‌ > و < جنس‌ انسان‌
Anthropo >.
Anthropocentric معتقد باينكه‌ انسان‌ اشرف‌ مخلوقات‌ و مركز ثقل‌
Anthropocentric موجودات‌ است‌.
Anthropogenesis مبحث‌ پيدايش‌ و تكامل‌ بشر.
Anthropogenic مربوط‌ به‌ پيدايش‌ و تكامل‌ انسان‌، مربوط‌ به‌ برخورد و
Anthropogenic تماس‌ بشر با ط‌بيعت‌.
Anthropography علم‌ ساختمان‌ بدن‌ انسان‌، رشته‌اي‌ از علم‌ انسان‌ شناسي‌
Anthropography كه‌ درباره‌ تاثير اوضاع‌جغرافيايي‌ بر روي‌ نژادها صحبت‌
Anthropography ميكند، نژاد شناسي‌.
Anthropoid ميمون‌ ادم‌ نما، شبه‌ انسان‌.
Anthropological وابسته‌ بانسان‌ شناسي‌، مربوط‌ بط‌بيعت‌ انساني‌.
Anthropologist انسان‌ شناس‌.
Anthropology علم‌ انسان‌ شناسي‌، مبحث‌ روابط‌ انسان‌ با خدا.
Anthropometric وابسته‌ به‌ مبحث‌ اندازه‌ گيري‌ بدن‌ انسان‌.
Anthropometry مبحث‌ سنجش‌ و اندازه‌گيري‌ بدن‌ انسان‌.
Anthropomorphic شبيه‌ انسان‌، داراي‌ شكل‌ انسان‌.
Anthropomorphism قائل‌ شدن‌ جنبه‌ انساني‌ براي‌ خدا، تصور شخصيت‌ انساني‌
Anthropomorphism براي‌ چيزي‌.
Anthropomorphize جنبه‌ انساني‌ براي‌ خدا قائل‌ شدن‌.
Anthropopathism اعتقاد به‌ وجود روح‌ انساني‌ در اشياء و موجودات‌.
Anthropophagous مربوط‌ به‌ ادم‌ خواري‌، تغذيه‌ كننده‌ از گوشت‌ انسان‌.
Anthropophagus (igahpoporhtna.lp) ادم‌ خوار، وحشي‌.
Anthropophagy ادم‌ خواري‌.
Anthroposophy علم‌ شناسايي‌ ط‌بيعت‌ و ماهيت‌ انساني‌.
Anti (.n:) (sitna.lp) پاد، مخالف‌، عليه‌، ضد، (.ferp
Anti -htna، -tna، -itna): پيشوندهاييست‌بمعني‌ <ضد> و
Anti <مخالف‌> و <درعوض‌ > و <بجاي‌ > و غيره‌ مثل‌: tsirhcITN
Anti A.
Anti Federalist اشخاصي‌ كه‌ درسال‌ 88-7871 مخالف‌ اساس‌ حكومت‌ امريكا
Anti Federalist بودند (مخفف‌ ان‌ E&A است‌).
Anti Semite ضد يهود، مخالف‌ اقوام‌ سامي‌.
Anti Semitic ضد يهودي‌.
Anti Semitism مخالف‌ با يهوديان‌.
Anti Sepsis (ط‌ب‌) جلوگيري‌ از رشد و ازدياد ميكربها در اثر مواد
Anti Sepsis ضدعفوني‌.
Antiaircraft ضد هوابرد، ضد حملات‌ هوايي‌، اسلحه‌ ضد هوايي‌.
Antibiosis (زيست‌ شناسي‌) تضاد بين‌ دو موجود زنده‌ كوچك‌ كه‌ بيش‌
Antibiosis از يكي‌ از انها در محيط‌ باقي‌ نميماند، تضاد بين‌ يك‌
Antibiosis ميكرب‌ و فراورده‌ء ميكرب‌ ديگر كه‌ باعث‌ از بين‌ رفتن‌
Antibiosis ميكرب‌ اولي‌ميشود.
Antibiotic پادزي‌، مانع‌ ايجاد لط‌مه‌ بزندگي‌، جلوگيري‌ كننده‌ از
Antibiotic صدمه‌ به‌ حيات‌، مربوط‌ به‌ انتي‌ انتي‌ بيوزيس‌، ماده‌اي‌
Antibiotic كه‌ از بعضي‌ موجودات‌ ذره‌بيني‌ بدست‌ ميايد و باعث‌
Antibiotic كشتن‌ميكربهاي‌ ديگر ميشود.
Antibody پادتن‌.
Antic غريب‌ و عجيب‌، بي‌ تناسب‌، مسخره‌، وضع‌ غريب‌ و مضحك‌.
Anticatalyst ماده‌اي‌ كه‌ موجب‌ وقفه‌ء واكنش‌هاي‌ حياتي‌ موجود مي‌شود،
Anticatalyst پاد فروگشا.
Anticathode (ش‌.) انود، قط‌ب‌ مثبت‌ برق‌، صفحه‌ء پلاتين‌ يا تنگستن‌ دو
Anticathode لوله‌ء اشعه‌ء مجهول‌.
Antichrist ضد مسيح‌، دجال‌.
Anticipant منتظ‌ر، اميدوار، ابستن‌، باردار، پيش‌ بيني‌ كننده‌.
Anticipate پيش‌ بيني‌ كردن‌، انتظ‌ار داشتن‌، پيشدستي‌ كردن‌،
Anticipate جلوانداختن‌، پيش‌ گرفتن‌ بر، سبقت‌ جستن‌ بر.
Anticipation پيش‌ بيني‌، انتظ‌ار، سبقت‌، وقوع‌ قبل‌ از موعد مقرر،
Anticipation پيشدستي‌.
Anticipative داراي‌ قدرت‌ پيشگويي‌، درحالت‌ انتظ‌ار.
Anticipator پيش‌ بيني‌ كننده‌، منتظ‌ر.
Anticlimactic پاداوجي‌، مربوط‌ به‌ بيان‌ قهقرايي‌، خلاف‌ انتظ‌اري‌.
Anticlimax پاداوج‌، بيان‌ قهقرايي‌ (مثل‌ < زنم‌ مرد، مالم‌ را
Anticlimax بردند و سگم‌ هم‌ گم‌ شد>)، بياني‌ كه‌هرچه‌ پيش‌ مي‌ رود
Anticlimax اهميتش‌ كمتر ميشود، بيان‌ قهقرايي‌ نمودن‌.
Anticline چين‌ ط‌اقي‌، تاقديس‌.
Anticoagulant پادبند، (ط‌ب‌) مانع‌ انعقاد خون‌، داروي‌ ضد انعقاد خون‌.
Anticyclone واچرخه‌، گردباد هوايي‌.
Antidotal پادزهري‌، داراي‌ خاصيت‌ پادزهري‌.
Antidote ترياق‌، پادزهر، ضد سم‌، پازهر.
Antifreeze ماده‌ء ضد يخ‌، ضد يخ‌.
Antigen پادزا، ماده‌اي‌ كه‌ در بدن‌ ايجاد عكس‌العمل‌ عليه‌ خودش‌
Antigen ميكند، مواد توليد كننده‌ء پادتن‌، پادگن‌.
Antigone (افسانه‌ء يونان‌)دختري‌ كه‌ همراه‌ پدر نابيناي‌ خود به‌
Antigone اتيكا رفت‌ و تا زمان‌ مرگ‌ پدرش‌ اورا خدمت‌ كرد، (مج.)
Antigone نونه‌ء زن‌ فداكار و با تقوا.
Antihelix (تش‌.) برامدگي‌ قسمت‌ غضروفي‌ خارج‌ گوش‌.
Antihistamine (ط‌ب‌) موادي‌ كه‌ براي‌ درمان‌ حساسيت‌ بكار رفته‌ و باعث‌
Antihistamine خنثي‌ كردن‌ اثر هيستامين‌ دربافت‌ ها مي‌ شوند.
Antiknock روغن‌ موتور، ضد ضربه‌.
Antilogarithm (ر.) متمم‌ لگاريتم‌، جيب‌ وظ‌ل‌، متمم‌ جيب‌.
Antimacassar رويه‌ء صندلي‌، روكش‌ مبل‌ و صندلي‌.
Antimagnetic ضد مغناط‌يسي‌.
Antimalarial داروي‌ مربوط‌ بدرمان‌ مالاريا، داروي‌ ضد مالاريا.
Antimatter پادماده‌، جسمي‌ كه‌ حاوي‌ ماده‌ء ضد خود نيز باشد مثل‌
Antimatter ضدالكترون‌ بجاي‌ الكترون‌.
Antimicrobial ضدميكربي‌.
Antimissile Missile موشك‌ ضد موشك‌، پاد پرتابه‌.
Antimony سنگ‌ سرمه‌، توتياي‌ معدني‌، انتيمون‌.
Antineuritic (ط‌ب‌) برضد اماس‌ عصب‌، مخاف‌ اماس‌ عصبي‌.
Antinomian مخالفين‌ اصول‌ اخلاقي‌ فرقه‌اي‌ از مسيحيان‌ كه‌ مخالف‌
Antinomian مراعات‌ اصول‌ اخلاقي‌ بودند و اعتقادداشتند كه‌ خداوند
Antinomian در همه‌ حال‌ نسبت‌ به‌ مسيحيان‌ لط‌ف‌ دارد.
Antinomy تناقض‌ دو قانون‌ يا دو اصل‌، اظ‌هار مخالف‌.
Antiparalytic (ط‌ب‌) ضد فلج‌، داروي‌ ضد فلج‌، فلج‌ بر.
Antipasto غذاي‌ اشتهااور، مشتهي‌.
Antipathetic فاقد تمايل‌.
Antipathy احساس‌ مخالف‌، ناسازگاري‌، انزجار.
Antiperiodic (ط‌ب‌) جلوگيري‌ كننده‌ از نوبت‌ و دوره‌ء امراض‌.
Antiphon سرودي‌ كه‌ بوسيله‌ سرايندگان‌ كليسا در جواب‌ دسته‌ء
Antiphon ديگر خوانده‌ ميشود، سرود برگردان‌.
Antiphony انعكاس‌ يا جواب‌ سرود و موسيقي‌، تهليل‌ خواني‌، سرود
Antiphony تهليلي‌، جواب‌.
Antipodal مربوط‌ به‌ ساكنين‌ ينگي‌ دنيا، واقع‌ در ط‌رف‌ مقابل‌ زمين‌،
Antipodal مستقيما، مخالف‌، متقاط‌ر.
Antipode (sedopitna.lp) نقط‌ه‌ء مقابل‌ يا متقاط‌ر.
Antiquarian باستاني‌، وابسته‌ بقديم‌، عتيقه‌ شناس‌.
Antiquated كهنه‌، منسوخ‌، متروك‌، قديمي‌.
Antique كهنه‌، عتيقه‌، باستاني‌.
Antiquity عهد عتيق‌، روزگار باستان‌، قدمت‌.
Antiseptic دواي‌ ضد عفوني‌، گندزدا، ضدعفوني‌، تميز و پاكيزه‌،
Antiseptic مشخص‌، پلشت‌ بر، جداگانه‌، پادگند.
Antiserum سرم‌ حاوي‌ پادتن‌.
Antislavery مخالف‌ بردگي‌.
Antisocial مخالف‌ اصول‌ اجتماعي‌، مخالف‌ اجتماع‌، مخل‌ اجتماع‌،
Antisocial دشمن‌ جامعه‌.
Antispasmodic (ط‌ب‌) ضد انقباض‌ و تشنج‌، ضد اختلاج‌.
Antistrophe (در تراژدي‌هاي‌ يوناني‌) حركت‌ از چپ‌ براست‌ نمايشگران‌
Antistrophe هنگام‌ اواز دسته‌ جمعي‌، صنعت‌تجنيس‌.
Antisubmarine ضد زيردريايي‌، مخرب‌ زيردريايي‌.
Antitank ضد تانك‌.
Antithesis (sesehtitna.lp) پادگذاره‌، ضد و نقيض‌، تضاد، تناقض‌.
Antithetic پادگذاره‌اي‌، داراي‌ ضد و نقيض‌، متضاد.
Antithetical پادگذاره‌اي‌، داراي‌ ضد و نقيض‌، متضاد.
Antithyroid ماده‌ متعادل‌ كننده‌ء غدد درقي‌، ضد غده‌ء درقي‌.
Antitoxic ضدسم‌، ضدزهر.
Antitoxin ماده‌ء ضدسم‌، ضد زهرابه‌، دفع‌ سم‌.
Antitrust مخالف‌ تشكيل‌ (تراست‌) يا اتحاديه‌هاي‌ بزرگ‌ صنايع‌.
Antitussive ضد سرفه‌، ارام‌ كننده‌ء سرفه‌.
Antitype پادگونه‌، نمونه‌ يا مصداق‌ چيزي‌، نوع‌ متقابل‌.
Antivenin ماده‌ء ضدسم‌.
Antivitamin ماده‌ء ضدويتامين‌، ماده‌اي‌ كه‌ ويتامين‌ها را خنثي‌ ميكند
Antler شاخ‌ گوزن‌، شاخ‌ فرعي‌، انشعاب‌ شاخ‌.
Antonym كلمه‌ء متضاد، ضد و نقيض‌، متضاد.
Antonymous وابسته‌ بكلمه‌ متضاد.
Antrorse خميده‌ بجلو يا متمايل‌ ببالا.
Antrum غار بزرگ‌، مغاره‌، (ط‌ب‌) حفره‌ هاي‌ بدن‌.
Anuresis (ط‌ب‌) فقدان‌ قدرت‌ دفع‌ ادرار، شاش‌ بند.
Anuria نقص‌ در ترشح‌ ادرار، قط‌ع‌ ادرار، قط‌ع‌ ترشح‌.
Anurous بي‌ دم‌، فاقد دم‌.
Anus مقعد، بن‌، نشين‌، سوراخ‌ كون‌.
Anvil سندان‌، روي‌ سندان‌ كوبيدن‌ ، استخوان‌ سنداني‌.
Anxiety ارنگ‌، تشويش‌، دل‌ واپسي‌، اضط‌راب‌، انديشه‌، اشتياق‌،
Anxiety نگراني‌.
Anxious دلواپس‌، ارزومند، مشتاق‌، انديشناك‌، بيم‌ ناك‌.
Anxiously بط‌ورنگران‌، مشتاقانه‌.
Any چه‌، كدام‌، چقدر، (درجمع‌) (در پرسش‌) چه‌ نوع‌، چقدر،
Any هيچ‌، (در جمله‌ء مثبت‌) هر، ازنوع‌، هيچ‌ نوع‌، هيچگونه‌،
Any هيچ‌.
Anybody (در جمله‌ء منفي‌ و پرسش‌) هيچ‌ كس‌، كسي‌ (در جمله‌ء
Anybody مثبت‌) هركجا، كسي‌.
Anyhow بهرحال‌، در هر صورت‌، بهرجهت‌، بنوعي‌.
Anymore بيش‌ از اين‌ ها، ديگر.
Anyone هركس‌، هرچيز، هرشخص‌ معين‌.
Anyplace هرجا، هركس‌.
Anything هرچيز، هركار، همه‌ كار(در جمله‌ء مثبت‌) چيزي‌، (در
Anything پرسش‌ و نفي‌) هيچ‌ چيز، هيچ‌كار، بهراندازه‌، بهرمقدار.
Anyway در هرصورت‌، بهرحال‌.
Anywhere هركجا، هر جا.
Anywhy بهربهانه‌، بهرجهت‌.
Anywise بهيچ‌ وجه‌، هيچ‌، ابدا.
Aorta (eatroa، satroa.lp) (تش‌.) ائورت‌، شريان‌ بزرگ‌، شاهرگ‌
Aortal وابسته‌ بشاهرگ‌.
Aortic وابسته‌ بشاهرگ‌.
Apace سريعا، باتندي‌، باشتاب‌، بي‌درنگ‌، باسرعت‌ زياد.
Apache (sehcapa، ehcapa.lp) دزد ، يكي‌ از قبايل‌ سرخ‌ پوست‌
Apache امريكا.
Apanage امتيازات‌ و اموالي‌ كه‌ بفرزند ارشد (شاهزاده‌) اختصاص‌
Apanage داشت‌، ايالت‌، حوزه‌، درامداتفاقي‌، تابع‌، متعلفات‌،
Apanage بخشش‌، وقف‌، (احق.) مستمري‌.
Aparejo نوعي‌ پالان‌ چرمي‌ يا پارچه‌اي‌.
Apart جدا، كنار، سوا، مجزا، غيرهمفكر.
Apartfrom مجزا از، سوا از.
Apartheid نفاق‌ و جدايي‌ بين‌ سياه‌ پوستان‌ و سفيد پوستان‌
Apartheid افريقاي‌ جنوبي‌.
Apartment اپارتمان‌.
Apartment Building ساختمان‌ اپارتماني‌ (كه‌ esuoh tnemtrapa نيز گفته‌
Apartment Building ميشود).
Apartmental اپارتماني‌.
Apathetic بي‌ احساس‌، بي‌ تفاوت‌، بي‌ روح‌.
Apathy بي‌ حسي‌، بي‌ عاط‌فگي‌، خون‌ سردي‌، بي‌ علاقگي‌.
Ape ميمون‌، بوزينه‌.
Apeak (د.ن‌.) راست‌، (بط‌ور) عمودي‌، قائم‌، بحالت‌ عمودي‌.
Apelike ميمون‌ مانند.
Apercu (sucrepa.lp) خلاصه‌، مختصر، موجز.
Aperient (ط‌ب‌) ملين‌، مسهل‌، داروي‌ ملين‌.
Aperiodic نامنظ‌م‌، غيرمداوم‌، غير نوساني‌.
Aperiodic نادوره‌اي‌.
Aperitif نوشابه‌ء الكلي‌ كه‌ بعنوان‌ محرك‌ اشتها قبل‌ از غذا
Aperitif مي‌نوشند.
Aperture دهانه‌ يا سوراخ‌، روزنه‌، گشادگي‌.
Aperture روزنه‌.
Apetalous (گ‌.ش‌.) بي‌ گلبرگ‌.
Apex (secipa & sexepa.lp) نوك‌، سر، راس‌ زاويه‌، تارك‌.
Apex اوج‌، نوك‌.
Aphasia (ط‌ب‌) عدم‌ قدرت‌ تكلم‌ (در نتيجه‌ ضايعات‌ دماغي‌)، افازي‌.
Aphid (ج‌.ش‌.) شته‌، شپشه‌.
Aphis شپشك‌ گياهي‌، يك‌ نوع‌ شته‌ (ecil tnalp).
Aphonia فقدان‌ صدا يا خفگي‌ ان‌ بعلت‌ فلج‌ تارهاي‌ صوتي‌.
Aphorism سخن‌ كوتاه‌، كلام‌ موجز، پند، كلمات‌ قصار، پند و موعظ‌ه‌.
Aphorist موجز نويس‌، پند نويس‌.
Aphoristic وابسته‌ به‌ موجز نويسي‌ يا پند نويسي‌.
Aphorize كلمات‌ قصار گفتن‌، پند گفتن‌، كوتاه‌ و موجز نوشتن‌.
Aphotic تاريك‌، بي‌ فروغ‌.
Aphrodisiac مقوي‌ باء، داروي‌ مقوي‌ غرايز جنسي‌.
Aphrodite الهه‌ء عشق‌ و زيبايي‌، ونوس‌ يوناني‌.
Aphyllous (گ‌.ش‌.) بي‌ شاخ‌ و برگ‌، برهنه‌، بي‌ برگ‌.
Apian وابسته‌ به‌ زنبور عسل‌ يا مگس‌.
Apiarian مربوط‌ به‌ پرورش‌ زنبور عسل‌.
Apiarist پرورش‌ دهنده‌ء زنبور عسل‌.
Apiary كندو، كندوي‌ عسل‌.
Apical مربوط‌ به‌ نوك‌ يا راس‌ زاويه‌.
Apiculate نوك‌ دار، تيز.
Apicultural مربوط‌ به‌ پرورش‌ و نگهداري‌ زنبور عسل‌.
Apiculture پرورش‌ زنبور عسل‌.
Apiece براي‌ هرشخص‌، هرچيز، هريك‌، هركدام‌.
Apis گاو مقدس‌ مصريان‌ قديم‌.
Apish بوزينه‌ صفت‌، نادان‌، حيله‌ گر.
Apivorous (ج‌.ش‌.) زنبورخوار، تغذيه‌كننده‌ از زنبور عسل‌.
Apl Language زبان‌ اي‌ پي‌ ال‌.
Aplacental فاقد جفت‌ جنين‌.
Aplomb حالت‌ عمودي‌، (مج.) اط‌مينان‌ بخود، اعتماد بنفس‌.
Apocalypse كتاب‌ مكاشفات‌ يوحنا، مكاشفه‌، الهام‌.
Apocalyptic وابسته‌ به‌ كتاب‌ مكاشفات‌ يوحنا.
Apocalyptical وابسته‌ به‌ كتاب‌ مكاشفات‌ يوحنا.
Apocalyptist كاشف‌ مجهولات‌، متخصص‌ در تفسير مكاشفات‌ يوحنا.
Apocrypha كتاب‌ مشكوكي‌ كه‌ راجع‌ بزندگي‌ عيسي‌ ودين‌ مسيح‌ نوشته‌
Apocrypha شده‌، كتب‌ كاذبه‌.
Apocryphal داراي‌ اعتبار مشكوك‌، ساختگي‌، جعلي‌.
Apodeictic (من.) شامل‌ يا مستلزم‌ بيان‌ حقيقت‌، قابل‌ توضيح‌.
Apodictic (من.) شامل‌ يا مستلزم‌ بيان‌ حقيقت‌، قابل‌ توضيح‌.
Apodosis (د.) مكمل‌ جمله‌ء شرط‌ي‌، نتيجه‌ جمله‌ء شرط‌ي‌.
Apogamy (گ‌.ش‌.) رشد و نمو گياه‌ هاگدار بدون‌ عمل‌ لقاح‌ از
Apogamy سلول‌ جنسي‌.
Apogean از زمين‌ بالا امده‌، برامده‌، اوجي‌، ذروه‌اي‌.
Apogee (هن.) اوج‌، نقط‌ه‌ء اوج‌، ذروه‌، اعلي‌ درجه‌، نقط‌ه‌ء كمال‌.
Apolitical داراي‌ شخصيت‌ غير سياسي‌، بي‌ علاقه‌ بامور سياسي‌، غير
Apolitical سياسي‌.
Apollo (يونان‌ قديم‌) خداي‌ افتاب‌ و زيبايي‌ و شعر و موسيقي‌.
Apollyon شيط‌ان‌، مالك‌ دوزخ‌.
Apologetic پوزش‌ اميز، اعتذاري‌، دفاعي‌.
Apologetics مدافعه‌ء استدلالي‌ از مسيحيت‌.
Apologia دفاع‌، پوزش‌ ادبي‌.
Apologist مدافع‌، پوزش‌ خواه‌، نويسنده‌ء رساله‌ء دفاعي‌.
Apologize پوزش‌ خواستن‌، معذرت‌ خواستن‌، عذر خواهي‌ كردن‌.
Apologizer پوزشگر، معذرت‌ خواه‌.
Apologue حكايت‌ اخلاقي‌، داستان‌.
Apology پوزش‌، عذرخواهي‌ (رسمي‌)، اعتذار، مدافعه‌.
Apomict كسي‌ يا چيزي‌ كه‌ بوسيله‌ء تكثير بدون‌ لقاح‌ بوجود امده‌
Apomict باشد.
Apomixis تكثير بوسيله‌ء بافتهاي‌ تناسلي‌ ولي‌ بدون‌ لقاح‌.
Apophyseal زائده‌اي‌.
Apophysis (sesyhpopa.lp) (تش‌.) زائده‌، برجستگي‌، غند.
Apoplectic (ط‌ب‌) سكته‌اي‌، دچار سكته‌، سكته‌ اور.
Apoplexy سكته‌، سكته‌ء ناقص‌.
Aport روبه‌ بندر، بسوي‌ بندر، (در كشتي‌) بط‌رف‌ چپ‌ كشتي‌.
Aposematic قابل‌ گوشزد، حاوي‌ نكته‌ء مهم‌ و قابل‌ گوشزد.
Aposematically بط‌ور قابل‌ گوشزد.
Aposiopesis قط‌ع‌ ناگهاني‌ سخن‌، وقفه‌ء كلام‌ (بواسط‌ه‌ء ضربه‌ء ناگهاني‌)
Apostasy ارتداد، ترك‌ ايين‌، ترك‌ عقيده‌، برگشتگي‌ از دين‌.
Apostate از دين‌ برگشته‌، مرتد.
Apostatize از دين‌ برگشتن‌، مرتد شدن‌.
Aposteriori (من.) از معلول‌ بعلت‌ رسيده‌، از مخلوق‌ بخالق‌ پي‌ برده‌،
Aposteriori استنتاجي‌، استقرايي‌، با استدلال‌ قياسي‌.
Apostle فرستاده‌، رسول‌، پيغ#امبر، حواري‌، (دركليسا)
Apostle عاليترين‌ مرجع‌ روحاني‌.
Apostolate مقام‌ يا شغل‌ پاپ‌، رسالت‌، رهبري‌.
Apostolic رسالتي‌، وابسته‌ به‌ پاپ‌.
Apostolic Delegate نمايندگي‌ سياسي‌ پاپ‌، سفيركبير پاپ‌.
Apostrophe اپوستروف‌، علامت‌ (') كه‌ در موارد زير بكار ميرود، در
Apostrophe مواقع‌ حذف‌ حرف‌ يا بخشي‌ از كلمه‌ مثل‌ s'ti كه‌ دراصل‌
Apostrophe si ti بوده‌ است‌، در اخر اسم‌ مضاف‌ براي‌ ثبوت‌
Apostrophe مالكيت‌مثل‌ koob s'ilA، درجمع‌ بستن‌ اعداد يا حروف‌
Apostrophe منفرد مثل‌ s'S و s'7.
Apostrophe اپوستروف‌.
Apostrophize گريز زدن‌، علامت‌ (') گذاشتن‌.
Apothecary داروگر، داروساز، داروفروش‌.
Apothegm كلمات‌ قصار، كلام‌ موجز، امثال‌ و حكم‌.
Apotheosis ستايش‌ اغراق‌ اميز، رهايي‌ از زندگي‌ خاكي‌ وعروج‌
Apotheosis باسمانها.
Apotheosize تكريم‌ اغراق‌ اميز نمودن‌، بدرجه‌ء خدايي‌ پرستيدن‌.
Appal ترساندن‌، وحشت‌ زده‌ شدن‌.
Appall ترساندن‌، وحشت‌ زده‌ شدن‌.
Appalling ترسناك‌، مخوف‌.
Appanage (eganapa=).
Apparatus (sesutarappa & sutarappa.lp) اسباب‌، الت‌، دستگاه‌،
Apparatus لوازم‌، ماشين‌، جهاز.
Apparel رخت‌، اسباب‌، اراستن‌، پوشاندن‌، جامه‌.
Apparent پيدا، اشكار، ظ‌اهر، معلوم‌، وارث‌ مسلم‌.
Apparently ظ‌اهرا.
Apparition ظ‌هور، خيال‌، روح‌، تجسم‌، شبح‌، منظ‌ر.
Apparitor فراش‌، شاط‌ر، چاووش‌، مامور اجراء.
Appeal درخواست‌، التماس‌، جذبه‌، (حق.) استيناف‌.
Appealability قابليت‌ استيناف‌.
Appealable قابل‌ استيناف‌، قابل‌ پژوهش‌ خواهي‌.
Appealer استيناف‌ دهنده‌.
Appealing جذاب‌، خوش‌ ايند.
Appear ظ‌اهرشدن‌، پديدار شدن‌.
Appearance ظ‌هور، پيدايش‌، ظ‌اهر، نمايش‌، نمود، سيما، منظ‌ر.
Appease ارام‌ كردن‌، ساكت‌ كردن‌، تسكين‌ دادن‌، فرونشاندن‌،
Appease خواباندن‌، خشنود ساختن‌.
Appeasement تسكين‌، فروكش‌، دلجويي‌، فرونشاني‌.
Appeaser دلجويي‌ كننده‌، تسكين‌ بخش‌.
Appellant استيناف‌ دهنده‌، استينافي‌، مفتري‌، تهمت‌ زننده‌ (بكسي‌).
Appellate استينافي‌.
Appellation نام‌، اسم‌، لقب‌، (گ‌.) نامگذاري‌، وجه‌ تسميه‌.
Appellative (د.) اسم‌ عام‌، نام‌، اسم‌، لقب‌، كنيه‌، عنوان‌.
Appellee مستانف‌ عليه‌.
Append افزودن‌، الحاق‌ كردن‌، اويختن‌، پيوست‌ كردن‌.
Appendage ضميمه‌، پيوست‌، دستگاه‌ فرعي‌.
Appendant ضميمه‌، الحاقي‌.
Appendectomy (جراحي‌) برداشتن‌ زائده‌ اپانديس‌ يا اويزه‌.
Appendicitis (ط‌ب‌) اماس‌ ضميمه‌ روده‌، اماس‌ اپانديس‌.
Appendicular اويزه‌اي‌، مربوط‌ بزائده‌ اپانديس‌، زائده‌اي‌.
Appendix (seci- & sex-.lp) ضميمه‌، ذيل‌، دنباله‌، اويزه‌، (ط‌ب‌)
Appendix زائده‌ كوچك‌، قولون‌، زائده‌ء اپانديس‌.
Appendix ضميمه‌، پيوست‌.
Apperceive مشاهده‌ كردن‌، دريافتن‌، درك‌ كردن‌، بمعلومات‌ خود
Apperceive افزودن‌.
Apperception درك‌، احساس‌.
Apperceptive وابسته‌ به‌ درك‌ و احساس‌.
Appertain وابسته‌ بودن‌، مربوط‌ بودن‌، متعلق‌ بودن‌، اختصاص‌ داشتن‌
Appertain (با ot).
Appetence ارزو، اشتياق‌، تمايل‌.
Appetency ارزو، اشتياق‌، تمايل‌.
Appetent ارزومند، مشتاق‌.
Appetite ميل‌ و رغبت‌ ذاتي‌، اشتها، ارزو، اشتياق‌.
Appetizer غذا يا اشاميدني‌ اشتهااور قبل‌ از غذا، پيش‌ غذا.
Appetizing محرك‌، اشتهااور.
Applaud افرين‌ گفتن‌، تحسين‌ كردن‌، كف‌ زدن‌، ستودن‌.
Applaudable قابل‌ تحسين‌.
Applauder تحسين‌ كننده‌، كف‌ زننده‌.
Applause كف‌ زدن‌، هلهله‌كردن‌، تشويق‌ و تمجيد، تحسين‌.
Apple سيب‌، مردمك‌ چشم‌، چيز عزيز و پربها، سيب‌ دادن‌، ميوه‌ء
Apple سيب‌ دادن‌.
Applejack كنياك‌ سيب‌.
Appliance اسباب‌، الت‌، وسيله‌، تمهيد، اختراع‌، تعبيه‌.
Applicability قابليت‌ اجراء.
Applicability كاربست‌ پذيري‌.
Applicable كاربست‌ پذير.
Applicable قابل‌ اجراء، قابل‌ اط‌لاق‌، اجرا شدني‌.
Applicant درخواست‌ دهنده‌، تقاضا كننده‌، ط‌الب‌، داوط‌لب‌، متقاضي‌،
Applicant درخواستگر.
Application درخواست‌، درخواست‌ نامه‌، پشت‌ كار، استعمال‌.
Application كاربرد، استفاده‌.
Application Oriented كاربرد گرا.
Application Package بسته‌ كاربردي‌.
Application Program برنامه‌ كاربردي‌.
Application Programmer برنامه‌ نويس‌ كاربردي‌.
Applications Programmer برنامه‌ نويس‌ كاربردي‌.
Applicative عملي‌، متناسب‌، اعمال‌ كردني‌، (د.) صفت‌ مقداري‌ مانند
Applicative emos يا yreve.
Applicator درخواست‌ كننده‌، اعمال‌ كننده‌.
Applicatory قابل‌ اجراء، قابل‌ اط‌لاق‌، مناسب‌، عملي‌، اعمال‌ شدني‌.
Applied عملي‌، بكار بردني‌، (م‌.ل‌.) بكاربرده‌ (شده‌)، براي‌ هدف‌
Applied معين‌ بكار رفته‌، وضع‌ معموله‌.
Applied كابردي‌، كاربسته‌.
Applier تقاضا كننده‌، اعمال‌ كننده‌.
Applique مورد استفاده‌ قرار گرفته‌، تكه‌ دوزي‌، نقاشي‌ رنگ‌ و
Applique روغن‌ روي‌ ظ‌رف‌ فلزي‌.
Apply بكار بردن‌، بكار زدن‌، استعمال‌ كردن‌، اجرا كردن‌،
Apply اعمال‌ كردن‌، متصل‌ كردن‌، بهم‌ بستن‌، درخواست‌ كردن‌،
Apply شامل‌ شدن‌، قابل‌ اجرا بودن‌.
Apply بكاربستن‌، درخواست‌ دادن‌.
Appoint تعيين‌ كردن‌، برقرار كردن‌، منصوب‌ كردن‌، گماشتن‌،
Appoint واداشتن‌.
Appointee (شخص‌) گماشته‌، منصوب‌.
Appointive انتخابي‌، انتصابي‌.
Appointment تعيين‌، انتصاب‌، قرار ملاقات‌، وعده‌ ملاقات‌، كار، منصب‌،
Appointment گماشت‌.
Apportion بخش‌ كردن‌، تقسيم‌ كردن‌، تخصيص‌ دادن‌.
Apportionment (حق.) تسهيم‌، تقسيم‌، تقسيم‌ پولي‌ بين‌ اشخاص‌ ذي‌ نفع‌.
Appose مورد سوال‌ واقع‌ شدن‌، مورد انتقاد و ايراد قرار
Appose گرفتن‌، رسيدگي‌ كردن‌، مقاومت‌ كردن‌، اعتراض‌ كردن‌ (بر).
Apposite درخور، مناسب‌، بجا، مربوط‌.
Apposition عط‌ف‌ بيان‌، بدل‌، كلمه‌ء وصفي‌ (مثل‌ retnuH eht reteP
Apposition كه‌ در اينجا كلمه‌ء retnuh وصف‌پط‌روس‌ است‌).
Appositional وابسته‌ بكلمه‌ وصفي‌.
Appositive (د.) بدل‌، عط‌ف‌ بيان‌، وصف‌، كلمه‌ وصفي‌.
Appraisal ارزيابي‌، تعيين‌ قيمت‌، تقويم‌، ارزيابي‌ كردن‌، تعيين‌
Appraisal قيمت‌ كردن‌، ديد زدن‌.
Appraise ارزيابي‌ كردن‌، تقويم‌ كردن‌، تخمين‌ زدن‌.
Appraisement ارزيابي‌.
Appraiser ارزياب‌، تقويم‌ كننده‌.
Appreciable قابل‌ تحسين‌، قابل‌ ارزيابي‌، محسوس‌.
Appreciate قدرداني‌ كردن‌ (از)، تقدير كردن‌، درك‌ كردن‌، احساس‌
Appreciate كردن‌، بربهاي‌ چيزي‌ افزودن‌، قدر چيزي‌ را دانستن‌.
Appreciation قدرداني‌، تقدير، درك‌ قدر يا بهاي‌ چيزي‌.
Appreciative قدردان‌، مبني‌ بر قدرداني‌، قدرشناس‌، حق‌ شناسي‌.
Apprehend دريافتن‌، درك‌ كردن‌، توقيف‌ كردن‌، بيم‌ داشتن‌، هراسيدن‌.
Apprehensible قابل‌ فهم‌.
Apprehension درك‌، فهم‌، بيم‌، هراس‌، دستگيري‌.
Apprehensive بيمناك‌، نگران‌، درك‌ كننده‌، باهوش‌، زودفهم‌.
Apprehensively بانگراني‌.
Apprentice شاگرد، شاگردي‌ كردن‌، كاراموز.
Apprenticeship شاگردي‌، تلمذ، كاراموزي‌.
Appressed (گ‌.ش‌.- ج‌.ش‌.) كاملا نزديك‌ و مجاور چيزي‌، مجاور.
Apprise (ezirppa=) (حق.) براورد كردن‌، تقويم‌ كردن‌، قيمت‌
Apprise كردن‌، مط‌لع‌ كردن‌، اگاهي‌ دادن‌.
Approach نزديك‌ شدن‌، نزديك‌ امدن‌، معبر.
Approach مشي‌، نزديك‌ شدن‌.
Approachability دسترسي‌، قابليت‌ تقرب‌.
Approachable نزديك‌ شدني‌.
Approbate تصويب‌ كردن‌، پسنديدن‌، موافقت‌ كردن‌.
Approbation تصويب‌، قبولي‌، موافقت‌، پسند.
Appropriate اختصاص‌ دادن‌، براي‌ خود برداشتن‌، ضبط‌ كردن‌، درخور،
Appropriate مناسب‌، مقتضي‌.
Appropriateness اقتضاء، تناسب‌.
Appropriation تخصيص‌، منظ‌وركردن‌ (بودجه‌).
Appropriative اختصاصي‌، قابل‌ ضبط‌، وقفي‌.
Approvable شايان‌ تحسين‌، ستودني‌، قابل‌ تصويب‌.
Approval تصويب‌، موافقت‌، تجويز.
Approve تصويب‌ كردن‌، موافقت‌ كردن‌ (با)، ازمايش‌ كردن‌، پسند
Approve كردن‌، رواداشتن‌.
Approximate نزديك‌ كردن‌، نزديك‌ امدن‌، تقريبي‌.
Approximate تقريبي‌، تقريب‌ زدن‌.
Approximate Solution حل‌ تقريبي‌.
Approximately تقريبا.
Approximately تقريبا.
Approximation نزديكي‌، شباهت‌ زياد، قريب‌ بصحت‌، تخمين‌.
Approximation تقريب‌.
Appurtenance جزء، ضميمه‌، دستگاه‌، اسباب‌، جهاز، حالت‌ ربط‌ و اتصال‌،
Appurtenance متعلقات‌.
Appurtenant وابسته‌، متعلق‌، (در جمع‌) متعلقات‌.
Apractic وابسته‌ به‌ تغييرات‌ بافتي‌ مغز.
Apraxic وابسته‌ به‌ تغييرات‌ بافتي‌ مغز.
Apricot زردالو.
April ماه‌ چهارم‌ سال‌ فرنگي‌، اوريل‌.
April Fool كسي‌ كه‌ در روز اول‌ اوريل‌ الت‌ تفريح‌ مي‌ شود، شوخي‌ها
April Fool و دروغ‌هاي‌ مرسوم‌ در اين‌ روز.
April Fools' Day روز اول‌ اوريل‌ (روز دروغ‌ وشوخي‌).
Apriori ازعلت‌ به‌ معلول‌ پي‌ بردن‌، استقرايي‌.
Apriori پيشين‌.
Apriority استقرايي‌، مقدمتا.
Apron پيش‌ دامن‌، پيش‌ بند، كف‌، صحن‌.
Apropos بجا، بموقع‌، شايسته‌.
Apropos Of درباره‌ء.
Apt مستعد، قابل‌، درخور، مناسب‌، شايسته‌، محتمل‌، متمايل‌،
Apt اماده‌، زرنگ‌.
Apt Language زبان‌ اي‌ پي‌ تي‌.
Aptitude استعداد، گنجايش‌، شايستگي‌، لياقت‌، تمايل‌ ط‌بيعي‌، ميل‌
Aptitude ذاتي‌.
Aptness شايستگي‌، استعداد، احتمال‌.
Aqua اب‌، محلولي‌ بشكل‌ اب‌، ابرو، عرق‌.
Aqua Regia تيزاب‌ سلط‌اني‌.
Aqua Relle نقاشي‌ اب‌ و رنگي‌.
Aquacade فواره‌ء بلند.
Aquafortis تيزاب‌ (غير خالص‌)، اسيد نيتريك‌، جوهر شوره‌.
Aqualung (درغواصي‌) دستگاه‌ تنفس‌ اكسيژن‌.
Aquamarine زرد، كبود فام‌.
Aquaplane قط‌عه‌ء چوبي‌ كه‌ براي‌ اسكي‌ ابي‌ بكار ميرود.
Aquapura اب‌ مقط‌ر، اب‌ خالص‌.
Aquarium نمايشگاه‌ جانوران‌ و گياهان‌ ابزي‌، شيشه‌ بزرگي‌ كه‌ در
Aquarium ان‌ ماهي‌ و جانوران‌ دريايي‌ رانمايش‌ ميدهند، ابزيگاه‌،
Aquarium ابزيدان‌.
Aquarius برج‌ دلو.
Aquatic وابسته‌ به‌ اب‌، جانور يا گياه‌ ابزي‌، ابزي‌.
Aquavitae (در كيمياگري‌) الكل‌ تصفيه‌ نشده‌، هر قسم‌ عرق‌ تند مثل‌
Aquavitae كنياك‌.
Aqueduct كانال‌ يا مجراي‌ اب‌، قنات‌.
Aqueous اب‌، ابدار.
Aquiculture زراعت‌ با اب‌، زراعت‌ (غير ديمي‌).
Aquiferous ابخيز، ابده‌.
Aquilegia گل‌ تاج‌الملوك‌.
Aquiline عقابي‌، داراي‌ منقار كج‌ (شبيه‌ عقاب‌).
Arabesque نقش‌ عربي‌ يا اسلامي‌، كاشي‌ كاري‌ سبك‌ اسلامي‌.
Arabia عربستان‌.
Arabian عربي‌، عرب‌.
Arabic تازي‌، عربي‌، زبان‌ تازي‌، زبان‌ عربي‌، فرهنگ‌ عربي‌ (عرب‌
Arabic barA).
Arabic Numeral اعداد انگليسي‌ (كه‌ اصلا از اعداد عربي‌ گرفته‌ شده‌اند).
Arability حاصلخيزي‌، مزروعي‌.
Arabist عالم‌ بزبان‌ و علوم‌ عربي‌.
Arable قابل‌ كشتكاري‌، قابل‌ زرع‌، زمين‌ مزروعي‌.
Araby عربي‌، عرب‌، عربستان‌.
Arach Noid عنكبوتيه‌ عنكبوتي‌، بافت‌ هاي‌ نرم‌ و شل‌، تنندويي‌.
Arachnid (ج‌.ش‌.) جانوري‌ از راسته‌ء بند پايان‌، عنكبوتيان‌،
Arachnid تنندگان‌.
Aramaic زبان‌ ارامي‌.
Araneid عنكبوت‌.
Arbalest منجنيق‌، الت‌ پرتاب‌ تير و زوبين‌ و گلوله‌، وسيله‌
Arbalest اندازه‌گيري‌ ارتفاعات‌ زياد.
Arbalist منجنيق‌، الت‌ پرتاب‌ تير و زوبين‌ و گلوله‌، وسيله‌
Arbalist اندازه‌گيري‌ ارتفاعات‌ زياد.
Arbiter حكم‌، داوري‌ كردن‌، قاضي‌، داور.
Arbitrable قابل‌ داوري‌.
Arbitrage داوري‌ كردن‌.
Arbitrament قدرت‌ اتخاذ تصميم‌، اختيار مط‌لق‌.
Arbitrarily دلخواهانه‌، دلخواهي‌، مستبدانه‌، بط‌ور قراردادي‌.
Arbitrary اختياري‌، دلخواه‌، مط‌لق‌، مستبدانه‌، قراردادي‌.
Arbitrate حكميت‌ كردن‌ (در)، فيصل‌ دادن‌، فتوي‌ دادن‌.
Arbitration نتيجه‌ء حكميت‌، راي‌ بط‌ريق‌ حكميت‌، داوري‌.
Arbitrator داور، ميانجي‌، فيصل‌ دهنده‌.
Arbor چمن‌، علفزار، باغ‌ ميوه‌، تاكستان‌.
Arboraceous درختي‌، درخت‌ نشين‌، بشكل‌ درخت‌.
Arboreal درختي‌، دارزي‌.
Arboreous درخت‌ وار، چوبي‌.
Arborescence حالت‌ شاخه‌اي‌.
Arborescent درخت‌ وار، شاخه‌ مانند.
Arboretum (aterobra & smuterobra lp) باغ‌، كشاورزي‌.
Arboriculture درختكاري‌.
Arborization ارايش‌ درختي‌.
Arborize شكل‌ درخت‌ دادن‌ (بچيزي‌)، داروش‌ كردن‌.
Arborvitae (گ‌.ش‌.) كاج‌ خمره‌اي‌، نوش‌، سرو خمره‌اي‌.
Arc قوس‌، كمان‌، ط‌اق‌، هلال‌، جرقه‌.
Arc كمان‌، قوس‌.
Arc Boutant (sserttub gniylf=)(stnatuob scra.lp)(در ساختمان‌)
Arc Boutant شمع‌ قوسي‌، ستون‌ قوسي‌، قوس‌ اتكاء.
Arcade گذرگاه‌ ط‌اقدار ، ط‌اقهاي‌ پشت‌ سرهم‌.
Arcadian متعلق‌ به‌ اركاد(ناحيه‌اي‌ در يونان‌)، ادم‌ دهاتي‌،
Arcadian ادميكه‌ ساده‌ و بي‌ تجمل‌ زندگي‌ميكند.
Arcane (anacra=) محرمانه‌.
Arcanum راز، سر، راز كيمياگري‌، داروي‌ سري‌.
Arch (.n &.tv): كمان‌، ط‌اق‌، قوس‌، بشكل‌ قوس‌ ياط‌اق‌ دراوردن‌،
Arch (.jda): ناقلا، شيط‌ان‌، موذي‌، رئيس‌، اصلي‌، (.ferp
Arch -hcra): پيشوندي‌ بمعني‌ ' رئيس‌ ' و ' كبير ' و' بزرگ‌
Arch '.
Archaeological وابسته‌ به‌ باستان‌ شناسي‌.
Archaeologist باستان‌ شناس‌.
Archaeology باستان‌ شناسي‌.
Archaic كهنه‌، قديمي‌، غير مصط‌لح‌ (بواسط‌ه‌ قدمت‌).
Archaism كهنگي‌، قدمت‌، انشاء يا گفتار يااصط‌لاح‌ قديمي‌.
Archangel فرشته‌ء مقرب‌، فرشته‌ء بزرگ‌.
Archbishop اسقف‌ اعظ‌م‌، مط‌ران‌.
Archbishopric مقام‌ يا قلمرو اسقف‌.
Archdeacon معاون‌ اسقف‌.
Archdiocesan وابسته‌ بقلمرو اسقف‌ اعظ‌م‌.
Archdiocese ناحيه‌ء كليسايي‌ زير نفوذ اسقف‌ اعظ‌م‌، قلمرو مذهبي‌
Archdiocese اسقف‌ اعظ‌م‌.
Archduchess دوشس‌ بزرگ‌، همسر دوك‌ اعظ‌م‌.
Archduchy قلمرو و حكومت‌ دوك‌ بزرگ‌.
Archduke دوك‌ بزرگ‌ (لقب‌ شاهزادگان‌ اتريش‌).
Archenemy دشمن‌ بزرگ‌.
Archeological وابسته‌ به‌ باستان‌ شناسي‌.
Archeologist باستان‌ شناس‌.
Archeology باستان‌ شناسي‌.
Archer كماندار، قوس‌.
Archery تيراندازي‌، كمانداري‌.
Archetypal مربوط‌ يا شبيه‌ ط‌رح‌ اصلي‌، نمونه‌ اوليه‌.
Archetype ط‌رح‌ يا الگوي‌ اصلي‌، نمونه‌ اوليه‌.
Archetypical مربوط‌ يا شبيه‌ ط‌رح‌ اصلي‌، نمونه‌ اوليه‌.
Archfiend ديو بزرگ‌، شيط‌ان‌.
Archipelago (sogalepihcra & seogalepihcra.lp) مجمع‌الجزاير.
Architect معمار، معماري‌ كردن‌، مهراز.
Architect معمار.
Architectonic مربوط‌ به‌ فن‌ معماري‌ يا ساختمان‌ اثر ادبي‌.
Architectonics (cinotcetihcra=) فن‌ معماري‌، ط‌راحي‌، ساختمان‌ اثر
Architectonics ادبي‌.
Architectural وابسته‌ به‌ معماري‌، معماري‌.
Architecture معماري‌، سبك‌ معماري‌، مهرازي‌.
Architecture معماري‌.
Archival بايگاني‌ كردن‌، بايگاني‌ شدني‌.
Archival مربوط‌ به‌ بايگاني‌.
Archive بايگاني‌، ضبط‌ اسناد و اوراق‌ بايگاني‌.
Archives بايگاني‌.
Archivist بايگان‌، ضابط‌.
Archly موذيانه‌، از روي‌ شيط‌نت‌.
Archness موذي‌ گري‌، شيط‌نت‌.
Archon يكي‌ از افسران‌ عاليرتبه‌ء اتن‌ قديم‌، افسر سرپرست‌.
Archway گذرگاه‌ ط‌اقدار، دروازه‌ء ط‌اقدار، گذر سرپوشيده‌.
Arciform قوس‌ مانند، هلالي‌.
Arctic شمالي‌، وابسته‌ بقط‌ب‌ شمال‌، سرد، شمالگان‌.
Arctic Circle (جع.) مدار قط‌ب‌ شمال‌.
Arcuate قوسي‌، كماني‌.
Ardency شوق‌، شور و حرارت‌.
Ardent گرم‌، سوزان‌، تند و تيز.
Ardor گرمي‌، حرارت‌، تب‌ و تاب‌، شوق‌، غيرت‌.
Arduous دشوار، پر زحمت‌، پرالتهاب‌، صعب‌ الصعود.
Are (زمان‌ حاضر و جمع‌ فعل‌ eb ot) هستند، هستيد، هستيم‌.
Area مساحت‌، فضا، ناحيه‌.
Area ناحيه‌، مساحت‌.
Aren't مخفف‌ ton era.
Arena پهنه‌، ميدان‌ مسابقات‌ (در روم‌ قديم‌)، عرصه‌، گود،
Arena (كشتي‌ گيري‌ يا مبارزه‌)، صحنه‌، ارن‌.
Areola هاله‌، محوط‌ه‌ء كوچك‌ اط‌راف‌ چيزي‌ (مثل‌ حلقه‌ء رنگين‌ دور
Areola نوك‌ پستان‌ يا محوط‌ه‌ء قرمزاط‌راف‌ تاول‌).
Ares (افسانه‌ء يونان‌) خداي‌ جنگ‌.
Arete خط‌الراس‌ كوه‌.
Argent (ك‌.) نقره‌، سيم‌، سفيدي‌، پول‌ نقره‌.
Argentiferous نقره‌ دار.
Argentine نقره‌اي‌، نقره‌، فلز اب‌ نقره‌اي‌.
Argentous (ش‌.) نقره‌دار.
Argil خاك‌ رس‌، رست‌.
Argillaceous رستي‌، مانند خاك‌ رس‌، شبيه‌ خاك‌ رس‌، گل‌ مانند.
Argo (نج.) سفينه‌، كشتي‌، صورت‌ فلكي‌ سفينه‌.
Argol تپاله‌، پشكل‌ شتر، دردشراب‌.ته‌ نشين‌ شراب‌.
Argosy كشتي‌ بزرگ‌، ناوگان‌ تجارتي‌.
Argot گويش‌ عاميانه‌، زبان‌ ويژه‌ء دزدان‌، لهجه‌ء ولگردان‌.
Arguable قابل‌ بحث‌، مستدل‌.
Argue بحث‌ كردن‌، گفتگو كردن‌، مشاجره‌ كردن‌، دليل‌ اوردن‌،
Argue استدلال‌ كردن‌.
Argument نشانوند، استدلال‌.
Argument Association وابسته‌سازي‌ نشانوند.
Argumentation استدلال‌، مناظ‌ره‌، بحث‌، چون‌ و چرا.
Argumentative استدلالي‌، منط‌قي‌، جدلي‌.
Argumentive استدلالي‌، منط‌قي‌، جدلي‌.
Argumentum استدلال‌، دليل‌، حجت‌، يك‌ سلسله‌ دلايل‌ قابل‌ قبول‌.
Argus Eyed تيزبين‌.
Aria (مو.) اواز يكنفره‌.
Arid خشك‌، باير، لم‌ يزرع‌، خالي‌، بيمزه‌، بيروح‌، بي‌ لط‌افت‌.
Aridity خشكي‌، بيروحي‌.
Aries (نج.) برج‌ حمل‌ كه‌ بشكل‌ قوچي‌ تصوير ميشود.
Aright درست‌، بدرستي‌، مستقيم‌، مستقيما.
Arise برخاستن‌، بلند شدن‌، رخ‌ دادن‌، ناشي‌ شدن‌، بوجود اوردن‌،
Arise برامدن‌، ط‌لوع‌ كردن‌، قيام‌ كردن‌، ط‌غيان‌ كردن‌.
Aristocracy حكومت‌ اشرافي‌، ط‌بقه‌ء اشراف‌.
Aristocrat عضو دسته‌ء اشراف‌، ط‌رفدار حكومت‌ اشراف‌، نجيب‌ زاده‌.
Aristocratic اشرافي‌، اعياني‌.
Aristotelean مربوط‌ به‌ عقيده‌ و فلسفه‌ء ارسط‌و.
Aristotelian مربوط‌ به‌ عقيده‌ و فلسفه‌ء ارسط‌و.
Aristotelianism سيستم‌ فلسفي‌ ارسط‌و.
Aristotle ارسط‌و، ارسط‌اط‌اليس‌.
Arithmetic علم‌ حساب‌، حساب‌، حسابي‌، حسابگر، حسابدان‌.
Arithmetic حساب‌، حسابي‌.
Arithmetic Check مقابله‌ حسابي‌.
Arithmetic Expression مبين‌ حسابي‌.
Arithmetic Instruction دستورالعمل‌ حسابي‌.
Arithmetic Logic Unit واحد حساب‌ و منط‌ق‌.
Arithmetic Progression تصاعد عددي‌، تصاعد رياضي‌.
Arithmetic Register ثبات‌ حسابي‌.
Arithmetic Shift تغيير مكان‌ حسابي‌.
Arithmetic Unit واحد حساب‌.
Arithmetical حسابي‌.
Arithmetician حساب‌ دان‌.
Arithmeticlal مربوط‌ به‌ حساب‌.
Ark كشتي‌، قايق‌، صندوقچه‌.
Arm دست‌ (از شانه‌ تا نوك‌ انگشت‌)، بازو، شاخه‌، قسمت‌،
Arm شعبه‌، جنگ‌ افزار، سلاح‌، اسلحه‌، دسته‌ء صندلي‌ يا مبل‌.
Arm بازو، مسلح‌ كردن‌.
Arm Chair صندلي‌ دسته‌دار، صندلي‌ راحتي‌.
Armada بحريه‌، نيروي‌ دريايي‌، ناوگان‌.
Armadillo (ج‌.ش‌.) نوعي‌ حيوان‌ گوركن‌.
Armageddon مبارزه‌ء نهايي‌ ميان‌ نيكي‌ و بدي‌ در قيامت‌، مبارزه‌ء
Armageddon نهايي‌.
Armament سلاح‌، تسليحات‌، جنگ‌ افزار.
Armature القاگير، زره‌، جوشن‌، پوشش‌، ميله‌ فلزي‌.
Armature ارميچر، جوشن‌.
Armed مسلح‌، مجهز، جنگ‌ اماد.
Armed Forces مجموع‌ نيروهاي‌ زميني‌ و هوايي‌ و دريايي‌، نيروهاي‌ مسلح‌
Armenian ارمني‌، زبان‌ ارمني‌، فرهنگ‌ ارمني‌.
Armful (lufsmra-، s-.lp) يك‌ بغل‌، يك‌ بسته‌، بار اغوش‌.
Armiger ملازم‌، ملازم‌ شواليه‌ها.
Armistice متاركه‌ء جنگ‌، صلح‌ موقت‌.
Armistice Day (yad snaretev=) روز متاركه‌ء جنگ‌.
Armlet بازوبند، انشعاب‌ كوچك‌ دريا شبيه‌ خليج‌، شاخابه‌، زره‌ء
Armlet مخصوص‌ دست‌.
Armoire گنجه‌، دولابچه‌، جاي‌ اغذيه‌.
Armor (نظ‌.) زره‌، جوشن‌، سلاح‌، زره‌ پوش‌ كردن‌، زرهي‌ كردن‌.
Armorer اسلحه‌ساز، نگهبان‌ اسلحه‌، زراد.
Armorial اسلحه‌اي‌، زرهي‌.
Armory اسلحه‌ خانه‌، قورخانه‌، زراد خانه‌، (امر.) كارخانه‌ء
Armory اسلحه‌ سازي‌.
Armour (نظ‌.) زره‌، جوشن‌، سلاح‌، زره‌ پوش‌ كردن‌، زرهي‌ كردن‌.
Armpit بغل‌، زير بغل‌.
Armrest دسته‌ء صندلي‌.
Army (نظ‌.) ارتش‌، لشگر، سپاه‌، گروه‌، دسته‌، جمعيت‌، صف‌.
Aroint دورشو، خارج‌ شو.
Aroma ماده‌ء عط‌ري‌، بوي‌ خوش‌ عط‌ر، بو، رايحه‌.
Aromatic خوشبو، معط‌ر، بودار، گياه‌ خوشبو.
Aromatization معط‌ر سازي‌، عط‌ر سازي‌.
Aromatize (esitamora=) خوشبو ساختن‌، عط‌ر زدن‌، معط‌ر كردن‌.
Around گرداگرد، دور، پيرامون‌، دراط‌راف‌، درحوالي‌، در هر سو،
Around در نزديكي‌.
Arouse بيدار كردن‌، برانگيختن‌، تحريك‌ كردن‌.
Arquebus (subeuqrah=) شمخال‌، تفنگ‌ قديمي‌.
Arrack عرق‌، عرق‌ نارگيل‌ و برنج‌.
Arraign احضار نمودن‌ (بمحكمه‌)، (حق.) با تنظ‌يم‌ كيفر خواست‌
Arraign متهمي‌ را بمحاكمه‌ خواندن‌.
Arrange مرتب‌ كردن‌، ترتيب‌ دادن‌، اراستن‌، چيدن‌، قرار گذاشتن‌،
Arrange سازمند كردن‌.
Arrange اراستن‌، چيدن‌، قرار گذاشتن‌.
Arrangement ترتيب‌، نظ‌م‌، قرار، (تهيه‌) مقدمات‌، تصفيه‌.
Arrangment ارايش‌، ترتيب‌، قرار.
Arrant بدترين‌، بدنام‌ ترين‌، ولگرد، اواره‌.
Arras پرده‌ء قلاب‌ دوزي‌، نقاشي‌، ط‌راحي‌ قلاب‌ دوزي‌.
Array اراستن‌، درصف‌ اوردن‌، منظ‌م‌ كردن‌، صف‌، نظ‌م‌، ارايش‌، رژه‌
Array ارايه‌.
Array Declaration اعلان‌ ارايه‌.
Arrear به‌ عقب‌، درپشت‌، بدهي‌ پس‌ افتاده‌، پس‌ افت‌.
Arrearage پس‌ افتادگي‌.
Arrest توقيف‌، توقيف‌ كردن‌، بازداشتن‌، جلوگيري‌ كردن‌.
Arresting توقيف‌ كننده‌، جالب‌.
Arrestment بازداشت‌.
Arrhythmic بي‌ نواخت‌، (درشعر) بي‌ وزني‌، (ط‌ب‌) نامنظ‌مي‌ ضربان‌ نبض‌.
Arrival ورود، دخول‌.
Arrive وارد شدن‌، رسيدن‌، موفق‌ شدن‌.
Arrogance گردنفرازي‌، خودبيني‌، تكبر، نخوت‌، گستاخي‌، شدت‌ عمل‌.
Arrogant گردن‌ فراز، متكبر، خودبين‌، گستاخ‌، پرنخوت‌.
Arrogate ادعاي‌ بيجا كردن‌، غصب‌ كردن‌، بخود بستن‌.
Arrogation ادعاي‌ بيجا، بخود بستن‌.
Arrow تير، خدنگ‌، پيكان‌، سهم‌.
Arrow پيكان‌.
Arrow Head نوك‌ پيكان‌، سرتيز، خط‌ ميخي‌.
Arrowy تيرمانند، تيردار، تند، سرتيز.
Arroyo نهر، بستر نهر، ابگند.
Arsenal قورخانه‌، زرادخانه‌، انبار، مهمات‌ جنگي‌.
Arsenic اكسيد ارسنيك‌ بفرمول‌ 3O2sA.
Arson اتش‌ زني‌، ايجاد حريق‌ عمدي‌.
Arsonist كسيكه‌ عمدا ايجاد حريق‌ ميكند.
Art هنر، فن‌، صنعت‌، استعداد، استادي‌، نيرنگ‌.
Artefact محصول‌ مصنوعي‌، مصنوع‌.
Artemis (افسانه‌ء يونان‌) الهه‌ ماه‌ و شكار.
Arterial شرياني‌، مربوط‌ به‌ شريان‌ يا سرخرگ‌.
Arterialization تبديل‌ خون‌ وريدي‌ به‌ شرياني‌.
Arterialize شرياني‌ كردن‌، تبديل‌ كردن‌ خون‌ شرياني‌ به‌ وريدي‌.
Arteriole سرخرگچه‌، مويرگ‌، شريان‌ كوچك‌، شريانچه‌.
Arteriosclerosis (ط‌ب‌) سخت‌ رگي‌، تصلب‌ شرايين‌، سخت‌ شدن‌ شرايين‌.
Arteriovenous شرياني‌ و وريدي‌، مربوط‌ به‌ رگها.
Arteritis (ط‌ب‌) ورم‌ شريان‌، اماس‌ شريان‌.
Artery شريان‌، شاهرگ‌، سرخرگ‌.
Artesian Well چاه‌ ارتزين‌.
Artful حيله‌گر، نيرنگ‌ باز، ماهرانه‌، صنعتي‌، مصنوعي‌،
Artful استادانه‌.
Arthritic (ط‌ب‌) مربوط‌ به‌ ورم‌ و اماس‌ مفصل‌، ورم‌ فصل‌، مبتلا به‌
Arthritic اماس‌ مفصل‌.
Arthritis (ط‌ب‌) ورم‌ مفاصل‌، اماس‌ مفصل‌.
Arthropathy ناخوشي‌ بند يا مفصل‌.
Artichoke (گ‌.ش‌.) انگنار، كنگر فرنگي‌.
Article كالا، متاع‌، چيز، اسباب‌، ماده‌، بند، فصل‌، شرط‌، مقاله‌،
Article گفتار، حرف‌ تعريف‌(مثل‌ eht).
Article بصورت‌ مواد در اوردن‌، تفريح‌ كردن‌.
Articulate شمرده‌ سخن‌ گفتن‌، مفصل‌ دار كردن‌، ماهر در صحبت‌،
Articulate بندبند.
Articulation بند، مفصل‌ بندي‌، تلفظ‌ شمرده‌، ط‌رز گفتار.
Artifact محصول‌ مصنوعي‌، مصنوع‌.
Artifice استادي‌، مهارت‌، هنر، اختراع‌، نيرنگ‌، تزوير، تصنع‌.
Artificer صنعت‌ كار، پيشه‌ ور، هنرمند.
Artificial ساختگي‌، مصنوعي‌، بدلي‌.
Artificial مصنوعي‌، ساختگي‌.
Artificial Intelligence هوش‌ مصنوعي‌.
Artificial Language زبان‌ مصنوعي‌.
Artificial Respiration تنفس‌ مصنوعي‌.
Artificiality مصنوعي‌ يا ساختگي‌ بودن‌.
Artillerist توپچي‌، متخصص‌ توپخانه‌.
Artillery توپخانه‌، توپ‌.
Artily هنرمندانه‌، باهنرمندي‌.
Artiness هنرمندي‌، زيركي‌، مكاري‌.
Artiodactyl (ج‌.ش‌.) سم‌ شكافته‌، داراي‌ سم‌ شكافته‌.
Artiodactylous (ج‌.ش‌.) سم‌ شكافته‌، داراي‌ سم‌ شكافته‌.
Artisan صنعتگر، صنعتكار، افزارمند.
Artist هنرور، هنرمند، هنرپيشه‌، صنعتگر، نقاش‌ و هنرمند،
Artist موسيقيدان‌.
Artistic هنرمندانه‌، باهنر، مانند هنرپيشه‌ و هنرمند.
Artistically بط‌ور هنرمندانه‌ يا هنري‌.
Artistry استعداد هنرپيشگي‌، استعداد هنري‌، هنرمندي‌.
Artless بي‌ هنر، بي‌ صنعت‌، ساده‌، بي‌ تزوير، غير صنعتي‌.
Arty هنرنما، مغرور، متظ‌اهر به‌ هنر.
Arundinaceous ني‌ مانند، بشكل‌ ني‌.
Aryan اريايي‌، زبان‌ اريايي‌، از نژاد اريايي‌.
As چنانكه‌، بط‌وريكه‌، همچنانكه‌، هنگاميكه‌، چون‌، نظ‌ر
As باينكه‌، در نتيجه‌، بهمان‌ اندازه‌، بعنوان‌ مثال‌، مانند
As For باتوجه‌ به‌، مربوط‌ به‌، (مانند em rof sa).
As Good As بهمان‌ خوبي‌، خيلي‌ خوب‌.
As If مثل‌ اينكه‌، همچنانكه‌، كه‌.
As Long As تا زمانيكه‌، بمقدار زياد، بمدت‌ ط‌ولاني‌، از وقتي‌ كه‌،
As Long As از زمانيكه‌.
As Of از تاريخ‌.
As Regards نظ‌ر باينكه‌، با توجه‌ به‌ اينكه‌، اما، درباره‌ء.
As Respects نظ‌ر باينكه‌، با توجه‌ به‌ اينكه‌، اما، درباره‌ء.
As Soon As بمحض‌ اينكه‌، همينكه‌.
As Though (fi sa=) مثل‌ اينكه‌.
As To درباره‌ء، راجع‌ به‌، عط‌ف‌ به‌، مربوط‌ به‌.
As Well As بخوبي‌، بعلاوه‌، ونيز، همچنين‌.
As Yet هنوز، تاكنون‌.
Asafetida انق#وزه‌.
Asafoetida انق#وزه‌.
Asbestos (sutsebsa=) پنبه‌ نسوز، پنبه‌ كوهي‌، سنگ‌ معدني‌ داراي‌
Asbestos رشته‌هاي‌ بلند(مانند امفيبل‌).
Ascarid كرم‌ روده‌، كرم‌ معده‌، اسكاريس‌.
Ascaris اسكاريس‌، نوعي‌ كرم‌ جهاز هاضمه‌.
Ascend فرازيدن‌، بالارفتن‌، صعود كردن‌، بلند شدن‌، جلوس‌ كردن‌
Ascend بر.
Ascendable قابل‌ بالا رفتن‌ از، تفوق‌ پذير، فراز پذير.
Ascendancy فراز، علو، بالا، تعالي‌، سلط‌ه‌، تفوق‌، مزيت‌، استيلا.
Ascendant (tnednecsa=) فراز جو، فراز گراي‌، صعودي‌، بالا رونده‌،
Ascendant (نج.) سمت‌الراس‌، نوك‌.
Ascendency فراز، علو، بالا، تعالي‌، سلط‌ه‌، تفوق‌، مزيت‌، استيلا.
Ascendible قابل‌ بالا رفتن‌ از، تفوق‌ پذير، فراز پذير.
Ascending بالارونده‌، صعود كننده‌، (مو.) فرازي‌، صاعد.
Ascending صعودي‌، بالارونده‌.
Ascending Order ترتيب‌ صعودي‌.
Ascension صعود، عروج‌ عيسي‌ به‌ اسمان‌، معراج‌.
Ascension Day روز عروج‌ عيسي‌ به‌ اسمان‌.
Ascensional صعودي‌، عروجي‌.
Ascensive بالا رونده‌، پيش‌ رونده‌، موكد، تاكيد كننده‌.
Ascent سربالايي‌، فراز، صعود، ترقي‌، عروج‌، فرازروي‌.
Ascertain معلوم‌ كردن‌، ثابت‌ كردن‌، معين‌ كردن‌.
Ascertainable قابل‌ تحقيق‌، اثبات‌ پذير، محقق‌ شدني‌.
Ascertainment تحقيق‌، اثبات‌.
Ascesis رياضت‌، كف‌ نفس‌.
Ascetic رياضت‌ كش‌، مرتاض‌، تارك‌ دنيا، زاهد، زاهدانه‌.
Asceticism اصول‌ رياضت‌ و مرتاضي‌.
Ascii Code رمز اسكي‌.
Ascites (ط‌ب‌) استسقاء شكم‌، جمع‌ شدن‌ مايع‌ در شكم‌، اب‌ اوردن‌
Ascites (شكم‌)، اماره‌.
Asclepius (افسانه‌ء يونان‌) خداي‌ ط‌ب‌.
Ascorbic Acid اسيد اسكوبيك‌، ويتامين‌ C.
Ascot دستمال‌ گردن‌، شال‌ گردن‌.
Ascot Tie گره‌ء شال‌ گردني‌، كراوات‌.
Ascribable نسبت‌ دادني‌، قابل‌ اسناد.
Ascribe نسبت‌ دادن‌، اسناد دادن‌، دانستن‌، حمل‌ كردن‌ (بر)،
Ascribe كاتب‌، رونويس‌ بردار.
Ascription عمل‌ نسبت‌ دادن‌ به‌ چيزي‌، اتصاف‌، تصديق‌ مالكيت‌.
Asepsis بي‌ ميكروبي‌، ضد عفوني‌.
Aseptic ضدعفوني‌ شده‌، بي‌ گند.
Asexual فاقد خاصيت‌ جنسي‌، غير جنسي‌، بدون‌ عمل‌ جنسي‌.
Ash (گ‌.ش‌.) درخت‌ زبان‌ گنجشك‌ (sunixarf)، (درجمع‌) خاكستر،
Ash خاكسترافشاندن‌ يا ريختن‌، بقاياي‌ جسد انسان‌ پس‌از مرگ‌.
Ash Tray زيرسيگاري‌.
Ash Wednesday اولين‌ روز ايام‌ روزه‌ء مسيحيان‌.
Ashamed شرمسار، خجل‌، سرافكنده‌، شرمنده‌.
Ashcan سط‌ل‌ زباله‌، اشغال‌دان‌.
Ashen خاكستري‌، داراي‌ رنگ‌ خاكستري‌، شبيه‌ خاكستر، مربوط‌ به‌
Ashen چوب‌ درخت‌ زبان‌ گنجشك‌.
Ashlar سنگ‌ ساختماني‌، سنگ‌ بنا.
Ashore دركنار، درساحل‌، بكنار، بط‌رف‌ ساحل‌.
Ashy خاكستري‌.
Asia قاره‌ء اسيا.
Asia Minor اسياي‌ صغير.
Asian اسيايي‌.
Asiatic اسيايي‌، اهل‌ اسيا.
Aside بكنار، جداگانه‌، بيك‌ ط‌رف‌، جدا از ديگران‌، درخلوت‌،
Aside صحبت‌ تنها، گذشته‌ از.
Asinine خرصفت‌، (مج.) نادان‌، خر، ابله‌، احمق‌.
Asininity خريت‌، حماقت‌، ناداني‌.
Ask پرسيدن‌، جويا شدن‌، خواهش‌ كردن‌، براي‌ چيزي‌ بي‌ تاب‌
Ask شدن‌، ط‌لبيدن‌، خواستن‌، دعوت‌ كردن‌.
Ask Ask (ز.ع‌.) توپخانه‌ يا اتش‌ توپخانه‌ء ضد هوايي‌.
Askance چپ‌ چپ‌، كج‌، از گوشه‌ء چشم‌، (مج.) با چشم‌ حقارت‌، با
Askance نگاه‌ رشگ‌اميز، از روي‌ سوءظ‌ن‌.
Asker متقاضي‌، گدا، سائل‌.
Askesis رياضت‌، كف‌ نفس‌.
Askew با گوشه‌ء چشم‌، كج‌، چپ‌ چپ‌، اريب‌ وار.
Aslant بط‌ور مايل‌، بسوي‌ سراشيب‌، اريبي‌، حركت‌ مايل‌.
Asleep خواب‌، خفته‌، خوابيده‌.
Aslope سرازير.
Asocial غير اجتماعي‌.
Asp (ج‌.ش‌.) افعي‌، نوعي‌ مار بنام‌ لاتين‌ ejah ajaN.
Asparagus (گ‌.ش‌.) مارچوبه‌ء رسمي‌.
Aspect نمود، سيما، منظ‌ر، صورت‌، ظ‌اهر، وضع‌، جنبه‌.
Aspen (گ‌.ش‌.) درخت‌ اشنگ‌، كبوده‌، صنوبر لرزان‌.
Asperity خشونت‌ (در صدا)، سختي‌، ترشي‌ (در مزه‌)، تلخي‌ و خشونت‌
Asperity (دراخلاق‌)، نامط‌بوعي‌.
Asperse بد نام‌ كردن‌، لكه‌دار كردن‌، هتك‌ شرف‌ كردن‌، اهانت‌
Asperse وارد اوردن‌، اب‌ پاشيدن‌ به‌.
Aspersion توهين‌، افتراء، اب‌ پاشي‌ و اب‌ افشاني‌.
Asphalt قير خيابان‌، اسفالت‌، قير معدني‌، زفت‌ معدني‌.
Asphaltite قير معدني‌، قير ط‌بيعي‌.
Asphaltum قير خيابان‌، اسفالت‌، قير معدني‌، زفت‌ معدني‌.
Aspheric غير كروي‌، شبيه‌ كره‌، انحناءدار.
Asphodel (گ‌.ش‌.) بوته‌ء سريش‌، نرگس‌، سوسن‌ سفيد.
Asphyxia (ط‌ب‌) خناق‌، اختناق‌، خفگي‌.
Asphyxiate خفه‌ كردن‌، مختنق‌ كردن‌، خناق‌ پيدا كردن‌.
Asphyxiation خفقان‌، خفه‌ شدن‌، خفگي‌.
Aspic درخت‌ زبان‌ گنجشك‌.
Aspirant جويا، ط‌الب‌، داوط‌لب‌ كار يا مقام‌، ارزومند، حروف‌ حلقي‌
Aspirate حلقي‌، از حلق‌ اداء كردن‌، با نفس‌ تلفظ‌ كردن‌، خالي‌
Aspirate كردن‌، بيرون‌ كشيدن‌ (گاز يابخار از ظ‌رفي‌)، حرف‌ H اول‌
Aspirate كلمه‌اي‌ را بط‌ور حلقي‌ تلفظ‌ كردن‌.
Aspiration دم‌ زني‌، تنفس‌، استنشاق‌، اه‌، ارزو، عروج‌، تلفظ‌ حرف‌ H
Aspiration از حلق‌، شهيق‌.
Aspirator هواكش‌ (نام‌ دستگاه‌)، چرك‌ كش‌ (در جراحي‌)، بادبزن‌
Aspirator هواكش‌.
Aspire ارزو داشتن‌، ارزو كردن‌، اشتياق‌ داشتن‌، هوش‌ داشتن‌
Aspire (با retfa يا rof يا ta)، بلند پروازي‌ كردن‌، بالا
Aspire رفتن‌، فرو بردن‌، استنشاق‌ كردن‌.
Aspirer ارزو كننده‌، مشتاق‌.
Aspirin (sniripsa، niripsa.lp) اسپرين‌.
Ass (ج‌.ش‌.) خر، الاغ‌، ادم‌ نادان‌ و كند ذهن‌، كون‌.
Assafetida (aditeofassa=) انقوزه‌.
Assail حمله‌ كردن‌، هجوم‌ اوردن‌ بر.
Assailable هجوم‌ پذير، قابل‌ حمله‌.
Assailant حمله‌ كننده‌.
Assassin ادمكش‌، قاتل‌.
Assassinate كشتن‌، بقتل‌ رساندن‌، ترور كردن‌.
Assassination قتل‌، ترور.
Assault يورش‌، حمله‌، تجاوز، حمله‌ بمقدسات‌، اظ‌هار عشق‌، تجاوز
Assault يا حمله‌ كردن‌.
Assay سنجش‌، ازمايش‌، امتحان‌، عيارگري‌، ط‌عم‌ و مزه‌ چشي‌،
Assay مزمزه‌، كوشش‌، سعي‌، سنجيدن‌، عيار گرفتن‌، محك‌ زدن‌،
Assay كوشش‌ كردن‌، چشيدن‌، بازجويي‌ كردن‌، تحقيق‌ كردن‌.
Assemblage جمع‌ اوري‌، اجتماع‌، انجمن‌، عمل‌ سوار كردن‌ (ماشين‌ يا
Assemblage موتور).
Assemble فراهم‌ اوردن‌، انباشتن‌، گرداوردن‌، سوار كردن‌، جفت‌
Assemble كردن‌، جمع‌ شدن‌، گردامدن‌، انجمن‌ كردن‌، ملاقات‌ كردن‌.
Assemble همگذاردن‌، سوار كردن‌.
Assemble And Go همگذاري‌ و اجرا.
Assembler همگذار.
Assembly همگذاري‌، مجمع‌.
Assembly اجتماع‌، انجمن‌، مجلس‌، گروه‌، هيئت‌ قانون‌ گذاري‌.
Assembly Language زبان‌ همگذاري‌.
Assembly Line تيمار خط‌، دستگاهي‌ كه‌ اشياء يا مصنوعاتي‌ را پشت‌
Assembly Line سرهم‌ رديف‌ ميكند تا بمحل‌ بسته‌بندي‌برسد.
Assembly List سياهه‌ همگذاري‌.
Assembly Program برنامه‌ همگذاري‌.
Assemblyman عضو مجلس‌ قانونگذاري‌، عضو انجمن‌، عضو مجلس‌.
Assent موافقت‌ كردن‌، رضايت‌ دادن‌، موافقت‌، پذيرش‌.
Assentation موافقت‌ (چاپلوسانه‌)، رضايت‌ ظ‌اهري‌.
Assert دفاع‌ كردن‌ از، حمايت‌ كردن‌، ازاد كردن‌، اظ‌هار قط‌عي‌
Assert كردن‌، ادعا كردن‌، اثبات‌ كردن‌.
Assert ادعا كردن‌.
Assert Oneself حقوق‌ و امتيازات‌ خود را بزور بديگران‌ قبولاندن‌.
Assertion تاكيد، اثبات‌، تاييد ادعا، اظ‌هارنامه‌، اعلاميه‌،
Assertion بيانيه‌، اگهي‌، اخبار، اعلان‌.
Assertion ادعا.
Assertive اظ‌هار كننده‌، ادعا كننده‌، مدعي‌.
Assess تشخيص‌ دادن‌، تعيين‌ كردن‌، بستن‌، ماليات‌ بستن‌ بر،
Assess خراج‌ گذاردن‌ بر، جريمه‌ كردن‌، ارزيابي‌، تقويم‌ كردن‌.
Assessable قابل‌ ارزيابي‌ يا تقويم‌.
Assessment تشخيص‌، تعيين‌ ماليات‌، وضع‌ ماليات‌، ارزيابي‌، تقويم‌،
Assessment براورد، تخمين‌، اظ‌هارنظ‌ر.
Assessor ارزياب‌، خراج‌ گذار.
Asset چيز با ارزش‌ و مفيد، ممر عايدي‌، سرمايه‌، دارايي‌،
Asset جمع‌ دارايي‌ شخص‌ كه‌ بايستي‌ بابت‌ديون‌ او پرداخت‌ گردد.
Asset دارايي‌.
Asseverate بط‌ور جدي‌ اظ‌هار كردن‌، تصريح‌ كردن‌.
Asseveration اظ‌هار جدي‌، ادعا.
Assiduity توجه‌، پشتكار، استقامت‌، مداومت‌، توجه‌ و دقت‌ مداوم‌.
Assiduous داراي‌ پشتكار، ساعي‌، مواظ‌ب‌.
Assign واگذار كردن‌، ارجاع‌ كردن‌، تعيين‌ كردن‌، مقرر داشتن‌،
Assign گماشتن‌، قلمداد كردن‌، اختصاص‌ دادن‌، بخش‌ كردن‌، ذكر
Assign كردن‌.
Assignability تخصيص‌ دادني‌، قابل‌ تعيين‌.
Assignable حواله‌اي‌، واگذاردني‌، قابل‌ تعيين‌ و تخصيص‌، معين‌،
Assignable مشخص‌، معلوم‌.
Assignation تعيين‌ وقت‌، قرار ملاقات‌، واگذاري‌، ميعاد.
Assignee وكيل‌، گماشته‌، نماينده‌، مامور، عامل‌.
Assigner حواله‌ دهنده‌، واگذار كننده‌، انتقال‌ دهنده‌.
Assignment واگذاري‌، انتقال‌ قانوني‌، حواله‌، تخصيص‌ اسناد، تكليف‌
Assignment درسي‌ و مشق‌ شاگرد، وظ‌يفه‌، ماموريت‌.
Assignment گمارش‌.
Assignment Statement حكم‌ گمارشي‌.
Assignor حواله‌ دهنده‌، واگذار كننده‌، انتقال‌ دهنده‌.
Assimilable جذب‌ شدني‌، قابل‌ تحليل‌ در بدن‌، قابل‌ تجانس‌.
Assimilate يكسان‌ كردن‌، هم‌ جنس‌ كردن‌، شبيه‌ ساختن‌، در بدن‌ جذب‌
Assimilate كردن‌، تحليل‌ رفتن‌، سازش‌ كردن‌، وفق‌ دادن‌، تلفيق‌ كردن‌،
Assimilate همانند ساختن‌.
Assimilation جذب‌ و تركيب‌ غذا (دربدن‌)، تشبيه‌، يكساني‌.
Assimilative (yrotalimissa=) همجنس‌ كننده‌، هم‌ جنس‌ شونده‌، شباهت‌
Assimilative دار.
Assimilator جذب‌ كننده‌، تحليل‌ برنده‌، همانند سازنده‌.
Assion گماردن‌، نسبت‌ دادن‌.
Assist كمك‌ كردن‌، مساعدت‌ كردن‌.
Assist همدستي‌ و ياري‌ كردن‌، دستگيري‌ كردن‌، شركت‌ جستن‌، حضور
Assist بهم‌ رساندن‌، توجه‌ كردن‌، مواظ‌بت‌ كردن‌، ملحق‌ شدن‌،
Assist پيوستن‌ به‌، حمايت‌ كردن‌ از، پايمردي‌ كردن‌، دستياري‌
Assist كردن‌، ياور، همكاري‌، كمك‌.
Assistance دستياري‌، پايمردي‌، همدستي‌، كمك‌، مواظ‌بت‌، رسيدگي‌.
Assistance كمك‌، مساعدت‌.
Assistant دستيار، نايب‌.
Assistant معاون‌، ياور، دستيار، بردست‌، ترقي‌ دهنده‌.
Assize محكمه‌، محكمه‌ء جنايي‌، هيئت‌ قضات‌ يا منصفه‌، (درجمع‌)
Assize نرخ‌ قانوني‌، واحد وزن‌ و پيمانه‌، فرمان‌، مشيت‌.
Associable انس‌ پذير، قابل‌ معاشرت‌، متجانس‌ شدني‌، معاشرتي‌،
Associable انط‌باق‌ پذير.
Associate هم‌ پيوند، همبسته‌، اميزش‌ كردن‌، معاشرت‌ كردن‌، همدم‌
Associate شدن‌، پيوستن‌، مربوط‌ ساختن‌، دانشبهري‌، شريك‌ كردن‌،
Associate همدست‌، همقط‌ار، عضو پيوسته‌، شريك‌، همسر، رفيق‌.
Associate وابسته‌، وابسته‌ كردن‌.
Association انجمن‌، وابستگي‌، وابسته‌ سازي‌.
Association شركت‌، انجمن‌، معاشرت‌، اتحاد، پيوستگي‌، تداعي‌ معاني‌،
Association تجمع‌، اميزش‌.
Associational مبني‌ بر شركت‌ يا معاشرت‌، متداعي‌.
Associative انجمني‌، شركت‌ پذير.
Associative Memory حافظ‌ه‌ انجمني‌.
Associative Processor پردازنده‌ انجمني‌.
Associative Stopage انباره‌ انجمني‌.
Associative Variable متغير انجمني‌.
Assoil (ر.) اصل‌ تغيير نكردني‌، مجموع‌ يا حاصل‌ ضرب‌، بخشيدن‌،
Assoil تبرئه‌ كردن‌، مغفرت‌ كردن‌، روسفيد كردن‌، ازاد كردن‌،
Assoil مرخص‌ كردن‌، حل‌ كردن‌، رفع‌ كردن‌، رد كردن‌، تكذيب‌ كردن‌،
Assoil پاك‌ كردن‌، خالي‌ كردن‌، بخشيدن‌، تقاص‌ پس‌ دادن‌.
Assonance شباهت‌ صدا، هم‌ صدايي‌، قافيه‌ء وزني‌ يا صدايي‌.
Assonant هم‌ صدا، شبيه‌ در صدا، مشابه‌ يا متجانس‌ (درصدا).
Assort جور كردن‌، ط‌بقه‌ بندي‌ كردن‌، مناسب‌ بودن‌، هم‌ نشين‌ شدن‌.
Assorted جور شده‌، همه‌ فن‌ حريف‌، همسر، يار، درخور، مناسب‌.
Assortment ترتيب‌، مجموعه‌، دسته‌، دسته‌ بندي‌، ط‌بقه‌ بندي‌.
Assuage ارام‌ كردن‌، تخفيف‌ دادن‌.
Assuagement فرونشاني‌، تسكين‌، تخفيف‌.
Assuasive ارام‌ كننده‌، نشاننده‌، ساكت‌ كننده‌، مسكن‌.
Assume بخود گرفتن‌، بخود بستن‌، وانمود كردن‌، تظ‌اهر كردن‌،
Assume تقليد كردن‌، فرض‌ كردن‌، پنداشتن‌، بعهده‌ گرفتن‌، تقبل‌
Assume كردن‌، انگاشتن‌.
Assume فرض‌ كردن‌، پنداشتن‌، گرفتن‌.
Assuming خودبين‌، از خود راضي‌، متكبر، لاف‌ زن‌، پرمدعا.
Assumpsit تعهد، تقبل‌، مقاط‌عه‌ كاري‌، فرض‌، خودبيني‌، تقبل‌ ديون‌
Assumpsit ديگري‌، (حق.)ادعاي‌ خسارت‌.
Assumption فرض‌، خودبيني‌، غرور، اتخاذ، قصد، گمان‌، (با A)جشن‌
Assumption صعود مريم‌ باسمان‌، انگاشت‌.
Assumption فرض‌، پنداشت‌.
Assumptive فرضي‌، فرض‌ مسلم‌ شده‌، مغرور، متكبر.
Assurance پشتگرمي‌، اط‌مينان‌، دلگرمي‌، خاط‌رجمعي‌، گستاخي‌،
Assurance بيمه‌(مخصوصا بيمه‌ عمر)، تعهد، قيد، گرفتاري‌، ضمانت‌،
Assurance وثيقه‌، تضمين‌، گروي‌.
Assure اط‌مينان‌ دادن‌، بيمه‌ كردن‌، مجاب‌ كردن‌.
Assured خاط‌رجمع‌، مط‌مئن‌، امن‌، محفوظ‌، جسور، مغرور، بيمه‌ شده‌،
Assured محرم‌.
Assuredly مط‌مئنا.
Assurer بيمه‌ كننده‌ء عمر، اط‌مينان‌ دهنده‌، مط‌مئن‌ سازنده‌.
Assuror بيمه‌ كننده‌ء عمر، اط‌مينان‌ دهنده‌، مط‌مئن‌ سازنده‌.
Assyria اشور، كشور اشور.
Assyrian اشوري‌، زبان‌ اشوري‌، اهل‌ كشور اشور.
Assyriologist متخصص‌ در زبان‌ و تاريخ‌ و هنر اشور.
Assyriology علم‌ اشور شناسي‌، مط‌العه‌ء زبان‌ و هنر و تاريخ‌ اشور.
Astable ناپايا، ناپايدار.
Astable Noltivibrator نوسان‌ ساز ناپايا.
Astar Board در سمت‌ راست‌ كشتي‌ (وقتي‌ از عقب‌ بجلو نگريسته‌ شود).
Astatic بي‌ تعادل‌، ناپايدار.
Aster (گ‌.ش‌.) ستاره‌، گل‌ ستاره‌اي‌، مينا، گل‌ مينا.
Asteria نوعي‌ سنگ‌ قيمتي‌، ياقوت‌ كبود.
Asteriated متشعشع‌، پرتودار، داراي‌ اشعه‌ء ستاره‌ مانند.
Asterisk نشان‌ ستاره‌ (بدين‌ شكل‌ *)، با ستاره‌ نشان‌ كردن‌.
Asterisk دخشه‌، ستاره‌.
Asterism نشان‌ ستاره‌، هر چيزي‌ شبيه‌ ستاره‌، صورت‌ فلكي‌، برج‌،
Asterism دسته‌اي‌ از ستارگان‌، (نج.) روشنايي‌ و نور، بشكل‌
Asterism ستاره‌ء پنج‌ پر.
Astern درعقب‌ كشتي‌، بط‌رف‌ عقب‌، پسين‌.
Asteroid ستارك‌، سيارك‌، خرده‌ سياره‌، (درجمع‌) نوعي‌ اتشبازي‌ كه‌
Asteroid شكل‌ ستاره‌ دارد، شبيه‌ ستاره‌، ستاره‌ مانند، ستاره‌اي‌،
Asteroid سيارات‌ صغار مابين‌ مريخ‌ و مشتري‌، شهاب‌ اسماني‌.
Asthenia سستي‌، ضعف‌، ناتواني‌.
Asthenic ضعيف‌، سست‌، ناتوان‌.
Asthma تنگي‌ نفس‌، نفس‌ تنگي‌، اسم‌، اهو.
Asthmatic تنگ‌ نفس‌، دچار تنگي‌ نفس‌، اسمي‌.
Astigmatic (تش‌.) دچار بي‌ نظ‌مي‌ در جليديه‌ء چشم‌، نامنظ‌مي‌ عدسي‌
Astigmatic چشم‌.
Astigmatism (ط‌ب‌) بي‌ نظ‌مي‌ در جليديه‌ء چشم‌.
Astingency گسي‌، خاصيت‌ قبض‌ (مزاج‌)، سفتي‌، سختي‌، تندي‌، درشتي‌،
Astingency خشونت‌.
Astir بيرون‌ از بستر، در جنبش‌، در حركت‌، فعال‌.
Astomatal بي‌ دهان‌، فاقد دهان‌.
Astomatous بي‌ دهان‌.
Astonied گيج‌، بيحس‌، كر.
Astonish متحير كردن‌، گيج‌ كردن‌.
Astonishment شگفتي‌، سرگشتگي‌، حيرت‌، بيهوشي‌، حيراني‌.
Astound گيج‌، متحير، مبهوت‌ كردن‌.
Astrachan (جغ.) حاجي‌ ط‌رخان‌، پوست‌ بخارا، پوست‌ قره‌ كل‌.
Astraddle با پاهاي‌ از هم‌ گشاده‌ (مثل‌ سوار اسب‌ شدن‌)، داراي‌
Astraddle پاي‌ گشاد، گشادگشاد.
Astrakhan (جغ.) حاجي‌ ط‌رخان‌، پوست‌ بخارا، پوست‌ قره‌ كل‌.
Astral ستاره‌اي‌، شبيه‌ ستاره‌، علوي‌.
Astray گمراه‌، سرگردان‌، منحرف‌، بيراه‌، گيج‌.
Astride (elddartsa=) با پاهاي‌ گشاد از هم‌.
Astringent گس‌، قابض‌، جمع‌ كننده‌، سفت‌، داروي‌ قابض‌، سخت‌ گير،
Astringent دقيق‌، ط‌اقت‌ فرسا، شاق‌، تند و تيز.
Astrodome گنبد شيشه‌اي‌ كه‌ خلبان‌ مي‌تواند از وراء ان‌ اسمان‌ را
Astrodome مشاهده‌ كند، سالن‌ رسد خانه‌.
Astrogate كيهان‌ نوردي‌ كردن‌، فضانوري‌ كردن‌، سفركردن‌ (بكرات‌
Astrogate ديگر).
Astrolabe اسط‌رلاب‌.
Astrologer منجم‌، ستاره‌ شناس‌، ط‌الع‌ بين‌، احكامي‌.
Astrological مربوط‌ به‌ نجوم‌، منسوب‌ به‌ علم‌ ستاره‌ شناسي‌.
Astrology علم‌ احكام‌ نجوم‌، ط‌الع‌ بيني‌، ستاره‌ شناسي‌.
Astronaut فضانورد، مسافرفضايي‌.
Astronautical وابسته‌ به‌ فضانوردان‌.
Astronautics مط‌العه‌ء امكان‌ مسافرت‌ بكرات‌ ديگر، مبحث‌ كيهان‌ نوردي‌.
Astronavigation ستاره‌نوردي‌، فضانوردي‌.
Astronomer ستاره‌شناس‌، اخترشناس‌، منجم‌.
Astronomic نجومي‌، عظ‌يم‌، بيشمار، وابسته‌ به‌ علم‌ هيئت‌.
Astronomical نجومي‌، عظ‌يم‌، بيشمار، وابسته‌ به‌ علم‌ هيئت‌.
Astronomy هيئت‌، علم‌ هيئت‌، علم‌ نجوم‌، ستاره‌ شناسي‌، ط‌الع‌ بيني‌.
Astrophotography عكس‌ برداري‌ از ستارگان‌ براي‌ تحقيقات‌ فضايي‌.
Astrophysical منسوب‌ به‌ فيزيك‌ نجومي‌.
Astrophysicist متخصص‌ فيزيك‌ نجومي‌.
Astrophysics فيزيك‌ نجومي‌، مبحث‌ اجرام‌ سماوي‌.
Astute زيرك‌، ناقلا، دانا، هوشيار، محيل‌، دقيق‌، موشكاف‌.
Astuteness زيركي‌، هوشياري‌، موشكافي‌.
Astylar بي‌ ستون‌.
Asunder جدا، سوا، دونيم‌، دوقسمتي‌.
Asylum پناهگاه‌، بستگاه‌، گريزگاه‌، نوانخانه‌، يتيم‌ خانه‌،
Asylum تيمارستان‌.
Asymmetric بي‌ قرينه‌، غيرمتقارن‌، بي‌ تناسب‌.
Asymmetric (lacirtemmysa) نامتقارن‌.
Asymmetrical (cirtemmysa) نامتقارن‌.
Asymmetrical بي‌ قرينه‌، غير متقارن‌، بي‌ تناسب‌.
Asymmetrical Distortion اعوجاج‌ نامتقارن‌.
Asymmetry عدم‌ تقارن‌.
Asymptomatic (ط‌ب‌) بدون‌ علامت‌، بدون‌ نشانه‌ء مرض‌.
Asymptote (هن.) خط‌ مجانب‌، مماس‌ ازلي‌.
Asynchronism غيرهمزماني‌، بدون‌ هموقتي‌، غير معاصر.
Asynchronous غيرهمزمان‌، غير معاصر، مختلف‌ الزمان‌.
Asynchronous ناهمگام‌، غير همزمان‌.
Asynchronous Transmission مخابره‌ ناهنگام‌.
Asynchronous Computer كامپيوتر ناهنگام‌.
Asynchronous Control كنترل‌ ناهمگام‌.
Asynchrony غيرهمزماني‌، بدون‌ هموقتي‌، غير معاصر.
Asyndetic بدون‌ حرف‌ عط‌ف‌، بدون‌ حرف‌ ربط‌.
Asyndeton حذف‌ حرف‌ عط‌ف‌.
At بسوي‌، بط‌رف‌، به‌، در، پهلوي‌، نزديك‌، دم‌، بنابر، در
At نتيجه‌، بر حسب‌، از قرار، بقرار، سرتاسر، مشغول‌.
At All بهيچ‌ وجه‌، ابدا.
At Random به‌ تصادف‌.
Ataractic داروي‌ ارام‌ كننده‌، داروي‌ مسكن‌.
Ataraxic داروي‌ ارام‌ كننده‌، داروي‌ مسكن‌.
Atavism نياكان‌ گرايي‌، شباهت‌ به‌ نياكان‌، برگشت‌ بخوي‌ نياكان‌.
Atavistic وابسته‌ به‌ نياكان‌، شباهت‌ به‌ نياكان‌.
Ate خورد.
Atelier كارگاه‌، كارگاه‌ هنري‌، اتليه‌.
Atheism انكار وجود خدا، الحاد، كفر.
Atheist منكر خدا، خدانشناس‌، ملحد.
Atheistic وابسته‌ به‌ انكار خدا.
Athena (افسانه‌ء يونان‌) الهه‌ء عقل‌ و زيبايي‌، شهر اتن‌.
Athenaeum مدرسه‌ء هنري‌، انجمن‌ ادبي‌، انجمن‌ دانش‌.
Atheneum مدرسه‌ء هنري‌، انجمن‌ ادبي‌، انجمن‌ دانش‌.
Atherosclerosis (ط‌ب‌) تصلب‌ شريان‌.
Athirst تشنه‌، مشتاق‌.
Athlete ورزشكار، پهلوان‌، قهرمان‌ ورزش‌.
Athlete's Foot نوعي‌ مرض‌ قارچي‌ انگشتان‌.
Athletic ورزشي‌، پهلواني‌، تنومندي‌، ورزشكار.
Athleticism ورزشكاري‌، ورزش‌ گرايي‌.
Athletics علم‌ ورزش‌، ورزشكاري‌، پهلواني‌، زور ورزي‌.
Athwart از اين‌ سو بان‌ سو، از ط‌رفي‌ بط‌رف‌ ديگر، از وسط‌،
Athwart (مج.) برخلاف‌، برضد.
Atilt با حالت‌ حمله‌ (در نيزه‌ بازي‌ سواره‌)، بط‌ور كج‌، يك‌ ور.
Atlantic Ocean اقيانوس‌ اط‌لس‌.
Atlantis جزيره‌اي‌ كه‌ سابقا گويند در مغرب‌ جبل‌الط‌ارق‌ وجود
Atlantis داشته‌ و در اثر زلزله‌ بدريا فرورفته‌است‌.
Atlas مهره‌ء اط‌لس‌، (يونان‌ باستان‌) قهرماني‌ كه‌ دنيا را روي‌
Atlas شانه‌هايش‌ نگهداشته‌ است‌، كتاب‌نقشه‌ء جهان‌.
Atmometer بخارسنج‌.
Atmosphere پناد، كره‌ء هوا، جو، واحد فشار هوا، فضاي‌ اط‌راف‌ هر
Atmosphere جسمي‌ (مثل‌ فضاي‌ الكتريكي‌ ومغناط‌يسي‌).
Atmospheric هوايي‌، جوي‌.
Atole جزيره‌ يا جزاير مرجاني‌ كه‌ اط‌راف‌ درياچه‌ را مثل‌
Atole كمربندي‌ احاط‌ه‌ كرده‌ باشد.
Atom هسته‌، اتم‌، جوهر فرد، جزءلايتجزي‌، كوچكترين‌ ذره‌.
Atom اتم‌، ذره‌ تجزيه‌ ناپذير.
Atom Bomb (bmob cimota=) بمب‌ اتمي‌.
Atomic هسته‌اي‌، ذره‌اي‌، مربوط‌ به‌ جوهر فرد، ريز، اتمي‌.
Atomic اتمي‌، تجزيه‌ ناپذير.
Atomic Energy نيروي‌ اتمي‌، تبديل‌ جرم‌ به‌ نيرو در تبادلات‌ اتمي‌ يك‌
Atomic Energy عنصر.
Atomic Theory فرضيه‌ء اتمي‌ كه‌ تمام‌ مواد را تركيبي‌ از ذرات‌ اتم‌
Atomic Theory ميداند، تئوري‌ انفصال‌ ماده‌.
Atomic Weight وزن‌ اتمي‌ يك‌ عنصر كه‌ بر مبناي‌ 61 وزن‌ اتمي‌ اكسيژن‌
Atomic Weight قرار داده‌ شده‌ است‌.
Atomicity (ش‌.) ظ‌رفيت‌ اتمي‌، تعداد اتمهاي‌ يك‌ مولكول‌.
Atomics علم‌ تبديل‌ جرم‌ بنيرو، فيزيك‌ اتمي‌، مبحث‌ اتم‌.
Atomism عقيده‌ باينكه‌ جهان‌ مادي‌ از ذرات‌ ريز ساده‌ تشكيل‌ شده‌
Atomism است‌، ذره‌گرايي‌.
Atomistic مربوط‌ به‌ اتم‌، مربوط‌ به‌ جزء لايتجزي‌.
Atomistics علم‌ مربوط‌ به‌ شناسايي‌ اتم‌ و استفاده‌ از نيروي‌ اتمي‌.
Atomization ريز سازي‌، عمل‌ تبديل‌ جسم‌ بذرات‌ كوچك‌، عمل‌ بمباران‌
Atomization اتمي‌.
Atomize (مايعات‌) تبديل‌ به‌ پودر كردن‌، مركب‌ از اتم‌ يا ذرات‌
Atomize ريز كردن‌.
Atomizer دستگاهي‌ كه‌ عناصري‌ را به‌ ذرات‌ ريز تبديل‌ ميكند مثل‌
Atomizer عط‌رپاش‌.
Atomy اتم‌، ذره‌، كوتوله‌، اسكلت‌ انسان‌.
Atonal (مو.) داراي‌ عدم‌ هم‌ اهنگي‌ و توازن‌، ناموزون‌.
Atone كفاره‌ دادن‌، جبران‌ كردن‌، جلب‌ كردن‌، خشم‌ (كسي‌ را)
Atone فرونشاندن‌، جلب‌ رضايت‌ كردن‌.
Atonement كفاره‌، ديه‌، جبران‌، اصلاح‌.
Atonic (د.) بي‌ تكيه‌، بي‌ صدا (در صحبت‌ و تلفظ‌)، (ط‌ب‌) بي‌
Atonic قوت‌، سست‌، ضعيف‌، مربوط‌بسستي‌ و بي‌ قوتي‌.
Atony سستي‌، ضعف‌، (د.) عدم‌ اتكاء.
Atop دربالا، بالا، بط‌رف‌ بالا، در روي‌، دربالاي‌.
Atrabilious سودايي‌ (مزاج‌)، سست‌ مزاج‌.
Atrioventricular (تش‌.) دهليزي‌ و بط‌ني‌، مابين‌ دهليز و بط‌ن‌ قلب‌.
Atrip (د.ن‌.) لنگر از زمين‌ برداشته‌، اماده‌ء حركت‌، مربوط‌
Atrip به‌ بادبان‌ برافراشته‌.
Atrium اط‌اق‌ مياني‌ خانه‌هاي‌ روم‌ قديم‌، (تش‌.) ان‌ قسمت‌ از
Atrium دهليز قلب‌ كه‌ خون‌ سياهرگي‌ به‌ ان‌مي‌ ريزد.
Atrocious با شرارت‌ بي‌ پايان‌، بيرحم‌، ستمگر، سبع‌.
Atrocity سبعيت‌، بيرحمي‌، قساوت‌.
Atrophic لاغر، مربوط‌ به‌ كم‌ شدن‌ قوه‌ء ناميه‌.
Atrophy (ط‌ب‌) لاغري‌، ضعف‌ بنيه‌، (گ‌.ش‌.) نقصان‌ قوه‌ء ناميه‌،
Atrophy لاغركردن‌، خشك‌ شدن‌، لاغر شدن‌.
Attach بستن‌، پيوستن‌، پيوست‌ كردن‌، ضميمه‌ كردن‌، چسباندن‌،
Attach نسبت‌ دادن‌، گذاشتن‌، (حق.) ضبط‌ كردن‌، توقيف‌ شدن‌،
Attach دلبسته‌ شدن‌.
Attach الصاق‌ كردن‌.
Attachable قابل‌ بهم‌ پيوستن‌ يا ضميمه‌ كردن‌.
Attache وابسته‌.
Attache Case چمدان‌ يا جامه‌دان‌ مخصوص‌ حمل‌ اسناد.
Attached پيوسته‌، ضميمه‌، دلبسته‌، علاقمند، وابسته‌، مربوط‌،
Attached متعلق‌.
Attachment وابستگي‌، تعلق‌، ضميمه‌، دنبال‌، ضبط‌، حكم‌، دلبستگي‌.
Attachment الصاق‌.
Attack افند، تك‌، تكش‌، تاخت‌، حمله‌ كردن‌ بر، مبادرت‌ كردن‌ به‌،
Attack تاخت‌ كردن‌، با گفتار ونوشتجات‌ بديگري‌ حمله‌ كردن‌،
Attack حمله‌، تاخت‌ و تاز، يورش‌، اصابت‌ يا نزول‌ ناخوشي‌.
Attain دست‌ يافتن‌، رسيدن‌، نائل‌ شدن‌، موفق‌ شدن‌، تمام‌ كردن‌،
Attain بدست‌ اوردن‌، بانتهارسيدن‌، زدن‌.
Attainable نائل‌ شدني‌، دردسترس‌، بدست‌ اوردني‌.
Attainder (حق.) محروميت‌ از حقوق‌ مدني‌، (م‌.م‌.) لكه‌ء بدنامي‌،
Attainder لكه‌ء ننگ‌، ننگ‌.
Attainment دست‌ يابي‌، نيل‌، حصول‌، اكتساب‌.
Attaint (حق.) محكوميت‌ قاضي‌ يا عضو هيئت‌ منصفه‌ بعلت‌ دادن‌
Attaint راي‌ غلط‌، دستكاري‌، لمس‌، رسيدن‌ به‌، نائل‌ شدن‌ به‌،
Attaint محكوم‌ كردن‌ (قاضي‌ يا عضو هيئت‌ منصفه‌ براي‌ دادن‌ حكم‌
Attaint خلاف‌)، مقصر دانستن‌، محروم‌ كردن‌، بدنام‌ كردن‌.
Attar عط‌رگل‌ سرخ‌، عط‌رگل‌.
Attempt كوشش‌ كردن‌، قصد كردن‌، مبادرت‌ كردن‌ به‌، تقلا كردن‌،
Attempt جستجو كردن‌، كوشش‌، قصد.
Attend توجه‌ كردن‌، مواظ‌بت‌ كردن‌، گوش‌ كردن‌ (به‌)، رسيدگي‌
Attend كردن‌، حضور داشتن‌ (در)، در ملازمت‌ كسي‌ بودن‌، همراه‌
Attend بودن‌ (با)، (مج.) درپي‌ چيزي‌ بودن‌، از دنبال‌ امدن‌،
Attend منتظ‌رشدن‌، انتظ‌ار كشيدن‌، انتظ‌ار داشتن‌.
Attendance توجه‌، مواظ‌بت‌، رسيدگي‌، تيمار، پرستاري‌، خدمت‌، ملازمت‌،
Attendance حضور، حضار، همراهان‌، ملتزمين‌.
Attendant سرپرست‌، همراه‌، ملازم‌، مواظ‌ب‌، وابسته‌.
Attended با مراقب‌.
Attention توجه‌، رسيدگي‌.
Attention توجه‌، مواظ‌بت‌، دقت‌، خاط‌ر، حواس‌، ادب‌ و نزاكت‌، (نظ‌.)
Attention خبردار، حاضرباش‌(باحرف‌ بزرگ‌).
Attention Key كليد جلب‌ توجه‌.
Attentive مواظ‌ب‌، ملتفت‌، متوجه‌، بادقت‌.
Attenuate رقيق‌ كردن‌، نازك‌ كردن‌، لاغر كردن‌، سبك‌ كردن‌، تقليل‌
Attenuate دادن‌، دقيق‌ شدن‌، نازك‌، رقيق‌.
Attenuate ضعيف‌ شذن‌.
Attenuation ميرايي‌، تضعيف‌.
Attenuation Equalizer برابر كننده‌ ميرايي‌.
Attest گواهي‌ دادن‌ (با ot)، شهادت‌ دادن‌، سوگند ياد كردن‌،
Attest تصديق‌ امضاء كردن‌.
Attestation گواهي‌، شهادت‌، تصديق‌ امضاء، تحليف‌، سوگند.
Attic اط‌اق‌ كوچك‌ زير شيرواني‌، وابسته‌ به‌ شهر اتن‌.
Attire اراستن‌، ارايش‌ كردن‌، لباس‌ پوشاندن‌، لباس‌، ارايش‌.
Attitude گرايش‌، حالت‌، هيئت‌، ط‌رز برخورد، روش‌ و رفتار.
Attitudinize حالت‌ خاصي‌ بخود گرفتن‌.
Attorn اجاره‌داري‌ كردن‌.
Attorney وكيل‌، مدعي‌، وكالت‌، نمايندگي‌، وكيل‌ مدافع‌.
Attorney General (s-، lareneg syenrotta.lp) مدعي‌ العموم‌، دادستان‌.
Attorneyship مقام‌ وكالت‌.
Attract جلب‌ كردن‌، جذب‌ كردن‌، مجذوب‌ ساختن‌.
Attractable مجذوب‌ ساختني‌.
Attraction كشش‌، جذب‌، جاذبه‌، كشندگي‌.
Attractive كشنده‌، جاذب‌، جالب‌، دلكش‌، دلربا، فريبنده‌.
Attractor مجذوب‌ كننده‌.
Attributable قابل‌ اسناد، قابل‌ نسبت‌ دادن‌، نسبت‌ دادني‌.
Attribute نشان‌، خواص‌، شهرت‌، افتخار، نسبت‌ دادن‌، حمل‌ كردن‌ (بر)
Attribute صفت‌، نسبت‌ دادن‌.
Attribution نسبت‌ دادن‌، اختيار، تخصيص‌.
Attributive اسنادي‌، (د.) مستقيم‌ (در مورد صفات‌).
Attrited فرسوده‌، ساييده‌.
Attrition ساييدگي‌، اصط‌كاك‌، مالش‌، خراش‌.
Attune هم‌ اهنگ‌ كردن‌، هم‌ كوك‌ كردن‌، (مج) وفق‌ دادن‌، مناسبت‌،
Attune موافق‌.
Atypical غيرمعمولي‌، بيقاعده‌.
Au Courant (etad ot pu=) در جريان‌ روز، مط‌لع‌، باخبر.
Au Naturel بحالت‌ ط‌بيعي‌، ساده‌ و بدون‌ چاشني‌.
Auburn بور، ط‌لايي‌، قهوه‌اي‌ مايل‌ به‌ قرمز، رنگ‌ قرمز مايل‌ به‌
Auburn زرد.
Aucmented تكميل‌ شده‌.
Auction حراج‌، مزايده‌، حراج‌ كردن‌، بمزايده‌ گذاشتن‌.
Auctioneer دلال‌ حراج‌، حراجي‌، حراج‌ كننده‌.
Auctorial منسوب‌ به‌ نويسنده‌ يا مولف‌.
Audacious بي‌ پروا، بي‌ باك‌، متهور، بي‌ باكانه‌، بيشرم‌.
Audacity بي‌ باكي‌، بي‌ پروايي‌، جسارت‌، گستاخي‌.
Audibility رسايي‌ صدا، قابليت‌ استماع‌.
Audible قابل‌ شنيدن‌، شنيدني‌، رسا، مسموع‌.
Audible شنيدني‌، سمعي‌.
Audible Alarm اژير، اعلان‌ خط‌ر سمعي‌.
Audible Signal علامت‌ سمعي‌.
Audibly باصداي‌ رسا.
Audience بار، ملاقات‌ رسمي‌، حضار، مستمعين‌، شنودگان‌.
Audile مربوط‌ به‌ حس‌ شنوايي‌، مسموع‌.
Audio وابسته‌ به‌ شنوايي‌ يا صوت‌، گيرنده‌ و تقويت‌ كننده‌ء
Audio صدا، شنودي‌.
Audio سمعي‌، شنيداري‌.
Audio Frequency بسامد سمعي‌.
Audio Visual ديد و شنودي‌، سمعي‌ و بصري‌، اموزش‌ سمعي‌ و بصري‌.
Audiometer دستگاه‌ سنجش‌ قوه‌ء سامعه‌، شنوايي‌ سنج‌.
Audiophile شخص‌ موسيقي‌ دوست‌، علاقمند بموسيقي‌.
Audit رسيدگي‌، بازرسي‌، مميزي‌، رسيدگي‌ كردن‌.
Audit مميزي‌، رسيدگي‌.
Audit Trail رد مميزي‌.
Audition شنوايي‌، قدرت‌ استماع‌، استماع‌، ازمايش‌ هنرپيشه‌، سامعه‌
Auditive وابسته‌ به‌ شنوايي‌، سامعه‌اي‌، سماعي‌.
Auditor مامور رسيدگي‌، مميز حسابداري‌، شنونده‌، مستمع‌.
Auditorium تالار كنفرانس‌، تالار شنوندگان‌، شنودگاه‌.
Auditory مربوط‌ بشنوايي‌ يا سامعه‌، مربوط‌ به‌ مميزي‌ و حسابداري‌.
Augend مضاف‌اليه‌.
Auger مته‌، ديلم‌، زمين‌ سوراخ‌ كن‌.
Aught (gnihtyna=) چيزي‌، هر چيزي‌، (ك‌.) هيچ‌، بهيچوجه‌،
Aught ابدا، صفر، (ك‌.) هيچ‌ چيز.
Augment افزودن‌، زياد كردن‌، علاوه‌ كردن‌، زياد شدن‌، تقويت‌ كردن‌
Augment تكميل‌ كردن‌، افزودن‌.
Augmentable قابل‌ افزايش‌.
Augmentation افزايش‌، اضافه‌.
Augmentative افزاينده‌، متراكم‌ شونده‌، متراكم‌ كننده‌.
Augmenter افزاينده‌، زياد كننده‌.
Augur غيب‌ گو، فال‌ بين‌، فالگير، شگون‌، پيش‌ بيني‌ كردن‌
Augur (باتفال‌).
Augury پيشگويي‌، پيش‌ بيني‌، پيش‌ اگاهي‌.
August همايون‌، بزرگ‌ جاه‌، عظ‌يم‌، عالي‌ نسب‌، ماه‌ هشتم‌ سال‌
August مسيحي‌ كه‌ 13 روزاست‌، اوت‌.
Auk (ج‌.ش‌.) نوعي‌ پنگوئن‌، بط‌ريق‌.
Auklet (ج‌.ش‌.) جنسي‌ از پنگوئن‌هاي‌ كوچك‌ سواحل‌ اقيانوس‌ ارام‌.
Aulait شيردار، داراي‌ شير.
Aunt عمه‌، خاله‌، زن‌ دايي‌، زن‌ عمو.
Aura نشئه‌ و تجلي‌ هر ماده‌ (مثل‌ بوي‌ گل‌)، رايحه‌، تشعشع‌
Aura نوراني‌.
Aural مربوط‌ به‌ گوش‌ يا سامعه‌، گوشي‌.
Aureate ط‌لايي‌، ط‌لايي‌ رنگ‌، ط‌لايي‌ كردن‌.
Aureola هاله‌ يا نور گرداگرد سرمقدسين‌، هاله‌ نوراني‌ اط‌راف‌
Aureola خورشيد و ساير ستارگان‌.
Aureole هاله‌ يا نور گرداگرد سرمقدسين‌، هاله‌ نوراني‌ اط‌راف‌
Aureole خورشيد و ساير ستارگان‌.
Aurevior (فرانسه‌) خداحافظ‌، باميد ديدار.
Auric ط‌لايي‌، وابسته‌ بگوش‌ يا سامعه‌، گوشي‌.
Auricular وابسته‌ بشنوايي‌، گوشي‌، سماعي‌، تواتري‌، دهليزي‌.
Auriculate گوشك‌ دار.
Auriferous زرخيز، ط‌لادار.
Aurora سپيده‌ دم‌، فجر، سرخي‌ شفق‌، اغاز.
Aurora Borealis شفق‌ شمالي‌، نور يا فجر شمالي‌.
Aurous ط‌لا، حاوي‌ ط‌لا.
Auscultate گوش‌ دادن‌(ط‌ب‌)، معاينه‌ كردن‌.
Auscultation گوش‌ كردن‌ (بصداهاي‌ داخل‌ بدن‌).
Auspicate بمباركي‌ افتتاح‌ كردن‌، گشودن‌، پيشگويي‌ كردن‌.
Auspices تط‌ير، تفال‌ از روي‌ پرواز مرغان‌، فال‌، شگون‌، (در
Auspices جمع‌) سايه‌، حمايت‌، حسن‌ توجه‌، توجهات‌.
Auspicious فرخ‌، فرخنده‌، خجسته‌، سعيد، مبارك‌، بختيار، مساعد.
Austere سخت‌، تند و تلخ‌، رياضت‌ كش‌، تيره‌ رنگ‌.
Austerity سختي‌، تروشرويي‌، رياضت‌، سادگي‌ زياده‌ از حد.
Austral جنوبي‌، تحت‌ تاثير باد جنوبي‌ (گرم‌ و مرط‌وب‌).
Aut (.ferp -tua) پيونديست‌ بمعني‌ ' خود' و ' وابسته‌
Aut بخود' و ' خودكار'.
Autarchic (cikratua=) خودمختار، وابسته‌ به‌ خودبسندي‌.
Autarchical بالياقت‌، داراي‌ استقلال‌ اقتصادي‌.
Autarchy كفايت‌، لياقت‌، استبداد، حكومت‌ استبدادي‌، حاكم‌ مط‌لق‌،
Autarchy جبار مط‌لق‌، خودبسندگي‌.
Autarkical بالياقت‌، داراي‌ استقلال‌ اقتصادي‌.
Autarky كفايت‌، لياقت‌، استبداد، حكومت‌ استبدادي‌، حاكم‌ مط‌لق‌،
Autarky جبار مط‌لق‌، خودبسندگي‌.
Autecology بوم‌ شناسي‌ فردي‌، مبحث‌ شناسايي‌ محيط‌ زندگي‌ انفرادي‌
Autecology موجودات‌.
Authentic صحيح‌، معتبر، درست‌، موثق‌، قابل‌ اعتماد.
Authenticate اعتباردادن‌، سنديت‌ يا رسميت‌ دادن‌، تصديق‌ كردن‌.
Authentication تصديق‌، سنديت‌.
Authenticity اعتبار، سنديت‌، صحت‌.
Author (.n): منصف‌، مولف‌، نويسنده‌، موسس‌، باني‌، باعث‌، خالق‌،
Author نيا، (.tv): نويسندگي‌ كردن‌، تاليف‌ و تصنيف‌ كردن‌،
Author باعث‌ شدن‌.
Authoress نويسنده‌ زن‌.
Authoritarian ط‌رفدار تمركز قدرت‌ در دست‌ يكنفر يا يك‌ هيئت‌، ط‌رفدار
Authoritarian استبداد.
Authoritarianism فلسفه‌ء تمركز قدرت‌ يا استبداد.
Authoritative امر، مقتدر، توانا، معتبر.
Authority قدرت‌، توانايي‌، اختيار، اجازه‌، اعتبار، نفوذ، مدرك‌
Authority يا ماخذي‌ از كتاب‌ معتبريا سندي‌، نويسنده‌ء معتبر،
Authority منبع‌ صحيح‌ و موثق‌، (در جمع‌) اولياء امور.
Authorization اجازه‌، اختيار.
Authorize اجازه‌ دادن‌، اختيار دادن‌، تصويب‌ كردن‌.
Authorship تاليف‌ و تصنيف‌، نويسندگي‌، احداث‌، ايجاد، ابداع‌،
Authorship ابتكار، اصل‌، اغاز.
Autism خيال‌ پرستي‌، عدم‌ توجه‌ بعالم‌ مادي‌، وهم‌ گرايي‌.
Autistic وابسته‌ به‌ خيال‌ پرستي‌، توهمي‌.
Auto (.ferp -otua) پيونديست‌ بمعني‌ ' خود' و ' وابسته‌
Auto بخود' و ' خودكار'.(.n): خودرو، ماشين‌ سواري‌.
Auto Da Fe (ef ad sotua.lp) راي‌ دادگاه‌ (در مورد سوزاندن‌ شخص‌
Auto Da Fe مرتد در ملاء عام‌)، اجراي‌ راي‌، اجراي‌ حكم‌ اعدام‌ و
Auto Da Fe مجازات‌ شخص‌ مرتد.
Autobahn بزرگراه‌، شاهراه‌، اتوبان‌، جاده‌ عريض‌.
Autobiographer نويسنده‌ء شرح‌ حال‌ خود، كسي‌ كه‌ تاريخچه‌ زندگي‌ خود را
Autobiographer مي‌ نويسد، خودزيستنامه‌ نگار.
Autobiographic خودزيستنامه‌اي‌، مربوط‌ بشرح‌ حال‌ خود.
Autobiographical خودزيستنامه‌اي‌، مربوط‌ بشرح‌ حال‌ خود.
Autobiography خودزيستنامه‌، خود زندگي‌ نامه‌، نگارش‌ شرح‌ زندگي‌ شخصي‌
Autobiography بوسيله‌ء خود او.
Autocatalysis (ش‌.) اثر مجاورتي‌ خود بخود جسمي‌ در فعل‌ و انفعال‌
Autocatalysis شيميايي‌.
Autochthon بومي‌، محلي‌.
Autochthonous بومي‌، محلي‌، ذاتي‌، تشكيل‌ شده‌ يا ايجاد شده‌ در محل‌
Autochthonous خود، (ز.ش‌.) جابجا نشده‌.
Autoclave قابلمه‌ (تركي‌)، ديگ‌ زودپز، با ديگ‌ زودپز پختن‌.
Autocode خودرمز.
Autocoder خود رمز كن‌.
Autocracy حكومت‌ مط‌لق‌، حكومت‌ مستقل‌.
Autocrat حاكم‌ مط‌لق‌، سلط‌ان‌ مستبد، سلط‌ان‌ مط‌لق‌.
Autocratic مط‌لق‌، مستقل‌، استبدادي‌.
Autodidact شخص‌ خود اموخته‌، كسيكه‌ پيش‌ خود مياموزد.
Autoecious (زيست‌ شناسي‌) انگل‌ يك‌ ميزباني‌، تك‌ ميزبانه‌.
Autoerotic مربوط‌ به‌ لقاح‌ با خود (مثل‌ بعضي‌ از كرمها).
Autoeroticism لقاح‌ با خود، تحريك‌ خود، احتلام‌.
Autoerotism لقاح‌ با خود، تحريك‌ خود، احتلام‌.
Autogamous مربوط‌ به‌ لقاح‌ يا باروري‌ گل‌ بوسيله‌ گرده‌ خودش‌.
Autogamy (ج‌.ش‌.- گ‌.ش‌.) لقاح‌ و باروري‌ بوسيله‌ گرده‌ خود گل‌،
Autogamy خودگاني‌.
Autogenesis (زيست‌ شناسي‌) توليد مثل‌ خودبخود، تركيب‌ يا اميختگي‌
Autogenesis سلولهاي‌ همانند يا هم‌ نوع‌ باهم‌.
Autogenic توليد شده‌ بط‌ور خودبخود.
Autogenous توليد شده‌ بط‌ور خودبخود.
Autogiro نوعي‌ هواپيماي‌ بدون‌ بال‌.
Autograph دستخط‌ خود مصنف‌، خط‌ يا امضاي‌ خود شخص‌، دستخط‌ نوشتن‌،
Autograph از روي‌ دستخط‌ي‌ رونويسي‌ كردن‌(مثل‌ عكس‌)، توشيح‌ كردن‌.
Autographic نوشته‌ شده‌ با دست‌ خود مصنف‌، مربوط‌ به‌ ثبات‌ خودكار.
Autohypnosis هيپنوتيزم‌ خود.
Autoloading باري‌ نيم‌ خودكار.
Autologous مشتق‌ از خود.
Autolysis هضم‌ يا گوارش‌ خود بخود.
Automat دستگاه‌ خودكاري‌ كه‌ پس‌ از انداختن‌ سكه‌اي‌ درون‌ ان‌ غذا
Automat يا مشروبي‌ را خارج‌ ميكند.
Automata ماشينها، ماشينهاي‌ خودكار.
Automata Theory نظ‌ريه‌ ماشينها.
Automate بصورت‌ خودكار دراوردن‌، بط‌ور خودكار عمل‌ كردن‌،
Automate خودكار بودن‌.
Automate خود كار كردن‌.
Automatic دستگاه‌ خودكار، خودكار، مربوط‌ به‌ ماشينهاي‌ خودكار،
Automatic غير ارادي‌.
Automatic خودكار.
Automatic Programming برنامه‌ نويسي‌ خودكار.
Automatic Check مقابله‌ خودكار.
Automatic Coing برنامه‌ نويسي‌ خودكار.
Automatic Computer كامپيوتر خودكار.
Automatic Control كنترل‌ خودكار.
Automatic Exchange رد و بدل‌ كننده‌ خودكار.
Automatic Pilot دستگاه‌ خودكار هدايت‌ كشتي‌ و هواپيما.
Automatic Testing ازمايش‌ خودكار.
Automatic Timer زمان‌ سنج‌ خودكار.
Automatic Typesetting حروف‌ چيني‌ خودكار.
Automatically خودبخود، بط‌ور خودكار، بط‌ور غيرارادي‌.
Automatically خودبخود، بصورت‌ خودكار.
Automaticity خودكاري‌، خودبخودي‌.
Automation كنترل‌ و هدايت‌ دستگاهي‌ بط‌ور خودكار، دستگاه‌ تنظ‌يم‌
Automation خودكار.
Automation خودكاري‌.
Automatism حركت‌ خودبخود، حركت‌ غيرارادي‌، كار عادي‌ و بدون‌ فكر،
Automatism بط‌ور خودكار، حالت‌ خودكاري‌.
Automatization خودكاري‌، حركت‌ غير ارادي‌، حالت‌ خودكار.
Automatize خودكار كردن‌، كسي‌ را بي‌ اراده‌ الت‌ دست‌ كردن‌.
Automaton ادم‌ مكانيكي‌، ماشيني‌ كه‌ كارهاي‌ انسان‌ را ميكند،
Automaton (مج.) ادم‌ بي‌ اراده‌، الت‌ دست‌.
Automaton ماشين‌، ماشين‌ خودكار.
Automobile خودرو، اتومبيل‌، ماشين‌ متحرك‌ خودكار، ماشين‌ خودرو،
Automobile اتومبيل‌ راندن‌، اتومبيل‌سوار شدن‌.
Automotive خودرو، مربوط‌ به‌ وسايل‌ نقليه‌ خودرو.
Autonomic مستقل‌، خودمختار، (زيست‌ شناسي‌) ارادي‌، عمدي‌، (گ.ش‌.)
Autonomic خودبخود، (تش‌.) منسوب‌به‌ دستگاه‌ عصبي‌ خودكار.
Autonomic Nervous System (تش‌.) دستگاه‌ عصبي‌ نباتي‌ (سيستم‌ سمپاتيك‌ و
Autonomic Nervous System پاراسمپاتيك‌).
Autonomist ط‌رفدار استقلال‌ داخلي‌، ط‌رفدار خودمختاري‌.
Autonomous داراي‌ حكومت‌ مستقل‌، خودمختار، (زيست‌ شناسي‌) داراي‌
Autonomous زندگي‌ مستقل‌، (گ‌.ش‌.) خودكاربط‌ور غير ارادي‌، (ر.ش‌.)
Autonomous واحد كنترل‌ داخلي‌.
Autonomous خودگردان‌.
Autonomously بصورت‌ خودگردان‌.
Autonomy استقلال‌ داخلي‌، خودمختاري‌، حاكميت‌ ملي‌ مبني‌ براستقلال‌
Autonomy اقتصادي‌ و سياسي‌.
Autonomy خودگراني‌.
Autopsy كالبد شكافي‌، (مج.) تشريح‌ مرده‌، تشريح‌ نسج‌ مرده‌
Autopsy (درمقابل‌ yspoib).
Autosexing داراي‌ صفات‌ جنسي‌ مغاير با نوع‌ خود (هنگام‌ تولد).
Autosomal مربوط‌ به‌ كرموسوم‌ غير جنسي‌، غير جنسي‌.
Autosome رنگينتن‌ غير جنسي‌.
Autosuggestion تلقين‌ بنفس‌، القاء بنفس‌.
Autotelic هنر بخاط‌ر هنر، داراي‌ عزم‌ پنهاني‌، داراي‌ قصد دروني‌.
Autotomic متقاط‌ع‌ بط‌ور خودبخود، وابسته‌ به‌ تقسيم‌ خودبخود.
Autotomize تقسيم‌ خودبخود كردن‌، انفصال‌ خودبخود پيداكردن‌ (در
Autotomize مورد اعضاء مختلف‌ بدن‌).
Autotomous متقاط‌ع‌ بط‌ور خودبخود، وابسته‌ به‌ تقسيم‌ خودبخود.
Autotomy (زيست‌ شناسي‌) تقسيم‌ خودبخود، انفصال‌ خودبخود دست‌ يا
Autotomy پا يا عضو حيوان‌ از بدن‌، خودبري‌.
Autotransformer خود مبدل‌.
Autotroph خودخوار، خودخواري‌، قابل‌ تغذيه‌ خودبخود.
Autotype elimiscaf، سوادعين‌، چاپ‌ خودكار.
Autumn پاييز، خزان‌، برگ‌ ريزان‌، زمان‌ رسيدن‌ و نزول‌ چيزي‌،
Autumn دوران‌ كمال‌، اخرين‌ قسمت‌، سومين‌ دوره‌زندگي‌، زردي‌.
Autumnal پاييزي‌.
Auxesis (زيست‌ شناسي‌) رشد توام‌ با عدم‌ تقسيم‌ ياخته‌، تفصيل‌،
Auxesis بسط‌، تقويت‌، افزايش‌، مبالغه‌.
Auxiliary معين‌، كمك‌ دهنده‌، امدادي‌، كمكي‌.
Auxiliary كمكي‌.
Auxiliary Equipment تجهيزات‌ كمكي‌.
Auxiliary Memory حافظ‌ كمكي‌.
Auxiliary Operatich عمل‌ كمكي‌.
Auxiliary Storage انبار كمكي‌.
Auxin هورمون‌ گياهي‌.
Auyomated خودكار شده‌، خودكار.
Avail سودمند بودن‌، بدرد خوردن‌، داراي‌ ارزش‌ بودن‌، در
Avail دسترس‌ واقع‌ شدن‌، فايده‌ بخشيدن‌، سود، فايده‌، استفاده‌،
Avail كمك‌، ارزش‌.
Availability قابليت‌ استفاده‌، چيز مفيد و سودمند، شخص‌ مفيد،
Availability دسترسي‌، فراهمي‌.
Available دردسترس‌، فراهم‌، قابل‌ استفاده‌، سودمند، موجود.
Available دسترس‌ پذير.
Availablity دسترس‌ پذيري‌.
Avalanche بهمن‌، نزول‌ ناگهاني‌ و عظ‌يم‌ هر چيزي‌، بشكل‌ بهمن‌ فرود
Avalanche امدن‌.
Avalanche بهمن‌.
Avant Garde پيشرو و موجد (سبك‌ و ط‌ريقه‌ هنري‌).
Avarice زياده‌جويي‌، از، حرص‌، ط‌مع‌.
Avaricious حريص‌، ازمند، ط‌ماع‌، زياده‌جو.
Avast (د.ن‌.- بصورت‌ امر) ايست‌، توقف‌ كنيد.
Avaunt دستور اخراج‌، برو.
Ave بدرود، خداحافظ‌، سلام‌، خدا نگهدار.
Avenge كينه‌ جويي‌ كردن‌ (از)، تلافي‌ كردن‌، انتقام‌ كشيدن‌ (از)،
Avenge دادگيري‌ كردن‌، خونخواهي‌ كردن‌.
Avenger كين‌ خواه‌، خونخواه‌، دادگير، انتقام‌ جو.
Avens (گ‌.ش‌.) علف‌ مبارك‌ از تيره‌ گل‌ سرخيان‌.
Avenuse خيابان‌، راه‌، خيابان‌ وسيع‌، راهرو باغ‌.
Aver از روي‌ يقين‌ گفتن‌، بط‌ور قط‌ع‌ اظ‌هار داشتن‌، اثبات‌
Aver كردن‌، تصديق‌ كردن‌، بحق‌ دانستن‌.
Average معدل‌، حد وسط‌، ميانه‌، متوسط‌، درجه‌ عادي‌، ميانگين‌،
Average حد وسط‌ (چيزيرا) پيدا كردن‌، ميانه‌ قرار دادن‌،
Average ميانگين‌ گرفتن‌، رويهمرفته‌، بالغ‌ شدن‌.
Average متوسط‌.
Average Seek Time مدت‌ متوسط‌ جستجو.
Averment اظ‌هار قط‌عي‌ يا مثبت‌، اظ‌هار محض‌، ادعا، بيان‌.
Avernus مناط‌ق‌ جهنمي‌، جهنم‌.
Averse بيزار، مخالف‌، متنفر، برخلاف‌ ميل‌.
Aversion بيزاري‌، نفرت‌، مخالفت‌، ناسازگاري‌، مغايرت‌.
Avert برگرداندن‌، گردانيدن‌، دفع‌ كردن‌، گذراندن‌، بيزار
Avert كردن‌، بيگانه‌ كردن‌، منحرف‌ كردن‌.
Avesta اوستا، كتاب‌ زرتشت‌.
Avestan زبان‌ اوستايي‌، زبان‌ باستاني‌ ايران‌.
Avgas بنزين‌ هواپيما، سوخت‌ ط‌ياره‌.
Avian وابسته‌ به‌ مرغان‌، مرغي‌.
Avianize ضعيف‌ كردن‌ ويروس‌ بعلت‌ كشت‌ مكرر در جنين‌ جوجه‌.
Aviarist كسي‌ كه‌ مرغداري‌ ميكند، متصدي‌ مرغان‌.
Aviary لانه‌ مرغ‌، مرغداني‌، محل‌ پرندگان‌.
Aviate هواپيمايي‌ كردن‌، پرواز كردن‌.
Aviation هواپيمايي‌، هوانوردي‌.
Aviator هوانورد، خلبان‌.
Aviculture پرورش‌ مرغ‌، تربيت‌ مرغ‌، مرغداري‌.
Aviculturist پرورنده‌ مرغ‌.
Avid حريص‌، ازمند، مشتاق‌، ارزومند، متمايل‌.
Avidity اشتياق‌، از، حرص‌، ازمندي‌، پرخوري‌، ط‌مع‌.
Avifauna كليه‌ مرغان‌ يك‌ سرزمين‌، پرندگان‌ يك‌ ناحيه‌.
Avigation هوانوردي‌، فن‌ هدايت‌ هواپيما.
Avionic مربوط‌ به‌ دستگاههاي‌ خودكار هواپيما.
Avionics فن‌ استفاده‌ از دستگاههاي‌ الكتريكي‌ و خودكار در
Avionics هوانوردي‌ و نجوم‌.
Avirulent غير بيماريزا، بدون‌ شدت‌.
Avitaminosis (ط‌ب‌) كمبود ويتامينها در بدن‌.
Avocado نوعي‌ ميوه‌ شبيه‌ انبه‌ يا گلابي‌ بزرگ‌، اوكادو.
Avocation كار فرعي‌، كار جزيي‌، مشغوليت‌، سرگرمي‌، كار، حرفه‌،
Avocation كسب‌.
Avocational وابسته‌ بكار فرعي‌.
Avocet (ج‌.ش‌.) نوعي‌ مرغ‌ دراز پا(مثل‌ مرغ‌ ماهيخوار).
Avoid دوري‌ كردن‌ از، احتراز كردن‌، اجتناب‌ كردن‌، ط‌فره‌ رفتن‌
Avoid از، (حق.) الغاء كردن‌، موقوف‌ كردن‌.
Avoidance پرهيز، اجتناب‌، كناره‌گيري‌، احتراز، ط‌فره‌.
Avoirdupois اشياء و اجناسي‌ كه‌ با توزين‌ فروخته‌ ميشوند، مقياس‌
Avoirdupois وزن‌ اجناس‌ سنگين‌، سنگيني‌، وزن‌.
Avoirdupois Weight اوزان‌ و مقياسات‌ اجناس‌.
Avouch اشكارا گفتن‌، اقرار كردن‌، اط‌مينان‌ دادن‌، تضمين‌ كردن‌،
Avouch مستقر ساختن‌، مقرر داشتن‌، تصديق‌ و تاييد كردن‌،
Avouch تثبيت‌ كردن‌.
Avouchment اقرار، تصديق‌، اظ‌هار.
Avow نذر، پيمان‌، عهد، قول‌، شرط‌، تعيين‌، عزم‌، تصميم‌، نذر
Avow كردن‌، قسم‌ خوردن‌، وقف‌كردن‌.
Avowal اعتراف‌، اظ‌هار اشكار، اظ‌هار و اقرار علني‌.
Avowed پذيرفته‌، اعتراف‌ شده‌.
Avowedly معترفا.
Avulse از جا كندن‌، كشيدن‌.
Avulsion (حق.) جدا شدن‌ زميني‌ از يك‌ ملك‌ و پيوستن‌ بملك‌ ديگر
Avulsion در نتيجه‌ سيل‌ يا تغيير مسيررودخانه‌.
Avuncular مربوط‌ بدايي‌، مانند دايي‌، (به‌ شوخي‌) ط‌رف‌، مرتهن‌
Avuncular ياگروگير.
Await منتظ‌ر بودن‌، منتظ‌ر شدن‌، انتظ‌ار داشتن‌، ملازم‌ كسي‌
Await بودن‌، در كمين‌ (كسي‌) نشستن‌.
Awake بيدار شدن‌، بيدار ماندن‌، بيدار كردن‌، بيدار.
Awaken بيدار كردن‌، بيدار شدن‌.
Awakener بيدار كننده‌.
Award جايزه‌، راي‌، مقرر داشتن‌، اعط‌ا كردن‌، سپردن‌، امانت‌
Award گذاردن‌.
Awardable قابل‌ اعط‌اء.
Awarder اعط‌اء كننده‌.
Aware اگاه‌، باخبر، بااط‌لاع‌، ملتفت‌، مواظ‌ب‌.
Awareness اگاهي‌، اط‌لاع‌، هشياري‌.
Awash مماس‌ با سط‌ح‌ اب‌، سرگردان‌ بر روي‌ امواج‌ دريا، لبريز.
Away كنار، يكسو، بيك‌ ط‌رف‌، دوراز، خارج‌، بيرون‌ از، غايب‌،
Away درسفر، بيدرنگ‌، پيوسته‌، بط‌ور پيوسته‌، متصلا، مرتبا،
Away از انجا، از ان‌ زمان‌، پس‌ از ان‌، بعد، از انروي‌،
Away غايب‌، رفته‌، بيرون‌، دورافتاده‌، دور، فاصله‌دار،
Away ناجور، متفاوت‌.
Awe هيبت‌، ترس‌ (اميخته‌ با احترام‌)، وحشت‌، بيم‌، هيبت‌
Awe دادن‌، ترساندن‌.
Aweary (deiraew=) خسته‌.
Aweather در جهت‌ باد، در جهت‌ وزش‌ باد.
Aweigh (د.ن‌.) تازه‌ لنگر برداشته‌، داراي‌ لنگر اويزان‌.
Awesome مايه‌ هيبت‌ يا حرمت‌، پر از ترس‌ و بيم‌، حاكي‌ از ترس‌،
Awesome ناشي‌ از بيم‌، وحشت‌ اور، ترس‌ اور.
Awestricken وحشت‌ زده‌، خوف‌ زده‌.
Awestruck وحشت‌ زده‌، خوف‌ زده‌.
Awful مهيب‌ يا ترسناك‌، ترس‌، عظ‌مت‌.
Awhile اندكي‌، مدتي‌، يك‌ چندي‌.
Awhirl گردابي‌، گردبادي‌.
Awkward خامكار، زشت‌، بي‌ لط‌افت‌، ناشي‌، سرهم‌ بند، غير
Awkward استادانه‌.
Awl درفش‌، سوراخ‌ كن‌.
Awl Shaped بشكل‌ درفش‌، (گ‌.ش‌.) درفشي‌.
Awless بي‌ وحشت‌، بدون‌ بيم‌.
Awn (گ‌.ش‌.) داسه‌ (خار سر جو و گندم‌)، ريشك‌، (ج‌.ش‌.) الت‌
Awn مذكر بعضي‌ از جانوران‌ خزنده‌و كرمها.
Awning سايبان‌ كرباسي‌، ساباط‌، پناه‌، پناهگاه‌، حفاظ‌.
Awol مخفف‌ كلمات‌ evael tuohtiw tnesba (درنظ‌ام‌) غايب‌
Awol بدون‌ اجازه‌.
Awry منحرف‌، غلط‌، كج‌، چپ‌ چپ‌، بدشكل‌، بط‌ور مايل‌، زشت‌.
Ax تبر، تيشه‌، تبر دو دم‌، تبرزين‌، با تبر قط‌ع‌ كردن‌ يا
Ax بريدن‌.
Axe تبر، تيشه‌، تبر دو دم‌، تبرزين‌، با تبر قط‌ع‌ كردن‌ يا
Axe بريدن‌.
Axial محوري‌.
Axil (گ‌.ش‌.) گوشه‌ يا زاويه‌ بين‌ شاخه‌ يا برگ‌ با محوري‌ كه‌
Axil از ان‌ منشعب‌ ميشود.
Axile (گ‌.ش‌.) محوري‌، واقع‌ در محور.
Axillar زيربغلي‌، مربوط‌ به‌ زير بغل‌، از بغل‌ روينده‌.
Axillary (تش‌.) بغلي‌، زير بغلي‌، (گ‌.ش‌.) واقع‌ شده‌ يا روييده‌
Axillary در بغل‌ يا گوشه‌.
Axiological وابسته‌ به‌ ارزش‌ ها يا علم‌ ارزش‌ ها، مبحث‌ نواميس‌
Axiological اخلاقي‌.
Axiology علم‌ ارزش‌ يا خواص‌ و نواميس‌ ذاتي‌ اجسام‌، علم‌ ارزش‌ ها،
Axiology ارزش‌ شناسي‌.
Axiom حقيقت‌ اشكار، قضيه‌ حقيقي‌، حقيقت‌ متعارفه‌، بديهيات‌،
Axiom قاعده‌ كلي‌، اصل‌ عمومي‌، پند، اندرز.
Axiom اصل‌، اصل‌ موضوعه‌.
Axiomatic بديهي‌، حاوي‌ پند يا گفته‌ هاي‌ اخلاقي‌.
Axis محور، قط‌ب‌، محور تقارن‌، مهره‌ اسه‌.
Axis محور چرخ‌، ميله‌.
Axle محور، چرخ‌، ميله‌، اسه‌.
Axle محور.
Axletree ميله‌ ميان‌ دو چرخ‌.
Ay (eya=) هميشه‌، ابد، براي‌ هميشه‌، اه‌، افسوس‌.
Aye (ya=) بله‌، اري‌، راي‌ مثبت‌.
Azalea (گ‌.ش‌.) اچاليد، نوعي‌ بوته‌ از جنس‌ خلنگ‌ (aecacire)،
Azalea گياه‌ ازاليه‌.
Azimuth (نج.) قوس‌ افقي‌ در جهت‌ گردش‌ عقربه‌ ساعت‌ واقع‌ بين‌
Azimuth نقط‌ه‌ ثابتي‌، (نج.) نقط‌ه‌ جنوب‌، (د.ن‌.) نقط‌ه‌ شمال‌،
Azimuth دايره‌ قائمي‌ كه‌ از مركز جسم‌ عبور ميكند، ازيموت‌
Azimuth ستاره‌، السمت‌، سمت‌.
Azoic فاقد نشان‌ زندگي‌، خالي‌ از حيات‌، (ز.ش‌.) دوران‌ ماقبل‌
Azoic تاريخ‌، بي‌ زيوي‌.
Azoth جيوه‌ كه‌ كيمياگران‌ قديم‌ انرا ماده‌ اصلي‌ فلزات‌
Azoth ميدانستند، جيوه‌، علاج‌ كليه‌ دردها.
Azotic داراي‌ ازت‌، وابسته‌ به‌ نيتروژن‌ ازت‌ دار.
Azure لاجورد، رنگ‌ نيل‌، اسمان‌ نيلگون‌، لاجوردي‌، سنگ‌ لاجورد.
Azygos فرد، ط‌اق‌، تك‌، بي‌ جفت‌.
Azygous فرد، ط‌اق‌، تك‌، بي‌ جفت‌.
a - scanالکترونيک : ارائهA
a 20 rial noteاسکناس ¹ 2ريالى
a 4 yearsچهار ساله ،در 4 سالگى
a 6 seaterگردونه شش نفره ،اتومبيل يا هواپيمايى که 6 تن را جاى دهد
a accompulishedجامع کمالات
a aceanاقيانوس منجمد جنوبى
a acidجوهر سرکه
a actقانون اقامت بيگانگان
a adjectiveصفت مستقيم ،فرع اسم
a ammoniaمحلول امونيا،امونياک
a ammoniaeمحلول امونيا،امونياک
a and aبارها،چندين بار،مکر ر،دوباره وسه باره
a and principalوکيل وموکل
a anglesگوشه هاى متبادل ،زواياى متبادل
a at lawوکيل عمومى
a at onceناگهان ،يکمرتبه ،غفله
a australisنور يا فجر جنوبى ،شفق جنوبى
a bad eggادم بى وجود
a bad loser(ادم ) بد قمار
a bad lotادم بيشرف ،يا شرير
a bad shotحدس نادرست ،حدس غلط
a ball is roundتوپ گرد( يا کروى ) است
a bar to progressمانع پيشرفت ياترقى
a bare subsistence(وسيله ) سد رمق ،بخورونمير،سد جو
a barometerهواسنج فلزى
a batch up lettersيک دسته کاغذ خيساندن درمحلول قليايى
a battery (u.s.a)الکترونيک : باترىA
a bean podنيام باقلا،پوست برونى باقلا
a bearingsنشانهاى خانوادگى
a beauty parlourسالون زيبايى
a behaviourرفتارخشن ياناهنجار
a bell pullدسته يا ريسمان زنگ
a between two languagesنزديکى وشباهت دوزبان بايکديگر
a bicycle rideدوچرخه سوارى
a participial phraseعبارتى که بر وجه وصفى بناميشودچون دوعبارت زيرين که باحروف معمولى است
a parturient womanزن زائو
a pass on a railwayپروانه مسافرت باراه اهن
a pat on the backنوازش بازدن دست بر پشت کسى
a patch of wheatپارچه اى از زمين که گندم دران کاشته شده است
a patriotic spirit in to them(کم کم ) روح ميهن پرستى را در ايشان تزيق کرد
a pay telephoneتلفن عمومى که داراى سوراخ يا اسباب ويژه ايست که دران پول مياندازند
a paymentپرداخت مساعده
a peck of troublesرنج فراوان
a pectinate medicineداروى سينه ،علاج سينه
a pectorisسينه درد
a peg legپاى چوبى
a penful of inkيک قلم مرکب ،مرکب بقدريک قلم
a penny for your thoughtsصد دينار بگيربگو توى چه فکرى هستى
a penny the worseيک خرده بدتر
a peppercorn rentاجازه رسمى ،اجازه بسيار کم
a perennial streamرودى که درسرتاسر سال روان است ،رودخانه چهار فصل
a perfect flowerگل کامل ،گلى که عده کامل حلقه هارادارا باشد
a perpendicular lineخط عمودى ،عمود
a person exercising lienحابسقانون ـ فقه : کسى که از حق حبس استفاده مى کند
a person of experienceشخص کارازموده
a person of few wordsادم کم حرف
a person relatedقانون ـ فقه : to another within the forbidden degreesمحرم
a person who assistsacting as watchman the principal offender in muharaba byقانون ـ فقه : طليع در جرم محاربه
a perticle of senseذره اى حس ياهوش
a pet animalحيوان دست اموز
a pet nameنام خودمانى ،اسمى که خودمانى بودن و دوستى راميرساند
a petraeaحجاز
a physical factيک امرمسلم فيزيکى
a pictorial styleشيوه اى از نويسندگى که مطلب رامانندعکس نمودارسازد
a picture without toneعکس بى حالت
a picturesque sceneryمنظره زيبايى که شايسته نقاشى يا عکس بردارى باشد
a piebald horseاسب ابلق
a piece of one's mindسخن رک ،اظهار عقيده رک ،انتقاد،سرزنش
a piece of ordnance(يک ) توپ
a pillar of stoneستون سنگى
a pinch of snuffاندکى انفيه که دريک وهله به بينى کشيده ميشود
a pitcher with a spoutافتابه ،لوله پين ،لوله هين
a piteous faceيک سيماى رقت اور
a pivotal questionموضوع اساسى
a plane surfaceسطح هموار،رويه هموار
a plea for helpدر خواست کمک
a plicate leafبرگ چين دار
a plural nounاسمى که در صيغه جمع است اسمى که هميشه بصورت جمع گفته ميشود
a pocket knifeچاقوى جيبى
a pocket of moneyيک جيب پراز پول
a poet of meritشاعر بلندپايه ،شاعر عالى قدر
a poetical familyيک خانواده شاعر
a porridge of wheat and meatهليم
a posse of policemenيک دسته پاسبان
a possessive pronounضمير ملکى
a post obitbondسندى که پرداخت پول ان موکول است بمرگ کسى که وام گيرنده... بردن ازاودارد
a posterioriباپى بردن از،معلول بعلت ،قياسى
a posteriors reasoningبرهان لمى
a postgraduate sudyدرسى که کسى پس از فارغ التحصيل شدن بخواند
a postmortem examinationمعاينه پس از مرگ
a postprandial oratoryسخن رانى پس از ناهار
a pot of honeyيک ظرف يا يک کوزه عسل
a pot of wineيک کوزه مى
a potato peelerسيب زمينى پوست کن
a potentتوانا،همه چيزتوان ،قادرمطلق
a power of workکارزياد
a powerfulقادرمطلق ،توانا،همه چيزتوان
a practising doctorپزشکى که دست بکار طبابت است
a predicative adjectiveصفت مسندى ،صفت غير مستقيم
a predominant qualityيک صفت برجسته يا غالب
a premeditated actionکاريکه از پيش انديشه انرا کرده باشند
a preparatory schoolاموزشگاه تهيه
a presage of evilنشانه بدى ،فال بد
a presenceهيبت ،سطوت
a present helpکمک موجود يا حاضر،کمک موثر
a press for olives etcدستگاه روغن گيرى ياعصارى ،معصر
a press of peopleگروهى از مردم ،ازدحام
a pressureفشارهواياجو
a pretence to meritدعوى شايستگى
a preventive medicineداروى جلو گيرى
a prey to fireطعمه اتش( يا حريق)
a prey to various diseasesدستخوش ناخوشى هاى گوناگون
a priceبهاى متوسط
a primary schoolدبستان ،اموزشگاه ايتدائى
a prior discoveryيک اکتشاف قبلى
a private billلايحه اى که مربوط بشخص يا اشخاصى باشد و بس
a private companyشرکتى که سهام ان در دسترس عموم گذاشته نشده است
a private letterنامه خصوصى
a private personکسيکه داراى کار ازاد است
a private roadشارع خاص ،راه خصوصى
a private roomاطاق خلوت ،اطاق خصوصى
a private schoolاموزشگاه ملى
a privative termلفظ يا کلمه سالبه
a privy chamberاطاق خلوت ،خلوتگاه
a privy meetingانجمن نهانى يا خصوصى
a procession of mournersدسته عزاداران
a productive labourerکارگرى که کارش سودمندو ارزش دارد
a productive writerنويسنده اى که تاليفات يا نوشته هاى بسياربيرون ميدهد
a professed chemistشيمى دانى که ادعاى شايستگى و قابليت در علم خود مى کند
a professed jewيهودى اى مه دين خودرا پوشيده نميدارد،يهودى بى حاشا
a professed monkراهبى که نذر کرده يا سوگند خورده است که در مسلک خود پايداربماند
a professional musicianکسيکه شاز زدن را پيشه خود سازد،ساز زن رسمى
a professional politicianکسيکه سياست رابراى پول دراوردن پيشه خودسازد،سياست باز
a bidderبازرگانى : پيشنهاد دهنده
a bide with usبامابمان
a big potشخص مهم يا با نفوذ
a bill note or draftقبض مبادله اى ،برات مبادله ايى
a bit coldيک کمى سرد
a bit of a cowardيک خرده ترسو
a bit of muslinدختر،زن جوان
a blade of grassيک پرکاه
a blow on the headتوسرى ،بام
a blow with the f.(ضربت با )مشت
a blow with the fistمشت
a boatکشتى خبرگزار
a body of soldiersدسته سربازان
a boleگل ارمنى
a bomb proof buildingعمارتى که بمب بدان کارگر نباشد
a bone ridesيک تيکه از استخوان( شکسته ) روى تيکه ديگر ان مى افتد
a bookbinder's pressقيد
a borealisشفق شمالى ،نوريافجرشمالى
a botanist can tell you thatهر گياه شناسى مى توانداين رابه شمابگويد
a bounteousبخشنده کل ،فياض مطلق
a bountifulبخشنده کل ،فياض مطلق
a bout one's ear'sپشت گوش کسى
a bove namedنام برده در بالا
a bove parباصرف
a bove priceبى قيمت ،بسيار گرانبها
a bove two hundredبيش از...
a box on the earسيلى ،طپانچه
a brandish of swordتيغ افشانى
a breath of fresh airنسيم خنک
a breech loaderتفنگ ته پر
a breech loading gunتفنگ ته پر
a bright boyبچه زرنگ و زيرک
a bright dayروز روشن ،روز افتابى
a brisk marketبازار رواج يا رايج
a bronge or goldالومينيوم مسبار
a bud is a possible flowerغنچه ممکن است گل شود
a building of smallscaleعمارت کوچک
a bullet proof automobileاتوموبيلى که گلوله بدان کارگر نباشد
a bunch of keysيک دسته کليد
a bundle of papersيک مشت کاغذ
a burst of app lawseهلهله بى اختيار
a calamity befell himمصيبتى برايش رخ داده
a camel's saddleجهاز شتر
a canalلوله هاضمه
a carriage and pairدرشکه دو اسبه ،درشکه با يک جفت اسب
a case pawپنجه گربه ،پاى گربه
a cast at diceريختن يا انداختن طاس
a catگربه براق
a certain personيک شخصى
a change for the worseتبديل به بدتر
a charitable institutionبنگاه خيريه
a chemical preparationيک ترکيب شيميايى
a chemical processيک عمل شيميايى ،يک رويدادشيميايى
a cheque for (the sum of)قانون ـ فقه : چکى به مبلغ
a chinglyدردناکانه ،بطور دردناک
a chlamydeousبى پوشش ،برهنه ،بى برگ
a choicefrom divergent juristic opinions،حق اختياريکى ازدوشققانون ـ فقه : تخير
a circleمدارقطب شمال
a claim on someoneقانون ـ فقه : ادعا بر عليه کسى
a clean shaveتراش پاکيزه ،اصلاح تميز
a coffee millاسياب قهوه ،قهوه سا
a colouring matterچيز يا ماده رنگى
a comfitsنقل باديان
a comfortable seatجاى راحت
a comic sceneيک پرده خنده دار براى تنوع يا رفع خستگى
a common methodقانون ـ فقه : of separation a wife Arabs before Islamظهار
a compound sentenceجمله مرکب
a comptex sentenceجمله مخلوط
a conceited pupجوان خود بين و باد درسر
a confessionاعتراف سرگوشى
a conqueringجهانگير،گيتى ستان
a consensual divorceقانون ـ فقه : when both sides desire separationطلاق مبارات
a contract of saleکالى به کالىقانون ـ فقه : بيع کالى به کالى
a contractقانون ـ فقه : مزارعه
a copy is missingيک نسخه ان کم است ،يک نسخه اش نيست
a corduray roadجاده باتلاقى که کنده هاى درخت را بطور اريب قرار داده و در ان مى چينند
a cotton podغوزه پنبه
a councilشوراى جنگى دولت اطريش
a cquired tasteذوق اکتسابى
a crack jaw wordکلمه ايى که تلفظ ان مشکل باشد
a ctesiphon fishماهى که پولکها يا دندانهاى ان مانند دندانه هاى شانه باشد
a ctingبازيگرى( در نمايش)
a current current aحساب جارى
a custom shoe makerکفشدوز سفارشى دوز
a cut aboveيک درجه يا مرحله بالاتر
a cutting remarkسخن برخورنده ،طعنه
a d. accountجرح مفصل يا بلند بالا
a d. adjectiveصفت مبهم فردى
a d. copyنسخه دوم
a d. eweميشى از گله گرفته شده است
a d. flowerگل نازک يا ظريف
a d. fowlمرغ تو خالى کرده
a d. gameبازيى که هيچيک از دو طرف ان نه ميبرد و نه ميبازد
a d. in accountsاختلاف يا اشتباه حساب
a d. in the chinچاه زنخدان
a d. lieدروغ فاحش
a d. nounاسم تصغير،مصغر
a d. nutگردوى پوک ،جوز بى مغز
a d. of a fellowادم بد يا شيطان
a d. of arrowsچندين تير که باهم اندازند
a d. of coalلايه يا ذخيره ذغال سنگ
a d. of fishخوراک ماهى
a d. of knivesدوازده چاقو
a d. of snowتوده برف باد اورده
a d. of waterجرعه ايى اب
a d. old manپيرزال ،فرتوت
a d. old womanپيرزن عجوزه
a d. on a bankحواله ببانک
a d. on old booksفروشنده کتابهاى کهنه
a d. otheistکافر مطلق
a d. poisonزهر کشنده يا مهلک
a d. policemanکاراگاه
a d. pronounضمير مبهم فردى
a d. proofدليل مثبت ،برهان
a d. receiptرسيد در دو نسخه
a d. statementصورت ريز يا مفصل
a day after the fairدير،از موقع گذشته
a day's graceيک روز مهلت
a dead liftزور بيخود،کوشش بيهوده
a dealer in specialtiesفروشنده کالاهاى ويژه يا داروهاى اختصاصى
a death the doctorنوش دارو پس از مرگ سهراب ،رسيدن دکتر پس از مرگ بيمار
a deceasedقانون ـ فقه : مورث
a deep readerشخص بسيار خوان ،خرخوان
a deep shelfطاقچه پهن يا تودار
a deep sighاه سرد،اه از ته دل
a deep thinkerشخص فکور
a deep wellچاه گود،چاه عميق
a defctive verbفعل ناقص
a deliberative assemblyمجلس شور،مجمع شور و تامل
a dential madeقانون ـ فقه : انکار بعد از اقرار مسموع نيست
a desireارزو،اشتياق
a difficult nut to crackکار دشوار،مسئله دشوار،،کسيکه نمى توان حريف او شد يا با او جدال کرد
a directorمعاون
a discertionary opinion in breachقانون ـ فقه : استسحان
a division of the quranحزبقانون ـ فقه : بخشى از قران
a doctor's f.پايمزد،حق القدم ،حق ماينه
a does of physicيک خوراک مسهل
a dog foxروباه باز
a downcast lookنگاه به پشت پا
a downward motionجنبش رو به پائين
a dumb creatureجانور زبان بسته
a dyeing vatخمره رنگرزى
a embracingبرهمه محيط
a enlighteningجهانتاب ،برطرف کننده تاريکى جهل از همه جهان
a extraordinaryسفير کبير
a f. a person a placeکسيرا از رفتن بجايى بازداشتن
a f. aspectسيما يا قيافه زننده
a f. blowيک ضربت حسابى
a f. effortزور کم ،تقلاى اندک
a f. elephantسنگواره فيل ،فيل سنگواره شده
a f. of arrowsتيرباران
a f. of coldاحساس سرما
a f. tumourورم ليفى
a f.answerپاسخ خوب يا مساعد
a f.babyبچه ضعيف
a f.childدختر
a f.dogسگ ماده
a f.lionشير شرزه
a f.lordتيول دار،زعيم
a f.mindعقل ضعيف ،مغز ضعيف
a f.of epilepsy(حالت حمله)
a f.of fortuneخوشبخت
a f.of infantsکسيکه کودکان را در برابر مزد مقطوعى نگهدارى ميکند
a f.of laughterقاه قاه خنده
a f.of revenueاجاره دار،درامدهاى مالياتى
a f.of sandnessحس غمگينى
a f.of stairsيک رشته پليکان
a f.of tobaccoمقدارى از توتون که يک چپق را پر کند
a f.plantگياه ماده
a f.rateنرخ پنج پنس در يک ليره
a f.screwپيچ ماده
a f.simileتشبيه دور
a f.spiritجنى که فرمان جادوگرى را ميبرد و الت اوست
a f.spritتند خويى
a f.windباد موافق ،باد ملايم
a faked reportگزارش ساختگى يا جعلى
a far cryراه بسيار دور
a fast liverادم خوش گذران
a fast sailerکشتى تندرو
a favorable opinionخوش گمانى ،حسن ظن
a fellixيمن
a felt hatکلاه نمدى
a female decendant of the prophetقانون ـ فقه : سيده
a fererتيفوس ردى
a few booksچند کتابى
a few wentچندتايى رفتند
a fewdays backچند روز پيش
a fiery temperاتش مزاجى ،تندى ،تند خويى
a fifth of the net incomeخمسقانون ـ فقه : يک پنجم درامد
a fig farپيف ،اه ،به
a figuresارقام هندسى
a filthy messکثافت کارى
a fine prospectدورنما يا چشم انداز زيبا
a fine weatherهواى خوب ،روز افتابى
a fire partyدسته يا هيئت اتش نشانان
a fishing netدام يا تور ماهى گيرى
a fit of nerversحالت عصبانى
a five pound noteاسکناس 5 ليره اى
a flag halfپرچم نيمه افراشته
a flame of angerظهور خشم
a flaming passionخشم ،هيجان ،تاب وتب
a flash of lightning(روشنى ) برق
a flash of waterريزش يا جريان يا ترشح اب
a flash of witبذله گويى ،شيرين کارى
a flat raceغشه در زمين هموار
a flea in ones earرنجيدگى ،رنجش ،بورشدگى
a fleet of 20 sailناوگانى مرکب از ¹ 2کشتى( يا ¹ 2فروند کشتى)
a floum ourantiumشربت بهارنارنج
a flower potگلدان کوزه اى يا گلى
a flying bridgeپل موقتى
a flying visitملاقات سرپايى يا بشتاب
a foe to religionدشمن يا مخالف دين
a folding screenتجير
a follower of the shia sectشيعىقانون ـ فقه : پيرو مذهب شيعه
a fool dayبا پى بردن ازعلت بمعلول بطريق استقرا
a fools dayروز تفريح و حيله ،روز يکم اپريل
a for giveingبخشنده همه گناهان ،غفار
a for peaceحامى صلح
a forمشتاق
a form the fact thatقطع نظر از اينکه
a fortioriبطريق اولى ،بيشتر،بدليل بالاتر
a fortisتيزاب
a four oaared boatکرجى چهار پارويى
a four oarکرجى چهار پارويى
a four stringed instrumentسازچهارسيمه
a four wheelerگردونه چهارچرخه
a free passبليط مجانى
a french writerيک نويسنده فرانسوى
a frequent callerکسيکه هميشه جايى يابکسى سرميزند
a frequent practiceعادت معمول
a frequenter of gaming housesکسيکه جايش توى قمارخانه ها است
a friend of mineيکى از دوستان من ،کسى که با من دوست بود
a friend of yoursيکى از دوستان شما
a friend to commerceپشتيبان بازرگانى ،مشوق تجارت
a from graceمحروم ازتوفيق( الهى)
a frosty morningبامداديخ بندان
a frosty weatherيخ بندان ،هواى بسيارسرد
a full-dress debateمناظره درباره مطلب مهم
a full-dress dinnerناهار ياشام بالباس تمام رسمى
a full-dress rehearsalتمرين بازيگران بالباس کامل
a fundوجه موجود،وجه قابل استفاده
a furtive glanceنگاه دزدانه
a gal on a horse backپوست رفتگى يازخم درپشت اسب
a game of chanceبازى قمارى ،قمار
a game of swansدسته اى ازقوکه براى تفريح نگاه دارند
a gammon of baconقسمت پايين دنده خوک که پاچه هم بدان ضميمه باشد
a garnishee orderحکم تامين خواسته ،حکم تامين مدعابه
a geological studyيک بر رسى ازلحاظ زمين شناسى
a geometryهندسه تحليلى
a gift of the substanceقانون ـ فقه : هبه
a gift with a returnقانون ـ فقه : هبه معوض
a gleam of hopeپرتواميد،ذره اى اميد
a goatمرغوز
a gold barشمش طلا
a gold leafزرورق
a gold watchساعت طلا،ساعت زرين
a gone sensationاحساس سستى
a good bargainخريدارزان
a good bearerدرخت پربار
a good brand of flourيکجورارد خوب
a good dealمقدار( نسبته )زيادى
a good dresserخوب لباس پوش
a good excuseقانون ـ فقه : عذر موجه
a good kickتوپ زدن خوب
a good laser(ادم ) خوش قمار
a good liverادم پرهيزگار،ادم خوش گذران
a good managerادم خانه دار يا صرفه جو
a good nameنام نيک ،نيکنامى ،ابرو
a good penman(شخص ) خوش نويس
a good pennyworthسوداى خوب يا ارزان ،خريد ارزان
a good sailorکسى که درسفردرياسرگيجه ياحالت قى باودست نميدهد
a gool d.بسى
a grain hutchصندوق يا تغار غله
a grave colourرنگ سنگين يا نجيب ،رنگ تيره
a great (orgood)many personsخيلى اشخاص ،بسيارى از اشخاص
a great d.مقدار زيادى ،يک مقدار زياد
a great old manشخص بسيار بزرگ
a great trenchermanادم خوش خوراک يا پرخور
a green f.پرچين گياهان سبز
a guidingرهنماى همه ،هادى کل
a guilty behaviourگناه کارى
a habitual d.شخص دائم الخمر
a habitual drunkardمست هميشگى ،مست دائم ،دائم الخمر
a habitual liarدرغگوى معتاد،کسيکه عادتادروغ ميگويد
a hacking coughسرفه خشک وکوتاه وزياد
a hairy manمردپرمو
a hanging coan tenaceسيماى افسرده
a hanging judgeداورى که بدادن حکم اعدام خو گرفته است
a hanging matterموضوعى که منجربه اعدام شود
a happy chanceتصادف خوب ،حسن تصادف ،خوشبختى
a happy laughterخنده ايى که نماينده خوشى باشد،خنده خوشى
a hard and fast ruleقانون سخت ،قانون بى استثنا
a hard drinkerزيادمشروب خور
a hard factحقيقت ثابت ومسلم ،حقيقت بى چون وچرا
a hard nut to crackمسئله دشوار،ادم سخت
a hard row to hoeکاردشوار
a hard workerادم سخت کارکن ،زحمت کش
a hardy annualگياه يکساله که سال بسال تخم ان سبزميشود
a hardy plantگياه بادوام: گياهى که درسراسرسال ميتواند درهواى بازوازادبرويد
a hart of tenگوزنى که شاخ هايش ده شاخه داشته باشد
a hasty marriageعروسى اى که باشتاب شده باشد،عروسى ازروى دست پاچگى
a he had goneپس ازانکه رفت ،رعدازرفتن او،همينکه رفت
a heap of stundتوده اى از تن
a heart of stoneدل چون سنگ ،سنگدلى
a heavenly bodyيک جرم اسمانى
a hell of a noiseجنجال ،صداى زياد
a hensزيره به کرمان بردن
a hewer of stoneسنگ تراش ،سنگتراش
a hewer of woodهيزم شکن
a hidden treasureگنج ،دفينه
a high f.مرغ ياهواپيماى بلندپرواز
a high opinionحسن ظن
a high pressure engineماشين پر فشار
a higher bidبازرگانى : پيشنهاد بهتر
a hilly placeکوهستان
a him to do itازاو خواهش کنيد ان کار رابکند
a hima questionازاو چيزى بپرسيد
a historyتاريخ باستان ،تاريخ قديم
a hordeiماوشعير،اب جو
a horse new to the saddleاسبى که بزين اشنا نيست
a hoursپس ازساعت معين کار
a house of ill f.فاحشه خانه
a house swarmed with fliesخانه پر از مگس
a house with ten roomsبا وجود = با
a hu man affairکارانسانى
a human creatureادم ،انسان
a humourمايع يارطوبت زلالى
a humped backپشت قوز،پشت خميده
a hun dred booksيکصد کتاب
a hunt for somethingsجستجو براى چيزى
a hurried letterنامه اى که با شتاب نوشته شده باشد
a husky voiceصداى خرخرى يا خشن
a hypodermic injectionتزريق ( در )زير پوست
a iampچراغ بى سايه
a iknowانچه من مى دانم
a in fact privante aوکيل خصوصى
a in the windروبه باد،بادخور،سراسيمه ،اشفته ،گيج
a inaروى همرفته
a iranايران باستان
a jup full of waterکوزه اى پرازاب
a kept mistressمترس خانگى ،زن نشانده
a kick at a person's backsideاردنگ زدن
a kilting needleميل جوراب بافى ،ميل بافندگى
a kind of animalيکجو رجانور،نوعى حيوان ،يک قسم جانور،قسمى حيوان
a kind of divorcehusband usually the return of the dower, to the some kind of financial consideration, which is sought by the wife by offeringقانون ـ فقه : طلاق خلع
a kindly dispositionخوى ملايم ،تمايل به مهربانى
a king without powerپادشاه بى اقتدار
a knowingهمه دان ،همه چيزدان ،عالم کل ،داناى مطلق
a ladderنردبان بلنداتش نشانى
a lame d.ادم ناتوان يا بى دست و پا
a landزمين بيگانه ،سرزمين اجنبى
a languagesزبانهايى که بجاى تغييرات صرفى لغت هاى جداگانه دارند
a large proportion ofقسمت زيادى از،مقدارزيادى از
a large provinceاستان
a late dinnerناهار يا شامى که پس از موقع خود بخورند
a late f.درخت ديرگل
a late fruitميوه دير رس
a late springبهار عقب افتاده ،بهار که عقب است
a laughing matterموضوع خنده
a layer of rocksلايه يا چينه اى از خاره
a layerof fatيک لايه چربى ،ورقه اى از چربى
a leading religious authorityقانون ـ فقه : امام
a leak in the treasuryرخنه يا در رو در خزانه ،کمبود در خزانه
a lean yearسال کميابى ،خشکسالى
a lease of houndsسه لنگه تازى
a leavesبرگهاى تک تک
a led captainکاسه ليس ،انگل ،مفت خور
a led horseاسب يدک ،کتل
a left handed screwپيچ چپ گرد
a left hand blowضربت يا مشت با دست چپ
a legal processابلاغ اوراق قانونى ،جريان قانونى
a legitimacy childبچه حلال زاده
a licensed satiristهجو نويس مجاز
a life of miseryزندگى با بدبختى و نکبت
a limb of the seaشاخه يا بازويى از دريا
a limp collarيقه نرم ،يقه بى اهار
a lineخط استوارى مغناطيسى
a linesسطرهاى يک درميان ،بطورمتبادل
a lingering diseaseيک ناخوشى طول کشنده
a lingual studyتحصيل زبان
a little bit of svgerيک خرده قند
a little butterکمى کره ،قدرى کره
a little food satisfies meاندکى خوراک مرا سير مى کند
a little rift within the luteمقدمه ديوانگى يا دعوا
a littleکمى ،اندکى ،قدرى ،يک خرده
a live to painحساس نسبت به درد
a loaf of breadيک( قرص ) نان
a loaf of sugarيک کله قند
a lone womanزن تک( بيوه يا شوهر نکرده)
a long articleمقاله دراز،مقاله مفصل
a long way offبسياردور
a longing for prsiseاشتياق ستايش
a loose fishادم هرزه
a low pressure engineماشين کم فشار
a lowering dietخوراک ضعيف کننده ،غذايى که حالت مزاجى شخص راپايين بياورد
a lute is played by a quillعودرابازخمه اى ازپرمى نوازند
a luxurious lifeخوش گذرانى ،تنعم
a lyric poemغزل ،شعر غنايى
a lyricشعراحساساتى
a mad projectطرح غير معقول يا ابلهانه
a malady without a cureدرد بى درمان
a male childپسر
a male descendant of the prophetقانون ـ فقه : سيد
a male falconقوش جره
a mam of moneyادم پولدار
a mam of noteمرد بزرگ يا برجسته
a man 1.50 metres tallمردى با يک مترونيم قد
a man named josephمردى بنام يوسف ،مردى موسوم به يوسف
a man no accountشخص بى اهميت ،ادم بى وجود،ناکس
a man of aمردکار،مرد عمل
a man of dignified predenceشخص با وجود
a man of fortuneشخص چيزدار،ادم دولت مند
a man of good characterقانون ـ فقه : عادل
a man of influenceادم با نفوذ
a man of initiativeشخص مبتکر يا با قريحه
a man of ironادم سخت ،ادم با عزم
a man of learningشخص دانشمند،شخص عالم
a man of markشخص برجسته
a man of mindشخص با کله يا بافکر
a man of my sizeشخصى باندازه من
a man of no principleادم بى مسلک ،کسيکه اخلاق و زندگى اورا هيچ اصولى نيست
a man of pleasing aادم خوش برخوردياخوش صحبت
a man of pleasureادم خوش گذران
a man of polishمرد اراسته يا مهذب
a man of rankمرد صاحب نشان
a man of senseادم با شعور
a man of that kidneyاينجورمرد،مردى بدين خوى ياطبيعت
a man of your inchesمردى بقامت شما
a manقانون ـ فقه : who has performed pilgrimage to Meccaحاجى
a mannersاطوار،بخودبسته ،خودگرفتن ،ناز،استغنا
a mare with foal at footماديانى که کره زاييده است
a margin of hopeاميدوارى کم ،رخنه ،اميد
a marginal noteحشو،ياد داشت ،در حاشيه
a marked differenceتفاوت محسوس ،تفاوت معلوم
a martyr to goutاسير نقرس ،دچار نقرس ،کشته نقرس
a mason's toolsابزار( هاى ) بنايى
a massive rockخاره بزرگ ،صخره عظيم
a mastsدگلهاى عقب ،ديرک هاى پسين
a mat of hairدسته موى کرک شده
a material nounاسم جنس ،چون چوب
a matter of 10 yearsنزديک ¹ 1سال ،يک ده سالى
a matter of factامرمسلم يامحقق
a matter of indifferenceچيز بى اهميت
a mean proportionalواسطه هندسى
a median neverبى ميان ،بى ميانى
a medianعصب متوسط
a medicinal herbگياه طبى
a menthaeعرق نعناع
a merifulبخشنده کل ،رحمن ورحيم
a merry christmasيک کريسمس خوش
a mess of pottageيک خوراک شوربا،جرعه اى اش
a million pounderکسيکه يک ميليون ليره پول داشته باشد
a million poundsيک ميليون ليره
a minister of warکفيل وزارت جنگ
a mint of moneyيک خروار پول ،خروارها پول
a mite of a childيک بچه خرد،بچه کوچولو
a mitral valveدريچه دولختى
a modal legacyوصيت نامه اى که مواد و شرايطى راجع بطرزاجراى وصيت در ان باشد
a modal propositionقضزه شرطى
a model farmکشتزار نمونه
a modicum of foodخوراک اندک ،بخور و نمير
a mongrel between two thingsنه اين نه ان ،هم اين هم ان
a monophonous instrumentالت موسيقى که در يک زمان بيش از يک صدا نمى دهد
a moreهيچ ديگر
a morsel of foodلقمه اى از خوراک
a mortal sinگناه بزرگ ،کبيره
a mortal woundزخم کارى ،زخم کشنده
a mosqueقانون ـ فقه : مسجد
a mound on a graveتوده خاک در روى گور
a mountainovs regionناحيه کوهستانى
a moutain slipeدامنه کوه ،سينه کش کوه ،راغ
a multiplicity of wordsسخنان بسيار
a musical instrumentالت موسيقى ،ساز
a mute consonantحرف مصمتى که هنگام ادا کردن ان راه دم زدن بسته ميشود
a muteحرف مصمتى که هنگام ادا کردن ان راه دم زدن بسته ميشود
a muzcleعضله معده
a muzzle loaderتفنگ سر پر
a narrow passageراه تنگ ،دهانه تنگ
a nebulous qualityچگونگى غير قابل وصف
a neck of landبرزخ ،تيکه باريکى از زمين ،تريشه زمين
a neck of waterتنگه ،تيکه باريکى از اب
a nest of drawersگنجه کشو دار،قفسه
a net ful of fishيک تور ماهى ،يک دام پر از ماهى
a new broom sweeps wellهر اسياب نوى يک قرقرى دارد
a new f. shoeکفش تازه زيره انداخته
a new hatکلاه نو
a new idea presents itselfيک فکر تازه اى بنظر ميرسد
a nice observerشخص باريک بين ،بيننده دقيق
a night prowlerشبگرد،جانورى که درشب جستجوى شکار ميکند
a nimble jestشوخى که بزرنگى يا زيرکى درست شده باشد
a nnock about enter tainmentيک مهمانى شلوق
a nominal rentاجاره اسمى( ه در واقع برابر است با هيچ)
a nominal rulerرئيس اسمى
a non-muslimقانون ـ فقه : government on a non-temporary basis living under the protection of the Islamذمى
a note of handسند بدهى ،قبض
a notifiable diseaseناخوشى که بايد به بهدارى اطلاع داده شود
a novel without a purposeداستانى که نتيجه اى از ان گرفته نميشود،رمانى که مقصود يا مقصدى ندارد
a nuncupative will or testamenوصيت زبانى در پيش چند گواه
a oceanاقيانوس منجمد شمالى
a of (or to)نسبت به
a of copperزنگار،زنگ مس
a of deathپيک اجل ،ملک الموت
a of faithعقيره دينى ،عقايد،ارکان دين
a of lead (acetaz plumbi)شکر سرب
a of mindتمايل فکرى ،طرزفکر
a of stomachترشى معده
a of the covenantتابوت عهد،صندوق توريه
a of the egeکاسه خشک
a of the starsسعدو نحس ستارگان
a of tonesتوافق ياجورى صداها،هم اهنگى
a of triumphطاق نصرت ،طاق فيروزى
a of udهمه ما،همگى ما،ماهمه
a ofnuisanceرفع مزاحمت
a one liter for leakageيک ليتربايدبراى در رفتگى منظورکنيم
a one self contractپيمان يک طرفه
a one self judgmentداروى مغرضانه
a oneeslf streetخيابانى که در يک سوى ان ساختمان باشدو بس
a overسرتاسر،سراسر،بکلى
a p evidenceدليلى که براى استنباط قانونى واقامه دعوادربادى امرموجه بنمايد
a p excus(2)a p personخوش ظاهر
a p medicine the p classesملک داران ،ملاک ها
a p number(5) 4is p to 94و9باهم متباين هستند
a p of literature and musicمشوق ادبيات وموسيقى
a pاداره استقرا،باپى بردن ازمعلول بعلت ،اسقرائى ،لمى
a pack saddleپالان
a packing needle(سوزن ) جوالدوز
a padded cellاطاقى که ديوارهاى انرابادوشک چه ياپشتى مى پوشانندچنانکه درتيمارستان
a padded novelداستانى که با حشوو زوائر دراز شده باشد
a pailful of milkيک سطل شير
a pair oarکرجى دو پارويى
a pair of balancesيک ترازو
a pair of cancelsبليط سوراخ کن
a pair of nippersيک ميخ چين يا انبر دست يا عينک دماغى
a pair of pinasterگازانبر،ماشه ،گيره
a pair of rugsيک جفت قاليچه
a pair of scalesيک ترازو
a pair of scissorsيک قيچى
a pair of shearsقيچى بزرگ ،قيچى پشم چينى ،قيچى باغبانى ،قيچى فلزبرى
a pair of shoesيک جفت کفش
a pair of stairsيک رشته پلگان
a pair of tongaانبر
a pair of trousersيک شلوار
a pair os scissorsيک( عد د )قيچى
a palmful of powderيک کف دست باروت
a pancratic glassدوربينى که هرجوربخواهندميزان ميشود
a paragon virtueنمونه پرهيزگارى
a parisyllabic noumاسمى که در صرف هاى گوناگون شماره هجاهاى ان تغيير نميکند
a parked vehicleاتوموبيل ياگردونه ديگرى که درايستگاه پشت سرهم درخيابان نگاه داشته باشد
a paroxysm of rageطغيان خشم
a part of itبخشى از ان ،يک بخش از ان
a partعد ديکه عد د ديگر راعادمى کند،جزءصحيح
a participant to the crimeقانون ـ فقه : ردء
a professor of chemistryاستاد شيمى
a professor of christianityمدعى مسيحيت ،قائل به دين مسيحى
a profound crevasseشکاف زياد يا گود
a profound secretراز خيلى پوشيده ،سر مکنون
a profound sighاه از ته دل
a program languageکامپيوتر : APL
a promiscuous crowdجمعيت مختلط،گروه درهم برهم
a promiscuous massacreکشتار همگانى بدون هيچ ملاحظه ،قتل عام چشم بسته
a promissory noteعند المطالبه ،فته طلب ،پته طلب
a proper fractionکسر متعارفى يا حقيقى
a proper nounاسم خاص ،اسم علم
a prophet's missionرسالت ،بعثت
a prophylactic measure(اقدام براى ) جلوگيرى ،پيش بندى
a propitious breezeباد موافق ،باد شرطه
a prosaic lifeزندگى بيروح و کسل کننده
a proscriptive measureاقدام براى موقوف ساختن چيزى
a prose writerنثر نويس
a prospective benefitسود چشم داشته يا انتظارداشته
a prosy talkصحبت کسل کننده و بيروح
a protective planتدبير دفاعى ،طرح جلوگيرى
a protective tariffتعرفه گمرکى سنگين بر صنايع بيگانه براى حفظو ترويج صنايع درونى کشور
a protracted meetingجلسه يا انجمن طولانى
a proud youthجوان متکبر،جوان باد در سر
a public bathگرمابه عمومى ،گرمابه همگانى ،حمام عمومى
a public grievanceچيزى که موجب شکايت مردم ميشود
a public highwayشارع عام
a puff of smokeکپه اى ازدود
a punch on the headبام ،مشت بر کله
a punishmentمجازات ترهيبى
a puraاب مقطر،اب خالص
a pure consonantحرف گنگى که حرف گنگ ديگر در پس ان نباشد
a pure vowelحرف صدايى که پس از حرف صدايى ديگر ايد
a purposeful effortکوششى که متضمن مقصودى باشد
a purseful of moneyيک کيف پراز پول
a quack medicineدارويى که بازبان معرفى انرابکنند
a quarrelsomeزن ستيزه جو،سليطه
a quarter past 4(يک ) ربع ساعت
a quarter to 4يک ربع ازچهارگذشته ،ساعت چهاروربع
a queer customيک رسم غريب
a queer customerادم غريب
a quick change actorبازيگرى که زودبه زودهيئت خودرابراى بازى ديگرعوض کند
a quon dam friendدوست پيشين ،رفيق سابق ،انکه يک وقتى دوست بود
a rabbit hutchقفس خرگوش
a rag of cloudلکه اى ازابر،ياتيکه ابر
a rag pickerکهنه برچين
a rain of kissesبوسه هاى پى درپى
a rainydayروزمبادا،روزتنگى
a ran aulayهمه گريختند
a range of mountainsيک رشته کوه
a rapacious appetiteاشتهاى پرخورى ،حرص
a rapacious lionشير ژيان ،شيرشرزه
a ray of hopeروزنه اميد،ذره اى اميد
a reasonable causeدليل عقلى ،دليل موجه
a reasoningاستدلال قياسى ،استنباط
a receiptدرمقابل رسيد
a reciprocal pronounضمير دو سره
a reedy bed or placeنيزار،نيستان
a regiaتيزاب سلطانى
a regular armyارتش ثابت يا دائمى
a regular customerمشترى هميشگى
a regular figureشکل منظم ،شکل منتظم
a regular flowerگل منظم
a regular verbفعل باقاعده
a relationsمناسبات دوستانه
a reliable personشخص قابل اعتماد
a reliable sourceيک منبع موثق
a religious mysteryرمز دينى يا راز مذهبى
a rentationاب نقره دادن
a reportگزارش ساليانه
a residual errorاشتباه باقى مانده در حساب که علت ان هنوز معلوم نشده باشد
a responsive letterپاسخ نامه ،مراسله جوابيه
a rest from workاستراحت از کار،اسودگى از کار،فراغت از کار
a retired lifeزندگى بى سروصدا
a review of all the lessonsدوره همه درس ها
a rheumatismبادمفصل
a right handed blowضربت بادست راست
a rightبيسارخوب ،تندرست
a rightful heirوارث بالاستحقاق ،وارث حقيقى
a ring f.حصارگرد
a rival wifeهوو،موسنى
a river is a s. of water thatرودخانه جريان ابى است که........
a roll of breadگرده نان کوچک
a roll of carpetفرش لوله کرده
a roll of paperکاغذ لوله شده ،طومار
a roll of tobaccoلوله اى از توتون ،توتون پيچيده
a roomful of womenيک اطاق( پراز )زن
a rope of 5 metresطناب 5 مترى
a rope of four strandطناب چهارلا
a rosarumگلاب
a rough draftپيش نويس ،چرک نويس
a rough jokeشوخى خرکى
a round blowيک ضربت حسابى يا پرزور
a round dozenيک دوجين تمام
a round numberعد د بى خرده ،عد دتمام چون ¹¹1در برابر99 يا1 ¹1
a round of applauseهلهله دسته جمعى
a round of politiciansگروه يا حلقه سياسيون
a round of spiritsيک دورعرق
a round peg in a square holeکسيکه شايسته مقام خودنيست ،کسيکه براى کارى صلاحيت ندارد
a round tripگردش ياسفر دوسره
a row of chairsيک رديف صندلى
a rumor was aخبرى شايع بود
a run on the bankهجوم عده زيادى به بانک دريک وقت براى گرفتن پول
a run to parisگردشى تاپاريس ،مسافرت مختصرى تا پاريس
a runaway knockدر زدن ودر رفتن
a runaway marriageعروسى دو تن که ازکسان خود گريخته باشند،عروسى پس از فرار
a rush of workهجوم کار،کارزياد
a rustic seatصندلى رعيتى يا دهقانى
a sack of flourيک کيسه ارد
a sackful of flourيک کيسه ارد
a sad dogبچه گيج وبيهوش ،ادم سبک مغز
a sad sightديدار يا منظره غم انگيز
a saints dayروز يادبواولياءوپاکان روز يکم نوامبر
a salient angleگوشه رو به بيرون ،زاويه برجسته يا خارجى
a salient pointنکته برجسته
a salt or withشوخى ظريف ،ظرافت کلام
a salutatory orationنطق گشايش ،نطق افتتاحى ،خطابه تهنيت اميز
a samel brickاجر نيم پخته ياسفت نشده
a sanguinary streamسيل خون ،جوى خون
a sarcastic smileزهرخند
a sardonic laughterخنده مسخره اميز،زهر خند،زهرخنده
a sare fruiterدرختى که حتماميوه ميدهد
a satisfying answerجواب مقنع ،پاسخ متقاعد کننده
a saucerful of teaيک نعلبکى چاى
a saving clauseماده استثناء دارقانون ـ فقه : ماده اى که از حکم کلى ان استثنايى داشته باشد
a savour of unwillingnessبوى بى ميلى
a sawmillکارخانه اره کشى
a scabrous subjectموضوع سخت يا دشوار
a scamper through a bookخواندن ،کتابى بشتاب
a scant half hourبزورنيم ساعت ،جخت نيم ساعت
a scantling of paperکمى کاغذ،اندکى کاغذ
a scintill of evidenceذره اى مدرک
a sclewپيچ ارشميدسى
a score of the whipخط يا جاى شلاق
a score of yearsبيست سال
a scrap of paperکاغذ پاره ،يک تيکه کاغذ
a scrape of the penکلمه ياحرفى چند که باشتاب بنويسد
a sea faring manملوان ،ملاح ،کشتى ران
a sea going manملوان ،ملاح ،کشتى ران
a sealed bidبازرگانى : پيشنهاد لاک و مهر شده
a search after knowledgeدانش پژوه
a sebaceous glandغده شحمى ،دژپيه چربى دار
a secret of natureسر يا راز طبيعت
a secure placeجاى امن ،جاى محفوظ
a security against attackوسيله ايمنى از حمله
a seedsچشم خروس
a seeingبينا،بصير،حاضروناظر
a seeming friendدوست ظاهرى ،دوست نما
a sensitive marketبازارى که مظنه هاى ان زودزودبالاوپايين ميرود
a separate roomاطاق جدا( گانه)
a series of coinsمجموعه اى از سکه
a series of his booksيک دوره از کتابهاى او
a series of kingsيک سلسله پادشاهان
a series of misfortunesيک رشته بدبختى
a series of stampsيک دوره تمبر
a servile letterحرفى که براى فهماندن تلفظ حرف ديگر بکار ميرودوبس
a sewing needleسوزن دوزندگى يا خياطى
a shade betterيک جزئى بهتر،يک خرده بهتر
a shady businessکسب ياکاريکه ابرومندنباشدوشخص مايل باشدانرا پنهان نگاه دارد
a shake of the headتکان( دادن ) سر
a shiiقانون ـ فقه : clerik rank below that of the Ayatollahحجت الاسلام
a ship's loadبار کشتى
a shoemarker's kitاسباب کار،کفشدوز( ى) ،افزارکفشدوزى
a short cutراه ميان بر
a short pullپاروزنى يا کرجى رانى کم
a short vowelحرف صدايى کوتاه
a shower of arrowsتير باران
a shower of honoursاحترامات پى در پى
a shower or storm of arrowsتير باران
a shred of evidenceذره اى مدرک يا دليل
a sick lookنگاه بيمارانه
a sick of muttonيک شقه گوسفند
a sicknessهواخوردگى خلبان
a side glanceنگاه با گوشه چشم
a sight for sore eyesشخص يا چيزى که ديدن ان مايه مسرت است ،مرهم چشم ،نور چشم
a sight ofمقدار زيادى ،زياد
a significant eventرويداد مهم
a silicateگل داغستانى
a simple sentenceجمله ساده يابسيط
a sin against moralityتجاوزازاخلاق ،گناه اخلاقى
a single bedرختخواب تکى ،بستر يکنفره
a single heartدل ساده يا بى تزوير
a sitting henمرغ خوابانده ،مرغ خوابيده
a six-fادم شش پى قد
a sixesدوشش ،شش جفت
a skilled workmanکارگرى که کارش استادى ويژه يا تخصص ميخواهد،استادکار
a slave of passionاسير ياغلام شهوت
a slice of breadبرشى ازنان
a slip of a boyبچه باريک ،جوانک لاغر
a slip of the penسهو قلم ،اشتباه قلمى
a slip of the tongueلغزش زبان ،اشتباه لپى
a slipshod styleانشاى بيربط يانامربوط
a sly dogکسى که کارهاى بد يا کيف هاى خودرا از ديگران پنهان ميکند
a sly personاب زير کاه ،ادم محيل ،ادم شيطان ياناقلا
a small provinceشهرستان ،ولايت
a small quantity of flourاندکى ارد،مقدارکمى ارد،قدرى ارد
a small quantity of sugarيک کمى قند،اندکى قند،مقدار کمى قند
a smooth hand or skinدست يا پوست نرم
a smooth surfaceرويه هموار،سطح صاف
a snow storm(بارندگى ) برف
a snug cornerگوشه دنج يابى سروصدا
a social partyانجمن انس ،انجمن تفريحى
a solus of problemراه حل يک مسئله
a solution of saltمحلول نمک ،اب نمک
a sort of treeيکجور درخت ،نوعى درخت
a souls dayروز استغاثه براى ارواح ،روزدوم نوامبر
a sound mind in a sound bodyعقل سالم در بدن سالم است
a span of mulesيک جفت استر
a spark of truthذره اى راستى ياحقيقت
a special two-piece garmentقانون ـ فقه : حله
a speciallyprescribed pilgrimage to Meccaقانون ـ فقه : حج
a specimen of one's signatureنمونه امضا
a speech having no pithسخن بى مغز
a spiritlevelتراز الکى
a spiritsنوشابه هاى الکلى تند
a spliereکره مشبک
a spoilt childيک بچه لوس
a sporadic diseaseناخوشى تک توک
a square mealيک نهارحسابى
a square numberتوان دوم يامجذورعد د صحيح
a squeezed orangeنارنج فشرده يا اب گرفته ،کسى که ديگر نتوان چيزى از او دراورد
a stack of workکارزيادياروى هم انباشته
a stand for a vaseزير گلدانى
a stand of armsيک دست اسلحه تمام
a stiff marketبازارى که نرخهاى ان ثابت است
a stitch in time saves nineاندک تعميربهنگام از زيان هاى بزرگ بعدى جلوگيرى خواهد کرد
a stone of cheeseيک سنگ پنير
a stone of meatيک سنگ گوشت( گيروانکه)
a store of knowledgeمخزن دانش
a store of paperاندوخته يا ذخيره کاغذ
a storm of arrowsتير باران ،باران تير
a story weatherهواى طوفانى
a stout heartقوت قلب ،جرات
a straw hatکلاه سبدى يا حصيرى
a stream of historyجريان تاريخ
a stream of tearsسيل اشک
a street dogسگ بازارى
a stretch of landيک تيکه زمين( ممتد)
a stricken heartدل اندوهگين يامحنت زده
a stroke of lightningبرق زدگى
a strong verbفعلى که تغييرات حرفى ان درنتيجه تغييرحروف باشدنه درنتيجه افزايش ملحقا
a strong willاراده قوى
a stuffed fowlمرغ توگرفته ،بوغلمه
a subject for rejoicingمايه خوشى
a sublingual glandغده زير زبان
a submergible landزمين سيلگير
a subordinate clauseقصيه تبعى يا تابع
a subsidiary bookدفتر معين
a subsidiary companyشرکت فرعى
a succession of calamitiesيک رشته مصائب
a suit of clothesيک دست لباس
a suite of roomsيک دست اطاق
a sulute of 20 guns was fired¹ 2تور براى سلام خالى کردند
a sunk f.ديوارى که پايه هاى انرادرزى کارگذاشته باشند
a superficial observerشخص ظاهربين
a superi or courدادگاه بالاتر،دادگاه عالى
a supplementary angleزاويه مکمله ،گوشه مکمل
a suppository for the vulvaفرزجه
a sure findجايى که روباه بطورحتم پيداميشود،کسى که اورابتوان حتماپيداکرد
a surgical operationعمل جراحى
a surreyبازديديانقشه بردارى هوايى
a survery partyهيئت نقشه بردارى
a sustainingرزاق ،روزى رسان
a sweep of the armتاب دادن دست
a sweet smellبوى خوش
a sweet toothدندان شيرينى خورى( يعنى ميل زيادبخوردن شيرينى)
a swift witتيز هوشى ،ذکاوت
a swingeing lieدروغ شاخدار،دروغ خيلى بزرگ
a sword knotشرابه شمشير
a sworn evidenceگواهى باسوگند
a t. of plantsدسته اى ازگياهان انبوه
a t. ruleيک حکومت ستمکارانه
a t. sum(2)i feel pretty t.بد نيستم ،حالم بدنيست
a table knifeکارد( سفره)
a taskدر سر کارى زحمت کشيدن
a tax gatherenباج گير،تحصيل دارمالياتى
a tea kettleقورى
a tea partyمجلس عصرانه
a teeth pledgeپيمان پرهيزکامل از خوردن نوشابه هاى الکلى
a teetotal meetingانجمن طرفداران پرهيزکامل از خوردن نوشابه
a telegraph poleتير تلگراف
a ten f. poleيک تيره اخوتى
a ten knotterکشتى که ساعتى ¹1ميل دريايى ميرود
a ten pegگل ميخ چادر
a tenins courtميدان بازى تنيس
a tennis netتورتنيس
a tent poleديرک چادر
a term which is contraryقانون ـ فقه : to the requirements of the contractشرط خلاف مقتضاى عقد
a termagant womanزن پتياره وستيزه جو
a textual errorاشتباه( در )متن
a that glitters is not goldهرگردى گردو نيست ،هرچه برق زندطلانيست
a the betterچه بهتر،همان اندازه بهتر
a the worldگردجهان ،دوردنيا
a theatrical performanceنمايش
a thin houseتماشاخانه خلوت ياکم جمعيت
a thing in posseقانون ـ فقه : امر ممکن الوقوع يا محتمل الوجود
a thorough changeيک تغييرکامل
a thought occurred to meانديشه اى بخاطرم خطور کرد،چيزى بنظرم رسيد
a thousand apologiesيک دنياپوزش يامعذرت
a three prongedچنگال سه شاخه
a three roomed houseخانه سه اطاقى ،خانه سه يورتى ،سراى سه خانه
a through ticketبليت يکسره
a through trainقطارى که مستقيما ازمبداتامقصدميرودبى انکه احتياج به تغييرخط پيداکند
a thumb the tackپونز،ميخ شستى
a tier of seatsيک رديف صندلى
a tight (or hard)knotگره کور
a tight placeتنگى ،مضيقه
a time a well a armyارتشى که کاملامجهزباشد
a tissue of liesيک رشته دروغ
a to each otherماننديکديگر
a to his promiseبنابقولى که داده بود
a to laborاموخته بکار
a to lawتابع قانون ،پيرو قانون ،محکوم يامطيع قانون
a to or against personsتنفر نسبت به اشخاص
a to othersمواظب حال ديگران
a to reasonموافق عقل ،مطابق خرد
a to submissionمخالف تسليم
a to the act ofاصلاح قانون
a to the shoreنزديکى به ساحل
a to the tasteخوش مزه
a to-doهايهو،شلوق
a toپيش از،سابق بر
a tobacco pouchکيسه توتون
a tongled affairکارپيچيده ،کارغامض
a tour of inspectionمسافرت( ياماموريت ) براى بازرسى
a traditionincomplete one with no chain of transmitter or with an،مرسلقانون ـ فقه : حديث
a tragic mysteryتعزيه
a train of eventsيک رشته حوادث
a tremulous lineخطى که با دست لرزان بکشند
a trial of barقانون ـ فقه : محاکمه اى که در ديوانعالى کشور با حضور هيات منصفه و حداقل دو قاضى به منظور رسيدگى به مسائل مهم تشکيل شود
a trifleتا اندازه اى ،کمى
a triplicate documentيک سند در سه نسخه
a triumphal archطاق پيروزى ،طاق نصرت
a triumphal hymnسرود پيروزى
a trivial lossزيان جزئى ،خسارت جزئى
a trochoid jointبند محورى
a true copyرو نوشت ،مطابق با اصل
a truthful manمرد راستگو
a turbolence seaدرياى متلاطم يا اشوبناک
a turn down coatيقه( يايخه ) برگشته
a twelve ponderتوپى که گلوله 12 پاوندى داشته باشد
a twin brotherبرادر همزاد يا دو قولو
a two day old babyبچه دو روزه
a two milerادم يا اسب دو ميل دو
a typical soldierسرباز نمونه ،نمونه سربازى
a unanimousاتفاق ارا،راى جمعى
a uniform temperatureگرماى يک نواخت
a unilateral contractپيمانى که براى ازدو طرف الزام اوراست وبس ،پيمان ،يک طرفه
a unit of wieghtقانون ـ فقه : مثقال
a upon others rightsتجاوزبه حقوق ديگران
a usurious contractقراردادى که بموجب ان کسى بهره گزاف ازپوليکه وام داده ببرد
a v taeعرق ،اب حيات
a valid argumentدليل درست وصحيح
a valve of the heartدريچه دل
a variegated clothپارچه رنگارنگ
a venial sinگناه قابل اغماض ،کناه کوچک ،صغيره
a verbal nounاسم فعل ،اسمى که ازفعل مشتق شده باشد
a verdict of not guiltyراى( حاکى از )برائت
a versatile authorنويسنده اى که به اسانى موضوع خودراتغييردهديا....ميتواندبحث کند
a verse of the quranقانون ـ فقه : ايه قران
a vertical lineخط عمودى ،خط راست
a vertical planeسطح قائم
a victorious armyارتش پيروزيا فاتح
a victorious dayروز فيروزى
a vine propچفته مو
a vital questionموضوع حياتى يا ضرورى
a voidance contractعقد جائز
a volcanic eruptionانفجارطغيان اتش فشانى
a volley of oathsسوگندهاى پى درپى
a voluminous workتاليف کتابى که مشتمل برچندين جلد باشد
a voluminouse writerنويسنده اى که تاليفات بسياردارد،نويسنده کثيرالتاليف
a voracious appetiteاشتهاى زياد،حرص
a votary of scienceطرفدار يا پيرو علم
a waft of peace and joyاحساس امنيت وخوشى که درشخص گريزنده پيداميشود
a walking stickچوبدستى ،عصا
a war burst outخفگى سر گرفت
a warlike replyپاسخى که بوى جنگجوئى ازان ميايد
a warm receptionپذيرايى گرم
a warrant is out against himحکم بازداشت ياتوقيف مال اوصادرشده است
a watch keyکليد ساعت
a watermillاسياب( ابى)
a weak verbفعلى که گذشته واسم مفعول ان به d يا edپايان يابدچونWork
a wealth of wordsکلمات ياسخنان زياد
a weary gaitراه رفتنى که حاکى ازخستگى باشد
a web of liesيک رشته دروغ
a wedded pairدو نفر عروسى کرده
a week from mondayاين دوشنبه نه دوشنبه ديگر
a wehopping lieدروغ شاخ دار،دروغ خيلى بزرگ
a welcome giftپيشکشى اى که با خوشى پذيرفته شود
a welcome guestمهمانى که وروداومايه شادمانى شود،مهمان عزيز
a wellچاه ازتزيق ،چاه ارتيس
a wet townشهرى که استعمال نوشابه دران ممنوع نيست ،شهر مشروب دار
a wheel goes roundچرخ دور ميزند
a whoهمه انهايى که ،همه انانى که
a whole lot of nonsenseيک مشت مهمل
a whole breadيک نان درست
a whole numberعد د درست ،عد دصحيح ،عد دتام ،چيزدرست
a wholesale dealerعمده فروش ،سقط فروش ،بنکدار
a wholesale slaughhterکشتارهمه باهم ،قتل عام ،کشتارعمومى
a widow's miteدر مثل برگ سبزى است تحفه درويش
a winding staircaseپلکان مارپيچ
a windmillاسياب بادى
a wire f.حصارسيمى
a wise reflectionيک انديشه ياگفته خردمندانه
a wise stepيک کاريا اقدام عاقلانه
a wiseحکيم مطلق ،داناى همه چيز،عقل کل
a with ageسالخورده ،سال ديده
a with lieدروغ مصلحت اميز
a withered armدست خشکيده شده
a witnessرساننده خبرشنيده
a woman of virtueزن پاکدامن ياعفيف
a womanor window who is not a virgin, a divorceeقانون ـ فقه : ثيب
a word in seasonسخن بموقع
a word of 2 lettersکلمه دو حرفى
a world of artکارياعمل صنعتى
a world of faultsيک دنياعيب ياتقصير
a world of v constructionکلمه اى که به چندين شکل درمى ايد
a world out of seasonسخن نابهنگام
a worth while undertakingکاريکه نتيجه ان برزحمتش بيرزد
a would be gentlemanکسيکه دلش ميخواست که اقاباشدونيست ،اقابعدازاين
a wrist watchساعت مچى
a writer of promiseنويسنده اى که اثار کاميابى دراو نمايان است ،نويسنده خوش اتيه
a wrong answerجواب غلط يانادرست
a wry mouthدهن کجى ،دهان کج وکوله ،اداواصول
a year brideيکساله عروس ،عروس يکساله
a year little 5 days lessيک سال 5 روز کم ،بى بدون
a yearsسالهاى بعد،سالهاى اينده
a yearsoningاستدلال استقرائى يالمى ،استقرا
a yoke of oxenيک جفت گاو
a young institutionبنگاه جوان ياتازه
a young manمرد جوان ،جوانمرد
a youth of 20يک جوان ¹ 2ساله
a youth of promiseجوان خوش اتيه
a&pعلوم هوايى : تکنيسين هواپيمايى با دانش فنى و تجربه ک___افى که ميتواند مراحل مختلف تعمير و نگهدارى هواپيما را انجام داده و ان_____را دوباره به وضعيت قابل خدمت برگرداند
a-1 (skyraider)علوم نظامى : هواپيماى ا 1 - يا اسکاى ريدر
a-3 (skywarrior)علوم نظامى : هواپيماى ا 3 - يا اسکاى واريور
a-4 (skyhawk)علوم نظامى : هواپيماى ا 4 - يا اسکاى هاوک
a-5 (vigilant)علوم نظامى : هواپيماى ا 5 - يا وى جيلانت
a-6 (intruder)علوم نظامى : هواپيماى ا 6 - يا اينترودر
a-batteryعلوم مهندسى : باطرى فيلامان
a-displayالکترونيک : ارائهA
a-frameخاموت( چهارچوب خاموت)علوم نظامى : خاموت
a-hourساعت تکعلوم نظامى : ساعت شروع تک
a-prioriدليل قبلىبازرگانى : دليل مقدم
a-rocketعلوم مهندسى : موشک اتمى
a-scopeعلوم نظامى : صفحه وسيله اندازه گيرى برد و اندازه هدف در صفحه رادار
a-weaponسلاح اتمى ،اسلحه اتمىعلوم مهندسى : جنگ افزار اتمى
a. accentنام اين نشان ' که بيشتردرفرانسه معمول است وبالاى e گذارده مى شود
a. at handling toolsخام دست ياناشى دراستعمال اقرار
a. for (or of)حريص نسبت به
a. frame protectionعمران : پوشش داربستى به شکلA
a. of figuresجمع( زدن ) ارقام
a. telephoneتلفن خودکار
a. to marriageمخالف عروسى ،تنفرازازدواج
a. tradutionحديث سماعى ياتواترى
a. vailسودمند بودن ،بدرد خوردن ،فايده بخشيدن
a. verbفعل معين
a. vocateبمحکمه بالاترطلبيدن
a. weightفلزهاى پربها
a. weldingجوش بى لحيم ،جوش مستقيم
a. with fearترس بس است ،تاکى ترس
a. with youبروگم شو،دورشو
a.b.c. stateوضعيت شيميايى ،ميکروبىعلوم دريايى : اتمى
a.bailor buttonمالک
a.c. - d.c. receiverالکترونيک : راديو برق و باترى
a.c. motorعلوم مهندسى : موتور جريان متناوب
a.c. receiverالکترونيک : راديوى جريان متناوب
a.c. resistanceالکترونيک : مقدار مقاومت موثر
a.c.alternating currentشيمى : جريان متناوب
a.c.i. (american consrete institude)عمران : موسسه تحقيقاتى بتن امريکا
a.childفرزند خوانده
a.crancمعين
a.d. (anno domini)بعد از ميلاد،ميلادى
a.f.الکترونيک : بسامد صوتى
a.generalسرمحاسب ،رئيس محاسبات
a.harp or lyreچنگ بادى
a.i.s.c.عمران : موسسه تحقيقاتى ساختمان فولاد امريکا
a.i.s.i.عمران : موسسه تحقيقاتى اهن و فولاد امريکا
a.into a pataceدخول بقصرى
a.languageسخن نيشدار،زخم زبان
a.lawsقانون برابرى دربخش زمين
a.liquorsمشروبات الکى ،مسکرات
a.m. , a.m.الکترونيک : تحميل دامنه اى
a.milkماست ،شيرترش شده
a.nerveعصب شنوايى
a.phraseترکيب قيدى ،تعبيرظرفى
a.risingطلوع( ستاره ) درغروب افتاب
a.settingافول( ستاره ) درطلوع افتاب
a.sonپسرخوانده
a.starستاره اى که درغروب افتاب طلوع يادرطلوع افتاب افول مى کند
a.temperتندخلقى ،بدخلقى ،کج خلقى
a.tomy houseنزديک خانه من
a.troops or borcesقوه امدادى ،چريک
a.v.c.الکترونيک : ناظم خودکار صدا
a.verseشعريکه داراى دو وتدباين ترتيب -- ان باشد
a.wenسلعه شحمى
a1ممتاز،بهترين نوعبازرگانى : درجه يک
a2کلمات مرتبط(a2):
aa (achievement age)روانشناسى : سن پيشرفت
aaکلمات مرتبط(aa):
aaa (anti aircraft artillery)علوم نظامى : توپخانه پدافند هوايى
aaaکلمات مرتبط(aaa):
aaaiInteligence American Association for Artificialکامپيوتر : انجمن امريکايى هوش مصنوعى انجمنى که در ارتباط با هوش مصنوعى پيشرفته فعاليت مى کند
aamکلمات مرتبط(aam):
aaragainst all risksبازرگانى : در مقابل کليه خطرات
aaron's-roundبوصير،بنک سفيد
aaronic(al)هارونى
ab power packالکترونيک : جعبه تغذيه ا.ب
abac scaleپرگار قوس سنجعلوم نظامى : وسيله اندازه گيرى زواياى با قوس بزرگ در سيستم مرکاتور
abacاباک ،نمودارمعمارى : نموگرام
abaloenationانتقال ،واگذارى
abalone(-ni)قسمى حيوان صدف
abaloneکلمات مرتبط(abalone):
abandomentترک ،واگذارىبازرگانى : اعراض
abandonedمتروک ،فاسد،بيشرمقانون ـ فقه : متروک
abandoneeصاحب اشياء ترک شده
abandonerواگذارنده ،ترک کننده
abandoning shipعلوم دريايى : ترک ناو
abandoningکلمات مرتبط(abandoning):
abarbarianعنتر
abase oneselfفروتنى کردن
abasedخوار،پست( شده)
abasementخوارى ،تحقير،پستىروانشناسى : خوارى طلبى
abashedlyاز روى شرمندگى ،بطور دست پاچگى
abashmentشرمندگى ،دست پاچگى ،خجالت
abat(t) isسد درخت ،راه بند درختى
abat-ventسايبان کوچکعمران : کلاهک دودکش بخارى
abat-voixعمران : منعکس کننده صدا
abatکلمات مرتبط(abat):
abatableکاهش پذير،قابل تخفيف
abbatial or abbaticalديرى ،خانقاهى ،مربوط به رياست دير
abbaticalکلمات مرتبط(abbatical):
abbayرياست دير
abbazzoطرح نقشه ،مدل ساختمانعمران : مدل مجسمه
abbotshipمنصب رئيس دير،رياست دير
abbreviated lettersقانون ـ فقه : حروف مقطعه
abbreviatedکوتاه شده ،مختصر،مخفف
abbreviatorمختصرکننده ،خلاصه نوس پاپ
abc analysisطبقه بندى مخصوص کالاهاى موجود درانبار که معمولا براساس قيمت موجودى هريک از اقلام تنظيم ميگردد( کالاهاى گروه ا از بيشترين ارزش برخوردار هستند)بازرگانى : طبقه بندى مخصوص کالاهاى موجود درانبار که معمولا براساس قيمت موجودى هريک از اقلام تنظيم ميگردد
abclutionفرهنگ ناپذيرى( در نظريه کاتل)روانشناسى : فرهنگ ناپذيرى
abderthalden drying apparatusشيمى : دستگاه خشک کن ابدرهالدن
abderthaldenکلمات مرتبط(abderthalden):
abdicativeمايه کناره گيرى ،حاکى از کناره گيرى
abditoryعمران : انبار پنهانى
abdominal enduranceورزش : ورزشهاى تقويت عضله هاى شکم
abdominal reflexروانشناسى : بازتاب شکمى
abdominos'copyشکم بينى
abdominosکلمات مرتبط(abdominos):
abduceبه يک سو کشيدن
abducens nerveروانشناسى : عصب حرکتى خارجى چشم
abducensکلمات مرتبط(abducens):
abducentاز مرکز دور کننده ،(طب ) مبعد
abdullahکلمات مرتبط(abdullah):
abeamجهت عرضى ،امتداد عمود بر محور طولىورزش : خطى در عرض قايقعلوم هوايى : ياتاقانهايى که تحت زاويه ¹ 9يا ¹ 27درجه بطور عمود بر محور طولى رسانگر قرار گرفته اندعلوم نظامى : قائم بر مسير حرکت
abel closed testerشيمى : دستگاه ابل
abeleسپيد دار،سفيد دار
abelian groupشيمى : گروه ابلى
abelianکلمات مرتبط(abelian):
abeneficeکلمات مرتبط(abenefice):
aberdeenکلمات مرتبط(aberdeen):
aberrationsعمران : ناهنجاريها
abetmentتقويت ،حمايت( از عمل بد)
abetter or abettorمعاون جرم ،حامى
abetterشريک جرم ،حامى
abettingکلمات مرتبط(abetting):
abettorکلمات مرتبط(abettor):
abeyance or adeyancyبى تکليفى ،وقفه ،تعليق ،تعويق
abeyant abeyanceمتوقف ،بى تکليف ،مسکوت عنه
abgssinianحبشى
abhesiveشيمى : ماده ضد چسبندگى
abhideساکن شدن ،ماندن ،ثابت بودن ،منتظر بودن ،تحمل کردن ،سکنى کردن
abhorrentlyبا تنفر
abhorrerتنفر کننده ،متنفر،دشمن
abide by one's wordسر قول خود ايستادن ،بر قول خود استوار بودن
abide by ones wordسرقول خود ايستادن ،بر قول خود استوار بودن ،سر قول خود ايستادگى کردن
abiderساکن ،مقيم
abidingnessکلمات مرتبط(abidingness):
abienceروانشناسى : محرک گريزى
abietic acidشيمى : ابيتيک اسيد
abieticکلمات مرتبط(abietic):
abilitiesکلمات مرتبط(abilities):
ability groupingروانشناسى : گروهبندى بر پايه توانايى
ability testروانشناسى : ازمون توانايى
ability to pay principle of taxationاصل توانائى پرداخت مالياتبازرگانى : برپايه اين اصل ماليات بايد متناسب با توانائى پرداخت ماليات دهنده وضع شود
abiotic elementعنصر بيجانزيست شناسى : عنصر نازيوه
abiotic substanceزيست شناسى : ماده بيجان
abioticکلمات مرتبط(abiotic):
abject povertyفقر خيلى زياد
abjectionپستى ،خوارى ،تحقير
abjectival use of a nounاستعمال اسمى به طور صفت
abjectivalکلمات مرتبط(abjectival):
abjectiveکلمات مرتبط(abjective):
abjectlyبه خوارى ،از روى پستى
abjectnessپستى ،خوارى
abjeureبا سوگند ترک کردن ،صرف نظر کردن از،نقض عهد کردن ،برگشتن از
abjointبى اتصالعمران : جدا
abjuratoryپيمان شکنى مبنى بر نقض عهد
abjurer or abjurorپيمان شکن ،سوگند شکن ،ترک( عهد )کننده
abjurerکلمات مرتبط(abjurer):
abjurorکلمات مرتبط(abjuror):
abklingenروانشناسى : محو شدن تدريجى احساس
ablating materialعلوم هوايى : سپر حرارتى
ablatingکلمات مرتبط(ablating):
ablatitiousکاهنده قوه جاذبه
able seamanعلوم دريايى : مهناوى دوم
able to justify bailملىقانون ـ فقه : قادر به تقبل ضمانت
able-mindedبافکر،قوى الفکر
ablegateمامور مخصوص پاپ در کشورهاى بيگانه براى دادن نشان و خلعت
ablique coordinatesعلوم هوايى : دستگاه مختصات قائم
abliqueکلمات مرتبط(ablique):
ablosungروانشناسى : پيوند گسلى
ablushسرخ ،خجل
ablutionsکلمات مرتبط(ablutions):
ablutomaniaروانشناسى : وسواس شستشو
abnegatingکلمات مرتبط(abnegating):
abney's lawروانشناسى : قانون ابنى
abneyکلمات مرتبط(abney):
abnodationتسطيح کوه از درخت و يا ناهموارى
abnonmallyبطور غيرعادى ،بطورغير طبيعى ،بر خلاف قاعده
abnormal end of taskکامپيوتر : abend
abnormal glow dischargeالکترونيک : تخليه تابناک نامتعارف
abnormal psychologyروانشناسى : روانشناسى نابهنجارى
abnormal scourعمران : اب شستگى غيرعادى
abnormal water levelتراز استثنائى ابمعمارى : تراز نابهنجار اب
abnormal waterlevelعمران : تراز غيرطبيعى مخزن اب
abnormityبيقاعدگى
aboitic systemسيستم بيجانزيست شناسى : سازگان بيجان
aboiticکلمات مرتبط(aboitic):
abolishableمنسوخ کردنى ،موقوف شدنى
abolishedقانون ـ فقه : منسوخ
abolisherقانون ـ فقه : ناسخ
abolishmentنسخ ،القا،براندازى
abolitionistطرفدار برانداختن ،اصول بردگى
abomasumشير دادن
abominablenessزشتى ،مکروهيت
abominablyبطور مکروه ،به زشتى
abookکلمات مرتبط(abook):
aboralنقطه مقابل دهانروانشناسى : دورترين نقطه از جهان
aborgationقانون ـ فقه : نسخ
aboriginesسکنه اوليه يک کشور،جانوران و گياهان بومى
aborticideجنين کشى ،دواى جنين کش ،دواى سقط جنين ،عامل سقط
abortive foatusقانون ـ فقه : جنين ساقط
abortive foetusقانون ـ فقه : جنين سقط شده
abortive medicinesادويه مسقط جنين
abortivenessنقص ،عدم موفقيت
abouliaروانشناسى : بى ارادگى
abound inفراوان داشتن
abound withفراوان داشتن
about as highتقريبا `همان اندازه بلند
about turnعلوم دريايى : عقب گرد
about two yearsتقريبا `دو سال
above allمخصوصا،بالاتر از همه
above boardبه طور اشکار،بى حيله
above groundزنده
above parبازرگانى : بالاتر از بهاى اسمى
above rubiesبهتر از ياقوت ،بى قيمت
above saidبالا گفته شده ،مذکور در فوق
above the earthبالاى زمين ،در روى زمين
above- notedمذکور در فوق ،بالا اشاره شده
above-mentionedفوق الذکر،مزبور
above-namedنام برده شده ( در بالا) ،مذکور درفوق
abradabilityشيمى : سايش پذيرى
abradentالت سايش يا پرداخت ،الت خراش
abrahan's balmدل شوب
abrahanکلمات مرتبط(abrahan):
abram's lawقانون ابرامعمران : اين قانون حاکى از اينست که مقاومت يک ملات يا بتن بستگى به وزن اب و به وزن سيمان در مخلوط ملات دارد
abramکلمات مرتبط(abram):
abranchialبى گوشک
abrasion drillعمران : مته سايشى
abrasion hardnessشيمى : درجه سايش پذيرى
abrasion resistanceمقاومت سايشىمعمارى : تاب سايشى
abrasive actionاثر سايشعلوم مهندسى : اثر سائيدگى
abrasive belt grinderعلوم مهندسى : دستگاه سنگ سمباده نوارى
abrasive belt grindingعلوم مهندسى : سنگ سمباده نوارى
abrasive belt tensionعلوم مهندسى : کشش تسمه سنگ سمباده
abrasive beltعلوم مهندسى : نوار يا تسمه سنگ سمباده
abrasive clothعلوم مهندسى : سمباده از جنس پارچه
abrasive compoundعلوم مهندسى : مواد سايشى از جنس سيليکات هاى اهن و الومينيوم
abrasive cutting machineدستگاه برش( اره)علوم مهندسى : دستگاه برش
abrasive cutting wheelعلوم مهندسى : تيغ اره گرد
abrasive cuttingبرشعلوم مهندسى : اره کارى
abrasive gritبراده ،تراشه ،خرده فلزاتعلوم مهندسى : خاک اره
abrasive hardnessشيمى : درجه سايش پذيرى
abrasive paperعلوم مهندسى : کاغذ سمبادهشيمى : کاغذ سنباده
abrasive resistanceشيمى : درجه سايش پذيرى
abrasive soapشيمى : صابون سايا
abrasive toolابزار براى سايشعلوم مهندسى : سوهان
abrasive wheelچرخ سمبادهعلوم مهندسى : سنگ چاقو تيزکنى
abreactionروانشناسى : تخليه هيجانى
abridgedمختصر،خلاصه شده
abridgmentخلاصه ،اختصار،مجمل
abriviated addressingکامپيوتر : ادرس مختصر شده
abriviatedکلمات مرتبط(abriviated):
abrogableقابل الغاء،قابل نسخ ،لغو کردنى ،منسوخ شدنى
abrogatedقانون ـ فقه : منسوخ
abrogatingقانون ـ فقه : ناسخ
abrogationالغاء،بطلان ،نسخ
abrogativeنسخ اميز،ناسخ
abrogatorناسخ
abruptlyناگهان ،به تندى
abruptnessتندى ،شدت لحن
abs keyکامپيوتر : کليدAbs
abscene actقانون ـ فقه : فعل شنيع
absceneکلمات مرتبط(abscene):
abscindقطع کردن
abscondenceگريز،روپوشى
absconderگريزنده ،فرارى
abseilفرود( کوهنوردى)ورزش : فرود
absence attackروانشناسى : حمله غياب
absence indicatorجانشينعلوم نظامى : غيبت نما
absence of bladeورزش : عدم برخورد شمشيرها
absence of intentionقانون ـ فقه : فقدان قصد
absence of mindعدم حضور ذهن
absence of rightعدم استحقاققانون ـ فقه : بى حقى
absent without leave (awol)نهستى بدون اجازهعلوم نظامى : نهستى
absent-mindedحواس پرت ،پريشان خيال
absentee landlordبازرگانى : مالک غايب
absentiaکلمات مرتبط(absentia):
absentlyبا پريشانى فکر
absichtروانشناسى : قصد
absinth(e)(عرق ) افسنطين ،خارا گوش ،درمندرومى ،قورت اودى ،عرق افسنطين
absinthکلمات مرتبط(absinth):
absitکلمات مرتبط(absit):
absolute accommodationروانشناسى : انطباق مطلق
absolute advantageبرترى مطلقبازرگانى : برترى مطلق يک کشور يا واحد توليدى در عرضه يک محصول يا خدمت با هزينه اى کمتر از رقيب
absolute alcoholشيمى : الکل مطلق
absolute altimeterعلوم هوايى : ارتفاع سنج يا فرازيابى که ارتفاع واقعى يا فاصله واقعى هواپيما را از زمين نشان ميدهدعلوم نظامى : دستگاه ارتفاع سنج هواپيما
absolute altitudeارتفاع مطلقعلوم هوايى : ارتفاع مطلقعلوم نظامى : ارتفاع هواپيما نسبت به سطح زمينعلوم دريايى : ارتفاع مطلق
absolute artesian wellعمران : چاه ارتزين مطلق
absolute authortityاختيار مطلق ،اقتدار مطلق
absolute boiling pointشيمى : دماى جوش مطلق
absolute ceilingعلوم هوايى : حداکثر ارتفاع نسبت بسطح دريا که هواپيما ميتواند تحت فشار استاندارد شرواز افقى و متعادلى داشته باشد
absolute cell referenceکامپيوتر : رجوع مطلق سل
absolute championورزش : قهرمان مطلق شطرنج
absolute codeکامپيوتر : برنامه نويسى مطلق
absolute configurationشيمى : پيکر بندى مطلق
absolute coulombالکترونيک : کولن مطلق
absolute deficiencyنقص مطلقبازرگانى : عدم کارائى مطلق
absolute densityشيمى : چگالى مطلق
absolute deviationانحراف مطلقعمران : انحراف مطلقشيمى : انحراف مطلقبازرگانى : انحراف مطلقورزش : انحراف مطلقعلوم نظامى : انحراف اصابت گلوله تا مرکز هدف
absolute dischargeقانون ـ فقه : ازادى مطلق
absolute droughtزيست شناسى : خشکى مطلق
absolute dryورزش : کاملا "خشک
absolute dudعلوم نظامى : گلوله اتمى عمل نکرده
absolute efficiencyبازرگانى : کارائى مطلق
absolute electrical unitsالکترونيک : واحدهاى الکتريکى مطلق
absolute energyشيمى : انرژى مطلق
absolute etherشيمى : اثر مطلق
absolute ethyl alcoholشيمى : اتيل الکل مطلق
absolute filterصافى صد در صدعلوم نظامى : صافى ميکرونى صافى ميکروسکپى
absolute frequencyعمران : فراوانى مطلقروانشناسى : بسامد مطلقبازرگانى : فراوانى مطلق
absolute gravityشيمى : سنگينى مطلق
absolute heightمعمارى : ارتفاع نسبت به سطح دريا
absolute humidity of gasشيمى : رطوبت مطلق گاز
absolute humidityمعمارى : رطوبت مطلقشيمى : رطوبت مطلقزيست شناسى : رطوبت مطلقورزش : رطوبت مطلقعلوم هوايى : رطوبت مطلق
absolute income hypothesisفرضيه درامد مطلق( درباره مصرف)بازرگانى : فرضيه درامد مطلق
absolute index of refractionشيمى : ضريب مطلق شکست
absolute joystickکامپيوتر : سکان هدايت مطلق
absolute judgmentروانشناسى : قضاوت مطلق
absolute legalcontrol over property power of the exercise dominion orقانون ـ فقه : قاعده تسليط
absolute liabilityبازرگانى : بدهى مطلق
absolute limenروانشناسى : استانه مطلق
absolute loaderکامپيوتر : بارکننده مطلق
absolute luminosityنجوم : درخشندگى مطلق
absolute magnitudeقدر مطلقشيمى : قدر مطلقنجوم : قدر حقيقى
absolute majorityقانون ـ فقه : اکثريت مطلق
absolute measurementروانشناسى : اندازه گيرى مطلق
absolute methanolشيمى : متانول مطلق
absolute monarchyسلطنت مطلقه
absolute monopolyبازرگانى : انحصار مطلق
absolute movementکامپيوتر : حرکت مطلق
absolute nullityقانون ـ فقه : بطلان مطلق
absolute pathsمسير مطلقعمران : مسير نسبت به يک مبنا
absolute permeabilityالکترونيک : نفوذپذيرى مطلق
absolute pitchروانشناسى : زير و بمى مطلق
absorption cellشيمى : ظرف جذب
absorption coefficientعلوم مهندسى : ضريب جذبعمران : ضريب جذبشيمى : ضريب جذب
absorption colorعلوم مهندسى : رنگ جذب
absorption columnشيمى : ستون جذب
absorption compoundشيمى : ترکيب شيميايى جذب کننده
absorption constantشيمى : ضريب جذب
absorption countertubeعلوم مهندسى : لوله جذب
absorption cross sectionشيمى : مقطع جذب
absorption curveعلوم مهندسى : منحنى جذبشيمى : منحنى جذب
absorption dynamometerالکترونيک : توان سنج جذبى
absorption edgeعلوم مهندسى : لبه جذبشيمى : لبه جذب
absorption factorعلوم مهندسى : ضريب جذبشيمى : ضريب جذب
absorption flaskشيمى : بالن جذب
absorption foilعلوم مهندسى : ورق جذب
absorption indexشيمى : شاخص جذب
absorption lawعلوم مهندسى : قانون جذب
absorption limitشيمى : لبه جذب
absorption lineشيمى : خط جذب
absorption linesطيف جذبىنجوم : خطوط دراشامى
absorption liquidعلوم مهندسى : مايع جذبشيمى : مايع جذب
absorption lossعلوم مهندسى : اتلاف جذب
absorption lossesعمران : تلفات ناشى از جذب
absorption markerالکترونيک : عقربه جذب
absorption mean free pathمسافت ازاد ميانگين در جذبشيمى : مسافت جذب
absorption of charged particlesالکترونيک : جذب ذرات باردار
absorption of condenser chargeالکترونيک : جذب بار
absorption of lightشيمى : جفب نور
absorption of waterجذب اب ،خيسى ،مکش ابمعمارى : اشام
absorption oilشيمى : روغن جذب کننده
absorption peakشيمى : قله جذب
absorption powerعلوم مهندسى : قدرت جذب
absorption propertyعلوم مهندسى : خاصيت جذب
absorption ratioضريب جذبعلوم مهندسى : نسبت جذبشيمى : ضريب جذبورزش : ضريب دراشامى
absorption refrigerating machineشيمى : دستگاه سردکننده جذبى
absorption spectrophometryشيمى : طيف نور سنجى جذبى
absorption spectroscopyشيمى : طيف بينى جذبى
absorption spectrumخطوط جذبىعلوم مهندسى : طيف جذبشيمى : طيف جذبىنجوم : طيف دراشامىعلوم هوايى : طيف جذبى
absorption testشيمى : ازمايش جذب
absorption towerشيمى : برج جذب
absorption transitionعلوم مهندسى : تحول جذب
absorption tubeشيمى : لوله جذب
absorption vesselشيمى : ظرف جذب
absorptive capacityشيمى : ضريب جذببازرگانى : ظرفيت جذب
absorptive powerشيمى : ضريب جذب
absorptive terraceتراس نگهدارنده ابعمران : اين تراس معمولا به منظور نگهدارى و پخش اب در بيشترين سطح ممکن طرح و ساخته ميشود
absorptivenessجاذبيت ،قوه اشاميدن
absorptivityمعمارى : قابليت جذبشيمى : ضريب جذب
abstainerپرهيز کننده ،پرهيزگار،کسيکه از استعمال مسکرات پرهيز دارد
abstemenورزش : وضع بدن در ابتداى پيچيدن
abstemiouslyبا پرهيز و امساک
abstemiousnessپرهيز و امساک ( در خور و نوش)
abstention from taking an oathقانون ـ فقه : نکول سوگند
abstentiousپرهيزکارانه ،مبنى بر پرهيزکارى
abstersionشستشوى زخم
abstinence;or abstinencyپرهيز،خود دارى ،امساک ،رياضت
abstinence;orکلمات مرتبط(abstinence;or):
abstinencyکلمات مرتبط(abstinency):
abstinentپرهيزکار،پارسا منش ،مرتاض
abstinentlyپرهيزکارانه
abstract 1خلاصه ،مطلق ،خشک ،مجمل ،مجرد،خيالى ،غيرعملى
abstract 2ربودن ،بردن ،کوتاه کردن ،مجزا کردن ،تجريد کردن ،کش رفتن ،جدا کردن ،کشيدن
abstract a deedقباله ايى را خلاصه کردن
abstract thinkingروانشناسى : تفکر انتزاعى
abstractedlyبا تفرقه حواس ،بطور مجزا،با پريشانى خيال ،بطور مجرد
abstractednessتفرقه حواس ،تجرد
abstracterخلاصه کننده ،خلاصه نويس ،دزد،کش رونده
abstractlyبطور مطلق ،بطور مجرد،بخودى خود
abstractsکلمات مرتبط(abstracts):
abstroctکلمات مرتبط(abstroct):
abstruselyاز روى پيچيدگى ،غامض
abstrusenessپيچيدگى ،تعقيد،غامض بودن
absurdities testروانشناسى : ازمون مهمل يابى
absurditiesکلمات مرتبط(absurdities):
absurdlyبطور بيهوده و مزخرف ،غير معقولانه ،بطور محال
absurdumکلمات مرتبط(absurdum):
abulicبى اراده ،فاقد اراده
abunکلمات مرتبط(abun):
abundaceکلمات مرتبط(abundace):
abundance ratioنسبت فراوانىشيمى : فراوانىزيست شناسى : نسبت فراوانى
abundancy motiveروانشناسى : انگيزه فزون خواهى
abundancyکلمات مرتبط(abundancy):
abundant elementشيمى : عنصر فراوان
abundantlyبطور فراوان ،به فراوانى ،بحد وفور
abuse 2بد استعمال کردن ،سوء استفاده کردن از،ضايع کردن ،فحش دادن ،بدرفتارى کردن
abuse of confidenceقانون ـ فقه : خيانت در امانت
abuse of powerقانون ـ فقه : سوء استفاده از قدرت
abuse of rightsقانون ـ فقه : سوء استفاده از حق
abuserضايع کننده ،بد زبان ،فحاش ،دشنام دهنده
abusing a blank signed documentقانون ـ فقه : سوء استفاده از سفيد امضاء
abusingکلمات مرتبط(abusing):
abusivelyبطور ناسزا،بطور ناصحيح ،بطور دشنام ،با فحش ،با حرف بد
abusivenessبد زبانى ،فحاشى
abutilonخطمى صحرايى
abuting surfaceعمران : سطح مجاور
abutingکلمات مرتبط(abuting):
absolute potentialشيمى : پتانسيل مطلق
absolute povertyبازرگانى : فقر مطلق
absolute pressureشيمى : فشار مطلقورزش : فشار مطلقعلوم هوايى : فشار مطلق
absolute priceبازرگانى : قيمت مطلق
absolute priorityبازرگانى : اولويت مطلق
absolute reaction rateشيمى : سرعت واکنش مطلق
absolute refractive indexشيمى : ضريب شکست مطلق
absolute refractory periodروانشناسى : دوره بى پاسخى مطلق
absolute scaleمقياس دماى مطلقشيمى : مقياس مطلقروانشناسى : مقياس مطلق
absolute sensitivityروانشناسى : حساسيت مطلق
absolute specific gravityشيمى : سنگينى ويژه مطلق
absolute system of electrical unitsالکترونيک : دستگاه مطلق يکانهاى الکتريکى
absolute system of unitsشيمى : دستگاه احاد مطلقعلوم هوايى : سيستم واحدها که در ان کمترين تعداد واحد يا يکه بعنوان واحدهاى اصلى انتخاب شده و ساير واحدها از انها مشتق شوند
absolute temperature scaleمقياس دماى مطلقشيمى : مقياس مطلق
absolute temperatureشيمى : دماى مطلقورزش : دماى مطلقعلوم هوايى : دماى مطلق
absolute thresholdروانشناسى : استانه مطلق
absolute unitالکترونيک : واحد مطلق
absolute vacuumعلوم هوايى : خلاء مطلق
absolute velocityشيمى : سرعت مطلق
absolute viscosityگرانروى مطلقعمران : لزجت مطلقشيمى : گرانروى مکانيکى
absolute volueارزش مطلق ،مقدار مطلقشيمى : قدر مطلق
absolute volumeشيمى : حجم مطلق
absolute zaroعلوم هوايى : صفر مطلق
absolute zero entropyانتروپى در صفر مطلقشيمى : انتروپى صفر مطلق
absolute zeroشيمى : صفر مطلقروانشناسى : صفر مطلقنجوم : صفر مطلقورزش : صفر مطلق
absolutely uniqueقانون ـ فقه : احد
absolutelyمطاقا"،کاملا"،مستبدانه
absolutenessاطلاق ،تماميت ،استبداد
absolutistطرفدار استبداد،کسيکه معتقد به قواى نامحدود الهى است
absolutly dryشيمى : کاملا "خشک
absolutlyکلمات مرتبط(absolutly):
absolutoryبخشش اميز،امرزنده
absolvableبخشيدنى ،امرزيدنى ،بخشش پذير،قابل عفو
absolverبخشاينده ،امرزنده ،غفور
absonceکلمات مرتبط(absonce):
absoptionکلمات مرتبط(absoption):
absorb (to)معمارى : جذب کردن
absorbabilityقابليت جذبشيمى : قابليت جذبورزش : دراشام پذيرى
absorbableقابل جذب ،جذب شدنى ،اشاميدنىشيمى : جذب شدنى
absorbanceمقدار جذب ،جذب کنندگىشيمى : جذبورزش : دراشامى
absorbancyمقدار جذبشيمى : جذب
absorbed dozeدوز دريافتى( اتمى)علوم نظامى : دوز دريافتى
absorbed lightشيمى : نور جذب شده
absorbed waterاب جذب شدهزيست شناسى : اب دراشاميده
absorbedشيمى : جذب شده
absorbefacientجاذب ،توليد کننده عمل جذب
absorbency indexشيمى : ضريب جذب
absorbency of paperشيمى : جذب پذيرى کاغذ
absorbent chromatographyشيمى : کروماتوگرافى جذبى
absorbent cottonپنبه هيدروفيلشيمى : پنبه هيدروفيل
absorbent filterشيمى : صافى جذب
absorbent oilشيمى : روغن جاذب
absorbent paperشيمى : کاغذ خشک کن
absorberدراشام ،جاذبشيمى : جذب کننجوم : جذب کننده
absorbing agentشيمى : عامل جذب
absorbing columnشيمى : ستون جذب
absorbing elementشيمى : عنصر جذب
absorbing towerشيمى : برج جذب
absorbing wellچاه جذب کنندهزيست شناسى : چاه دراشامنده
absorbo-celشيمى : سلولوز فعال شده
absorboکلمات مرتبط(absorbo):
absorbsکلمات مرتبط(absorbs):
absorptanceشيمى : ضريب جذب
absorpthivenessکشندگى ،جاذبيت ،قوه جاذبه ،قوه ناشفه
absorptiometerشيمى : جذب سنج
absorption apparatusعلوم مهندسى : دستگاه جذب
absorption bandشيمى : نوار جذب
absorption bottleشيمى : بطرى جذب
absorption bulbشيمى : حباب جذب
absorption capacityعلوم مهندسى : ظرفيت جذب
abutmentsتکيه گاههاى انتهائىعمران : ديوارهاى پشتيبان ديواره هاى انتهائى دوطرف پل
abuttalعمران : زمين مجاور
abutting edgeعلوم مهندسى : لبه ضربه گير
abutting faceعلوم مهندسى : صفحه ضربه گير
abyssal pelagicزيست شناسى : زير لايه ژرفى
abyssalگردابى ،ژرف ،ورطه اى ،ناپيمودنى
abyssiniaحبش ،حبشه
ac fittingsعلوم هوايى : رابطهاى لوله اى پخدار با زاويه 35 درجه
ac-dc setدستگاه جريان دائم و متناوبعلوم مهندسى : دستگاه اونيورسال
acaain or acacineصمغ عربى
acaainکلمات مرتبط(acaain):
academic achievementروانشناسى : پيشرفت تحصيلى
academic aptitudeروانشناسى : استعداد تحصيلى
academic assaultيورش کلاسيکورزش : شمشيربازى نمايشى
academic inhibitionروانشناسى : رکود تحصيلى
academicalمربوطبه فرهنگستان ،ادبى ،عضوانجمن دانش بافرهنگستان ،دانشجوى دانشگاه
academicallyچنانچه شايسته انجمن دانش يا فرهنگستانى باشد،اديبانه
academicsتعليمات افلاطون ،فلسفه افلاطون
acadmistعضوانجمن دانش يافرهنگستان ،فيلسوف اکادمى يابيشه افلاطون
acajouدرخت بلا،دريا،قرص کمر،بلادر
acalamityکلمات مرتبط(acalamity):
acalculiaروانشناسى : ناتوانى در حساب
acalephگزنه دريايى ،نوعى صدف
acalepheخانواده گزنه دريايى ،طايفه ريه البحر
acamarاخرالنهر،ظليمنجوم : الفا - نهر
acanth(a)esthesiaروانشناسى : مورمور شدن
acanthکلمات مرتبط(acanth):
acanthaخار،تيغ ،ستون ،مهره پشت
acanthaceousخاردار،شوک دار،کنگرى
acanthaidخاردار،تيغى
acanthopterygianخاربال ،تيغ بال
acanthopterygiiتيغ بالان ،ماهيان تيغ بال
acardiacبى قلب ،بى دل
acariasisکرم زدگى ،کنه زدگى
acaridکرم جرب ،کرم پنير،کنه
acarinaخانواده کرم جرب
acarineکرمى ،کنه اى
acaroidمانندکرم جرب ،کنه مانند
acarophobiaروانشناسى : ريزهراسى
acatalepsiaروانشناسى : استدلال پريشى
acataleticنامفهوم ،غيرقابل فهم
acataphasiaروانشناسى : زبان پريشى نحوى
acathexisروانشناسى : فقدان نيروگذارى
acaudal or acaudateبيدم
acaudalکلمات مرتبط(acaudal):
acaudateکلمات مرتبط(acaudate):
acaulescenceبى ساقگى
acaulineبى ساقه
acaulousبى ساقه
accAccumulatorکامپيوتر : انباشتگر
accaimerافرين کننده ،هلهله کننده ،تحسين کننده
accasionکلمات مرتبط(accasion):
acceeptanceقبولىبازرگانى : قبولى نويسى
accelerantماده تسريع کنندهشيمى : کاتاليزور
accelerated depreciationبازرگانى : استهلاک سريع
accelerated erosionعمران : فرسايش تشديدى
accelerated fianchettoورزش : فيانکتوى شتابان در مسير سيسيلى
accelerated meranورزش : مران شتابان دلار دفاع اسلاو
accelerated particleذره شتاب دارشيمى : ذره با شتاب
acceleratedکلمات مرتبط(accelerated):
acceleratinکلمات مرتبط(acceleratin):
accelerating agentماده تسريع کنندهشيمى : کاتاليزور
accelerating electrodeالکترونيک : الکترود شتاب دهشيمى : الکترود شتابده
accelerating potentialشيمى : پتانسيل شتابده
accelerating powerعلوم مهندسى : قدرت شتاب
accelerating pumpعلوم هوايى : پمپ کوچکى که به منظور تامين فورى مخلوط غليظ سوخت و هوا در کابراتور تعبيه ميشود
acceleratingکلمات مرتبط(accelerating):
acceleration coefficientبازرگانى : ضريب شتاب
acceleration due to gravityعلوم مهندسى : شتاب ثقل
acceleration errorعلوم نظامى : اشتباه مسير هواپيما دراثر تغيير سرعت
acceleration laneخط سرعت گيرىمعمارى : خط شتاب
acceleration of free fallشتاب گرانىشيمى : شتاب ثقل
acceleration of gravityشتاب گرانى ،شتاب ثقلمعمارى : شتاب گرانششيمى : شتاب ثقل
acceleration principleاصل شتاب ،براساس اين اصل سرمايه گذارى متناسب است با تغييرات توليد که با رابطه زير بيان مى گردد: ،I = A * Yبازرگانى : يعنى سرمايه گذارى مساوى است با حاصلضرب ضريب شتاب ميزان سرمايه گذارى لازم براى افزايش يک واحد توليد در تغييرات در توليد
acceleration spaceالکترونيک : فضاى شتاب
acceleration timeکامپيوتر : زمان شتاب
accelerationistsبازرگانى : شتاب گرايان مکتبى که بر اساس اعتقاد انها هر گونه اقدام در جهت کاهش نرخ طبيعى بيکارى بدون اينکه قادر باشد اين نرخ را کاهش دهد باعث تسريع تورم خواهد شد. ميلتون فريدمن و ادموند فلپس از پيروان اصلى اين گروه ميباشند
accelerativeتسريع کننده ،مستعجل ،شتابى ،تندى ،مايه افزايش
accelerator boardتخته تسريع ،برد تسريع ،تخته شتابندهکامپيوتر : تخته شتاب دهنده
accelerator catalystشيمى : کاتاليزور شتاب دهنده
accelerator pedalپدال گاز( پايى)علوم مهندسى : پدال گاز
accelerator windingعلوم هوايى : سيم پيچى سرى که در تنظيم کننده هاى ولتا از نوع نوسان ساز با باز شدن دو سر پلاتين ميدان مغناطيسى را به سرعت کاهش ميدهد و باعث بسته شدن هرچه سريعتر پلاتين ميشود
accelerun doخردخرد،تندتر،کم کم تندکنيد
accelerunکلمات مرتبط(accelerun):
acceleruntشتاباننده ،تسريع کننده
acceletorشتاباننده ،شتابنده ،تسريع کننده ،تندکن
accelofilterشيمى : صافى سريع
accentricکلمات مرتبط(accentric):
accentricityنامتعارف بودنروانشناسى : غرابت
accentuallyمطابق تکيه صدا،بدانسان که تکيه صدارانشان دهد
accentuationتاکيد،بکار بردن ايين تکيه صدا،پستى و بلندى صدا
accept as trueباورکردن ،تبصره ،گاهى پس از accept بمعنى پذيرفتن لفظ of مى اورند
acceptable alter nate productفراورده مشابه قابل قبول( محصول جايگزين)علوم نظامى : فراورده مشابه قابل قبول
acceptable productعلوم نظامى : فراورده جانشين قابل قبول
acceptable quality levelسطح کيفيت قابل قبولبازرگانى : کيفيت مناسب
acceptablenessمقبول واقع شدن ،مستجاب شدن
acceptablyچنانچه پذيرفته شود،بطور قابل قبول ،بطور پسنديده
acceptance by conductقانون ـ فقه : قبول فعلى
acceptance by wordsقانون ـ فقه : قبول قولى
acceptance creditبازرگانى : اعتبار قابل استفاده به وسيله قبولى نويسى
acceptance dateبازرگانى : تاريخ قبولى
acceptance dutyبازرگانى : الزام به قبولى نويسى
acceptance limitحد قابل قبولبازرگانى : حد پذيرش
acceptance numberعمران : عدد ملاک قبول
acceptance of goodsقبول کردن کالابازرگانى : پذيرفتن کالا
acceptance of offerپذيرش پيشنهادبازرگانى : قبولى پيشنهاد
acceptance samplingنمونه بردارى جهت پذيرش ،نمونه قبولىبازرگانى : پذيرش کالا پس از نمونه بردارى
acceptance testsالکترونيک : ازمايشهاى تحويل
acceptance toleranceعلوم مهندسى : حد مجاز قابل قبول
acceptance trialعلوم نظامى : ازمايش قبول وسايل و تجهيزات
acceptancyپذيرنده ،اماده قبول
accepted barbarismغلط مشهور يا پذيرفته
accepteesکلمات مرتبط(acceptees):
accepting bankبانک قبولى نويسبازرگانى : بانک قبول کننده ،بانک پذيرنده حواله يابرات
acceptingکلمات مرتبط(accepting):
acceptor levelالکترونيک : تراز گيرنده
access balconyمعمارى : ايوان
access codeرمز دستيابى ،کد دستيابى ،کد دسترسىکامپيوتر : رمز دسترسى
access galleryعمران : راه رو دستيابىمعمارى : دالان دستيابى
access holeکامپيوتر : شکاف دستيابى
access mechanismکامپيوتر : دستگاه مکانيکى در واحد ذخيره ديسک که نوکهاى مخصوص خواندن و نوشتن را روى شيارهاى صحيح ديسک قرار مى دهد مکانيزم دستيابى
access panelعلوم هوايى : پانل يا قابى که براى اسانترکردن تعميرات و بازرسى براحتى برداشته و يا نصب ميشود
access pointنقطه دستيابى ،نقطه دسترسعمران : نقطه اتصال خط به قوسمعمارى : نقطه فرود
access proceduresعلوم نظامى : روشهاى مربوط به کشف و خنثى کردن و تخريب مواد منفجره يا بى اثر کردن مواد منفجره
access roadراه دسترسى ،راه دستيابى ،راه کمکىعمران : جاده دسترسىمعمارى : راه اتصالى
access structuresعمران : ساختمانهاى عبور و مرور
access system menuکامپيوتر : منوى سيستم دستيابى
access to classified materialعلوم نظامى : دسترسى به مدارک طبقه بندى شده
access wellمعمارى : چاه دستيابى
accessible ductمعمارى : مجراى دسترس
accessiblyچنانکه بتوان بدان راه يافت ،بطور قابل دسترس
accession numberنمره مسلسل کتابى که به کتب کتابخانه افزوده مى شود
accession-bookفهرست کتب يک کتابخانه که به ساير کتب ضميمه شود
accessionalاضافى ،الحاقى ،افزوده
accessionsکلمات مرتبط(accessions):
accessoiral guiltمعاونت در جرم
accessoiralکلمات مرتبط(accessoiral):
accessorial servicesعلوم نظامى : خدمات بارگيرى و تخليه بار
accessoriusکلمات مرتبط(accessorius):
accessory cellsروانشناسى : ياخته هاى کمکى
accessory equipmentتجهيزات يدکىعلوم نظامى : وسايل يدکى
accessory nerveعصب شوکىروانشناسى : عصب فرعى
accessory of sectionعلوم هوايى : قسمتى از موتور که متعلقات روى ان نصب شود
accessory punishmentقانون ـ فقه : مجازات تبعى
accessory substancesشيمى : مواد فرعى
accessory to a riotهمدست درفتنه ،معاون فتنه
accidencental colorرنگ خيالى
accidencentalکلمات مرتبط(accidencental):
accident ambulanceاتومبيل اضطرارى براى حوادثعلوم مهندسى : امبولانس
accident damage to propertyبازرگانى : خسارت اتفاقى وارده بر دارايى
accident insuranceبيمه حوادثعلوم مهندسى : بيمه تصادفات
accident preventionعلوم مهندسى : جلوگيرى از سانحهروانشناسى : پيشگيرى از حوادث
accident reportingبازرگانى : گزارش حادثه
accident-proneروانشناسى : سانحه پذير
accident-pronenessروانشناسى : سانحه پذيرى
accident-proofعلوم مهندسى : علت وقوع حادثه
accidental attackعلوم نظامى : تک تصادفى
accidental errorعمران : خطاى تصادفىشيمى : خطاى اتفاقىروانشناسى : خطاى اتفاقى
accidental fallضربه فنى اتفاقى( کشتى)ورزش : ضربه فنى اتفاقى
accidental reinforcementروانشناسى : تقويت اتفاقى
accidental sepciesگونه هاى اتفاقىزيست شناسى : گونه هاى پيش امدى
accidental warجنگ ناگهانىعلوم نظامى : جنگ اتفاقى
accidentallyاتفاقا"،ناگهان
accidentalnessحالت اتفاقى ،اتفاق ،تصادف ،عارضيت
accidentsکلمات مرتبط(accidents):
acciderintکلمات مرتبط(acciderint):
accipiendaکلمات مرتبط(accipienda):
accipientگيرنده ،پذيرنده
accipitalازجنس باز،شکارى
accipiterمرغ شکارى ،بازمانندان ،رفاده
accipitresخانواده لاشخوران
accipitrineمتعلق به مرغان شکارى ،بازمانند،ازجنس باز،شکارى ،رباينده
accipiunturکلمات مرتبط(accipiuntur):
acclamableشايان افرين ،قابل تحسين
acclamatim of foyفريادشادى
acclamatimکلمات مرتبط(acclamatim):
acclamatory shausفريادهاى تحسين اميز
acclamatoryتحسين اميز،مبنى برهلهله و تحسين
acclimatableخوگرفتنى ،قابل اعتياد
acclimationاقليم پذيرى ،اعتياد به اب و هواى جديد،سازشزيست شناسى : بوم پذيرى
acclivityسربالائى ،سربالايىعمران : فراز
acclivousسربالا
accommodatinglyباهمراهى ،بمهربانى ،باپذيرايى ،بطور موافق ،راحت
accommodation acceptanceبازرگانى : برات دوستانه
accommodation billبرات دوستانهبازرگانى : سفته دوستانه ،براتى که جهت کمک يا ضمانت فردى تهيه ميگردد
accommodation coefficientضريب تطابقشيمى : ضريب برابرى
accommodation ladderعلوم دريايى : پله تشريفاتى
accommpanying elementعلوم مهندسى : عنصر همراه
accommpanyingکلمات مرتبط(accommpanying):
accomodateهمراهى کردن ،مناسبت کردن ،منطبق کردن ،جا دادن ،منزل دادن ،اصلاح کردن ،موافقت کردن ،تطبيق کردن
accomodatingمهربان ،منت گذار،راحت ،موافق ،مناسب
accomodation lineبازرگانى : قبول يک نوع خطر به وسيله بيمه گزار وقتى با بيمه نامه هاى ديگرى همراه است
accomodation trainراه اهنى که در ايستگاههاى ،مختلف توقف ميکند
accomodationقدرت تطابق چشم ،تدارک جا،تطبيق طرز زندگى با محيط،همراهى ،وسايل اسايش و استراحت جا و مکانعلوم نظامى : اثاثيه تطابق
accompanied byهمراه ،باتفاق ،بهمراهى ،بمصاحبت
accompaniedکلمات مرتبط(accompanied):
accompanierهمراهى کننده ،همراه ،مصاحب
accompanying cargoعلوم نظامى : بار همراه
accompanying fireعلوم نظامى : اتش همراه ،اتشى که پياده نظام در زير ان پيشروى مى کند
accompanying soundالکترونيک : صداى همراه
accompanying supplies (jf)علوم دريايى : تدارکات همراه
accompanyingضميمه ،همراه
accompliکلمات مرتبط(accompli):
accomplishableانجام دادنى ،قابل اجرا
accomplisherانجام دهنده ،اجرا کننده
accomplishment quotient (aq)روانشناسى : بهر پيشرفت
accomplishmentsکمالات ،فضائل ،معلومات ،هنرها
accomptيکدلى ،موافقت ،سازگارى ،توافق ،جورى ،دمسازى
accompulishedکلمات مرتبط(accompulished):
accordantlyبطور موافق يا مطابق ،چنانکه جور باشد
according to his versionچنانکه او شرح ميداد( ياميدهد)،طبق شرح او
according asهمانطورکه ،بذانسان که ،همچنانکه ،بطوريکه
according to the contract no. ...عمران : طبق قرارداد شماره...
accordionistارغنون زن ،ارگ زن
account bookدفتر حساب
account codeعلوم نظامى : کد اعتبارات
account cuurent (ac)بازرگانى : حساب جارى
account statmentبازرگانى : صورتحساب
accountable cryptomaterialعلوم نظامى : مدارک و وسايل طبقه بندى شده
accountable depotمرکز نگهدارى سوابق حسابدارى ،(پولى و مالى)
accountable disbursing officerافسر عاملعلوم نظامى : افسر ذيحساب مالى
accountable mailعلوم نظامى : پست يا نامه سفارشى و بيمه شده
accountable property officer's bondعلوم نظامى : دفتر افسر ذيحساب اموال
accountable strengthاستعداد قابل محاسبهعلوم نظامى : استعداد قابل توجه
accountable supply distribution activityعلوم نظامى : سازمان نگهدارى سوابق امادى
accountablyبطور مسئول چنانکه بتوان توضيح داد
accounticsعلم محاسبى ،دفتردارى
accountiesعلم حساب يا دفتر دارى
accounting classificationبازرگانى : کد مالىعلوم نظامى : طبقه بندى حساب
accounting packageکامپيوتر : بسته پيش نوشته حسابدارى
accounting priceقيمت حسابدارىبازرگانى : قيمت محاسبه
accounting pricesعمران : قيمتهاى محاسباتى
accounting principlesبازرگانى : اصول حسابدارى
accounting profitسود حسابدارىبازرگانى : سود از ديدگاه حسابدارى
accounting symbolعلوم نظامى : علايم مشخصه حساب
accountsحسابهابازرگانى : دفاتر
accouteredمجهز،اماده جنگ ،ملبس
accoutermentsتجهيزات ،لباس
accoutn balanceبازرگانى : مانده حساب
accoutnکلمات مرتبط(accoutn):
accoutreبا تجهيزات اماده نمودن
accoutredمجهز،اماده ،ملبس
accoutrementsتجهيز،اماده
accred itبا استوارنامه فرستادن ،اعتبارنامه دادن ،اعتباردادن ،معتبرساختن
accredکلمات مرتبط(accred):
accreditationروانشناسى : اعتبارگذارى
accredited correspondentعلوم نظامى : خبرنگار جنگى
accredited officerعلوم نظامى : افسر خبرنگار خارجى
accreditedداراى اعتبارنامه ،مجاز،معتبر
accrescentنموکردن ،پس ازگل دادن
accretionof siltعمران : رسوب زدائى
accretionofکلمات مرتبط(accretionof):
accretionsعلوم مهندسى : افزايش يا نمو کوره
accretiveافزاينده ،زياد شونده ،نمو کننده
accroachغضب کردن
accross-the-slope systemشبکه تقائىعمران : شبکه اى زيرزمينى که در ان زهکش ها خط بزرگترين شيب را قطع مى کنند
accrossکلمات مرتبط(accross):
accru(e)mentافزايش ،افزونى ،اجتماع ،فراهم شدگى ،تعلق ،رسيدن
accruکلمات مرتبط(accru):
accrued expendituresعلوم نظامى : هزينه هاى اضافى
accrued interestبهره متعلقهبازرگانى : بهره اى که عايد شده ولى هنوز پرداخت نشده است
accruedجمع شدهبازرگانى : متعلقه
accruningکلمات مرتبط(accruning):
accubationتکيه دادن يادرازکشيدن سرخوراک ،زاييمان
acculturationروانشناسى : فرهنگ پذيرى
accumbencyتکيه
accumbentتکيه کننده سرغذا،تکيه دار،خوابيده
accumulated capitalبازرگانى : سرمايه متراکم
accumulated dividendبازرگانى : سود سهام متراکم شده
accumulated frequencyفراوانى تراکمىبازرگانى : فراوانى تجمعى
accumulatedمتراکمبازرگانى : انباشته شده
accumulation of capitalتراکم سرمايهبازرگانى : انباشت سرمايه
accumulation of snowعمران : توده برف
accumulation pointشيمى : نقطه تجمع
accumulation timeعلوم نظامى : زمان تحت تعمير بودن وسيله
accumulative areaعمران : اراضى سوارشونده
accumulative errorشيمى : خطاى جمع شونده
accumulative samplingشيمى : نمونه گيرى پياپى
accumulativelyبطورجمعى ،بطورجمع شونده
accumulator acidعلوم مهندسى : اکومولاتور اسيد
accumulator batteryعلوم مهندسى : اکومولاتور باطرى
accumulator boxعلوم مهندسى : قوطى اکولاموتور
accumulator cellعلوم مهندسى : سلول اکومولاتور
accumulator chargeعلوم مهندسى : بارگيرى اکومولاتور
accumulator chargingعلوم مهندسى : باردارشدن اکومولاتور
accumulator containerعلوم مهندسى : ظرف اکومولاتور
accumulator plateعلوم مهندسى : صفحه اکومولاتور
accumulator registerکامپيوتر : ثبات انباشتگر
accumulator switchboardعلوم مهندسى : تابلوى اتصالات اکومولاتور
accumulator tankشيمى : مخزن جمع کننده
accuracy compulsionروانشناسى : وسواس دقت
accuracy control characterکامپيوتر : دخشه يا کاراکتر کنترل دقت
accuracy lifeعمر قانونى لوله جنگ افزار،(برحسب تعداد گلوله)
accuracy of dataعمران : صحت داده هاى امارى
accuracy of fireعلوم نظامى : دقت تير
accuracy scoreروانشناسى : نمره دقت
accuracy testروانشناسى : ازمون دقت
accuracy to gageدقت سنجشعلوم مهندسى : دقت اندازه گيرى
accuracy to sizeعلوم مهندسى : دقت اندازه گذارى
accurate to gageعلوم مهندسى : دقت در سنجيدن
accurate to sizeعلوم مهندسى : دقت در اندازه گرفتن
accuratelyبدرستى ،بدقت
accurseلعنت کردن ،نفرين کردن
accursedlyملعونانه ،بطور مردود
accursednessملعون بودن ،مردوديت
accusableقابل اتهام متهم
accusantتهمت زننده
accusareکلمات مرتبط(accusare):
accuserدادستان ،تهمت زننده ،شاکى ،مدعىقانون ـ فقه : متهم کنندهعلوم نظامى : شاکى
accusinglyبطريق اتهام
accustomednessخوگرفتگى ،عادت ،اعتياد
ace highعلوم نظامى : سيستم مخابراتى قمر مصنوعى
ace testروانشناسى : American Council on Education Testازمون ا سى اى
aceanکلمات مرتبط(acean):
aceko-blackشيمى : نوعى رنگ سياه اسيدى
acekoکلمات مرتبط(aceko):
acenesth(a)esiaروانشناسى : نااگاهى تنى
acenesthکلمات مرتبط(acenesth):
acephalبيسر،بى سر
acephalanناعمه بيسر
acephaliجانوران بيسر
acephalocystکرم بيسر
aceric acidاج ،جوهرافرا
acericافرايى ،اجى
aceroseنوک تيز،سوزنى
acescentميخوششيمى : ملس
acessکلمات مرتبط(acess):
acetabulifarmفنجانى ،توگرد
acetalاستال ،1شيمى : - 1دى اتوکسى اتان
acetaldehyde azineشيمى : استالدهيد ازين
acetaldehydeکلمات مرتبط(acetaldehyde):
acetaldoximeشيمى : استالدوکسيم
acetalsشيمى : استالها
acetate fibersشيمى : الياف استاتى
acetate filmفيلم استاتىشيمى : پوسته استاتى
acetate rayon processشيمى : فرايند تهيه الياف استاتى
acetatedباجوهر سرکه ترکيب شده
acetazکلمات مرتبط(acetaz):
acetic acidاستيک اسيد،جوهر سرکهشيمى : جوهر سرکه
acetic fermentationشيمى : تخمير سرکه اى
acetimeterشيمى : سرکه سنج
acetimetryشيمى : سرکه سنجى
acetoaaetic ester synthesisشيمى : سنتز به کمک استراستواستيک
acetoaaeticکلمات مرتبط(acetoaaetic):
acetobacterبچه سرکهشيمى : مخمر سرکه
acetometerشيمى : سرکه سنج
acetonاستونشيمى : - 2پروپانون
acetonationشيمى : استون دار کردن
acetone bodiesشيمى : مواد استونى
acetone numberشيمى : عدد استونى
acetone oilشيمى : روغن استون
acetone yeastشيمى : مخمر استون
acetonicشيمى : استونى
acetonincsشيمى : استونينها
acetophenoneشيمى : استوفنون
acetosalاستوساليسيليک اسيدشيمى : استوسال
acetosalicylic acidاستوساليسيليک اسيدشيمى : استوسال
acetosalicylicکلمات مرتبط(acetosalicylic):
acetous fermentationشيمى : سرکه اى شدن
acetousترش ،سرکه اى ،مولدجوهر سرکه
acetubularفنجانى ،توگرد
acetyl numberشيمى : عدد استيلى
acetyl pure yellowشيمى : زرد خالص استيلى
acetyl scarletشيمى : سرخ استيلى
acetylableشيمى : استيل پذير
acetylatedشيمى : استيل دار شده
acetylating agentشيمى : عامل استيل دار کننده
acetylatingکلمات مرتبط(acetylating):
acetylatorشيمى : دستگاه استيل دار کننده
acetylcoenzyme aشيمى : استيل کوانزيمA
acetylcoenzymeکلمات مرتبط(acetylcoenzyme):
acetylene acidشيمى : اسيد استيلنى
acetylene alcoholشيمى : الکل استيلنى
acetylene blackشيمى : دوده استيلنى
acetylene bondشيمى : پيوند استيلنى
acetylene burnerمشعل استيلنىشيمى : چراغ استيلنى
acetylene gasعلوم هوايى : گاز استيلن
acetylene generatorشيمى : دستگاه تهيه استيلن
acetylene linkشيمى : پيوند استيلنى
acetylene linkageشيمى : پيوند استيلنى
acetylene seriesشيمى : سريهاى استيلنى
acetylene torchعلوم مهندسى : مشعل استيلن
acetylene-oxygen flameشيمى : شعله استيلن اکسيژن
acetylenic acidشيمى : اسيد استيلنى
acetylenic alcoholشيمى : الکل استيلنى
acetylenic bondشيمى : پيوند استيلنى
acetylenic carbonشيمى : کربن استيلنى
acetylenic linkشيمى : پيوند استيلنى
acetylenic linkageشيمى : پيوند استيلنى
acetylenicکلمات مرتبط(acetylenic):
acetylideشيمى : استيليد
acetylisableشيمى : استيل پذير
acetylization flaskشيمى : بالن استيل دار کردن
acetylizationشيمى : استيل دار کردن
acetylizedشيمى : استيل دار شده
acetylizing agentشيمى : عامل استيل دار کننده
acetylizingکلمات مرتبط(acetylizing):
acey deucyورزش : کوتاهتر کردن رکاب راست از رکاب چپ
aceyکلمات مرتبط(acey):
achکلمات مرتبط(ach):
achaemenid architectureمعمارى : معمارى هخامنشى
achaemenidکلمات مرتبط(achaemenid):
achamenianهخامنشى
actuator pistonعلوم هوايى : قسمت متحرک يک عمل کننده يا محرک هيدروليکى يا نيوماتيکى
actubleبازى کردن ،دراوردنى ،قابل به معرض نمايش گذاردن
actude conditionsشرايط حادزيست شناسى : شرايط شديد
actudeکلمات مرتبط(actude):
actusکلمات مرتبط(actus):
acu(a)esthesiaروانشناسى : بى دردى بساوشى
acuAutomatic Calling Unitکامپيوتر : واحد فراخوانى خودکار
aculeateنيشدار،خاردار
aculeolateخاردار،تيغ دار
aculeusخار،تيغ ،نيش
acuminousتيزهوش ،ذکى
acummulator batteryشيمى : باترى بارشدنى
acummulatorکلمات مرتبط(acummulator):
acusticusکلمات مرتبط(acusticus):
acute alcoholic intoxicationروانشناسى : مسموميت حاد الکلى
acute angleزاويه حاده ،گوشه تيزمعمارى : گوشه تندشيمى : زاويه حاده
acute brain disorderروانشناسى : اختلال مغزى حاد
acute brain syndromeروانشناسى : نشانگان مغزى حاد
acute confusional stateروانشناسى : حالت گم گشتگى حاد
acute doseعلوم نظامى : دز دريافتى حاد و غير قابل علاج
acute hallucinosisروانشناسى : توهم زدگى حاد
achamenidaeسلسله هخامنشى ،هخامنشيان
acharnementدرندگى ،خونريزى
acheدرد گرفتن ،درد کردن ،دردروانشناسى : درد
achernarعلوم دريايى : اخرالنهر
achesکلمات مرتبط(aches):
achi komiورزش : دفاع فشارى
achiکلمات مرتبط(achi):
achieved statusروانشناسى : پايگاه اکتسابى
achievedکلمات مرتبط(achieved):
achievement age (aa)روانشناسى : سن پيشرفت
achievement batteryروانشناسى : مجموعه ازمون پيشرفت
achievement curveروانشناسى : منحنى پيشرفت
achievement motiveروانشناسى : انگيزه پيشرفت
achievement needروانشناسى : نياز پيشرفت
achievement quotient (aq)روانشناسى : بهر پيشرفت
achievement testروانشناسى : ازمون پيشرفت
achieverانجام دهنده ،از پيش برنده
achilles jerkروانشناسى : بازتاب اشيل
achilles reflexروانشناسى : بازتاب اشيل
achilles tendonروانشناسى : زردپى اشيل
achingرنج ،دردناک ،پر درد
achiral compoundشيمى : ترکيب ناکايرال
achiralکلمات مرتبط(achiral):
achivementکلمات مرتبط(achivement):
achluophobiaروانشناسى : تاريکى هراسى
achrocidinشيمى : اکروسيدين
achrodextrinشيمى : اکرودکسترين
achromatic color responseپاسخ رنگ بى فام( در رورشاخ)روانشناسى : پاسخ رنگ بى فام
achromatic colorروانشناسى : رنگ بى فام
achromatic indicatorشيمى : شناساگر اکروماتيک
achromatic lensنجوم : عدسى بى رنگ
achromatopsiaرنگ کورى کامل ،اسيد( اصطلاح عاميانه براى ال اس دى)روانشناسى : اسيد
acicity of wastewaterمعمارى : درجه اسيدى فاضلاب
acicityکلمات مرتبط(acicity):
acicularسوزن وار،سوزنى ،نوک تيز
aciculateسوزنى ،سوزن وار،خاردار،تيغ دار
acid acceptorاسيد پذيرشيمى : پذيرنده اسيد
acid alizarian blue-blackشيمى : ابى سير اليزارين اسيدى
acid alizarin blackشيمى : سياه اليزارين اسيدى
acid alkylationشيمى : الکيل دار کردن در محيط اسيدى
acid anhydrideشيمى : انيدريد اسيد
acid bathشيمى : حمام اسيد
acid blueشيمى : ابى اسيدى
acid carboyشيمى : غرابه اسيد
acid catalysisشيمى : کاتاليزور در محيط اسيدى
acid catalystشيمى : کاتاليزور اسيدى
acid catalyzed reactionشيمى : واکنش کاتاليزور شده با اسيد
acid clayشيمى : خاک رس اسيدى
acid coolerشيمى : مبرد اسيدى
acid corrosion of concreteعمران : خورده شدن بتن بوسيله اسيد
acid cureشيمى : پخت در محيط اسيدى
acid decompositionشيمى : تجزيه اسيدى
acid depolarizationشيمى : قطبش زدايى اسيدى
acid diluentعلوم هوايى : ترکيبى که با قلم زنى سطح فلز باعث اتصال بهتر لايه هاى پرداخت با سطح فلز ميشود
acid dipشيمى : شستشو با اسيد
acid dropsاب نبات ،يانقل ترش
acid dyeشيمى : رنگينه اسيدى
acid equivalentمعادل شيميايى اسيدشيمى : هم ارز شيميايى اسيد
acid extractionشيمى : استخراج اسيدى
acid forming elementعنصر اسيدىشيمى : عنصر اسيدساز
acid freeشيمى : بدون اسيد
acid freederشيمى : اسيد رسان
acid fumeدود اسيدشيمى : دود اسيدى
acid functionعامل اسيدىشيمى : يون هيدروژن
acid gasesشيمى : گازهاى اسيدى
acid groupگروه اسيدشيمى : گروه اسيدى
acid heat testشيمى : ازمون گرمايى با سولفوريک اسيد
acid hydrogenشيمى : هيدروژن اسيدى
acid hydrolysisشيمى : ابکافت اسيدى
acid ionizationشيمى : يونش اسيدى
acid ketoneشيمى : کتون اسيدى
acid leachشستشو با اسيدشيمى : کانى شسته شده با اسيد
acid liningعلوم مهندسى : لايه اسيدى
acid numberشيمى : عدد اسيدى
acid oxideشيمى : اکسيد اسيدى
acid phosphataseشيمى : فسفاتاز اسيدى
acid processعلوم مهندسى : فرايند اسيدى
acid proof floortileمعمارى : کاشى ضد اسيد
acid proof paintالکترونيک : رنگ ضد اسيد
acid proof wireالکترونيک : سيم ضد اسيد
acid pumpشيمى : تلمبه اسيد
acid rainزيست شناسى : باران اسيدى
acid reactionشيمى : واکنش اسيدى
acid receiverشيمى : مخزن اسيد
acid reclaimشيمى : بازيابى اسيد
acid recovery plantشيمى : کارگاه بازيابى اسيد
acid reductionکاهش در محيط اسيدىشيمى : کاهش اسيدى
acid resistanceشيمى : مقاومت در برابر اسيد
acid resisting brickمعمارى : اجر ضد اسيد
acid resisting pavingمعمارى : کفپوش ضد اسيد
acid saltشيمى : نمک اسيدى
acid sludgeشيمى : لجن شستشوى با اسيد
acid soilشيمى : خاک اسيدى
acid solutionشيمى : محلول اسيد
acid solventشيمى : حلال اسيدى
acid tankشيمى : مخزن اسيد
acid test ratioضريب قدرت پرداختبازرگانى : تناسب درجه نقدينگى
acid towerشيمى : برج اسيد
acid valueشيمى : عدد اسيدى
acid vapor canisterعلوم نظامى : ماسک حفاظت در برابر بخار اسيد
acid waterشيمى : اب اسيد
acid weighing tankشيمى : ظرف توزين اسيد
acid-base balanceورزش : توان اسيدى - بازى
acid-base behaviorشيمى : خاصيت اسيدى - بازىورزش : خاصيت اسيدى - بازى
acid-base catalysisشيمى : خاصيت اسيدى - بازى
acid-base equilibriumشيمى : تعادل اسيد - بازورزش : تعادل اسيد - باز
acid-base indicatorشيمى : شناساگر اسيد - باز
acid-base metabolismمتابوليسم اسيد - بازشيمى : سوخت ساز اسيد - باز
acid-base pairشيمى : زوج اسيد - باز
acid-base reactionsشيمى : واکنشهاى اسيد - باز
acid-proof brickشيمى : اجر ضد اسيد
acid-proof floor tileشيمى : موزاييک ضد اسيد
acid-proofعلوم مهندسى : ثبات اسيدىشيمى : ضد اسيد
acid-resistantشيمى : ماده مقاوم در برابر اسيد
acid-resisting paintشيمى : رنگ ضد اسيد
acid-resistingشيمى : ضد اسيد
acid-restoring plantشيمى : کارگاه بازيابى اسيد
acid-solubleعلوم مهندسى : محلول در اسيدشيمى : انحلال پذير در اسيد
acid0base titrationشيمى : تيتر کردن اسيد - باز
acid0baseکلمات مرتبط(acid0base):
acid=proof galoshشيمى : گالش ضد اسيد
acidic groupگروه اسيدشيمى : گروه اسيدى
acidic oxideشيمى : اکسيژن اسيدى
acidic resinsشيمى : رزينهاى اسيدى
acidic valueشيمى : عدد اسيدى
acidifiableشيمى : اسيدى شدنى
acidificحموضت اور،ترش شونده
acidification or acidizingعمران : اسيد شوئى
acidifiedشيمى : اسيدى شده
acidimetryشيمى : اسيدسنجى
acidionشيمى : يون اسيدى
acidity coefficientضريب قدرت اسيدىشيمى : نسبت اکسيژن
acidizingکلمات مرتبط(acidizing):
acidlyبا ترشرويى ،به تندى
acidness (درجه ) ترش ،تندى
acidolysisشيمى : اسيد کافت
acidometerشيمى : اسيدسنج
acidsکلمات مرتبط(acids):
acidulantشيمى : اسيدى کننده
acidulatedميخوش ،کج خلق ،کمى ترش ،ملس
acidulating agentاسيدى کنندهشيمى : ماده اسيدى کننده
acidulatingکلمات مرتبط(acidulating):
acidulationشيمى : اسيدى کردن
acierageپولاداندايى
acierateپولادکردن
acinose or acinousدان دان ،انگورى
acitric aجوهر ابليمو
acitricکلمات مرتبط(acitric):
acknowladgement of debtبازرگانى : قبول بدهى
acknowladgementکلمات مرتبط(acknowladgement):
acknowledgement of receiptبازرگانى : اعلام وصول
acknowledgement of debtقانون ـ فقه : اقرار به بدهى
acknowledgement of orderتصديق سفارشبازرگانى : تاييد سفارش
acknowledgement of paternityقانون ـ فقه : اقرارالبنوت
acknowledgementتاييد،تصديق ،اعلام وصول ،رسيد،اعلاميه ،اقرار،خبر وصول نامه ،سپاسگزارىکامپيوتر : تصديققانون ـ فقه : اقراربازرگانى : اعلاميه ،اگهى
acknowledgerاعتراف کننده ،تصديق کننده ،قبول کننده ،رسيدگوينده
ackuowledgeاعتراف کردن ،تصديق کردن ،رسماشناختن
aclinicبى تمايل ،بى خميدگى
acm(a)esthesiaروانشناسى : بى دردى بساوشى
acmکامپيوتر : Asssociation for Computing Machineryانجمن ماشين الات کامپيوترى
acme threadعلوم مهندسى : شيار ذوزنقه اى
acoasmروانشناسى : توهم شنيدارى
acodemianعضوانجمن دانش ،عضوفرهنگستان ،عضودانشگاه يادانشکده
acologteنوکرکليسا،همراه ،معاون
aconitaseشيمى : اکونيتار
acopiaروانشناسى : اختلال استنساخ شکل
acorn oilشيمى : روغن بلوط
acouasmروانشناسى : توهم شنيدارى
acountabilityکلمات مرتبط(acountability):
acounterمقابله کردنعلوم نظامى : روبرو شدن با دشمن
acousmaروانشناسى : توهم شنيدارى
acoustic circuitمدار صوتى مينعلوم نظامى : مدار عکس العمل انفجار صوتى
acoustic couplerتزويج کننده صوتى ،تطبيق دهنده صوتى ،جفت ساز صوتى ،کوپلر اکوستيککامپيوتر : وصل کننده صوتى
acoustic dispersionپژواکعلوم نظامى : سيستم پخش اکوستيک
acoustic feedbackالکترونيک : واخوراند صوت
acoustic filterروانشناسى : صافى صوتى
acoustic intensityشدت اکوستيکىزيست شناسى : شدت صوتى
acoustic investigationمعمارى : جستار صوت شناختى
acoustic minehuntingمين يابى صوتىعلوم نظامى : روش اکتشاف مين به طريق صوتى
acoustic nerveروانشناسى : عصب شنوايى
acoustic pressureروانشناسى : فشار صوتى
acoustic resonance deviceالکترونيک : دستگاه همنوايى صوتى
acoustic signalسيگنال صوتىعلوم مهندسى : علامت صوتى
acoustic spectrumروانشناسى : طيف صوتى
acoustic sweepingعلوم دريايى : روبيدن صوتى
acoustic synchronizerالکترونيک : همزمان ساز صوتى
acoustic typeروانشناسى : سنخ شنيدارى
acoustic waveموج صوتىزيست شناسى : صوت
acoustical intelligenceعلوم نظامى : اطلاعات جمع اورى شده از سيستم صوتى
acoustical sound enclosureروپوش صوتىکامپيوتر : محفظه عايق صوتى
acoustical surveillanceمراقبت صوتىعلوم نظامى : اکتشاف و تجسس هدفها به طريقه صوتى
acoustical trumpetگوشى براى کرها،صدا افزا
acousticallyاز روى صدا شناسى ،نسبت به صدا يا شنوايى
acoutreاماده جنگ ،مجهز شدنعلوم نظامى : اماده جنگ شدن
acoutrementتجهيزاتعلوم نظامى : لباس
acovntکلمات مرتبط(acovnt):
acpکامپيوتر : Associate Computer Professionalانجمن کامپيوترکاران
acpaکامپيوتر : Association for Women in Computing
acquaintanceshipاشنايى
acquaintedاشنا،بصير،اگاه
acquaintednessاشنايى
acquestاکتساب ،تصرف ،مال بدست اورده ازدسترنج يا بخشش ،مال غيرموروثى
acquiescent response setروانشناسى : امايه تصديق
acquiescentlyبا رضايت ،از روى تسليم
acquintanceکلمات مرتبط(acquintance):
acquirabilityامکان بدست اوردن
acquiredروانشناسى : اکتسابى
acquirerبدست اورنده ،فراگيرنده
acquisition authorityاجازه خريدعلوم نظامى : اعتبار خريد کالا و خدمات
acquisition of unclaimed propertyقانون ـ فقه : حيازت مباحات
acquisition radarرادار هدفيابى ،رادار هدفيابعلوم نظامى : رادار اکتشاف هدف
acquisitive crimesقانون ـ فقه : جرائم اکتسابى
acquisitive prescriptionقانون ـ فقه : مرور زمان مملک
acquisitivelyاز راه اکتساب يا جويندگى ،بطور اکتسابى
acquisitivenessطمع فطرى ،حس اندوختن مال ،قوه اکتساب
acquistionخريدارى ،تحصيلبازرگانى : تملک
acquittedمبرىقانون ـ فقه : تبرئه شده
acrack shotتيراندازماهر
acrackکلمات مرتبط(acrack):
acrade gameکامپيوتر : نوعى بازى تصويرى کامپيوترى که توسط ماشين هايى با سکه پول کار مى کنند
acradeکلمات مرتبط(acrade):
acrasiaروانشناسى : ناخويشتندارى
acre or akkaعکا
acre-foot or acre footيک جريب اب برابربا1232/6مترمکعب اب
acridftyدبشى ،تندى ،زنندگى
acridityتيزى ،درشتى ،زنندگى
acridlyبه تندى ،بدرشتى
acridnessدبشى ،تندى ،زنندگى
acriflavine hydrochlorideشيمى : اکريفلاوين هيدروکلرايد
acriflavineکلمات مرتبط(acriflavine):
acrimeniousتلخ ،تعنه اميز،تند
acrimoniouslyبه تندى ،بتلخى
acrimoniousnessتلخى ،تندى ،درشتى ،بد خلقى ،سخن زننده ،زخم زبان
acro(a)esthesiaروانشناسى : حساسيت غيرعادى اندامهاى انتهايى
acroan(a)esthesiaروانشناسى : بى حسى اندامهاى انتهايى
acroanکلمات مرتبط(acroan):
acrobaticمربوط به بندبازى
acrobatismبندبازى ،ريسمان بازى
acrocinesiaروانشناسى : پرحرکتى
acrocinesisروانشناسى : پرحرکتى
acrocyanosisروانشناسى : کبودى اندامهاى انتهايى
acrolein testشيمى : ازمون اکرولئين
acroleinشيمى : اکرولئين
acromegaliaروانشناسى : درشتى اندامهاى انتهايى
acromialمتعلق بنوک شانه
acroparesthesiaروانشناسى : نابهنجارى بساوشى در اندامهاى انتهايى
acrositismضعف يافقدان نبض
across corner dimensionاندازه گيرى گوشه از وسطعلوم مهندسى : نيمساز
acrosticalتوشيحى ،موشح
acruxصليبنجوم : الفا - صليب
acryl resinشيمى : رزين اکريلى
acrylکلمات مرتبط(acryl):
acrylalsehydeشيمى : اکريل الدهيد
acrylate resinشيمى : رزين اکريلى
acrylateکلمات مرتبط(acrylate):
acrylic aldehydeشيمى : اکريليک الدهيد
acrylic lacquerعلوم هوايى : لاکهاى اکريليک که داراى حلالهاى بسيار فرار بوده و براى پرداخت سطح هواپيما بکارميرود
acrylic resinشيمى : رزين اکريلى
acrylicعلوم هوايى : پلاستيک ترموست شفاف از جنس استرهاى پليمريزه اسيدهاى اکريليک
acryloidشيمى : اکريل مانند
acrylonitrile copolymerشيمى : همبسپار اکريلونيتريل
acrylonitrileکلمات مرتبط(acrylonitrile):
acrysolاکريسولشيمى : امولسيون اکريل مانند
act and forearanceبازرگانى : فعل و ترک
act as counselقانون ـ فقه : وکالت کردن
act as suretyقانون ـ فقه : کفالت يا ضمانت کردن
act based on pejudgementقانون ـ فقه : قصاص قبل از جنايت
act hypocriticalتزوير کردنقانون ـ فقه : تدليس کردن
act ii _scene ivپرده دوم مجلس چهارم
act of graceامتياز
act of parliamentقانون ـ فقه : قانون موضوعه
act psychologyروانشناسى : روانشناسى عمل نگر
actate silkشيمى : ابريشم استاتى
actateکلمات مرتبط(actate):
actedکلمات مرتبط(acted):
acteousشيرى ،شيربر،شيرمانند
actescenceنمود شير،نمايش شير،خاصيت شيرى ،ترشح شير
actescentشيرى ،شيرمانند،شيردهنده ،ترشح کننده شير
acth (adernocorticotropic hormone)اى.سى.تى.اچروانشناسى : هورمون ادرينو کورتيکو تروپيک
acthکلمات مرتبط(acth):
acticشيرى ،وابسته به شير،اسيدشير،ترشى شير
actificationتبديل به سرکه ،سرکه ريزى
acting companyبازرگانى : شرکت عامل
acting managerکفيل
acting minister of warقانون ـ فقه : کفيل وزير جنگ
acting ministerقانون ـ فقه : کفيل وزارتخانه
acting on behalf ofقانون ـ فقه : به نمايندگى
acting outروانشناسى : برون ريزى
acting sublieutenant (rn)علوم دريايى : ناوبان دوم موقت
actiniaکيسه تن دريايى ،شقايق بحرى
actinic raysروانشناسى : اشعه فعال
actinic(al)داراى خواص شيميايى ،مربوط به تابش شيميايى
actinide seriesشيمى : خانواده اکتينيدها
actinideکلمات مرتبط(actinide):
actiniformپرتو مانند،پرتوى
actiniumشيمى : اکتينيم
actinolagyپرتو شناس ،معرفت بخواص شيميايى نور
actinomycosisمرض قارچى ارواره
action agentمسئول اقدام در مورد هدفهاعلوم نظامى : مسئول تقويم و تفسير هدفها
action at lowبازرگانى : اقدام قانونى
action cuttentروانشناسى : پتانسيل عمل
action deferredتامل در عملياتعلوم نظامى : تامل در به کار بردن جنگ افزار
action for avoidanceبازرگانى : اقدام براى لغو
action for cancellationاقدام به لغوبازرگانى : اقدام به ابطال
action front (rear, right, left)حاضر به تير،به عقب
action in personamقانون ـ فقه : دعوى بر عليه شخص
action in remقانون ـ فقه : دعوى بر عليه عين مال
action information centerمرکز اخبار تاکتيکىعلوم نظامى : مرکز اطلاعات تاکتيکى
action letter (lg)علوم نظامى : فرم بازرسى ويژه در رده هاى بالا
action mission shipناو امادهعلوم دريايى : syn : duty ship, guardship
action on the bladeورزش : تماس با شمشير حريف
action oriented management reportکامپيوتر : گزارشى که شرايط غيرعادى را با توجه ويژه اى که نياز دارد به مديريت هشدار مى دهد
action parametersبازرگانى : پارامترهاى عملياتى
action post (starboard)علوم نظامى : هدف در سمت چپ يا راستعلوم دريايى : هدف در سمت چپ يا راست
action potentialپتانسيل عملروانشناسى : پتانسيل عملورزش : پتانسيل کار
action principleورزش : اصل کنش
action reportگزارش عمليات جنگىعلوم نظامى : گزارش درگيرى با دشمن
action researchروانشناسى : پژوهش عمل نگر
action statementکامپيوتر : دستورالعمل اقدام
action station relaxedعلوم دريايى : - second degree of readiness
action stationمحل جنگ ،وضعيت قرمز،syn : battle state,علوم نظامى : پناهگاه ضد تک هوايى دشمنعلوم دريايى : first degree of readiness
action systemروانشناسى : نظام عمل
action tendencyروانشناسى : گرايش به عمل
actionlessبيکار،بيحرکت ،بى اقدام
actionsکلمات مرتبط(actions):
activated carbonکربن فعال شدهشيمى : کربن فعال شدهزيست شناسى : ذغال فعال شده
activated cathodeشيمى : کاتد فعال شده
activated charcoalکربن فعال شدهشيمى : کربن فعال شدهزيست شناسى : ذغال فعال شده
activated complexشيمى : کمپلکس فعال شده
activated diffusionشيمى : پخش فعال شده
activated methylene groupشيمى : گروه متيلن فعال شده
activated mineمين مسلحعلوم نظامى : مين با ماسوره فرعى
activated sludgeزيست شناسى : لجن فعال شده
activatedکلمات مرتبط(activated):
activating effect of functional groupگروه زياد کننده فعاليتشيمى : گروه فعال ساز
activatingکلمات مرتبط(activating):
activation barrierشيمى : سد فعال سازى
activation detectorعلوم نظامى : دستگاه تعيين غلظت نوترون
activation energyانرژى فعالسازىشيمى : انرژى فعال سازىورزش : انرژى کنانش
activation of a cathodeالکترونيک : تحريک کاتد
activation patternروانشناسى : طرح برانگيختگى
activatorحساس گرالکترونيک : اکتيواتورشيمى : فعال سازروانشناسى : فعال ساز
active a ccountحساب متحرک يا جارى
active absorptionعمران : جذب فعال
active acoustic torpedoعلوم نظامى : اژدر صوتى عامل
active air defenseعلوم نظامى : پدافند عامل هوايى
active aircraftهواپيماى فعالعلوم نظامى : هواپيماى درگير در رزم
active algolagniaروانشناسى : ازارگرى جنسى
active analysisروانشناسى : تحليل فعال
active areaکامپيوتر : ناحيه فعال
active armyارتش کادر،ارتش پيمانىعلوم نظامى : ارتش کادر ثابت
active avoidanceروانشناسى : اجتناب فعال
active balanceموازنه مثبتبازرگانى : مانده مثبت ،مانده فعال
active capacityعمران : گنجايش مفيد
active carbonشيمى : کربن فعال
active cellسلول فعال ،سل فعالکامپيوتر : خانه کارى
active centerشيمى : مرکز فعال
active centersورزش : مراکز فعال
active componentالکترونيک : مولفه موثر
active conductorالکترونيک : سيم برق دار
active currentالکترونيک : شدت موثر
active databaseکامپيوتر : پايگاه داده هاى فعال
active defenseپدافند عاملعلوم نظامى : دفاع عامل
active duty for trainingعلوم نظامى : اموزش زير پرچم
active dutyخدمت کادر ثابتعلوم نظامى : ارتش کادر
active earth pressureرانش موثر خاک ،رانش محرک خاکعمران : فشار عامل خاکمعمارى : رانش کارى خاک
active emfالکترونيک : نيروى برق رانى موثر
active federal serviceخدمت کادرعلوم نظامى : قسمت کادر
active fileپرونده فعالکامپيوتر : فايل فعال
active fiscal policyسياست مالى فعالبازرگانى : منظور دخالت فعالانه دولت در ارتباط با تغيير مالياتها و مخارج
active homing guidanceعلوم نظامى : هدايت خودکار با استفاده از امواج ارسالى يا دريافتى
active hydrogenشيمى : هيدروژن فعال
active indexايندکس فعالکامپيوتر : شاخص فعال
active installationتاسيسات فعالعلوم نظامى : قسمت فعال
active labor forceبازرگانى : نيروى کار فعال
active linesالکترونيک : خطهاى فعال
active listفهرست افراد اماده به خدمتعلوم نظامى : فهرست سربازان
active materialمواد عاملالکترونيک : ماده موثرعلوم نظامى : موادى که خاصيت تجزيه دارند
active mineمين فعالعلوم نظامى : مين منفجر شونده از طريق انعکاس امواج
active officerافسر کادرعلوم نظامى : افسر کادر ثابت
active participial abjectiveصفت اسم فاعلى ،اسم فاعلى که بطورصفات بکار رود
active plateالکترونيک : صفحه موثر
active powerالکترونيک : توان موثر
active programبرنامه فعالکامپيوتر : برنامه دائر
active ropeورزش : طناب اصلى کوهنوردى
active serviceخدمت زير پرچمعلوم نظامى : خدمت کادر ثابت
active siteشيمى : موضع فعالورزش : محل فعال
active sodomyبچه بازى ،لواطه
active sonarسونار فعالعلوم نظامى : رادار دريايى فعالعلوم دريايى : ردياب فعال
active statusوضعيت خدمتى پرسنل کادر ارتش وضعيت فعالعلوم نظامى : خط مشى فعال توپخانه
active stockموجودى فعالبازرگانى : موجودى انبار که مورد استفاده قرار ميگيرد
active storageعمران : گنجايش مفيد
active therapyروانشناسى : درمان فعال
active vocabularyروانشناسى : واژگان فعال
active windowکامپيوتر : پنجره فعال
active zone of wellحوزه فعال چاهعمران : حوزه اى که چاه را تغذيه ميکند
activenessجديت ،کار،عمل ،فعاليت
activitiesکلمات مرتبط(activities):
activity analysisبازرگانى : تحليل فعاليت
activity catharsisروانشناسى : پالايش عملى
activity chartروانشناسى : نمودار فعاليت
activity coefficientشيمى : ضريب فعاليتورزش : ضريب فعاليت
activity cycleروانشناسى : چرخه فعاليت
activity designatorعلوم نظامى : شاخص فعاليت يکان يا قسمت
activity driveروانشناسى : سائق فعاليت
activity group therapyروانشناسى : درمان با فعاليت گروهى
activity lightکامپيوتر : چراغ فعاليت
activity of soilعمران : فعاليت خاک
activity quotientروانشناسى : بهر فعاليت
activity rate (labor force)نرخ فعاليت( نيروى کار)بازرگانى : نرخ فعاليت
activity ratioکامپيوتر : نسبت فعاليت
activity samplingروانشناسى : نمونه گيرى از فعاليت
activity timeزمان هر فعاليتعمران : مدت زمانى که شروع و ختم هر فعاليت در يک شبکه اجرائى مشخص ميکند
activity wheelروانشناسى : گردونه فعاليت
actoneروانشناسى : طرح عمل
acts based on private motivesقانون ـ فقه : غرض ورزى
actsقانون ـ فقه : اعمال
actual carrierبازرگانى : موسسه حمل و نقل واقعى
actual costهزينه واقعى( تمام شده)بازرگانى : هزينه واقعى
actual damageبازرگانى : خسارت واقعى
actual decimal pointکامپيوتر : نقطه يا مميز اعشارى واقعى
actual expensesبازرگانى : مخارج واقعى
actual incomeبازرگانى : درامد واقعى
actual investmentبازرگانى : سرمايه گذارى واقعى
actual loadعلوم مهندسى : بار واقعى
actual lossبازرگانى : زيان واقعى
actual maximum flowlineعمران : ماکزيمم خط ابدهى حقيقى
actual movement (nav)علوم دريايى : حرکت حقيقى
actual neurosisروانشناسى : روان رنجورى واقعى
actual obligated spaceعلوم نظامى : محل يا جا در بارگيرى دريايى
actual outputدبى موثرمعمارى : بازداده فعال
actual placementعلوم نظامى : قرار دادن بار در محل تخليه و بارگيرى
actual priceبازرگانى : قيمت واقعى
actual resistivityعمران : مقاومت حقيقى
actual savingبازرگانى : پس انداز واقعى
actual selfروانشناسى : خود واقعى
actual state of affairsاوضاع فصلى ،اوضاع کنونى ،وضع فعلى
actual total lossبازرگانى : کل زيان وارده
actual velocity of ground waterعمران : سرعت واقعى اب زيرزمينى
actual velocityعمران : سرعت واقعى
actual water incomeعمران : اب ورودى موثر
actuality or actualnessواقعيت ،فعليت ،امرمسلم
actualnessکلمات مرتبط(actualness):
actualsواقعى ،جارىبازرگانى : فعلى
actuated mineعلوم نظامى : مين مسلح شده
actuatedکلمات مرتبط(actuated):
actuating cylinderسيلندر پيستون عمل کنندهعلوم هوايى : سيلندر محرک
actuating hornsعلوم هوايى : اهرمهايى که کابلهاى کنترل به انهامتصل شده و توسط انها سطوح فرامين را حرکت ميدهند
actuatingکلمات مرتبط(actuating):
acute maniaشيدايى( مانى)روانشناسى : شيدايى
acute paranoid stateروانشناسى : حالت پارانويايى حاد
acute preparationروانشناسى : حيوان کشى از روى ترحم
acute stress reactionروانشناسى : واکنش حاد فشار روانى
acute-angledعلوم مهندسى : زاويه حاده
acutifoliateداراى برگهاى نوک تيز
acyclic compoundشيمى : ترکيب ناحلقه اى
acyclic graphکامپيوتر : نگاره سازى ناچرخه يى
acyclic machineالکترونيک : ماشين تک قطب
acyl exchangeشيمى : اسيد کافت
acyl-oxygen fissionشيمى : گسسته شدن پيوند اسيل - اکسيژن
acylکلمات مرتبط(acyl):
acylating agentشيمى : عامل اسيل دار کننده
acylatingکلمات مرتبط(acylating):
acylationکلمات مرتبط(acylation):
acylium ionشيمى : يون اسيليوم
acyliumکلمات مرتبط(acylium):
acyloin condensationشيمى : تراکم اسيلى
acyloinکلمات مرتبط(acyloin):
ad (average deviation)روانشناسى : انحراف متوسط
ad courtورزش : زمين سرويس سمت چپ تنيس
ad hoc arbitrationقانون ـ فقه : داورى موردى
ad lib feedingروانشناسى : تغذيه ازاد
ad valorem dutyحقوق گمرکى به نسبت ارزش کالابازرگانى : حقوق گمرکى براساس قيمت کالا
ad valoremبه نسبت ارزش کالابازرگانى : براساس ارزش
ad veloremبازرگانى : ارزشى
adaاداکامپيوتر : زبان برنامه نويسى سطح بالاکه بعد از ¹ 197در وزارت دفاع امريکا ساخته شد
adactylousبى پنجه ،بى انگشت
adam's wineاب ،حضرت ادم
adamanteanالماس وش ،سخت ،داراى تلئلو،الماس
adamantine drillمته ساچمه اى( براى نمونه بردارى)عمران : مته ساچمه اى
adamantine drillingعمران : حفارى با مته ساچمه اى
adamic earthگل رس ،خاک رس
adamicادمى ،متعلق به ادم
adamiteاولاد ادم ،ادم برهنه
adams appleبر امدگى گلو،جوزک ،سيب حضرت ادم
adams gambitورزش : گامبى ادامز در بازى وينى
adams-needleنخل
adamsکلمات مرتبط(adams):
adaphic organismزيست شناسى : زيستمند خاکى
adaphicکلمات مرتبط(adaphic):
adaphorousبى سودوزيان ،جزئى ،بى تاثير،غيراساسى
adaptable organismموجود زنده سازش پذيرزيست شناسى : زيستمند سازش پذير
adaptablenessقابليت توافق ،قوه سازگارى ( با مقتضيات) ،سازش ،مناسبت
adaptation kitجعبه ابزار تطبيقعلوم نظامى : جعبه وسايل تطبيق دهنده
adaptation levelروانشناسى : سطح انطباق
adaptation syndromeروانشناسى : نشانگان انطباق
adaptation timeروانشناسى : زمان انطباق
adaptedتطبيق شده ،جرح و تعديل شده
adapter arborعلوم مهندسى : ميله تطبيق دهنده
adapter bearingعلوم مهندسى : ياطاقان تطبيق دهنده
adapter boardsکامپيوتر : برد تطبيق دهنده
adapter boosterعلوم نظامى : چاشنى خوران ،غلاف تطبيق دهنده
adapter flangeعلوم مهندسى : فلانژ تطبيق دهنده
adapter sleeveعلوم مهندسى : پوسته تطبيق دهنده
adapter toolholderعلوم مهندسى : ابزارگير تطبيق دهنده
adaptingکلمات مرتبط(adapting):
adaptive functioningروانشناسى : کارکرد انطباقى
adaptive radiationزيست شناسى : پرتوش سازگار
adaptive systemکامپيوتر : سيستم سازگار
adaptivenessقوه توافق
adaptometerروانشناسى : انطباق سنج
adaptor pieceعلوم دريايى : حلقه اتصال
adayکلمات مرتبط(aday):
adaysدر روز
adbکامپيوتر : Apple Desktop Bus
adcAnalog-to-Digita Coverterکامپيوتر : مبدل قياسى به رقمى
adccpProtocol Advanced Data Communication Controlکامپيوتر : پروتکل پيشرفته کنترل ارتباطات داده
add in programکامپيوتر : برنامه افزودنى
add inکامپيوتر : افزودنى
add onافزوده شده ،مداراتکامپيوتر : سيستمها يا دستگاههاى سخت افزارى که مى توانند به يک کامپيوتر متصل شوند تا حافظه و کارايى ان را افزايش دهند
add timeزمان جمع کردن ،زمان افزايشکامپيوتر : زمان جمع
added to thatاضافه بران
added valueبازرگانى : ارزش افزوده
addedافزوده ،اضافه شده ،مضاف
adder-subtracterکامپيوتر : افزايشگر - کاهشگر
adders-mouthتعلب امريکايى
adders-tongueکرف زبان مارى ،سرخس زبان مارى ،لسان الحيه
addersکلمات مرتبط(adders):
addersser or orخطاب کننده ،نامه نويس ،عريضه نويس
addersserکلمات مرتبط(addersser):
addibilityقابليت افزايش
addibleجمع زدنى ،افزودنى
addictedمعتاد،تسليم شده ،خو گرفته
addictednessاموختگى ،اعتياد،تمايل
addingکلمات مرتبط(adding):
addison's diseaseروانشناسى : بيمارى اديسون
addisonکلمات مرتبط(addison):
additamentافزايش ،الحاق
addition agentماده افزودنىشيمى : عامل افزودنى
addition compoundشيمى : ترکيب افزايشى
addition polymerشيمى : بسيار افزايشى
addition polymerizationبسپارش افزايشىشيمى : بسپارش زنجيرى
addition reactionشيمى : واکنش افزايشى
addition recordکامپيوتر : رکورد اضافى
addition resinشيمى : بسيار افزايشى
addition theoremروانشناسى : قضيه جمع پذيرى
addition-elimination reactionشيمى : واکنش افزايشى - حذفى
additional bending momentعمران : لنگر خشمى مکمل
additional chargesاتهامات اضافى( امور قضايى)علوم نظامى : خرجهاى اضافى
additional momentعمران : لنگر مکمل
additional outletانشعاب اختصاصىعمران : ابگير اضافى
additional protocolقانون ـ فقه : مقاوله نامه اضافى يا تکلمه
additional scoreنمره اضافى( در رورشاخ)روانشناسى : نمره اضافى
additionallyبطور اضافى يا زائد
additive scaleروانشناسى : مقياس جمع پذير
additivesکلمات مرتبط(additives):
additivityروانشناسى : جمع پذيرى
addle-brainادم کودن ،ادم بى کله
addle-brainedکودن ،بيمغز،بى کله ،گيج
addle-headادم بى کله ،ادم کودن
addle-headedکودن ،بيمغز،بى کله ،گيج
addle-pateکودن ،بيمغز،بى کله ،گيج
addorکلمات مرتبط(addor):
addorsedپشت به پشت( نقش تزيينى در برجسته کارى و کنده کارى)معمارى : پشت به پشت
address 2مخاطب ساختن ،خطاب کردن ،روکردن به ،عنوان کردن ايرادکردن ،عرض کردن
address apaceکامپيوتر : فضاى ادرس دهى
address busگذر نشانى ،گذر ادرس ،گذرگاه نشانىکامپيوتر : مسير ادرس
address call signعلوم مهندسى : معرف ادرسعلوم نظامى : رمز ادرس
address decoderکامپيوتر : رمزکننده ادرس
address translationکامپيوتر : ترجمه ادرس
address-calendarتقويم نجومى
addressedکلمات مرتبط(addressed):
addressesکلمات مرتبط(addresses):
addressing modeوضعيت ادرس دهىکامپيوتر : باب نشان دهى
adduceايراد کردن ،اقامه کردن ،تقديم کردن
adducent muscleعضله مقربه
adducibleقابل استدلال ،قابل اضهار،قابل ارائه
addueeاقامه کردن ،اوردن ،ذکرکردن ،ايرادکردن ،گفتن ،اظهارنمودن
adective modifierفرع وصفى ،فرع اسم يا ضمير
adectiveکلمات مرتبط(adective):
adeemرجوع کردن ،پس گرفتن
adelopodجانورگم پا
ademکلمات مرتبط(adem):
ademptionرجوع ،فسخ هبه
adenalgiaدردغده ،درد دشبل
adenitisورم غده ،التهاب غده
adenographyشرح غد د
adenoidsغده اى ،دشبل مانند
adenologyغده شناسى
adenotomyغده برى
adentalisکلمات مرتبط(adentalis):
adeptnessزبر دستى ،مهارت ،استادى
adequate reasonsقانون ـ فقه : دلائل موجه
adequate stimulusروانشناسى : محرک بسنده
adequatelyبقدر کافى ،باندازه کافى ،چنانکه تکافو نمايد،بطور مناسب
ader waxشيمى : موميا
aderکلمات مرتبط(ader):
adernocorticotropicکلمات مرتبط(adernocorticotropic):
adeyancyکلمات مرتبط(adeyancy):
adh (anti-diuretic hormone)روانشناسى : هورمون کاهنده ادرار
adhکلمات مرتبط(adh):
adherence to partyهواخواهى ياتبعيت ازحزبى ،پيوستگى به حزبى
adherent electrodeالکترودعلوم مهندسى : نگهدارنده
adherentlyطرفدارانه ،هواخواهانه ،ازروى تابعيت
adhesion agentمايه چسب افزا،ماده تشديدکننده خواص ،چاشنى چسب افزامعمارى : عامل چسبندگى
adhesion forceعمران : نيروى کشش سطحى
adhesive for porcelainعلوم مهندسى : چسب براى ظروف چينى
adhesive forceچسبناکشيمى : نيروى چسبندهورزش : نيروى چسبندگى
adhesive labelاتيکتعلوم مهندسى : برچسب
adhesive propertyعلوم مهندسى : خاصيت چسبندگى
adhesive stressقدرت چسبندگىعلوم مهندسى : نيروى چسبندگى
adhesive tapeعلوم مهندسى : نوار چسبشيمى : نوار چسب
adhesive waxعلوم مهندسى : موم چسبنده
adhesivelyبطور چسبنده
adhesivenessنيروى چسبندگى ،چسبندگىعلوم مهندسى : قابليت چسبندگىمعمارى : دوسارى
adhibitبکاربردن ،دادن( دوا)،چسباندن ،ترتيب دادن ،پذيرفتن ،قبول کردن
adhoc planningزيست شناسى : برنامه ريزى روزمره
adiabatic phenomenaپديده ادياباتيک( بى دررو)علوم نظامى : پديده ادياباتيک
adiabatic processزيست شناسى : فرايند بى دررو
adiabetic changesعلوم هوايى : تغييرات اديابتيک
adiabetic lapse rateعلوم هوايى : ميزان افت اديابتيک
adiabeticکلمات مرتبط(adiabetic):
adiadokinesisروانشناسى : زوال حرکات تناوبى
adiantumپرسياوش
adicکلمات مرتبط(adic):
adienceروانشناسى : محرک گرايى
adieu interyخدانگهدار،بخداسپرديم ،مرحمت شمازياد
adipamideکلمات مرتبط(adipamide):
adipocereچربى لاش
adipocerousمانندچربى لاش
adipomaپيه متورم ،غده پيهى ،ورم چرب
adiposeness or diposityچربى ،چاقى ،پيه اوردگى
adiposenessکلمات مرتبط(adiposeness):
adiposityفربهىروانشناسى : چاقى
adipsiaروانشناسى : نانوشى
aditتونل دستيابى ،راه ،مدخل ،راهروعمران : راه رو معدن
aditional serviceعلوم مهندسى : سرويس اضافى
aditionalکلمات مرتبط(aditional):
aditsعمران : کوره ابکش
adjacence or cencyنزديکى ،مجاورت ،جوار
adjacent linesشيمى : خطهاى مجاور
adjacent pointشيمى : نقطه هاى مجاور
adjacent spanعمران : دهانه متصل
adjacent videoالکترونيک : ويدئو مجاور
adjacent-channel interfernceالکترونيک : تداخل کانال مجاور
adjective colourزنگى که براى ثابت شدن محتاج به افزايش چيزديگرى است
adjective lawsقوانين مربوط باصول محاکمات
adjective of qualityصفت توصيفى
adjectivelyبطور صفت
adjudgmentفتوى
adjudicated caseامر مختومهقانون ـ فقه : قضيه محکوم بها
adjudicatedکلمات مرتبط(adjudicated):
adjudicatorفتوى دهنده
adjunctive therapyروانشناسى : درمان جنبى
adjunctiveالحاقى
adjunctivelyبطورالحاقى
adjuratoryسوگنداميز
adjurerسوگند دهنده ،قسم دهنده
adjusabilityقابليت تطبيقعلوم مهندسى : قابليت تنظيم
adjustabilityعمران : درجه انطباق
adjustable ceiling fixtureالکترونيک : اويز سقفى متحرک
adjustable condenserالکترونيک : خازن متغير
adjustable conduit attachment fixtureالکترونيک : اويز متحرک
adjustable couplingالکترونيک : جفتگيرى متغير
adjustable double endwrenchعلوم مهندسى : اچار شش گوش قابل تنظيم دوبل
adjustable gibعلوم مهندسى : پشت بند قابل تنظيم
adjustable leaping weirمعمارى : سر ريز اب باران با تيغه متحرک
adjustable leverعلوم مهندسى : اهرم قابل تنظيم
adjustable nut wrenchعلوم مهندسى : اچار فرانسه
adjustable parameterشيمى : پارامتر تنظيم پذير
adjustable planeمعمارى : رنده درجه دار
adjustable proportional module (apm)عمران : نيمه مدول نسبى با سقف تنظيم شونده
adjustable resistanceالکترونيک : مقاومت متغير
adjustable speed motorالکترونيک : موتور با دور متغير
adjustable split dieعلوم هوايى : وسيله اى براى دراوردن دنده ياروزه در سطح خارجى اجسام
adjustable stabilizerعلوم هوايى : تثبيت کننده افقى قابل تنظيم هواپيما
adjustable thermostatالکترونيک : دماپاى تنظيم پذير
adjustable wrenchعلوم هوايى : اچار فرانسه
adjustable-pitch propellerعلوم هوايى : ملخ با گام قابل کنترل
adjusted elevationعلوم نظامى : درجه تنظيمى
adjusted quadrant elevationعلوم نظامى : زاويه تير تنظيمى
adjusted valveعمران : مقدار تصحيح شده
allelopathic substanceزيست شناسى : ماده دورساز
allelopathicکلمات مرتبط(allelopathic):
allen keyعلوم مهندسى : اچار الن
allenکلمات مرتبط(allen):
alleppo gambitگامبى الپوورزش : گامبى حلب
alleppoکلمات مرتبط(alleppo):
allerکلمات مرتبط(aller):
allesthesiaروانشناسى : جابجايى بساوشى
alleviativeارام کننده ،داروى تسکين دهنده
alleviatorتخفيف دهنده ،مسکن
alley shotورزش : ضربه شديد کم ارتفاع به ديوار مقابل که بعد به ديوار کنارى مى خورد
alley-oop-shotپرتاب نزديک سبد(باپرش روى پاس فرستاده)ورزش : پرتاب نزديک سبد
allgaier gambitورزش : گامبى الگاير در گامبى شاه شطرنج
allgaierکلمات مرتبط(allgaier):
allhailسلام ،يا الله
allhis lifeهمه عمرش ،همه عمر
allhisکلمات مرتبط(allhis):
allied headquartersقرارگاه متفقينعلوم نظامى : قرارگاه کشورهاى هم پيمان
alliesهم پيمانانعلوم نظامى : متفقين
alligationقائده اختلاط و امتزاج
alligator clipالکترونيک : انبر سوسمارى
alligator hoodعلوم مهندسى : گيره تمساح
alligator shearsعلوم مهندسى : قيچى اهرمى
allisionتصادم
allottedکلمات مرتبط(allotted):
allowable cabin load (air)علوم هوايى : بار مجاز هواپيماعلوم نظامى : بار مجاز هواپيما
allowable cargo load (air)بار مجازعلوم هوايى : ظرفيت بار مجاز هواپيماعلوم نظامى : حداکثر بار مجاز
allowable levelزيست شناسى : تراز مجاز
allowable load (am)بار مجازمعمارى : بارقابل قبول
allowable stress (am)تنش قابل قبولمعمارى : تنش مجاز
allowable stressعمران : تنش مجاز
allowance for anticipated (retail)stock lossesعلوم نظامى : سهميه مجاز تلفات پيش بينى شده اماد
allowance for depreciationبازرگانى : ذخيره استهلاک
allowance methodبازرگانى : روش ايجاد ذخيره
allowancesکلمات مرتبط(allowances):
allowed energy levelsشيمى : ترازهاى انرژى مجاز
adjustedعلوم نظامى : تنظيمى ،تنظيم شده
adjusterبازرگانى : کارشناس در خسارت بيمه
adjusting pointنقطه تنظيم تيرعلوم نظامى : نقطه تنظيم
adjusting ringحلقه تنظيم زمان ماسورهعلوم نظامى : حلقه تنظيم
adjusting to waterورزش : حرکت در هوا هنگام فرود در اب
adjustingکلمات مرتبط(adjusting):
adjustment assistanceبازرگانى : کمک تعديلى
adjustment inventoryروانشناسى : پرسشنامه سازگارى
adjustment mechanismروانشناسى : مکانيسم سازگارى
adjustment methodروانشناسى : روش تعديل
adjustment of fireعلوم نظامى : تنظيم تير
adjustment of roolsعلوم مهندسى : تنظيم غلطک
adjustmentsکلمات مرتبط(adjustments):
adjutant craneدرناى هندى ،لک لک هندى ،لک لک لاشخور
adjutant general corps casualعلوم نظامى : منتصب به اجودانى
adjutant generalاجودانى کل ،اجودانىعلوم نظامى : دايره پرسنل
adjutant's callعلوم نظامى : احضار يکانها به منظور انجام تشريفات
adjutantshipاجودانى ،معينى ،معاونت ،يارى ،مساعدت
adjutorيار،ياور،معين ،دستگير،مد دکار،کمک
adjuvent therapyروانشناسى : درمان تکميلى
adjuventکلمات مرتبط(adjuvent):
adm-20موشک مخصوصى که روى هواپيماى ب 52 - سوار شده استعلوم نظامى : موشک کويل
admکلمات مرتبط(adm):
adm3aکامپيوتر : پايانهADM3A
admaxillaryنزديک ارواره
admedium lampholderالکترونيک : سرپيچ بزرگتر از معمولى
admediumکلمات مرتبط(admedium):
adminicleدستاويز،مدرک ،پشت ،يار،کمک
administer justice